جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پندهای مهم اخلاقی [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى الحارث [الهمداني] الهمذاني :
وَ تَمَسَّكْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ [انْتَصِحْهُ] اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ؛ وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ، وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ كُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ.
وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٍّ.
وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِيقٍ.
وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ [يَكْرَهُهُ] يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ؛ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ وَ يُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلَانِيَةِ؛ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ [وَ] أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ.
وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ [الْقَوْمِ] الْقَوْلِ؛ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً؛ وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلًا.
وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ وَ [احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدِرَةِ] تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ.
وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ لَا تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ، وَ لْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ.

اعْتَبِرْ : مقايسه كن (و عبرت بگير).
حَائِلٌ : زايل.
وَثِيق : محكم، قوى.
الدَّوْلَة : قدرت، سلطه. 
حائِل : متغير
مُفارِق : جدا شونده
عَرَض : آبرو
غَرَض : هدف و نشانه
نِبال : تيرها، جمع نبل
وَ ليُرَ : و بايد ديده شود 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به حارث همدانىّ:
قسمت اول نامه:
(حارث همدانىّ يكى از اصحاب امير المؤمنين -عليه السّلام- و ظاهرا از پيروان آن بزرگوار بوده، و همدان نام قبيله اى بوده در يمن، و اين نامه درازى است كه قسمتى از آنرا سيّد شريف رضىّ «عليه الرّحمة» در اينجا بيان فرموده، و مدار آن بر تعليم مكارم اخلاق يعنى خوهاى نيكو و محاسن آداب يعنى روشهاى پسنديده است):
(1) و به ريسمان قرآن چنگ زن (طبق احكام و دستور آن رفتار كن) و آنرا پند دهنده خويش قرار ده، و حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان (تا سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را نصيب و بهره تو گرداند) و حقّى را كه پيش از اين بوده باور بدار (پيغمبران پيش از پيغمبر اكرم و آنچه از جانب خداى تعالى براى امّتهاى خود آورده اند را تصديق نما) و به گذشته دنيا عبرت و پند گير براى مانده آن (مانده آنرا به گذشته قياس كن و بدان كه مانده همچون گذشته با هزاران درد و اندوه خواهد گذشت) زيرا بعض آن مانند بعض ديگر و آخرش به اوّلش پيوسته و همه آن نابود شونده و از دست رونده است (دنيا همواره چنين بوده و هست و در نتيجه همه آن از بين خواهد رفت، پس دلبستگى به چنين جائى بى خردى است)
(2) و نام خدا را بزرگ شمار در اينكه بآن سوگند ياد كنى مگر بر امر حقّ و راست و بجا (يا جائيكه صلاحيّت داشته باشد، پس زنهار به دروغ يا براى امر بى اهميّت بنام او سوگند ياد كنى) و مرگ و حالات پس از مرگ را بسيار ياد آور (كه بزرگترين واعظ و پند دهنده است براى تو) و آنرا آرزو مكن مگر بشرط محكم و استوار (آرزوى مرگ هنگامى بجا است كه بر اثر اطاعت و بندگى و دارا بودن توشه سفر آخرت يقين داشته باشى كار تو پس از مرگ از اين زندگانى بهتر است، و گر نه اين آرزوى مردم سست دين و بى خرد است كه كار آخرت نساخته مرگ آرزو مى نمايند) و دورى كن از هر كارى كه كننده آنرا براى خود شايسته داند و براى ديگر مسلمانان نپسندد (آنچه بخود نمى پسندى بديگرى روا مدار و آنچه براى خويش شايسته دانى براى مردم ناروا مپندار) و بپرهيز از هر كارى كه در نهان انجام گيرد و در آشكار شرمندگى آورد (زنهار از اينكه در پنهان كار زشت و گناهى نمائى كه چون مردم آگاه شوند شرمنده گردى)
(3) و بر حذر باش از هر كارى كه هرگاه از كننده آن بپرسند (چرا چنين كردى) آنرا انكار كند يا از آن عذر بخواهد (هيچ گاه در باره كسى سخن چينى مكن يا دروغى مبند) و ناموس خود و آنچه جاى ستودن و نكوهش از تو است نشانه تيرهاى گفتار قرار مده (آنرا از زبان ژاژگويان و عيب جويان محفوظ گردان) و هر چه شنيدى بمردم مگو كه اين دليل بر دروغگويى است (زيرا بسا آنچه شنيده اى در واقع دروغ بوده، پس چون بى تأمّل و انديشه آنرا بگوئى بآن ماند كه تو دروغ گفته اى يا دروغ نقل كرده اى اگر بگوئى چنين شنيدم) و آنچه مردم بتو بگويند ردّ مكن و دروغ مپندار كه اين هم دليل بر نادانى است (زيرا بسا آنرا كه بتو گفتند در واقع راست و درست مى باشد، پس انكار آن نادانى بحقّ است)
(4) و خشم را فرو به نشان و هنگام توانائى (از كيفر) بگذر، و هنگام تند خوئى بردبار باش، و با وجود تسلّط داشتن (از انتقام) دورى كن تا برايت پاداش نيكو باشد (در روز رستخيز خدا از تو انتقام نكشيده مرحمتش را نصيب و بهره ات گرداند) و هر نعمتى را كه خدا بتو عطا فرموده سپاس آنرا بجا آور، و هيچيك از نعمتهاى خدا را كه بتو بخشيده تباه مساز، و بايد نشانه آنچه را كه خدا بتو عطا فرموده ديده شود (مثلا دانشت را به نادانان بياموزى، و جامه نيكويت را بپوشى، و از مال و دارائيت به مستمندان ببخشى، و در خانه فراخت مؤمنين را به ميهمانى بخواهى، و همچنين از هر نعمتى كه خدا بتو داده نشانه اى بمردم بنمائى).
 
از نامه آن حضرت (ع) به حارث همدانى:
به ريسمان قرآن چنگ در زن و از آن نصيحت بجوى. حلالش را حلال بدار و حرامش را حرام. حقى را كه پيش از اين بوده است تصديق كن. آنچه را از دنيا مانده است به آنچه از آن گذشته است، قياس نماى. زيرا آنچه از آن باقى مانده، همانند گذشته آن است و پايانش پيوسته است به آغاز آن و سراسر آن ناپايدار و رفتنى است.
نام خدا را بزرگ شمار و جز براى حق بر زبانش مياور. فراوان از مرگ و جهان پس از مرگ ياد كن و آروزى مرگ مكن، مگر به شرطى محكم و استوار.
از هر كار كه كننده آن انجامش دادنش را از خود مى پسندد و از ديگر مسلمانان ناپسند مى دارد حذر كن. از هر كار كه در نهان انجام گيرد، ولى به آشكارا سبب شرمسارى شود، دورى نماى. از هر كارى كه چون از كننده اش پرسند، انكارش كند و عذر آورد بپرهيز.
آبروى خود را هدف تيرهاى سخن مردم قرار مده. هر چه شنيدى به ديگران مگوى كه همين بس كه تو را دروغگو شمرند و هر چه شنيدى، انكارش مكن كه همين بس كه تو را نادان شمرند.
خشم خود فرو خور و به هنگام قدرت، گذشت نماى و در وقت غضب بردبار باش و چون توانايى يافتى گناه ديگران را عفو كن تا عاقبت نيك از آن تو بود.
و سپاس هر نعمتى را كه خدا به تو داده به جاى آر تا نعمتت پايدار ماند. هيچيك از نعمتهايى را كه خدا به تو عنايت كرده، تباه منماى و بايد كه نشان نعمت خداوندى بر تو آشكار بود.
 
به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقايق زندگى پيشينيان در قرآن آمده باور کن. از حوادث گذشته دنيا براى باقى مانده و آينده عبرت گير، چرا که بعضى از آن شبيه بعضى ديگر است و پايانش به آغازش باز مى گردد و تمام آن متغير و ناپايدار است. نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور). بسيار به ياد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوى مرگ مکن مگر با شرطى مطمئن و استوار (که از اعمال خود مطمئن باشى) از هر عملى که صاحبش آن را (فقط) براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد برحذر باش و (نيز) از هر کارى که در نهان انجام مى شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نيز از اعمالى که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار مى کند يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز.
(هرگز) عِرض و آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده و تمام آنچه را (از اين و آن) مى شنوى براى مردم بازگو مکن، زيرا اين کار براى آلودگى تو به دروغ کافى است و (نيز) تمام آنچه را مردم براى تو نقل مى کنند تکذيب مکن، زيرا اين کار براى نادانى تو کفايت مى کند. خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردبارى نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نيک براى تو باشد و هر نعمتى را که خداوند به تو داده است به طور صحيح از آن بهره بردارى کن و هيچ نعمتى از نعمت هاى خداوند را ضايع و تباه مساز و بايد اثر نعمت هايى را که خداوند به تو داده است در تو ديده شود.
 
و از نامه آن حضرت است به حارث همدانى:
و چنگ در ريسمان قرآن زن و از آن نصيحت پذير، حلالش را حلال و حرامش را حرام گير، و حقى را كه پيش از اين بوده است تصديق دار، و رفته دنيا را براى مانده آن آينه عبرت شمار، چه برخى از آن به برخى ديگر ماند، و پايانش خود را به آغاز آن رساند، و همه آن رفتنى است و با كسى نماندنى.
و نام خدا را بزرگ شمار و آن را جز براى حق بر زبان ميار. مرگ و پس از مرگ را فراوان ياد كن و آرزوى مرگ مكن، جز كه بدانى از تبعات مرگ رستن توانى، و از كارى دورى كن كه كننده آن را بر خود روا دارد، و از ديگر مسلمانان ناپسند شمارد. و بترس از كارى كه در نهان كنند و در عيان از آن خجلت برند، و بپرهيز از كارى كه چون از كننده آن پرسند آن را به خود نپذيرد، يا راه پوزش پيش گيرد.
آبرويت را نشانه تير گفتار مگردان، و هرچه شنيدى به مردمان مرسان كه آن دروغگويى را نشان است، و هر چه مردم به تو گويند به خطا منسوب مكن كه آن نادانى را برهان است.
خشم خود را فرو خور، و به وقت توانايى در گذر. و گاه خشم در بردبارى بكوش و به هنگام قدرت -از گناه- چشم پوش تا عاقبت تو را باشد. هر نعمتى را كه خدا به تو داده با سپاس داشتن باقى بدار، و هيچ نعمت از نعمتهاى خدا را كه ارزانى توست ضايع مگذار، و بايد كه نشان نعمتى را كه خدايت داده، در تو ببينند -آشكار-.
 
از نامه هاى آن حضرت است به حارث همدانى:
به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن طلب پند كن، حلالش را حلال، و حرامش را حرام شمار، به آنچه كه از حق گذشته است تصديق كن، از گذشته جهان براى باقى مانده آن پند گير، زيرا بعضى از آن شبيه بعض ديگر است، و انجامش به آغازش مى پيوندد، و همه آن از بين رفتنى و از دست دادنى است.
نام خدا را بزرگ دار در اينكه از نام خدا جز به حق ياد كنى. بسيار ياد مرگ و بعد از مرگ باش. مرگ را جز با شرط محكم و استوار آرزو مكن.
از هر عملى كه كننده اش آن را براى خود مى پسندد و براى مسلمين خوشايند نيست بر حذر باش. و از هر برنامه اى كه در نهان انجام مى گيرد و در آشكار از آن شرم مى رود دورى كن. از كارهايى كه اگر از كننده اش سؤال شود به انكار بر مى خيزد يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز.
آبرويت را نشانه تيرهاى گفته هاى مردم قرار مده، و هر آنچه را شنيدى با مردم در ميان مگذار، كه همين كار بر دروغگويى كفايت مى كند، و نيز هر آنچه را براى تو مى گويند تكذيب مكن، كه اين گواه بر جهل است.
خشم را فرو خور، به هنگام توانايى گذشت كن، و به وقت غضب بردبار باش، و زمان حكومت و قدرت چشم پوشى داشته باش تا عاقبت خوشى برايت باشد.
از هر نعمتى كه خداوند در اختيارت گذاشته به راه صلاح مصرف كن، و هيچ نعمت خداداده را به تباهى نبر، بايد نشانه نعمت هايى كه خداوند به تو داده در تو ديده شود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) که به حارث همدانى است.(1) نامه در یک نگاه:همان گونه که ابن میثم بحرانى(رحمه الله) اشاره کرده این نامه مجموعه اى است از نصایح و اندرزها و اوامر و نواهى و دستوراتى براى بهتر زیستن در جهات معنوى و دنیایى و در واقع یک دوره علم اخلاق به صورت فشرده است که عمل به آن به یقین مایه سعادت دنیا و آخرت هر انسانى است.مخاطب امام(علیه السلام) در این نامه «حارث همدانى» است ولى در واقع همه شیعیان بلکه همه مسلمانان مقصودند. سى و سه دستور به حارث مى دهد; در عباراتى کوتاه و پر معنا که هر کدام مى تواند موضوع بحث مشروحى باشد. يک رشته اندرزهاى مهم:امام(عليه السلام) مجموعه اى از نصايح و اندرزهاى ارزشمند را گردآورى کرده و براى حارث همدانى که از اصحاب خاص امام و از فقها و دانشمندان امت بود ارسال فرموده تا همگان از آن بهره گيرند.نخست پيش از هر چيز ديگر توصيه اکيد نسبت به قرآن مجيد کرده مى فرمايد: «به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقايق زندگى پيشينيان در قرآن آمده باور کن»; (وَتَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَاسْتَنْصِحْهُ، وَأَحِلَّ حَلاَلَهُ، وَحَرِّمْ حَرَامَهُ، وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ).در واقع امام(عليه السلام) نخست توصيه اى کلى درباره تمسک به قرآن فرموده و سپس آن را با سه جمله شرح مى دهد: اوّل اينکه گوش جان به نصايح قرآن بسپارد و اندرزهايش را استخراج کرده به آن عمل نمايد. دوم اينکه حلال و حرامش را به رسميت بشناسد; يعنى به آن عمل کند و هرگز از آن منحرف نشود. سوم اينکه آنچه در قرآن درباره اقوام پيشين آمده از عوامل پيروزى و شکست و مجازات هاى الهى نسبت به اقوام سرکش و گنهکار را مورد توجّه قرار دهد و از آنها عبرت بگيرد، زيرا هدف قرآن تاريخ نويسى يا داستان سرايى نبوده، بلکه اين بوده که آينده مسلمانان را در آيينه تاريخ گذشتگان به آنان نشان دهد همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: «(لَقَدْ کانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِي الاَْلْبابِ ما کانَ حَديثاً يُفْتَرى); به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود اينها داستان دروغين نبود».(2)جمله «وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ» در واقع اشاره به تصديق عملى است يعنى حقايقى که از احوال گذشتگان و سرنوشت اقوام پيشين به دست مى آيد را مورد توجّه قرار ده و از آن درس بياموز و عمل خود را با آن هماهنگ ساز.در دومين دستور به سراغ وضع دنيا مى رود و مى فرمايد: «از حوادث گذشته براى باقيمانده وآينده عبرت گير، چراکه بعضى ازآن شبيه بعضى ديگراست وپايانش به آغازش باز مى گردد و تمام آن متغير و ناپايدار است»; (وَاعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً، وَآخِرَهَا لاَحِقٌ بِأَوَّلِهَا، وَکُلُّهَا حَائِلٌ(3) مُفَارِقٌ(4)).اين سخن اشاره به اين واقعيت است که حوادث تاريخى و آنچه در دنيا مى گذرد گرچه ظاهرا حوادث جديدى است; اما هرگاه نيک در آن بينديشيم مى بينيم نوعى تکرار است و به تعبير معروف «تاريخ تکرار مى شود» و اصولى که بر آن حاکم است يکسان است، همان گونه که امام در خطبه 157 مى فرمايد: «إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ کَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ; دنيا بر کسانى که امروز باقى مانده اند همان گونه جريان دارد که بر گذشتگان جريان داشت».امام(عليه السلام) در يکى ديگر از خطبه هاى نورانى خود که مرحوم علاّمه مجلسى آن را از امالى صدوق نقل کرده است، مى فرمايد: «الْمَاضِي لِلْمُقِيمِ عِبْرَةٌ وَالْمَيِّتُ لِلْحَيِّ عِظَةٌ وَلَيْسَ لاَِمْسِ مَضَى عَوْدَةٌ وَلاَ الْمَرْءُ مِنْ غَد عَلَى ثِقَة; گذشته عبرتى است براى امروز و مردگان پند و اندرزى براى زندگانند روزى که گذشت هرگز باز نمى گردد و به فردا نيز اطمينانى نيست».(5)تفاوت اين جمله با جمله قبل «وَصَدِّقْ...» در اين است که امام در جمله هاى سابق اشاره به احوال اقوام پيشين و سرنوشت تاريخى آنها مى کند; ولى در اين جمله اشاره به حوادث روزگار مى نمايد; مواردى چون آفات، بلاها، کاميابى ها و ناکامى ها، مرگ و مير دوستان و عزيزان و بى مهرى زمانه رسوا.مفهوم مجموع اين کلمات آن است که اگر انسان اصول کليدى زندگى بشر و حوادث جهان را با مطالعه در تواريخ پيشين دريابد مى تواند حوادث امروز و آينده خود را به طور اجمال کشف کند و در برابر آنها موضع مناسبى بگيرد.تعبير به «حائِل» درباره حوادث دنيا اشاره به زوال آنهاست و تعبير به «مفارق» اشاره به جدايى آنهاست يعنى ممکن است زائل نشود و از بين نرود ولى از ما جدا گردد و دور شود.سپس در سومين دستور مى فرمايد: «نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور)»; (وَعَظِّمِ اسْمَ اللهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلاَّ عَلَى حَقّ)، همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: «(وَلا تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لاَِّيْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النّاسِ); خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهيد; و براى اينکه نيکى کنيد، و تقوا پيشه سازيد، و در ميان مردم اصلاح کنيد (با سوگند خود به خداوند مانع تراشى نکنيد».(6)اشاره به اينکه بعضى براى ترک نيکى به مردم و اصلاح در ميان آنها سوگند ياد مى کردند و آن را مانع از کار خير مى پنداشتند و در واقع قسمى به ناحق مى خوردند که قرآن آنها را از آن باز داشته است. سخن امام در اينجا نيز ناظر به آن و امثال آن است.آن گاه در چهارمين و پنجمين اندرز مى فرمايد: «بسيار به ياد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوى مرگ مکن مگر با شرطى مطمئن و استوار (از اعمال خود مطمئن باشى)»; (وَأَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَلاَ تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلاَّ بِشَرْط وَثِيق(7)).ياد مرگ و زندگى پس از آن انسان را از هواپرستى و حرص بر اموال دنيا و آلودگى به انواع گناهان باز مى دارد و به او هشدار مى دهد که آماده سفر آخرت باشد و زاد و توشه لازم را براى آن سفر پرخطر فراهم سازد.جمله «وَلاَ تَتَمَنَّ الْمَوْتَ ...» اوّلاً، اشاره به اين است که انسان نبايد بدون اطمينان به ايمان و اعمال صالح آرزوى مرگ کند و ثانياً، چون هيچ اطمينانى براى هيچ کس جز معصومان به چنين شرطى نيست پيوسته از آرزوى مرگ خوددارى کند. قرآن مجيد نيز گواه اين معناست آنجا که درباره يهود مى فرمايد: «(قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الاْخِرَةُ عِنْدَ اللهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِينَ * وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِين); بگو اگر (آن چنان که مدعى هستيد) سراى ديگر در نزد خدا مخصوص شماست نه ساير مردم پس آرزوى مرگ کنيد اگر راست مى گوييد * ولى آنها، هرگز به موجب اعمال بدى که پيش از خود فرستاده اند هرگز آزروى مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمکاران آگاه است».(8)امام در ششمين، هفتمين و هشتمين اندرز مهم خود او را از سه چيز برحذر مى دارد; نخست مى فرمايد: «از هر عملى که صاحبش آن را (فقط) براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد برحذر باش و (نيز) از هر کارى که در نهان انجام مى شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نيز از اعمالى که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار مى کند يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز»; (وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَيُکْرَهُ(9) لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ. وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ، وَيُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلاَنِيَةِ، وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ).امام(عليه السلام) نخست به همان چيزى اشاره فرموده که در بعضى از آيات قرآن و در روايات به طور گسترده آمده است که انسان آنچه را براى خود مى پسندد براى ديگران هم بخواهد و آنچه را براى خود نمى پسندد براى ديگران نخواهد و به اين ترتيب ميان سود و زيان خود و ديگران فرقى نگذارد.قرآن مجيد از زبان حضرت شعيب مى فرمايد: «(وَما أُريدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلى ما أَنْهاکُمْ عَنْهُ); من هرگز نمى خواهم چيزى که شما را از آن باز مى دارم خودم مرتکب شوم».(10)در آغاز سوره مطففين مى فرمايد: «(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اکْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَإِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ); واى بر کم فروشان آنان که وقتى براى خود چيزى از مردم با پيمانه مى گيرند (حق خود را) به طور کامل دريافت مى دارند; ولى هنگامى که براى ديگران پيمانه يا وزن مى کنند کم مى گذارند».(11)حضرت در توصيه دوم او را به هماهنگى ظاهر و باطن امر مى کند و از اعمالى که مخفيانه انجام مى دهد که اگر آشکار شود خجل مى شود برحذر مى دارد. عجيب است که انسان از مردم کوچه و بازار خجالت بکشد; ولى از خدايى که «عالم الخفية والاسرار» است شرم نداشته باشد و اين نشانه ضعف ايمان است و عدم توجّه به اين حقيقت است که همه جاى عالم محضر خداست.در توصيه سوم او را از اعمال خلافى پرهيز مى دهد که نشانه اش اين است که اگر از او سؤال کنند که تو چنين عملى را انجام دادى اگر بتواند آن را انکار مى کند و اگر نتواند به عذرخواهى مى پردازد.به يقين هرکس از اين سه کار بپرهيزد خوشبخت و سعادتمند و اهل نجات است; ولى متأسّفانه رهروان اين راه زياد نيستند.آن گاه در نهمين، دهمين و يازدهمين توصيه، حارث همدانى را از سه چيز نهى مى کند: نخست مى فرمايد: «(هرگز) عِرض و آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده»; (وَلاَ تَجْعَلْ عِرْضَکَ(12) غَرَضاً(13) لِنِبَالِ(14) الْقَوْلِ).سپس مى افزايد: «و تمام آنچه را (از اين و آن) مى شنوى براى مردم بازگو مکن، زيرا اين کار براى آلودگى تو به دروغ کافى است»; (وَلاَ تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ کَذِباً).در خطبه 141 خوانديم که امام(عليه السلام) مى فرمايد: «أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ إِلاَّ أَرْبَعُ أَصَابِعَ; بدانيد ميان حق و باطل تنها به اندازه چهار انگشت فاصله است». کسى از آن حضرت پرسيد: معناى اين سخن چيست؟ آن حضرت چهار انگشت خود را جمع کرد و در ميان چشم و گوشش گذاشت سپس فرمود: «الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ وَالْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَيْتُ; باطل آن است که بگويى شنيدم و حق آن است که بگويى ديدم».اين سخن به قدرى مشهور است که به شکل ضرب المثلى در آمده و در فارسى هم گفته مى شود ميان حق و باطل چهار انگشت است.سرانجام مى فرمايد: «و (نيز) تمام آنچه را مردم براى تو نقل مى کنند تکذيب مکن، زيرا اين کار براى نادانى تو کفايت مى کند»; (وَلاَ تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ، فَکَفَى بِذَلِکَ جَهْلاً).امام(عليه السلام) در نخستين مرحله بر اين معنا تأکيد دارد که انسان خود را از مواضع تهمت دور سازد و از اعمال و رفتار و گفتارى که موجب سوء ظن مردم مى شود و آنها را به غيبت و تهمت وا مى دارد بپرهيزد.در حديث معروفى که در سنن ابوداود از امام سجاد(عليه السلام) نقل شده مى خوانيم: صفيه (همسر پيامبر) مى گويد: پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در مسجد معتکف بود. من شب هنگام به زيارت آن حضرت رفتم. مدتى با او سخن گفتم سپس برخاستم که بازگردم او نيز با من آمد. در اين هنگام دو نفر از مردان انصار از کنار ما عبور کردند. هنگامى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را ديدند بر سرعت خود افزودند. پيغمبر فرمود: آرام تر برويد اين زن، صفيه (همسر من) است. آن دو نفر گفتند: سبحان الله اى رسول خدا (اين چه سخنى است که مى فرماييد مگر ما درباره تو شک کرديم؟) پيغمبر فرمود: شيطان همچون خون در عروق انسان جريان دارد. من ترسيدم که گمان بدى در شما ايجاد شود».(15)وقتى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) با آن قداستى که داشت و حسن ظنى که همه مردم به او داشتند اين چنين رفتار کند تکليف ديگران روشن است.اين نکته نيز شايان دقت است که جمله «وَلا تُحَدِّثِ ...» و جمله «لا تَرُدَّ ...» در واقع ناظر به نهى از افراط و تفريط است; از يک سو انسان نبايد آن قدر خوش باور باشد که هرچيزى را که مى شنود بپذيرد و همه جا نقل کند و از سوى ديگر نبايد آن قدر ديرباور و داراى سوء ظن باشد که هرچه را مى شنود در آن ترديد کند که اوّلى سبب اشاعه کذب و دومى نشانه جهل است.سپس امام، چهار اندرز ديگر مى دهد که شامل اندرزهاى دوازدهم تا پانزدهم است، مى فرمايد: «خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردبارى نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نيک براى تو باشد»; (وَاکْظِمِ(16) الْغَيْظَ، وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ، وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ، تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ).اين چهار دستور که قريب المعنى هستند با دقت با يکديگر تفاوت دارند; «کظم غيظ» مربوط به آنجاست که خشم وجود انسان را پر کرده گويا مى خواهد از درون او خارج شود و او گلوى خود را مى فشارد تا خشمش بيرون نريزد.«وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ» اشاره به آنجايى است که انسان بر دشمنش پيروز شده و مى تواند انتقام بگيرد; امام دستور مى دهد انتقام جو مباش.جمله «وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ» مربوط به جايى است که عوامل غضب فراهم شده ولى حلم و بردبارى سبب مى شود که انسان در مقابل کار خلاف، مرتکب خلافى نشود.جمله «وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ» اشاره به کسانى است که به حکومت مى رسند و بسيار مى شود که در اين هنگام افراد به تصفيه حساب هاى خود با مخالفان مى پردازند; امام(عليه السلام) مى فرمايد: هرگز چنين کارى را نکن.جمله «تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ; عاقبت نيک در انتظار توست» ممکن است به هر چهار جمله قبل برگردد.اين دستورات افزون بر اينکه در آيات قرآن و روايات اسلامى به صورت گسترده وارد شده، از امورى است که عقل و خرد به آن حکم مى کند. زيرا اگر مردم پاسخ بدى را به بدى بدهند و به هنگام غضب طغيان کنند عکس العمل ها پشت سر هم رخ مى دهد و خشونت ها شدت پيدا مى کند و عداوت ها ريشه دار مى شود و گاه به خونريزى گسترده مى انجامد و امنيّت از همه گرفته مى شود; اما با حلم و بردبارى و عفو و مدارا و کظم غيظ، مفاسد و خشونت ها و عداوت ها در همان محل دفن مى گردد و آرامش و امنيّت و محبّت و دوستى جاى آن را مى گيرد.تاريخ زندگى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) گواه زنده اى بر اين است; هنگامى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مکه را فتح کرد مى توانست از تمام جنايت کاران جنگى که در طول هشت سال به او آزار رسانده بودند و از کسانى که در سيزده سال که در مکه بود انواع مشکلات و اهانت ها و آزارها را براى آن حضرت فراهم کرده بودند انتقام بگيرد; ولى چنين نکرد و فرمان عفو عمومى صادر نمود و امنيّت و محبّت جاى ناامنى و عداوت را گرفت.اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز با جنايتکاران جنگ جمل همين معامله را روا داشت و بعد از پيروزى همه را عفو کرد در حالى که مى دانست گروهى از آنها آرام نخواهند نشست.مرحوم مفيد در کتاب ارشاد چنين نقل مى کند که مردى از خويشاوندانِ امام سجاد(عليه السلام) (بر اثر کينه اى که داشت) نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت ناسزا گفت و (در حضور جمع) دشنام داد. هنگامى که آن مرد به سراغ کار خود رفت امام به ما حاضران فرمود: شنيديد اين مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بياييد نزد او برويم تا ببينيد چگونه به او پاسخ خواهم داد. عرض کرديم: آماده ايم در حالى که دوست داشتيم امام پاسخ تندى به او بدهد و ما هم از امام تبعيت کنيم. هنگامى که امام کفش خود را برداشت و به راه افتاد اين آيه را تلاوت مى کرد: (وَالْکاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَاللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ)(17) فهميديم که نمى خواهد سخن تندى بگويد. هنگامى که به در خانه آن شخص رسيد فرمود: بگوييد على بن الحسين است. آن مرد بيرون آمد در حالى که آماده بود که از سوى آن حضرت و همراهانش در برابر سخنانى که گفته رفتار سويى ببيند; ولى امام به او روى کرد و گفت: برادر تو به مجلس ما آمدى و چنين و چنان گفتى اگر آنچه را گفته اى در من بوده من از خدا طلب آمرزش مى کنم و اگر در من نبوده از خدا مى خواهم که او تو را ببخشد. آن مرد پيشانى آن حضرت را بوسيد و گفت: آنچه را گفتم در تو نبود، بلکه در من بود (و به اين ترتيب غائله مهمى فرو نشست).(18)آن گاه امام در شانزدهمين و هفدهمين و هجدهمين اندرز خود مى فرمايد: «هر نعمتى را که خداوند به تو داده است به طور صحيح از آن بهره بردارى کن و هيچ نعمتى از نعمت هاى خداوند را ضايع و تباه مساز و بايد اثر نعمت هايى را که خداوند به تو داده است در تو ديده شود»; (وَاسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَة أَنْعَمَهَا اللهُ عَلَيْکَ، وَلاَ تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللهِ عِنْدَکَ، وَلْيُرَ عَلَيْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللهُ بِهِ عَلَيْکَ).اين سه اندرز مربوط به نعمت ها و مواهب الهى است; نخست دستور مى دهد که از آن خوب بهره بردارى شود و اينکه هر نعمتى در جاى مناسب ثبت گردد; شکر آن قولاً و عملاً بجا آورده شود و بندگان نيازمند خدا از آن بهره مند گردند، زيرا عدم بهره بردارى صحيح، موجب زوال نعمت است، همان گونه که قرآن مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ).(19)اندرز دوم نقطه مقابل آن است و آن اينکه به عنوان تأکيد او را از ضايع کردن نعمت ها و مصاديق آن; مانند ناشکرى، اسراف و تبذير، بخل و تنگ نظرى برحذر مى دارد.در سومين دستور مى فرمايد: آثار نعمت خداوند بايد بر تو ظاهر باشد که اين خود نوعى سپاسگزارى است; نه مانند ثروتمندانى که لباس کهنه مى پوشند و همه جا اظهار فقر مى کنند مبادا کسى از آنها چيزى بخواهد.*****پی نوشت:1. سند نامه: مرحوم خطيب نويسنده کتاب مصادر از دو قرينه استنباط مى کند که اين نامه در کتاب هاى ديگرى جز نهج البلاغه (هر چند بعد از سيّد رضى) بوده است. نخست اينکه مرحوم بحرانى در شرح نهج البلاغه بعد از ذکر اين نامه مى گويد: آنچه را مرحوم سيّد رضى آورده بخشى از نامه اى طولانى است که به حارث همدانى نوشته و مجموعه اى از اوامر و نواهى و تعليم مکارم اخلاق و محاسن آداب است. دوم اينکه مرحوم آمدى (متوفاى 550) بخش هايى از اين نامه را در چند مورد از کتاب غررالحکم آورده و با توجّه به تفاوت هايى که نقل آمدى با نقل نهج البلاغه دارد چنين استنباط مى شود که او هم دسترسى به منبع ديگرى داشته است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 467).2. يوسف، آيه 111.3. «حائل» از ريشه «حَوْل» و «حَيْلُولة» به معناى چيزى که در ميان دو چيز حاجب و مانع مى شود و نيز به معناى تغير و تبدل آمده و در عبارت بالا معناى دوم اراده شده است; يعنى نعمت هاى دنيا دائماً در تغيير است.4. «مُفارِق» به معناى چيزى است که جدا مى شود; يعنى نعمت هاى دنيا پايدار نيست.5. بحارالانوار، ج 74، ص 380، ح 4.6. بقره، آيه 224.7. «وثيق» به معناى مطمئن است و از ريشه «وثوق» گرفته شده است.8. بقره، آيه 94 و 95.9. اين جمله در نسخه «صبحى صالح» به صورت فعل مجهول آمده است در حالى که مناسب و هماهنگ با جمله «يرضاه» اين است که به صورت فعل معلوم و ثلاثى مجرد در آيد و در نسخه کتاب تمام نهج البلاغه و بعضى از شروح نهج البلاغه به صورت (و يَکرَهُهُ) با فعل معلوم و همراه با ضمير مفعولى آمده است.10. هود، آيه 88 .11. مطففين، آيه 1-3.12. «عِرْض» به معناى آبرو، حيثيت، شخصيت، ناموس و شرف آمده است. شايد به اين اعتبار که اينها امورى است که عارض مى گردد و ممکن است در معرض زوال قرار گيرد.13. «غَرَض» به معناى هدفى است که به سوى آن تير انداخته مى شود.14. «نِبال» جمع «نبل» بر وزن «طبل» به معناى تير است.15. سنن ابى داود، ج 1، ص 551، ح 2470.16. «اکْظِم» صيغه امر است از ريشه «کَظْم» بر وزن «نظم» که در اصل به معناى بستن دهان مشک است. سپس به معناى فرو بردن خشم به کار رفته، گويى انسان گلوى خود را مى فشارد که خشم از درون او بيرون نيايد همان گونه که گلوى مشک را مى بندد تا آبى که درون آن است بيرون نريزد.17. آل عمران، آيه 134.18. ارشاد، ج 2، ص 145.19. رعد، آيه 11. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به حارث همدانى:اين بخشى است از نامه طولانى امام (ع) به حارث همدانى، كه اوامرى در آن فرموده، و از چيزهايى نيز او را منع كرده است، محور سخن بر اساس تعليم اخلاق پسنديده و آداب نيكو است:1-  به ريسمان قرآن چنگ زند. كلمه الحبل (ريسمان) استعاره است، همان طورى كه قبلا گذشت، مقصود آن است كه بايد مطابق قرآن عمل كرد.2-  از قرآن پند بگيرد: يعنى او را به گونه اى پند دهنده خود بداند كه فرمان و نظر او را بپذيرد، زيرا او راهنماى به حق و به راه راست است.3-  حلال قرآن را حلال و حرامش را حرام شمارد. توضيح آن كه آنچه در قرآن از حلال و حرام وجود دارد باور داشته باشد كه حلال و حرام است و پايبند بدين عقيده باشد و بدان عمل كند.4-  امور حقى كه پيش از او بوده است يعنى جريان گذشته روزگاران و حالات پيامبران با امتهايشان كه قرآن كريم نقل كرده است، باور و تصديق كند، تا بخوبى از آن درس عبرت بياموزد.5-  از گذشته دنيا براى آينده اش عبرت بگيرد و گذشته را اصل و باقيمانده را فرعى از آن بداند و قدر مشترك بين آنها را به عنوان برهانى در نظر بگيرد، يعنى همان دگرگونى و ناپايدارى دنيا، تا در باره فرع، به حكم اصل، به حتمى بودن زوال و ناپايدارى اش داورى كند، امام (ع) به همين قدر مشترك توجه داده است آنجا كه فرموده: برخى از دنيا همسان برخى ديگر است و به آنچه كه در فرع هم حتمى است، با اين عبارت هشدار داده است: پايان آن به آغازش پيوسته است و تمامش از بين رفتنى و جدايى پذير است.6-  نام خدا را بزرگ شمارد، مبادا جز به حق به نام خدا سوگند ياد كند.7-  بسيار به ياد مرگ و پس از مرگ باشد، زيرا ياد آنها بزرگترين پند دهنده و بازدارنده از دنيا پرستى است.8-  او را نهى كرده است از اين كه مرگ را آرزو كند مگر با شرط محكمى از جانب خود كه به اطاعت و دوستى خدا اطمينان حاصل كند، زيرا بدون آن آرزوى مرگ از ابلهى و نادانى است.9-  او را مأمور ساخته تا از هر كارى كه براى خود مى پسندد و براى ديگر مسلمانان نمى پسندد دورى كند، و اين مطلب در حقيقت نهى از آن است كه در بديها ديگران را و در خوبيها خودش را مقدم بدارد و اين سخن مانند سخن ديگر امام است: «براى مردم بخواه آنچه را كه براى خود مى خواهى و براى آنها مپسند آنچه را كه بر خود نمى پسندى».10-  مبادا كارى را در پنهانى انجام دهد كه در حضور مردم از آن شرمنده باشد. اشاره دارد به نافرمانى از اوامر خداوند و دورى جستن از كارهاى مباحى كه پست است، و همچنين هر كارى كه چنين زمينه اى دارد كه اگر بپرسند، انكار كند و از آن پوزش بطلبد.11-  آبروى خود را حفظ كند و مبادا آن را هدف ديگران قرار دهد. كلمه: الغرض (هدف) النّبال (تير) استعاره براى هر سخنى است كه بگويند، و جهت استعاره بودن آن قبلا گذشت.12-  مبادا هر چه را شنيد، براى مردم بازگو كند، به اين ترتيب كه بگويد: چنين و چنان بود، نه آن كه بگويد از فلانى شنيدم كه اين طور مى گفت، زيرا بين اين دو نوع سخن تفاوت است، به همين جهت فرموده است: اين خود براى دروغگويى تو كافى است. زيرا ممكن است آنچه شنيده در واقع دروغ باشد، در آن صورت، سخنى كه گفته است: چنان بود، دروغ بوده است، اما سخنى كه مى گويد: اين طور شنيدم، دروغ نمى باشد، مگر به دليل ديگرى.13-  مبادا هر چه را كه مردم به او گفتند، مردود شمارد، و در برابر آن با نسبت به دروغ و انكار بايستد زيرا ممكن است آن گفته راست باشد، و نتيجه انكار او، ناآگاهى از حقيقت باشد. عبارت امام (ع) «فكفى...»، در هر دو مورد، صغراى قياس مضمرى است، كه كبراى مقدّر نخستين قياس چنين است: و هر چيزى كه بر دروغگويى دليل كافى باشد، شايسته گفتن نيست. و تقدير كبراى دوم نيز چنين است: و هر آنچه مردود شمردنش، دليل كافى بر نادانى باشد، نبايد آن را مردود شمرد.14-  او را مأمور به فروخوردن خشم كرده است. بردبارى، گذشت و بخشش فضيلتهايى هستند در تحت عنوان خوى شجاعت، و همين سه خصلت با وجود خشم، قدرت و سلطه، به نام بردبارى، گذشت و بخشش موسومند، اگر نه اين نام بر آنها صادق نيست. قول امام (ع): «تكن لك العاقبة» يعنى پاداش نيك نصيبت گردد، و اين جمله، صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: زيرا صاحب اين خصلتهاست كه پاداش نيك اين خصال عايدش مى گردد، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است و هر كس كه پاداش نيك اين خصلتها عايدش شود بايد پايبند بدانها باشد.15-  هر نعمتى از نعمتهاى خداوندى را با سپاس دائم پاس دارد.16-  هيچ نعمتى از نعمتهاى خداوند متعال را تباه نسازد. يعنى با كوتاهى از شكرگزارى و غفلت از آن.17-  اثر نعمت الهى را وانمود كند به طورى كه مردم آن را ببينند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 389 المختار الثامن و الستون و من كتاب له عليه السّلام الى الحارث الهمدانى:و تمسّك بحبل القرآن و انتصحه [و استنصحه ]، و أحلّ حلاله و حرّم حرامه، و صدّق بما سلف من الحقّ، و اعتبر بما مضى من الدّنيا ما [لما] بقى منها، فإنّ بعضها يشبه بعضا، و آخرها لاحق بأوّلها، و كلّها حائل مفارق، و عظّم اسم اللّه أن تذكره إلّا على حقّ و أكثر ذكر الموت، و ما بعد الموت، و لا تتمنّ الموت إلّا بشرط وثيق، و احذر كلّ عمل يرضاه صاحبه لنفسه و يكره [يكرهه ] لعامّة المسلمين و احذر كلّ عمل يعمل به في السّرّ و يستحى منه في العلانية، و احذر كلّ عمل إذا سئل عنه صاحبه أنكره أو اعتذر منه، و لا تجعل عرضك غرضا لنبال القول [م ]، و لا تحدّث النّاس بكلّ ما سمعت به فكفى بذلك كذبا، و لا تردّ على النّاس كلّ ما حدّثوك به فكفى بذلك جهلا، و اكظم الغيظ و تجاوز عند المقدرة، و احلم عند الغضب، و اصفح مع الدّولة تكن لك العاقبة، و استصلح كلّ نعمة أنعمها اللّه عليك، و لا تضيّعنّ نعمة من نعم اللّه عندك، و لير عليك أثر ما أنعم اللّه به عليك.المعنى:قال الشارح المعتزلي «ص 42 ج 18 ط مصر»:الحارث الهمدانى و نسبه:هو الحارث الأعور صاحب أمير المؤمنين عليه السّلام، و هو الحارث بن عبد اللّه بن كعب -سرد النسب إلى- صعب بن معاوية الهمداني، كان أحد الفقهاء، له قول في الفتيا، و كان صاحب عليّ عليه السّلام، و إليه تنسب الشيعة الخطاب الّذي خاطبه به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 391 في قوله عليه السّلام:يا حار همدان من يمت يرني          من مؤمن أو منافق قبلا    و هى أبيات مشهورة قد ذكرناها فيما تقدّم.أقول: ظاهر حال المكتوب و الكتاب أن يكون من غائب إلى غائب لبيان المارب، و قد يصدر الكتاب من الأعاظم و الأنبياء و الأولياء إلى أخصّائهم ليكون مثالا للإرشاد و منشورا للتعليم و استفادة العموم و هدايتهم إلى طريق الرشاد فالمخاطب به خاصّ و المقصود منه عامّ، و من هذا القبيل رسائل أصحاب عيسى إلى خواصّهم و حواريّهم المعدودة من الماخذ و المصادر الدينيّة عند المسيحيّين و المضمونة في العهد الجديد من الكتاب المقدّس عند أتباع الأناجيل، و هذا الكتاب الّذي صدر منه عليه السّلام إلى الحارث الهمداني من هذا القبيل فانّه مثال للهداية و الإرشاد لكافّة العباد، و يدلّ على علوّ مقام الحارث الهمداني و حظوته بموقف عال عند أمير المؤمنين عليه السّلام حيث خصّه بهذا المنشور الإرشادي الغزير الموادّ و العميق المغزى بالنظر إلى التعاليم العالية الأخلاقيّة كمثل أعلى في طريق التزكية النفسانيّة واف في المرام لجميع الأنام، و قد انتخب السيّد الرضيّ منه قطعة صالحة لما يرمي إليه في نهجه هذا من المقاصد الأدبيّة.قال ابن ميثم: هذا الفصل من كتاب طويل إليه، و قد أمره فيه بأوامره، و زجره بزواجره، مدارها على تعليم مكارم الأخلاق و محاسن الاداب.أقول: و قد جمع عليه السّلام في هذا الفصل كلّما يلزم لمسلم معتقد إلهيّ في الرابطة بينه و بين اللّه تعالى من التمسّك بالقرآن و ملازمة أحكامه من الحلال و الحرام و في المواجهة مع الدنيا و الاعتبار عن فنائها و عدم الركون عليها و الاتّعاظ بما سلف منها و في التوجّه إلى الموت و التهيّؤ لما بعده بادّخار الأعمال الصالحة و الاجتناب عن الأعمال المهلكة.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت عليه السّلام به حارث همداني نگاشته:برشته قرآن بچسب و اندرزش بجو، حلالش را حلال شمر و حرامش را حرام، بدانچه از حق در گذشته مى دانى باور كن، و آينده دنيا را با گذشته اش بسنج كه بهم مانند و پايانش باغازش پيوسته شود همه دنيا گذرا و ناپايست.نام خدا را بزرگتر شمار از آنكه جز براستى ياد كنى، مرگ و ما بعد مرگ را بسيار بياد آور، آرزوى مردن مكن مگر با وضعى مورد اعتماد، از كردارى كه پسند خود تو و ناپسند ديگر مسلمانها است بر حذر باش، از كردارى كه نهانى انجام شود و در آشكار شرم آور است بپرهيز، از هر كردارى كه چون از كننده آن باز پرسى شود منكر آن گردد يا از آن پوزش خواهد بر حذر باش، آبروى خود را عزيزدار و هدف تير گفتارش مساز، هر چه شنيدى براى مردم حكايت مكن كه همين براى آلودگى بدروغگوئى بس است، هر چه را مردم برايت حكايت كنند انكار مكن، زيرا اين انكار براى اثبات نادانى تو بس است، خشم خود را فرو خور و در هنگام غضب بردبار باش، و چون بر انتقام توانا شدى گذشت كن، و چون بختت يار و دولتت بيدار شد صرف نظر كن تا سرانجام با تو باشد، هر نعمتى كه خدايت داد نيكودار و هيچ نعمتى را كه از نعمتهاى خدا است فرومايه مشمار و از دستش مده، و بايد اثر نعمت خداوند كه بتو عطا كرده در تو ديدار شود.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص215 از نامه هاى آن حضرت كه به حارث همدانى نوشته است در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «و تمسّك بحبل القرآن و استنصحه، و احلّ حلاله و حرّم حرامه»، «به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن خواهان پند باش حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان.» حارث اعور و نسب او: ابن ابى الحديد چنين آورده است: نام و نسب حارث اعور، كه از ياران امير المؤمنين على عليه السّلام است، حارث بن عبد الله بن كعب بن اسد بن نخلة بن حرث بن سبع بن صعب بن معاويه همدانى است. او از فقيهان و صاحب فتوا بوده است. از ملازمان على عليه السّلام بوده و شيعيان اين شعر على عليه السّلام را خطاب به او نقل كرده اند: «اى حارث همدانى هر كس بميرد مرا مى بيند، چه مؤمن باشد و چه منافق»، و اين از ابيات مشهورى است كه در مباحث گذشته آن را آورده ايم. ابن ابى الحديد سپس ضمن شرح هر يك از جملات اين نامه تأثيرى را كه از قرآن مجيد پذيرفته نقل كرده است و روايات و اشعارى مناسب با آن آورده است. از جمله مى گويد: روايت شده است كه يكى از بردگان موسى بن جعفر عليه السّلام براى ايشان بشقابى آكنده از غذا كه داغ بود، آورد. شتاب كرد و ظرف غذا بر سر و روى امام ريخت و خشمگين شد. غلام گفت: «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ»، فرمود: خشم خود را فرو خوردم، غلام گفت: «وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ»، فرمود: عفو كردم، غلام گفت: «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» فرمود: تو در راه خدا آزادى و فلان زمين زراعتى خود را به تو بخشيدم. در مورد ظاهر ساختن آثار نعمت مى گويد: رشيد به جعفر برمكى گفت برخيز به خانه اصمعى برويم. آن دو پوشيده به خانه او رفتند و همراه ايشان خادمى بود كه هزار دينار همراه داشت و رشيد مى خواست آن را به اصمعى بدهد. ايشان كه به خانه اصمعى وارد شدند، گليمى خشك و بوريايى پاره و وسايلى كهنه و ابريقهاى سفالى و دواتى شيشه اى و دفاترى گرد گرفته و ديوارهايى آكنده از تار عنكبوت ديدند. رشيد از اندوه خاموش ماند. و سپس براى آنكه شرمسارى اصمعى را تسكين دهد، شروع به پرسيدن از مسائل پيش پا افتاده و كم ارزش كرد. رشيد به جعفر گفت: اين مرد فرومايه را مى بينى كه بيش از پنجاه هزار دينار تا كنون به او بخشيده ام و حال او چنين است كه مى بينى و هيچ اثرى از نعمت ما را آشكار نساخته است، به خدا سوگند چيزى به او نخواهم داد و بيرون رفت و چيزى به او نداد.  
بخش ۲ : آداب و اخلاق اجتماعی [منبع]

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ؛ [وَ إِنَّكَ] فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ، وَ مَا تُؤَخِّرْهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ.
وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأْيُهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ، فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ.
وَ اسْكُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ، وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ.
وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ، وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ الْفِتَنِ.
وَ أَكْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْرِ.
وَ لَا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلًا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ.

تَقْدِمَة : بخشش، پيشكش، هديه.
يَفِيلُ رَأيُه : رأى او سست و ضعيف مى باشد.
الْمَعَارِيض : جمع «معراض» تيرى كه انتهاى آن پر ندارد و دو طرف آن نازك و وسط آن ضخيم است و از طرف عرض به هدف مى خورد.
مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ : كسى كه بر او برترى داده شده اى.
فَاصِلًا : در اينجا به معنى خارج شونده است. 
يَفِيلُ رأيُه : راى او ضعيف و سست مى شود
مَقاعِد الأسواق : نشيمنگاههاى بازارها
مَعاريض : جمع معرض : محل عارض شدن 
۲. اوصاف مؤمنان:
و بدان، بهترين مؤمنان، آن بود كه جان و خاندان و مال خود را در راه خدا پيشاپيش تقديم كند، چه آن را كه پيش فرستى براى تو اندوخته گردد، و آنچه را كه باقى گذارى سودش به ديگران مى رسد. از دوستى با بى خردان و خلافكاران بپرهيز، زيرا هر كس را از آن كه دوست اوست مى شناسند.
و در شهرهاى بزرگ سكونت كن زيرا مركز اجتماع مسلمانان است، و از جاهايى كه مردم آن از ياد خدا غافلند، و به يكديگر ستم روا مى دارند، و بر اطاعت از خدا به يكديگر كمك نمى كنند، بپرهيز.
در چيزى انديشه كن كه يارى ات دهد، از نشستن در گذرگاههاى عمومى، و بازار، پرهيز كن كه جاى حاضر شدن شيطان، و بر انگيخته شدن فتنه هاست، و به افراد پايين تر از خود توجه داشته باش، كه راه شكر گزارى تو در برترى است.
در روز جمعه پيش از نماز مسافرت مكن، جز براى جهاد در راه خدا، و يا كارى كه از انجام آن ناچارى.
قسمت دوم نامه:
(5) و بدان نيكوترين مؤمنين بهترين ايشان است از جهت بخشش نمودن از خود و بستگان و دارائيش (كسيكه خود اطاعت و بندگى كند، و بستگانش را براه راست راهنمايد، و از دارائيش به درويشان و مستمندان بدهد) و بدان نيكوئى (انفاق و بخشش در راه خدا) را كه تو از پيش مى فرستى براى تو اندوخته مى ماند (روز رستخيز پاداش آنرا مى يابى) و آنچه را كه بجا مى گذارى نيكوئى آن براى ديگرى است (سودش را وارث مى برد) و بپرهيز از معاشرت و يار شدن با كسيكه داراى رأى و انديشه سست و كردار ناپسند است، زيرا شخص با يارش همخو ميشود (پس او را بيارش مانند مى نمايند)
(6) و در شهرهاى بزرگ ساكن شو، زيرا مسلمانان در آنها گرد هم هستند (كه از ايشان مى توان علوم و معارف و راه سعادت و نيكبختى آموخت) و بپرهيز از جاهايى كه سبب غفلت و فراموشى (از ياد خدا) و ستم نمودن (به نيكان) و كمى همراهان بر طاعت و بندگى خدا است (مانند بلاد كفر و ده ها) و انديشه ات را بآنچه بكارت آيد وادار (در كارهاى بيهوده صرف مكن) و بپرهيز از نشستن سر گذر بازارها زيرا آنجا جاهاى شيطان و پيشآمد فتنه و تباهكارى است (غالبا مردم در اين جاها به امور دنيا و كارهاى خلاف دين مشغولند، پس تا مى توان بايد از آن دور شد) و در باره كسيكه (زير دست است و) تو بر او افزونى دارى (خداوند ترا برتر از او گردانيده) بسيار بينديش، زيرا انديشه تو در باره او از جمله راههاى سپاسگزارى است (با اين انديشه چنان است كه شكر و سپاس نعمت هايى كه خدا بتو عطا فرموده بجا آورده اى)
(7) و در روز جمعه سفر مكن تا اينكه به نماز حاضر شوى مگر آنكه در راه خدا بروى (براى جهاد با دشمنان دين) يا در كارى كه عذر داشته باشى (كه نتوانى تا هنگام نماز بمانى).
 
بدان كه بهترين مؤمنان كسى است كه جان خود و خويشاوندان و دارايى خود را پيش از ديگران در راه خدا تقديم دارد. زيرا هر خير كه پيشاپيش فرستى، اندوخته شده، براى تو بماند و هر چه واپس نهى، خيرش به ديگرى رسد. بپرهيز از مصاحبت هر كس كه عملش ناپسند باشد، كه هر كس را به دوستش شناسند.
در شهرهاى بزرگ سكونت گير كه محل اجتماع مسلمانان است و از جايى كه منزلگاه غفلت و ستم است و طاعت خداوند را ياران اندك است، بپرهيز.
انديشه خود منحصر به امورى دار كه به كارت آيد و از نشستن بر سر بازارها حذر كن كه جايگاه شيطان است و محل بروز فتنه هاست. بر كسانى كه تو را بر آنان برترى است، فراوان، نظر كن كه نظر كردن تو سپاسگزارى از نعمت است.
در روز جمعه سفر مكن تا در نماز جمعه حاضر آيى، مگر اين كه سفرت در راه خدا باشد يا كارى باشد كه در انجام دادنش ناچار باشى.
 
بدان برترين مؤمنان کسانى هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقديم (به پروردگار و جلب رضاى او) مى کنند (آنها از همه در اين راه پيشگام ترند) هرچه از کارهاى خير را از پيش بفرستى براى تو ذخيره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقى بگذارى خيرش براى ديگران خواهد بود (و حسابش بر تو) از همنشينى با کسى که فکرش ضعيف و عملش زشت است بپرهيز، زيرا معيار سنجش شخصيت هر کس، يارانش هستند. در شهرهاى بزرگ مسکن گزين، زيرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است و از اماکن غفلت زا و خشونت و جاهايى که ياران مطيع خدا در آن کم اند بپرهيز و فکرت را به چيزى مشغول دار که به تو مربوط است. از نشستن در دکه هاى بازارها اجتناب کن چون آنجا محل حضور شيطان و معرض فتنه هاست. بيشتر به افراد پايين تر از خود نگاه کن، زيرا اين کار درهاى شکر را بر روى تو مى گشايد.
روز جمعه پيش از آنکه در نماز جمعه حاضر شوى مسافرت مکن مگر براى جهاد در راه خدا يا در کارى که به راستى معذور هستى.
و بدان كه بهترين مؤمنان آن بود كه جان و خويشاوند و مال خود را در راه خدا پيشاپيش دهد، چه هر نيكى پيشاپيش فرستى براى تو اندوخته شود و آنچه واگذارى خير آن را ديگرى برد. از همنشينى آن كه رايش سست و كارش ناپسند بود بپرهيز، كه هر كس را از آن كه دوست اوست شناسند.
و در شهرهاى بزرگ سكونت كن كه جايگاه فراهم آمدن مسلمانان است، و بپرهيز از جايهايى كه در آن از -ياد خدا- غافلند و آنجا كه به يكديگر ستم مى رانند، و بر طاعت خدا كمتر ياران اند.
و تنها در چيزى بينديش كه تو را بايد و به كارت آيد. مبادا بر سر بازارها بنشينى كه جاى حاضر شدن شيطان است و نمايشگاه فتنه و طغيان. و بدان كس كه از او برترى، فراوان بنگر تا بدين نگريستن سپاس نعمت دارى و شكر آن بگذارى، و در روز جمعه سفر مكن تا نماز جمعه را بگزارى، مگر سفرى بود كه در آن روى به خدا دارى يا از آن ناچارى.
 
آگاه باش بهترين مؤمنين بهترين ايشان است در پيش فرستادن جان و اهل و مالش در راه حق، كه هر آنچه از نيكى پيش فرستى براى تو ذخيره شود، و آنچه را به جاى گذارى خيرش براى غير تو خواهد بود. از همنشينى با كسى كه رأيش سست و كارش زشت است بپرهيز، كه هر دوستى را از دوستش مى شناسند.
در شهرهاى بزرگ مسكن گزين كه آنجا مركز اجتماع مسلمين است، از اقامت در مراكز غفلت و ستمكارى و آنجا كه مدد كاران بر طاعت خدا اندكند بپرهيز.
انديشه ات را در امورى كه به كارت آيد مشغول دار. از نشستن در گذرگاههاى بازار حذر كن، زيرا آن مراكز محل حضور شيطان و پيش آمدن فتنه هاست. در رابطه با كسى كه تو را بر او برترى داده اند زياد توجه داشته باش، كه اين توجه از جمله راههاى شكرگزارى است.
در روز جمعه سفر مكن تا به نماز جمعه حاضر شوى، مگر سفرى كه براى جهاد بروى، يا كارى كه نسبت به آن معذورى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )راه رستگارى:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود به «حارث همدانى» و در نوزدهمين اندرز به او از فداکارى هايى که ذخيره يوم المعاد مى شود سخن مى گويد و مى فرمايد:«بدان برترين مؤمنان کسانى هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقديم (به پروردگار و جلب رضاى او) مى کنند (آنها از همه در اين راه پيشگام ترند)»; (وَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً(1) مِنْ نَفْسِهِ وَأَهْلِهِ وَمَالِهِ).منظور از اين تقديم تنها جهاد در راه خدا با جان و مال و اهل نيست، بلکه هرگونه خدمتى که انسان بتواند به آيين حق و بندگان خدا کند و از جان و مال و خانواده خويش مايه بگذارد را نيز شامل مى شود; مانند اصلاح ذات البين، شفاعت در نزد ظالمان، پرستارى بيماران و دردمندان، تعليم و تربيت مردم، صرف نظر کردن از خواسته هاى نفس و مانند آنها.آن گاه امام(عليه السلام) دليل روشنى براى اين سخن آورده مى فرمايد: «هرچه از کارهاى خير را از پيش بفرستى براى تو ذخيره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقى بگذارى خيرش براى ديگران خواهد بود (و حسابش بر تو)»; (فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْر يَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ، وَمَا تُؤَخِّرْهُ يَکُنْ لِغَيْرِکَ خَيْرُهُ).پس عاقل کسى است که از مواهب و سرمايه هاى خدادادى به نفع خود و براى سعادت جاويدان خويش بهره گيرد نه کسى که براى ديگران ذخيره مى کند که گاه کمترين چيزى از آن را براى او خيرات نخواهند کرد.اين همان چيزى است که قرآن مجيد مى فرمايد: «(وَما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِکُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ هُوَ خَيْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً); و (بدانيد) آنچه از کارهاى نيک براى خود از پيش مى فرستيد آن را نزد خدا به بهترين وجه و بزرگترين پاداش خواهيد يافت».(2)نيز در جاى ديگر مى فرمايد: «(ما عِنْدَکُمْ يَنْفَدُ وَما عِنْدَ الله باقٍ); آنچه نزد شماست از بين مى رود و آنچه نزد خداست باقى مى ماند».(3)آن گاه امام در بيستمين اندرز به مسأله مهم ديگرى اشاره کرده مى فرمايد: «از همنشينى با کسى که فکرش ضعيف و عملش زشت است بپرهيز، زيرا معيار سنجش شخصيت هر کس، يارانش هستند»; (وَاحْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ(4) رَأْيُهُ وَيُنْکَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ(5) بِصَاحِبِهِ).اين نکته واقعيتى است که قرآن در مسأله ازدواج با صراحت به آن اشاره کرده مى فرمايد: (الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَالْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَريمٌ)(6) و در روايات اسلامى نيز کراراً به آن اشاره شده است:در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «ألْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ فَلْيَنْظُرْ أَحَدُکُمْ مَنْ يُخَالِلُ; انسان بر دين دوست خويش است، بنابراين هر يک از شما ببيند با چه کسى دوستى مى کند».(7)در حديث ديگرى از حضرت سليمان(عليه السلام) نقل شده است: «لاَ تَحْکُمُوا عَلَى رَجُل بِشَيْء حَتَّى تَنْظُرُوا إِلَى مَنْ يُصَاحِبُ فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْکَالِهِ وَأَقْرَانِهِ وَيُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَأَخْدَانِهِ; درباره هيچ کس حکمى نکنيد تا زمانى که به دوستانش نگاه کنيد، زيرا هرکس به وسيله همانند و دوستانش شناخته مى شود».(8)در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «لاَ تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَلاَ تُجَالِسُوهُمْ فَتَصِيرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِد مِنْهُمْ; با بدعتگذاران دوستى و همنشينى نداشته باشيد که در نظر مردم همچون يکى از آنان خواهيد شد».(9)در وصيت امام به فرزندش امام حسن نيز پيش از اين خوانديم که امام به او توصيه مى کند: «قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ; به نيکوکاران و اهل خير نزديک شو تا از آنها شوى و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردى».شاعر عرب نيز در شعر خود زيبا سروده است:عَنِ الْمَرءِ لا تَسْئَلْ وَسَلْ عَنْ قَرينِهِ *** فَکُلُّ قَرين بِالْمُقارِنِ يَقْتَديمطابق آن را شاعر فارسى زبان نيز آورده است:تو اوّل بگو با کيان زيستى *** پس آن گَه بگويم که تو کيستىدليل همه اينها يک چيز است و آن اينکه مجانست جاذبه اى دارد که افراد را به هم نزديک مى کند و مجالست سبب انتقال صفات افراد به يکديگر مى شود.سپس در بيست و يکمين توصيه، يکى از مسائل مهم اجتماعى را عنوان مى کند و مى فرمايد: «در شهرهاى بزرگ مسکن گزين زيرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است»; (وَاسْکُنِ الاَْمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ(10) الْمُسْلِمِينَ).شک نيست که زيستن در شهرهاى بزرگ، روح و فکر انسان را گسترش مى دهد، زيرا افکار بلند و کارهاى عظيم و مراکز علمى و دانش و کتابخانه هاى بزرگ و حتى تجارتخانه هاى گسترده و کارخانه هاى عظيم در اين شهرها و اطراف آنهاست و اين سبب نمو فکر و رشد استعداد انسان ها مى شود. به عکس، زندگى در دهات و روستاها هرچند از جهاتى آرام بخش تر و سالم تر است; ولى جلوى نموّ و رشد و پرورش انسان را مى گيرد.از آنجا که در شهرهاى بزرگ ممکن است مراکز فساد و افراد آلوده و ناباب باشند، امام در ادامه اين سخن در اندرز بيست و دوم خود مى فرمايد: «از اماکن غفلت زا و خشونت و جاهايى که ياران مطيع خدا در آن کم اند بپرهيز»; (وَاحْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَالْجَفَاءِ(11) وَقِلَّةَ الاَْعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللهِ).بنابراين، توصيه به سکونت در شهرهاى بزرگ به اين معنا نيست که انسان در مراکز آلوده آن سکونت يا رفت و آمد کند، بلکه با نيکان و پاکان و علما و دانشمندان و اهل خير که در اين شهرها فراوانند همنشين باشد.بعضى از شارحان جمله «وَاحْذَر...» را اشاره به روستاها و مناطق کم جمعيت و کوچک دانستند; يعنى در نقطه مقابل شهرهاى بزرگ; در حالى که ظاهر عبارت امام چنين نيست، بلکه همان گونه است که در بالا ذکر کرديم.سپس در بيست و سومين دستور مى فرمايد: «فکرت را به چيزى مشغول دار که به تو مربوط است»; (وَاقْصُرْ رَأْيَکَ عَلَى مَا يَعْنِيکَ(12)).بعضى از افراد ـ به اصطلاح ما ـ آدم هاى فضولى هستند و در همه چيز دخالت مى کنند و اين دو زيان مهم دارد: اوّل اينکه آنها را از امور لازمى که مربوط به آنان است غافل مى کند. ديگر اينکه مخالفت ها و عداوت هايى را از کسانى که در امور مربوط به آنها دخالت شده بر مى انگيزد.اميرمؤمنان على(عليه السلام) مردى را مشاهده کرد که سخنان اضافى و غير مربوطِ به خود، مى گفت امام فرمود: «تو با سخنانت (که به وسيله فرشتگانى که مأمور تو هستند) نامه اى براى پرودگارت مى نويسى. از آنچه به تو مربوط است سخن بگو و آنچه را به تو مربوط نيست و به کارت نمى آيد رها کن»; (مَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام) عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب بِرَجُل يَتَکَلَّمُ بِفُضُولِ الْکَلاَمِ فَوَقَفَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَذَا إِنَّکَ تُمْلِي عَلَى حَافِظَيْکَ کِتَاباً إِلَى رَبِّکَ فَتَکَلَّمْ بِمَا يَعْنِيکَ وَ دَعْ مَا لاَ يَعْنِيکَ».(13)در حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مِنْ حُسْنِ إِسْلاَمِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لاَ يَعْنِيهِ; از نشانه هاى اسلام صحيح و خوب يک انسان اين است که آنچه را به او ربطى ندارد رها سازد».(14)در بيست و چهارمين دستور مى فرمايد: «از نشستن در دکه هاى بازارها اجتناب کن، چون آنجا محل حضور شيطان و تيرهاى خطرناک فتنه هاست»; (وَإِيَّاکَ وَ مَقَاعِدَ(15) الاَْسْوَاقِ، فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ، وَمَعَارِيضُ(16) الْفِتَنِ).در زمان هاى گذشته در بازارها دکه هايى بود که هدف اصلى از آن نشستن کسانى بود که اهل آن بازار نبودند و مى خواستند معامله اى صورت دهند يا واسطه گرى کنند; ولى در بسيار از اوقات افراد فاسد، مفسد، چشم چران و بد اخلاق در آنجا حضور مى يافتند و آن را به صورت مرکز فسادى در درون بازار در مى آوردند. به همين دليل امام آنجا را محل حضور شيطان و ظهور فتنه ها مى شمرد.اصولاً بازارها در عين اينکه مى تواند مرکز فعاليت سالم تجارى باشد، محل لغزش و گناه است، زيرا ممکن است در آن معاملات حرام و آميخته با ربا، تقلب، دروغ و قسم هاى ناروا صورت گيرد و حدّاقل اين است که انسان را در ماديات فرو مى برد و از خدا غافل مى سازد به همين دليل در روايات اسلامى کراراً نسبت به بازارها هشدار داده شده است.در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «السُّوقُ دارُ سَهْو وَغَفْلَة فَمَنْ سَبَّحَ فيها تَسْبيحَةً کَتَبَ اللهُ لَهُ بِها ألْفَ ألْفَ حَسَنَة; بازار محل سهو و غفلت است کسى که آنجا به ياد خدا باشد و تسبيحى بگويد خداوند هزار هزار حسنه براى او خواهد نوشت».(17)در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم «... وَشَرَّ بِقَاعِ الاَْرْضِ الاَْسْوَاقُ وَهُوَ مَيْدَانُ إِبْلِيسَ يَغْدُو بِرَايَتِهِ وَيَضَعُ کُرْسِيَّهُ وَ يَبُثُّ ذُرِّيَّتَهُ; بدترين ميدان روى زمين بازارهاست که ميدان ابليس است. صبحگاهان پرچم خود را در بازار مى آورد و کرسى خود را در آنجا مى نهد و فرزندانش را در تمام بازار متفرق مى سازد (تا مردم را فريب دهند و به معاملات ناروا بپردازند)».(18)البته اين احاديث بدان معنا نيست که در بازار افراد با ايمان و متعهد و مقيد به حلال و حرام وجود ندارد، زيرا قشر مهمى از بازاريان، افرادى متعهداند، بلکه هشدارى است به اينکه در بازار لغزشگاه ها فراوان است; لغزشگاه هايى که در جاهاى ديگر کمتر يافت مى شود، بنابراين همه مسلمانان بايد مراقب آن باشند.اضافه بر اين در اطراف بازار نيز گاه مراکزى براى افراد بى بند و بار و آلوده ديده مى شود که مشکلات را افزون مى کند.آن گاه امام در بيست و پنجمين اندرز او را به نکته مهم ديگرى توجّه مى دهد، مى فرمايد: «بيشتر به افراد پايين تر از خود نگاه کن، زيرا اين کار درهاى شکر را بر روى تو مى گشايد»; (وَأَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ).بديهى است هنگامى که انسان به زيردست خود نگاه کند و فزونى نعمت هاى الهى را بر خود بنگرد، از فضل و رحمت الهى بيشتر خشنود مى شود و زبانش به شکر پروردگار گشوده خواهد شد و عملش نيز نشانى از شکر دارد; اما هرگاه به برتر از خود نگاه کند ممکن است خود را از محرومان جامعه تصور کند، هرچند امکانات زيادى داشته باشد و اين امر سبب مى شود در دل به خداوند معترض گردد، وسوسه هاى شيطان شروع و درهاى ناسپاسى به رويش باز شود.شبيه همين سخن از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در وصايايش به ابوذر غفارى(رحمه الله) ديده مى شود که فرمود: «اُنْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ تَحْتَکَ وَلاَ تَنْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ فَوْقَکَ فَإِنَّهُ أَجْدَرُ أَنْ لاَ تَزْدَرِي نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکَ; به زير دستانت نگاه کن و به بالا دستان منگر که اين سبب مى شود به نعمت هاى پروردگار اعتراض نکنى».(19)متأسّفانه غالب مردم ديدشان بر خلاف اين دستور است; پيوسته به بالا دستان نگاه مى کنند و زبان به اعتراض مى گشايند و شکر پروردگار را فراموش مى کنند; نه تنها وظيفه خود را در مقابل خداوند انجام نمى دهند، بلکه اين امر سبب سلب آسايش و آرامش از آنها مى شود و هر قدر امکانات بيشترى پيدا کنند باز هم از زندگى خود راضى نيستند و خود را خوشبخت نمى دانند و اين بلاى بزرگى است.البته اگر اين کار در مورد مسائل معنوى صورت گيرد بسيار خوب است; مثلاً انسان هرچه عبادت انجام مى دهد خود را با کسانى مقايسه کند که از او عابدتر و زاهدترند و عمل خود را ناچيز ببيند نه اينکه به افرادى نگاه کند که رابطه آنها با خدا بسيار ضعيف است و خود را خوشبخت ببيند و از عمل ناچيز خود اظهار رضايت کند.سپس در بيست و ششمين توصيه خود مى فرمايد: «روز جمعه پيش از آنکه در نماز جمعه حاضر شوى مسافرت مکن مگر براى جهاد در راه خدا يا در کارى که به راستى معذور هستى»; (وَلاَ تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَة حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلاَةَ إِلاَّ فَاصِلاً(20) فِي سَبِيلِ اللهِ، أَوْ فِي أَمْر تُعْذَرُ بِهِ).نماز جمعه از مهم ترين عبادات اسلامى است و اقامه منظم و مرتب آن سبب بيدارى و آگاهى مسلمانان و اتحاد و فشردگى صفوف آنها مى شود، مشروط به اينکه خطباى جمعه حق دو خطبه را ادا کنند و مسائل ضرورى معنوى و مادى مردم را براى آنها تشريح نمايند.البته نماز جمعه به صورتى که پيروان مکتب اهل بيت آن را به جا مى آورند يعنى در هر شهر فقط يک نماز جمعه باشد نه آن گونه که بعضى از برادران اهل سنّت انجام مى دهند که در هر مسجدى آن را برپا مى دارند و گاه در يک شهر ممکن است نماز جمعه هاى متعدد برقرار شود که در نتيجه چندان تفاوتى با نمازهاى روزانه معمولى نخواهد داشت. (هرچند جمعى از فقهاى آنها مانند فقهاى شيعه اجازه نمى دهند که در يک شهر بيش از يک نماز جمعه خوانده شود و يا تنها در صورتى که نياز و حاجتى باشد و يا شهر بزرگ باشد نماز جمعه هاى متعدد برقرار مى کنند).(21)در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مَنْ أَتَى الْجُمُعَةَ إِيمَاناً وَاحْتِسَاباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ; کسى که از روى ايمان و براى خدا در نماز جمعه شرکت جويد (گناهانش بخشوده مى شود و) برنامه عملش را از نو آغاز خواهد کرد».(22)در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است که شخصى خدمت رسول خدا آمد و عرض کرد: يا رسول الله بارها آماده حج شده ام اما توفيق نيافتم فرمود: «عَلَيْکَ بِالْجُمُعَةِ فَإِنَّهَا حَجُّ الْمَسَاکِينَ; به سراغ نماز جمعه برو که حج مستمندان است».(23) اشاره به اينکه برکات حج در نماز جمعه وجود دارد.توجّه به اين نکته لازم است که نهى از مسافرت که در کلام امام آمده نهى تحريمى است، بنابراين زمانى که نماز جمعه واجب تعيينى باشد مسافرت حرام است مگر اينکه نماز جمعه را بخواند جز در مواردى که عذرى شرعى باشد. مرحوم صاحب جواهر بعد از اشاره به اين مسأله مى گويد: اختلافى در اين مسأله نيافته ايم که بعد از زوال خورشيد، سفر کردن قبل از اداى نماز جمعه حرام است. تنها از «قطب راوندى» کراهت نقل شده که ممکن است او هم منظورش از اين تعبير حرمت باشد.(24)*****پی نوشت:1. «تَقْدِمَة» به معناى هديه و چيزى است که پيشکش و تقديم مى کنند.2. مزمل، آيه 20.3. نحل، آيه 96.4. «يَفيلُ» از ريشه «فِيل» بر وزن «ميل» به معناى نادرست يا ضعيف بودن است و رأى در اينجا به معناى عقل و فکر است.5. «مُعْتَبَرَ» به معناى وسيله آزمايش و معيار سنجش است و از ريشه «عبرت» گرفته شده است.6. نور، آيه 26.7. بحارالانوار، ج 71، ص 192، ح 12.8. همان مدرک، ص 188، ح 17.9. اصول کافى، ج 2، حديث 375، ح 3.10. «جِماع» در اين گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود و به معناى محل اجتماع است.11. «الجَفاء» مصدر و در اصل به معناى دور شدن است. سپس به معناى خشونت آمده است و با مفهوم «جفا» که در فارسى امروز است و نقطه مقابل وفا به حساب مى آيد متفاوت است.12. «يَعْنيکَ» از ريشه «عَنى» و «عِناية» به معناى قصد چيزى کردن است و «ما يَعْنيکَ» (چيزى که تو را قصد مى کند) اشاره به امورى است که مربوط به انسان است در مقابل «ما لا يَعْني» که مربوط به انسان نيست.13. بحارالانوار، ج 68، ص 276، ح 4.14. بحارالانوار، ج 1، ص 216، ح 28.15. «مَقاعِد» جمع «مقعد» به معناى محل جلوس است و در اينجا به معناى دکه هايى است که در بعضى بازارها بوده و افراد متعدد روى آن مى نشستند.16. «مَعاريض» جمع «مِعراض» بر وزن «مِفتاح» به معناى تيرهايى است که با کمان پرتاب مى کردند; ولى در آخر آن پَر نبود و وسط آن ضخيم تر از دو طرف بود و به همين دليل نوک آن اصابت نمى کرد بلکه از عرض اصابت مى کرد و محل مورد حمله را مى کوبيد. توضيح اينکه اگر مى خواستند کسى را با تير، هدف هلاکت قرار دهند از تيرهايى که آخر آن پر داشت و از نوک اصابت مى کرد استفاده مى کردند و اگر مى خواستند کسى را بکوبند و از کار بيندازند بى آنکه بدنش مجروح شود از «معراض» استفاده مى کردند. امام در اين عبارت اشاره به اين نکته دارد که تيرهاى فتنه ها از دکه هاى بازارها به سوى افراد پرتاب مى شود.17. کنزالعمال، ح 9330.18. بحارالانوار، ج 81، ص 11، ح 87.19. بحارالانوار، ج 74، ص 74، ح 1.20. «فاصِلاً» از ريشه «فصل» به معناى جدايى گرفته شده و در اينجا به معناى کسى است که از شهر براى هدفى خارج مى شود.21. براى توضيح بيشتر به الفقه الاسلامى وادلته، نوشته وهبة الزحيلى، ج 2، ص 1299 به بعد مراجعه شود.22. بحارالانوار، ج 86، ص 192، حپ 33.23. تهذيب، ج 3، ص 236، ح 7.24. جواهرالکلام، ج 11، ص 282. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )وانمود كردن اثر نعمت به اين ترتيب است كه آن را بر خود و بر خويشاوندان آشكار سازد و ما زاد آن را به مستحقان صرف كند. ضرورت اين كار را به دو دليل بازگو كرده است:1-  بهترين مؤمنان كسانى هستند كه از ديگران جلوتر باشند، يعنى با گفتار، رفتار و اموال و همچنين خاندانش از ديگران جلوتر اقدام به صدقه دادن نمايد. امام (ع) او را واداشته است تا خود را با صدقه دادن از بالاترين مؤمنان سازد.2-  عبارت: «و انّك... خيره»، يعنى آنچه از مال و ثروت پيش مى فرستى و يا به جاى مى گذارى و اندوخته مى كنى. و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبرايش چنين است: و هر چه كه پيش از خود فرستى، اندوخته مى ماند، و هر گاه واگذارى، سودش براى ديگران است، بنا بر اين بايد پيش از خود بفرستى.18-  از مصاحبت كسى كه سست انديشه و بدكردار است بپرهيزد. و دليل اين پرهيز داشتن را چنين بيان كرده است: «فانّ... بصاحبه»، يعنى چون تو را با او مقايسه مى كنند، تا كار تو و او را به هم مربوط سازند، زيرا خوى انسانى با رفاقت، عمل را پذيراتر است تا گفتار، پس اگر با وى مصاحبت كرد، عملش با وى همسان مى شود.19-  ساكن شهرهاى بزرگ شود، مقصود اجتماعى است كه بر اساس دين خدا باشد، مانند اين سخن پيامبر (ص) «عليكم بالسّواد الاعظم» و به همين جهت امام (ع) براى سكونت در شهرهاى بزرگ به اين نكته استدلال كرده است كه محل آنها اجتماع مسلمين مى باشند و اسم مصدر را بر اسم مكان از باب مجاز اطلاق كرده است، و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر جايى كه چنان باشد، آنجا مناسب براى سكونت است.20-  از جاهايى كه نسبت به مردم خداپرست غفلت و ستم مى شود، بپرهيزد.21-  انديشه اش را در راهى كه مورد نظر اوست متمركز كند، زيرا اين كار او را از آنچه به او مربوط نيست منصرف مى گرداند، چرا كه پرداختن بدان، نادانى است.22-  از نشستن سربازارها بپرهيزد. و به دليل بد بودن اين كار، با اين عبارت اشاره فرموده است: «فانّها... الفتن»، و معناى اين كه آن جا جايگاه شيطان است، اين است كه آن جا، محل هواها و جاى دشمنيهايى است كه آغازگر آنها شيطان است.معاريض جمع معرض، يعنى جاى بروز آشوبها و فتنه ها. و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر جا كه چنان باشد، نشستن در آن جا روا نيست.23-  در باره زيردستان، كسانى كه او نسبت بدانها از نعمت بيشترى برخوردار است، بيشتر فكر كند. و دليل آن را چنين بيان كرده است: «فانّ... الشّكر». و علت اين كه آن، راهى است براى سپاس گويى، همان است كه اين انديشه باعث ورود به سپاسگزارى مى گردد. و همين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چيزى كه درى از درهاى سپاسگزارى باشد، نبايد از آن غفلت كرد.24-  در روز جمعه مسافرت نكند، مگر اين كه سفر به خاطر جهاد و يا به بهانه و عذر واضحى باشد. راز مطلب آن است كه نماز جمعه در دين اسلام با اهميت است و جمعه وقت نماز و عبادت است. بنا بر اين، مسافرت كردن در آن روز، كارى نابجاست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 390 و اعلم أنّ أفضل المؤمنين أفضلهم تقدمة من نفسه و أهله و ماله و أنّك ما تقدّم من خير يبق لك ذخره، و ما تؤخّره يكن لغيرك خيره، و احذر صحابة من يفيل رأيه و ينكر عمله، فإنّ الصاحب معتبر بصاحبه، و اسكن الأمصار العظام فإنّها جماع المسلمين، و احذر منازل الغفلة و الجفاء و قلّة الأعوان على طاعة اللّه، و اقصر رأيك على ما يعنيك، و إيّاك و مقاعد الأسواق فإنّها محاضر الشّيطان و معاريض الفتن، و أكثر أن تنظر إلى من فضّلت عليه فإنّ ذلك من أبواب الشّكر، و لا تسافر في يوم جمعة حتّى تشهد الصّلاة إلّا فاصلا في سبيل اللّه، أو في أمر تعذر به.المعنى:ثمّ نظم وصايا اجتماعيّة في الروابط بين المسلم و سائر إخوانه و أبناء نوعه و حذّر عن الاستئثار بما يكره سائر الناس و يضرّهم و عن النفاق، و أمر بصيانةالعرض و حفظ اللسان عن حكاية الكذب بأعمّ معانيها.الترجمة:و بدانكه برتر مؤمنان آن كس است كه خود و خاندانش و دارائيش را پيشكش درگاه خدا كند، زيرا هر چيزى كه پيش داشتى براى خودت مى ماند، و هر چه بدنبال خود گذاشتى و در گذشتى خيرش بديگران مى رسد.از ياران سست نظر و كج انديشه و زشت كار بر حذر باش، زيرا يار را با يارش بسنجند، در شهرهاى بزرگ نشيمن كن، زيرا مركز اجتماع مسلمانانند.از منزلهاى دور افتاده و بينوا و كم ياور براى طاعت خداوند دور باش، توجّه خود را بهمان چيزى معطوف دار كه مسئول آنى و از آن بهره مى برى، از پاتوق بازارها بپرهيز كه محضرهاى شيطانند و انگيزشگاه آشوبها، بكسى كه بر او برترى دارى بسيار توجّه كن، زيرا اين خود از راههاى شكر گزاريست. در روز جمعه پيش از انجام نماز جمعه مسافرت مكن مگر براى جهاد در راه خدا يا عذر خدا پسند و مقبول.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص215 از موارد ديگرى كه در اين نامه آمده است نهى از سفر كردن در روز جمعه است و ظاهرا اين نهى مربوط به پيش از نماز جمعه است ولى پس از نماز جمعه اشكالى ندارد. در عين حال امير المؤمنين على عليه السّلام استثناء هم كرده و فرموده است مگر اينكه بخواهى براى جهاد حركت كنى يا ضرورتى پيش آيد كه معذور باشى. در مورد سفر روز جمعه پيش از نماز نهى بسيارى وارد شده است، برخى از مردم معتقد به كراهت آن پس از نماز شده اند كه گفتارى نادر است.  
بخش ۳ : اندرزهای ارزشمند دیگر [منبع]

وَ أَطِعِ اللَّهَ فِي [جُمَلِ] جَمِيعِ أُمُورِكَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا؛ وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا، إِلَّا مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ، فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا.
وَ إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا؛ وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ؛ وَ وَقِّرِ اللَّهَ، وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ؛ وَ احْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ؛ وَ السَّلَامُ.

عَفْوُهَا : آسودگى و فراغت نفس، در اصل، «عفو» به زمين موات و بدون آبادى اطلاق ميشود و در اينجا زمان فراغت و عدم اشتغال نفس، به آن تشبيه شده است.
آبِق : فرار كننده. 
آبِق : بنده فرارى 
۳. روش به كار گيرى نفس در خوبى ها:
در همه كارهايت خدا را اطاعت كن، كه اطاعت خدا از همه چيز برتر است. نفس خود را در واداشتن به عبادت فريب ده، و با آن مدارا كن، و به زور و اكراه بر چيزى مجبورش نساز، و در وقت فراغت و نشاط به كارش گير، جز در آنچه كه بر تو واجب است، و بايد آن را در وقت خاص خودش به جا آورى.
بپرهيز از آن كه مرگ تو فرا رسد در حالى كه از پروردگارت گريزان، و در دنياپرستى غرق باشى. از همنشينى با فاسقان بپرهيز كه شر به شر مى پيوندد، خدا را گرامى دار، و دوستان خدا را دوست شمار، و از خشم بپرهيز كه لشگر بزرگ شيطان است. با درود.
 
و در همه كارت خدا را اطاعت و پيروى كن (بدستور او رفتار نما) زيرا اطاعت خدا بر هر چيز افزونى دارد (چون سعادت و نيكبختى از آن بدست مى آيد) و در عبادت و بندگى نفس خود را بفريب (او را گول زده بوسيله ترساندن از كيفر و خوشنود ساختن به پاداش از شهوات جلوگيرى و بطاعات وادار) و با او مداراة نما (بسيار در رياضت و رنجش ميفكن) و او را مغلوب نساز (تكليف سخت باو مكن) و هنگام گذشت و شاديش آنرا درياب (در فراغت و خرّميش او را بطاعت و بندگى وادار) مگر آنچه بر تو واجب است (مانند نمازهاى شبانه روزى) كه از بجا آوردن و مراعات نمودن آن در وقتش چاره اى نيست (ناچار بايد بجا آورد چه در خرّمى و چه در افسردگى)
(8) و بپرهيز كه مرگ بتو برسد و تو از (اطاعت) پروردگارت براى بدست آوردن دنيا گريزان باشى، و بر حذر باش از همراه شدن با بدكاران زيرا بد به بدى پيوندد، و خدا را تعظيم كن و بزرگ دان، و دوستانش را دوست بدار، و از خشم بپرهيز كه آن لشگر بزرگ است از لشگرهاى شيطان (كه با آن ترا به بدبختى مى كشاند) و درود بر شايسته آن.
 
در همه كارها خدا را اطاعت كن، زيرا اطاعت حق از هر كار ديگر برتر است. نفس را در عبادت بفريب و با او مدارا كن و بر او قهر منماى. و به هنگام فراغت و آسايشش او را درياب، مگر در آنچه بر تو واجب است كه از به جاى آوردن و مراعات آن در وقت مقرر، چاره اى نيست.
بترس كه مرگ به سراغت آيد و تو در طلب دنيا از خداى گريخته باشى. بپرهيز از مصاحبت بد كاران كه شرّ پيوسته به شرّ است.
خدا را بزرگ دار و دوستانش را دوست بدار و از خشم بپرهيز كه خشم از سپاهيان ابليس است. والسلام.
 
در تمام کارهايت فرمان خدا را اطاعت کن، زيرا اطاعت خداوند بر ساير امور برترى دارد و در انجام عبادت، نفس خود را بفريب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خويشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آورى. مگر فرايضى که بر تو مقرر شده است که در هر حال بايد آنها را به جا آورى و در موقعش مراقب آن باشى. و بترس از آنکه مرگ در حالى که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنيايى، گريبانت را بگيرد. از همنشينى با گنهکاران بپرهيز که بدى به بدى ملحق مى شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده مى سازد). خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست دار، از خشم و غضب بپرهيز که آن لشکرى بزرگ از لشکريان شيطان است. والسلام.
 
در همه كارهايت خدا را اطاعت كن كه طاعت خدا از هر چيز برتر است. نفس خود را بفريب و به عبادتش وادار و با آن مدارا كن و مقهورش مدار، و بر آن آسان گير و به هنگامى كه نشاط و فراغتش بود، روى به عبادت آر. جز در آنچه بر تو واجب است كه بايد آن را به جاى آرى و در وقت آن بگزارى.
و بترس كه مرگ بر تو در آيد، و تو از پروردگارت گريزان باشى و در جستجوى دنيا روان. از همنشينى با فاسقان بپرهيز كه شر به شر پيوندد. خدا را بزرگ دار و دوستان خدا را دوست شمار و از خشم بپرهيز -و خود را از آن برهان- كه خشم سپاهى است بزرگ از سپاهيان شيطان، و السّلام.
 
در تمام كارهايت از خدا اطاعت كن، كه اطاعت از خدا از همه چيز برتر است. نفس خود را در عبادت بفريب، و با او به رفق و مدارا باش و به او سختگيرى مكن، و زمانى كه نشاط و فراغت دارد به عبادتش آر، مگر در آنچه بر تو واجب است، كه تو را از انجامش و مراعات آن در زمان معينش چاره اى نيست.
بترس از اينكه مرگ بر تو در آيد و تو در آن وقت براى به دست آوردن دنيا از خداوندت فرارى باشى. از همنشينى با بدكاران دورى كن، كه بدى به بدى پيوندد. خداوند را بزرگ دار و دوستانش را دوست بدار. از خشم بپرهيز، كه خشم سپاهى بزرگ از سپاهيان ابليس است. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سپس در بيست و هفتمين توصيه مى فرمايد: «در تمام کارهايت فرمان خدا را اطاعت کن، زيرا اطاعت خداوند بر ساير امور برترى دارد»; (وَأَطِعِ اللهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِکَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا).اين دستور جامعى است که همه مسائل زندگى انسان را فرا مى گيرد و دليلى که امام براى آن ذکر کرده دليل بسيار روشنى است، زيرا وظيفه اصلى ما اطاعت خداوند است و تمام اطاعت هاى ديگر مانند اطاعت از پيامبر و اولواالامر و در مواردى اطاعت والدين، همه به اطاعت خداوند باز مى گردد و اينکه امام مى فرمايد: «از هر چيزى برتر است» براى اين است که سبب سعادت انسان در دنيا و آخرت و سامان يافتن تمام امور زندگى مى گردد.امام(عليه السلام) در بيست و هشتمين و بيست و نهمين توصيه عبادات واجب و مستحب را عنوان مى کند و دستور دقيقى مى دهد، مى فرمايد: «در انجام عبادت، نفس خود را بفريب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خويشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آورى»; (وَخَادِعْ نَفْسَکَ فِي الْعِبَادَةِ، وَارْفُقْ بِهَا وَلاَ تَقْهَرْهَا، وَ خُذْ عَفْوَهَا(1) وَ نَشَاطَهَا).منظور از فريفتن نفس در عبادات (مستحبى) فريب به معناى دروغ و خلاف واقع نيست، بلکه به معناى تشويق کردن خويش نسبت به آن عبادات است; مثلاً به خود بگويد: انجام اين عبادت مايه سلامتى و وسعت رزق و حسن عاقبت و دفع کيد دشمنان مى شود و به اين ترتيب خويشتن را به عباداتى همچون تهجد و نماز شب يا روزه هاى مستحبى و امثال آن وادار سازد.جمله «وَارْفُقْ بِهَا...» اشاره به اين است که نبايد در عبادات مستحب انسان به خود فشار آورد مبادا از آن دلزده شود، بلکه بايد در اوقات فراغت و حالت نشاط به سراغ آن برود تا هميشه آتش عشق و علاقه به عبادات مستحب در او فروزان باشد. در روايات اسلامى نيز به اين معنا ترغيب شده است.در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در کافى مى خوانيم: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَإِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَيْکُمْ بِالْفَرِيضَةِ; براى قلب انسان اقبال و ادبار (رويکرد و رويگردانى) است هنگامى که اقبال کند به سراغ نوافل (نيز) برويد و به هنگام ادبار به واجبات قناعت کنيد».(2)در روايات متعدد ديگرى نيز وارد شده که نه خود و نه ديگران را بر اعمال مستحب اجبار و اکراه ننماييد، بلکه بگذاريد از روى ميل و شوق آن را انجام دهند تا هميشه نسبت به عبادت علاقه مند و پرنشاط باشيد.آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن واجبات را استثنا کرده مى فرمايد: «مگر فرايضى که بر تو مقرر شده است که در هر حال بايد آنها را بجا آورى و در موقعش مراقب آن باشى»; (إِلاَّ مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَيْکَ مِنَ الْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدِهَا(3) عِنْدَ مَحَلِّهَا).اين سخن براى اين است که مبادا بعضى از گفتار بالا سوء استفاده کنند و به بهانه اينکه مثلاً حوصله و نشاط لازم براى اداى نماز واجب روزانه را ندارند آن را ترک کنند.حضرت در سى امين توصيه به نکته سرنوشت سازى اشاره کرده مى فرمايد: «بترس از آنکه مرگ در حالى که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنيايى گريبانت را بگيرد»; (وَإِيَّاکَ أَنْ يَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَأَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا).«آبق» به معناى برده گريزپاست و امام(عليه السلام) در اينجا اسيران دنيا را به بردگان گريزپايى تشبيه کرده که از مولاى خود; يعنى ذات پاک پروردگار گريخته و اسير دنيا گشته اند و از آنجا که مرگ خبر نمى کند و انسان حال خود را در يک ساعت بعد بلکه يک لحظه بعد نمى داند بايد از اين موضوع برحذر باشد. در حالى که بهترين حالات انسان به هنگام وداع با اين دنيا آن است که در حال اطاعت پروردگار و در مسير رضاى او باشد.آن گاه در سى و يکمين اندرز به مسأله دوستان و مصاحبان انسان اشاره کرده مى فرمايد: «از همنشينى با گنهکاران بپرهيز که بدى به بدى ملحق مى شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده مى سازد)»; (وَإِيَّاکَ وَمُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ).اين حقيقت را هم تجربه ثابت کرده و هم دليل عقل که انسان از همنشين خود تأثير مى پذيرد و بر اساس «محاکات» صفات و رفتار او را تکرار مى کند. در روان شناسى امروز اين مطلب تا آن اندازه پيش رفته است که بعضى معتقدند دوستانى که معاشرت تنگاتنگ با هم دارند از نظر قيافه نيز تدريجاً با يکديگر شباهت پيدا مى کنند.بعضى از شارحان ملحق شدن شر به شر را در اينجا به اين معنا دانسته اند که اگر عذابى از سوى خدا نازل شود افرادى را که در يک مجلس جمع اند فرا مى گيرد و افراد غير فاسق بر اثر معاشرت با فاسقان به سرنوشت آنها گرفتار مى شوند، رواياتى نيز در اين باره وارد شده است.(4)به هر حال مضمون کلام امام، در روايات بسيارى از همان حضرت و ساير معصومان(عليهم السلام) نقل شده است; از جمله در کلمات قصار غررالحکم آمده است: «لايَصْحَبُ الاْبْرارُ إلاّ نُظَرائَهُمْ وَلا يُوادِّ الاْشْرارُ إلاّ أشْباهَهُمْ; نيکان با افرادى همانند خود مصاحبت مى کنند و بدان با کسانى همچون خود طرح دوستى مى ريزند».(5)در حديث معروف پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «ألْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَقَرِينِهِ; انسان دين دوست و همنشنيش را پذيرا مى شود».(6)در حديث ديگرى از اميرمؤمنان(عليه السلام) آمده است: «فَسَادُ الاَْخْلاَقِ بِمُعَاشَرَةِ السُّفَهَاءِ وَصَلاَحُ الاَْخْلاَقِ بِمُنَافَسَةِ الْعُقَلاَء; فساد اخلاق به سبب معاشرت با سفيهان حاصل مى شود و اصلاح اخلاق از طريق همنشينى با عقلا».(7)در قرآن مجيد نيز آمده است که در روز قيامت بعضى از دوزخيان فرياد حسرت برمى آورند که چرا با فلان فرد آلوده و بى ايمان دوست شدند: (يا وَيْلَتى لَيْتَني لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً * لَقَدْ أَضَلَّني عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَني).(8)سپس در سى و دومين و سى و سومين اندرز مى افزايد: «خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست دار»; (وَ وَقِّرِ(9) اللهَ، وَأَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ).منظور از بزرگ داشتن خداوند اين است که هم در سخن گفتن درباره پروردگار رعايت ادب کند و هم در عمل او را همه جا حاضر و ناظر بداند و قدمى بر خلاف رضاى او بر ندارد.قرآن مجيد از زبان نوح پيغمبر به عنوان اعتراضى شديد به قوم کافرش، چنين نقل مى کند: «(ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً); چرا شما براى خدا عظمت قائل نيستيد؟!».(10)جمله «أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ» همان چيزى است که به طور گسترده در آيات و روايات به عنوان «حب فى الله» و «بغض لله» و «حب اولياء الله» و «بغض اعداء الله» آمده است.قرآن مجيد مى گويد: «(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنّات تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); هيچ قومى را که ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى يابى که با دشمنان خدا و پيامبرش دوستى کنند، هر چند پدران يا پسران يا برادران يا خويشاوندان باشند آنان کسانى هستند که خدا ايمان را بر صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تأييده فرموده و آنها را در باغ هايى بهشتى وارد مى کند که نهرها از پاى درختانش جارى است جاودانه در آن مى مانند; خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند آنها حزب الله اند بدانيد حزب الله پيروزان و رستگارانند».(11)در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است که فرمود: «لا يَکْمَلُ إيمانُ امْرَء حَتّى يُحِبَّ من أحَبَّ اللهَ وَ يُبْغِضَ مَنْ أبْغَضَ اللهَ; ايمان کسى کامل نمى شود مگر تا زمانى که دوست بدارد آنکه را خدا دوست مى دارد و دشمن دارد آنکه را خدا دشمن مى دارد».(12)آن گاه امام(عليه السلام) در آخرين و سى و چهارمين توصيه مهم مى فرمايد: «از خشم و غضب بپرهيز که آن لشکرى بزرگ از لشکريان شيطان است. والسلام»; (وَاحْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ، وَالسَّلاَمُ).تعبير به «لشکر» آن هم با وصف «عظيم» نشان مى دهد که غضب يک عامل معمولى در وجود انسان نيست، بلکه به منزله عوامل متعدد و فوق العاده مؤثرى است و به راستى چنين است; هنگامى که انسان خشمگين مى شود درهاى قلب خود را به روى لشکر شيطان مى گشايد و آنها وارد روح او مى شوند و در اين حال روح و جان انسان به منزله کشور اشغال شده اى از سوى دشمن است که هر طرف آثار ويرانى در آن نمايان است. به هنگام غضب نيز مهار عقل برداشته مى شود و انسان دست به کارهايى مى زند که هرگز در حال عادى دست نمى زد و عيوب پنهانى اش در لحظات غضب کاملا آشکار مى گردد.از اين رو در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ سَتَرَ اللهُ عَوْرَتَهُ; کسى که از خشم و غضب خود جلوگيرى کند، خداوند عيوبش را مى پوشاند».(13)ويرانگرى هاى غضب به حدى زياد است که گاه انسان در آن حال عملى را انجام مى دهد که گاه تا آخر عمر به سبب آن نادم و پشيمان است و گاه به خود لعن و نفرين مى کند که چرا چنين کرد.در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ فَإِذَا خَافَ أَحَدُکُمْ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِهِ فَلْيَلْزَمِ الاَْرْضَ فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذَلِکَ; اين غضب قطعه آتش سوزانى از سوى شيطان است که در قلب فرزندان آدم برافروخته مى شود و (از اين رو) هنگامى که يکى از شما خشمگين مى شود چشمانش سرخ شده و رگ هاى گردنش پرخون مى شود و شيطان در وجود او داخل مى گردد. هنگامى که يکى از شما از چنين حالتى بر خويش بترسد (هرگاه ايستاده است) بنشيند در اين حالت پليدى شيطان از او مى رود».(14)و گاه عاقل ترين افراد در حال غضب کارهايى انجام مى دهند که جاهل ترين افراد انجام نمى دهند، لذا در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکِيمِ وَمَنْ لَمْ يَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ يَمْلِکْ عَقْلَهُ; غضب، عقلِ خردمند را از کار مى اندازد و کسى که بر غضب خويش مسلّط نباشد مالک عقل خود نخواهد بود».(15)******نکته:حارث هَمْدانى کيست؟حارث بن عبدالله از طايفه «بنى همدان» است که قبيله اى معروف در يمن بودند و از شيعيان امام(عليه السلام) محسوب مى شدند و «حارث» يکى از بافضيلت ترين آنهاست. دانشمند معروف علم رجال «ابن داود» در مورد او مى گويد: «اِنَّهُ کَانَ أفْقَهُ النَّاسَ; او در زمان خود از فقيه ترين مردم بود».طبرى درباره وى مى گويد: «حارث از باسابقه ترين ياران على(عليه السلام) و مردى آگاه در فقه و علم حساب بود» و شعبى از فقهاى تابعين از اهل سنّت مى گويد: «من احکام ارث و محاسبه آن را از او آموختم».(16)در حديثى مى خوانيم که «اصبغ بن نباته» مى گويد من خدمت اميرمؤمنان على(عليه السلام) بودم که «حارث هَمْدانى» با چند نفر از شيعيان وارد شد. «حارث» نزد آن حضرت مقام و منزلت خاصى داشت و در آن هنگام بيمار بود. امام پرسيد: حالت چطور است؟ عرض کرد: روزگار، من را پير ساخته است (و بيمارم) و اختلاف ياران تو در جلوى درب منزل بر ناراحتى ام افزوده است.امام(عليه السلام) پرسيد: در چه چيزى اختلاف دارند؟ عرض کرد: درباره شما و آن سه نفر که پيش از شما عهده دار خلافت بودند. گروهى درباره شما غلوّ مى کردند، گروهى تفريط، گروهى حد وسط بودند و گروهى هم در ترديد و حيرت باقى مانده بودند.امام(عليه السلام) فرمود: همين (ناراحت بودن) تو را کفايت مى کند (و مايه نجات توست) و بدان بهترين شيعيان من گروه حد وسط اند; غاليان بايد به سوى آنها بازگردند و عقب ماندگان به آنها برسند.آن گاه امام بعد از سخنان ديگرى فرمود: اى حارث! تو را بشارت مى دهم که هنگام مرگ، در کنار صراط، در کنار حوض کوثر و به هنگام تقسيم مرا خواهى شناخت. حارث پرسيد: منظور از تقسيم چيست؟ فرمود: منظور اين است که من جهنم را به درستى تقسيم مى کنم و به آتش مى گويم اين دوست من است رهايش کن و اين دشمن من است او را بگير. (اين چيزى است که خداوند در اختيار من گذاشته است).سپس امام بشارت هاى ديگرى به حارث داد و او آنچنان شاد شد که از جا برخاست در حالى که عبايش به زمين مى کشيد گفت: بعد از اين من ناراحت نيستم که مرگ به سراغ من بيايد يا من به سراغ آن بروم.(17)همچنين در حديث ديگرى آمده است که حارث مى گويد: روزى نزديک ظهر خدمت امام رسيدم فرمود: براى چه اکنون آمدى؟ گفتم: و الله محبّت تو مرا به اينجا آورد. فرمود: اگر راست مى گويى مرا در سه جا خواهى ديد: هنگامى که جان به گلويت مى رسد و در نزد صراط و در کنار حوض کوثر.(18)سيّد حميرى; شاعر معروف، در شعر خود به اين ماجرا اشاره مى کند:يا حارُ هَمْدان مَنْ يَمُتْ يَرَني *** مِنْ مُؤْمِن أوْ مُنافِق قُبُلاً(19)«اى حارث همْدان هرکسى مى ميرد مرا در برابر خود مى بيند; خواه مؤمن باشد يا منافق، مؤمن شاد مى شود و منافق بر ناراحتى اش افزوده مى گردد».در بعضى از کتب آمده که شيخ بهايى گفته است من از نوادگان حارث همدانى هستم.(20)حارث در سال 65 هجرى يعنى چهار سال بعد از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بست و اگر در واقعه کربلا حضور نداشت به اين دليل بود که مدت ها بيمار و بسترى بود و ظاهراً سن زيادى داشت، زيرا در روايات بالا خوانديم که خدمت امام اميرالمؤمنين عرض کرد: پيرم در حالى که اين سخن در سال 40 هجرى يا پيش از آن بوده است.در کتاب الفتوح ابن اعثم از ابن عباس چنين روايت شده که هنگامى که على(عليه السلام) از صفين باز گشت و جنگ نهروان با خوارج نيز پايان گرفت، حارث همدانى خدمت آن حضرت رسيد. امام فرمود: اى حارث! از ديشب بسيار غمگين و اندوهناکم. حارث عرض کرد: يا اميرالمؤمنين چرا؟ آيا از جنگ با اهل شام و بصره و نهروان پشيمانى؟ فرمود: واى بر تو اى حارث! نه من از اين جهت خوشحالم. چيزى که مرا غمگين ساخته اين است که در خواب سرزمين کربلا را ديدم و مشاهده کردم فرزندم حسين(عليه السلام) در حالى که سرش را بريده بودند بر روى زمين افتاده و درختان را ديدم در آنجا فرو ريخته بودند و آسمان شکافته بود و بارها بر زمين افتاده بود و شنيدم منادى از آسمان و زمين ندا مى دهد: اى قاتلان حسين! ما را به وحشت انداختيد خدا شما را به وحشت بيندازد و بکشد. در اين هنگام من بيدار شدم و از آنچه در خواب ديدم نگرانم. حارث عرض کرد: اى اميرمؤمنان! حتماً خيرى در انتظار توست. على(عليه السلام) فرمود: هيهات هيهات. اين امرى است که حتمى است و حبيبم محمد(صلى الله عليه وآله) نيز به من خبر داده که يزيد فرزندم را به قتل مى رساند. خدا عذابش را در آتش دوزخ زياد کند.(21)*****پی نوشت:1. «عَفْو» در لغت معانى مختلفى دارد، يکى از معانى آن مقدار اضافى چيزى است و در اينجا اشاره به اوقات فراغت است.2. کافى، ج 3، ص 454، ح 16.3. «تَعاهُد» به معناى وارسى کردن و مراقبت نمودن از چيزى است.4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج 9، ص 50.5. غررالحکم، ص 423، روايت 9724.6. کافى، ج 2، ص 375، ح 3.7. بحارالانوار، ج 75، ص 82، ح 78.8. فرقان، آيه 28 و 29.9. «وَقِّر» از ريشه «وَقْر» بر وزن «فقر» در اصل به معناى سنگينى است و «توقير» به معناى تعظيم و بزرگداشت است.10. نوح، آيه 13.11. مجادله، آيه 22.12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 51.13. کافى، ج 2، ص 303، ح 6.14. کافى، ج 2، ص 304، ح 12.15. همان مدرک، ص 305، ح 13.16. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 9، ص 33.17. بحارالانوار، ج 6، ص 178 و 179.18. سفينة البحار، ج 2، مدخل حارث همدانى.19. بحارالانوار، ج 6، ص 180.20. سفينه البحار، ج 2، ص 141.21. الفتوح، ج 2، ص 553. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )25-  در تمام كارهايش، فرمانبردار خدا باشد. و بر اين امر، وسيله قياس مضمرى او را تشويق كرده است كه صغراى آن، عبارت: «فانّ... سواها»، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر كارى كه برتر از ديگر كارها باشد، بايد بدان پايبند شود و آن را بر ديگر كارها مقدّم بدارد.26-  نفسش را در راه عبادت بفريبد، از آن رو كه روش نفس پيروى از هوا و همسويى با طبيعت است پس شايسته آن است كه آن را گاهى با وعده خوب دادن و گاهى با ترساندن از خواسته خود به چيز ديگرى بفريبند، و گاهى هم به وسيله مشاهده كسانى كه زيردست اويند، يعنى آن كسانى كه مهيّا براى عبادتند، و گاهى هم با سرزنش نفس بر اين كه او در برابر خدا كوتاهى مى كند. امّا اگر نفس راه بندگى را پيمود، سزاوار است كه با مدارا -بدون اجبار بر عبادت- رفتار شود، زيرا اجبار باعث افسردگى و بريدن است، همان طورى كه سرور رسولان (ص) فرموده است: «براستى كه اين دين، ژرف و پر محتواست، با مدارا در آن وارد شو، و نفست را به عبادت خدا به زور وادار نكن، زيرا كسى كه در اثر سرعت خسته و مانده است نه مسافت را پيموده و نه براى خود، مركبى باقى مى گذارد» بلكه به هنگام گذشت و نشاط نفس، آن را به عبادت وابدارد، مگر در عبادت واجب كه سهل انگارى در آن جايز نيست.27-  او را از اين كه مرگش فرا رسد در حالى كه از پروردگارش گريزان باشد، بر حذر داشته است. كلمه آبق گريزان را به اعتبار سرباز زدن وى از امر و نهى الهى در پى دنيا، استعاره آورده است.28-  از همدمى با بدان دورى كند، و از آن كار به وسيله قياس مضمرى بر حذر داشته است كه صغراى آن جمله «فان الشّرّ بالشّرّ ملحق» است، يعنى از آن رو كه براى تو نيز هم چون ديگر مردم رفيق بد، شرّى خواهد بود، زيرا رفيق دنباله رو، رفيق است. و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چيزى كه براى تو چنان پيامدى داشته باشد، نبايد آن را انجام دهى.29-  بزرگداشت و تعظيم خداوند و محبّت دوستان و اوليايش را در خود جمع كند كه اين دو، اصولى به هم پيوسته اند.30-  از خشم بپرهيزد، و او را با اين عبارت از خشم برحذر داشته است: «فانّه... تا آخر». و خشم از آن جهت سپاه شيطان است كه از جمله چيزهايى است كه شيطان را بر قلب انسان وارد مى كند و از اين راه زمام اختيار او را به دست مى گيرد و در اختياردارى او هم چون پادشاهى مى گردد كه با سپاهى بزرگ وارد شهر شود، و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر آنچه، اين خصوصيّت را داشته باشد، بايد از آن دورى جست و توفيق به دست خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 392 و أطع اللّه في جميع أمورك، فإنّ طاعة اللّه فاضلة على ما سواها، و خادع نفسك في العبادة، و ارفق بها و لا تقهرها، و خذ عفوك و نشاطها إلّا ما كان مكتوبا عليك من الفريضة، فإنّه لا بدّ من قضائها و تعاهدها عند محلّها، و إيّاك أن ينزل بك الموت و أنت آبق من ربّك في طلب الدّنيا و إيّاك و مصاحبة الفسّاق فإنّ الشّرّ بالشّرّ ملحق، و وقّر اللّه و أحبب أحبّاءه، و احذر الغضب فإنّه جند عظيم من جنود إبليس، و السّلام. (72314- 71951)المعنى:إلى أن بلغ الوصاية بالتضحية في سبيل اللّه، و الاجتناب عن المعاشرة و الصحابة مع الفسّاق و ضعفاء الرأى و السكونة في الأمصار للإلحاق بجامعة المسلمين- إلى آخر ما أفاده عليه السّلام.الترجمة:در هر كارى فرمانبر خدا باش و بدستور او كار كن زيرا فرمانبرى خدا از هر كارى بهتر است، در انجام عبادت خود را گول بزن تا بدان راغب شوى و با خود مدارا كن و بزورش بعبادت وادار مكن و نشاط و رغبت خود را منظور دار مگر نسبت بنماز واجب و كارهاى لازم و مفروض كه بناچار بايد انجام داد و بپاى آنها ايستاد و در موقع به آنها عمل كرد.مبادا در حالى مرگ گريبانت بگيرد كه براى دنيا از پروردگار خود گريزانى و پشت بحضرت او دارى. مبادا يار بزهكاران شوى كه بدى، بدى آرد، خدا را محترم شمار و دوستانش را دوست دار. از خشم بر حذر باش كه لشكر بزرگى است از لشكرهاى شيطان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom