جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۵۹ : تلاش برای ادای حقوق مردم [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى الأسود بن قطبة صاحب جُند حُلوان :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ، فَلْيَكُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَكَ فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ، فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ، وَ ابْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلَّا كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً؛ وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ وَ الِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ، فَإِنَّ الَّذِي يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِكَ؛ وَ السَّلَامُ.

حُلْوَان : نام يكى از ايالات فارس.
اخْتَلَفَ هَوَاهُ : به دنبال هوسها و خواهشهاى شخصى خود حركت كرد.
الْفَرْغَة : آسودگى، مقصود از فراغت در اينجا زمانى است كه در آن عمل سودمند و مفيدى براى مردم انجام نشود.
الِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِيَّة : مراقبت از اعمال مردم، اصلاح كژيهاى آنها. 

(نامه به أسود بن قطبه فرمانده لشكر حلوان(۱) در جنوب شهر سر پل ذهاب امروزى).
مسئوليّت هاى فرماندهى:
پس از ياد خدا و درود. اگر رأى و انديشه زمامدار دچار دگرگونى شود، او را از اجراى عدالت بسيار باز مى دارد. پس بايد كه كار مردم در آنچه حق است نزد تو يكسان باشد، زيرا در ستمكارى بهايى براى عدالت يافت نمى شود.
از آنچه كه همانند آن را بر ديگران نمى پسندى پرهيز كن، و نفس خود را در حالى كه اميدوار به پاداش الهى بوده و از كيفر او هراسناكى، به انجام آنچه خداوند بر تو واجب گردانيده است، وادار ساز.
و بدان كه دنيا سراى آزمايش است، و دنيا پرست ساعتى در آن نمى آسايد جز آن كه در روز قيامت از آن افسوس مى خورد، و هرگز چيزى تو را از حق بى نياز نمى گرداند.
و از جمله حقّى كه بر توست آن كه نفس خويش را نگهبان باشى، و به اندازه توان در امور رعيّت تلاش كنى، زيرا آنچه در اين راه نصيب تو مى شود، برتر از آن است كه از نيروى بدنى خود از دست مى دهى. با درود.
_____________________________________________
(۱). حلوان: شهر قديمى كوچكى از ايران، در اطراف عراق بود كه اعراب آن را در ۶۴۰ ميلادى فتح كردند و سلجوقيان در سال ۱۰۶۶ ميلادى آن را به آتش كشيدند.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به اسود ابن قطبه سردار سپاه حلوان (شهرى است كه بين آن تا بغداد نزديك به پنج روز راه است. رجال نويسان در باره اسود ابن قطبه چيزى ننوشته اند، ولى دور نيست از نيكان بوده باشد، و امام عليه السّلام در اين نامه او را به دادگرى امر مى فرمايد):
(1) پس از ستايش خدا و درود بر رسول اكرم، هرگاه ميل و خواست حكمران (نسبت بهر كس و هر امر) يكسان نباشد اين روش او را از بسيارى از دادگرى باز مى دارد، پس بايد كار مردم (خويش و بيگانه و بزرگ و توانگر و زير دست و درويش) در حقّ نزد تو يكسان باشد، زيرا بجاى ستم نتيجه و سود عدل و داد بدست نمى آيد،
(2) و دورى كن از كارى كه نظائر آنرا نپسندى (كارى را كه شايسته نمى دانى ديگران بجا آورند بجا نياور) و نفس خود را وادار در آنچه خدا بتو واجب گردانيده به اميد پاداش و ترس از كيفرش.
(3) و بدان كه دنيا سراى گرفتارى است كه آدمى هرگز در آن ساعتى آسوده نبوده است مگر آنكه آسودگى آن ساعت در روز قيامت موجب اندوهش مى گردد (اندوه خورد كه چرا در آن ساعت توشه اى نياندوخته، و اگر آن ساعت به معصيت مشغول بوده اندوهش دو چندان گردد)
(4) و بدان هرگز ترا چيزى از حقّ بى نياز نمى گرداند (پس هيچ گرد باطل و نادرست مگرد) و از جمله حقّ بر تو نگاه دارى نفس خويش است (از هوا و هوس و نافرمانى) و كوشش در كار رعيّت و اصلاح در مفاسد آنها، زيرا سود و پاداشى كه از اين راه (از خدا) بتو مى رسد بيشتر است از سودى كه بوسيله تو (به رعيّت) مى رسد، و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به اسود بن قطبه فرمانرواى حلوان:
اما بعد. هر گاه والى را نسبت به افراد رعيب ميل و هوا گونه گون باشد، بسا از اجراى عدالت باز ماند. پس بايد كار مردم، در حقى كه دارند، در نزد تو يكسان باشد كه از ستم نتوان به عدالت رسيد و از هر چه همانند آن را ناروا مى شمارى دورى گزين و خود را به كارى كه خدا بر تو واجب ساخته، وادار نماى، در حالى كه، اميد پاداش او دارى و از عقابش بيمناك هستى.
و بدان، كه دنيا سراى بلاهاست. كسى را در آن، ساعتى آسودگى نيست، جز آنكه آسودگيش سبب حسرت و دريغ او در قيامت گردد. هيچ چيز تو را از حق بى نياز نگرداند. و از آن حقها كه بر گردن توست يكى نگهدارى نفس توست از كژتابيهايش و كوشش توست در كار رعيت به قدر توانت. زيرا آنچه از آنها نصيب تو مى شود بسى بيش از چيزى است كه از تو نصيب آنان گردد. والسلام.
 
اما پس (از حمد و ثناى الهى) زمامدار، هرگاه دنبال هوا و هوس هاى گوناگون خويش باشد در بسيارى از موارد او را از عدالت باز مى دارد، بنابراين بايد امور مردم از نظر حقوق آنها نزد تو يکسان باشد (همه را به يک چشم بنگرى و يکسان درباره آنها حکم کنى) چرا که هيچ گاه جور و ستم (هر چند منافع فراوان مادّى در برداشته باشد) جايگزين عدالت نخواهد شد و نفس خويش را در راه انجام آنچه خدا بر تو واجب کرده است به اميد ثوابش و ترس از کيفرش تسليم و خاضع کن.
بدان که دنيا سراى آزمايش است. هر کس ساعتى در اين دنيا بيکار بماند (و عمل نيکى براى آخرت انجام ندهد) اين ساعتِ فراغت و بيکارى موجب حسرت (و ندامت) او در قيامت خواهد شد و بدان هيچ چيز تو را هرگز از حق بى نياز نمى سازد. از جمله حقوق (واجب) اين است که خويشتن را (در برابر هواى نفس و انحراف از فرمان خدا) حفظ کنى و براى رسيدن به پاداش الهى با تمام توان در خدمت به رعيت بکوشى. آنچه در اين راه از منافع (معنوى) عايد تو مى شود از مشکلات و ناراحتى هايى که دامنگير تو مى گردد (به مراتب) بيشتر است. والسلام.
 
و از نامه آن حضرت است به اسود پسر قطيبه حاكم حلوان:
اما بعد، چون والى را هواها گونه گون شود او را از بسيارى عدالت، باز دارد. پس بايد كار مردم در آنچه حق است، نزد تو يكسان باشد، كه ستم را با عدل عوض ندهند.
پس خود را از آنچه مانند آن را نمى پسندى دور ساز، و نفس خود را در كارى كه خدا بر تو واجب فرمود در باز، حالى كه پاداش آن را اميدوارى و از كيفرش ترسان.
و بدان كه دنيا خانه آزمايش است و دنيا دار ساعتى در آن آسوده نبود، جز كه آسودگى وى در روز رستاخيز، مايه دريغ او شود، و هرگز هيچ چيز تو را از حق بى نياز نگرداند و از جمله حقها كه بر توست اين است كه نفس خود را بپايى، و به اندازه توانت در كار رعيت كوشش نمايى، كه آنچه از اين كار به دست مى آرى بهتر است از آنچه بذل مى دارى، و السلام.
 
از نامه هاى آن حضرت است به اسود پسر قطبه فرمانده سپاه حلوان:
اما بعد، هرگاه ميل و خواست حكمران گوناگون باشد او را از عدالت بسيار باز مى دارد، پس بايد امور مردم پيش تو يكسان باشد، چرا كه در ستم عوضى از عدل نيست. از امورى كه نظائر آن را خوش ندارى اجتناب كن، و نفس خود را به آنچه خداوند بر تو واجب نموده به اميد ثوابش و ترس از عذابش به كار گير.
آگاه باش كه دنيا خانه آزمايش است و دنيادار ساعتى در آن راحت نمانده مگر آنكه راحتى آن ساعت در روز قيامت مايه حسرتش گردد، و تو را هرگز چيزى از حق بى نياز نگرداند، و از جمله حقوق بر تو پاييدن نفس خويش است، و اينكه به اندازه قدرتت در كار رعيت بكوشى، زيرا سودى كه از اين جهت به تو مى رسد بيش از سودى است كه از جانب تو به رعيت مى رسد. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) به اسود بن قطبه رئيس سپاه حلوان (از ايالات فارس) است.(1) نامه در یک نگاه:این نامه در عین فشردگى و کوتاهى، مجموعه اى است از اندرزهاى پر اهمّیّت. نخست امام(علیه السلام) فرمانده لشکر «حُلوان» را از پیروى هواى نفس که در اشکال  مختلف ظاهر مى شود برحذر مى دارد و آن را مانعى بر سر راه اقامه عدالت مى شمرد.در بخش دیگر او را به وضع دنیاى زودگذر آشنا مى سازد و ساعات بیکارى دنیا را موجب حسرت و پشیمانى در قیامت ذکر مى کند و در بخش سوم او را به رعایت حقوق رعایا و زیردستان توصیه مى نماید و تحمل مشکلات را در این راه در برابر منافعى که از آن عائد مى شود ناچیز مى شمرد. بايد به همه با يک چشم نگاه کنى:مخاطب در اين نامه «اسود بن قطبه» است. در اينکه او جزء صحابه پيامبر بوده يا تابعين و کسانى که پس از پيامبر آمده اند گفتوگوست. در مجموع، وى فرد شناخته شده اى در کتب رجال نيست; ولى از اينکه مقام والايى در عصر اميرمؤمنان على(عليه السلام) داشته معلوم مى شود مسلمان با شخصيتى بوده است.«حلوان»; (بر وزن سبحان) يکى از مناطق غربى ايران و نزديک به مرزهاى عراق بوده است و تعبير به «صاحب جند» (فرمانده لشکر) با توجّه به اينکه امام(عليه السلام) در نامه اش درباره والى سخن مى گويد نشان مى دهد که تنها مسئوليت فرماندهى منهاى فرماندارى را نداشته بلکه هم والى آن منطقه بوده و هم فرمانده لشکر.امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين نامه چهار سفارش مهم به «اسود» مى کند، نخست به سراغ مهم ترين چيزى مى رود که مانع سعادت انسان هاست; يعنى هواى نفس و «اسود» را از آن برحذر مى دارد و مى فرمايد: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) زمامدار، هرگاه دنبال هوا و هوس هاى گوناگون خويش باشد در بسيارى از موارد او را از عدالت باز مى دارد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ).تعبير به «اخْتَلَفَ هَوَاهُ» ممکن است اشاره به هوا و هوس هاى گوناگون باشد; مانند علاقه به مال و ثروت، جاه و مقام، شهوت جنسى و صفاتى همچون انتقام جويى و حسد که هر يک مى تواند مانعى بر سر راه اجراى عدل گردد در حالى که اگر انسان به دنبال فرمان خدا باشد تنها يک هدف بيشتر نخواهد داشت و آن رضاى خداست.اين احتمال نيز وجود دارد که اختلاف به معناى پى در پى قرار گرفتن باشد; مانند تعبير به (اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهار) در قرآن مجيد، به اين ترتيب که انسان، امروز به اقتضاى سن يا شرايط محيط، دنبال شهوت باشد و فردا در شرايطى قرار گيرد که به دنبال مال و ثروت و يا مقام و منصب برود و تمام اينها موانعى است بر سر راه اجراى عدالت.در دومين دستور مى فرمايد: «بنابراين بايد امور مردم از نظر حقوق آنها نزد تو يکسان باشد (همه را به يک چشم بنگرى و يکسان درباره آنها حکم کنى) چرا که هيچ گاه جور و ستم (هر چند منافع فراوان مادى در بر داشته باشد) جايگزين عدالت نخواهد شد»; (فَلْيَکُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَکَ فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ، فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ).يعنى نه تنها مردم را با يک چشم نگاه کن، بلکه خود را با ديگران نيز يکسان بشمار و اين دستورى است که در روايات متعدد به آن اشاره و بر آن تأکيد شده است. در حديث معروفى مى خوانيم که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) عازم يکى از غزوات بود. مرد عربى از راه رسيد و رکاب مرکب را گرفت و حضرت را متوقف ساخت و عرض کرد: «يَا رَسُولَ اللهِ عَلِّمْنِي عَمَلاً أَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ; اى رسول خدا عملى به من ياد ده که به وسيله آن وارد بهشت شوم (و اين در خواست مهم و بزرگى بود)» پيامبر اکرم فرمود: «مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْکَ فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَمَا کَرِهْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْکَ فَلاَ تَأْتِهِ إِلَيْهِمْ; آنچه را دوست دارى مردم درباره تو انجام دهند همان را درباره آنها انجام ده و آنچه را دوست ندارى مردم درباره تو انجام دهند درباره آنها انجام نده» اين سخن را گفت سپس فرمود: «خَلِّ سَبِيلَ الرَّاحِلَةِ; دست از مرکب بردار و آن را به حال خود واگذار (اشاره به اينکه تمام درخواست تو در اين جمله است و بس)».(2)سپس در چهارمين اندرز مى فرمايد: «نفس خويش را در راه انجام آنچه خدا بر تو واجب کرده است به اميد ثوابش و ترس از کيفرش تسليم و خاضع کن»; (وَابْتَذِلْ(3) نَفْسَکَ فِيمَا افْتَرَضَ اللهُ عَلَيْکَ، رَاجِياً ثَوَابَهُ، وَمُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ).اشاره به اينکه اگر مى خواهى از پاداش هاى الهى در دنيا و آخرت بهره مند شوى و از کيفرهايش در دو سرا در امان باشى، در انجام واجباتى که بر تو به عنوان يک والى است کاملا کوشا باش و غرور مقام، تو را از تسليم و تواضع باز ندارد.آن گاه در بخش دوم اين نامه او را به چهار امر ديگر توصيه مى کند و از باب مقدّمه مى فرمايد: «بدان که دنيا سراى آزمايش است»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّة).اين حقيقت در آيات متعددى از قرآن و روايات بسيارى با ذکر مثال هاى مختلف بيان شده است تا کسى اشتباه نکند که اين دنيا هدف نهايى و سراى عيش و عشرت است و همگان بدانند مزرعه اى است براى کشت آخرت و گذرگاهى براى رفتن به سوى آن و ميدان تمرينى براى مسابقاتى که در پيش روى است و بازار تجارتى است براى اندوختن جهت سراى آخرت که اعمال خود و رفتار خود را بر اساس آن تنظيم و اصلاح کند.سپس در اوّلين نصيحت، به او هشدار مى دهد که «هر کس ساعتى در اين دنيا بيکار بماند (و عمل نيکى براى آخرت انجام ندهد) اين ساعتِ فراغت و بيکارى موجب حسرت (و ندامت) او در قيامت خواهد شد»; (لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلاَّ کَانَتْ فَرْغَتُهُ(4) عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ).بر اين پايه انسان مى فهمد ساعات و دقايق در دنيا چه اندازه قابل بهره گيرى بود. اگر خدا را ياد مى کرد، استغفارى بر زبانش جارى مى شد، کمکى به دردمندى مى نمود آثار عظيمش را در آن روز مى ديد. به همين دليل يکى از نام هاى روز قيامت «يوم الحسرة» است و قرآن مجيد در آيات مختلف به اين معنا اشاره کرده است از جمله در آيه 39 سوره مريم مى فرمايد: «(وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الاَْمْرُ وَهُمْ في غَفْلَة وَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ); آنان را از روى حسرت (روز رستاخيز که براى همه مايه تأسف است) بترسان در آن هنگام که همه چيز پايان مى يابد و آنها در غفلت اند و ايمان نمى آوردند».در روايتى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «إنَّ اللهَ يُبْغِضُ الصَّحِيحَ الْفارِغَ لا في شُغْلِ الدُّنْيا وَلا في شُغْلِ الاْخِرَةِ; خداوند انسان سالمى که نه کارى براى دنيا و نه عملى براى آخرت انجام مى دهد را مبغوض مى دارد»(5).سپس در دومين موعظه مى فرمايد: «و بدان هيچ چيز تو را هرگز از حق بى نياز نمى سازد»; (وَأَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَکَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً).اشاره به اينکه همه کارهايت بايد بر محور حق بگردد که پيروزى در دنيا و نجات در آخرت در پرتوى طرفدارى از حق حاصل مى شود. حتى اگر حق به زيان انسان باشد، نفع نهايى او در آن است که از آن حق پيروى کند; باطل، سرابى بيش نيست و يا همچون حبابى است بر روى آب و کف هايى که جوش و خروشى دارند و سپس نابود مى شوند.سپس در بيان سومين و چهارمين اندرز، انگشت روى دو مصداق از مصاديق حق گذارده و او را به حفظ آنها توصيه کرده، مى فرمايد: «از جمله حقوق (واجب) اين است که خويشتن را (در برابر هواى نفس و انحراف از فرمان خدا) حفظ کنى و براى رسيدن به پاداش الهى با تمام توان در خدمت به رعيت بکوشى»; (وَمِنَ الْحَقِّ عَلَيْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ، وَالاِحْتِسَابُ(6) عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِکَ).سپس به ذکر دليلى براى اين موضوع پرداخته مى فرمايد: «آنچه در اين راه از منافع (معنوى) عايد تو مى شود از مشکلات و ناراحتى هايى که دامنگير تو مى گردد (به مراتب) بيشتر است. والسلام»; (فَإِنَّ الَّذِي يَصِلُ إِلَيْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِکَ، وَالسَّلاَمُ).مفسّران نهج البلاغه در تفسير جمله اخير دو نظر متفاوت داده اند: يکى همان گونه که در بالا گفته شد منظور امام اين است: زحماتى را که در راه خدمت به مردم منطقه ات متحمل مى شوى، در مقابل پاداش هاى پروردگار بسيار ناچيز است.دوم اينکه آنچه از پاداش هاى الهى (در دنيا و آخرت) به تو مى رسد از خدماتى که به مردم مى کنى برتر و بالاتر است.ولى با توجّه به جمله «يَصِلُ بِکَ; به تو مى رسد» که اشاره به حوادث و مشکلاتى است که دامنگير انسان مى شود، تفسير اوّل صحيح تر به نظر مى رسد.در هر حال، امام اين نامه را با اجراى عدل و خدمت به مردم آغاز کرده و با خدمت به مردم پايان مى دهد و اين دليل روشنى است بر اينکه حکومت هاى اسلامى بايد صد در صد مردمى باشند و منافع توده هاى رعيت را بعد از جلب رضاى الهى از هر چيز برتر بشمرند.*****پی نوشت:1. سند نامه: تنها کسى که صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه اين نامه را از او با اختلاف مختصرى نقل کرده، سيّد ابى يحيى علوى در کتاب الطراز است که در مصادر تصريح کرده است اختلاف ميان نسخه او و نهج البلاغه بسيار کم است و موارد آن را ذکر نموده و آن را دليل بر اين مى داند که از منبعى غير از نهج البلاغه استفاده کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 440) ولى با توجّه به اينکه سيّد علوى بعد از مرحوم سيّد رضى مى زيسته (متوفاى 749) و اختلاف مزبور بسيار ناچيز و شبيه اختلاف نسخه هاست نمى توان آن را دليل بر آنچه صاحب مصادر گفته است گرفت.2. کافى، ج 2، ص 146، ح10.3. «ابتَذِلْ» از ريشه «بذل» به معناى بخشش گرفته شده; ولى هنگامى که به باب افتعال مى رود: «ابتذال» معناى ديگرى به خود مى گيرد و به معناى بى ارزش ساختن و کهنه کردن و گاه به معناى خضوع و تواضع و تسليم نمودن مى آيد که در جمله بالا به همين معناست.4. «فَرْغَتُهُ» اسم مرة از ريشه «فراغ» است; يعنى يک بار بيکار بودن و اشاره به اين است که يک لحظه بيکار شدن و به ياد آخرت نبودن در دنيا سبب حسرت روز قيامت است. نيز سفارش مى فرمايد که از درگيرى با لشکريان در اين امور بپرهيزند و اگر کسانى تخلّف کردند شکايت آنها را به امام برسانند. روشن است اين توصيه جامع الاطراف اگر عمل مى شد امنيّت را به همراه داشت و مشکلى براى بلادى که لشکر از آن مى گذشت فراهم نمى گشت.5. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 146.6.«الاحتساب» به معناى طلب پاداش از خداوند در مقابل انجام کارى است و بعضى «احتساب» را در اينجا به معناى مراقبت نسبت به رعيت دانسته اند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به اسود بن قطيبه سرلشكر سپاه حلوان:«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ...»،در اين بخش از نامه امام (ع) سخنان لطيفى است:1-  امام (ع) بر ضرورت ترك خواستهاى گوناگون، و خوددارى از پيروى خواستهاى جوراجور، توجّه داده است، به دليل پيامد ناروايى كه دارد، يعنى بازماندن از اجراى موارد بسيارى از عدالت، و جهت ارتباط آن روش با چنين پيامدى روشن است، زيرا پيروى از خواسته هاى گوناگون باعث انحراف از ميانه روى در كارها مى شود. پس از اين كه بر پيامد نادرست ستمكارى توجه داده است، امر به گسترش عدالت و برابر داشتن مردم در برابر حق، فرموده، آن گاه بر فضيلت عدل و داد با قياس مضمرى اشاره كرده است كه صغراى آن عبارت: «فانّه... العدل» است كه تقدير آن چنين است: زيرا در ستمكارى، چيزى جاى عدالت را پر نمى كند، و كبراى مقدر آن نيز چنين است: و هر چه را كه ستم و جور جبران نكند، بايد آن را انجام داد و از آن پيروى كرد.2-  چون پيروى از تمايلات گوناگون، از امورى است كه اگر مانند آن در حقّ خود وى و يا در باره كسى از كارگزاران وى اتّفاق بيفتد، آن را زشت و ناروا مى شمارد و به منزله آزارى است كه به او مى رسد، از اين رو امام (ع) او را مأمور به اجتناب كرده و دستور داده است كه مبادا از جانب او در باره ديگران عملى سر بزند كه مانند آن را از ديگران در حق خود نمى پسندد. و عبارت امام (ع) مقصود را بخوبى مى رساند، و هدف بر حذر داشتن از چنان كارى است.3-  و آنگهى او را مأمور ساخته كه خويشتن را براى اجراى واجبات الهى آماده سازد، بنا به دو انگيزه اميد به پاداش و ترس از عقوبت، زيرا آنها انگيزه عملند.4-  به وى هشدار داده است كه دنيا جاى گرفتارى و آزمون است، چنانكه خداى متعال فرموده است: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا».و چون عمل صالح در دنيا باعث آمادگى براى خوشبختى دائم است، ناگزير آسودگى از عمل در دنيا، باعث واگذاشتن وسيله خوشبختى است كه روز قيامت سعادت جز بدان وسيله ميسّر نمى شود، بنا بر اين از جمله پيامدهاى آسودگى در دنيا تأسّف خوردن بر نتيجه اى است كه روز قيامت از فراغت عايد مى شود.5-  او را متوجّه بر ضرورت انجام عمل حق ساخته است، از آن رو كه هيچ چيز او را از حق بى نياز نمى گرداند، زيرا جز حق همه چيز، بيهوده كارى است، و بيهوده كارى باعث نيازمندى در آخرت است، بنا بر اين باطل باعث بى نيازى نمى شود.6-  او را بر اين مطلب توجه داده است كه از جمله حقوق واجب بر او حفظ خويشتن است، يعنى خود را از لغزش بر صراط مستقيم و افتادن در راستاى جهنم حفظ كند، سپس نسبت به مردم با كوشش و تلاش رسيدگى كند و دست آنها را در راه امر به معروف و نهى از منكر بگيرد، و حفظ خويشتن را از آن رو مقدّم داشته كه اهميت بيشترى دارد و بر ضرورت هر دو مورد با اين عبارت توجه داده است «فانّ الّذى...» مقصود آن است كه آنچه از كمالات و پاداش به دليل پايبندى دو امر مذكور در آخرت عايدت مى شود از آنچه كه از طريق عدالت و احسان تو به مردم به صورت منفعت و يا دفع ضرر، به آنها مى رسد، برتر است. توفيق از آن خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)المختار الثامن و الخمسون و من كتاب له عليه السّلام الى الاسود بن قطيبة صاحب جند حلوان:أمّا بعد، فإنّ الوالي إذا اختلف هواه منعه ذلك كثيرا من العدل فليكن أمر النّاس عندك في الحقّ سواء، فإنّه ليس في الجور عوض من العدل، فأجتنب ما تنكر أمثاله، و ابتذل نفسك فيما افترض اللّه عليك، راجيا ثوابه، و متخوّفا عقابه. و اعلم أنّ الدّنيا دار بليّة لم يفرغ صاحبها فيها قط ساعة إلّا كانت فرغته عليه حسرة يوم القيامة، و أنّه لن يغنيك عن الحقّ شيء أبدا، و من الحقّ عليك حفظ نفسك، و الاحتساب على الرّعيّة بجهدك، فإنّ الّذي يصل إليك من ذلك أفضل من الّذي يصل بك، و السّلام. (70508- 70416)اللغة:(اختلف) من موضع إلى موضع: تردّد، و منه الحديث «من اختلف إلى المساجد أصاب إحدى الثمان» و مثله «كنت أختلف إلى ابن أبي ليلى في مواريث لنا»، (سواء) قال في المغني: تكون بمعنى مستو، (الجور): الميل عن الحقّ و هو خلاف العدل، (قطّ): من أسماء الأفعال بمعنى انته و كثيرا ما تصدّر بالفاء مجمع البحرين-. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 346 الاعراب:كثيرا: مفعول مطلق لقوله «منعه» بحذف الموصوف أى منعا كثيرا أو مفعول له لمنعه، و من العدل متعلّق به، سواء: خبر فليكن، عندك: ظرف متعلّق بسواء، في الحقّ: جار و مجرور متعلّق بقوله «سواء»، في الجور: ظرف مستقرّ خبر ليس قدّم على اسمه و هو عوض و «من العدل» جار و مجرور متعلّق بقوله «عوض»، فيها: متعلّق بقوله «لم يفرغ»، ساعة: مفعول فيه، فرغة: مصدر للمرّة، حفظ نفسك: مبتدأ مؤخّر لقوله «و من الحقّ» و هو ظرف مستقرّ، و عليك متعلّق بقوله «الحقّ»، الباء في بك للالصاق.المعنى:قال الشارح المعتزلي «ص 145 ج 17 ط مصر»: لم أقف إلى الان على نسب الأسود بن قطبة، و قرأت في كثير من النسخ أنّه حارثي من الحارث بن كعب، و لم أتحقّق ذلك، و الّذي يغلب على ظنّي أنّه الأسود بن زيد بن قطبة بن غنم الانصاري من بني عبيد بن عدي، ذكره أبو عمر بن عبد البرّ في كتاب الاستيعاب، و قال: ان موسى بن عقبة عدّه ممّن شهد بدرا.أقول: حلوان بلد ربما يعدّ من البلدان العظيمة المحصّنة لحكومة فارس في الدولة الساسانيّة بعد مدائن الّتي كانت عاصمة تلك الدولة الكبرى في عصرها واقع جنوب مدائن ممّا يقرب من أربعة مراحل، و قد تحصّن فيه يزدجرد الثالث بعد هزيمته من مدائن و سقوطها في أيدى المسلمين و عسكر هناك لسدّ هجوم جيش الاسلام و وقع بين الفريقين حروب هائلة انتهت بسقوط حلوان في أيدى المسلمين و بخراب هذه البلدة العظيمة.و الظاهر أنّه صار معسكرا لجنود الاسلام إلى أيّام زعامة أمير المؤمنين عليه السّلام و كان سياسة الزعماء الماضين الّتي بناها عمر الإهانة و الخشونة مع غير المسلمين العرب و إن كانوا مسلمين و احتقارهم و النظر إليهم كعبيد و إماء، و كان من مهمّة حكومته عليه السّلام تغيير هذه السياسة العمريّة و الإرفاق بعموم الناس تشويقا لهم إلى قبول الاسلام و إجراء للعدالة بين الأنام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 347 و قد أقدم على هذه السنّة النبويّة من طرق شتّى:منها: تقريب الموالي و المسلمة من غير العرب و تسويتهم في العطايا مع العرب حتّى المهاجرين منهم و الأنصار.و منها: إظهار اعتماده عليهم و تفويض المناصب إليهم بقدر لياقتهم، ففوّض حجابته و هي من أهمّ المناصب حينئذ إلى قنبر و هو المخلص له عليه السّلام و المعتمد عنده.و روى صاحب منهج المقال بسنده عن جعفر بن محمّد عن أبيه أنّ عليّا عليه السّلام قال:لمّا رأيت الأمر أمرا منكرا         أو قدت ناري و دعوت قنبرا    و كفى بذلك شرفا لقنبر و دليلا على كمال عنايته عليه السّلام به و اعتماده عليه.و قد وصّى عليه السّلام صاحب جند حلوان الحاكم في أرض الامّة الفارسيّة بأنّه إذا تردّد على الوالي الأهواء يمنعه من رعاية العدل كثيرا، و أغلب الأهواء المتردّدة على ذوى القدرة من العرب هو التعصّب العربي و الترفّع العنصري الّذي نشأوا عليه في الجاهليّة فأخمد لهيبه الاسلام في عهد النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ثمّ أحياه حكومة عرب و أسرة بني اميّة أهل النفوذ في حكومته في جميع البلاد الاسلاميّة و خصوصا في الشام و العراق الّتي تليها، فأمره برعاية التساوي في الحقوق بالنسبة إلى جميع الناس و نبّه على أنّ الجور على أيّ قبيل لا يقوى به الاسلام و لا يصير عوضا عن العدل كما زعمه العمريّون بل الجور على غير العرب يوجب نفورهم عن الاسلام.و أمره باجتناب ما تنكره و هو عرب بالنسبة إلى جميع الناس، و في قوله عليه السّلام (و ابتذل نفسك) إشارة ظاهرة على ترك الترفّع العنصري أى اجعل نفسك كأحد من الناس لأداء ما فرضه اللّه عليك.و نبّهه على أنّ الدنيا دار امتحان و ابتلاء و اغتنام فرصة ساعة فيها للراحة و السرور يوجب الحسرة و الأسف يوم القيامة، و نبّهه على أنّ وظيفة الوالي أن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 348 يحفظ نفسه أى يمنعها عن هواها و جاهها عن الأمر عليه حتّى ينساها و يخلص همّه و جهده لخدمة الرعيّة مسلمين كانوا أو ذمّيّين و معاهدين معلّلا بأنّ ما يصل من رعاية الرعيّة من حسن الذكر و رفاه معيشة العامّة في الدنيا و من المثوبة في الاخرة أفضل من الّذي يصل به من الجهد و المثقّة من ذلك.قال الشارح المعتزلي في شرح هذه الجملة (فانّ الّذي يصل إليك): من ثواب الاحتساب على الرعيّة و حفظ نفسك عن مظالمهم و الحيف عليهم (أفضل من الّذي يصل بك) من حراسة دمائهم و أعراضهم و أموالهم، و لا شبهة في ذلك.و قال ابن ميثم في شرح الجملة «ص 191 ج 5 ط مؤسّسة النصر»: و أراد أنّ الّذي يصل إلى نفسك من الكمالات و الثواب اللازم عنها في الاخرة بسبب لزومك للأمرين المذكورين أفضل ممّا يصل بعدلك و إحسانك إلى الخلق من النفع و دفع الضرر.أقول: و هو يقرب ممّا ذكره الشارح المعتزلي و لا يخفى ضعف كلا التفسيرين على أهل النظر.الترجمة:از نامه اى كه بأسود بن قطبة سرلشكر حلوان نگاشته:أمّا بعد، براستى كه اگر هوسهاى فرمانگذار پياپى باشد او را بسيار از إجراى عدالت جلوگير گردد، بايد از پيروى هوس در گذرى و بهمه مردم در إجراى حق بيك چشم نگرى، زيرا كه در خلاف حق هيچ عوضى از عدالت وجود ندارد، بر كنار باش از آنچه كه مانند آن را نسبت بخود زشت و ناهنجار شمارى و خود را در انجام آنچه خدا بر تو فرض كرده و وظيفه تو دانسته خوار دار، باميد پاداش نيك او و از بيم شكنجه اش.و بدانكه دنيا خانه آزمايش و بلا است، هرگز دنيادار ساعتى در آن بيكار و بر كنار از انجام وظيفه نيارامد جز آنكه در روز رستاخيز بر آن افسوس خورد و راستش اين است كه هيچ چيزى ترا از رعايت حق و درستى بى نياز نسازد، و از جمله حقوقى كه بر عهده تو است اين است كه خوددار باشى و نفس خود را مهار زنى و با همه كوشش خود بكارهاى رعايا بپردازى، زيرا آنچه از اين راه بتو عايد مى شود بهتر است از آن رنج و تعب كه در إجراى حق و رعايت رعيّت بتو مى رسد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص144 از نامه آن حضرت است به اسود بن قطبه فرمانده لشكر حلوان در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «اما بعد، فانّ الوالى اذ اختلف هواه منعه ذلك كثيرا من العدل»، «اما بعد، چون والى را هواها گوناگون شود، او را از بسيارى از عدالت باز دارد.»، ابن ابى الحديد چنين آورده است: اسود بن قطبه: تا كنون بر نسب اسود بن قطبه آگاه نشده ام، در بسيارى از كتابها خوانده ام كه او حارثى و از قبيله حارث بن كعب است، و اين موضوع را به تحقيق نمى دانم. آنچه گمان بيشتر من است، اين است كه او اسود بن زيد بن قطبه بن غنم انصارى از خاندان عبيد بن عدى است. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب از او نام برده و گفته است موسى بن عقبه او را از شركت كنندگان در جنگ بدر دانسته است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom