جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۵۸ : ماجرای جنگ صفین از زبان امام [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) كتبه إلى أهل الأمصار يَقصّ فيه ما جَرى بينه و بين أهل صفين :
وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا [بِالْقَوْمِ] وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَ الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعْوَتَنَا فِي الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ، وَ لَا نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَ لَا يَسْتَزِيدُونَنَا [وَ] الْأَمْرُ وَاحِدٌ، إِلَّا مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ.
فَقُلْنَا تَعَالَوْا [نُدَاوِي] نُدَاوِ مَا لَا يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ الْعَامَّةِ، حَتَّى يَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ [فِي مَوَاضِعِهِ] مَوَاضِعَهُ؛ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ، فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَ حَمِشَتْ؛ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِيَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا وَ فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا، حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ.
فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُوَ الرَّاكِسُ الَّذِي رَانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ.

وَ الظّاهِر... : «واو» در اينجا حاليه است، يعنى رو در روئى ما در حالى بود كه به حسب ظاهر همگى داراى عقيده واحدى بوديم و اختلافى غير از خون عثمان در بين ما وجود نداشت.
لَا نَسْتَزِيدُهُمْ فِى الِايمَانِ بِاللَّهِ : از آنها فزونى در ايمان بخدا را نخواستيم (زيرا همگى مؤمن بودند).
النَّائِرَة : آتش فتنه كه بر افروخته و مشتعل شده باشد.
الْمُكَابِرَة : دشمنى با يكديگر.
جَنَحَتِ الْحَرْبُ : جنگ روى آورد.
رَكَدَتْ : مستقر و ثابت شد.
وَقَدَتْ : شعله ور شد.
حَمِشَتْ : سخت و محكم شد.
ضَرَّسَتْنَا : دندانهايش ما را گاز گرفت.
سَارَعْنَاهُمْ : بر آنها پيشى جستيم، سبقت گرفتيم.
الرَّاكِس : شكننده عهد و پيمان.
رَانَ : پوشاند. 
إطفاء نائِرَة : خاموش نمودن كينه و عداوت
جَنَحَت : مايل شد، رو بآمدن كرد
وَقَدَت : شعله ور شد
ضَرَّسَتنَا : ما را با دندان جويد و خرد كرد
سَارَعنا : سرعت نموديم
إستَبانَت : روشن شد
لَجَّ : لحاجت كرد
تَمادَى : بكار بد ادامه داد
راكِس : كسى كه وارونه شده است 
(نامه به شهرهاى دور براى روشن ساختن حوادث صفّين).
افشاى حوادث جنگ صفّين:
آغاز كار چنين بود كه ما با مردم شام ديدار كرديم، كه در ظاهر پروردگار ما يكى، و پيامبر ما يكى، و دعوت ما در اسلام يكى بود، و در ايمان به خدا و تصديق كردن پيامبرش، هيچ كدام از ما بر ديگرى برترى نداشت، و با هم وحدت داشتيم جز در خون عثمان كه ما از آن بر كناريم.
پس به آنان گفتيم: بياييد با خاموش ساختن آتش جنگ، و آرام كردن مردم، به چاره جويى و درمان بپردازيم، تا كار مسلمانان استوار شود، و به وحدت برسند، و ما براى اجراى عدالت نيرومند شويم. امّا شاميان پاسخ دادند: «چاره اى جز جنگ نداريم».
پس (از پيشنهاد حق ما) سرباز زدند، و جنگ در گرفت، و تداوم يافت، و آتش آن زبانه كشيد. پس آنگاه كه دندان جنگ در ما و آنان فرو رفت، و چنگال آن سخت كارگر افتاد، به دعوت ما (صلح و گفتگو) گردن نهادند، و بر آنچه آنان را خوانديم، پاسخ دادند.
ما هم به درخواست آنان پاسخ داديم، و آنچه را خواستند زود پذيرفتيم، تا حجّت را بر آنان تمام كنيم، و راه عذر خواهى را ببنديم. آنگاه آن كه بر پيمان خود استوار ماند، از هلاكت نجات يافت، و آن كس كه در لجاجت خود پا فشرد، خدا پرده ناآگاهى بر جان او كشيد، و بلاى تيره روزى گرد سرش گردانيد.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بمردم شهرها كه در آن سرگذشت خود را با مردم (شام در جنگ) صفّين بيان مى فرمايد:
(1) و ابتداى كار ما اين بود كه ما و اهل شام بهم برخورديم در حاليكه بحسب ظاهر پروردگارمان يكى و پيغمبرمان يكى و روش تبليغمان (در هدايت و رستگارى مردم) در اسلام يكسان بود، و ما از ايشان نمى خواستيم كه ايمان بخدا و رسولش را زياده كنند و آنان هم از ما اين را نمى خواستند، و (اگر چه در باطن «چنانكه در نامه شانزدهم گذشت» بخدا و رسول ايمان نداشتند، ولى در ظاهر) كار يكنواخت بوده و هيچ اختلاف و جدائى بين ما نبود مگر در باره خون عثمان، و (متّهم ساختن ما را بيارى كشندگان او كه) ما از آن دور و بآن آلوده نبوديم
(2) پس (چون باين بهانه موجبات جنگ را فراهم ساختند) گفتيم: بياييد امروز با خاموش كردن آتش فتنه و آرامش دادن بمردم چاره كنيم چيزى را كه پس از اين (ريخته شدن خون مسلمانان در كارزار) علاج و چاره نمى توان كرد تا كار استوار و منظّم گردد و ما بتوانيم حقّ را در مواضع آن بكار بريم، گفتند: (نه) بلكه ما چاره اين كار را به دشمنى و زد و خورد مى كنيم. پس (از اندرز ما) سرپيچى كردند تا اينكه جنگ برپا و استوار گرديد، و آتش آن افروخته و كار دشوار شد، و چون جنگ و زد و خورد ما و آنان را دندان گرفته و چنگالهايش را در ما و ايشان فرو برد (كارزارمان سخت گرديد و شكست را ديدند) در آن هنگام پذيرفتند چيزى را كه ما ايشان را (پيش از جنگ) بآن مى خوانديم، پس (از ما خواستند تا دست از جنگ بكشيم) دعوتشان را پذيرفته و به خواهش آنان شتافتيم تا آنكه حجّت (حقّانيّت ما) بر ايشان هويدا گردد و عذر براى آنها باقى نماند (خواهششان را پذيرفتيم كه بدانند منظور ما خونريزى نبوده و حقّ داشتيم با آنان بجنگيم، زيرا كشته شدن عثمان بهانه مخالفت و زد و خورد و حجّت براى آنها نبود)
(3) پس هر كه از اينان بر اين سخن (كتاب خدا كه ما را بآن خواندند و ما هم پذيرفتيم) پايدار باشد او را خدا از هلاك و تباهى رهائى داده، و هر كه ستيزگى نموده به گمراهى خويش باقى بماند او بحال اوّل خود برگشته (پيمان شكسته) و خدا دلش را (با پرده غفلت) پوشانده، و پيشآمد بدى دور سر او چرخ مى زند (خلاصه، پيرو كتاب خدا نيك بخت و كسيكه آنرا پشت سر اندازد بدبخت و دچار عذاب الهىّ خواهد گرديد).
 
از نامه آن حضرت (ع) به مردم شهرها نوشته و در آن از آنچه ميان او و سپاه صفين گذشته است حكايت مى كند:
ابتداى كار ما چنين بود كه با شاميان روبرو شديم. به ظاهر خداى ما يكى بود و پيامبرمان يكى بود و دعوت ما به اسلام يكسان بود. نه ما از آنها خواستيم كه بر ايمان خويش به خداوند و گواهى دادنشان به پيامبرش بيفزايند و نه آنها از ما مى خواستند. در همه چيز هم، عقيده ما يكى بود جز در باب خون عثمان كه ميانمان اختلاف بود. آنها ما را بدان متهم مى كردند و ما از آن مبرّا بوديم.
گفتيم بياييد تا بافرو كشتن آتش انتقام و آرام ساختن مردم، كار را چاره كنيم كه چون لهيب آن بالا گيرد، چاره اش نتوان نمود. تا كارها به سامان آيد و انتظام يابد و بتوانيم حق را به جايگاهش قرار دهيم. گفتند: نه كه چاره كار را جز جنگ ندانيم.
تا سرانجام جنگ در گرفت و قوت كرد و افروخته شد و شعله بر كشيد. چون مرگ دندانهاى خود در ما و ايشان فرو برد و چنگالهاى خود بر تن ما بيفشرد، در اين حال، به آنچه دعوتشان كرده بوديم، گردن نهادند و ما نيز به آنچه دعوتمان كردند، گردن نهاديم و در پذيرفتن خواستهاشان شتاب ورزيديم، تا حجت بر آنان آشكار گرديد و راه عذرخواهى بسته آمد.
هر كس از آنان كه بر اين سخن اقرار دارد، خداوندش از هلاك برهاند و هر كه لجاج ورزد و در گمراهى خويش بماند، پيمان شكنى بيش نيست. خداوند بر دلش پرده افكنده و حوادث ناگوار به گرد سرش چرخ مى زند.
 
آغاز کار اين بود که ما با اهل شام روبه رو شديم و ظاهر (آنها) چنين بود که پروردگار ما يکى، پيامبر ما يکى و دعوت ما به اسلام، يکى است. ما چيزى بيش از اين (ظاهر حال) در ايمان به خدا و تصديق به پيامبر از آنها نمى خواستيم و آنها هم چيزى بيشتر از ما تقاضا نداشتند و در همه چيز (ظاهرا) يکسان بوديم تنها اختلاف ما درباره خون عثمان بود در حالى که از آن برىء بوديم (و دست ما هرگز به آن آلوده نشده بود) ما به آنها گفتيم: بياييد امروز به فرو نشاندن آتش فتنه و جنگ و آرام ساختن مردم مشکل را درمان کنيم به چيزى که ممکن است بعد از اين به دست نيايد، تا امر خلافت محکم و جمعيت مسلمانان متحد گردند و قدرت پيدا کنيم حق را در جاى خود قرار دهيم (و مجرم را به کيفر رسانيم).
آنها گفتند: ما مى خواهيم اين درد را با دشمنى و جنگ درمان کنيم، آرى آنها (از پيشنهاد من درباره اقدام مسالمت آميز) سر باز زدند تا جنگ بال هاى خود را گشود و استقرار يافت، شعله هايش بالا گرفت و شديد شد. هنگامى که جنگ، دندانش را در بدن ما و آنها فرو برد و چنگال هايش را در وجود ما و آنها وارد کرد، به آنچه ما آنها را به سوى آن دعوت کرده بوديم پاسخ مثبت دادند (که جنگ را رها کنيم و به گفتوگو بنشينيم) ما نيز درخواست آنها را پذيرفتيم و به سوى آنچه از ما طلب کردند شتافتيم (اين وضع ادامه داشت) تا اينکه حجت بر آنها روشن شد و عذرشان (براى جنگ که همان مطالبه خون عثمان بود) قطع گرديد (و پايان يافت).
کسانى که پايبند به اين حقايق بودند خداوند آنها را از هلاکت نجات داد و کسانى که لجاجت و پافشارى کردند پيمان شکنانى بودند که خدا پرده بر قلبشان افکنده بود و حوادث ناگوار بر سر آنها سايه انداخت.
 
و از نامه آن حضرت است كه به مردم شهرها نوشت و در آن آنچه ميان او و سپاهيان صفين رفت بيان فرمايد:
آغاز كار ما اين بود كه ما و مردم شام با هم ديدار كرديم. چنين مى نمود كه پروردگار ما يكى است، و پيامبرمان يكى، و دعوت ما به اسلام يكسان است. در گرويدن به خدا و تصديق پيامبر او (ص) يكديگر را تقصير كار نمى شماريم، و افزون از آن را از هم چشم نمى داريم، جز اختلاف در خون عثمان كه ما از آن بركناريم.
گفتيم بياييد تا امروز با خاموش ساختن آتش پيكار و آرام كردن مردمان، كارى را چاره كنيم كه پس از درگيرى جبران آن نتوان. تا كار استوار شود و اطراف آن فراهم آيد، و ما بتوانيم حق را به جاى آن برگردانيم. گفتند نه كه چاره كار را جز با پيكار نكنيم، و سر باز زدند و جنگ در گرفت و پايدار گرديد و آتش آن بر افروخت و سر كشيد. پس چون پيكار، دندان در ما و آنان فرو برد و چنگال خود را سخت بيفشرد به دعوت ما گردن نهادند، و بدانچه خوانده بوديمشان پاسخ دادند.
پس بدانچه خواندند پاسخشان گفتيم و آنچه خواستند زود پذيرفتيم تا آنكه حجت برايشان آشكار گرديد و رشته معذرتشان بريد. سپس از آنان هر كه بر اين گفتار پايدار ماند، كسى است كه خدا او را از هلاكت رهاند، و آن كه ستيزيد و لجاجت ورزيد كسى است كه پيمان شكست و چون گاو خراس بر جاى گرديد. خدا دل او را در پرده تاريك گمراهى بپوشانيده و بلاى بد را گرد سرش گردانيده.
 
از نامه هاى آن حضرت است به اهالى شهرها، كه در آن جريان صفّين را گزارش نموده:
آغاز برنامه ما اين بود كه با شاميان روبرو شديم، ظاهر امر اين بود كه پروردگارمان و پيامبرمان و دعوتمان به اسلام يكى بود، نه ما زياد كردن ايمان به خدا و تصديق به پيامبر (ص) را از آنان خواستيم و نه آنان از ما، برنامه واحد بود جز اينكه اختلاف ما با يكديگر در خون عثمان بود كه دامن ما از آن پاك بود.
گفتيم: بياييد با خاموش كردن آتش فتنه و آرام نمودن مردم به چاره چيزى برخيزيم كه پس از اين نمى توان چاره كرد، تا امر خلافت استوار شود و مسلمانان متحد گردند، و قدرت پيدا كنيم كه حق را در جايگاههاى خودش قرار دهيم. در جواب ما گفتند: اين كار را با زد و خورد علاج مى كنيم.
از پيشنهاد ما روى گرداندند تا جنگ بالش را گشود و استوار و محكم شد، و شعله هايش بر افروخت و زبانه كشيد. چون جنگ دندانش را در ما و آنان فرو برد، و چنگالش را در دو طرف گذاشت، به آنچه آنان را دعوت مى كرديم گردن نهادند.
ما نيز دعوتشان را پاسخ گفتيم، و خواسته آنان را به سرعت پذيرفتيم، تا حجت بر آنان ظاهر شد، و عذرشان قطع گرديد. پس هر يك از اينان بر اين سخن پايدار ماند خداوند او را از هلاكت رهانده، و كسى كه لجاجت كرد و بر گمراهيش ماند (خوارج) او سرنگونى است كه خداوند بر دلش پرده افكنده، و پيشامد بدى به گرد سرش چرخيده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )کَتَبَهُ إلى أَهْلِ الاْمْصارِ یَقُصُّ فیهِ ما جَرى بَیْنَهُ وَبَیْنَ أَهْلِ صِفینَ.از نامه هاى امام(عليه السلام) به اهالى (تمام) شهرهاست که آنچه را ميان آن حضرت و اهل صفين واقع شده در آن، بيان کرده است.(1) نامه در یک نگاه:امام(علیه السلام) در این نامه به چند نکته اشاره مى فرماید که در واقع عصاره تمام مسائل مربوط به حادثه صفین است:نخست اینکه آغاز کار با اهل شام این بود که در ظاهر، همه در اصول اسلام متحد بودیم و تنها اختلاف در مسأله خون عثمان بود که ما به هیچ وجه در آن دخالت نداشتیم و به آنها پیشنهاد کردیم بیایید آتش جنگ را خاموش کنید و حق را به حق دار برسانید; ولى آنها جز براى جنگ آماده نبودند.در قسمت دیگر این نامه مى افزاید: هنگامى که آثار شکست در جنگ در آنها ظاهر شد تسلیم خواسته ما شدند. ما هم آنان را پذیرفتیم تا حجت حق بر آنها آشکار شود.حضرت در بخش آخر مى فرماید: اما در این هنگام گروهى عملاً قبول کردند و گروهى (همچون خوارج) به لجاجت خود ادامه دادند. ماجراى صفين در چند جمله:همان گونه که از عنوان نامه پيداست هدف امام(عليه السلام) اين بوده که مسأله جنگ صفين و اهداف آتش افروزان و نتايج آن را در بيانى فشرده و کوتاه ذکر کند.از اين رو در آغاز مى فرمايد: «آغاز کار اين بود که ما با اهل شام روبه رو شديم و ظاهر (آنها) چنين بود که پروردگار ما يکى، پيامبر ما يکى و دعوت ما به اسلام، يکى است»; (وَکَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَالْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَالظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ، وَنَبِيَّنَا وَاحِدٌ، وَدَعْوَتَنَا فِي الاِْسْلاَمِ وَاحِدَةٌ).تعبير به «ظاهر» اشاره لطيفى به اين معناست که بسيارى از گردانندگان اين صحنه و سردمداران آن اعتقادى به خدا و اسلام و نبوت پيغمبر نداشتند; ولى امام به ظاهر حال آنها در اينجا قناعت مى کند در حالى که در بعضى موارد ديگر که شرايط اقتضا مى کرده با صراحت در اين باره سخن گفته است; همان گونه که در ذيل نامه 16 حضرت مى فرمايد: «فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَلَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَأَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ; سوگند به آن کسى که دانه را (در زير خاک) شکافته و انسان را آفريده دشمنان ما اسلام را نپذيرفته بودند، بلکه ظاهراً اظهار اسلام مى کردند و کفر را در سينه پنهان مى داشتند، لذا هنگامى که ياورانى بر ضد اسلام يافتند نشانه هاى کفر خود را آشکار ساختند».سپس در ادامه سخن مى افزايد: «ما چيزى بيش از اين (ظاهر حال) در ايمان به خدا و تصديق به پيامبر از آنها نمى خواستيم و آنها هم چيزى بيشتر، از ما تقاضا نداشتند و در همه چيز (ظاهرا) يکسان بوديم تنها اختلاف ما درباره خون عثمان بود در حالى که از آن برىء بوديم (و دست ما هرگز به آن آلوده نشده بود)»; (وَلاَ نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الاِْيمَانِ بِاللهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَلاَ يَسْتَزِيدُونَنَا: الاَْمْرُ وَاحِدٌ إِلاَّ مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ).به اين ترتيب امام مى خواهد تنها نقطه اختلاف را که انگيزه اصلى جنگ بود روشن سازد تا مقدمه اى براى گفتارش در بحث بعد باشد.آن گاه در ادامه سخن مى فرمايد: «ما به آنها گفتيم: بياييد امروز به فرو نشاندن آتش فتنه و جنگ و آرام ساختن مردم مشکل را درمان کنيم به چيزى که ممکن است پس از اين به دست نيايد، تا امر خلافت محکم و جمعيت مسلمانان متحد گردند و قدرت پيدا کنيم حق را در جاى خود قرار دهيم (و مجرم را به کيفر رسانيم)»; (فَقُلْنَا: تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لاَ يُدْرَکُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ(2)، وَتَسْکِينِ الْعَامَّةِ حَتَّى يَشْتَدَّ الاَْمْرُ وَيَسْتَجْمِعَ، فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ).اين يک سخن کلامى بسيار منطقى و منصفانه است و مضمون آن اين است که به هنگام اختلاف و درگيرى مسلمانان با يکديگر، احقاق حقوق ناممکن است. شما (معاويه و شاميان) از يک سو بيعت مرا نپذيرفتيد و شکاف در صفوف مسلمانان ايجاد کرديد، از سوى ديگر از من مى خواهيد قاتلان عثمان را مجازات کنم. اگر حکومت من را مى پذيريد چرا در آن داخل نمى شويد و اگر قبول نداريد چگونه چنين کارى را از من انتظار داريد؟اضافه بر اين، مسأله اى مثل مجازات قاتلان عثمان که در واقع طيف وسيع و گسترده اى بودند در صورتى امکان پذير است که حکومت اسلامى کاملا مقتدر و نيرومند باشد و اين کار در حالى که در برابر ما اسلحه کشيده ايد و آماده پيکار هستيد امکان ندارد.مسأله شورش بر ضد عثمان و قتل او بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند مسأله اى بسيار ريشه دار بود و جمعى از صحابه و گروه هاى محروم اجتماع با تمام قدرت در آن شرکت داشتند.شاهد اين سخن مطلبى است که «دينورى» در اخبارالطوال نقل کرده است که معاويه نامه اى شيطنت آميز براى تشويق مردم به جنگ صفين نوشت و آن را با ابومسلم خولانى که به اصطلاح از عابدان اهل شام بود به امام فرستاد. مضمون نامه اين بود که اگر قاتلان عثمان را به ما بسپارى و آنها را به قتل برسانيم حتماً با تو بيعت مى کنيم در غير اين صورت نزد ما چيزى جز شمشير نخواهى داشت و به خدا سوگند قاتلان عثمان را در دريا و صحرا تعقيب مى کنيم تا آنها را به قتل برسانيم يا خودمان در اين راه کشته شويم.هنگامى که ابومسلم اين نامه را به امام رساند امام به مسجد آمد در حالى که مردم خبردار شده و حدود ده هزار نفر مسلح اجتماع کرده بودند و همه فرياد مى زدند: «کُلُّنا قَتَلَةُ عُثْمان; همه ما قاتلان عثمانيم»(3) و به همين دليل امام(عليه السلام) در خطبه 168 در پاسخ جمعى از صحابه که از او خواستند تکليف قاتلان عثمان را روشن سازد فرمود: «يَا إِخْوَتَاهُ! إِنِّي لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ، وَلکِنْ کَيْفَ لِي بِقُوَّة وَالْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ عَلَى حَدِّ شَوْکَتِهِمْ، يَمْلِکُونَنَا وَلاَ نَمْلِکُهُمْ; برادران من! از آنچه شما مى دانيد من بى اطلاع نيستم; ولى چگونه مى توانم (در شرايط فعلى) قدرت بر اين کار را (مجازات قاتلان عثمان) به دست آورم؟ آنان (کسانى که بر عثمان شوريدند) همچنان بر قدرت و شوکت خويش باقى اند و (در حال حاضر) بر ما مسلّط اند و ما بر آن ها سلطه اى نداريم».از اينجا روشن مى شود که معاويه با اطلاع از اين امور مى خواست مسأله بيعت کردن را به امر محال موکول کند; امرى که ظاهرش عوام فريبانه و باطنش نافرمانى شيطنت آميز بود.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن پاسخ آنها را به اين دعوت مسالمت آميز و عاقلانه و منصفانه چنين بيان مى فرمايد: «آنها گفتند: ما مى خواهيم اين درد را با دشمنى و جنگ درمان کنيم، آرى آنها (از پيشنهاد من درباره اقدام مسالمت آميز) سر باز زدند تا جنگ بال هاى خود را گشود و استقرار يافت، شعله هايش بالا گرفت و شديد شد»; (فَقَالُوا: بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُکَابَرَةِ(4) فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَکَدَتْ، وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَحَمِشَتْ(5)).آرى نتيجه اين لجاجت و پافشارى بر مخالفت، روشن شدن آتش جنگ بى سابقه اى در اسلام بود که خون ده ها هزار نفر از مسلمانان در آن ريخته شد و در واقع فداى هوس هاى معاويه و يارانش شدند.آن گاه امام در ادامه اين سخن مى فرمايد: «هنگامى که جنگ، دندانش را در بدن ما و آنها فرو برد و چنگال هايش را در وجود ما و آنها وارد کرد، به آنچه ما آنها را به سوى آن دعوت کرده بوديم پاسخ مثبت دادند (که جنگ را رها کنيم و به گفتوگو بنشينيم) ما نيز درخواست آنها را پذيرفتيم و به سوى آنچه از ما طلب کردند شتافتيم»; (فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا(6) وَإِيَّاهُمْ، وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا(7) فِينَا وَ فِيهِمْ، أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِکَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا، وَسَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا).اين سخن اشاره به زمانى است که آنها از جنگ خسته شدند و فريب هاى معاويه براى آنها آشکار شد و قرآن ها را بر سر نيزه ها کردند و از ما خواستند دست از جنگ برداريم و به حکم قرآن روى آوريم.سپس مى افزايد: «(اين وضع ادامه داشت) تا اينکه حجت بر آنها روشن شد و عذرشان (براى جنگ که همان مطالبه خون عثمان بود) قطع گرديد (و پايان يافت)»; (حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ، وَانْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ).نکته مهم اين است که معاويه و اطرافيان و حاميانش براى حفظ منافع نامشروع خود در شام تبليغات زيادى بر ضد على(عليه السلام) و يارانش انجام داده بودند که آنها اهل نماز نيستند و براى قرآن احترامى نمى بينند و قاتلان اصلى عثمان را در ميان خود حفظ کرده اند و هدفشان پايمال کردن خون عثمان است. باطل بودن اين تبليغات دروغين، در ميدان جنگ صفين تدريجاً آشکار شد; جنگى که حدود هيجده ماه به طول انجاميد. در اين مدت سخنان زيادى ميان آن ها رد و بدل شد و شاميان اعمال ياران على(عليه السلام) را مى ديدند که اهل نماز و راز و نياز شبانه با خدا هستند; آب را معاويه بر روى لشکر على بسته بود; ولى به هنگام سلطه آن حضرت و يارانش بر آب مقابله به مثل نکردند و آب را به روى آنها گشودند، کسى از آنها نسبت به قتل عثمان اظهار شادى نمى کرد و مخصوصاً وقتى قتل عمار ياسر به دست لشکريان معاويه انجام شد و پيغمبر در حديث معروف خود فرموده بود: «اى عمار تو را گروهى ظالم و طغيان گر مى کشند» اين نيز سندى براى حقانيت اميرمؤمنان و يارانش محسوب مى شد. حلقه آخر اين ماجرا اين بود که وقتى شاميان ناتوان شدند و فرياد بر آوردند که بر زن و فرزند ما رحم کنيد و دست از جنگ برداريد و داورى قرآن را بپذيريد، على و يارانش آن را پذيرفتند و به اين ترتيب حجت بر آنها تمام شد و در پيشگاه خدا عذرى نداشتند.امام(عليه السلام) در ادامه مى فرمايد: «کسانى که پايبند به اين حقايق بودند خداوند آنها را از هلاکت نجات داد و کسانى که لجاجت و پافشارى کردند پيمان شکنانى بودند که خدا پرده بر قلبشان افکنده بود و حوادث ناگوار بر سر آنها سايه انداخت»; (فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِکَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللهُ مِنَ الْهَلَکَةِ، وَمَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى(8) فَهُو الرَّاکِسُ(9) الَّذِي رَانَ(10) اللهُ عَلَى قَلْبِهِ، وَصَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ).گرچه بعضى از شارحان نهج البلاغه اين چند جمله را اشاره به خوارج نهروان مى دانند که پس از روبه رو شدن با سپاه امام و شنيدن اندرزهاى آن حضرت، گروه زيادى از آنها متنبّه شدند و از راه ضلالت باز گشتند و به لشکر امام پيوستند و گروهى بر لجاجت خود باقى ماندند و در آن ميدان به هلاکت رسيدند; ولى با توجّه به آغاز اين نامه که صريحاً از اهل شام و داستان صفين سخن مى گويد و عنوانى که سيّد رضى نيز براى آن انتخاب کرده، اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد و به هيچ وجه پذيرفتنى نيست و بعيد نمى دانيم که اين تعبيرات اشاره به اين باشد که گروهى از لشکر شام بعد از آشکار شدن دورغ هاى معاويه و طرفداران او درباره على(عليه السلام) و سپاه آن حضرت، از معاويه بريدند و به لشکر امام پيوستند، هرچند گروه بيشترى لجاجت کردند و بر انحرافات خود پافشارى کردند.شاهد اين سخن مطلبى است که در شرح خطبه 55 از شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه شوشترى نقل کرده ايم که فهرستى از نام کسانى را که در جنگ صفين به امام پيوستند ارائه مى دهد و از جماعتى از قاريان قرآن و افراد سرشناسى که از معاويه بريدند و به سوى امام آمدند سخن مى گويد.(11)به اين ترتيب امام(عليه السلام) با اين نامه کوتاه و در عين حال بسيار گويا حقايق مربوط به جنگ صفين را براى تمام کسانى که در بلاد مختلف اسلام مى زيستند بيان فرمود و با آنها اتمام حجت کرد و در واقع جلوى سم پاشى اطرافيان معاويه و طرفداران او را گرفت.اين نکته نيز شايان ذکر است که علاّمه شوشترى به دلايل ناموجهى در اصل صدور اين نامه از امام ترديد کرده است; دلايل ضعيفى که پاسخ آن روشن است در حالى که فصاحت و بلاغت حاکم بر اين نامه تفاوتى با ساير نامه ها ندارد و بسيار جالب و حساب شده است و ما متأسفيم که اين محقق بزرگوار گاه گرفتار چنين لغزش هايى مى شود.*****پی نوشت:1. سند نامه: در مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 440، مدرک ديگرى جز نهج البلاغه براى اين نامه نيافته و قول داده است که اگر پيدا کند در آخر کتاب بنويسد. در آنجا نيز چيزى در اين باره ديده نمى شود جز اينکه وعده مى دهد اگر موارد بسيار کمى را که موفق به يافتن مصادر ديگرى در مورد آن نشده در آينده بيابد بر کتاب خود بيفزايد.2. «نائِرَة» از ريشه «نور» بر وزن «فور» به معناى کينه و عداوت است و گاه به شعله اى که ناشى از کينه و عداوت است نيز اطلاق مى شود.3. اخبار الطوال، ص 162 و 163.4. «مُکابِرَةَ» به معناى برترى جويى، عداوت، دشمنى، لجاجت و درگيرى در امور منفى است.5. «حَمِشَ» از ريشه «حَمْش» بر وزن «فرش» به معناى تهييج کردن و به خشم آوردن و برانگيختن گرفته شده و در اينجا به معناى شدت جنگ است.6. «ضَرَّسَ» از ريشه «ضَرْس» بر وزن «ترس» به معناى گزيدن با دندان است و هنگامى که به باب تفعيل مى رود به معناى شدت گزيدن با دندان است و در اينجا کنايه از آثار زيان بار جنگ است.7. «مَخالِب» جمع «مِخْلَب» بر وزن «منبر» به معناى چنگال است.8. «تَمادى» از مصدر «تَمادِى» به معناى اصرار و پافشارى در ادامه کارى است.9. «الرّاکِس» به معناى کسى است که در امرى واژگون شده است از ريشه «رَکْس» بر وزن «عکس» به معناى وارونه کردن چيزى و آن را با سر بر زمين گذاردن، گرفته شده و به فرد پيمان شکن که کار خود را وارونه انجام مى دهد نيز اطلاق مى شود.10. «رانَ» از ريشه «رَين» بر وزن «عين» در اصل به معناى زنگارى است که روى اشياى قيمتى مى نشيند و به افرادى که زنگار معصيت يا کفر بر قلبشان مى نشيند نيز اطلاق مى شود.11. براى توضيح بيشتر به جلد دوم شرح نهج البلاغه ما (پيام امام) صفحه 623 در شرح خطبه 55 مراجعه فرماييد و همچنين ذيل نامه 32 در جلد نهم از همين کتاب. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به مردم شهرها كه سرگذشت خود با مردم صفين را در اين نامه بيان مى فرمايد:«وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ...»،اين نامه بخشى از شرح حال امام (ع) با مردم شام و چگونگى آنهاست. كلمه «القوم» عطف بر ضمير در «التقينا» است و عبارت «و الظاهر» اشاره است بر اين كه امام (ع) آنان را به خلاف در گفته خود، متهم مى كند، همان طورى كه آن حضرت و همچنين عمار در صفين بروشنى آن را بيان كردند، زيرا خود آن بزرگوار مى فرمود: به خدا قسم آنان مسلمان نبودند بلكه اظهار اسلام كردند، ولى در باطن كفر را مخفى داشتند همين كه يارانى پيدا كردند كفر خود را اظهار نمودند.واو در «و الظاهر»، واو حاليه است. عبارت: «لا نستزيدهم» يعنى ما از آنها ايمان بيشترى نمى خواستيم، زيرا آنها به ظاهر ايمان كامل داشتند.در شرح داستان، امام (ع) يگانگى را كه در امور نامبرده ما بين آنها وجود داشت، كه با وجود آنها اختلاف روا نبود بيان كرده است تا حجت تمام شود. امام (ع) مسأله مورد اختلاف يعنى شبهه خون عثمان و پاسخ از آن را به طور اجمال، از آن يگانگى استثنا كرده است آن گاه راه و روش صحيحتر در نظام اسلامى و در امان بودن مسلمين، و خيرخواهى و همفكرى با آنها و خوددارى ايشان از پذيرفتن پيشنهاد وى تا رسيدن به نتيجه مذكور را نقل كرده است. حرف باء در جمله: «باطفاء النّائرة» متعلّق به جمله «نداوى ما لا يدرك» است يعنى: آنچه را كه پس از رويداد جنگ قابل جبران نيست، و كشتار و نابودى مسلمانان كه امكان تلافى ندارد.عبارت: «و قالوا: بل نداويه بالمكابرة»،نقل قول آنهاست به صورت زبان حال، وقتى كه آنها را به سر و سامان دادن امر دين، از طريق بازگشت از راهى كه مى رفتند دعوت كرد، ولى آنان نپذيرفتند و بر جنگ و ستيز پافشارى كردند.لغت «جنحت» را از باب مجاز و اطلاق اسم مضاف يعنى جويندگان حرب بر مضاف اليه يعنى جنگ به كار برده است. و لفظ نيران (آتش) را استعاره براى عمليات جنگى آورده است، از آن رو كه آتش و عمليات جنگى هر دو باعث اذيّت و نابودى هستند، و كلمه: و قد (برافروختن)، و هم چنين كلمات حمس (استوارى)، تضريس (دندان انداختن و گاز گرفتن)، و «وضع المخالب» (چنگ انداختن) را از باب ترشيح به كار برده است.آن گاه جريان بازگشت آنها به نظر امام (ع) را كه قبلا به آنان پيشنهاد كرده بود، نقل مى كند. توضيح آن كه بامداد ليلة الهرير، هنگامى كه آنها قرآنها را بر سر نيزه ها كردند، همواره به ياران امام (ع) مى گفتند: اى مردم مسلمان، ما برادران دينى شماييم، به خاطر خدا به زنان و دختران ما رحم كنيد، همان طورى كه قبلا نقل كرديم، اين سخن آنها عين همان سخنى است كه امام (ع) نسبت به حفظ خون مسلمانان و فرزندانشان به آنها يادآورى مى كرد، و امّا پذيرش خواسته آنها توسط امام، عبارت از قبول داورى قرآن بود، وقتى كه آنها چنين پيشنهادى را رد كردند، و حجت بر آنها با بازگشتشان به همان چيزى كه امام (ع) آنها را دعوت مى كرد، روشن و آشكار شد، يعنى حفظ خون مسلمانان، بدين وسيله راه بهانه خونخواهى عثمان بر آنها بسته شد، زيرا خوددارى آنها از خونخواهى يك فرد صحابى كه حق آنها نبود، ساده تر است از ريختن خون هفتاد هزار تن از مهاجران، انصار و تابعان با اين پندار كه كار نيكى انجام مى دهند.عبارت: «فمن تم على ذلك»،يعنى هر كس به رضايت بر صلح و داور قرار دادن كتاب اللّه، تن در داد، كه بيشتر مردم شام و اكثريت پيروان امام مورد نظر است.مقصود از كسانى كه پافشارى در ستيزه جوئى كردند، خوارجند كه پافشارى در جنگ نمودند و از امام (ع) به علّت قبول حكميت فاصله گرفتند، و دلهايشان در پوششهايى از شبهات باطل بود، تا وقتى كه حادثه شومى بر دور سر آنها گرديد و همه آنها به جز اندكى به قتل رسيدند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 339 المختار السابع و الخمسون كتبه الى أهل الامصار، يقص فيه ما جرى بينه و بين أهل صفين:و كان بدء أمرنا أنّا التقينا [و] القوم من أهل الشّام، و الظّاهر أنّ ربّنا واحد، و نبيّنا واحد، و دعوتنا في الإسلام واحدة، و لا نستزيدهم في الإيمان باللّه و التّصديق برسوله و لا يستزيدوننا [و] الأمر واحد إلّا ما اختلفنا فيه من دم عثمان، و نحن منه براء. فقلنا: تعالوا نداو ما لا يدرك اليوم بإطفاء النّائرة و تسكين العامّة، حتّى يشتدّ الأمر و يستجمع، فنقوى على وضع الحقّ في مواضعه، فقالوا: بل نداويه بالمكابرة، فأبوا حتّى جنحت الحرب و ركدت، و وقدت نيرانها و حمست [حمشت ]، فلمّا ضرّستنا و إيّاهم، و وضعت مخالبها فينا و فيهم، أجابوا عند ذلك إلى الّذي دعوناهم إليه، فأجبناهم إلى ما دعوا، و سارعناهم إلى ما طلبوا حتّى استبانت عليهم الحجّة، و انقطعت منهم المعذرة، فمن تمّ على ذلك منهم فهو الّذي أنقذه اللّه من الهلكة، و من لجّ و تمادى فهو الرّاكس الّذي ران اللّه [رين ] على قلبه، و صارت دائرة السّوء على رأسه. (70403- 70268)اللغة:(بدء) الأمر: أوّله و بدىء بمعنى مبتدأ، (النائرة): فاعلة من النار، أى العداوة، (جنحت): أقبلت، (ركدت): ثبتت، (حمست): اشتدّت، حمشت: التهبت غضبا، (ضرّست): عضّتنا بأضراسها، يقال: ضرّ سهم الدهر أى اشتدّ عليهم، (المخالب) جمع مخلب و هو من الطير بمنزلة الظفر للانسان، (أنقذه): خلّصه، (التمادي) في الشيء: الاقامة عليه و طلب الغاية منه، (الركس): ردّ الشيء مقلوبا، (ران) غلب و غطّى.الاعراب:أنّا: بالفتح مع اسمه و خبره تأوّل بالمصدر و خبر لقوله «بدء أمرنا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 340 القوم: بالرفع، قال ابن ميثم: عطف على الضمير في التقينا، و قال الشارح المعتزلي: «التقينا و القوم» كما قال: قلت إذ أقبلت و زهر تهادى، و من لم يروها بالواو فقد استراح من التكلّف.أقول: الظاهر أنّ التكلّف في العطف على الضمير المرفوع المتّصل من دون إعادة المنفصل و مع حذف الواو ينصب القوم مفعولا، منه براء: تقول العرب: أنا براء و نحن براء، الذكر و الانثى و المفرد و الجمع فيه واحد، و تأويله ذو براء -مجمع البيان- و هو خبر نحن، نداو: مجزوم في جواب الأمر، اليوم: ظرف متعلّق بقوله «نداو» كقوله باطفاء النائرة.المعنى:قد تصدّى عليه السّلام في كتابه هذا إلى بلاغ رسمي لعموم المسلمين في الأمصار و البلاد الشاسعة يبيّن فيه ما آل إليه زحفه بالجيوش المسلمين إلى الشام لدفع بغي معاوية و صدّه عن الهجوم بالبلاد و تعرّضه للعيث و الفساد، و أشار بقوله  (و الظاهر أنّ ربّنا واحد) إلى موادّ الموافقة بين الفريقين المسلمين و الطائفتين اللتين اقتتلا.و حصّر مادّة الخلاف في أمر واحد و هو دم عثمان حيث إنّ مقاتلة أهل الشام يتشبّثون بمطالبته من أهل الكوفة و خصوصا من علي عليه السّلام، و قد برّأ عليه السّلام كلّ المقاتلة الكوفيّين من دم عثمان مع أنّ فيهم من ينسب إليه بجمع الجموع عليه كالأشتر النخعي -رحمه اللّه- أو المباشرة بالهجوم عليه في داره كعمّار بن ياسر فحكمه عليه السّلام بهذه البراءة العامّة لوجهين:1- أنّه قتل حقّا لا ظلما، لقيامه في زعامته على خلاف مصالح الامّة الاسلاميّة و انحرافه عن سنن الشريعة، و نقضه للقوانين الثابتة في الكتاب و السنّة، و إحداثه البدعة و الفتنة، و ليس على قاتله دية و لا قود، فكلّهم براء من قتله، و لا يجوز مطالبتهم به، و قد ورد مطاعن عثمان في السير المتقنة بما لا مزيد عليها.2- أنّ المباشر لقتل عثمان غير داخل في جيشه و غير معلوم عندهم، و القصاص منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 341 و الدية إنّما يتعلّقان بالمباشر و هو مفقود، فهم براء منه.و قد بيّن عليه السّلام اقتراحه لأهل الشام و هو ترك العداوة و الشحناء و الخصومة و اللجاج في الوقت الحاضر ليتحقّق الوحدة الاسلاميّة و يسكن فورة نفوس العوام و ثورتهم الّتي أثارها معاوية بدهائه و خداعه، فاشتدّ الحكومة الاسلاميّة في ظلّ الوحدة و الوئام و تتجمّع القوى في جميع الثغور و من كلّ الأنام لتداوي ما لا يدرك، و ما هو ما لا يدرك؟قد فسّره الشارح المعتزلي بالتمكّن من قتلة عثمان و القصاص منهم، فقال «ص 142 ج 17 ط مصر»:قلنا لهم: تعالوا فلنطفئ هذه النائرة الان بوضع الحرب إلى أن تتمهّد قاعدتي في الخلافة و تزول هذه الشوائب الّتي تكدّر علىّ الأمر، و يكون للناس جماعة ترجع إليها، و بعد ذلك أتمكّن من قتلة عثمان بأعيانهم فأقتصّ منهم.أقول: و فيه نظر من وجهين:1- أنّه عليه السّلام لا يدعو إلى معالجة قضيّة قتل عثمان بتعقيب قتلته، لأنّه غرّر بنفسه حتّى قتل في غوغاء من المسلمين لا يدرى من قتله.2- لا معنى للاقتصاص من جمع في قتل رجل واحد فانّه لا يقتل قصاصا للواحد إلّا واحدا إذا ثبت أنّه قاتل وحده و لو اشترك جمع في قتل واحد لا يقتصّ منهم جميعا.و قال ابن ميثم: و الباء في قوله  (بإطفاء النائرة) متعلّق بقوله  (نداوي ما لا يدرك) أى ما لا يمكن تلا فيه بعد وقوع الحرب و لا يستدرك من القتل و هلاك المسلمين.أقول: و له وجه، و الأوجه أنّ المقصود من «ما لا يدرك» الاتّفاق العامّ و التامّ بين المسلمين في نشر الاسلام و بثّ دعايته، فانّه لو لا خلاف معاوية معه لم يلبث الاسلام أعواما قلائل حتّى يستولي على كلّ البلدان و يهتدي في ظلّ تعليماته العالية جميع بني الانسان، فانّ أكثر الخلق الّذين بلغ إليهم تعليمات الاسلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 342 و نشرت في بيئتهم إنّما أسلموا طوعا لما أدركوا من أنّه يهدي للّتي أقوم هي لتربية الاسلام العليا و طريقته الوسطى.فلو لا تسلّط بني اميّة على الحكومة الاسلاميّة و تكديرهم قوانينه النيّرة العادلة الكافلة لصلاح بني الانسان مادّة و معنا لساد الاسلام في كافّة البلدان و شملت هدايته جميع أبناء الانسان فينال البشر بالتقدّم و الازدهار من القرون الاولى الاسلاميّة.و لكن أجاب أهل الشام باغواء معاوية بما لخّصه عليه السّلام في قوله  (فقالوا: بل نداويه بالمكابرة) أي طلب الكبر و السلطنة، فيعلم كلّ أحد أنّ هدف معاوية من القيام بطلب دم عثمان ليس إلّا طلب الرياسة و التسلّط على الأنام فأثار الحرب الشعواء حتّى دارت عليه الدائرة فتشبّث بمكيدة عمرو بن العاص إلى دهاء اخرى و اعترف باقتراح علي عليه السّلام.فأجاب إلى ما دعاه إليه من الرجوع إلى حكم القرآن، و قال عليه السّلام (و سارعناهم إلى ما طلبوا)، قال المعتزلي في شرحه «ص 143 ج 17 ط مصر»:كلمة فصيحة، و هى تعدية الفعل اللازم، كأنّها لمّا كانت في معنى المسابقة و المسابقة متعدّية عدّي المسارعة.أقول: و هذا ما عبّر عنه ابن هشام في المغني بالتضمين و جاء له بشواهد كثيرة منها قول الشاعر:هنّ الحرائر لا ربّات أخمرة         سود المحاجر لا يقرأن بالسور    و قد علّل عليه السّلام إجابته إلى ذلك بايجاد محيط سالم يمكن فيه التفاهم و بيان الحجّة على الحقّ فانّ المحيط الموبوء الحربي مثار التعصّب و الغضب المانعين عن استماع دليل الخصم و التفاهم معه فلا يتمّ الحجّة عليه خصوصا مع ما نشره معاوية فيهم من الأكاذيب و الاتّهامات الفارغة فحتّى في كلامه عليه السّلام للتعليل و ما بعدها في معنى المضارع و المقصود أنّ هدف الهدنة إتمام الحجّة على من خدعهم معاوية و عمرو بن العاص من أهل الشام، و استنتج منه أنّ من انقاد لحكم القرآن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 343 بعد ذلك أنقذه اللّه من الهلكة و العقاب و من لجّ و تمادى في غيّه فهو الراكس الّذي ران اللّه على قلبه و لم تنفع الحجّة الواضحه له.قال الشارح المعتزلي: قال قوم: الراكس هنا بمعنى المركوس، فهو مقلوب فاعل بمعنى مفعول، كقوله تعالى «فهو في عيشة راضية 7- القارعة» أى مرضيّة، و عندي أنّ اللفظة على بابها، يعني أنّ من لجّ فقد ركس نفسه فهو الراكس و هو المركوس- إلى أن قال: و ران على قلبه أى ران هو على قلبه كما قلنا في الراكس، و لا يجوز أن يكون الفاعل و هو اللّه محذوفا، لأنّ الفاعل لا يحذف- انتهى.و ممّا ذكرنا ظهر ضعف ما قاله ابن ميثم في قوله  (فمن تمّ على ذلك) أى على الرضا بالصلح و تحكيم كتاب اللّه و هم أكثر أهل الشام و أكثر أصحابه عليه السّلام و الّذين لجّوا في التمادي فهم الخوارج الّذين لجّوا في الحرب و اعتزلوه- إلخ.و في كلامه وجوه من النظر:1- كيف حكم أمير المؤمنين عليه السّلام على أهل الشام بأنّه أنقذهم اللّه من الهلكة و ظاهر الهلكة العذاب الاخروي لا النجاة من الحرب و النيل بالحياة الدنيويّة.2- أنّ صدور هذا البلاغ كان بعد الهدنة و قبل تحكيم أمر الخوارج و ظهور خلافهم عليه كما هو الظاهر.3- أنّ صريح قوله عليه السّلام «حتّى استبانت عليهم الحجّة- إلخ» راجع إلى أهل الشام و لا ربط له بالخوارج الّذين كانوا معه و جاهدوا حقّ الجهاد قبل ارتدادهم عنه.4- أنّ قوله  (و من لجّ و تمادى) يدلّ على أنّ المقصود من كلامه المخالفين معه قبل الهدنة و حين الحرب و لا ينطبق على الخوارج، و الحاصل أنّ غرضه عليه السّلام بيان هدف قبول الهدنة و الرجوع إلى حكم اللّه تعالى لإتمام الحجّة على أهل الشام ببيان الأدلّة على حقّيّته و بطلان مكائد معاوية و خواصّه كما هو وظيفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 344 القائم بالارشاد و الهداية ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حيّ عن بيّنة، فكلامه عليه السّلام في حكم قضيّة كلّيّة و لا نظر له إلى تحقّق المصاديق الخارجيّة كما زعمه ابن ميثم عليه الرحمة.الترجمة:از نامه ايست كه بأهالي شهرها نوشت و آنچه در صفين ميان او و مخالفانش انجام يافت گزارش فرمود:آغاز كار ما اين بود كه با مردم شام برخورد كرديم، و ظاهر حال اين بود كه پروردگار و معبود ما يكى است و پيغمبر ما يكى است، و در دعوت بمسلمانى هم آهنگيم، و ما از آنها در ايمان بخدا و تصديق بفرستاده او فزونى نخواستيم، و آنها هم در اين باره از ما فزونى نخواستند، و وضع ما در همه جهت يكى بود و فقط مورد اختلاف خونخواهى براى عثمان بود، در صورتى كه ما از خون عثمان پاك بوديم و بدان آلوده نبوديم.ما پيشنهاد كرديم: بيائيد تا در باره آنچه بدست نداريم امروز چاره جوئى كنيم بوسيله خاموش كردن آتش شورش و جوشش دشمنى ميان خود و شماها و بكمك آرام كردن افكار پريشان توده مردم مسلمان تا آنكه كار اسلام محكم گردد و جماعت اسلام بى مخالفت پابرجا شود و ما نيرو گيريم تا هر حقّى را بجاى خودش بر قرار داريم.آنها در پاسخ گفتند: ما با زورآزمائى وضع موجود را معالجه مى كنيم، و سر از پيشنهاد ما بر گردانيدند و پافشارى كردند تا جنگ سر در آورد و پر در آورد و پاى بر جا شد و آتش سوزانش شعله ور و تيز گرديد.و چون دندانش بر كالبد ما و آنها فرو شد و چنگال در تن ما و آنها انداخت بناچار بهمان پيشنهادى كه ما با آنها داشتيم پاسخ مثبت دادند و بحكم قرآن رضا شدند، و ما هم با شتاب آنچه را خواستند پذيرفتيم براى آنكه حجّت حق بر آنها آشكار شود و عذر جهالت و شبهه آنها قطع گردد، تا هر كس بر اين مطلب پائيد و بدرستى آنرا پذيرفت همان كس باشد كه خداوندش از هلاكت و نابودى و عذاب نجات داده، و هر كس لجبازى كرد و بناحق إصرار ورزيد و آنرا كش داد همان باشد كه خود را نگونسار كرده هم آنكه خدايش بر دل مهر زده و پرده كشيده و بد آمد و شكست معنوي بر سر او چرخيده و گرفتارش كرده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom