جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۵۰ : وظایف و حقوق پیشوا و مردم [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى أمَرائه على الجَيش :
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ.
أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ.
وَ لِي عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ وَ أَلَّا تَنْكُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِي صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْكُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ وَ لَا يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً.
فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِكُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ، وَ السَّلَامُ.

الْمَسَالِح : جمع «مسلحة»، نيروهاى مسلح، مرز بانان.
الطَول : برترى، فزونى، قدرت، بخشش.
لَا أحتَجِزُ : پنهان نمى كنم.
لَا أطوِى دُونَكُمْ : اين طور نيست كه براى شما سهمى قرار ندهم، يعنى شما را سهيم كرده و طرف مشورت قرار خواهم داد.
دُونَ مَقْطَعِهِ : هنگام قطعى و حتمى شدن آن.
لَا تَنْكُصُوا : (هنگاميكه شما را فرا خواندم) سرپيچى نكنيد.
الْغَمَرَات : شدائد، فشارها. 
لا أحتَجِزُ : پنهان نكنم
لا أطوِى : نپيچم، محروم نكنم
مَقطَع : محل قطع، جائى كه حكم را به آنجا معين كرده اند 
(نامه به فرماندهان سپاه).
۱. پرهيز از غرور زدگى در نعمت ها:
از بنده خدا، على بن ابى طالب، امير مؤمنان به نيروهاى مسلّح و مرز داران كشور. پس از ياد خدا و درود، همانا بر زمامدار واجب است كه اگر اموالى به دست آورد، يا نعمتى مخصوص او شد، دچار دگرگونى نشود، و با آن اموال و نعمت ها، بيشتر به بندگان خدا نزديك گردد و به برادرانش مهربانى بيشترى روا دارد.
۲. مسئوليّت هاى رهبرى و نظاميان:
آگاه باشيد حق شما بر من آن است كه جز اسرار جنگى هيچ رازى را از شما پنهان ندارم، و كارى را جز حكم شرع، بدون مشورت با شما انجام ندهم، و در پرداخت حق شما كوتاهى نكرده و در وقت تعيين شده آن بپردازم، و با همه شما به گونه اى مساوى رفتار كنم. پس وقتى من مسئوليّت هاى ياد شده را انجام دهم، بر خداست كه نعمت هاى خود را بر شما ارزانى دارد.
و اطاعت من بر شما لازم است، و نبايد از فرمان من سرپيچى كنيد، و در انجام آنچه صلاح است سستى ورزيد، و براى رسيدن به حق تلاش كنيد، حال اگر شما پايدارى نكنيد، خوارترين افراد نزد من انسان كج رفتار است، كه او را به سختى كيفر خواهم داد، و هيچ راه فرارى نخواهد داشت، پس دستور العمل هاى ضرورى را از فرماندهانتان دريافت داشته، و از فرماندهان خود در آنچه كه خدا امور شما را اصلاح مى كند، اطاعت كنيد، با درود.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بسران لشگرهايش (كه در آن حقّ آنان را بر خود و حقّ خويش را بر آنها بيان كرده و ايشان را به دادگرى و پيروى امر فرموده است):
(1) اين نامه از بنده خدا علىّ ابن ابى طالب سردار و كار فرماى مؤمنان است به مرزبانانش: پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، سزاوار است كار فرما را كه فزونى يافته و نعمتى كه بآن رسيده سبب تغيير حال او بر رعيّت نشود (مقام و منزلت او را به آزار زير دستان واندارد) و نعمت هايى كه خدا بهره او گردانيده او را به بسيار آشنائى با بندگان خدا و مهربانى بر برادرانش وا دارد (كه هر كه چنين نكند شكر نعمتهاى پروردگارش را بجا نياورده است).
(2) آگاه باشيد حقّ شما بر من آنست كه رازى را از شما پوشيده ندارم مگر در جنگ (كه فاش شدن اسرار جنگ دشمن را بر آن آگاه مى سازد) و كارى را بدون شور با شما انجام ندهم مگر در حكم شرعىّ (كه مشورت لازم نيست زيرا همه احكام را بايد از من بياموزيد) و در رساندن حقّى را كه بجا است براى شما كوتاهى نكنم، و از آن بى استوار نمودن و تمام كردنش دست بر ندارم، و اينكه شما در حقّ نزد من برابر باشيد (يكى را بر ديگرى برترى ندهم) پس هرگاه رفتار من با شما چنين شد بر خدا است كه نعمت را بر شما تمام كند، و حقّ من بر شما پيروى و فرمانبردارى است، و اينكه از فرمان من رو برنگردانيد، و در كارى كه صلاح بدانم كوتاهى ننمائيد، و در سختيهاى راه حقّ فرو رويد (متحمّل رنجها گرديد تا حقّ را بيابيد) پس اگر شما اينها را در باره من بجا نياوريد كسى از كج رو شما نزد من خوارتر نيست، پس او را بكيفر بزرگ مى رسانم و نزد من رخصت و رهائى براى او نمى باشد،
(3) و شما (نيز) اين پيمان را از سران (زير دست) خود بگيريد، و از خود بايشان ببخشيد چيزى را كه خدا بآن كار شما را اصلاح مى فرمايد (آنها را خوار ننمائيد تا بكمك آنان به دشمن فيروزى يابيد) و درود بر آنكه شايسته است.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به فرماندهان لشكرها:
از بنده خدا على، امير المؤمنين به نگهبانان مرزها. اما بعد. شايسته است كه والى اگر مالى به دستش افتاد يا به نعمتى مخصوص گرديد، نسبت به افراد رعيتش دگرگون نشود. بلكه نعمتى كه خدا به او ارزانى مى دارد، سبب فزونى نزديكى او به بندگان و توجه و مهربانيش به برادرانش گردد.
بدانيد، حقى كه شما بر عهده من داريد، اين است كه چيزى را از شما مخفى ندارم، جز اسرار جنگ را و كارى را بى مشورت شما نكنم، جز اجراى حكم خدا را. و حقى را كه از آن شماست از موعد خود به تأخير نيفكنم و تا به انجامش نرسانم از پاى ننشينم و حق شما را به تساوى دهم. چون چنين كردم، بر خداست كه نعمت خود بر شما عنايت كند.
و بر شماست كه از من فرمان ببريد و اگر شما را فرا خواندم درنگ روا نداريد و در انجام دادن كارى، كه صلاح شما را در آن مى دانم، قصور مورزيد و در راه حق خود را به سختيها افكنيد.
اگر در آنچه مى گويم خلاف روا داريد، هيچكس در نزد من، خوارتر و بى ارج تر از آنكه سر بر تافته و به راه كج رفته است، نخواهد بود. من او را سخت عقوبت خواهم كرد و او را از عقوبت من رهايى نيست. پس اين فرمان را از هر كه بر شما امير است بپذيريد و در آنچه خداوند كارهايتان را بدان به صلاح مى آورد، از ايشان فرمان بريد. والسلام.
 
(اين نامه) از سوى بنده خدا على بن ابى طالب اميرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است. اما بعد (از حمد و ثناى الهى) حقى که بر والى و زمامدار ثابت است اين است که فضل و برترى هايى که به او رسيده و قدرتى که به او داده شده، سبب تغيير حال او درباره رعيّت نگردد، بلکه بايد نعمت هايى که خدا به او ارزانى داشته سبب نزديکى بيشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد.
آگاه باشيد حق شما بر من اين است که جز اسرار جنگى چيزى را بر شما پنهان ندارم و هيچ کارى را بدون مشورت با شما ـ جز در مقام قضاوت و بيان حکم الهى ـ انجام ندهم. من موظّفم هيچ حقى را از شما به تأخير نيندازم و پيش از رسيدن به مقطع نهايى آن را قطع نکنم و (نيز از حقوق شما بر من اين است که) همه شما در حق، نزد من يکسان باشيد (و تفاوتى ميان شريف و وضيع قائل نشوم). هنگامى که من اين وظايف را انجام دادم، نعمت خدا (الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ) بر شما مسلّم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستين) حقى که دارم اطاعت است و اينکه از دعوت من (براى جهاد و غير آن) سرپيچى نکنيد و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفريط روا مداريد و بايد در ميان امواج مشکل ها براى حق و به سوى حق فرو رويد. اگر اين وظايف را نسبت به من انجام ندهيد آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کيفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت، بنابراين بايد حقوق خود را از امراى خود بگيريد و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازيد. والسّلام.
 
و از نامه آن حضرت است به فرماندهان وى بر سپاه ها:
از بنده خدا على امير مؤمنان، به مرزبانان، أما بعد، بر والى است كه اگر به زيادتى -از مال- رسيد، يا نعمتى مخصوص وى گرديد، موجب دگرگونى او نشود، و آنچه خدا از نعمت خويش نصيبش كرده بر نزديكى وى به بندگان خدا و مهربانى او به برادرانش بيفزايد.
بدانيد حق شماست بر من كه چيزى را از شما نپوشانم جز راز جنگ -كه از پوشاندن آن ناگذارم-، و كارى را جز -در حكم- شرع بى رأى زدن با شما انجام ندهم، و حق شما را از موقع آن به تأخير نيفكنم، و تا آن را نرسانم وقفه اى در آن روا ندانم، و همه شما را در حق برابر دانم، و چون چنين كردم نعمت دادن شما بر خداست.
و طاعت من بر عهده شماست، و چون شما را خواندم درنگ نداريد، و در آنچه صلاح است پاى پس مگذاريد، و در سختيها در شويد -و آن را آسان شماريد- اگر چنين پايدار نباشيد، كسى نزد من خوارتر از كجرفتار شما نخواهد بود، و كيفر او را سخت گردانم، و رخصت رهايى را از من نخواهد شنود. پس اين -دستورها- را از اميران خود بگيريد و فرمان آنان را -چندان كه خدا كارتان را بدان سازوار مى دارد- بپذيريد.
 
از نامه هاى آن حضرت است به اميران سپاهش:
از بنده خدا على بن ابى طالب امير مؤمنان، به مرز داران، اما بعد، شايسته حاكم است كه برترى رسيده به او، و نعمتى كه به آن اختصاص يافته او را نسبت به رعيّت دگرگون نكند، و سهمى كه خداوند از نعمت نصيبش نموده سزاوار است بر نزديك شدنش به بندگان حق، و مهربانيش به برادران بيفزايد.
بدانيد حقّ شما بر من است كه چيزى را از شما جز اسرار جنگ پنهان ندارم، و كارى بى مشورت شما مگر در احكام الهى انجام ندهم، و هيچ حقّى از شما را از موضعش به تأخير نيندازم، و تا آن را به جايش نرسانم باز نايستم، و اين كه همه شما نسبت به حق نزد من مساوى باشيد. چون رفتارم با شما اين گونه شد نعمت خداوند بر شما تمام مى شود.
و بر شما واجب است از من اطاعت نماييد، و از دستورم سر نپيچيد، و در كارى كه به صلاح است تقصير ننماييد، و به خاطر حق در امواج بلاها و سختيها فرو رويد. اگر در باره من اين چنين استوار نباشيد كسى نزد من خوارتر از كج رفتار شما نباشد، آن گاه او را به شدّت كيفر مى دهم، و از دستم رهايى نخواهد يافت. چنين عهدى را از اميران خود بگيريد، و دستورات آنان را چنانكه خداوند امورتان را به آن اصلاح كند بپذيريد. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) به سران سپاهش مى باشد.(1) نامه در یک نگاه:این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است. بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن مى گوید که نباید قدرت، آنها را از توده هاى مردم غافل و دور سازد، بلکه هرچه توانایى بیشترى پیدا مى کنند به مردم نزدیک تر مى شوند.در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و مى گوید: من باید شما را محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را ـ جز اسرار محرمانه جنگى ـ براى شما بازگو کنم و در امورى که حکم مسلم الهى در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقتان را به طور کامل بپردازم و در برابر، شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعه اسلامى است کاملا مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکارى دریغ ندارید.در بخش سوم سخن از کسانى مى گوید که راه مخالف در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچى کنند. حضرت آنها را به مجازات (سخت) تهدید مى کند. مقام شما را از مردم دور نکند!امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين نامه از سران لشکر به عنوان «أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ; محافظان مرزها» ياد کرده مى فرمايد: «(اين نامه) از سوى بنده خدا على بن ابى طالب اميرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ).مسالح جمع مسلحة به معناى مرز است و مرزها معمولاً مناطقى هستند که در اطراف کشور قرار دارند و ممکن است دشمن از آنجا نفوذ يا حمله کند و به همين دليل هميشه حکومت ها بخش مهمى از نيروهاى مسلحشان را در اين مناطق مى گمارند تا از حملات غافلگيرانه دشمنان آسوده خاطر باشند. اين تعبير نشان مى دهد که توجّه به مرزها از مهم ترين وظايف نيروهاى مسلح و ارتش اسلام است.آن گاه امام(عليه السلام) از خودش شروع مى کند و حقوق مردم را بر والى به طور کلى بيان مى دارد و در بخش آينده انگشت روى موارد خاص گذارده به عنوان شرح اين مجمل آنها را يکى پس از ديگرى ذکر مى کند.به هر حال امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه اش به دو نکته مهم اشاره مى فرمايد: نخست مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) حقى که بر والى و زمامدار ثابت است اين است که فضل و برترى هايى که به او رسيده و قدرتى که به او داده شده سبب تغيير حال او درباره رعيّت نگردد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلاَّ يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَلاَ طَوْلٌ(2) خُصَّ بِهِ).اشاره به اينکه والى و زمامدار بايد چنان باشد که رسيدن به قدرت، او را دگرگون نسازد، دست و پاى خود را گم نکند و گرفتار عُجب، خودبينى و خودپسندى و در نتيجه استبداد نشود همان چيزى که غالباً در زمامداران مادّى ديده مى شود که پيش از رسيدن به قدرت سخنان زيبايى در مورد مردمى بودن و مردمى زيستن دارند; اما هنگامى که بر اوضاع مسلط شدند همه را فراموش کرده و استبداد را پيشه خود مى سازند و تنها اولياى الهى و کسانى که در خط پيروى آنها هستند از اين خطر در امان مى مانند.در دومين نکته مى افزايد: «بلکه بايد نعمت هايى را که خدا به او ارزانى داشته سبب نزديکى بيشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد»; (وَأَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَعَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ).اشاره به اينکه نه تنها قدرت نبايد او را از مردم دور کند و به استبداد بکشاند، بلکه به عکس بايد هرچه نعمت خدا به او بيشتر مى شود به مردم نزديک تر گردد و درباره کسانى که امام از آنها به برادر تعبير کرده محبّت بيشتر داشته باشد، زيرا شکر اين نعمت جز از اين طريق نخواهد بود.به اين ترتيب، امام(عليه السلام) نخست به مخاطبانش اجازه مى دهد که اداى حق خود را از امام مطالبه کنند. سپس در بخش آينده اين نامه به بيان حق خودش بر آنها مى پردازد.در غررالحکم از حضرت نقل شده است که مى فرمايد: «إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَيْکُمْ نِعْمَةً مِنَ اللهِ عَلَيْکُمْ فَاغْتَنِمُوها وَلا تَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نَقِماً; نياز مردم به شما نعمتى است از سوى خدا براى شما. اين نعمت را غنيمت بشماريد و هرگز از آن ملول نشويد که به نقمت و عذاب تبديل خواهد شد».(3)*****حقوق امام و حقوق فرماندهان:امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود آنچه را به صورت کلى و سربسته در بخش قبل بدان اشاره فرموده به طور مشروح بيان مى کند.نخست به حقوقى که مردم بر او دارند اشاره کرده و روى پنج حق انگشت مى گذارد. در اوّلين حق مى فرمايد: «آگاه باشيد حق شما بر من اين است که جز اسرار جنگى چيزى را از شما پنهان ندارم»; (أَلاَ وَإِنَّ لَکُمْ عِنْدِي أَلاَّ أَحْتَجِزَ(4) دُونَکُمْ سِرّاً إِلاَّ فِي حَرْب).به يقين پنهان داشتن اسرار از ياران و دوستان، نوعى ابراز بى اعتمادى به آنهاست و در بسيارى از موارد سبب بدبينى يا تفسيرهاى گوناگون براى يک واقعه مى شود; اما هنگامى که رئيس جمعيّت به طور کامل خبررسانى کند، پيوندهاى عاطفى محکم تر و سوء ظن و بدبينى کمتر خواهد شد، هر چند مواردى هست که چاره اى جز کتمان اسرار آن نيست; مانند مسائل جنگى، زيرا اگر دشمن از برنامه ريزى جنگ باخبر شود خود را در مقابل آن مقاوم مى سازد و پيش از موعد آن را خنثى مى کند به همين دليل در طول تاريخ همواره فرماندهان بزرگ برنامه هاى جنگى خود را تا آخرين لحظه پنهان مى داشتند تا بتوانند ضربات قاطع بر دشمن وارد کنند.در تاريخ جنگ هاى پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز اين اصل به خوبى مشاهده مى شود و به گفته مورخ معروف طبرى کمتر موردى بود که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از مدينه براى جنگى حرکت کند و مقصد نهايى را براى يارانش بيان فرمايد.(5)حتى گاه که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) خودش به سوى ميدان حرکت نمى کرد و گروهى را مأمور برنامه خاصى مى نمود نامه سربسته اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت: به سوى فلان محل حرکت کنيد و به فلان جا که رسيديد نامه را بگشاييد و هر چه در آن بود عمل کنيد.(6) به يقين اگر از آغاز مقصد خود را بيان مى کرد در تمام مدينه پخش مى شد و جاسوسان آن را به سرعت به دشمن منتقل مى کردند و آنها نيز کاملا آماده مى شدند و چه بسا سرنوشت جنگ تغيير پيدا مى کرد.سپس به دومين حق آنها اشاره کرده مى فرمايد: «و هيچ کارى را بدون مشورت با شما ـ جز در مقام قضاوت و بيان حکم الهى ـ انجام ندهم»; (وَلاَ أَطْوِيَ(7) دُونَکُمْ أَمْراً إِلاَّ فِي حُکْم).اين همان اصل مشورت است که در قرآن مجيد و روايات اسلامى به صورت گسترده آمده است و در دنياى امروز به ظاهر بسيار بر آن تأکيد مى شود، هرچند در عمل طور ديگرى است. مشورت با اصحاب و ياران و پيروان به آنها شخصيت مى دهد و احساس مسئوليت مى کنند و پيوندهاى عاطفى و محبّت را محکم مى سازد. افزون بر اين در غير معصومان سبب مى شود خطاها به حدّاقل برسد.اما در قضاوت به هنگام صدور حکم، قاضى بايد قاطعانه برخورد کند و در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «إِذَا کَانَ الْحَاکِمُ يَقُولُ لِمَنْ عَنْ يَمِينِهِ وَلِمَنْ عَنْ يَسَارِهِ مَا تَرَى مَا تَقُولُ فَعَلَى ذَلِکَ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ أَلاَّ يَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَتُجْلِسُهُمْ مَکَانَهُ; هنگامى که قاضى در مقام صدور حکم (نه در بررسى مقدمات) به نفر سمت راست يا سمت چپ خود بگويد: به عقيده شما من بايد چه حکمى صادر کنم، لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد! چنين کسى (که توان صدور حکم نهايى را ندارد) بايد از جاى خود برخيزد و آنها را بر جاى خود بنشاند».(8)اضافه بر اين اگر قاضى آنچه را در نظر دارد که به آن حکم کند قبلا فاش نمايد ممکن است عوامل مختلف براى تغيير يا تضعيف رأى او تلاش کنند و او در فشار و محذور براى تغيير حکم قرار گيرد.سپس به سومين و چهارمين حق اشاره مى کند و مى فرمايد: «من موظّفم هيچ حقى را از شما به تأخير نيندازم و پيش از رسيدن به مقطع نهايى آن را قطع نکنم»; (وَلاَ أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَلاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ).تفاوت اين دو حق را مى توان در ضمن مثالى بيان کرد و آن اينکه اگر بناست کسى يک ماه معين در جايى اسکان داده شود، آن ماه را تأخير نيندازد و ديگر اينکه پيش از اينکه ماه به سر برسد آن را قطع نکند و نتيجه هر دو اين مى شود که حقوق را بى کم و کاست و بدون افزايش بى دليل بپردازد.در پنجمين و آخرين حق مى فرمايد: «(و نيز از حقوق شما بر من اين است که) همه شما درحق، نزد من يکسان باشيد (وتفاوتى ميان شريف و وضيع قائل نشوم)»; (وَأَنْ تَکُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً).البته منظور اين است که افراد در شرايط مساوى بايد بدون در نظر گرفتن موقعيّت اجتماعيشان يکسان باشند بنابراين مفهوم اين سخن اين نيست که اگر شرايط يکسان نيست باز هم حقوق يکسانى براى آنان در نظر گرفته شود مانند اينکه مثلاً يکى فرمانده لشکر است و ديگرى فردى عادى، يکى فرماندار يک منطقه است و ديگرى نگهبان عمارت فرماندارى و ديگرى به عنوان مثال نگهبان يک عمارت دولتى و يا اينکه يکى طبيب است و ديگرى پرستار، يکى کارهاى بسيار سنگين را در روزهاى متوالى به عهده گرفته و ديگرى کارى سبک در مدتى کوتاه. به يقين آنها يکسان نيستند ولى اگر دو نفر کارى يکسان داشتند حق آنها يکسان پرداخته خواهد شد، هرچند يکى از فاميل هاى سرشناس باشد و ديگرى فردى عادى و گمنام.آن گاه امام بعد از ذکر اين حقوق پنج گانه که مردم بر پيشوايشان دارند به بيان حقوق خود بر امت مى پردازد و به چهار حق اشاره مى کند:نخست مى فرمايد: «هنگامى که من اين وظايف را انجام دادم، نعمت خدا (الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ)(9) بر شما مسلم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستين) حقى که دارم اطاعت است»; (فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْکُمُ النِّعْمَةُ، وَلِي عَلَيْکُمُ الطَّاعَةُ).بايد گوش به فرمان من باشيد، فرمانى که ضامن سعادت شما در دنيا و آخرت و حافظ مصالح فرد و جامعه شماست.آن گاه در دستور دوم مى فرمايد: «و اينکه از دعوت من (براى جهاد و غير آن) سرپيچى نکنيد»; (وَأَلاَّ تَنْکُصُوا(10) عَنْ دَعْوَة).بنابراين دستور دوم نسبت به دستور اوّل از قبيل ذکر خاص بعد از عام است، زيرا مخاطب در نامه فرماندهان لشکرند که بايد در همه چيز مطيع فرمان امام باشند مخصوصاً در دعوت به جهاد.آن گاه به سومين حق اشاره کرده مى فرمايد: «و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفريط روا مداريد»; (وَلاَ تُفَرِّطُوا فِي صَلاَح).بسيارند کسانى که به ظاهر در مسير اطاعتند و دعوت پيشوايشان را لبيک مى گويند; ولى بر اثر سستى و کاهلى نتيجه مطلوبى عايدشان نمى شود. امام(عليه السلام) آن را به عنوان حقّى مستقل شمرده تا همگان بدانند اطاعت دعوت چيزى است و جدى بودن چيز ديگر.بعضى از شارحان نهج البلاغه، اين جمله را اشاره به مسأله جهاد مى دانند که امام(عليه السلام) فرماندهان لشکر را موظّف مى کند هر زمان فرصتى براى دفع دشمن فراهم گردد آن را غنيمت بشمرند و سستى و کوتاهى نکنند.سرانجام در بيان چهارمين و آخرين حق مردم بر پيشوايانشان مى فرمايد: «و بايد در ميان امواج مشکل ها و شدايد براى حق و به سوى حق فرو رويد»; (وَأَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(11) إِلَى الْحَقِّ).اشاره به اينکه در مقام دفاع از کشور اسلام فداکارى لازم است، فداکارى تا سرحد جان و اين يکى از حقوق زمامدار بر فرماندهان لشکر و فرد فرد آنهاست.تاريخ اسلام پر است از جلوه هاى ايثار و فداکارى و خوض غمرات براى رسيدن به حق. براى نمونه: تاريخ طبرى در حوادث سنه 37 آورده است: در ميدان جنگ صفين عمّار بيرون آمد و در برابر مردم قرار گرفت و عرضه داشت: خداوندا تو مى دانى اگر من بدانم که رضاى تو در اين است که خودم را در دريا پرتاب کنم چنين مى کنم و من به خوبى مى دانم که امروز هيچ عملى تو را از پيکار با اين فاسقان خشنودتر نمى سازد و اگر مى دانستم عملى تو را خشنودتر از اين مى سازد انجام مى دادم.(12)در سيره ابن هشام آمده است هنگامى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) باخبر شد لشکر قريش به سوى بدر حرکت کرده پيامبر با مردم مشورت کرد و جريان قريش را به آنها گفت (نظر حضرت اين بود که ميزان آمادگى ياران خود را بيازمايد) مقداد برخاست و گفت: اى رسول خدا! به همان راهى که خداوند به تو نشان داده برو ما با تو هستيم به خدا سوگند ما مثل بنى اسرائيل نيستيم که به موسى گفتند: تو به اتفاق پروردگارت برو و با دشمنان مبارزه کن ما در اينجا نشسته ايم. من مى گويم: تو با پروردگارت با آنها پيکار کنيد و ما هم با شما هستيم. به خدايى که تو را به حق مبعوث ساخته اگر ما را به دورترين نقطه جزيره ببرى با تو خواهيم بود تا به مقصد برسى. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) براى او دعا کرد سپس فرمود: اى مردم باز هم به من مشورت دهيد. نظر آن حضرت طايفه انصار بود و آنها جمعيت قابل ملاحظه اى بودند. سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا! مثل اينکه نظرت به سوى ما طايفه انصار است؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آرى. عرض کرد: ما به تو ايمان آورده ايم و گواهى داده ايم آنچه را آوردى حق است و با تو عهد و پيمان بسته ايم. به هر سويى مى خواهى برو ما با تو هستيم. به خدايى که تو را به حق مبعوث کرده اگر ما را به کنار اين دريا ببرى (اشاره به درياى سرخ است که در حاشيه غربى جزيره عربستان قرار دارد) و تو وارد اين دريا شوى ما هم با تو وارد خواهيم شد و يک نفر تخلّف نخواهد کرد.(13)امام(عليه السلام) در سومين بخش از کلام خود متخلّفان را تهديد مى کند تا بشارت و انذار را به هم بياميزد و مى فرمايد: «اگر اين وظايف را نسبت به من انجام ندهيد آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کيفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت»; (فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلَى ذَلِکَ لَمْ يَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(14) مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ، وَلاَ يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً).در واقع امام(عليه السلام) در اينجا براى متخلفان دو کيفر قائل شده است: کيفر معنوى و کيفر ظاهرى. کيفر معنوى آن است که قدر و مقام آنها نزد امام(عليه السلام) بسيار پايين خواهد آمد; پائين تر از هرکس و کيفر ظاهرى مجازات هاى جسمانى است که امام(عليه السلام) براى آنها در نظر گرفته است. به يقين اگر بشارت و انذار در مديريت ها مخصوصاً مديريت جنگ و دفاع آميخته نشود کارآيى خود را از دست خواهد داد.آن گاه امام(عليه السلام) در پايان اشاره کوتاه و پرمعنايى به آنچه در بالا بيان فرمود کرده مى افزايد: «بنابراين بايد حقوق خود را از امراى خود بگيريد و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازيد. والسّلام»; (فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ، وَأَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا يُصْلِحُ اللهُ بِهِ أَمْرَکُمْ. وَالسَّلاَمُ).جمله «فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ» اشاره به حقوق پنجگانه اى است که در آغاز امام(عليه السلام) بيان فرمود و به آنها حق مى دهد که اين حقوق را از پيشوايشان مطالبه کنند و جمله «أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ...» اشاره به حقوق چهارگانه اى است که امام(عليه السلام) از آنها مطالبه مى کند; حقوقى که آن هم به نفع آنها و براى اصلاح امور آنهاست.امام(عليه السلام) در اينجا واژه «امُرَاء» را به صورت جمع آورده که اشاره به خودش و زمامدارانى است که بعد از او به حق بر مردم حکومت مى کنند، نه اينکه منظور فرماندهان لشکر باشد، زيرا آنها خودشان مخاطب اين کلام اند.******پی نوشت:1 . سند نامه: اين نامه را پيش از مرحوم سيد رضى نصر بن مزاحم در کتاب صفين (با کمى تفاوت) آورده است و بعد از سيّد رضى مرحوم شيخ طوسى در امالى نيز با کمى اختلاف ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 387) و نيز از کسانى که قبل از سيد رضى اين نامه را ذکر کرده اند ابوجعفر اسکافى (متوفاى 220) است که در کتاب المعيار والموازنة، ص 103 آن را ذکر کرده است.2 . «طَوْل» بر وزن «قول» به معناى نعمت است و از ريشه «طُول» بر وزن «نور» گرفته شده که امتداد چيزى را بيان مى کند و از آنجا که نعمت ها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، اين واژه بر آن اطلاق شده است. اين واژه گاه به خصوص توانايى هاى مالى يا به هر گونه قدرت نيز اطلاق مى شود و «اولو الطول» به معناى قدرتمندان است.3 . غررالحکم، ص 448، ح 10301.4 . «أحْتَجِزَ» از ريشه «حَجْز» بر وزن «عجز» و معناى اصلى آن منع کردن و فاصله افکندن است. سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده يا اطّلاع بر چيزى است اطلاق شده است.5 . تاريخ طبرى، ج 2، ص 366 در وقايع سال نهم هجرت.6 . شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 5، ص 129.7 . «أطْوى» از ريشه «طَىّ» در اصل به معناى پنهان داشتن و مخفى داشتن است و معناى ديگر «طَىّ» پيچيدن و درنورديدن است. به همين جهت پيمودن راه را طى طريق مى گويند و بعيد نيست که هر دو معنا به يک ريشه باز گردد.8 . کافى، ج 7، ص 414، ح 6.9 . مائده، آيه 3.10 . «تَنْکُصوا» از ريشه «نَکْص» بر وزن «مکث» به معناى بازگشت از چيز يا جايى است و از آنجا که سرپيچى کردن نوعى بازگشت از اطاعت است به اين معنا نيز به کار رفته است.11 . «غَمَرات» جمع «غَمْرة» بر وزن «ضربة» در اصل از غمر به معناى از بين بردن اثر چيزى گرفته شده سپس به آب زيادى که تمام چهره چيزى را مى پوشاند و پيش مى رود، غمرة و غامر گفته شده و در عبارت بالا به معناى امواج شدايد و مشکلات است.12 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 26.13 . سيره ابن هشام، ج 2، ص 266 و 267 و کامل ابن اثير، ج 2، ص 120.14 . «اعْوَجَّ» از ريشه «عَوَج» بر وزن «حرج» به معناى کج شدن گرفته شده و «عِوج» بر وزن «سپر» معناى اسم مصدرى دارد و هرگونه کجى را شامل مى شود و گاه به معناى انحرافات معنوى و عملى به کار مى رود. در عبارت بالا همين معنا مراد است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به سرلشكريانش:«مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ...»،بدان كه امام (ع) ابتدا به صورت كلى -همان طورى كه روش خطباست- آنچه را كه بر حاكم نسبت به رعيت واجب است بيان كرده، و آن گاه دوباره همان مطلب كلّى را به صورت تفصيلى و هم آنچه را كه بر رعيت نسبت به حاكم لازم است كه رعايت كند بازگو نموده است و بعد ايشان را به پايبندى بر آنچه كه واجب است امر فرموده است.امّا اوّل: در عبارت: «اما بعد... اخوانه» به دو امر اشاره فرموده است:1-  برترى و فرادستيى كه به او [والى] اختصاص يافته، باعث بدرفتارى او نسبت به رعيّت نشود، زيرا بدرفتارى او با مردم به معنى بيرون رفتن از شرايط و حدود ولايت است.2-  نعمتهاى خداداده باعث نزديكى و محبّت بيشتر او نسبت به برادران دينى گردد، زيرا شرط كامل شكر نعمت همين است.امّا دوم: پنج چيز را بر خود لازم شمرده است.1-  هيچ رازى را -در امورى كه مصلحت باشد- جز اسرار جنگى از ايشان پنهان ندارد. و احتمال ترك مشورت با آنها در مسأله جنگ به دو دليل است: يكى آنكه، چه بسا بيشتر آنان در ميدان جنگ حاضر نمى شدند، و اگر امام (ع) جنگ را موكول به مشورت با آنها كند، هرگز امر جنگ سامان پيدا نمى كند. از آن رو بيشتر وقتها امام (ع) -چنانكه قبلا گذشت- آنان را وادار به جهاد مى كرد و از كوتاهى و مسامحه آنها در حالى كه اظهار ناراحتى مى كردند، رنج مى برد.دوم: اين پنهان دارى راز جنگ از ترس انتشار آن و رسيدن به گوش دشمن بود كه باعث آمادگى و تدارك دشمن براى جنگ مى شد، از اين رو پيامبر خدا (ص) وقتى كه عازم جبهه جنگ مى شد، از باب توريه جاى ديگرى را وانمود مى كرد، چنان كه نقل كرده اند، هنگامى كه عازم جنگ بدر بود، نامه اى براى سپاهيان نوشت و به آنان دستور داد كه مدينه را ترك گفته و به مدت دو يا سه روز به سمت مكّه حركت كنند، آن گاه به آن نوشته نگاه كنند و مطابق آن عمل نمايند، وقتى كه اين مدّت را سپاهيان حركت كردند، به نامه نگاه كردند، ديدند در نامه دستور رفتن به سمت نخله محمود، داده شده و اين كه چنين و چنان كنند، آنها هم طبق دستور عمل كردند، و خود پيامبر (ص) پس از آنها رهسپار بدر شد. و پيروزى از آن سپاهيان اسلام گرديد. در صورتى كه اگر موقع فرمان گسيل، به آنها مى گفت كه قصد رفتن به جنگ قريش را دارد، مطلب به گوش مردم قريش مى رسيد، و آمادگى بيشتر در برابر مسلمين پيدا مى كردند. و ممكن است در صورت پنهان نداشتن راز جنگ، ترس و هيبتى كه از مردم مكّه در دل برخى از اصحاب بود، مانع اقدام به جنگ مى شد.2-  هيچ كارى را بدون مشورت ايشان -جز در احكام شرعى- انجام ندهد، كلمه «اطوى» از مصدر طىّ را استعاره براى كتمان امرى آورده است، يعنى هيچ كارى را پنهان از ايشان انجام نمى دهد، مگر اين كه حكمى از احكام الهى بوده باشد، زيرا من هستم كه حكم الهى، مانند حدود و امثال آن را بدون مشورت و مراقبت كسى انجام مى دهم نه شما.3-  امام (ع) هيچ حقى از حقوق ايشان را از وقت خودش تأخير نمى اندازد مانند مقررى از بيت المال و ساير حقوق واجبى كه بر وى دارند، و جز در مقطع و موضع خود -مانند احكام مربوط به دو طرف نزاع كه نياز به فيصله دارد- نسبت به اداى آن حق درنگ نخواهد كرد.4-  براى همه حق برابرى قائل شود. دو مورد اوّل به مقتضاى فضيلت حكمت و موارد سه و چهار به اقتضاى صفت عدالت است.امّا امر سوم، از امورى كه امام (ع) بر آنان [فرماندهان] حق دارد: نخست از ضرورت حق اللّه، ياد كرده است زيرا حكم قطعى خداوندى است كه او را پيشوا و رهبر ايشان قرار داده و از كاملترين نعمتهاى الهى كارهايى است كه او نسبت به ايشان چنان كه گفته شد، انجام مى دهد، آن گاه دوباره آنچه بر آنها نسبت به آن بزرگوار واجب بوده است بازگو كرده و چند چيز را يادآور شده است:1-  سر به فرمان او باشند زيرا هيچ دليلى وجود ندارد تا نافرمانى او را بكنند.2-  از دعوت او به هنگامى كه دعوت به كارى كند سرپيچى نكنند، كه آن دليل بر كمال اطاعت است.3-  در انجام كارى كه مصلحت ببيند و يا براى خود آنها مصلحتش روشن باشد مسامحه و كوتاهى نورزند.4-  با تمام وجود سختيها و گرفتاريها را در يارى حق و در راه به دست آوردن آن بپذيرند. آن گاه به دنبال مطالب قبل آنها را تهديد كرده است كه اگر نسبت به وظايفى كه برشمرد و بر گردن آنهاست به پا نخيزند، به دو عقوبت گرفتار آيند: يكى خوارى و بى اعتبارى كسى كه از فرمان او سرپيچى كند، و دومى، سختى مجازات و پذيرفته نشدن بهانه او، در نزد امام (ع).پس از اين كه وظايف لازم آنها را گوشزد كرد، به آنها دستور داده است كه آن گفته و پند را از وى و ديگر فرمانروايان دادگر بپذيرند، و از جانب خود، نيز، اطاعت و فرمانبردارى و انجام آنچه را كه بدان مأمور شده اند و باعث مى شود كه خداوند بدان وسيله كارهاى آنها را اصلاح كند، به زيردستان خود منتقل سازند. توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 141 المختار التاسع و الاربعون من كتبه عليه السّلام و من كتاب له عليه السّلام الى امرائه على الجيوش:من عبد اللّه عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين إلى أصحاب المسالح: أمّا بعد فإنّ حقّا على الوالي أن لا يغيّره على رعيّته فضل ناله، و لا طول خصّ به، و أن يزيده ما قسم اللّه له من نعمه دنوّا من عباده، و عطفا على إخوانه. ألا و إنّ لكم عندي أن لا أحتجز دونكم سرّا إلّا في حرب، و لا أطوى دونكم أمرا إلّا في حكم، و لا أؤخّر لكم حقّا عن محلّه، و لا أقف به دون مقطعه، و أن تكونوا عندي في الحقّ سواء، فإذا فعلت ذلك وجبت للّه عليكم النّعمة، و لي عليكم الطّاعة، و أن لا تنكصوا عن دعوة، و لا تفرّطوا في صلاح، و أن تخوضوا الغمرات إلى الحقّ، فإن أنتم لم تستقيموا لي على ذلك لم يكن أحد أهون علىّ ممّن اعوجّ منكم، ثمّ أعظم له العقوبة، و لا يجد عندي فيها رخصة، فخذوا هذا من أمرائكم، و أعطوهم من أنفسكم ما يصلح اللّه به أمركم، و السّلام. (65885- 65734)اللغة:(أصحاب المسالح): جماعات تكون بالثغر يحمون البيضة، و المسلحة هي الثغر، كالمرغبة، (لا أحتجز): لا أستر، (لا تنكصوا): لا ترجعوا أي لا تردّوا الدّعوة، (الغمرة): اللّجة من البحر يغرق من وقع فيه.الاعراب:أن لا يغيّره: تركيب من لفظة أن الناصبة مع لاء النافية، و فضل فاعل لقوله يغيّره، و الجملة خبر فانّ، و أن يزيده، عطف على قوله: أن لا يغيّره، و هو خبر لقوله فانّ أيضا، دنوّا من عباده مفعول ثان لقوله يزيده. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 142 المعنى:كتابه هذا إلى امراء الجيوش، أوّل مصدر تشريعيّ و سند قانونيّ للنظام العسكري في الدّولة الإسلاميّة الفنيّة يبيّن فيه الحقوق و النظامات بين الوالي و هو مقام الرئاسة المطلقة للقوى المسلحة في الحكومة مع الامراء و الضّباط و القوّاد الّذين بيدهم الأمر في الحرب و السّلم، و تعرض في هذا الكتاب للرابطة بين الوالي و الامراء و هم الطبقة الاولى و أصحاب الدرجة العليا من المراتب العسكريّة المعبّر عنهم في هذا العصر بالفريق، و دونهم درجات و مراتب متنازلة إلى أن ينتهى إلى قائد عشرة، و من بيان الرّابطة و الحقوق المتبادلة بين الوالي و امراء الجيوش يتّضح الحقوق و الروابط بين الامراء و سائر المأمورين و الرّؤساء، و قد بنى الأمر في هذا المقام على أكمل درجات الديموقراطية العليا و هو سقوط الرتبة و المزيّة بين الوالي و امراء الجيوش، و بيّن أنّ هذا الفضل الّذي ناله الوالي من ارتقائه إلى مقام الرئاسة بأمر من اللّه أو بعلّة اخرى كانتخابه من طرف الرّعيّة يلزم ألّا يغيّره على الرّعيّة و لا يثبت له درجة و مزيّة عليهم، بل لابدّ و أن يزيده ما قسم اللّه له من نعمته دنوّا من عباده و عطفا على إخوانه فيكون بينهم كأحدهم، و قد كان سيرته عليه السّلام مع رعيّته هكذا طول أيّام أمارته و ولايته، و هذا هو الدّرجة العليا في الديموقراطية لم يبلغ النّظامات الديموقراطيّة البشرية إليها بعد.ثمّ التزم في مقام ولايته العليا لامراء جيوشه بامور أربعة:1- اشتراكهم معه في الاطلاع على إجراء كلّ أمر إلّا في بعض الأسرار المتعلّقة بالحرب، فانّه ربما يلزم إخفائه حتّى عن الأمراء، صيانة عن إفشائه قبل أوانه لئلّا يطّلع عليه العدوّ، فكتمان الأسرار الحربية من مهام الامور العسكريّة حتّى في هذه العصور، و قد اكتسب نظره هذا أهميّة في خلال القرون الماضية إلى هذا العصر، و قد اهتمّ الدّول الكبرى في إنشاء إدارات هامّة للتجسّس و كسب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 143 الاطلاع عن برامج أعدائهم في الحروب و عن سائر ما يتعلّق بها.قال ابن ميثم: و يحتمل أن يكون ترك مشورتهم لأمرين:أحدهما: أنّ أكثرهم ربّما لا يختار الحرب، فلو توقّف على المشورة فيه لما استقام أمره بها، و لذلك كان كثيرا ما يحملهم على الجهاد و يتضجّر من تثاقلهم عليه و هم له كارهون كما سبق.الثاني: أن يكتم ذلك خوف انتشاره إلى العدوّ فيكون سبب استعداده و تأهّبه للحرب، و لذلك كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا أراد سفرا إلى الحرب ورّى بغيره كما روى أنّه لما نوى غزاة بدر كتب للسريّة كتابا و أمرهم أن يخرجوا من المدينة إلى صوب مكّة يومين أو ثلاثة أيام، ثمّ ينظروا في الكتاب و يعملوا بما فيه. فلمّا ساروا المدّة نظروا فيه فاذا هو يأمرهم فيه بالخروج إلى نخلة محمود و أن يفعلوا كذا و كذا ففعلوا و خرج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله خلفهم إلى بدر و كان الظّفر لهم و لو أعلمهم حين أمرهم بالخروج أنّه يسير إلى قريش لا نتشر ذلك إلى قريش و كان استعدادهم لهم أقوى، و جاز أن يكون ذلك أيضا مانعا لبعض الصحابة عن النّهوض خوفا من أهل مكّة و شوكتهم.أقول: في حمل كلامه هذا على ترك المشورة معهم نظر، فانّ اخفاء بعض الامور الحربيّة غير ترك المشورة، مع أنّ حروبه في الجمل و صفيّن و نهروان كان مع الشور و الاطلاع.و أما ما ذكره من إخفائه صلوات اللّه عليه أمر بدر فلا يوافق ما ذكر ابن هشام في سيرته قال: في (ص 369 ج 1 ط مصر) عن ابن عبّاس في حديث بدر قالوا:لما سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بأبي سفيان مقبلا من الشام ندب المسلمين إليهم فقال: هاهي عير قريش فيها أموالهم فاخرجوا إليها لعلّ اللّه ينفلكموها فانتدب الناس فخف بعضهم و ثقل بعضهم و ذلك أنهم لم يظنوا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يلقى حربا ...نعم ذكر في غزوة تبوك ما يلي: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أمر أصحابه بالتّهيؤ لغزو الرّوم، و ذلك في زمن عسرة من الناس و شدّة من الحرّ و جدب من البلاء، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 144 و حين طابت الثمار، و النّاس يحبون في ثمارهم و ظلالهم، و يكرهون الشّخوص على الحال من الزّمان الّذي هم عليه، و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قلّما يخرج في غزوة إلّا كنّى عنها و أخبر أنّه يريد غير الوجه الّذي يصمد له إلّا ما كان من غزوة تبوك فإنّه بيّنها للنّاس لبعد الشقة و شدّة الزمان و كثرة العدوّ الّذي يصمد له ليتأهّب النّاس لذلك اهبته فأمر النّاس بالجهاد و أخبرهم أنه يريد الرّوم ...2- عدم استقلاله بانجاز الامور و اجرائها و دعوتهم للشركة فيها إلّا أن يكون ذلك الأمر حكما إلهيا فانّه لا مجال لاشتراك غيره معه في بيان الحكم الإلهي أو إنشاء حكم شرعي.3- عدم تأخير حقوقهم عن محلّه و وقته و عدم التردّد فيه، بل ينفذه في وقته صريحا سواء كان في عطايا بيت المال المقرّرة لهم أو غيرها ممّا يستحقونها.4- عدم التبعيض فيما بينهم و عدم ترجيح بعضهم على بعض مع تساوي العمل و الرّتبة لأغراض شخصيّة أو قبليّة أو ارتشاء أو استمالة و توصية من ذوي النفوذ كما يرتكبه الولاة الغير العدول أو الولاة الظلمة فانّهم يرجحّون من يستخدمهم في أغراضهم على غيرهم.ثمّ أعلمهم عليه السّلام أنّ مراعات هذه الشروط يتمّ عليهم نعمة الولاية العادلة من اللّه تعالى فيلزم عليهم رعاية امور أربعة:1- الطّاعة في كلّ ما أمرهم من الوظائف و ما وجّهه إليهم من الأوامر.2- عدم ردّ دعوته في اجراء الامور و إنجازها و ما يلزم في ذلك من عقد المؤمرات و اللّجان المربوطة بها.3- عدم التّقصير و التفريط في اظهار نظرات اصلاحيّة و ارتكاب ما يلزم في صلاح أمر الأمّة و حفظ وحدتها و الالفة بين أفرادها و جماعاتها ليكونوا يدا واحدة على أعدائها.4- أن يخوضوا الغمرات و يتحمّلوا الشّدائد و يجهدوا في تثبيت الحقّ و دحض الباطل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 145 ثمّ توجّه إلى تشريع المجازات على التخلّف بوجهين:الألف- إسقاط الرتب و الدرجات عن المتخلّفين و إنزال المعوّجين عن درجاتهم فقال عليه السّلام: (فلم يكن أحد أهون علىّ ممّن اعوجّ منكم).ب- تشديد العقوبة المقتضية للتخلّف و ترك الانضباط و الاطاعة و عدم الارفاق بالمتخلّف.فقد شرّع عليه السّلام في كتابه هذا نظاما عسكريّا و أعطى اصولا كلّيّا فرّع عليه علماء الحقوق النظاميين قوانين شتّى يكون المدار على العمل بها في النظامات العسكريّة إلى عصرنا هذا.الترجمة:از نامه اى كه بفرماندهان و افسران قشون خود نوشته است.از طرف بنده خدا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين بسرپرستان و فرماندهان مرزهاى اسلامى. أمّا بعد، براستى بر شخص والي و فرمانده كلّ و رئيس ارتش لازمست كه فضيلت ولايت و فرمانروائى مزاج برادرانه او را دگرگون نسازد نسبت برعايا و زير دستانش و مقام شامخي كه مخصوص او است او را از امّت جدا نكند بلكه اين نعمتى كه خداوندش نصيب كرده او را به بندهايش نزديكتر سازد و بر برادران همكيش او مهربانتر نمايد، بدانيد كه شما را بر من اين حقوق در عهده است:1- هيچ رازى را از شما كتمان نكنم و همه اطلاعات را در دسترس شما بگذارم و بشما گزارش دهم مگر راجع باسرار جنگى باشد كه كتمان آن لازمست.2- هيچ أمرى را بى مشورت و مراجعه بشما انجام ندهم مگر بيان حكم إلهي باشد كه مخصوص مقام خود من است.3- هيچ يك از حقوق شماها را از موقع خود بتأخير نياندازم و دچار ترديد و توقف نسازم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 146 4- تبعيضي ميان شما قائل نشوم و همه را در حقوق و مزايا برابر بحساب آورم.چون اين شرائط و مقررات را رعايت كردم نعمت ولايت عدل إلهي بر شما مسلّم گرديده است، و شما هم بايد چهار حق را نسبت بمن رعايت كنيد:1- فرمانبردار و طاعت گزار باشيد.2- دعوت مرا رد نكنيد و از آن سرباز نزنيد.3- در صلاح و اصلاح امور كشور و ملّت تقصير و كوتاهى روا نداريد.4- در اجراى حق نهايت بكوشيد و خود را باب و آتش بزنيد تا حق مجرى شود.در خاتمه بدانيد كه اگر بر اين مقررات پاى بند نشويد و از آنها تخلّف ورزيد هيچكس نزد من خوارتر و زبونتر نيست از كسى كه راه كج رفته در ميان شماها، و سپس مجازات و سزاى او را سخت و بزرگ نمايم و تخفيف و گذشتى از آن رعايت نكنم اين دستور را از فرماندهان خود بگيريد، و خود را آماده كنيد كه وسيله صلاح كارهاى خود باشيد، و السّلام.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom