حکمت ۴۶۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۴۶۹ : نکوهش افراط و تفريط در دوستی امام [منبع]

وَ قَالَ (عليه السلام):
يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلَانِ؛ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ، وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ.
قال الرضي و هذا مثل قوله (عليه السلام):
هَلَكَ فِيَّ رَجُلَانِ؛ مُحِبٌّ غَالٍ، وَ مُبْغِضٌ قَالٍ.

باهِت : بهتان زننده، كسى كه به ديگران چيزى را نسبت مى دهد كه سزاوار آن نيست.
مُفْتَرٍ : اسم فاعل از «افتراء»، افترا زننده، تهمت زننده.
 

پرهيز از افراط و تفريط نسبت به امام عليه السّلام (اخلاقى، اعتقادى):
و درود خدا بر او، فرمود: دو كس نسبت به من هلاك مى گردند، دوستى كه زياده روى كند، و دروغ پردازى كه به راستى سخن نگويد.
(سید رضی گوید: اين كلام مانند سخن ديگرى است كه فرمود) دو تن نسبت به من هلاك گردند، دوستى كه از حد گذراند، و دشمنى كه بيهوده سخن گويد.
 
امام عليه السّلام (در باره دوست و دشمن خود) فرموده است:
1- در باره من دو مرد هلاك و تباه مى گردد (يكى) دوستى كه (در دوستيش) زياده روى كند، و (ديگر) بهتان زننده اى كه (بمن) دروغ بندد (آنچه در من نيست بمن نسبت دهد).
(سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرمايد:) اين فرمايش مانند فرمايش (يك صد و سيزدهم) آن حضرت عليه السّلام است:
2- «هلك فىّ رجلان: محبّ غال، و مبغض قال» (كه ترجمه و شرحش بيان شد).
 
و فرمود (ع): دو كس در باره من هلاك شدند، يكى آنكه، در دوستى افراط مى ورزد و يكى آنكه، بهتان مى زند و افترا مى بندد.
نظير اين سخن امام (ع) است كه فرمود: دو كس در باره من هلاك شدند: دوستى كه در دوستيش غلو كند و دشمنى كه در دشمنيش افراط ورزد.
 
امام(عليه السلام) فرمود: دو كس در مورد من هلاك خواهند شد: دوستى كه در حق من افراط و غلو مى كند و دشمنى كه بهتان مى زند و افترا مى بندد.
سيد رضى در ذيل اين كلام مى گويد: «اين سخن مانند سخن ديگرى است كه از امام(عليه السلام) نقل شده است: دو كس درباره من هلاك شده اند: دوست غلوكننده و دشمن كينه توز».
 
[و فرمود:] دو تن در باره من تباه گرديدند، دوستى كه ازحد بگذراند و دروغ بافنده اى كه از آنچه در من نيست سخن راند].
و اين مانند فرموده اوست: كه [دو تن در باره من هلاك شدند دوستى كه از حد گذراند و دشمنى كه بيهوده سخن راند.]
 
و آن حضرت فرمود: دو نفر در رابطه با من هلاك مى شوند: عاشق غلوّ كننده، و دشمن متجاوز از حد. (تكرار شماره 117)
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هر دو گروه هلاك مى شوند:امام(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه به دو گروه از منحرفان اشاره كرده و همه آن ها را اهل هلاكت مى شمرد مى فرمايد: «دو كس در مورد من هلاك خواهند شد: دوستى كه در حق من افراط و غلو مى كند و دشمنى كه بهتان مى زند و افترا مى بندد»; (يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلاَنِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ، وَ بَاهِتٌ مُفْتَر). و همان گونه كه سيد رضى گفته، شبيه اين سخن در حكمت 117 گذشت.هنگامى كه به تاريخ زندگى پر فرازونشيب اين امام بزرگوار مراجعه مى كنيم مى بينيم كه درباره كمتر كسى اينگونه افراط و تفريط شده است. گروهى آن حضرت را خدا دانسته اند كه به غُلات معروف شده اند. شيخ مفيد (متوفاى 413) در كتاب تصحيح الاعتقاد مى گويد: غلات كه از متظاهرين به اسلام بوده اند كسانى بوده اند كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) و ائمه هدى(عليهم السلام) از فرزندان آن حضرت را به خدايى يا نبوت نسبت مى دادند و در بيان فضايل آن ها از حد گذشته و طريق افراط را پيموده اند. اين گروه در شمار گمراهان و كافران اند حتى اميرمؤمنان على(عليه السلام) فرمان كشتن و سوزاندن آنان را صادر كرد و ائمه طاهرين(عليهم السلام) نيز در حق آن ها به كفر و خروج از اسلام حكم كرده اند.[1] غاليان، خود به گروه هاى مختلفى تقسيم شده اند كه مشاهير آن ها عبارت اند از: آل مشعشع، اباحيه، احمديه، اخيه، ازدريه، اسحاقيه، بكتاشيه، تناسخيه، شلمغانيه و گروه هاى زياد ديگر.[2] شرح بيشتر را دراين باره در پايان همين بحث در بخش نكته ها خواهيم آورد ان شاءالله.نقطه مقابل غاليان، گروهى هستند كه به نواصب يا ناصبى ها معروف شدند و آن ها كسانى بودند كه با آن حضرت عداوت و دشمنى مى كردند و نمونه آن در زمان آن حضرت، خوارج و گروهى از اهل شام بودند. و قابل توجه اين كه آن حضرت و امامان بعد از آن حضرت از هر دو گروه تبرى جستند و حكم به كفر هر دو كردند.ابن ابى الحديد شرحى در ذيل اين گفتار حكيمانه دارد كه از جهاتى قابل توجه است. او چنين مى گويد: كسانى كه درباره امام(عليه السلام) (ازنظر معنوى و عقيدتى) هلاك مى شوند افراط گران و تفريط كنندگان اند. اما افراط گران همان غُلات اند و كسانى كه قائل به تكفير بزرگان صحابه و نفاق يا فسق آن ها مى شوند و اما تفريط كننده كسى است كه آن حضرت را از مقامش پايين مى آورد يا كينه او را به دل گرفته يا با او به جنگ برخاسته يا عداوتى در درون با او دارد و لذا اصحاب ما (اشاره به كسانى است كه با او هم عقيده اند) اصحاب نجات و خلاص و رستگارى در اين مسأله هستند زيرا آن ها طريق اعتدال را پيموده اند، درباره امام(عليه السلام) مى گويند كه او برترين خلايق در آخرت است و والاترين منزلت را در بهشت دارد و برترين خلق (بعد از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) در دنياست و بيش از همه خصايص برجسته و مزايا و مناقب دارد و هركس با او دشمنى كند و يا به جنگ با او برخيزد يا كينه او را به دل بگيرد دشمن خداست و هميشه در آتش دوزخ با كفار و منافقين خواهد ماند مگر اين كه از كسانى باشد كه توبه اش ثابت شده باشد و با محبت و علاقه به او، از دنيا رفته باشد. اما بزرگان و مهاجرين و انصار، آن كسانى كه امامت و خلافت را قبل از او بر عهده گرفتند اگر على(عليه السلام) را انكار كرده باشند و آن حضرت بر آن ها خشمگين شده باشد تا چه رسد به اين كه شمشير بر آن ها بكشد و آن ها را به سوى خويشتن دعوت كند، ما آن ها را از هالكين مى دانيم آنگونه كه اگر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر آن ها غضب مى كرد; زيرا ثابت شده است كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «حَرْبُك حَربى وسِلمُك سِلْمى; جنگ با تو جنگ با من است و صلح با تو صلح با من» و نيز ثابت است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در حق او فرمود: «اللهمّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداه» و نيز فرمود: «لا يُحِبّك إلاّ مؤمِنٌ ولا يَبغُضُك إلاّ مُنافِق».سپس ابن ابى الحديد براى اين كه اعتقادش را به خلفاى پيشين توجيه كند چنين مى گويد: ولى ما ديده ايم كه على(عليه السلام) به خلافت آن ها رضايت داد و با آن ها بيعت كرد و پشت سر آن ها نماز خواند و با آن ها پيوند ازدواج برقرار كرد و از بيت المال كه در دست آن ها بود استفاده مى كرد. ما هم نبايد از آنچه آن حضرت انجام داد تجاوز كنيم آيا نمى بينى هنگامى كه آن حضرت از معاويه برائت جست ما هم برائت جستيم و هنگامى كه او را لعن كرد ما هم لعن كرديم و هنگامى كه به گمراهى كسانى از اهل شام كه در ميان آن ها از بقاياى صحابه مانند عمربن عاص و فرزندش عبدالله وغير آن ها بودند حكم كرد، ما هم حكم به گمراهى آن ها كرديم؟ و در پايان مى افزايد: خلاصه اين كه ما ميان او و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تفاوتى جز رتبه نبوت قائل نيستيم و غير از آن تمام فضائلى را كه آن حضرت داشت براى على(عليه السلام) نيز قائليم. در عين حال، بزرگان صحابه را كه براى ما ثابت نيست على(عليه السلام) آن ها را نكوهش كرده باشد، نكوهش نمى كنيم.البته توجيهاتى كه ابن ابى الحديد براى پذيرش خلافت خلفاى پيشين ذكر كرده و معتقد است امام(عليه السلام) درباره آن ها هيچ گونه طعن و مذمتى نداشته، صحيح نيست زيرا آن حضرت در روايات مختلف از جمله خود نهج البلاغه كراراً به صورت صريح يا كنايه از غصب حقش به وسيله آن ها نكوهش شديد كرده است.*****نكته ها:1. غلات و مفرطين چه كسانى هستند؟غلات كسانى هستند كه درباره پيشوايان دين، غلو كرده و آن ها را برتر از يك انسان بافضيلت دانسته و صفات خدايى براى آن ها قائل شده اند. تاريخ نشان مى دهد كه قبل از اسلام نيز غلو درباره پيشوايان دينى وجود داشته و بعضى معتقدند كه در طول تاريخ همواره در ميان افراد نادان بوده است. ازجمله مصاديق روشن آن، غلو مسيحيان درباره حضرت عيسى(عليه السلام) و مريم(عليها السلام) است كه آن ها را از خدايان سه گانه شمرده اند. قرآن مجيد شديداً آن ها را از اين كار نهى كرده، مى فرمايد: «(يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُوا بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَلاَ تَقُولُوا ثَلاَثَةٌ انتَهُوا خَيْراً لَّكُمْ إِنَّمَا اللهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِى السَّماوَاتِ وَمَا فِى الاَْرْضِ وَكَفَى بِاللهِ وَكِيلا); اى اهل كتاب! در دين خود، غلوّ (و زياده روى) نكنيد; و درباره خدا; غير از حق نگوييد. مسيح ـ عيسى بن مريم ـ فقط فرستاده خدا، (و مخلوق) و كلمه اوست; كه او را به مريم القا نمود; و روحى (شايسته) از طرف او بود. پس به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوييد: «(خداوند) سه گانه است.» (از اين سخن) خوددارى كنيد كه براى شما بهتر است. خدا، تنها معبود يگانه است; او منزه است كه فرزندى داشته باشد; (بلكه) از آن اوست آنچه در آسمان ها و زمين است; و براى تدبير و سرپرستى آن ها، خداوند كافى است».[4]در آيه 116 سوره مائده و بعضى ديگر از آيات نيز به اين معنى اشاره شده است.در اسلام نيز به نظر مى رسد كه نخستين بار جمعى تصميم داشتند راه غلو را درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بپيمايند كه حضرت آن ها را نهى كرد و به آن ها فرمود: «لا تَرْفَعُونِى فَوْقَ حَقِّى فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى اتَّخَذَنِى عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَنِى نَبِيّاً; مرا بالاتر از حقم قرار ندهيد زيرا خداوند مرا به عنوان بنده خود پذيرفته پيش از آنى كه مقام نبوت بدهد».[5]در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم كه فرمود: «رَجُلانِ لاَ تَنَالُهُمَا شَفَاعَتِى صَاحِبُ سُلْطَان عَسُوف غَشُوم وَ غَال فِى الدِّينِ مَارِقٌ; دو گروه از امت من هستند كه هرگز شفاعت من به آن ها نمى رسد: كسى كه با حاكم سختگير ظالمى همراهى كند و كسى كه در دين غلو نمايد و از آن فراتر برود».[6]سپس در عصر امام اميرمؤمنان على(عليه السلام) غلو به اوج خود رسيد و گروهى رسماً قائل به الوهيت آن حضرت شدند كه حكمت مورد بحث و مشابهات آن در نهج البلاغه شاهد گوياى آن است.در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه خطاب به اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمود: «أَنْتَ فِى الْجَنَّةِ يَا عَلِيُّ وَشِيعَتُكَ وَمُحِبُّ شِيعَتِكَ وَعَدُوُّكَ وَالْغَالِى فِى النَّارِ; اى على! تو و شيعيان و دوستان شيعيانت در بهشت خواهيد بود اما دشمنت و همچنين كسى كه درباره تو غلو كند در آتش دوزخ است».[7]اين مسأله همچنان ادامه يافت تا زمان امام صادق(عليه السلام) كه غلات به فريب جوانان پرداختند و آن حضرت در حديثى فرمود: «احْذَرُوا عَلَى شَبَابِكُمُ الْغُلاَةَ لايُفْسِدُوهُمْ فَإِنَّ الْغُلاةَ شَرُّ خَلْق الله يُصَغِّرُونَ عَظَمَةَ اللَّهِ وَ يَدَّعُونَ الرُّبُوبِيَّةَ لِعِبَادِ اللَّه; مراقب باشيد غلات، جوانان شما را نفريبند و فاسد نكنند زيرا غلات بدترين خلق خدا هستند عظمت خدا را كوچك مى شمرند و ربوبيت را براى بندگان خدا قائل اند».[8]به نظر مى رسد اين صفت زشت از يكى از اين دو چيز سرچشمه مى گيرد: نخست، نشناختن خداوند و عدم آگاهى از حقيقت آفرينش بشر. كسى كه بداند خداوند وجودى است از هر نظر نامحدود ، علمش، قدرتش، وجودش و ديگر صفاتش هرگز حد و پايانى ندارد ولى انسان ها هرقدر والامقام باشند ازنظر عمر و قدرت و علم و ساير صفات، داراى محدوديت هايى هستند چگونه ممكن است صفات دريا را براى قطره آبى قرار دهد؟ يا نور آفتاب را با نور يك چراغ يكسان بشمرد؟ ولى آن ها كه از اين مسائل غافل اند دست به دامن غلو مى زنند و تمام صفات خدا يا بعضى از صفات او را براى بعضى از بندگانش قائل مى شوند.ديگر اين كه انسان بر اثر حب ذات افراطى علاقه دارد هرچه متعلق به اوست بسيار مهم باشد تا او نيز بر اثر انتساب به آن كسب اهميت كند. گاه پدرش را تجليل مى كند و صفاتى كه هرگز در او وجود نداشته براى او مى شمرد تا خودش كه فرزند اوست در سايه اين دروغ پردازى ها بزرگ جلوه كند.اين امر در مورد پيشوايان نيز صادق است، سعى مى كند پيشوايش را در حد خدايى توصيف كند تا خود نيز كه پيرو چنين پيشوايى است از اين طريق عظمتى كسب نمايد.گاه مشاهده معجزات و كرامات از اولياى دين نيز سبب مى شود كه افراد نادان به آن ها نسبت خدايى بدهند در حالى كه آن ها تصريح مى كردند كه آنچه ما انجام مى دهيم به اذن و اراده خداوند است و در واقع از اوست نه از ما.در فقه اسلامى ازجمله گروه هايى كه محكوم به نجاست شده اند غلات مى باشند و به عكسِ آنچه دشمنان شيعه به شيعه نسبت مى دهند بزرگان شيعه همه دشمن غلات بوده اند و آن ها را شديداً محكوم كرده اند.البته نمى توان انكار كرد كه بعضى از گويندگان كم سواد يا بى سواد براى اظهار فضل يا ابراز علاقه شديد به پيغمبر اكرم و امامان معصوم(عليهم السلام) مطالبى را مى گويند كه مصداق آشكار غلو است و ما همواره آن ها را از اين كار برحذر داشته ايم تا روشن شود كه آنچه آن ها مى گويند تعليمات مذهب شيعه نيست. و بر همه بزرگان دين و علماى راستين فرض است كه اين افراد را نصيحت كنند و اگر نصيحت پذير نيستند از خود برانند تا كسى تصور نكند شيعيان طرفدار غلوند.در بعضى از روايات آمده است كه امام اميرمؤمنان على(عليه السلام) گروهى را كه در حق او غلو كردند و هرچه آن ها را نصيحت كرد گوش ندادند اعدام فرمود.البته فضايل امامان(عليهم السلام) فوق العاده زياد است همان گونه كه در احاديث متعدد ازجمله در حديثى از اميرمؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم: «إِيَّاكُمْ وَالْغُلُوَّ فِينَا قُولُوا إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ وَقُولُوا فِى فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ; از غلو درباره ما بپرهيزيد و بگوييد كه ما بندگانى هستيم تحت ربوبيت پروردگار ولى در فضل ما هرچه مى خواهيد بگوييد».[9]تصور نشود كه غلات فقط در ميان بعضى از فرق شيعه كه از تعليمات اهل بيت(عليهم السلام) دور بودند پيدا شدند در ميان اهل سنت نيز غلات كم نبودند ازجمله اين كه به موازات رواياتى كه از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) درباره فضايل على(عليه السلام) نقل شده رواياتى درباره خلفاى نخستين جعل كرده و آن ها را به مقامات فوق العاده ارتقا دادند و جالب اين كه بعضى از بزرگان اهل سنت حداقل به مجعول بودن بخشى از روايات مذكور تصريح كرده اند.از آن مهم تر غلو عجيبى است كه درباره صحابه از سوى علماى آن ها عنوان شده و آن اين كه همه آن ها بدون استثنا عادل بوده اند; در حالى كه قرآن با صراحت مى گويد: گروهى در ميان مسلمانان بودند كه ظاهراً جزء صحابه محسوب مى شدند اما در باطن منافق بودند;[10] كه در سوره هاى مختلفى از قرآن درباره آن ها بحث شده است. با توجه به اين آيات چگونه ممكن است آن ها عادل باشند؟ اضافه بر اين، قرآن درباره بعضى از آن ها با صراحت حكم به فسق كرده، آيا فسق با عدالت سازگار است؟از طرفى مى دانيم كه بعد از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بعضى از صحابه در اثر فساد اخلاقى محكوم به حدّ شدند و حد نيز بر آن ها جارى شد و از همه مهم تر اين كه جمعى دربرابر اميرمؤمنان على(عليه السلام) در آن زمانى كه همه مردم با او بيعت كرده بودند به مبارزه برخاستند و به روى او شمشير كشيدند و گروهى از مسلمانان را در ميدان جمل به كشتن دادند. آيا همه آن ها عادل بودند؟نمونه ديگر از غلو در ميان اهل سنت اعتقادى است كه گروه كثيرى از آن ها كه در زمره صوفيه هستند درباره مشايخ خود دارند كه مصداق اتمّ غلو است. در اين زمينه بحث بسيار است كه اگر بيش از اين ادامه بدهيم از شيوه بحث هاى شرح نهج البلاغه خارج خواهيم شد.2. ناصبى ها:«ناصبى» از ماده «نصب» در اصل به معنى برپا داشتن چيزى است و از آن جا كه شخص عداوت خويش را آشكار مى سازد به او ناصبى گفته اند ولى در عرف فقهاى اسلام، ناصبى به كسى گفته مى شود كه عداوت و بغض على(عليه السلام) را در دل دارد و آن را آشكار مى سازد.در كتاب قاموس آمده است: نواصب و اهل نصب كسانى بودند كه بغض و عداوت على(عليه السلام) را دين خود مى شمردند، و به آن ها ناصبى مى گفتند چون با آن حضرت عداوت و دشمنى داشتند (و يكى از معانى نصب، عداوت و دشمنى است). همين معنى در كتاب لسان العرب نيز آمده است.در واقع ناصبى ها در طرف تفريط در مقابل غاليان بوده اند گرچه ظهور و بروز شديد آن ها در عصر اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود ولى در زمان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز ناصبى هايى بودند كه با پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دشمنى مىورزيدند و ظاهراً در ميان مسلمين و صحابه بودند. غالباً عداوت خود را مخفى مى داشتند ولى گاه آشكار مى ساختند. همانگونه كه در سوره منافقين آيات 7 و 8 درباره آن ها آمده است: «(هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَللهِِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَفْقَهُونَ * يَقُولُونَ لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ وَللهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ); آن ها كسانى هستند كه مى گويند: «به افرادى كه نزد پيامبر خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند» (غافل از اين كه) خزاين آسمان ها و زمين از آنِ خداست، ولى منافقان نمى فهمند. * آن ها مى گويند: «اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون مى كنند!» در حالى كه عزّت مخصوص خدا و پيامبر او و مؤمنان است; ولى منافقان نمى دانند».به يك معنا مى توان گفت كه ظهور ناصبى ها به صورت آشكار از جنگ جمل شروع شد و سپس در داستان حكمين تشديد گرديد و در جنگ نهروان به اوج خود رسيد بعداً نيز به وسيله دارودسته معاويه در شام قوت گرفت و تا آن جا كه در تواريخ آمده است هفتاد سال بر منابر ـ نعوذبالله ـ سبّ و لعن على(عليه السلام) مى كردند.ولى در حال حاضر در ميان مسلمين كمتر كسى پيدا مى شود كه درباره على(عليه السلام) يا امامان اهل بيت(عليهم السلام) اظهار عداوت كند و يا زبان خود را ـ نعوذبالله ـ به سبّ و لعن آنان آلوده نمايد.اين نكته نيز قابل توجه است كه در روايات اهل بيت(عليهم السلام) ناصبى ها در زمره كفار شمرده شده اند بلكه مصداق بدترين كافران محسوب مى شوند.مرحوم كلينى در كتاب كافى در احكام آب حمام اين حديث را از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود: «از غساله آب حمام استفاده نكنيد زيرا فرزندان نامشروع از آن استفاده كرده اند و نيز ناصبى ها ـ دشمنان ما اهل بيت ـ كه بدترين آن ها هستند از آن استفاده نموده اند».[11]*****پی نوشت:[1]. تصحيح الاعتقاد، ص 131.[2]. لغت نامه دهخدا، ماده غلات (با تلخيص).[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20 ص 220.[4]. نساء، آيه 171.[5]. قرب الاسناد، ص 64 .[6]. بحارالانوار، ج 25، ص 269 .[7]. همان، ص 265.[8]. بحارالانوار، ج 25، ص 265.[9]. خصال شيخ صدوق (بنابر نقل ميزان الحكمة در ماده غلو).[10]. ر.ك: توبه، آيه 101 .[11]. كافى، ج 6، ص 498، باب الحمام.[12]. سند گفتار حكيمانه: مرحوم خطيب در مصادر مى گويد: مانند همين كلام در خطبه 125 و در حكمت 117 گذشت و منابع آن را در آن جا بيان كرديم و به نظر مى رسد امام(عليه السلام) اين سخن را در چند مورد بيان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 317) نامبرده در ذيل حكمت 117 مى افزايد كه اين سخن به صورت متواتر از اميرمؤمنان على(عليه السلام) با الفاظ مختلف نقل شده است و ازجمله كسانى كه قبل از سيد رضى آن را نقل كرده اند ابوعثمان جاحظ در كتاب الحيوان و بيهقى در المحاسن و مرحوم صدوق در امالى است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) فرمود: «يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ»:دو دسته در باره من هلاك مى شوند: دوستى كه تند روى مى كند، و بهتان زننده اى كه دروغ مى بندد.سيد رضى مى گويد: اين سخن مانند عبارت سابق آن بزرگوار: «هلك فى رجلان محبّ غال و مبغض قال» مى باشد.دوست تندرو، مانند غلاة كه زياده از حد امام را ستوده و در طرف افراط بودند، و كسى كه بهتان مى زند و دروغ مى بندد و او را كافر و خطاكار مى شمارد، همچون خوارج كه در طرف تفريطند. و اين هر دو عمل دو صفت ناپسند و بيرون از فضيلت عدالتند. و قبلا معلوم شد كه رذايل، پرتگاههاى هلاكت اخروى هستند. و نظير اين سخن در پيش گذشت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 534 الخامسة و الاربعون بعد أربعمائة من حكمه عليه السّلام:(445) و قال عليه السّلام: يهلك فيّ رجلان: محبّ مفرط، و باهت مفتر.قال الرّضيّ رحمه اللَّه: و هذا مثل قوله عليه السّلام: هلك فيّ رجلان [اثنان]: محبّ غال و مبغض قال. (86774- 86749) اللغة:(أطرى) إطراء فلانا: أحسن الثناء عليه و بالغ في مدحه فكأنه جعله غضّا -المنجد-.المعنى:الاطراء هو المبالغة في الثناء، و هي في حقّه القول بربوبيّته كما صدر عن الغالين، فانّ كلّ ثناء عليه دونه ليس مبالغة في مدحه، و الباهت المفترى من أنكر حقه اللّائق به و أقلّه إنكار وصايته عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و إنكار امامته بعده فيشمل غير الشيعة، لأنّ كلّهم بهتوا في أمره و تاهوا في منزلته الّتي نصّ عليها النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بقوله: «يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنه لا نبيّ بعدي» و لا اشكال في أنّ كلّ هذه الفرق قد افترى عليه ما ليس من شأنه، و أضلّهم الخوارج الّذين افتروا عليه بالكفر.الترجمة:فرمود: دو كس در باره من بهلاكت رسيدند: دوستى كه ستايش مرا از حد گزراند و مرا خدا خواند، و دشمنى كه در درك مقامم درماند و بمن ناروا گفت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص278 و قال عليه السّلام: يهلك فىّ رجلان: محب مفرط و باهت مفتر. قال الرضى رحمة الله تعالى: و هذا مثل قوله عليه السّلام: هلك فىّ اثنان: محب غال، و مبغض قال. «و آن حضرت فرمود دو تن در مورد من تباه گردند، دوستى كه زياده روى كند و تهمت زننده اى كه دروغ بندد.»سيد رضى كه خداوند متعال او را رحمت فرمايد، گويد: و اين سخن مانند آن فرموده اوست كه فرموده است: دو تن درباره من تباه گردند، دوستى غلو كننده در دوستى و دشمنى مبالغه كننده در دشمنى. ابن ابى الحديد در شرح اين سخن چنين آورده است: پيش از اين سخن ديگرى نظير اين سخن شرح داده شد و خلاصه گفتار اين بود كه كسى در مورد على عليه السّلام به هلاكت مى افتد كه افراط و تفريط كند. افراط كنندگان همان غلو كنندگان هستند و كسانى كه معتقد به تكفير بزرگان صحابه و نفاق و تبهكارى ايشان باشند، تفريط كنندگان كسانى هستند كه در جستجوى منقصتى از على عليه السّلام باشند يا او را دشمن بدارند و كسانى كه با او جنگ كرده اند و كينه او را در دل دارند. به همين سبب در اين باره ياران معتزلى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص279 ما اهل نجات و رستگارى و كاميابى هستند كه ايشان راه ميانه را پيموده و معتقدند كه على عليه السّلام در آن جهان برترين مردم است و منزلت او در بهشت هم از همگان برتر است و در اين جهان هم از همه خلق فاضلتر و داراى خصايص پسنديده و مزايا و مناقب بيشتر است و هر كس با او جنگ كرده است يا او را دشمن و كينه اش را در سينه بدارد دشمن خداوند سبحان است و با كافران و منافقان جاودانه در آتش خواهد بود، مگر كسانى كه توبه آنان ثابت شده باشد و بر دوستى و محبت او در گذشته باشند. در مورد افاضل مهاجران و انصار كه پيش از او عهده دار امامت شده اند، اگر امير المؤمنين امامت آنان را انكار فرموده و بر ايشان خشم گرفته بود و كارشان را ناپسند مى شمرد و بر آنان شمشير مى كشيد و به امامت خويش مردم را فرا مى خواند بدون ترديد معتقد بوديم كه آنان از هلاك شدگان هستند، همان گونه كه اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آنان خشم مى گرفت هلاك شده بودند زيرا اين مسأله ثابت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امير المؤمنين فرموده است: «جنگ با تو جنگ با من است و آشتى با تو آشتى با من است.» و همان حضرت فرموده است: «پروردگار دوست بدار هر كس كه على را دوست مى دارد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى مى ورزد.» و هم به على عليه السّلام فرموده است: «تو را جز مؤمن دوست نمى دارد و جز منافق با تو دشمنى نمى ورزد.» ولى ما مى بينيم كه على عليه السّلام به امامت آن گروه رضايت داده و با ايشان بيعت فرموده است و پشت سر ايشان نماز گزارده و از غنايم و اموال عمومى آنان كه تقسيم مى كرده اند سهم خويش را گرفته و خورده است و بنابراين ما را نشايد كه از رفتار آن حضرت تعدى كنيم و از آنچه كه از او مشهور شده است درگذريم. مگر نمى بينى كه چون امير المؤمنين عليه السّلام از معاويه تبرى جسته است، ما هم از او تبرى مى جوييم و چون او را لعنت فرموده است، ما هم او را لعنت مى كنيم و چون به گمراهى اهل شام و بقاياى برخى از صحابه كه همراه آنان بوده اند نظير عمرو عاص و پسرش عبد الله فرموده است ما هم به گمراهى آنان حكم مى كنيم. و خلاصه آنكه ما ميان امير المؤمنين و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى جز مرتبه نبوت را كم نمى دانيم و گرنه همه فضايل ديگر را ميان آن دو بزرگوار مشترك مى دانيم و البته در مورد بزرگان صحابه كه بر ما ثابت نشده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص280 است كه على عليه السّلام بر آنان طعنه اى زده باشد، طعنه نمى زنيم و همان گونه عمل مى كنيم كه على عليه السّلام با آنان عمل كرده است. آنچه درباره تفضيل ميان صحابه گفته شده است: اعتقاد به تفضيل اعتقادى كهن است كه بسيارى از اصحاب و تابعان بر آن بوده اند، از ميان اصحاب عمار و مقداد و ابوذر و سلمان و جابر بن عبد الله و ابىّ بن كعب و حذيفة و بريدة و ابو ايوب و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و ابو الهيثم بن التيهّان، و خزيمة بن ثابت و ابو الطفيل عامر بن وائلة و عباس بن عبد المطلب و پسرانش و تمام بنى هاشم و بنى مطلب بر اين اعتقاد بوده اند. زبير بن عوام هم در آغاز كار از معتقدان به اين عقيده بوده و سپس برگشته است. تنى چند از بنى اميه هم همين عقيده را داشته اند كه از جمله ايشان خالد بن سعيد بن عاص و عمر بن عبد العزيز بوده اند. من - ابن ابى الحديد- در اين جا خبر مشهورى را كه از عمر بن عبد العزيز روايت شده است و آن را ابن كلبى نقل كرده است مى آورم. ابن كلبى مى گويد: روزى عمر بن عبد العزيز كه در جلسه عمومى خود نشسته بود پرده دارش وارد شد و زنى بلند قامت و گندم گون و زيبا و خوش اندام را كه دو مرد همراهش بودند وارد مجلس كرد كه همراه ايشان نامه اى از ميمون بن مهران براى عمر بن عبد العزيز بود. نامه را به عمر بن عبد العزيز دادند كه آن را گشود و در آن چنين نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم، به امير المؤمنين عمر بن عبد العزيز از ميمون بن مهران، سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، و سپس كارى براى ما پيش آمده است كه سينه ها از آن تنگى گرفته و بيرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت ديديم كه آن را به عالمى كه آن را نيكو بداند موكول كنيم كه خداى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص281 عز و جل فرموده است: «اگر آن را به رسول و اولياى امر برمى گرداندند كسانى از ايشان كه آن را استنباط مى كنند آن را بدون ترديد مى دانستند.»، اين زن و دو مردى كه همراه اويند يكى شوهر او و ديگرى پدر اوست. اى امير المؤمنين پدر اين زن چنين مى پندارد كه چون شوهرش سوگند خورده است كه اگر على بن ابى طالب عليه السّلام برترين اين امت و سزاوارترين افراد به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نباشد همسرش مطلقه است، بنابراين دختر او مطلقه است و در آيين و دين او سزاوار و جايز نيست كه آن مرد را داماد خويش بداند و مدعى است كه علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و اين زن براى آن مرد همچون مادر اوست. همسر اين زن هم به پدر همسرش مى گويد دروغ مى گويى و گناه مى ورزى كه سوگند من درست و عقيده ام صادق و راست است و بر خلاف تو و به كورى چشم و كينه توزى تو، اين زن همسر من است. آنان براى داورى پيش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسيدم گفت: آرى چنين سوگندى خورده ام و گفته ام اگر على بهترين اين امت و سزاوارترين ايشان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجه به اينكه هر كه بايد على را بشناسد، شناخته است و هر كس خواهد انكار كند، هر كس مى خواهد از اين سخن به خشم آيد و هر كس مى خواهد به آن خشنود گردد. مردم هم كه اين سخن او را شنيدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولى دلها پراكنده است. وانگهى تو خود اى امير المؤمنان اختلاف هوسهاى مردم و شتاب آنان را در آنچه مايه فتنه است مى دانى، بدين سبب ما از حكم كردن در اين مورد خوددارى كرديم تا تو بدان چه خدايت ارائه مى فرمايد حكم كنى. اينك اين دو مرد از اين زن دست برنمى دارند، پدرش سوگند خورده است كه او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است كه اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا نخواهد شد مگر آنكه در اين باره حاكمى حكم كند كه امكان مخالفت و سرپيچى از حكم او نباشد. اينكه اين گروه را پيش تو روانه كردم خداى توفيق تو را پسنديده و تو را هدايت فرمايد. ميمون بن مهران پايين نامه اين اشعار را نوشته بود: اى ابا حفص هرگاه مشكلاتى فرا رسد كه چشمها در تأمل آن سرگردان شوند و سينه مردم از روشن كردن حكم آن عاجز ماند تو در آن باره امين خواهى بود كه همه علم را فرا گرفته اى و تجربه ها و كارها تو را استوار ساخته است، خداوند تو را بر رعايا خليفه ساخته است و بهره تو در ايشان بهره گرانبهاست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص282 گويد: عمر بن عبد العزيز، بنى هاشم و بنى اميه و ديگر افراد شاخه هاى قبيله قريش را جمع كرد و به پدر آن زن گفت: اى پير چه مى گويى؟ او گفت: اى امير المؤمنين من دختر خويش را به همسرى اين مرد درآوردم و او را با بهترين جهاز پيش او گسيل داشتم و آرزومند خير و اميدوار به صلاح او بودم تا آنكه سوگند به چيز دروغى در مورد طلاق او خورد و اينك هم مى خواهد با او زندگى كند. عمر بن عبد العزيز گفت: اى پيرمرد، شايد همسرش مطلقه نباشد بگو چه سوگندى خورده است؟ پيرمرد گفت: سبحان الله سوگندى كه او خورده است، دروغ و گناهش چنان روشن است كه با اين سن و سال و دانشى كه دارم هيچ گونه شكى در سينه ام خلجان نمى كند زيرا او چنين پنداشته است كه اگر على بهترين اين امت نباشد همسرش سه طلاقه باشد. عمر بن عبد العزيز به همسر آن زن گفت: چه مى گويى آيا تو چنين سوگندى خورده اى؟ گفت: آرى. گويند: همين كه گفت آرى، نزديك بود مجلس به لرزه درآيد و بنى اميه خشمگين به او مى نگريستند ولى سخن نمى گفتند و همگان به چهره عمر بن عبد العزيز مى نگريستند. عمر بن عبد العزيز مدتى خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمين مى زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند كه او چه خواهد گفت. عمر سر برداشت و اين دو بيت را خواند «چون عهده دار حكومت ميان قومى شود به جستجوى حق و در طلب استوارى است و امامى كه از حق تعدى كند و از راه راست اجتناب ورزد امام نيكويى نيست.» سپس به بنى اميه گفت: در مورد سوگند اين مرد چه مى گوييد؟ خاموش ماندند. گفت: سبحان الله سخن بگوييد. مردى از بنى اميه گفت: اين حكم در مورد ناموس است و ما در باره آن گستاخى نمى كنيم و تو دانا به گفتارى و امين ايشان، عقيده خود را بگو، و هر سخن و عقيده اى، تا باطلى را حق و حقى را باطل نكرده است، در اين مجلس بر من جايز است. عمر بن عبد العزيز گفت: من سخنى نمى گويم و به مردى از بنى هاشم كه از فرزندزادگان عقيل بن ابى طالب بود روى كرد و به او گفت: اى عقيلى، در سوگندى كه اين مرد خورده است چه مى گويى؟ او اين فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى امير المؤمنين اگر سخن مرا حكم و حكم مرا جايز قرار مى دهى سخن مى گويم و گرنه خاموشى براى من بهتر و براى بقاى دوستى هم ارزنده تر است. عمر بن عبد العزيز گفت: سخن بگو كه گفته تو حكم و حكم تو نافذ خواهد بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص 283 بنى اميه همين كه اين سخن را شنيدند گفتند: اى امير المؤمنين نسبت به ما انصاف ندادى و حكم كردن در اين باره را به غير ما واگذاشتى و حال آنكه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترين خويشاوندان توايم. عمر بن عبد العزيز گفت: اى فرومايگان ناتوان خاموش باشيد كه هم اكنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذيرش آن نشديد، گفتند: بدين سبب بود كه اين امتيازى را كه به اين مرد عقيلى دادى به ما ندادى و بدان گونه كه او را داور ساختى ما را داور نكردى. عمر گفت: اگر شما خطا كرديد و او درست انديشيد و اگر شما ناتوانى كرديد و او دورانديشى كرد و اگر شما كور شديد و او بينا بود، گناه عمر بن عبد العزيز چيست؟ اى بى پدران مى دانيد مثل شما مثل چيست؟ گفتند: نمى دانيم. گفت: ولى اين مرد عقيلى مى داند و از او پرسيد اى مرد در اين مورد چه مى گويى؟ آن مرد گفت: آرى اى امير المؤمنين چنان است كه آن شاعر پيشين سروده است: «شما را به كارى فرا خواندند و چون از آن ناتوان مانديد كسى به آن رسيد كه ناتوانى نداشت و چون چنين ديديد پشيمان شديد و آيا مهره براى برحذر بودن بسنده است» عمر بن عبد العزيز گفت: آفرين بر تو باد كه درست گفتى، اينك پاسخ حكمى را كه از تو پرسيدم بگو. گفت: اى امير المؤمنين، سوگند او درست است و از عهده آن برون آمده است و همسرش هم مطلقه نيست. عمر بن عبد العزيز گفت: اين موضوع را از كجا دانستى؟ گفت: اى امير المؤمنين تو را به خدا سوگند مى دهم آيا اين موضوع را نمى دانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى عيادت فاطمه عليها السّلام به خانه او رفت و فرمود: دخترم بيمارى تو چيست؟ گفت: پدر جان تب دارم، در آن هنگام على عليه السّلام براى انجام دادن يكى از كارهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خانه بيرون رفته بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به فاطمه فرمود: آيا اشتهاى به چيزى دارى؟ گفت: آرى، انگور مى خواهم و مى دانم چون هنگام آن نيست كمياب و گران است. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداوند قادر است كه براى ما انگور بياورد و سپس عرضه داشت بار خدايا همراه برترين امت من در پيشگاه خودت براى ما انگور بياور. در اين هنگام على در زد و درون خانه آمد و سبدى كوچك همراه داشت كه جانب رداى خويش را بر آن كشيده بود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: اى على اين چيست؟ گفت: انگور است كه براى فاطمه عليها السلام فراهم آورده ام. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوبار تكبير گفت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص284 و سپس عرضه داشت: پروردگارا همان گونه كه با اختصاص دادن على به دعاى من مرا شاد فرمودى، اينك بهبودى دختر مرا در اين انگور قرار بده، آن گاه به فاطمه فرمود: دختركم به نام خدا بخور و فاطمه از آن انگور خورد و هنوز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون نرفته بود كه شفا يافت. عمر بن عبد العزيز گفت: راست گفتى و نيكى كردى، گواهى مى دهم كه اين موضوع را شنيده و درست به گوش گرفته بودم، و به آن مرد گفت: اى مرد دست همسرت را بگير و برو و اگر پدرش متعرض تو شد بينى او را درهم شكن. آن گاه به بنى عبد مناف گفت: به خدا سوگند چنان نيست كه ما چيزهايى را كه ديگران مى دانند ندانيم و ما را در دين خود كورى نيست اما چنانيم كه آن شاعر پيشين گفته است: دوستى ثروت و توانگرى چنان كور و كرشان ساخته است كه جز زيان و گناه به چيزى ديگرى نمى رسند. گويد: چنان شد كه گويى سنگ بر دهان بنى اميه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبد العزيز براى ميمون بن مهران چنين نوشت: سلام بر تو، همراه تو پروردگارى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم و سپس من مضمون نامه ات را فهميدم، آن دو مرد همراه آن زن پيش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نكاح او پا بر جاى است. اين موضوع را يقين بدان و به آن عمل كن و سلام و رحمت و بركتهاى خداوند بر تو باد. و اما كسانى از تابعان كه معتقد به فضيلت على عليه السّلام بر همه مردم بودند بسيارند همچون اويس قرنى و زيد بن صوحان و برادرش صعصعة و جندب الخير و عبيدة سلمانى و گروه بسيار ديگر كه برون از شمارند. در آن روزگاران لفظ شيعه فقط در مورد كسانى به كار رفته است كه معتقد به تفضيل على عليه السّلام بوده اند، و اين گفتگوهاى اماميه و كسانى كه بر آن عقيده اند كه بر امامت خليفگان پيش از على عليه السّلام طعنه مى زنند، در آن روزگار بدين گونه مشهور نبوده است، و همان كسانى كه معتقد به تفضيل بوده اند شيعه نام داشته اند و هر آنچه در اخبار و آثار در فضيلت شيعه آمده است و آنان را به بهشت وعده داده اند درباره همانهاست نه كس ديگرى جز ايشان و به همين سبب است كه ياران معتزلى ما در كتابها و تصنيفهاى خويش گفته اند كه شيعيان حقيقى ما هستيم، و اين اعتقاد ما به سلامت و حق نزديكتر از دو عقيده ديگرى است كه همراه افراط و تفريط باشد ان شاء الله تعالى.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom