جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حمایت بنی هاشم از رسالت پیامبر [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية :
فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَ اجْتِيَاحَ أَصْلِنَا، وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ؛ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ [حَوْمَتِهِ] حُرْمَتِهِ؛ مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الْأَجْرَ، وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الْأَصْلِ؛ وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنٍ.

الِاجْتِيَاح : ريشه كن ساختن، نابود كردن.
هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ : تصميم گرفتند. غمها و اندوه ها را بر ما وارد كنند.
الَافَاعِيل : جمع «افعولة»، عملهاى زشت و پست.
الْعَذْب : (زندگى) خوشى و گوارا.
احْلَسُونَا : ملازم ما ساختند.
اضْطَرُّونَا : ما را وادار كردند.
جَبَلٍ وَعْرٍ : كوه دشوارى كه نتوان بر آن صعود كرد.
عَزَمَ اللَّهُ : خدا اراده نمود.
حَوْزَة : مقصود در اينجا شريعت الهى است.
الرَمَى مِنْ وَرَاءِ الْحُرْمَةِ : خود را سپر چيزى قرار دادن و شر و بدى را از آن دور كردن. 
إجتِياح : ريشه كن كردن و هلاك نمودن
هَمّوا : قصد كردند
أحلَسونا : بما ملازم و دائمى نمودند، حَلس : پلاس و فروش
جَبَل وَعر : كوه سخت كه بالا رفتن بآن دشوار باشد
ذَبّ : دفاع كردن
حَوزَة : مركز و محل اجتماع، منظور شريعت است
يُحامِى : حمايت و دفاع ميكند 
(نامه به معاويه در سال ۳۶ هجرى كه شخصى به نام ابو مسلم آن را برد).
۱. افشاى دشمنى هاى قريش و استقامت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
خويشاوندان ما از قريش مى خواستند پيامبرمان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بكشند،(۱) و ريشه ما را در آورند و در اين راه انديشه ها از سرگذراندند، و هر چه خواستند نسبت به ما انجام دادند، و زندگى خوش را از ما سلب كردند، و با ترس و وحشت به هم آميختند، و ما را به پيمودن كوه هاى صعب العبور مجبور كردند،(۲) و براى ما آتش جنگ افروختند، امّا خدا خواست كه ما پاسدار دين او باشيم، و شر آنان را از حريم دين باز داريم.
مؤمن ما در اين راه خواستار پاداش بود، و كافر ما از خويشاوندان خود دفاع كرد، ديگر افراد قريش كه ايمان مى آوردند و از تبار ما نبودند، هر گاه آتش جنگ زبانه مى كشيد، و دشمنان هجوم مى آوردند يا به وسيله هم پيمانهايشان و يا با نيروى قوم و قبيله شان حمايت مى شدند در امان بودند.
_________________________________________
(۱). در ليلة المبيت، چهل نفر از قبائل گوناگون، قصد جان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را داشتند كه امام على عليه السّلام به جاى آن حضرت خوابيد و پيامبر هجرت كرد. كه آيه ۲۰۷ بقره: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» و از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى كسب خشنودى خدا با او معامله مى‏ كنند» در باره امام على عليه السّلام نازل شد.
(۲). پيامبر و مسلمانان را با زن و فرزندانشان در درّه ‏اى سوزان و بى آب و علف به نام شعب ابى طالب، سه سال زندانى و محاصره كردند. تا آنكه جبرئيل خبر داد كه پيمان نامه قريش را موريانه خورده و أثرى جز كلمه «بسمك اللّهم» از آن وجود ندارد، و زجر و شكنجه مسلمانان و فرياد كودكان و ناله گرسنگان، اهل مكّه را به شدّت ناراحت كرد، و محاصره شكسته شد، امّا بسيارى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حضرت خديجه در اين محاصره وفات كردند.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به معاويه (در پاسخ نامه اى كه براى آن بزرگوار فرستاده «و در آن درخواست نموده بود كه كشندگان عثمان را تسليم او نمايد» نوشته و در آن فضل و بزرگوارى و سبقت و پيشى خود را به اسلام و ايمان گوشزد او مى فرمايد):
(1) پس (از آنكه مشركين نگريستند كه حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر كدام از ايشان به آنجا مى گريخت ايمن و آسوده مى گشت و آنها كه در مكّه ماندند در پناه ابو طالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نيز آنان را تقويت نمود، انجمن بزرگى تشكيل داده و قبيله قريش همگان برکشتن پيغمبر -صلّى اللّه عليه و آله- همدست شدند، و ابو طالب كه بر اين انديشه آگهى يافت بنى هاشم و بنى عبد المطّلب را گرد آورده با زن و فرزند بدرّه كوهى كه شعب ابو طالب گويند جاى داد، و اولاد عبد المطّلب مسلمان و غير مسلمانشان براى حفظ قبيله و فرمانبرى از ابو طالب از يارى پيغمبر اكرم خوددارى نكردند جز ابو لهب كه با دشمنان ساخت، و ابو طالب به همراهى خويشان بحفظ و نگهدارى پيغمبر كوشيده هر دو سوى شعب يعنى درّه كوه را ديد بان گماشت، و بيشتر فرزند خود علىّ عليه السّلام را بجاى پيغمبر اكرم مى خوابانيد، و حمزه شبها بگرد پيغمبر مى گشت، چون كفّار قريش اين احوال را ديده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دار النّدوة «نام موضعى در مكّه كه محلّ اجتماع بود» گرد آمده پيمان بستند كه با بنى عبد المطّلب و بنى هاشم دوستى نكرده زن بايشان ندهند و نگيرند، و چيزى بآنان نفروخته و نخرند، و آشتى نكنند مگر وقتى كه پيغمبر را بايشان بسپارند تا او را بكشند، و اين پيمان را بر صحيفه اى نگاشته بر آن مهر نهاده آنرا به امّ الجلاس خاله ابو جهل سپردند تا نگاه دارد، و بعضى نقل كرده اند كه آنرا بر در خانه كعبه آويختند.
با اين پيمان بنى هاشم در شعب ابو طالب محصور ماندند، و از اهل مكّه جرأت نداشت با آنان داد و ستد نمايد جز اوقات حجّ كه جنگ حرام بود و قبائل عرب در مكّه حاضر مى شدند، ايشان هم از شعب بيرون آمده خوردنى از عرب مى خريدند و برميگشتند، و قريش اين را نيز روا نداشته چون آگاه مى شدند كه يكى از بنى هاشم مى خواهد چيزى خريدارى نمايد بهاى آنرا بالا برده خودشان مى خريدند، و اگر مى دانستند كسى از قريش بسبب خويشاوندى با بنى عبد المطّلب خوردنى به شعب فرستاده او را آزار مى رساندند، و اگر از آنانكه در شعب بودند كسى بيرون مى آمد و بر او دست مى يافتند او را شكنجه مى كردند، و از اشخاصى كه براى آنها خوردنى مى فرستادند ابو العاص ابن ربيع هشام ابن عمرو و حكيم ابن خرام ابن خويلد برادر زاده خديجه بودند.
سه سال بدين گونه گذشت، و گاه فرياد كودكان بنى عبد المطّلب از گرسنگى بلند مى شد بطوريكه بعضى از مشركين از آن پيمان پشيمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهير ابن ابى اميّه و مطعم ابن عدىّ و ابو البخترىّ و زمعة ابن الأسود با يكديگر قرار گزاشتند كه نقض عهد كرده پيمان بشكنند و قرارداد او را پاره كنند، بامدادى كه بزرگان قريش در كعبه گرد آمده از اين مقوله سخن پيش آوردند، ناگاه ابو طالب با گروهى از همراهان خود از شعب بيرون آمده به كعبه رو آورد و بين آنها نشست، ابو جهل گمان كرد كه ابو طالب بر اثر رنجى كه در شعب ديده شكيبايى را از دست داده و آمده كه پيغمبر -صلّى اللَّه عليه و آله- را تسليم نمايد، ابو طالب فرمود: اى مردم سخنى گويم كه بر خير شما است: برادر زاده ام محمّد-  صلّى اللَّه عليه و آله-  بمن خبر داده كه خداوند موريانه را بر نامه اى كه پيمان را بر آن نوشته ايد گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا را بر جا گذاشته، اكنون آن نامه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه جاى سخن است از دشمنى با او دست بداريد، و اگر دروغ گويد او را تسليم مى نمايم تا بقتل رسانيد. گفتند: نيكو سخنى است، پس رفتند و آن نامه را از امّ الجلاس گرفته آوردند و گشودند همه آنرا موريانه خورده بود جز لفظ «باسمك اللّهمّ» كه در جاهليّت بر سر نامه ها مى نگاشتند، و دست منصور ابن عكرمه نويسنده آن قرارداد شل شده بود، چون چنين ديدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدىّ نامه را پاره كرد و گفت: ما از اين نامه ستم رسان بيزاريم، آنگاه ابو طالب به شعب بازگشت، روز ديگر مطعم ابن عدىّ به همراهى چهار تن ديگر از قريش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنى عبد المطّلب را به مكّه آورده و در خانه هاشان جاى دادند، لكن مشركين پس از بيرون آمدن حضرت رسول -صلّى اللَّه عليه و آله- از شعب باز بنا بر عقيده نادرست خود چندان كه توانستند از دشمنى با آن بزرگوار خوددارى نكرده در آزار او كوشيدند.
خلاصه در نامه زير امام عليه السّلام براى بيدار كردن معاويه از خواب غفلت باين سرگذشت اشاره نموده مى فرمايد:) قبيله ما (قريش) خواستند پيغمبر ما را بكشند، و ريشه ما را بر كنند (نابود نمايند) و غمّها و اندوه ها براى ما پيش آوردند، و ناشايسته ها در باره ما بكار بردند، و ما را از آسايش و خوشى باز داشتند، و ترس و بيم را ويژه ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوى كوه سخت (بى آب و علف شعب ابو طالب) بناچارى وادار نمودند (و در آنجا محصور كردند، در اوّل سال هفتم از بعثت پيغمبر اكرم) و آتش جنگ را براى ما افروختند،
پس به خواست خداوند ما شرّ دشمن را از پيغمبرش دفع كرده از حريم حرمت او دور نموديم (نگذاشتيم آسيبى بآن بزرگوار برسد).
(2) مؤمن ما (كه به پيغمبر ايمان آورده بود مانند ابو طالب و حمزه) پاداش پشتيبانى نمودن از پيغمبر (رضاء و خوشنودى خدا) را مى طلبيد، و كافر ما (كه اسلام نياورده بودند مانند عبّاس و مطعم ابن عدىّ) بجهت خويشى (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمايت و كمك مى نمود، و (غير از ما بنى هاشم) آنكه از قريش مسلمان شده بود ترس و بيمى كه ما (از كفّار و مشركين) داشتيم نداشت براى سوگند و پيمانى كه (با مشركين) بسته، يا بجهت خويشى (با آنها) بود كه او را از بيم و ترس باز مى داشت، و او از كشته شدن ايمن و آسوده بود.
 
از نامه آن حضرت (ع) به معاويه:
قوم ما [قريش] آهنگ كشتن پيامبر ما كردند و خواستند كه ريشه ما بركنند. پس در باره ما بارها نشستند و رأى زدند و بسا كارها كردند. از زندگى شيرين منعمان نمودند و با وحشت دست به گريبانمان ساختند. ما را وادار كردند كه بر كوهى صعب زيستن گيريم، سپس، براى ما آتش جنگ افروختند. ولى خداوند خواسته بود كه ما از آيين بر حق او نگهدارى كنيم و نگذاريم كه كس به حريم حرمتش دست يازد.
در ميان ما، آنان كه ايمان آورده بودند، خواستاران پاداش آن جهانى بودند و آنان كه ايمان نياورده بودند از خاندان و تبار خود حمايت مى كردند. از قريشيان هر كه ايمان مى آورد از آن آزار كه ما گرفتارش بوديم در امان بود. زيرا يا هم سوگندى بود كه از او دفاع مى كرد و يا عشيره اش به ياريش برمى خاست. به هر حال، از كشته شدن در امان بود.
 
قبيله ما (قريش) خواستند پيامبرمان(صلى الله عليه وآله) را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود) و ما را ريشه کن کنند، آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ريختند و هرچه مى توانستند درباره ما بدى کردند، ما را از زندگى شيرين (خود) باز داشتند و با ترس و وحشت قرين ساختند، و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بريم و آتش جنگ را بر ضد ما برافروختند. (هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بپا خاستند) خداوند اراده نمود که به وسيله ما از شريعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حريم اسلام باز دارد .
(در اين هنگام جمعيّت ما بنى هاشم به دو گروه تقسيم شده بودند; گروهى ايمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپيوسته بودند; ولى همه از اسلام دفاع مى کردند) مؤمنان ما با اين کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافران ما (که هنوز اسلام را نپذيرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ريشه خود و خويشاوندى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) دفاع مى کردند. اما ساير افراد قريش (غير از خاندان ما) که اسلام آوردند از اين ناراحتى ها بر کنار بودند يا به اين عنوان که با قبايلى پيمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى خواستند با آنها بجنگند) و يا عشيره آنها (که ايمان نياورده بودند) از آنها حمايت مى کردند از اين رو جان آنها در امان بود.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه:
پس مردم ما -قريش- خواستند پيامبرمان را بكشند و ريشه ما را بكنند، و در باره ما انديشه ها كردند و كارها راندند. از زندگى گوارامان باز داشتند و در بيم و نگرانى گذاشتند، و ناچارمان كردند تا به كوهى دشوار گذار بر شويم، و آتش جنگ را براى ما بر افروختند. امّا خدا خواست تا ما پاسدار شريعتش باشيم و نگاهدار حرمتش.
مؤمن ما از اين كار خواهان مزد بود، و كافر ما از تبار خويش حمايت مى نمود. از قريش آن كه مسلمان گرديد، آزارى كه ما را بود، بدو نمى رسيد، چه يا هم سوگندى داشت كه پاس او را مى داشت يا خويشاوندى كه به يارى وى همّت مى گماشت، پس او از كشته شدن در امان بود -و از گزند نانگران-.
 
از نامه هاى آن حضرت است به معاويه:
قوم ما خواستند پيامبرمان را از ميان بردارند، و ريشه ما را بر اندازند، عليه ما نقشه ها كشيدند، و كارها كردند، در آسايش را به روى ما بستند، و ما را بر پلاس ترس نشاندند، مجبور به اقامت در كوههاى صعب العبور نمودند، و بر عليه ما آتش جنگ افروختند. به خواست حق شرّ دشمن را از پيامبر و حريم حرمتش رانديم.
اهل ايمان به اميد پاداش الهى از رسول خدا پشتيبانى مى كرد، و اهل كفر از ريشه خويشاوندى حمايت مى نمود. آنان كه غير ما از قريش مسلمان شده بودند در آن سختى و رنجى كه ما بوديم نبودند محض پيمانى كه با كفار داشتند كه شكنجه را از آنها باز مى داشت، يا خويشاوندى كه به يارى آنان بر مى خاست، روى اين حساب جايشان از كشته شدن امن بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که (آن را نيز) براى معاويه نگاشته.(1) نامه در یک نگاه:با توجّه به اینکه این نامه پاسخى است به نامه زشت و جسورانه معاویه به آن حضرت که مشتمل بر انبوهى از اهانت ها و شیطنت ها بوده است، نگاه نامه بیشتر به پاسخ سخنان شیطنت آمیز معاویه معطوف است.در بخشى از این نامه، امام(علیه السلام) به این نکته اشاره مى فرماید که به هنگام قیام پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) گروه زیادى از جمله قریش، کمر به قتل او بستند و خداوند او را از چنگال آنان نجات داد و بیش از همه قریش بر ضد او قیام کردند.در بخش دیگرى از آن به این نکته اشاره مى فرماید که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در جنگ ها خاندان خود را در خط اوّل قرار مى داد و با فداکارى آنان، یارانش را حفظ مى کرد. شهادت حمزه و جعفر و افراد دیگرى از خاندان بنى هاشم را گواه این مى شمرد. این در واقع پاسخى است به ادعاى معاویه که در نامه اش افرادى غیر بنى هاشم; مانند خلیفه اوّل و دوم را دلسوزترین افراد نسبت به اسلام شمرده است.در بخش سوم، حضرت اظهار شگفتى مى کند که چگونه روزگار او را در برابر کسى همچون معاویه قرار داده که نه به اسلام خدمت کرده و نه سابقه اى در دین دارد.و بالاخره در چهارمین بخش نامه از عدم پذیرش درخواست معاویه مبنى بر تحویل دادن قاتلان عثمان سخن مى گوید، زیرا اگر بناست قاتلان او محاکمه و مجازات شوند این کار در اختیار رییس حکومت اسلامى است نه یک فرد شورشى.شایان ذکر است که نوشتن نامه از سوى معاویه و پاسخ على(علیه السلام) داستانى دارد که براى روشن ساختن محتواى نامه امام(علیه السلام) بسیار مفید است و آن اینکه: ابومسلم خولانى که در اصل اهل یمن بود زمان جاهلیّت را درک کرده بود; ولى هرگز پیغمبر اسلام را ندید و عمدتاً در شام زندگى مى کرد، با عده اى از مردم شام پیش از آنکه امام(علیه السلام) به سوى صفین حرکت کند نزد معاویه رفت و از او خواست که با على(علیه السلام) که داراى مقام والایى از نظر همنشینى با پیغمبر و قرابت و خویشاوندى با اوست و هجرت و سبقت در اسلام دارد، جنگ نکند و به او گفت تو هرگز چنین موقعیّتى را ندارى.معاویه در پاسخ آنها به این بهانه متوسل شد که على به قاتلان عثمان پناه داده اگر آنها را تحویل دهد تا قصاص شوند، با او جنگ نخواهد کرد. ابومسلم و همراهانش از معاویه خواستند که همین مطلب را در نامه اى براى على(علیه السلام) بنویسد. معاویه نامه اى به این مضمون نوشت و به ابومسلم داد تا به امیر مؤمنان برساند.ابومسلم نامه را خدمت امام(علیه السلام) آورد و در حضور جمع به آن حضرت داد سپس بپاخاست و طى خطابه اى عرض کرد: من دوست ندارم ولایت امور مسلمین به دست غیر تو باشد; امّا عثمان به ناحق کشته شد. قاتلان او را به دست ما بسپار اگر کسى مخالفت کرد نیروهاى ما در اختیار توست.امام(علیه السلام) پاسخ داد: فردا بیا جواب نامه ات را بگیر. ابومسلم فردا که براى گرفتن جواب نامه آمد دید که مسجد پر از جمعیّت است و همه به طور دسته جمعى شعار مى دهند: ما همه در قتل عثمان شرکت داشته ایم.قابل توجّه اینکه اجتماع آن گروه عظیم در مسجد از این جهت بود که احساس کردند شاید امام(علیه السلام) بخواهد قاتلان عثمان را به معاویه تحویل دهد تا بهانه او بر مخالفت از بین برود، لذا همه آنها و طرفدارانشان در مسجد جمع شدند تا اعلام کنند قاتل عثمان یک یا چند نفر نبوده است; ولى امام(علیه السلام) هم هرگز تصمیم نداشت که آن چند نفر را به معاویه بسپارد عملا نیز چنین کارى ممکن نبود.در این موقع امام(علیه السلام) پاسخ مکتوب معاویه را به ابومسلم داد تا به شام ببرد; ولى ابومسلم با خود مى گفت: «الاْنَ طابَ الضِرابُ; اکنون براى ما جنگ کردن براى خونخواهى عثمان رواست».ابومسلم و همراهانش گویا نمى خواستند این حقیقت را درک کنند که اوّلاً قتل عثمان بعد از یک قیام مردمى بر ضدّ او به خاطر کارهاى ناروایش بوده نه کار یک یا چند فرد و ثانیاً به فرض که بخواهند قاتلان عثمان را محاکمه و قصاص کنند، این کار مربوط به یک فرد شورشى مانند معاویه نیست; باید به دست رییس حکومت اسلامى که از سوى مهاجران و انصار برگزیده شده و مردم با او بیعت کرده اند انجام گیرد. بنى هاشم نخستين حاميان اسلام:همان گونه که قبلا اشاره شد اين نامه پاسخى است به نامه معاويه و از آنجا که معاويه در ابتداى نامه خود دم از اسلام و عظمت پيغمبر اکرم و ياران و انصار او زده و سعى کرده است موقعيّت خلفاى سه گانه را بيش از حد بالا ببرد و از طرفى گويا فراموش کرده است که فرزند ابوسفيان، دشمن شماره يک اسلام است که آتش جنگ هاى مهم ضد اسلام را برافروخت. امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه چنين مى فرمايد: «قبيله ما (قريش) خواستند پيامبرمان را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود) و ما را ريشه کن کنند. آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ريختند و هرچه مى توانستند درباره ما بدى کردند ما را از زندگى خوش و راحت باز داشتند و با ترس و وحشت قرين ساختند و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بريم و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند»; (فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا، وَاجْتِيَاحَ(2) أَصْلِنَا، وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ(3) وَفَعَلُوا بِنَا الاَْفَاعِيلَ(4)، مَنَعُونَا الْعَذْبَ(5)، وَأَحْلَسُونَا(6) الْخَوْفَ، وَاضْطَرُّونَا إِلَى جَبَل وَعْر(7)، وَأَوْقَدُوا(8) لَنَا نَارَ الْحَرْبِ).اين چند جمله اشاره به بخش عظيمى از تاريخ اسلام و رفتار دشمنان مخصوصاً قبيله قريش است که به اصطلاح قبيله پيغمبر بود. آزارهايى که در مکّه بر پيغمبر و يارانش رساندند، مسخره کردند، سنگ باران نمودند، يارانش را شکنجه کردند و سرانجام که از پيشرفت اسلام در قبايل اطراف مکّه به وحشت افتادند، تصميم جدى گرفتند که مسلمانان را که گروه اندکى بودند در محاصره اجتماعى و اقتصادى قرار دهند، آن عهدنامه معروف را نوشتند که هيچ کس با مسلمانان رفت و آمد نکند، نه چيزى به آنان بفروشند نه بخرند، نه از آنها زن بگيرند نه زن بدهند. پاى اين عهدنامه را امضا کردند و براى تأکيد در داخل خانه کعبه آويزان نمودند. مسلمانان به ناچار به شعب ابى طالب(9) که درّه اى سنگلاخ بود پناه بردند و سه سال در محروميّت شديد، سخت ترين زندگى را داشتند. در آن حد که صداى کودکان گرسنه آنها در بيرون شعب مخصوصاً در شبها که محيط خاموش بود به خوبى شنيده مى شد و سرانجام هنگامى که پيغمبر اکرم به وسيله ابوطالب به آنها خبر داد که تمام عهدنامه جز نام الله را موريانه خورده از مشاهده آن در وحشت فرو رفتند و گروهى طرفدار آزادى مسلمانان شدند و اين محاصره شکسته شد.جمله «وَأَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ» اشاره به زندگى مسلمانان در مدينه است که جنگ هاى متعدّدى از سوى کفار قريش که باز در رأس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود، تحميل شد جنگ هايى که فداکارترين فرد در حمايت از پيغمبر و اسلام در آنها على(عليه السلام) بود; جنگ بدر، احد، احزاب و مانند آن و خاندان معاويه در روشن ساختن آتش اين جنگ ها بزرگ ترين سهم را داشتند. با اين حال او دم از عظمت اسلام و پيغمبر اکرم و ياران و انصار او مى زند و آنها را مى ستايد و على(عليه السلام) را به عنوان کسى که بر حسد بود معرفى مى کند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن براى ابطال ادعاى واهى معاويه که خود را در نامه اش مدافع اسلام و مدافع مدافعان اسلام قلمداد کرده، دست او را گرفته به گذشته تاريخ اسلام بر مى گرداند و مى فرمايد: «(هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بر ضد ما بپا خاستند) خداوند اراده نمود که به وسيله ما از شريعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حريم اسلام باز دارد (در اين هنگام جمعيّت ما بنى هاشم به دو گروه تقسيم شده بودند گروهى ايمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپيوسته بودند و همه از اسلام دفاع مى کردند اما) مؤمنان ما با اين کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافران ما (که هنوز اسلام را نپذيرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ريشه خود و خويشاوندى از پيغمبر اکرم دفاع مى کردند»; (فَعَزَمَ اللهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ(10) عَنْ حَوْزَتِهِ، وَالرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ. مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِکَ الاَْجْرَ، وَکَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الاَْصْلِ).جمله «وَالرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ» کنايه از حفظ حريم اسلام و پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است، زيرا تيراندازان در پشت سنگرها قرار مى گيرند تا به دفاع از لشکر و حفظ آنها بکوشند. به گفته مرحوم علاّمه مجلسى واژه وراء در اينجا ممکن است به معناى جلو و پيشاپيش باشد (زيرا وراء گاه به اين معنا آمده) و ممکن است به معناى پشت سر باشد، همان گونه که تيراندازان بر حسب ضرورت هاى ميدان جنگ گاهى در پيشاپيش لشکر قرار مى گرفتند و گاهى در پشت سر به دفاع برمى خواستند.جمله «وَکَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الاَْصْلِ» به عقيده جمعى از مفسّران نهج البلاغه اشاره به شخصيت هايى همچون عباس، ابوطالب، حمزه و امثال آنهاست که حتى قبل از آن که اسلام بياورند، مدافع اسلام و پيغمبر اکرم به خاطر وفادارى به اصول عواطف خويشاوندى بودند.جالب توجّه اينکه به گفته بعضى از محققان، هنگامى که عده اى از مسلمانان در شعب ابى طالب در محاصره دشمن بودند، افرادى مانند عباس، عقيل بن ابى طالب و برادرش طالب بن ابى طالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و پسرش حارث و برادرش ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب (او غير از ابوسفيان بن حرب است) با مسلمانان در شعب به سر مى بردند در حالى که هنوز اسلام را نپذيرفته بودند.(11)البتّه بعضى معتقدند که ابوطالب و حمزه مدتها قبل از اظهار اسلام، مسلمان شده بودند و اسلام خود را به دلايلى پنهان مى داشتند.اينها همه در حالى بود که خاندان معاويه، ابوسفيان و دار و دسته اش در تمام صحنه ها بر ضد مسلمانان آشکارا و پنهان توطئه مى کردند و معاويه گويا همه اين مسائل مسلّم تاريخى را در نامه خود به فراموشى سپرده و دم از حمايتِ اسلام و حاميان آن مى زند و افرادى را که از اين صحنه ها غايب بودند به عنوان مدافعان صف اوّل مى شمرد.لذا امام(عليه السلام) مى افزايد: «اما ساير افراد قريش (غير از خاندان ما) که اسلام آوردند از اين ناراحتى ها بر کنار بودند يا به اين عنوان که با قبايلى پيمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى خواستند با آنها بجنگند) و يا عشيره آنها (که ايمان نياورده بودند) از آنها حمايت مى کردند از اين رو جان آنها در امان بود»; (وَمَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْش خِلْوٌ(12) مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْف يَمْنَعُهُ، أَوْ عَشِيرَة تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْن).به اين ترتيب امام(عليه السلام) به اين نکته مهم اشاره مى فرمايد که حاميان اصلى اسلام بنى هاشم بودند آنها که ايمان آوردند، با جان و دل از اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله) دفاع مى کردند و آنها که اسلام نياورده بودند چون براى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) عظمت و احترام قائل بودند از او دفاع مى کردند; اما ديگران از قريش از جمله خلفاى سه گانه که معاويه در نامه اش بر خدمات و فداکارى هاى آنها تکيه کرده هرگز در اين صف قرار نداشتند.البتّه چنان نبود که معاويه از تاريخ اسلام بى خبر باشد، بلکه براى توجيه افکارش خود را به بى خبرى مى زد.*****پی نوشت:1 . سند نامه: نويسنده کتاب مصادر نهج البلاغه پس از بيان چگونگى نوشتن اين نامه مى گويد: اين داستان مشهورى است که در کتاب صفين نصر بن مزاحم آمده است و آنچه مرحوم سيّد رضى در اينجا آورده تنها قسمت پايانى اين نامه است. سپس اضافه مى کند: اين نامه را افراد ديگرى نيز در کتاب هاى خود آورده اند از جمله:1. ابن عبد ربه در عقد الفريد. 2. بلاذرى در کتاب انساب الاشراف. 3. شيخ مفيد در کتاب الفصول المختارة. آن مرحوم تنها قطعه اى از اين نامه را آورده است. 4. خطيب خوارزمى در کتاب المناقب (بايد توجّه داشت که سه نفر اوّل پيش از مرحوم سيّد رضى مى زيسته اند) (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 217).2 . «اجتياح» به معناى هلاک کردن، ريشه کن ساختن و ويران نمودن است و از ريشه «جوح» بر وزن «قوم» به همين معنا گرفته شده است.3 . «هموم» جمع «همّ» به معناى اندوه ها، نگرانى ها، نقشه ها و تصميم هاست و در اينجا به معناى توطئه هايى است که قريش بر ضد پيغمبر کردند و مايه غم و اندوه فراوان شدند. اصل اين واژه به معناى قصد کردن است و از آنجا که قصد در بسيارى از موارد توأم با نگرانى ها و اندوه هاست، به معناى اندوه و نگرانى نيز به کار رفته است.4 . «الافاعيل» جمع «افعال» و آن جمع «فعل» است و در اين گونه موارد به معناى کارهاى بزرگ و دسيسه ها و توطئه هاست.5 . «العذب» به معناى شيرين و گواراست که گاه جنبه ظاهرى دارد و گاه جنبه باطنى و معنوى.6 . «احلسونا» از ريشه «حلس» بر وزن «حرص» گرفته شده که به معناى پارچه نازکى است که زير جهاز شتر مى گذارند و در واقع به بدن شتر چسبيده است. سپس به هر چيزى که ملازم با ديگرى باشد اطلاق شده است; مثلا مى گويند: فلان کس حلس البيت است; يعنى از خانه بيرون نمى آيد و جمله بالا «أحْلَسُونَا الْخَوْفَ» به اين معناست که دشمنان ترس و وحشت را دائما بر ما مستولى مى ساختند.7 . «وعر» به معناى زمين سنگلاخ و صعب العبور است.8 . «اوقدوا» از ريشه «ايقاد» به معناى برافروختن آتش و از ريشه «وقود» به معناى شعلهور شدن گرفته شده است.9 . بر خلاف آنچه بعضى گمان مى کنند، شعب ابى طالب، همان مکان قبرستان ابوطالب که الآن نزديک پل حجون قرار دارد، نيست; زيرا آنجا فاصله قابل توجهى تا خانه کعبه و مسجدالحرام دارد. شعب ابى طالب درّه اى بود در کنار کوه ابوقبيس در نزديکى خانه کعبه و مسجد الحرام و لذا در تواريخ آمده که صداى گريه کودکان مسلمان از شدت گرسنگى و ناراحتى شبها از داخل شعب به کنار خانه کعبه مى رسيد.10 . «ذب» به معناى دفع کردن و دور ساختن و دفاع نمودن است.11 . منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 365.12 . «خلو» به معناى خالى بودن و عارى بودن است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به معاويه:«فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَ اجْتِيَاحَ أَصْلِنَا...»،اين نامه گزيده اى است از نامه اى كه حضرت در پاسخ نامه معاويه مرقوم فرموده اند. نامه معاويه از اين قرار بود: «از معاوية بن ابى سفيان به جانب على بن ابي طالب: سلام بر تو، همانا من نزد تو، سپاس و ستايش مى كنم خدايى را كه جز او، خدايى نيست، پس از حمد خدا و نعت پيامبر، خداوند محمد (صلی الله علیه وآله) را به علم خويش مخصوص كرد و او را امين وحى خود قرار داد، و به سوى خلق خود فرستاد و از ميان مسلمانان برايش يارانى برگزيد، و او را به وجود آنان تاييد فرمود، مقام و منزلت آنها در نزد رسول خدا به اندازه فضيلت و برترى آنان در اسلام بود، پس با فضيلت ترين ايشان در اسلام و خيرخواه ترينشان براى خدا و رسولش خليفه بعد از او، و جانشين خليفه وى و سومين خليفه عثمان مظلوم مى باشد، و تو به همه آنها حسد بردى و بر تمامشان شورش كردى، و تمام اين مطالب از نگاههاى خشم آلود و گفتارهاى نامربوط و نفسهاى دردناك و كندى كردنت در باره خلفا، شناخته مى شود و در تمام اين مدّت با زور و اكراه كشانده مى شدى چنان كه شتر مهار شده براى فروش كشانده مى شود.از همه گذشته نسبت به هيچ كس حسد إعمال نكردى به اندازه آنچه نسبت به پسر عمويت عثمان به عمل آوردى، در حالى كه او، به دليل خويشاوندى و مصاهرتش با رسول خدا، از ديگران به اين كه بر وى حسد نبرى سزاوارتر بود، اما رحمش را قطع كردى و نيكيهايش را به زشتى مبدّل ساختى و مردم را بر او شوراندى در نهان و آشكار، كارهايى انجام دادى تا شتر سواران از اطراف بر او حمله ور شدند، و اسبهاى سوارى به سوى وى رانده شد و در حرم رسول خدا بر عليه او اسلحه جمع شده در حالى كه با تو در يك محلّه بود به قتل رسيد و تو از ميان خانه او هياهوى دشمنان را مى شنيدى اما براى دور كردن آنان از او چه با گفتار و چه با كردار از خود اثرى نشان ندادى، براستى سوگند ياد مى كنم كه اگر تو، در آن روز به دفاع از او مى ايستادى و مردم را از قتل او، باز مى داشتى، طرفداران عثمان هيچ فردى از انسانها را در خوبى با تو همسنگ نمى كردند، و اين كار نيك تو از نزد آنها خاطره زشت دورى از عثمان و ستم بر او را كه از تو مى شناختند، بر طرف مى كرد، مطلب ديگرى كه باعث شده است، ياران عثمان را بر تو بد گمان كند آن است كه كشندگان وى را به خود پناه داده اى، هم اكنون آنها بازوان و ياران و معاونان و دوستان نزديك تو شده اند و به من چنين گفته شده است كه تو خود را از خون عثمان تبرئه مى كنى، پس اگر راست مى گويى كشندگان وى را به ما تسليم كن تا آنان را به قتل رسانيم و در اين صورت ما از همه مردم سريعتر به سوى تو مى آييم، و اگر اين كار را نكنى هيچ چيز در مقابل تو و اصحاب تو بجز شمشير نخواهد بود، سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، در جستجوى كشندگان عثمان كوهها و ريگستانها و خشكى و دريا را مى گرديم تا اين كه يا خدا آنها را بكشد و يا ارواحمان را در اين راه به خدا ملحق كنيم، و السلام».اين نامه را به وسيله ابو مسلم خولانى براى حضرت امير (ع) به كوفه فرستاد و سپس امام (ع) در پاسخش اين نامه را ارسال فرمود:«از بنده خدا على امير المؤمنين به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، برادر خولانى نامه اى از تو براى من آورد كه در آن از پيامبر خدا و هدايت وحى كه به وى انعام فرموده يادآورى كرده بودى، من نيز مى ستايم خدايى را كه به وعده خويش در باره او عمل كرد و او را به پيروزى نهايى رسانيد، و سرزمينها را در اختيار او گذاشت و بر دشمنان و بدگويان از قومش غلبه اش داد، آنان كه با او خدعه كردند و به او بد گفتند، و نسبت دروغگويى به او دادند و از روى دشمنى با او ستيزه كردند و براى بيرون راندن او، و يارانش از وطن، با هم همدست شدند و قوم عرب را بر جنگ با او گرد آوردند، و بر او شوراندند، و عليه او، و يارانش، كمال كوشش را به خرج دادند، و تمام امور را برايش واژگونه كردند، تا روزى كه فرمان حق آشكار شد در حالى كه دشمنان ناخشنود بودند، و سختگيرترين اشخاص نسبت به او فاميلش بودند، و هر كه به او نزديكتر، شديدتر بود مگر كسانى كه خدا نگهداريشان كرد، اى پسر هند، روزگار، عجايبى را در خود پنهان داشت كه به وسيله تو آن را آشكار ساخت.آن گاه كه از ابتلاءات و آزمايشهاى خداوند نسبت به پيامبر و خانواده اش براى ما نوشتى، اقدام به كار ناروايى كردى، چرا كه ما خود از همان اهل ابتلا بوديم، بنا بر اين تو در اين كار مانند كسى هستى كه خرما را به سرزمين هجر، كه مركز آن است ببرد، و يا كسى كه معلم تيراندازى خود را به مسابقه با خود دعوت كند، و گفتى كه خداوند براى پيامبرش ياورانى برگزيد و او را با آنها تأييد كرد و مقام و منزلت آنان در نزد آن حضرت به اندازه فضيلتشان در اسلام بود، و به گمان تو با فضيلت ترين آنان در اسلام و خيرخواه ترين آنها براى خدا و پيامبرش خليفه ابو بكر صديق و عمر فاروق بود، به جانم سوگند موقعيت اين دو نفر در اسلام عظيم است و مصايب آنها به سبب ناراحتيهايى كه در اسلام متحمل شدند، شديد است، خدايشان رحمت كند و آنان را پاداشى نيكوتر از اعمالشان بدهد، اما تو مطالبى در نامه ات نوشتى كه اگر تمام و كامل باشد به تو ربطى ندارد و تو از آن بركنارى، و اگر ناقص و ناتمام باشد به تو صدمه و ضررى ندارد بلكه زيانش بر همان كسانى وارد مى شود كه در آن زمان بوده اند و تو را چه رابطه اى است با صديق زيرا صديق كسى است كه حق ما را تصديق كند و بپذيرد، و باطل دشمنان ما را باطل داند، و تو را چه به فاروق زيرا فاروق كسى است كه ميان ما و دشمنانمان فرق و امتيازى قائل شود، و نيز يادآور شدى كه عثمان از حيث فضيلت در مرتبه سوم است، عثمان اگر نيكوكار بوده است، بزودى پروردگار بسيار آمرزنده اى را ملاقات مى كند، كه گناه را بزرگ نمى بيند و آن را مى آمرزد، به جان خودم سوگند از خدا اميدوارم روزى كه هر كس را به اندازه فضيلتش در اسلام و خيرخواهيش نسبت به خدا و پيامبرش پاداش دهد، بهره ما را از همه بيشتر عطا فرمايد زيرا، آن گاه كه محمد (ص) مردم را به سوى ايمان به خدا و توحيد فرا خواند ما اهل بيت، نخستين كسانى بوديم كه به او ايمان آورديم و آنچه را گفت پذيرفتيم و سالها با محروميت بسر برديم و از ميان عرب در روى زمين كسى غير از ما خداى را عبادت نمى كرد».دنباله اين مطالب به اين جمله آغاز مى شود:«فاراد قومنا... نار الحرب»،و سپس اين عبارات آمده است: و مخالفان در ميان خود پيمان نامه اى عليه ما نوشتند كه با ما غذا نخورند و آب نياشامند و با ما ازدواج و هيچ داد و ستد نكنند. براى ما هيچ امنيّتى در ميان آنان نبود مگر اين كه پيامبر به آنها تحويل داده شود تا او را به قتل رسانند و مثله اش كنند، پس ما در امان نبوديم مگر در بعضى اوقات. سپس اين جمله مى آيد: «فعزم اللَّه... بمكان امن»، و بعد جملات ديگرى است از اين قرار: اين وضع تا وقتى كه خدا خواست ادامه داشت، و سپس خداوند پيامبرش را دستور به هجرت داد و پس از آن او را به كشتن مشركان امر كرد، و بعد، اين جمله مى آيد: «فكان (ص) اذا احمّر البأس... اخّرت»، و سپس به اين مطالب مى پردازد: و خدا صاحب اختيار احسان به آنها و منت گذاردن بر آنان مى باشد به سبب آنچه از اعمال نيك كه از خود باقى گذاشتند و تو غير از آنها كه نام بردى كسى را نشنيدى كه خير خواه تر براى خدا نسبت به اطاعت پيامبر و مطيع تر براى پيامبر در اطاعت از پروردگارش باشد، و نيز صابرتر بر آزار و زيانهاى وارده در هنگام جنگ و ناملايمات با پيامبرش باشد، اما بدان كه در ميان مهاجرين، جز اينها نيز خيرخواهان بسيارى به چشم مى خورند كه تو هم ايشان را مى شناسى، خداى جزاى نيكوترين اعمالشان را به آنان بدهد، علاوه بر اين، تو را چه رسد به اين كه ميان مهاجران نخستين فرق بگذارى و براى آنها درجاتى قائل شوى و طبقات آنان را معرفى كنى هيهات اين كار از لياقت تو، دور و از عهده تو خارج است مانند تير نامناسبى كه در ميان بقيه تيرهاى قمار صداى مخالفى سر دهد و همچون محكومى كه در محكمه حكمى صادر كند، اى انسان از خود تجاوز مكن، كم ارزشى و نقص و توانايى خود را بشناس، تو كه جايت آخر صف است چرا خود را جلو مى اندازى اگر بيچاره اى مغلوب شود بر تو، زيانى نيست و اگر ظفرمندى هم پيروز شود سودى براى تو ندارد، و تو با شدت در كوير گمراهى روانى و از اعتدال و ميانه روى، بسيار منحرفى، من به تو خوارى روا نمى دارم اما نعمت خدا را بازگو مى كنم.به دنبال اين مطالب، اوّلين عبارات نامه حضرت به معاويه تا جمله «توكّلت ..» كه از نيكوترين نامه هاست و بعد مى فرمايد تو در نامه ات نوشتى كه براى من و اصحابم جز شمشير نخواهد بود... و تا آنچه در نامه معاويه ذكر شد، و سپس از و لعمرى تا آخر نامه حضرت آمده است. اين كه مرحوم سيد رضى بسيارى از جمله هاى نامه امام را در نهج البلاغه نياورده با آن كه در كتابهاى فراوان تاريخى نامه هاى امام بطور كامل يافت مى شود، اشتباه بزرگى را مرتكب شده است.اكنون به شرح خود بپردازيم: بايد توجه كرد كه امير المؤمنين (ع) به هر قسمت از نامه معاويه پاسخى مفصل داده است و اين فراز از سخنان امام (ع) مشتمل بر گرفتاريها و آزمايشهايى است كه خود حضرت و نزديكان او از بنى هاشم در راه اسلام متحمل شدند، و فضايلى را كه مؤمنانشان در خدمت به اسلام و كافرانشان در حمايت از اصل نژاد و انسانيت كسب كردند، فصلى از اين نامه پاسخى است از آن، كه معاويه عده اى را بر ايشان برترى، و ترجيح داد، آن جا كه در صدر نامه اش گفت: خداوند براى پيغمبرش اعوانى از مسلمانان برگزيد و به آن وسيله وى را تاييد فرمود، و نام آنها را ذكر كرد تا آن جا كه گفت سومين شخصيت خليفه مظلوم، عثمان است، جواب حضرت در مقابل اين اظهارات معاويه از اين عبارت شروع مى شود: «و لعمرى الى لارجو... الأوفر»، كه ترجمه اش گذشت، و اين كلمات اشاره به آن است كه وى با فضيلت ترين جامعه است، زيرا هر گاه بهره افزونتر و ثواب بيشتر در مقابل فضيلتى باشد كه انسان در اسلام كسب كرده است پس او بر تمام اهل اسلام برترى و فضيلت دارد.«انّ محمدا... و منيته اخرت»،در اين عبارت امام (ع) برترى خود و خانواده اش را بر ديگران شرح مى دهد، و مدعاى خود را مبنى بر افضليّت و برترى خويش در اين جمله اثبات مى فرمايد كه شرح مطلب از اين قرار است، ما خانواده، نخستين كسانى بوديم كه به خدا ايمان آورديم و او را عبادت كرديم و آنچه را پيامبر آورده بود پذيرفتيم، خدا را پرستيديم و بر بلاياى او صبر كرديم و همراه پيامبر، عليه دشمنان جنگيديم و همين حالات دليل بر افضليت ما بر ديگران است. ما نيز در گذشته اشاره داشتيم بر اين كه آن حضرت و خديجه و سابقين ديگر از مسلمانان كه در همان اوايل به آنها پيوستند اولين افرادى بودند كه همراه پيغمبر اكرم خدا را عبادت كردند و سالها در مخفيگاههاى مكه بطور پنهانى به عبادت خدا به سر بردند در حالى كه كفار و مشركين در اذيت و آزار آنان كوشش داشتند، و گفته شده است كه مشركان قريش هنگامى كه حضرت رسول پيامبرى خود را اظهار كرد به نكوهش او برنخاستند اما همين كه به سبّ خدايان دروغينشان پرداخت به سرزنش و نكوهش او برخاستند و در اذيت و آزار وى زياده روى كردند تا آن جا كه كودكان خود را بر او شوراندند و آنان با سنگ بر او مى زدند كه پاهايش را خون آلود كردند، و به آزار شديد مسلمانان پرداختند تا آن كه پيغمبر اكرم دستور داد براى فرار از آزار به طرف حبشه مهاجرت كنند، يازده مرد از مسلمانان به آن جا رفتند كه از جمله آنها عثمان بن عفّان، زبير، عبد الرحمن بن عوف و عبد اللَّه مسعود بودند، آنها رفتند و كفار قريش هم در تعقيب آنها شتافتند ولى نتوانستند ايشان را دستگير كنند، پيش نجاشى پادشاه حبشه رفتند، و از او خواستند كه مسلمانان مهاجر را به ايشان تحويل دهد اما او از اين كار خوددارى كرد، به اين طريق پيوسته كفار به آزار پيغمبر خدا مشغول بودند و براى از ميان برداشتن آن حضرت چاره جويى مى كردند.احمد حنبل در مسندش از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: گروهى از قريش در حرم خداوند در حجر اسماعيل گردهم آمدند و به لات و عزّا و سوّمين معبودشان منات، سوگند ياد كردند كه هر جا محمد (ص) را ببينند يكپارچه و متحد بر سر او بريزند و تا وى را نكشند از هم جدا نشوند، ابن عباس گفت، حضرت فاطمه كه از اين قضيه آگاه شد خدمت حضرت آمد و به او اطلاع داد و گفت: پدر جان اين دشمنان هر جا تو را ببينند خواهند كشت و هر كدام قسمتى از ديه قتلت را به گردن خواهد گرفت، پيغمبر خدا فرمود: دخترم آبى حاضر كن تا وضو بگيرم، آن گاه وضو گرفت و داخل مسجد الحرام شد، كفار كه در كنار كعبه بودند چشمهاى خود را بستند و گفتند: او همين است اما هيچ كدام به طرف او برنخاست، پس پيامبر جلو آمد و بالاى سر آنان ايستاد، و كفى از خاك گرفت و روى آنان پاشيد و گفت: تباه باد اين چهره ها و بر صورت هر كدام كه از اين خاك ريخت، در جنگ بدر با حالت كفر به قتل رسيد، آرى اين است معناى گفتار امام: «فاراد قومنا اهلاك نبيّنا و اجتياح اصلنا... نار الحرب».«و همّوا بنا الهموم»،دشمنان نسبت به ما اراده ضرر رساندن و انجام دادن كارهاى زشت كردند به تعبير ديگر اراده كردند كه نسبت به ما كارهايى انجام دهند كه سبب حزن و اندوه شود.«و منعونا العذب»،نشاط زندگى را از ما گرفتند، در جمله بعد امام (ع) واژه احلاس كه از باب افعال و به معناى ويژه قرار دادن است، استعاره از اين قرار داده است كه دشمنان، ترس و بيم را ملازم و همراهشان ساخته بودند همچنان كه آن پارچه نازك و رقيق همراه و چسبيده به بدن شتر مى باشد، و آتش را هم استعاره از جنگ آورده و به آن اضافه اش كرده است زيرا جنگ از حيث آزار رسانيدن و از بين بردن همه چيز مانند آتش است، و واژه ايقاد كه به معناى آتش افروزى مى باشد به منظور ترشيح براى استعاره اخير ذكر شده است.«و اضطرونا الى جبل وعر، و كتبوا علينا بينهم كتابا»،نقل شده است كه وقتى حمزه و عمر مسلمان شدند و نجاشى از پيش خود، از مسلمانان حمايت كرد و ابو طالب هم از رسول خدا حمايت كرد، و اسلام در ميان قبايل منتشر شد، پس مشركان به منظور خاموش كردن نور خدا به كوشش پرداختند، و قبيله قريش گردهم آمدند بين خود قرار گذاشتند كه مكتوبى بنويسند و پيمان به بندند كه به بنى هاشم و بنى عبد المطلب زن نداده و از ايشان نيز زن نگيرند، به آنان چيزى نفروخته و از آنها چيزى نخرند، اين عهدنامه را نوشتند و امضاء كردند، و براى محكم كارى آن را در ميان كعبه آويزان كردند، در اين هنگام بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب به شعب ابو طالب پناه آوردند، از ميان بنى هاشم ابو لهب خارج شد، و پشتيبان مشركان شد، بنا بر اين مشركان مواد غذايى و حق عبور و مرور را از آنها قطع كردند و از اول سال هفتم نبوت پيامبر، ميان شعب در محاصره بودند و جز در اوقات معيّنى حق بيرون آمدن نداشتند تا اين كه سختى حالشان به نهايت رسيد و از شدت گرسنگى صداى كودكانشان از پشت شعب شنيده مى شد، و اما قريش در مقابل اين اوضاع فلاكت بار، بعضى خوشحال بودند و عده اى ناراحت، سه سال به اين منوال به سر بردند، تا سرانجام از طرف خدا به پيامبر وحى رسيد كه موريانه عهدنامه را جويده تنها نام خدا را باقى گذاشته و بقيه آن را كه مطالبى ظالمانه و جائرانه بوده همه را محو ساخته است، پيامبر اكرم اين خبر را به عمويش ابو طالب داد و به او گفت پيش قريش برود و آنان را از اين امر آگاه سازد، ابو طالب رفت و به آنها گفت برادر زاده ام چنين مى گويد، اكنون بيازماييد اگر راست گفته باشد از اين عقيده ناپسندتان دست برداريد و اگر دروغ باشد من او را به شما تسليم مى كنم، آن وقت اگر بخواهيد او را خواهيد كشت و اگر بخواهيد زنده اش خواهيد گذاشت، قريش گفتند حرف منصفانه ات را مى پذيريم، به دنبال عهدنامه رفتند ديدند چنان است كه پيامبر خبر داده و متوجه شدند كه خود، مردمى ظالم و قاطع رحمند، اين بود معناى عبارات بالا: «و اضطرونا الى جبل وعر... ».«فغرم اللَّه لنا»،خدا در باره ما تصميم قاطع گرفت و براى ما چنين مقرّر كرد كه از حوزه اسلام دفاع كنيم و دين را حمايت كنيم تا هتك حرمتش نشود، در اين عبارت حمايت از حرمت دين را كنايه از جانبدارى از آن آورده است.«مؤمننا... عن الاصل»،يعنى همه ما بنى هاشم از دين خدا دفاع مى كرديم و پيامبرش را حمايت مى كرديم، اما آنان كه مسلمان و مؤمن بودند، به اين عملشان اميد پاداش از خداوند داشتند و آنان كه در آن موقع ايمان نياورده و كافر بودند، مانند عباس و حمزه و ابو طالب (به قولى) اينها به خاطر مراعات اصل و حفظ خويشاوندى، دشمنان را از پيامبر دفع مى كردند.«و من اسلم من قريش... يوم موتة»،حرف واو در اول جمله حاليه است يعنى ما مشغول دفاع از دين خدا بوديم در حالى كه مسلمانان قريشى كه غير از بنى هاشم و عبد المطلب بودند، از قتل و ترس و ساير بلاها و مصيبتهايى كه ما داشتيم بر كنار و در امان بودند، بعضى به سبب عهد و پيمانى كه با مشركان داشتند و برخى ديگر به دليل رابطه خويشاوندى و قبيله اى كه با كافران داشتند از خطر دور ماندند، و به اين دليل كه بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب در حفظ جان رسول خدا كوشش داشتند و جهات ديگر كه ذكر شد فضيلت آنان و على بن ابي طالب بر بقيه مسلمين روشن و واضح مى شود. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 326 و من كتاب له عليه السّلام الى معاوية و هو الكتاب التاسع من باب المختار من كتبه عليه السّلام و رسائله:فأراد قومنا قتل نبيّنا، و اجتياح أصلنا و همّوا بنا الهموم، و فعلوا بنا الأفاعيل، و منعونا العذب، و أحلسونا الخوف، و اضطرّونا إلى جبل وعر، و أوقدوا لنا نار الحرب، فعزم اللَّه لنا على الذّبّ عن حوزته، و الرّمي من وراء حرمته، مؤمننا يبغي بذلك الأجر، و كافرنا يحامي عن الأصل، و من أسلم من قريش خلو ممّا نحن فيه بحلف يمنعه، أو عشيرة تقوم دونه، فهو من القتل بمكان أمن.سند الكتاب و نقله على صورته الكاملة:و ذكر ما «وقع من الخلط و الشتات فيه» ما أتى به السيّد رضوان اللَّه عليه من كتابه عليه السّلام هذا فملتقط من كتاب طويل هو من محاسن كتابه عليه السّلام بلا كلام كما سيتلى عليك و الرّضيّ- ره- أسقط كثيرا من هذا الكتاب و أتى بشر ذمة قليلة منه، و هذه عادته رضوان اللَّه عليه، لأنّ غرضه التقاط الفصيح و البليغ من كلامه عليه السّلام.كتبه عليه السّلام إلى معاوية جواب كتابه إليه، و دفع معاوية كتابه إلى أبي مسلم الخولاني فقدم به على عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام الكوفة و الكتابان مذكوران في كتاب صفين لنصر بن مزاحم المنقري التميمي الكوفي المتوفّى في سنّي المائة الثانية من الهجرة (ص 47، الطبع الناصري 1301 ه) و نقل عنه المجلسي رحمه اللَّه في المجلّد الثامن من البحار (ص 547 الطبع الكمباني) و الرّضيّ توفّي سنة 406 من الهجرة.و نحن نورد ما أتى به نصر في كتاب صفين: نصر: عن عمر بن سعد، عن أبي روق أنّ أبا مسلّم الخولاني قام إلى معاوية في اناس من قراء أهل الشام فقالوا يا معاوية على ما تقاتل عليّا و ليس لك مثل صحبته و لا قرابته و لا سابقته؟.قال لهم: ما اقاتل عليّا و أنا أدّعي أنّ لي في الاسلام مثل صحبته و لا هجرته و لا قرابته و لا سابقته، و لكن خبّروني عنكم ألستم تعلمون أنّ عثمان قتل مظلوما؟قالوا: بلى. قال: فليدع إلينا قتلته فنقتلهم به و لا قتال بيننا و بينه. قالوا: فاكتب كتابا يأتيه بعضنا.فكتب إلى عليّ هذا الكتاب مع أبي مسلم الخولاني، فقدم به على عليّ.ثمّ قام أبو مسلم خطيبا، فحمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعدك فانك قد قمت بأمر و تولّيته و اللَّه ما احبّ أنّه لغيرك إن أعطيت الحقّ من نفسك، إنّ عثمان قتل مسلما محرما مظلوما، فادفع إلينا قتلته و أنت أميرنا، فإن خالفك أحد من الناس كانت أيدينا لك ناصرة، و ألسنتنا لك شاهدة، و كنت ذا عذر و حجّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 327 فقال له عليّ: اغد عليّ غدا فخذ جواب كتابك.فانصرف ثمّ رجع من الغد ليأخذ جواب كتابه، فوجد النّاس قد بلغهم الّذي جاء فيه، فلبست الشيعة أسلحتها، ثمّ غدوا فملئوا المسجد و أخذوا ينادون:كلّنا قتل ابن عفّان، و أذن لأبي مسلم فدخل على عليّ أمير المؤمنين فدفع إليه جواب كتاب معاوية.فقال له أبو مسلم: قد رأيت قوما مالك معهم أمر، قال: و ما ذاك؟. قال: بلغ القوم أنّك تريد أن تدفع إلينا قتلة عثمان فضجّوا و اجتمعوا و لبسوا السلاح و زعموا أنّهم كلّهم قتلة عثمان.فقال عليّ عليه السّلام و اللَّه ما أردت أن أدفعهم إليك طرفة عين، لقد ضربت هذا الأمر أنفه و عينيه ما رأيته ينبغي لي أن أدفعهم إليك و لا إلى غيرك، فخرج بالكتاب و هو يقول: الان طاب الضراب.«كتاب معاوية الى أمير المؤمنين على عليه السّلام»:قال نصر بالسند المقدم: و كان كتاب معاوية إلى عليّ عليه السّلام:بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم من معاوية بن أبي سفيان إلى عليّ بن أبي طالب سلام عليك فإنّي أحمد إليك اللَّه الّذي لا إله إلّا هو، أمّا بعد فإنّ اللَّه اصطفى محمّدا بعلمه و جعله الأمين على وحيه، و الرسول إلى خلقه، و اجتبى له من المسلمين أعوانا أيّده اللَّه بهم، فكانوا في منازلهم عنده على قدر فضائلهم في الإسلام.فكان أفضلهم في إسلامه و أنصحهم للّه و لرسوله الخليفة من بعده و خليفة خليفته و الثالث الخليفة المظلوم عثمان فكلّهم حسدت، و على كلّهم بغيت، عرفنا ذلك في نظرك الشزر و في قولك الهجر و في تنفسك الصعداء، و في إبطائك عن الخلفاء، تقاد إلى كلّ منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتّى تبايع و أنت كاره.ثمّ لم تكن لأحد منهم بأعظم حسدا منك لابن عمك عثمان و كان أحقّهم أن لا تفعل ذلك به في قرابته و صهره، فقطعت رحمه، و قبّحت محاسنه، و ألّبت الناس عليه، و بطنت و ظهرت حتّى ضربت إليه آباط الإبل، و قيدت إليه الخيل العراب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 328 و حمل عليه السلاح في حرم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، فقتل معك في المحلّة و أنت تسمع في داره الهائعة لا تردع الظنّ و التهمة عن نفسك فيه بقول و لا فعل.فاقسم صادقا أن لو قمت فيما كان من أمره مقاما واحدا تنهنه النّاس عنه ما عدل بك من قبلنا من النّاس أحد، و لمحى ذلك عندهم ما كانوا يعرفونك به من المجانبة لعثمان و البغي عليه.و اخرى أنت بها عند أنصار عثمان ظنين إيواءك قتلة عثمان، فهم عضدك و أنصارك و يدك و بطانتك، و قد ذكر لي أنّك تنصّل من دمه، فان كنت صادقا فأمكنّا من قتلته نقتلهم به و نحن أسرع إليك، و إلّا فانّه ليس لك و لا لأصحابك إلّا السيف.و الّذي لا إله إلّا هو لنطلبنّ قتلة عثمان في الجبال و الرمال و البرّ و البحر حتّى يقتلهم اللَّه أو لتلحقنّ أرواحنا باللّه، و السّلام.«جواب أمير المؤمنين عليه السّلام الى معاوية»:قال نصر: فكتب إليه عليّ عليه السّلام:بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللَّه عليّ أمير المؤمنين إلى معاوية بن أبي سفيان، أمّا بعد، فإنّ أخا خولان قدم عليّ بكتاب منك تذكر فيه محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و ما أنعم اللَّه عليه به من الهدى و الوحي، فالحمد للّه الّذي صدّقه الوعد، و تمّم له النصر و مكّن له في البلاد، و أظهره على أهل العدى و الشنان من قومه الّذين و ثبوا به (و ثبوا عليه- خ ل) و شنفوا له، و أظهروا له التكذيب، و بارزوه بالعداوة، و ظاهروا على إخراجه و على إخراج أصحابه، و ألّبوا عليه العرب و جامعوهم على حربه، و جهدوا في أمره كلّ الجهد، و قلّبوا له الامور حتّى ظهر أمر اللَّه و هم كارهون، و كان أشدّ النّاس عليه إلبة اسرته و الأدنى فالأدنى من قومه إلّا من عصمه اللَّه منهم.يا ابن هند فلقد خبّأ لنا الدّهر منك عجبا، و لقد قدمت فأفحشت، إذ طفقت تخبرنا عن بلاء اللَّه تعالى في نبيّه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و فينا، فكنت في ذلك كجالب التمر إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 329 هجر، أو كداعي مسدّده إلى النضال، و ذكرت أنّ اللَّه اجتبى له من المسلمين أعوانا أيّده اللَّه بهم فكانوا في منازلهم عنده على قدر فضائلهم في الإسلام، فكان أفضلهم زعمت (كما زعمت- خ ل) في الإسلام و أنصحهم للّه و رسوله الخليفة و خليفة الخليفة، و لعمري إنّ مكانهما من الإسلام لعظيم، و إنّ المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد، رحمهما اللَّه و جزاهما بأحسن الجزاء. «1» و ذكرت أنّ عثمان كان في الفضل ثالثا، فان يكن عثمان محسنا فسيجزيه اللَّه بإحسانه، و إن يكن مسيئا فسيلقى ربّا غفورا لا يتعاظمه ذنب أن يغفره.و لعمر اللَّه  «2» إنّي لأرجو إذا أعطى اللَّه النّاس على قدر فضائلهم في الاسلام و نصيحتهم للّه و لرسوله أن يكون نصيبنا في ذلك الأوفر.إنّ محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله لمّا دعا إلى الايمان باللّه و التوحيد كنّا أهل البيت أوّل من آمن به و صدّق بما جاء به، فلبثنا أحوالا مجرّمة و ما يعبد اللَّه في ربع ساكن من العرب غيرنا، فأراد قومنا قتل نبيّنا و اجتياح أصلنا، و همّوا بنا الهموم، و فعلوا بنا الأفاعيل.فمنعونا الميرة، و أمسكوا عنّا العذب، و أحلسونا الخوف، و جعلوا علينا الأرصاد و العيون، و اضطرّونا إلى جبل و عر، و أوقدوا لنا نار الحرب، و كتبوا علينا بينهم كتابا لا يواكلونا، و لا يشاربونا، و لا يناكحونا، و لا يبايعونا، و لا نأمن فيهم حتّى ندفع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله فيقتلونه و يمثّلوا به، فلم نكن نأمن فيهم إلّا من موسم إلى موسم.فعزم اللَّه لنا على منعه و الذّبّ عن حوزته، و الرّمي من وراء حرمته،______________________________ (1)- فى البحار: و أنصحهم للّه و لرسوله الخليفة الصديق، و خليفة الخليفة الفاروق و لعمرى ذكرت أمرا ان تم اعتزلك كله و ان نقص لم يلحقك ثلمة، و ما انت و الصديق فالصديق من صدق بحقنا و أبطل باطل عدونا، و ما انت و الفاروق فالفاروق من فرق بيننا و بين أعدائنا و ذكرت أن عثمان كان فى الفضل- إلخ، منه. (2) فى البحار: و لعمرى انى لارجو. منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 330 و القيام بأسيافنا دونه في ساعات الخوف و اللّيل و النهار، فمؤمننا يرجو بذلك الثواب و كافرنا يحامي به عن الأصل.فأمّا من أسلم من قريش بعد فانّهم ممّا نحن فيه أخلياء فمنهم حليف ممنوع أو ذو عشيرة تدافع عنه، فلا يبغيه أحد بمثل ما بغانا به قومنا من التلف، فهم من القتل بمكان نجوة و أمن، فكان ذلك ما شاء اللَّه أن يكون.ثمّ أمر اللَّه رسوله بالهجرة، و أذن له بعد ذلك في قتال المشركين، فكان إذا احمرّ البأس و دعيت نزال، أقام أهل بيته فاستقدموا، فوقى أصحابه بهم حرّ الأسنّة و السيّوف.فقتل عبيدة يوم بدر، و حمزة يوم احد، و جعفر و زيد يوم موتة، و أراد للّه من لو شئت ذكرت اسمه مثل الّذي أرادوا من الشهادة مع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله غير مرّة إلّا أنّ آجالهم عجّلت، و منيّته اخّرت، و اللَّه وليّ الإحسان إليهم، و المنّان عليهم بما قد أسلفوا من الصالحات.فما سمعت بأحد و لا رأيت فيهم من هو أنصح للّه في طاعة رسوله، و لا أطوع لرسوله في طاعة ربّه، و لا أصبر على اللأواء و الضرّاء و حين البأس و مواطن المكروه مع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله من هؤلاء النفر الّذين سمّيت لك، و في المهاجرين خير كثير نعرفه جزاهم اللَّه بأحسن أعمالهم.و ذكرت (فذكرت- خ ل) حسدي الخلفاء و إبطائي عنهم بغيي عليهم، فأمّا البغي فمعاذ اللَّه أن يكون. و أمّا الإبطاء عنهم و الكراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلى النّاس، لأنّ اللَّه جلّ ذكره لمّا قبض نبيّه صلّى اللَّه عليه و آله قالت قريش: منّا أمير و قالت الأنصار: منّا أمير، فقالت قريش: منّا محمّد رسول اللَّه فنحن أحقّ بذلك الأمر، فعرفت ذلك الأنصار فسلّمت لهم الولاية و السلطان فاذا استحقّوها بمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله دون الأنصار فإنّ أولى النّاس بمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله أحقّ بها منهم و إلّا فإنّ الأنصار أعظم العرب فيها نصيبا فلا أدري أصحابي سلموا من أن يكونوا حقّي أخذوا، أو الأنصار ظلموا عرفت أنّ حقّي هو المأخوذ و قد تركته لهم تجاوز اللَّه عنهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 331 و أمّا ما ذكرت من أمر عثمان و قطيعتي رحمه و تأليبي عليه، فانّ عثمان عمل ما بلغك، فصنع النّاس ما قد رأيت، و قد علمت أنّي كنت في عزلة عنه إلّا أن تتجنّى فتجنّ ما بدا لك.و أمّا ما ذكرت من أمر قتلة عثمان فإنّي نظرت في هذا الأمر و ضربت أنفه و عينيه، فلم أرد فعهم إليك و لا إلى غيرك، و لعمري لئن لم تنزع عن غيّك و شقاقك لتعرفنهم عن قليل يطلبونك و لا يكلّفونك أن تطلبهم في برّ و لا بحر و لا جبل و لا سهل و قد كان أبوك أتاني حين ولّى النّاس أبا بكر فقال: أنت أحقّ بعد محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بهذا الأمر و أنا زعيم لك بذلك على من خالف عليك، ابسط يدك ابايعك فلم أفعل.و أنت تعلم أنّ أباك قد كان قال ذلك و أراده حتّى كنت أنا الّذي أبيت لقرب عهد الناس بالكفر، مخافة الفرقة بين أهل الإسلام، فأبوك كان أعرف بحقّي منك فإن تعرف من حقّي ما كان يعرف أبوك تصب رشدك، و إن لم تفعل، فسيغني (فسيغنيني ظ) اللَّه عنك و السّلام.انتهى كتابه الشريف برمّته على ما أتى به نصر في صفين و إذا قايست بينه و بين ما نقله الرّضيّ رضوان اللَّه عليه في النهج يظهر لك أنّه- ره- أسقط كثيرا من فصول الكتاب و نقل في النهج طائفة منه.ثمّ يوجد بعض فقرات هذا الكتاب في الكتاب الثامن و العشرين من هذا الباب أوّله قوله: و من كتاب له عليه السّلام إلى معاوية جوابا و هو من محاسن الكتاب، أمّا بعد فقد أناني كتابك تذكر فيه اصطفاء- إلخ.اللغة:(الاجتياح) اجوف واويّ يقال: جاحه من باب قال و اجتاحه بمعنى أي أهلكه و استأصله. و الجوح: الاستيصال و الاهلاك. (الهمّ) بالفتح: واحد الهموم أي القصد، أو ما تجيل لفعله و إيقاعه فكرك و الهم أيضا مصدر هممت بالشيء من باب نصر إذا نويته و عزمت عليه و قصدته. (الفعل) بالكسر اسم الحدث جمعه فعال مثل قدح و قداح و يجمع على الأفعال أيضا، و يجمع الأفعال على الأفاعيل. و قيل: الأفاعيل جمع أفعولة و هي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 332 الفعل الذّمّي و يقال لمن أثر آثارا منكرة: فعل الأفاعيل. (العذب) بفتح أوّله و سكون ثانيه: قال الراغب: ماء عذب: طيّب بارد قال تعالى: «هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ - الفاطر 12». عذب الماء عذوبة من باب شرف: ساغ مشربه فهو عذوب و استعذبته رأيته عذبا و جمعه عذاب مثل سهم و سهام. و العذب أيضا: المستساغ من الطّعام. و الطيّب من العيش.تشبيه  (أحلسونا الخوف) قال المرزوقي في شرح الحماسة: الحلس واحد من أحلاس البيت. قال: قال الخليل: و هو ما يبسط تحت حرّ المتاع من مسح و جوالق و نحوهما.و في الصحاح عن الأصمعي: الحلس للبعير و هو كساء رقيق يكون تحت البرذعة، و أحلاس البيوت ما يبسط تحت حرّ الثياب. و في الحديث: كن حلس بيتك، أي لا تبرح، و قولهم: نحن أحلاس الخيل أي نقتنيها و نلزم ظهورها، و أحلست البعير أي ألبسته الحلس، و أحلست فلانا يمينا إذا أمررتها عليه. و أحلست السماء أي مطرت مطرا دقيقا دائما.و في النهاية الأثيرية: و في حديث الفتن عدّ منها فتنة الأحلاس، الأحلاس جمع حلس و هو الكساء الّذي يلي ظهر البعير تحت القتب، شبّهها به للزومها و دوامها و منه حديث أبي موسى قالوا: يا رسول اللَّه فما تأمرنا؟ قال: كونوا أحلاس بيوتكم أي ألزموها. و منه حديث أبي بكر: كن حلس بيتك حتّى يأتيك يد خاطئة أو منيّة قاضية.فتحصّل ممّا قدّمنا في الحلس أنّ المراد من قوله عليه السّلام «أحلسونا الخوف» أنّهم جعلوا الخوف لهم كالحلس أي جعلوه ملازما لهم من حيث إنّ الحلس ملازم ظهر البغير، و أحلاس البيوت ملازمة لها. أو أنّهم ألبسوهم الخوف و هذا كالأوّل يفيد أنّهم ألزموهم الخوف. (وعر) بفتح أوّله و سكون ثانيه: المكان الصلب الغليظ ضدّ السهل، يقال و عر و طريق و عر و مطلب و عر و يقال بالفارسية: دشوار و سخت. قالت كنزة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 333 (الحماسة 241):لهفي على القوم الّذين تجمّعوا         بذي السّيد لم يلقوا عليّا و لا عمرا       فان يك ظنّي صادقا و هو صادقي          بشمله يحبسهم بها محبسا وعرا    و الوعر أيضا: المكان المخيف الوحش. و الجبل الوعر: الصعب المرتقى. (الذبّ): الدّفع و المنع. (حوزته) في الصحاح: الحوزة: الناحية و حوزة الملك بيضته. (الحرمة) كلقمة: ما لا يحلّ انتهاكه. (يبغي) أي يطلب.الاعراب:الضميران في «حوزته» و «حرمته» يرجعان إلى النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله كما يدلّ عليه سياق الكلام، و قوله عليه السّلام بعد ذلك  «و القيام بأسيافنا دونه في ساعات الخوف و اللّيل و النهار» على ما مرّ في ذكر سند الكتاب.  «و من أسلم» الواو للحال فالجملة حاليّة، أصحابه مفعول لفعل وقى و حرّ السيوف مفعول ثان له.المعنى:قد أشار عليه السّلام في هذا الكتاب المستطاب إلى طائفة من فضائله و حماية أهل بيت النبيّ من المسلم و الكافر النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله عن الأعداء، و إلى نبذة ممّا دار بين المسلمين و المشركين و غيرها ممّا سنتلوها عليك. و قد أجاب عليه السّلام عن كلّ فصل من كتاب معاوية بفصل و ذلك لما يلي:قوله عليه السّلام: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم من عليّ أمير المؤمنين- إلى قوله إلّا من عصمه اللَّه منهم) قد أشار في هذا الفصل بعد حمد اللَّه و ثنائه إلى ما فعل أهل العدى و الشنان من قومه صلّى اللَّه عليه و آله به حيث كذّبوه و بارزوه بالعداوة و شنفوا له أي أبغضوه حتّى ظاهروا على إخراجه من مكّة و حرّضوا العرب على حربه صلّى اللَّه عليه و آله، و لم يقصّروا في شيء كان يؤذيه من قول أو فعل إلّا فعلوه، و كانت عداوتهم به صلّى اللَّه عليه و آله و اغرة في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 336 صدورهم حتّى أجمعوا في قتله، و لكنّ اللَّه تعالى صدّقه الوعد، و تمّم له النصر و مكّن له في البلاد، و أظهره عليهم، قال: عزّ من قائل  «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ» (المجادلة- 22).ثمّ ذكر أنّ اسرته أي أهله كانوا أشدّ النّاس به صلّى اللَّه عليه و آله إلبة و عداوة، و فيه تعريض بما فعل أبو سفيان و شيعته به صلّى اللَّه عليه و آله من أنحاء الايذاء و أنواع المعاداة، و كان أبو سفيان يحثّ النّاس و يحرّضهم على قتاله و قتله.ثمّ استثنى عليه السّلام من الاسرة من عصمهم اللَّه، أي حفظهم و وقاهم من إيذائه صلّى اللَّه عليه و آله، بل وفّقهم اللَّه بنصره و عزم لهم على منعه و الذّبّ عن حوزته و المراد من قوله عليه السّلام: «إلّا من عصمهم اللَّه منهم» هو من عصمهم اللَّه بالاسلام منهم و كانوا يومئذ قليلين، كما في السيرة الهشاميّة (ص 264 ج 1 طبع مصر 1375 ه) قال ابن اسحاق: فلمّا بادى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قومه بالاسلام و صدع به كما أمره اللَّه لم يبعد منه قومه، و لم يردّوا عليه- فيما بلغني- حتّى ذكر آلهتهم و عابها فلمّا فعل ذلك أعظموه و ناكروه و أجمعوا على خلافه و عداوته إلّا من عصم اللَّه تعالى منهم بالإسلام و هم قليل مستخفون.أو أراد بمن عصمهم اللَّه نفسه و أباه أبا طالب و العباس و حمزة ممّن حدب على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و قام دونه و وقاه عن أذى النّاس و حماه و إن لم يكن بعضهم أسلم بعد كما سيتّضح لك بعيد هذا.قوله عليه السّلام: (يا ابن هند فلقد- إلى قوله: أن يغفره) أجاب عليه السّلام بهذا الفصل عمّا كتب إليه معاوية من: «أنّ اللَّه تعالى اجتبى له صلّى اللَّه عليه و آله من المسلمين أعوانا أيّده اللَّه بهم فكانوا في منازلهم عنده على قدر فضائلهم في الإسلام».غرضه أنّ هذا الأمر كان له عليه السّلام أوضح و أبين، و أنّه عليه السّلام كان أعلم به من غيره، لأنّه عليه السّلام كان صاحب لواء رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في كلّ زحف و كان أوّل من آمن به، و أوّل من صلّى معه، و ما رأى أحد من المسلمين مثل عنائه في الحروب و لم يشركه أحد في حماية الدين و الذبّ عن حوزته و في خذلان أهل الكفر و العدوان و إرغام شيعة الشيطان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 337 و العجب من معاوية يخبره عليه السّلام بذلك و لم يكن له سعي في الدّين و لذا قال له الأمير عليه السّلام تهكّما به: يا ابن هند فلقد خبأ لنا الدّهر منك عجبا.قوله عليه السّلام: «كجالب التمر إلى هجر» مثل يضرب به لمن يجيء بالعلم إلى من هو أعلم منه، و يأتي بشيء إلى من كان أصل ذلك الشيء عنده، كما يقال بالفارسيّة: لقمان را حكمت آموخت، قطره بدريا فرستاد، زيره بكرمان برد خرما بعربستان فرستاد، و لا ريب أنّ هذا العمل خطاء و عامله مخطئ.قال الميدانيّ في فصل الكاف المفتوحة من الباب الثاني و العشرين من مجمع الأمثال في بيان مثل «كمستبضع التمر إلى هجر»: قال أبو عبيدة: هذا من الأمثال المبتذلة و من قديمها و ذلك أنّ هجر معدن التمر و المستبضع إليه مخطئ، و يقال أيضا: كمستبضع التمر إلى خيبر. قال النابغة الجعدي:و إنّ امرأ أهدى إليك قصيدة         كمستبضع تمرا إلى أهل خيبرا    و هجر محرّكة اسم بلد معروف باليمن. و قال آخر:أهدى كمستبضع تمرا إلى هجر         أو حامل و شيء أبراد إلى يمن     و قوله عليه السّلام: «أو كداعي مسدّده إلى النضّال» مثل كالأوّل، أي كمن يدعو من يعلّمه الرّمي إلى المناضلة أي المراماة.و الغرض أنّ إخبار معاوية أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام بأنّ اللَّه اجتبى للرسول أعوانا من المسلمين أيّده اللَّه بهم، كمن جلب التمر إلى هجر أو كمن دعى مسدّده إلى النضال، لأنّه عليه السّلام كان لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ظهيرا في كلّ شدّة و عناء من ابتداء دعوته صلّى اللَّه عليه و آله إلى الاسلام إلى لقائه الملك العلّام.و لذا قال عليه السّلام: يا ابن هند فلقد خبأ لنا الدّهر منك عجبا، و لقد قدمت فأفحشت إذ طفقت تخبرنا عن بلاء اللَّه تعالى في نبيّه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و فينا، فكنت في ذلك كجالب التمر إلى هجر- إلخ، و لا يخفى لطف كلامه عليه السّلام.قوله عليه السّلام: «و لعمر اللَّه إنّى لأرجو- إلى قوله: نصيبنا في ذلك الأوفر» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 338 معنى لعمر اللَّه، أحلف ببقاء اللَّه و دوامه، و الغرض من هذا الفصل جواب عمّا قال معاوية «من أنّ اللَّه اجتبى للرسول صلّى اللَّه عليه و آله أعوانا- إلى قوله: على قدر فضائلهم في الاسلام».و لمّا كان أمير المؤمنين عليه السّلام عونا لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في الشدائد، و لم يبلغ إلى رتبة حمايته عن الدّين و لا إلى قدر فضيلته في الاسلام وزنة نصيحته للّه و لرسوله أحد، و لا اخال إنسانا ينكرها، قال عليه السّلام: إنّي لأرجو إذا أعطى اللَّه الناس على قدر فضائلهم في الاسلام و نصيحتهم للّه و رسوله أن يكون نصيبنا في ذلك الأوفر.قال المسعوديّ في مروج الذّهب (ص 49 ج 2 طبع مصر 1246 ه):و الأشياء الّتي استحقّ بها أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله الفضل هي السبق إلى الإيمان، و الهجرة، و النصرة لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، و القربى منه، و القناعة، و بذل النفس له و العلم بالكتاب و التنزيل، و الجهاد في سبيل اللَّه، و الورع، و الزهد، و القضاء و الحكم، و العفّة، و العلم، و كلّ ذلك لعليّ عليه السّلام منه النصيب الأوفر و الحظّ الأكبر مضافا إلى ما ينفرد به من قول رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله حين آخى بين أصحابه:أنت أخي، و هو صلّى اللَّه عليه و آله لا ضدّ له و لا ندّ، و قوله صلّى اللَّه عليه و آله: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، و قوله صلّى اللَّه عليه و آله: من كنت مولاه فعليّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، ثمّ دعاه صلّى اللَّه عليه و آله و قد قدّم إليه أنس الطائر: اللّهمّ ادخل إليّ أحبّ خلقك إليك يأكل معي من هذا الطائر فدخل عليه عليّ عليه السّلام إلى آخر الحديث، فهذا و غيره من فضائله.قوله عليه السّلام: «إنّ محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله لما دعى الى الإيمان باللّه و التوحيد كنّا أهل البيت أوّل من آمن به و صدّق بما جاء به» توافرت الأخبار من الفريقين أنّ عليّا أمير المؤمنين عليه السّلام كان أوّل ذكر أسلم مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أوّل من كان صلّى معه صلّى اللَّه عليه و آله. هذا لو سلّمنا أنّه عليه السّلام لم يكن أوّل من أسلم معه فقد قال أبو جعفر الطبريّ في التاريخ (ص 56 ج 2): حدّثنا أبو كريب قال: حدّثنا وكيع عن شعبة، عن عمرو بن مرّة، عن أبي حمزة مولى الأنصار، عن زيد بن أرقم قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 339 أوّل من أسلم مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. و بهذا الاسناد عن زيد بن أرقم يقول: أوّل رجل صلّى مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّ عليه السّلام.و في السيرة الهشاميّة (ص 245 ج 1): قال ابن اسحاق: ثمّ كان أوّل ذكر من النّاس آمن برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و صلّى معه و صدّق بما جاءه من اللَّه تعالى: عليّ بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم رضوان اللَّه و سلامه عليه، و هو يومئذ ابن عشر سنين.و في السيرة الحلبيّة (ص 303 ج 1): في المرفوع عن سلمان أنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله قال: أوّل هذه الامّة ورودا عليّ الحوض أوّلها اسلاما عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و قال أبو جعفر الطبري في التاريخ: حدّثنا ابن حميد، قال: حدّثنا إبراهيم ابن المختار عن شعبة، عن أبي بلج، عن عمرو بن ميمون، عن ابن عباس قال: أوّل من صلّى عليّ.و قال أيضا: حدّثنا زكريا بن يحيى الضرير قال: حدّثنا عبد الحميد بن بحر قال: أخبرنا شريك عن عبد اللَّه بن محمّد بن عقيل، عن جابر قال: بعث النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله يوم الاثنين و صلّى عليّ يوم الثلاثاء.و قال اليعقوبي في التاريخ: (ص 17 ج 2): كان أوّل من أسلم خديجة بنت خويلد من النساء، و عليّ بن أبي طالب من الرّجال.و قال أبو جعفر الطبري (ص 56 ج 2): حدّثنا أحمد بن الحسن الترمذي قال: حدّثنا عبيد اللَّه بن موسى قال: أخبرنا العلاء عن المنهال بن عمرو، عن عباد بن عبد اللَّه قال: سمعت عليا عليه السّلام يقول: أنا عبد اللَّه، و أخو رسوله، و أنا الصدّيق الأكبر لا يقولها بعدي إلّا كاذب مفتر، صلّيت مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قبل الناس بسبع سنين.و قال: حدّثني محمّد بن عبيد المحاربي قال: حدّثنا سعيد بن خثيم عن أسد بن عبدة البجلي، عن يحيى بن عفيف، عن عفيف قال: جئت في الجاهليّة إلى مكّة فنزلت على العبّاس بن عبد المطلب قال: فلمّا طلعت الشمس و حلقت في السّماء و أنا أنظر إلى الكعبة أقبل شابّ فرمى ببصره إلى السماء، ثمّ استقبل الكعبة فقام مستقبلها فلم يلبث حتّى جاء غلام فقام عن يمينه، قال: فلم يلبث حتّى جاءت امرأة فقامت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 340 خلفهما، فركع الشابّ فركع الغلام و المرأة، فرفع الشابّ فرفع الغلام و المرأة فخرّ الشابّ ساجدا فسجدا معه. فقلت: يا عباس أمر عظيم فقال: أمر عظيم، أ تدري من هذا؟ فقلت: لا. قال: هذا محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب، ابن أخي، أ تدري من هذا معه؟ قلت: لا. قال: هذا عليّ بن أبي طالب بن عبد المطلب، ابن أخي. أ تدري من هذه المرأة الّتي خلفهما؟ قلت: لا. قال: هذه خديجة بنت خويلد زوجة ابن أخي و هذا حدّثني إنّ ربّك ربّ السّماء أمرهم بهذا الّذي تراهم عليه و أيم اللَّه ما أعلم على ظهر الأرض كلّها أحدا على هذا الدين غير هؤلاء الثلاثة.أقول: و قد رواه ابن الأثير في اسد الغابة في ترجمة عفيف هذا و هو عفيف الكندي.بيان: قوله: استقبل الكعبة، و اعلم أنّ الكعبة زادها اللَّه شرفا لم تكن عندئذ قبلة، و أنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله صلّى إلى بيت المقدس بعد النبوّة ثلاث عشرة سنة بمكّة و تسعة عشر شهرا بالمدينة، ثمّ صرفه اللَّه تعالى عن البيت المقدس إلى الكعبة.و في السيرة الهشاميّة (ص 606 ج 1 طبع مصر 1375 ه). قال ابن اسحاق:و يقال: صرفت القبلة في شعبان على رأس ثمانية عشر شهرا من مقدم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله المدينة.و في إزاحة العلّة في معرفة القبلة لأبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّي: قال معاوية بن عمّار: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السّلام: متى صرف رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إلى الكعبة؟ قال: بعد رجوعه من بدر و كان يصلّي بالمدينة إلى بيت المقدس سبعة عشر شهرا ثمّ أعيد إلى الكعبة.و في القانون المسعودي للعلامة أبي الريحان البيروني (ص 256 ج 1 طبع حيدر آباد الدكن): صرف القبلة عن بيت المقدس إلى الكعبة لصلاة العصر كان في اليوم السادس عشر من شعبان.و قول عفيف بأنّه صلّى اللَّه عليه و آله قام للصلاة مستقبل الكعبة يوافق ما روي أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله طول مقامه بمكّة كان يجعل الكعبة بينه و بين بيت المقدس إذا أمكن كما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 341 رواه الشيخ الجليل في الاحتجاج باسناده إلى أبي محمّد العسكري عليه السّلام.و في السيرة النبويّة لابن هشام: كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بمكّة و قبلته إلي الشام فكان إذا صلّى بين الركن اليماني و الحجر الأسود، و جعل الكعبة بينه و بين الشام (ص 298 ج 1 طبع مصر 1375 ه).و لنا رسالة مفردة في الوقت و القبلة أتينا فيها بجميع ما يجب أن يعلم فيهما من طرق معرفة خط الزوال تنتهي إلى ثلاثين طريقا، و طرق تحصيل سمت القبلة و بيان أخبارهما و غيرها ببراهين هندسيّة و أدلّة فقهيّة ما إخال بغاة العلم يستغنون عنها أو يبغون لها بدلا.و قال أبو جعفر الطبريّ: حدّثنا ابن حميد قال: حدّثنا سلمة عن ابن اسحاق قال: كان أوّل ذكر آمن برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب و هو يومئذ ابن عشر سنين و كان ممّا أنعم اللَّه به على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أنّه كان في حجر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قبل الإسلام.و قد تظافرت الأخبار بأنّه عليه السّلام قد ربّي في حجر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قبل الاسلام ففي السيرتين و تاريخ الطبري و غير واحد من الكتب المدوّنة في ذلك من الفريقين و قد أتى أبو جعفر الطبريّ بما أتى به ابن هشام في السيرة من غير تغيير.قال الطبريّ: حدّثنا ابن حميد قال: حدّثنا سلمة قال: حدّثني محمّد بن إسحاق قال. فحدّثني عبد اللَّه بن أبي نجيح عن مجاهد بن جبر أبي الحجاج قال: كان من نعمة اللَّه على عليّ بن أبي طالب و ما صنع اللَّه له و أراده به من الخير أنّ قريشا أصابتهم أزمة شديدة و كان أبو طالب ذا عيال كثير فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله للعبّاس عمّه و كان من أيسر بني هاشم: يا عباس إنّ أخاك أبا طالب كثير العيال و قد اصاب الناس ما ترى من هذه الأزمة فانطلق بنا فلنحفّف عنه من عياله آخذ من بنيه رجلا و تأخذ من بنيه رجلا فنكفهما عنه.قال العباس: نعم فانطلقا حتّى أتيا أبا طالب فقالا: إنّا نريد أن نخفّف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 342 عنك من عيالك حتّى ينكشف عن الناس ما هم فيه.فقال لهما أبو طالب: إذا تركتما لي عقيلا فاصنعا ما شئتما، فأخذ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّا فضمّه إليه، و أخذ العباس جعفرا فضمّه إليه، فلم يزل عليّ بن أبي طالب مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله حتّى بعثه اللَّه نبيّا فاتبعه عليّ فامن به و صدّقه، و لم يزل جعفر عند العباس حتّى أسلم و استغنى عنه.و قال: حدّثنا ابن حميد قال: حدّثنا سلمة قال: فحدّثني محمّد بن إسحاق قال: و ذكر بعض أهل العلم أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله كان إذا حضرت الصّلاة خرج إلى شعاب مكّة و خرج معه عليّ بن أبي طالب مستخفيا من عمّه أبي طالب و جميع أعمامه و سائر قومه، فيصلّيان الصلوات فيها، فاذا أمسيا رجعا، فمكثا كذلك ما شاء اللَّه أن يمكثا. ثمّ إنّ أبا طالب عثر عليهما يوما و هما يصلّيان، فقال لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله:يا ابن أخي ما هذا الدّين الّذي أراك تدين به؟ قال: أي عمّ هذا دين اللَّه و دين ملائكته و دين رسله و دين أبينا إبراهيم، أو كما قال صلّى اللَّه عليه و آله بعثني اللَّه به رسولا إلى العباد و أنت يا عمّ أحقّ من بذلت له النصيحة و دعوته إلى الهدى و أحقّ من أجابني إليه و أعانني عليه، أو كما قال، فقال أبو طالب: يا ابن أخي إنّى لا أستطيع أن افارق ديني و دين آبائي و ما كانوا عليه، و لكن و اللَّه لا يخلص إليك بشيء تكرهه ما حييت انتهى ما رواه أبو جعفر عن ابن اسحاق و في السيرة الهشاميّة أتى بمثل ما أتى به الطبريّ إلّا أنّ فيه «ما بقيت» مكان «ما حييت» يعني أنّ أبا طالب قال له صلّى اللَّه عليه و آله و لكن لا يوصل إليك مكروه ما دام لي الحياة و البقاء، أي أدفع عنك شرّ النّاس و أذاهم، و سنشير إلى إسلام أبي طالب إنشاء اللَّه تعالى.و في السيرة و تاريخ الطبري: ذكروا أنّ أبا طالب قال لعليّ عليه السّلام: أي بنيّ ما هذا الدّين الّذي أنت عليه؟ فقال: يا أبت، آمنت باللّه و برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و صدّقته بما جاء به، و صلّيت معه للّه و اتّبعته، قالا: فزعموا أنّه قال له: أما إنّه لم يدعك إلّا إلى خير فالزمه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 343 في الإرشاد للمفيد قدّس سرّه: فأمّا مناقب أمير المؤمنين علي عليه السّلام الغنيّة لشهرتها و تواتر النقل بها و إجماع العلماء عليها عن إيراد أسانيد الأخبار فهي كثيرة يطول بشرحها الكتاب، و في رسمنا منها طرفا كفاية عن ايراد جميعها في الغرض الّذي وضعنا له هذا الكتاب إن شاء اللَّه تعالى.فمن ذلك أنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله جمع خاصّة أهله و عشيرته في ابتداء الدّعوة إلى الإسلام، فعرض عليهم الايمان، و استنصرهم على أهل الكفر و العدوان، و ضمن لهم على ذلك الحظوة في الدّنيا و الشرف و ثواب الجنان، فلم يجبه أحد منهم إلّا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فنحله بذلك تحقيق الاخوّة و الوزارة، و الوصيّة و الوراثة و الخلافة، و أوجب له به الجنّة.و ذلك في حديث الدّار الّذي أجمع على صحّته نقّاد (نقلة- خ ل) الاثار حين جمع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بني عبد المطلّب في دار أبي طالب و هم أربعون رجلا يومئذ يزيدون رجلا أو ينقصون رجلا فيما ذكره الرواة، و أمر أن يصنع لهم طعاما فخذ شاة مع مدّ من برّ و يعدّ لهم صاع من اللّبن، و قد كان الرجل منهم معروفا بأكل الجذعة في مقام واحد و بشرب الفرق من الشراب في ذلك المقعد.فأراد عليه و آله السّلام باعداد قليل الطّعام و الشراب لجماعتهم إظهار الاية لهم في شبعهم و ريّهم ممّا كان لا يشبع واحدا منهم و لا يرويه، ثمّ أمر بتقديمه لهم فأكلت الجماعة كلّها من ذلك اليسير حتّى تملّوا منه و لم يبن ما أكلوه منه و شربوه فيه فبهرهم بذلك و بيّن لهم آية نبوّته و علامة صدقه ببرهان اللَّه تعالى فيه.ثمّ قال لهم بعد أن شبعوا من الطعام و رووا من الشراب: يا بني عبد المطلب إنّ اللَّه بعثني إلى الخلق كافّة و بعثني إليكم خاصّة فقال «و أنذر عشيرتك الأقربين» و أنا أدعوكم إلى كلمتين خفيفتين على اللّسان ثقيلتين في الميزان، تملكون بهما العرب و العجم، و تنقاد لكم بهما الأمم، و تدخلون بهما الجنّة، و تنجون بهما من النّار: شهادة أن لا إله إلّا اللَّه و أنّي رسول اللَّه.فمن يجيبني إلى هذا الأمر و يوازرني عليه و على القيام به يكن أخي و وصيّي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 344 و وزيري و وارثي و خليفتي من بعدي. فلم يجبه أحد منهم.فقال أمير المؤمنين: فقمت بين يديه من بينهم و أنا إذ ذاك أصغرهم سنّا، و أحمشهم ساقا، و أرمصهم عينا، فقلت: أنا يا رسول اللَّه اوازرك على هذا الأمر.فقال صلّى اللَّه عليه و آله: اجلس. ثمّ أعاد القول على القوم ثانية فأصمتوا، فقمت أنا و قلت مثل مقالتي الاولى، فقال: اجلس ثمّ أعاد القول على القوم ثالثة فلم ينطق أحد منهم بحرف فقمت و قلت: أنا اوازرك يا رسول اللَّه على هذا الأمر، فقال: اجلس فأنت أخي و وصيّي و وزيرى و وارثي و خليفتي من بعدي.فنهض القوم و هم يقولون لأبي طالب: يا أبا طالب ليهنئك اليوم ان دخلت في دين ابن أخيك، فقد جعل ابنك أميرا عليك.ثمّ قال- ره-: و هذه منقبة جليلة اختصّ بها أمير المؤمنين عليه السّلام و لم يشركه فيها أحد من المهاجرين الأوّلين و لا الأنصار و لا أحد من أهل الاسلام، و ليس لغيره عدل لها من الفضل، و لا مقارب على حال، و فى الخبر بها ما يفيد أنّ به عليه السّلام تمكّن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله من تبليغ الرسالة، و إظهار الدعوة، و الصدع بالإسلام، و لولاه لم تثبت الملّة، و لا استقرّت الشريعة، و لاظهرت الدّعوة.فهو عليه السّلام ناصر الإسلام، و وزير الدّاعي إليه من قبل اللَّه عزّ و جلّ، و بضمانه لنبيّ الهدى عليه و آله السّلام النصرة تمّ له في النبوّة ما أراد و في ذلك من الفضل ما لا يوازنه الجبال فضلا، و لا تعادله الفضائل كلّها محلا و قدرا. انتهى كلامه- ره- في الإرشاد.تنبيه:ما نقله المفيد رحمه اللَّه في الإرشاد أتى به أبو جعفر الطبريّ في التاريخ فراجع إلى- ص 62 ج 2- منه، فتبصّر أنّ خليفة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله كان من بدء الأمر متعيّنا و صرّح رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بأنّ عليّا عليه السّلام هو أخوه و وصيّه و وزيره و وارثه و خليفته من بعده فمن قال بغيره فقد سلك غير سبيل اللَّه و رسوله.و قال ابن الأثير في اسد الغابة: و هو يعني أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام أوّل الناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 345 إسلاما في قول كثير من العلماء على ما نذكره- إلى أن قال: حدّثنا محمّد بن عيسى حدّثنا محمّد بن بشار و ابن مثنى قالا: حدّثنا محمّد بن جعفر، حدّثنا شعبة عن عمرو بن مرة عن أبي حمزة رجل من الأنصار، عن زيد بن أرقم قال: اوّل من أسلم عليّ.و روى باسناده عن ابي بلخ عن ابن عباس قال: اوّل من أسلم عليّ.و باسناده عن انس بن مالك قال: بعث النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله يوم الإثنين و أسلم عليّ يوم الثلاثاء.و باسناده عن حبّة العرني قال: سمعت عليّا يقول: أنا أوّل من صلّى مع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله.و باسناده عن أبي أيّوب الأنصاري قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: لقد صلّت الملائكة عليّ و على عليّ سبع سنين و ذاك أنّه لم يصلّ معي رجل غيره.و الروايات من الفريقين في أنّه عليه السّلام كان أوّل من أسلم و أوّل من صلّى معه صلّى اللَّه عليه و آله أكثر من أن يحصى.فان قلت: قد توجد روايات في أنّ أبا بكر كان أوّل من أسلم فكيف التوفيق؟قلت: من تتبّع الجوامع علم أنّ المسلّم عند الفحول من المحقّقين هو ما قدّمنا و من ذهب إلى خلافه فحجّته داحضة بلا مرية و ريب، و لم يرض أحد ممّن جانب المراء و التعصّب بتقدّم إسلام أبي بكر، و كفاك في ذلك قول جلّ من كبار أهل السنّة بردّ من وهم ذلك.قال الحلبيّ الشافعيّ في كتابه انسان العيون في سيرة الأمين و المأمون المعروف بالسيرة الحلبيّة (ص 311- ج 1) بعد ما ذهب إلى أنّه عليه السّلام كان أوّل من أسلم: و قول بعض الحفّاظ أنّ أبا بكر أوّل النّاس إسلاما هو المشهور عند الجمهور من أهل السنّة لا ينافي ما تقدّم من أنّ عليّا أوّل الناس إسلاما بعد خديجة، ثمّ مولاه زيد بن حارثة، لأنّ المراد أوّل رجل بالغ ليس من الموالي أبو بكر، و من الصبيان عليّ و من النساء خديجة، و من الموالي زيد بن حارثه، إلى آخر ما قال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 346 ثمّ إنّ إسلامه عليه السّلام و هو ابن عشر سنين أو ابن خمس عشر سنة، أو ابن ثمان سنين و إن كان الأخير فما دونه يخالف المشهور و يضادّ المعروف و روايته شاذّة مطرودة إنّما كان لسعة قلبه و كمال عقله و شرح صدره، و ليس ذلك ممّن اجتبيه اللَّه تعالى بمستنكر، كيف و قد نطق القرآن الحكيم بنظائره:قال في يحيى عليه السّلام: «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مريم- 13) و في عيسى عليه السّلام: «فَأَشارَتْ إِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا. قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا. وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا» الايات (مريم 30- 34).فكم ضلّ و نصب العداوة كالناصبة الذاهبة إلى أنّ ايمانه عليه السّلام في تلك الحالة إنّما كان على وجه التقليد و التلقين و ما كان بهذه المنزلة لم يستحقّ صاحبه المدحة و لم يجب له به الثواب و كان هو حينئذ ابن سبع سنين فلم يكن كامل العقل و لا مكلفا فراجع إلى البحار (ص 327 ج 9 من الطبع الكمباني).على أنّ ظاهر قوله تعالى: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» يدلّ على أنّه عليه السّلام كان في موضع التكليف و كان ممّن دعاه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إلى الاسلام، و قد تقرّر في الفقه إمكان من بلغ عشرا عاقلا من الذكور أن يبدو منه بعض آثار التكليف من إنبات الشعر و حصول الاحتلام و علامة البلوغ ليست بمنحصرة في العدد.ثمّ لو لم يكن دالا على أنّه عليه السّلام كان في موضع التكليف ليدلّ على كمال فضله و حصول معرفته باللّه و برسوله و على أنّه عليه السّلام كان من آيات اللَّه الخارقة للعادة و على اختصاصه و تأهيله لما رسخه اللَّه له من الامامة و الحجّة على الخلق فجرى في خرق العادة مجرى عيسى و يحيى عليهما السّلام كما قدّمنا، فلو لا أنّه عليه السّلام كان كاملا و هو من أبناء عشر فما دونها لما كلّفه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من الإقرار بنبوّته، و لا دعاه إلى الاعتراف بحقّه، و لا افتتح به الدّعوة قبل جميع الرّجال.قال المسعوديّ في مروج الذّهب (ص 400 ج 1 طبع مصر 1346 ه): و قد تنوزع في عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فذهب كثير من النّاس إلى أنّه لم يشرك باللّه شيئا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 347 فيستأنف الاسلام، بل كان تابعا للنبيّ صلّى اللَّه عليه و آله في جميع فعاله، مقتديا به، و بلغ و هو على ذلك. و أنّ اللَّه عصمه و سدّده و وفّقه لتبعيّته لنبيّه عليه السّلام، لأنهما كانا غير مضطرين، و لا مجبورين على فعل الطاعات، بل مختارين قادرين فاختارا طاعة الرّبّ و موافقة أمره و اجتناب منهيّاته.و منهم من رأى أنّه أوّل من آمن، و أنّ الرّسول دعاه و هو موضع التكليف بظاهر قوله عزّ و جلّ: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» و كان بدؤه بعليّ عليه السّلام إذ كان أقرب الناس إليه و تبعهم له.و منهم من رأى غير ما وصفنا، و هذا موضع قد تنازع الناس فيه من الشيعة و قد احتجّ كلّ فريق لقوله. و منهم من قال بالنصّ في الامامة و الاختيار. و أرض (كذا) كل فريق و كيفيّة إسلامه و مقدار سنيه قد أتينا على الكلام في ذلك على الشرح و الإيضاح في كتابنا المترجم بكتاب الصفوة في الإمامة، و في كتاب الاستنصار، و في كتاب الزاهي، و غيره من كتبنا في هذا المعنى. انتهى كلامه- ره-.أقول: أمّا قوله- ره-: فذهب كثير من النّاس إلى أنّه عليه السّلام لم يشرك باللّه شيئا- إلخ، فكلام في غاية الحسن و الجودة و المتانة لما برهنّا في شرح المختار 237 من باب الخطب أنّ النبيّ و وصيّه يجب أن يكونا معصومين مطلقا فعلا و قولا و ذاتا من جميع ما يأبى و ينفر عنه الطبع السليم و العقل الناصع، و من جميع الذنوب و أنحاء الظلم و الشرك فانّ الشرك لظلم عظيم، و من جميع ما يعتبر في التبليغ كالعصمة عن الخطاء في تلقّي الوحي و الرسالة إن كان نبيّا، و العصمة عن الخطاء في التبليغ سواء كان نبيّا أو وصيّا.و أمّا قوله: و منهم من رأى أنّه أوّل من آمن- إلخ، فقد دريت أنّه هو الحق.قوله: و أنّ الرسول دعاه و هو موضع التكليف، فقد دريت تفصيل الكلام فيه و أمّا قوله: و كان بدؤه بعليّ- إلخ، فنعم ما تمسّك فيه بقوله: إذ كان أقرب الناس إليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 348 و أمّا قوله: و منهم من قال بالنصّ- إلخ، فقد علمت من مباحثنا السالفة يجب أن يكون الإمام منصوبا و منصوصا من اللَّه تعالى و رسوله.و أمّا قوله: و غيره من كتبنا في هذا المعنى فمن ذلك الغير رسالة اثبات الوصيّة لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام و قد عدّها النجاشي و غيره من مصنّفي الكتب الرّجالية من كتبه و قد طبعت هذه الرّسالة في عاصمة طهران سنة 1318 ه و قد شكّ فيها بأنّها هل هي تلك الرّسالة من المسعودي أو هي غيرها لغيره.و قد عدّه العامّة من علمائهم و على ظهر كتابه مروج الذّهب المطبوع في مصر عدّوه من الشافعيّة، و لكنّه و هم، و هو- ره- من كبار علماء الإماميّة و من فقهائهم، و قد نقل أقواله الفقيه صاحب الجواهر قدّس سرّه في غير موضع. كان رحمه اللَّه معاصرا للصدوق و هو منسوب إلى مسعود الصحابي والد عبد اللَّه بن مسعود كما في المقالة الثالثة من الفنّ الثالث من الفهرست لابن النديم فراجع إلى الكتب الرّجالية للاماميّة كفهرست النجاشي و خلاصة العلّامة و جامع الرواة للأردبيلي و رجال المامقاني و في الفائدة الثانية من خاتمة المستدرك للمحدّث النوري ص 310 و غيرها.قوله عليه السّلام: «فلبثنا أحوالا مجرّمة و ما يعبد اللَّه في ربع ساكن من العرب غيرنا» الحول: السنة يجمع على الأحوال، و المجرّم التامّ الكامل أي سنين تامّة و الربع: الدار و المحلّة و قيل: الربع المنزل في الرّبيع خاصّة. و قد مضى الخبر عن أبي جعفر الطبري آنفا في أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام صلّى مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قبل الناس بسبع سنين.قوله عليه السّلام: «فأراد قومنا قتل نبيّنا- إلى قوله و أوقدوا لنا نار الحرب» ما لقى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من قومه من الأذى أكثر من أن يحصى و أشهر من أن يذكر حتّى قال صلّى اللَّه عليه و آله: ما اوذي نبيّ مثل ما اوذيت، كيف لا و قد رموه بالسحر و الجنون و هو خاتم النبيّين و أفضل الرّسل و العقل الكلّ.ففي السيرة النبويّة لابن هشام: قال ابن اسحاق: ثمّ إنّ قريشا اشتدّ أمرهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 349 للشقاء الّذي أصابهم في عداوة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و من أسلم معه منهم، فأغروا برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله سفهاءهم، فكذّبوه و آذوه و رموه بالشعر و السحر و الكهانة و الجنون، و رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مظهر لأمر اللَّه لا يستخفى به، مباد لهم بما يكرهون من عيب دينهم و اعتزال أوثانهم و فراقه إيّاهم على كفرهم (ص 289 ج 1).ثمّ قال في عدوان المشركين و قسوة قريش على من أسلم: قال ابن إسحاق:ثمّ إنّهم عدوا على من أسلم و اتّبع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من أصحابه، فوثبت كلّ قبيلة على من فيها من المسلمين، فجعلوا يحبسونهم و يعذّبونهم بالضرب و الجوع و العطش، و برمضاء مكّة إذا اشتدّ الحرّ من استضعفوا منهم يفتنونهم عن دينهم، فمنهم من يفتن من شدّة البلاء الّذي يصيبه، و منهم من يصلب لهم و يعصمه اللَّه منهم، ثمّ ذكر تعذيب قريش بلالا و عمّار بن ياسر و أباه ياسرا و أمّه سميّة و غيرهم (ص 317 ج 1).و قال ابن اسحاق كما في السيرة لابن هشام: حدّثني حكيم بن جبير عن سعيد ابن جبير قال: قلت لعبد اللَّه بن عباس: أ كان المشركون يبلغون من أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من العذاب ما يعذرون به في ترك دينهم؟ قال: نعم و اللَّه، إن كانوا ليضربون أحدهم و يجيعونه و يعطّشونه حتّى ما يقدر أن يستوي جالسا من شدّة الضرّ الّذي نزل به حتّى يعطيهم ما سألوه من الفتنة حتّى يقولوا له: اللّات و العزّى إلهك من دون اللَّه؟ فيقول: نعم حتّى أنّ الجعل ليمرّ بهم فيقولون له: أ هذا الجعل إلهك من دون اللَّه؟ فيقول: نعم اقتداء منهم ممّا يبلغون من جهده. (ص 320 ج 1).و بالجملة أنّ إيذاء القوم بالمسلمين بلغ إلى غاية، أمر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله المسلمين أن يهاجروا إلى أرض الحبشة، فخرجوا مخافة الفتنة و فرارا إلى اللَّه بدينهم و أقام المسلمون بأرض الحبشة حتّى ولد لهم الأولاد و جميع أولاد جعفر بن أبي طالب و لدوا بأرض الحبشة و لم يزالوا بها في أمن و سلامة.و المرويّ عن أحمد في مسنده عن ابن عبّاس قال: إنّ الملأ من قريش اجتمعوا في الحجر فتعاهدوا باللّات و العزّى و مناة الثالثة الاخرى، و قد رأينا محمّدا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 350 قمنا إليه قيام رجل واحد فلا يفارقه حتّى يقتله.قال: فأقبلت فاطمة عليهما السّلام حتّى دخلت عليه صلّى اللَّه عليه و آله فأخبرته بقولهم و قالت له لو قد رأوك لقتلوك و ليس منهم رجل إلّا و قد عرف نصيبه من دمك، فقال: يا بنيّ اريني وضوءا فتوضّا ثمّ دخل عليهم المسجد فلمّا رأوه غضّوا أبصارهم ثمّ قالوا:هو ذا، ثمّ لم يقم إليه منهم أحد فأقبل صلّى اللَّه عليه و آله حتّى قام على رؤوسهم فأخذ قبضة من تراب فحصيهم بها و قال: شاهت الوجوه، فما أصاب رجل منهم شيء إلّا قتل يوم بدر كافرا.قال أبو جعفر الطبريّ: حدّثنا ابن حميد قال: حدّثنا سلمة عن محمّد بن إسحاق  «1» قال: لمّا رأى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ما يصيب أصحابه من البلاء و ما هو فيه من العافية بمكانه من اللَّه و عمّه أبي طالب و أنّه لا يقدر أن يمنعهم ممّا هم فيه من البلاء قال لهم: لو خرجتم إلى أرض الحبشة فانّ بها ملكا لا يظلم أحد عنده و هي أرض صدق حتّى يجعل اللَّه لكم فرجا ممّا أنتم فيه.فخرج عند ذلك المسلمون من أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إلى أرض الحبشة مخافة الفتنة و فرارا إلى اللَّه عزّ و جلّ بدينهم، فكانت أوّل هجرة كانت في الاسلام إلى أن قال:و لمّا استقرّ بالّذين هاجروا إلى أرض الحبشة القرار بأرض النجاشي و اطمأنّوا تامرت قريش فيما بينها في الكيد بمن ضوى إليها من المسلمين، فوجّهوا عمرو بن العاص و عبد اللَّه بن أبي ربيعة بن المغيرة المخزومي إلى النجاشي لتسليم من قبله و بأرضه من المسلمين إليهم، فشخص عمرو و عبد اللَّه إليه في ذلك فنفذا لما أرسلهما إليه قومهما فلم يصلا إلى ما أمّل قومهما من النجاشي، فرجعا مقبوحين و أسلم عمر بن الخطّاب.فلمّا أسلم و كان رجلا جلدا جليدا منيعا، و كان قد أسلم قبل ذلك حمزة بن عبد المطلّب و وجد أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في أنفسهم قوّة و جعل الإسلام يفشو في القبائل، و حمى النجاشي من ضوى إلى بلده منهم.______________________________ (1) و نقله ابن هشام عن ابن اسحاق فى السيرة ص 321 ج 1. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 351 اجتمعت قريش فائتمرت بينها أن يكتبوا بينهم كتابا يتعاقدون فيه على أن لا ينكحوا إلى بني هاشم و بني المطلّب و لا ينكحوهم، و لا يبيعوهم شيئا و لا يبتاعوا منهم.فكتبوا بذلك صحيفة و تعاهدوا و تواثقوا على ذلك، ثمّ علّقوا الصحيفة في جوف الكعبة توكيدا بذلك الأمر على أنفسهم.فلمّا فعلت ذلك قريش انحازت بنو هاشم و بنو المطلب إلى أبي طالب، فدخلوا معه في شعبه و اجتمعوا إليه في شعبه، و خرج من بني هاشم أبو لهب عبد العزّى بن عبد المطلب إلى قريش و ظاهرهم عليه فأقاموا على ذلك من أمرهم سنتين أو ثلاثا حتى جهدوا لا يصل إلى أحد منهم شيء إلّا سرّا مستخفيا به ممّن أراد صلتهم من قريش.و في السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق: و كان كاتب الصحيفة منصور بن عكرمة، و يقال: النضر بن الحارث، فدعا عليه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فشلّ بعض أصابعه.قال اليعقوبي في التاريخ (ص 22 ج 2): و همّت قريش بقتل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أجمع ملاها على ذلك و بلغ أبا طالب فقال:و اللَّه لن يصلوا إليك بجمعهم          حتّى أوسّد في التراب دفينا       و دعوتني و زعمت أنّك ناصح          و لقد صدقت و كنت ثمّ أمينا       و عرضت دينا قد علمت بأنّه          من خير أديان البريّة دينا    فلمّا علمت قريش أنّهم لا يقدرون على قتل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، و أنّ أبا طالب لا يسلّمه و سمعت بهذا من قول أبي طالب، كتبت الصحيفة القاطعة الظالمة أن لا يبايعوا أحدا من بني هاشم و لا يناكحوهم و لا يعاملونهم حتّى يدفعوا إليهم محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله فيقتلوه و تعاقدوا على ذلك و تعاهدوا و ختموا على الصحيفة بثمانين خاتما، و كان الّذي كتبها منصور بن عكرمة فشلّت يده.ثمّ حصرت قريش رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أهل بيته من بني هاشم و بني المطلّب بن عبد مناف في الشعب الّذي يقال له: شعب بني هاشم بعد ستّ سنين من مبعثه. فأقام و معه جميع بني هاشم و بني المطلب في الشعب ثلاث سنين حتّى أنفق رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ماله، و أنفق أبو طالب ماله، و أنفقت خديجة بنت خويلد مالها، و صاروا إلى حدّ الضرّ و الفاقة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 352 ثمّ نزل جبريل على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقال، إنّ اللَّه بعث الأرضة على صحيفة قريش فأكلت كلّ ما فيها من قطيعة و لا ظلم «كذا» إلّا المواضع الّتي فيها ذكر اللَّه فخبر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله أبا طالب بذلك، ثمّ خرج أبو طالب و معه رسول اللَّه و أهل بيته حتّى صار إلى الكعبة فجلس بفنائها.و أقبلت قريش من كلّ أوب فقالوا: قد آن لك يا أبا طالب أن تذكر العهد و أن تشتاق إلى قومك و تدع اللّجاج في ابن أخيك.فقال لهم: يا قوم احضروا صحيفتكم فلعلّنا أن نجد فرجا و سببا لصلة الأرحام و ترك القطيعة، و أحضروها و هي بخواتيمهم، فقال: هذه صحيفتكم على العهد لم تنكروها؟ قالوا: نعم. قال: فهل أحدثتم فيها حدثا؟ قالوا: اللّهمّ لا. قال: فانّ محمّدا أعلمني عن ربّه أنّه بعث الأرضة فأكلت كلّما فيها إلّا ذكر اللَّه أ فرأيتم إن كان صادقا ما ذا تصنعون؟ قالوا: نكفّ و نمسك. قال: فان كان كاذبا دفعته إليكم تقتلونه، قالوا: قد أنصفت و أجملت. و فضّت الصحيفة فاذا الأرضة قد أكلت كلّ ما فيها إلّا مواضع بسم اللَّه عزّ و جلّ. فقالوا: ما هذا إلّا سحر و ما كنّا قطّ أجدّ في تكذيبه منّا ساعتنا هذه، و أسلم يومئذ خلق من النّاس عظيم، و خرج بنو هاشم من الشعب و بنو المطلب فلم يرجعوا إليه. انتهى كلام اليعقوبي.و قريب ممّا أتى به اليعقوبي ذكره ابن هشام في السيرة ص 377 ج 1 فعلم بما نقلنا أنّ قريشا حصرت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أهل بيته و فعلت تلك الأفاعيل بحماته و أنصاره ليدفع إليهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فيقتلونه كما قال أمير المؤمنين عليه السّلام في الكتاب: حتّى ندفع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و يمثّلوا به.و الظّاهر من سياق الكلام و ما نقله المورّخون في ما جرى على المسلمين أنّ الجبل الوعر في كلامه عليه السّلام هو شعب أبي طالب.و المراد من الموسم في قوله عليه السّلام: فلم نكن نأمن فيهم إلّا من موسم إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 353 موسم، هو موسم الحجّ و هو من أشهر الحرم و كان أهل الجاهليّة أيضا يحرّمون فيه الظلم و القتال لحرمته.قوله عليه السّلام: «فمؤمننا يبغي بذلك الأجر» أي من آمن برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله من بني هاشم و بني المطلب كأبي طالب و حمزة بن عبد المطلب رضوان اللَّه عليهما يطلب بما لقى من قريش من الأذي و بالذّبّ و الدّفع سيّما زمن الحصر في الشعب الأجر من اللَّه تعالى قال عزّ من قائل: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى  وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (النحل- 100) و كان أبو طالب رضوان اللَّه عليه سيد المحصورين في الشعب و رئيسهم و هو الكافل و المحامي و قد عيّنه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بقوله: أنا و كافل اليتيم كهاتين في الجنّة.و قد روى الصدوق قدّس سرّه في المجلس الثالث و الستين من الأمالي (ص 244 الطبع الناصري) عن محمّد بن موسى بن المتوكل، عن محمد بن يحيى العطار، عن سهل بن زياد الادمي، عن سنان، عن عمرو بن ثابت، عن حبيب بن أبي ثابت رفعه قال: دخل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله على عمّه أبي طالب و هو مسجّى فقال: يا عمّ كفّلت يتيما، و ربّيت صغيرا، و نصرت كبيرا، فجزاك اللَّه عنّي خيرا ثمّ أمر عليّا عليه السّلام بغسله.«اسلام أبى طالب رضوان اللَّه عليه»:قد أجمعت أصحابنا الإماميّة رضوان اللَّه عليهم أنّ أبا طالب مات مسلما و قد تظافرت الروايات عن أئمتنا عليهم السّلام بذلك. و إنّ عدم اظهاره الإسلام لم يكن من عناد، بل إنّما كان من حسن تدبيره في دفع كياد القوم عنه صلّى اللَّه عليه و آله و لمصلحة الذبّ عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و التمكّن من حمايته، و لا يخفي أنّه كان بذلك أقدر على إعانة النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله لأنّه كان زعيما نبيها حازما سيّاسا، فقد قال الشيخ الجليل أبو الفتح الكراجكي في كنز الفوائد (ص 84 طبع ايران 1322 ه): و روي انّه قيل لأكثم بن صيفي و كان حكيم العرب: إنّك لأعلم أهل زمانك و أحكمهم و أعقلهم و أحلمهم. فقال: و كيف لا أكون كذلك و قد جالست أبا طالب بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 354 عبد المطلب دهره، و هاشما دهره، و عبد مناف دهره، و قصيّا دهره، و كلّ هؤلاء سادات أبناء سادات فتخلّقت بأخلاقهم، و تعلّمت من حلمهم، و اقتنيت سوددهم و اتّبعت آثارهم.فقد روي الكلينيّ قدّس سرّه في الكافي باسناده عن عليّ بن إبراهيم، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ مثل أبي طالب مثل أصحاب الكهف أسرّوا الإيمان و أظهروا الشرك، فاتاهم اللَّه أجرهم مرّتين (الحديث 28 من أبواب تاريخ مولد النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و وفاته من اصول الكافي و ص 368 ج 1 من مرآة العقول للمجلسي- ره-، و ص 159 ج 2 من الوافي).و روى هذا الخبر الشيخ الصدوق- ره- في الأمالي باسناده عن الطالقاني عن أحمد الهمداني، عن المنذر بن محمّد، عن جعفر بن سليمان، عن عبد اللَّه بن الفضل الهاشمي، عن الصادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام كما في البحار ص 15 ج 9 الطبع الكمباني.قال العلامة المجلسي في مرآة العقول في بيان الحديث: المثل بالتحريك الحال العجيبة، و قيل الايمان: التطوع القلبي بجميع ما جاء به الرّسول فإنّ الأوّل لا يجتمع مع الجحد بخلاف الثاني كما قال تعالى: «جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ» (النّمل- 14). و أظهروا الشرك أي عند من تجب التقيّة عنده لا عند جميع الناس. مرّتين مرّة للإيمان و مرّة للتقيّة عند وجوبها، فإنها من أفضل الطاعات لا سيّما تقيّة أبي طالب عليه السّلام لأنّها صارت سببا لشدّة اقتداره على إعانة الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله. و الخبر يدلّ على أنّ أصحاب الكهف كانوا مؤمنين و لم يحدث إيمانهم عند خروجهم، و هو المشهور أيضا بين المفسّرين و غيرهم. انتهى كلامه.أقول: الظاهر أنّ قوله عليه السّلام: فاتاهم اللَّه أجرهم مرّتين، يشير إلى قوله تعالى: «أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا» (القصص آية 56) و إنّ كلمة مرّتين لا يراد بها حقيقة التثنية، بل المراد بها كثرة الأجر، نظير قولهم: لبّيك سعديك، أي كلّما دعوتني فأنا ذو إجابة بعد إجابة و ذو ثبات بمكاني بعد ثبات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 355 و قوله تعالى: «ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ» (الملك آية 5).و يؤيّد ما ذهب إليه من أنّ إخفاء أبي طالب إيمانه كان من تقيّة كلام اليعقوبي في تاريخه المعروف من أنّ معاوية لمّا وجّه بسر بن أرطاة إلى المدينة و أمره أن يقتل من لم يكن ليدخل في طاعته، انطلق جابر بن عبد اللَّه الأنصاري إلى امّ سلمة زوج النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله فقال: إنّي قد خشيت أن اقتل و هذه بيعة ضلال قالت: إذا فبايع فإنّ التقيّة حملت أصحاب الكهف على أن كانوا يلبسون الصلب و يحضرون الأعياد مع قومهم (ص 173 ج 2 طبع النجف).و لكنّ إخفاء أبي طالب الإيمان و إن كان لمصلحة الذبّ عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و كان به أقدر على إعانته لكن عدّه تقيّة ليس بمرضيّ فانّ التقيّة كما عرّفها الشهيد- ره- في القواعد: مجاملة الناس بما يعرفون و ترك ما ينكرون حذرا من غوائلهم، و موردها الطاعة و المعصية غالبا فمجاملة الظالم فيما يعتقده ظلما و الفاسق المتظاهر بفسقه اتّقاء شرّهما من باب المداهنة الجائزة لا تكاد تسمّى تقيّة و كيف كان عمله تقيّة و قد ذبّ عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أبي إلّا أن يحاميه جهارا و أخبر قريشا بأنّه غير مسلّم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إليهم و لا تاركه لشيء أبدا حتّى يهلك دونه، كما صرّح به المورّخون و أجمعوا عليه و منهم ابن هشام في السيرة «ص 272 ج 1» فتأمل.و في الكافي باسناده عن الحسين بن محمّد و محمّد بن يحيى، عن أحمد بن إسحاق عن بكر بن محمّد الأزدي، عن إسحاق بن جعفر، عن أبيه عليه السّلام قال: قيل له:إنّهم يزعمون أنّ أبا طالب كان كافرا، فقال عليه السّلام: كذبوا كيف كان كافرا و هو يقول:ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا         نبيّا كموسى خطّ في أوّل الكتب     ثمّ قال: الكلينيّ: و في حديث آخر كيف يكون أبو طالب كافرا و هو يقول: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 356 لقد علموا أنّ ابننا لا مكذّب          لدينا و لا يعبأ بقول  «1» الأباطل        و أبيض يستسقى الغمام بوجهه          ثمال اليتامى عصمة للأرامل     أقول: و الخبر مرويّ في الوافي (ص 159 ج 2) و في مرآة العقول (ص 367 ج 1) و في البحار عن الأمالى للصدوق و عن السيد فخار بن معد الموسوي عن شاذان بن جبرئيل باسناده إلى ابن الوليد «ص 15 ج 9 الطبع الكمباني».و المراد أنّ أشعار أبي طالب دالّة على إسلامه و اقراره بنبوّة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و لا فرق في ذلك بين الكلام المنظوم و المنثور.و البيت الأوّل من أبيات قالها أبو طالب رضوان اللَّه عليه في قريش حين تظاهروا على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و اجتمعوا و ائتمروا بينهم أن يكتبوا صحيفة يتعاقدون فيها على بني هاشم و بني المطلب على أن لا ينكحوا إليهم و لا ينكحوهم، و لا يبيعوهم شيئا و لا يبتاعوا منهم، كما مرّ خبر الصحيفة آنفا.و قد نقل الأبيات ابن هشام في السيرة النبويّة (ص 352 ج 1 طبع مصر 1375 ه) و هي:ألا أبلغا عنّي على ذات بيننا         لؤيّا و خصّا من لؤيّ بني كعب        ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا         نبيّا كموسى خطّ في أوّل الكتب        و أنّ عليه في العباد محبّة         و لا خير ممّن خصّه اللَّه بالحبّ        و أنّ الذى ألصقتم من كتابكم          لكم كائن نحسا كراغية السقب        أفيقوا أفيقوا قبل أن يحفر الثرى          و يصبح من لم يجن ذنبا كذي الذنب        و لا تتبعوا أمر الوشاة و تقطعوا         أو اصرنا بعد المودّة و القرب        و تستجلبوا حربا عوانا و ربّما         أمرّ على من ذاقه جلب الحرب        فلسنا و ربّ البيت نسلم أحمدا         لعزّاء من عضّ الزّمان و لا كرب        و لمّا تبن منّا و منكم سوالف          و أيد أترّت بالقساسية الشهب        بمعترك ضيق ترى كسر القنا         به و النسور الطخم يعكفن كالشرب        كأنّ مجال الخيل في حجراته          و معمة الأبطال معركة الحرب    ______________________________ (1) (بقيل خ ل) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 357 أ ليس أبونا هاشم شدّ أزره          و أوصى بنيه بالطّعان و بالضرب        و لسنا نملّ الحرب حتّى تملّنا         و لا تشتكي ما قد ينوب من النكب        و لكنّنا أهل الحفائظ و النّهى          إذا طار أرواح الكماة من الرّعب     ثمّ قال ابن إسحاق: فأقاموا على ذلك سنتين أو ثلاثا حتّى جهدوا لا يصل إليهم شيء إلّا سرّا مستخفيا به من أراد صلتهم من قريش.و البيتان الاخران من أبيات قصيدته اللّامية الّتي بلغت شهرة كالشمس في رابعة النهار، و القصيدة طويلة تنتهي إلى أكثر من تسعين بيتا أتى بها ابن هشام في السيرة «ص 282- الى- 270 ج 1» بعض أبيات تلك القصيدة ما يلي:قال ابن هشام: فلما خشي أبو طالب دهماء العرب أن يركبوه مع قومه قال قصيدته الّتي تعوّذفيها بحرم مكّة و بمكانه منها و تودّد فيها أشراف قومه و هو على ذلك يخبرهم و غيرهم في ذلك من شعره أنّه غير مسلّم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و لا تاركه لشيء أبدا حتّى يهلك دونه فقال:و لمّا رأيت القوم لاودّ فيهم          و قد قطعوا كلّ العرا و الوسائل        و قد صار حونا بالعداوة و الأذى          و قد طاوعوا أمر العدوّ المزايل        و قد حالفوا قوما علينا أظنّة         يعضّون غيضا خلفنا بالأنامل        صبرت لهم نفسي بسمراء سمحة         و أبيض عضب من تراث المقاول        و أحضرت عند البيت رهطي و إخوتي          و أمسكت من أثوابه بالوصائل     إلى أن قال:كذبتم و بيت اللَّه نترك مكّة         و نطعن أمركم في بلابل        كذبتم و بيت اللَّه نبزى محمّدا         و لمّا نطاعن دونه و نناضل        و نسلمه حتّى نصرّع حوله          و نذهل عن أبنائنا و الحلائل     إلى أن قال:و ما ترك قوم، لا أبالك، سيّدا         يحوط الذمار غير ذرب مواكل        و أبيض يستسقى الغمام بوجهه          ثمال اليتامى عصمة للأرامل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 358 يلوذ به الهلّاك من آل هاشم          فهم عنده في رحمة و فواضل     إلى أن قال:لعمري لقد كلّفت وجدا بأحمد         و إخوته دأب المحبّ المواصل        فلا زال في الدنيا جمالا لأهلها         و زينا لمن والاه ربّ المشاكل        فمن مثله في الناس أيّ مؤمّل          إذا قاسه الحكّام عند التفاضل        حليم رشيد عادل غير طائش          يوالي إلها ليس عنه بغافل        فو اللَّه لو لا أن أجيء بسنّة         تجرّ على أشياخنا في المحافل        لكنّا اتّبعناه على كلّ حالة         من الدّهر جدّا غير قول التهازل        لقد علموا أنّ ابننا لا مكذّب          لدينا و لا يعنى بقول الأباطل        فأصبح فينا أحمد في أرومة         تقصّر عنه سورة المتطاول        حدبت بنفسي دونه و حميته          و دافعت عنه بالذّرا و الكلاكل        فأيّده ربّ العباد بنصره          و أظهر دينا حقّه غير باطل     و من أبيات تدلّ على أنّ أبا طالب مات مسلما ما نقله ابن هشام في السيرة أيضا (ص 269 ج 1) قال: فلمّا رأى أبو طالب من قومه ما سرّه في جهدهم معه و حدبهم عليه جعل يمدحهم و يذكر قديمهم و يذكر فضل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فيهم و مكانه منهم ليشدّ لهم رأيهم و ليحدبوا معه على أمره فقال:اذا اجتمعت يوما قريش لمفخر         فعبد مناف سرّها و صميمها       و إن حصّلت أشراف عبد منافها         ففي هاشم أشرافها و قديمها       و إن فخرت يوما فانّ محمّدا         هو المصطفى من سرّها و كريمها       تداعت قريش غثّها و سمينها         علينا فلم تظفر و طاشت حلومها       و كنّا قديما لا نقرّ ظلامة         إذا ما ثنوا صعر الخدود نقيمها       و نحمي حماها كلّ يوم كريهة         و نضرب عن أحجارها من يرومها       بنا انتعش العود الذّواء و إنّما         بأكنافنا تندى و تنمى أرومها    قال الطبرسيّ قدّس سرّه في مجمع البيان في تفسير القرآن: قوله تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 359 «وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ» (الأنعام آية 26) قيل: عنى به أبا طالب بن عبد المطلب، و معناه يمنعون النّاس عن أذي النبي صلّى اللَّه عليه و آله و لا يتبعونه عن عطا و مقاتل. و هذا لا يصحّ، لأنّ هذه الاية معطوفة على ما تقدّمها «و منهم من يستمع إليك و جعلنا على قلوبهم أكنّة أن يفقهوه و في آذانهم و قرا و إن يروا كلّ آية لا يؤمنوا بها حتّى إذا جاءوك يجادلونك يقول الذين كفروا إن هذا إلّا أساطير الأوّلين، و هم ينهون عنه- إلخ» و ما تأخّر عنها معطوف عليها «و لو ترى إذ وقفوا على النار- إلخ». و كلّها في ذمّ الكفّار المعاندين للنبيّ صلّى اللَّه عليه و آله هذا.و قد ثبت إجماع أهل البيت عليهم السّلام على إيمان أبي طالب و إجماعهم حجّة لأنّهم أحد الثقلين الّذين أمر النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بالتمسّك بهما بقوله: إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا.و يدلّ على ذلك أيضا ما رواه ابن عمر أنّ أبا بكر جاء بأبيه أبي قحافة يوم الفتح إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فأسلم فقال صلّى اللَّه عليه و آله: ألا تركت الشيخ فأتيته و كان أعمى؟فقال أبو بكر: أردت أن يأجره اللَّه تعالى، و الّذي بعثك بالحقّ لأنا كنت باسلام أبي طالب أشدّ فرحا منّي باسلام أبي التمس بذلك قرّة عينك. فقال صلّى اللَّه عليه و آله: صدقت.و روى الطبريّ باسناده أنّ رؤساء قريش لمّا رأوا ذبّ أبي طالب عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله اجتمعوا عليه و قالوا: جئناك بفتى قريش جمالا وجودا و شهامة عمارة بن الوليد ندفعه إليك و تدفع إلينا ابن أخيك الّذي فرّق جماعتنا و سفّه أحلامنا فنقتله. فقال أبو طالب: ما أنصفتموني تعطوني ابنكم فأغذوه و أعطيكم ابني فتقتلونه بل فليأت كلّ امرىء منكم بولده فأقتله و قال:منعنا الرسول رسول المليك          ببيض تلالا كلمع البروق        أذود و أحمي رسول المليك          حماية حام عليه شفيق     و أقواله و أشعاره المنبئة عن إسلامه كثيرة مشهورة لا تحصى فمن ذلك قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 360 أ لم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا           - البيت أ ليس أبو هاشم            ، البيت و قوله من قصيدة:و قالوا لأحمد أنت امرؤ         خلوف اللّسان ضعيف السبب        ألا إنّ أحمد قد جاءهم          بحقّ و لم يأتهم بالكذب     و قوله في حديث الصحيفة و هو من معجزات النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله:و قد كان في أمر الصحيفة عبرة         متى ما يخبّر غائب القوم يعجب        محى اللَّه منها كفرهم و عقوقهم          و ما نقموا من ناطق الحقّ معرب        و أمسى ابن عبد اللَّه فينا مصدّقا         على سخط من قومنا غير معتب     و قوله في قصيدة يحضّ أخاه حمزة على اتباع النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و الصبر في طاعته.فصبرا أبا يعلى على دين أحمد         و كن مظهرا للدّين وفّقت صابرا       فقد سرّني إذ قلت إنك مؤمن          فكن لرسول اللَّه في اللَّه ناصرا    و قوله من قصيدة:اقيم على نصر النبيّ محمّد         اقاتل عنه بالقنا و القنابل     و قوله يحضّ النجاشي على نصر النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله:تعلّم مليك الحبش أنّ محمّدا         وزير لموسى و المسيح بن مريم        أتى بهدى مثل الّذي أتيابه          و كلّ بأمر اللَّه يهدي و يعصم        و إنّكم تتلونه في كتابكم          بصدق حديث لا حديث المرجّم        فلا تجعلو اللَّه ندّا و أسلموا         و إنّ طريق الحقّ ليس بمظلم     و قوله في قصيدة في وصيته و قد حضرته الوفاة:اوصي بنصر النبيّ الخير مشهده          عليّا ابني و شيخ القوم عبّاسا       و حمزة الأسد الحامي حقيقته          و جعفرا أن يذودوا دونه الناسا       كونوا فدى لكم أمّي و ما ولدت          في نصر أحمد دون الناس أتراسا    في أمثال هذه الأبيات ممّا هو موجود في قصائده المشهورة و وصاياه و خطبه يطول بها الكتاب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 361 على أنّ أبا طالب لم ينأ عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله قطّ بل كان يقرب منه و يخالطه و يقوم بنصرته فكيف يكون المعنيّ بقوله: و ينأون عنه.و قال- ره- في تفسير قوله تعالى: «إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» (القصص آية 56) قيل: نزلت قوله «إنك لا تهدي من أحببت» في أبي طالب فانّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله كان يحبّ إسلامه فنزلت هذه الاية، و كان يكره إسلام وحشي قاتل حمزة فنزل فيه  «يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ» الاية (الزّمر- 54) فلم يسلم أبو طالب و أسلم وحشي و رووا ذلك عن ابن عباس و غيره.و في هذا نظر كما ترى، فإنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله لا يجوز أن يخالف اللَّه سبحانه في إرادته كما لا يجوز أن يخالفه في أوامره و نواهيه، و إذا كان اللَّه تعالى على ما زعم القوم لم يرد إيمان أبي طالب و أراد كفره، و أراد النبيّ إيمانه فقد حصل غاية الخلاف بين إرادتي الرسول و المرسل، فكأنه سبحانه يقول على مقتضى اعتقادهم إنك يا محمّد تريد إيمانه و لا اريد إيمانه، و لا أخلق فيه الايمان مع تكلّفه بنصرتك و بذل مجهودة في إعانتك و الذبّ عنك و محبّته لك و نعمته عليك، و تكره أنت إيمان وحشي لقتله عمّك حمزة و أنا اريد إيمانه و أخلق في قلبه الايمان و في هذا ما فيه.و قد ذكرنا في سورة الأنعام أنّ أهل البيت عليهم السّلام قد أجمعوا على أنّ أبا طالب مات مسلما، و تظاهرت الروايات بذلك عنهم، و أوردنا هناك طرفا من أشعاره الدالة على تصديقه للنبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و توحيده، فإنّ استيفاء ذلك جميعه لا تتّسع له الطوامير، و ما روي من ذلك في كتب المغازي و غيرها أكثر من أن يحصى. يكاشف فيها من كاشف النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و يناضل عنه و يصحّح نبوّته.و قال بعض الثقات: إنّ قصائده في هذا المعنى الّتي تنفث في عقد السحر و تعير وجه شعراء الدهر يبلغ قدر مجلّد و أكثر من هذا. و لا شكّ في أنه لم يختر تمام مجاهرة الأعداء استصلاحا لهم و حسن تدبيره في دفع كيادهم لئلّا يلجئوا الرسول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 362 إلى ما ألجئوه إليه بعد موته. انتهى كلامه- ره- و من تلك الأشعار قوله في أبيات كثيرة:أنت النبيّ محمّد         قرم أعزّ مسوّد       لمسوّدين أكارم          طابوا و طاب المولد       ما زلت تنطق بالصواب          و أنت طفل أمرد    و من تلك الأبيات قوله يخاطب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و يسكّن جاشه و يحضّه على إظهار الدّعوة و يغريه بها:لا يمنعنّك من حقّ تقوم به          أيد تصول و لا سلق بأصوات        فإنّ كفّك كفّي إن مليت بهم          و دون نفسك نفسي في الملمّات     و اعلم أنّ هذه الأشعار إن لم تكن آحادها متواترة فمجموعها يدلّ على تواتر معنويّ أعني أنّها تدلّ على أنّ أبا طالب مات مسلما. و نظيره غير عزيز، مثلا أنّ الأخبار الدالّة على شجاعة أمير المؤمنين عليه السّلام و إن لم تكن آحادها متواترة لفظا، فمجموعها يدلّ على أمر واحد مشترك يفيد العلم الضروري بشجاعته عليه السّلام، و كذلك الكلام في سخاء حاتم و نظائرهما.ثمّ نقول: من جانب المراء و الاعتساف، و نظر نظرة في تلك القصائد بعين العدل و الإنصاف. رأى أنّها ما صدرت إلّا من قلب مؤمن بما قال، فانّ الكلام الصادر عمّن ليس مؤمنا به لا يتجلّى بتلك التجلّيات الساطعة، و لا يسبك بتلك الأساليب الباهرة، بل يلوح منه التكلّف و التعسف.و في الكافي: عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي نصر، عن إبراهيم بن محمّد الأشعري، عن عبيد بن زرارة، عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام. قال: لمّا توفي أبو طالب نزل جبرئيل على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقال: يا محمّدا خرج من مكّة فليس لك فيها ناصر، و ثارت قريش بالنبيّ صلّى اللَّه عليه و آله فخرج هاربا حتّى جاء إلى جبل بمكّة يقال له الحجون فصار إليه. (الحديث 31 من أبواب تاريخ مولد النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله من اصول الكافي، ص 369، ج 1 من مرآة العقول، و في الوافي في باب ما جاء في عبد المطلب و أبي طالب ص 160 ج 2). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 363 و روى قريبا من هذه الرواية المجلسيّ- ره- في البحار نقلا عن إكمال الدين باسناده عن ابن الوليد، عن الصفّار، عن أيوب بن نوح، عن العباس بن عامر، عن عليّ بن أبي سارة، عن محمد بن مروان، عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ أبا طالب أظهر الشرك و أسرّ الايمان. فلمّا حضرته الوفاة أوحى اللَّه عزّ و جلّ إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله اخرج منها فليس لك بها ناصر فهاجر إلى المدينة. (ص 17 ج 9 الطبع الكمباني) و في الشرح المعتزلي: روي أنّ عليّ بن الحسين عليه السّلام سئل عن هذا، فقال:و اعجبا إنّ اللَّه تعالى نهى رسوله أن يقرّ مسلمة على نكاح كافر، و قد كانت فاطمة بنت أسد من السابقات إلى الإسلام، و لم تزل تحت أبي طالب حتّى مات.أقول: و ذلك أنّ أبا طالب رضوان اللَّه عليه توفي في آخر السنة العاشرة من المبعث بعد الخروج من الشعب بشهرين.و روي أنّ رجلا من رجال الشيعة و هو أبان بن محمود كتب إلى عليّ بن موسى الرضا عليه السّلام: جعلت فداك إني قد شككت في اسلام أبي طالب، فكتب إليه  «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ» الاية (النساء- 116) و بعدها، إن لم تقرّ بايمان أبي طالب كان مصيرك إلى النار.و جملة الأمر أنّ الأخبار من أئمتنا عليهم السّلام متظافرة بأنّه مامات إلّا مسلما كأشعاره الدّالّة على ذلك، و إنما بقي في المقام أخبار مرويّة من القوم، بأنّه مات كافرا و أتى بطائفة منها المفسّرون منهم في تفسير قوله تعالى: «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِيمِ. وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» الاية (التوبة- 116).و في تفسير قوله تعالى: «وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ» الاية (الأنعام- 26).و في تفسير قوله تعالى: «إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ» الاية (القصص- 56).و تلك الأخبار المرويّة عنهم تناقض بعضها بعضا و بعضها لا يناسب ذكره في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 364 نزول الايات أصلا و لا حاجة إلى نقلها و ردّها و لا طائل تحت إطالة الكلام بعد وضوح الحقّ، فلو أنّ بيتا من أبي طالب رضوان اللَّه عليه أو رواية تدلّ بظاهر هما على كفره فالجواب عنهما ما ذكرنا من أنّ اظهاره الشرك انّما كان لمصلحة الذّبّ عن رسول اللَّه و من حسن تدبيره في دفع كياد القوم عنه صلّى اللَّه عليه و آله.على أنّ مقابلهما إجماع أهل البيت عليهم السّلام على إسلامه و قد علمت أنّ إجماعهم حجّة، و أشعاره الدالّة صريحة على إسلامه و ما ذا أوجب علينا أن نعرض عن أشعاره المصرّحة المنصوصة على إسلامه و نتمسّك بما هي تنبيء بظاهرها على كفره، و ليست بدالّة عليه و صريحة فيه، بل نعلم أنّه أبطن الإسلام فيها ليتمكّن من نصرة النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و القيام دونه جمعا بين الطائفتين من أشعاره على ما هدانا لهذا أهل بيت العصمة. أو أن نعرض عن كلام أهل البيت و هم أدرى بما في البيت و نأخذ بالمرويّ عن زيد و عمرو المناقض بعضه بعضا.«سبب اسلام حمزة رضوان اللَّه عليه»:و كان سبب إسلامه ما نقل ابن هشام في السيرة النبوية ج 1 ص 291 و ابن الأثير في اسد الغابة عن ابن إسحاق من أنّ أبا جهل اعترض رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عند الصفا فاذاه و شتمه و نال منه بعض ما يكره من العيب لدينه و التضعيف لأمره، فلم يكلّمه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و مولاة لعبد اللَّه بن جدعان التميمي في مسكن لها فوق الصفا تسمع ذلك، ثمّ انصرف عنه فعمد إلى ناد لقريش عند الكعبة فجلس معهم.فلم يلبث حمزة بن عبد المطلب رضوان اللَّه عليه أن أقبل متوشّحا قوسه راجعا من قنص له، و كان صاحب قنص يرميه و يخرج له، و كان إذا رجع من قنصه لم يصل إلى أهله حتّى يطوف بالكعبة، و كان إذا فعل ذلك لم يمرّ على ناد من قريش إلّا وقف و سلّم و تحدّث معهم، و كان أعزّ فتى في قريش و أشدّ شكيمة، و كان يومئذ مشركا على دين قومه، فلمّا مرّ بالمولاة و قد قام رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فرجع إلى بيته، قالت له: يا أبا عمارة- و قد كان حمزة يكنّى بابنيه: يعلى و عمارة فكنّى بأبي يعلى تارة و بأبي عمارة اخرى- لو رأيت ما لقى ابن أخيك محمد آنفا من أبي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 365 الحكم بن هشام- و أبو الحكم هو أبو الجهل- وجده ههنا جالسا فاذاه و سبّه و بلغ منه ما يكره، ثمّ انصرف عنه و لم يكلّمه محمّد.فاحتمل حمزة الغضب لما أراد اللَّه به من كرامته، فخرج يسعى و لم يقف على أحد كما كان يصنع يريد الطواف بالبيت، معدّا لأبي جهل إذا لقيه أن يوقع به، فلمّا دخل المسجد نظر إليه جالسا في القوم، فأقبل نحوه حتّى إذا قام على رأسه رفع القوس فضربه بها فشجّه شجّة منكرة، ثمّ قال: أ تشتمه و أنا على دينه أقول ما يقول، فردّ ذلك عليّ إن استطعت؟و قامت رجال من قريش من بني مخزوم إلى حمزة لينصروا أبا جهل فقالوا:ما نراك يا حمزة، إلّا قد صبأت، فقال حمزة: و ما يمنعني و قد استبان لي منه ذلك أنا أشهد أنه رسول اللَّه و أنّ الذي يقول الحق، فو اللَّه لا أنزع فامنعوني إن كنتم صادقين.فقال أبو جهل: دعوا أبا عمارة فإنّي و اللَّه لقد سببت ابن أخيه سبّا قبيحا.و تمّ حمزة رضوان اللَّه عليه على إسلامه. فلمّا أسلم حمزة عرفت قريش أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قد عزّ و امتنع، و أنّ حمزة سيمنعه فكفّوا عن بعض ما كانوا ينالون منه.أقول: و كان قبوله الاسلام قبل حصار الشعب.قوله عليه السّلام: «و كافرنا يحامي عن الأصل» يعنى أنّ رجالا من بني هاشم و بني المطلب و إن كانوا كافرين و على دين قومهم لكنّهم كانوا يذبّون عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و يحامون عنه و يدفعون كياد القوم عنه و يحولون بينه و بين ما أرادوا من البطش به لا من حيث الحماية عن الاسلام، بل من حيث المراعاة لأصلهم و المحافظة على نسبهم و قبيلتهم.و كان بعض هؤلاء المحامين في حصار الشعب و لم يسلم بعد: العباس، و عقيل ابن أبي طالب، و طالب بن أبي طالب، و نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، و ابنه الحارث بن نوفل، و أخوه أبو سفيان بن الحارث بن عبد المطلب، و كان أبو لهب ابن عبد المطلب عمّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و كذلك ابنه يبغضانه، و كانا شديدين عليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 366 و نزل في أبي لهب و امرأته امّ جميل عمّة معاوية حمّالة الحطب قوله تعالى  «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ» السورة.و إنّما أجرينا بني هاشم و بني المطلب مجرى واحدا لأنّهم كانوا يدا واحدة لم يفترقوا في جاهليّة و لا إسلام، و كان من المسلمين المحصورين في الشعب هاشم ابن عبيدة بن الحارث بن المطلب بن عبد مناف.قوله عليه السّلام: «فأمّا من أسلم- إلى قوله: ما شاء اللَّه أن يكون» يعني أنّ من أسلم من قريش كانوا آمنين ممّا نحن أهل البيت فيه من القتل و البلاء و الأذى و ذلك لأنّ بعضهم كانوا على حلف و عهد من الكفّار، فمن أجل ذلك كانوا آمنين، و بعضهم الاخر لم يكن لهم العهد و لكنّهم كانوا ذوي عشيرة تقوم دونهم و تمنعهم من الأعداء.فالمراد أنّ البليّة إنّما كانت متوجّهة إليه عليه السّلام و إلى ساير بني هاشم و بني المطّلب لم يكونوا على عهد و لم يكن لهم من يقوم دونهم، و بذلك يعلم فضيلتهم في حماية رسول اللَّه و ذبّه عن كيد الأعداء.قوله عليه السّلام: «ثمّ أمر اللَّه رسوله بالهجرة» و قد تقدّمت آنفا طائفة من الأخبار في أنّ أبا طالب رضوان اللَّه عليه مات في آخر السنة العاشرة من المبعث بعد الخروج من الشعب بشهرين أنّه لمّا توفّي نزل جبرئيل على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقال:يا محمّد اخرج من مكّة فليس لك فيها ناصر. و قد مضى كلامنا في هجرته صلّى اللَّه عليه و آله في شرح المختار 234 من باب الخطب و هو قوله عليه السّلام: فجعلت اتبع مأخذ رسول اللَّه- إلخ (ص 126 ج 15) فراجع.قوله عليه السّلام: «و أذن له بعد ذلك في قتال المشركين» قال الطبرسيّ في المجمع: إنّ قوله تعالى  «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ. الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ...» الاية (الحج- 42 و 43) هي أوّل آية نزلت في القتال، و كان المشركون يؤذون المسلمين و لا يزال يجيء مشجوج و مضروب إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و يشكون ذلك إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فيقول لهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 367 صلوات اللَّه عليه و آله: اصبروا فإني لم اومر بالقتال حتّى هاجر، فأنزل اللَّه عليه هذه الاية، انتهى كلامه.أقول: و قد مضى كلامنا في نزول الأمر لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في القتال في شرح المختار 234 من باب الخطب أيضا (ص 131 ج 15) فراجع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 11 الترجمة:اين كتاب نهم از باب كتب و رسائل أمير عليه السّلام است كه بمعاويه نوشت:روزى أبو مسلم خولانى با گروهى از قاريان شام كه از پيروان معاويه بودند بدو گفتند: تو كه چون علي صحبت و قرابت با پيغمبر و سابقت در اسلام و هجرت ندارى، از چه روى با وى سر كارزار دارى؟معاويه گفت: من ادّعا نميكنم كه در اين صفات از وي برتر يا با وى برابرم و لكن نه اين است كه عثمان بستم كشته شد؟ گفتند: آرى چنين است، گفت:علي كشندگان عثمان را تسليم ما كند تا كار به كار زار نكشد، گفتند: در اين باره بدو نامه اى نويس، معاويه نامه اى بأمير عليه السّلام نوشت و خولانى را براى رساندن نامه بسويش گسيل داشت.خولانى نامه را بأمير عليه السّلام رسانيد و بدو گفت: اكنون زمام توليت امور مسلمانان در دست تو است، و بخدا سوگند اگر از خود داد حق بدهى دوست ندارم كه أمر خلافت به دست ديگرى جز تو باشد؛ همانا كه عثمان مسلمان بود و خونش بستم ريخته شد تو أمير مائي كشندگانش را بما ده، چه اگر كسى بمخالفت با تو برخيزد دستهاى ما بياريت آماده، و زبانهاى ما در حقّت گواه، و مر تو را نيز در نزد خدا و مردم عذر و حجّت خواهد بود.امام عليّ عليه السّلام فرمود: فردا بيا و پاسخ نامه را بستان، چون فردا بيامد ديد كه مردم از نامه معاويه آگاه شده همگى با سلاح در مسجد گرد آمده ندا در مى دهند:ما همه كشندگان عثمانيم.خولانى بنزد أمير عليه السّلام آمد، أمير بدو گفت: سوگند بخدا من نخواستم كه بيك چشم بهم زدنى آنانرا بدست تو دهم چه اين أمر را نيك نگريستم و آنرا زير و رو كردم، سزاوار نديدم كه ايشان را بدست تو يا جز تو دهم.پس خولانى نامه بستاند و بسوى معاويه بازگشت و داستان را بدو باز نمود. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 12 اينك ترجمه نامه معاويه:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، از معاويه پور بو سفيان به عليّ بن أبي طالب: درود بر تو، با تو خدا را ستايش ميكنم و نعمتهاى او را سپاس مى گذارم، آنكه جز او خدائى نيست؛ أمّا بعد همانا كه خداوند بدانش خود محمّد صلّى اللّه عليه و اله را برگزيد، و او را أمين بروحيش و رسول به خلقش گردانيد و از مسلمانان يارانى برايش برگزيد كه بدستيارى آنان نيرويش داد و تأييدش فرمود، و رتبه آنان در نزد خدا و رسول باندازه فضلشان در اسمان بود، پس در ميانشان بعد از پيمبر كسى كه در اسلام برتر و در راه خدا و رسول مخلص تر است جانشين پيمبر و جانشين جانشين او است، سپس جانشين سوّم عثمان كه بستم كشته شد.و تو أى علي بر همه شان حسد بردى، و بهمه آنان ستم كردى، ما اين معنى را از چپ چپ نگريستن، و بخشم و تند و تيز نگاه كردن، و از گفتار زشت، و از آه كشيدن و دم بر آوردن دراز، و از درنگ و كندى نمودنت در يارى جانشينان پيمبر پى برديم.تو آنى كه چون شتر نر مهار كرده (چوب در بينى كشيده) «1» بسوى______________________________ (1) عبارت معاويه اين است: «تقاد الى كل منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتى تبايع» و مخشوش يعنى شتر سركش كه در بينى او خشاش كرده باشند و خشاش بالكسر چوبكى است كه در بينى حيوان سركش گذارند و زمامش را بدان بندند تا رام و منقاد شود و بهتر اطاعت كند. و اين عمل را در ولايت ما با گاو كارى سركش ميكنند تا رام شود و در شخم كردن سركشى نكند؛ و گاهى بجاى چوب و ريسمان باريك در بينى آن در مى كشند و از دو طرف بشاخش مى بندند و گويند گاو را مهار كرده است.و ابن أثير در نهايه گويد: و في حديث الحديبية أنه أهدى في عمرتها جملا كان لابى جهل فى أنفه خشاش من ذهب. الخشاش: عويد يجعل في أنف البعير يشد به الزمام ليكون أسرع لانقياده، و منه حديث جابر فانقادت معه الشجرة كالبعير المخشوش هو الذى جعل فى انفه الخشاش و الخشاش مشتق من خش في الشي ء اذا دخل فيه لانه يدخل في أنف البعير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 13 هر يك از خلفاى رسول براى بيعتت برده اند سرباز زدى و از آن كاره بودى و بويژه بعثمان بيشتر از ديگران حسد ورزيده اى با اين كه از جهت رحامت و خويشاوندى و دامادى او به پيمبر از همه سزاوارتر بود كه با وى چنان كارى نكنى پس قطع رحم كردى، و خوبيهاى او را زشت گردانيدى، و مردم را بر او شورانيدى، و زير و رو كرده اى تا از هر سوى مردم بدو رو آوردند، و بر عليه او در حرم رسول خدا حمل سلاح كردند، تا او را كشتند، و تو حاضر بودى و ناله و فرياد او را مى شنيدى و حرفى نزدى و كارى نكردى تا گمان بد در باره تو نبردند و تهمت بتو نزنند و بدانند كه به قتل او راضى نبودى.براستى سوگند ياد ميكنم كه اگر به يك سو مى شدى و مردم را از كشتن عثمان باز مى داشتى يك تن ما از تو بر نمى گشت، علاوه اين كه اين عمل تو آنچه را كه در باره تو راجع به عثمان مى پنداشتند جبران ميكرد و گمان بدشان را در باره تو محو ميكرد.و ديگر اين كه در نظر أنصار عثمان، متّهمى كه كشندگانش را جا و پناه دادى كه اكنون تو را بازوان و يارانند و همدستان و دوستان خاصّ. و با اين همه شنيدم كه خويشتن را از خون عثمان تبرئه مى نمائى، اگر راست ميگوئى ما را بر آنان دست ده تا ايشان را بقصاص خون عثمان بكشيم، آن گاه بسويت شتابيم، و گرنه تو و يارانت را طعمه شمشير گردانيم.سوگند به آن كه جز او خدائى نيست اگر قاتلان عثمان در كوهها و ريگستانها و دشت و دريا پراكنده شوند، هر آينه بر آنان دست يابيم تا اين كه خدا آنانرا بكشد؛ يا اين كه آنان جانهاى ما را بخدا بپيوندند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 14 ترجمه نامه امير المؤمنين على عليه السلام در پاسخ نامه معاويه:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، از بنده خدا علي أمير مؤمنان به معاويه پور بو سفيان: أمّا بعد همانا كه بو مسلم خولانى نامه اى از شما آورده كه در او رسول خدا، و نعمت هدايت و وحى را كه خدا باو انعام فرموده ذكر كرده اى، پس حمد خدائى را كه به وعده اش در باره پيمبرش وفا كرد، و نصرتش را بر او تمام گردانيد، و مر او را در شهرها تميكن داد، و بر قوم او- كه دشمنى و كينه توزى با او داشتند، و بر او حمله ها كردند، و بغض او را در دل انباشتند، و به دروغ نسبتش دادند، و به قتال با او قيام كردند، و بر اخراج او و أصحابش از مكّه هم پشت شدند، و عرب را بر او تحريك كردند، و آنانرا بر جنگ او گرد آوردند، و تمام كوشش در كار او نمودند، و كارها را بر او دگرگون كردند- پيروز گردانيد، تا دين خدا- با اين كه آنان از آن بيزارى داشتند- آشكار شد و غالب گرديد، و شديدترين مردم بر او قوم او بويژه خويشان نزديك او بودند؛ مگر كسانى كه خداوند آنانرا حفظ كرد.اى فرزند هند! روزگار أمر شگفتي از شما بر ما پوشيده داشت؛ پيش آمدى و بد نمودى و ناروا كردى كه ما را از آزمايش خدا به پيمبرش محمّد صلّى اللّه عليه و اله و به ما، خبر مى دهى چه در اين كار چون آن كسى كه خرما به هجر برد، يا آنكه بگستاخي استادش را كه از او تيراندازى بياموخت به تيراندازى بخواند.در آن كتاب گفتى: «خداوند از مسلمانان يارانى براى پيمبرش برگزيد كه بدستيارى آنان نيرويش داد و تأييدش فرمود و رتبه آنان در نزد خدا و رسول باندازه فضلشان در اسلام بود پس در ميانشان بعد از پيمبر كسى كه در اسلام برتر و در راه خدا و رسول مخلص تر است جانشين پيمبر و جانشين جانشين او است» بجانم (يا به دينم) سوگند كه آن دو را در اسلام پايه اى بزرگ است، و از تير مرگى كه بدانها رسيده زخمى سخت در پيكر اسلام پديد آمده؛ خداوند رحمتشان كناد و نيكوترين پاداش دهاد. «1»______________________________ (1) ترجمه عبارت مطابق نسخه بحار چنين است: و در آن كتاب گفتى: خداوند از مسلمانان يارانى .... جانشين پيمبر صديق، و جانشين جانشين او فاروق است.بجانم سوگند آنچه در نامه ات در باره بو بكر و عمر آوردى اگر تمام باشد آن همه صفات از تو دور است (يعنى به آنها متصف نيستى و لياقت مقام خلافت و در دست گرفتن زمام امور ملت را ندارى) و اگر ناتمام است بتو ثلمه و رخنه اى رو نخواهد كرد.تو را به صديق چه رسد؟ صديق آن كس است كه حق ما را تصديق كند، و تو را چه رسد به فاروق؟ فاروق آن كسى است كه ميان ما و دشمنان ما فرق گذارد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 15 و در آن نامه آورده اى كه عثمان در فضل و رتبه سوّمين آنها بود؛ اگر عثمان نيكوكار بود خداوند او را به نيكو كاريش پاداش مى دهد و اگر بدكار بود ديدار مى كند پروردگار آمرزنده اى را كه گران و بزرگ نيايد او را گناهى كه بيامرزدش.بخداى لا يزال قسم كه همانا اميدوارم و آرزو دارم كه چون خداوند مردم را به پايه فضائل آنان در اسلام، و نصيحتشان در راه خدا و رسول پاداش عطا كند بهره ما در آن از ديگران زيادتر باشد؛ چه محمّد صلّى اللّه عليه و اله چون مبعوث برسالت شد و به ايمان بخدا و توحيد دعوت كرد ما أهل بيت او نخستين كسى بوديم كه به او ايمان آورديم، و به آن چه آورده تصديق كرديم.و چند سال تمام بود كه در سرزمين عرب هيچ خانواده اى جز ما خدا را پرستش نمى كردند. و قوم ما خواستند كه پيغمبر ما را بكشند، و بيخ و بن ما را براندازند، در باره ما چيزها انديشيدند، و كارهايى بما روا داشتند، و آب و نان را بروى ما بستند، و توشه را از ما بريدند، و زندگى خوش را از ما بازداشتند، و ما را همنشين و همدم ترس و بيم نمودند، و جاسوسان و ديده بانها بر ما گماشتند، و بكوهى سخت (شعب أبو طالب) ما را مضطر گردانيدند، و براى ما آتش جنگ برافروختند، و با هم پيمان بستند و همدست شدند و نوشته بميان آوردند كه كار را چنان بر ما تنگ گيرند حتّى با ما نخورند و ننوشند و ازدواج نكنند، و از ايشان در تمام مدّت سال جز در موسم حجّ ايمن نبوديم تا اين كه پيغمبر را بدست آنها دهيم كه او را بكشند و مثله اش كنند.پس خداوند متعال ما را عزيمت آن داد كه دست ستم آنانرا از سر رسول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 16 بريديم، و شرّشان را از ناحيه حضرتش بازداشتيم، و آنان را از حريم حرمتش دور كرديم، و در ساعات خوف، شب و روز با شمشيرها در حضور او ايستادگى نموديم.مؤمن ما باين حفظ و حراست پيمبر طلب پاداش ميكرد، و اميدوار ثواب بود؛ و كافر ما حمايت از اصل و نسب و دودمان خود ميكرد. (مراد اين است از بني هاشم و بني مطلّب آنكه ايمان برسول آورد مثل أبو طالب پدر أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام و حمزة بن عبد المطّلب رضوان اللّه عليهما در حمايت پيغمبر اميدوار ثواب از خدا بودند و در راه خدا دين و پيغمبر را حفظ مى كردند؛ بخصوص أبو طالب رضوان اللّه عليه كه خدمت بسيار بزرگ به اسلام كرده و رنج و خدمت او از همه بيشتر بود و دين خود را از كفّار نهان مى داشت تا بهتر بتواند خدمت باسلام كند و پيغمبر او را كافل اليتيم خوانده كه فرمود: أنا و كافل اليتيم كهاتين في الجنّة؛ و آنكه از بني هاشم ايمان نياورده و كافر بود چون عبّاس عموى پيغمبر و عقيل و طالب فرزندان أبي طالب و حارث و پدرش نوفل و عمويش أبو سفيان فرزندان حارث بن عبد المطلب كه در شعب أبو طالب با پيغمبر و مؤمنين محصور بودند و حمايت از رسول مى كردند نه بحساب دين و رسالت بلكه براى حفظ دودمان و اصل نسب و پس از خلاصى از شعب يكى پس از ديگرى اسلام آوردند. و از بني هاشم أبو لهب و پسرش همدست با كفّار بودند و آنان را كمك مى كردند).و از قريش كسانى كه اسلام آورده بودند از خوفى كه ما داشتيم و رنجى كه در آن بوديم ايمن بودند، يا بسبب هم قسمى كه با مشركان داشتند كه آنان را از شرّ مشركان باز مى داشت، يا بسبب عشيره اى كه پيش رويشان از آنها دفاع مى كردند تا كسى بر آنان دست نيابد كه از قتل در أمان بودند، تا روزگارى بدين منوال بگذشت. سپس خداوند پيغمبرش را أمر بهجرت فرمود، و بعد از آنش بقتال مشركين اذن داد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص27 نامه آن حضرت (ع) به معاويه در اين نامه كه با عبارت «فاراد قومنا قتل نبينا و اجتياح اصلنا و همّوا بنا الهموم و فعلوا بنا الافاعيل و منعونا العذب و احلسونا الخوف و اضطرّونا الى جبل وعر و اوقدوا لنا نار الحرب.» (قوم ما آهنگ كشتن پيامبرمان و كندن ريشه ما را كردند، چه بد انديشه ها كه درباره ما انديشه كردند و چه كارها كه كردند، ما را از زندگى خوش باز داشتند و جامه بيم بر ما پوشاندند و ناچارمان ساختند به كوهى دشوار پناه بريم و براى ما آتش جنگ بر افروختند.) شروع مى شود ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اصطلاحات، مباحث مفصل تاريخى زير را در بيش از سيصد صفحه آورده است كه از ترجمه آن گريزى نيست. ابن ابى الحديد چنين مى گويد: واجب است در اين فصل درباره موضوعات زير سخن بگوييم، آنچه درباره هماهنگى قريش در مورد آزار پيامبر (ص) و بنى هاشم و شوراندن مردم بر ايشان و محاصر كردن آنان در دره آمده است. سخن درباره مؤمنان و كافران بنى هاشم كه با پيامبر (ص) در آن دره محاصره شدند و اينكه آنان چه كسانى بودند، شرح جنگ بدر، شرح جنگ موته، شرح جنگ احد. هماهنگى قريش بر ضد بنى هاشم و محاصره آنان در دره: اينك درباره فصل اول آنچه را كه محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب السيرة و المغازى آورده است نقل مى كنيم، كه كتاب مورد اعتماد در نظر همه مورخان و ارباب حديث است و مصنف آن شيخ همه مردم است. محمد بن اسحاق كه خدايش رحمت كناد مى گويد: هيچكس از مردم در ايمان آوردن به خدا و پيامبرى محمد (ص) بر على (ع) پيشى نگرفته است، فقط ممكن است خديجه همسر رسول خدا (ص) در اين مورد بر او پيشى گرفته باشد، ابن اسحاق مى گويد: پيامبر (ص) در حالى كه فقط على همراه او بود پوشيده از مردم بيرون مى رفتند و نمازها را در يكى از درّه هاى مكّه مى گزاردند و چون روز را به شب مى رساندند، بر مى گشتند. مدتها همينگونه رفتار مى كردند و شخص سومى با آنان نبود تا آنكه ابو طالب روزى در حالى كه آن دو نماز مى گزاردند، ايشان را ديد و به محمد (ص) گفت: اى برادر زاده اين كارى كه انجام مى دهيد، چيست فرمود: اى عمو اين دين خدا و دين فرشتگان و رسولان او و دين پدرمان ابراهيم است و افزود كه خداوند مرا به پيامبرى براى بندگان برانگيخته است و تو اى عمو جان سزاوار تر كسى هستى كه من بايد خير خواهى خود را بر او عرضه دارم و او را به هدايت فرا خوانم، و شايسته تر كسى هستى كه بايد آن را بپذيرد و مرا بر آن كار يارى دهد. نقل است كه ابو طالب گفته است: اى برادر زاده من نمى توانم از آيين خود و آيين پدران خويش و آنچه ايشان بر آن بوده اند، جدا شوم. ولى به خدا سوگند تا هنگامى كه من زنده باشم هيچ ناخوشايندى به تو نخواهد رسيد. آورده اند كه ابو طالب به على فرموده است: پسر جان اين چيست كه انجام مى دهى گفت: پدر جان من به خدا و پيامبرش ايمان آورده ام و آنچه را آورده است، تصديق كرده ام و براى خداوند نماز مى گزارم و از گفتار پيامبرش پيروى مى كنم. چنين گفته اند كه ابو طالب به او فرموده است، بدون ترديد محمد (ص) هرگز ترا جز به كار خير دعوت نمى كند، همراه او باش. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص28 ابن اسحاق مى گويد: سپس زيد بن حارثه برده آزاد كرده پيامبر (ص) مسلمان شد و او نخستين كسى است كه پس از على بن ابى طالب (ع) اسلام آورده و همراه پيامبر (ص) نماز گزارده است. پس از او ابو بكر بن ابى قحافة مسلمان شد و سومى آن دو بود، آنگاه عثمان بن عفان و طلحه و زبير و عبد الرحمن و سعد ابن ابى وقاص مسلمان شدند و آنان همان هشت تنى هستند كه در مكه پيش از همه مردم ايمان آوردند. پس از آن هشت تن ابو عبيدة بن جراح و ابو سلمة بن عبد الاسد و ارقم بن ابى ارقم مسلمان شدند و سپس اسلام در مكه منتشر و نامش بر زبانها افتاد و آشكار شد و خداوند به پيامبر (ص) فرمان داد، با صداى بلند آنچه را كه مأمور است اظهار كند. مدت پوشيده ماندن پيامبرى پيامبر (ص) تا هنگامى كه مأمور به آشكار ساختن دين شد آن چنان كه به من خبر رسيده است سه سال بوده است. محمد بن اسحاق مى گويد: در آن هنگام قريش اين كار پيامبر (ص) را به طور كلى زشت نمى شمرد، ولى همينكه بتها و الهه هاى ايشان را نام برد و بر آنان خرده گرفت، اين كار را گناه بزرگ و بسيار زشت شمردند و بر دشمنى و ستيز با او هماهنگ شدند. ابو طالب عموى پيامبر (ص) به دفاع از او قيام كرد و خود را متوجه او ساخت تا آنكه پيامبر (ص) امر خدا را آشكار ساخت و هيچ چيز او را از آن كار باز نمى داشت. ابن اسحاق مى گويد: چون قريش طرفدارى ابو طالب از پيامبر (ص) و قيام او را در دفاع و خود دارى او را از تسليم كردن آن حضرت ديدند، گروهى از اشراف قريش پيش او رفتند كه از جمله ايشان عتبة بن ربيعة و برادرش شيبة و ابو سفيان بن حرب و ابو البخترى بن هشام و اسود بن مطلب و وليد بن مغيرة و ابو جهل عمرو بن هشام و عاص بن وائل و نبيه و منبه دو پسر حجاج و ديگر امثال ايشان كه از سران قريش بودند و به او گفتند: اى ابو طالب اين برادر زاده ات خدايان ما را دشنام مى دهد و بر دين ما خرده مى گيرد و خرد ما را سفلگى و انديشه هاى ما را گمراهى مى شمرد، يا او را از ما باز دار و كفايت كن، يا آنكه ميان ما و او را آزاد بگذار. ابو طالب با آنان سخنى نرم گفت و به صورتى پسنديده برگرداند. آنان از حضور ابو طالب بازگشتند و پيامبر (ص) هم راه خويش را ادامه مى داد و دين خدا را آشكار مى كرد و مردم را بر آن فرا مى خواند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص29 پس از آن كينه و ستيز ميان قريش و رسول خدا (ص) افزون شد، بدانگونه كه قريش ميان خود درباره پيامبر (ص) بسيار سخن مى گفتند و يكديگر را به ستيز با آن حضرت وا مى داشتند و براى بار دوم پيش ابو طالب رفتند و به او گفتند: اى ابو طالب تو ميان ما داراى سن و سال و شرف و منزلتى و ما از تو خواهش كرديم برادر زاده ات را از در افتادن با ما باز دارى ولى تو او را از آن كار باز نداشتى و به خدا سوگند كه ما نمى توانيم نسبت به دشنام دادن به نياكان خود و نابخرد شمردن خرد خويش و عيب گرفتن از خدايان خود شكيبا باشيم، اينك يا او را از ما باز دار يا اينكه با او و تو جنگ خواهيم كرد تا آنكه يكى از دو گروه نابود شود، و برگشتند. فراق و ستيز آن قوم بر ابو طالب گران آمد و از سوى ديگر راضى نبود و نمى توانست خود را راضى كند كه برادر زاده را يارى ندهد و او را به ايشان تسليم كند. بدين سبب به پيامبر (ص) پيام داد و چون آمد به او گفت: اى برادر زاده قوم تو پيش من آمدند و چنين و چنان گفتند، اينك نسبت به من و خودت مدارا كن و كارى را كه ياراى آن را ندارم بر من بار مكن. گويد: پيامبر (ص) چنان گمان برد كه براى عمويش تغيير عقيده اى پيش آمده است و او را يارى نخواهد داد و تسليم خواهد كرد و پنداشت كه ابو طالب از يارى دادن و دفاع از او ناتوان شده است، بدين سبب فرمود: اى عمو جان به خدا سوگند كه اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم نهند كه اين كار را رها كنم رها نخواهم كرد تا آنكه خداوند آن را ظاهر و پيروز فرمايد يا من نابود شوم. سپس بغض گلويش را گرفت و گريان برخاست. همين كه پيامبر (ص) پشت فرمود، ابو طالب او را صدا كرد و گفت: اى برادر زاده برگرد و پيامبر (ص) برگشت، ابو طالب به او گفت: برو و هر چه دوست مى دارى بكن كه به خدا سوگند هرگز در قبال هيچ چيز ترا تسليم نخواهم كرد. ابن اسحاق مى گويد: ابو طالب در مورد اينكه قريش بر جنگ با او هماهنگ شده بودند و اين به سبب قيام ابو طالب به حضرت محمد (ص) بود اشعار زير را سروده است: به خدا سوگند تا هنگامى كه به خاك سپرده شوم، آنان با همه توان خويش به تو دست نخواهند يافت. كار خويش را انجام بده كه بر تو بيمى نيست و از اين خبر چشم تو روشن و بر تو مژده باد. مرا هم به آيين خود دعوت كردى و مى گويى خير انديش منى، آرى كه راست مى گويى و پيش از اين هم همواره امين بوده اى... جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص30  محمد بن اسحاق مى گويد: پس از اينكه قريش دانست كه ابو طالب از تسليم رسول خدا (ص) به آنان و يارى ندادن آن حضرت خود دارى مى كند و مصمم به دشمنى و دورى كردن از قريش است عمارة بن وليد بن مغيره مخزومى را كه زيباترين جوان قريش بود با خود پيش ابو طالب بردند و به او گفتند: اى ابو طالب اين عمارة بن وليد زيبا و دليرترين جوان قريش است، او را براى خود و به فرزندى خويش بپذير و از آن تو باشد و اين برادر زاده ات را كه با دين تو و آيين نياكانت مخالف است و يگانگى و جماعت قوم ترا به پراكندگى كشانده است به ما بسپار تا او را بكشيم و در اين صورت مردى در قبال مردى ديگر است. ابو طالب گفت: به خدا سوگند كه نسبت به من انصاف نمى دهيد، فرزند خودتان را به من مى دهيد كه او را براى شما پرورش دهم و فرزندم را به شما بدهم كه او را بكشيد به خدا سوگند كه اين كار هرگز صورت نخواهد گرفت. مطعم بن عدى بن نوفل كه از دوستان با صفاى ابو طالب بود به او گفت: اى ابو طالب به خدا سوگند ترا چنان نمى بينم كه از قوم خود پيشنهادى را بپذيرى و به جان خودم سوگند آنان كوشش كردند كه از آنچه تو خوش نمى دارى خود را كنار كشند، ولى مى بينم كه تو نسبت به ايشان انصاف نمى دهى، ابو طالب گفت: به خدا سوگند نه آنان نسبت به من انصاف دادند و نه تو انصاف مى دهى، ولى چنان است كه تو تصميم بر زبون ساختن من و يارى دادن آن قوم بر ضد من گرفته اى، هر چه مى خواهى بكن. گويد: در اين هنگام كينه ها به جوش آمد و آن قوم دشمنى را آغاز كردند و به يكديگر گفتند و از يكديگر يارى خواستند و قرار بر اين نهادند كه بر هر مسلمانى كه در هر قبيله باشد هجوم برند، و در هر قبيله مسلمانانى را كه ميان ايشان بودند گرفتند و شكنجه مى دادند و كوشش مى كردند آنان را از دين برگردانند، و خداوند متعال پيامبر (ص) را در پناه عمويش ابو طالب محفوظ داشت. ابو طالب چون ديد قريش چگونه رفتار مى كند، ميان بنى هاشم و بنى عبد المطلب قيام كرد و آنان را به دفاع از پيامبر (ص) و حمايت از آن حضرت فراخواند كه پذيرفتند، جز ابو لهب كه بر اين كار با آنان هماهنگ نشد، و ابو طالب براى او اشعارى مى سرود و مى فرستاد و تقاضاى يارى مى كرد، از جمله قطعه اى است كه مطلع آن چنين است: «سخنى از ابو لهب به ما رسيده است كه در آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص31 مورد مردانى هم ياريش مى دهند»، و قطعه اى ديگر كه مطلع آن چنين است: «آيا گمان مى برى كه من زبون شده ام و غائله هاى تو پس از سپيد شدن موهايم به سبب سالخوردگى مرا فرو مى گيرد»، و قطعه اى ديگر كه مطلع آن چنين است: «ما عذر همه اقوام را مى پذيريم و هر عذرى هم كه تو بگويى و بياورى.» محمد بن اسحاق مى گويد: هرگز از ابو لهب خيرى ظاهر نشده است جز آنچه روايت شده است كه چون خويشاوندان ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومى خواستند او را بگيرند و شكنجه دهند و از اسلام او را برگردانند گريخت و به ابو طالب پناه برد. مادر ابو طالب كه مادر عبد الله پدر رسول خدا (ص) هم هست از قبيله بنى مخزوم است و ابو طالب به همين جهت به ابو سلمه پناه داد. مردانى چند از بنى مخزوم پيش ابو طالب رفتند و به او گفتند: بر فرض كه برادر زاده ات محمد را از تسليم كردن به ما باز مى دارى، اينك ترا چه مى شود كه اين يكى را از ما باز مى دارى، گفت: او به من پناه آورده است و خواهر زاده من است و من اگر از خواهر زاده خود حمايت نكنم از برادر زاده خويش هم حمايت نكرده ام. در اين هنگام صداهاى ايشان بلند شد و صداى ابو طالب هم بلند شد ابو لهب كه هرگز نه پيش از اين موضوع و نه پس از آن ابو طالب را يارى نداده است از جاى برخاست و گفت: اى گروه قريش به خدا سوگند نسبت به اين مرد محترم بسيار سخن مى گوييد و همواره در مورد پناه دادن او اعتراض مى كنيد، شما را به خدا سوگند مى دهم بس كنيد و دست از او برداريد و گرنه ما هم همراه او قيام مى كنيم تا به آنچه مى خواهد برسد. آنان گفتند: اى ابو عتبة از هر كارى كه تو ناخوش داشته باشى منصرف مى شويم و برخاستند و رفتند. ابو لهب دوست ايشان بود و بر ضد رسول خدا (ص)، و ابو طالب آنان را يارى مى داد و آنان بيم كردند و ترسيدند كه مبادا تعصب خانوادگى او را به مسلمان شدن وا دارد. ابو طالب هم كه اين سخن را از ابو لهب شنيد بر او طمع بست و اميدوار شد كه شايد در يارى دادن به پيامبر (ص) همراه او قيام كند و براى تشويق او اين ابيات را سرود: همانا مردى كه ابو عتبة عمويش باشد بايد از اينكه بر او ستمها فرو ريزد در امان باشد... همچنين قصيده ديگرى خطاب به ابو لهب سروده است كه ضمن آن گفته است: براى محمد (ص) نزد تو خويشاوندى نزديك است او هم پيمان و وابسته تو نيست بلكه از نژاده ترين افراد خاندان هاشم است... جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص32 محمد بن اسحاق مى گويد: چون سختى و گرفتارى و شكنجه بر مسلمانان افزون و طولانى شد و كار به آنجا رسيد كه بسيارى از مسلمانان به زبان نه به اعتقاد و دل از اسلام برگشتند، و چون آنان را شكنجه مى دادند مى گفتند: گواهى مى دهيم كه اين خداوند است و لات و عزّى الهه هستند، و چون از آنان دست بر مى داشتند باز به اسلام برمى گشتند. آنان را زندانى مى كردند و به ريسمان مى بستند و در گرماى آفتاب روى سنگها و شنها مى افكندند و روزگار سختى آنان همچنان ادامه داشت و مشركان قريش به سبب قيام ابو طالب در حمايت از پيامبر (ص) به او دست نمى يافتند. قريش هماهنگ شدند كه پيمانى ميان خود درباره بنى هاشم بنويسند و در آن متعهد شوند كه با آنان ازدواج و معامله و همنشينى نكنند. آن پيمان نامه را نوشتند و براى آنكه تأكيد بيشترى در آن بشود آن را درون كعبه آويختند. نويسنده آن پيمان نامه منصور بن عكرمة بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار بن قصى بود، و چون عهد نامه را نوشتند همه افراد خاندان هاشم و مطلب از ديگران جدا شدند و همگى در آن دره با ابو طالب همراه شدند و فقط ابو لهب از آنان كناره گرفت و به قريش پيوست و آن قوم را بر ضد خويشاوندان خويش يارى داد. محمد بن اسحاق مى گويد: كار بر بنى هاشم سخت شد و دسترسى به خوراك نداشتند، مگر آنچه پوشيده و نهانى براى آنان برده مى شد كه بسيار اندك بود و كفاف قوت روزانه شان نبود. قريش آنان را سخت به وحشت انداخته بودند، آن چنان كه هيچكس از ايشان آشكار نمى شد و هيچكس هم پيش ايشان نمى رفت، و اين سخت ترين حالتى بود كه پيامبر (ص) و اهل بيت آن حضرت در مكه مى ديدند. محمد بن اسحاق مى گويد: دو يا سه سال بر آن حال بودند و درمانده شدند و قريش كوشش مى كردند چيزى به آنان نرسد مگر اندك خوراكى كه برخى از قريش به منظور رعايت پيوند خويشاوندى به آنان مى رساندند. ابو جهل بن هشام، حكيم بن حزام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى را همراه غلامى ديد كه انبان گندمى بر دوش مى كشد. حكيم مى خواست آن گندم را براى عمه خويش خديجه دختر خويلد كه همراه پيامبر (ص) در آن دره و در حال محاصره بود ببرد. ابو جهل به او در آويخت و گفت: آيا گندم براى بنى هاشم مى برى به خدا سوگند تو و گندمت نبايد از جاى خود تكان بخوريد تا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص33 ترا در مكّه رسوا سازم. در اين هنگام ابو البخترى، يعنى عاص بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزى، رسيد و به ابو جهل گفت: موضوع ميان تو و او چيست ابو جهل گفت: او گندم براى بنى هاشم مى برد. ابو البخترى گفت: اى فلانى گندمى از عمه اش پيش او امانت بوده و پيام داده است كه برايش بفرستد آيا از اينكه گندم خودش را براى او روانه كند، جلوگيرى مى كنى آزادش بگذار، ابو جهل نپذيرفت و كار به آنجا كشيد كه هر يك به ديگرى دشنام داد. ابو البخترى استخوان چانه شترى را برداشت و چنان ضربتى به ابو جهل زد كه سرش را شكست و سخت او را در هم كوبيد. ابو جهل برگشت كه خوش نمى داشت پيامبر (ص) و بنى هاشم از آن موضوع آگاه شوند و آنان را سرزنش كنند و شاد شوند. و چون خداوند متعال اراده فرمود كه موضوع آن پيمان نامه از ميان برود و بنى هاشم از آن سختى و تنگنا گشايش يابند هشام بن عمرو بن حارث بن حبيب بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لوى در آن باره به بهترين وجه قيام كرد، و چنان بود كه پدرش عمرو بن حارث برادر مادرى نضلة بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بود و بدين سبب از پيوستگان به بنى هاشم شمرده مى شد و ميان قوم خود يعنى خاندان عامر بن لوى مردى شريف شمرده مى شد. او معمولًا در حالى كه شترى را گندم بار كرده بود، شبانه حركت مى كرد و خود را به دهانه دره اى كه بنى هاشم در آن محاصره بودند مى رساند، و چون بر دهانه دره مى رسيد لگام از سر شتر برمى داشت و ضربه اى به پهلوى شتر مى زد و شتر وارد دره مى شد و بار ديگر شتر را خرما بار مى كرد و همانگونه مى فرستاد. هشام پيش زهير بن ابى امية بن مغيرة مخزومى رفت و به او گفت: اى زهير آيا راضى هستى كه خود خوراك بخورى و آشاميدنى بياشامى و جامه ها بپوشى و با زنان همبستر شوى و داييهاى تو چنان باشند كه مى دانى، نتوانند چيزى خريد و فروش كنند و نتوانند با كسى ازدواج كنند و كسى از ايشان زن نگيرد و هيچكس با ايشان پيوندى نداشته باشد و كسى به ديدارشان نرود. همانا سوگند مى خورم كه اگر آنان داييهاى ابو الحكم بن هشام بودند و تو از او مى خواستى همين كارى را كه از تو خواسته است انجام دهد هرگز موافقت نمى كرد و پاسخ مثبت به تو نمى داد. او گفت: اى هشام واى بر تو من چه كنم كه فقط يك مردم و به خدا سوگند اگر مرد ديگرى همراه من مى بود در شكستن مفاد اين پيمان نامه قطع كننده پيوند خويشاوندى اقدام مى كردم. هشام گفت: من مرد ديگرى هم يافته ام. پرسيد: او كيست گفت: خودم. زهير گفت شخص سومى را هم براى ما جستجو كن. هشام پيش مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف رفت و به او گفت: اى مطعم آيا راضى هستى كه دو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص34 خانواده بزرگ از نسل عبد مناف از سختى و گرسنگى بميرند و تو در آن كار شاهد و موافق با قريش باشى همانا به خدا سوگند اگر در اين مورد به قريش فرصت دهيد خواهيد ديد كه در انجام بديهاى ديگر نسبت به شما شتابان خواهند بود. مطعم گفت: اى واى بر تو من يك تنم چه مى توانم بكنم هشام گفت: من براى اين كار شخص دومى هم پيدا كرده ام. مطعم پرسيد، او كيست هشام گفت: خودم. مطعم گفت: شخص سومى هم پيدا كن. هشام گفت: پيدا كرده ام. مطعم پرسيد: او كيست هشام گفت: زهير بن اميه. مطعم گفت: شخص جهارمى هم پيدا كن. هشام پيش ابو البخترى رفت و همانگونه كه با مطعم سخن گفته بود با او هم سخن گفت. ابو البخترى گفت: آيا كس ديگرى هم در اين باره كمك خواهد كرد گفت: آرى، و آن اشخاص را نام برد. ابو البخترى گفت: شخص پنجمى هم براى اين كار پيدا كن. هشام پيش زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزى رفت و با او سخن گفت. زمعة گفت: آيا در اين باره كس ديگرى هم كمك خواهد كرد گفت: آرى و ايشان را نام برد. آن گروه قرار گذاشتند شبانه در منطقه بالاى مكه كنار كوه حجون جمع شوند. چون آنجا جمع شدند با يكديگر پيمان بستند و هماهنگ شدند كه موضوع آن عهدنامه را بشكنند. زهير گفت: من اين كار را آغاز مى كنم و نخستين كس از شما خواهم بود كه در اين باره سخن خواهم گفت. فرداى آن شب همينكه در انجمنهاى خود حاضر شدند، زهير بن ابى اميه كه حله اى گرانبها پوشيده بود، نخست هفت بار گرد كعبه طواف كرد و سپس روى به مردم آورد و گفت: اى اهل مكه آيا سزاوار است كه ما خوراك بخوريم و آشاميدنى بياشاميم و جامه بپوشيم و حال آنكه بنى هاشم در شرف هلاك باشند، به خدا سوگند من از پاى نمى نشينم تا اين عهدنامه كه مايه قطع پيوند خويشاوندى و ستم است دريده شود. ابو جهل كه گوشه مسجد نشسته بود گفت: دروغ مى گويى، به خدا سوگند كه دريده نخواهد شد. زمعة بن اسود به ابو جهل گفت: به خدا سوگند تو دروغگوترى و به خدا سوگند كه هنگامى كه اين پيمان نوشته شده، راضى نبوديم. ابو البخترى هم گفت: آرى به خدا سوگند زمعة راست مى گويد، ما به اين عهدنامه راضى نيستيم و به آنچه در آن نوشته شده است اقرار نداريم مطعم بن عدى گفت: آرى به خدا سوگند اين دو راست مى گويند و هر كس جز اين بگويد دروغ مى گويد. ما از آن عهدنامه و هر چه در آن نوشته شده است به پيشگاه خداوند بيزارى مى جوييم. هشام بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص35 عمرو هم همچون ايشان سخن گفت. ابو جهل گفت: اين كارى است كه پيشاپيش و شبانه قرار گذاشته شده است. در اين هنگام مطعم بن عدى برخاست و آن پيمان نامه را پاره كرد، و ديدند كه موريانه همه آن را بجز كلمه «باسمك اللهم» را از ميان برده است. گويند نويسنده آن پيمان نامه كه منصور بن عكرمه بود دستش شل شده بود، و چون آن پيمان نامه دريده شد بنى هاشم از محاصره در آن دره بيرون آمدند. محمد بن اسحاق مى گويد: ابو طالب همچنان ثابت و پايدار و شكيبا در نصرت پيامبر (ص) بود و از آن حضرت حمايت و در دفاع از او قيام مى كرد تا آنكه در آغاز سال يازدهم بعثت درگذشت و در اين هنگام بود كه قريش نسبت به آزار پيامبر (ص) طمع بست و تا حدودى به هدف خود نائل آمدند و پيامبر (ص) ترسان از مكه بيرون رفت و خود را بر قبايل عرب براى پناهندگى عرضه مى فرمود و كار بدان گونه بود تا سرانجام در پناه مطعم بن عدى وارد مكه شد و پس از آن موضوع بيعت خزرجيان، در شب عقبه پيش آمد گويد: از جمله اشعار ابو طالب كه در آن از پيامبر (ص) و قيام خود به دفاع از آن حضرت سخن گفته است اين ابيات است: شب زنده دار و بى خواب ماندم و حال آنكه ستارگان غروب كردند، آرى شب زنده دار ماندم و اندوه ها به سلامت نيايند، اين به سبب ستم عشيره اى بود كه ستم و نافرمانى كردند و سرانجام اين نافرمانى ايشان براى آنان خطرناك است، آنان پرده هاى حرمت برادر خويش را دريدند و همه كارهاى آنان نكوهيده و چركين است... و همو اشعار زير را هم سروده است: آنان به احمد گفتند تو مردى ياوه گوى و ناتوان هستى، هر چند كه احمد براى آنان حق و راستى را آورده است و دروغى براى ايشان نياورده است... عبد اللّه بن مسعود روايت كرده است كه چون پيامبر (ص) از كشتن كافران در جنگ بدر فارغ شد و فرمان داد جسد آنان را در چاه افكندند، به ياد بيتى از اشعار ابو طالب افتاد و يادش نيامد. ابو بكر عرضه داشت، اى رسول خدا (ص) شايد اين بيت او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص36 در نظر دارى كه مى گويد: به خدايى خدا سوگند كه اگر كوشش ما تحقق پذيرد شمشيرهاى ما اشراف و بزرگان را فرو مى گيرد. پيامبر (ص) خوشحال شد و فرمود آرى به خدايى خدا كه چنين است. و از اشعار ديگر ابو طالب اين ابيات اوست: هان پيامى از من كه بر حق است به لوىّ برسانيد هر چند كه پيام پيام دهنده سودى نمى رساند و كار ساز نيست... مى گويد [ابن ابى الحديد]: دوست ما على بن يحيى البطريق كه خدايش رحمت كناد مى گفت: اگر ويژگى و راز نبوت نمى بود هرگز كسى چون ابو طالب كه شيخ و سالار و شريف قريش است برادر زاده خود محمد (ص) را كه جوانى پرورش يافته در دامن او و يتيمى تحت كفالت او و به منزله فرزندش بوده است، چنين مدح نمى گفته است: «خاندان هاشم كه همگى يكى پس از ديگرى سالارهاى قبيله كعب بن لوى هستند به او پناه مى برند» يا بدينگونه نمى ستوده است كه بگويد: سپيد چهره اى كه از ابر به آبروى او طلب باران مى شود، فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان، درماندگان خاندان هاشم برگرد او مى گردند و آنان پيش او در نعمت و بخششها قرار دارند. كه با اين اسلوب شعر افراد عادى و رعيت را نمى ستايند بلكه ويژه ستايش پادشاهان و بزرگان است، و هنگامى كه در نظر بگيرى كه سراينده اين شعر ابو طالب است، آن پير مرد بزرگوار و پرشكوه، و آن را درباره محمد (ص) سروده است كه جوانى پناهنده به او بوده و از شرّ قريش در سايه او مى آسوده است و ابو طالب او را از هنگامى كه پسر بچه اى بوده است بر دوش و در آغوش خويش پرورانده است و پيامبر (ص) از زاد و توشه او مى خورده و در خانه اش مى زيسته است متوجه ويژگى و راز نبوت و بزرگى كار پيامبر (ص) مى شوى كه خداوند متعال در جانها و دلها چه منزلت بلند و پايگاه جليلى براى آن حضرت نهاده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص37 همچنين در كتاب امالى ابو جعفر محمد بن حبيب كه خدايش رحمت كناد خوانده ام كه ابو طالب هنگامى كه پيامبر (ص) را مى ديد، گاهى مى گريست و مى گفت: هرگاه او را مى بينم از برادرم ياد مى كنم، و عبد الله برادر پدر و مادرى ابو طالب بود كه به شدت مورد علاقه و محبت ابو طالب و عبد المطلب بوده است. ابو طالب بسيارى از شبها كه معلوم بود پيامبر (ص) كجا خفته است و بيم داشت كه مبادا مورد حمله قرار گيرد. شبانه او را از خوابگاهش بلند مى كرد و پسر خود على را به جاى او مى خواباند. شبى على به او گفت: پدر جان من كشته مى شوم. ابو طالب در پاسخ او اين ابيات را خواند: پسر جانم شكيبا باش كه شكيبايى خردمندانه تر است و هر زنده اى فرجامش براى مرگ است... على (ع) در پاسخ او چنين سرود: آيا در يارى دادن احمد مرا به شكيبايى فرمان مى دهى و به خدا سوگند آنچه كه من گفتم از بى تابى نبود، بلكه دوست داشتم كه تو گواه يارى دادنم باشى و بدانى كه همواره فرمانبردارت هستم. و من به پاس خداوند و براى رضاى او همواره چه در كودكى و چه در جوانى و هنگام بالندگى در يارى دادن احمد كه پيامبر (ص) ستوده هدايت است كوشش مى كنم. سخن درباره مؤمنان و كافران بنى هاشم: فصل دوم درباره تفسير و شرح اين گفتار على (ع) است كه فرموده است: مؤمن ما در قبال اين كار خواهان پاداش بود و كافر ما از ريشه و تبار خود حمايت مى كرد، كسى از قريش كه مسلمان مى شد از اين آزارى كه ما گرفتارش بوديم بر كنار بود، به سبب هم سوگندى كه او را پاس مى داشت يا خويشاوندى كه در دفاع از او قيام مى كرد و آنان از كشته شدن در امان بودند. مى گوييم: بنى هاشم كه پس از حمايت از پيامبر (ص) در قبال قريش در آن دره محاصره شدند دو گروه بودند. برخى مسلمان و برخى كافر، على (ع) و حمزة بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص38 عبد المطلب مسلمان بودند. در مورد جعفر بن ابى طالب اختلاف است كه آيا در آن دره محاصره شده است يا نه، گفته شده است در آن هنگام او به حبشه هجرت كرده بوده است و در آن محاصره حضور نداشته است و همين گفتار صحيح است. از مسلمانانى كه در آن دره با بنى هاشم در محاصره بود عبيدة بن حارث بن مطلّب بن عبد مناف است. او هر چند از بنى هاشم نيست ولى در حكم ايشان است، زيرا خاندان مطلب و خاندان هاشم همواره متحد بودند و نه در دوران اسلام و نه در دوره جاهلى از يكديگر جدا نشدند. عباس، كه خدايش رحمت كناد، همراه ايشان در آن دره بود ولى بر آيين قوم خود بود. عقيل و طالب پسران ابو طالب هم، و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و ابو سفيان برادرش و حارث پسر نوفل هم همچنان بودند. جز اينكه حارث نسبت به پيامبر (ص) سخت خشمگين بود و بر آن حضرت كينه مى ورزيد و با اشعار خود ايشان را نكوهش مى كرد، ولى هرگز راضى به كشتن پيامبر (ص) نبود و با قريش هم در مورد خون آن حضرت فقط براى حفظ حرمت نسب موافقت نمى كرد. سرور و سالار و پير مرد همه محاصره شدگان ابو طالب بن عبد المطلب بود و همو كفيل و حمايت كننده اصلى بود. اختلاف نظر درباره ايمان ابو طالب: مردم درباره ايمان ابو طالب اختلاف دارند. اماميه و بيشتر زيديه معتقدند كه ابو طالب مسلمان مرده است. برخى از مشايخ معتزلى ما هم همين عقيده را دارند كه شيخ ابو القاسم بلخى و ابو جعفر اسكافى و كسانى ديگر از ايشانند. بيشتر مردم و اهل حديث و عموم مشايخ بصرى ما و ديگران معتقدند كه او بر دين قوم خود مرده است، و در اين باره حديث مشهورى را نقل مى كنند كه پيامبر (ص) هنگام مرگ ابو طالب به او فرمود: اى عمو جان كلمه اى بگو كه من خود در پيشگاه خداوند براى تو در آن مورد گواهى دهم. گفت: اگر نه اين است كه عرب خواهند گفت ابو طالب هنگام مرگ بى تابى كرد چشمت را با گفتن آن روشن مى كردم. و روايت شده است كه ابو طالب گفته است من بر آيين مشايخ هستم. و نقل شده است كه او گفته است من بر آيين عبد المطلب هستم و چيزهايى ديگر هم گفته شده است. بسيارى از محدثان روايت كرده اند كه اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد: «پيامبر (ص) و مؤمنانى را كه با اويند نسزد كه براى مشركان هر چند خويشاوند باشند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص39 آمرزش خواهى كنند. پس از اينكه براى آنان روشن شده است كه ايشان دوزخى هستند، و آمرزش خواهى ابراهيم براى پدرش فقط به سبب وعده اى بود كه به او داده بود و چون براى او روشن شد كه وى دشمن خداوند است، از او بيزارى جست...» در مورد ابو طالب نازل شده است زيرا پيامبر (ص) پس از مرگ ابو طالب براى او آمرزش خواهى فرموده بود. و نيز روايت كرده اند كه اين گفتار خداوند كه فرموده است: «همانا كه تو نمى توانى هر كه را دوست مى دارى هدايت كنى.» درباره ابو طالب نازل شده است. و روايت كرده اند كه على (ع) پس از مرگ ابو طالب به حضور پيامبر (ص) آمد و عرض كرد كه عموى گمراهت درگذشت، در مورد او چه فرمان مى دهى و نيز اينچنين حجت آورده اند كه هيچكس نقل نكرده كه ابو طالب را در حال نماز ديده باشد و نماز چيزى است كه فرق ميان مسلمان و كافر را روشن مى كند. همچنين مى گويند على و جعفر چيزى از ميراث ابو طالب نگرفتند. از پيامبر (ص) روايت مى كنند كه فرموده است: «خداوند به من وعده فرموده است كه به سبب آنچه ابو طالب در حق من انجام داده است از عذابش بكاهد و او بر كرانه آتش است.» همچنين روايت مى كنند كه به پيامبر (ص) گفته شد چه خوب است براى پدر و مادر خويش آمرزش خواهى كنى، فرمود: «اگر قرار باشد براى آن دو آمرزش خواهى كنم، بى شك براى ابو طالب آمرزش خواهى مى كردم كه او براى من نيكيهايى انجام داده است كه آن دو انجام نداده اند، و همانا كه عبد الله و آمنه و ابو طالب سنگريزه هايى از سنگريزه هاى دوزخند.» اما كسانى كه پنداشته اند ابو طالب مسلمان بوده است بر خلاف اين روايت مى كنند و خبرى را به امير المؤمنين (ع) اسناد مى دهند كه گفته است، پيامبر (ص) فرموده است: جبريل (ع) به من فرمود خداوند شفاعت ترا در شش مورد مى پذيرد، شكمى كه ترا حمل كرده و او آمنه دختر وهب است، و پشتى كه ترا بر خود داشته و او عبد الله پسر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص40 عبد المطلب است، و دامنى كه ترا كفالت كرده و او ابوطالب است، و خانه اى كه ترا پناه داده و او عبد المطلب است، و برادرى كه در دوره جاهلى داشتى، و پستانى كه ترا شير داده است و او حليمه دختر ابو ذؤيب است، گفته شد: اى رسول خدا آن برادرت چه كار پسنديده داشت فرمود بخشنده بود، خوراك و نعمت به ديگران ارزانى مى داشت. مى گويم: از نقيب ابو جعفر يحيى بن ابى زيد به هنگامى كه اين خبر را پيش او مى خواندم پرسيدم كه آيا پيامبر (ص) را در دوره جاهلى برادرى پدرى يا مادرى يا پدر و مادرى بوده است گفت: نه. منظور از برادرى، دوستى و محبت است. گفتم: او كه خطاب برادرى به او شده كه بوده است گفت: نمى دانم. همچنين مى گويند: همگان از پيامبر (ص) نقل مى كنند كه فرموده است ما از پشتهاى پاكيزه به شكمهاى پاك منتقل شده ايم، و با توجه به اين سخن واجب است كه همه نياكان آن حضرت از شرك پاك باشند كه اگر بت پرست مى بودند، پاك نبودند. و مى گويند: آنچه در قرآن درباره ابراهيم و پدرش آزر و اينكه او مشركى گمراه بوده، آمده است در مذهب ما زيانى نمى زند، زيرا آزر عموى ابراهيم بوده و پدرش تارخ بن ناحور است. وانگهى در قرآن از عمو گاهى به پدر نام برده شده است، آنچنان كه فرموده است: «آيا حضور داشتيد هنگامى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد و هنگامى كه به پسرانش گفت: چه چيزى را پس از من پرستش و عبادت خواهيد كرد گفتند: خداى ترا و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را، مى پرستيم. پروردگار يگانه را، و ما مطيع فرمان اوييم.» و در اين آيه اسماعيل را در زمره پدران و نياكان بر شمرده است و حال آنكه او از نياكان يعقوب نيست، بلكه عموى اوست. مى گويد [ابن ابى الحديد]: اين احتجاج در نظر من سست است، زيرا مراد از گفتار پيامبر (ص) كه فرموده است: «از پشتهاى پاكيزه به ارحام پاك منتقل شده ايم مقصود پاك دانستن نياكان پدرى و مادرى از زنا و ازدواج حرام است نه چيز ديگر، و اين مقتضى سياق سخن است، زيرا عرب در اين مورد و اينكه در نسب كسى يا ازدواج او شبهه اى باشد بر يكديگر خرده مى گرفتند. و اينكه گفته اند اگر بت پرست مى بودند طاهر نبودند صحيح نيست و به آنان گفته مى شود چرا چنين مى گوييد كه اگر بت پرست مى بودند پشت و نسب ايشان طاهر نمى بود كه اين دو با يكديگر منافاتى ندارد. اگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص41 پيامبر (ص) آنچه را كه ايشان مى پندارند اراده فرموده بود سخن از اصلاب و ارحام نمى آورد، بلكه به جاى آن از عقايد سخن مى آورد. وانگهى عذرى هم كه در مورد ابراهيم و پدرش آورده اند در مورد ابو طالب صحيح نيست، زيرا او هم عموى پيامبر (ص) است و پدر آن حضرت نيست و هنگامى كه در نظر آنان مشرك بودن عمو يعنى آزر جايز باشد، اين سخن آنان در مورد اسلام ابو طالب نمى تواند حجت باشد. همچنين در مورد مسلمانى نياكان به روايتى كه از جعفر بن محمد (ع) رسيده است حجت مى آورند كه فرموده است: خداوند عبد المطلب را روز قيامت در حالى مبعوث مى فرمايد كه بر او چهره و پرتو پيامبران و فره پادشاهان است. روايت شده است كه عباس بن عبد المطلب در مدينه از پيامبر (ص) پرسيده: درباره ابو طالب چه اميدى دارى فرمود: از خداوند عز و جل براى او همه خيرها را اميد دارم. و روايت شده است كه يكى از رجال شيعه كه ابان بن محمود است براى على بن موسى الرضا (ع) نوشت: فدايت گردم من در اسلام ابو طالب شك كرده ام، حضرت رضا براى او نوشت: «و هر كس با رسول خدا (ص) ستيز ورزد آن هم پس از آنكه هدايت براى او روشن شود و راهى غير از راه مؤمنان را پيروى كند...» تا آخر آيه و پس از آن نوشت: اگر تو به ايمان ابو طالب اقرار نداشته باشى، سرانجامت به سوى آتش است. همچنين از محمد بن على الباقر (ع) روايت شده است كه چون از ايشان درباره آنچه مردم مى گويند كه ابو طالب بر كرانه آتش است پرسيدند، فرمود: اگر ايمان ابو طالب را در يك كفه ترازو و ايمان اين خلق را در كفه ديگر نهند، ايمان او فزون خواهد بود. و سپس فرمود: مگر نمى دانيد كه امير المؤمنين (ع) در زنده بودن خود فرمان مى داد همه ساله به نيابت از عبد الله و ابو طالب حج بگزارند و سپس در وصيت نامه خود هم وصيت فرمود كه از سوى آنان حج گزارده شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص42 و روايت شده است كه سال فتح مكه ابو بكر دست پدرش ابو قحافه را كه پيرى فرتوت و نابينا بود گرفته بود و در پى خود به حضور پيامبر (ص) مى آورد، پيامبر (ص) به او فرمود: چه خوب بود اين پير مرد را به حال خود مى گذاشتى تا ما پيش او بياييم. گفت: اى رسول خدا خواستم با اين كار خداوند او را پاداش دهد. همانا سوگند به كسى كه ترا به حق مبعوث فرموده است من از اسلام عمويت ابو طالب بيشتر شاد شدم تا اسلام پدرم كه مى دانستم مايه روشنى چشم تو است. فرمود: آرى، راست مى گويى. و روايت شده است كه از على بن حسين (ع) در اين مورد پرسيدند. فرمود: جاى بسى شگفتى است- كه چنين سؤالى مى كنيد- زيرا خداوند نهى فرموده است كه پيامبر (ص) زن مسلمانى را به همسرى شوهر كافر باقى بدارد و فاطمه دختر اسد از زنان پيشگام در مسلمانى است و تا هنگامى كه ابو طالب در گذشت او همچنان همسرش بود. گروهى از زيديه روايت مى كنند كه محدثان حديثى را كه به ابو رافع برده آزاد كرده پيامبر (ص) اسناد داده اند نقل كرده اند كه مى گفته است: در مكه خودم شنيدم ابو طالب مى گفت: محمد برادر زاده ام برايم نقل كرد كه خدايش او را با فرمان به رعايت پيوند خويشاوندى گسيل فرموده است و محمد در نظر من راستگوى امين است. گروهى گفته اند اين گفتار پيامبر (ص) كه فرموده است: «من و كفالت كننده يتيم چون اين دو انگشت من در بهشتيم» منظورش از كفالت كننده يتيم، ابو طالب است. اماميه مى گويند آنچه كه عامه روايت كرده اند كه على (ع) و جعفر از ميراث ابو طالب چيزى نگرفته اند حديث مجعولى است و مذهب اهل بيت بر خلاف آن است. به عقيده ايشان مسلمان از كافر ارث مى برد ولى كافر از مسلمان ارث نمى برد، هر چند از نظر نسب نزديكترين درجه را داشته باشند. و گفته اند ما هم به موجب همين سخن رسول خدا (ص) كه فرموده است «ميان اهل دو دين ميراث بردن نيست» حكم مى كنيم كه توارث باب تفاعل است، و ظاهرش اين است كه براى هر دو طرف است ولى در ميراث اينچنين نيست و ما حكم مى كنيم كه فقط يك طرف يعنى طرفى كه مسلمان است، ارث مى برد نه اينكه هر دو از يكديگر ارث مى برند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص43 گويند: از سوى ديگر محبت پيامبر (ص) به ابو طالب چيزى معلوم و مشهور است و اگر ابو طالب كافر مى بود، محبت نسبت به او براى پيامبر (ص) روا نبود، كه خداوند متعال فرموده است: «هرگز قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده اند چنان نخواهى يافت كه نسبت به كسانى كه با خدا و رسولش دشمنى مى كنند دوستى ورزند... تا آخر آيه.» گويند: و اين حديثى مشهور و متواتر است كه پيامبر (ص) به عقيل فرموده است: «من ترا دو گونه دوست مى دارم، يكى دوستى خودم نسبت به تو و ديگر دوستى به سبب آنكه پدرت ترا دوست مى داشت.» گويند: خطبه نكاح مشهورى كه ابو طالب به هنگام ازدواج محمد (ص) و خديجه ايراد كرده است چنين است: «سپاس خداوندى را كه ما را از ذريه ابراهيم و نسل اسماعيل قرار داده است و براى ما سرزمينى محترم و خانه اى كه بر آن حج مى گزارند معين فرموده است و ما را حاكمان بر مردم قرار داده است. و سپس همانا محمد بن عبد الله برادر زاده ام جوانى است كه هيچ جوانمردى از قريش با او سنجيده نمى شود مگر اينكه محمد از لحاظ نيكى و فضيلت و خرد و دور انديشى و انديشه بر او برترى دارد، هر چند از لحاظ مال تهى دست است. و مال سايه از ميان رونده و عاريتى است كه باز گرفته مى شود. اينك او را به خديجه دختر خويلد رغبتى است و در خديجه هم چنين رغبتى موجود است و هر كابين كه دوست داشته باشيد بر عهده من است و به خدا سوگند كه براى محمد از اين پس خبرى شايع و كارى بس بزرگ خواهد بود.» گويند: آيا ابو طالب را چنان مى بينى كه با آنكه از خبر شايع و كار بس گران محمد (ص) از پيش آگاه بوده است و خود از خردمندان است باز ممكن است با او ستيز و او را تكذيب كند، اين كارى نادرست از لحاظ عقلهاست. گويند: و از ابو عبد الله جعفر بن محمد (ع) روايت است كه پيامبر (ص) فرموده است: اصحاب كهف ايمان خود را پوشيده و كفر را آشكار مى داشتند، خداوند پاداش ايشان را دو چندان داد، ابو طالب هم ايمان خويش را پوشيده و كفر را آشكار مى داشت خدايش پاداش او را دو چندان ارزانى خواهد داشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص44 و در حديث مشهور آمده است كه جبريل (ع) در شبى كه ابو طالب رحلت كرد به پيامبر (ص) فرمود: از مكه بيرون رو كه ياورت در گذشت. گويند: حديث كرانه آتش را همه مردم فقط از يك شخص روايت كرده اند و او هم مغيرة بن شعبه است و دشمنى و كينه او با بنى هاشم و به ويژه با على (ع) مشهور و معلوم است و داستان فسق او پوشيده نيست. گويند: و رواياتى با سندهاى فراوان كه بعضى به عباس بن عبد المطلب و بعضى به ابو بكر بن ابى قحافه مى رسد نقل شده است كه ابو طالب نمرده است تا آنكه «لا اله الا الله، محمد رسول الله» گفته است. و اين خبر هم مشهور است كه ابو طالب هنگام مرگ سخنى آهسته مى گفته است، عباس گوش خود را نزديك او برده و گوش داده است و سپس سر خود را بلند كرده و به پيامبر (ص) گفته است، اى برادر زاده به خدا سوگند عمويت كلمه توحيد گفت ولى صدايش ضعيف تر از آن است كه به تو برسد. و از على (ع) روايت شده كه گفته است: ابو طالب نمرد تا آنكه پيامبر (ص) را از خود راضى كرد. اماميه مى گويند: اشعار ابو طالب هم دلالت بر آن دارد كه مسلمان بوده است و هر گاه كلامى متضمن اقرار به اسلام باشد فرقى ندارد كه نظم باشد يا نثر، مگر نمى بينى اگر مردى يهودى ميان گروهى از مسلمانان شعرى بالبداهة بسرايد كه متضمن اقرار او به پيامبرى محمد (ص) باشد حكم مى كنيم كه مسلمان است، همانگونه كه به نثر بگويد «اشهد ان محمدا رسول الله»، از جمله اشعار ابو طالب اين شعر اوست: آنان كار بزرگى را از ما اميد دارند كه براى رسيدن به آن ضربه هاى شمشير و نيزه زدن با نيزه هاى استوار لازم است، گويا اميد دارند كه ما براى كشته شدن محمد سخاوت ورزيم و نيزه هاى گندم گون برافراشته به خون آغشته نشود، سوگند به خانه خدا كه دروغ مى گوييد مگر آنكه جمجمه هايى را بشكافيد و ميان حطيم و زمزم در افتد... و از اشعار ابو طالب كه در موضوع صحيفه اى كه قريش در مورد قطع رابطه با بنى هاشم نوشتند سروده است ابيات زير است: آيا نمى دانيد كه ما محمد را پيامبرى همچو موسى يافته ايم كه نامش در كتابهاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص45 پيشين آمده است و ميان بندگان بر او محبتى است و در كسى كه خداوندش به محبت مخصوص فرموده است هيچ ستمى نيست. تا آنجا كه مى گويد: و ما هرگز از جنگ خسته نمى شويم مگر آنكه جنگ از ما خسته شود و هرگز از پيش آمدن مصيبتها گله نمى گزاريم... و در همين مورد ابيات زير را هم سروده است: خيالهاى خود را درباره محمد به سفلگى آلوده مكنيد و فرمان گمراهان تيره بخت را پيروى مكنيد. آرزو داريد كه او را بكشيد و حال آنكه اين آرزوى شما همچون خوابهاى شخص خفته است و به خدا سوگند او را نخواهيد كشت مگر جدا شدن و خراشيدن جمجمه ها و چهره ها را ببينيد...- تا آنجا كه مى گويد- پيامبرى كه او را از پيشگاه پروردگارش وحى مى رسد و هر كس بگويد نه، دندان ندامت بر هم خواهد فشرد. ديگر از اشعار او ابياتى است كه در مورد شكنجه عثمان بن مظعون سروده است و به پاس او خشم گرفته و چنين گفته است: آيا از ياد كردن روزگار بى امان افسرده شده اى و همچون شخص اندوهگين گريه مى كنى يا از ياد كردن مردمى سفله و فرومايه كه آن كسى را كه به دين فرا مى خواند در پرده ستم فرو مى گيرند، خداى جمع شما را زبون كناد مگر نمى بينيد كه ما براى عثمان بن مظعون خشمگين شده ايم...- تا آنجا كه مى گويد- يا آنكه به كتاب شگفتى كه بر پيامبرى كه همچون موسى يا يونس است نازل شده است ايمان آوريد. و گويند: روايت شده است كه ابو جهل بن هشام هنگامى كه پيامبر (ص) در سجده بود سنگى برداشت و قصد كرد آن را بر سر پيامبر (ص) بكوبد. سنگ بر دستش چسبيد و نتوانست قصد خود را انجام دهد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص46 ابو طالب در اين باره ضمن ابيات ديگرى چنين سروده است: اى پسر عموها به خود آييد و از گمراهى برخى از ياوه سرايان پرهيز و بس كنيد و گرنه از بدبختيهايى كه بر سر شما خواهد رسيد بيمناكم، همانگونه كه پيش از شما اقوام عاد و ثمود آن را چشيدند و چيزى از آنان باقى نماند. و از اين شگفت تر براى شما موضوع سنگى است كه بر دست آن مرد چسبيد كه با آن آهنگ مرد شكيباى پرهيزكار راستگو را داشت... گويند: مشهور است كه مأمون خليفه عباسى مى گفته است به خدا سوگند ابو طالب با سرودن اين ابيات خود مسلمان شده است: پيامبر (ص) يعنى پيامبر خداوند را يارى مى دهم با شمشيرهاى سيمگونى كه همچون برق مى درخشد. من از رسول خدا (ص) دفاع و حمايت مى كنم، حمايت شخصى كه بر او مشفق است... گويند: در سيره چنين آمده است و بيشتر مورخان آن را نقل كرده اند كه چون عمرو بن عاص به حبشه رفت كه براى جعفر بن ابى طالب و يارانش پيش نجاشى حيله سازى كند چنين سرود: دخترم مى گويد: آهنگ كجا دارى كجا، و جدايى از من در نظر ناستوده نيست مى گويم: رهايم كن و آزادم بگذار كه من در مورد جعفر آهنگ رفتن پيش نجاشى دارم... عمرو عاص را دشمن پسر دشمن مى ناميدند زيرا پدرش چنان بود كه در مكه هرگاه پيامبر (ص) از كنارش مى گذشت مى گفت به خدا سوگند من ترا سرزنش مى كنم و دشمن مى دارم و در مورد او اين آيه نازل شد كه: «همانا دشمن بدگوى تو دم بريده و مقطوع النسل است.» گويند: ابو طالب براى نجاشى شعرى سرود و گسيل داشت و او را به گرامى داشتن جعفر و يارانش و روى گرداندن از آنچه عمرو عاص درباره او و يارانش مى گويد تشويق كرد و از جمله آنها اين ابيات است. اى كاش بدانم جعفر در برابر عمرو عاص و ديگر دشمنان نزديك پيامبر (ص) ميان مردم چگونه است، آيا احسان نجاشى جعفر و يارانش را شامل شده است يا در اثر فتنه انگيزيهاى آن فتنه انگيز از آن كار باز مانده است. و قصيده اى مفصل است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص47 گويند: از على (ع) روايت شده كه گفته است پدرم به من گفت: پسر جان ملازم و همراه پسر عمويت باش كه در پناه او از همه گرفتارى حال و آينده- اين جهانى و آن جهانى- به سلامت خواهى ماند، و سپس اين ابيات را براى من خواند: همانا وثيقه و اعتماد در پيوستن به محمد است، در مصاحبت با او استوار باش. از اشعار ديگر ابو طالب كه با همين معنى مناسبت دارد اين شعر اوست: همانا على و جعفر در پيشامدها و گرفتاريهاى روزگار مورد اعتماد منند، كوتاهى مكنيد، پسر عموى خود را كه پسر برادر پدرى و مادرى من است يارى دهيد، به خدا سوگند كه من از يارى پيامبر (ص) خود دارى نمى كنم و هيچيك از پسران والا تبارم از يارى او خود دارى نمى كند. مى گويند: روايت شده است كه چون ابو طالب درگذشت، على (ع) به حضور پيامبر (ص) آمد و مرگ پدر را به اطلاع آن حضرت رساند. پيامبر (ص) سخت افسرده و اندوهگين شد و فرمود: برو خودت او را غسل بده و چون او را بر تابوت نهاديد مرا آگاه كن. على چنان كرد. پيامبر (ص) هنگامى رسيد كه جنازه ابو طالب بر دوش مردان برده مى شد، پيامبر (ص) فرمود: اى عمو جان پيوند خويشاوندى را رعايت كردى و پاداش پسنديده داده خواهى شد و همانا كه مرا در كودكى پرورش دادى و كفالت فرمودى و در بزرگى يارى دادى و همكارى كردى. آنگاه تا كنار گور جنازه را تشييع فرمود و كنار جسد ايستاد و گفت: همانا به خدا سوگند براى تو چنان آمرزش خواهى و شفاعتى خواهم كرد كه آدمى و پرى از آن شگفت كنند. اماميه مى گويند: براى مسلمان جايز نيست كه عهده دار غسل كافر شود و براى پيامبر (ص) هم جايز نيست كه براى كافر ترحم آورد و دعاى خير كند و او را به آمرزش خواهى و شفاعت وعده دهد. و على (ع) از اين جهت عهده دار غسل ابو طالب شده است كه طالب و عقيل هنوز مسلمان نشده بودند و جعفر هم در حبشه بود و هنوز نماز گزاردن بر جنازه ها واجب نشده بود و رسول خدا (ص) بر جنازه خديجه هم نماز نگزارد، بلكه مراسم عبادت از تشييع و رقت و دعا كردن بوده است. گويند: و از اشعار ابو طالب كه خطاب به برادر خود حمزه، كه كنيه اش ابويعلى بوده، سروده است اين ابيات است: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص48 اى ابا يعلى بر دين احمد شكيبا باش و دين را آشكار ساز كه شكيبا و موفق باشى، برگرد كسى باش كه از پيشگاه خداى خود بر حق و با راستى و عزم استوار آمده است. و اى حمزه كافر مباش، هنگامى كه گفتى مؤمنى، مرا شاد ساخت و براى رسول خدا (ص) فقط به پاس خداوند ياور باش... گويند: و از اشعار مشهور او اين ابيات است: تو محمد پيامبرى، دلاور نيرومند و سالار سروران گرامى كه همگان پاك و پاك زاده اند، از تبارى كه ريشه اش هاشم بخشنده يگانه است... گويند: همچنين از اشعار مشهور ابو طالب كه خطاب به محمد (ص) سروده و آن حضرت را به آشكار ساختن دعوت فرمان داده و دلاورى خويش را هم در آن نهفته است، ابيات زير است: مبادا دستهايى كه به حمله پرداخته اند و هياهو، ترا از حقى كه بر آن قيام كرده اى باز دارد كه اگر به آنان گرفتار شوى دست تو دست من است و جان من فداى جان تو در سختيها خواهد بود. و از همين جمله اشعار او ابيات زير است و گفته شده است سراينده اين ابيات طالب پسر ابو طالب است: چون گفته شود گزيده تر مردم و نژاده ترين ايشان كيست...- تا آنجا كه مى گويد- گزيده ترين فرد خاندان هاشم احمد است كه پيامبر خداوند در اين دوره فترت است. و از همين جمله اشعار او اين ابيات اوست: همانا خداوند محمد نبى را گرامى فرموده است و گرامى ترين خلق خدا ميان مردم احمد است. خداوند نام او را براى تجليل او از نام خويش مشتق فرموده است. آرى دارنده عرش محمود است و اين محمد است. و ابيات زير هم از ابو طالب است، برخى هم آن را از على (ع) دانسته اند: اى گواه خداوند براى من گواهى بده كه من بر آيين احمد مرسلم و هر كس در دين گمراهى است من هدايت يافته ام. اماميه مى گويند: همه اين اشعار در حكم يك چيز متواتر است، زيرا بر فرض كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص49 يك يك آن به صورت متواتر نباشد مجموعه آن بر يك موضوع مشترك و واحد دلالت مى كند و آن تصديق به نبوت محمد (ص) است و مجموع آن خبرى متواتر را ثابت مى كند. همانگونه كه هر چند هر يك از دليريها و جنگهاى على (ع) با شجاعان به صورت جداگانه نقل شده است، ولى از مجموعه آن يك خبر متواتر به دست ما مى رسد و آن علم ضرورى ما به شجاعت اوست. همينگونه است آنچه كه درباره سخاوت حاتم و بردبارى احنف و معاويه و تيز هوشى اياس و نابسامانى ابو نواس و موارد ديگر آمده است. و مى گويند: همه اينها را يك طرف بگذاريد، درباره قصيده لاميه ابو طالب چه مى گوييد كه شهرت آن همچون شهرت قصيده «قفا نبك» است و اگر روا باشد و بتوان در قصيده ابو طالب يا بعضى از ابيات آن شك كرد مى توان و روا خواهد بود كه در قصيده «قفا نبك» يا برخى از ابياتش شك كرد. اينك ما بخشى از آن قصيده را مى آوريم: از هر سرزنش كننده كه بر ما به بدى طعنه زند و ياوه سرايى كند به پروردگار خانه كعبه پناه مى برم و از هر تبهكارى كه از ما غيبت كند و در آيين ما آنچه را كه ما قصد آن را نداريم ملحق سازد. سوگند به خانه خدا دروغ پنداشته ايد كه ممكن است بدون آنكه در راه حفظ محمد نيزه بزنيم و جنگ كنيم بر او چيره شوند. او را چندان يارى مى دهيم كه همگى بر زمين افتيم و پسران و همسران خويش را به فراموشى مى سپريم...- تا آنجا كه مى گويد- پروردگار بندگان با نصرت خود او را تأييد مى فرمايد و دين حقى را كه باطل نيست، آشكار مى سازد. در كتابهاى سيره و مغازى نقل شده است كه چون عتبة بن ربيعه يا شيبه در جنگ بدر توانست پاى عبيدة بن حارث بن مطلب را قطع كند، بلا فاصله على و حمزه به يارى او شتافتند و او را از چنگ عتبه رها كردند و عتبه را كشتند و عبيده را با خود از آوردگاه بيرون آوردند و به سايبانى كه پيامبر (ص) زير آن بود بردند و در حضور پيامبر (ص) بر زمين نهادند. مغز ساق پاى عبيده بيرون مى ريخت، در همان حال گفت: اى رسول خدا اگر ابو طالب زنده بود مى دانست كه در اين اشعار خود راست گفته است: به خانه خدا سوگند به دروغ پنداشته ايد كه بدون آن كه براى حفظ محمد نيزه بزنيم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص50 و جنگ كنيم دست از او برمى داريم. او را چندان يارى مى دهيم كه بر گردش بر زمين افتيم و پسران و همسران را به فراموشى مى سپريم. گويند: پيامبر (ص) براى عبيدة و ابو طالب آمرزش خواهى فرمود. عبيده همراه پيامبر (ص) تا منطقه صفراء رسيد، آنجا درگذشت و همانجا به خاكش سپردند. اماميه مى گويند: و روايت است كه مردى اعرابى در قحط سالى به حضور پيامبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا در حالى به حضورت آمده ايم كه براى ما كودكى كه شير خواره باشد باقى نمانده است و نه ماده شترى كه پستانش قطره شيرى تراوش كند، و سپس اين ابيات را براى آن حضرت خواند: در حالى به حضرت آمده ايم كه از پستان زنان از بى شيرى خون مى تراود و مادر كودك شيرخوار، كودك خود را فراموش كرده است...- تا آنجا كه مى گويد- و از چيزهايى كه مردم مى خوردند چيزى جز حنظل بى ارزش و گياه- علف بى مايه- براى ما وجود ندارد و چاره اى جز گريز به حضورت براى ما نيست و مگر نه اين است كه گريز مردمان به پيشگاه رسولان است. پيامبر (ص) در حالى كه رداى خود را از پى مى كشيد برخاست و به منبر رفت و نخست خداى را سپاس و ستايش كرد و عرضه داشت: «بار خدايا بارانى فرياد رس و گوارا و خوش و فراوان و دانه درشت و پيوسته و همه جا گير بر ما فرو فرست كه زمين را با آن زنده سازى و گياهان را برويانى و پستانها را پر شير فرمايى. خدايا آن را بارانى فورى و سودمند و بدون آنكه به تأخير افتد قرار بده.» گويند: به خدا سوگند هنوز پيامبر (ص) دستهاى خود را كه بر افراشته بود پايين نياورده بود كه آسمان ابرهاى پر باران خود را آشكار ساخت و باران سيل آسا فرو باريد، و مردم آمدند و فرياد مى كشيدند: اى رسول خدا بيم از غرق شدن است، غرق شدن. پيامبر (ص) عرضه داشت: پروردگارا، باران بر اطراف ما ببارد نه بر خود ما. و ابرها از آسمان مدينه بر كنار رفت و بر گرد آن همچون تاجى حلقه زد. پيامبر (ص) چنان لبخند زد كه دندانهاى او آشكار شد، و فرمود: پاداش ابو طالب را خداوند ارزانى فرمايد كه اگر زنده مى بود چشمش روشن مى شد، اينك چه كسى اشعار او را براى ما مى خواند على برخاست و گفت: اى رسول خدا شايد اين ابيات را اراده فرموده اى كه گفته است: «سپيد چهره اى كه به آبروى او از ابر طلب باران مى شود» فرمود: آرى. و على (ع) چند بيت از آن قصيده را براى ايشان خواند و پيامبر (ص) همچنان كه بر منبر بود براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص51 ابو طالب استغفار مى فرمود. سپس مردى از قبيله كنانه برخاست و ابيات زير را براى پيامبر (ص) خواند: ستايش تراست و ستايش از آن كسى است كه سپاسگذارى كند و ما به سبب آبروى پيامبر (ص) با باران سيراب شديم. او خداوند را كه آفريدگار اوست فرا خواند و چشم به رحمت او دوخت و جز ساعتى بلكه كمتر طول نكشيد كه ما دانه هاى درشت باران را ديديم... پيامبر (ص) فرمودند: اگر شاعرى نيكو سروده باشد تو نيكو سرودى. اماميه مى گويند: ابو طالب اسلام خود را آشكار نساخت كه اگر آن را آشكار مى ساخت امكان يارى دادن پيامبر (ص) براى او آنچنان كه فراهم بود فراهم نمى شد و همچون يكى از مسلمانانى مى بود كه از آن حضرت پيروى كرده بودند، مانند ابو بكر و عبد الرحمان بن عوف و ديگران، و امكان يارى دادن و دفاع از پيامبر (ص) را نمى داشت ابو طالب از اين جهت امكان دفاع و حمايت از پيامبر (ص) را داشت كه ظاهراً بر آيين قريش بود، هر چند در باطن مسلمان بود. همان طور كه اگر انسانى مثلا در باطن شيعه و ساكن يكى از شهرهايى باشد كه مذهب كراميه دارند و او در آن شهر داراى احترام و سابقه باشد، و گروهى اندك از شيعيان در آن شهر سكونت داشته باشند كه همواره از مردم و بزرگان و سران شهر آزار ببينند، تا هنگامى كه آن مرد تظاهر به مذهب كراميه كند و بدانگونه حرمت خويش را محفوظ بدارد و بر اظهار آن قدرت داشته باشد بيشتر مى تواند از آن چند تن شيعه دفاع كند. ولى اگر تشيع خود را آشكار سازد و با مردم آن شهر ستيز كند حكم او هم همچون حكم يكى از آن شيعيان مى شود و همان آزار و زيانى كه به آنان مى رسد به او هم مى رسد و نمى تواند آنچنان كه در نخست بوده است از آنان دفاع كند. مى گويد [ابن ابى الحديد]: اما در نظر من اين موضوع مشتبه است و اخبار هم با يكديگر تعارض دارد و خداوند به حقيقت حال او آگاه است كه چگونه بوده است. در سينه من نامه محمد بن عبد الله نفس زكيه به منصور خارخار مى كند كه در آن نوشته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص52 است: «من پسر گزيده ترين گزيدگان و پسر سرور اهل بهشتم و من پسر بدترين بدان و پسر سالار دوزخيانم.» و اين سخن گواهى او به كفر ابو طالب است و محمد نفس زكيه در واقع پسر ابو طالب است و نمى توان او را به دشمنى با ابو طالب متهم كرد و روزگارش به روزگار پيامبر (ص) نزديك است و زمان چندان به دراز نكشيده است كه اين خبر ساختگى باشد. خلاصه آنكه درباره مسلمانى ابو طالب همچنين درباره مردن او بر آيين قوم خود اخبار فراوانى رسيده است و جرح و تعديل در اين موضوع به تعارض پرداخته است. همچون تعارض دو دليل با يكديگر در نظر حاكم شرع كه ناچار اقتضاى آن توقف است و من در كار ابوطالب متوقفم. اما اينكه گفته اند نقل نشده كه ابو طالب نماز گزارده باشد، ممكن است در آن هنگام هنوز نماز واجب نبوده است، بلكه مستحب بوده و هر كس مى خواسته است نماز مى گزارده است و هر كس نمى خواسته است نمى گزارده است و نماز در مدينه واجب شده است. ممكن است اصحاب حديث بگويند اگر اينگونه كه شما مى گوييد جرح و تعديل تعارض داشته باشند، در نظر دانشمندان اصول فقه، جانب جرح ترجيح دارد و بايد آن را پذيرفت، زيرا آن كس كه كسى را جرح مى كند بر كارى آگاه است كه معدل و كسى كه آن شخص را عادل مى داند بر آن آگاه نيست. البته ممكن است به ايشان چنين پاسخ داده شود كه اين سخن در اصول فقه درست است، به شرطى كه در قبال تعديل مجمل، طعن مفصلى وجود داشته باشد. مثال آن چنين است كه مثلا شعبه از قول مردى حديثى را نقل كند و با روايت خود از آن مرد او را توثيق كرده باشد و بديهى است كه اگر احوال آن مرد در نظر شعبه پوشيده باشد و ظاهرش منطبق بر عدالت باشد براى توثيق او كافى است، و در مقابل شعبه مثلا دار قطنى- نام محدثى است- بر آن مرد طعنه زند و بگويد اهل تدليس بوده يا فلان گناه را مرتكب شده است و بدينگونه در قبال تعديل مجملى، طعن مفصلى زده باشد. حال آنكه در مورد ابو طالب و مسأله ايمان و كفر او روايات مفصلى كه با يكديگر متعارض است رسيده و هيچكدام مجمل نيست، زيرا گروهى به تفصيل روايت مى كنند كه ابو طالب به هنگام مرگ شهادتين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص53 گفته است و گروهى ديگر به تفصيل روايت مى كنند كه گفته است من بر آيين مشايخ هستم. و همينگونه به شيعيانى كه مى گويند روايات ما درباره اسلام ابو طالب ارجح است پاسخ داده مى شود، زيرا ما حكمى را كه ايجاب است روايت مى كنيم و بر اثبات آن شاهد مى آوريم و گواهى مى دهيم، و حال آنكه مدعيان ما بر نفى گواهى مى دهند، و در مورد نفى شهادتى نيست و اين بدان جهت است كه به هر حال اين گواهى در هر دو مورد براى اثبات چيزى است يا اثبات ايمان يا اثبات كفر، البته دو اثباتى كه با يكديگر متضاد هستند. در اين عصر يكى از سادات طالبى كتابى درباره اسلام ابو طالب تصنيف كرده است. او كتاب خود را براى من فرستاد و تقاضا كرد كه چيزى به خط خودم به نظم يا نثر بنويسم و به صحت موضوع كتاب گواهى دهم و استوارى و وثاقت دلايل او را تأييد كنم. من چون در مسأله ايمان ابو طالب متوقفم و رأى قاطعى ندارم، نخواستم در آن باره حكم قاطعى بدهم. از سوى ديگر براى خود جايز و روا ندانستم كه از تعظيم ابو طالب خود دارى كنم كه به خوبى مى دانم كه اگر ابو طالب نمى بود هيچ پايه اى براى اسلام استوار نمى شد، و مى دانم كه حق ابو طالب تا هنگام قيامت بر گردن هر مسلمانى واجب است. بر پشت جلد آن كتاب اين ابيات را كه سروده ام نوشتم: اگر ابو طالب و پسرش- على (ع)- نبودند هرگز پيكره دين آشكار و پايدار نمى شد. آن يكى در مكه پناه داد و حمايت كرد و اين يكى در مدينه با مرگ پنجه در افكند. عبد مناف- يعنى ابو طالب- كفالت را عهده دار شد و چون در گذشت على در كار تمام و كامل در آمد...- تا آنجا كه مى گويد- ياوه سرايى نادان و اينكه شخص بينايى خود را به كورى بزند به بزرگى ابو طالب زيانى نمى رساند، همانگونه كه پندار كسى كه پرتو روز را تاريكى پندارد به روشنى و پرتو بامداد زيانى نمى رساند. بدينگونه حق بزرگداشت او را به تمام پرداختم و از ابو طالب تجليل كردم و در عين حال در كارى كه در آن متوقف بودم حكم قطعى نكردم.  
بخش ۲ : پیشگامی خاندان پیامبر در جهاد [منبع]

وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ، فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ؛ فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَكِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ [أُخِّرَتْ] أُجِّلَتْ.
فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي الَّتِي لَا يُدْلِي أَحَدٌ بِمِثْلِهَا إِلَّا أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

ترجمه ای برای این بخش در سایت ثبت نشده است
شرح و تفسیری برای این بخش در سایت ثبت نشده است
بخش ۳ : پاسخ ردّ به خونخواهی معاویه [منبع]

وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْكَ، فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لَا إِلَى غَيْرِكَ؛ وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقَاقِكَ، لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ لَا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ، إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُكَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا يَسُرُّكَ لُقْيَانُهُ، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه.

لَمْ تَنْزِع : باز نايستاد، دست برنداشت.
الشِّقَاق : اختلاف.
الزَّوْر : ديدار كنندگان. 
لَم تَنزِع : دست بر ندارى
غَىّ : گمراهى و ضلالت
شِقاق : عداوت و اختلاف افكنى
زَور : زيارت كنندگان
لُقيان : ملاقات و روبرو شدن 
۲. افشاى ادّعاى دروغين معاويه در خونخواهى عثمان:
اينكه از من خواستى تا قاتلان عثمان را به تو بسپارم، پيرامون آن فكر كردم و ديدم كه توان سپردن آنها را به تو يا غير تو ندارم.(۱) سوگند به جان خودم اگر دست از گمراهى و تفرقه بر ندارى، به زودى آنها را خواهى يافت كه تو را مى طلبند، بى آن كه تو را فرصت دهند تا در خشكى و دريا و كوه و صحرا، زحمت پيدا كردنشان را بر خود هموار كنى. و اگر در جستجوى آنان بر آيى بدان كه شادمان نخواهى شد، و ملاقات با آنان تو را خوشحال نخواهد كرد، و درود بر اهل آن.
_____________________________
(۱). روزى امام عليه السّلام بر بالاى منبر فرمود: كشندگان عثمان از جاى برخيزند. بيش از ده هزار نفر از مهاجر و انصار به پا خاستند!
(5) و امّا آنچه درخواست نمودى در باره فرستادن كشندگان عثمان بسوى تو، در اين كار انديشه نموده ديدم فرستادن ايشان بسوى تو و غير تو از عهده من خارج است (زيرا عدّه آنان بيشمار و توانائيشان بسيار است، چنانكه در سخن يك صد و شصت و هفت اشاره نموده مى فرمايد: «كيف لى بقوّة و القوم المجلبون على حدّ شوكتهم يملكوننا و لا نملكهم» يعنى چگونه مرا توانائى «كشيدن انتقام از كشندگان عثمان» است و حال آنكه گروهى كه «براى كشتن او» گرد آمدند در نهايت قدرت خود باقى هستند، بر ما تسلّط دارند و ما بر ايشان مسلّط نيستيم. بعد از آن او را تهديد نموده مى فرمايد:)
(6) سوگند بجان خودم اگر از گمراهى و دشمنى باز نايستى بزودى آنان را خواهى شناخت كه ترا مى طلبند و از اين خواستنشان ترا در بيابان و دريا و كوه و دشت برنج نيندازند (به سراغ تو خواهند آمد) مگر آنكه اين طلبيدن و خواستن ترا آزرده خواهد ساخت، و ملاقات و ديدن اين زيارت كنندگان ترا شاد ننمايد (بطورى به سراغ تو خواهند آمد كه خواهى گفت: اى كاش من ايشان را نطلبيده بودم) درود بر آنكه شايسته درود است (ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه اينجا گفته: جائز نبود كه امام عليه السّلام بفرمايد: «و السّلام عليك» يعنى درود بر تو، زيرا آن حضرت معاويه را فاسق و گناهكار مى دانست، و اكرام فاسق جائز و درست نيست از اين جهت فرموده: «و السّلام لأهله» يعنى درود بر آنكه شايسته آن است).
 
و اما از من خواسته بودى كه قاتلان عثمان را نزد تو فرستم، من در اين كار انديشيدم. ديدم براى من ميسر نيست كه آنها را به تو يا به ديگرى سپارم. به جان خودم سوگند، كه اگر از اين گمراهى باز نيايى و از تفرقه و جدايى باز نايستى، بزودى آنها را خواهى شناخت كه تو را مى جويند و تو را به رنج نمى افكنند كه در بيابان و دريا و كوه و دشت به سراغشان روى. البته تو در پى يافتن چيزى هستى كه يافتنش براى تو خوشايند نيست و اينان كسانى هستند كه ديدارشان تو را شادمان نخواهد كرد. سلام بر آنكه شايسته سلام باشد.
 
اما آنچه از من خواسته اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در اين امر انديشيدم و صلاح نمى دانم که آنان را به تو يا به ديگرى تسليم کنم (زيرا ارتباطى به تو ندارد نه ولىّ دم آنها هستى نه حاکم اسلام). به جانم سوگند اگر دست از گمراهى و نفاق افکنى بر ندارى، به زودى کسانى را که تو از قاتلان عثمان مى شمرى خواهى شناخت که در تعقيب تو بر مى آيند و به تو زحمت نمى دهند که براى دسترسى به آنان در صحرا و دريا و کوه و دشت به جستجوى آنها برخيزى; ولى بدان که تعقيب آنها نسبت به تو چيزى است که يافتنش براى تو ناراحت کننده و ديدارى است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت، و سلام بر آنان که اهل آنند!
 
امّا خواست تو در سپردن كشندگان عثمان، من در اين كار نگريستم و ديدم بر سپردن آنان به تو يا جز تو توانا نيستم. و به جانم سوگند، اگر از گمراهى دست باز ندارى و دور جدايى خواهى را به سر نيارى به زودى بينى كه آنان در پى تواند، و رنج جستن شان را در بيابان و دريا و كوه و صحرا بر تو نمى نهند، ليكن آن خواستنى است تو را ناخوشايند و ديدارى نادلپسند، و سلام بر آنان كه در خور سلامند.
 
امّا آنچه را از من خواسته اى كه كشندگان عثمان را به تو تحويل دهم، در اين مسأله فكر كردم ديدم مرا ميسّر نيست آنان را به سوى تو يا غير تو فرستم. به جان خودم سوگند اگر از گمراهى و اختلاف دست برندارى، به همين زودى آنان را خواهى شناخت كه به دنبال تو بر آيند، و از اين دنبال كردنشان در بيابان و دريا و كوه و دشت تو را به زحمت بيندازند، و اين دنبال كردنى است كه تو را ناراحت و آزرده كند، و زيارتى كه ديدارش تو را تو را شاد ننمايد. سلام بر آن كه اهل اسلام است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )تو را با قاتلان عثمان چکار؟!مى دانيم معاويه در کتاب خود از امام(عليه السلام) درخواست کرده بود که قاتلان عثمان را به وى تحويل دهد، درخواستى بى معنا و دور از منطق; زيرا اگر بايد کسى به خاطر کشتن انسان بى گناهى قصاص شود اين کار بر عهده امام مسلمين و خليفه آنهاست و با موافقت ارباب دم ـ نه فردى شورشى که ولى دم او نيست ـ آن هم در صورتى که ثابت شود که مقتول بى گناه بوده و قاتلان گنه کار; لذا امام(عليه السلام) در برابر اين درخواست معاويه مى فرمايد: «اما آنچه از من خواسته اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در اين امر انديشيدم و صلاح نمى دانم که آنان را به تو يا به ديگرى تسليم کنم (زيرا ارتباطى به تو ندارد نه ولىّ دم آنها هستى نه حاکم اسلام)»; (وَأَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْکَ، فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الاَْمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي(1) دَفْعُهُمْ إِلَيْکَ وَلاَ إِلَى غَيْرِکَ).به يقين مسأله خونخواهى عثمان بهانه اى بيش نبود، بهانه اى براى بيعت نکردن و شورش بر امام مسلمانان. اين مسأله از نظر تاريخى به قدرى روشن است که در ميان مردم به صورت ضرب المثلى در آمده و هنگامى که مى خواهند بگويند فلان کس بهانه جويى مى کند و فلان موضوع را بهانه مخالفت خود قرار داده مى گويند: «او فلان مطلب را پيراهن عثمان کرده». به يقين اگر على(عليه السلام) افرادى را به او تحويل مى داد معاويه قناعت نمى کرد و باز افراد ديگرى را مى طلبيد و همچنان بهانه جويى را ادامه مى داد تا پايه هاى حکومت خود را در شام محکم کند و اين نهايت ناجوانمردى در برابر امام مسلمين بود.از اينکه بگذريم دلايل بسيارى در دست است که معاويه حق نداشت چنين تقاضايى کند و امام(عليه السلام) هرگز نمى بايست به چنين تقاضايى اعتنا کند. از اين گذشته هرگز اين کار عملى نبود، زيرا شورش مسلمانان بر ضد عثمان شورشى عام بود. شاهد اين سخن داستانى است که شارح بحرانى در شرح نهج البلاغه خود آورده است، او مى گويد:«ابوهريره و ابو  درداء نزد معاويه آمدند و گفتند: چرا با على جنگ مى کنى؟ حال آنکه او به دليل فضيلت و سابقه اى که در اسلام دارد به امر حکومت از تو سزاوارتر است. معاويه در پاسخ گفت: من هرگز ادعا ندارم که از او برترم; من براى آن مى جنگم که قاتلان عثمان را به من تسليم کند. آن دو نفر (که هر دو از افراد ساده ذهن بودند، بى آنکه از او سؤال کنند تو چه کاره اى که قاتلان عثمان را به تو تسليم کند؟ رييس حکومتى يا ولىّ دم)، از نزد او خارج شده و به خدمت على(عليه السلام) آمدند و عرض کردند: معاويه معتقد است که قاتلان عثمان نزد تو و در ميان لشکريان توست آنها را به او تحويل بده و بعد از آن اگر با تو جنگ کرد مى دانيم او ستمکار است.امام(عليه السلام) فرمود: روز قتل عثمان حاضر نبودم تا قاتلانش را بشناسم اگر شما آنها را مى شناسيد به من معرفى کنيد.آنها گفتند: به ما چنين رسيده است که محمد بن ابى بکر، عمار ياسر، مالک اشتر، عدى بن حاتم، عمرو بن حمق و فلان و فلان از جمله کسانى بودند که بر عثمان داخل شدند.امام(عليه السلام) فرمود: اگر چنين است برويد و دستگيرشان کنيد.اين دو نفر ساده لوح نزد آن بزرگواران رفتند و اظهار داشتند شما از قاتلان عثمان هستيد و اميرالمؤمنين دستور دستگيرى شما را داده است.در اين هنگام فرياد آنها بلند شد و بيش از ده هزار تن از ميان لشکر على(عليه السلام) برخاستند در حالى که شمشير خود را کشيده در دست داشتند و مى گفتند ما همه او را کشته ايم.ابوهريره و ابو  درداء از اين جريان مبهوت و حيران شدند و نزد معاويه باز گشتند در حالى که مى گفتند: اين کار سرانجام و پايانى نخواهد داشت و داستان را براى معاويه نقل کردند.(2)آيا وقتى قاتلان عثمان و مدافعان آنها به اين کثرت باشند امام مى تواند همه يا يکى از آنها را تسليم معاويه کند به فرض که معاويه ولى دم عثمان باشد و خونخواهى در دست او قرار گيرد.از آنجا که معاويه در پايان نامه اش امام را تهديد به جنگ کرده بود، براى اينکه اين تهديد بى پاسخ نماند امام(عليه السلام) نيز در پايان نامه خود او را با جمله هاى کوبنده اى که آميخته با انواع فصاحت و بلاغت است تهديد مى کند و مى فرمايد: «به جانم سوگند اگر دست از گمراهى و نفاق افکنى بر ندارى، به زودى کسانى را که تو از قاتلان عثمان مى شمرى خواهى شناخت که در تعقيب تو بر مى آيند و به تو زحمت نمى دهند که براى دسترسى به آنان در صحرا و دريا و کوه و دشت به جستجوى آنها برخيزى; ولى بدان تعقيب آنها نسبت به تو چيزى است که يافتنش براى تو ناراحت کننده و ديدارى است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند»; (وَلَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّکَ(3) شِقَاقِکَ(4) لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيل يَطْلُبُونَکَ، لاَ يُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِي بَرّ وَلاَ بَحْر، لاَ جَبَل وَلاَ سَهْل، إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ، وَ زَوْرٌ(5) لاَ يَسُرُّکَ لُقْيَانُهُ(6)، وَالسَّلاَمُ لاَِهْلِهِ).امام(عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه خود به معاويه يادآور مى شود که قاتلان عثمان آنچنان که تو فکر مى کنى (به فرض که در لشکر من باشند) يکى دو تا نيستند بلکه گروه عظيمى هستند که به زودى به سراغ تو مى آيند. لازم نيست زحمت جستجوى آنها را بر خود هموار کنى. آرى در آينده نزديک تو را ملاقات خواهند کرد اما ملاقاتى ناخوشايند، آميخته با ضربات شمشير و نيزه و اين بهانه احمقانه را از دست تو خواهند گرفت.به راستى هم چنين شد و اگر ساده لوحى جمعى از فريب خوردگان توطئه عمرو عاص به هنگام بالا بردن قرآن ها بر سر نيزه ها نبود کار معاويه و حکومتش در شام يکسره شده بود.*****نکته: باز هم درباره قتل عثمان:گرچه درباره قتل عثمان و قاتلان او و عواملى که سبب شورش مسلمانان بر ضد او شد بارها در اين کتاب بحث کرده ايم، باز هم لازم است به نکته ديگرى به صورت فشرده اشاره کنيم.در ميان ياران على(عليه السلام) از ميان کسانى که پيغمبرشهادت به بهشتى بودنشان داده بود، افرادى بودند که عقيده داشتند عثمان به دليل بدعت هايش مستحق قتل است.نصر بن مزاحم در کتاب خود (صفين) نقل مى کند: عمار در يکى از روزهاى جنگ صفين در ميان دوستان خود ايستاد و گفت: اى بندگان خدا با من بياييد تا نزد مردمى برويم که از شخص ستمکارى خونخواهى مى کنند و جمعى از نيکان مخالف ظلم و ستم و آمرين به نيکى و احسان او را کشته اند. اين مردم اگر دنيايشان آباد باشد باکى ندارند، هر چند دين اسلام را در حال نابودى ببينند اگر به ما بگويند چرا عثمان را کشتيد خواهيم گفت: به دليل بدعت هايى بود که ايجاد کرد، هر چند آنها خواهند گفت: هيچ بدعتى ايجاد نکرده است. البتّه آنها حق دارند منکر شوند، زيرا عثمان بيت المال را در اختيار آنها گذاشته بود، مى خوردند و مى چريدند و اگر کوه ها بر سرشان فرود مى آمد باکى نداشتند.(7)هنگامى که مرد بزرگوارى مانند عمار که به يقين از بهشتيان بود، اقرار به شرکت در قتل عثمان مى کند و دليل آن را بدعت هاى خطرناک او مى داند، روشن است که امام اجازه نمى دهد اين گونه افراد از مهاجران و انصار و تابعان به دست معاويه داده شود تا آنها را به قتل برساند.ريشه هاى قيام مسلمانان عليه عثمان را در پنج امر مى توان جستجو کرد:1. تعطيل شدن حدود و موازين الهى در دوران خليفه سوم.2. تقسيم بيت المال در ميان بنى اميّه.3. مسلط ساختن بنى اميّه بر مراکز حساس اسلامى.4. ضرب و جرح ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچون عبدالله بن مسعود و عمار ياسر.5. تبعيد شخصيت هايى مانند ابوذر، مالک اشتر، صعصعة بن صوحان و برادرش و عمرو بن حِمَق خُزاعى.موج مخالفت با عثمان و اعتراض بر او چندان شديد و گسترده بود که حتى افرادى همچون عبدالرحمن بن عوف که پيروزى عثمان در شوراى شش نفره عمر، مرهون ابتکار و خدعه او بود، عليه وى به اعتراض برخاستند. عبدالرحمن به همين جهت تا پايان عمرش با خليفه سخن نگفت و حتى وقتى عثمان در دوران بيمارى او براى عيادتش آمده بود از خليفه روى برگردانيد و حاضر به سخن گفتن با وى نشد.(8)در اين ميان عايشه همسر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بيش از ديگران اعمال عثمان را تخطئه مى کرد و حتى پس از ضرب عمار ياسر که به دستور عثمان صورت گرفت، عايشه جامه و کفش پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بيرون آورد و گفت: مردم! هنوز لباس و کفش پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرسوده نشده است اما شما سنّت او را فراموش کرده ايد.اين جمله عايشه معروف است که در مورد عثمان مى گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلاً; اين پير کفتار را بکشيد که خدا او را بکشد».(9)همچنين از زمره مخالفان عثمان بايد از طلحه و زبير نام برد که بيش از همه از او انتقاد مى کردند و جاى بسى شگفتى است که بعدها آن دو به همراهى عايشه براى خونخواهى عثمان، بر ضد خليفه بر حق رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يعنى اميرالمؤمنين(عليه السلام) که خود با او بيعت کرده بودند، جنگ جمل را به راه انداختند.به هر حال تعداد کسانى که با گفتار خود بر ضد عثمان شوريدند و مقدمات قتل او را فراهم ساختند بيش از آن است که در اينجا نام برده شوند.عوامل پنج گانه بالا سبب شد که از مراکز اسلامى مهم آن روز; مانند کوفه، بصره و مصر افراد زيادى از مردم به عنوان آمر به معروف و ناهى از منکر رهسپار مدينه شوند و با ديگر همفکران خود چاره اى براى توبه و بازگشت خليفه به اسلام واقعى يا کناره گيرى او از خلافت بينديشند. آنان خانه خليفه را محاصره کرده و ضمن نامه اى خواستار توبه او شدند.عثمان که از عمق اعتراض آگاه نبود کوشيد تا با واسطه قرار دادن افراد بدنامى همچون مغيرة بن شعبه و عمرو عاص غائله را پايان دهد; ولى مردم آنها را نپذيرفته و بر ضد آنان شعار دادند. پس از اين بود که عثمان چند بار دست به دامان امير المؤمنين(عليه السلام) شد و حضرت نيز هر بار با تدابير حکيمانه خويش اوضاع را آرام مى کرد; ولى متأسفانه عثمان که فاقد اراده قوى بود و به شدت تحت تأثير اشخاص فاسدى همچون مروان بن حکم قرار گرفته بود و در هر کارى با آنان مشورت مى کرد، عملاً به تلاش هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) وقعى ننهاد.در نهايت بار ديگر معترضان خانه خليفه را محاصره کردند و اين بار از ورود آب به آنجا به شدت جلوگيرى نمودند. در اين ميان اميرمؤمنان(عليه السلام) به درخواست خليفه و با کمک بنى هاشم مشک پر از آب روانه خانه عثمان کرد و در اين جريان برخى از بنى هاشم به دليل درگيرى با محاصره کنندگان مجروح شدند.عثمان در ايام محاصره نامه اى براى معاويه نوشت و از او درخواست کمک کرد; ولى معاويه به نامه عثمان ترتيب اثر نداد و گفت که با ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مخالفت نمى کند.هدف محاصره کنندگان خانه خليفه قتل او نبود، بلکه مى خواستند با جلوگيرى از ورود آذوقه به آنجا، عثمان و دستياران او را تسليم خواسته هاى خويش کنند ولى سوء تدبير مروان بن حکم که يک نفر از شورشيان را کشت، سبب شد که هجوم به داخل خانه آغاز گردد.شدت هجوم به گونه اى بود که بنى اميّه که محافظان جان خليفه و کارگزاران خلافت بودند، پا به فرار نهادند و ام حبيبه همسر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و دختر ابوسفيان (که خود از بنى اميّه بود) آنان را در خانه خود مخفى کرد. سه نفر از طرفداران خليفه که فرصت فرار نيافته بودند در درگيرى با مهاجران کشته شدند و سرانجام عثمان نيز به دست آنان به قتل رسيد. در اين ميان اشخاصى همچون محمد بن ابى بکر و کنانة بن بُشر تحبيبى و سودان بن حمران مرادى و عمرو بن حِمَق خُزاعى و عمير بن صابى نقش مهم ترى داشتند.(10)*****پی نوشت:1 . «يسعنى» از ريشه «وُسع» به معناى امکان پذير بودن و در توان بودن است.2 . ترجمه شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 4، ص 628، ذيل نامه فوق. شبيه همين روايت را با مختصر تفاوتى ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح، ج 3، ص 61 نقل کرده است و مشابه آن را در بالا از ابومسلم خولانى نقل کرديم.3 . «غىّ» و «غواية» به معناى گمراهى و گمراه شدن و بيراهه رفتن است.4 . «شقاق» به معناى تفرقه و نفاق و ناسازگارى است و در اصل به معناى شکاف و جدايى ميان دو چيز است.5 . «زَور» گاه معناى مصدرى دارد; يعنى ديدار کردن و ملاقات نمودن و گاه به معناى زائر است و در جمله بالا مناسب همان معناى مصدرى است.6 . «لقيان» و «لقاء» مصدر است به معناى ملاقات نمودن.7 . صفين، ص 319.8 . انساب الاشراف بلاذرى، ج 5، ص 57 ; تاريخ طبرى، ج 5، ص 113; العقد الفريد، ج 2، ص 258 و 261 و 272.9 . النهاية ابن اثير الجزرى، ج 5، ص 80 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 77 و ج 6، ص 215.10 . تاريخ طبرى، ج 5، ص 118 به بعد و کامل ابن اثير، ج 3، ص 70 به بعد. براى تحقيق بيشتر مراجعه شود به کتاب فروغ ولايت از استاد جعفر سبحانى، ص 327-335 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 129 تا 158، ذيل خطبه 30. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از آن كه معاويه در نامه خود، درخواست كرد كه امام (ع) قاتلان عثمان را به وى تحويل دهد، حضرت در اين نامه جواب مى دهد كه مفادش آن است: كه در امر آنان انديشيده و مصلحت را چنان ديده است كه نمى تواند آنان را به معاويه و نه به غير او تسليم كند و اين مطلب چند دليل داشته است كه اكنون به ذكر آنها مى پردازيم:1-  تسليم حق به صاحب حق، در موقعى كه ميان طرفين نزاع و درگيرى است، در صورتى مصلحت خواهد بود كه مدّعا عليه مشخص شود، و معلوم شود كه حق بر ضرر اوست، و اين امر هنگامى ثابت مى شود كه طرفين دعوا به سوى حاكم و قاضى مراجعه كنند و مدّعى شاهد اقامه كند يا شخص منكر به ضرر خود اعتراف كند، و معلوم است كه معاويه و طرف دعوايش اين كار را نكرده بودند، و به اين علت است كه در جاى ديگر مى فرمايد: اى معاويه تو، از من كشندگان عثمان را طلب مى كنى، اكنون به تو مى گويم به مردم مراجعه كن و آنان را به حكميت نزد من بياور، تا حق را براى تو و آنها ثابت كنم.2-  آنان كه در قتل عثمان شركت داشتند و يا به آن رضايت داشتند بسيار زياد و مركب از مهاجران و انصار بودند، چنان كه روايت شده است: ابو هريره و ابو درداء نزد معاويه آمدند و گفتند: چرا با على مى جنگى، و حال آن كه او به دليل فضيلت و سابقه اى كه در دين دارد به امر حكومت از تو سزاوارتر است، معاويه در پاسخ گفت: من ادعا ندارم كه از وى افضلم، بلكه براى آن مى جنگم كه قاتلان عثمان را به من تسليم كند، پس آن دو نفر از نزد او، خارج شدند، و به خدمت امير المؤمنين (ع) آمدند و عرض كردند: معاويه معتقد است كه كشندگان عثمان نزد تو، و در ميان لشكريان تو مى باشند، بنا بر اين آنها را به وى تحويل بده و از آن به بعد اگر با تو جنگ كرد، مى دانيم كه او بر تو ستمكار مى باشد، حضرت فرمود: من كه روز قتل عثمان حاضر نبودم تا آنان را بشناسم، شما اگر مى دانيد بگوييد، اين دو شخص گفتند: به ما چنين رسيده است كه محمد بن ابى بكر، عمّار، مالك اشتر، عدى بن حاتم، عمرو بن حمق و فلان و... از جمله كسانى بودند كه بر او داخل شدند. امام فرمود: پس دنبال آنان برويد و دستگيرشان سازيد، اين دو نفر نزد آن گروه رفتند، و اظهار داشتند كه شما از كشندگان عثمان هستيد، و امير المؤمنين دستور دستگيرى شما را داده است، فرياد همه بلند شد و بيش از ده هزار نفر از ميان لشكريان على (ع) بلند شدند، در حالى كه شمشيرها در دست داشتند، مى گفتند: همه ما او را كشته ايم، ابو هريره و ابو درداء از اين امر مبهوت و حيران شدند، و نزد معاويه برگشتند، در حالى كه مى گفتند: اين كار هرگز سرانجام و پايانى نخواهد داشت، و داستان را برايش نقل كردند، حال موقعى كه قاتلان و پشتيبانان آنها به اين افزونى باشند، چگونه امام (ع) مى تواند همه يا يكى از آنها را تسليم معاويه كند.3-  در ميان اصحاب آن حضرت كه گواهى به استحقاقشان به بهشت داده شده، برخى اشخاص بودند كه عقيده داشتند: عثمان به دليل بدعتهايش مستحق قتل بوده است چنان كه نضر بن مزاحم نقل كرده است كه عمار در يكى از روزهاى جنگ صفين در ميان دوستان خود ايستاد و گفت: بندگان خدا با من بياييد برويم نزد مردمى كه از شخص ستمكارى خونخواهى مى كنند كه عده اى از نيكوكاران مخالف ظلم و ستم و امر كنندگان به نيكى و احسان، او را به قتل رسانده اند، اين مردم، كه اگر دنياشان معمور باشد هيچ باكى ندارند اگر چه دين اسلام را در حال نابودى ببينند، اگر به ما بگويند: چرا عثمان را كشتيد، خواهيم گفت به دليل بدعتهايى كه ايجاد كرد، اگر چه آنها خواهند گفت كه هيچ بدعتى ايجاد نكرده است. البته آنها حق دارند منكر شوند، زيرا عثمان دنيا را در اختيار آنان گذاشته بود مى خوردند و مى چريدند كه اگر كوهها بر سرشان فرود مى آمد باكى نداشتند، خوب، هنگامى كه اين مرد بزرگوار اقرار به شركت در قتل عثمان مى كند و دليل بر اين كار، بدعتهاى او را مى آورد، خيلى روشن است كه امام (ع) در اين امر فكر كرده و ديده است كه جايز نيست اين گروه با عظمت از مهاجرين و انصار و تابعان، كشته شوند در مقابل كشتن يك فردى كه بدعتهاى زيادى به وجود آورد كه همه مسلمانان او را در اين كارها سرزنش و نكوهش مى كردند، و بارها او را از اين اعمال زشت بازداشتند، و گوش نداد، پس اين امور باعث كشتن او شد، و حضرت نمى توانست اين گروه را به كسى تسليم كند كه از عثمان خونخواهى مى كند زيرا اين امر ضعف دين و از بين رفتن آن را در پى داشت.در آخر، سوگند ياد مى كند و معاويه را تهديد مى كند كه اگر دست از اين گمراهيش برندارد و از راههاى باطل به سوى جادّه مستقيم حقيقت نيايد همان مردمى كه او در طلب آنهاست به جستجوى او و مجازات كردنش برخواهند خاست.«كلمه يطلبونك»،در سخن امام (ع) محلا منصوب است و مفعول دوم فعل تعرف به معناى تعلم مى باشد، و دنباله سخنان آن حضرت، تهديد را كامل مى كند، كلمه زور به معناى ديدار كردن، مصدر است و ازين رو ضمير آن را در كلمه لقيانه مفرد آورده است، و نيز احتمال مى رود كه جمع زائر باشد يعنى ديدار كنندگان و مفرد آوردن ضمير به دليل مفرد بودن ظاهر لفظ مى باشد. توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 334 و أمّا ما سألت من دفع قتلة عثمان إليك، فإنّي نظرت في هذا الأمر فلم أره يسعني دفعهم إليك و لا إلى غيرك، و لعمري لئن لم تنزع عن غيّك و شقاقك، لتعرفنّهم عن قليل يطلبونك، لا يكلّفونك طلبهم في برّ و لا بحر، و لا جبل و لا سهل، إلّا أنّه طلب يسوءك وجدانه، و زور لا يسرّك لقيانه، و السّلام لأهله (56429- 56200).اللغه:(لعمري) العمر بالفتح: الحياة و الدّين، قال في أقرب الموارد: و منه لعمري في القسم أي لديني. (لم تنزع عن غيّك) النزع عن الشيء: الكفّ عنه. (الغيّ): الضلال  (الشقاق) الخلاف. التكليف: الأمر بما يشقّ عليك من الكلفة بمعنى المشقّة. (زور) بالفتح جاء مصدرا و غير مصدر و على الثاني يستوي فيه المفرد و المثّنى و الجمع و المذكّر و المؤنّث. يقال: رجل زور و قوم زور و نساء زور. قال الجوهريّ الزّور، الزائرون يقال: رجل زائر و قوم زور و زوار مثل سافر و سفر و سفار، و نسوة زور أيضا. زاره زورا من باب قال: أتاه بقصد الالتقاء به.قال زياد بن حمل كما في كتاب الحماسة لأبي تمام الطائي (الحماسة 577) أو زياد بن منقذ كما قاله الجوهريّ في مادّة قزم من الصحاح:زارت رويقة شعثا بعد ما هجعوا         لدى نواحل في أرساغها الخدم        و قمت للزّور مرتاعا و أرّقني          فقلت أهي سرت أم عادني حلم     و الأصل في ذلك زرت فلانا أى تلقّيته بزوري أو قصدت زوره نحو و جهته و الزّور أعلى الصدر. (لقيان) بضمّ اللّام و كسرها مصدر من لقيت فلانا من باب علم أي صادقته و رأيته.الاعراب:و العمر بالفتح و الضمّ و إن كانا مصدرين بمعنى إلّا أنّ المفتوح منهما يستعمل في القسم، فاذا أدخلت عليه اللام رفعته بالابتداء و اللّام لتوكيد الابتداء و الخبر محذوف و التقدير لعمري قسمي أو ما أقسم به، فان لم تأت باللام نصبته نصب المصادر و فتحة الفاء في  «لتعرفنّهم» ليست علامة النصب، بل هي لمكان النون المشدّدة المؤكّدة، لأنّ آخر الفعل المخاطب المذكّر إذا كان مؤكّدا بنوني التأكيد يفتح لئلّا يلتبس بالجمع المذكّر و المفرد المؤنّث إذا كانا مؤكّدين بهما.و اختلف في هذه الفتحة فقال ابن السّراج و المبرّد و الفارسي: بناء للتركيب و قال سيبويه و السيرافي و الزّجاج: عارضة للساكنين و هما آخر الفعل و النون الأولى، و محلّ يطلبونك النصب مفعولا ثانيا لتعرفنّهم بمعنى لتعلمنّهم. «طلبهم» منصوب، أي لا يكلّفونك في طلبك إيّاهم في برّ و لا بحر- إلخ. «لقيانه» الضمير فيه راجع إلى الزور فان كان الزور مصدرا كما هو الظاهر من سياق الكلام حيث جعل قبال الطلب فالأمر ظاهر، و إن كان اسم جمع بمعنى الزائرين فإفراد الضمير باعتبار إفراد لفظ الزور، و هذا لا يخلو من تكلّف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 3 المعنى:قوله عليه السّلام: «و أمّا ما سألت من دفع قتلة عثمان إليك- إلى قوله: و لا إلى غيرك» هذا الفصل جواب عن قوله معاوية له عليه السّلام: فان كنت صادقا فأمكنّا من قتلته نقتلهم به.و قد دريت من مباحثنا السالفة أنّ معاوية لم يجد شيئا يستغوي به النّاس و يستميل به أهواءهم إلّا أن قال لهم: قتل إمامكم مظلوما فهلمّوا نطلب بدمه فاستجاب له جفاة طعام، عبيد قزام، جمعوا من كل أوب، و تلقطوا من كلّ شوب.و أنّ عمّار بن ياسر قال في بعض أيّام صفين- كما رواه أبو جعفر الطبريّ في التاريخ و نقلناه في ص 286 ج 15-: أيّها الناس اقصدوا بنا نحو هؤلاء الّذين يبغون دم ابن عفّان، و يزعمون أنّه قتل مظلوما، و اللّه ما طلبتم بدمه و لكنّ القوم ذاقوا الدّنيا فاستحبّوها و استمرءوها، و علموا أنّ الحقّ إذا لزمهم حال بينهم و بين ما يتمرّغون فيه من دنياهم، و لم يكن للقوم سابقة في الاسلام يستحقّون.طاعة الناس و الولاية عليهم، فخذعوا أتباعهم أن قالوا: إمامنا قتل مظلوما، ليكونوا بذلك جبابرة ملوكا، و تلك مكيدة بلغوا بها ما ترون، و لو لا هي ما تبعهم من الناس رجلان؛ إلخ.و أنّ معاوية لم يكن وليّ دم عثمان حتّى يطلبه، بل كان ولده أولياء دمه و أشار أمير المؤمنين عليه السّلام إليه تلويحا: فلم أره يسعني دفعهم إليك و لا إلى غيرك.و أنّ معاوية لم يكن له ولاية شرعيّة على المسلمين، ثمّ لم يرافع إليه أحد في دم ابن عفّان شيئا، و ما ترافع إليه الخصمان فيه فأنّى له أن يطلب قتلة عثمان؟و أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لم يكن شريكا في دمه، بل كان في عزلة عن قتله و لم يحضر قتل عثمان يوم قتل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 4 و نصّ أبو جعفر الطبريّ في التاريخ أنّه لما حصر عثمان كان عليّ عليه السّلام بخيبر فلو رأى معاوية أنّه عليه السّلام كان من قاتليه فهو خطأ، و علمت أنّ إسناد قتله إليه اختلاق بل في مروج الذهب للمسعودي أنه لمّا بلغ عليّا عليه السّلام أنّهم يريدون قتله بعث بابنيه الحسن و الحسين و مواليه بالسلاح إلى بابه لنصرته حتّى أنّ القوم لما اشتبكوا جرح الحسن و شجّ قنبر.و كذا قال المسعوديّ: لمّا حصر الناس عثمان في داره منعوه الماء فأشرف على الناس و قال: ألا أحد يسقينا؟ فبلغ عليّا عليه السّلام طلبه للماء فبعث إليه بثلاث قرب ماء- إلخ، فراجع إلى (ص 330 ج 16).و لو رآه وليّ المسلمين، و حاكم الشرع المبين طلب عنده حقّا من غيره فقد كان واجبا عليه أن يرافع الدّعوى إليه عليه السّلام مع الشروط المعتبرة في الترافع و ما فعل معاوية ذلك.على أنّما قتله خلق كثير حتّى شهد قتله ثمانمائة من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله يرون أنّ عثمان كان يستحقّ القتلى بأحداثه ففي كتاب صفين لنصر بن مزاحم المنقري (ص 176 الطبع الناصري) مذكور أنّما جرى بين عمّار بن ياسر رضوان اللّه عليه و عمرو بن العاصي كلام طويل في بعض أيّام صفين- إلى أن قال عمرو لعمّار: فعلى م تقاتلنا؟ أو لسنا نعبد إلها واحدا، و نصلّي قبلتكم، و ندعو دعوتكم، و نقرأ كتابكم، و نؤمن برسولكم؟قال عمّار: الحمد للّه الّذي أخرجها من فيك إنّها لي و لأصحابي القبلة و الدّين و عبادة الرحمن و النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و الكتاب من دونك و دون أصحابك؛ الحمد للّه الّذي قررّك لنا بذلك دونك و دون أصحابك، و جعلك ضالّا مضلّا لا تعلم هاد أنت أم ضالّ، و جعلك أعمى و ساء خبرك على ما قاتلتك عليه أنت و أصحابك، أمرني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله أن اقاتل الناكثين و قد فعلت، و أمرني أن اقاتل القاسطين فأينم هم و أمّا المارقين فما أدري ادركهم أم لا؟ «1» أيّها الأبتر أ لست تعلم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله______________________________ (1) لم يدركهم لانه رضوان اللّه عليه قتل في صفين قتله الفئة الباغية معاوية و أتباعه و قدمنا ترجمة عمار فراجع الى ج 16 من ص 273 الى 299. منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 5 قال لعليّ عليه السّلام: من كنت مولاه فعليّ مولاه اللّهمّ و ال من والاه و عاد من عاداه و أنا مولى اللّه و رسوله و عليّ بعده و ليس لك مولى.قال عمرو: لم تشتمني يا أبا اليقظان و لست أشتمك؟قال عمّار: و بم تشتمني أ تستطيع أن تقول إنّي عصيت اللّه و رسوله يوما قطّ؟.قال له عمرو: إنّ فيك لمسبات سوى ذلك.فقال عمّار: إنّ الكريم من أكرمه اللّه: كنت وضيعا فرفعني اللّه، و مملوكا فأعتقني اللّه، و ضعيفا فقوّاني اللّه، و فقيرا فأغناني اللّه.و قال له عمرو: فما ترى في قتل عثمان؟ قال: فتح لكم باب كلّ سوء قال عمرو: فعليّ قتله، قال عمّار: بل اللّه ربّ علىّ قتله و عليّ معه، قال عمرو:كنت فيمن قتله من هنا عند ابن عقبة، قال: كنت مع من قتله و أنا اليوم اقاتل معهم، قال عمرو: فلم قتلتموه؟ قال عمّار: أراد أن يغيّر ديننا فقتلناه، فقال عمرو:ألا تسمعون قد اعترف بقتل عثمان؟ قال عمّار: و قد قالها فرعون قبلك لقومه: ألا تسمعون.و بالجملة إذا كان قتلة عثمان هذا الجمع العظيم و كان فيهم كبار الصحابة من الأنصار و المهاجرين و مثل عمّار بن ياسر على جلالة شأنه و علوّ مقامه و ثباته في الدّين اعترف بالمشاركة في قتله فكيف يسع أمير المؤمنين عليه السّلام دفعهم إلى معاوية أو إلى غيره أوّلا، و مع فرض تمكّنه من ذلك كيف يسوّغه الشرع قتل جمع عظيم من الأنصار و المهاجرين و كبار التابعين برجل أحدث أحداثا نقمها الناس منه و طعنوا عليه و قتلوه بها ثانيا.و لعلّ قوله عليه السّلام: «و أمّا ما ذكرت من أمر عثمان فإنّي نظرت في هذا الأمر و ضربت أنفه و عينيه فلم أر دفعهم إليك و لا إلى غيرك» يشير إلى الوجه الأخير خاصّة. و روى أنّ أبا هريرة و أبا الدرداء أتيا معاوية فقالا له: على م تقاتل عليّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 6 و هو أحقّ بالأمر منك لفضله و سابقته؟فقال: لست اقاتله لأنّي أفضل منه و لكن ليدفع إليّ قتلة عثمان، فخرجا من عنده و أتيا عليّا عليه السّلام فقالا له: إنّ معاوية يزعم أنّ قتلة عثمان عندك و في عسرك فادفعهم إليه فإن قاتلك بعدها علمنا أنّه ظالم لك.فقال عليّ عليه السّلام: إنّي لم أحضر قتل عثمان يوم قتل و لكن هل تعرفان من قتله؟.فقالا: بلغنا أنّ محمّد بن أبي بكر و عمّارا و الأشتر و عديّ بن حاتم و عمرو بن الحمق و فلانا ممّن دخل عليه.فقال عليّ عليه السّلام: فامضيا إليهم فخذوهم، فأقبلا إلى هؤلاء النفر و قالا لهم:أنتم من قتل عثمان و قد أمر أمير المؤمنين بأخذكم قال: فوقعت الصيحة في العسكر بهذا الخبر فوثب من عسكر عليّ أكثر من عشرة آلاف رجل في أيديهم السيوف و هم يقولون: كلّنا قتله، فبهت أبو هريرة و أبو الدّرداء ثمّ رجعا إلى معاوية و هما يقولان: لا يتمّ هذا الأمر أبدا فأخبراه بالخبر.و قد مرّ قريب من هذه الرواية عن كتاب صفين لنصر بن مزاحم في صدر هذا الشرح قول عليّ عليه السّلام لأبي مسلم الخولاني: اغد عليّ غدا فخذ جواب كتابك- إلى قول نصر: فلبست الشيعة أسلحتها ثمّ غدوا فملأوا المسجد و أخذوا ينادون: كلّنا قتل ابن عفّان.و في رواية اخرى: لما سئل عليّ عليه السّلام تسليمهم قال و هو على المنبر: ليقم قتلة عثمان، فقام أكثر من عشرة آلاف رجل من المهاجرين و الأنصار و غيرهم.فكيف يمكن تسليم أكثر من عشرة آلاف رجل جلّهم من حماة الدّين و قواعده إلى من يطلب بدم رجل واحد قتلوه بأحداثه الّتي نقموها منه؟.قوله عليه السّلام: «و لعمري لئن لم تنزع عن غيّك- إلى قوله: و زور لا يسرك لقيانه» هذا الفصل جواب عن قول معاوية حيث قال في كتابه مخاطبا له عليه السّلام: «و الّذي لا إله إلّا هو لنطلبنّ قتلة عثمان في الجبال و الرمال و البرّ و البحر حتّى يقتلهم اللّه أو لتلحقن أرواحنا باللّه». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 7 و لمّا كان معاوية شمخ بأنفه و تجاوز عن حدّه و جعل اللّه تعالى عرضة في يمينه و هدّد الأمير و شيعته بقوله الشنيع أجابة الأمير عليه السّلام و أخبره عن عاقبته السؤى بقوله ذلك: أي لعمري قسمي لئن لم تنته و لم تكفّ عن ضلالك و خلافك لتعلمنّ أنّ هؤلاء المسلمين الّذين يجاهدون في سبيل اللّه يطلبونك بعد زمان قليل، و لا يشقون عليك أن تطلبهم في البرّ و البحر و الجبال و الرمال، يعني لا حاجة إلى أن تكلّف نفسك في طلبهم، بل أنّهم يطلبونك، فلا يخفى لطف كلامه و عذوبته في تهديده عليه السّلام معاوية قبال كلامه في تهديده أمير المؤمنين عليه السّلام.ثمّ هدّده بعاقبة هذا الطلب بقوله: أنّ هذا الطلب يسوءك وجدانه، و زور لا يسرّك لقيانه، و الظاهر أن قوله عليه السّلام: عن قليل يطلبونك، إشارة إلى ما سيوقع في وقعة صفين، و سيأتي نحو قوله هذا كلامه عليه السّلام في آخر الكتاب الثامن و العشرين الّذي كتبه إلى معاوية أيضا جوابا: فسيطلبك من تطلب، و يقرب منك ما تستبعد- إلخ.قوله عليه السّلام: «و قد كان أبوك أتاني حين ولّى النّاس أبا بكر، إلخ» قال اليعقوبي في التاريخ (ص 105 ج 2 طبع النجف) و كان فيمن تخلّف عن بيعة أبي بكر أبو سفيان بن حرب و قال: أرضيتم يا بني عبد مناف أن يلي هذا الأمر عليكم غيركم و قال لعليّ بن أبي طالب: امدد يدك ابايعك و على معه قصى فقال:بني هاشم لا تطمعوا الناس فيكم          و لا سيّما تيم بن مرّة أو عدي        فما الأمر إلّا فيكم و إليكم          و ليس لها إلّا أبو حسن عليّ        ابا حسن فاشدد بها كفّ حازم          فاتك بالأمر الذي يرتجى ملى        و إنّ امرأ يرمى قصيّا وراءه          عزيزا الحمى و النّاس من غالب قصي     و قال المفيد في الجمل (ص 42 طبع النجف): في الفصل المترجم بقوله:انكار جماعة بيعة أبي بكر، بعد عدّ عدّة من المنكرين بيعته: و قال أبو سفيان بن حرب بن صخر بأعلى صوته: يا بني هاشم أرضيتم أن يلي عليكم بنو تيم بن مرّة حاكما على العرب و متى طمعت أن تتقدّم بني هاشم في الأمر، انهضوا لدفع هؤلاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 8 القوم عمّا تمالوا إليه ظلما لكم، أما و اللّه لأن شئتم لأملأنّها عليكم خيلا و رجالا ثمّ قال: بني هاشم، الأبيات.و قال في الإرشاد (ص 90 طبع طهران 1377): و قد كان جاء أبو سفيان (يعنى بعد ما بدر الطّلقاء بالعقد للرجل) إلى باب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و عليّ و العباس متوفّران على النظر في أمره فنادى: بني هاشم لا تطمعوا، الأبيات؛ ثمّ نادى بأعلى صوته: يا بني هاشم يا بني عبد مناف أرضيتم أن يلي عليكم أبو فصيل الرّذل ابن الرّذل أما و اللّه لو شئتم لأملأنّها عليهم خيلا و رجلا.فناداه أمير المؤمنين عليه السّلام: ارجع يا أبا سفيان فواللّه ما تريد بما تقول و ما زلت تكيد الإسلام و أهله و نحن مشاغيل برسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و على كلّ امرى ء ما اكتسب و هو وليّ ما احتقب. فانصرف أبو سفيان إلى المسجد فوجد بني امية مجتمعين فحرّضهم على الأمر و لم ينهضوا له. و كانت فتنة عمّت، و بليّة شملت، و أسباب سوء اتّفقت، تمكّن بها الشيطان، و تعاون فيها أهل الإفك و العدوان، فتخاذل في انكارها أهل الايمان و كان ذلك تأويل قول اللّه عزّ و جلّ، «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً».خاتمة يذكر فيها مسئلة فقهية:و هي أنه قد تقدّم في شرح هذا الكتاب (ص 383 ج 17) أنّ أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله في يوم احد كانوا يدفنون الاثنين و الثلاثة من القتلى في قبر واحد. و كذلك قد تظافرت الاثار في أنّ ابن سعد لعنة اللّه عليه لما رحل من كربلاء خرج قوم من بني أسد كانوا نزولا بالغاضرية إلى سيّد الشهداء أبي عبد اللّه الحسين و أصحابه روحي لهم الفداء فصلّوا عليهم و دفنوا الحسين عليه السّلام حيث قبره الان و دفنوا ابنه عليّ بن الحسين عند رجله و حفروا للشهداء من أهل بيته و أصحابه الّذين صرعوا حوله مما يلي رجلي الحسين عليه السّلام و جمعوهم فدفنوهم جميعا معا و دفنوا العبّاس بن عليّ عليهما السّلام في موضعه الّذي قتل فيه على طريق الغاضريّة حيث قبره الان.ففيهما دلالة على جواز دفن ميّتين أو أكثر في قبر واحد، أمّا الأوّل فلأنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 9 كان في حضرة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله بل كان باذنه حيث قال صلّى اللّه عليه و اله: انظروا أكثر هؤلاء جمعا للقرآن فاجعلوه أمام أصحابه في القبر. و قال في الخبر الاخر: المروي عنه صلّى اللّه عليه و اله كما في مدارك الأحكام في شرح شرايع الاسلام: انه قال للأنصار يوم احد:احفروا و أوسعوا و عمقوا و اجعلوا الاثنين و الثلاثة في القبر الواحد.و أمّا الثاني فلأنّ بني أسد كانوا مسلمين بل لعلّهم كانوا مؤمنين فلو لا علمهم بجواز ذلك من الشرع لما فعلوه في المقام، على أنّه لم ينكر عليهم أحد.و الجواز لا خلاف فيه و إنّما الكلام في أنّ جواز ذلك فيما يقتضيه الضرورة كما هي ظاهر المقامين سيما الثاني، أو أنّ العمل جائز مطلقا، ثمّ لو لا الضرورة أ كان مكروها أو محرّما. و هل يفصّل في المقام بين ما كان الميتان رجلين أو امرأتين و بين ما كانا رجلا و امرأة، و على الثاني بين ما كانا أجنبيّين و غير أجنبيّين و على التقادير كلّها هل يجوز دفن أكثر من واحد في قبر ابتداء أو مطلقا.فالمنقول عن الشيخ قدّس سرّه في المبسوط: الأولى أن يفرد لكلّ واحد منهم قبر لما روي عنهم عليهم السّلام أنّه لا يدفن في قبر واحد اثنان. و قال فيه: فان دعت الضرورة إلى ذلك جاز أن يجمع اثنان و ثلاثة في قبر واحد كما فعل النبيّ صلّى اللّه عليه و اله يوم احد. قال: فإذا اجتمع هؤلاء جعل الرجل ممّا يلي القبلة و الصّبيان بعدهم ثمّ الخناثي ثمّ النساء، انتهى.و في التهذيب: محمّد بن الحسن الصّفّار قال: كتبت إلى أبي محمّد عليه السّلام أ يجوز أن يجعل (نجعل- معا) الميّتين على جنازة واحدة و يصلّى عليهما؟ فوقّع عليه السّلام: لا يحمل الرجل مع المرأة على سرير واحد.و رواه في الوسائل هكذا: قال: كتبت إلى أبي محمّد عليه السّلام أ يجوز أن يجعل الميّتين على جنازة واحدة في موضع الحاجة و قلّة الناس و إن كان الميّتان رجلا و امرأة يحملان على سرير واحد و يصلّى عليهما؟ فوقّع عليه السّلام: لا يحمل الرجل مع المرأة على سرير واحد.فيستفاد من الخبر أمران: أحدهما جواز حمل الميّتين الرجلين على جنازة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 10 و ثانيهما عدم جوازه إذا كان أحدهما رجلا و الاخر امرأة حتّى حال الضرورة.فيحكم على ذلك في دفنهما أيضا على طريق الأولويّة أعني الجواز في الصورة الاولى و عدمه في الثانية.و قد ذهب بعض العلماء إلى حرمة دفن رجل أجنبيّ و امرأة أجنبيّة في قبر واحد و لعلّه افتى به من ظاهر هذا الخبر و إن كان الخبر أعم شمولا فانّه نهى عن حمل الرّجل و المرأة الميّتين في سرير مطلقا.كما أنّ الشيخ قدّس سرّه حكم بجعل الرجل ممّا يلي القبلة- إلخ في الدفن من الروايات الواردة في الصلاة على الجنائز المتعدّدة المختلفة الجنس.و الأصل يقتضى عدم جواز دفن الميّتين في قبر حال الإختيار كما هو المنقول عن ابن سعيد في الجامع و المرسل المذكور في المبسوط ظاهر في عدم الجواز.اللّهمّ إلّا أن يقال إنّ ادّعاء الضرورة في واقعة احد غير ثابت فاذنه صلّى اللّه عليه و اله دليل على الجواز مطلقا من غير كراهة. لكن العلماء قد ذهبوا إلى القول بالكراهة في حال عدم الضرورة و بعدمها في الضرورة فمع الضرورة تزول الكراهة قطعا.هذا إذا دفنّا ابتداء و أمّا إذا استلزم دفن ميّت في قبر ميّت آخر بعد دفنه نبشه فحرام لتحريم النبش أوّلا، و لأنّ الأوّل قد ملكه بالحيازة لكن قد يناقش على الأوّل بأنّ الكلام في إباحة الدفن نفسه لا النبش و أحدهما غير الاخر، و على الثاني بعدم ثبوت حقّ الأوّل و في المسألة كلام بعد يطلب في الكتب الفقهيّة و الّذي حريّ أن يقال في المقام: إنّ دفن الميّتين في قبر واحد ابتداء مكروه إذا لم يقتض الضرورة و معها تزول الكراهة. و أمّا دفن ميّت في قبر آخر قبل أن يصير رميما فحرام. و إذا كان الميّتان رجلا و امرأة اجنبيّين فلا يترك الاحتياط في أن يفرد لكلّ واحد منهما قبر.الترجمة:أما آنچه در باره عثمان گفتى كه «قطع رحم كردم، و مردم را بر او شورانيدم» تو خود ديده اى كه عثمان در دين چه ها نمود، و با مردم چه ها كرد كه سرانجام كارهاى او سبب قتلش شده، و تو خود دانى كه من در قتل او شريك نبودم و از آن كناره گرفتم و عزلت اختيار كردم؛ مگر اين كه بخواهى افترا بمن زنى و بدروغ نسبت به جنايتم دهى پس هر چه خواهى بكن، و هر چه دلت خواست بگو.اى عجب از روزگار كه با من قرين شد كسى (يعنى معاويه و خلفاى گذشته) كه در راه دين بپايه من قدم برنداشت و سابقه اش در اسلام چون سابقه من نبود؛ سابقه اى كه كسى نتواند بمثل آن توسّل جويد و دعوى چنان سابقت نمايد مگر كسى ادعا كند آنچه را كه من نشناسمش، و گمان نكنم كه خداى آن را بشناسد (كنايه از اين كه جز آن چه گفته ام وجود ندارد و صرف ادعا است اگر كسى ادعا كند دروغ گفته است) و حمد خداى را بر هر حال.و أمّا آنچه در باره قاتلان عثمان گفتى و از من طلب كردى كه ايشان را تسليم تو كنم؛ من در اين امر نظر نمودم و نيك آن را زير و رو كردم نديدم كه تسليمشان بتو و بغير تو برايم گنجايش داشته و مقدور باشد.بجانم- يا بدينم- سوگند اگر از گمرهيت باز نايستى و از دعوى خلافت دست بر ندارى خواهى ديد كه كشندگان عثمان خودشان بطلب تو آيند و زحمتت نمى دهند كه در صحرا و دريا و كوه و دشت ايشان را طلب كنى؛ جز اين كه طلب كردنشان تو را طلبى است كه از آن خوشت نيايد و ديدارشان ديدارى است كه خوشنودت ننمايد (كنايه از اين كه چنان كار را بر تو سخت كنند كه دمار از روزگارت در آورند و زندگى در كام تو تلخ گردد).اى معاويه هنگامى كه مردم ابو بكر را والى قرار دادند پدرت بو سفيان نزد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 19 من آمد و بمن گفت: «تو بعد از محمّد بخلافت و امارت سزاوارى؛ برخيز و حقّ خود بستان و اگر كسى با تو مخالفت كند من كفالت و حمايتت نمايم، اكنون دست دراز كن تا با تو بيعت كنم» ولى من نپذيرفتم.و تو دانى كه اين سخن را پدرت بمن گفت و از من خواست؛ ولى من بودم كه قبول نكردم از بيم اين كه مبادا تفرقه ميان مسلمانان چون قريب العهد بكفر بودند رخ دهد. پس پدرت بحقّ من از تو آشناتر بود و تو اگر چون پدرت حقّ مرا شناسى راه راست را يافته اى و گرنه خداوند ما را كفايت كند و از تو بى نياز گرداند. درود بر آنكه سزاوار آنست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 306 و بدان اين سخنانى كه سيد رضى، كه خدايش رحمت كناد، آورده است- يعنى نامه شماره نهم- برگرفته از نامه اى است كه على (ع) در پاسخ نامه اى كه معاويه نوشته و همراه ابو مسلم خولانى فرستاده بود، نوشته است و سيره نويسان آن را در كتابهاى خود آورده اند. نصر بن مزاحم در كتاب صفين از عمر بن سعد از ابو ورقاء نقل مى كند كه مى گفته است: ابو مسلم خولانى همراه گروهى از قاريان- پارسايان- شام پيش از حركت أمير المؤمنين على (ع) به صفين پيش معاويه آمدند و به او گفتند به چه سبب و با چه انگيزه با على جنگ و ستيز مى كنى و حال آنكه ترا نه چنان مصاحبت و نه سابقه هجرت و نه سابقه ايمان و نه آن خويشاوندى نزديك است. معاويه گفت: من مدعى نيستم كه مرا در اسلام حق صحبتى و هجرتى و قربتى چون اوست، ولى شما خودتان به من خبر دهيد آيا نمى دانيد كه عثمان مظلوم كشته شده است گفتند: آرى، چنين است. معاويه گفت: بنابراين على قاتلان عثمان را به ما بسپرد تا آنان را در قبال خون عثمان بكشيم و ديگر جنگى ميان ما نخواهد بود. گفتند: براى او نامه اى بنويس تا يكى از ما آن را پيش او ببرد، او همراه ابو مسلم خولانى نامه زير را نوشت: از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب، سلام بر تو. من نزد تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم، و سپس، خداوند به علم خود محمد را برگزيد و او را امين بر وحى خود و رسول به سوى خلق خويش قرار داد و براى او از مسلمانان يارانى برگزيد كه خداوند با ايشان او را تأييد فرمود كه منزلت هر يك از ايشان در پيشگاه او به ميزان فضيلتهاى ايشان در اسلام بود. برترين اين ياران در اسلام و خيرخواه ترين ايشان براى خدا و رسولش همان خليفه پس از پيامبر بود و سپس خليفه او و سپس آن خليفه سوم مظلوم عثمان كه تو بر همه آنان رشك بردى و بر همه شان ستم ورزيدى و سركشى كردى. اين موضوع را از نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههاى دردمندانه و بلند تو و درنگ كردن تو از بيعت با آنان مى ديديم و مى فهميديم و سرانجام همچون شترى نر كه در بينى آن حلقه افكنده باشند با زور كشانده شدى و با اكراه بيعت كردى. وانگهى نسبت به هيچ يك از آنان بيشتر از پسر عمويت عثمان اين كار را نكردى و حال آنكه او به سبب خويشاوندى و دامادى بيش از آنان سزاوار بود كه با او چنين نمى كردى. پيوند خويشاوندى او را گسستى و نكوييهاى او را زشت شمردى و مردم را گاه آشكار و گاه نهان چنين كردى تا آنكه شتران و اسبهاى نژاده با سواران بر او حمله كردند، و در حرم رسول خدا (ص) بر او اسلحه كشيدند و عثمان كنار تو كشته شد و تو بانگ ناله و فرياد را از خانه او مى شنيدى و با هيچ گفتار و كردارى تهمت را از خود دور نكردى. و به راستى سوگند مى خورم كه اگر فقط يك اقدام در بازداشتن مردم از حمله به او مى كردى هيچ كس از مردمى كه اينجا و پيش ما هستند از تو برنمى گشتند و موجب مى شد كه همه كناره گيرى تو از عثمان و ستم ترا بر او از ميان ببرد. موضوع ديگرى كه از نظر ياران عثمان مورد اتهام هستى پناه دادن تو كشندگان عثمان راست كه آنان اينك ياران و ويژگان و دست و بازوى تو هستند. براى من گفته شده است كه تو خود را از خون عثمان برى مى دانى، اگر در اين موضوع راست مى گويى دست ما را بر كشندگان او باز بگذار تا آنان را به قصاص خون عثمان بكشيم. و در آن صورت ما براى بيعت با تو از همه مردم شتابان تر خواهيم بود، و گرنه براى تو و يارانت چيزى جز شمشير نخواهد بود. سوگند به خداوندى كه جز او خدايى نيست ما در كوهستانها و ريگزارها و در خشكى و دريا كشندگان عثمان را جستجو مى كنيم تا خداوند آنان را به دست ما بكشد يا جان ما به خدا بپيوندد. و السلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص307 نصر بن مزاحم مى گويد: هنگامى كه ابو مسلم خولانى اين نامه را به حضور على (ع) آورد، ايستاد و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب به على (ع) چنين گفت: اما بعد، تو به كارى قيام كردى و كارى را به عهده گرفتى كه به خدا سوگند دوست ندارم كه براى كس ديگرى غير از تو باشد به شرط آنكه از خويشتن انصاف دهى. عثمان در حالى كه مسلمان و محرم و مظلوم بود كشته شد. قاتلانش را به ما بسپار كه تو امير مايى و اگر كسى از مردم با تو مخالفت كرد دستهاى همه ما ياور تو و زبان همه ما گواه تو است و ترا حجت و عذر خواهد بود. على (ع) به او گفت: فردا بامداد براى گرفتن پاسخ نامه ات پيش من بيا. ابو مسلم رفت و فرداى آن روز براى گرفتن پاسخ آمد. او مردم را كه از موضوع نامه آگاه شده بودند ديد كه شيعيان سلاح پوشيده و مسجد را پر كرده بودند و فرياد مى كشيدند كه همه ما قاتل عثمانيم و اين سخن را تكرار مى كردند. به ابو مسلم اجازه داده شد و چون وارد شد على (ع) پاسخ نامه معاويه را به او سپرد. ابو مسلم گفت: گروهى را ديدم كه با وجود آنان ترا فرمانى نيست. على فرمود: موضوع چيست گفت: به اين قوم خبر رسيده است كه تو مى خواهى قاتلان عثمان را به ما تسليم كنى، سلاح پوشيده و جمع شده اند و فرياد مى كشند كه همگان كشندگان عثمان هستند. على فرمود: به خدا سوگند من براى يك چشم بر هم زدن هم تصميم نداشته ام كه آنان را به شما تسليم كنم. من همه جوانب اين كار را سنجيدم و براى خود شايسته نديدم كه ايشان را به تو يا ديگرى تسليم كنم. ابو مسلم نامه را گرفت و مى گفت: اينك پيكار و زد و خورد پسنديده آمد. پاسخ على (ع) به نامه معاويه چنين بود: بسم الله الرحمن الرحيم. از بنده خدا على امير مؤمنان به معاوية بن ابى سفيان. اما بعد، آن مرد خولانى براى من نامه ات را آورد كه در آن از محمد (ص) و نعمتهايى كه خداوند از وحى و هدايت بر او ارزانى فرموده است ياد كرده بودى. سپاس خداى را كه وعده او را راست قرار داد و با نصرت او را تأييد كرد و قدرتش را بر سرزمينها استوار كرد و او را بر دشمنان و ستيزه گران از قوم خودش كه او را دشمن مى داشتند و بر او تاختند و دروغگويش خواندند و با او مبارزه كردند و براى بيرون راندن او و خاندان و يارانش همدست شدند و اعراب را بر او شوراندند و آنان را براى جنگ با او آماده كردند و تمام كوشش خود را انجام دادند و كارها را بر او دشوار ساختند پيروز فرمود. حق آمد و فرمان خدا پيروز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص308 شد و آنان آن را ناخوش مى داشتند. از همگان در تحريك مردم بر ضد او افراد خاندان و اقوام خودش بيشتر پافشارى مى كردند مگر آنان كه خداوندشان در پرده عصمت بداشت. و گفته بودى كه خداوند از مسلمانان يارانى را براى او برگزيد و او را با ايشان تأييد فرمود و منزلت آنان در نظر پيامبر و پيشگاه خداوند به ميزان فضايل ايشان در اسلام بود و پنداشته اى كه افضل آنان در اسلام و خير خواه ترين ايشان نسبت به خدا و پيامبرش آن خليفه نخست و جانشين او بوده اند، به جان خودم سوگند كه مكانت آن دو در اسلام بزرگ است و سوگ آن دو بر اسلام زخمى سنگين شمرده مى شود، خداوند آن دو را رحمت فرمايد و به بهتر از آنچه عمل كرده اند پاداش دهد. و نوشته بودى كه عثمان هم در فضيلت همچون آنان بوده است. اگر عثمان نيكوكار بوده است خداوند به زودى او را به كارهاى پسنديده اش پاداش خواهد داد و اگر بدكار بوده است به زودى پروردگار آمرزنده اى را خواهد ديد كه هيچ گناهى را اگر بخواهد بيامرزد، بزرگش نمى دارد. و به جان خودم سوگند اگر قرار باشد خداوند مردم را به اندازه فضايل آنان در اسلام و خيرخواهى ايشان براى پيامبر و خداوند پاداش دهد اميدوارم كه بهره ما در اين مورد فزون تر باشد. همانا هنگامى كه محمد (ص) به ايمان به خدا و يكتا پرستى دعوت فرمود، ما اهل بيت نخستين كسان بوديم كه به او ايمان آورديم و او را تصديق كرديم و سالها به طور كامل بر آن حال بوديم و در پهنه زمين از اعراب كسى جز ما خدا را عبادت نمى كرد. قوم ما خواستند پيامبر را بكشند و ما را ريشه كن سازند، قصدهاى بزرگ نسبت به ما كردند و اندوهها بهره ما ساختند، خوار و بار و آب شيرين را از ما بازداشتند، و ما را قرين ترس و بيم كردند و جاسوسان بر ما گماشتند و ما را به رفتن به كوهى سخت و ناهموار واداشتند، و براى ما آتش جنگ برافروختند، و ميان خود عهد نامه اى نبشتند كه با ما خوراكى نخورند و آبى نياشامند و با ما ازدواج نكنند و خريد و فروشى انجام ندهند. و از آنان در امان نخواهيم بود مگر اينكه محمد (ص) را به آنان بسپريم تا او را بكشند و مثله اش كنند، و ما از ايشان فقط در موسم حج امان داشتيم تا موسم ديگر. خداوند ما را بر دفاع از محمد و حراست از او بداشت كه درباره حفظ حرمت او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص309 با تير و شمشير در همه ساعتهاى وحشتناك و شب و روز قيام كنيم، مؤمن ما از اين كار خود آرزوى پاداش داشت و كافر ما براى حفظ ريشه بر آن قيام مى كرد. و آن كسانى از قريش كه مسلمان شده بودند، از اين غم و اندوه بر كنار بودند، برخى از ايشان هم پيمان بودند كه آزارشان ممنوع بود و برخى داراى قوم و عشيره بودند كه از ايشان دفاع مى كردند و به هيچ كس از آنان چنان گزندى كه از قوم ما به ما رسيد نرسيد و آنان از كشته شدن هم در امن و نجات بودند. اين حال تا هنگامى كه خداوند مى خواست ادامه داشت، سپس خداوند متعال پيامبرش را به هجرت فرمان داد و پس از آن هم اجازه جنگ با مشركان داد. و چون آتش جنگ افروخته مى شد و هماوردان به نبرد فرا خوانده مى شدند اهل بيت پيامبر برمى خاستند و پيش مى رفتند. پيامبر (ص) با آنان ديگر ياران خود را از لبه شمشير و پيكان محفوظ مى داشت. عبيدة در جنگ بدر كشته شد و حمزه در جنگ احد و جعفر و زيد در جنگ موته شهيد شدند، و كسى كه اگر مى خواستم از او نام مى بردم- يعنى خود امير المؤمنين- مى خواست همچون آنان در ركاب پيامبر شهيد شود، آن هم نه يك بار، ولى عمر آنان زودتر سر آمد و مگر او به تأخير افتاد، و خداوند نسبت به ايشان نيكى خواهد فرمود و به سبب كارهاى پسنديده كه انجام دادند بر آنان منت خواهد گزارد. من هيچ كس را نديده و نشنيده ام كه در گرفتارى و خوشى و سختى و هنگام درماندگى و مواطن دشوار همراه پيامبر (ص) خير انديش تر و فرمانبردارتر و شكيباتر از اين گروهى كه نام بردم باشد. البته در مهاجران خير فراوان و شناخته شده بوده است و خداوندشان بهتر از كردارهايشان ايشان را پاداش دهاد. و از رشك بردن من نسبت به خلفا و درنگ و خوددارى من از بيعت با ايشان و ستيزه و ستم من نام بردى. درباره ستيز و ستم پناه بر خدا اگر چنان بوده باشد. اما در مورد خوددارى از بيعت با آنان و ناخوش داشتن فرماندهى ايشان، عذرى از مردم نمى خواهم. زيرا هنگامى كه خداوند متعال پيامبرش را، كه درود و سلام خدا بر او باد، قبض روح فرمود، قريش گفتند: بايد امير از ما باشد و انصار گفتند: بايد امير از ما باشد. قريش پاسخ دادند كه چون محمد (ص) از ماست ما به حكومت سزاوارتريم، انصار اين حق را براى آنان شناختند و حكومت و قدرت را به ايشان تسليم كردند. بنابراين در صورتى كه قريش به سبب اينكه محمد (ص) از آنان است بر انصار مقدم و سزاوارتر براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص310 حكومت باشند، بدون ترديد شايسته ترين مردم براى حكومت نزديكترين مردم به آن حضرت است، و در غير اين صورت نصيب انصار از همگان بيشتر است. به هر حال من نمى دانم آيا اصحاب خودم- مهاجران- از اينكه حق مرا گرفته اند به سلامت دين خود باقى مانده اند يا انصار ستم روا داشته اند. ولى آنچه مى دانم و شناخته ام اين است كه حق من گرفته شده است و من حق خود را براى آنان رها كردم و خداوند از ايشان بگذرد. اما آنچه درباره عثمان و اينكه من پيوند خويشاوندى او را گسستم و مردم را بر او شوراندم گفته اى. عثمان كارى كرد كه خبرش به تو رسيده است و مردم با او كارى را كردند كه ديدى و تو به خوبى مى دانى كه من از كار عثمان بر كنار بودم، مگر اينكه بخواهى تهمت بزنى كه در آن صورت هر تهمتى كه مى خواهى بزن. اما آنچه در مورد قاتلان عثمان گفته و پيشنهاد كرده اى. من در آن باره نگريستم و همه جوانب آن را سنجيدم و صلاح نمى بينم كه آنان را به تو يا غير تو تسليم كنم و به جان خودم سوگند كه اگر تو از گمراهى و ستيز خود دست برندارى، پس از اندك مدتى خواهى دانست كه آنان به جستجوى تو برمى آيند و به تو فرصت و زحمت اين را نمى دهند كه در خشكى و دريا و كوهستان و دشت به تعقيب آنان پردازى. هنگامى كه ابو بكر بر مردم ولايت و حكومت يافت پدرت پيش من آمد و گفت: سزاوارتر به مقام محمد و شايسته تر از همه مردم به اين حكومتى و من براى تو متعهد مى شوم كه در قبال هر كس كه مخالفت كند بايستيم. دست بگشاى تا با تو بيعت كنم، و من اين كار را نكردم. تو خوب مى دانى كه پدرت آن سخن را گفت و همان گونه مى خواست و اين من بودم كه به سبب نزديكى روزگار مردم به زمان كفر و بيم بروز تفرقه ميان مسلمانان از پذيرش آن خود دارى كردم. پدرت بيش از تو حق مرا مى شناخت. اگر تو هم همان قدر كه پدرت حق مرا مى شناخت آن را بشناسى به هدايت خواهى رسيد و اگر چنان نكنى خداوند به زودى مرا از تو بى نياز مى فرمايد. و السلام.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom