جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : اولویت حفظ دین بر خلافت [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى أهل مصرَ مع مالك الأشتر [رحمه الله] لمّا وَلّاهُ إمارتَها :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ؛ فَلَمَّا مَضَى، تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ.
فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ (صلی الله علیه وآله) عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ؛ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ؛ فَأَمْسَكْتُ [بِيَدِي] يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله)؛ فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ [وَ] أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ.

الْمُهَيْمِن : شاهد و گواه.
الرُّوع : قلب.
مَا رَاعَنِ : مرا بيمناك نكرد.
انْثِيَال : هجوم، به اطراف كسى ريختن و ازدحام كردن.
امْسَكْتُ يَدِى : دست كشيدم (و امور مردم را به خودشان وا نهادم).
رَاجِعَةُ النَّاسِ : باز گشتگان، رجعت كنندگان.
ثَلْماً : رخنه، ترك.
زَاحَ : رفت.
زَهَقَ : كاملا از بين رفت، نابود شد.
تَنَهْنَهَ : بازداشت. 
مُهَيمِن : شاهد، كسى كه نظارت و حق قضاوت دارد
رَوعى : خاطر من، دل من
مُنَحّوا : داده شده اند
تَقَشَّعَت : ابر برطرف شد
زَاحَ : برطرف شد، روشن شد 
(نامه به مردم مصر، كه همراه مالك اشتر در سال ۳۸ هجرى فرستاد):
۱. مظلوميّت امام در خلافت:
پس از ياد خدا و درود خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان، و گواه پيامبران پيش از خود باشد. آنگاه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در كار حكومت با يكديگر درگير شدند. سوگند به خدا نه در فكرم مى گذشت، و نه در خاطرم مى آمد(۱) كه عرب خلافت را پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اهل بيت او بگرداند، يا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت باز دارند، تنها چيزى كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود كه با او بيعت كردند.
من دست باز كشيدم، تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام باز گشته، مى خواهند دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نابود سازند، پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم، رخنه اى در آن بينم يا شاهد نابودى آن باشم، كه مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست، كه كالاى چند روزه دنياست و به زودى ايّام آن مى گذرد چنانكه سراب ناپديد شود، يا چونان پاره هاى ابر كه زود پراكنده مى گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا بپا خاستم تا آن كه باطل از ميان رفت، و دين استقرار يافته، آرام شد.
____________________________
(۱). بدون استفاده از علم غيب.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است باهل مصر كه با مالك اشتر «خدايش رحمت فرمايد» آنگاه كه او را والى و فرمانرواى آن سامان گردانيده فرستاده:
قسمت اول نامه (در آن شمّه اى از سرگذشت خود را بعد از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بيان مى فرمايد):
(1) پس از حمد بارى تعالى و درود بر پيغمبر اكرم، خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را بر انگيخت ترساننده جهانيان (از عذاب الهىّ) و گواه بر پيغمبران (كه براى رستگارى مردم از جانب خداى تعالى فرستاده شده اند) چون آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله درگذشت پس از او مسلمانان در باره خلافت نزاع و گفتگو كردند،
(2) و سوگند بخدا دلم راه نمى داد و به خاطرم نمى گذشت كه عرب پس از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله خلافت را از اهل بيت و خاندان او بديگرى واگزارند، و نه آنكه آنان پس از آن بزرگوار (با همه سفارشها و آشكارا تعيين نمودن مرا براى خلافت در غدير خمّ و سائر مواضع) آنرا از من باز دارند (امام عليه السّلام گذشته و آينده را ميداند، پس اين جمله: دلم راه نمى داد كه خلافت را بديگرى واگزارند اشاره است باينكه خلاف قول پيغمبر رفتار نمودن را كسى باور نداشت، و چنين كارى از اصحاب پيغمبر اكرم تصوّر نمى شد)
(3) و مرا برنج نيافكند (يا به شگفت نياورد مرا يعنى هر خردمند آگاهى را) مگر شتافتن مردم بر فلان (ابى بكر) كه با او بيعت كنند، پس (با آن حال) دست خود نگاه داشتم (ايشان را بخود واگذاشتم) تا اينكه ديدم گروهى از مردم مرتدّ شدند و از اسلام برگشته مى خواستند دين محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را از بين ببرند، ترسيدم اگر بيارى اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه يا ويرانى در آن ببينم كه مصيبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولايت و حكومت بر شما باشد چنان ولايتى كه كالاى چند روزى است كه آنچه از آن حاصل ميشود از دست مى رود مانند آنكه سراب (آب نما كه تشنه گرما زده آب مى بيند و چون نزديك مى رود) زائل مى گردد، يا چون ابر از هم پاشيده ميشود،
(4) پس در ميان آن پيشآمدها و تباهكاريها برخاستم (اسلام و مسلمانان را يارى نموده آنان را از سرگردانى رهاندم) تا اينكه جلو نادرستى و تباهكارى گرفته شده از بين رفت، و دين (از فتنه مرتدّين و تباهكاران) آرام گرفته و (از نگرانى) باز ايستاد (براى حفظ اساس دين با آنانكه حقّ مرا غصب كردند همراهى و موافقت نمودم و بعد از عثمان هم كه خلافت ظاهريّه را پذيرفتم براى آن بود كه امر دين از انتظام نيافتد و احكام پيغمبر اكرم برقرار ماند).
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به مردم مصر. اين نامه را با مالك اشتر هنگامى كه او را حكومت مصر داده بود فرستاد:
اما بعد. خداوند سبحان محمد (صلى الله عليه و آله) را فرستاد تا مردم جهان را بيم دهد و گواه بر پيامبران باشد. چون رسول الله (ص) درگذشت، مسلمانان در امر خلافت به نزاع پرداختند. به خدا سوگند، هرگز در خاطرم نمى گذشت كه عرب پس از رحلت محمد (صلى الله عليه و آله) خلافت را از اهل بيت او به ديگرى واگذارد، يا مرا پس از او از جانشينيش باز دارد و مرا به رنج نيفكند جز شتافتن مردم به سوى فلان و بيعت كردن با او.
من چندى از بيعت دست باز داشتم، تا آنكه ديدم گروهى از مردم از اسلام بر مى گردند و مى خواهند دين محمد (صلى الله عليه و آله) را از بن بر افكنند. ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى ندهم در دين رخنه اى يا ويرانيى خواهم ديد كه براى من مصيبت بارتر از فوت شدن حكومت كردن بر شما بود. آن هم حكومتى كه اندك روزهايى بيش نپايد و چون سراب زايل گردد، يا همانند ابرهايى كه هنوز به هم نپيوسته پراكنده شوند. در گير و دار آن حوادث از جاى برخاستم تا باطل نيست و نابود شد و دين بر جاى خود آرام گرفت و استوارى يافت.
 
اما بعد از حمد و ثناى الهى، خداوند سبحان محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان و شاهد و حافظ (آيين) انبيا (ى پيشين) باشد; ولى هنگامى که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند. به خدا سوگند هرگز فکر نمى کردم و به خاطرم خطور نمى کرد که عرب بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين امر خلافت را از اهل بيت او منحرف سازند (و در جاى ديگر قرار دهند و نيز به خصوص) باور نمى کردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند. تنها چيزى که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بيعت مى کردند (اشاره به بيعت با ابو بکر بعد از ماجراى سقيفه است) من دست نگه داشتم (و گوشه گيرى را برگزيدم) تا اينکه ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مرتد شده اند و مردم را به نابود کردن دين محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ دعوت مى کنند. (اينجا بود که) ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نکنم شاهد شکافى در اسلام يا نابودى آن باشم که مصيبتش براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد; حکومتى که متاع و بهره دوران کوتاه زندگى دنياست و آنچه از آن بوده است (به زودى) زوال مى پذيرد همان گونه که سراب زائل مى گردد و يا همچون ابرهايى است که (در مدت کوتاهى) پراکنده مى شوند. از اين رو من براى دفع اين حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) يارى کردم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين از تزلزل باز ايستاد و استوار ماند.
 
و از نامه آن حضرت است به مصريان كه با مالك اشتر فرستاد چون او را به حكومت آن سرزمين گمارد:
اما بعد، همانا خداوند سبحان محمد (صلی الله علیه وآله) را بر انگيخت تا جهانيان را -از نافرمانى او- بيم دهد، و گواه پيامبران -پيش از خود- گردد. چون او بسوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در كار حكومت به هم افتادند -و دست ستيز گشادند- و به خدا در دلم نمى گذشت و به خاطرم نمى رسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر (ص) از خاندان او برآرد، يا مرا پس از وى از عهده دار شدن آن بازدارد، و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بيعت كردن با او. پس دست خود بازكشيدم، تا آنكه ديدم گروهى در دين خود نماندند، و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دين محمد (ص) خواندند.
پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، رخنه اى در آن بينم يا ويرانيى، كه مصيبت آن بر من سخت تر از -محروم ماندن از خلافت- است و از دست شدن حكومت شما، كه روزهايى چند است كه چون سرابى نهان شود، يا چون ابر كه فراهم نشده پراكنده گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا برخاستم تا جمع باطل بپراكنيد و محو و نابود گرديد، و دين استوار شد و بر جاى بيارميد.
 
از نامه هاى آن حضرت است به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاد، زمانى كه او را به حكومت مصر منصوب كرد:
اما بعد، خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ترساننده جهانيان از عذاب فردا، و گواه بر انبيا فرستاد. چون از جهان در گذشت -صلّى اللّه عليه و آله- پس از او مسلمانان در رابطه با خلافت به نزاع برخاستند. به خدا قسم در قلبم نمى افتاد، و بر خاطرم نمى گذشت كه عرب پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خلافت را از خاندانش بيرون برند، يا آن را بعد از او از من دور دارند.
چيزى مرا شگفت زده نكرد مگر شتافتن مردم به جانب فلان كه با او بيعت مى كردند. از مداخله در كار دست نگاه داشتم تا آنكه مشاهده نمودم گروهى از اسلام باز گشته، و مردم را به نابود كردن دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله دعوت مى كنند، ترسيدم اگر به يارى اسلام و اهلش برنخيزم رخنه اى در دين ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من بزرگتر از فوت شدن حكومت بر شماست، حكومتى كه متاع دوران كوتاه زندگى است، و همچون سراب از بين مى رود، يا همچون ابر از هم مى پاشد. بنا بر اين در ميان آن فتنه ها قيام كردم تا باطل از بين رفت و نابود شد، و دين به استوارى و استحكام رسيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )إلى أهْلِ مِصْرَ مَعَ مالِکِ الاْشْتَرِ لَمّا وَلاّهُ إمارَتَها.از نامه هاى امام(عليه السلام) است که همراه مالک اشتر براى اهل مصر فرستاد در آن زمان که استاندارى آنجا را به او واگذار کرد.(1) نامه در یک نگاه:امام(علیه السلام) در این نامه بعد از حمد و ثناى الهى و شهادت به نبوّت پیامبر اسلام به عنوان یک پیامبر جهانى و جاودانى به چند نکته اشاره مى فرماید:1. مسأله اختلافى که بعد از پیغمبر اکرم در امر خلافت واقع شد و اینکه حضرت هرگز باور نمى کرد مسلمانان به سراغ کسى جز او بروند، چرا که تنها او از تمام شایستگى هاى خلافت برخوردار بود.2. در بخش دیگرى از این نامه به بیم از خطراتى که بعد از انحراف خلافت از مسیر اصلى وجود داشت اشاره کرده مى فرماید: چون دیدم اصل اسلام و دین محمد در خطر است پایمال کردن حقم را تحمل کردم و به یارى اسلام برخاستم و به پیشرفت کار مسلمانان کمک کردم.3. در بخش دیگرى به وضع دشمنان خود (معاویه و اطرافیانش) اشاره کرده، مى گوید: آنها گروهى از فاجران و سفیهان را جمع کرده اند و به ظلم و ستم و فسق و گناه پرداخته اند. اگر تمام روى زمین هم از آنها پر شود من با آنها مبارزه خواهم کرد و بیم نخواهم داشت.4. در بخش آخر این نامه براى تشجیع و ترغیب اصحاب و یارانش به جهاد، به این نکته اشاره مى فرماید که دشمن شهرهاى شما را یکى پس از دیگرى مى گیرد; برخیزید و با او مبارزه کنید.***امام(عليه السلام) اين نامه را همچون بسيارى از نامه ها بعد از حمد و ثناى الهى با نبوّت پيغمبر اسلام و اوصاف برجسته او شروع مى کند و مى فرمايد: «اما بعد از حمد و ثناى الهى، خداوند سبحان محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان و شاهد و حافظ (آيين) انبيا (ى پيشين) باشد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَمُهَيْمِناً(2) عَلَى الْمُرْسَلِينَ).تعبير به «نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ» دليل روشنى بر جهانى بودن اسلام دارد و حتى اطلاق اين کلام به جاودانه بودن اين آيين نيز اشاره مى کند و تعبير به «مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ» نشان مى دهد که پيغمبر اسلام به تمام آيين هاى آسمانى پيش از خود ايمان داشت و در حفظ ارزش هاى والاى آنها مى کوشيد، زيرا واژه «مُهَيْمِناً» هم به معناى حافظ و نگاهبان آمده و هم به معناى شاهد و گواه.امام(عليه السلام) ضمناً به اين نکته توجّه مى دهد که مسلمانان بايد اختلافات خويش را کنار بگذارند تا بتوانند به جهانى بودن اسلام عملاً جامه عمل بپوشانند.سپس به دنبال اين سخن مى فرمايد: «ولى هنگامى که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند»; (فَلَمَّا مَضَى(عليه السلام) تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ).اشاره به منازعه و درگيرى هايى است که در سقيفه ميان مهاجران و انصار رخ داد که نزديک بود کار به جاهاى باريک بکشد، هرچند بعضى از مهاجران حاضر در سقيفه با تدبيرى که عمر انديشيد بر مخالفان خود پيروز شدند.آن گاه امام در ادامه سخن به سراغ نکته اصلى اين نامه مى رود و مى فرمايد: «به خدا سوگند هرگز فکر نمى کردم و به خاطرم خطور نمى کرد که عرب بعد از پيامبر ـ که درود خدا بر ايشان و خاندان پاکش باد ـ اين امر خلافت را از اهل بيت او منحرف سازند (و در جاى ديگر قرار دهند و نيز به خصوص) باور نمى کردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند»; (فَوَ اللهِ مَا کَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي(3) وَلاَ يَخْطُرُ بِبَالِي، أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَلاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ).اشاره به اينکه از همه لايق تر براى جانشينى پيغمبر، اهل بيت او به طور عام بودند که به اهداف و نيّات و نظرات وى از همه آشناتر بودند و در ميان اهل بيت(عليهم السلام) به طور خاص کسى از من لايق تر براى اين مقام نبود.جالب اينکه ابن ابى الحديد معتقد است اين سخن دليل بر عدم وجود نص درباره امر ولايت و خلافت بوده در حالى که مى توان با اين عبارت عکس آنچه را او گفته، نتيجه گرفت، زيرا نصوص متعددى درباره اهل بيت (مانند حديث ثقلين و...) و نصوص فراوانى درباره شخص على(عليه السلام) (مانند حديث غدير، منزلت، يوم الدار و...) چنان بود که غالباً آن را از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده بودند و اضافه بر آن، لياقت هاى معنوى و جسمانى على(عليه السلام) را نيز مى دانستند، بنابراين امام توجّه مى دهد که با آن همه نصوص و لياقت ها چگونه امر خلافت را از مسير اصلى اش تغيير داده و به غير اهلش سپرده اند!سپس مى افزايد: «تنها چيزى که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بيعت مى کردند (اشاره به بيعت با ابو بکر بعد از ماجراى سقيفه است) من دست نگه داشتم (و گوشه گيرى را برگزيدم) تا اينکه ديدم گروهى از اسلام، بازگشته و مرتد شده اند و مردم را به نابود کردن دين محمد(صلى الله عليه وآله) دعوت مى کنند»; (فَمَا رَاعَنِي إِلاَّ انْثِيَالُ(4) النَّاسِ عَلَى فُلاَن يُبَايِعُونَهُ، فَأَمْسَکْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ(5) النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الاِْسْلاَمِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله)).اشاره به اينکه هنگامى که ديدم مردم در مسأله خلافت راه خلافى را بر اثر تبليغات اين و آن انتخاب کرده اند چاره اى جز سکوت و کناره گيرى نديدم; اما ناگهان ديدم اوضاع دگرگون شد و دشمنان اسلام به پا خاستند و اگر سکوت کنم و به يارى مسلمانان وفادار برنخيزم خطر جدى است.لذا در ادامه سخن مى افزايد: «(اينجا بود که) ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نکنم شاهد شکافى در اسلام يا نابودى آن باشم که مصيبتش براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگ تر باشد; حکومتى که متاع و بهره دوران کوتاه زندگى دنياست و آنچه از آن بوده است (به زودى) زوال مى پذيرد همان گونه که سراب زائل مى گردد و يا همچون ابرهايى است که (در مدت کوتاهى) پراکنده مى شود»; (فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاِْسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً(6) أَوْ هَدْماً، تَکُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِکُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّام قَلاَئِلَ، يَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ، کَمَا يَزُولُ السَّرَابُ، أَوْ کَمَا يَتَقَشَّعُ(7) السَّحَابُ).اين سخن اشاره به قيام «اصحاب ردّه» است و به گفته مرحوم مغنيّه در شرح نهج البلاغه، خلاصه ماجرا چنين بود که شخصى به نام طليحه در زمان حيات پيغمبر ادعاى نبوّت کرد پيامبر ضرار بن الاوس را (با گروهى از مسلمانان) به نبرد با او فرستاد. او فرار کرد و وضعش به ضعف گراييد; ولى بعد از رحلت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به سبب کثرت مرتدين، نيرومند شد و تصميم گرفت با کمک آنها مدينه را اشغال کند. ابن اثير در حوادث سنه يازده هجرى مى نويسد: جمعيت عرب مرتد شدند و سرزمين حجاز بعد از وفات رسول الله يکپارچه آتش شد و هر قبيله اى به طور عموم و يا جمعى از آنها راه ارتداد پيش گرفتند مگر قبيله «قريش» و «ثقيف» و جريان مسيلمه و طليحه شدّت يافت.آن گاه مغنيه مى افزايد: هنگامى که مسلمانان از نيّت طليحه و قصد اشغال مدينه به وسيله او آگاه شده همگى دست به دست هم دادند تا با او بجنگند و امام اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز از گوشه عزلت بيرون آمد و در محلى نزديک به مدينه در برابر آنها موضع گرفت و ديگران به امام پيوستند و به او اقتدا کردند. طليحه شبانه به مدينه حمله کرد و مسلمانان در کمين او بودند; لشکر او را از هم متلاشى ساختند و گروهى را کشتند و به هيچ يک از مسلمانان آسيب نرسيد. طليحه فرار کرد و يارانش بعد از يقين به کذب او پراکنده شدند و او به نواحى شام رفت و اظهار توبه و اسلام کرد تا از قتل در امان باشد. هنگامى که ابوبکر از دنيا رفت به مدينه آمد و با عمر بيعت نمود.(8)اين ماجرا را طبرى در تاريخ خود به طور مشروح در حوادث پس از رحلت پيغمبر اکرم در حوادث سال يازدهم آورده است.امام باقر(عليه السلام) در حديث پرمعنايى مى فرمايد: «إِنَّ النَّاسَ لَمَّا صَنَعُوا مَا صَنَعُوا إِذْ بَايَعُوا أَبَا بَکْر لَمْ يَمْنَعْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام) مِنْ أَنْ يَدْعُوَ إِلَى نَفْسِهِ إِلاَّ نَظَراً لِلنَّاسِ وَتَخَوُّفاً عَلَيْهِمْ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنِ الاِْسْلاَمِ فَيَعْبُدُوا الاَْوْثَانَ وَلاَ يَشْهَدُوا أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) وَکَانَ الاَْحَبَّ إِلَيْهِ أَنْ يُقِرَّهُمْ عَلَى مَا صَنَعُوا مِنْ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ جَمِيعِ الاِْسْلاَم; اگر اميرمؤمنان سکوت فرمود و مردم را به سوى خويش دعوت نکرد تنها به اين سبب بود که ملاحظه حال مردم را فرمود که مبادا از اسلام مرتدّ بشوند و به سوى بت پرستى روى آورند و شهادت به وحدانيت خداوند و نبوّت پيغمبر اسلام را ترک گويند و آن حضرت مصلحت در اين ديد که آنها را بر انحرافى که در امر خلافت داشتند رها سازد مبادا تمام اسلام را ترک گويند».(9)تعبير امام از مسأله حکومت و ولايت به «سراب» و يا «ابرهايى که به سرعت متلاشى مى شوند» تشبيهات جالبى است که از ناپايدارى زندگى دنيا و مقام ها و مواهب آن پرده بر مى دارد. سراب، نه فقط به هنگامى که انسان به سراغش مى رود به زودى از ديدگان محو مى شود، بلکه اساساً امرى خيالى و توهمى است که از خطاى باصره پيدا مى شود. همچنين ابرهايى که رگبار مى زنند و به سرعت عبور مى کنند گرچه موقتاً سايه اى آرامبخش و آبى که مايه حيات است با خود دارند; ولى دوران عمرشان کوتاه و بسيار زودگذر است.در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که چگونه امام ولايت و خلافت را به عنوان متاع زودگذر دنيا و حقى شخصى که از آن حضرت غصب شده مى داند با اينکه جانشينى پيامبر و به تعبير ديگر امامت مقام والاى روحانى است که به عنوان مسئوليت و وظيفه اى الهى بر دوش امام افکنده مى شود، همچون نبوّت براى پيامبر اسلام، بنابراين صبغه دنيايى ندارد که زودگذر و زوال پذير باشد.شبيه اين تعبير در موارد ديگرى از نهج البلاغه ديده مى شود و ممکن است براى خوانندگان ايجاد توهم کند که امام(عليه السلام) به خلافت همچون مقامى شخصى و دنيايى مى نگريست؟ پاسخ اين سؤال آن است که امام از ديدگاه مدعيان خلافت سخن مى گويد. بدون شک آنها براى کسب مقام و برترى جويى به سراغ آن رفتند و درک نمى کردند که اين مقامى شخصى و دنيوى نيست. افزون بر اين دريغ داشتن اين مقام از امام(عليه السلام) هم غصب حقوق مردم و سبب محروميتشان از اين موهبت الهى بود و هم اهانتى به ارزش هاى وجودى امام محسوب مى شد.سرانجام حضرت در پايان اين بخش از نامه مى فرمايد: «از اين رو من براى دفع اين حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) يارى کردم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين از تزلزل باز ايستاد و استوار ماند»; (فَنَهَضْتُ فِي تِلْکَ الاَْحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ(10) الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ(11)، وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ(12)*****پی نوشت:1. سند نامه: نويسنده کتاب مصادر نهج البلاغه در اينجا مى گويد: در شرح خطبه 26 نوشتيم که جماعتى از ياران اميرمؤمنان على(عليه السلام) از آن حضرت درخواست کردند عقيده خود را درباره خلفاى پيشين بيان فرمايد و اين در زمانى بود که عمرو بن عاص «مصر» را در اختيار گرفته بود و (نماينده اميرمؤمنان على(عليه السلام)) محمد بن ابى بکر را به قتل رساند. امام فرمود: آيا اکنون جاى اين گونه سؤالات است در حالى که مصر را گرفته اند و شيعيان مرا کشته اند؟ سپس فرمود: من نامه اى به شما مى دهم که پاسخ سؤالات شما را در آن نوشته ام و از شما مى خواهم حقى را که از من ضايع کرده ايد حفظ کنيد. سپس نامه اى به آنها داد که اکثر آنچه مرحوم سيّد رضى در نامه مورد بحث آورده در آن نامه است و ما در آنجا مصادر نامه را ذکر کرده ايم، بنابراين آنچه در عنوان نامه مورد بحث ديده مى شود که امام آن را به اهل مصر همراه با مالک اشتر فرستاد يا به اين معناست که نخست مخاطب نامه اهل مصر بوده اند سپس اهل عراق سؤال کرده اند و امام نامه را بر آنها نيز خوانده و حوادثى را که بعداً بوجود آمده بود بر آن افزود و يا اينکه اشتباهى از مرحوم سيد رضى(رحمه الله) رُخ داده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 448). ولى به نظر مى رسد که امام دو نامه مرقوم داشته بود يکى براى اهل عراق و ديگرى براى اهل مصر که در بخشى از مطالب با هم مشابه بودند و بعيد به نظر مى رسد که سيّد رضى در اينجا به اين روشنى اشتباهى کرده باشد. اما اينکه چگونه اين نامه که همراه مالک اشتر فرستاده شد به دست ما و ديگران رسيده؟ يا به سبب آن است که در اشيايى که همراه مالک بوده پس از شهادت او يافته اند و يا نسخه ديگرى از آن نزد امام بوده و بعد از آن حضرت در اختيار اصحاب و يارانش قرار گرفته است. نويسنده مصادر در ذيل خطبه 26 که در بالا به آن اشاره شد تصريح مى کند که اين خطبه را جماعتى از کسانى که پيش از مرحوم سيد رضى مى زيستند با مقدارى اضافات يا کاستى هايى نقل کرده اند از جمله: ابراهيم بن هلال ثقفى در کتاب الغارات و ابن قتيبه در کتاب الامامة والسياسة و طبرى در کتاب المسترشد و کلينى در الرسائل (بنا به نقل سيّد بن طاووس در کشف المحجه) و عجب اينکه غالبشان آن را به صورت خطبه ذکر کرده اند در حالى که در محل بحث به صورت نامه آمده است و اين خود نشان مى دهد که اين دو از يکديگر جدا بوده است، هرچند مضامين آنها تا حد قابل ملاحظه اى مشابه يکديگر است.2. «مُهَيْمِن» درباره ريشه اين واژه در ميان ارباب لغت دو قول وجود دارد: بعضى آن را از ريشه «هيمن» مى دانند که به معناى مراقبت و حفظ و نگاهدارى است و بعضى آن را از ريشه «ايمان» مى دانند که همزه آن تبديل به هاء شده سپس الف آن حذف گرديده و در اين صورت «هيمن» به معناى آرام بخشيدن است، بنابراين طبق تفسير اوّل «مُهَيْمِن» به کسى گفته مى شود که بر چيزى مسلّط است و از آن مراقبت و نگاهدارى مى نمايد و به معناى دوم به کسى گفته مى شود که سبب آرامش اشخاص يا اشيايى مى گردد و مناسب در اينجا همان معناى اوّل است.3. «رُوع» به معناى قلب، جان، عقل و فکر است از ريشه «رَوْع» بر وزن «نوع» به معناى فزع و اضطراب گرفته شده که کانون آن قلب آدمى است.4. «اِنْثيال» به معناى هجوم آوردن و حرکت ناگهانى به سوى چيز يا شخصى است از ريشه «ثَوْل» بر وزن «قول» گرفته شده است.5. «راجِعَة» به معناى بازگشت کننده و تأنيث آن به سبب تقدير لفظ «طائفة» است. در تقدير چنين بوده: «طائفةً راجِعةً مِنَ النّاسِ» و اشاره به گروه منافقان است که در آغاز، ايمان به پيغمبر اسلام آورده بودند و بعد از رحلت پيغمبر از اسلام برگشتند.6. «ثَلْم» به معناى شکاف و گاه به معناى بى حرمتى نيز آمده است. در اينجا مراد شکاف در پيکر آيين اسلام است.7. «يَتَقَشَّعُ» از ريشه «قَشْع» بر وزن «مشق» به معناى پراکندن و متلاشى ساختن است و چون به باب تفعل رود معناى لازم پيدا مى کند و به معناى از هم متلاشى شدن است.8. فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 150.9. کافى، ج 8، ص 295، ح 454.10. «زاحَ» از ريشه «زَواح» بر وزن «زوال» به معناى زايل شدن و دور گشتن است. اين واژه گاهى به صورت اجوف يائى نيز آمده است.11. «زَهَقَ» از ريشه «زهوق» بر وزن «حقوق» به معناى از بين رفتن و نابود شدن گرفته شده و در مورد چيزى گفته مى شود که به طور کامل محو و نابود گردد.12. «تَنَهْنَهَ» از ريشه «نهنهه» بر وزن «همهمه» به معناى باز داشتن و جلوگيرى کردن و گاه به معناى ثابت و استوار ماندن به کار مى رود و در جمله بالا به همين معناست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به مردم مصر كه توسط مالك اشتر، موقعى كه او را فرمانرواى مصر كرد فرستاد:«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ...»،امام (ع) نامه را با شرح حال پيامبر (ص) آغاز كرده است كه او بيم دهنده همه مردم جهان به مجازات سخت الهى، و گواه بر پيامبران بود كه اينان از طرف خدا فرستاده شده اند و در اين جهت آنها را تصديق و تاييد مى كرد. و بعد از آن به شرح حال مسلمانان كه در امر خلافت به كشمكش و نزاع با يكديگر پرداختند، و كم كم به شرح حال خود با مردم پرداخته، به عنوان گله و شكايت از منحرف ساختن امر خلافت از وى با اين كه او بدان سزاوارتر بود، و هجوم بر بيعت با فلان -فلان كنايه از ابو بكر است- و خوددارى از اقدام براى به دست آوردن حكومت تا زمان ابى بكر كه به ارتداد مردم از اسلام و طمع بستن بنى اميّه به نابودى دين انجاميد.آن گاه به شرح حال خود از بيمناك بودنش بر اسلام و مسلمين پرداخته كه مبادا رخنه در اسلام بيفتد و يا بناى اسلام ويران گردد، در نتيجه غم و مصيبت او در باره ويرانى اساس ديانت بيشتر از دست نيافتن به حكومت كوتاه مدتى باشد كه نتيجه اش اصلاح فروع و جزئيات دين است، و نابودى حكومت را به نابودى سراب و از هم پاشيدن ابرها تشبيه كرده است. وجه شبه، سرعت زوال، و بى ثباتى آن است چنان كه حقيقت سراب، وجود ابر، بى ثبات و ناپايدار است. و ارتداد بعضى از مردم را جلوتر ذكر كرده است به منظور اين كه برترى خود در اسلام را بيان كند، از اين رو به دنبال آن داستان قيام خود را در ميان آن حوادثى نقل كرده است كه جنگهايى تا سرحدّ نابود شدن باطل و برقرارى و گسترش دين، اتّفاق افتاد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 357 المختار الواحد و الستون و من كتاب له عليه السلام الى أهل مصر مع مالك الاشتر لما ولاه امارتها:أمّا بعد، فإنّ اللّه -سبحانه- بعث محمّدا -صلّى اللّه عليه و آله- نذيرا للعالمين و مهيمنا على المرسلين، فلمّا مضى -صلّى اللّه عليه و آله- تنازع المسلمون الأمر من بعده، فواللّه ما كان يلقى في روعي، و لا يخطر ببالي أنّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده -صلّى اللّه عليه و آله- عن أهل بيته، و لا أنّهم منحّوه عنّي من بعده!! فما راعني إلّا انثيال النّاس على فلان يبايعونه، فأمسكت يدي حتّى رأيت راجعة النّاس قد رجعت عن الإسلام يدعون إلى محق دين محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- فخشيت إن لم أنصر الإسلام و أهله أن أرى فيه ثلما أو هدما تكون المصيبة به عليّ أعظم من فوت ولايتكم الّتي إنّما هى متاع أيّام قلائل يزول منها ما كان كما يزول السّراب، أو كما يتقشّع السّحاب، فنهضت في تلك الأحداث حتّى زاح الباطل، و زهق، و اطمأنّ الدّين و تنهنه.اللغة:(مهيمنا): أصل مهيمن مؤيمن فقلبت الهمزة هاءا كما قيل في أرقت الماء: هرقت، و قد صرّف فقيل: هيمن الرجل إذا ارتقب و حفظ و شهد- مجمع البيان.(الرّوع): القلب، (البال): الخاطر، (تزعج): تردّ، (منحّوه): مبعّدوه (الانثيال): الانصباب، (محق): قيل: المحق ذهاب الشيء كلّه حتّى لا يرى له أثر، (ثلمة) كبرمة: الخلل الواقع في الحائط و غيره، (هدمت) البناء من باب ضرب: أسقطته، (زاح): ذهب، (زهق): زال و اضمحلّ، (تنهنه): سكن، و أصله الكفّ تقول: نهنهت السبع فتنهنه: أى كفّ عن حركته و إقدامه.الاعراب:نذيرا: حال عن محمّد صلّى اللّه عليه و آله، أنّ العرب: جواب القسم، منحّوه: اسم فاعل من نحّى مضاف إلى مفعوله، إلّا انثيال: مستثنى مفرّغ و في موضع الفاعل لقوله راعني، رأيت: من رؤية البصر متعدّ إلى مفعول واحد، راجعة: مصدر مضاف إلى الناس أى ردة الناس، قد رجعت: جملة حاليّة عن قوله عليه السّلام «الناس»، تكون المصيبة به: جملة وصفيّة لقوله ثلما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 358 المعنى:قال الشارح المعتزلي «ص 152 ج 17 ط مصر»: و الروع: الخلد، و في الحديث «إنّ روح القدس نفث في روعي» قال: ما يخطر لي ببال أنّ العرب تعدل بالأمر بعد وفاة محمّد صلّى اللّه عليه و آله عن نبي هاشم، ثمّ من بني هاشم عنّي: لأنّه كان المتيقّن بحكم الحال الحاضرة، و هذا الكلام يدلّ على بطلان دعوى الاماميّة النصّ و خصوصا الجليّ منه.أقول: قد فسّر أهل البيت في كلامه عليه السّلام ببني هاشم و هو غير صحيح لأنّ أهل بيت النبي و عترته هم فاطمة و عليّ و الحسن و الحسين عليهم السّلام، يدلّ على ذلك آية التطهير.قال في مجمع البيان بعد تفسير كلمة البيت: و اتّفقت الامّة بأجمعها على أنّ المراد بأهل البيت في الاية أهل بيت نبيّنا ثمّ اختلفوا فقال عكرمة أراد أزواج النبيّ لأنّ أوّل الاية متوجّه إليهنّ، و قال أبو سعيد الخدري و أنس بن مالك و واثلة بن الاسقع و عايشة و امّ سلمة أنّ الاية مختصّة برسول اللّه و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام.ذكر أبو حمزة الثمالي في تفسيره: حدّثني شهر بن حوشب عن امّ سلمة قالت: جاءت فاطمة إلى النبي صلّى اللّه عليه و آله حريرة لها، فقال: ادعي زوجك و ابنيك، فجاءت بهم فطعموا، ثمّ ألقى عليهم كساءا له خيبريّا فقال: اللهمّ هؤلاء أهل بيتي و عترتي فأذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيرا، فقلت: يا رسول اللّه و أنا منهم؟قال: أنت على خير- انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 359 و قد روى في هذا المعنى أخبارا أخر عنها و عن عائشة و عن جابر و عن الحسن بن عليّ عليه السّلام و قال: و الروايات في هذا كثيره من طريق العامّة و الخاصّة لو قصدنا إلى إيرادها لطال الكتاب- إلخ.فالمقصود من الجملتين واحد و هو عدم احتمال تنحية العرب إيّاه عليه السّلام عن الخلافة بعد وفاة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و المقصود أنّ استحقاقه لها و توصية النبيّ بكونه بعده صاحب الأمر واضحة جليّة عندهم من إصرار النبي على ذلك و تكراره في كلّ موقف يقتضيه و إعلامه على رءوس الأشهاد في غدير خم و تنصيصه عليه في قوله صلّى اللّه عليه و آله «يا عليّ أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي» المتّفق على صدوره عنه صلّى اللّه عليه و آله غير مرّة فدلالة كلامه عليه السلام على وجود دلائل واضحة و مبيّنة للعرب بخلافته كالنار على المنار.و العجب من الشارح المعتزلي حيث اتّهم كلامه بالدلالة على عدم وجود النصّ و لا أدرى أنّها أىّ دلالة من أقسام الدلالات مطابقة أم تضمّن أم التزام؟! و إنّما أظهر عليه السلام العجب من توافق أكثر العرب من ترك إطاعة الكتاب و السنّة و عدم تمكينهم له.فانّ تصدّى الامامة و التصرّف في امور الامّة يحتاج إلى أمرين: صدور النصّ بها و تمكين الامّة لها، فاذا لم يتمكّنو للامام بمقدار يتحقّق جماعة الاسلام بحيث تقوى على إنفاذ الامور و الدفاع عن المخالف يقع الامام في المحذور لأنّه إن نهض تجاههم بقوّة بشريّة يقتلونه و إن نهض بقوّة إلهيّة تقهرهم فيسقط مصلحة التكليف القائمة على الاختيار و قد قال اللّه لنبيّه صلّى اللّه عليه و آله: «و ما أنت عليهم بجبّار فذكّر بالقرآن من يخاف وعيد 45- ق».قال الشارح المعتزلي في هذه الصفحة: قوله  (فأمسكت بيدى) أى امتنعت عن بيعته (حتّى رأيت راجعة الناس) يعني أهل الردة كمسيلمة و سجاح و طليحة ابن خويلد و مانعي الزكاة و إن كان مانعوا الزكاة قد اختلف في أنّهم أهل ردّة أم لا، ثمّ عقّب كلامه بما رواه عن ابن جرير الطبرى من اجتماع أسد و غطفان و طيء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 360 على طليحة بن خويلد- إلى أن قال: «فخرج عليّ عليه السّلام بنفسه و كان على نقب من أنقاب المدينة».أقول: الظاهر أنّ المراد من إمساكه يده إمساكه عن بيعة موافقيه معه و قيامه بالامامة فانتظر أمر بيعة أبي بكر هل يفوز بالأكثريّة الساحقة بحيث يسقط تكليفه بالجهاد و الدفاع لقلّة أعوانه أم لا؟ فكان الأمر رجوع الناس و ارتدادهم عن وصيّة رسول اللّه و استخلافه فانّ المقصود من كلمة «الناس» في قوله «رأيت راجعة الناس» المعرّف باللام هو المقصود منه في قوله «الناس» في جملة (فما راعني إلّا انثيال الناس على فلان).و قد فسّره الشارح بأبي بكر و قال: أى انصبابهم من كلّ وجه كما ينثال التراب على أبي بكر، و هكذا لفظ الكتاب الّذي كتبه للأشتر و إنّما الناس يكتبونه الان «إلى فلان» تذمّما من ذكر الاسم.أقول: مرحبا باعترافه بتذّمم الناس من اسم أبي بكر.فمقصوده عليه السلام من الناس الّذين رجعوا عن الاسلام يدعون إلى محق دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله هم الّذين بايعوا مع أبي بكر، و لمّا أيس عليه السّلام من المبارزة معهم بقوّة الامرة و الحكومة و تصدّي زعامة الامّة عدل إلى مبارزة مسلميّة و بايع أبا بكر و نصر الاسلام بارائه النيّرة و هداهم إلى المصالح الاسلاميّة كاظما غيظه و صابرا على سلبهم حقّه، فكم من مشكلة حلّها و قضيّة صعبة لجئوا فيها إليه حتّى قال عمر في عشرات من المواقف: «لو لا عليّ لهلك عمر» و هذا هو المعنيّ بقوله عليه السّلام: (فخشيت إن لم أنصر الاسلام و اهله أن أرى فيه ثلما أو هدما تكون المصيبة به عليّ أعظم).و هذه الصعوبات الّتي حلّها علما و رأيا هي الأحداث الّتي نهضت لها حتّى زاح الباطل و زهق، و المقصود منه توطئة خبيثة دبّرها بنو اميّة لمحق الاسلام و الرجوع إلى آداب الجاهليّة الاولى (و اطمأنّ الدين و تنهنه) عن الزوال ببقاء ظواهر الاسلام و دفع الشبهات و عرفان جمع من العرب و الناس الحقّ و رجوعهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 361 إليه و استقرار طريقة الشيعة الاماميّة و تحزّبهم علما و تدبيرا حتّى تسلسل أئمّة الحقّ كابرا عن كابر فأوضحوا الحقائق و هدوا إلى صراط عليّ جماّ غفيرا من الخلائق حتّى قويت شوكتهم و ظهرت دولتهم في القرون الاسلاميّة الاولى و دامت و اتّسعت طيلة القرون الاخرى تنتظرون أيّام كلمتهم العليا و ظهور الحجّة على أهل الأرض و السماء ليظهر اللّه دينه على الدين كلّه و لو كره المشركون.الترجمة:از نامه اى كه با مالك أشتر بمردم مصر نگاشت هنگامى كه او را بولايت مصر گماشت:أمّا بعد، پس براستى كه خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان باشد و گواه و أمين بر همه فرستادگان خداوند منّان، چون از اين جهان در گذشت -و بر او درود باد- مسلمانان بر سر كار خلافت او نزاع كردند و بخدا سوگند كه در نهاد من نمى گنجيد و در خاطرم نمى گذشت كه عرب كار جانشينى و رهبرى پس از او را از خاندانش بگردانند و نه اين كه مرا از پس وفات وى از آن دور سازند و بكنار اندازند.و مرا در هراس اندر نساخت مگر پيرامون گيرى مردم بر فلانى «ابي بكر» در بيعت با وى، من دست روى هم نهادم و بنظاره ايستادم تا برگشت مردم را از دين بچشم خود ديدم كه از اسلام برگشته اند و براى نابود ساختن دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله دعوت مى كنند.پس ترسيدم اگر اسلام و مسلمانان را يارى ندهم رخنه سخت و تباهي كلّي در اسلام بينم كه مصيبت آن بر من بزرگتر باشد از فوت سرورى و حكمفرمائى بر شما مسلمانها كه خود بهره چند روز اندك است، و هر چه هم باشد چون سراب زائل گردد و چون ابر و سحاب از هم بپاشد، پس براى دفع و رفع اين پيشامدها بپا خواستم و كوشيدم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و ديانت اسلام گسترده و پابرجا گرديد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص146 از نامه آن حضرت به مردم مصر كه چون مالك اشتر را به حكومت آن جا گماشت همراه او براى ايشان گسيل فرمود در اين نامه كه چنين شروع مى شود: «اما بعد، فانّ اللّه سبحانه بعث محمدا صلى الله عليه و آله نذيرا للعالمين»، «اما بعد، همانا كه خداوند سبحان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بيم دهنده براى همه جهانيان مبعوث فرمود.»، ابن ابى الحديد نخست به شرح و معنى كردن پاره اى از لغات و اصطلاحات نامه پرداخته است و ضمن آن به يكى دو نكته اشاره كرده كه ترجمه آن لازم است مى گويد: در اصل نامه اى كه براى اشتر نوشته شده است به نام ابو بكر تصريح شده است ولى مردم اينك آن را به صورت «فلان» مى نويسند و از نوشتن نام او خوددارى مى كنند، همان گونه كه در آغاز خطبه شقشقيه هم چنين نوشته اند كه «همانا به خدا سوگند جامه خلافت را فلان پوشيد.» و حال آنكه لفظ اصلى آن چنين بوده است كه «همانا به خدا سوگند جامه خلافت را پسر ابى قحافه پوشيد.» ابن ابى الحديد مى گويد: منظور از جمله «فامسكت بيدى» يعنى از بيعت با او خوددارى كردم تا آنكه ديدم مردم از دين بر مى گردند، يعنى اهل رده همچون مسيلمه و سجاح و طليحة بن خويلد و ديگر كسانى كه زكات نمى پرداختند، هر چند در باره كسانى كه زكات نمى پرداخته اند اختلاف نظر است كه آيا از اهل رده شمرده مى شوند يا نه. آن گاه مى نويسد: ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ نقل مى كند كه چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت فرمود، افراد قبيله هاى اسد و طىء و غطفان بر طليحة بن خويلد گرد آمدند بجز گروهى اندك از خواص مسلمانان كه از آن سه قبيله بودند. افراد قبيله اسد در منطقه سميراء جمع شدند و غطفانى ها در جنوب مدينه و افراد قبيله طىء در نواحى خودشان جمع شدند. افراد قبيله ثعلبة بن اسد و افرادى از قبيله قيس كه نزديك ايشان بودند در ناحية ابرق جمع شدند كه از نواحى ربذه بود، گروهى هم از قبيله بنى كنانة به ايشان پيوستند و چون آن دهكده ها گنجايش ايشان را نداشت به دو گروه تقسيم شدند، گروهى در ابرق ساكن شدند و گروهى به ذو القصه رفتند، و نمايندگانى پيش ابو بكر فرستادند و از او خواستند كه مسلمانى آنان را با گزاردن نماز و پرداخت نكردن زكات بپذيرد. خداوند براى ابو بكر اراده حق فرمود و ابو بكر در پاسخ گفت: اگر پاى بند و ريسمان يكى از شتران زكات را هم ندهند در آن باره با ايشان پيكار خواهم كرد. نمايندگان آن قوم پيش ايشان برگشتند و به آنان از كمى شمار مردم مدينه خبر دادند و آنان را به طمع فتح مدينه انداختند. مسلمانان و ابو بكر از اين موضوع آگاه شدند، ابو بكر به مسلمانان گفت: آن سرزمين كافرستان است و نمايندگان ايشان هم شمارتان را اندك ديدند و شما نمى دانيد كه آيا شب به شما حمله خواهند كرد يا روز، فاصله نزديك ترين گروه ايشان هم با شما فقط يك چاپار است، وانگهى اميدوار بودند كه پيشنهادشان را بپذيريم و با آنان صلح كنيم كه ما نپذيرفتيم و اعلان جنگ كرديم، بنابر اين آماده شويد و ساز و برگ فراهم آوريد. اين بود كه على عليه السّلام به تن خويش بيرون آمد و پاسدارى يكى از دروازه هاى مدينه را بر عهده گرفت. زبير و طلحه و عبد الله بن مسعود و ديگران هم بيرون آمدند و بر دروازه هاى سه گانه مدينه به پاسدارى ايستادند چيزى نگذشت كه آن قوم آغاز شب حمله آوردند و گروهى را هم در منطقه ذو حسى باقى گذاردند كه وظايف پشتيبانى را بر عهده بگيرند. همين كه آن قوم به دروازه هاى مدينه رسيدند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص147 مسلمانان را در حال پاسدارى ديدند، مسلمانان كسى را پيش ابو بكر فرستادند و خبر دادند. ابو بكر پيام فرستاد، بر جاى خود باشيد و آنان همان گونه عمل كردند. ابو بكر همان دم با گروهى از مردم مدينه كه بر شتران آبكش سوار بودند بيرون آمد و دشمن پراكنده شد و مسلمانان آنان را تعقيب كردند تا به منطقه ذو حسى رسيدند. در اين هنگام گروهى از دشمنان كه كمين ساخته بودند، از كمين بيرون آمدند و مشگهاى خالى را كه باد كرده و با ريسمان به يكديگر بسته بودند با پاهاى خود به سوى شتران پرتاب كردند، مشگها با ريسمان دست و پاگير شتران شد و در حالى كه مسلمانان سوار بودند، شتران رم كردند كه شتر از هيچ چيز چون مشك خالى پر باد رم نمى كند. مسلمانان نتوانستند شتران را آرام كنند و شتران آنان را به مدينه برگرداندند ولى هيچ يك از مسلمانان از شتر بر زمين نيفتادند و كسى كشته نشد. مسلمانان آن شب را بيدار ماندند و خود را مهيا ساختند و سپس با آرايش جنگى بيرون رفتند، همين كه سپيده دميد بدون آنكه از مسلمانان صدايى شنيده شود با آنان در ميدان قرار گرفتند و مسلمانان بر آنان شمشير نهادند و همچنان در باقى مانده تاريكى شب پيكار كردند، آن چنان كه هنوز خورشيد ندميده بود كه دشمنان همگى پشت به جنگ دادند و مسلمانان بر همه مركوبهاى ايشان دست يافتند و پيروز به مدينه برگشتند. مى گويم: اين است موضوعى كه على عليه السّلام به آن اشاره كرده و فرموده است به روزگار ابو بكر در جنگ شركت و پايدارى فرموده است، و گويا اين سخن، پاسخ كسى است كه گفته است على عليه السّلام براى ابو بكر كار و همراه او پيكار مى كرده است. و على عليه السّلام عذر خود را در اين باره بيان كرده و فرموده است چنان نيست كه او پنداشته است بلكه اين كار از باب دفع ضرر از دين و نفس بوده است و اين كار واجب است چه براى مردم امامى باشد چه نباشد. ابن ابى الحديد سپس مى گويد: اكنون كه به سخن از ابو بكر در كلام على عليه السّلام رسيديم، مناسب است آنچه را كه قاضى عبد الجبار معتزلى در كتاب المغنى در مورد مطاعنى كه به ابو بكر زده اند و پاسخهايى را كه داده است و اعتراض هاى سيد مرتضى را در كتاب الشافى بر قاضى عبد الجبار بياوريم و نظر خود را هم بگوييم و سپس مطاعن ديگرى را كه قاضى عبد الجبار نياورده است، خواهيم آورد. [چون مبحث كلامى خاص است، بر طبق شيوه قبلى از ترجمه آن معذورم، وانگهى براى افرادى كه بخواهند در منابع فارسى از آن آگاه شوند عرض مى كنم كه به كتاب ناسخ التواريخ مرحوم سپهر، جلد خلفا مراجعه فرمايند.]  
بخش ۲ : برانگیختن مردم برای جهاد [منبع]

وَ مِنْهُ :
إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ؛ وَ إِنِّي مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ وَ الْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَ يَقِينٍ مِنْ رَبِّي، وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ [لِحُسْنِ] حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ؛ وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ [هَذِهِ الْأُمَّةَ] أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا، فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً؛ فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِي الْإِسْلَامِ، وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ؛ فَلَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ وَ تَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ، وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ.
أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى؛ انْفِرُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ، فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخَسَّ؛ وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ، وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ، وَ السَّلَامُ.

الطِّلَاع : پر بودن چيزى.
آسَى : (فعل مضارع متكلم وحده از «اسى- ياسى») اندوهگين ميشوم.
يَلِي أمْرَ هذِهِ الُامَّةِ : سرپرست امور اين مردم شود.
دُوَلًا : جمع «دولة»، چيزى كه دست بدست مى گردد.
الْخَوَل : بنده، برده.
حَرْباً : محارب.
شَرِبَ الْحَرَامَ : حرام نوشيد، مقصود «شرب خمر» است.
الرَّضَائِخ : جمع «رضيخة»، چيز اندكى كه به كسى بخشيده شود، بخشش كم، در اينجا مقصود بخشش كمى از زكات است كه در جهت تأليف قلوب مصرف ميشود.
تَألِيب : برانگيختن، تحريض و ترغيب كردن، جمع آورى و بسيج كردن.
وَنَيْتُمْ : سست و ضعيف شديد.
أطْرَاف : جوانب.
انْتَقَصَتْ : (بواسطه استيلاى دشمن) ناقص گرديد.
تُزْوى : گرفته ميشود.
فَتُقِرُّوا : تا اينكه اعتراف كنيد.
الْخَسْف : ذلت و خوارى.
تَبُوؤُوا : باز مى گرديد.
الَارِق : كسى كه در شب بيدار است. 
طِلاع الأرض : زمين را پر كرده اند
دُوَل : دولت و دست گردان
خَوَل : بنده و برده
رَضائِخ : جمع رضيحة : عطائى كه دولت بشخص مى دهد
تَأنِيب : سرزنش كردن
أبَيتُم : خوددارى كرديد
وَنَيتُم : سستى نموديد
تُزوَى : گرفته مى شود، از دست مى رود
خَسف : بزمين فرو رفتن
تَبُوءُوا : برگرديد، روبرو شويد
أخَسّ : پست تر
أرِق : بيدار و هوشيار 
(بخشى از همين نامه است).
۲. شجاعت و دشمن شناسى امام عليه السّلام:
به خدا سوگند اگر تنها با دشمنان روبرو شوم، در حالى كه آنان تمام روى زمين را پر كرده باشند، نه باكى داشته، و نه مى هراسم. من به گمراهى آنان و هدايت خود كه بر آن استوارم، آگاهم، و از طرف پروردگارم به يقين رسيده ام، و همانا من براى ملاقات پروردگار مشتاق، و به پاداش او اميدوارم.
لكن از اين اندوهناكم كه بى خردان، و تبهكاران اين امّت، حكومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگى كشند، با نيكوكاران در جنگ، و با فاسقان همراه باشند، زيرا از آنان كسى در ميان شماست كه شراب نوشيد و حد بر او جارى شد(۱)، و كسى كه اسلام را نپذيرفت امّا بناحق بخشش هايى به او عطا گرديد.(۲)
اگر اينگونه حوادث نبود شما را بر نمى انگيختم، و سرزنشتان نمى كردم، و شما را به گرد آورى تشويق نمى كردم، و آنگاه كه سرباز مى زديد رهاتان مى كردم. آيا نمى بينيد كه مرزهاى شما را تصرّف كردند و شهرها را گشودند و دستاوردهاى شما را غارت كردند و در ميان شهرهاى شما آتش جنگ را بر افروختند.
براى جهاد با دشمنان كوچ كنيد، خدا شما را رحمت كند، در خانه هاى خود نمانيد، كه به ستم گرفتار، و به خوارى دچار خواهيد شد، و بهره زندگى شما از همه پست تر خواهد بود، و همانا برادر جنگ، بيدارى و هوشيارى است، هر آن كس كه به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابيد با درود.
______________________________________________
(۱). منظور امام، وليد بن عقبة است كه فرماندار عثمان در كوفه بود. وى شراب خورد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و گفت اگر مى‏ خواهيد بيشتر بخوانم! با گواهى مالك اشتر و جمعى از بزرگان كوفه به مدينه احضار شد و امام على عليه السّلام على رغم مخالفت عثمان حد شراب را بر او جارى ساخت. 
(۲). عمرو عاص است كه براى اسلام آوردن، پول و عطايا مى‏ خواست.
و قسمت دوم از اين نامه است (در اينكه جهاد آن حضرت براى اجراى حقّ بوده و از بسيارى دشمن هراس ندارد):
(5) بخدا سوگند اگر من تنها با ايشان (معاويه و لشگرش) روبرو شوم و آنها (از انبوهى) همه روى زمين را پر كرده باشند باك نداشته و نمى هراسم، و من در باره گمراهى آنان كه در آن گرفتارند و هدايت و رستگارى كه خود بر آن هستم از جانب خويش بينا و از جانب پروردگارم يقين و باور دارم، و به ملاقات (كشته شدن در راه) خدا مشتاق بوده و انتظار نيكوئى پاداش او را اميدوارانه دارم (پس كمى و بسيارى دشمن در نظرم يكسان است و از نزاع و زد و خورد پروا ندارم، چون جنگ با آنان در هر صورت سبب افزونى سعادت و نيكبختى است)
(6) ولى اندوه من از اينست كه بر كار اين امّت بى خردان و بد كارانشان (بنى اميّه) ولايت و حكمرانى نمايند، و مال خدا (بيت المال مسلمانها) را بين خودشان دولت دست بدست رسيده و بندگان او را غلامان و نيكان را دشمنان و بد كرداران را يارانشان قرار دهند، زيرا از ايشان كسى است كه در بين شما (مسلمانها) شراب آشاميد و او را (براى اين كار زشت) بحدّى كه در اسلام تعيين شده تازيانه زدند (گفته اند: مغيرة ابن شعبه از بنى اميّه از جانب عمر بر كوفه حكمفرما بود در مستى با مردم نماز گزارد و بعدد ركعات افزود و در محراب «جاى ايستادن پيشنماز در» مسجد قى كرد پس او را حدّ زدند، و همچنين عتبة ابن ابى سفيان را بر اثر نوشيدن شراب خالد ابن عبد اللّه در طائف حدّ زد) و از ايشان كسى است كه مسلمان نشد (مانند ابو سفيان و معاويه) تا اينكه براى اسلام آوردن بايشان بخششهاى كمى دادند (رضيخه بخشش اندكى است كه بجهت تأليف قلوب و سازگارى بكفّار مى دادند تا اسلام و مسلمانها را كمك كنند)
(7) پس اگر براى والى شدن اين اشخاص نبود بسيار شما را (بجهاد و زد و خورد) وادار ننموده و (از كاهلى) سرزنش نمى كردم، و در گرد آوردن و ترغيب نمودن شما كوشش نداشتم، و هنگامى كه زير بار (جنگيدن با دشمن) نمى رفتيد و سستى مى نموديد شما را رها مى كردم (بحال خود مى گذاشتم).
(8) آيا نمى بينيد اطراف شما كم گرديده و به ديارتان فيروزى يافته اند و آنچه در تصرّف شما بود بدست آورند، و در شهرتان جنگ ميكنند (نمى بينيد معاويه بعضى از شهرهاى شما را گرفته و مى جنگد تا همه مملكت را در اختيار گيرد)
(9) خدا شما را بيامرزد، بجنگ با دشمن خود برويد و خود را بزمين گران مسازيد (در خانه نمانده سستى نورزيد) كه به خوارى تن دهيد، و به بيچارگى برگرديد، و پست تر چيز بهره شما باشد، و برادر جنگ (جنگجو) بيدار و هشيار است، و هر كه (از دشمن آسوده) بخوابد دشمن از او به خواب نرفته (كسيكه خود را آسوده از دشمن پندارد دشمن از او آسوده نيست) و درود بر شايسته آن.
 
از اين نامه:
به خدا سوگند، اگر با ايشان روبرو شوم، من تنها باشم و آنها روى زمين را پر كنند، نه باك دارم و نه هراس، زيرا به آن گمراهيى كه آنان در آن غرقه اند و آن هدايتى كه خود بدان آراسته ام، نيك آگاهم. و از جانب پروردگارم با يقين همراهم. من به ديدار خداوند و ثواب نيكويى كه مرا ارزانى دارد، اميد بسته ام و منتظر آن هستم.
ولى اندوه من از اين است كه مشتى بيخردان و تبهكاران اين امت حكومت را به دست گيرند و مال خدا را ميان خود دست به دست گردانند و بندگان خدا را به خدمت گيرند و با نيكان در پيكار شوند و فاسقان را ياران خود سازند. از آنان كسى است كه در ميان شما حرام مى نوشد، حتى بر او حد اسلام جارى شده و كسى است كه تا اندك مالى نستد به اسلام نگرويد.
اگر نه از حكومت اينان بر شما بيم داشتم، هرگز شما را بر نمى انگيختم و سرزنش نمى كردم و فرا نمى خواندم و تحريضتان نمى نمودم، بلكه تا سر بر مى تافتيد يا سستى به خرج مى داديد، رهايتان مى كردم. آيا نمى بينيد سرزمينهايى را كه در تصرف داشتيد، نقصان يافته و شهرهايتان، يك يك، فتح مى شود و كشورهايتان از دست مى رود و بلادتان مورد حمله و هجوم دشمن قرار گرفته است.
روى به رزم دشمنانتان نهيد. خدايتان بيامرزد. در خانه ها درنگ مكنيد كه به ستم گرفتار خواهيد شد و به خوارى خواهيد افتاد و نصيبتان اندك خواهد شد. مردان سلحشور همواره بيدارند كه هر كه خود به خواب رود، دشمنش به خواب نرفته است. والسلام.
 
بخش ديگرى از اين نامه: به خدا سوگند من اگر تنها با آنها (دشمنان) روبه رو شوم در حالى که تمام روى زمين را پر کرده باشند، باکى ندارم و وحشت به خود راه نمى دهم و من از آن گمراهى که آنها در آن هستند و هدايتى که من بر آنم کاملا آگاهم و به پروردگارم يقين دارم (و به همين دليل در مبارزه با آن گمراهان کمترين ترديد به خود راه نمى دهم). من مشتاق (شهادت و) لقاى پروردگارم و به پاداش نيکش منتظر و اميدوارم; ولى (مى کوشم زنده بمانم و بر آنها پيروز شوم، زيرا) از اين اندوهگينم که حکومت اين دولت به دست سفيهان و بى خردان و فاجران و نابکاران بيفتد و در نتيجه بيت المال را به غارت ببرند و بندگان خدا را برده و اسير خويش سازند، با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدست و حزب خود سازند، زيرا در اين گروه فردى است که مرتکب شرب خمر شده بود و حد اسلام بر او جارى شد و برخى از آنها اسلام را نپذيرفتند تا عطاهايى براى آنها تعيين شد.
اگر براى اين جهات نبود تا اين اندازه شما را بر قيام در برابر آنها تشويق نمى کردم و به سستى در کار سرزنش و توبيخ نمى نمودم و در گردآورى و تحريک شما نمى کوشيدم، بلکه اگر سستى و فتورى از خود نشان مى داديد رهايتان مى ساختم. آيا نمى بينيد مناطق اطراف شما گرفته شده و شهرهايتان تحت تسلط دشمن قرار گرفته و کشورهاى شما (يکى بعد از ديگرى) تسخير مى شود و شهرهايتان به ميدان جنگ دشمن مبدل گشته؟ خداوند شما را رحمت کند. براى نبرد با دشمن خود کوچ کنيد و زمين گير نشويد (و سستى و تنبلى به خود راه ندهيد) که زيردست خواهيد شد و تن به ذلت و خوارى خواهيد داد و بهره زندگى شما از همه پست تر خواهد بود. (آرى) آنکه مرد جنگ است هميشه بيدار است و کسى که به خواب رود (و از دشمن غافل شود بايد بداند) دشمن او در خواب نخواهد بود و از او غافل نخواهد شد. والسلام.
 
و از اين نامه است:
به خدا اگر تنها آنان را مى ديدم، و آنان زمين را پر مى كردند، نه باك داشتم و نه مى هراسيدم، كه من بر گمراهى آنان و رستگارى خود نيك آگاهم و با يقين از جانب پروردگار همراه، و من آرزومند ديدار خدايم و پاداش نيك او را مى پايم، ليكن دريغم آيد كه بيخردان و تبهكاران اين امّت حكمرانى را به دست آرند، و مال خدا را دست به دست گردانند و بندگان او را به خدمت گمارند، و با پارسايان در پيكار باشند و فاسقان را يار، چه از آنان كسى است كه در ميان شما -مسلمانان- شراب نوشيد و حد اسلام بر او جارى گرديد، و از آنان كسى است كه به اسلام نگرويد تا بخششهايى بدو عطا گرديد.
و اگر نه از حكومت اينان بر شما مى ترسيدم، شما را بر نمى انگيختم و سرزنشتان نمى كردم، و به فراهم آمدنتان نمى خواندم و نمى آغاليدم، و آن هنگام كه سر باز زديد و سستى گرفتيد رهاتان مى كردم. نمى بينيد بر مرزهاى شما دست افكنده اند و شهرهاتان گشوده است و كشورهاتان ربوده. در شهرهاتان جنگ برقرار -و دشمن با شما در پيكار- خداتان بيامرزاد گروه گروه روى به جنگ دشمنتان نهيد و در خانه ها و شهرهاتان درنگ مكنيد، كه به ستم گرفتار شويد و به خوارى دچار، بهره تان كم مقدار. همانا جنگجو بيدار است، و آنكه بخواب رود چشمى پى او باز و هشيار. و السّلام.
 
و قسمتى از اين نامه است:
به خدا قسم اگر به تنهايى با دشمنان روبرو شوم در حالى كه تمام زمين را پر كرده باشند، مرا نه باك است و نه ترس. من بر گمراهى آنان و هدايت خويش از جانب خود بر بصيرت از سوى پروردگارم بر يقينم. هر آينه من آرزومند لقاى خدايم و به پاداش نيك او در انتظار و اميد، اما تأسّفم از اين است كه حكومت اين امت به دست بى خردان و تبهكاران افتد، و مال خدا را در بين خود دست به دست كنند، و عباد حق را به بردگى گيرند، و با شايستگان به جنگ خيزند، و فاسقان را همدست خود نمايند، زيرا از اينان كسى است كه در ميان شما شراب حرام نوشيد، و حدّى كه در اسلام مقرر بود بر او جارى گشت، و هم از اينان كسى است كه مسلمان نشد تا اينكه براى اسلام آوردنش به او بخشش كمى شد.
اگر از حكومت اين نابكاران بر شما نمى ترسيدم اين مقدار شما را ترغيب و توبيخ نمى كردم، و در جمع و تحريك شما كوشش روا نمى داشتم، و زمانى كه سر باز زديد و سستى نموديد رهايتان مى كردم. آيا شما نمى بينيد سرزمين شما با حمله دشمن كم شده، و شهرهايتان تحت فرمان آنان در آمده، و كشورهايتان ربوده شده، و در شهرهاى شما جنگ در گرفته.
خدا شما را بيامرزد، به جانب جنگ با دشمنانتان كوچ كنيد، و خود را بر زمين سنگين مسازيد كه تن به خوارى بسپاريد، و به ذلّت برگرديد، و پست ترين برنامه نصيب شما شود. مرد جنگجو هميشه بيدار و هوشيار است، و هر كه از دشمن آسوده بخوابد دشمن نسبت به او نخواهد خفت. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه به نکته مهمى اشاره مى کند که هرگز در برابر دشمنان او که دشمنان اسلام و قرآنند سکوت نخواهد کرد و به مبارزه آنها برمى خيزد، هرچند تنها باشد و آنها تمام زمين را پر کنند. مى فرمايد: «به خدا سوگند من اگر تنها با آنها (دشمنان) روبه رو شوم در حالى که تمام روى زمين را پر کرده باشند، باکى ندارم و وحشت به خود راه نمى دهم»; (إِنِّي وَاللهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَهُمْ طِلاَعُ(1) الاَْرْضِ کُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَلاَ اسْتَوْحَشْتُ).اين نهايت شجاعت و ايمان امام را به هدف و مقصودش نشان مى دهد همان گونه که در نامه «عثمان بن حنيف» نيز گذشت که مى فرمايد: «وَالله لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلى قِتالي لَما وَلَّيْتُ عَنْها; به خدا سوگند اگر تمام عرب به پيکار من برخيزند من پشت به ميدان نبرد نخواهم کرد».سپس دو دليل براى اين مطلب بيان مى کند، در دليل اوّل مى فرمايد: «من از آن گمراهى که آنها در آن هستند و هدايتى که من بر آنم کاملا آگاهم و به پروردگارم يقين دارم (و به همين دليل در مبارزه با آن گمراهان کمترين ترديد به خود راه نمى دهم)»; (وَإِنِّي مِنْ ضَلاَلِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ وَالْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَة مِنْ نَفْسِي وَ يَقِين مِنْ رَبِّي).سپس دليل دوم را بيان مى دارد و مى فرمايد: «من مشتاق (شهادت و) لقاى پروردگارم و به پاداش نيکش منتظر و اميدوارم»; (وَإِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللهِ لَمُشْتَاقٌ وَحُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاج).بنابراين عشق به شهادت و ثواب هاى عظيمى که خداوند نصيب شهيدان راهش مى کند مرا بر اين مى دارد که از کثرت دشمن و تنهايى خودم کمترين وحشتى نداشته باشم.آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى افزايد: «ولى (مى کوشم زنده بمانم و بر آنها پيروز شوم، زيرا) از اين اندوهگينم که حکومت اين دولت به دست سفيهان و بى خردان و فاجران و نابکاران بيفتد و در نتيجه بيت المال را به غارت ببرند و بندگان خدا را برده و اسير خويش سازند، با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدست و حزب خود سازند»; (وَلَکِنَّنِي آسَى(2) أَنْ يَلِيَ(3) أَمْرَ هَذِهِ الاُْمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَفُجَّارُهَا، فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللهِ دُوَلاً(4)، وَعِبَادَهُ خَوَلاً(5) وَالصَّالِحِينَ حَرْباً(6)، وَالْفَاسِقِينَ حِزْباً).به تعبير ديگر، امام(عليه السلام) گرچه عاشق شهادت بوده ولى حتى الامکان نمى خواسته شهيد شود، بلکه زنده بماند و جلوى سيطره نااهلان را بر حکومت اسلامى بگيرد.«فُجّار» (فاجران) اشاره به معاويه و همدستان اوست و «سفهاء» اشاره به لشکريان ناآگاهى است که دنبال اهداف او حرکت مى کردند.جمله «يَتَّخِذُوا مَالَ اللهِ دُوَلاً، وَعِبَادَهُ خَوَلاً» اشاره به انجام کارهايى شبيه دوران خلافت عثمان است که بيت المال به دست گروهى از اقوام و خويشان او افتاد و دست به دست مى گرديد و افراد ناصالح را به فرماندارى بلاد منصوب کرده بود که مردم را به زنجير کشيده بودند، با اصحاب صالح پيغمبر نبرد مى کردند و فاسقان را جزء حزب خود قرار داده بودند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن انگشت روى نقطه ضعف روشن آنها گذارده مى فرمايد: «زيرا در اين گروه فردى است که مرتکب شرب خمر شده بود و حد اسلام بر او جارى شد»; (فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيکُمُ الْحَرَامَ، وَ جُلِدَ حَدّاً فِي الاِْسْلاَمِ).اشاره به «وليد بن عقبه» است که در زمان عثمان والى کوفه بود و شرب خمر کرد و مست ولا يعقل به گونه اى که نماز صبح را به جاى دو رکعت چهار رکعت خواند و سپس رو به جمعيت کرد و گفت: اگر بخواهيد باز هم بيشتر بخوانم. شاهدان و گواهان نزد عثمان آمدند و بر شرب خمر او گواهى دادند و على(عليه السلام) حد را بر او جارى کرد.(7)آن گاه امام(عليه السلام) به مورد ديگرى از خلافکارى هاى آنها اشاره کرده مى فرمايد: «و برخى از آنها اسلام را نپذيرفتند تا عطاهايى براى آنها تعيين شد»; (وَإِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الاِْسْلاَمِ الرَّضَائِخُ(8)).به گفته ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود اين جمله اشاره به ابوسفيان و معاويه و برادر او و جمعى ديگر است که تا کمک هاى مالى به آنها نشد در برابر اسلام سر فرود نياوردند.(9)آن گاه امام در پايان اين سخن مى افزايد: «اگر براى اين جهات نبود تا اين اندازه شما را بر قيام در برابر آنها تشويق نمى کردم و به سستى در کار سرزنش و توبيخ نمى نمودم و در گردآورى و تحريک شما نمى کوشيدم، بلکه اگر سستى و فتورى از خود نشان مى داديد رهايتان مى ساختم»; (فَلَوْ لاَ ذَلِکَ مَا أَکْثَرْتُ تَأْلِيبَکُمْ(10) وَ تَأْنِيبَکُمْ(11)، وَ جَمْعَکُمْ وَ تَحْرِيضَکُمْ، وَلَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ(12)).اشاره به اينکه تمام اين جوش و خروش من براى مبارزه با دشمنان به سبب خطر مهمى است که از بازماندگان دوران جاهليت نسبت به اسلام مى بينم و بيم دارم آنها بر مردم مسلط شوند و مردم را به دوران کفر باز گردانند.مقصود از جمله «وَلَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ» اين است که اگر از تأثير سخنم در شما مأيوس شوم شما را رها خواهم ساخت.سپس در پايان اين نامه امام(عليه السلام) براى تشويق آنها بر جهاد با دشمن و تحريک حميت و غيرت دينى آنها تعبيرات تکان دهنده اى دارد و مى فرمايد: «آيا نمى بينيد مناطق اطراف شما گرفته شده و شهرهايتان تحت تسلط دشمن قرار گرفته و کشورهاى شما (يکى بعد از ديگرى) تسخير مى شود و شهرهايتان به ميدان جنگ دشمن مبدل گشته»; (أَ لاَ تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِکُمْ(13) قَدِ انْتَقَصَتْ(14) وَإِلَى أَمْصَارِکُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَإِلَى مَمَالِکِکُمْ تُزْوَى(15)، وَإِلَى بِلاَدِکُمْ تُغْزَى!).اشاره به اينکه کدام مسلمان است که اين حوادث دردناک را بشنود يا ببيند و ساکت بنشيند و تماشا کند و کدام انسان شرافتمند و با غيرت است که به دشمن خود اجازه دهد اين گونه در منطقه او به ويرانگرى و غارتگرى بپردازد; نه غيرت اسلامى اجازه مى دهد و نه شرافت انسانى که افراد در چنين ماجرايى سکوت کنند و تن به ذلت دهند.حضرت به دنبال آن مى فرمايد: «خداوند شما را رحمت کند. براى نبرد با دشمن خود کوچ کنيد و زمين گير نشويد (و سستى و تنبلى به خود راه ندهيد) که زيردست خواهيد شد و تن به ذلت و خوارى خواهيد داد و بهره زندگى شما از همه پست تر خواهد بود (آرى) آنکه مرد جنگ است هميشه بيدار است و کسى که به خواب رود (و از دشمن غافل شود بايد بداند) دشمن او در خواب نخواهد بود و از او غافل نخواهد شد. و السلام»; (انْفِرُوا رَحِمَکُمُ اللهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّکُمْ، وَلاَ تَثَّاقَلُوا(16) إِلَى الاَْرْضِ فَتُقِرُّوا(17) بِالْخَسْفِ(18)، وَتَبُوءُوا(19) بِالذُّلِّ، وَيَکُونَ نَصِيبُکُمُ الاَْخَسَّ، وَإِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الاَْرِقُ(20)، وَمَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ، وَالسَّلاَمُ).اينها همه اشاره به واقعيتى است که در آيات قرآن و روايات اسلامى درباره جهاد به آن اشاره شده است: عزت، سعادت و حيات جاويدان در جهاد و شهادت پر افتخار، و ذلت، خوارى و روسياهى در دنيا و آخرت در ترک جهاد با دشمن.*****نکته:هوشيارى در مقابل دشمن:جمله «وَلاَ تَثَّاقَلُوا» در واقع بر گرفته از آيه 38 سوره توبه است که مى فرمايد: «(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِيلَ لَکُمُ انْفِرُوا في سَبِيلِ اللهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الاَْرْضِ أَ رَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيَا مِنَ الاْخِرَةِ فَمَا مَتاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الاْخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ); اى کسانى که ايمان آورده ايد! چرا هنگامى که به شما گفته مى شود: در راه خدا (به سوى ميدان جهاد) حرکت کنيد بر زمين سنگينى مى کنيد (و سستى به خرج مى دهيد؟!) آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده ايد؟! با آنکه متاع زندگى دنيا در برابر آخرت جز اندکى نيست».جمله «إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الاَْرِقُ» شبيه دستورى است که در قرآن مجيد در مورد جنگجويان آمده است که حتى به هنگام نماز در کنار ميدان جنگ دستور مى دهد هوشيارى خود را با همراه داشتن اسلحه در حال نماز حفظ کنند; مى فرمايد: «(وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُم وَدَّ الَّذينَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَأَمْتِعَتِکُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْکُمْ مَّيْلَةً واحِدَةً); آنها بايد وسايل دفاعى و سلاح هايشان را (در حال نماز با خود) برگيرند; (زيرا) کافران آرزو دارند که شما از سلاح ها و وسايل خود غافل شويد تا يکباره به شما هجوم آورند».(21)اينها همه نشان مى دهد که مسلمانان در هر زمان و مکان و در هر شرايطى که باشند هوشيارى خود را در مقابل دشمن حفظ کنند و اين کلام مولا را که مى تواند شعارى براى هميشه باشد فراموش نکنند که فرمود: ««وَمَنْ نامَ لَمْ يُنَمْ عَنْه; آن کس که در خواب فرو رود بايد بداند که دشمن در خواب نيست و از او غافل نخواهد شد».اهمّيّت اين دستور در عصر و زمان ما از هر عصر و زمانى بيشتر است، زيرا دشمن تهاجم را در جهات مختلف شروع کرده است; نه تنها در جهات نظامى، بلکه در جهات فرهنگى از طريق شبهه افکنى و ايجاد تزلزل در مبانى اعتقادى و از طريق نشر فساد و ايجاد آلودگى هاى اخلاقى با تمام قدرت به ميدان وارد شده حتى عوامل زيادى را در داخل مسلمانان با هزينه هاى سنگين انتخاب کرده است. بايد بدانيم که در برابر لحظه اى غفلت از اين برنامه هاى تخريبى هزينه هاى گزافى بايد پرداخت.از جمله شگردهاى دشمن، ايجاد فرقه هاى انحرافى است; آنها مى دانند که در جوامع مذهبى به خصوص بعد از آشکار شدن بى محتوايى مکتب هاى مادى، علاقه عميقى به مذهب به وجود آمده است. آنها يک سلسله فرقه هاى دروغين عرفانى ساخته اند که هم اختلاف و تفرقه ايجاد کنند و هم انسان هاى با ايمان را از اصول صحيح مذهب دور سازند و به عوامل تخدير تبديل کنند.به گفته بعضى از آگاهان در اين چهل سال اخير در عصر ما دو هزار فرقه عرفان انحرافى در آمريکا و دو هزار فرقه ديگر در اروپا به وجود آمده است و عجيب اينکه کمتر قدر مشترکى با هم دارند و به يقين عامل اصلى پيدايش آنها جهان خواران اند که مى خواهند مذاهب آسمانى را که مانعى در برابر منافع نامشروعشان است از راه خود بردارند.بسيارى از اين فرقه ها به شرق اسلامى منتقل شده و فرقه هاى ديگرى نيز بر آن افزوده اند.(22)*****پی نوشت:1. «طِلاع» به معناى فراگير و پرکننده است و از طلوع آفتاب گرفته شده که همه جا را پر مى کند.2. «آسى» (صيغه متکلم وحده) از ريشه «أسىً» بر وزن «رسن» به معناى حزن و اندوه گرفته شده است; يعنى غمگين مى شوم.3. «يَلِىَ» يعنى حکومت را بر عهده بگيرد از ريشه «ولايت» به معناى سرپرستى کردن و حکومت کردن گرفته شده است.4. «دُوَل» به چيزهايى گفته مى شود که دست به دست مى گردد، جمع «دَولة» و مال را از اين جهت دولت مى گويند که دست به دست مى شود و همچنين حکومت ها را که دست به دست مى شوند دولت مى گويند. (دُولة به ضم دال نيز همين معنا را دارد بعضى معتقد به تفاوت هايى بين «دَولة» و «دُولة» هستند).5. «خَوَل» به معناى برده و خدمتگذار است. اين واژه هم بر مفرد اطلاق مى شود و هم بر جمع از ريشه «خَوْل» بر وزن «حول» که به معناى سرکشى و مراقبت مداوم از چيزى است گرفته شده و چون بردگان و خدمتگذاران، از امور صاحبان خود سرکشى و مراقبت مى کنند اين واژه بر آنها اطلاق شده است.6. «حَرْب» به معناى جنگ و نيز به معناى دشمن آمده است و در جمله بالا معناى دوم مناسب است.7. براى توضيح بيشتر به کتاب هاى معروفى همچون استيعاب ابن عبد ربه و اسدالغابه در شرح حال «وليد بن عقبة» مراجعه شود.8. «رضائخ» جمع «رضيخة» بر وزن «غريبه» به معناى عطايى است که به کسى مى دهند و گاه به معناى عطاى قليل و کم آمده است.9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 226.10. «تَأليب» به معناى جمع کردن و گردآوردن و تشويق به اجتماع نمودن است.11. «تَأنيب» به معناى توبيخ شديد است.12. «وَنَيْتُم» از ريشه «ونى» به معناى سستى کردن و به ضعف گراييدن گرفته شده است.13. «اطراف» در اينجا به معناى نواحى کشور است.14. «انْتَقَصَتْ» يعنى از دست رفته از ريشه «نقص» گرفته شده است.15. «تُزْوى» از ريشه «زَىّ» بر وزن «حىّ» به معناى دور کردن و جمع و قبض نمودن چيزى است.16. «لا تَثّاقَلُوا» از ريشه «ثِقْل» به معناى سنگينى گرفته شده و در موردى به کار مى رود که انسان تمايل به ماندن در جايى داشته باشد و حاضر به حرکت نباشد. (و در اينجا منظور باز ايستادن از حرکت به سوى ميدان جهاد است).17. «تُقِرُّوا» از ريشه «تقرير» به معناى ثابت نگه داشتن چيزى در مکانى است و جمله «فَتُقِرُّوا بِالخَسْفِ» اشاره به اين است که خودتان را خوار خواهيد کرد.18. «الْخَسْف» در اصل به معناى پنهان شدن و مخفى گشتن است سپس به معناى ذلت که انسان را از ديده ها پنهان مى دارد اطلاق شده است.19. «تَبُوء» از ريشه «بَواء» بر وزن «دواء» به معناى بازگشت کردن و منزل گرفتن است و در اينجا به معناى بازگشت به ذلت آمده است.20. «الأرِقْ» به معناى بيدار است از ريشه «أَرَق» بر وزن «عرب» به معناى بيدار ماندن گرفته شده است.21. نساء، آيه 102.22. براى توضيح بيشتر به کتاب «جريان شناسى انتقادى عرفان هاى نوظهور» چاپ دفتر تبليغات اسلامى مراجعه شود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس سوگند ياد كرده است كه اگر او تنهايى با سپاه معاويه در حالى كه آنان تمام زمين را پر كرده باشند، روبرو شود، از آنها باكى نداشته و نمى ترسد، و اين نترسيدنش به خاطر دو چيز است:1-  آگاهى و يقين بر اين كه آنان در گمراهى اند و او بر هدايت.2-  علاقه و دلبستگى اش به ديدار پروردگار و انتظار و اميدوارى اش به اجر و ثواب او.و اين دو مطلب به منزله دو قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدر آنها چنين است: و هر كس كه چنان باشد، نبايد از آنها بترسد و بيمناك باشد.عبارت: «و لكنّنى آسى...»،به منزله پاسخ به پرسش مقدّرى است كه گويا كسى پرسيده است: تو اگر مى دانى كه حالات ياد شده را تو و آنها داريد، پس چه غم از كار آنها گويا آن بزرگوار در جواب فرموده است: من از روبرو شدن با آنها و پيكار با آنان غمى ندارم، بلكه از آن مى ترسم كه زمام امور امّت محمّد را نادانان و بدكاران ايشان به دست گيرند. تا كلمه: حربا، و مقصود امام (ع) از نادانان، بنى اميه و پيروانشان مى باشد. و بعد هشدار داده است كه اگر آنان عهده دار امر حكومت گردند از ايشان برمى آيد كه چنان كارى را بكنند، با اين گفتار: «فانّ منهم... الرّضائخ».و مقصود امام (ع) از كسى از بنى اميّه كه در بين مسلمين باده گسارى كرد اشاره به مغيرة بن شعبه است كه در زمان عمر، وقتى كه از طرف او والى كوفه بود، شرب خمر كرد و در حال مستى با مردم نماز گزارد و بر عدد ركعات نماز افزود، و در حال نماز قى كرد، مردم بعدا گواهى دادند و حدّ مى گسارى اجرا شد، و هم چنين، عنبسة [عتبة] بن ابى سفيان كه خالد بن عبيد اللّه او را در طايف حدّ شرب خمر زد و كسى كه اسلام نياورد تا به او بخششهاى اندكى رسيد، گفته اند: منظور ابو سفيان و پسرش معاويه است، توضيح آن كه آنان از جمله مؤلّفة قلوبهم بودند كه به وسيله بخشش، به دين اسلام گرايش يافته و به پيكار با دشمنان اسلام پرداختند، و بعضى گفته اند: مقصود عمرو بن عاص است، البتّه در باره او چنين چيزى شهرت ندارد، جز همان داستان كه امام (ع) از او نقل كرده است كه با معاويه شرط كرد تا در برابر واگذاردن حكومت مصر، او را در جنگ صفّين، يارى كند، همان طورى كه قبلا شرح داستان گذشت.آن گاه امام (ع) توجّه داده است بر اين كه همان تأسّف و ناراحتى كه در سخنان خود بيان كرد، علّت تامه سرزنش كردن و واداشتن آنان بر جهاد است، و اگر آن نبود، با وجود خود دارى و سستى آنان، ايشان را به حال خود وامى گذاشت.سپس كارى را كه دشمن با آنها كرده و دستيازى دشمن به شهرهايشان و فريبكارى آنها را گوشزد كرده است تا بدان وسيله غيرت آنها را برانگيزاند، از آن روست كه پس از اين سخنان ايشان را به پيكار با دشمن برانگيخته و از زمينگير شدن و سهل انگارى نهى كرده است، و به دليل پيامدهايى از قبيل، تن به پستى دادن و بازگشتن به خوارى و ذلّت، و گرفتار فرومايگى شدن، آنان را از خوددارى از جنگ برحذر داشته است و سرانجام بر اين مطلب توجه داده است كه هر كس اهل جنگ باشد، بيدارتر است، كنايه از اين كه بلند همّت تر است، زيرا لازمه آن كم خوابى است. و نيز آنان را از دون همّتى و سستى در جهاد برحذر داشته است، چه لازمه آن، خمودى آنان و آسودگى از مقاومت در برابر دشمن و طمع بستن دشمن بدانهاست. 
منهاج البراعه (خوئی)و منه: إنّي و اللّه لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الأرض كلّها ما باليت و لا استوحشت، و إنّي من ضلالهم الّذي هم فيه و الهدى الّذي أنا عليه لعلى بصيرة من نفسي و يقين من ربّي، و إنّي إلى لقاء اللّه لمشتاق، و حسن ثوابه لمنتظر راج، و لكنّني آسى أن يلي أمر هذه الأمّة سفهاؤها و فجّارها فيتّخذوا مال اللّه دولا و عباده خولا و الصّالحين حربا، و الفاسقين حزبا، فإنّ منهم الّذي قد شرب فيكم الحرام و جلد حدّا في الإسلام، و إنّ منهم من لم يسلم حتّى رضخت له على الاسلام الرّضائخ، فلو لا ذلك ما أكثرت تأليبكم و تأنيبكم و جمعكم و تحريضكم، و لتركتكم إذ أبيتم و ونيتم. أ لا ترون إلى أطرافكم قد انتقصت، و إلى أمصاركم قد افتتحت و إلى ممالككم تزوى، و إلى بلادكم تغزى؟! انفروا -رحمكم اللّه- إلى قتال عدوّكم، و لا تثّاقلوا إلى الأرض فتقرّوا بالخسف، و تبوءوا بالذلّ، و يكون نصيبكم الأخسّ، و إنّ أخا الحرب الأرق، و من نام لم ينم عنه، و السّلام. (71041- 70750) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 357 اللغة:(طلاع الأرض): ملؤها، (آسى): أحزن، (الدّولة) في المال بالضمّ: أن يكون مرّة لهذا و مرّة لذاك، (الخول): العبيد، (الرضيخة): شيء قليل يعطاه الانسان يصانع به عن شيء يطلب منه كالأجر، (التأليب): التحريض و الاغراء (التأنيب): أشدّ اللوم، (ونيتم): ضعفتم و فترتم، (تزوى): تقبض، (تثّاقلوا): بالتشديد، أصله تتثاقلوا، (تقرّوا بالخسف): تعترفوا بالضيم و تصبروا له، (تبوءوا) بالذلّ: ترجعوا به، (الأرق): الّذي لا ينام.الاعراب:واحدا، حال عن فاعل لقيتهم. و قوله «و هم طلاع» جملة اسميّة حال عن مفعوله، و إنّي من ضلالهم: استيناف و تعليل لما سبق و يحتمل كونها حاليّة و كذلك قوله «و إنّي إلى لقاء اللّه»، لمشتاق: مبتدأ مؤخّر لقوله إلى لقاء اللّه و هو ظرف مستقرّ و الجملة خبر قوله إنّي، و حسن: عطف على لقاء أى لحسن ثوابه و هو خبر مقدّم لقوله لمنتظر، راج: صفة لمنتظر مرفوع تقديرا.آسى: متكلّم عن مضارع أسى، أن يلي: ناصبة مصدريّة مع صلتها و هي مضارع ولى إى آسف على ولاية السفهاء و الفجّار، رحمكم اللّه: جملة دعائيّة معترضة بين انفروا و متعلّقه، فتقرّوا: منصوب بأن مضمرة و كذا ما عطف عليه من قوله عليه السّلام و تبوءوا و يكون. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 361 المعنى:و يؤيّد ما ذكرنا قوله عليه السّلام (إنّي و اللّه لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الأرض كلّها ما باليت و لا استوحشت) فانّه يرجع إلى جميع الأدوار الّتي مضت عليه و لا يجد ناصرا كافيا لأخذ حقّه و سحق عدوّه و كان يأسى على ولاية السفهاء و الفجّار أمر هذه الامّة- إلى أن قال: (و إنّ منهم من لم يسلم حتّى رضخت له على الاسلام الرضائخ).و قد اعترف الشارح المعتزلي بأنّ المقصود منهم المؤلّفة قلوبهم الّذين رغبوا في الاسلام و الطاعة بجمال و شاء دفعت إليهم و هم قوم معروفون كمعاوية و أخيه يزيد و أبيهما أبي سفيان و حكيم بن حزام و سهيل بن عمرو، و الحارث بن هشام بن المغيرة و حويطب بن عبد العزّى، و الأخنس بن شريق و صفوان بن اميّة و عمير بن وهب الجمحي، و عيينة بن حصن، و الأقرع بن حابس، و عبّاس ابن مرداس و غيرهم و كان إسلام هؤلاء للطمع و الأغراض الدنيويّة- انتهى.و ليس مقصوده عليه السّلام من العرب الّذين كانت تزعج هذا الأمر من بعده صلّى اللّه عليه و آله و منحّوه عنه بعده إلّا هؤلاء و أتباعهم و هم الّذين انثالوا على أبي بكر يبايعونه و هم الّذين رجعوا عن الاسلام يدعون إلى محق دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله، و هذا ظاهر لمن تدبّر صدر كتابه و ذيله و فهم سياقه و مغزاه.و أمّا تاريخ الردّة و أهلها بمالها من الغوغاء في أيّام أبي بكر فيحتاج تحليله و توضيح حقائقه إلى أبحاث طويلة لا يسع المقام خوضها و تحقيق الحقّ فيها.و لا يخفى أنّ تعبيره عليه السّلام عمّن يشكو عنهم بالعرب و بالناس مع أنّ المقام يناسب التعبير عنهم بالمسلمين يشعر بما ذكرناه و كأنّه براعة استهلال بما ذكره بعد ذلك من ارتدادهم و رجوعهم عن الاسلام.ثمّ نسأل عن المقصود من قوله: (ألا ترون إلى أطرافكم قد انتقصت- إلخ) هل المقصود منه إلّا تجاوز معاوية و أتباعه على بلدان المسلمين و فتحها و الغزو معها للاستيلاء عليها فهم على جانب و المسلمون على جانب؟! منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 362 الترجمة:و قسمتى از آن نامه چنين است:راستش اينست كه بخدا سوگند من يكتنه اگر با همه آنها كه روى زمين را يكجا پر كنند روبرو گردم باكى ندارم و هراسى بخود راه ندهم، من گمراهى آنان را كه در آن افتاده اند و راست كردارى و رهيابى خودم را بچشم دل بينايم و در يقين بپروردگارم پاى برجا، و راستى كه من بملاقات پروردگارم بسيار شيفته ام، و براستى كه بپاداش نيك او منتظر و اميدوارم، ولى پيوسته اندوه مى خورم از اين كه سر كارى و پيشوائى اين امّت اسلامى را كم خردان و هرزه هاى آنان در دست گيرند، و نتيجه اينست كه:مال خدا را كه در بيت المال سپرده شود از آن خود دانند و بدست هم بدهند و بندگان خدا را بردگان خود شمارند و نيكان امّت را به پيكار خونين گيرند و تبهكاران را ياران و همدستان خود سازند و از آنان بسود خود حزب درست كنند. زيرا از همين سفيهانست كسى كه در ميان شما مسلمانها نوشابه حرام نوشيده و در محيط اسلام كيفر آنرا چشيده و حدّ شرعى بر او جارى گرديده.و از هم آنها كسانى اند كه اسلام را نپذيرفتند مگر اين كه براى اظهار مسلمانى رشوه ها و عوضها بر ايشان مقرّر گرديد، اگر اين چنين نبود من تا اينجا شما را تشويق بمقاومت و نهضت نمى كردم و بسستى در كار سرزنش نمى دادم و بجمع آورى و توحيد نيرو ترغيب نمى نمودم، و چون سرباز مى زديد و سستى مى كرديد شما را وامى گذاشتم، آيا نمى بينيد مرزهاى شما رو بكاست است و شهرهاى شما را دشمن گشوده است و كشورهاى شما درهم فشرده و كوچك مى شود و شهرستانهاى شما را بباد غارت مى گيرند، كوچ كنيد -خدايتان رحمت كناد- براى پيكار با دشمن خود و تنبلى را از خود دور كنيد و زمينگير نشويد تا بكاستى و تباهى اندر شويد و بخوارى تن در دهيد و بهره شما از زندگى پست تر از همه باشد. و راستى كه دلاور جنگجو بى خواب است، و هر كس بخوابد و غفلت ورزد دشمن از او بخواب نيست و در كمين شبيخون باو است، و السلام. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص148 ابن ابى الحديد سپس در دنباله شرح اين نامه و آنجا كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده است «و يكى از آن تبهكاران ميان شما باده نوشى كرد و در آيين اسلام تازيانه خورد.»، ضمن اعتراض بر قطب راوندى كه گفته است: مقصود مغيرة بن شعبه است، مى گويد: راوندى متوجه نشده است، مغيره متهم به زنا شد و حد بر او جارى نشد و نامى از او در باره باده نوشى نيامده است. پيش از اين هم داستان مغيره را به تفصيل آورده ايم. وانگهى مغيره در جنگ صفين نه همراه على عليه السّلام بوده است و نه همراه معاويه. كسى را كه على عليه السّلام در نظر داشته است وليد بن عقبة بن ابى معيط است كه از دشمنان سر سخت على عليه السّلام بوده و معاويه و مردم شام را از همگان بيشتر به جنگ على تشويق مى كرده است. ابن ابى الحديد بحثى مفصل در باره وليد بن عقبه آورده است كه به ترجمه گزينه هايى از آن بسنده مى شود. اخبار وليد بن عقبة: ما اينك خبر مربوط به وليد بن عقبه و باده نوشى او را از كتاب الاغانى ابو الفرج اصفهانى نقل مى كنيم. ابو الفرج مى گويد: سبب حكومت وليد بن عقبه از سوى عثمان بر كوفه را احمد بن عبد العزيز جوهرى براى من از قول عمر بن شبّه، از عبد العزيز بن محمد بن حكيم، از خالد بن سعيد بن عمرو بن سعيد، از قول پدرش چنين نقل كرد، كه هيچ كس با عثمان روى تخت او جز عباس بن عبد المطلب و ابو سفيان بن حرب و حكم بن ابى العاص و وليد بن عقبه نمى نشست، تخت عثمان فقط گنجايش خودش و يكى از ايشان را داشت. روزى وليد پيش عثمان آمد و كنار او بر تخت نشست، در اين هنگام حكم بن ابى العاص وارد شد، عثمان به وليد اشاره كرد و او به احترام حكم برخاست و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص149 كنار رفت. چون حكم برخاست و رفت وليد به عثمان گفت: اى امير المؤمنين همين كه ديدم عمويت را بر پسر مادرت ترجيح دادى -حكم عمو و وليد برادر مادرى عثمان بودند-  دو بيت سرودم كه همچنان در سينه ام خلجان مى كند. عثمان گفت: حكم شيخ قريش است، آن دو شعر چيست. او گفت: «چيز تازه اى ديدم كه عموى آدمى از برادرش به او نزديك تر باشد، آرزو كردم كه عمرو و خالد هر چه زودتر جوان و برومند شوند و به روز سختى مرا عمو بخوانند.» يعنى عمرو و خالد پسران عثمان، گويد: عثمان را دل بر او سوخت و گفت تو را به حكومت كوفه گماشتم و او را به كوفه فرستاد. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از قول عمر بن شبّه، از قول برخى از اصحاب ما، از ابن دأب براى من نقل كرد كه چون عثمان، وليد بن عقبه را بر كوفه حاكم ساخت، او به كوفه آمد در حالى كه سعد بن ابى وقاص حاكم كوفه بود. آمدن او به كوفه به اطلاع سعد رسيد و نمى دانست كه او امير كوفه شده است. سعد پرسيد وليد چه مى كرد گفتند: در بازار ايستاده بود و با مردم سخن مى گفت و ما چيزى از كار او را ناپسند نديديم. چيزى نگذشت كه نيمروز آمد و از سعد اجازه ورود خواست، اجازه داد، وليد همين كه وارد شد به اميرى بر سعد سلام داد و همراه او نشست. سعد پرسيد اى ابو وهب چه چيز موجب آمدن تو شده است گفت: ديدار تو را خوش مى داشتم. سعد پرسيد آيا پيامى هم آورده اى گفت: من محترم تر از انجام دادن چنين كارى هستم. ولى آن قوم به حفظ منطقه حكومت خود نيازمند بودند و مرا براى آن كار فرستاده اند و امير المؤمنين مرا به حكومت كوفه گماشته است. سعد مدتى سكوت كرد و سپس گفت: نه به خدا سوگند نمى دانم آيا تو پس از ما اصلاح مى شوى يا ما پس از تو تباه مى شويم، و سپس اين بيت را خواند: «هان اى كفتار، لاشه مرا به هر سو بكش و بخور و تو را مژده باد به گوشت مردى كه امروز يارانش حضور ندارند.» وليد گفت: به خدا سوگند كه در مورد شعر، من از تو سخن آورترم و بيشتر حفظ دارم و اگر بخواهم پاسخت را مى دهم ولى به سببى كه خود مى دانى از آن خود دارى مى كنم. آرى به خدا سوگند من مأمور به محاسبه تو و بازرسى كار كارگزاران تو هستم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص150 وليد سپس كارگزاران سعد بن ابى وقاص را احضار و آنان را زندانى كرد و بر ايشان سخت گرفت. آنان به سعد بن ابى وقاص نامه نوشتند و از او يارى و فرياد رسى خواستند. سعد با وليد در باره آنان سخن گفت، وليد گفت: آيا كار پسنديده را قدر شناسى مى كنى گفت: آرى. وليد آنان را آزاد ساخت. احمد بن عبد العزيز جوهرى، از عمر بن شبّه، از ابو بكر باهلى، از هشيم، از عوّام بن حوشب نقل مى كرد و مى گفت: كه چون وليد پيش سعد آمد، سعد به او گفت: به خدا نمى دانم كه تو پس از ما زيرك شده اى يا ما پس از تو احمق شده ايم. وليد گفت: اى ابو اسحاق، بى تابى مكن و دلگير مباش كه پادشاهى است، گروهى بامداد از آن بهره مى برند و گروهى شامگاه. سعد گفت: آرى به خدا سوگند شما را چنان مى بينم كه به زودى خلافت را به پادشاهى مبدل خواهيد ساخت. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: جوهرى از عمر بن شبه، از هارون بن معروف، از ضمرة بن ربيعة، از ابن شوذب نقل مى كند كه مى گفته است: وليد نماز صبح را با مردم كوفه-  از شدت مستى-  چهار ركعت گزارد و سپس روى به ايشان كرد و گفت: آيا بيشتر بخوانم؟ عبد الله بن مسعود گفت: از امروز همواره ما با تو در زيادت-  دلتنگى-  خواهيم بود. ابو الفرج، از قول احمد، از عمر بن شبه، از محمد بن حميد، از جرير، از اجلح، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است: حطيئة در باره وليد چنين سروده است: «حطيئه روزى كه خداى خود را ديدار كند، گواهى مى دهد كه وليد سزاوارتر به غدر و تزوير است در حالى كه سياه مست بود و نماز مردم تمام شده بود، بانگ برداشت كه آيا بيشتر بخوانم و نمى فهميد...»، حطيئة اين ابيات را هم سروده است: «در نماز سخن گفت و بر ركعات آن افزود و آشكارا نفاق را ظاهر ساخت.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص151 ابو الفرج اصفهانى مى گويد: محمد بن خلف وكيع، از قول حماد بن اسحاق، از قول پدرش و او از قول ابو عبيدة و هشام بن كلبى و اصمعى براى ما نقل كرد كه مى گفته است: وليد زنا كار و باده نوش بود. در كوفه باده نوشى كرد و در حالى كه مست بود براى نماز صبح در مسجد كوفه حاضر شد و با مردم چهار ركعت نماز گزارد و به سوى آنان برگشت و گفت: آيا بيشتر بخوانم و در حالى كه در نماز اين شعر را مى خواند كه «دل به عشق رباب چسبيده است با آنكه او و رباب هر دو سالخورده شده اند.»، و سپس در گوشه محراب استفراغ كرد. گروهى از كوفيان پيش عثمان رفتند و داستان او را گفتند و گواهى به باده نوشى او دادند. او را به حضور عثمان آوردند، عثمان به مردى از مسلمانان فرمان داد او را تازيانه بزند و چون آن مرد نزديك آمد، وليد گفت: تو را به خدا و حق خويشاوندى نزديك من به امير المؤمنين سوگند مى دهم، و آن مرد از تازيانه زدن به او خود دارى كرد. على بن ابى طالب عليه السّلام كه ترسيد بدين گونه اجراى حد تعطيل شود، برخاست و به دست خويش او را حد زد. وليد گفت: تو را به خدا و حق خويشاوندى سوگند مى دهم، امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود: اى ابو وهب ساكت باش كه بنى اسرائيل به سبب اجرا نكردن حدود نابود شدند. و چون او را تازيانه زد و از آن كار آسوده شد، فرمود: از اين پس قريش مرا جلاد خواهد خواند. اسحاق مى گويد: مصعب بن زبير براى من نقل كرد كه پس از شهادت دادن به باده نوشى و تازيانه خوردن وليد، وليد گفت: خدايا آنان گواهى دروغ به زيان من دادند، ايشان را از هيچ امير و هيچ اميرى را از ايشان خشنود مدار. گويد: بعدها حطيئة شاعر هم اشعار خود را در مدح وليد تغيير داد و چنين سرود: «حطيئة هنگامى كه خداى خود را ديدار كند گواهى مى دهد كه عذر وليد بر حق است.» ابو الفرج مى گويد: اين موضوع را كه مى گويم از روى نسخه كتاب هارون بن رباب كه به خط خودش نوشته است نقل مى كنم، او از قول عمر بن شبّه مى نويسد كه مى گفته است: مردى پيش ابو العجاج كه قاضى بصره بود عليه يكى از افراد خاندان ابو معيط گواهى داد، و گواه در آن هنگام مست بود. آن مرد معيطى به قاضى گفت: اى قاضى خدايت عزيز بدارد اين شاهد از شدت مستى نمى تواند هم اكنون چيزى از قرآن بخواند. شاهد گفت: چنين نيست كه قرآن مى خوانم. قاضى گفت: بخوان. او همان شعرى را كه وليد در نماز خوانده بود خواند كه «دل به عشق رباب شيفته و آويخته است با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص152 آنكه او و رباب پير شده اند.» و به طور نامفهوم خواند. ابو العجاج كه مردى احمق بود، پنداشت كه اين كلام قرآن است و مكرر گفت: خداى و رسولش راست گفته اند، اى واى بر شما كه چه بسيار مى دانيد و عمل نمى كنيد. ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از قول عمر بن شبّه، از مدائنى، از مبارك بن سلام، از فطر بن خليفه، از ابو الضحى نقل مى كند كه مى گفته است: گروهى از مردم كوفه در پى پيدا كردن لغزشى از وليد بن عقبه بودند كه از جمله ايشان، ابو زينب ازدى و ابو مورع بودند. روزى به نماز آمدند، وليد به نماز نيامد از سبب آن با نرمى پرسيدند و دانستند كه باده نوشى كرده است، خود را به خانه وليد افكندند، ديدند از شدت مستى در حال استفراغ است او را كه سياه مست بود، برداشتند و بر تخت نهادند و انگشترى او را برداشتند. وليد چون به هوش آمد، از اهل خود در باره انگشترى پرسيد. گفتند: نمى دانيم، ولى دو مرد را ديديم كه پيش تو آمدند و تو را برداشتند و بر تخت نهادند. گفت: نشانيهاى آن دو را بگوييد. گفتند: يكى از ايشان مردى زيبا و كشيده قامت و گندم گون بود و ديگرى چهار شانه و فربه بود و عبايى سياه و نشان دار بر تن داشت. وليد گفت: يكى ابو زينب و ديگرى ابو مورع بوده است. گويد: آن گاه ابو زينب و دوستش عبد الله بن حبيش اسدى و علقمة بن يزيد بكرى و كسان ديگرى جز آن دو را ديدند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. گفتند: پيش امير المؤمنين-  عثمان-  بفرستيد و آگاهش كنيد، برخى هم گفتند: او گواهى و سخن شما را در مورد برادرش نخواهد پذيرفت. آنان پيش عثمان رفتند و گفتند: ما براى كارى پيش تو آمده ايم و آن را از گردن خود بر مى داريم و بر عهده تو مى گذاريم و هر چند به ما گفته اند كه آن را نمى پذيرى. عثمان گفت: موضوع چيست گفتند: وليد را از باده اى كه نوشيده بود، چنان مست خراب يافتيم كه انگشترى او را از دستش بيرون آورديم و نفهميد. عثمان، على را خواست و او را آگاه ساخت. على فرمود: چنين مصلحت مى بينم كه او را احضار كنى و هر گاه اين گروه در حضور خودش بر او گواهى دادند، او را حد بزنى. عثمان به وليد نامه نوشت، وليد آمد. ابو زينب، و ابو مورع و جندب ازدى و سعد بن مالك اشعرى گواهى به باده نوشى او دادند. عثمان به على عليه السّلام گفت: برخيز و او را تازيانه بزن. على عليه السّلام به پسر خويش حسن فرمود: برخيز و او را تازيانه بزن. حسن گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص153 اين كار در خور تو نيست، اجازه فرماى ديگرى آن را از تو كفايت كند. على عليه السّلام به عبد الله بن جعفر گفت: برخيز و او را بزن و او با تازيانه اى كه از دوال چرمى و داراى دو سر بود او را تازيانه زد كه چون چهل تازيانه زد، على عليه السّلام فرمود بس است. ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز، از عمر بن شبه، از مدائنى، از وقاصى، از زهرى نقل مى كرد كه مى گفته است: گروهى از مردم كوفه در مورد كار وليد پيش عثمان آمدند، عثمان گفت: آيا هر مردى كه به امير خود خشم مى گيرد بايد اتهام باطل به او بزند، اگر فردا صبح شما را اين جا ببينم سخت عذاب خواهم كرد. آنان به عايشه پناه بردند، فردا صبح عثمان از حجره عايشه صداى هياهو و سخنان درشت شنيد و گفت: گويا تبهكاران و از دين بيرون شدگان عراق پناهگاهى جز خانه عايشه نمى يابند. عايشه كه اين سخن را شنيد كفش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بلند كرد و گفت: اى عثمان سنت صاحب اين كفش را رها كرده اى، مردم كه اين بگو و مگو را شنيدند آمدند و مسجد را انباشته كردند. يكى مى گفت: عايشه نيكو كرده است، ديگرى مى گفت: زنان را با اين امور چه كار است. كار به ستيز كشيد تا آنجا كه شروع به زدن يكديگر با كفشها كردند و گروهى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيش عثمان آمدند و به او گفتند: از خدا بترس و حدود را معطل مساز و برادرت را از حكومت بر ايشان بر كنار كن و چنان كرد. ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از عمر بن شبّه، از عبد الله بن محمد بن حكيم، از خالد بن سعيد همچنين ابراهيم، از عبد الله همگى براى من نقل كردند كه ابو زبيد طائى هنگام حكومت وليد بر كوفه همنشين او بود و چون عليه وليد گواهى به باده نوشى دادند و در حالى كه از كار بركنار شده بود از كوفه بيرون رفت، ابو زبيد به ياد روزگار همنشينى با او چنين سرود: «چه كسى اين كاروان شتران را مى بيند كه در بيابانها كجا مى روند و آواى آنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص154 همچون چرخ ريسه است... اى ابا وهب-  كنيه وليد-  بدان كه من برادر تو هستم، برادر دوستى و صميميت در تمام مدت زندگى خود تا هر گاه كه كوهها از هم فرو پاشد.» ابو الفرج، از قول احمد جوهرى، از عمر بن شبه نقل مى كند كه مى گفته است: چون وليد بن عقبه به حكومت كوفه آمد، ابو زبيد پيش او آمد، وليد او را در خانه متعلق به عقيل بن ابى طالب كه بر در مسجد كوفه بود سكونت داد، آن همان خانه اى است كه به دار القبطى معروف بوده است. يكى از اعتراضهاى مردم كوفه بر وليد اين بود كه ابو زبيد مسيحى از خانه خود بيرون مى آمد و از ميان مسجد مى گذشت و آن را گذرگاه قرار داده بود. ابو الفرج مى گويد: محمد بن عباس يزيدى، از قول عمويم عبيد الله، از ابن حبيب، از ابن اعرابى برايم نقل كرد كه مى گفته است: هنگامى كه عثمان، وليد را بر حكومت كوفه گماشت، ابو زبيد پيش او آمد و وليد او را در خانه عقيل بن ابى طالب كه كنار در مسجد بود منزل داد، ابو زبيد پس از چندى از وليد خواست آن خانه را به او بدهد، وليد آن را به او بخشيد و اين نخستين مايه سرزنش كردن اهل كوفه از وليد شد، كه ابو زبيد از خانه خود بيرون مى آمد و از ميان مسجد مى گذشت و پيش وليد مى رفت و پيش او افسانه سرايى و باده نوشى مى كرد و مست بيرون مى آمد و همچنان از مسجد مى گذشت و همين مسأله موجب مى شد كه مردم به باده نوشى وليد پى ببرند. ابو الفرج مى گويد: عثمان، وليد را به سرپرستى صدقات و زكات بنى تغلب گماشته بود، به شعرى از وليد كه در آن لودگى و مستى و سركشى ظاهر بود، آگاه شد و او را بر كنار ساخت. گويد: و چون وليد را به ولايت كوفه گماشت، وليد، ابو زبيد طايى را به خود نزديك ساخت و ابو زبيد هم اشعار بسيارى در مدح او سرود. وليد، ربيع بن مرّى بن اوس بن حارثه بن لأم طايى را به سرپرستى مراتع خالصه ميان جزيره و حيره گماشته بود، قضا را جزيره گرفتار خشكسالى شد. در آن هنگام ابو زبيد هم ميان قبيله بنى تغلب ساكن بود، شتران ايشان را با خود براى چريدن به كنار آن مراتع آورد. ربيع جلوگيرى كرد و به ابو زبيد گفت: اگر بخواهى فقط شتران خودت را اجازه مى دهم. ابو زبيد پيش وليد شكايت آورد. وليد سرپرستى مراتع ميان قصور الحمر از ناحيه شام تا حيره را در اختيار ابو زبيد نهاد و در اقطاع او قرار داد و از ربيع بن مرى پس گرفت. ابو زبيد در اين باره شعرى در ستايش وليد سروده است و از شعر چنين فهميده مى شود كه آن مراتع اختصاصى در اختيار مرى بن اوس يعنى پدر ربيع بوده است نه در اختيار خود ربيع. در روايت عمر بن شبه هم همين گونه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص155 ابو الفرج اصفهانى مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از عمر بن شبه، از رجال حديث او، از قول وليد نقل مى كرد كه مى گفته است: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مكه را فتح فرمود، مردم مكه پسر بچه هاى خود را به حضور آن حضرت مى آوردند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى آنها دعا مى كرد و بر سر آنان دست مى كشيد. مرا هم در حالى كه بر سرم ماده خوشبويى-  خلوق-  ماليده بودند به حضور پيامبر بردند ولى چون مادرم خلوق بر سرم ماليده بود، پيامبر بر سر من دست نكشيد. ابو الفرج مى گويد: اسحاق بن بنان انماطى، از حنيش بن ميسر، از عبد الله بن موسى، از ابو ليلى، از حكم، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است: وليد بن عقبه به على بن ابى طالب عليه السّلام گفت: سنان نيزه ام از سنان تو تيزتر و زبانم از زبان تو گشاده تر و براى لشكر از تو ارزشمندترم. على عليه السّلام فرمود اى فاسق خاموش باش، و در باره آن دو اين آيه نازل شد كه «آيا آن كس كه مؤمن است، همچون كسى است كه تبهكار است، هرگز برابر نيستند.» ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز، از عمر بن شبه، از محمد بن حاتم، از يونس بن عمر، از شيبان، از يونس، از قتاده در مورد اين گفتار خداوند كه فرموده است: «اى كسانى كه گرويده ايد، اگر تبهكارى خبرى براى شما آورد - آن را تصديق مكنيد-  تا تحقيق كنيد.» نقل مى كرد كه مى گفته است: آن تبهكار وليد بن عقبه بوده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را براى جمع آورى زكات به قبيله بنى المصطلق گسيل فرمود، آنان همين كه وليد را ديدند آهنگ استقبال از او كردند، او ترسيد و به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برگشت و گفت آنان از اسلام برگشته و مرتد شده اند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خالد بن وليد را براى اطلاع از احوال آنان گسيل فرمود و به او گفت شتاب نكند و با درنگ تحقيق كند. خالد شبانه كنار آن قبيله رسيد، جاسوسان خود را پوشيده ميان ايشان فرستاد، آنان برگشتند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص156 خبر آوردند كه ايشان مسلمان هستند و صداى اذان و نمازشان را شنيده اند. چون خالد شب را به صبح آورد، پيش ايشان رفت و چيزها ديد كه بسيار پسنديد و پيش رسول خدا برگشت و خبر داد اين آيه نازل شد. مى گويم - ابن ابى الحديد-  ابن عبد البر مؤلف كتاب الاستيعاب در باره حديثى كه وليد بن عقبه در مورد خود و خلوق ماليدن بر سرش آورده، نكته پسنديده اى را متذكر شده و گفته است سخنى نادرست و مضطرب و شناخته نشده است و ممكن نيست كسى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را براى جمع آورى زكات گسيل فرموده است هنگام فتح مكه پسركى نابالغ باشد. ابن عبد البر مى گويد: موضوع ديگرى كه به نادرستى اين سخن دلالت دارد اين است كه زبير بن بكار و دانشمندان ديگرى غير از او نوشته اند كه وليد و برادرش عمارة براى برگرداندن خواهر خود كه به مدينه هجرت كرده بود از مكه بيرون آمدند و هجرت خواهرشان در مدت صلحى كه ميان پيامبر و مردم مكه بود-  يعنى پيش از فتح مكه-  صورت گرفته است، از كسى كه در فتح مكه پسركى خلوق بر سر ماليده باشد، چنين كارى ساخته نيست. ابن عبد البر هم مى گويد: ميان دانشمندان تأويل قرآن كريم هيچ اختلافى نيست كه آيه «اگر تبهكارى براى شما خبرى آورد.»، در مورد وليد و به هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را براى جمع آورى زكات گسيل فرمود نازل شده است و او بر بنى مصطلق دروغ بست و گفت آنان مرتد شده اند و از پرداخت زكات خود دارى مى كنند. ابن عبد البر مى گويد: همچنين در باره وليد و على عليه السّلام در داستان مشهورى كه ميان ايشان اتفاق افتاده است، اين آيه نازل شده است «آيا آن كس كه مؤمن است...»، گويد: از كسى كه روز فتح مكه كودك باشد چنين كارها صورت نمى گيرد و واجب است در اين حديث دقت كرد كه روايت جعفر بن برقان، از ثابت، از حجاج، از ابو موسى همدانى است و ابو موسى راوى ناشناخته اى است كه حديث او درست نيست. اينك به مطالب كتاب ابو الفرج اصفهانى برگرديم، ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از عمر بن شبّه، از عبد الله بن موسى، از نعيم بن حكيم، از ابو مريم، از على عليه السّلام براى من نقل كرد كه مى گفته است: زن وليد بن عقبه به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و از وليد شكايت كرد كه او را مى زند. پيامبر فرمود: برگرد و به او بگو پيامبر مرا پناه داده است. او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت دست از من بر نمى دارد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص157 قطعه اى از جامه خود به او داد و فرمود پيش او برگرد و بگو رسول خدا مرا پناه داده است. او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت: بيشتر مرا مى زند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست به سوى آسمان بلند كرد و دو يا سه بار عرضه داشت «بار خدايا وليد را فرو گير». ابو الفرج مى گويد: وليد هنگام حكومت خود بر كوفه جادوگرى را از نزديكان خود قرار داده بود كه مردم را مى فريفت، او چنان نمايش مى داد كه اگر دو گردان با يكديگر سرگرم نبرد بودند، يكى از آن دو گردان شكست مى خورد و مى گريخت. آن جادوگر به وليد مى گفت: حالا دوست مى دارى كارى كنم كه گروه مغلوب بر گروه غالب چيره شود وليد مى گفت: آرى. روزى جندب ازدى در حالى كه شمشير همراه داشت آمد و به تماشاگران گفت: براى من راه بگشاييد و چون راه گشودند چندان بر جادوگر شمشير زد كه او را كشت. وليد مدت كمى جندب را زندانى كرد و سپس آزادش ساخت. ابو الفرج مى گويد: احمد از عمر، از قول رجال او روايت مى كند كه چون جندب آن جادوگر را كشت، وليد او را زندانى كرد. دينار بن دينار به او گفت: چرا اين مرد را كه گناهش فقط كشتن جادوگرى است كه در دين محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جادوگرى را آشكار ساخته است، به زندان افكندى دينار رفت و او را از زندان بيرون آورد. وليد كسى را فرستاد كه دينار را كشت. ابو الفرج مى گويد: عمويم حسن بن محمّد، از خراز، از مدائنى، از على بن مجاهد، از محمد بن اسحاق، از يزيد بن رومان، از زهرى و ديگران نقل مى كرد كه مى گفته اند هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از جنگ بنى المصطلق بر مى گشت، مردى از مسلمانان پياده شد و لگام شتران را گرفت و آنان را از پى خود مى كشاند و رجز مى خواند. پس از او مرد ديگرى چنان كرد، در اين هنگام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تصميم گرفت با ياران خويش مواسات فرمايد، پياده شد و رجز خواند و چنين مى فرمود: «جندب و چه جندبى و آن زيد كه دستش قطع مى شود بهتر است.»، ياران پيامبر عرضه داشتند: اى رسول خدا، اين گونه حركت براى ما سودى ندارد و نگرانيم كه مبادا چيزى تو را بگزد و گرفتارى براى تو پيش آيد. پيامبر سوار شد، آنان نزديك رسول خدا حركت مى كردند و مى گفتند: سخنى فرمودى كه معنى آن را نفهميديم. فرمود: كدام سخن گفتند: چنان مى فرمودى. رسول خدا گفت: آرى، دو مرد ميان اين گروه هستند كه يكى از ايشان ضربتى مى زند كه ميان حق و باطل را روشن مى كند، و ديگرى نخست دستش در راه خدا قطع مى شود و سپس خداوند جسد او را هم به دستش ملحق مى فرمايد. مقصود از زيد، زيد بن صوحان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص158 است كه در جنگ جلولاء يك دست او در راه خدا قطع شد و سپس به روز جنگ جمل همراه على عليه السّلام كشته شد، و مقصود از جندب همين مرد است كه روزى پيش وليد بن عقبه آمد، جادوگرى به نام ابو شيبان پيش او بود و چشم بندى مى كرد. پرده صفاق و روده هاى مردم را از شكم آنان بيرون مى كشيد و باز بر جاى مى نهاد، جندب از پشت سر آمد و شمشير بر او زد و او را كشت و اين چنين سرود: «وليد و ابو شيبان و ابن حبيش را كه بر شيطان سوار و فرستاده فرعون به سوى هامان است لعنت مى كنم.» ابو الفرج مى گويد: و روايت شده است كه آن جادوگر در حضور وليد به درون ماده گاو زنده اى مى رفت و بيرون مى آمد. جندب او را ديد كه چنين مى كند به خانه خود رفت و شمشير برداشت و بازگشت و همين كه جادوگر به درون ماده گاو رفت، جندب اين آيه را خواند كه «شما كه مى بينيد و بصيرت داريد، جادوگرى مى كنيد.» و شمشير بر ميان ماده گاو زد و گاو و ساحر را دو نيمه كرد. مردم وحشت كردند، وليد جندب را زندانى كرد و در مورد او به عثمان نامه نوشت. ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز، از حجاج بن نصير، از قره، از محمد بن سيرين نقل مى كند: كه مى گفته است: جندب بن كعب ازدى قاتل آن جادوگر را در كوفه به زندان بردند، سرپرست زندان مردى مسيحى بود كه از سوى وليد منصوب شده بود. او جندب بن كعب را مى ديد كه شبها نماز شب مى گزارد و روزها روزه است. مردى را به نگهبانى از زندان گماشت و خود بيرون آمد و از مردم پرسيد فاضل ترين مردم كوفه كيست گفتند: اشعث بن قيس. شبى به ميهمانى به خانه اشعث رفت، ديد كه در شب مى خوابد و چون صبح فرا مى رسد، چاشت مى خورد. از خانه او بيرون آمد و پرسيد ديگر چه كسى از فاضلان كوفه است، گفتند: جرير بن عبد الله. به خانه او رفت او را هم چنان ديد كه شبها مى خوابد و بامداد چاشت خود را طلب مى كند. زندانبان مسيحى رو به قبله ايستاد و گفت: پروردگار من، پروردگار جندب است و آيين من، آيين جندب است و مسلمان شد. ابو الفرج مى گويد: چون عثمان، وليد را از كوفه بر كنار كرد، سعيد بن عاص را به حكومت آن شهر گماشت. سعيد چون به كوفه آمد، گفت: اين منبر را بشوييد كه وليد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص159 مرد پليدى بوده است و از منبر بالا نرفت تا آن را شستند. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: وليد از لحاظ سنى از سعيد بن عاص بزرگتر و از او بخشنده تر و نرمتر بود و مردم كوفه از او خشنودتر بودند. يكى از شاعران كوفه گفته است: «پس از وليد، سعيد براى ما آمد كه از پيمانه خواهد كاست و بر آن نخواهد افزود.» شاعر ديگرى گفته است: «از بيم وليد به سوى سعيد گريختيم، همچون مردم حجر كه نخست ترسيدند و سپس هلاك شدند، هر سال اميرى نو يا مستشارى از قريش بر ما گماشته مى شود، ما را آتشى است كه مى ترسيم و مى سوزيم، ولى گويا آنان را نه آتش دوزخى است و نه از آن بيم دارند.» ابو الفرج اصفهانى مى گويد: وليد بن عقبه كمى بالاتر از شهر رقه درگذشت. قضا را ابو زبيد طايى هم همان جا درگذشت و هر دو كنار يكديگر به خاك سپرده شدند و اشجع سلمى كه از كنار گور آن دو گذشته، چنين سروده است: «بر استخوانهاى-  از كنار گور-  ابو زبيد گذشتم كه در زمين خشك و سختى بود، وليد نديم راستين او بود، گور ابو زبيد هم كنار گور وليد قرار گرفت، و نمى دانم مرگ از ميان اشجع يا حمزه يا يزيد كدام يك را زودتر مى ربايد.» گفته شده است، حمزه و يزيد برادران اشجع سلمى بوده اند و هم گفته شده است همنشينانش بوده اند. ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبد العزيز، از محمد بن زكريا غلّابى، از عبد الله بن ضحاك، از هشام بن محمد، از پدرش نقل مى كرد كه مى گفته است: وليد بن عقبه كه مردى بخشنده بود، پيش معاويه آمد. به معاويه گفتند: وليد بر در است، گفت: به خدا قسم بايد خشمگين گردد و بدون آنكه چيزى به او داده شود، برگردد كه هم اكنون آمده است بگويد: چنين وام و چنان تعهدى دارم، به او اجازه ورود بده. اجازه دادند، معاويه احوال او را پرسيد و با او سخن گفت و ضمن گفتگو اظهار داشت به خدا سوگند دوست داريم به مزرعه تو در وادى القرى بيابيم كه امير المؤمنين را هم به شگفتى وا داشته است. اگر مصلحت بدانى كه آن را به پسرم يزيد ببخشى، چنين كن. وليد گفت: آن مزرعه از يزيد است. وليد پس از آن پيش معاويه آمد و شد مى كرد. روزى به او گفت: اى امير المؤمنين مناسب است در كار من بنگرى كه هزينه هاى سنگين و وام دارم. معاويه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص160 گفت: آزرم نمى كنى و شخصيت و نسبت خود را زير پا مى گذارى، هر چه مى گيرى ريخت و پاش مى كنى و همواره از وام شكوه مى دارى. وليد گفت: چنان خواهم كرد و از جاى برخاست و آهنگ جزيره كرد و خطاب به معاويه چنين سرود: «هر گاه چيزى از تو خواسته مى شود، مى گويى نه و چون چيزى مى خواهى، مى گويى بياور، گويا از كارهاى خير خود دارى مى كنى و با آنكه كنار فرات هستى، سيراب نمى شوى و كسى را نمى آشامانى مگر نمى خواهى تا هنگام مرگ كلمه «نه» را ترك و به «آرى» گرايش پيدا كنى» و چون حركت او به جانب جزيره به اطلاع معاويه رسيد، از كار او ترسيد و برايش نوشت بازگرد. وليد براى او چنين نوشت: «همچنان كه تو خود فرمان دادى، عفت به خرج مى دهم و از آمدن به حضورت تقاضاى عفو دارم، هر چه مى خواهى بدهى يا امساك كنى نسبت به كس ديگرى غير از من انجام بده، من ركاب خويش را از آمدن پيش تو باز مى دارم و چون كارى مرا به بيم اندازد همچون بر كشيدن شمشير از نيام هستم.» وليد به حجاز رفت و معاويه براى او جايزه اى فرستاد. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب در مورد وليد مى نويسد: براى او اخبارى است كه به طور قطع حكم به بدى او و زشتى كارهايش مى شود، خداوند ما و او را بيامرزد. او از مردان بزرگ قريش بوده و از لحاظ ظرافت و شجاعت و ادب و بخشش نام آور و از شاعران خوش طبع بوده است. اصمعى و ابو عبيده و ابن كلبى و ديگران مى گويند كه تبهكارى مى گسار و در عين حال شاعرى گرامى بوده است. اخبار همنشينى و باده نوشى او با ابو زبيد طايى بسيار مشهور است و آوردن همه آن اخبار بر ما دشوار است ولى پاره اى از آن را مى آوريم و سپس آنچه را كه ابو الفرج اصفهانى آورده نقل كرده است و مى گويد خبر نمازگزاردن او در حال مستى و اينكه گفته است بيشتر بخوانم خبرى مشهور است كه محدثان مورد اعتماد نقل كرده اند. ابو عمر بن عبد البر مى گويد: طبرى ضمن روايتى گفته است كه گروهى از كوفيان به وليد خشم گرفته و حسد برده اند و با ستم گواهى باده نوشى او را داده اند و عثمان به او گفته است: اى برادر شكيبا باش كه خداوند پاداشت مى دهد و آن قوم را به گناه تو فرو مى گيرد. اين روايت طبرى در نظر ناقلان حديث و اهل اخبار و دانشمندان بى پايه است و آنچه صحيح است ثابت شدن باده نوشى او به شهادت گواهان در حضور عثمان است و عثمان او را تازيانه زد و على كسى است كه او را تازيانه زده است و البته على به دست خويش او را تازيانه نزده، بلكه فرمان به تازيانه زدن داده است و سپس كار تازيانه زدن را هم به او نسبت داده اند. ابن عبد البر مى گويد: وليد چيزى از سنت كه نيازى به آن باشد، روايت نكرده است ولى حارثه بن مضرب از او روايت مى كند كه مى گفته است هيچ پيامبرى نيست مگر آنكه پس از آن پادشاهى است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom