(نامه به معاويه در سال ۳۶ هجرى كه شخصى به نام ابو مسلم آن را برد).
۱. افشاى دشمنى هاى قريش و استقامت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
خويشاوندان ما از قريش مى خواستند پيامبرمان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بكشند،(۱) و ريشه ما را در آورند و در اين راه انديشه ها از سرگذراندند، و هر چه خواستند نسبت به ما انجام دادند، و زندگى خوش را از ما سلب كردند، و با ترس و وحشت به هم آميختند، و ما را به پيمودن كوه هاى صعب العبور مجبور كردند،(۲) و براى ما آتش جنگ افروختند، امّا خدا خواست كه ما پاسدار دين او باشيم، و شر آنان را از حريم دين باز داريم.
مؤمن ما در اين راه خواستار پاداش بود، و كافر ما از خويشاوندان خود دفاع كرد، ديگر افراد قريش كه ايمان مى آوردند و از تبار ما نبودند، هر گاه آتش جنگ زبانه مى كشيد، و دشمنان هجوم مى آوردند يا به وسيله هم پيمانهايشان و يا با نيروى قوم و قبيله شان حمايت مى شدند در امان بودند.
_________________________________________
(۱). در ليلة المبيت، چهل نفر از قبائل گوناگون، قصد جان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را داشتند كه امام على عليه السّلام به جاى آن حضرت خوابيد و پيامبر هجرت كرد. كه آيه ۲۰۷ بقره: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» و از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى كسب خشنودى خدا با او معامله مى كنند» در باره امام على عليه السّلام نازل شد.
(۲). پيامبر و مسلمانان را با زن و فرزندانشان در درّه اى سوزان و بى آب و علف به نام شعب ابى طالب، سه سال زندانى و محاصره كردند. تا آنكه جبرئيل خبر داد كه پيمان نامه قريش را موريانه خورده و أثرى جز كلمه «بسمك اللّهم» از آن وجود ندارد، و زجر و شكنجه مسلمانان و فرياد كودكان و ناله گرسنگان، اهل مكّه را به شدّت ناراحت كرد، و محاصره شكسته شد، امّا بسيارى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حضرت خديجه در اين محاصره وفات كردند.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به معاويه (در پاسخ نامه اى كه براى آن بزرگوار فرستاده «و در آن درخواست نموده بود كه كشندگان عثمان را تسليم او نمايد» نوشته و در آن فضل و بزرگوارى و سبقت و پيشى خود را به اسلام و ايمان گوشزد او مى فرمايد):
(1) پس (از آنكه مشركين نگريستند كه حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر كدام از ايشان به آنجا مى گريخت ايمن و آسوده مى گشت و آنها كه در مكّه ماندند در پناه ابو طالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نيز آنان را تقويت نمود، انجمن بزرگى تشكيل داده و قبيله قريش همگان برکشتن پيغمبر -صلّى اللّه عليه و آله- همدست شدند، و ابو طالب كه بر اين انديشه آگهى يافت بنى هاشم و بنى عبد المطّلب را گرد آورده با زن و فرزند بدرّه كوهى كه شعب ابو طالب گويند جاى داد، و اولاد عبد المطّلب مسلمان و غير مسلمانشان براى حفظ قبيله و فرمانبرى از ابو طالب از يارى پيغمبر اكرم خوددارى نكردند جز ابو لهب كه با دشمنان ساخت، و ابو طالب به همراهى خويشان بحفظ و نگهدارى پيغمبر كوشيده هر دو سوى شعب يعنى درّه كوه را ديد بان گماشت، و بيشتر فرزند خود علىّ عليه السّلام را بجاى پيغمبر اكرم مى خوابانيد، و حمزه شبها بگرد پيغمبر مى گشت، چون كفّار قريش اين احوال را ديده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دار النّدوة «نام موضعى در مكّه كه محلّ اجتماع بود» گرد آمده پيمان بستند كه با بنى عبد المطّلب و بنى هاشم دوستى نكرده زن بايشان ندهند و نگيرند، و چيزى بآنان نفروخته و نخرند، و آشتى نكنند مگر وقتى كه پيغمبر را بايشان بسپارند تا او را بكشند، و اين پيمان را بر صحيفه اى نگاشته بر آن مهر نهاده آنرا به امّ الجلاس خاله ابو جهل سپردند تا نگاه دارد، و بعضى نقل كرده اند كه آنرا بر در خانه كعبه آويختند.
با اين پيمان بنى هاشم در شعب ابو طالب محصور ماندند، و از اهل مكّه جرأت نداشت با آنان داد و ستد نمايد جز اوقات حجّ كه جنگ حرام بود و قبائل عرب در مكّه حاضر مى شدند، ايشان هم از شعب بيرون آمده خوردنى از عرب مى خريدند و برميگشتند، و قريش اين را نيز روا نداشته چون آگاه مى شدند كه يكى از بنى هاشم مى خواهد چيزى خريدارى نمايد بهاى آنرا بالا برده خودشان مى خريدند، و اگر مى دانستند كسى از قريش بسبب خويشاوندى با بنى عبد المطّلب خوردنى به شعب فرستاده او را آزار مى رساندند، و اگر از آنانكه در شعب بودند كسى بيرون مى آمد و بر او دست مى يافتند او را شكنجه مى كردند، و از اشخاصى كه براى آنها خوردنى مى فرستادند ابو العاص ابن ربيع هشام ابن عمرو و حكيم ابن خرام ابن خويلد برادر زاده خديجه بودند.
سه سال بدين گونه گذشت، و گاه فرياد كودكان بنى عبد المطّلب از گرسنگى بلند مى شد بطوريكه بعضى از مشركين از آن پيمان پشيمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهير ابن ابى اميّه و مطعم ابن عدىّ و ابو البخترىّ و زمعة ابن الأسود با يكديگر قرار گزاشتند كه نقض عهد كرده پيمان بشكنند و قرارداد او را پاره كنند، بامدادى كه بزرگان قريش در كعبه گرد آمده از اين مقوله سخن پيش آوردند، ناگاه ابو طالب با گروهى از همراهان خود از شعب بيرون آمده به كعبه رو آورد و بين آنها نشست، ابو جهل گمان كرد كه ابو طالب بر اثر رنجى كه در شعب ديده شكيبايى را از دست داده و آمده كه پيغمبر -صلّى اللَّه عليه و آله- را تسليم نمايد، ابو طالب فرمود: اى مردم سخنى گويم كه بر خير شما است: برادر زاده ام محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بمن خبر داده كه خداوند موريانه را بر نامه اى كه پيمان را بر آن نوشته ايد گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا را بر جا گذاشته، اكنون آن نامه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه جاى سخن است از دشمنى با او دست بداريد، و اگر دروغ گويد او را تسليم مى نمايم تا بقتل رسانيد. گفتند: نيكو سخنى است، پس رفتند و آن نامه را از امّ الجلاس گرفته آوردند و گشودند همه آنرا موريانه خورده بود جز لفظ «باسمك اللّهمّ» كه در جاهليّت بر سر نامه ها مى نگاشتند، و دست منصور ابن عكرمه نويسنده آن قرارداد شل شده بود، چون چنين ديدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدىّ نامه را پاره كرد و گفت: ما از اين نامه ستم رسان بيزاريم، آنگاه ابو طالب به شعب بازگشت، روز ديگر مطعم ابن عدىّ به همراهى چهار تن ديگر از قريش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنى عبد المطّلب را به مكّه آورده و در خانه هاشان جاى دادند، لكن مشركين پس از بيرون آمدن حضرت رسول -صلّى اللَّه عليه و آله- از شعب باز بنا بر عقيده نادرست خود چندان كه توانستند از دشمنى با آن بزرگوار خوددارى نكرده در آزار او كوشيدند.
خلاصه در نامه زير امام عليه السّلام براى بيدار كردن معاويه از خواب غفلت باين سرگذشت اشاره نموده مى فرمايد:) قبيله ما (قريش) خواستند پيغمبر ما را بكشند، و ريشه ما را بر كنند (نابود نمايند) و غمّها و اندوه ها براى ما پيش آوردند، و ناشايسته ها در باره ما بكار بردند، و ما را از آسايش و خوشى باز داشتند، و ترس و بيم را ويژه ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوى كوه سخت (بى آب و علف شعب ابو طالب) بناچارى وادار نمودند (و در آنجا محصور كردند، در اوّل سال هفتم از بعثت پيغمبر اكرم) و آتش جنگ را براى ما افروختند،
پس به خواست خداوند ما شرّ دشمن را از پيغمبرش دفع كرده از حريم حرمت او دور نموديم (نگذاشتيم آسيبى بآن بزرگوار برسد).
(2) مؤمن ما (كه به پيغمبر ايمان آورده بود مانند ابو طالب و حمزه) پاداش پشتيبانى نمودن از پيغمبر (رضاء و خوشنودى خدا) را مى طلبيد، و كافر ما (كه اسلام نياورده بودند مانند عبّاس و مطعم ابن عدىّ) بجهت خويشى (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمايت و كمك مى نمود، و (غير از ما بنى هاشم) آنكه از قريش مسلمان شده بود ترس و بيمى كه ما (از كفّار و مشركين) داشتيم نداشت براى سوگند و پيمانى كه (با مشركين) بسته، يا بجهت خويشى (با آنها) بود كه او را از بيم و ترس باز مى داشت، و او از كشته شدن ايمن و آسوده بود.
از نامه آن حضرت (ع) به معاويه:
قوم ما [قريش] آهنگ كشتن پيامبر ما كردند و خواستند كه ريشه ما بركنند. پس در باره ما بارها نشستند و رأى زدند و بسا كارها كردند. از زندگى شيرين منعمان نمودند و با وحشت دست به گريبانمان ساختند. ما را وادار كردند كه بر كوهى صعب زيستن گيريم، سپس، براى ما آتش جنگ افروختند. ولى خداوند خواسته بود كه ما از آيين بر حق او نگهدارى كنيم و نگذاريم كه كس به حريم حرمتش دست يازد.
در ميان ما، آنان كه ايمان آورده بودند، خواستاران پاداش آن جهانى بودند و آنان كه ايمان نياورده بودند از خاندان و تبار خود حمايت مى كردند. از قريشيان هر كه ايمان مى آورد از آن آزار كه ما گرفتارش بوديم در امان بود. زيرا يا هم سوگندى بود كه از او دفاع مى كرد و يا عشيره اش به ياريش برمى خاست. به هر حال، از كشته شدن در امان بود.
قبيله ما (قريش) خواستند پيامبرمان(صلى الله عليه وآله) را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود) و ما را ريشه کن کنند، آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ريختند و هرچه مى توانستند درباره ما بدى کردند، ما را از زندگى شيرين (خود) باز داشتند و با ترس و وحشت قرين ساختند، و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بريم و آتش جنگ را بر ضد ما برافروختند. (هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بپا خاستند) خداوند اراده نمود که به وسيله ما از شريعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حريم اسلام باز دارد .
(در اين هنگام جمعيّت ما بنى هاشم به دو گروه تقسيم شده بودند; گروهى ايمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپيوسته بودند; ولى همه از اسلام دفاع مى کردند) مؤمنان ما با اين کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافران ما (که هنوز اسلام را نپذيرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ريشه خود و خويشاوندى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) دفاع مى کردند. اما ساير افراد قريش (غير از خاندان ما) که اسلام آوردند از اين ناراحتى ها بر کنار بودند يا به اين عنوان که با قبايلى پيمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى خواستند با آنها بجنگند) و يا عشيره آنها (که ايمان نياورده بودند) از آنها حمايت مى کردند از اين رو جان آنها در امان بود.
و از نامه آن حضرت است به معاويه:
پس مردم ما -قريش- خواستند پيامبرمان را بكشند و ريشه ما را بكنند، و در باره ما انديشه ها كردند و كارها راندند. از زندگى گوارامان باز داشتند و در بيم و نگرانى گذاشتند، و ناچارمان كردند تا به كوهى دشوار گذار بر شويم، و آتش جنگ را براى ما بر افروختند. امّا خدا خواست تا ما پاسدار شريعتش باشيم و نگاهدار حرمتش.
مؤمن ما از اين كار خواهان مزد بود، و كافر ما از تبار خويش حمايت مى نمود. از قريش آن كه مسلمان گرديد، آزارى كه ما را بود، بدو نمى رسيد، چه يا هم سوگندى داشت كه پاس او را مى داشت يا خويشاوندى كه به يارى وى همّت مى گماشت، پس او از كشته شدن در امان بود -و از گزند نانگران-.
از نامه هاى آن حضرت است به معاويه:
قوم ما خواستند پيامبرمان را از ميان بردارند، و ريشه ما را بر اندازند، عليه ما نقشه ها كشيدند، و كارها كردند، در آسايش را به روى ما بستند، و ما را بر پلاس ترس نشاندند، مجبور به اقامت در كوههاى صعب العبور نمودند، و بر عليه ما آتش جنگ افروختند. به خواست حق شرّ دشمن را از پيامبر و حريم حرمتش رانديم.
اهل ايمان به اميد پاداش الهى از رسول خدا پشتيبانى مى كرد، و اهل كفر از ريشه خويشاوندى حمايت مى نمود. آنان كه غير ما از قريش مسلمان شده بودند در آن سختى و رنجى كه ما بوديم نبودند محض پيمانى كه با كفار داشتند كه شكنجه را از آنها باز مى داشت، يا خويشاوندى كه به يارى آنان بر مى خاست، روى اين حساب جايشان از كشته شدن امن بود.