جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۶۲ : پاسخی نکوتر به نیکی دیگران [منبع]

وَ قَالَ (علیه السلام) :
إِذَا حُيِّيتَ بِتَحِيَّةٍ فَحَيِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا، وَ إِذَا أُسْدِيَتْ إِلَيْكَ يَدٌ فَكَافِئْهَا بِمَا يُرْبِي عَلَيْهَا، وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِكَ لِلْبَادِئِ.

أُسدِيَت : عطا و داده شد
يُربِى : برترى ميكند
بادِى : شروع كننده 
روش پاسخ دادن به ستايش ها و نيكى ها (اخلاقى، اجتماعى):
و درود خدا بر او، فرمود: چون تو را ستودند، بهتر از آنان ستايش كن، و چون به تو احسان كردند، بيشتر از آن ببخش. به هر حال پاداش بيشتر از آن آغاز كننده است.
 
امام عليه السّلام (در عوض دادن بكار نيك) فرموده است:
1- هرگاه كسى بتو درود فرستد تو (در پاسخ) بهتر از آن درود بفرست،
2- و هرگاه دستى باحسان و نيكى سوى تو دراز شد آنرا به افزون بر آن پاداش ده (نيكى را به نيكى بهترى تلافى كن) و گرچه فضيلت براى كسى است كه در ابتدا نيكى كرده.
(اين فرمايش در همه نسخ نهج البلاغه نيست و چون روش ما تنظيم نسخه كامله آنست لذا آنرا از نسخه ابن ابى الحديد و يك نسخه خطّى قديم نقل نموديم).
 
و فرمود (ع): چون تو را درود گفتند، در پاسخ، درودى بهتر گوى و چون دستى از سر احسان به سوى تو دراز شد، به احسانى بيشتر، پاداشش ده و فضيلت از آن كسى است كه آغاز كرده است.
 
امام(عليه السلام) مى فرمايد: هنگامى كه به تو تحيتى گويند به صورتى بهتر پاسخ گوى و هرگاه هديه اى براى تو فرستند آن را به صورت افزون تر پاداش ده. با اين حال فضيلت از آن آغازگر است.
 
[و فرمود:] چون تو را درودى گويند درودى گوى از آن به، و چون به تو احسانى كنند، افزونتر از آن پاداش ده، و فضيلت او راست كه نخست به كار برخاست.
 
و آن حضرت فرمود: چون تو را سلام كنند بهتر از آن را پاسخ ده، و هرگاه احسانت نمايند آن را به افزونتر پاداش ده، گر چه برترى براى كسى است كه ابتداى به تحيّت و احسان نموده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پاداش برتر:امام(علیه السلام) در این کلام حکمت آمیز به یک اصل مهم قرآنى و اسلامى اشاره کرده مى فرماید: «هنگامى که به تو تحیتى گویند به صورتى بهتر پاسخ گوى و هرگاه هدیه اى براى تو فرستند آن را به صورت افزون تر پاداش ده. با این حال فضیلت از آن کسى است که ابتدا کرده است»; (إِذَا حُیِّیتَ بِتَحِیَّة فَحَیِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا، وَإِذَا أُسْدِیَتْ إِلَیْکَ یَدٌ فَکَافِئْهَا بِمَا یُرْبِی عَلَیْهَا، وَالْفَضْلُ مَعَ ذَلِکَ لِلْبَادِی).اخلاق اسلامى مى گوید هیچ کار خوبى را نباید بدون پاداش گذاشت; خواه سخن احترام آمیزى باشد یا اقدام عملى، بلکه بهتر آن است که پاداش برترى داشته باشد; مثلاً اگر کسى به ما بگوید «سلام علیکم» بهتر آن است که در پاسخ بگوییم «سلام علیکم ورحمة الله» وهرگاه کسى هدیه مختصرى براى ما بفرستد ما در موقع مناسب هدیه بهتر و بیشتر براى او بفرستیم. این کار سبب مى شود پیوند محبت و دوستى در میان افراد جامعه روز به روز بیشتر شود و روح حق جویى و حق طلبى و حق شناسى تقویت گردد و زندگى در چنین جامعه اى بسیار توأم با آرامش خواهد بود.در حالات بزرگان اسلام نمونه هاى عملى این دستور بهوضوح دیده مى شود. از جمله این که یکى از راویان اخبار مى گوید من نزد حسن بن على(علیه السلام) بودم کنیزى بر آن حضرت وارد شد و دسته گلى تقدیم آن حضرت کرد. حضرت فرمود: «أنْتِ حُرُّ لِوَجْهِ اللّهِ تَعالى; تو براى خدا آزادى».به این ترتیب حضرت در برابر اهداى یک دسته گل این کنیز را براى همیشه آزاد کرد.راوى مى گوید عرض کردم او فقط یک دسته گل به شما داد که قیمت چندانى ندارد شما او را آزاد کردید. امام در پاسخ فرمود: «(هکذا) أدَّبَنی اللّهُ تَعالى; خداوند این گونه ما را تربیت کرده است». سپس امام آیه شریفه (وَإذا صُیِّبتم بِتَحِیَّة...) را تلاوت فرمود و افزود: این که خدا فرموده به صورت بهتر پاداش دهید بهتر از آن همین بود که او را آزاد کنم.(1)این که امام در ذیل این کلام حکمت آمیز مى فرماید: برترى و فضیلت از آنِ کسى است که ابتدا کرده به سبب این است که شخص دوم هرکارى کند جنبه پاداش عمل دارد در حالى که شخص اول بدون این که خدمتى به او بشود اقدام به نیکى کرده و مطلقاً جنبه پاداش نداشته است، بنابراین شخص اول بر دومى برترى دارد.به همین دلیل در حدیثى از امام حسین(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که فرمود: «لِلسَّلام سَبْعُونَ حَسَنَةُ تِسْعُونَ وَسِتُّونَ لِلْمُبْتَدی وَواحِدَةٌ لِلرّادِ; سلام هفتاد حسنه دارد که شصت و نه حسنه آن از کسى است که سلام کرده و یک حسنه از آن کسى که پاسخ مى گوید».(2)این حدیث از امیرمؤمنان نیز در بحارالانوار و مستدرک الوسائل نقل شده است.اضافه بر این کسى که ابتدا به سلام و تحیت یا کار نیک مى کند یک فضیلت اخلاقى دیگرى را نیز براى خود آشکار ساخته و آن مسأله تواضع در برابر برادر دینى است در حالى که پاسخ گوینده تواضع خاصى ندارد جزء این که حق شناسى مى کند.عجب این که اصل این کلام حکمت آمیز در شرح نهج البلاغه مرحوم کمره اى و ابن میثم و مغنیه و همچنین شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى در اینجا نیامده است.شایان دقت است که واژه «أُسْدِیَتْ» از ماده «سَدْو» بر وزن «سرو» در اصل به معنى دراز کردن دست به سوى دیگرى است، بنابراین «أُسْدِیَتْ إلَیْکَ یَدٌ» در کلام امام مفهومش این است که دستى به سوى تو دراز شد و این جمله کنایه از بخشش و اهداى هدیه است.(3)*****پی نوشت:(1). بحارالانوار، ج 44، ص 195، ح 8.(2). همان، ج 75، ص 120، ح 17.(3). سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که صدر این کلام حکمت آمیز از آیه قرآن (85 سوره نساء) گرفته شده و ذیل آن در جزء ششم نهایة الارب نویرى به شکل دیگرى آمده است که نشان مى دهد منبع دیگرى به جز نهج البلاغه در اختیار داشته است. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص280 اذا حييت بتحية فحىّ باحسن منها، و اذا اسديت اليك يد فكافئها بما يربى عليها، و الفضل مع ذلك للبادى «چون تو را تحيت و درودى گويند به از آن پاسخ گوى، و چون دستى به تو نعمتى ارزانى داشت با نعمتى فزون تر آن را جبران كن و با اين همه فضيلت براى آغازگر است.» جمله نخست مقتبس از قرآن عزيز است و جمله دوم متضمن معنى مشهورى است و مقصود از جمله سوم تحريض به كرم و بزرگوارى و تشويق به كار پسنديده است. مدائنى نقل مى كند كه در خراسان مردى همراه مردم به حضور اسد بن عبد الله قشيرى آمد و گفت: خداوند كارهاى امير را قرين به صلاح دارد، مرا بر تو حق نعمتى است. اسد گفت: نعمت تو چيست؟ گفت: فلان روز ركابت را گرفتم سوار شدى، گفت: راست مى گويى نياز تو چيست؟ گفت: مرا به حكومت ابيورد بگمار. گفت: به چه سبب؟ گفت: براى آنكه صد هزار درهم به چنگ آورم. اسد گفت: هم اكنون فرمان مى دهيم كه صد هزار درهم را به تو بدهند و بدين گونه تو را به آنچه دوست مى دارى رسانده ايم و آن دوست خود را هم بر حكومتش باقى گذاشته ايم. آن مرد گفت: خداى كار امير را قرين صلاح دارد، خواسته مرا آن چنان كه بايد بر نياوردى. اسد گفت: براى چه، من آنچه را كه آرزو داشتى به تو دادم. گفت: پس اميرى و محبت امر و نهى كردن كجا مى رود. اسد گفت: تو را حاكم ابيورد قرار مى دهم و پولى را هم كه براى تو فرمان دادم، در اختيارت مى گذارم و اگر هم تو را از حكومت ابيورد بر كنار سازم، از محاسبه معاف خواهم داشت. گفت: به چه سبب مرا بر كنار سازى كه بر كنارى يا به سبب ناتوانى است يا به سبب خيانت و من از آن دو برى هستم، اسد گفت: تا هنگامى كه خراسان در اختيار ما باشد تو امير ابيورد خواهى بود. و آن شخص تا هنگامى كه اسد از حكومت خراسان بر كنار شد، همچنان حاكم ابيورد بود. مدائنى مى گويد: مردى پيش نصر بن سيار آمد و قرابت خود را با او متذكر شد. نصر پرسيد: قرابت تو چيست؟ گفت: فلان بانو، من و تو را زاييده است. نصر گفت: قرابتى با رخنه و گسسته است، آن مرد گفت: در اين صورت چون مشك فرسوده و پاره اى است كه اگر آن را رقعه زنند از آن استفاده مى شود. نصر گفت: نيازت چيست؟ گفت: صد ماده شتر باردار و صد ماده بز همراه بزغاله هايش. نصر گفت: صد بز آماده است، آن را بگير، اما در مورد ماده شترها فرمان مى دهيم بهاى آن را به تو بپردازند. شعبى مى گويد: در مجلس زياد بن ابيه حضور داشتم، مردى هم حضور داشت كه گفت: اى امير مرا بر تو حرمتى است، اجازه مى دهى بگويم؟ گفت: بگو. آن مرد به زياد گفت: تو را در حالى كه پسر بچه اى بودى و دو زلف داشتى در طائف ديدم كه گروهى از پسر بچه ها تو را احاطه كرده بودند و تو يكى از آنان را با لگد و ديگرى را با سر از خود مى راندى و ديگرى را با دندانهايت گاز مى گرفتى، آنها گاهى از تو كناره مى گرفتند و گاه فرصت پيدا مى كردند و تو را مى زدند، تا آنكه شمارشان بيشتر شد و از تو نيرومندتر شدند. من خود را رساندم و در حالى كه سلامت بودى از ميان ايشان بيرون كشيدم و حال آنكه آنان همگى زخمى بودند. زياد پرسيد: راست مى گويى تو همان مردى؟ گفت: آرى من همانم. زياد گفت: نياز تو چيست؟ گفت: اينكه از گدايى بى نياز شوم. زياد به غلام خود گفت: اى غلام هر سيمينه و زرينه اى كه پيش توست به او بده و چون نگريست در آن روز پنجاه و چهار هزار درهم گرفته بود كه آن مرد همه را گرفت و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص281 رفت. پس از اين موضوع به آن مرد گفتند: آيا به راستى زياد را در كودكى به آن حال ديده اى؟ گفت: آرى به خدا سوگند او را در حالى ديدم كه فقط دو پسر بچه كه چون دو بزغاله بودند، اطراف او را گرفته بودند و اگر من به يارى او نمى شتافتم، گمان مى كنم همان دو او را كشته بودند. مردى پيش معاويه كه در جلسه بارعام خود بود آمد و گفت: اى امير المؤمنين مرا بر تو حق و حرمتى است. گفت: چيست؟ گفت: روز جنگ صفين كه اسبت را آورده بودند كه از آوردگاه بگريزى و عراقيان هم نشانه هاى پيروزى را ديده بودند، من خود را به تو نزديك ساختم و گفتم به خدا سوگند اگر هند دختر عتبه - مادر معاويه-  به جاى تو بود، نمى گريخت و فقط مرگ با كرامت يا زندگى ستوده را مى پذيرفت، تو كجا مى گريزى و حال آنكه عرب لگام كارها و رهبرى خود را به تو سپرده است و تو به من گفتى: اى بى مادر آرام سخن بگو. ولى پايدارى كردى و در آن حال نگهبانان ويژه تو و خودت به جنبش آمديد و به شعرى تمثل جستى كه اين بيت آن را حفظ كردم «هر چه دلم نيرومندتر و استوارتر مى شد، مى گفتم بر جاى باش تا ستوده باشى يا از زندگى آسوده شوى.» معاويه گفت: راست گفتى، هم اكنون هم دوست مى دارم آرام و آهسته سخن بگويى. سپس معاويه به غلام خود گفت: پنجاه هزار درهم به اين مرد بده و خطاب به او گفت: اگر ادب بيشترى مى داشتى، ما هم بر نيكويى نسبت به تو مى افزوديم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom