جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۶۳ : نکوهش ابوموسی اشعری [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى أبي موسى الأشعري و هو عاملُه على الكوفة، و قد بلَغه عنه تثبيطُه الناس عن الخروج إليه لمّا نَدَبهم لِحرب أصحاب الجمل :
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ؛ فَإِذَا قَدِمَ [عَلَيْكَ رَسُولِي] رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَ اشْدُدْ مِئْزَرَكَ وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ وَ انْدُبْ مَنْ مَعَكَ، فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ وَ لَا تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ بِخَاثِرِكَ وَ ذَائِبُكَ بِجَامِدِكَ، وَ حَتَّى تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِكَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ، وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى الَّتِي تَرْجُو وَ لَكِنَّهَا الدَّاهِيَةُ الْكُبْرَى يُرْكَبُ جَمَلُهَا وَ [يُذَلُ] يُذَلَّلُّ صَعْبُهَا وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا.
فَاعْقِلْ عَقْلَكَ وَ امْلِكْ أَمْرَكَ وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ؛ فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ وَ لَا فِي نَجَاةٍ، فَبِالْحَرِيِّ لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّى لَا يُقَالَ أَيْنَ فُلَانٌ؛ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ مَا [يُبَالِي] أُبَالِي مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ؛ وَ السَّلَامُ.

التَّثْبِيط : تشويق به نشستن و عدم حركت.
اشْدُدْ مِئْزَرَكَ : كمربندت را محكم كن، كنايه از آمادگى و مهيا شدن است.
جُحْر : لانه حيوانات درنده و حشرات موذى، در اينجا كنايه از جايگاه و محل سكونت است.
انْدُب : فرا بخوان، دعوت كن.
إنْ حَقَّقْتَ : اگر حق را يافتى و تصميم قطعى دارى.
انْفُذْ : اجرا كن، يعنى بسوى من حركت كن.
تَفَشّلْتَ : ترسيدى، سست شدى.
الْخَاثِر : سفت و سخت، اصل ضرب المثل اين است «لا يدرى أيخثر ام يذيب»، يعنى نمى داند آيا آب نكند يا آب كند، گفته اند زنى روغن مذاب تصفيه شده اى را با روغن سفت تصفيه نشده اى مخلوط كرد و آنگاه سرگشته و حيران نمى دانست كه آيا اين روغن را بر آتش بگذارد يا خير، اگر بر آتش بگذارد روغن مذاب مى سوزد و اگر نگذارد روغن تصفيه نمى شود، از اينجا بود كه اين جمله تمثيلى گرديد براى كسى كه در كار خود حيران مانده است.
الْقِعْدَة : نوع و طرز نشستن.
تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ : از مقامت جدا و منعزل مى شوى.
الْهُوَيْنَى : مصغّر «هونى» و «هونى» مؤنث «اهون» است، آسان.
اعْقِلْ عَقْلَكَ : (بوسيله تصميم قاطع) عقلت را مهار كن (و آن را در وادى شك و ترديد رها مكن).
بِالْحَرَى : بطور شايسته.
لَتُكْفَيَنَّ : كفايت مى شوى، يعنى اين جنگ پيروزمندانه پايان مى پذيرد. 
تَثبيط : تشويق بحركت ننمودن و قيام نكردن
نَدَبَ : براى يارى خواند و صدا كرد
تَفَشَّلَت : ترسيدى، سست شدى
زُبد : روغن رقيق و آب شده
خاثِر : روغن غليظ و جامد
هُوَينا : آسان و سست
تَنَحّ : دور شو، خود را بكنار كش
رَحب : وسعت و فراخى 
(در آستانه جنگ جمل، در سال ۳۶ هجرى به امام گزارش رسيد كه ابو موسى اشعرى، فرماندار كوفه مردم را براى پيوستن به امام باز مى دارد، امام اين نامه را به او نوشت).
باز داشتن ابو موسى از فتنه انگيزى:
از بنده خدا على امير مؤمنان به عبد اللّه بن قيس (ابو موسى اشعرى) پس از ستايش پروردگار و درود، سخنى از تو به من رسيده كه هم به سود، و هم به زيان تو است. چون فرستاده من پيش تو آيد، دامن همّت به كمر زن، كمرت را براى جنگ محكم ببند، و از سوراخ خود بيرون آى، و مردم را براى جنگ بسيج كن. اگر حق را در من ديدى بپذير، و اگر دو دل ماندى كناره گير.
به خدا سوگند هر جا كه باشى تو را بياورند و به حال خويش رها نكنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشكت در هم ريزد، و در كنار زدنت از حكومت شتاب كنند، چنانكه از پيش روى خود همانگونه بترسى كه از پشت سرت هراسناكى.(۱) حوادث جارى كشور آنچنان آسان نيست كه تو فكر مى كنى، بلكه حادثه بسيار بزرگى است كه بايد بر مركبش سوار شد، و سختى هاى آن را هموار كرد، و پيمودن راه هاى سخت و كوهستانى آن را آسان كرد.
پس فكرت را به كار گير، و مالك كار خويش باش، و سهم و بهره ات را بردار، اگر همراهى با ما را خوش ندارى كناره گير، بى آن كه مورد ستايش قرار گيرى يا رستگار شوى، كه سزاوار است تو در خواب باشى و ديگران مسئوليّت هاى تو را بر آورند، و از تو نپرسند كه كجا هستى و به كجا رفته اى. به خدا سوگند اين راه حق است و به دست مرد حق انجام مى گيرد، و باكى ندارم كه خدا نشناسان چه مى كنند، با درود.
__________________________________________
(۱). ابو موسى اشعرى نام او عبد اللّه بن قيس كه در فتح خيبر، مسلمان شد و از طرف عمر فرماندار بصره و در زمان عثمان فرماندار كوفه شد، در آستانه جنگ جمل، عائشه نامه ‏اى براى او فرستاد و او را به سوى گروه خود جذب كرد. وقتى نامه امام به كوفه رسيد مردم را بر ضد امام تحريك مى‏ كرد و در ميان كوفيان اختلاف ايجاد كرد كه امام اين نامه را به او نوشت. آنگاه مالك اشتر و امام حسن عليه السّلام به كوفه رفتند، براى مردم سخنرانى كردند، ابو موسى با حضرت امام حسن عليه السّلام نزاع و مجادله مى‏ كرد كه مالك بر سر او فرياد زد و گفت از دار الاماره خارج شو! او يك شب مهلت خواست و بيرون رفت. از آن پس كوفيان متّحد شده و ۱۲ هزار نفر به يارى امام شتافتند.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به ابو موسى اشعرىّ كه (رجال نويسان او را مردى بد كردار دانسته به رواياتش اعتماد ندارند، و اشعر نام قبيله اى است در يمن و اشعرىّ منسوب است بآن، و او) از جانب امام عليه السّلام بر كوفه حاكم بود زمانيكه بحضرت خبر رسيد كه مردم را از آمدن بكمك آن بزرگوار باز مى دارد و آنها را به مخالفت وامى دارد هنگاميكه ايشان را براى جنگ با اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان) خواسته بود (و ابو موسى مى گفت: اين فتنه و تباهكارى است كه بين مسلمانان افتاده و بايد از آن كناره گرفت، و اخبار از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله نقل مى نمود كه هرگاه بين امّت فتنه هويدا گرديد شما كناره گيريد، چون خبر بامام عليه السّلام رسيد فرزندش امام حسن عليه السّلام را با اين نامه روانه كوفه نمود، و ابو موسى را در آن بر اثر اين كار زشت تهديد كرده سرزنش فرمود):
(1) از بنده خدا علىّ امير المؤمنين بعبد اللّه ابن قيس: پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، سخنى از تو بمن رسيده كه هم به سود تو و هم به زيان تو است (زيرا واداشتن مردم را به كناره گيرى از فتنه و نقل فرمايش حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بحسب ظاهر درست و به سود تو است چون منظورت آنست كه مردم را از همراهى من باز دارى، ولى چون در حقيقت جنگ من با اصحاب جمل فتنه و تباهكارى نيست بلكه جلوگير فتنه و سبب آسايش است پس مخالفت تو و آنرا بنا حقّ فتنه پنداشتن به زيان تو است، براى آنكه در دنيا بكيفر من و در آخرت بعذاب الهىّ گرفتار خواهى شد) پس هرگاه آورنده پيغام من نزد تو آمد دامنت را به كمر زن و بندت را استوار ببند و از سوراخ و جايگاهت (كوفه) بيرون بيا (نپندار كه مانند سوسمار در سوراخ آسوده مى مانى) و آنها كه با تو هستند (يارانت) را بخوان و بر انگيز (بيارى ما وادار) پس اگر (كار ما را) راست پنداشته باور نمودى (بسوى ما) بيا، و اگر ترسيدى (در پيروى از ما سست بودى) دور شو (از حكومت و لشگر كناره گير)
(2) و سوگند بخدا هر جا باشى ترا مى آورند و رها نمى كنند تا اينكه كره تو با شيرت و گداخته ات با ناگداخته ات آميخته گردد (اين جمله مثلى است اشاره باينكه ترا زير و زبر كنم) و تا اينكه فرصت نشستن نيافته از پيش رويت بترسى مانند ترسيدن از پشت سرت (هيچ گونه آسوده نباشى نه از جلو و نه از عقب)
(3) و فتنه اصحاب جمل فتنه اى نيست كه تو آنرا آسان پندارى، بلكه مصيبت و دردى بسيار بزرگ و سختى است كه بايد شتر آنرا سوار شده دشواريش را آسان و كوهستانش را هموار گردانيد (از اين پيشآمد نمى توان غفلت ورزيد و آنرا آسان پنداشت، بلكه بايد تلاش كرد تا آتش آن فرو نشيند) پس خردت را مقيّد نما، و بر كارت مسلّط شو، و نصيب و بهره ات را بياب (خلاصه در صلاح و فساد كارت درست انديشه كن) اگر نمى خواهى (ما را يارى كنى) دور شو بجاى تنگى كه رهائى در آن نيست (برو به جائى كه رستگارى نبينى) كه سزاوار آنست كه ديگران اين كار را بسر رسانند و تو خواب باشى بطوريكه گفته نشود: فلانى كجا است (كناره گير كه اين جنگ بى كمك تو انجام يابد، و بودن و نبودنت آنجا يكسان است)
(4) و سوگند بخدا كه اين جنگ و زد و خورد بحقّ و درستى است بدست كسى (امام عليه السّلام) كه بر حقّ است، و باك ندارد از آنچه كسانيكه از دين و راه حقّ دورى گزيده اند بجا مى آورند (زيرا كسيكه بر حقّ است از باطل و نادرست هراسى ندارد) و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به ابو موسى اشعرى كه عامل او در كوفه بود. به امام خبر رسيد كه بدان هنگام كه مردم را به جنگ با اصحاب جمل فرا مى خوانده، ابو موسى، كوفيان را از رفتن به جنگ باز مى داشته و به نشستن در خانه ترغيب مى كرده است:
از بنده خدا، امير المؤمنين به عبد الله بن قيس. اما بعد، از تو به من سخنى رسيده كه هم به سود توست و هم بر زيان تو. چون فرستاده من، با پيام من نزد تو آيد، دامن بر ميان زن و بند كمر استوار نماى و از سوراخت بيرون آى و، كسانى را كه با تو هستند، فراخوان. اگر ديدى كه بايد از من اطاعت كنى، به نزد من آى و اگر در ترديد بودى از آن مقام كه تو را داده ام كناره گير.
به خدا سوگند، هر جا كه باشى تو را بياورند و رهايت نكنند تا راه چاره بر تو بسته شود و سرگردان مانى و كره ات با شير و گداخته ات با ناگداخته آميخته شود. تو را وادارند كه بشتاب از جاى برخيزى و از پيش رويت چنان ترسان شوى كه از پشت سرت. اين مهم را آسان مپندار كه بلايى است بزرگ. بايد بر اشترش نشست و توسنش را رام كرد و كوههايش را چون دشت هموار ساخت.
پس عقلت را به فرمان آور و رشته كار خود به دست گير. و نصيب و بهره خويش درياب. اگر آمدن را خوش ندارى از كار كناره گير و به تنگناى خود گريز. جايى كه در آن، راه رهايى بسته است. سزاست كه ديگران آن كار را كفايت كنند و تو در خواب باشى آنسان كه هرگز كس نپرسد كه فلان كجاست. به خدا سوگند، كه اين جنگ جنگى است بر حق. همراه كسى كه او نيز بر حق است. و او را باكى نيست كه ملحدان چه كردند. والسلام.
 
اين نامه اى است از بنده خدا اميرمؤمنان به عبدالله بن قيس (ابو موسى اشعرى). اما بعد (از حمد و ثناى الهى) سخنى از تو به من گزارش داده شده که هم به سود توست و هم به زيان تو. هنگامى که فرستاده من بر تو وارد شد دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند و از لانه ات بيرون آى و از کسانى که با تو هستند (براى شرکت در ميدان جهاد و مبارزه با شورشيان بصره) دعوت کن; اگر حق را يافتى و تصميم خود را گرفتى آنها را (با خود به سوى ما) بياور و هرگاه سستى را پيشه کردى از مقام خود کنار برو. به خدا سوگند! (در صورت تخلف از اين دستور) هرجا باشى به سراغ تو خواهند آمد و تو را رها نخواهند ساخت تا گوشت و استخوانت و تر و خشکت به هم درآميزد و حتى نتوانى بر زمين بنشينى و (تو را چنان محاصره مى کنند که) از پيش رويت همان گونه خواهى ترسيد که از پشت سرت.
اين فتنه (فتنه جمل) به آن آسانى که تو فکر مى کنى نيست، بلکه حادثه بزرگى است که بايد بر مرکبش سوار شد و سختى هايش را هموار کرد و کوه مشکلاتش را صاف نمود. انديشه خود را به کار گير و مالک کار خود باش و بهره و نصيبت را درياب (و در ميدان جهاد اسلامى با ما همراه باش) ولى اگر اين کار براى تو خوشايند نيست (و لجوجانه بر فکر خود اصرار دارى، از فرماندارى کوفه) کنار برو (و بدان) نه گشايشى براى تو خواهد بود و نه نجاتى (نه راه رستگارى در دنيا و نه رستگارى در آخرت) اگر تو در خواب فرو روى سزاست که ديگران انجام وظيفه کنند و آنچنان به دست فراموشى سپرده شوى که نگويند فلانى کجاست. به خدا سوگند اين راه (که ما مى رويم) راه حقى است که به دست مرد حق انجام مى گيرد و من باکى ندارم که خدانشناسان (همچون تو) چه کار مى کنند. والسلام.
 
و از نامه آن حضرت است به ابو موسى اشعرى كه عامل او در كوفه بود. چون امام مردم كوفه را براى جنگ اصحاب جمل خواند، بدو خبر دادند ابو موسى آنان را به نشستن در خانه ترغيب مى كند:
از بنده خدا، امير مؤمنان، به عبد اللّه پسر قيس اما بعد، از تو به من سخنى رسيد كه به سود و زيان توست. چون فرستاده من نزد تو آيد، دامن خود را به كمر در آر، و كمرت را استوار دار و از سوراخ خود پاى بيرون گذار و آن را كه همراه توست فراهم آر. اگر حق را -با من- ديدى بپذير، و اگر دو دل ماندى كناره گير.
به خدا سوگند هر جا باشى تو را بيارند و به حال خود نگذارند. چندان كه در كارت سرگردان مانى و چپ را از راست ندانى، و از جايت به شتاب برخيزانند و از پيش رويت چنان ترسان شوى كه از پشت سرت هراسان. كار نه چنان است كه پندارى آسان است، كه بلايى بزرگ -و نمايان است- بايد بدان سوار شد و درشتى اش را هموار كرد و سختى اش را خوار.
پس خرد خود را به فرمان آر و كار خود را در ضبط در آر -و به سوى ما بيا و بهره ات را از طاعت امام خود- بردار، و اگر خوش ندارى از كار -ما- كناره گير بى هيچ سپاسى و يا تقدير، ديگران كار تو را عهده دار شوند، چنانكه بايد، و تو در خواب خفته و از تو نپرسند كجاست و به كجا رفته. به خدا سوگند كه اين پيكار به حق است و به فرمان كسى است كه حق با اوست، و ما را باكى نبود كه ملحدان چه كردند، و السّلام.
 
از نامه هاى آن حضرت است به ابو موسى اشعرى كه كار گزارش در كوفه بود، زمانى كه به امير المؤمنين خبر رسيد مردم را از رفتن به كمك حضرت به وقتى كه براى جنگ جمل دعوت كرده بود منع مى كند:
از بنده خدا على امير المؤمنين، به عبد اللّه بن قيس: اما بعد، از جانب تو سخنى به من رسيده كه هم به سود توست و هم به زيان تو، چون فرستاده ام به نزدت آمد دامن به كمر زن، و كمربندت را محكم ببند، و از لانه ات بيرون رو، و كسانى را كه با تو هستند به جانب ما بر انگيز. پس اگر حق را يافتى روانه شو، و اگر ترسيدى از كوفه دور شو.
به خدا قسم هر كجا باشى به سراغت آيند، و دست از سرت برندارند تا گوشت و استخوان و تر و خشكت به هم آميخته شود، تا جايى كه فرصت نشستن نيابى، و از روبرو همانند پشت سر وحشت كنى. اين فتنه چنانكه مى پندارى آسان نيست، فتنه بزرگ دهشت زايى است كه بايد بر مركبش سوار شد، و دشوارش را آسان، و سختش را هموار ساخت.
عقلت را به كار گير، كارت را مالك شو، و نصيب و بهره ات را بياب، اگر اين برنامه خوشايند تو نيست دور شو به جايى كه فراخى و نجاتى در آن نيست، در خور اين است كه اين كار را ديگران انجام دهند و تو در خواب باشى، خوابى كه نگويند فلانى كجاست. به خدا قسم اين مبارزه حق است كه به دست كسى كه بر حق است انجام مى گيرد، و او نسبت به آنچه كه ملحدان انجام مى دهند باكى ندارد. و السّلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )إلى أبي مُوسَى الأَشْعَري وَهُوَ عامِلُهُ عَلَى الْکُوفَةِ وَقَدْ بَلَغَهُ عَنْهُ تَثْبيطُهُ(1) النّاسِ عَنِ الخُرُوجِ إلَيْهِ لَمّا نَدَبَهُمْ(2) لِحَرْبِ أصْحابِ الْجَمَلِ.از نامه هاى امام(عليه السلام) است که به ابوموسى اشعرى فرماندار آن حضرت در کوفه نگاشت هنگامى که به آن حضرت خبر رسيد که ابو موسى اهل کوفه را از حرکت براى همراهى آن حضرت در جنگ جمل (به سوى بصره) باز داشته است.(3) نامه در یک نگاه:ماجراى نامه چنین است که وقتى امام امیر المؤمنین(علیه السلام) با لشکر خود به سوى بصره آمد و آتش جنگى را که طلحه و زبیر و عایشه برافروخته بودند خاموش کند دو نفر از یاران خود به نام محمد بن جعفر و محمد بن ابى بکر را براى بسیج مردم کوفه فرستاد. گروهى از مردم کوفه بعد از شنیدن پیام على(علیه السلام) شبانه به سراغ ابوموسى اشعرى رفتند تا با او در این زمینه مشورت کنند که آیا همراه این دو نفر به سوى على(علیه السلام) حرکت کنند یا نه. ابو موسى (با لحن شیطنت آمیزى) گفت: اگر راه آخرت را مى خواهید در خانه هاى خود بنشینید و تکان نخورید و اگر راه دنیا را مى خواهید همراه این دو نفر حرکت کنید و به این ترتیب مانع از خروج اهل کوفه شد. این سخن به نمایندگان على(علیه السلام)رسید. آنها شدیدا به ابو موسى اعتراض کردند. او در پاسخ گفت: بیعت عثمان بر گردن على و بر گردن من و گردن هاى شماست.این مرد لجوج و بى خرد فراموش کرده بود که بیعت اگر بیعت راستین هم باشد با مرگ از بین مى رود وگرنه همه آنها باید به بیعت خلیفه اوّل وفادار باشند و با کس دیگرى بیعت نکنند، زیرا بیعت با دو نفر به عنوان رئیس جمعیت معنا ندارد.در نقل دیگرى آمده هنگامى که خبر حرکت امام(علیه السلام) به بصره براى خاموش کردن آتش فتنه رسید، ابو موسى به مردم کوفه گفت: على امام هدایت است و بیعت او صحیح است; ولى جایز نیست همراه او در مقابل اهل قبله (اشاره به لشکر جمل است) پیکار کرد.در عبارت دیگر نیز از او نقل شده که به مردم کوفه گفت: مردم! یاران محمد و اصحاب او، نسبت به مسائل از دیگران آشناترند و این فتنه اى که برپا شده انسان خواب در آن بهتر از بیدار و بیدار نشسته بهتر از ایستاده است... بنابراین  شمشیرها را در غلاف کنید و وارد این معرکه نشوید (او با این شیطنت مى خواست امام را در حکومت و خلافتش به ضعف بکشاند، زیرا از پرونده تاریک خود باخبر بود).به هرحال هنگامى که سخنان نابخردانه ابوموسى به على(علیه السلام) رسید، امام نامه فوق را براى او نوشت. خلاصه نامه توبیخ شدید ابوموسى و دعوت به حرکت کردن با مردم کوفه به سوى امام و عزل او از فرماندارى کوفه در صورت عدم شرکت و نکوهش او به سبب موضع گیرى هاى نابخردانه اوست.***امام(عليه السلام) نخست مى فرمايد: «اين نامه اى است از بنده خدا اميرمؤمنان به عبد الله بن قيس (ابوموسى اشعرى) اما بعد (از حمد و ثناى الهى) سخنى از تو به من گزارش داده شده که هم به سود توست و هم به زيان تو»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِيّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللهِ بْنِ قَيْس أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْکَ قَوْلٌ هُوَ لَکَ وَعَلَيْکَ).اين تعبير امام ظاهراً اشاره به همان مطلبى است که در بالا آمد که ابو موسى به مردم کوفه گفت: ياران پيامبر از شما به مسائل آشناترند. اين از يک نظر به نفع خود او بود. ولى از نظر ديگر به زيان او، زيرا مصاحبت و همنشينى على(عليه السلام) از همه اصحاب بيشتر و عميق تر بود; از روز آغاز بعثت پيغمبر اسلام تا لحظات وفات و دفنش در کنار حضرت بود.احتمال ديگرى نيز دارد که اشاره به سخن ديگر ابوموسى باشد که گفته بود: «على امام هدايت و بيعتش صحيح است ولى نبايد با اهل قبله جنگيد» زيرا اگر قبول دارد على امام هدايت و بيعتش صحيح است بايد هر چه فرمان مى دهد اجرا گردد و به فرمان او آتش فتنه را فرو نشاند زيرا قرآن دستور مى دهد که در برابر فتنه انگيزان بايد جهاد کرد.در ادامه امام(عليه السلام) اين دستور مؤکد را به ابو موسى اشعرى مى دهد و مى فرمايد: «هنگامى که فرستاده من بر تو وارد شد دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند و از لانه ات بيرون آى و از کسانى که با تو هستند (براى شرکت در ميدان جهاد و مبارزه با شورشيان بصره) دعوت کن; اگر حق را يافتى و تصميم خود را گرفتى آنها را (با خود به سوى ما) بياور و هرگاه سستى را پيشه کردى از مقام خود کنار برو»; (فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي عَلَيْکَ فَارْفَعْ ذَيْلَکَ(4)، وَاشْدُدْ مِئْزَرَکَ(5)، وَاخْرُجْ مِنْ جُحْرِکَ، وَانْدُبْ مَنْ مَعَکَ، فَإِنْ حَقَّقْتَ(6) فَانْفُذْ(7)، وَإِنْ تَفَشَّلْتَ(8) فَابْعُدْ).تعبير به «حُجر»; (لانه و سوراخ) کنايه از اين که تو همچون شيرى نيستى که در بيشه ها زندگى کند، بلکه همچون روباهى که در سوراخ و لانه خود مى خزد.اين سخن در ضمن حکم عزل مشروط ابو موسى را در بر دارد و در تواريخ آمده است کسى که اين نامه را براى ابو موسى برد «قرظة بن کعب انصارى» بود.(9)سپس امام(عليه السلام) سوگند مى خورد و با کلماتى شديد او را تهديد مى کند و مى فرمايد: «به خدا سوگند! (در صورت تخلف از اين دستور) هرجا باشى به سراغ تو خواهند آمد و تو را رها نخواهند ساخت تا گوشت و استخوانت و تر و خشکت به هم درآميزد و حتى نتوانى بر زمين بنشينى و (تو را چنان محاصره مى کنند که) از پيش رويت همان گونه خواهى ترسيد که از پشت سرت»; (وَايْمُ اللهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ، وَلاَ تُتْرَکُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُکَ(10) بِخَاثِرِکَ(11)، وَذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ وَحَتَّى تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ(12) وَتَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ).اين تعبيرات که از فصاحت و بلاغت خاصى برخوردار و دقيقاً مطابق مقتضاى حال است مشتمل بر کناياتى «اَبْلَغُ مِنَ التَّصْريح» مى باشد.معناى تحت اللفظى «حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُکَ بِخَاثِرِکَ» اين است که کره تو با دوغ تو مخلوط شود. مى دانيم هنگامى که ماست را کاملا مى زنند کره روى آن جمع مى شود و بقيه که دوغ است در زير قرار مى گيرد. حال اگر آن را گرم و داغ کنند دوباره چربى کره با دوغ مخلوط مى گردد و اين تعبير کنايه از فشار شديدى است که بر شخصى وارد کنند که همه چيز او درهم آميزد.تعبير به «ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ; تر و خشکت به هم درآميزد» نيز کنايه اى شبيه آن است و جمله «حَتَّى تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ» گاه نيز اين گونه تفسير شده که حتى به تو اجازه نمى دهند که بر زمين بنشينى و تو را از قصر فرماندارى بيرون مى اندازند و گاه گفته شده که معناى آن اين است که در بازنشستگى و برکناريت تعجيل خواهد شد.جمله «تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ» اشاره به اين است که تو را محاصره خواهند کرد که راه پس و پيش نداشته باشى.ولى ابوموسى که لجوج و منافق بود دست از کار خود برنمى داشت و همچنان به جلوگيرى مردم از قيام براى جهاد در رکاب على(عليه السلام) و خاموش کردن آتش فتنه شورشيان در بصره ادامه مى داد، از اين رو در تاريخ آمده است که مالک اشتر خدمت اميرمؤمنان عرض کرد: اگر مصلحت بدانيد مأموريت رفتن به کوفه را به من عطا کنيد که مردم شهر با من آشنا هستند و از من اطاعت خواهند کرد و اميد دارم اگر وارد شهر شوم احدى با من مخالفت نکند. (و آنها که پيش از من به کوفه رفتند نتوانستند از عهده ابو موسى برآيند).اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمود: به آنها ملحق شو. مالک اشتر وارد کوفه شد در حالى که مردم در مسجد بزرگ کوفه اجتماع کرده بودند (و ابو موسى به تبليغ بر ضد جهاد دعوت مى کرد).مالک اشتر از کنار هر قبيله اى از قبائل کوفه که مى گذشت و جماعتى را در آنجا گرد هم مى ديد صدا مى زد: «با من به سوى قصر دار الاماره بياييد» تا با جماعتى به قصر رسيد و به زور وارد قصر شد و اين در حالى بود که ابو موسى در مسجد در خطابه خود مى گفت: اى مردم! اين فتنه کور و کرى است که هر کس در آن در خواب باشد بهتر از اين است که نشسته باشد و نشسته بهتر از ايستاده و ايستاده بهتر از راه رونده و راه رونده بهتر از دونده و دونده بهتر از سواره است. (يعنى هر چه کمتر در آن دخالت کنيد بهتر است) ... ما ياران محمد فتنه ها را بهتر مى شناسيم; آنها به هنگامى که روى مى آوردند ناشناسند و هنگامى که پشت مى کنند ضعفشان آشکار مى شود. اين در حالى بود که عمار و امام حسن پيوسته به او مى گفتند: از فرماندارى شهر ما دور شو و از منبر ما کنار رو! (ولى او دست بردار نبود) ناگهان غلامانش سراسيمه از قصر دار الاماره وارد مسجد شدند و جريان ورود اشتر به قصر را به او خبر دارند و گفتند: او ما را زد و از قصر بيرون کرد. ابوموسى وحشت زده از منبر پايين آمد، داخل قصر شد و اشتر به او فرياد زد: «أُخْرُجْ مِنْ قَصْرِنا لا أُمَّ لَکَ أَخْرَجَ اللهُ نَفْسَکَ فَوَاللهِ إنَّک لَمِنَ الْمُنافِقِينَ قَديماً; اى بى مادر از قصر ما بيرون شو! خدا جانت را بيرون آورد به خدا تو از قديم از منافقان بودى!»(13) ابو موسى ترسيد و گفت: يک امشب را به من مهلت بده! اشتر گفت: مانعى ندارد; ولى تنها حق دارى وسايل خود را با خود ببرى و نمى توانى امشب را در قصر بخوابى. مردم نيز وارد قصر شدند که وسايل ابوموسى را غارت کنند. مالک اشتر آنها را از قصر خارج کرد وگفت: من ابوموسى را از قصر بيرون کردم (نياز به دخالت شما ندارم) مردم از او دست برداشتند.(14)سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين نامه مى فرمايد: «اين فتنه (فتنه جمل) به آن آسانى که تو فکر مى کنى نيست، بلکه حادثه بزرگى است که بايد بر مرکبش سوار شد و سختى هايش را هموار کرد و کوه مشکلاتش را صاف نمود»; (وَمَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى(15) الَّتِي تَرْجُو، وَلَکِنَّهَا الدَّاهِيَةُ(16) الْکُبْرَى، يُرْکَبُ جَمَلُهَا، وَيُذَلَّلُّ صَعْبُهَا وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا).اشاره به اينکه اگر جلوگيرى کردن از مردم براى شرکت به جهاد با شورشيان بصره به گمان اين است که مسأله مهمى نيست و به زودى حل مى شود اشتباه بزرگى کرده; بايد با قوت و قدرت آتش اين فتنه را خاموش کرد و ناهموارى ها را هموار ساخت و اين کار نياز به عزم عمومى مردم و شرکت همگانى در جهاد دارد. (بنابراين مرجع ضمير «هى» فتنه جمل است).ولى بعضى از شارحان مرجع اين ضمير را فتنه ابو موسى دانسته اند که مردم را از جهاد با شورشيان باز مى داشت. امام مى فرمايد: اين فتنه ساده اى نيست آن گونه که تو خيال مى کنى; ما به هر قيمتى که باشد آتش اين فتنه را خاموش خواهيم کرد و مردم را براى جهاد بسيج مى کنيم.اين احتمال نيز داده شده که ضمير به حکومت بنى اميّه باز گردد، زيرا قراين نشان مى دهد که ابو موسى مى خواست دنبال کار عثمان را بگيرد و حکومت را به بنى اميّه باز گرداند. امام به او هشدار مى دهد که اين کار خطرناکى است و گمان نکن به اين آسانى به آن هدف زشت و کثيف خود خواهى رسيد.ولى تفسيرى را که برگزيديم از اينها مناسب تر و با مجموعه کلمات امام سازگارتر است.سپس امام(عليه السلام) به او اندرز مى دهد که يکى از دو راه را انتخاب کند، مى فرمايد: «انديشه خود را به کار گير و مالک کار خود باش و بهره و نصيبت را درياب (و در ميدان جهاد اسلامى با ما همراه باش) ولى اگر اين کار براى تو خوشايند نيست (و لجوجانه بر فکر خود اصرار دارى، از فرماندارى کوفه) کنار برو (و بدان) نه گشايشى براى تو خواهد بود و نه نجاتى (نه راه رستگارى در دنيا و نه رستگارى در آخرت)»; (فَاعْقِلْ(17) عَقْلَکَ، وَامْلِکْ أَمْرَکَ، وَخُذْ نَصِيبَکَ وَحَظَّکَ. فَإِنْ کَرِهْتَ فَتَنَحَّ(18) إِلَى غَيْرِ رَحْبْ(19) وَلاَ فِي نَجَاة).اشاره به اينکه گمان نکن اگر از شرکت در جهاد با شورشيان خوددارى کنى راه سلامت را در پيش گرفته اى و آسوده خواهى زيست. به عکس مردم بر تو تنگ خواهند گرفت و رسواى خاص و عام خواهى شد.آن گاه براى اينکه ابوموسى گمان نکند نقش او در حکومت اسلامى بسيار مهم است و اگر او کنار برود همه چيز به هم مى ريزد، امام به او گوشزد کرد که تو از اينها کوچک ترى، مى فرمايد: «اگر تو در خواب فرو روى سزاست که ديگران انجام وظيفه کنند و آنچنان به دست فراموشى سپرده شوى که نگويند فلانى کجاست»; (فَبِالْحَرِيِّ(20) لَتُکْفَيَنَّ وَأَنْتَ نَائِمٌ، حَتَّى لاَ يُقَالَ: أَيْنَ فُلاَنٌ).اين سخن شبيه چيزى است که در قرآن مجيد آمده است: «(وَإِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَکُمْ ثُمَّ لا يَکُونُوا أَمْثالَکُمْ); هرگاه (از فرمان خدا) سرپيچى کنيد خداوند گروه ديگرى را به جاى شما مى آورد که مانند شما نخواهند بود».(21)در پايان نامه امامام(عليه السلام) براى تأکيد به آنچه در اين نامه بيان فرموده مى گويد: «به خدا سوگند اين راه (که ما مى رويم) راه حقى است که به دست مرد حق انجام مى گيرد و من باکى ندارم که خدا نشناسان (همچون تو) چه کار مى کنند. والسلام»; (وَاللهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقّ، وَمَا أُبَالِي مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ، وَالسَّلاَمُ).اشاره به اينکه ما در مسير و هدف خود کمترين ترديدى نداريم بايد برويم و اين آتش فتنه را خاموش کنيم، خواه ملحدان و منافقان ظاهر مسلمان با ما همراهى کنند يا نکنند; خدا يار و ياور ماست و روسياهى براى آن گروه منافق است.ابن ابى الحديد در ذيل جمله بالا «وَاللهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقّ» مى گويد: گويا اشاره به حديث معروف پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است که فرمود: «أللّهُمّ أدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ ما دارَ; خدايا حق را با او همراه کن هر گونه که حرکت کند».(22)جالب اينکه ابو موسى بعد از داستان حکمين و رسوايى که به بار آورد در جامعه اسلامى منفور شد و چنان به فراموشى سپرده شد که مورخان درباره محل قبر و تاريخ وفات او اختلاف زيادى دارند.(23)*****نکته:شناسايى بيشتر ابوموسى:ابوموسى اشعرى شخص عجيبى بود ظاهرالصلاح ولى در باطن مرموز، آشکارا زاهد و بى اعتنا به دنيا و در باطن طالب و راغب.مورخ مشهور، ابن اثير، در کتاب کامل در حوادث سال بيست و نه هجرى چنين نقل مى کند که در اين سال عثمان ابوموسى اشعرى را از فرماندارى بصره عزل کرد و سبب عزلش اين بود که اهالى منطقه ايزج و جمعى از اکراد در سال سوم خلافت عثمان از اسلام خارج شده، و به کفر پيوستند، ابوموسى فرمان داد که مردم آماده جهاد شوند و از جمله درباره جهاد با پاى پياده سخنان بليغى گفت تا آنجا که بعضى از صاحبان مرکب، مرکب خود را رها کردند و آماده شدند با پاى پياده به ميدان جهاد بروند; ولى گروه ديگرى گفتند ما عجله نمى کنيم ببينيم ابوموسى خود، چه مى کند اگر عملش با سخنش هماهنگ بود ما هم همانند او رفتار مى کنيم. هنگامى که ابوموسى از قصر دارالاماره خارج شد اموال خود را نيز بر روى چهل استر با خود آورد. جمعى آمدند عنان مرکب او را گرفتند و گفتند بعضى از اين مرکب هاى اضافى را در اختيار ما بگذار و تو هم پياده به ميدان جهاد بيا همان گونه که ما را توصيه کردى. او با شلاق به مردم زد و گفت: دست از مرکب من برداريد و به راه خود ادامه داد. جمعى نيز نزد عثمان آمدند (و ماجرا را شرح دادند) و از او برکنارى ابوموسى را درخواست کردند. او هم پذيرفت و ابوموسى را عزل کرد.(24)******پی نوشت:1. «تَثْبيط» به معناى متوقف ساختن و از کار باز داشتن است.2. «نَدَبَ» از ريشه «نَدْب» به معناى فراخواندن و دعوت کردن براى انجام کارى است.3. سند نامه: نويسنده کتاب مصادر نهج البلاغه در ذيل اين نامه دسترسى به منبعى براى اين نامه جز نهج البلاغه نيافته است تنها اظهار اميدوارى مى کند که در مطالعات بعدى اش شايد بتواند به منابع ديگرى دست يابد و آن را در اينجا ثبت نمايد. نويسنده مزبور تنها به شرح فشرده اى از زندگى ابوموسى اشعرى که نامش «عبدالله بن قيس» بود قناعت کرده است که ما در پايان تفسير اين نامه اشاره خواهيم کرد.4. «ذَيْل» به معناى دامان و دامنه است.5. «مِئْزَر» در اصل به معناى لنگ يا چيزى است که بر کمر مى بندند و به معناى شلوار نيز آمده است و «اشدد مئزرک; کمرت را محکم ببند» کنايه از تصميم جدى بر کارى گرفتن است.6. «حَقَّقَ» از ريشه «تحقيق» به معناى اثبات کردن و تصديق نمودن چيزى است.7. «انفُذْ» از ريشه «نفوذ» به معناى خارج شدن از چيزى و به سوى ديگرى رفتن است و کنايه از انجام وظيفه نيز آمده است.8. «تَفَشَّلْتَ» از ريشه «فَشَل» بر وزن «عمل» به معناى سستى کردن و تأخير انداختن و ترسيدن در انجام کارى است.9. مروج الذهب بنا به نقل شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج 10، ص 74.10. «زُبْد» به معناى چيزى است که روى آب يا روى شير جمع مى شود و به سرشير، خامه و کره نيز اطلاق مى گردد.11. «خاثِر» از ريشه «خَثْر» بر وزن «عصر» به معناى غليظ شدن گرفته شده و به دوغ غليظ که به هنگام زدن ماست براى کره گرفته در مشک باقى مى ماند «خاثِر» مى گويند و تعبير بالا که امام مى فرمايد: «زُبْد و خاثِر تو به هم آميخته مى شود» کنايه از اين است که تمام زندگى تو به هم مى ريزد.12. «قِعْدَة» به معناى حالت نشستن و يا جاى نشستن است.13. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 21 .14. تاريخ طبرى، ج 3، ص 501، حوادث سال 36.15. «الهُوَيْنَى» مصغر «هَوْنى» بر وزن «مولى» و آن هم مؤنث «أهْون» و «اَهْون» به معناى سست تر و آسان تر و آرام تر است، بنابراين «هوينى» به معناى چيز کوچک و ساده و آسان است.16. «الدّاهِيَة» به معناى حادثه عظيم و مصيبت سخت است. از ريشه «دَهْو» بر وزن «محو» به معناى کسى را به مصيبتى گرفتار ساختن گرفته شده است.17. «اِعْقِل» از ريشه «عقل» در اصل به معناى زدن پايبند به شتر است که زانوى او را مى بندد و قادر به حرکت نيست و عقال، طناب مخصوصى است که زانوى شتر را با آن مى بندند. و جمله «اعقل عقلک» مفهومش اين است که عقل خود را مهار کن و در مسير صحيح قرار بده و انديشه خود را به کار گير.18. «تَنَحَّ» از ريشه «تَنَحىّ» به معناى کناره گيرى کردن و دور شدن و دست کشيدن از کارى گرفته شده و ماده اصلى آن «نحو» به معناى قصد کردن است.19. «رحب» به معناى وسيع بودن و گستردگى و گشايش است.20. «الحَرىّ» به معناى سزاوار و شايسته است از ريشه «حَرى» بر وزن «جفا» به معناى سزاوار بودن گرفته شده است.21. محمد، آيه 38.22. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، 249.23. براى توضيح بيشتر به استيعاب، ج 4، ص 1763 شرح حال «ابوموسى اشعرى» مراجعه شود.24. کامل ابن اثير، ج 3، ص 99. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به ابو موسى اشعرى كه از طرف آن بزرگوار حاكم كوفه بود، وقتى كه خبر رسيد، مردم را از رفتن به كمك امام (ع) مانع مى شود، آن گاه كه ايشان را براى جنگ با اصحاب جمل خواسته بود:از ابو موسى اشعرى نقل كرده اند كه وى به هنگام حركت على (ع) به جانب بصره، و كمك خواهى آن حضرت از مردم كوفه، مردم را از يارى آن حضرت باز مى داشته و مى گفته كه اين يك فتنه اى است و نبايد وارد فتنه شد، و رواياتى را از پيامبر نقل مى كرد، متضمن اين معنى كه خوددارى و كناره گيرى از فتنه واجب است. اين بود كه امام (ع) اين نامه را به او نوشت و به وسيله فرزندش امام حسن (ع) نزد او فرستاد. و مطلبى كه از قول ابو موسى به امام (ع) رسيده بود، همان نهى مردم و برحذر داشتن ايشان از قيام بود، و اين همان سخنى است كه به لحاظ ظاهر دين به سود ابو موسى بوده است، و اما منع مردم از ورود در فتنه از چند جهت به زيان او بوده است.1-  از تلاش و كوشش او پيدا بود كه، هدفى جز بازداشتن مردم از يارى امام (ع) نداشت و امام (ع) بخوبى از اين مطلب آگاه بود. و در حقيقت اين كار، به خوارى كشيدن دين بود. و نتيجه زيانبخش آن از جانب امام (ع) و در آخرت از طرف خداوند متعال عايد خود وى مى شد.2-  چون امام (ع) در پيكار خود بر حق بود، منع ابو موسى از يارى مردم به او به دليل ناآگاهى اش نسبت به موقعيت امام (ع) و ضرورت كمك به وى بوده است و زيان و ضرر سخن جاهلانه به گوينده آن برمى گردد.3-  ابو موسى در اين سخن به تناقض گويى پرداخته و سخن خويش را نقض كرده است، زيرا از يك طرف از ورود در فتنه و همكارى با مردم در هنگام فتنه نهى كرده و خبرى را نقل كرده كه در چنان موقعيتى ضرورت خوددارى از فتنه را مى طلبد، در حالى كه او فرمانروايى بود كه در مخالفت با مقام ولايت سخن مى گفت، و اين عمل متناقض به زيان او بود، نه به سود او.آن گاه امام (ع) در وقت فرستادن پيك خود به نزد وى، اوامرى چند از راه هشدار و تهديد صادر فرمود: 1-  دامن به كمر بزند و كمربندش را محكم ببندد، و اين دو جمله كنايه از آماده شدن براى اجراى فرمان قطعى و سرعت در كار است.2-  از لانه اش بيرون بيايد، مقصود امام (ع)، بيرون آمدن وى از شهر كوفه است. و كلمه: جحر (لانه) را به ملاحظه همسانى وى با روباه و نظاير آن، استعاره آورده است.3-  بخواند: يعنى سپاهيانى را كه همراه اوست بسيج كند، و آنها را به خروج از كوفه بخواند.عبارت: «فان حقّقت» يعنى: حقيقت امر مرا باور داشتى و دانستى كه من بر حقّم، پس به طرف من بيا. يعنى آنچه دستور مى دهم اجرا كن، و اگر سستى كردى: يعنى اگر بيمناك بودى و از اين كار و شناخت آن عاجز بودى، خوددارى كن. سپس به فرض خوددارى، او را تهديد كرده و سوگند ياد كرده است كه هر جا باشد، كسانى به سراغ او خواهند رفت و او را به حال خود نخواهند گذاشت، تا خوب و بد، گداخته و ناگداخته او را به هم مخلوط كنند. و اين دو عبارت دو مثلند، كنايه از اين كه در آرامش او خلل وارد كنند و خاطرش را مشوش سازند، چنان كه سربلندى او را به خوارى بياميزند و در شاديش، اندوه و در آسانى كارش، سختى داخل كنند تا خيلى زود عاقبت خوددارى كردن براى او روشن شود، مقصود امام (ع) از اين كه مى فرمايد زود باشد كه از روبرويش همچون پشت سرش بيمناك شود، كنايه است از نهايت ترسى كه او را فرا خواهد گرفت. البتّه ترس از پشت سر را در تشبيه اصل قرار داده است، از آن رو كه انسان از پشت سر بيشتر مى ترسد. بعضى گفته اند: مقصود امام (ع) آن است كه وى از دنيا آن چنان بترسد كه از آخرت مى ترسد.عبارت: «و ما هى بالهوينا»،يعنى اين داستان مورد نظر تو [فتنه جمل] داستان ساده اى نيست كه تو اميدوارى بر وفق مراد تو باشد، بلكه مصيبت و حادثه بزرگى از مصائب و رويدادهاى زمان است.عبارت: «يركب جملها»،يعنى: بر آنها چيره شد، و سختى آنها را به آسانى مبدّل كرد، خلاصه آنكه، كارهاى دشوار را ساده و آسان گرداند. و اين سخن كنايه از دشوارى و سختى حادثه است.آن گاه تهديد و اخطار خود را با چند دستور، و نصيحت و اندرز به او، ادامه داده است:1-  عقل و انديشه اش را به كار بندد. احتمال دارد، كلمه: عقله به عنوان مصدر تأكيدى منصوب باشد، فرمانى است مبنى بر اين كه وى -نه به هواى نفس- بلكه به عقل خود مراجعه كند، و از اين رويداد بزرگ عبرت بگيرد. و بعضى گفته اند: عقله مفعول به است، يعنى عقلت را مهار كن و آن را بر تميز حق از باطل وادار، و بر چيزهاى ناروا مشغول نساز.2-  بر كار خود، يعنى موقعيّت و راه و روش خود، مسلّط باشد، و جريان كارش بر اساس عدل و حق باشد نه بر پايه باطل و ناروا.3-  بهره و نصيب خود را از اطاعت دستور و انجام فرمان امام (ع) در راه يارى وى و دفاع از دين خدا، بگيرد [اين فرصت را غنيمت شمارد]. بعضى گفته اند: مقصود اين است كه: مقدار بهره اى كه نصيب تو است بگير، و از حدّ خود تجاوز نكن.و بعد در دنباله فرمايش قبلى، او را مأمور كرده، كه در صورت ناخشنودى از پيشنهاد امام (ع) و عدم اطاعت از فرمان وى، از مقام ولايت و حكومت كنار رود.عبارت: «و بالحرىّ لتكفينّ»،يعنى: چه قدر ترسناك است ديگران اين كار را به عهده گيرند در حالى كه تو از فرمان خدا غافل و در خواب باشى به حدّى كه به دليل بى ارزشى تو كسى از تو نپرسد، و نگويد فلانى كجاست. آن گاه، سوگند ياد كرده است كه آن بر حق است، يعنى: جريان مورد نظرى كه عبارت از جنگ بصره است، و او درگير بوده، بر حق بوده و خود نيز صاحب حق است يعنى: نسبت به آنچه مدّعى است، بر حق و با علم و آگاهى اقدام كرده، نسبت به آنچه بى دينان در باره دين خدا در راه مخالفت با وى مرتكب شده اند باكى ندارد، از آن رو كه وى به درستى راه خود -نه راه آنان- شناخت و آگاهى دارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 364 المختار الثاني و الستون و من كتاب له عليه السلام الى أبى موسى الاشعرى، و هو عامله على الكوفة و قد بلغه عنه تثبيطه الناس على الخروج اليه لما ندبهم لحرب أصحاب الجمل:من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى عبد اللّه بن قيس: أمّا بعد، فقد بلغني عنك قول هو لك و عليك، فإذا قدم رسولي عليك فارفع ذيلك، و اشدد مئزرك، و اخرج من جحرك و اندب من معك، فإن حقّقت فانفذ، و إن تفشّلت فابعد و ايم اللّه لتؤتينّ من حيث أنت، و لا تترك حتى يخلط زبدك بخاثرك، و ذائبك بجامدك، و حتّى تعجل في قعدتك، و تحذر من أمامك كحذرك من خلفك، و ما هى بالهوينا الّتي ترجو، و لكنّها الدّاهية الكبرى يركب جملها، و يذلّ صعبها، و يسهّل جبلها، فاعقل عقلك، و املك أمرك، و خذ نصيبك و حظّك، فإن كرهت فتنحّ إلى غير رحب و لا في نجاة، فبالحريّ لتكفينّ و أنت نائم حتّى لا يقال: أين فلان؟ و اللّه إنّه لحقّ مع محقّ، و ما أبالي ما صنع الملحدون، و السّلام. (71207- 71072) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 365 اللغة:(فثبّطهم): حبسهم بالجبن يقال: ثبّطه عن الأمر أى أثقله و أقعده، (الجحر) بالضمّ: ثقب الحيّة و نحوها من الحشار، (الزبد) بالضمّ: ما يستخرج بالمخض من اللبن، (خثر) اللبن خثورة من باب قتل بمعنى ثخن و اشتدّ و رجل خاثر النفس أي ثقيل كسلان.الاعراب:و هو عامله على الكوفة: جملة حاليّة و يحتمل الاستيناف و كذا ما بعده و يحتمل فيه العطف أيضا، هو لك: جملة اسميّة صفة لقوله قول، و عليك: ظرف مستقرّ معطوف على لك و يمكن أن يكون عطفا على هو بتقديره بعده أى و هو عليك فتكون حاليّة و المعنى أنّه قولك حالكونه يكون على ضررك، أيم اللّه: قسم و هو مبتدأ لخبر محذوف و هو قسمى و ما بعده جواب القسم.المعنى:قال الشارح المعتزلي «ص 246 ج 17 ط مصر»: المراد بقوله  (هو لك و عليك) أنّ أبا موسى كان يقول لأهل الكوفة: إنّ عليّا إمام هدى، و بيعته صحيحة إلّا أنّه لا يجوز القتال معه لأهل القبلة، هذا القول بعضه حقّ و بعضه باطل.أقول: الظاهر من كلامه أنّ البعض الحقّ منه تصديقه بامامته و صحّة بيعته و البعض الباطل عدم تجويزه القتال معه لما قال عنه ابن ميثم «و يقول:إنّها فتنة فلا يجوز القيام فيها و يروى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أخبارا يتضمّن وجوب القعود عن الفتنة و الاعتزال فيها»- إلى أن قال: و هو عليه من وجوه:1- كان معلوما من همّه أنّه لم يقصد بذلك إلّا قعود الناس عنه، و فهم منه ذلك، و هو خذلان للدين في الحقيقة و هو عائد عليه بمضرّة العقوبة منه عليه السّلام و من اللّه تعالى في الاخرة.أقول: و يؤيّد ذلك ما قيل في حال أبي موسى من أنّه من المعتقدين بعبد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 366 اللّه بن عمر و من الّذين يميلون إلى انتخابه بالخلافة لظاهرة تقواه الجامد العاري عن تحقيق الحقّ كأكثر المتزهّدين و قد اعتزل عن عليّ عليه السّلام و لم يبايعه و تبعه جمع من كبار الصحابة كاسامة بن زيد و عمرو بن عاص و سعد بن أبي وقّاص، و كان اعتزالهم عنه عليه السّلام فتّ في عضد ولايته و نصر لعدوّه و هو معاوية و قد لحقوا به بعد ذلك، و أظهر أبو موسى جوهره في قضيّة الحكمين فيما بعد، و قال ابن ميثم:2- أنّه لمّا كان على الحقّ في حربه كان تثبيط أبي موسى عنه جهلا بحاله و ما يجب من نصرته و القول بالجهل عائد على القائل بالمضرّة.3- أنّه في ذلك القول مناقض لغرضه لأنّه نهى عن الدخول مع الناس و مشاركتهم في زمن الفتنة و روى خبرا يقتضي أنّه يجب القعود عنهم حينئذ مع أنّه كان أميرا يتهافت على الولاية و ذلك متناقض، فكان عليه لا له.أقول: و الأوضح أن يقال أنّ تصدّيه للولاية في هذه الحالة دخول في الفتنة لأنّها سياسة للناس فلو اعتقد بما نقل لزم عليه الاستعفاء و العزلة عن العمل فورا مضافا إلى أنّ اعترافه بامامته و صحّة بيعته يقتضي وجوب طاعته عليه فلا معنى للخلاف معه بأيّ استناد مع أنّه اعتمد على النهي من القتال معه عليه بأنّ المخالفين من أهل القبلة و القتال مع أهل القبلة لقمع الفتنة مشروع في القرآن كما قال اللّه تعالى  «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيء إِلى أَمْرِ اللَّهِ» (9- الحجرات) و أىّ بغي أعظم من نكث طلحة و الزبير بيعتهما و جمعهما الجموع على خلاف عليّ عليه السّلام؟! و قد شدّد عليه الأمر بالخروج من الكوفة و من معه و اللحاق به بقوله: (فارفع ذيلك و اشدد مئزرك و اخرج من جحرك، و اندب من معك).ثمّ نبّه عليه السّلام إلى ما في قلبه من الشكّ و النفاق بقوله: (فان تحقّقت فانفذ و إن تفشّلت فابعد).ثمّ نبّهه عليه السّلام إلى ما يؤول إليه خلافه معه من سوء العاقبة بقوله: (و أيم اللّه لتؤتينّ من حيث أنت- إلخ). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 367 قال الشارح المعتزلي: معناه إن أقمت على الشكّ و الاسترابة و تثبيط أهل الكوفة عن الخروج إليّ و قولك لهم، لا يحلّ لكم سلّ السيف لا مع عليّ و لا مع طلحة، و ألزموا بيوتكم و اكسروا سيوفكم، لتأتينّكم و أنتم في منازلكم أهل بالكوفة أهل البصرة مع طلحة و نأتينّكم نحن بأهل المدينة و الحجاز فيجتمع عليكم سيفان من أمامكم و من خلفكم فتكون ذلك الداهية الكبرى- إلخ-.و قال في شرح قوله عليه السّلام  (و لا تترك حتّى يخلط زبدك بخاثرك): تقول للرجل إذا ضربته حتّى أثخنته: لقد ضربته حتّى خلطت زبده بخاثره، و كذلك حتّى خلطت ذائبه بجامده، و الخاثر اللبن الغليظ، و الزبد خلاصة اللبن و صفوته فاذا أثخنت الانسان ضربا كنت كأنّك خلطت ما دقّ و لطف من أخلاطه بما كثف و غلظ منها، و هذا مثل و معناه لتفسدنّ حالك و لتخلطنّ، و ليضطربنّ ما هو الان منتظم من أمرك- إلخ.أقول: و حيث أنّ الخطاب له شخصا يمكن أن يكون مراده عليه السّلام الإخبار عن حاله فيما يأتي عليه من انتخابه حكما في صفيّن و المقصود أنّه حيث يصدّق ظاهرا إمامته و يمنع أهل الكوفة من نصرته بحجّة الدفاع عن مصلحتهم سيأتي عليه الابتلاء بالحكومة في صفّين فيظهر سوء عقيدته بالنسبة إليه عليه السّلام و خيانته بأهل الكوفة في إظهار عزل الامام و تسليمهم إلى معاوية فيعجل في الفرار من كوفة و يحذر من دنياه و آخرته لما ارتكبه بخدعة عمرو بن عاص معه.و قد يظهر من بعض التواريخ أنّ هذا الكتاب ثالث الكتب الّذي كتبها عليه السّلام إلى أبي موسى الأشعري و أصرّ و أبلغ في الاستعانة منه لدفع العدوّ الثائر، و لكن أبو موسى الأشعري أصرّ على الإنكار و المكابرة حتّى عزله عليه السّلام عن ولاية الكوفة و أجرى عزله بيد مالك الأشتر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 368 الترجمة:اين نامه ايست كه بأبو موسى أشعري نگاشت كه كارگزار آن حضرت بود بر كوفه در حالى كه به آن حضرت گزارش رسيد أبو موسى مردم كوفه را از اجابت دعوت آن حضرت باز مى دارد چون آنها را براى جنگ با أصحاب جمل دعوت كرده بود:از طرف بنده خدا على أمير مؤمنان بسوى عبد اللّه بن قيس. أمّا بعد، راستى كه بمن از تو گفتارى رسيده است كه از آن تو است و بر زيان تو است، چون فرستاده و پيك من اينك بتو در رسد بى درنگ دامن بالا زن و كمرت را تنگ بربند و از سوراخت بدرآى و هر آنكه با خود دارى احضار كن اگر حق را دريافتى آنرا مجرى كن و اگر سستى شيوه خود ساختى و نرد شكّاكى باختى از منصب خود در گذر و دور شو، بخدا سوگند هر چه باشى و هر كجا باشى دستخوش گرفتارى شوى و بدنبالت آيند و رها نشوى تا گوشت و استخوانت بهم در آميزند و تر و خشكت بهم آميزند و نهان و عيانت هويدا گردد و تا اين كه از كناره گيرى و بازنشست در شتاب اندر شوى و از آنكه در برابرت باشد بهراسى چونان كه از آنكه در پشت سرت باشد و پيگرد تو است بهراسى.اين پيشامد براى تو چنانچه اميدوارى آسان نيست بلكه بزرگترين گرفتارى و دشوارى است كه بايد بر مركبش بر نشست و دشواريش را هموار كرد و گردنه و كوهش را صاف نمود. خرد خويش را بكار گير و خود را داشته باش و بهره خود را درياب، و اگر نخواهى دور شو دور، بى خوش آمد و بى كاميابى و رستگارى، تو كه در خواب باشى محقّقا ديگران وظيفة ترا ايفاء كنند و كار ترا كفايت نمايند تا آنكه بدست فراموشى سپرده شوى و نگويند، فلانى كجاست؟ بخدا سوگند كه اين راه حق است و بدست حقدار است و باكى ندارد كه ملحدان خدا نشناس چه بازى كنند، و السلام.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom