جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۶۸ : دل نبستن به دنیای گذرا [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى سلمان الفارسي رحمه الله قبلَ أيام خلافته :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا؛ فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا، وَ ضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا؛ وَ كُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا، فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ، أَوْ إِلَى إِينَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاشٍ؛ وَ السَّلَام.

آنَس : افعل تفضيل از انس، مأنوس تر، يعنى از دنيا در آن هنگام بيشتر پرهيز كن كه بيشتر انس و علاقه دارى.
أشْخَصَتْهُ : او را برد. 
أشخَصَت : كوچ و حركت مى دهد
مَحذُور : چيز احتياط كردنى و ترسناك
إيناس : مأنوس شدن
إيحاش : وحشت كردن 
(نامه به سلمان فارسى(۱)، قبل از ايّام خلافت).
روش برخورد با دنيا:
پس از ياد خدا و درود دنياى حرام چونان مار است، كه پوستى نرم و زهرى كشنده دارد، پس از جاذبه هاى فريبنده آن روى گردان، زيرا زمان كوتاهى در آن خواهى ماند، و اندوه آن را از سر بيرون كن، زيرا كه يقين به جدايى، و دگرگونى حالات آن را دارى. و آنگاه كه به دنيا خو گرفته اى بيشتر بترس، زيرا كه دنيا پرست تا به خوشگذارانى اطمينان كرد زود او را به تلخ كامى كشاند، و هر گاه كه به دنيا انس گرفت و آسوده شد، ناگاه به وحشت دچار مى گردد.
____________________________
(۱). سلمان، نام اصلى او روزبه است از سرزمين فارس ايران كه آتش پرست بودند متولّد شد و چون عاشق حق بود از خانه و خانواده فاصله گرفت و مسيحى شد، سپس به عربستان و مدينه آمد و در نخلستان مدينه پيامبر خدا را ديد و مسلمان شد و از ياران آن حضرت شد، نقشه حفر خندق را او كشيد و مدينه را حفظ كرد، هر كدام از مهاجر و انصار تلاش داشتند او را به گروه خود نسبت دهند كه رسول خدا فرمود: «سلمان منّا اهل البيت» سلمان از اهل بيت ماست» پس از رسول خدا از مخالفان سر سخت ابا بكر بود و سر انجام در سال ۳۵ هجرى وفات كرد.                       
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بسلمان فارسىّ خدايش رحمت فرمايد:
(سلمان «قدس اللّه روحه» از بزرگان مسلمانان و از خواصّ اصحاب رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله» و از شيعيان امير المؤمنين «عليه السّلام» است، چنانكه در روز سقيفه «بنا بر نقل ابن ابى الحديد از قول محدّثين» به زبان پارسى به مسلمانان گفت: كرديد و نكرديد يعنى خودتان خليفه انتخاب نموديد و از خليفه اى كه پيغمبر اكرم تعيين فرموده است چشم پوشيديد، كنايه از اينكه بظاهر مسلمان مى نماييد ولى در باطن مسلمان نيستيد، و نويسندگان در نام پيش از اسلام او اختلاف دارند روزبه ابن خشنودان و بهبود ابن بدخشان از فرزندان منوچهر پادشاه و غير از اين دو نام نيز گفته اند، حضرت رسول او را سلمان ناميد، و به سلمان الخير و سلمان المحمّدىّ ملقّب گرديد، و چون از او مى پرسيدند تو كيستى مى گفت: من سلمان ابن الاسلام و از بنى آدم هستم، و كنيه اش ابو عبد اللّه و أبو البيّنات و ابو المرشد بود، و اصلش از شيراز يا رامهرمز يا شوشتر يا از قريه و دهى از اصبهان كه آنرا جىّ مى گفتند بوده، و امام عليه السّلام اين نامه را) پيش از رسيدن خود بخلافت (ظاهريّه نوشته، و در آن او را از فريب دنيا بر حذر داشته است):
(1) پس از ستايش خداى تعالى و درود بر پيغمبر اكرم، داستان دنيا مانند مار است كه مالش آن نرم و زهرش كشنده است، بنا بر اين دورى كن از آنچه (كالايى كه) ترا در دنيا شاد مى گرداند براى آنكه از كالاى آن اندكى (بس كفنى) با تو همراه مى ماند (به گور مى برى) و اندوههاى آنرا از خود دور ساز براى آنكه به جدائى از آن و تغيير احوالش باور دارى (ميدانى كه بالأخره از آن جدا مى مانى و هر دم روش آن بخلاف هنگام ديگر است، پس بآن دل مبند و براى زندگانى چند روزه افسردگى بخود راه مده)
(2) و هر وقت انس و خوى تو بدنيا بيشتر است از آن هراسانتر باش، زيرا دنيا دار هرگاه در آن دلبسته شاد شد دنيا او را از آن حال بسختى مى كشاند، يا هرگاه به انس و خو گرفتن مطمئنّ گرديد او را از آن حال بترس و هراس گرفتار ميكند (پس خردمند نبايد از دوستى چنين دشمنى فريب خورد، بلكه بايد هنگاميكه دوست مى نمايد بيشتر از آن دورى كرد) و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به سلمان فارسى، رحمه الله، پيش از ايام خلافت او:
اما بعد، اين دنيا همانند مار است كه چون دست بر او كشند، نرم آيد، ولى زهرش كشنده است. از هر چه در اين دنيا شادمانت مى دارد، رخ برتاب. زيرا اندكى از آن با تو همراه ماند. اندوه دنيا از دل به در كن، زيرا به جدايى دنيا از خود يقين دارى.
هر چه انس تو به دنيا افزون شود بايد كه بيشتر از آن حذر كنى. زيرا دنيا دار، هر گاه به شادمانيى دلبستگى يابد، دنيا او را از آن شادمانى به بلايى مى كشاند. و هر گاه انس گرفتنش موجب آرميدن گردد او را از آن حال به ترس و هراس مى افكند. والسلام.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدان اى سلمان) دنيا فقط به «مار» شبيه است که به هنگام لمس کردن، نرم به نظر مى رسد; ولى در باطنش سمى کشنده است، بنابراين از هر چيزِ دنيا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن (خواه مال باشد يا مقام و يا لذات هوس آلود) زيرا جز مدت کمى در کنار تو نخواهد بود، غم و غصه دنيا را از خود کنار بده، زيرا که به فراق و جدايى و دگرگونى حالات آن يقين دارى و در آن زمان که به آن بيش از هر وقت دل بسته اى و انس گرفته اى، بيشتر از آن بر حذر باش، زيرا دوست دنيا هر زمان به امرى شادى آفرين دل بستگى پيدا کند او را به طرف مشکل و ناراحتى مى راند و هر زمان به آن انس مى گيرد او را از آن حالت جدا ساخته در وحشت فرو مى برد. والسلام.
 
و از نامه آن حضرت است به سلمان فارسى (ره) پيش از خلافت آن حضرت:
اما بعد، دنيا همچون مار است، بپسودن آن نرم و هموار و زهر آن جانشكار. پس، از آنچه تو را در دنيا شادمان مى دارد، روى برگردان چه اندك زمانى با تو مى ماند. و انديشه دنيا را از سر بنه چه يقين دارى كه از تو روى بگرداند، و آن گاه كه بدان خو گرفته اى بيشتر از آن بترس، كه دنيا دار چون در دنيا به خوشى اطمينان كرد او را به تلخكامى در آورد، يا اگر به انس گرفتن آرميد او را دچار وحشت كرد، و السلام.
 
از نامه هاى آن حضرت است به سلمان فارسى رحمة اللّه عليه پيش از خلافت حضرت:
اما بعد، دنيا همچون مار است، چون به آن دست نهى نرم، ولى زهرش كشنده است. از آنچه كه در دنيا تو را خوشايند است دورى كن چرا كه از كالايش اندكى همراه تو مى ماند، و اندوهش را از خود بگذار چون فراقش و دگرگونيش را باور دارى.
به وقتى كه انس تو با دنيا بيشتر است همان زمان از آن بيشتر برحذر باش، كه دنيادار چون به لذت و خوشى آرام گرفت دنيا او را به عرصه بلا و سختى فرستاد، يا هر زمان به انس با دنيا مطمئن شد او را به ترس و وحشت دچار ساخت، و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) به سلمان فارسى پيش از ايام خلافتش.(1) نامه در یک نگاه:همان گونه که در بالا آمد این نامه را امام(علیه السلام) پیش از دوران خلاف براى سلمان فارسى نگاشته است و طى آن به ناپایدارى دنیا و ترک اعتماد بر آن تأکید فرموده; دنیا را به مار خوش خط و خالى تشبیه فرموده که ظاهرى فریبنده و باطنى کشنده دارد و مخصوصاً روى ناپایدارى نعمت ها و لذات دنیا تأکید فرموده است. دنيا چون مار خوش خط و خال است:گرچه بسيارى از مفسّران محتواى اين نامه را روشن دانسته و از شرح و بسط آن صرف نظر کرده اند ولى نکاتى دارد که لازم است به آن توجّه شود.امام(عليه السلام) نخست در آغاز اين نامه تشبيه گويايى براى دنيا ذکر کرده و مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدان اى سلمان) دنيا فقط به «مار» شبيه است که به هنگام لمس کردن، نرم به نظر مى رسد; ولى در باطنش سمى کشنده است»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ: لَيِّنٌ مَسُّهَا، قَاتِلٌ سَمُّهَا(2)).اين دوگانگى ظاهر و باطن به صورت هاى مختلفى در کلمات امام آمده است در اينجا نرم بودن ظاهر و قاتل بودن سم درونى ذکر شده و در جايى ديگر تشبيه به زن زيبايى شده که شوهرانش را يکى بعد از ديگرى به قتل مى رساند(3) و گاه تشبيه به آبگاهى شده که آبش گوارا; ولى مسير ورود در کنار آب خطرناک و هلاکت بار است.(4) تمام اين تشبيهات اشاره به يک مطلب است و آن اينکه دنيا ظاهرى جالب و دلپذير; اما باطنى آلوده و خطرناک دارد.سپس امام(عليه السلام) به دنبال اين تشبيه گويا و بيدار کننده چند دستور به سلمان فارسى(رحمه الله) مى دهد:نخست مى فرمايد: «بنابراين از هر چيزِ دنيا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن (خواه مال باشد يا مقام و يا لذات هوس آلود)»; (فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُکَ فِيهَا).آن گاه دليلى براى آن ذکر مى کند و مى فرمايد: «زيرا جز مدت کمى در کنار تو نخواهد بود»; (لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُکَ مِنْهَا).اشاره به اينکه عمر دنيا کوتاه است و انسان عاقل به آن دل نمى بندد.بعضى از شارحان، تفسير ديگرى براى اين جمله کرده و گفته اند: منظور اين است چيزى که از متاع دنيا با خود مى برى بسيار کم است (و فراتر از کفن نيست)(5) ولى جمله بعد نشان مى دهد که تفسير اوّل مناسب تر است.در دستور دوم مى افزايد: «غم و غصه دنيا را از خود کنار بده، زيرا که به فراق و جدايى و دگرگونى حالات آن يقين دارى»; (وَضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا، لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا، وَتَصَرُّفِ حَالاَتِهَا).بديهى است انسان به چيزى دل مى بندد که مدتى طولانى با او باشد و دگرگون نشود مثلاً خانه اى که امروز در اختيار من است و فردا در اختيار ديگرى و هر روز ساکنى دارد چيزى نيست که انسان به آن دلبستگى پيدا کند.جمله «تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا» اشاره به اين است که دنيا افزون بر اينکه عمرش کوتاه است در همان مدتى که با ماست يکنواخت نيست و پيوسته در حال دگرگونى است. فى المثل هرکسى چند روزه ممکن است زمامدار شود ولى در همان چند روز نيز آرامشى در آن نيست و هر روز حادثه اى و مشکلى دارد.در دستور سوم مى فرمايد: «در آن زمان که به آن بيش از هر وقت دل بسته اى و انس گرفته اى، بيشتر از آن بر حذر باش، زيرا دوست دنيا هر زمان به امرى شادى آفرين دل بستگى پيدا کند او را به طرف مشکل و ناراحتى مى راند و هر زمان به آن انس مى گيرد او را از آن حالت جدا ساخته در وحشت فرو مى برد. و السلام»; (وَکُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا، أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا; فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُور أَشْخَصَتْهُ(6) عَنْهُ إِلَى مَحْذُور، أَوْ إِلَى إِينَاس(7) أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاش(8)! وَالسَّلاَمُ).اشاره به يکى از شگفتى هاى دنيا که بسيارى از امورى که بيشتر براى انسان اطمينان آفرين است متزلزل تر است و يا بسيارى از کسانى که به آنها بيشتر اعتماد مى کند از آنها ضربه سنگين ترى مى خورد و اينها نشان مى دهد که هيچ چيز دنيا قابل اعتماد نيست و عاقل نبايد به آن دل خوش کند. تاريخ دنيا نيز گواه صدقى بر اين حقيقت است; بسيار اتفاق افتاده که محکم ترين حکومت ها يک شبه دگرگون شده و قوى ترين زمامداران يکروزه جاى خود را به ديگرى داده اند.شاعر شيرين زبان معاصر در اين باره زيبا سروده است:اى دل عبث مخور غم دنيا را *** فکرت مکن نيامده فردا را!بشکاف خاک را و ببين آنگه *** بى مهرى زمانه رسوا رااين دشت خوابگاه شهيدان است *** فرصت شمار وقت تماشا رااز عمرِ رفته نيز شمارى کن *** مشمار جَدْى و عقرب و جوزا رااين جويبار خرد که مى بينى *** از جاى کنده صخره صمّا راآموزگار خلق شديم امّا *** نشناختيم خود الف و با رابت ساختيم در دل و خنديديم *** بر کيش بد برهمن و بودا رادر دام روزگار ز يکديگر *** نتوان شناخت پشّه و عنقا رااى باغبان سپاه خزان آمد *** بس دير کِشتيم اين گُل رعنا را(9)*****نکته ها:1. سلمان فارسى کيست؟سلمان فارسى به يقين يکى از بزرگان صحابه پيغمبر بود و در روايتى از آن حضرت مى خوانيم که فرمود: «أَمَرَنِي رَبِّي بِحُبِّ أَرْبَعَة وَأَخْبَرَنِي أَنَّهُ يُحِبُّهُمْ عَلِيٌّ وَأَبُوذَرّ وَالْمِقْدَادُ وَسَلْمَانُ; خداوند مرا به محبّت چهار نفر دستور داده است و به من خبر داده که او آنها را دوست دارد و آنها على و سلمان و ابوذر و مقداد هستند».(10)درباره عظمت مقام سلمان و شرح حال او کتاب ها و مقالات متعددى نوشته شده است و مورخان قديم و جديد او را به عظمت ستوده اند; از جمله صاحب کتاب استيعاب از عايشه نقل مى کند که پيغمبر اکرم شب هنگام با سلمان مجلسى داشت و گاه به قدرى طولانى مى شد که خواب بر ما چيره مى شد. در اين مجلس چه مسائلى ميان رسول خدا و سلمان رد و بدل مى شد تنها خدا و رسولش مى دانند.در حالات او نوشته اند که هر چند در اصل از نسل شاهان قديم ايران بود; ولى تنها خود را به اسلام و به رسول خدا منتسب مى دانست و مى گفت: خداوند به وسيله محمد مرا آزاد کرد و به وسيله او مقامم را بالا برد و بوسيله او بى نيازم ساخت. درود بر محمد و آل محمد; حسب و نسب من همين است و بس. پيامبر هم با جمله «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» اين سخن او را تأييد فرمود و لذا به او سلمان محمدى گفتند.نيز در حالات او آمده که هر سال سهم او از بيت المال پنج هزار درهم بود; ولى همه آن را در راه خدا انفاق مى کرد و از دست رنج خود زندگى بسيار ساده اى را که داشت اداره مى نمود و مى گفت: من دوست ندارم که از غير دست رنج خود استفاده کنم، چرا که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: «ما أکَلَ أحَدُکُمْ طَعاماً قَطُّ خَيْراً مِنْ عَمَلِ يَدِهِ; هيچ کس از شما طعامى را بهتر از آنچه از دست رنجش به دست آمده هرگز نخورده است».(11)البته در روايتى در کافى آمده است که او به اندازه نياز سال خود از آن بر مى داشت (و بقيه را انفاق مى کرد) اين دو حديث با هم منافاتى ندارد ممکن است حديث اوّل مربوط به زمانى باشد که سلمان تاب و توان کار کردن را داشته و حديث دوم مربوط به هنگامى که بر اثر کهولت توانايى خود را از دست داده بود.مرحوم علاّمه مجلسى در شأن ورود حديث «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» مطلبى نقل مى کند که روزى سلمان فارسى وارد مجلس رسول خدا شد. حاضران او را گرامى داشتند و به احترام سن و سال و ارتباط زياد وى با پيغمبر اکرم او را احترام کردند و به صدر مجلس هدايت نمودند. ناگهان «عمر» وارد شد نگاهى به او کرد و گفت: اين مرد عجمى که در ميان عرب ها در بالا نشسته است کيست؟ پيغمبر اکرم (ناراحت شد و) به منبر رفت و خطبه اى خواند و فرمود: همه انسان ها از زمان خلقت آدم تا امروز; مانند دندانه هاى شانه برابرند «لا فَضْلَ لِلْعَربيِّ عَلَى الْعَجَمي وَلا لِلاْحْمَرِ عَلَى الاْسْوَدِ إلاّ بِالتَّقْوى; عرب بر عجم و سفيد پوست بر سياه پوست برترى ندارد جز با تقوا» سپس افزود: «سَلْمَانُ بَحْرٌ لاَ يُنْزَفُ وَکَنْزٌ لاَ يَنْفَدُ سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ سَلْسَلٌ يَمْنَحُ الْحِکْمَةَ وَيُؤْتِي الْبُرْهَانَ; سلمان درياى عميقى است که آبش تمام نمى شود و گنجى است که پايان نمى گيرد سلمان از ما اهل بيت است سلمان آبشارى است که پيوسته علم و دانش و برهان از او فرو مى ريزد».(12)از بعضى روايات نيز استفاده مى شود سلمان از کسانى بود که بعد از رحلت پيغمبر اکرم آماده براى حمايت از خلافت على(عليه السلام) شد; ولى چون او و يارانش در اقليت واقع شدند سکوت اختيار کردند.(13)روايات فراوان ديگرى در فضيلت سلمان نقل شده که از نهايت عظمت مقام او پرده بر مى دارد از جمله در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است که فرمود: «لَوْ کانَ الدِّينُ في الثُّريّا لَنا لَهُ سَلْمانُ; اگر دين در اوج آسمان باشد سلمان به او مى رسد».(14)در حديثى از اميرمؤمنان نقل شده است که فرمود: «سَلْمانُ الْفارْسي کَلُقْمانِ الْحَکيمِ; سلمان فارسى همچون لقمان حکيم است».(15)او در عصر خليفه دوم پيشنهاد حکومت مدائن را که در واقع اشراف بر تمام ايران داشت به ملاحظاتى که روشن است پذيرفت و در سال 35 يا 36 هجرى اواخر خلافت عثمان (و طبق روايتى در اواخر خلافت عمر) ديده از جهان فرو بست و در همان جا به خاک سپرده شد و قبر او هم اکنون زيارتگاهى در نزديکى مدائن است.از بعضى روايات نيز استفاده مى شود که اميرمؤمنان على(عليه السلام) با طى الارض از مدينه به مدائن آمد و سلمان فارسى را غسل داد و کفن کرد و نماز بر او خواند و به خاک سپرد.(16)2. مثل هاى دنيا در قرآن و روايات اسلامى:از آنجا که سرگرمى هاى دنيا و لذائذ مادى و مظاهر فريبنده آن غالباً انسان ها را از درک باطن آن ـ با اينکه چندان پوشيده نيست ـ غافل مى سازد براى هشدار به افراد غافل و بى خبر و حتى به مؤمنان آگاه مثل هاى مختلفى در قرآن مجيد و روايات اسلامى بيان شده که هر يک از ديگرى گوياتر و بيدار کننده تر است از جمله:1. دنيا به آب بارانى تشبيه شده است که از آسمان نازل مى شود، انبوه گياهان را پرورش مى دهد و آثار حيات در همه چيز ظاهر مى شود; اما بعد از چند ماه فصل خزان فرا مى رسد; گياهان زرد و خشکيده، برگ هاى درختان پژمرده و همراه تندباد به هر سو پراکنده مى شوند و آثار حيات برچيده مى شود. (وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيَا کَمَآء أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَکانَ اللهُ عَلى کُلِّ شَيْء مُّقْتَدِراً).(17)2. دنيا همچون آبگاهى تيره و کدر است و يا همچون چشمه اى گل آلود، آزمايشگاهى است هلاک کننده و نورى است که به زودى غروب مى کند و سايه اى که از بين مى رود و تکيه گاهى که رو به خرابى است: (فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا يُونِقُ مَنْظَرُهَا وَيُوبِقُ مَخْبَرُهَا غُرُورٌ حَائِلٌ وَضَوْءٌ آفِلٌ وَظِلٌّ زَائِلٌ وَسِنَادٌ مَائِل).(18)3. دنيا همچون سايه ابرهاست که هرگز پايدار نيست و همچون صحنه هاى دل انگيز خواب هاست ... و مانند عسلى است که مشوب به سم کشنده است: «إنَّ الدُّنْيا ظِلُّ الْغَمامِ وَحُلُمُ الْمَنامِ ... وَالْعَسَلُ الْمَشُوبُ بِالسَّمِّ سَلاّبَةُ النِّعَمِ أکّالَةُ الأُمَمِ جَلاّبَةُ النِّقَمِ».(19)4. دنيا همانند کمانى است که تير در چله آن گذارده شده و اهل خود را نشانه گيرى کرده; کمانى که تيرش هرگز خطا نمى رود و زخم و جراحتش مداوا نمى شود: «أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ قَوْسَهُ لاَ تُخْطِئُ سِهَامُهُ وَلاَ تُؤْسَى جِرَاحُهُ».(20)5. دنيا همچون سايه انسان است (که در مقابل او بر زمين گسترده است) هرچه به دنبالش بدود دور مى شود و اگر بايستد مى ايستد و پايدار مى گردد: «مَثَلُ الدُّنْيا کَظِلِّکَ إنْ وَقَفْتَ وَقَفَ وَإنْ طَلَبْتَهُ بَعُدَ».(21)6. دنياى فريبنده فريبکار همچون زن زيبايى است که هر روز شوهرى برمى گزيند و هر شب او را به قتل مى رساند: «اَلا وَإنَّ الدُّنْيا دارُ غَرَّارَة خَدّاعَة تَقْتُلُ في کُلِّ يَوم بَعْلاً وَتَقْتُلُ في کُلِّ لَيْلَة أهْلاً».(22)7. دنيا همچون مرکب سريع السيرى است که اهلش بر آن سوار شده آنها را با خود مى برد در حالى که در خوابند: (أَهْلُ الدُّنْيَا کَرَکْب يُسَارُ بِهِمْ وَهُمْ نِيَامٌ).(23)8. دنيا همچون لباسى است که از اوّل تا به آخر آن شکافته شده فقط نخى از آن باقى مانده که هر زمان احتمال دارد آن نخ پاره شود و لباس فرو افتد: «هذِهِ الدُّنْيا مِثْلُ ثَوْب شُقَّ مِنْ أَوَّلِهِ إلى آخِرِهِ فَيَبْقي مُتَعَلِّقاً بِخَيْط في آخِرِهِ يُوشَکُ ذلِکَ الْخَيْطُ أنْ يَنْقَطِعَ».(24)9. دنيا همچون آب شور دريا است که هر قدر انسان از آن بيشتر بنوشد عطشش فزون تر مى شود و سرانجام او را خواهد کشت: «مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَهُ».(259)10. دنيا همچون پل و گذرگاهى است که بايد از آن عبور کرد نه اينکه ايستاد و به تعمير آن پرداخت: «قَالَ الْمَسِيحُ لِلْحَوَارِيِّينَ إِنَّمَا الدُّنْيَا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوهَا وَلاَ تَعْمُرُوهَا».(26)11. عمر دنيا در برابر آخرت به قدرى کوتاه است که همانند اين است که انگشت در دريايى فرو کنى و بعد بيرون آورى آنچه بر انگشت مى ماند در برابر آن دريا چقدر است؟! «قال رسول الله: مَا الدُّنْيَا فِي الآْخِرَةِ إِلاَّ مِثْلُ مَا يَجْعَلُ أَحَدُکُمْ إِصْبَعَهُ فِي الْيَمِّ فَلْيَنْظُرْ بِمَ يَرْجِعُ».(27)12. دنيا همچون سم کشنده است و افرادى که آن را نمى شناسند مى خورند و هلاک مى شوند: «إِنَّمَا الدُّنْيَا کَالسَّمِّ يَأْکُلُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُهُ».(28)13. دنيا همانند دام است که افراد ناآگاه در آن مى افتند و گرفتار مى شوند: «إنَّما الدُّنْيا شَرَکٌ وَقَعَ فيهِ مَنْ لايَعْرِفُهُ».(29)14. دنيا همچون جيفه اى است که گروهى به آن روى آوردند و با خوردن آن رسوا گشته و در دوستى آن توافق کرده اند: «أَقْبَلُوا عَلَى جِيفَة قَدِ افْتَضَحُوا بِأَکْلِهَا وَاصْطَلَحُوا عَلَى حُبِّهَا».(30)15. مثل دنيا مثل سوارى است که براى استراحت و خواب قيلوله در سايه درختى در تابستانى داغ پياده مى شود و بعد از ساعتى استراحت آن را ترک مى گويد و مى رود: «إِنَّمَا مَثَلِي وَمَثَلُ الدُّنْيَا کَمَثَلِ رَاکِب مَرَّ لِلْقَيْلُولَةِ فِي ظِلِّ شَجَرَة فِي يَوْمِ صَيْف ثُمَّ رَاحَ وَتَرَکَهَا».(31)16. دنيا سراى عبور است نه دار اقامت: «الدُّنْيَا دَارُ مَمَرّ لاَ دَارُ مَقَر».(32)17. دنيا درياى عميقى است که گروه زيادى در آن غرق و هلاک مى شوند: «إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ قَدْ غَرِقَ فِيهَا عَالَمٌ کَثِيرٌ».(33)18. دنيا همانند مار خوش خط و خالى است که ظاهرش نرم است و در باطنش سم کشنده است، که در آغاز نامه مورد بحث آمده بود.*****پی نوشت:1. سند نامه: بخش اوّل اين نامه را مرحوم کلينى پيش از شريف رضى در جلد دوم اصول کافى آورده است ولى اشاره اى به اينکه نامه اى بوده که به «سلمان فارسى» نگاشته شده نکرده است و همچنين شيخ مفيد آن را در ارشاد و قاضى قضايى در دستور معالم الحکم و مرحوم شيخ ورام در تنبيه الخواطر آورده اند با تفاوت هايى که نشان مى دهد از مصدرى غير از نهج البلاغه گرفته اند. در ضمن مرحوم سيد رضى قسمت اوّل اين نامه را در کلمات قصار شماره 119 ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 452).2. «سُمّ» به هر ماده کشنده مى گويند (اين واژه با ضم، فتح و کسر سين خوانده مى شود و جمع آن «سموم» است).3. (ألا وَإنّ الدُّنْيا دارُ غَرّارَة خَدّاعَة تَنْکِحُ في کُلِّ يَوْم بَعْلاً وَتَقْتُلُ في کُلِّ لَيْلَة أهْلاً)، (نهج السعاده، ج 3، ص 174).4. (فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا)، (نهج البلاغه، خطبه 83).5. بنابراين تفسير «ما» موصوله و بنابر تفسير اوّل «ما» اشاره به زمان است.6. «أشْخَصَتْهُ» از ريشه «اشخاص» به معناى بيرون راندن و خارج ساختن و ريشه آن «شُخوص» به معناى بلند شدن است.7. «ايناس» از ريشه «اُنس» به معناى انس گرفتن است.8. «اِيحاش» از ريشه «وحشت» به معناى به وحشت افکندن است.9. ديوان پروين اعتصامى.10. بحارالانوار، ج 22، ص 391.11. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 177 .12. بحارالانوار، ج 22، ص 348، ح 64.13. همان مدرک، ص 328، ح 36 و 37.14. بحارالانوار، ج 16، ص 310 .15. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 36.16. بحارالانوار، ج 22، ص 368، ح 7.17. کهف، آيه 45.18. نهج البلاغه، خطبه 83.19. غررالحکم، 2166.20. نهج البلاغه، خطبه 114.21. غررالحکم، ص 130، شماره 2214.22. نهج السعادة، ج 3، ص 174.23. نهج البلاغه، کلمات قصار، 64.24. مجموعه ورام، ج 1 ص 148.25. بحارالانوار، ج 1، ص 152.26. همان مدرک، ج 14، ص 319، ح 20.27. بحارالانوار، ج 70، ص 119.28. همان مدرک، ص 88 .29. غررالحکم، 2361.30. نهج البلاغه، خطبه 109.31. بحارالانوار، ج 70، ص 119، ح 111.32. نهج البلاغه، کلمات قصار، 133.33. کافى، ج 1، ص 15، ح 12. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) است به سلمان فارسى -خدايش بيامرزد- پيش از رسيدنش به خلافت:«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ...»،محور اين بخش از سخن امام (ع) موعظه و نكوهش دنياست، و بدين منظور مثلى زده است و دو مورد از چند وجه شبه را كه در مشبه به وجود دارد، بيان كرده است:1-  مار، نرم پوست است و همانندى اش با دنيا همان آسايش زندگى و لذتهاى دنياست.2-  زهرش كشنده است، مشابهتش با دنيا در اين است كه كسانى كه غرق در لذتهاى دنيايند روز رستاخيز هلاك شوند.سپس در مورد اقامت وى در دنيا چند دستور به شرح زير داده است:1-  از آنچه او را خوشحال مى سازد روگردان باشد، و دليل ضرورت برحذر بودنش را چنين بيان كرده است: زيرا كالاى آن اندكى با تو همراه است، و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: آنچه با تو از متاع دنيا همراه مى ماند اندك است. و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى شود: و هر چه كه اين طور باشد، سزاوار دورى كردن است.2-  غمهاى دنيا را از خود دور ساز، و ضرورت اين كار را با قياس مضمرى بيان كرده است كه صغراى آن عبارت: «لمّا ايقنت من فراقها» است، يعنى چون به مفارقت و دگرگونى اش اطمينان دارى، و كبراى مقدر آن چنين است: هر چه را كه اطمينان به مفارقتش داشتى بايد غم جستن آن را از خود دورى كنى.3-  هر مقدار با دنيا انس و علاقه اش بيشتر شود، ترس و هراسش فزونتر گردد.كلمه ما مصدريه است، و كلمه آنس بنا بر اين كه حال است منصوب مى باشد، و كلمه احذر خبر كان است يعنى در همان حالى كه علاقمندترى، ترس بيشترى هم بايد داشته باشى، مقصود آن است كه هر چه مى تواند از آن دورى كند و بدان دل نبندد و دليل ضرورت حذر داشتن را چنين بيان كرده است «فانّ صاحبها فيها...» كه صغراى قياس مضمرى است و در حقيقت چنين است: هر چه صاحب دنيا به دنيا بيشتر دل ببندد... و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چيزى را كه آن طور باشد بايد صاحبش از آن حذر كند و به آن دل نبندد، نتيجه مى دهد: پس بايد شخص دنيادار از دنيا برحذر باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 387 المختار السابع و الستون و من كتاب له عليه السلام الى سلمان الفارسى رحمه اللّه قبل أيام خلافته:أمّا بعد، فإنّما مثل الدّنيا مثل الحيّة، ليّن مسّها قاتل سمّها، فأعرض عمّا يعجبك فيها لقلّة ما يصحبك منها، و ضع عنك همومها، لما أيقنت به من فراقها، و تصرّف حالاتها، و كن آنس ما تكون بها أحذر ما تكون منها، فإنّ صاحبها كلّما اطمأنّ فيها إلى سرور أشخصته عنه إلى محذور [أو إلى إيناس أزالته عنه إلى إيحاش، و السّلام- شرح المعتزلي-]. (71942- 71882)اللغة:(أشخصته): أذهبته.الاعراب:ليّن: خبر مقدّم و مسّها: مبتداء مؤخّر و كذا ما بعدها و كلتا الجملتين بمنزلة عطف البيان لقوله عليه السّلام «مثل الدنيا مثل الحيّة» فترك فيهما حرف العطف و وصل بينهما و بينها، كن آنس ما تكون- إلخ-: قال ابن ميثم: ما مصدريّة و آنس ينصب على الحال و أحذر خبر كان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 388 أقول: و الأولى جعل آنس و أحذر خبرا واحدا لكان، فيكون من قبيل قولهم «الرّمان حلو حامض».المعنى:قال الشارح المعتزلي «ص 39 ج 18 ط مصر»: و كان سلمان من شيعة عليّ عليه السّلام و خاصّته و تزعم الاماميّة أنّه أحد الأربعة الّذين حلقوا رؤوسهم و أتوه متقلّدي سيوفهم في خبر يطول.و قد روى من حديث ابن بريده عن أبيه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: أمرني ربّي بحبّ أربعة، و أخبرني أنّه يحبّهم: عليّ و أبوذرّ و المقداد و سلمان.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت عليه السّلام پيش از دوران خلافتش به سلمان فارسى -رحمه اللّه- نگاشته:أمّا بعد، همانا دنيا مارى را ماند نرم اندام و زهر آگين، از آنچه اش كه خوشت آمد روى بر گردان و دورى گزين كه بسيار بى وفا است و اندكى با تو همراه مى شود، هيچ اندوه دنيا را مخور، چه بخوبى مى دانى از تو جدا مى شود و ديگر گونيها دارد، هر گاه بيشتر با او انس گرفتى و دل آرام تو شد بيشتر از او در حذر باش و بترس، زيرا يار دنيا هر چه بشادى آن دلبند و خاطر جمع باشد او را بمشكل و محذور پرتاب مى كند، و هر گاه بارامش او مطمئن شود او را بهراس مى افكند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص209 از نامه آن حضرت كه آن را پيش از خلافت خود به سلمان فارسى نوشته است در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «اما بعد، فانّما مثل الدنيا مثل الحية، ليّن مسّها قاتل سمها»، «اما بعد، جز اين نيست كه مثل دنيا مثل مار است، لمس كردن آن نرم و زهرش كشنده است.»، ابن ابى الحديد چنين آورده است: سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش: سلمان مردى از ايران زمين از رام هرمز است و هم گفته اند از اصفهان است، از دهكده اى به نام جىّ. سلمان در شمار بردگان آزاد كرده و وابسته به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است. كنيه اش ابو عبد الله بوده است و هر گاه از او مى پرسيدند: تو پسر كيستى مى گفت: من سلمان پسر اسلام و از آدمى زادگانم. روايت شده است كه سلمان از آغاز تا هنگامى كه به حضور پيامبر رسيده و از وابستگان آن حضرت قرار گرفته است، بيش از ده ارباب داشته و دست به دست گرديده است. ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب روايت مى كند كه سلمان چيزى را به عنوان صدقه به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و گفت: اين صدقه براى تو و يارانت است. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را نپذيرفت و فرمود: صدقه بر ما حلال نيست. سلمان آن را برداشت و برد، فرداى آن روز چيز ديگرى نظير آن آورد و گفت: اين هديه است. پيامبر به ياران خود فرمود: بخوريد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سلمان را از ارباب او كه يهودى بود در قبال پرداخت مقدارى پول و اينكه سلمان براى آنان مقدارى خرما بن بكارد و چندان كار كند كه به ميوه برسد خريد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تمام آن خرمابنها را به دست خويش كاشت جز يك خرما بن كه آن را عمر بن خطاب نشاند. همه نهالها به سرعت به ميوه رسيد جز همان نهال، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيد اين نهال را چه كسى نشانده است؟ گفته شد عمر بن خطاب. پيامبر آن را بيرون كشيد و دوباره به دست خويش آن را كاشت و آن هم به ميوه رسيد. ابن عبد البر مى گويد: سلمان هنگامى كه حاكم مدائن بود از برگ خرما حصير و سبد مى بافت و مى فروخت و از در آمد آن مى خورد و مى گفت: خوش نمى دارم جز از كاركرد دست خويش نان بخورم. او حصير بافى را در مدينه آموخته بود. نخستين جنگى كه در آن شركت كرد، جنگ خندق بود و همو بود كه به كندن خندق اشاره كرد، و چون ابو سفيان و يارانش آن را ديدند گفتند اين چاره انديشى يى است كه عرب تا كنون آن را به كار نبرده است. ابن عبد البر مى گويد: گاهى رواياتى ديده مى شود كه سلمان در حالى كه هنوز برده بود در جنگهاى بدر و احد هم شركت كرده است ولى عقيده بيشتر مردم بر اين است كه نخستين شركت او در جنگ خندق بود و پس از آن از هيچ جنگ ديگرى غايب نبوده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص210 ابن عبد البر مى گويد: سلمان مردى بزرگوار و نيكوكار و دانشمندى گرانقدر و زاهدى سخت پارسا بوده است. گويد: هشام بن حسان، از قول حسن بصرى روايت مى كند كه مى گفته است: مقررى سلمان پنج هزار درهم بود كه چون به دستش مى رسيد همه اش را صدقه مى داد و از دسترنج خويش هزينه مى كرد. او را عبايى بود كه نيمش زير انداز و نيم ديگرش رو اندازش بود. گويد: ابن وهب و ابن نافع گفته اند كه سلمان خانه نداشت، زير سايه ديوار و درخت زندگى مى كرد. مردى گفت: آيا برايت خانه اى بسازم كه در آن مسكن گزينى گفت: نه، مرا نيازى به آن نيست، و آن مرد همچنان اصرار مى كرد و مى گفت: خانه اى كه موافق ميل تو باشد مى سازم. سلمان فرمود: آن را براى من توصيف كن. گفت: براى تو خانه اى مى سازم كه اگر در آن برپا بايستى سرت به سقف آن بخورد و اگر پايت را دراز كنى به ديوار مقابل خواهد خورد. گفت: آرى، اين چنين خوب است و براى او چنان خانه اى ساخت. ابن عبد البر مى گويد: از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از چند طريق روايت شده كه فرموده است «اگر دين بر تارك پروين باشد، سلمان بر آن دست مى يابد.» و در روايتى ديگر آمده است كه «مردى از ايران بر آن دست مى يابد.» و مى گويد: براى ما از عايشه روايت شده كه مى گفته است، سلمان شبها جلسه خصوصى با پيامبر داشت و نزديك بود بر سهم ما از رسول خدا پيروز آيد. گويد: ابن بريده، از پدرش روايت مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «پروردگارم مرا به دوست داشتن چهار تن فرمان داده است و خبر داده است كه خود ايشان را دوست مى دارد ايشان على و ابوذر و مقداد و سلمان اند.» گويد: قتادة از ابو هريره نقل مى كند كه مى گفته است «سلمان داناى به دو كتاب است» يعنى انجيل و قرآن. اعمش، از عمرو بن مرة، از ابو البخترى، از على عليه السّلام نقل مى كند كه چون از او در باره سلمان پرسيدند، فرمود: دانش اول و آخر را مى داند. درياى بيكران و در زمره ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 211 اهل بيت است. زاذان، از على عليه السّلام روايت مى كند كه سلمان فارسى همچون لقمان حكيم است. كعب الاحبار در باره سلمان گفته است آكنده از دانش و حكمت بود. گويد: در حديثى روايت شده است كه ابو سفيان بر سلمان و صهيب و بلال و تنى چند از ديگر مسلمانان عبور كرد، آن سه تن گفتند: شمشيرها نتوانست داد خود را از گردن اين دشمن خدا بگيرد. ابو سفيان هم اين سخن را شنيد، ابو بكر به ايشان گفت: آيا نسبت به پيرمرد و سرور قريش چنين مى گوييد. ابو بكر پيش پيامبر آمد و اين خبر را به اطلاع رساند، پيامبر فرمود: نكند كه آن سه تن را خشمگين ساخته باشى كه اگر چنان كرده باشى خدا را خشمگين كرده اى. ابو بكر پيش آنان برگشت و گفت: اى برادران آيا من شما را خشمگين ساختم گفتند: نه و خدايت بيامرزد. گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن گاه كه ميان مسلمانان عقد برادرى مى بست، ميان سلمان و ابو الدرداء عقد برادرى بست. سلمان را فضايل بسيار و اخبار پسنديده است، او به سال سى و پنجم هجرت و گفته شده است در آغاز سال سى و ششم و در حكومت عثمان در گذشته است. گروهى هم گفته اند به روزگار حكومت عمر در گذشته است، ولى بيشتر همان سخن نخست را گفته اند. اما حديث چگونگى مسلمان شدن سلمان را گروهى بسيار از محدثان از قول خودش چنين آورده اند كه مى گفته است من پسر دهقان -سالار-  دهكده جىّ اصفهان بودم و محبت پدرم نسبت به من چنان بود كه مرا همچون دوشيزه اى در خانه باز مى داشت. من در فرا گرفتن و انجام دادن آداب مجوسى چندان كوشش كردم كه خدمتگار آتشكده -موبد-  شدم. پدرم روزى مرا به يكى از املاك خود فرستاد، ضمن راه از كنار كليساى مسيحيان گذشتم وارد كليسا شدم از نيايش و نماز ايشان خوشم آمد و گفتم: آيين ايشان بهتر از آيين من است، پرسيدم محل اصلى اين آيين كجاست؟ گفتند: شام است. من از پيش پدر خويش گريختم و به شام آمدم و پيش اسقف رفتم و به خدمتكارى براى او و آموزش از او پرداختم و چون مرگ او فرا رسيد، گفتم: در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى گفت: بيشتر مردم آيين خود را ترك كرده و نابود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص212 شده اند جز مردى در موصل، خود را به او برسان. چون او درگذشت من خود را به آن مرد رساندم، چيزى نگذشت كه مرگ او هم فرا رسيد، پرسيدم در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى؟ گفت: كسى را كه بر راه راست باقى مانده باشد جز مردى در نصيبين نمى شناسم. گويند آن صومعه كه سلمان پيش از اسلام در آن عبادت مى كرد تا امروز -لابد يعنى قرن دوم-  باقى است. سلمان مى گفته است و چون مرگ آن روحانى نصيبين فرا رسيد، مرا پيش مردى از عمّوريه كه از سرزمين روم است گسيل داشت. من پيش او رفتم و ماندم و چند ماده گاو و گوسپند به دست آوردم. چون مرگ او فرا رسيد، گفتم: در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى گفت: مردم آيين خود را رها كرده اند و هيچ كس از ايشان بر حق باقى نمانده است، روزگار ظهور پيامبرى كه به آيين ابراهيم در سرزمين عرب بر انگيخته خواهد شد نزديك شده است، او به سرزمينى مهاجرت مى كند كه ميان دو ناحيه سنگلاخ قرار دارد و داراى نخلستان است. پرسيدم نشانه آن پيامبر چيست گفت: خوراك هديه را مى خورد و خوراك صدقه را نمى خورد و ميان شانه هايش مهر نبوت وجود دارد. سلمان مى گفته است كاروانى از قبيله كلب رسيد و من با آنان بيرون رفتم و چون همراه ايشان به وادى القرى رسيدم به من ستم كردند و به عنوان برده مرا به مردى يهودى فروختند كه در مزرعه و نخلستان او كارگرى مى كردم. در همان حال كه پيش او بودم يكى از پسر عموهايش آمد و مرا از او خريد و با خود به مدينه آورد و به خدا سوگند همين كه به مدينه رسيدم آن شهر را شناختم، و در آن هنگام خداوند محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در مكه مبعوث فرموده بود و من هيچ آگاهى نداشتم. همچنان كه روزى بالاى درخت خرمايى بودم يكى از پسر عموهاى ارباب من پيش او آمد و گفت: خداوند بنى قيلة را بكشد كه در منطقه قباء بر مردى كه از مكه پيش ايشان آمده است جمع شده اند و مى پندارند كه پيامبر است. سلمان مى گويد: چنان به هيجان آمدم كه لرزه ام گرفت، از درخت خرما فرود آمدم و شروع به پرسيدن كردم، ارباب من هيچ سخنى نگفت و مى گفت: بر سر كارت برگرد و آنچه را به تو مربوط نيست رها كن. چون شامگاه فرا رسيد، اندكى خرما كه داشتم برداشتم و به حضور پيامبر آوردم و گفتم به من خبر رسيده است كه تو مردى نيكوكارى و يارانى نيازمند و غريب دارى، اين خرماى صدقه است كه پيش من است و شما را از ديگران بر آن سزاوارتر ديدم. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ياران خود فرمود: بخوريد، ولى خود دست نگه داشت و چيزى نخورد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص213 با خود گفتم: اين يك نشانه و برگشتم فرداى آن روز بقيه خرمايى را كه پيشم بود، برداشتم و به حضور پيامبر آمدم و گفتم: چنان ديدم كه تو چيزى از صدقه نمى خورى، اين هديه است. به يارانش فرمود: بخوريد، و خودش هم همراهشان خورد. گفتم: بى شك خود اوست، خويش را گريان بر دست و پايش افكندم و شروع به بوسيدن كردم. فرمود: تو را چه مى شود. داستان خود را برايش گفتم كه او را خوش آمد و فرمود: اى سلمان با صاحب خود پيمان آزادى بنويس، من با او پيمان نامه نوشتم كه سيصد نهال خرما براى او بنشانم و چهل وقيه هم بپردازم. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به انصار فرمود: اين برادرتان را يارى دهيد و آنان مرا يارى دادند و سيصد نهال گرد آوردم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به دست خويش بر زمين نشاند و همگى به بار آمد. از يكى از جنگها هم مالى براى پيامبر رسيد كه بخشى از آن را به من عطا كرد و فرمود: تعهد خود را بپرداز، پرداختم و آزاد شدم. سلمان از شيعيان و ويژگان على عليه السّلام است، اماميه مى پندارند او يكى از چهار تنى است كه سرهاى خود را تراشيدند و شمشير بر دوش به حضور على آمدند، كه خبرى مفصل است و اين جا محل آوردن آن نيست، ياران معتزلى ما هم در اينكه سلمان از شيعيان على عليه السّلام است با اماميه اختلافى ندارند، بلكه در چيزهايى كه افزون بر آن گفته اند اختلاف نظر دارند. آنچه را هم كه محدثان از قول او به روز سقيفه نقل مى كنند كه به فارسى گفت «كرديد و نكرديد» ياران معتزلى ما اين چنين معنى مى كنند كه مقصودش آن بوده است كه اين كار كه خليفه اى برگزيديد چه نيكوكارى بود جز آنكه از اهل بيت عدول كرديد و حال آنكه اگر خليفه از ايشان مى بود شايسته و سزاوارتر بود. اماميه مى گويند: معناى سخن او اين است كه «اسلام آورديد و تسليم فرمان نشديد.» و حال آنكه اين كلمه فارسى اين معنى را نمى رساند بلكه دلالت بر فعل و عمل دارد نه چيزى ديگر. و دليل درستى سخن ياران ما اين است كه سلمان حكومت مداين را در عهد عمر پذيرفته است و اگر آنچه كه اماميه مى گويند حق مى بود، او هرگز براى عمر كار نمى كرد. ابن ابى الحديد ضمن شرح بقيه الفاظ اين نامه اقوالى از حكيمان و زاهدان نقل كرده و چنين گفته است: زاهدى بر در خانه اى گذشت كه اهل آن خانه بر كسى از ايشان كه مرده بود مى گريستند، گفت: واى و شگفتا از مسافرانى كه بر مسافر ديگرى مى گريند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص214 كه به سر منزل خود رسيده است. عالمى، راهبى را ديد، پرسيد: اى راهب دنيا را چگونه مى بينى گفت: بدنها را فرسوده و آرزوها را تجديد و رسيدن به آن را دور و مرگ را نزديك مى سازد. گفت: حال مردم اين جهان چون است گفت: هر كس بر آن دست مى يابد به رنج مى افتد و هر كس آن را از دست مى دهد، اندوهگين مى شود. پرسيد: بى نيازى از آن چگونه است گفت: با بريدن اميد از آن. گفت: در اين ميان كدام همنشين نكوتر و وفادارتر است گفت: كار شايسته. پرسيد: كدام زيان بخش تر است و درمانده تر گفت: نفس و هوس. پرسيد: راه بيرون شدن از اين گرفتارى چيست گفت: پيمودن راه حق و درست. پرسيد: آن راه را چگونه بپيمايم گفت: بايد جامه شهوتهاى ناپايدار را از تن برون آرى و براى سراى جاودانه كار كنى.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom