جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ساده زیستى کارگزاران [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى عثمان بن حنيف الأنصاري و كان عاملَه على البصرة و قد بلَغَه أنه دُعِي إلى وَليمة قوم من أهلها، فمَضى إليها- قوله :
أَمَّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا، تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ.
فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.

الْمَاْدُبَة : طعامى كه در ميهمانى يا عروسى مى دهند.
تُسْتَطَابُ لَكَ : براى تو غذاهاى پاكيزه طلب ميشود.
الَالْوَان : رنگارنگ، مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است.
الْجِفَان : جمع «جفنة»، كاسه هاى بزرگ.
الْعَائِل : افراد نيازمند و محتاج.
مُجْفُوٌّ : مطرود، رانده شده.
تَقْضَمُ : مى خورى.
الْمَقْضَم : خوردنى، آنچه خورده ميشود.
الْفِظْهُ : آن را دور بينداز. 
مَأدُبَة : مهمانى
جِفان : جمع جفنة : كاسه
عائِل : فقير
مَجفُوّ : جفا شده، رانده شده
تَقضَمُ : با دندانها مى جوى
ألفِظ : از دهان بيانداز
نَل : تناول كن و بخور 
(نامه به فرماندار بصره، عثمان بن حنيف انصارى كه دعوت مهمانى سرمايه دارى از مردم بصره را پذيرفت در سال ۳۶ هجرى).
۱. ضرورت ساده زيستى كارگزاران:
پس از ياد خدا و درود اى پسر حنيف، به من گزارش دادند كه مردى از سرمايه داران بصره، تو را به مهمانى خويش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن شتافتى خوردنى هاى رنگارنگ براى تو آوردند، و كاسه هاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند. گمان نمى كردم مهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندانشان با ستم محروم شده، و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند، انديشه كن در كجايى و بر سر كدام سفره مى خورى. پس آن غذايى كه حلال و حرام بودنش را نمى دانى دور بيفكن، و آنچه را به پاكيزگى و حلال بودنش يقين دارى مصرف كن.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بعثمان ابن حنيف انصارىّ كه از جانب آن بزرگوار حاكم بصره بود:
قسمت اول نامه:
هنگاميكه بحضرت خبر رسيد كه او را گروهى از اهل بصره به مهمانى خوانده اند و رفته (و او را بجهت رفتن بآن مهمانى نكوهش نموده است، و عثمان و برادرش سهل ابن حنيف كه از جانب امام عليه السّلام بر مدينه حكومت داشت هر دو از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و تا آخر عمر شيعه و دوستدار امير المؤمنين عليه السّلام بودند، و از اينرو رجال دانان در نيكى اين دو برادر اختلاف و ترديد نداشته در نقل اخبار آنها را مورد وثوق و اطمينان مى دانند، و پاره اى از سرگذشت عثمان ابن حنيف در وقت تسلّط اصحاب جمل بر بصره در شرح خطبه يك صد و هفتاد و يكم گذشت):
(1) پس از ستايش خداوند و درود رسول اكرم، اى پسر حنيف بمن رسيده كه يكى از جوانان اهل بصره ترا بطعام عروسى خوانده است و بسوى آن طعام شتابان رفته اى، و خورشهاى رنگارنگ گوارا برايت خواسته و كاسه هاى بزرگ به سويت آورده مى شد، و گمان نداشتم تو بروى به مهمانى گروهى كه درويش و نيازمندشان را برانند و توانگرشان را بخوانند، پس نظر كن بآنچه دندان بر آن مى نهى از اين خوردنى، و چيزى را كه بر تو آشكار نيست (نمى دانى حلال است يا حرام) بيفكن (مخور) و آنچه را كه به پاكى راههاى بدست آوردن آن دانائى (ميدانى از راه حلال و درستكارى بدست آمده) بخور.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به عثمان بن حنيف كه عامل او در بصره بود، وقتى كه شنيد به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است:
اما بعد. اى پسر حنيف به من خبر رسيده كه مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نيز بدانجا شتافته اى. سفره اى رنگين برايت افكنده و كاسه ها پيشت نهاده.
هرگز نمى پنداشتم كه تو دعوت مردمى را اجابت كنى كه بينوايان را از در مى رانند و توانگران را بر سفره مى نشانند. بنگر كه در خانه اين كسان چه مى خورى، هر چه را در حلال بودن آن ترديد دارى از دهان بيفكن و آنچه را، كه يقين دارى كه از راه حلال به دست آمده است، تناول نماى.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنيف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگين ميهمانى خود فراخوانده و تو نيز (دعوتش را پذيرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام يکى از پس از ديگرى پيش روى تو (به وسيله خادمانش) قرار داده مى شد. من گمان نمى کردم تو دعوت جمعيتى را قبول کنى که نيازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود. به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش يقين دارى تناول کن.
 
و از نامه آن حضرت است به عثمان پسر حنيف انصارى كه عامل او در بصره بود به امام خبر رسيد كه او را به مهمانى مردمى از بصره خوانده اند و او بدانجا رفته:
اما بعد، پسر حنيف به من خبر رسيده است كه مردى از جوانان بصره تو را برخوانى خوانده است و تو بدانجا شتافته اى. خوردنيهاى نيكو برايت آورده اند و پى در پى كاسه ها پيشت نهاده. گمان نمى كردم تو مهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندشان به جفا رانده است و بى نيازشان خوانده. بنگر -كجايى- و از آن سفره چه مى خايى. آنچه حلال از حرام ندانى بيرون انداز، و از آنچه دانى از حلال به دست آمده در كار خود ساز.
 
از نامه هاى آن حضرت است به عثمان بن حنيف انصارى، كار گزارش در بصره وقتى به حضرت خبر رسيد او را به مهمانى دعوت كرده اند و او به آنجا رفته:
اما بعد، اى پسر حنيف، به من خبر رسيده كه مردى از جوانان اهل بصره تو را به مهمانى خوانده و تو هم به آن مهمانى شتافته اى، با غذاهاى رنگارنگ، و ظرفهايى پر از طعام كه به سويت آورده مى شده پذيراييت كرده اند، خيال نمى كردم مهمان شدن به سفره قومى را قبول كنى كه محتاجشان را به جفا مى رانند، و توانگرشان را به مهمانى مى خوانند به لقمه اى كه بر آن دندان مى گذارى دقت كن، لقمه اى را كه حلال و حرامش بر تو روشن نيست بيرون افكن، و آنچه را مى دانى از راه هاى حلال به دست آمده بخور.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )إلىْ عُثْمانِ بْنِ حُنَیْفِ الأنْصاری ـ وَکانَ عامِلُهُ عَلَى الْبَصْرَةِ وَقَدْ بَلَغَهُ أنَّهُ دُعی إلى وَلیمَةِ قَوْم مِنْ أهْلِها، فَمَضى إلیْها ـ قَوْلُهُ.از نامه هاى امام(عليه السلام) به عثمان بن حنيف انصارى، فرماندار بصره، است، بعد از آنکه خبر به آن حضرت رسيد که به ميهمانى جمعى (از مرفهين) اهل بصره دعوت شده و او هم در آن ميهمانى شرکت کرده است.(1) نامه در یک نگاه:این نامه از نامه هاى بسیار مهم نهج البلاغه است که درس هاى فراوانى به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهاى اسلامى مى دهد  و شامل چند بخش است:1. ابتدا امام(علیه السلام) به مخاطب خود که عثمان بن حنیف; فرماندار بصره است خبر مى دهد که گزارش شرکت او در میهمانى یکى از اشراف بصره به او رسیده است. در ضیافتى که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفره اى پرنعمت و رنگارنگ بوده است، حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتى سرزنش مى فرماید.2. در بخش دوم به او یادآور مى شود که هر کس باید در زندگى، پیشوا و رهبرى داشته باشد. آن گاه زندگى خودش را به عنوان پیشوا و رهبر براى او شرح مى دهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتى نیز براى خود نیندوخته است; ولى تأکید مى فرماید: من انتظار ندارم که همچون من زندگى کنى. انتظار من این است که ساده زیستى و تقوا و پرهیزکارى را فراموش نکنى.3. در بخش دیگرى از این نامه به داستان فدک اشاره مى فرماید و مى گوید: تنها چیزى که از ثروت دنیا در دست ما بود، فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهل بیت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از دست ما گرفتند; هر چند من نیازى به فدک و غیر فدک ندارم. پایان زندگى همگى ما مرگ و سرانجام خانه ما گورى تنگ و تاریک است.4. در بخش دیگرى به این نکته مهم اشاره مى کند که ساده زیستى من از آن رو  نیست که امکان برخوردارى از مواهب مادى دنیا را ندارم، بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبرى مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب مى کند که در سختى ها و تلخى هاى زندگى با ضعیف ترین مردم شریک باشم; شبانگاه سیر نخوابم در حالى که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنه اى سر به بالین بگذارد.5. در بخش دیگرى پاسخ به این سؤال مى دهد که ممکن است بعضى بگویند اگر على بن ابى طالب چنین غذاى ساده اى داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعت ها و رشادت ها را نشان دهد; ولى آگاه باشید درختان بیابانى که از آب و غذاى کمترى استفاده مى کنند چوب هاى محکم ترى دارند.6. در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضى بعد از حذفِ بعضى از قسمت ها به نقل آن پرداخته است); امام(علیه السلام) دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود مى راند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزارى مى کند. آن گاه پس از ستایش کسانى که مسئولیت هاى واجب خود را در پیشگاه الهى انجام داده و به عبادت و شب زنده دارى مى پردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقواى الهى و ساده زیستى فرا مى خواند تا از آتش دوزخ رهایى یابد. دعوت نماينده امام به ميهمانى پرزرق و برق!امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين نامه عثمان بن حنيف انصارى را که از اصحاب با فضيلت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود و از سوى اميرمؤمنان على(عليه السلام) به فرماندارى بصره انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبيراتى سرزنش آلود مى فرمايد: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنيف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگين ميهمانى خود فراخوانده و تو نيز (دعوتش را پذيرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام يکى از پس از ديگرى پيش روى تو (به وسيله خادمانش) قرار داده مى شد»; (أَمَّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْف: فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَة فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(2) الاَْلْوَانُ، وَتُنْقَلُ إِلَيْکَ الْجِفَانُ!).«فِتْيَة» جمع فتى در اصل به معناى جوان نوخواسته و شاداب است و گاهى به افراد صاحب سن و سالى که داراى زندگى پرنشاطى هستند نيز اطلاق مى شود و در اينجا به معناى اشراف است.«مَأْدُبَة» از ريشه «ادب» به معناى دعوت هاى رسمى و قابل توجّه است که در آن آداب رعايت مى شود.«جِفَان» جمع جَفْنة (بر وزن وزنه) به معناى ظرف هاى بزرگ غذاخورى است. اين تعبير نشان مى دهد که مجلس مورد نظر در اين نامه مجلس گسترده اى بوده که گروهى از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.آن گاه امام(عليه السلام) مى افزايد: «من گمان نمى کردم تو دعوت جمعيتى را قبول کنى که نيازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»; (وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْم، عَائِلُهُمْ(3) مَجْفُوٌّ(4)، وَغَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ).امام(عليه السلام) عيب بزرگ اين سفره را انحصارى بودن آن براى اغنيا ذکر کرده است. اگر غذاهاى رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نيازمندان هم از آن بهره مى گرفتند، اشکال بسيار کمترى داشت، بنابراين پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهاى گوناگون از يک سو و محروم بودن مستمندان از سوى ديگر ايراد مهم آن سفره بوده است که اگر والى بودن عثمان بن حنيف را بر آن بيفزاييم اشکال آن بيشتر مى گردد.از ادامه بحث استفاده مى شود که اين سفره ايراد چهارمى هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است، زيرا در ادامه مى فرمايد: «به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش يقين دارى تناول کن»; (فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(5) مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(6)، وَمَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).اين نکته قابل توجّه است که امام(عليه السلام) به قدرى مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت مى کرده که کوچک ترين نقطه ضعفى نداشته باشند تا جايى که حتى شرکت در يک مهمانى نامناسب را بر آنها خرده مى گرفته و با نامه بلندبالايى مملوّ از نصايح مختلف به آنها هشدار مى داده و نصيحت مى فرموده است. کارى که شايد در هيچ جاى دنيا معمول نبوده و نيست.در ميان نامه هاى امام(عليه السلام) به کارگزاران خود اين قبيل نامه ها کم نيست و همگى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) نهايت تدبير را در امر کشوردارى رعايت مى کرده است.نکته ديگر اينکه نظر مبارک امام(عليه السلام) اين است که حاکمان و مقامات برجسته حکومت اسلامى هميشه در کنار مردم و توده هاى مستضعف باشند و به مرفهان بى درد که توقعشان از همه بيشتر و ياريشان به هنگام يارى دادن از همه کمتر است، هرگز اهمّيّتى ندهند. تجربه نشان داده که در مواقع بحرانى تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ايثارگران بى منّتند.*****نکته:عثمان بن حنيف کيست؟در کتاب الاعلام زرکلى آمده است که عثمان بن حنيف از صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بود، در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خليفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنى خاصى که داشت مأمور اندازه گيرى سرزمين هاى خراجى عراق و سپس والى بصره شد. هنگامى که فتنه جمل رخ داد انصار عايشه به او پيشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد على(عليه السلام) بجنگد (در حالى که او والى بصره بود). او از اين کار خوددارى کرد. طرفداران عايشه تمام موى سر و صورت و ابروهاى او را کندند و با همان حال نزد عايشه بردند. او گفت: رهايش کنيد. عثمان بن حنيف خدمت على(عليه السلام) آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود. سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاويه چشم از جهان فرو بست.(7) بعضى نيز گفته اند که در زمان خلافت معاويه در مدينه از دنيا رفت.جالب اينکه در کتاب استيعاب ابن عبد البر آمده است: هنگامى که عراق فتح شد، خليفه دوم با يارانش مشورت کرد چه کسى مصلحت است به عراق برود و والى آنجا باشد؟ همگى بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنيف مناسب است و افزودند که او مى تواند بيش از اين را هم اداره کند، زيرا بصيرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانى دارد.(8)در کتاب مستدرکات علم رجال الحديث آمده است که او و برادرش، سهل بن حنيف در زمره دوازده نفرى بودند که به ابو بکر ايراد کردند و اعمال او را زير سؤال بردند. سپس مى افزايد: عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص على(عليه السلام) (شرطة الخميس) بودند که امام(عليه السلام) بهشت را براى آنان تضمين کرد.(9)در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنيف مى گويد: در محضر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بودم، مرد نابينايى خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: وضو بگير و دو رکعت نماز بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّى أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَيْکَ بِمُحَمَّد نَبِيِّکَ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ يا مُحَمَّدُ إنّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إلى رَبّي في حاجَتي هذِهِ لِتَقْضِىَ لي اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فيّ; خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به محمد پيامبرت، پيامبر رحمت متوسل مى شوم. اى محمد من در حاجتى که به سوى پروردگارم دارم به تو متوسّل مى شوم که اين حاجتم را بر آورى خداوندا او را شفيع من قرار بده. بعد از اين دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(10)اين سخن را با سخنى از امام على بن موسى الرضا (طبق نقل رجال مامقانى) پايان مى دهيم. امام(عليه السلام) فرمود: عثمان بن حنيف از کسانى بود که بعد از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) وفادار ماند و هيچ گونه تغييرى به مسائل خود نداد.(11)*****پی نوشت:1 . سند نامه: نويسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصريح مى کند که بخشى از اين نامه را پيش از مرحوم سيد رضى، صدوق در کتاب امالى خود آورده است. شايان توجّه است که ابن ابى الحديد در شرح اين نامه در چند مورد مى گويد: در روايت ديگرى چنين و چنان آمده که نشان مى دهد منبع ديگرى در اختيار داشته و اين عبارات متفاوت را از آنجا نقل مى کرده است. حتى در يک مورد تعبير مى کند که گروهى فلان عبارت اين جمله را چنين نقل کرده اند که تعبير به گروهى قابل تأمل است. اضافه بر اينها بخش هايى از اين نامه، بعد از سيّد رضى در کتاب هاى متعدّدى مانند خرائج قطب راوندى و روضة الواعظين فتال نيشابورى و المناقب ابن شهر آشوب و ربيع الابرار زمخشرى با تفاوت هايى نقل شده است. اين تفاوت ها نشان مى دهد که آنها نيز منابع ديگرى در اختيار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 373). اين نامه را «برّى» (متوفاى قرن 7) نيز در کتاب الجوهرة فى نسب الامام على، ص 81، با اضافاتى آورده است.2 . جمله «تُسْتَطَابُ لَکَ» به اين معناست که انواع خوب (از غذاهاى رنگارنگ) براى تو طلب مى شود. از ريشه «طيب» به معناى خوب و پاکيزه و لذيذ گرفته شده است.3 . «عائل» به معناى عائله دار نيازمند است.4 . «مَجفوّ» به معناى محروم است و کسى که در حق او جفا شده است.5 . «تَقْضِمُه» از ريشه «قَضْم» بر وزن «فهم» به معناى جويدن و گاه به معناى خوردن است و «مَقْضَم» به غذايى که به دهان مى گذارند اطلاق مى شود.6 . «فَالْفِظْهُ» از ريشه «لَفْظ» به معناى بيرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدين جهت الفاظ مى گويند که گويى از دهان بيرون افکنده مى شوند.7 . الاعلام زرکلى، ج 4، ص 205.8 . استيعاب، ج 3، ص 89.9 . مستدرکات علم رجال الحديث، ج 5، ص 213.10 . اسدالغابة، ج 3، شرح حال عثمان بن حنيف، شماره 3571. شبيه همين معنا در مسند احمد، ج 4، ص 138 و مستدرک حاکم، ج 1، ص 519 آمده است. حاکم بعد از نقل اين حديث مى گويد: اين حديث صحيح السندى است، هرچند بخارى و مسلم آن را نقل نکرده اند (اى کاش مخالفان نادان توسّل، حدّاقل به مبانى روايى خود مراجعه مى کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).11 . رجال مامقانى، شرح حال عثمان بن حنيف. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به عثمان بن حنيف انصارى كه از طرف آن بزرگوار حاكم بصره بود و به امام (ع) خبر رسيد كه گروهى از مردم بصره او را به ميهمانى خوانده اند و او دعوت آنها را پذيرفته است:اين نامه مشتمل بر چند هدف است:اول: امام (ع) به آن چيزى اشاره كرده است كه مى خواسته به خاطر آن عثمان بن حنيف را مورد پرخاش قرار دهد، يعنى پذيرش فورى مهمانيى كه در آن براى او غذاهاى رنگارنگ گوارا آماده كرده بودند و كاسه هاى بزرگ را مى بردند و مى آوردند، و به او اعلام كرده است كه از اين مطلب با خبر شده است و موضوع برايش به ثبوت رسيده است تا او را سزاوار توبيخ كند. و توضيح اين مطالب در عبارت آن حضرت: «اما بعد... الجفان» آمده است.دوم: امام (ع) به عنوان سرزنش عثمان بن حنيف را در اين كار تخطئه مى كند، با اين عبارت: «و ما ظننت انّك كذا... » يعنى: گمان من نسبت به پارسايى تو اين بود كه تو خود را پاكتر از آن مى دانى كه دعوت به مهمانى گروهى را پذيرا شوى كه به مستمندانشان اعتنا نمى كنند و دعوت و بخشش آنان منحصر به ثروتمندان و فرمانروايان است، و دليل خطاى عثمان در قبول دعوت ايشان آن است كه منحصر ساختن كرامت و ضيافت به ثروتمندان بدون مستمندان، دليل روشنى است بر اين كه هدف ايشان [اشراف بصره] از اين عمل، جلب دنيا و ريا و سمعه است نه رضا و خوشنودى خدا، و هر كس چنين باشد، پذيرفتن پيشنهاد و قبول دعوت او موافقت با او و رضايت به فعل اوست، و اين خود اشتباه بزرگى است بويژه از فرمانروايان دينى كه قادر بر جلوگيرى از كارهاى خلافند.سوّم: به وى دستور داده است تا از اين گونه مواردى كه برايش پيش مى آيد، دورى كند و از غذايى كه برايش آماده مى كنند كه احتمال حرمت آن مى رود و كيفيّت آن معلوم نيست بايد احتراز كند، و آنچه را كه يقين به حلال بودن آن و پاكى و درستى راه كسب آن دارد كه بدون شبهه است، ميل كند. و به كنايه از آن، تعبير به مقضم كرده است، تا آن را ناچيز و اندك جلوه دهد، و از اين عبارت بر حسب تأديب اوّل اين طور فهميده مى شود كه خوددارى از اين غذاى مباح براى او بهتر از تناول آن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 89 المختار الرابع و الاربعون و من كتاب له عليه السلام الى عثمان بن حنيف الانصارى، و هو عامله على البصرة، و قد بلغه أنه دعى الى وليمة قوم من أهلها فمضى اليها.[الفصل الأول من الكتاب]:أمّا بعد، يا ابن حنيف فقد بلغني أنّ رجلا من فتية أهل البصرة دعاك إلى مأدبة فأسرعت إليها، تستطاب لك الألوان، و تنقل إليك الجفان، و ما ظننت أنّك تجيب إلى طعام قوم عائلهم مجفوّ، و غنيّهم مدعوّ، فانظر إلى ما تقضمه من هذا المقضم، فما اشتبه عليك علمه فالفظه، و ما أيقنت بطيب وجوهه [وجهه ] فنل منه.اللغه:(الفتية): ج فتى كفتيان و فتوّ الشابّ و الجواد، (المأدبة) بضمّ الدال: طعام يدعى إليه الجماعة و أدب القوم يأدبهم بالكسر أى دعاهم إلى طعامه، (الألوان): أنواع من الطعام اللذيذ، (الجفان): جمع جفن، و هو القصعة الكبيرة، (العائل): الفقير، (مجفوّ): مفعول من جفاه أي معرض عنه يقال: جفوت الرجل أجفوه إذا أعرضت عنه، (المقضم): معلف الدابّة، يأكل منه الشعير بأطراف أسنانه، و الفضم: الأكل بأطراف الأسنان إذا أكل يابسا يقال: قضمت الدابّة شعيرها من باب تعب و من باب ضرب لغة: كسّرته بأطراف أسنانها- مجمع البحرين-، و (لفظت) الشيء من فمي ألفظه لفظا من باب ضرب: رميت به.الاعراب:تستطاب لك الألوان: جملة حاليّة عن المخاطب و ما بعدها عطف إليها، تجيب إلى طعام قوم، مفعول ثان لقوله ظننت، و جملة: عائلهم مجفوّ، مبتدأ و خبر حال عن القوم و ما بعدها عطف إليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 90 المعنى:عثمان بن حنيف، بضمّ الحاء، ابن واهب بن الحكم بن ثعلبة بن الحارث الأنصاري الأوسي أخو سهل بن حنيف أحد الأمجاد من الأنصار، أخذ من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله العلم و التربية و بلغ الدرجة العالية فنال مناصب كبرى، قال في الشرح المعتزلي: «عمل لعمر ثمّ لعليّ و ولّاه عمر مساحة الأرض و جبايتها بالعراق، و ضرب الخراج و الجزية على أهلها، و ولّاه عليّ عليه السّلام على البصرة، فأخرجه طلحة و الزبير منها حين قدماها».و يظهر من ذلك أنّه كان رجلا بارعا في علم الاقتصاد و السياسة معا فاستفاد منه عمر من الناحية الاقتصاديّة و فوّض إليه أمر الخراج و الجزية و هو من أهمّ الامور في هذا العصر و خصوصا في أرض العراق العامرة، و كان من خواصّ عليّ عليه السلام و من السابقين الّذين رجعوا إليه و أخلصوا له، قال في الرجال الكبير بعد ترجمته: «هو من السابقين الّذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام، قاله الفضل ابن شاذان» و كلمة السابقين في وصفه مأخوذ من قوله تعالى في سورة البراءة الاية 100 «و السابقون الأوّلون من المهاجرين و الأنصار و الّذين اتّبعوهم بإحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه و أعدّ لهم جنّات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها أبدا ذلك الفوز العظيم» و كفى له بذلك مدحا و إخلاصا له عليه السّلام فإنّ الاية تخصّص السابقين الأوّلين من الأنصار و المهاجرين بهذه الفضيلة الّتي لا فضيلة فوقها، و السبق و التقدّم إنّما هو بقبول ولاية أمير المؤمنين فإنّها ميزان الايمان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 91 و الإخلاص للّه و رسوله و دليل البراءة من النفاق و المطامع الدنيويّة.و مؤاخذته عليه السّلام بمجرّد إجابة دعوة من بعض فتيان البصرة و تشديده في توبيخه بهذه الجمل البالغة في الطعن و المذمّة دليل آخر على علوّ رتبته و سموّ درجة ايمانه و أنّه لا ينبغي من مثله إجابة مثل تلك الدعوة و الاشتراك في حفلة ضيافة تعقد لكسب الشهرة، أو جلب المنفعة، أو الانهماك في اللّذة و الغفلة، أو الاستمتاع بالأغذية اللذيذة، فظاهر الكتاب الموجّه على عثمان بن حنيف بالعتاب توبيخ عنيف على ارتكابه خلافا عظيما يستحقّ به هذا التوبيخ الشديد الّذي آلم من الضرب بالسوط، أو الحبس إلى حين الموت، فلا بدّ من التدبّر في امور:الاول: ما هو جوهر هذا الخلاف الّذي ارتكبه هذا الوالي الّذي فوّض إليه إدارة امور ثغر هامّ من الثغور الاسلاميّة في هذا الزمان، فالبصرة أحد الثغور الهامّة الاسلاميّة في تينك العصور تضاهي مركزيّة الكوفة و مصر و الشام، و قد انتخبه عليه السّلام واليا له و فوّض إليه إدارة شئونه و سياسة نظامه في هذا الموقف الرهيب، فكيف يؤبّخه و يؤنبّه بهذه الجمل القاسية ملؤها الوهن و الاستضعاف فهذا الخلاف يحتمل وجوها:1- أنّه مجرّد إجابة دعوة الاشتراك في وليمة لذيذة هيئت للتفريح و الانس مع الأحباب و الأقران.2- اعدّت هذه الوليمة على حساب استمالة الوالي و النفوذ فيه للاستفادة منه في شتّى المقاصد المرجوعة إليه و للاعتماد عليه في تنفيذ الحوائج كما هو عادة ذوي النفوذ و الجاه في كلّ بلد، فإنّ شأنهم تسخير عمّال الدولة بالتطميع و الإحسان للاستمداد منه في مقاصدهم.3- إنّ هذه الوليمة اعدّت من عصابة مخالفة لعليّ عليه السّلام و موالية لمعاوية و أعوانه فهي حفلة مؤامرة ضدّ عليّ عليه السّلام و الهدف منها جلب الوالي إلى الموافقة مع مقاصد سياسة هامّة و صرف عثمان بن حنيف عن موالاته عليه السّلام إلى معاداته كما فعل معاوية مع زياد بن أبيه بعد ذلك، فانّه أحد أعوان عليّ عليه السّلام و أحد ولاته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 92 المسيسن، و له يد في تقوية حكومته فاستجلبه معاوية بالمكائد و المواعيد و أثبته أخا لجلبه من موالاة عليّ عليه السّلام إلى معاداته، و استفاد منه أكثر استفادة في حكومته.و ما ذكره عليه السّلام في كتابه هذا يناسب الوجه الثالث، فانّه موقف خطر يحتاج إلى الحذر منه أشدّ الحذر فشرع عليه السّلام يوبّخ عثمان في قبول هذه الدعوة و الإسراع إليها و تقبّل ما أعدوّه له من النذل من إعداد الأطعمة الطيّبة المختلفة الألوان و تقديم الأقداح الكبيرة في الخوان، و أشار عليه السّلام إلى أنّ هذه الوليمة ممّا لم يقصد به رضاء اللّه و إكرام والي وليّ اللّه، و إلّا فيشترك فيه ذووا الحاجة و الفقراء من الجيران و سائر المسلمين و لم يخصّصوا الدّعوة بالأغنياء و ذوي النفوذ و الثروة.ثمّ أشار عليه السّلام إلى أنّ الحاضرين حول هذه الخوان من الغافلين المنهمكين في اللذّات المادّيّة، فعبّر عن الخوان بالمقضم و هو ما يعدّ فيه علف الدابّة من التبن و الشعير، و تعبيره عليه السّلام يعمّ كلّ خوان و مطعم مهيّا لأمثال هؤلاء المفتونين بأمر الدنيا.و قوله عليه السّلام (فما اشتبه عليك علمه فالفظه) يحتمل وجهين:1- أن يكون المقصود منه بيان الأصل في الأموال و أنّ الأصل فيها التحريم و لزوم الاحتياط و التحرّز إلّا ما ثبت حلّه بوجه شرعيّ كما ورد في الحديث أنّه: لا يحلّ مال إلّا من حيث ما أحلّه اللّه، فالأصل في المال المشتبه الحلّ و الحرمة التحريم و إن قلنا في غيره بالحلّيّة و هو الظاهر من قوله عليه السّلام «فما اشتبه عليك علمه فالفظه» و لكن يشكل عليه بأنّه لا ينطبق على المورد لأنّ مورد الكتاب الأكل من مأدبة الضيافة و دليل حلّها هو ظاهر يد المسلم و إصالة اليد دليل عامّ يتّكى عليه في اكثر المعاملات و المبادلات.2- أن يكون المقصود تحقيق الحلال الواقعي و عدم الاكتفاء بالأمارات و الأدلّة المحتملة للخلاف تحصيلا للورع عن الحرام الواقعي، كما يستفاد من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 93 قوله عليه السّلام  (و ما أيقنت بطيب وجوهه فنل منه) فيستفاد منه أنّه قرّر على عمّاله احتياطا في الدين فوق حدّ العدالة الّتي كانت شرطا في تصدّي هذه المناصب الجليلة.قال ابن ميثم في شرح المقام: «و يفهم منه بحسب التأديب الأوّل أنّ التنزّه عن هذا المباح أفضل له من تناوله» فحمل كلامه عليه السّلام على الوجه الثاني و هو أوضح، لأنّ مقام هذا الصحابي الكبير أجلّ من أن ينال ما لا يحلّ له من الطعام جهلا بالمسألة أو تسامحا في أمر دينه فكان هذا التشدّد منه عليه السّلام عليه لعلوّ رتبته، فنبّه عليه السّلام على أنّه لا يليق هذا العمل بمثله و إن كان لا بأس عليه لغيره ممّن لم ينل مقامه في العلم و الورع.الترجمة:از نامه آن حضرت عليه السّلام است كه بعثمان بن حنيف انصارى نگاشته- عثمان ابن حنيف كار گزار آن حضرت بود بر استان بصره، و از وى به آن حضرت گزارش رسيده بود كه براى صرف وليمه جشن جمعى از مردم بصره دعوت شده و اين دعوت را پذيرفته و در آن وليمه شركت كرده، و در ضمن نامه بدو نوشته است:أمّا بعد أى زاده حنيف، بمن خبر رسيده كه مردى از جوانان اهل بصره از تو بر سر خوان مهمانى دعوت كرده و توهم بدان شتافتى، خوراكهاى رنگارنگ برايت آورده اند و قدحهاى چند در برابرت چيده اند (تو حريصانه از آنها خوردى و استخوانهاى گوشت را بدندان پاك كردى).من گمان نمى بردم تو پذيراى دعوت مردمى شوى بر سر خوان خوراكشان كه بينوايان آنها گرسنه اند و توانگرانشان دعوت شده اند، بنگر از اين آخر دنيا چه مى جوى، آنچه را يقين ندارى كه حلال است بدور انداز و از آنچه بيقين مى دانى حلال است استفاده كن.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص87 از نامه آن حضرت به عثمان بن حنيف انصارى كه كارگزارش بر بصره بود و به آن حضرت خبر رسيده بود كه به ميهمانى گروهى از مردم بصره دعوت شده و رفته است. در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «اما بعد، يابن حنيف فقد بلغنى انّ رجلا من فتية اهل البصرة دعاك الى مأدبة فاسرعت اليها»، «اما بعد، اى پسر حنيف به من خبر رسيده است يكى از جوانمردان بخشنده بصره تو را به سفره ميهمانى دعوت كرده است و شتابان پذيرفته اى»، ابن ابى الحديد شرح اين نامه را چنين شروع كرده است: عثمان بن حنيف و نسب او: نام پدرش با ضمه حاء است و او پسر واهب بن عكم بن ثعلبة بن حارث انصارى و از قبيله اوس و برادر سهل بن حنيف است. كنيه اش ابو عمرو يا ابو عبد الله بوده است. نخست براى عمر كارگزارى كرد و سپس براى على عليه السّلام، عمر او را براى تعيين مساحت زمينهاى عراق و جمع آورى خراج آن گماشت و او ميزان خراج و جزيه مردم عراق را تعيين كرد. و على عليه السّلام او را به حكومت بصره گماشت كه چون طلحه و زبير به بصره آمدند او را از آن شهر بيرون كردند. عثمان بن حنيف پس از رحلت على عليه السّلام ساكن كوفه شد و به روزگار حكومت معاويه در همان شهر در گذشت.  
بخش ۲ : الگوى زهد و ساده زیستى [منبع]

أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ؛ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ، وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ.
فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ، وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ.

الطِمْر : لباس پوسيده و كهنه.
طُعْمَة : خوردنى.
قُرْصَيْه : دو قرص نان.
السَّدَاد : راستى و درستى در كردار و گفتار.
التِّبْر : قطعات طلا و نقره قبل از آنكه ساخته شود.
الْوَفْر : مال.
اتَانٍ دَبِرَةٍ : حيوانى كه پشتش مصدوم و مجروح شده (و بعلت درد خوراكش كم شده است).
مَقِرَة : تلخ. 
تِبر : قطعه هاى طلا
بالِى : كهنه شده و فرسوده
أتَان : خر ماده
دَبِرَة : حيوانى كه پشتش زخم شود در نتيجه غذا كم خورد
عَفصَة : ميوه مخصوصى است كه با آن دباغى ميكنند
مَقِرَة : تلخ 
۲. امام الگوى ساده زيستى:
آگاه باش هر پيروى را امامى است كه از او پيروى مى كند، و از نور دانشش روشنى مى گيرد، آگاه باش امام شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان رضايت داده است، بدانيد كه شما توانايى چنين كارى را نداريد امّا با پرهيزكارى و تلاش فراوان و پاكدامنى و راستى، مرا يارى دهيد. پس سوگند به خدا من از دنياى شما طلا و نقره اى نيندوخته، و از غنيمت هاى آن چيزى ذخيره نكرده ام، بر دو جامه كهنه ام جامه اى نيفزودم.
 
(2) آگاه باش هر پيروى كننده را پيشوايى است كه از او پيروى كرده بنور دانش او روشنى مى جويد (راه راستى گفتار و درستى كردار را از او مى آموزد، و تو نيز بايد پيرو پيشواى خود باشى) بدان كه پيشواى شما از دنياى خود بدو كهنه جامه (رداء و ازار يعنى جامه اى كه سر تا پا را مى پوشاند) و از خوراكش بدو قرص نان (جهت افطار و سحر، يا ناهار و شام) اكتفاء كرده است، و شما بر چنين رفتارى توانا نيستيد، ولى مرا به پرهيزكارى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد (از كارهاى ناشايسته دورى گزيده خود را از هر ناپاكى دور سازيد تا مرا به اصلاح حال رعايا و زير دستان يارى نموده باشيد)
(3) بخدا سوگند از دنياى شما طلا نيندوخته، و از غنيمتهاى آن مال فراوانى ذخيره نكرده، و با كهنه جامه اى كه در بر دارم جامه كهنه ديگرى آماده ننموده ام.
 
بدان، كه هر كس را امامى است كه بدو اقتدا مى كند و از نور دانش او فروغ مى گيرد. اينك امام شما از همه دنيايش به پيرهنى و ازارى و از همه طعامهايش به دو قرص نان اكتفا كرده است. البته شما را ياراى آن نيست كه چنين كنيد، ولى مرا به پارسايى و مجاهدت و پاكدامنى و درستى خويش يارى دهيد. به خدا سوگند، از دنياى شما پاره زرى نيندوخته ام و از همه غنايم آن مالى ذخيره نكرده ام. و به جاى اين جامه، كه اينك كهنه شده است، جامه اى ديگر آماده نساخته ام.
 
آگاه باش! هر مأمومى امام و پيشوايى دارد که بايد به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گيرد. (تو بايد به امام و پيشواى خود نگاه کنى) بدان امام شما از دنيايش به دو جامه کهنه و از غذاهايش به دو قرص نان قناعت کرده است. آگاه باش که شما نمى توانيد اين چنين باشيد، و اين زندگى را تحمّل کنيد (من شما را از آن معاف مى کنم) ولى مرا با پرهيزگارى و تلاش (براى پاک زيستن) و عفت و پيمودن راهِ درست يارى دهيد. به خدا سوگند! من هرگز از ثروت هاى دنياى شما چيزى از طلا و نقره نيندوخته ام و از غنايم و ثروت هاى آن مالى ذخيره نکرده ام و براى اين لباس کهنه ام بدلى مهيا نساخته ام و از اراضى اين دنيا حتى يک وجب به ملک خود در نياورده ام و از خوراک آن جز به مقدار قوت ناچيز چهارپاى مجروحى در اختيار نگرفته ام. اين دنيا در چشم من بى ارزش تر و خوارتر از شيره تلخ درخت بلوط است!
 
آگاه باش كه هر پيروى را پيشوايى است كه پى وى را پويد، و از نور دانش او روشنى جويد. بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خويش نموده. بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد. ليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و -در پارسايى- كوشيدن و پاكدامنى و درستى ورزيدن. كه به خدا از دنياى شما زرى نيندوختم، و از غنيمتهاى آن ذخيرت ننمودم، و بر جامه كهنه ام كهنه اى نيفزودم.
 
معلومت باد كه هر مأمومى را امامى است كه به او اقتدا مى كند، و از نور علمش بهره مى گيرد. آگاه باش امام شما از تمام دنيايش به دو جامه كهنه، و از خوراكش به دو قرص نان قناعت نموده. معلومتان باد كه شما تن دادن به چنين روشى را قدرت نداريد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى يارى كنيد. به خدا قسم من از دنياى شما طلايى نيندوخته، و از غنائم فراوان آن ذخيره اى برنداشته، و عوض اين جامه كهنه ام جامه كهنه ديگرى آماده نكرده ام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هرگز چيزى از دنيا نيندوختم:امام(عليه السلام) براى بيدار ساختن عثمان بن حنيف و امثال او در اين بخش از نامه خود به چند نکته مهم اشاره مى کند. نخست مى فرمايد: «آگاه باش! هر مأمومى امام و پيشوايى دارد که بايد به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گيرد»; (أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ مَأْمُوم إِمَاماً، يَقْتَدِي بِهِ وَيَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ).اشاره به اينکه انسان در اين مسير پر پيچ و خم زندگى مادّى و معنوى نمى تواند يله و رها باشد، بلکه يا بايد خودش با تمام شرايط لازم پيشواى خلق باشد يا از پيشواى شايسته اى پيروى کند و گر نه در اين بيابان هولناک زندگى به بيراهه خواهد افتاد و سرگردان مى شود.آن گاه مى افزايد: «(تو بايد به امام و پيشواى خود نگاه کنى) بدان امام شما از دنيايش به دو جامه کهنه و از غذاهايش به دو قرص نان قناعت کرده است»; (أَلاَ وَإِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ(1)، وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ(2)).معروف اين است که آن دو جامه از کرباس و آن دو قرص نان از جوى (سبوس ناگرفته بود) که خوارک روزانه آن حضرت را تشکيل مى داد يکى را ظهر و ديگرى را شام ميل مى کرد. اين در واقع اقتدا به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود که پيشواى امام(عليه السلام) محسوب مى شد، همان طور که در حديث آمده است: «إنَّ رَسُولَ الله مَا اتَّخَذَ قَميصَين وَلاَ إِزَارَيْن وَلاَ زَوْجَيْنِ مِنَ النِّعَالِ; پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) هرگز دو پيراهن و دو زيرجامه و دو جفت کفش براى خود تهيّه نکرد (بلکه هميشه براى  خود يک دست از آنها را داشت)».(3)برخلاف دنياپرستان و اشراف، که گاه ده ها نوع لباس يا کفش دارند، و حتى بعضى مقيدند يک دست لباس را تنها چند روز بپوشند سپس آن را کنار بگذارند و گاه در هنگام نقل و انتقالِ منازلشان، صندوق ها و چمدان هاى زيادى لباس هاى آنها را جابه جا مى کند. اما سفره هاى رنگينِ آنها خود داستان ديگرى دارد.آن گاه از آن جهت که امام(عليه السلام) مى داند کمتر کسى پيدا مى شود که بتواند به چنين زندگى تن در دهد به خصوص کسانى که مانند فرمانداران و صاحب منصبان، امکانات فراونى در اختيار دارند به اين نکته مى پردازد که: «آگاه باش که شما نمى توانيد اين چنين باشيد، و اين زندگى را تحمّل کنيد (من شما را از آن معاف مى کنم) ولى مرا با پرهيزکارى و تلاش (براى پاک زيستن) و عفت و پيمودن راهِ درست يارى دهيد»; (أَلاَ وَإِنَّکُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِکَ، وَلَکِنْ أَعِينُونِي بِوَرَع وَ اجْتِهَاد، وَ عِفَّة وَ سَدَاد).اشاره به اينکه شما از آن زندگى سخت گيرانه و زاهدانه شديد معاف هستيد; ولى چهار چيز را فراموش نکنيد که با انجام آنها در واقع به من کمک کنيد تا حکومت اسلامى را در اين کشور پهناور اسلام سامان بخشم.نخست توصيه به «ورع» مى کند که در واقع به معناى تقواى در سرحد عالى است. سپس به «اجتهاد» يعنى تلاش و کوشش در راه حفظ عدالت و حمايت از محرومان و سوم «عفت» که به معناى خويشتن دارى در برابر شهوات مختلف است و چهارم «سداد» که انتخاب راه صحيح و مستقيم و پرهيز از بيراهه هاست. به يقين اگر مسئولان کشور اسلامى اين چهار صفت را در خود جمع کنند و زندگى آنها همچون زندگى مردم متوسط باشد و نه بيشتر، همه چيز رو به راه مى شود و توده هاى مردم از حکومت راضى خواهند شد.سپس اشاره به نکته سومى مى کند تا درس عبرتى براى همه کارگزاران حکومت او باشد مى فرمايد: «به خدا سوگند! من هرگز از ثروت هاى دنياى شما چيزى از طلا و نقره نيندوخته ام و از غنايم و ثروت هاى آن مالى ذخيره نکرده ام و براى اين لباس کهنه ام بدلى مهيا نساخته ام و از اراضى اين دنيا حتى يک وجب به ملک خود در نياورده ام و از خوراک آن جز به مقدار قوت ناچيز چهارپاى مجروحى در اختيار نگرفته ام»; (فَوَ اللهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاکُمْ تِبْراً(4)، وَلاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً(5)، وَلاَ أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً، وَلاَ حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً، وَلاَ أَخَذْتُ مِنْهُ إِلاَّ کَقُوتِ أَتَان دَبِرَة).اشاره به اينکه چنان نيست که مانند بعضى از دنيا پرستان کج انديش نخورم و نپوشم، بلکه ابلهانه ذخيره کنم; ظاهر و باطن من يکى است نه در ظاهر مالى دارم و نه در باطن، نه رياکارم و نه ظاهرساز.شايان توجّه است که امام(عليه السلام) امکانات دنياى مادى را در چهار چيز خلاصه فرموده: يکى طلا و نقره که به صورت درهم و دينار ذخيره مى کردند و با آن دل خوش بودند. ديگر اموال مختلفى که سرمايه آنها محسوب مى شد; مانند اسب ها و شتران و وسايل پر زرق و برق منزل و فرش ها و فراش ها. سوم لباس هاى رنگارنگ و چهارم زمين هاى زراعتى و باغ ها و خانه ها و قصرها. امام(عليه السلام) مى فرمايد: به سراغ هيچ يک از اينها نرفتم (در حالى که توان آن را داشتم).تعبير اخير امام(عليه السلام) که از نهايت تواضع و زهد آن حضرت خبر مى دهد براى آن است که مخاطب يا مخاطبانش اين مسأله مهم را جدى بگيرند و آلوده زندگى هاى پرزرق و برق اشرافى گناه آلود نشوند و با نيازمندان و مستمندان محروم مواسات کنند.«أَتَان دَبِرَة» به چهارپايى گفته مى شود که از کثرت کار و زحمت کشيدن پشت او مجروح شده و به همين دليل نسبت به تغذيه بى ميل است (توجّه داشته باشيد که در بعضى از نسخه هاى نهج البلاغه اين جمله و جمله بعد نيامده است و جمعى از شارحان نيز به تفسير آن نپرداخته اند).در پايان اين بخش، امام(عليه السلام) براى اينکه بى ارزش بودن دنيا در نظرش را کاملا براى همگان مجسم کند تعبير پرمعنايى دارد مى فرمايد: «اين دنيا در چشم من بى ارزش تر و خوارتر از شيره تلخ درخت بلوط است!»; (وَلَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَأَوْهَنُ مِنْ عَفْصَة(6) مَقِرَة(7)).توضيح اينکه درخت بلوط انواع و اقسامى دارد; يکى از آنها داراى ميوه تلخى است که در فارسى به آن «مازو» مى گويند که هم تلخ است و هم گَس و به دليل گس بودن در دباغى براى محکم ساختن چرم از آن استفاده مى کنند.بديهى است خوردن چنين دانه اى بسيار ناگوار و تنفر آميز است و هر کس در دهان بگذارد فوراً آن را بيرون مى افکند. اين تشبيه يکى از رساترين تشبيهات نهج البلاغه درباره دنياست که امام(عليه السلام) باطن و حقيقت آن را در قالب اين مثال مجسم ساخته است و قريب به آن در عبارات ديگر نهج البلاغه خواهد آمد.*****پی نوشت:1 . «طِمْر» به معناى جامه کهنه است و در اصل از ريشه «طَمْر» بر وزن «امر» گرفته شده که به معناى پوشاندن است در اينجا امام(عليه السلام) آن را به صورت تثنيه آورده تا يکى اشاره به پيراهن و ديگرى به زيرجامه باشد.2 . «قُرص» در اصل به معناى هر شىء گرد و مدورى است و لذا در مورد خورشيد و ماه به کار مى رود و نان هاى گرد و مدور را نيز به همين جهت قرص نان مى گويند و تثنيه آن در عبارت امام(عليه السلام) اشاره به خوراک يک روز است، زيرا بسيارى از مردم در آن زمان فقط دو بار در شبانه روز غذا مى خوردند.3 . فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 16.4 . «تِبْر» به معناى قطعات طلا و نقره است پيش از آنکه آن را به صورت شمش يا زينت آلات در آورند.5 . «وَفْر» به گفته ارباب لغت، مال فراوان است از ريشه «وفور» به معناى فزونى و فراوانى گرفته شده و گاه به هر چيز فراوان اطلاق مى شود.6 . «عَفْصَة» گاه به درخت بلوط گفته مى شود و گاه به ثمره آن که مازو نام دارد و اين ماده شيرابه اى است که از آن ترشح مى کند و علاوه بر تلخى حالت قابضيت دارد.7 . «مَقِر» گاه به معناى تلخ و گاه به معناى ترش مى آيد و در اينجا همان معناى تلخى مراد است و تأکيدى است بر مفهوم «عَفْصَة». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )چهارم: امام (ع) پس از مقدمات قبلى با عبارت: الا و انّ... علمه توجّه داده است بر اين كه وى امام و پيشوايى دارد كه بايد از او پيروى كند، و اين سخن امام، تمثيلى به منزله قياس كاملى مى باشد كه صغراى آن حذف شده است. اصل تمثيل مربوط به مطلق امام و مأموم است و علّت تمثيل آن است كه آن دو تن امام و مأمومند، امّا فرع اين تمثيل شخص امام على (ع) و كارگزار او (عثمان بن حنيف) است و حكم تمثيل همان لزوم پيروى است، قياس مورد نظر چنين است: تو مأموم امامى هستى و هر مأموم، بايد از امام خود پيروى كند، نتيجه اين مى شود كه تو بايد از امام خود پيروى كنى و از پرتو دانش و آگاهى او استفاده نمايى.پنجم: به دنبال آن، دليل آورده است كه او بايد از حال امام در امور دنيا پيروى كند، حال امام آن بود كه از پوشيدنيهاى دنيا به مقدارى كه بدنش را بپوشاند يعنى دو جامه كهنه، و از خوراكيها به اندازه اى كه شدّت گرسنگى او را برطرف سازد يعنى دو قرص نان، بسنده مى كرد، بدون اعتنا به زينت و آرايش پوشيدنيها، زيرا دو جامه كهنه آن بزرگوار، عمامه و يك قبايى بود كه در اثر زيادى مراجعه از پاره دوزى كه آن را وصله مى زد شرم داشت و در خوراك خود به لذت و گوارايى آن اعتنا نمى كرد، زيرا آن دو گرده نان از جو سبوس ناگرفته اى بود كه يكى را به عنوان ناهار و ديگرى را شام ميل مى فرمود.ششم: به اصحاب، اين نكته را نيز خاطرنشان كرده است كه اين نوع رياضت در حد توان آنها نيست، زيرا آن نوع توانايى مشروط به داشتن استعداد و آمادگيى است كه آنان بدان مرحله از استعداد نرسيده اند. آن گاه به ايشان امر فرموده است -اگر جريان بر اين منوال است- تا با رياضت و تلاش خود در راه پرهيزگارى، به يارى او اكتفا كنند و مقصود آن بزرگوار خوددارى از كارهاى حرام و بعد كوشش در راه طاعت پروردگار است و شايد مقصود امام (ع) از ورع و پرهيزگارى انجام مداوم كارهاى شايسته و پس از آن تلاش و كوشش در باره آن بوده باشد.هفتم: به وسيله سوگند نيكو بر نادرستى چيزى توجه داده است كه احتمال مى داده بر بعضى از اذهان ناپاك در باره آن بزرگوار خطور كند و آن اين كه پارسايى وى در دنيا آميخته به ريا و سمعه است و در وراى آن پارسايى ظاهرى، علاقه به دنيا و مال اندوزى دنيا وجود دارد، بخصوص كه او امام زمان و خليفه روى زمين است، پس از آن كه انواع چيزهايى را كه خداوند از مال دنيا مباح ساخته، بر شمرده، آن گاه سوگند ياد كرده است كه وى به جز قوتى از آن برنگرفته است، و آن مقدار را از نظر اندكى و حقارت به خوراك چارپايان باركشى كه از زيادى بار پشت آنها زخم برداشته است، تشبيه كرده و اين ويژگى را براى آنها آورده است كه ناتوانى آنها به دليل زخم پشت، و گرفتارى آنها به درد و رنج باعث كم شدن خوراك آنها شده است سپس در تعريف بى ارزش بودن دنياى ايشان در نظر خود، افزوده و بيان كرده است كه دنيا و ارزش آن در نظر وى پست تر از يك برگ تلخ است كه حيوانى آن را بخورد، بديهى است كسى كه چنان باشد چگونه قابل تصوّر است كه علاقه مند به دنيا باشد و براى دنيا كار كند. 
منهاج البراعه (خوئی)ألا و إنّ لكلّ مأموم إماما يقتدي به، و يستضيء بنور علمه ألا و إنّ إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه، و من طعمه بقرصيه، ألا و إنّكم لا تقدرون على ذلك، و لكن أعينوني بورع و اجتهاد و عفّة و سداد، فواللّه ما كنزت من دنياكم تبرا، و لا ادّخرت من غنائمها وفرا، و لا أعددت لبالي ثوبي طمرا. (64685- 64569)اللغة:(الطمر) بالكسر هو الثوب الخلق العتيق أو الكساء البالي من غير الصوف -مجمع-. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 93 المعنى:ثمّ توجّه عليه السّلام إلى بيان منظّمة لعمّاله أو مطلق شيعته، و لخصّها في كلمتين:1- الاقتداء بالامام في العمل و السيرة.2- الاستضائة من نور علمه و الأخذ بدستوره في كلّ الامور، و الاقتداء بالامام عملا و أخذ دستور العمل منه، كلاهما سلوك طريق النجاة و لكنّ الثاني أعمّ، فانّه يشمل الغايب عن محضر الامام و يشمل التكاليف الخاصّة بالمأموم دون الامام، و هى كثيرة جدّا.ثمّ لخصّ عليه السّلام سيرته في كلمتين لتكون مدار العمل لعمّاله و للاقتداء به عليه السلام:1- الاكتفاء من رياش الدنيا و لباسها و زينتها بطمرين أى ثوبين باليين إزار و رداء من غير صوف يلبسه أحوج الناس.2- الاكتفاء من طعامها و غذائها و لذائذها بقرصين من خبز الشعير اليابس الفارغ عن الادام.و قد مثّل عليه السّلام في هذه الكلمتين الزهد بأدقّ معانيه و أشقّ ما فيه بحيث جعله من كراماته و أنّه ممّا لا يقدر على العمل به غيره فقال عليه السّلام: (ألا و إنّكم لا تقدرون على ذلك). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 94 ثمّ نظم برنامجا تربويّا لعمّاله و من يتصدّي إدارة امور حكومته في أربع موادّ:1- الورع- و هو تحصن النفس عن الرذائل و الاجتناب عن المحارم و المحرّمات.2- الاجتهاد- في تحرّي الحقيقة و العمل على مقتضي الوظيفة و تحمّل الكدّ و الاذى في سبيل الحقّ.3- العفّة- و هى ضبط النفس عمّا لا يحلّ و لا ينبغي من المشتهيات و ما فيه الرغبات.4- السداد- و هو تحكيم المعرفة بالامور و الأخذ باليقين و تحكيم العمل و الدّقة في تقرير شرايطه و كيفيّاته و عدم التسامح فيه.و قد بقي في المقام نكتة و هى أنّه ربما يزهد بعض الناس في معاشهم حبّا بجمع المال و ادّخاره، فيعيشون عيش الفقراء و يكنزون الذهب و الفضّة و يقتنون العقار و الدار فقال عليه السّلام (فو اللّه ما كنزت من دنياكم تبرا و لا ادّخرت من غنائمها وفرا و لا أعددت لبالي ثوبي طمرا)، و زاد في متن الكتاب في شرح ابن أبي الحديد «ج 16 ط مصر»: «و لا حزت من أرضها شبرا، و لا أخذت منه إلّا كقوت اتان دبرة» و هى الّتي عقر ظهرها فقلّ أكلها.ثمّ بيّن إحساسه من الدنيا الّتي يطلبها أهلها و يجهدون في طلبها و أنّه من النفرة و الانزجار إلى أقصى حدّ، فقال «دنياكم في عيني أهون من عفصة مقرة» و العفصة حبّة كالبندقة تستعمل في دبغ الجلود و يتّخذ منها الحبر- كما في مجمع البحرين- أى من طعم هذه الحبّة المرّة و هى في نهاية النفور.الترجمة:هلا براستى كه هر مأمومى را امامى است كه از او پيروى كند و از پرتو دانشش روشنى گيرد، هلا براستى امام و پيشواى شما از دنياى خود بدو پاره كرباس و دو قرصه نان جوين قناعت كرده، معلومست كه شما نتوانيد چنين زندگى كنيد و تا اين اندازه قناعت ورزيد، ولى بورع و كوشش خود در كار دين بمن كمك كنيد، و با پارسائى و درستكارى مرا مدد كنيد، بخدا سوگند، من از دنياى شما گنجينه زرى نيندوختم و از دست آوردهاى آن برى برنگرفتم، و ذخيره و پس اندازى نيندوختم، و براى كهن جامه تن خود پارچه كرباسينى آماده نساختم، و از زمين اين دنيا يك وجب بچنگ نياوردم، و از اين دنيا جز قوتى اندك باندازه خوراك ماده الاغى پشت ريش بر نگرفتم، و هر آينه اين دنيا در چشم من سست تر و پست تر است از دانه بلوطى گرف و نامطبوع.  
بخش ۳ : پرهیز از مظاهر دنیا [منبع]

بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ، وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ.
وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ؟ وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا، وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ.
وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى، لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
"وَ حَسْبُكَ [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ         وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ"أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ، أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ.

فَدَك : قريه اى كه بعد از فتح خيبر ساكنين آنجا نيمى از آن را به پيامبر بخشيدند و بنابر اجماع شيعه پيامبر (ص) در حيات خود آن را به حضرت فاطمه (ع) واگذاشت ولى ابى بكر آن را به بيت المال برگرداند.
الْمَظَانَّ : جمع «مظنَّة»، جائيكه گمان وجود چيزى مى رود.
جَدَث : قبر.
اضْغَطَهَا : آن را تنگ كرد.
الْمَدَر : جمع «مدرة» كلوخها، پاره گلهاى بهم چسبيده.
فُرَج : جمع «فرجة»، شكافها.
ارُوضُهَا : آن را رام و مطيع ميكنم.
الْمَزْلَق : لغزشگاه، محلى كه در آن بيم لغزيدن مى رود، در اينجا مقصود صراط است.
الْقَزَّ : حرير.
الْجَشَع : شدت حرص.
الْقُرْص : قرص نان.
بُطُونٌ غَرْثَى : شكمهاى گرسنه.
الْحَرَّى : مؤنث «حرّان»، بسيار تشنه.
الْبِطْنَة : پرخورى.
الْقِدّ : قدح پوستى، ظرفى كه از پوست تهيه شده، دوال از پوست دباغى نشده.
الْجُشُوبَةُ الْعَيْش : ناگوارى و خشونت زندگى. 
شَحَّت : بخل ورزيد
سَخَت عَنه : آنرا ترك نمود، از آن صرف نظر نمود
حُفرَة : گودال
أضغَطَ : تنگ و با فشار ميكند
أروضُ : رام ميكنم
مَزلَق : لغزشگاه
لُباب : مغز
قَمح : گندم
نَسائِج : بافته ها
قزّ : ابريشم
جَشَع : شدت حرص و طمع
مِبطان : پر شكم
بُطون غَرثَى : شكمهاى گرسنه
أكباد : جگرها، جمع كبد
حَرَّى : تشنه و با حرارت
تَحِنُّ : ميل ميكند
قِدّ : پوست خشكيده 
و از زمين دنيا حتى يك وجب در اختيار نگرفتم و دنياى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچيزتر است. آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، فدك(۱) در دست ما بود كه مردمى بر آن بخل ورزيده، و مردمى ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند، و بهترين داور خداست. مرا با فدك و غير فدك چه كار در حالى كه جايگاه فرداى آدمى گور است، كه در تاريكى آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان مى گردد، گودالى كه هر چه بر وسعت آن بيفزايند، و دست هاى گور كن فراخش نمايد، سنگ و كلوخ آن را پر كرده، و خاك انباشته رخنه هايش را مسدود كند.
من نفس خود را با پرهيزكارى مى پرورانم، تا در روز قيامت كه هراسناك ترين روزهاست در أمان، و در لغزشگاه هاى آن ثابت قدم باشد. من اگر مى خواستم، مى توانستم از عسل پاك، و از مغز گندم، و بافته هاى ابريشم، براى خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هيهات كه هواى نفس بر من چيره گردد، و حرص و طمع مرا وا دارد كه طعامهاى لذيذ بر گزينم، در حالى كه در «حجاز» يا «يمامه»(۲) كسى باشد كه به قرص نانى نرسد، و يا هرگز شكمى سير نخورد، يا من سير بخوابم و پيرامونم شكم هايى كه از گرسنگى به پشت چسبيده، و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد، يا چنان باشم كه شاعر گفت: «اين درد تو را بس كه شب را با شكم سير بخوابى و در اطراف تو شكم هايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند».(۳)
آيا به همين رضايت دهم كه مرا امير المؤمنين عليه السلام خوانند و در تلخى هاى روزگار با مردم شريك نباشم و در سختى هاى زندگى الگوى آنان نگردم؟
__________________________________________
(۱). پس از فتح خيبر ديگر يهوديان آن سامان با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صلح كردند و باغات «فدك» را به آن حضرت بخشيدند، و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را به فاطمه زهرا عليها السلام اهداء فرمود، و سندى براى آن تنظيم كرد و ۵ سال در حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در دست فاطمه عليها السّلام قرار داشت اما در حكومت ابا بكر آن را غصب كردند. (به كتاب فرهنگ سخنان فاطمه عليها السّلام حرف ف، فدك مراجعه كنيد.)
(۲). يمامه: سرزمينى در جنوب عربستان.‏ 
(۳). اين شعر منسوب به حاتم طايى است.
قسمت دوم نامه:
(4) بله از تمام آنچه آسمان سايه بر آن افكنده است (از مال دنيا) فدك در دست ما بود كه گروهى (سه خليفه) بر آن بخل ورزيدند (بغصب از دست ما گرفتند) و ديگران (امام عليه السّلام و اهل بيتش) بخشش نموده از آن گذشتند، و خداوند نيكو داورى است (كه بين حقّ و باطل حكم خواهد فرمود و فدك نام يكى از قريه هاى يهود بوده كه مسافت بين آن و مدينه دو منزل و بين آن و خيبر كمتر از يك منزل بوده، و داستان غصب فدك و تظلّم حضرت فاطمه عليها السّلام و شكايت آن معصومه از ستمى كه باو روا داشتند در كتابهاى تازى و فارسى بيان شده و ما براى روشن شدن مطلب شمّه اى از آنچه شارح بحرانىّ در اينجا نگاشته گوشزد مى نماييم: فدك مخصوص حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بود، زيرا چون خيبر «نام شهرى كه تا مدينه از سمت شام سه روز راه بود» فتح شد اهل فدك نصف آنرا و به قولى تمام را بصلح و آشتى تسليم نمودند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن قريه را در حيات خود به فاطمه عليها السّلام بخشيد، و از طرق مختلفه در اين باب روايات رسيده، از جمله از ابى سعيد خدرىّ «كه مورد وثوق و اطمينان رجال دانان است» روايت شده كه چون آيه «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ» سوره 17 آیه 26 يعنى حقّ خويشاوند و بى چيز و رهگذر را اداء كن» از جانب خدا به پيغمبر اكرم رسيد آن حضرت فدك را به فاطمه عليها السّلام داد، و ابو بكر كه خليفه شد خواست آنرا بگيرد فاطمه عليها السّلام باو پيغام داد كه فدك از آن من است كه پدرم بمن بخشيده، و امير المؤمنين عليه السّلام و امّ ايمن «مربّيه و آزاد شده پيغمبر اكرم» بر آن گواهى دادند، ابو بكر گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده ما گروه پيغمبران باهل خود ميراث ندهيم، آنچه باقى گذاريم صدقه و بخشش است، و فدك مال مسلمانان بوده در دست آن حضرت كه در كار امّت و راه خدا صرف مى نموده من نيز در همان راه صرف مى نمايم، پس فاطمه عليها السّلام چادر بر سر انداخته با بعضى از خدمتكاران و زنان خويشاوند خود بمسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدند و ابو بكر و بسيارى از مهاجرين و انصار حاضر بودند، و در ميان پرده اى آويختند، آنگاه بناليد و زاريد بطورى كه همه گريستند، پس از آن زمانى دراز خاموش ماندند تا جوش و خروش مردم آرام گرديد، پس خطبه اى دراز بيان فرمود از جمله: اى پسر ابى قحافه تو از پدرت ميراث مى برى و من از پدرم ارث نمى برم بعد رو بقبر مقدّس پدر بزرگوارش نموده از امّت اظهار رنجش و درد دل نمود، راوى گويد: هيچ روزى ديده نشده بود كه زن و مرد مدينه بيش از آن روز گريسته باشند، پس بمسجد انصار توجّه نموده با آنان هم سخنانى فرمود، از جمله: بدانيد من شما را مى بينم كه منكر دين شديد، و لقمه گوارا را از دهن بيرون انداختيد، و اگر شما و هر كه در روى زمين است كافر شويد خدا بى نياز است، پس به خانه بازگشت و سوگند ياد كرد كه با ابو بكر سخن نگويد و بر او نفرين نمود، و بر اين حال از دنيا رفت، و وصيّت كرد ابو بكر بر او نماز نخواند، و عبّاس بر او نماز گزارد و در شب دفن گرديد، خلاصه ابو بكر غلّه و سود آنرا گرفته بقدر كفايت باهل بيت عليهم السّلام مى داد و خلفاى بعد از او هم بر آن اسلوب رفتار نمودند تا زمان معاويه كه ثلث آنرا بعد از امام حسن عليه السّلام بمروان داد، و مروان در خلافت خود تمام آنرا تصرّف كرد و فرزندانش دست بدست مى بردند تا زمان عمر ابن عبد العزيز كه او به اولاد فاطمه عليها السّلام برگردانيد، و شيعه گويد: اوّل مظلمه و چيزيكه از روى ظلم و ستم گرفته شده بود ردّ كرد فدك بود، و سنّى گويد: اوّل آنرا ملك خود گردانيد، و بعد به اولاد فاطمه عليها السّلام بخشيد، و پس از او باز غصب كردند تا در دولت بنى عبّاس ابو العبّاس سفّاح برگردانيد، و منصور گرفت، و پسرش مهدىّ برگردانيد، و دو پسرش موسى و هارون گرفتند، و مأمون برگردانيد تا زمان متوكّل و او سود آنرا بعبد اللّه ابن عمر بازيار واگذاشت، و گويند: در آنجا يازده نخله بود كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بدست مبارك خود نشانده، فرزندان فاطمه عليها السّلام خرماى آنها را براى حاجّ ارمغان مى فرستادند و مالهاى بسيارى دريافت مى نمودند، بازيار كس فرستاد آن درختها را بريد و چون ببصره برگشت فالج گرديد، ابن ابى الحديد در شرح نامه نهم به مناسبتى مى نويسد: ابو العاص شوهر زينب دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه مشرك بود «و تا در مكّه بود پيغمبر اكرم نمى توانست بين او و زينب جدائى اندازد و اگر چه اسلام آوردن زينب بين او و شوهرش را جدا ساخته بود» در جنگ اسير و دستگير گرديد، و اهل مكّه فديه و مال مى فرستادند تا اسيرانشان را رها سازند، زينب قلاده اى كه مادرش خديجه باو داده بود فرستاد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چون آن قلاده را ديد سخت برقّت آمد، و به مسلمانان فرمود: اگر اسير زينب را رها كنيد و فديه او پس دهيد شايسته است، گفتند: آرى يا رسول اللّه جانها و مالهاى ما فداى تو، پس فديه زينب را باز گردانيده ابو العاص را بدون فديه رها كردند، پس از آن مى نويسد: اين خبر را بر نقيب ابو جعفر يحيى ابن ابو زيد بصرىّ علوىّ كه خدايش رحمت كند مى خواندم، گفت: گمان ميكنى ابو بكر و عمر در اين واقعه حاضر نبودند آيا مقتضى نبود كه دل فاطمه عليها السّلام را خوش كنند و از مسلمانان بخواهند كه حقّ خود باو واگزارند، آيا مقام و منزلت او نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از زينب كمتر بود و حال آنكه سيّده زنان جهانيان است، و اين در صورتيست كه براى او در باره فدك حقّى ثابت نشده باشد نه به نحله و بخشش و نه به ارث بردن).
(5) (الحاصل امام عليه السّلام به ستمى كه بر او وارد گشته اشاره نموده و در باره دلبستگى نداشتن بمال دنيا مى فرمايد:) و فدك و غير فدك را چه خواهم كرد در حاليكه جايگاه شخص فردا (پس از مردن) قبر و گور است كه در تاريكى آن اثرهايش بريده و خبرهايش پنهان ميشود، و گودالى است كه اگر گشادگى آن زياده شود و دو دست گور كن در فراخى آن بكوشد سنگ و كلوخ آنرا مى فشارد، و رخنه هايش را خاك روى هم انباشته ببندد، و همّت و انديشه من در اينست كه نفس خود را با پرهيزكارى تربيت نموده خوار گردانم تا در روزى (قيامت) كه ترس و بيم آن بسيار است آسوده باشد، و بر اطراف لغزشگاه استوار ماند.
قسمت سوم نامه:
(6) و اگر بخواهم راه مى برم به صافى و پاكيزگى اين عسل و مغز اين نان گندم و بافته هاى اين جامه ابريشم، ولى چه دور است كه هوا و خواهش بر من فيروزى يابد، و بسيارى حرص مرا به برگزيدن طعامها وا دارد و حال آنكه شايد به حجاز (مكّه و مدينه و سائر شهرهاى آن) يا يمامه (شهرى است از يمن) كسى باشد كه طمع و آز در قرص نان نداشته (چون در دسترسش نيست) و سير شدن را ياد ندارد يا چه دور است كه من با شكم پر بخوابم و به دورم شكمهاى گرسنه و جگرهاى گرم (تشنه) باشد، يا چنان باشم كه گوينده اى (حاتم ابن عبد اللّه طايى) گفته:
(و حسبك داء أن تبيت ببطنة            و حولك أكباد تحنّ إلى القدّ)
يعنى اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در گردت جگرها باشد كه قدح پوستى را آرزو كنند (و براى آنان فراهم نشود چه جاى آنكه طعام داشته باشند).
قسمت چهارم نامه:
(7) آيا قناعت ميكنم كه بمن بگويند زمامدار و سردار مؤمنين در حاليكه به سختيهاى روزگار با آنان همدرد نبوده يا در تلخكامى جلو ايشان نباشم.
 
آرى، در دست ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، «فدكى» بود كه قومى بر آن بخل ورزيدند و قومى ديگر از سر آن گذشتند و بهترين داور خداوند است. فدك و جز فدك را چه مى خواهم كه فردا ميعاد آدمى گور است. در تاريكى آن آثارش محو مى شود و آوازه اش خاموش مى گردد. حفره اى كه هر چه فراخش سازند يا گور كن بر وسعتش افزايد، سنگ و كلوخ تن آدمى را خواهد فشرد و روزنه هايش را توده هاى خاك فرو خواهد بست.
و من امروز نفس خود را به تقوا مى پرورم تا فردا، در آن روز وحشت بزرگ، ايمن باشد و بر لبه آن پرتگاه لغزنده استوار ماند. اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه هاى ابريشمين، دست مى يابم. ولى، هيهات كه هواى نفس بر من غلبه يابد و آزمندى من مرا به گزينش طعامها بكشد و حال آنكه، در حجاز يا در يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد. يا شب با شكم انباشته از غذا سر بر بالين نهم و در اطراف من شكمهايى گرسنه و جگرهايى تشنه باشد. آيا چنان باشم كه شاعر گويد:
و حسبك داء آن تبيت ببطنة            و حولك اكباد تحنّ الى القدّ
«تو را اين درد بس كه شب با شكم سير بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله اى»
آيا به همين راضى باشم كه مرا امير المؤمنين گويند و با مردم در سختيهاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم يا آنكه در سختى زندگى مقتدايشان نشوم؟
 
آرى از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افکنده تنها «فدک» در دست ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسد ورزيدند و گروه ديگرى سخاوتمندانه آن را رها کردند و بهترين حاکم و داور (در اين داستان اندوهبار) خداست. مرا با فدک و غير فدک چکار؟ در حالى که جايگاه فرداى هر کس قبر است; قبرى که در تاريکيش، آثار او محو و اخبارش ناپديد مى شود حفره اى است که هرچند بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر کننده آن را وسعت بخشد، سرانجام سنگ و کلوخ آن را پر مى کند و خاک هاى انباشته تمام روزنه هاى آن را مسدود مى سازد.
جز اين نيست که من نفس (سرکش) خود را با تقوا رياضت مى دهم و رام مى سازم تا در آن روز ترسناکِ عظيم، با امنيّت وارد (صحنه قيامت) شود و در کنار لغزشگاه ها ثابت قدم باشد. (فکر نکنيد من قادر به تحصيل لذت هاى دنيا نيستم. به خدا سوگند) اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابريشم براى خود (بهترين) غذا و لباس را تهيّه کنم; اما هيهات که هواى نفس بر من چيره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعام هاى لذيذ نمايد در حالى که شايد در سرزمين حجاز يا يمامه (از مناطق شرقى عربستان) کسى باشد که حتى اميد براى به دست آوردن يک قرص نان نداشته و هرگز شکمى سير به خود نديده باشد. آيا من با شکمى سير بخوابم در حالى که در اطراف من شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه باشند و يا چنان باشم که آن شاعر گفته است:
اين درد تو را بس که با شکم سير بخوابى در حالى که در اطراف تو شکم هاى گرسنه اى است که آرزوى قطعه پوستى براى خوردن دارد!
آيا من به همين قناعت کنم که گفته شود من امير مؤمنانم; اما خود را با آنها در سختى هاى روزگار شرکت نکنم و اسوه و مقتدايشان در ناگوارى هاى زندگى نباشم؟
 
آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده فدك در دست ما بود. مردمى بر آن بخل ورزيدند و مردمى سخاوتمندانه از آن ديده پوشيدند. و بهترين داور پروردگار است، و مرا با فدك و جز فدك چه كار است حالى كه فردا جايگاه آدمى گورست كه نشانه هايش در تاريكى آن از ميان مى رود، و خبرهايش نهان مى گردد، در گودالى كه اگر گشادگى آن بيفزايد، و دستهاى گوركن فراخش نمايد، سنگ و كلوخ آن را بيفشارد، و خاك انباشته رخنه هايش را به هم آرد.
و من نفس خود را با پرهيزگارى مى پرورانم تا در روزى كه پر بيم ترين روزهاست در امان آمدن تواند، و بر كرانه هاى لغزشگاه پايدار ماند. و اگر خواستمى دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم، و بافته ابريشم را به كار برم. ليكن هرگز هواى من بر من چيره نخواهد گرديد، و حرص مرا به گزيدن خوراكها نخواهد كشيد. چه بود كه در حجاز يا يمامه كسى حسرت گرده نانى برد، يا هرگز شكمى سير نخورد، و من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايى باشد از گرسنگى به پشت دوخته، و جگرهايى سوخته. يا چنان باشم كه گوينده سروده: درد تو اين بس كه شب سير بخوابى و گرداگردت جگرهايى بود در آرزوى پوست بزغاله.
آيا بدين بسنده كنم كه -مرا- امير مؤمنان گويند، و در ناخوشايندهاى روزگار شريك آنان نباشم يا در سختى زندگى -نمونه اى- برايشان نشوم؟
 
آرى از آنچه آسمان بر آن سايه انداخته، فقط فدك در دست ما بود، كه گروهى از اينكه در دست ما باشد بر آن بخل ورزيدند، و ما هم به سخاوت از آن دست برداشتيم، و خداوند نيكوترين حاكم است. مرا با فدك و غير فدك چه كار كه در فردا جاى شخص در گور است، كه آثار آدمى در تاريكى آن از بين مى رود، و اخبارش پنهان مى گردد، گودالى كه اگر به گشادگى آن بيفزايند، و دستهاى گور كن به وسيع كردن آن اقدام نمايد باز هم سنگ و كلوخ زمين آن را به هم فشارد، و خاك روى هم انباشته رخنه هايش را ببندد.
اين است نفس من كه آن را به پرهيزكارى رياضت مى دهم تا با امنيت وارد روز خوف اكبر گردد، و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند. اگر مى خواستم هر آينه مى توانستم به عسل مصفّا، و مغز اين گندم، و بافته هاى ابريشم راه برم، اما چه بعيد است كه هواى نفسم بر من غلبه كند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهاى لذيذ وادار نمايد در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه كسى زندگى كند كه براى او اميدى به يك قرص نان نيست، و سيرى شكم را به ياد نداشته باشد، يا آنكه شب را با شكم سير صبح كنم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه، و جگرهايى سوزان باشد، يا چنان باشم كه گوينده اى گفته: «اين درد و ننگ تو را بس كه با شكم سير بخوابى، و در اطراف تو شكم هايى باشد كه پوستى را براى خوردن آرزو كنند».
آيا به اين قناعت كنم كه به من امير مؤمنان گفته شود، ولى در سختى هاى روزگار با آنان شريك نباشم، يا در تلخى هاى زندگى الگويشان محسوب نشوم؟
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )چگونه ممکن است امير مؤمنان باشم و در سختى ها با آنها شريک نباشم؟امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه با توجّه به آنچه در بخش گذشته آمد که فرمود: من يک وجب از زمين هاى اين دنيا را به تملک خود در نياورده ام، داستان غم انگيز فدک را به عنوان يک استثنا بيان مى کند که هم تأکيدى باشد بر بى اعتنايى او بر دنيا و هم اشاره اى بر مظالم و ستم هاى مخالفانش. مى فرمايد: «آرى از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افکنده تنها «فدک» در دست ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسد ورزيدند و گروه ديگرى سخاوتمندانه آن را رها کردند و بهترين حاکم و داور (در اين داستان اندوهبار) خداست»; (بَلَى! کَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ(1) عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم، وَسَخَتْ(2) عَنْهَا نُفُوسُ قَوْم آخَرِينَ، وَنِعْمَ الْحَکَمُ اللهُ).مى دانيم فدک که در نزديکى قلعه هاى خيبر قرار داشت پس از فتح خيبر اهالى آن نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمدند و با آن حضرت صلح کردند و نصف قريه فدک را بدون جنگ و درگيرى به آن حضرت واگذار کردند و آن حضرت نيز در حيات خود آن را به دختر گراميش فاطمه زهرا(عليها السلام) بخشيد و چون ممکن بود درآمد فدک وسيله اى براى پيشرفت اميرمؤمنان على(عليه السلام) در امر خلافت شود، رقيبان بعد از رحلت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به سرعت آن را از دست فاطمه(عليها السلام) در آوردند و کارکنان آن حضرت را از آن بخش از آبادى خارج ساختند و به هيچ قيمت حاضر به باز پس گردانيدن آن نشدند که شرح آن در پايان اين نامه به خواست خدا خواهد آمد.منظور از جمله «کَانَتْ فِي أَيْدِينَا» مدت چهار سالى است که از فتح خيبر تا رحلت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ادامه داشت.جمله «فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم» اشاره به غاصبان حکومت است که آنها نسبت به مالکيّت فدک بخل ورزيدند و از آن بيم داشتند که اگر در دست بنى هاشم باشد ممکن است پايه هاى حکومت آنها را سست کند.جمله «سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْم آخَرِينَ» اشاره به بنى هاشم است که وقتى ديدند مخالفان اصرار بر غصب فدک دارند ادامه مطالبه آن را رها ساختند و به اين وسيله بى اعتنايى خود را نسبت به آن نشان دادند.جمله «نِعْمَ الْحَکَمُ اللهُ» جمله اى است بسيار پر معنا و اشاره به ماجراهاى دردناکى است که در ماجراى فدک واقع شد و امام(عليه السلام) آن را به داورى الهى در روز قيامت مى سپارد. جالب است بدانيم از امام(عليه السلام) نقل نشده است که در دوران حکومتش که توان باز پس گرداندن فدک را داشت به سراغ آن رفته باشد.آن گاه امام(عليه السلام) براى اينکه کسى تصور نکند دلبستگى خاصى به مسأله فدک دارد مى فرمايد: «مرا با فدک و غير فدک چکار؟ در حالى که جايگاه فرداى هر کس قبر است; قبرى که در تاريکيش، آثار او محو و اخبارش ناپديد مى شود»; (وَمَا أَصْنَعُ بِفَدَک وَغَيْرِ فَدَک. وَالنَّفْسُ مَظَانُّهَا(3) فِي غَد جَدَثٌ(4) تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا، وَتَغِيبُ أَخْبَارُهَا).سپس به توضيح بيشترى درباره قبر که پايان زندگى انسان به آنجا منتهى مى شود پرداخته مى فرمايد: «حفره اى است که هرچند بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر کننده آن را وسعت بخشد، سرانجام سنگ و کلوخ آن را پر مى کند و خاک هاى انباشته تمام روزنه هاى آن را مسدود مى سازد»; (وَحُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَأَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا، لاََضْغَطَهَا(5) الْحَجَرُ وَالْمَدَرُ(6)، وَسَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ).اشاره به اينکه قبر را معمولاً به صورت حفره کوچکى مى سازند که تنها جسم انسان در آن جاى مى گيرد حتى گاهى به زحمت بدن ميت را در آن وارد مى کنند و به فرض که حفر کننده قبر خودش يا با سفارش بازماندگان، قبر را به طور وسيع حفر کند باز سودى ندارد، زيرا ناچار بايد آن را با سنگ و کلوخ پر کنند و تمام روزنه هاى آن را بپوشانند. انسانى که سرنوشتش چنين است دلبستگيش به مال دنيا و باغ ها و زينت هاى زراعتى و قصرها چه مفهومى دارد؟اگر در روايات آمده است که به هنگام غم و اندوه به زيارت اهل قبور برويد تا غم و اندوهتان برطرف شود، ممکن است ناظر به همين مطلب باشد که غم و اندوه ها معمولاً براى مال و مقام دنياست. هنگامى که انسان آخرين منزل خود را در آنجا مى بيند و متوجه مى شود روزى با همه اين مال و مقام بايد خداحافظى کند و تنها با چند قطعه کفن، رخت از اين دنيا بربندد اندوهش زايل مى گردد.مرحوم محقّق تسترى در اينجا داستانى از مرحوم سيد نعمت الله جزايرى نقل مى کند که ممکن است جنبه تمثيل داشته باشد مى گويد: دو نفر بر سر مالکيّت خانه اى باهم نزاع داشتند که ناگهان خشتى از يکى از ديوارهايش فرو افتاد و زبان گشود و گفت: مرا که مى بينيد در اصل پادشاهى از پادشاهان زمين بودم، هزار سال حکومت کردم هنگامى که خاک شدم هزار سال بر من گذشت که خشت زنى خاک مرا گرفت و تبديل به خشت کرد و هزار سال بر من گذشت سپس مرا در اين بنا مدتى پيش از اين به کار بردند با اين حال چرا شما درباره اين خانه به نزاع برخاسته ايد. فکر نمى کنيد آينده خود شما چگونه خواهد بود؟(7)آن گاه امام(عليه السلام) به بيان درسى پر فايده براى طى کردن مسير الى الله و نجات يوم المعاد مى پردازد و مى فرمايد: «جز اين نيست که من نفس (سرکش) خود را با تقوا رياضت مى دهم و رام مى سازم تا در آن روز ترسناکِ عظيم، با امنيّت وارد (صحنه قيامت) شود و در کنار لغزشگاه ها ثابت قدم باشد»; (وَإِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَْکْبَرِ، وَتَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ(8)).حقيقت رياضت رام ساختن است که گاه در مورد حيوانات چموش به کار مى رود و گاه در مورد نفس سرکش و امروز اين واژه به معناى ورزش به کار مى رود. جالب اينکه امام(عليه السلام) با آن مقامِ با عظمت و تصفيه روح و نفس و پيمودن تمام مدارج سير الى الله و رسيدن به مقامى که جز خدا نبيند، باز مى فرمايد: من نفس خويش را رياضت مى دهم تا به دو نکته اشاره کند: نخست اينکه هرقدر انسان به خودسازى و رياضت نفس بپردازد نبايد از اينکه اين اژدهاى خفته زمانى بيدار شود و خطرى ايجاد کند، ايمن باشد و ديگر اينکه وقتى امام با اين مقامات چنين سخنانى را مى گويد ديگران حساب کار خويش را بکنند و هرگز از خطرات نفس سرکش غافل نشوند.اين نکته نيز شايان دقت است که امام(عليه السلام) هدف از رياضت نفس را به وسيله تقوا، امنيّت روز قيامت و روز خوف اکبر، و نجات از لغزش ها بر لب پرتگاه دوزخ مى شمارد. اشاره به اينکه اين امنيّت جز در سايه رياضت نفس حاصل نخواهد شد و در روايات اسلامى آمده است که جهاد اکبر همين است; جهادى که از پيکار با دشمنان سرسخت و خطرناک نيز مشکل تر است.اين سخن در واقع برگرفته از قرآن مجيد است که مى فرمايد: «(الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْم أُولئِکَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَهُمْ مُّهْتَدُونَ); (آرى،) آنها که ايمان آوردند، و ايمان خود را با هيچ ستم (و شرک) نيالودند، ايمنى تنها ويژه آنهاست; و آنها هدايت يافتگانند».(9)تعبير به «مَزْلَق» ممکن است اشاره به پل صراط باشد، زيرا از آيات و روايات استفاده مى شود که صراط پلى است بر روى دوزخ و عبور از آن بسيار سخت و سنگين است و ناصالحان در همان جا مى لغزند و در دوزخ سقوط مى کنند.قرآن مجيد مى گويد: «(وَإِنْ مِّنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلى رَبِّکَ حَتْماً مَّقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّى الَّذينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظّالِمينَ فيها جِثِيًّا); و همه شما (بى استثنا) وارد جهنم مى شويد; اين امر، نزد پروردگارت حتمى و پايان يافته است; سپس کسانى که تقوا پيشه کرده اند را (از آن) رهايى مى بخشيم; و ستمکاران را ـ در حالى به زانو درآمده اند ـ در آن رها مى سازيم».(10)از آنجا که رياضت نفس دو گونه است گاه از غم بى آلتى و عدم دسترسى به مواهب دنياست و گاه بر اثر ايمان و اراده و تصميم به تهذيب نفس در عين قدرت بر تمام اين مواهب است، لذا در ادامه سخن براى اينکه کسى تصوّر نکند رياضت نفس امام(عليه السلام) از قسم اوّل است مى فرمايد: «(فکر نکنيد من قادر به تحصيل لذت هاى دنيا نيستم. به خدا سوگند) اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابريشم براى خود (بهترين) غذا و لباس را تهيّه کنم اما هيهات که هواى نفس بر من چيره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعام هاى لذيذ نمايد در حالى که شايد در سرزمين حجاز يا يمامه (از مناطق شرقى عربستان) کسى باشد که حتى اميد براى به دست آوردن يک قرص نان نداشته و هرگز شکمى سير به خود نديده باشد»; (وَلَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَلُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ(11)، وَنَسَائِجِ(12) هَذَا الْقَزِّ(13). وَلَکِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ، وَيَقُودَنِي جَشَعِي(14) إِلَى تَخَيُّرِ الاَْطْعِمَةِ ـ وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوِ الْيَمَامَةِ مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ، وَلاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ ـ).همان گونه که اشاره شده، امام(عليه السلام) در اينجا به وظيفه سنگين زمامداران و حاکمان کشورهاى اسلامى اشاره مى کند که آنها نبايد به سراغ غذاهاى لذيذ و لباس هاى فاخر بروند در حالى که مى دانند يا احتمال مى دهند در گوشه و کنار، افرادى گرسنه و برهنه هستند.آن گاه امام(عليه السلام) اشاره به جنبه هاى عاطفى اين مسأله مى کند که در واقع چهره سومى از اين موضوع است. مى فرمايد: «آيا من با شکمى سير بخوابم در حالى که در اطراف من شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه باشد و يا چنان باشم که آن شاعر گفته است:اين درد تو را بس که با شکم سير بخوابى در حالى که در اطراف تو شکم هاى گرسنه اى است که آرزوى قطعه پوستى براى خوردن دارد!»; (أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً(15) وَحَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى(16)، وَأَکْبَادٌ حَرَّى(17)، أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ: وَحَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَة(18) *** وَحَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ(19) إِلَى الْقِدِّ!(20)).جمله «وَحَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ» را بيشتر شارحان نهج البلاغه همان گونه که در بالا آمده تفسير کرده و گفته اند در سال هاى قحطى گاه وضع گرسنگان به جايى مى رسيد که پوست هاى دباغى نشده حيوانات را نيز مى خوردند و اين جمله اشاره به همان است. بعضى گفته اند معناى «تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ» اشاره به ضرب المثل معروفى است که مردم مى گويند فلان کس از گرسنگى پوست شکمش به پشتش چسبيده بود (قِدّ به معناى پوست و «تَحِنُّ» به معناى مايل شدن تفسير شده) بعضى نيز «قد» را به معناى گوشت هاى قطعه قطعه اى تفسير کرده اند که گاهى عرب ها در برابر آفتاب سوزان خشک و آن را براى روز مبادا ذخيره مى کردند; ولى تفسير اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.در هر صورت ممکن است تفسيرها جنبه واقعى و يا مبالغه داشته باشد.به گفته شاعر فارسى زبان که آن را در داستان يک قحط سالى شديد در دمشق سروده است:من از بى نوايى نيم روى زرد *** غم بى نوايان رخم زرد کردکه مرد ار چه برساحل است اى رفيق *** نياسايد و دوستانش غريقنخواهد که بيند خردمند ريش *** نه بر عضو مردم نه بر عضو خويشآن گاه امام(عليه السلام) براى توضيح و تفسير بيشتر بيان ديگرى دارند و مى فرمايد: «آيا من به همين قناعت کنم که گفته شود من امير مؤمنانم; امّا با آنها در سختى هاى روزگار شرکت نکنم و اسوه و مقتدايشان در ناگوارى هاى زندگى نباشم»; (أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ: هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، وَلاَ أُشَارِکُهُمْ فِي مَکَارِهِ الدَّهْرِ، أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ(21) الْعَيْشِ!).امام(عليه السلام) در مجموع براى ساده زيستى خود سه حکمت ذکر فرموده است:نخست به ياد حساب و کتاب روز قيامت بودن و در نتيجه زاهدانه زيستن و ديگر مسئوليّت زمامدارى و اينکه در زمانى که وضع مادّى مردم خوب نيست، پيشواى جمعيت براى مواسات با آنها ساده ترين زندگى را انتخاب کند تا لااقل تقويت روانى براى محرومان باشد و بگويند اگر لباس ما مثلاً کرباس است، شبيه لباس مولايمان است و اگر غذاى ما بسيار ساده از نان جوين است، سفره ما شبيه سفره مولاى ماست. همين امر به آنها آرامش خاطر دهد و در ضمن پيشوا را به فکر حل مشکلات آنها بيندازد. سوم اينکه با قطع نظر از مسائل مربوط به روز رستاخيز و مسئوليت پيشوايان الهى مسائل عاطفى به انسان اجازه نمى دهد که سفره اى از غذاهاى رنگين براى خود بچيند در حالى که در همسايگى آنها گرسنگانى هستند که نان شب را هم ندارند.در اينجا سؤالى است که چرا اين روش امام امير المؤمنين على(عليه السلام) را در بعضى از امامان ديگر و در اعصار بعد نمى بينيم. سرچشمه اين تفاوت کجاست؟ پاسخ مشروح اين سؤال به خواست خدا در بحث نکات خواهد آمد.*****نکته:داستان غم انگيز فدک:فدک نام دهکده اى در حوالى شرق خيبر که فاصله آن تا خيبر کمتر از هشت فرسخ و تا مدينه بيست و چند فرسخ بود. فدک در زمان پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آباد، داراى چشمه اى پرآب و نخلستان و مزرعه و قلعه يکى از منزلگاه هاى مسافران شام به مدينه به شمار مى آمد و همين امر موجب رونق اقتصادى آن شده بود.طبرى در تاريخ خود مى نويسد: يهوديان فدک قصد داشتند يهودِ خيبر را در نبرد با مسلمانان يارى دهند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از اين تصميم با خبر شد، ازاين رو على(عليه السلام) را با يکصد نفر به سوى آنان گسيل داشت تا از وضع آنها آگاهى کامل پيدا کند.فدکيان که در اين ماجرا مقصر شناخته شده بودند با ترس و وحشت منتظر نتيجه جنگ خيبر بودند. هنگامى که خبر پيروزى سپاه اسلام را شنيدند وحشت بيشترى بر آنان مستولى شد و تصميم گرفتند بدون جنگ و خونريزى تسليم شوند، لذا نماينده اى نزد پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرستادند و اظهار داشتند با ما نيز مانند اهل خيبر رفتار کنيد و با گرفتن نصف املاک فدک صلح کنيد. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز پذيرفت، به اين ترتيب فدک بدون جنگ و خونريزى در اختيار پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار گرفت.(22)در شواهد التنزيل حسکانى آمده است که ابن عباس مى گويد: هنگامى که آيه (وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ)(23) نازل شد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فدک را به فاطمه(عليها السلام) داد.(24)شوکانى هم در تفسيرش شبيه همين معنا را نقل کرده است.(25)فدک بعد از اين ماجرا در اختيار کارگزاران حضرت فاطمه(عليها السلام) قرار گرفت، بنابراين به فرض که فدک جنبه بخشش داشته باشد، مسأله قبض و تحويل آن به حضرت فاطمه(عليها السلام) حاصل شده است و جمله «بَلَى کَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَکٌ» که در نامه فوق آمده بود نيز شاهد بر اين معناست. همان گونه که جمله «إنّ أبابَکْرَ انْتَزَعَ مِنْ فاطِمَةَ فَدَکاً; ابو بکر فدک را از فاطمه گرفت» که در کتاب تاريخ المدينة المنورة(26) آمده است شاهد ديگرى بر اين مدعاست.عجب اينکه پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خليفه اوّل بى هيچ مقدمه اى فدک را از تصرف آن حضرت خارج ساخت و در اختيار خود گرفت که اميرمؤمنان و فاطمه زهرا(عليها السلام) به اين عمل شديداً اعتراض کردند; ولى ابوبکر در پاسخ گفت: چه کسى گواهى مى دهد که فدک مال فاطمه است؟على(عليه السلام) در پاسخ گفت: اگر من مدعى مالى باشم که در تصرف مسلمانى است تو از متصرف گواه مى خواهى يا از من که مدعى هستم؟ خليفه گفت: از تو که مدعى هستى شاهد مى طلبم. على(عليه السلام) گفت: مدتهاست که فدک در تصرف فاطمه است و در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مالک آن شده چرا از او بينه مى خواهى؟ ابوبکر ساکت شد.(27)عمر که در مجلس حضور داشت و مى ديد سکوت ابوبکر ممکن است به ضرر آنان تمام شود گفت: «يَا عَلِيُّ دَعْنَا مِنْ کَلاَمِکَ ، فَإِنَّا لاَ نَقْوَى عَلَى حُجَّتِکَ، فَإِنْ أَتَيْتَ بِشُهُود عُدُول، وَإِلاَّ فَهُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ، لاَ حَقَّ لَکَ وَلاَ لِفَاطِمَةَ فِيه; اى على اين سخنانت را واگذار ما در برابر استدلال تو توان پاسخگويى نداريم اگر شاهدان عدلى بر مالکيّت فاطمه آوردى، تحويل مى دهيم و الاّ فدک تعلق به همه مسلمانان دارد، نه تو در آن حق دارى نه فاطمه».(28)اين ماجرا طولانى است و تمام شواهد نشان مى دهد که حاکمان آن روز تصميم داشتند اين منبع اقتصادى را از خاندان اميرمؤمنان على(عليه السلام) بگيرند مبادا مايه قدرت آنها شود. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «لَمَّا وُلِّيَ أَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِي قُحَافَةَ قَالَ لَهُ عُمَرُ إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ هَذِهِ الدُّنْيَا لاَ يُرِيدُونَ غَيْرَهَا ، فَامْنَعْ عَنْ عَلِيّ وَأَهْلِ بَيْتِهِ الْخُمُسَ، وَالْفَيْءَ، وَفَدَکاً، فَإِنَّ شِيعَتَهُ إِذَا عَلِمُوا ذَلِکَ تَرَکُوا عَلِيّاً وَأَقْبَلُوا إِلَيْکَ; هنگامى که ابوبکر به خلافت رسيد عمر به او گفت: مردم بنده دنيا هستند و غير از آن را نمى خواهند، بنابراين خمس و فىء و فدک را از على و اهل بيتش باز گير، زيرا پيروانش هنگامى که اين امر را ببينند او را رها کرده به سوى تو مى آيند».(29)به هر حال حکومت وقت به بهانه اينکه دليلى بر مالکيّت فاطمه نسبت به  فدک در دست نيست و اگر باشد تنها از طريق ارث است در حالى که پيغمبر فرموده: «نَحْنُ مَعَاشِرَ الاَْنْبِيَاءِ لاَ نُوَرِّثُ وَمَا تَرَکْنَاهُ صَدَقَةٌ; ما جمعيت پيامبران ارثى از خود به يادگار نمى گذاريم و اگر چيزى از ما بماند صدقه محسوب مى شود». آن را از دست فاطمه(عليها السلام) در آورند.در حالى که اين حديث به اين صورت مجعول است و صحيح آن همان است که در احاديث اهل سنّت و اهل بيت آمده: «أَنَّ الاَْنْبِيَاءَ لَمْ يُورِثُوا دِينَاراً وَلاَ دِرْهَماً وَإِنَّمَا وَرَّثُوا العِلْمَ فَمَنْ أَخَذَ بِهِ اَخَذَ بِحَظِّهِ; پيامبران درهم و دينارى از خود به يادگار نگذاشتند، بلکه علومى به يادگار گذاشتند هرکس چيزى از آن را بگيرد سهم وافرى از ميراث انبيا برده است»(30) کنايه از اينکه اموالى که از انبيا باقى مى ماند در برابر ميراث علمى آنها چيز قابل توجهى نيست.به هر حال براى ممنوع ساختن اهل بيت از امکانات مالى، فدک را گاه به بهانه اين حديث مجعول و گاه به بهانه اينکه فاطمه(عليها السلام) شاهد کافى براى مالکيّت خود ندارد از آن حضرت گرفتند. اين در حالى بود که زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از سهم الارث خود نسبت به آنچه از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) باقى مانده بود منع نکردند و در حديث معروفى در صحيح بخارى و غير آن آمده است: «هنگامى که ابوبکر از دادن حق فاطمه زهرا خوددارى کرد، آن حضرت بر او غضبناک شد و تا زنده بود با وى سخن نگفت».(31) با اينکه آنها از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده بودند که مى فرمود: «فاطِمَةُ بَضْعةٌ مِنّى فَمَنْ أغْضَبَها أغْضَبَني; فاطمه پاره تن من است هرکس او را خشمگين کند مرا خشمگين کرده است».(32)در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده است که به فاطمه(عليها السلام) فرمود: «إنّ اللهَ يَغْضِبُ لِغَضَبَکِ وَيَرْضى لِرِضاکَ; اى فاطمه! خداوند از خشم تو خشمگين مى شود و از خشنوديت خشنود مى گردد».(33)اما سرنوشت فدک در دوران حکومت اميرمؤمنان على(عليه السلام) همان گونه که در متن نامه مورد بحث آمده است على(عليه السلام) در اين دوران از فدک به طور کامل چشم پوشيد و درصدد باز پس گرفتن آن از غاصبان بر نيامد. البته اين کار نه از روى خشنودى، بلکه به دليل بى رغبتى از دنيا و اعراض از آنچه دشمن بر آن اصرار داشت بود و جمله «نِعْمَ الْحَکَمُ اللهُ» که در متن نامه آمده به خوبى بر اين معنا دلالت مى کند.در تواريخ آمده است که عثمان در عصر خلافت خود فدک را به مروان بن حکم بخشيد و بعضى معتقدند بعد از او همچنان در دست فرزندان مروان بود تا زمان عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى رسيد که درباره اهل بيت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) روش ملايم ترى داشت. او به فرماندار خود در مدينه «عمر بن حزم» نوشت: فدک را به فرزندان فاطمه باز گردان. فرماندار مدينه در پاسخ او نوشت: فرزندان فاطمه بسيارند و با طوايف زيادى ازدواج کرده اند. به کدام گروه باز گردانيم؟ عمر بن عبدالعزيز خشمگين شد نامه تندى به اين مضمون در پاسخ او نگاشت: من هر زمان دستورى به تو بدهم که مثلاً گوسفندى را ذبح کن تو فوراً جواب مى دهى آيا با شاخ باشد يا بى شاخ و اگر بنويسم گاوى را ذبح کن سؤال مى کنى رنگ آن چگونه باشد (و دائماً بهانه هاى بنى اسرائيلى مى گيرى) هنگامى که اين نامه به تو مى رسد فوراً فدک را به فرزندان فاطمه از على باز گردان.(34)ولى ديرى نپاييد که يزيد بن عبدالملک خليفه اموى مجدّداً فدک را غصب کرد. سرانجام بنى اميّه منقرض شدند و بنى عباس روى کار آمدند. ابوالعباس سفاح خليفه عباسى آن را به عبدالله بن حسن بن على به عنوان نماينده بنى فاطمه بازگرداند; ولى بعد از او ابوجعفر عباسى آن را از بنى حسن گرفت. مهدى عباسى آن را بازگرداند، ولى موسى الهادى خليفه ديگر عباسى بار ديگر آن را غصب کرد و هارون الرشيد نيز همين برنامه را ادامه داد.(35)حائرى قزوينى نويسنده کتاب فدک مى نويسد: مأمون به استناد روايت ابوسعيد خدرى که پيامبر فدک را به فاطمه بخشيد، دستور داد فدک را به فرزندان فاطمه بازگردانند; اما بعد از او متوکّل عباسى به سبب کينه شديدى که از اهل بيت در دل داشت بار ديگر فدک را باز پس گرفت.(36)به اين ترتيب فدک تبديل به يک امر سياسى شده بود که هر کس بر سر کار مى آمد طبق نقشه هاى سياسى خود تصميمى درباره آن مى گرفت.(37)*****پی نوشت:1 . «شَحَّتْ» از ريشه «شُحّ» بر وزن «نُه» به معناى بخل همراه با حرص گرفته شده است.2 . «سَخَتْ» به معناى سخاوت کردن است.3 . «مَظانّ» جمع «مظنة» به معناى مکانى است که انسان گمان يا اطمينان دارد در آنجا چيزى موجود است.4 . «جَدَث» به معناى قبر است.5 . «أضْغَطَ» از ريشه «اِضْغات» به معناى فشار آوردن و از ريشه «ضَغْت» بر وزن «وقت» به معناى فشار گرفته شده است.6 . «الْمَدَر» به گِل هاى سفت به هم چسبيده مى گويند; مانند پاره خشت.7 . شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى، ج 5، ص 340.8 . «الْمَزْلَق» به معناى لغزشگاه از ريشه «زلق» بر وزن «شفق» به معناى لغزيدن است.9 . انعام، آيه 82 .10 . مريم، آيه 71 و 72.11 . «القَمْح» به معناى گندم است.12 . «نَسائج» جمع نسيج به معناى بافته شده است.13 . «القَزّ» به معناى ابريشم است.14 . «جَشَع» به معناى حرص و طمع است و گاه به حرص شديد گفته مى شود.15 . «مِبْطان» به معناى کسى است که شکمش پر از غذا باشد از ريشه «بَطْن» به معناى شکم گرفته شده اين واژه صيغه مبالغه است.16 . «غَرْثى» به معناى گرسنه است (صيغه مفرد مؤنث و صفت براى بطون).17 . «حَرّى» به معناى شخص تشنه است از ريشه «حرارت» گرفته شده است.18 . «بِطْنَة» پرخورى (از ريشه «بَطن» به معناى شکم گرفته شده است).19 . «تَحِنُّ» از ريشه «حَنين» به معناى تمايل و عطف توجّه به چيزى است.20 . «قِدّ» به معناى پوست يا پوسته اى است شبيه مشک که در آن چيزى مى ريزند و گاه به قطعات گوشت خشکيده اى که در آن مى ريزند نيز «قِدّ» گفته شده است. اين شعر به حاتم طايى سخاوتمند معروف عرب نسبت داده شده است (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 288).21 . «جُشُوبَة» به معناى خشونت و ناگوارى است.22 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 154.23 . اين آيه 26 از سوره اسراء است که به تصريح علماى اهل سنّت مدنى است، هرچند آيه (فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ) (روم، آيه 38) به عقيده جمعى مکّى است. بعضى بدون توجّه به تفاوت اين دو آيه، مکّى بودن آيه دوم را بهانه براى نفى جريان فدک دانسته اند.24 . شواهد التنزيل، ص 168.25 . تفسير فتح القدير، ج 3، ص 224.26 . ج 1، ص 199.27 . بحارالانوار، ج 29، ص 129.28 . احتجاج طبرسى، ص 92.29 . بحارالانوار، ج 29، ص 194.30 . سنن دارمى، ج 1، ص 98; سنن ابن ماجه، ج 1، ص 81، ح 223; کافى، ج 1، ص 32، ح 2.31 . صحيح بخارى، ج 3، ص 35 باب غزوه خيبر.32 . همان مدرک، ج 4، ص 210; بحارالانوار، ج 29، ص 336.33 . مستدرک حاکم، ج 3، ص 153 و المعجم الکبير طبرانى، ج 22، ص 401.34 . فتوح البلدان بلاذرى، ص 38.35 . زهرا برترين بانوى جهان.36 . فدک، ص 60.37 . براى اطّلاع بيشتر درباره فدک به صحيح بخارى، مستدرک حاکم، تاريخ طبرى، سنن ابن ماجه و کتاب فدک، نوشته باقر مقدسى و کتاب فدک فى التاريخ نوشته آية الله شهيد سيد باقر صدر و کتاب بحارالانوار، ج 29 مراجعه شود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )هشتم: پس از آن كه امام (ع) در باره دنيا سوگند ياد كرد و بيان فرمود كه حتّى يك وجب از زمين اين دنيا را مالك نيست، فدك را با اين جمله استثنا كرد: «آرى از تمام آنچه كه آسمان بر آنها سايه افكنده، فدك در دست ما بود»، اين مطلب را در مورد بيان حال خود و مردمى كه همزمان با امام (ع) بودند از باب شكايت و اظهار تظلّم به خداى متعال از دست كسانى كه فدك را از ايشان گرفتند، بازگو كرده و خود را تسليم امر او و راضى بر داورى و حكومت وى دانسته است.ناگفته نماند، كه فدك ملك خاصّ پيامبر (ص) بوده است، توضيح آن كه چون پيامبر (ص) كار يهوديان خيبر را يكسره كرد، خداوند در دل مردم فدك ترسى انداخت كه همان انگيزه اى شد تا قاصدى خدمت پيامبر فرستادند و تقاضاى صلح بر نصف زمين فدك كردند، و پيامبر (ص) پذيرفت، بنا بر اين [آن ملك] متعلق به شخص پيامبر بود، چون نه لشكر كشى در كار بود و نه نبردى اتّفاق افتاد. و بعضى گفته اند كه پيامبر در مقابل تمام فدك با آنها صلح كرد.مشهور ميان شيعيان و مورد اتّفاق دانشمندان شيعه آن است كه پيامبر خدا (ص)، آن را به فاطمه (ع) بخشيد، و اين مطلب را از طرق مختلف روايت كرده اند: از جمله از ابو سعيد خدرى نقل كرده اند كه: چون آيه مباركه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى  حَقَّهُ«» نازل شد، پيامبر خدا (ص) فدك را به فاطمه (ع) مرحمت كرد و چون ابو بكر به خلافت رسيد، تصميم گرفت فدك را از آن بزرگوار بگيرد. فاطمه (ع) كسى را نزد ابو بكر فرستاد و ميراث خود از پيامبر خدا را از وى مطالبه كرد و مى فرمود كه پدرم در زمان حيات خود فدك را به من مرحمت كرده است، و در آن باره على (ع) و امّ ايمن را به گواهى طلبيد و آن دو گواهى دادند، ابو بكر راجع به اين كه فدك ميراث پيامبر است با خبرى كه از پيامبر نقل كرد پاسخ داد، كه آن خبر چنين است: ما گروه پيامبران ميراثى پس از خود نمى گذاريم آنچه به جاى گذاريم صدقه است.و در مورد فدك نيز چنين پاسخ داد كه آن متعلق به پيامبر (ص) نبوده است بلكه از آن تمام مسلمانان و در دست آن بزرگوار بوده است كه بدان وسيله به افراد كمك مى كرد و در راه خدا انفاق مى نمود و من هم به دنبال او همان كارها را انجام مى دهم. هنگامى كه اين سخنان ابو بكر به اطلاع حضرت زهرا (ع) رسيد، حجاب خود را بر تن پوشيد و در ميان تعدادى از اطرافيان و زنان فاميل كه در پشت سرش حركت مى كردند آمد تا بر ابو بكر وارد شد در حالى كه بيشتر مهاجران و انصار در حضور او بودند، پس از اين كه بين آن بزرگوار و مردان پرده اى آويخته شد چنان ناله جانسوزى از دل برآورد كه تمام مردم را به گريه در آورد. سپس مدتى سكوت كرد تا احساسات مردم فرو نشست و فرمود: سخن را با سپاس آن كه سزاوار ستايش و رفعت و عظمت است آغاز مى كنم، سپاس از آن خداست در برابر نعمتهايى كه داده و شكر او را در مقابل آگاهى و دركى كه به ما مرحمت كرده است به جا مى آورم.پس از آن كه خطبه اى طولانى ايراد كرد، در پايان خطبه فرمود: چنان كه سزاوار است تقواى الهى را پيشه كنيد و در مورد اوامر او مطيع باشيد، زيرا كه تنها از ميان بندگان خدا، دانشمندان از خدا مى ترسند. و خدايى را سپاس گوييد كه با عظمت و نور او تمام موجودات آسمان و زمين وسيله ارتباط با او را مى جويند، و ماييم واسطه او در ميان مردم، ماييم برگزيدگان و مركز قدس او، و ماييم حجّت او در جايى كه از انظار نهان است و ما وارثان پيامبران او هستيم، آن گاه فرمود: من فاطمه دختر محمدم، بر پايه و اساس سخن مى گويم، روى فخر و بيهودگى سخن نمى گويم، پس با گوش باز سخن مرا بشنويد. بعد فرمود: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ». اگر پيوند او را بجوئيد خواهيد ديد كه او پدر من است، نه پدر هيچ يك از شما. و برادر پسر عموى من است نه هيچ يك از مردان شما. سپس فرمود شما گمان مى بريد كه من از پدرم ارث نمى برم، آيا داورى زمان جاهليت را پى مى گيريد براى گروهى كه ايمان و يقين دارند چه كسى از خدا در داورى بهتر و نيكوتر است هيهات اى توده ملّت، چنان تصوّرى آيا در كتاب خداست اى پسر ابو قحافه كه تو از پدرت ارث ببرى و من ارث نبرم براستى اگر چنان تصورى داشته باشى، دروغ و افتراى بزرگى به قرآن نسبت داده اى اينك اين فدك ارزانى تو باد، و اين مركب سوارى زين شده و آماده براى سوارى است روز قيامت فرا خواهد رسيد، پس خداوند داورى نيكو، محمد سرپرستى خوب و قيامت وعده گاه ماست و در قيامت است كه بيهوده كاران زيان مى برند «لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ» و بزودى خواهى دانست كه چه كسى دچار عذاب دردناك مى گردد.راوى مى گويد: آن گاه نگاهى به قبر پدر بزرگوارش نمود و به عنوان گواه و مثال شعر هند دختر امامه را در حالى كه پدر بزرگوارش را مخاطب قرار داده بود بيان كرد:         قد كان بعدك انباء و هنبثة            لو كنت شاهد هالم تكثر الخطب         ابدت رجال لنا نجوى صدورهم            لمّا قضيت و حالت دونك الترب         تجهّمتنا رجال و استخفّ بنا            اذ غبت عنّا فنحن اليوم مغتصب«»راوى مى گويد، هيچ روزى سابقه نداشت كه مثل آن روز، مردم و آن بانوى بزرگوار آن همه گريسته باشند. سپس رو به گروه انصار حاضر در مسجد كرد و فرمود: اى گروه ياران پيامبر و اى بازوان ملّت و نگهبانان اسلام باعث اين سستى شما از يارى من، و سهل انگارى از كمك به من و چشم پوشى از حق من و ناديده گرفتن ستم به من چيست مگر سخن پيامبر را نشنيديد كه فرمود: «احترام به فرزند، احترام به پدر است.» چه زود عوض شديد، و چه زود به چنين وضعى در آمديد، پيامبر از دنيا رفت شما هم دين او را فراموش كرديد آرى مرگ او مصيبتى جانگداز بوده است، با رفتن او شكافى عميق به وجود آمده كه همواره در حال فزونى است و هرگز التيام نپذيرد. زمين از فقدان او تاريك و كوهها زير و زبر شد و آرزوها بر باد رفته اند. پس از آن بزرگوار حرمتها شكسته و حريمى بر جاى نمانده است، و آن رويدادى ناگوار بود كه قرآن پيش از رحلتش بر ملا ساخته و قبل از وفاتش بدان آگاهى داده و فرموده است: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ» اى فرزندان قبيله آيا سزاوار است مقابل چشم شما ميراث پدر مرا از من بازستانند و شما فرياد مرا بشنويد و نداى من به گوش همه شما برسد در حالى كه جمعيّت شما و قدرت و توان شما زياد و ساز و برگ و امكانات شما فراوان است، شما همان درستكارانى هستيد كه خداوند شما را از ميان مردم برگزيد و نيكمردانى كه خداوند شما را انتخاب كرد، شما بوديد كه با عرب نبرد كرديد و در برابر ملّتها استوار بر جاى مانديد و قهرمانان را به خاك مذلّت نشانديد تا آنجا كه آسياب اسلام به وسيله شما به گردش در آمد و بر وفق مراد گرديد و آشوب و فتنه از ميان رخت بربست و آتش كفر خاموش شد و بى سر و سامانيها به سامان رسيد و رشته دين استوار گشت.آيا پس از آن همه پيشروى عقب نشستيد و بعد از آن همه دلاورى از گروهى كه پس از ايمان پيمان شكنى كردند و دين شما را بمسخره گرفتند ترسيديد هم اكنون با سران كفر پيكار كنيد زيرا كه آنان به پيمان و قسم خود پاى بند نيستند، تا شايد از فساد خوددارى كنند ولى مى بينم كه با همه اينها خوارى و ذلّت در وجود شما رخنه كرده و مكر و حيله به قلبهايتان چيره شده و دين خدا را منكر شده ايد و اعمال ناشايستى را كه تجويز مى كرديد گسترش داديد «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ....» بدانيد كه من با همه خوارى و پستى كه شما را فرا گرفته و ضعف ايمانتان گفتنيها را گفتم، اين شما و اين فدك لجام آن مركب را بگيريد و بر پشت آن سوار شويد و به هر سو مى خواهيد بتازيد، ولى بدانيد كه ننگ حق كشى را بر خود خريديد و خشم خدا را برانگيختيد آتش دوزخ را كه بر جانها احاطه دارد پذيرا شديد همه كارهاتان در محضر خداست «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ». آن گاه حضرت زهرا (ع) به خانه برگشت و سوگند ياد كرد كه هرگز با ابو بكر سخن نگويد و از خداوند مى خواست تا حق او را بگيرد، اين چنين بود تا وقتى اجلش فرا رسيد، وصيت كرد كه مبادا ابو بكر بر جنازه او نماز گزارد، اين بود كه عباس بر جنازه آن بزرگوار نماز خواند و شب هنگام به خاك سپرده شد.بعضى نقل كرده اند: وقتى كه ابو بكر سخنان حضرت زهرا (ع) را شنيد، حمد و سپاس خدا را گفت و درود بر پيامبرش فرستاد، سپس گفت اى بهترين بانوان و دختر بهترين پدران به خدا قسم كه من از نظر رسول خدا تجاوز ننموده ام و جز به فرمان او عمل نكرده ام، البته كه زمامدار و رهبر به كسان خود دروغ نمى گويد تو گفتنى را گفتى و آنچه لازم بود ابلاغ كردى و درشتى نمودى و از ما دورى كردى، پس خداوند ما و شما را بيامرزد، اما بعد، سلاح و مركب سوارى و نعلين پيامبر (ص) را به على دادم، من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: ما گروه پيامبران هيچ طلا و نقره، زمين، باغ، و منزلى پس از خود به ارث نمى گذاريم و ليكن ما ايمان، حكمت، علم و سنت را به ارث مى نهيم.البته آنچه را كه پيامبر مرا بدان مأمور كرده بود شنيدم و اطاعت كرده و انجام دادم.حضرت زهرا (ع) گفت: پيامبر (ص) فدك را به من بخشيده بود.ابو بكر گفت: چه كسى شهادت مى دهد كه پيامبر آن را به تو بخشيده است على (ع) و امّ ايمن آمدند و شهادت دادند كه پيامبر (ص) فدك را به حضرت زهرا (ع) بخشيد، از طرفى عمر بن خطاب و عبد الرّحمن بن عوف شهادت دادند كه رسول خدا (ص)، فدك را ميان مسلمانان تقسيم مى كرد.ابو بكر گفت: دختر پيامبر خدا (ص) تو، على و ام ايمن راست گفتيد، و عمر، و عبد الرّحمن هم راست گفتند مطلب از اين قرار است كه آنچه متعلّق به پدرت بوده است حق تو است، پيامبر خدا (ص) از فدك به مقدار خوراك شما برداشت مى كرد و باقى مانده را ميان مسلمانان تقسيم مى كرد و در راه خدا مى داد، و اين مقدار حق الهى تو است، من هم با فدك همان كارى را مى كنم كه پيامبر (ص) مى كرد. اين بود كه حضرت زهرا (ع) بدان راضى شد و عهد و پيمانى بر آن اساس گرفت، و ابو بكر محصول فدك را كه جمع مى كرد و به مقدار كفايت به ايشان مى داد.بعدها، خلفاى پس از ابو بكر، چنان رفتار مى كردند، تا اين كه معاويه سر كار آمد، مروان پس از امام حسن (ع) يك سوم آن را بريد. و بعد آن را در زمان خلافت خود خالصه قرار داد و متعلّق به خود دانست و ميان فرزندان او دست به دست مى شد تا اين كه نوبت خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد، او در زمان خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند. شيعه معتقد است كه آن نخستين مالى بود كه به ستم گرفته شده بود و به صاحبش بازگردانده شد. اهل سنّت مى گويند: نه، بلكه عمر بن عبد العزيز اوّل آن را ملك خالص خود گرداند، آن گاه بديشان بخشيد. بعد از عمر بن عبد العزيز فدك را از دست اهل بيت گرفتند و زمانى كه حكومت بنى اميّه منقرض گرديد، ابو العباس سفّاح فدك را بازگرداند، سپس منصور گرفت و پسرش مهدى برگرداند، و بعد از آن، موسى و هارون پسران مهدى عباسى آن را گرفتند، همين طور در دست بنى عباس بود تا زمان مأمون كه او به اهل بيت پيامبر (ص) باز پس داد و تا زمان متوكّل در دست آنها ماند تا اين كه عبد اللّه بن عمر بازيار آن را قسمت به قسمت كرد.نقل كرده اند كه يازده درخت خرما در فدك وجود داشت كه پيامبر (ص) آنها را به دست مبارك خود كاشته بود، و فرزندان فاطمه (ع) محصول آنها را به حاجيان هديه مى كردند و خود از اين راه به ثروت زيادى مى رسيدند، بازيار كسى را فرستاد آن درختان را بريدند و خود به بصره برگشت و در آن جا به فلج مبتلا شد.در اين داستان ميان شيعه و مخالفان موارد ابهام فراوانى وجود دارد، و هر كدام از دو گروه سخنان زيادى دارند، و اما اكنون بايد به متن نهج البلاغه بازگرديم: بيان امام (ع): گروهى بر آن بخل ورزيدند، اشاره دارد به ابو بكر، عمر، و پيروان آنها و نيز اين سخن حضرت: گروهى ديگر آن را بخشش نموده و از آن گذشتند، اشاره دارد به سران بنى هاشم و هواداران آنها.نهم: امام (ع) به نحو استفهام انكارى پرسيده كه او را به فدك و غير فدك از زر و زيور دنيا چه كار از باب انكار نيازمندى به فدك، تا اين كه نفس خود را نسبت به آن آرامش داده و نيز خود را با ياد هدف نهايى مردم از دنيا يعنى سرانجام مدفون شدن آنها در گور و آنچه كه لازمه آن است از قبيل قطع آثار و فراموش شدن آنان از امور دنيا به اعمال شايسته توجه دهد. البته امام (ع) اين موارد را برشمرده است براى اين كه انديشه انسانى از آن نفرت دارد و دلها با ياد آنها مى شكند، در نتيجه به درگاه خدا مى نالد و به سمت اعمال خوبى كشيده مى شود كه نجات از گرفتاريهاى حالت مرگ و بعد از آن در گروه آنهاست. «واو» در عبارت «و النفس» واو حاليه است.دهم-  بعد از آن كه بيان فرموده است، به فدك و غير فدك از زيورهاى دنيا نيازى نيست آن گاه به حدّ و مرز نياز خود، يعنى رياضت و تربيت نفس به وسيله تقوا اشاره كرده است. اين ضمير مانند ضمير در عبارت «و انما هى الكوفه» است كه قبلا گذشت، و در حقيقت عبارت چنين است: تنها همّت و حاجت من تمرين و تربيت نفسم به تقواست.بدان كه تربيت نفس برمى گردد به بازداشتن آن از خواسته ها و وادار ساختن آن به اطاعت از مولايش، و آن از تربيت چارپايان گرفته شده است، يعنى همان طور كه چارپايان را از اقدام بر حركات ناشايست نسبت به صاحبش و كارهايى كه خلاف نظر اوست باز مى دارند، همچنين قوّه حيوانى كه مبدأ حركات و كارهاى حيوانى در وجود انسان است، اگر به اطاعت از قوّه عاقله عادت نكند به منزله چارپاى خواهد بود كه باعث ناخشنودى صاحبش مى گردد، در آن صورت گاهى قوّه حيوانى از شهوت و گاهى از غضب پيروى مى كند و بيشتر وقتها در حركات و رفتار خود از مرز عدالت به يكى از دو طرف افراط و تفريط بر اثر انگيزه هاى مختلف قواى متخيّله و متوهّمه منحرف مى گردد، و قوّه عاقله را در جهت برآوردن خواسته هاى خود به خدمت مى گيرد، در نتيجه او همواره فرمانده (امّاره) و قوّه عاقله فرمانبر او مى شود. امّا اگر قوّه عاقله او را رام كند و از تخيّلات و توهّمات، و احساسات و كارهاى شهوتزا و خشم انگيز باز دارد، و مطابق خواست عقل عملى تمرين دهد و بر اطاعت امر خود تربيت كند به طورى كه به امر و نهى او عمل كند، قوّه عقليّه مطمئنّه خواهد بود، كارهايى با انگيزه ها و پايه هاى گوناگون انجام نخواهد داد، و ديگر قوا سر به فرمان او و تسليم وى خواهند شد.اكنون كه مطلب روشن شد در نتيجه مى گوييم: چون هدف نهايى از رياضت و تمرين نفس رسيدن به كمال حقيقى است و آن هم در گرو آمادگى لازم است، و اين آمادگى نيز متوقّف است بر نابودى موانع برونى و درونى بنا بر اين براى رياضت و تربيت نفس سه هدف وجود دارد:1-  ناديده گرفتن و بى اثر شمردن هر چه را كه مورد علاقه و دوست داشتنى است، يعنى همه موانع خارجى، به جز ذات حق تعالى.2-  واداشتن نفس امّاره به پيروى از نفس مطمئنّه، تا اين كه دو قوّه تخيّل و توهّم را از عالم پست حيوانى به جانب كمال بكشاند، و ديگر قوا نيز از آنها دنباله روى كنند، در نتيجه انگيزه هاى حيوانى يعنى موانع داخلى برطرف شوند.سوم: بيدارى دل و توجّه قلب به بهشت برين، براى تحمّل سختيهايى كه از جانب حق مى رسد و آمادگى براى پذيرش آنها.پارسايى واقعى يعنى دورى قلب از متاع دنيا و خوشيها و لذايذ آن براى وصول به هدف اوّل مى تواند ما را يارى كند. و همچنين عبادت آميخته با انديشه و تفكّر در ملكوت آسمان و زمين و مخلوقات خدا و عظمت آفريدگار پاك و كارهاى شايسته با نيّت خالص براى رضاى خدا به هدف دوم كمك مى كند.امام (ع) به جاى تقوايى كه نفس خود را به آن تربيت كرده و خو داده است، اين امور معيّن و وسايل مقدّماتى را نام برده است، و به جاى هدف نهايى تربيت، يعنى كمال حقيقى و لذّت مربوط به آن، به ذكر بعضى از لوازم آن توجّه داده است يعنى همان كه نفس آدمى از ناآرامى روز قيامت در امان باشد و در لبه هاى پرتگاه يعنى صراط مستقيم استوار بماند، و انگيزه هاى مختلف، آن را به سمت درهاى جهنّم و پرتگاههاى هلاكت نكشاند. كلمه مزالق را استعاره آورده است براى لغزشگاههايى كه پاى خرد در راه سير الى اللّه در آن بلغزد و تمايلات شهوت و غضب انسان را به سمت پستيها و صفات زشت سوق دهد.دهم: بر اين مطلب توجه داده است كه پارسايى وى در دنيا و بسنده كردنش به دو جامه كهنه و دو قرص نان، و رها كردن جز آنها، به دليل ناتوانى از فراهم آوردن خوردنيها و پوشيدنيهاى حلال نبوده است، و براستى كه او اگر مى خواست امكان فراهم آوردن آن چيزهاى خوب، و مغز گندم و عسل خالص را داشت، زيرا غذاى مغز گندم و عسل از متداولترين خوراكيهاى آن روز مردم مكه و حجاز بود و صرف نظر امام از اين گونه غذاها با توان و قدرتى كه بر تهيّه آنها داشت از روى رياضت نفس و آماده سازى آن براى كسب كمالات جاودانه بوده است.امام (ع) در اينجا نقيض ملزوم را يعنى غلبه نكردن هواى نفس او بر عقلش و وادار نكردن زيادى حرص او را برگزينش خوراكيها استثنا كرده است و بر اين جنبه عدمى با عبارت: هيهات (چه بسيار دور است)، توجّه داده است، زيرا آنچه را كه امام (ع) انجامش را از جانب خود بعيد شمرده و ناپسند دانسته، از خود نفى كرده و حكم به نيستى آن فرموده است. اما اين كه آن عدم، خود به عينه نقيض ملزوم است براى اين است كه ملزوم در اين جا اراده انتخاب غذاهاى خوب و غلبه هواى نفس بر عقل-  با اين كه مقتضاى عقل مخالفت و دورى از آن غذاهاست-  و نيز وادار ساختن شهوت او را بر موافقت با بهره گيرى از غذاهاست «مستثنى» در اين جا عدم اين چيزهاست، و امّا جواز استثناى نقيض مقدم [ملزوم] از آن روست، كه اراده اين امور شرطى است مساوى با انتخاب غذا و لباس خوب و فراهم آوردن آنها و عدم اراده آن شرط مستلزم عدم مشروط است.موارد زيادى در زبان عربى وجود دارد كه كلمه لو به گونه اى استعمال شده است كه ملزوم علت و يا شرط مساوى براى لازم است، نقيض ملزوم از آن استفاده مى شود.حرف «و» در لعلّ براى حال است، يعنى بسيار دور است كه هواى نفسم مرا وادارد بر انتخاب خوراكيها در حالتى كه ممكن است در حجاز و يمامه كسى با اين اوصاف [كه در ضمن سخنان حضرت بيان شد] وجود داشته باشد.جمله او ابيت، عطف بر يقودني است و از امورى است كه امام (ع) آنها را از خود بعيد دانسته است، و واو در عبارت و حولى براى حال و عامل حال ابيت است و همچنين عبارت او ان اكون عطف بر ابيت است و آن دو از لوازم نتيجه قياس استثنائى اند زيرا اراده نكردن وى بر گزينش خوراكيها مستلزم نخوردن و بهره نگرفتن از آنها است و اين خود مستلزم آن است كه با شكمى پر و در حالى نخوابد كه در اطرافش شكمهاى گرسنه باشد تا بدان وسيله دچار ننگ و عار گردد.اما شعر از باب تمثيل است و هدف دورى از ننگ و عارى است كه لازمه استفاده از خوردنيهاى لذيذ است با وجود نيازمندانى كه نياز به اندك غذايى دارند و بر درستى و خوبى اين لوازم به وسيله پيامدهاى نقيضهاشان يعنى همان حالات مذكور، توجه داده است، شعر از حاتم بن عبد اللّه طايى و از قطعه اى است كه آغاز آن چنين است: اى دختر عبد اللّه و دختر مالك و اى دختر ذى البردين و صاحب اسب تندرو وقتى كه توشه اى فراهم كردى كسى را بجوى تا آن را بخورد چون كه من به تنهايى غذا نمى خورم چه او شخصى از راه دور آمده و بيگانه و يا نزديك و از خويشاوندان باشد، مى ترسم كه پس از مرگ مرا به بدى ياد كنند اين ننگ تو را بس كه شب با شكم پر بخوابى در صورتى كه پيرامون تو دلهايى محتاج به ظرفى سبوس باشند و براستى من با آنچه در اختيار دارم، تا وقتى كه مهمان دارم، بنده او هستم، هر چند كه اين روش، روش بردگى نيست «حسبك داء» نيز روايت شده است، اطلاق واژه درد بر آن عمل، از آن روست كه آن كار پستى است و بايد از آن دورى جست.در عبارت امام (ع): او ابيت، و او اكون را بعضى به ضم آخر و مرفوع خوانده اند، به اين دليل كه او حرف عطف نيست بلكه همزه براى استفهام و واو پس از آن مانند فاء در آيه مباركه: «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ» متحرك است، و استفهام انكارى و بيانگر اين مطلب است كه شكم او پر و آن چنان است كه گوينده شعر گفته است، و همچنين استفهام در عبارت: و اقنع من نفسى، در معرض انكار اين مطلب است كه نفس امام (ع) بر اين دلخوش مى دارد كه به او امير المؤمنين گويند در صورتى كه در سختيهاى روزگار و تلخكاميها با آنان همدرد نباشد، واو در عبارت: و لا يشاركهم... واو حاليه، و «او اكون»، عطف بر: «اشاركهم»، و به منزله نفى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 95 بقية من المختار الرابع و الاربعين من كتبه عليه السلام:بلى كانت في أيدينا فدك من كلّ ما أظلّته السّماء، فشحّت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس [قوم ] آخرين، و نعم الحكم اللّه و ما أصنع بفدك و غير فدك، و النّفس مظانها في غد جدث، تنقطع في ظلمته آثارها، و تغيب أخبارها، و حفرة لو زيد في فسحتها، و أوسعت يدا حافرها لأضغطها الحجر و المدر، و سدّ فرجها التّراب المتراكم، و إنّما هى نفسي أروضها بالتّقوى لتأتى آمنة يوم الخوف الأكبر، و تثبت على جوانب المزلق. (64788- 64710)اللغة:(فدك): قرية من قرى اليهود بينها و بين مدينة النبي صلّى اللّه عليه و آله يومان، و بينها و بين خيبر دون مرحلة- مجمع البحرين-، (الشحّ): البخل مع حرص فهو أشدّ من البخل، (سخوت) نفسي عن الشيء: تركته، (الجدث): القبر، (أضغطها الحجر): جعلها ضاغطة، (المظانّ) جمع مظنّة: موضع الشيء و مألفه الّذي يكون فيه.الاعراب:في أيدينا: ظرف مستقرّ خبر كانت و قوله: فدك، اسم لها، من كلّ: جار و مجرور و ما موصولية و جملة أظلّته السماء صلتها و جملة الظرف في محلّ الحال من فدك، و النفس مظانّها في غد جدث: جملة حالية، و قوله: حفرة، عطف على جدث.المعنى:لمّا قال عليه السّلام «و لا حزت من أرضها شبرا» توجّه إلى ماض بعيد و هو بعيد وفاة النبي صلّى اللّه عليه و آله فقال: (كانت في أيدينا فدك) فبخلت بها قوم، سلبوها و أخذوها من أيدينا غصبا و هم المتصدّون لغصب خلافته خوفا منهم أن يجمع الناس حول أهل البيت برجاء هذا المال فأيّدوهم و استردّوا حقّهم (و سخت عنها نفوس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 96 آخرين) يظهر من بعض الشرّاح أنّ المراد من نفوس آخرين هم أهل البيت أى تركوها في أيدي الغاصبين و انصرفوا عنها قال الشارح المعتزلي: و سخت عنها نفوس آخرين أى سامحت و أغضت و ليس يعني بالسخاء ها هنا إلّا هذا لا السخاء الحقيقي لأنّه عليه السّلام و أهله لم يسمحوا بفدك إلّا غصبا و قسرا.أقول: يمكن أن يكون المراد من الاخرين هم الأنصار حيث سكتوا عن مطالبة حقّهم و قعدوا عن نصرتهم لاسترداده و إن لم يبخلوا بكونها في أيديهم و هذا هو الظاهر لأنّه عليه السّلام في مقام الشكوى إلى اللّه عمّن ظلمه و أهله في غصب فدك و قد سامح الأنصار في نصرته لردّها بعد مطالبتها من جانب فاطمة عليها السّلام.قال في الشرح المعتزلي: قال أبو بكر: حدّثني أبو زيد عمر بن شبّة قال:حدّثنا حيّان بن بشر، قال: حدّثنا يحيى بن آدم، قال: أخبرنا ابن أبي زائدة عن محمّد بن إسحاق، عن الزهري، قال: بقيت بقيّة من أهل خيبر تحصّنوا، فسألوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يحقن دمائهم و يسيرهم ففعل، فسمع ذلك أهل فدك، فنزلوا على مثل ذلك، و كانت للنبي صلّى اللّه عليه و آله خاصّة، لأنّه لم يوجف عليها بخيل و لا ركاب.و قال ابن ميثم: ثمّ المشهور بين الشيعة و المتّفق عليه عندهم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أعطاها فاطمة عليها السّلام و رووا ذلك من طرق مختلفة.منها: عن أبي سعيد الخدري قال لمّا انزلت «و آت ذا القربى حقّه 31- الروم:» أعطى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاطمة فدك، فلمّا تولّى أبو بكر الخلافة عزم على أخذها منها فأرسلت إليها يطالبها بميراثها من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و تقول: إنّه أعطاني فدكا في حياته و استشهدت على ذلك عليّا عليه السّلام و امّ أيمن فشهدا لها بها فأجابها عن الميراث بخبر رواه هو: نحن معاشر الأنبياء لا نورّث فما تركناه فهو صدقة، و عن دعوى فدك: أنّها لم تكن للنبيّ و إنما كانت للمسلمين في يده يحمل بها الرجال و ينفقه في سبيل اللّه و أنا أليه كما كان يليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 97 و في شرح المعتزلي قال: أبو بكر و حدّثني محمّد بن أحمد بن يزيد، عن عبد اللّه بن محمّد بن سليمان، عن أبيه، عن عبد اللّه بن الحسن بن حسن قالوا جميعا:لمّا بلغ فاطمة عليها السّلام إجماع أبي بكر على منعها فدك، لاثت خمارها، و أقبلت في لمّة من حفدتها و نساء قومها تطأ في ذيولها، ما تخرم مشيتها مشية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى دخلت على أبي بكر و قد حشد الناس من المهاجرين و الأنصار، فضرب بينها و بينهم ريطة بيضاء و قال بعضهم: قبطيّة و قالوا قبطيّة، بالكسر و الضمّ، ثمّ أنّت أنّة أجهش لها القوم بالبكاء، ثمّ أمهلت طويلا حتّى سكنوا من فورتهم، ثمّ قالت: أبتدء بحمد من هو أولى بالحمد و الطّول و المجد، الحمد للّه على ما أنعم و له الشكر بما ألهم، و ذكر خطبة جيّدة قالت في آخرها:فاتّقوا اللّه حقّ تقاته، و أطيعوه فيما أمركم به، فانّما يخشى اللّه من عباده العلماء، و احمدوا اللّه الّذي بعظمته و نوره يبتغي من في السماوات و الأرض إليه الوسيلة، و نحن وسيلته في خلقه، و نحن خاصّته، و محلّ قدسه، و نحن حجّته في غيبه، و نحن ورثة أنبيائه، ثمّ قالت:أنا فاطمة بنت محمّد، أقول عودا على بدء و ما أقول ذلك سرفا و لا شططا فاسمعوا بأسماع واعية، و قلوب داعية، ثمّ قالت: «لقد جائكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم: 128- التوبة» فان تعزوه تجدوه أبي دون آبائكم، و أخا ابن عمّي دون رجالكم.ثمّ ذكرت كلاما طويلا، سنذكره فيما بعد في الفضل الثاني، ثمّ أنتم الان تزعمون أن لا إرث لي «أ فحكم الجاهليّة يبغون و من أحسن من اللّه حكما لقوم يوقنون: 50- المائدة» ايها معاشر المسلمين، ابتزّ إرث أبي، أبى اللّه أن ترث يا ابن أبي قحافة أباك و لا أرث أبي، لقد جئت شيئا فريا، فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك، فنعم الحكم اللّه، و الزعيم محمّد، و الموعد القيامة، و عند الساعة يخسر المبطلون، و لكلّ نبأ مستقرّ و سوف تعلمون، من يأتيه عذاب يخزيه و يحلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 98 عليه عذاب مقيم، ثمّ التفت إلى قبر أبيها فتمثّلت بقول هند بنت أثاثه:قد كان بعدك أنباء و هيمنة         لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب        أبدت رجال لنا نجوى صدورهم          لمّا قضيت و حالت دونك الكتب        تجهّمتنا رجال و استخفّ بنا         إذ غبت عنّا فنحن اليوم نغتصب     قال: و لم ير الناس أكثر باك و لا باكية منهم يومئذ: ثمّ عدلت إلى مسجد الأنصار فقالت: يا معشر البقيّة، و أعضاد الملّة، و حضنة الاسلام، ما هذه الفترة عن نصرتي، و الونية عن معونتي، و الغمزة في حقّي، و السّنة عن ظلامتي، أما كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: «المرء يحفظ في ولده» سرعان ما أحدثتم، و عجلان ما أتيتم، الان مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أمتّم دينه، ها إنّ موته لعمري خطب جليل استوسع و هنه، و استبهم فتقه، و فقد راتقه، و اظلمت الأرض له، و خشعت الجبال و أكدت الامال، اضيع بعده الحريم، و هتكت الحرمة، و اذيلت المصونة، و تلك نازلة أعلن بها كتاب اللّه قبل موته، و أنبأكم بها قبل وفاته، فقال «و ما محمّد إلّا رسول قد خلت من قبله الرسل أ فإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّ اللّه شيئا، و سيجزي اللّه الشاكرين: 144- آل عمران».ايها بنى قيلة أ أهتضم تراث أبي، و أنتم بمرأى و مسمع، تبلغكم الدعوة و يشملكم الصوت، و فيكم العدّة و العدد، و لكم الدار و الجنن، و أنتم نخبة اللّه الّتي انتخب، و خيرته الّتي اختار، باديتم العرب، و بادهتم الامور، و كافحتم البهم، حتّى دارت بكم رحى الاسلام، و درّ حلبه، و خبت نيران الحرب، و سكنت فورة الشرك، و هدأت دعوة الهرج، و استوثق نظام الدين، أفتأخّرتم بعد الإقدام، و نكصتم بعد الشدّة، و جبنتم بعد الشجاعة عن قوم «نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم فقاتلوا أئمّة الكفر إنّهم لا أيمان لهم لعلّهم ينتهون» ألا و قد أرى أن قد أخلدتم إلى الخفض، و ركنتم إلى الدعة، فجحدتم الّذي وعيتم، و سغتم الّذي سوّغتم، و إن تكفروا أنتم و من في الأرض جميعا فانّ اللّه لغنيّ حميد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 99 ألا و قد قلت لكم ما قلت على معرفة منّي بالخذلة الّتي خامرتكم، و خور القناة، و ضعف اليقين، فدونكموها فاحتووها مدبرة الظهر، ناقبة الخفّ، باقية العار، موسومة الشعار، موصولة بنار اللّه الموقدة الّتي تطّلع على الأفئدة، فبعين اللّه ما تعملون، و سيعلم الّذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون.و حدّث بسنده عن عوّانة بن الحكم قال: لمّا كلّمت فاطمة عليها السّلام أبا بكر بما كلّمته به حمد أبو بكر اللّه و أثنى عليه و صلّى على رسوله، ثمّ قال: يا خيرة النساء و ابنة خير الاباء: و اللّه ما عدوت رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و ما عملت إلّا بأمره، و إنّ الرائد لا يكذب أهله، و قد قلت فأبلغت و أغلظت فأهجرت، فغفر اللّه لنا و لك، أمّا بعد، فقد دفعت آلة رسول اللّه و دابّته و حذاءه إلى على عليه السّلام، و أمّا ما سوى ذلك فانّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول «إنّا معاشر الأنبياء لا نورّث ذهبا و لا فضّة و لا أرضا و لا عقارا و لا دارا و لكنّا نورث الايمان و الحكمة و العلم و السنّة» فقد عملت بما أمرني و نصحت له، و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت و إليه انيب.قال أبو بكر: و روى هشام بن محمّد، عن أبيه قال: قالت فاطمة لأبي بكر: إنّ أمّ أيمن تشهد لي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أعطاني فدك، فقال لها: يا ابنة رسول اللّه، و اللّه ما خلق اللّه خلقا أحبّ إلىّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبيك و لوددت أنّ السماء وقعت على الأرض يوم مات أبوك، و اللّه لأن تفتقر عائشة أحبّ إليّ من أن تفتقري، أ تراني اعطى الأحمر و الأبيض حقّه و أظلمك حقّك، و انت بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، إنّ هذا المال لم يكن للنبي صلّى اللّه عليه و سلّم، و إنّما كان مالا من أموال المسلمين يحمل به النبيّ الرجال، و ينفقه في سبيل اللّه، فلمّا توفّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم وليته كما كان يليه، قالت: و اللّه لا كلّمتك أبدا، قال: و اللّه لا هجرتك أبدا، قالت: و اللّه لأدعونّ اللّه عليك قال: و اللّه لأدعونّ اللّه لك، فلمّا حضرتها الوفاة أوصت ألا يصلّى عليها، فدفنت ليلا، و صلّى عليها عبّاس بن عبد المطلب، و كان بين وفاتها و وفاة أبيها اثنتان و سبعون ليلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 100 قال أبو بكر: و حدّثني محمّد بن زكريّا، قال: حدّثنا جعفر بن محمّد بن عمارة بالإسناد الأوّل قال: فلمّا سمع أبو بكر خطبتها شقّ عليه مقالتها، فصعد المنبر و قال: أيّها الناس ما هذه الرّعة إلى كلّ قالة، أين كانت هذه الأمانيّ في عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، ألا من سمع فليقل، و من شهد فليتكلّم، إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه، مربّ لكلّ فتنة، هو الّذي يقول كرّوها جذعة بعد ما هرمت، يستعينون بالضعفة، و يستنصرون بالنساء، كامّ طحال أحبّ أهلها إليها البغيّ ألا إنّي لو أشاء أن أقول لقلت، و لو قلت لبحت، إنّي ساكت ما تركت.ثمّ التفت إلى الأنصار فقال: قد بلغني يا معشر الأنصار مقالة سفهائكم، و أحقّ من لزم عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم أنتم، فقد جاءكم فاويتم و نصرتم، ألا إنّي لست باسطا يدا و لا لسانا على من لم يستحقّ ذلك منّا، ثمّ نزل، فانصرفت فاطمة إلى منزلها.أقول: هذا شطر ممّا ورد في أمر فدك عن طرق أهل السنّة، ذكرناه بنصّه عن الشرح المعتزلي، و قد بحث الفريقان في هذه المسألة بحثا وافيا لا مزيد عليه، و أوّلوا ما ورد فيه و ما صدر من النصوص بكلّ وجه ممكن لتأييد كلّ فريق مذهبه و كفى في ذلك ما نقله الشارح المعتزلي عن قاضى القضاة و ما نقله من النقد و الردّ عليه من السيّد المرتضى- رحمه اللّه- و ما علّق على نقوض السيّد المرتضى انتصارا لقاضى القضاة، من أراد الاطّلاع فليرجع إليه، و نحن نلخّص البحث في أمر فدك بما يلي:الاول: لا خلاف و لا شكّ في أنّ فدك كانت ملكا صافيا خالصا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، لأنّ أهلها ملّكوها إيّاها صلحا على أن يزرعوها بنصف عوائدها، و ما روي من أنّه صلّى اللّه عليه و آله صالحهم على النصف محمول على العوائد لا على صلب الملك و لا ينافي مع ما دلّ على أنّ أهلها صالحوه على جميعها، و الدليل على ذلك من وجوه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 101 1- قوله تعالى: «و ما أفاء اللّه على رسوله منهم فما أوجفتم عليه من خيل و لا ركاب و لكنّ اللّه يسلّط رسله على من يشاء، و اللّه على كلّ شيء قدير: 6- الحشر».ظاهر هذه الاية أنّ ما أعطاه اللّه رسوله من أهل القرى من غير ايجاف الخيل و الركاب و زحف المجاهد و المحارب فهو خاصّة للرسول لا يشترك فيه سائر المسلمين كأرض صالح أهلها مع النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّموها إليه أو باد أهلها أو تركوها و هاجروا منها، و فدك ممّا سلّمها أهلها إلى النبي صلّى اللّه عليه و آله من دون حرب و زحف، فهي له خاصّة، و الاية التالية تنظر إلى الفىء الّذي اخذ عنوة، فهو للنبي صلّى اللّه عليه و آله و ذوى القربى و غيرهم.2- اعتراف أبي بكر بأنّه للنبي صلّى اللّه عليه و آله حيث تمسّك بمنعها عن فاطمة عليها السّلام بحديث رواه عن النبيّ و هو قوله «لا نورث، ما تركناه صدقة» مع أنّه لو لم يعترف بكونها ملك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله لا يحتاج إلى التمسك بهذا الحديث، بل يمنعها باعتبار عدم ارتباطها بها.3- أنّه بعد ما ادّعت فاطمة عليها السّلام أنّها نحلة أبي و قد وهبها لي، طلب ابو بكر منها الشهود، و طلب الشهود على النحلة، يدلّ على اعترافه بأنّها ملك مخصوص بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله، لأنّه لا هبة إلّا في ملك، نعم قال في الشرح المعتزليّ:قال أبو بكر: و روى هشام بن محمّد، عن أبيه قال: قالت فاطمة لأبي بكر: إنّ امّ أيمن تشهد لي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أعطاني فدك، فقال لها: يا ابنة رسول اللّه و اللّه ما خلق اللّه خلقا أحبّ إلىّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبيك- إلى أن قال- إنّ هذا المال لم يكن للنبي صلّى اللّه عليه و سلّم و إنّما كان مالا من أموال المسلمين يحمل النبيّ به الرجال و ينفقه في سبيل اللّه، فلمّا توفّى رسول اللّه وليته كما كان يليه، قالت: و اللّه لا كلّمتك أبدا- إلخ.و يرد الإشكال على هذا الحديث بوجوه:1- معارضته صريحا مع ما رواه في الشرح أيضا: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 102 قال أبو بكر: حدّثني أبو زيد عمر بن شبّة قال: حدّثنا يحيى بن بشر، قال: حدّثنا يحيى بن آدم، قال: أخبرنا ابن أبي زائدة عن محمّد بن إسحاق، عن الزهري، قال: بقيت بقيّة من أهل خيبر تحصّنوا، فسألوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يحقن دمائهم و يسيرهم ففعل، فسمع ذلك أهل فدك، فنزلوا على مثل ذلك، و كانت للنبي صلّى اللّه عليه و آله خاصّة، لأنّه لم يوجف عليها بخيل و لا ركاب.و هذا الحديث صريح و معلّل و موافق للقرآن و له وجوه من الترجيح سندا.2- قال الشارح المعتزلي: و أمّا الخبر الثاني و هو الّذي رواه هشام بن محمّد الكلبي عن أبيه ففيه إشكال أيضا، لأنّه قال: إنّها طلبت فدك و قالت: إنّ أبي أعطانيها، و إنّ امّ أيمن تشهد لي بذلك، فقال لها أبو بكر في الجواب: إنّ هذا المال لم يكن لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم و إنما كان مالا من أموال المسلمين يحمل به الرجال و ينفقه في سبيل اللّه، فلقائل أن يقول له: أ يجوز للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله أن يملّك ابنته أو غير ابنته من أفناء الناس ضيعة مخصوصة، أو عقارا مخصوصا من مال المسلمين، لوحي أوحى اللّه إليه- إلى أن قال: و هذا ليس بجواب صحيح.3- مخالفته مع الاية السابقة السادسة من سورة الحشر كما بيّنّاه، فالقول بأنّ فدك لم يكن للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله مردود و مخالف لما عليه الفريقان، فاذا ثبت أنّ فدك كانت خاصّة لرسول اللّه يثبت أنّ انتقالها إلى فاطمة عليها السّلام كان بهبة رسول اللّه إيّاها لا بالارث فانه لو كان بالارث لا يختص بفاطمة سلام اللّه عليها، فانّها لم تك وارثة منحصرة له صلّى اللّه عليه و آله بل تشترك معيا أزواج النبيّ التسع و عصبة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، على مذهب العامّة فلا يصحّ لها دعوى كلّ فدك.و لم يرد في رواية اشتراك غيرها معها في دعوى فدك إلّا ما رواه في الشرح عن أبي بكر بسنده عن عروة عن عائشة أنّ فاطمة و العبّاس أتيا أبا بكر يلتمسان ميراثهما من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هما حينئذ يطلبان أرضه بفدك و سهمه بخيبر، فقال لهما أبو بكر: إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم يقول: «لا نورث، ما تركناه صدقة» إنّما يأكل آل محمّد صلّى اللّه عليه من هذا المال، و إنّي و اللّه لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 103 احيز أمرا رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يصنعه إلّا صنعته، قال: فهجرته فاطمة فلم تكلّمه حتّى ماتت.و هذه رواية شاذّة تتضمّن إرث العصبة مع الأولاد، و هو مخالف لمذهب الاماميّة، مع احتمال أن يكون ارضه بفدك غير ضيعة فدك، بل قطعة ارض مخصوصة فيها.الثاني لا بدّ و أن يكون في بحث فاطمة عليها السّلام مع أبي بكر دعويان:1- دعوى فدك بعنوان النحلة لا بعنوان الميراث.2- دعوى ميراث النبيّ ممّا تركه من غير فدك، و هو امور، منها سهمه صلّى اللّه عليه و آله بخيبر، و منها سهم الخمس الّذي كان له في حياته من سهم اللّه و سهم الرسول، و منها سائر ما يملكه من الدار و المتاع و غيرهما و قد حازها كلّها أبو بكر بحجّة ما تفرّد بروايته من قوله «لا نورث ما تركناه صدقة» فدعوى الهبة و الارث لم تتعلّق بموضوع واحد و هو فدك، بل الهبة متعلّقة بفدك و دعوى الارث بغيرها، كما يستفاد ممّا رواه في الشرح المعتزلي عن أبي بكر بسنده إلى امّ هاني، أنّ فاطمة قالت لأبي بكر: من يرثك إذا متّ؟ قال: ولدي و أهلي، قالت: فمالك ترث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دوننا؟ قال: يا ابنة رسول اللّه، ما ورّث أبوك دارا و لا مالا و لا ذهبا و لا فضّة، قالت: بلى سهم اللّه الّذي جعله لنا، و صار فيئنا الّذي بيدك، فقال لها: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إنّما هي طعمة أطعمنا اللّه، فاذا متّ كانت بين المسلمين.و لا بدّ من القول بأنّ الدعويين مختلفتان و لم تتواردا على مورد واحد، فانّهما متكاذبان، لأنّ دعوى الهبة تقتضي الاعتقاد بخروج المورد عن ملك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في حياته، و دعوى الارث تقتضي بقائه في ملكه إلى حين الموت اللهمّ إلّا أن يقال: إنّ دعوى الهبة مقدّمة على دعوى الارث فلمّا ردّت طرحت دعوى الارث على وجه التنزّل عنها و على وجه الجدال مع الخصم، و فيه بعد.و قد اختلف كلامهم في أنّ أيّ الدعويين مقدّمة، قال في الشرح المعتزلي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 104 في الفصل الثالث من مباحثه الّتي طرحها في أمر فدك «ص 269 ج 16 ط مصر»:و قد أنكر أبو علي ما قاله السائل من أنّها لمّا ردّت في دعوى النحلة ادّعته إرثا و قال: بل كانت طلبت الارث قبل ذلك، فلمّا سمعت منه الخبر كفّت و ادّعت النحلة.و العجب كلّ العجب من أبي علي، كيف خفى عليه أنّه لو كانت دعوى الارث مقدّمة فقد اعترفت فاطمة عليها السّلام ببقاء المورد في ملك أبيه إلى حين الوفات، فكيف يصحّ منها أن تدّعي النحلة بعد ذلك.و العجب من السّيد المرتضى- رحمه اللّه- حيث لم يتوجّه في جوابه عن كلامه هذا في الشافي إلى خبطه فقال: و أمّا إنكار أبي علي أن يكون النحل قبل ادّعاء الميراث و عكسه الأمر فيه، فأوّل ما فيه أن لا نعرف له غرضا صحيحا في إنكار ذلك لأنّ كون أحد الأمرين قبل الاخر لا يصحّح له مذهبا فلا يعتدّ على مخالفه مذهبا، ثمّ قال رحمه اللّه:ثمّ إنّ الأمر في أنّ الكلام في النحل كان المتقدّم ظاهرا، و الروايات كلّها به واردة، و كيف أن تبتدأ بطلب الميراث فيما تدّعيه بعينه نحلا أو ليس هذا يوجب أن تكون قد طالبت بحقّها من وجه لا تستحقّه منه مع الاختيار و كيف يجوز ذلك و الميراث يشتركها فيه غيرها، و النحل تنفرد به».أقول: قد ترى أنّ السيّد رحمه اللّه لم يشر إلى التكاذب و التناقض الّذي يلزم على المدّعي للميراث قبل ادّعاء النحل، فانّه لو ادّعى الميراث أوّلا فقد اعترف ببقاء الملك على ملك المورث إلى حين الموت، فلو ادّعى النحل بعد ذلك فقد ناقض دعواه الاولى و كذّب نفسه، و لا يصحّ صدوره من فاطمة عليها السّلام مع عصمته و طهارته، فلا بدّ من القطع بتقدّم دعوى النحل على دعوى الارث، و لا يصحّ جعله ظاهر الحال أو ظاهر الأخبار، كما يستفاد من كلام السيّد رحمه اللّه.و قد انتصر الشارح المعتزلي لأبي على بما يلي «ص 285 ج 16 ط مصر»:فأمّا تعجّب المرتضى من قول أبي علي أنّ دعوى الارث كانت متقدّمة على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 105 دعوى النحل و قوله: إنّا لا نعرف له غرضا في ذلك، فانّه لا يصحّ له بذلك مذهب و لا يبطل على مخالفيه مذهب، فانّ المرتضى لم يقف على مراد الشيخ أبي علي في ذلك، و هذا شيء يرجع إلى اصول الفقه، فانّ أصحابنا استدلّوا على جواز تخصيص الكتاب بخبر الواحد باجماع الصحابة، لأنّهم أجمعوا على تخصيص قوله تعالى: «يوصيكم اللّه في أولادكم» برواية أبي بكر عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله «لا نورث ما تركناه صدقة»، قالوا: و الصحيح في الخبر أنّ فاطمة عليها السّلام طالبت بعد ذلك بالنحل لا بالميراث، فلهذا قال الشيخ أبو علي: إنّ دعوى الميراث تقدّمت على دعوى النحل، و ذلك لأنّه ثبت أنّ فاطمة انصرفت عن ذلك المجلس غير راضية و لا موافقة لأبي بكر، فلو كانت دعوى الارث متأخّرة، و انصرفت عن سخط لم يثبت الاجماع على تخصيص الكتاب بخبر الواحد، أمّا إذا كانت دعوى الارث متقدّمه فلمّا روى لها الخبر أمسكت و انتقلت إلى النزاع من جهة اخرى، فانه يصح حينئذ الاستدلال بالاجماع على تخصيص الكتاب بخبر الواحد، فأمّا أنا فالأخبار عندي متعارضة، يدلّ بعضها على أنّ دعوى الارث متأخّرة، و بعضها على أنّها متقدّمة و أنا في هذا الموضع متوقّف، و ما ذكره المرتضى من أنّ الحال تقتضي أن تكون البداية بدعوى النحل فصحيح، انتهى.أقول: لا يخفى ما في كلام الشارح المعتزلي من الاضطراب و التناقض، فتارة ينتصر لأبي علي جزما ليصحّح الاجماع، و اخرى يحكم بتعارض الأخبار و يتوقّف و ثالثة يصحّح كلام المرتضى في تقدّم دعوى النحل.و الأصحّ أنّ مورد دعوى النحل خصوص فدك و لم يرد عليها دعوى الارث أصلا لا قبلها و لا بعدها، و مورد دعوى الارث سائر ما تركه رسول اللّه من سهمه بخيبر و سهمه في الخمس و غير ذلك من متاعه، و قد تصرّف أبو بكر في جميع ذلك و قام مقامه كلّا و لم يمسك عن أموال رسول اللّه يدا إلّا من آلة رسول اللّه و دابّته و حذائه حيث دفعها إلى عليّ عليه السّلام، كما في رواية عوانة بن الحكم.و العجب من الشارح المعتزلي حيث انتصر لأبي علي بما يوجب تكاذب فاطمة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 106 عليها السّلام لنفسها و سقوط كلامها عن الاعتبار بالتناقض الظاهر، و كيف يصحّ لها عليها السّلام دعوى النحل في فدك بعد الاعتراف بأنّها ميراث لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و قد أصرّ في غير موضع من كلامه على اعتراف فاطمة بصحّة ما رواه أبو بكر من قوله «لا نورث، ما تركناه صدقة» و موافقتها معه في ذلك، و من يتدبّر في كلام فاطمة تجاه أبي بكر و من وافقه يفهم أنّ فاطمة عليها السّلام أنكر حديثه و نسبت المعترف به إلى الكفر و الالحاد و الخروج عن الاسلام و متابعة القرآن، فانظر إلى قولها فيما ذكره الشارح المعتزلي بأسناد عدّة: «ثمّ أنتم الان تزعمون أن لا إرث لي «أ فحكم الجاهليّة يبغون و من أحسن من اللّه حكما لقوم يوقنون» ايها معاشر المسلمين ابتزّ إرث أبي، أبى اللّه أن ترث يا ابن أبي قحافة أباك و لا أرث أبي، لقد جئت شيئا فريّا، فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك، فنعم الحكم اللّه، و الزعيم محمّد، و الموعد القيامة، و عند الساعة يخسر المبطلون، و لكلّ نبأ مستقرّ و سوف تعلمون، من يأتيه عذاب يخزيه و يحلّ عليه عذاب مقيم»، و قالت فيما خاطبت و عاتبت به الأنصار: «ما هذه الفترة عن نصرتي، و الونية عن معونتي، و الغمزة في حقّي، و السّنة عن ظلامتي- إلى أن قالت عليها السّلام: ايها بني قيلة، أ أهتضم تراث أبي، و أنتم بمرأى و مسمع، تبلغكم الدعوة، و يشملكم الصوت، و فيكم العدّة و العدد، و لكم الدار و الجنن، و أنتم نخبة اللّه الّتي انتخب، و خيرته الّتي اختار، باديتم العرب، و بادهتم الامور، و كافحتم البهم، حتّى دارت بكم رحى الاسلام، و درّ حلبه، و خبت نيران الفتنة، و سكنت فورة الشرك، و هدأت دعوة الهرج و استوثق نظام الدين، أفتأخّرتم بعد الإقدام، و نكصتم بعد الشدّة، و جبنتم بعد الشجاعة، عن قوم «نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم فقاتلوا أئمّة الكفر إنّهم لا أيمان لهم لعلّهم ينتهون».أقول: من تدبّر هذه الكلمات الّتي خرجت من قلب ملتهب و أسف عميق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 107 يفهم بوضوح عدم طريق للموافقة بين بنت الرسول المظلومة الممنوعة عن حقّها مع مخالفيها بوجه من الوجوه، و قد صرّحت فيها بنكث العهد و مخالفة الرسول عن اولئك المخالفين.الثالث ممّا يهمّ في المقام، بيان أنّ فدك كانت في تصرّف فاطمة عليها السّلام فانتزعها منها أبو بكر؟ أو كانت في ضمن ما تركه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فمنعها أبو بكر من التصرّف فيها؟حكى في الشرح المعتزلي عن قاضى القضاة ما يلي «ص 269 ج 16 ط مصر»: و لسنا ننكر صحّة ما روي من ادّعائها فدك، فأمّا أنّها كانت في يدها فغير مسلّم، بل إن كانت في يدها لكان الظاهر أنّها لها، فاذا كانت في جملة التركة فالظاهر أنّها ميراث.و نقل عن السيّد المرتضى في ردّ كلامه «ص 275 ج 16 ط مصر»:فأمّا إنكار صاحب الكتاب لكون فدك في يدها فما رأيناه اعتمد في إنكار ذلك على حجّة، بل قال: لو كان ذلك في يدها لكان الظاهر أنّها لها، و الأمر على ما قال، فمن أين أنّه لم يخرج عن يدها على وجه يقتضى الظاهر خلافه، و قد روى من طرق مختلفة غير طريق أبي سعيد الّذي ذكره صاحب الكتاب أنّه لمّا نزل قوله تعالى «و آت ذا القربى حقّه: 38- الروم» دعا النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فاطمة عليها السّلام فأعطاها فدك، و إذا كان ذلك مرويّا فلا معنى لدفعه بغير حجّة.أقول: لا إشكال في أنّ ظاهر «فأعطاها فدك» الواردة في غير واحد من الأخبار هو إقباض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إيّاها، لا مجرّد إنشاء صيغة الهبة، فانّ العطاء حقيقة في العمل الخارجي، و من هذه الجهة عنون الفقهاء المعاطاة في مقابل العقد و المعاملة الانشائيّة، فالمعاطاة معاملة بالعمل و بالأخذ و الردّ، و أدلّ دليل على كونها في تصرّف فاطمة عليها السّلام عليها السّلام حين موت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كلام أمير المؤمنين عليه السّلام في هذا الكتاب الموجّه إلى عثمان بن حنيف من كبار الصحابة حيث يقول صلوات اللّه عليه: «بلى كانت في أيدينا فدك» فانّه كاد أن يكون صريحا في كونها تحت تصرّف أهل البيت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 108 الرابع: لقضيّة فدك جهتان هامّتان:الاولى النظر إليها عن الوجهة الحقوقيّة و القضائيّة و البحث من حيث إنّ فدك كانت حقّا لفاطمة سلام اللّه عليها بهبة من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كما هو الظاهر، أو بالارث كما ذكره غير واحد من الأصحاب و جمّ من المخالفين فاخذت منها غصبا و تعمّدا، أو على وجه الشبهة باعتماد الحديث الّذي رواه أبو بكر عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله «لا نورث، ما تركناه صدقة» و البحث في هذا الحديث يقع من وجهين:الأوّل: من جهة السند، و يضعّف من وجوه شتّى، كتفرّد أبي بكر بنقله مع وفور الصحابة و توفّر الداعي ببيانه للناس لإزالة الشبهة، و كعدم اطّلاع أهل البيت عليهم السّلام و أزواج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عنه مع مسيس الحاجة إلى إبلاغهم هذا الحكم من النبيّ ليعرفوا تكليفهم في تركته من حين موته، و يكاد يقطع باستحالة إخفاء النبيّ صلّى اللّه عليه و آله هذا الحكم عنهم مع ولعه بتقوى ذويه و أهل بيته.الثاني: من جهة دلالته حيث إنّ للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله جهتان متمايزتان: الاولى جهة شخصيّة و أنّه كسائر أفراد البشر و المسلمين يملك و يتزوّج و يصير أبا و يكون ابنا لأبيه، و له حقوق متساوية مع غيره فيملك و يملّك و يرث و يورّث، الثانية جهة نبوّته و ما يتعلّق به بعنوان أنّه نبيّ فيكون والد الامّة و مالك الوجوه العامّة من الغنائم و السبايا، و بيده مفتاح بيت المال يتصرّف فيه على ما يراه صلاحا، فيمكن أن يكون مقصوده من قوله صلّى اللّه عليه و آله «لا نورث» الجهة الثانية و معناه أنّ ما يملكه النبيّ بعنوان أنّه نبيّ غير مورث و تترك صدقة عامّة للامّة و لا يشمل ما يملكه باعتبار شخصه من أمواله الخاصّة فانّها متروكة لوارثه كسائر الأفراد.و حيث كانت فدك مطرحا لدعوى فاطمة عليها السّلام من جهة النحلة و طلب أبو بكر منها البيّنة فشهد لها عليّ عليه السّلام و امّ أيمن فردّت شهادتهما أو لم يكتف بهما لنقصانهما عن حدّ البيّنة الشرعيّة فانّها تتحقّق بشهادة رجلين أو رجل و امرأتين عرضت القضيّة لبحث قضائي من وجوه شتّى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 109 منها، هل يصحّ أو يجب الاكتفاء بمجرّد الدعوى من فاطمة عليها السّلام للحكم لها؟ أم حالها حال سائر الناس و لا بدّ من عرض دعويها على الموازين القضائيّة العامّة؟و تحقيق البحث فيه يرجع إلى النظر في أمرين:الأول في أنّ البيّنة حجة لاثبات دعوى المدّعي باعتبار صرف الحكاية عن الواقع و من جهة الكاشفيّة فقط، فكلّ كاشف عن الواقع يساويها في البيان أو يقوى عليها يقوم مقامها، أم هي حجّة قضائيّة بخصوصها و لها موضوعيّة لفصل الدعوى و إثبات المدّعى؟ و الظاهر هو الأوّل لأنّ البيّنة كاشفة عن الواقع و حجّة بهذا الاعتبار و لذا يقوم مقامها الشياع، و حينئذ فعصمة فاطمة عليها السّلام و طهارتها عن الكذب بحكم آية التطهير الشامل لها ممّا يوجب العلم بصدق دعويها فيحكم لها لهذا العلم الناشي عن خصوصية المدّعي و إن منعنا عن جواز حكم القاضي في موضوع النزاع بمجرّد علمه الغير المستند إلى طرح الدعوى كالوحى أو الاستظهار بالغيب من الرياضة أو مثل علوم الجفر و الرمل و نحوهما لمن هو أهله.ففي الشرح المعتزلي: قال المرتضى: نحن نبتدىء فندلّ على أنّ فاطمة عليها السّلام ما ادّعت من نحل فدك إلّا ما كانت مصيبة فيه، و أنّ مانعها و مطالبها بالبيّنة متعنّت، عادل عن الصواب، لأنّها لا تحتاج إلى شهادة و بيّنة- إلى أن قال- أمّا الّذي يدلّ على ما ذكرناه فهو أنّها معصومة من الغلط، مأمون منها فعل القبيح و من هذا صفته لا يحتاج فيما يدّعيه إلى شهادة و بيّنة.ثمّ استشهد لاثبات عصمتها، باية التطهير و حديث «فاطمة بضعة منّي، من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذى اللّه عزّ و جلّ» و هذا يدلّ على عصمتها، لأنّها لو كانت ممّن يقترف الذنوب لم يكن من يؤذيها مؤذيا له على كلّ حال، بل متى فعل المستحقّ من ذمّها، أو إقامة الحدّ عليها، إن كان الفعل يقتضيه سارا له و مطيعا، على أنّنا لا نحتاج في هذا الموضع على الدلالة على عصمتها، بل يكفي في هذا الموضع العلم بصدقها فيما ادّعته، و هذا لا خلاف فيه بين المسلمين لأنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 110 أحدا لا يشكّ أنّها لم تدّع ما ادّعته كاذبة، و ليس بعد أن لا تكون كاذبة إلّا أن تكون صادقة، و إنّما اختلفوا في أنّه هل يجب بعد العلم بصدقها تسليم ما ادّعته بغير بيّنة أم لا يجب ذلك؟ثمّ استدلّ على أنّ البيّنة من جهة الكاشفيّة لا من جهة الموضوعيّة بوجوه:1- اشتراط العدالة في البيّنة للاعتماد بصدقها.2- جواز حكم الحاكم بعلمه من غير شهادة.3- كون الإقرار أقوى من البيّنة من حيث إنّه أكشف للواقع- إلى أن قال: «و الّذي يدلّ على صحّة ما ذكرناه أيضا أنّه لا خلاف بين أهل النقل في أنّ أعرابيا نازع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في ناقة، فقال عليه السّلام «هذا لي و قد خرجت إليك من ثمنها» فقال الأعرابي: من يشهد لك بذلك؟ فقال خزيمة بن ثابت: أنا أشهد بذلك، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: «من أين علمت، و ما حضرت ذلك؟» قال: لا و لكن علمت ذلك من حيث علمت أنّك رسول اللّه، فقال: «قد أجزت شهادتك و جعلتها شهادتين» فسمّي ذا الشهادتين، و هذه القضيّة شبيهة لقصّة فاطمة عليها السّلام.و منها أنّه حيث كانت فاطمة عليها السّلام مدّعية لفدك باتّفاق أهل الحديث يستفاد أنّها كانت متصرّفة فيها و صاحبة يد عليها، فلا يصحّ مطالبتها بالبيّنة إلّا أن يقال بأنّ دعويها مقرونة بالاستناد إلى ادّعاء الهبة و بهذا الاعتبار تحتاج إلى البيّنة، و قد شهد لها عليّ عليه السّلام و امّ أيمن، و يظهر مما نسب إلى أبي بكر التوقّف في الحكم لها باعتبار نقصان البيّنة، فانّها تتحقّق برجلين أو رجل و امرأتين، فيبحث عن خطأ أبي بكر في ذلك باعتبار أنّ عليّا مشمول لاية التطهير و معصوم، فيقوم شهادته مقام رجلين و امّ أيمن ممّن ثبت كونها من أهل الجنّة فيقطع بصدقها و يقوم شهادتها مقام امرأتين و أكثر، و نسب إلى عمر ردّ شهادتهما باتّهام عليّ عليه السّلام بأنّه يجرّ النار إلى قرصه، و القدح في امّ أيمن بأنّها عجميّة مردودة الشهادة فيا لهما من خطأ و جور.الثانية النظر إليها من الوجهة السياسية، و هي أنّ أخذ فدك من فاطمة عليها السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 111 و أخذ سائر مواريث النبيّ منها و من سائر الورّاث تابع للاستيلاء على الخلافة و الحكم، فلا يستقرّ بيعة سقيفة على أبي بكر إلّا بهذين الأمرين، لأنّ الرياسة على الامّة من أهمّ مواريث النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و من أوفر ما تركه بعده فتتعلّق بذويه الأقربين من اهل بيته، و لا يكفي مجرّد بيعة الناس مع ابي بكر لسلب هذا الحق عن اهل البيت إلّا بمنع التوريث عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، و منع الارث يحتاج إلى قضيّة عامّة و هي جملة «لا نورّث، ما تركناه صدقة» الّتى ابتكرها أبو بكر و تفرّد بنقلها و لم يكن لمن بايع معه من المهاجرين و الأنصار إلّا التسليم لها و ترك النكير عليها، فانّهم لو أنكروها و قاموا في وجه أبي بكر لردّها يضطرّون إلى نقض بيعتهم معه بالرئاسة و الخلافة فلا يستقيم قبول وراثة فاطمة و سائر أهل البيت عمّا تركه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مع بيعتهم لأبي بكر بالخلافة.و يدلّ على ذلك ما حكي أنّ هارون العبّاسي قال لموسى بن جعفر عليه السّلام:حدّ لي فدك حتّى أردّه، فقال عليه السّلام: حدّها من سيف البحر إلى دومة الجندل إلى عريش مصر، فقال هارون: حتّى أنظر فيها، فالظاهر أنّ مقصوده عليه السّلام أنّ فدك نموذج ما تركه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله لأهل بيته و هو ما استقرّ حكومته عليه في حياته.و قال الشارح المعتزلي «ص 284 ج 16 ط مصر»: «و سألت عليّ بن الفارقي مدرّس المدرسة الغربيّة ببغداد، فقلت له: أ كانت فاطمة صادقة؟ قال:نعم، قلت: فلم لم يدفع إليها ابو بكر فدك و هي عنده صادقة؟ فتبسّم، ثمّ قال كلاما لطيفا مستحسنا مع ناموسه و حرمته و قلّة دعابته، قال: لو أعطاها اليوم فدك بمجرّد دعواها لجائت إليه غدا و ادّعت لزوجها الخلافة، و زحزحته عن مقامه، و لم يكن يمكنه الاعتذار و الموافقة بشىء لأنّه يكون قد أسجل على نفسه أنّها صادقة فيما تدّعي كائنا ما كان من غير حاجة إلى بيّنة و لا شهود، و هذا كلام صحيح، و إن كان قد أخرجه مخرج الدّعابة و الهزل».ثمّ إنّ عمق سياسة قضيّة فدك يظهر من التدبّر في خطب ابي بكر و مكالمته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 112 مع فاطمة عليها السّلام حيث يستفاد منها أنّ أبا بكر كان داهية دهياء و لا يكون في المسلمين يومئذ أدهى منه و أمكر، و صوّر خطّة سياسته في هذه القضيّة من ثلاث:الاولى رقّته و لينه تجاه فاطمة عليها السّلام بما لا مزيد عليه و تمسّكه بالإطاعة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ولعه على العمل بسنّته و سيرته حرفا بحرف و قدما على قدم، و تحريش الناس على فاطمة عليها السّلام بأنّها يريد خلاف قول أبيها طلبا لحطام الدنيا فانظر فيما يلي:في الشرح المعتزلي «ص 214 ج 16 ط مصر»: و روى هشام بن محمّد عن أبيه قال: قالت فاطمة لأبي بكر: إنّ أمّ أيمن تشهد لي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أعطاني فدك، فقال لها: يا ابنة رسول اللّه، و اللّه ما خلق اللّه خلقا أحبّ إلىّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبيك، و لوددت أنّ السماء وقعت على الأرض يوم مات أبوك، و اللّه لأن تفتقر عايشة أحبّ إليّ من أن تفتقري، أ تراني اعطي الأحمر و الأبيض حقّه و أظلمك حقّك، و أنت بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، إنّ هذا المال لم يكن للنبيّ صلّى اللّه عليه و سلّم، و إنّما كان مالا من أموال المسلمين، يحمل النبيّ به الرجال، و ينفقه في سبيل اللّه، فلمّا توفّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم وليته كما كان يليه، قالت: و اللّه لا كلّمتك أبدا، قال: و اللّه لا هجرتك أبدا، قالت: و اللّه لأدعونّ اللّه عليك، قال: و اللّه لأدعونّ اللّه لك، فلمّا حضرتها الوفاة أوصت ألّا يصلّي عليها. فدفنت ليلا ...و في الشرح أيضا «ص 213 ج 16 ط مصر»: عن عوّانة بن الحكم، قال: لمّا كلّمت فاطمة عليها السّلام أبا بكر بما كلّمته به، حمد أبو بكر اللّه و أثنى عليه و صلّى على رسوله ثمّ قال: يا خيرة النساء و ابنة خير الاباء، و اللّه ما عدوت رأي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و ما عملت إلّا بأمره، و إنّ الرائد لا يكذب أهله، و قد قلت فأبلغت و أغلظت فأهجرت، فغفر اللّه لنا و لك، أمّا بعد، فقد دفعت آلة رسول اللّه، و دابّته و حذاءه إلى عليّ عليه السّلام، فأمّا ما سوى ذلك فانّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إنّا معاشر الأنبياء لا نورث ذهبا و لا فضّة و لا أرضا و لا عقارا و لا دارا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 113 و لكنّا نورث الايمان و الحكمة و العلم و السنّة، فقد عملت بما أمرني، و نصحت له، و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت و إليه انيب.فقد ترى أبا بكر في هذه المكالمة و هذه الخطبة القصيرة الّتي أجاب بها عن خطبة فاطمة الطويلة القاصعة يظهر الخضوع و التذلّل لفاطمة عليها السّلام و الطوع و الانقياد لأمر أبيها حتّى يصوّر فاطمة عليها السّلام في نظر الناس عاقّة لأبيها و طالبة لحطام الدنيا.الثانية استصغار عليّ و أهل بيته و إهانتهم في نظر الناس ليسقط عندهم هيبة أهل البيت و ينتهك حرمتهم الّتي اكتسبوها في ضوء توصيات النبي صلّى اللّه عليه و آله و حرمة مهبط الوحي و الرسالة، و يجترءوا على الصّول عليهم، بما يقتضيه السياسة في مواقفها الاتية.فانظر إلى قوله في تلك الخطبة «أمّا بعد، فقد دفعت آلة رسول اللّه و دابّته و حذاءه إلى عليّ» فإنّ فيه من الإهانة بمقام عليّ عليه السّلام ما لا يخفى، فيغصب أبو بكر منبر رسول اللّه و سيفه و يدفع إلى عليّ عليه السّلام حذاءه.ثمّ انظر إلى ما أفاده في خطبته الثانية كما في الشرح المعتزلي «ص 214 ج 16 ط مصر»: قال أبو بكر: و حدّثني محمّد بن زكريّا قال: حدّثنا جعفر بن محمّد بن عمارة بالإسناد الأوّل قال: فلمّا سمع أبو بكر خطبتها شقّ عليه مقالتها، فصعد المنبر و قال: أيّها الناس، ما هذه الرعة إلى كلّ قالة، أين كانت هذه الأماني في عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم، ألا من سمع فليقل و من شهد فليتكلم، إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه، مربّ لكلّ فتنة هو الّذي يقول: كرّوها جذعة بعد ما هرمت، يستعينون بالضعفة و يستنصرون بالنساء كامّ طحال أحبّ أهلها إليها البغيّ ألا أنّي لو أشاء أن أقول لقلت، و لو قلت لبحت، إنّي ساكت ما تركت ...قال الشارح المعتزلي: قرأت هذا الكلام على النقيب أبي يحيى جعفر بن يحيى بن أبي زيد البصري و قلت له: بمن يعرّض؟ فقال: بل يصرّح، قلت:لو صرّح لم أسألك، فضحك و قال: بعليّ بن أبي طالب عليه السّلام، قلت: هذا الكلام كلّه لعليّ يقوله؟ قال: نعم، إنّه الملك يا بنيّ، و يظهر نهاية استخفافه بعليّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 114 و فاطمة عليها السّلام و استصغاره لشأنهما بما فسّره من غريب ألفاظ الخطبة، قال: فسألته عن غريبه، فقال: أمّا الرعة بالتخفيف، أى الاستماع و الاصغاء، و القالة: القول، و ثعالة: اسم الثعلب علم غير مصروف مثل ذؤالة للذئب، و شهيده ذنبه: أي لا شاهد له على ما يدّعى إلّا بعضه و جزء منه، و أصله مثل، قالوا: إنّ الثعلب أراد أن يغري الأسد بالذئب فقال: إنّه قد أكل الشاة الّتي قد أعددتها لنفسك، و كنت حاضرا، قال: فمن يشهد لك بذلك؟ فرفع ذنبه و عليه دم، و كان الأسد قد افتقد الشاة فقبل شهادته، و قتل الذئب، و مربّ: ملازم، أرّب بالمكان، و كرّوها جذعة: أعيدوها إلى الحال الاولى، يعني الفتنة و الهرج، و امّ طحال امرأة بغيّ في الجاهليّة، فيضرب بها المثل فيقال: أزنى من امّ طحال، انتهى.فقد اتّهم علياّ عليه السّلام في كلامه هذا بأنّه يجرّ النار إلى قرصه و يشهد لجرّ النفع و جلب المنفعة و أنّه يريد إلقاء الفتنة بين المسلمين و ايقاد نيران الحرب و ردّ الاسلام قهقرى، فيستعين بالضعفة و النساء، و كفى و هنا به و بفاطمة قوله:كامّ طحال أحبّ أهلها إليها البغيّ، و هل قصد تشبيه عليّ عليه السّلام بامّ طحال أو فاطمة عليها السّلام أو هما معا، و كفى به توهينا لهما و إظهارا للكفر و الزندقة.و يقصد في ضمن ذلك سلب الفوائد عن عليّ عليه السّلام بحيث لا يملك درهما و لا دينارا، فيكون قد اشتغل بتحصيل القوت و يكون آكلا سهمه من بيت المال بنظارته كأحد اجرائه و امرائه لئلا يتوجّه إليه النّاس فيعتزّ بهم و يطلب حقّه من الخلافة.قال في الشرح المعتزلي (ص 236 ج 16 ط مصر): و قال لي علويّ من الحلّة، يعرف بعليّ بن مهنّا، ذكيّ ذو فضائل: ما تظنّ قصد أبى بكر و عمر بمنع فاطمة فدك؟ قلت: ما قصدا؟ قال: أرادا أن لا يظهرا لعليّ- و قد اغتصباه الخلافة- رقّة ولينا، و لا يرى عندهما خورا، فاتبعا القرح بالقرح.و قلت لمتكلّم من متكلّمى الإماميّة يعرف بعليّ بن تقيّ من بلدة النّيل و هل كانت فدك إلّا نخلا يسيرا و عقارا ليس بذلك الخطير؟ فقال لي: ليس الأمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 115 كذلك، بل كانت جليلة جدّا، و كان فيها من النخل نحو ما بالكوفة الان من النخل، و ما قصد أبو بكر و عمر بمنع فاطمة عنها إلّا يتقوّى عليّ بحاصلها و غلّتها على المنازعة في الخلافة، و لهذا اتبعا ذلك بمنع فاطمة و عليّ و سائر بني هاشم و بني المطّلب حقّهم في الخمس، فانّ الفقير الّذي لا مال له تضعف همّته و يتصاغر عند نفسه و يكون مشغولا بالاحتراف و الاكتساب عن طلب الملك و الرئاسة، فانظر إلى ما قد وقر في صدور هؤلاء ...الثالثة إرعاب الناس و تخويفهم إلى حيث ينقادون لحكمهم و يتهيّأون لكلّ ما يقرّرونه بعد ذلك من مؤامراتهم، فتشديدهم الأمر على أهل بيت النبيّ إلى حيث هدّدوهم بإحراق بيتهم أو أشعلوا النار في باب فاطمة عليها السّلام و في روايات عدّة أنّهم ضربوها بالسياط تقرير لهذه السياسة الحديديّة الناريّة الّتي يرتكبها الطامعون في استقرار حكومتهم و كبح مخالفيهم.قال في الشرح المعتزلي «ص 283 ج 16 ط مصر»: فيما نقله عن السيّد المرتضى في جواب قاضى القضاة: فأمّا قوله إنّ حديث الإحراق لم يصحّ، و لو صحّ لساغ لعمر مثل ذلك فقد بيّنّا أنّ خبر الاحراق قد رواه غير الشيعة و قوله أنّه يسوغ مثل ذلك، فكيف يسوغ إحراق بيت عليّ و فاطمة عليها السّلام و هل في ذلك عذر يصغى إليه أو يسمع، و إنّما يكون عليّ و أصحابه خارقين للاجماع و مخالفين للمسلمين لو كان الاجماع قد تقرّر و ثبت، و ليس بمتقرّر و لا ثابت مع خلاف عليّ وحده فضلا عن أن يوافقه على ذلك غيره ...و تهديد أبي بكر للناس و خصوص الأنصار الّذين هم العدّة و العدد و صاحبوا الدار و الجنن يظهر من ذيل خطبته السابقة «ص 215 ج 16 ط مصر»:ثمّ التفت إلى الأنصار فقال: قد بلغني يا معشر الأنصار مقالة سفهائكم، و أحقّ من لزم عهد رسول اللّه أنتم، قد جائكم فاويتم و نصرتم، ألا أنّى لست باسطا يدا و لا لسانا على من لم يستحقّ ذلك منّا، ثمّ نزل، فانصرفت فاطمة عليها السّلام إلى منزلها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 116 قال الشارح المعتزلي في ضمن ما سأله عن النقيب أبي يحيى «قلت: فما مقالة الأنصار؟ قال: هتفوا بذكر عليّ فخاف من اضطراب الأمر عليهم، فنهاهم».و بهذه السياسة الحديديّة المقرونة بأشدّ الارعاب أخمدوا نار الثورة الفاطميّة الّتي أشعلتها عليهم بخطبتها الرنّانة الفائقة و تمسّكوا بالملك و الخلافة بكلّ قوّة و شدّة، و سيعلم الّذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون.الترجمة:آرى در زير دست ما تنها يك فدك بود از هر آنچه آسمان بر آن سايه دارد و دلهاى مردمى بر آن دريغ آورد و دلهاى ديگران بر آن بخششگر شد و از دست ما ربوده گرديد، و چه خوب دادگرى است خداوند، مرا چه كار است با فدك يا جز فدك با اين كه منزل فرداى هر كس گور است، گورى كه در تاريكيش آثار و كردار هر كس منقطع مى گردد و اخبارش نهان مى شود گودالى كه اگر در ميدانش بيفزايند و دست حفّارش پهناور سازد سنگ و كلوخش تنگ سازد و خاكهاى انباشته سوراخ و روزنش را مسدود سازد، همانا منم و اين نفس سركشم كه بوسيله تقوى و پرهيزكارى آنرا سوقان مى دهم تا بلكه در روز هراس بزرگتر در آسايش باشد و بر اطراف پرتگاه دوزخ پابرجا و استوار گذر كند.***بقية من المختار الرابع و الاربعين من كتبه عليه السّلام:و لو شئت لاهتديت الطّريق إلى مصفّى هذا العسل، و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القزّ، و لكن هيهات أن يغلبني هواى، و يقودني جشعي إلى تخيّر الأطعمة و لعلّ بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له في القرص، و لا عهد له بالشّبع!! أو أبيت مبطانا و حولي بطون غرثى، و أكباد حرّى، أو أكون كما قال القائل: و حسبك داء [عارا] أن تبيت ببطنة و حولك أكباد تحنّ إلى القدّ. أ أقنع من نفسي بأن يقال أمير المؤمنين و لا أشاركهم في مكاره الدّهر؟ أو أكون أسوة لهم في جشوبة العيش. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 118 اللغة:(القمح): الحنطة: (الجشع): أشدّ الحرص، (المبطان)، الّذي لا يزال عظيم البطن من كثرة الأكل، فأمّا المبطن: فالضامر البطن، و أمّا البطين فالعظيم البطن بالخلقة، و أمّا البطن: فهو الّذي لا يهمّه إلّا بطنه، و أمّا المبطون فالعليل البطن، (و البطون الغرثى): الجائعة، (البطنة): الكظّة، و ذلك أن يمتلى الانسان من الطّعام امتلاء شديدا، (القدّ): إناء من جلد يدّخر فيها الغذاء أو بمعنى القديد: اللحم المشوى المقدّد الّذي يجفّ بالشّمس و يدّخره أهل البادية يتغذّون به.الاعراب:هيهات اسم فعل بمعنى بعد، بالحجاز جار و مجرور متعلّق بفعل مقدّر و الجملة خبر مقدم لقول لعلّ، و من لا طمع له اسم لها، أو أبيت، عطف على قوله يغلبني و منصوب مثله، حولي، ظرف مستقر خبر لقوله بطون غرثى و الجملة حالية عن الضمير في قوله أبيت.المعنى:بيّن عليه السّلام في هذا الفصل من كتابه إلى عثمان بن حنيف أنّ تجنّبه عن الأكل الطيّب الهنىء و القناعة بقرصين جافين من شعير ليس من الضرورة لعدم القدرة على ما زاد من الماكل الهنيئة، و أشار إلى اقتداره على أطيب الأكل و أهنى العيش من وجوه:1- من فوائد ما استنبطه من العيون و ما غرسه من النّخيل في ينبع أيام اعتزاله في المدينة و اشتغاله بالحرث و الزراعة في نواحيها، فمن ضياعه العين المعروفة بعين نيزر أحد مواليه المشتغلين بالزراعة من قبله عليه السّلام في ينبع، فقد ورد في الحديث أنه حضر يوما يحفر فيه بئرا فأصاب حجرا فألقى عليه السّلام ردائه و أخذ المعول و ضرب الحجر حتّى كسره فطلع من تحته عين ماء كأنها عنق البعير.و في حديث آخر: أنّ مغيرة بن شعبة مرّ عليه عليه السّلام يوما و قد ركب بعيرا و تحته حمل فقال له عليه السّلام: ما تحتك يا عليّ؟ فأجابه: مائة ألف نخلة إن شاء اللّه فكان يحمل نوايا التمر ليغرسه.و على الجملة كان له عليه السّلام ضياع و نخيل أنشأها و جعلها صدقة و صرفها على الفقراء.2- أنّه عليه السّلام يقدر على الاحتراف و الكسب بوجوه شتّى و يهتدى إلى تهية أطيب العيش من كدّ يده مضافا إلى ما يستحقه من العطايا و الحقوق من بيت المال و هو رئيس المسلمين و أمير المؤمنين، فيقدر على ما يريد من العيش الرّغيد، و لكنّه ترك ذلك و لازم الزّهد و الرياضة ليكون اسوة للزاهدين. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص88 ابن ابى الحديد سپس به توضيح و شرح لغات و آوردن شواهدى از شعر پرداخته است و در شرح اين جمله از اين نامه كه فرموده است: «بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلّته السماء، فشحّت عليها نفوس قوم و سخت عليها نفوس آخرين»، «آرى، از همه آنچه كه آسمان بر آن سايه افكنده است، فدك در دست ما بود، گروهى بر آن بخل ورزيدند و گروهى ديگر در باره آن سخاوت ورزيدند»، مبحثى مفصل در هفتاد و پنج صفحه در مورد فدك ايراد كرده كه به ترجمه مطالب تاريخى آن بسنده مى شود. آنچه در سيره و اخبار در باره فدك آمده است: بدان كه ما شرح اين كلمات را در سه فصل بيان مى كنيم، فصل نخست در باره آنچه كه در حديث و خبر در مورد فدك آمده است، فصل دوم در اينكه آيا از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارث برده مى شود يا نه. فصل سوم در اينكه آيا فدك از سوى رسول خدا به فاطمه عليه السّلام واگذار و بخشيده شده است يا نه. فصل اول: در مورد اخبار و احاديثى كه از قول اهل حديث -اهل سنت-  و در كتابهاى ايشان نقل شده است، نه كتابهاى شيعه و رجال ايشان كه ما با خويشتن شرط كرده ايم كه از آنها چيزى نياوريم و همه آنچه را در اين فصل مى آوريم و آنچه از اختلاف و اضطرابى كه پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوده است، بيان مى داريم از نوشته ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب السقيفة و فدك است. و اين ابو بكر جوهرى محدثى پارسا و مورد اعتماد و اديب بوده است كه ديگر محدثان او را ستوده و مصنفاتش را روايت كرده اند. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبّه، از حيان بن بشر، از يحيى بن آدم، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص89 از ابن ابى زائدة، از محمد بن اسحاق، از زهرى نقل مى كند كه مى گفته است: گروهى از مردم خيبر كه باقى مانده بودند، متحصن شدند و سپس از رسول خدا خواستند كه در قبال حفظ جان و خون، آنان را تبعيد كند، و چنان فرمود: چون مردم دهكده فدك اين موضوع را شنيدند، آنان هم با همان شرط تسليم شدند و سرزمين ايشان مخصوص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد كه در آن اسب و ركابى زده نشده بود-  بدون جنگ تسليم شده بودند. ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن اسحاق همچنين روايت مى كند كه چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از فتح خيبر آسوده شد، خداوند بر دل مردم فدك بيم انداخت و فرستادگان ايشان در خيبر يا ميان راه يا پس از رسيدن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه به حضورش آمدند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيشنهادشان را پذيرفت و بدين گونه فدك مخصوص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد كه براى گشودن آن جنگى صورت نگرفت و با نيمى از فدك مصالحه كردند. گويد: روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در قبال تمام فدك صلح فرمود و خدا داناتر است كه چگونه بوده است. گويد مالك بن انس، از قول عبد الله بن ابى بكر بن عمرو بن حزم روايت مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در قبال نيمى از زمينهاى فدك با آنان صلح فرمود و كار همان گونه بود تا آنكه عمر آنان را تبعيد كرد و عوض نيمه ديگر به آنان شتر و چيزهاى ديگر پرداخت. كس ديگرى غير از مالك بن انس مى گويد: هنگامى كه عمر مى خواست ايشان را تبعيد كند، كسانى را براى تقويم اموال آنان فرستاد كه ابو الهيثم بن التيهان و فروة بن عمرو و حباب بن صخر و زيد بن ثابت بودند. آنان نخلستانها و سرزمين فدك را تقويم كردند، عمر بهاى نيمه اى را كه از ايشان بود، پرداخت كه پنجاه هزار درهم بود و آن را از اموال عراق كه براى عمر رسيده بود، پرداخت و ايشان را به شام تبعيد كرد. ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن زكريا براى من، از جعفر بن محمد بن عماره كندى، از پدرش، از حسين بن صالح بن حى، از قول دو مرد از بنى هاشم، از قول زينب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 90 دختر على بن ابى طالب عليه السّلام، و جعفر بن محمد بن على بن حسين هم، از پدرش، همچنين عثمان بن عمران عجيفى، از نائل بن نجيح بن عمير بن شمر، از جابر جعفى، از ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام، همچنين احمد بن محمد بن يزيد، از عبد الله بن محمد بن سليمان، از پدرش، از عبد الله بن حسن بن حسن، همگى نقل كرده اند: چون به فاطمه عليها السّلام خبر رسيد، ابو بكر تصميم به منع از تصرف فدك گرفته است، چادر خويش را پوشيد و همراه تنى چند از زنان قوم خود و دختركانش حركت فرمود و چگونگى حركت و راه رفتن او با راه رفتن پيامبر هيچ تفاوت نداشت. به مسجد و پيش ابو بكر آمد و انبوه مهاجران و انصار حاضر بودند، ميان او و ايشان پرده اى سپيد قبطى آويخته شد. فاطمه عليها السّلام ناله اى اندوهناك بر آورد كه همگان فرياد گريه شان بر آمد. مدتى طولانى سكوت فرمود تا آنان از گريستن آرام گرفتند و سپس چنين فرمود: سخن خود را با ستايش آن كس كه از همگان به ستايش و نعمت و بزرگوارى شايسته تر است آغاز مى كنم، سپاس و ستايش خداوند را در قبال آنچه از نعمت ارزانى داشته و به آنچه الهام فرموده است، و خطبه اى طولانى و پسنديده را نقل كرده اند كه در پايان آن چنين فرموده است: از خداى آن چنان كه شايسته اوست، بترسيد و در آنچه به شما فرمان داده است، او را فرمان بريد كه از ميان بندگان دانشمندان از خدا بيم مى ورزند. و خداوندى را كه به سبب عظمت و نورش هر كه در آسمانها و زمين است براى تقرب به او وسيله اى جستجو مى كند، سپاس داريد و ما وسيله خداوند ميان خلق خدا و ويژگان او و محل قدس و حجت خداونديم و ما وارثان پيامبران خداييم، سپس گفت: من فاطمه دختر محمدم، اين سخن را مى گويم و تكرار مى كنم و اين سخن را ياوه و بيهوده نمى گويم، اينك با گوشهاى شنوا و دلهاى موافق گوش دهيد و اين آيه را تلاوت فرمود «همانا رسولى از خودتان براى شما آمد كه پريشانى شما بر او گران و بر نجات شما آزمند و به مؤمنان رئوف و مهربان است». و اگر با ديده انصاف بنگريد پدرم را فراتر از پدران خود و او را برادر پسر عمويم، نه مردان ديگر خواهيد يافت. آن گاه سخنان طولانى ديگرى نقل كرده است كه ما در فصل دوم آن را خواهيم آورد و در پايان گفته است: و شما اينك تصور مى كنيد كه براى من ارثى وجود ندارد «آيا حكم جاهلى را مى جويند و براى كسانى كه يقين داشته باشند چه كسى از خداوند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص91 نيكو حكم تر است.» هان اى گروههاى مسلمانان بايد ميراث پدرم با زور از من ربوده شود؟ اى پسر ابو قحافه چگونه است كه خداوند مقرر فرموده است تو از پدرت ميراث ببرى ولى من از پدرم ميراث نبرم، «عجب كار شگفتى آورده اى» اينك آن را لگام زده براى خود بگير تا روز حشر تو به ديدارت آيد. بهترين حكم، خداوند است و محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سالار و وعده گاه قيامت خواهد بود «و آن گاه كه رستاخيز بر پاى شود اهل باطل زيان خواهند كرد.» «براى هر خبرى وقتى معين است و به زودى خواهيد دانست» كه «چه كسى عذابى خواهد رسيد كه زبونش مى سازد و عذاب جاودانه بر او خواهد بود»، فاطمه عليها السّلام آن گاه روى به سوى قبر پدرش كرد و به اين ابيات هند دختر اثاثه تمثل جست: «همانا كه پس از تو كارها و هياهوهايى صورت گرفت كه اگر تو حضور مى داشتى سخنى فزون گفته نمى شد، چون تو درگذشتى و توده هاى ريگ و خاك حائل تو شد برخى از مردان آنچه را در سينه داشتند براى ما آشكار ساختند، مردانى نسبت به ما تحقير و ترش رويى كردند و اينك كه تو از ما غائبى حق ما غصب مى شود.» گويد: تا آن روز آن همه مرد و زن گريه كننده ديده نشده بود، فاطمه عليها السّلام سپس بر آن جاى مسجد كه ويژه انصار بود، توجه كرد و فرمود: اى كسانى كه بازمانده كسانى هستيد كه بازوهاى دين و پاسداران اسلام بوده اند و خود نيز چنان بوده ايد، اين سستى در يارى دادن و خوددارى از كمك به من و چشم پوشى از حقوق من و چرت زدن در مورد دفع ستم از من چيست؟ مگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمى فرمود: «بايد حرمت و حقوق آدمى در فرزندانش رعايت شود» چه زود و با شتاب بدعتها كه پديد آورديد، بر فرض كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت فرموده باشد، بايد شما دين او را بميرانيد. آرى كه به جان خودم سوگند مرگ او مصيبت بزرگى است كه رخنه و شكاف آن، فراخ و غير قابل جبران است. زمين از اين مصيبت تيره و تار و كوهها لرزان و آرزوها بر باد شد. پس از او، حريم تباه و پرده حرمت دريده و مصونيت از ميان برداشته شد. آرى اين گرفتارى و سوگى است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 92 كتاب خدا پيش از مرگ او آن را اعلان كرده و پيش از فقدانش شما را از آن آگاه فرموده است و خداوند متعال چنين مى گويد «محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او پيامبران در گذشتند، آيا اگر بميرد يا كشته شود شما بر پاشنه هاى خود بر خواهيد گشت و هر كس چنان كند هرگز زيانى به خدا نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش مى دهد.» هان اى انصار بايد ميراث پدرم به تاراج برده شود و حال آنكه شما مى بينيد و مى شنويد، صداى فرياد خواهى و فرا خواندن را مى شنويد و به شما مى رسد، و شما داراى شمار و ساز و برگ هستيد، اين خانه و ديار از آن شماست و شما نخبگانى هستيد كه خدايتان انتخاب فرموده است و گزيدگانى هستيد كه خدايتان برگزيده است. شما جنگ و ستيز را با عرب آغاز كرديد و با آنان چندان نبرد كرديد تا آسياى اسلام به يارى شما به گردش آمد و كارش سامان گرفت و سر انجام آتش جنگ خاموش شد و فوران شرك آرام گرفت و دعوت به باطل تسكين يافت و نظام دين استوار شد، اينك پس از آن پيشتازى و شدت و شجاعت خود را كنار كشيديد و سستى و ترس بر شما چيره شد، آن هم در قبال مردمى كه سوگندهاى خود را گسستند، آن هم پس از عهد كردن و طعنه زدن در دين شما، «با پيشوايان كفر جنگ كنيد كه براى آنان سوگند استوارى نيست، شايد بس كنند». هان كه شما را چنان مى بينم كه به سستى و صلح جويى گرايش يافته ايد و آنچه را كه شنيديد، منكر شديد. و روا داشتيد آنچه را كه انجام داديد، بر فرض كه شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شويد، همانا خداوند بى نياز ستوده است. من آنچه را كه به شما گفتم با توجه به زبونى و خفتى است كه شما را فرو گرفته است و ضعف يقين و سستى نيزه ها كه بر شما عارض شده است. اينك همان را داشته باشيد، در حالى كه پشت به جنگ مى دهيد و كفشهايتان دريده است-  كنايه از درماندگى و گريز-  و ننگ بر شما باقى و داغ زبونى بر جامه هاى شماست، هر چه مى خواهيد انجام دهيد كه به آتش بر افروخته خداوند كه بر دلها سر مى كشد خواهيد رسيد و آنچه مى كنيد در مقابل چشم خداوند است، «و آنان كه ستم مى كنند به زودى خواهند دانست كه به كدام بازگشت گاه باز مى گردند». ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن زكريا، از محمد بن ضحاك، از هشام بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص93 محمد، از عوانة بن حكم براى من نقل كرد كه چون فاطمه عليها السّلام آن سخنان خود را با ابو بكر گفت، ابو بكر نخست ستايش و نيايش خدا را به جاى آورد و بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درود فرستاد و چنين گفت: اى برگزيده ترين زنان و اى دختر بهترين پدران به خدا سوگند من از رأى رسول خدا تجاوز نكرده ام و فقط فرمان او را كار بسته ام و ديده بان به اهل خود دروغ نمى گويد، تو سخن گفتى و ابلاغ كردى و درشتى و سختى در گفتار كردى، خداوند ما و تو را بيامرزد، وانگهى من مركب و وسايل شخصى و كفشهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به على عليه السّلام تسليم كردم، اما در مورد چيزهاى ديگر من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مى فرمود «از ما گروه انبيا سيمينه و زرينه و زمين و خانه و ملك و آب ارث برده نمى شود بلكه از ما ايمان و حكمت و علم و سنت به ارث مى برند.»، و من به آنچه فرمانم داده است عمل كردم و براى رسول خدا خير خواهى ورزيدم «و توفيق من جز به خدا نيست بر او توكل كرده ام و به سوى او پناه مى برم.» ابو بكر جوهرى مى گويد: هشام بن محمد، از پدرش روايت مى كند كه مى گفته است: فاطمه عليها السّلام به ابو بكر فرمود: ام ايمن گواهى مى دهد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدك را به من عطا فرموده است. ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا به خدا سوگند كه خداوند كسى را نيافريده است كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يعنى پدرت براى من محبوب تر باشد و روزى كه پدرت رحلت فرمود، دوست مى داشتم آسمان بر زمين مى افتاد و به خدا سوگند اگر عايشه فقير باشد بهتر است تا تو فقير باشى، وانگهى آيا تصور مى كنى منى كه حق سرخ و سپيد را مى پردازم نسبت به حق تو كه دختر رسول خدايى ستم مى كنم. اين مال از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست بلكه مالى از اموال عمومى مسلمانان است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با در آمد آن مردان را سوار مى فرمود و در راه خدا آن را هزينه مى كرد و اينك كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت فرموده است من همان گونه كه او رفتار مى فرمود، در آن مورد رفتار مى كنم. فاطمه گفت: به خدا سوگند ديگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت. ابو بكر گفت: به خدا سوگند من هرگز در باره تو پريشان گويى نمى كنم. فاطمه فرمود: به خدا سوگند كه خدا را به زيان تو فرا مى خوانم -نفرينت مى كنم-  ابو بكر گفت: به خدا سوگند كه من خدا را به سود تو فرا مى خوانم -براى تو دعا مى كنم- . و چون مرگ فاطمه فرا رسيد، وصيت فرمود كه ابو بكر بر او نماز نگزارد. بدن فاطمه شبانه به خاك سپرده شد و عباس بن عبد المطلب بر او نماز گزارد و فاصله ميان مرگ او و پدرش هفتاد و دو شب بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص94 ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن زكريا براى من، از قول جعفر بن محمد بن عماره با همان اسناد روايت نخستين روايت كرد كه چون ابو بكر سخنان فاطمه عليها السّلام را شنيد بر او گران آمد و به منبر رفت و گفت: اى مردم اين توجه و گرايش به هر سخن چيست اين آرزوها به روزگار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كجا بود هان، هر كس كه شنيده است بگويد و هر كس گواهى مى دهد گواهى دهد. همانا او -يعنى على عليه السّلام-  روباهى است كه گواهش دم اوست و پيوسته به هر فتنه است، اوست كه مى گويد بگذاريد به حال نخستين و فتنه و آشوب برگردد. از افراد ناتوان و زنها يارى مى جويند، همچون ام طحال كه خويشاوندانش روسپى گرى را براى او خوش مى داشتند. همانا من اگر بخواهم مى گويم و اگر بگويم درمانده مى سازم، ولى من تا آن گاه كه رهايم كنند، ساكت خواهم ماند. سپس روى به انصار كرد و گفت: اى انصار سخنان سفلگان شما به اطلاع من رسيده است، و حال آنكه شايسته ترين افرادى كه بايد عهد پيامبر را رعايت كنند شماييد كه او پيش شما آمد و شما بوديد كه پناه و يارى داديد، همانا كه من بر هيچ كس كه سزاوار نباشد دست و زبان نمى گشايم و از منبر فرود آمد و فاطمه عليها السّلام هم به خانه اش برگشت. مى گويم، اين سخنان ابو بكر را بر نقيب ابو يحيى جعفر بن يحيى بن ابى زيد بصرى خواندم و به او گفتم: ابو بكر به چه كسى تعريض زده است گفت: تعريض نيست كه تصريح كرده است. گفتم: اگر تصريح مى كرد كه از تو نمى پرسيدم. خنديد و گفت: به على بن ابى طالب عليه السّلام گفته است. گفتم: يعنى تمام اين سخنان را براى على گفته است گفت: آرى پسركم موضوع پادشاهى است. پرسيدم سخن انصار چه بوده است گفت: ايشان با صداى بلند نام على را بر زبان مى آوردند-  به بيعت با او فرا مى خواندند-  و ابو بكر از پريشان شدن كار حكومت خودشان مى ترسيده است. سپس لغات مشكل كلام ابو بكر را از نقيب پرسيدم كه برايم توضيح داد و گفت: اينكه شاهد روباه دم اوست، مثلى است براى كسى كه گواهى جز پاره اى از تن خويش نداشته باشد و در باره اصل آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص95 گفته اند، روباه مى خواست شير را بر گرگ بشوراند، به شير گفت گرگ گوسپندى را كه تو براى خود نگه داشته بودى دريد و خورد و من حضور داشتم. شير گفت: چه كسى در اين باره براى تو گواهى مى دهد روباه دم خود را كه خون آلود بود بلند كرد. شير هم كه گوسپند را از دست داده بود گواهى او را پذيرفت و گرگ را كشت. و ام طحال نام زنى روسپى در دوره جاهلى است كه به بسيارى زنا كارى او مثل زده مى شده است و مى گفته اند فلان زناكارتر از ام طحال است. ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن زكريا، از قول ابن عايشه، از قول پدرش، از عمويش براى من نقل كرد كه چون فاطمه عليها السّلام با ابو بكر سخن گفت، ابو بكر نخست گريست و سپس گفت: اى دختر رسول خدا از پدرت دينار و درهمى به ارث برده نمى شود و فرموده است از پيامبران ميراثى برده نمى شود. فاطمه گفت: فدك را پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من بخشيده است. ابو بكر گفت: در اين باره چه كسى گواهى مى دهد؟ على بن ابى طالب عليه السّلام آمد و گواهى داد، ام ايمن هم آمد و گواهى داد. در اين هنگام عمر بن خطاب و عبد الرحمان بن عوف آمدند و گواهى دادند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درآمد فدك را تقسيم مى فرموده است. ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا تو و على و ام ايمن و عمر و عبد الرحمان همگى راست گفتيد و چنان بوده است كه اين مال تو از پدرت به آن صورت بوده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از درآمد فدك هزينه زندگى و خوراك شما را پرداخت مى كرده و باقى مانده آن را تقسيم مى فرموده است، و به گروهى در راه خدا مركوب مى داده است. اينك تو مى خواهى با آن چه كار كنى فاطمه گفت: مى خواهم همان كار را انجام دهم كه پدرم انجام مى داد. ابو بكر گفت: خدا گواه تو بر من خواهد بود كه من هم همان گونه رفتار كنم كه پدرت رفتار مى فرمود. فاطمه گفت: خدا را كه چنان عمل خواهى كرد ابو بكر گفت: خدا را كه چنان عمل مى كنم، فاطمه عرضه داشت بار خدايا گواه باش، و ابو بكر در آمد غله فدك را مى گرفت و به اندازه كفايت به ايشان مى پرداخت و باقى مانده آن را تقسيم مى كرد. ابو بكر و عثمان و على هم همين گونه عمل مى كردند، و چون معاويه به حكومت رسيد پس از رحلت امام حسن عليه السّلام، يك سوم آن را به مروان بن حكم و يك سوم را به عمر و پسر عثمان و يك سوم آن را به پسر خود يزيد داد و آنان همچنان فدك را در دست داشتند تا آنكه در دوره حكومت مروان تمام فدك در اختيارش قرار گرفت و آن را به پسر خويش عبد العزيز بخشيد. عبد العزيز هم آن را به پسر خود عمر بن عبد العزيز بخشيد و چون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص96 عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد، نخستين دادى كه داد برگرداندن فدك بود. حسن پسر امام حسن عليه السّلام و گفته شده است امام على بن حسين عليه السّلام را خواست و آن را به ايشان برگرداند و در مدت حكومت عمر بن عبد العزيز-  كه دو سال و نيم بود-  فدك در دست فرزندان فاطمه عليها السّلام بود. چون يزيد بن عاتكه به حكومت رسيد، فدك را از ايشان باز ستد و همچنان در دست بنى مروان دست به دست مى گشت تا آنكه حكومت آنان سپرى شد. چون ابو العباس سفاح به حكومت رسيد، فدك را به عبد الله بن حسن بن حسن رد كرد، اما پس از قيامهاى بنى حسن به روزگار حكومت منصور، منصور آن را از ايشان باز ستد. پسرش مهدى عباسى آن را به فرزندان فاطمه برگرداند و پس از او موسى و هارون آن را باز ستدند و همچنان در دست ايشان بود تا مأمون به حكومت رسيد و آن را به فاطمى ها برگرداند. ابو بكر جوهرى مى گويد: محمد بن زكريا، از قول مهدى بن سابق براى من نقل كرد كه مأمون براى رسيدگى به مظالم نشست، نخستين نامه كه به دستش رسيد بر آن نگريست و گريست و به كسى كه بالا سرش ايستاده بود گفت: جار بزن كه وكيل فاطمه كجاست؟ پير مردى برخاست كه دراعه بر تن و عمامه بر سر و كفشهاى دوخت تعزّ-  شهرى از يمن-  بر پاى داشت و پيش آمد و با مأمون در مورد فدك به مناظره پرداخت. مأمون براى او و او براى مأمون حجت مى آورد، سر انجام مأمون فرمان داد قباله فدك به نام ايشان نوشته شود و سند نوشته شد و بر او خواندند و آن را امضا كرد. در اين هنگام دعبل خزاعى در حضور مأمون برخاست و قصيده معروف خود را كه مطلعش اين بيت است براى او خواند: «با برگرداندن مأمون فدك را به بنى هاشم چهره روزگار خندان شد.» و همچنان فدك در دست اولاد فاطمه عليها السّلام بود تا روزگار متوكل كه او آن را به عبد الله بن عمر بازيار بخشيد. در فدك يازده نخل باقى بود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به دست خويش كاشته بود و بنى فاطمه خرماى آن نخلها را مى چيدند و در موسم به حاجيان هديه مى دادند و حاجيان هم اموال گران و فراوان به ايشان مى دادند. عبد الله بن عمر بازيار، مردى به نام بشران بن ابى اميّه ثقفى را به مدينه فرستاد تا به فدك برود و آن نخلها را قطع كند. او چنان كرد و چون به بصره برگشت، فلج شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص97  ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبّه، از سويد بن سعيد و حسن بن عثمان، از قول وليد بن محمّد، از زهرى، از عروه، از عايشه نقل مى كند كه عايشه مى گفته است: فاطمه عليها السّلام به ابو بكر پيام فرستاد و ميراث خود از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مطالبه فرمود و او در آن هنگام آنچه را كه در مدينه و فدك از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود و همچنين باقى مانده خمس خيبر را مطالبه مى كرد. ابو بكر گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است «از ما ارث برده نمى شود آنچه از ما باقى بماند صدقه است.» و آل محمد هم بايد از در آمد آن بهره مند شوند. و من به خدا سوگند چيزى از صدقات رسول خدا را از همان حالى كه در عهد او بوده است تغيير نمى دهم و در آن مورد همان گونه رفتار مى كنم كه پيامبر رفتار مى فرمود. ابو بكر از اينكه چيزى از آن را به فاطمه تسليم كند، خوددارى كرد و بدين سبب فاطمه از ابو بكر دلگير شد و بر او خشم گرفت و تا هنگامى كه در گذشت با ابو بكر سخن نگفت. فاطمه پس از پدرش شش ماه زنده بود و چون در گذشت على عليه السّلام شبانه پيكرش را به خاك سپرد و ابو بكر را آگاه نكرد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول اسحاق بن ادريس، از قول محمد بن احمد، از معمر، از زهرى، از عروه، از عايشه براى ما نقل كرد كه مى گفته است، فاطمه عليها السّلام و عباس پيش ابو بكر آمدند و ميراث خود از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مطالبه كردند و موضوع آن، زمين فدك و سهم خيبر بود. ابو بكر به آن دو گفت: من شنيدم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «از ما ارث برده نمى شود، آنچه از ما باقى بماند صدقه است.» و البته آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اين مال بهره مند مى شوند. و من به خدا سوگند كارى را كه ديده ام رسول خدا چگونه انجام مى داده است، تغيير نمى دهم و همان گونه عمل خواهم كرد. فاطمه بر ابو بكر خشم گرفت و تا هنگامى كه درگذشت با ابو بكر سخن نگفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص98 ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول عمر بن عاصم و موسى بن اسماعيل، از حماد بن سلمه، از كلبى، از ابو صالح، از ام هانى نقل مى كند كه مى گفته است فاطمه عليها السّلام به ابو بكر گفت: هنگامى كه تو بميرى چه كسى از تو ارث مى برد، گفت: فرزندان و همسرم. فرمود: پس به چه سبب تو بايد به جاى ما از پيامبر ارث ببرى؟ ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا از پدرت خانه و مال و سيم و زرى باقى نمانده است كه ارث برده شود. فاطمه گفت: سهمى كه خداوند براى ما قرار داده است و اينك در دست تو قرار گرفته است. ابو بكر گفت: من شنيدم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «اين روزى و طعمه اى است كه خداوند به ما ارزانى فرموده است و هنگامى كه من مردم ميان همه مسلمانان خواهد بود.» ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول ابو بكر بن ابى شيبه، از محمد بن افضل، از وليد بن جميع، از ابو الطفيل براى ما نقل كرد كه مى گفته است، فاطمه عليها السّلام به ابو بكر پيام فرستاد كه آيا تو از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميراث مى برى يا خاندان او؟ گفت: نه كه اهل و خاندانش ارث مى برند. فاطمه گفت: پس سهم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چه مى شود؟ ابو بكر گفت: من شنيدم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «خداوند به پيامبر خويش روزى اى نصيب فرمود.» سپس خداوند او را قبض روح فرمود و آن را براى كسى قرار داد كه پس از پيامبر به حكومت رسد و پس از پيامبر من به ولايت رسيده ام و مى خواهم آن را به مسلمانان برگردانم. فاطمه فرمود: تو خود به آنچه از پيامبر شنيده اى داناترى. مى گويم-  ابن ابى الحديد-  در اين حديث چيز عجيبى ديده مى شود و آن اين است كه فاطمه از ابو بكر مى پرسد: تو از پيامبر ارث مى برى يا خانواده اش و ابو بكر مى گويد: البته كه خانواده اش، و اين دليل بر آن است كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارث برده مى شود و خانواده اش از او ارث مى برند و اين تصريح مخالف با آن چيزى است كه ابو بكر خود آن را نقل مى كرده است كه «از ما پيامبران ارث برده نمى شود.» وانگهى از اين حديث فهميده مى شود كه ابو بكر از گفتار پيامبر چنين استنباط كرده است كه منظور از پيامبر در عبارت رسول خدا، خود آن حضرت است و با آنكه به صورت نكره آمده است تصور و برداشت ابو بكر چنان بوده است. همان گونه كه پيامبر (ص) در خطبه اى فرمود: «خداوند بنده اى را براى انتخاب دنيا و آنچه در پيشگاه پروردگارش هست مخير فرمود و آن بنده آنچه را كه در پيشگاه خداوند است برگزيد» و ابو بكر گفت: نه كه ما جانهاى خود را فداى تو مى كنيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص99 ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول قعنبى، از عبد العزيز بن محمد، از محمد بن عمر، از ابو سلمه براى ما نقل كرد كه فاطمه فدك را از ابو بكر مطالبه فرمود، ابو بكر گفت: من شنيدم كه پيامبر مى فرمود: «از پيامبر ارث برده نمى شود.»، هزينه زندگى هر كس را كه پيامبر بر عهده داشته است، من بر عهده مى گيريم و بر هر كس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انفاق مى فرموده است، من هم انفاق خواهم كرد. فاطمه فرمود: اى ابو بكر چگونه است كه دختران تو از تو ارث خواهند برد ولى دختران پيامبر از او ارث نمى برند؟ ابو بكر گفت: همين است. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول محمد بن عبد الله بن زبير، از فضيل بن مرزوق، از بحترى بن حسان نقل مى كرد كه مى گفته است: براى اينكه كار ابو بكر را زشت سازم به زيد بن على عليه السّلام گفتم: چگونه ابو بكر فدك را از دست فاطمه عليها السّلام بيرون كشيد؟ گفت: ابو بكر مرد مهربانى بود و خوش نمى داشت كارى را كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انجام مى داده است تغيير دهد. فاطمه پيش او رفت و گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدك را به من بخشيده است. ابو بكر گفت: آيا تو را در اين باره گواهى هست؟ فاطمه عليها السّلام همراه على عليه السّلام آمد و على به سود فاطمه گواهى داد. سپس ام ايمن هم آمد و خطاب به آن دو-  به گفته ابو زيد يعنى به عمر و ابو بكر-  گفت: آيا گواهى مى دهيد كه من اهل بهشت هستم ؟گفتند: آرى همين گونه است. ام ايمن گفت: و من گواهى مى دهم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدك را به فاطمه بخشيده است، ابو بكر گفت: اى فاطمه مردى ديگر يا زنى ديگر بايد گواهى دهند تا مستحق آن شوى كه به سود تو حكم شود. گويد: ابو زيد پس از نقل اين خبر گفت: به خدا سوگند اگر قضاوت كردن در اين باره به من هم واگذار مى شد، همان گونه كه ابو بكر گفته است مى گفتم-  همان رأى را مى دادم. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول محمد بن صباح، از يحيى بن متوكل ابو عقيل، از كثير نوال براى ما نقل كرد كه مى گفته است به ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام گفتم: خدا مرا فدايت گرداند آيا معتقدى كه ابو بكر و عمر در مورد حق شما بر شما ستم كرده اند، يا چيزى از حق شما را از ميان برده اند فرمود: نه، سوگند به كسى كه قرآن را بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 100 بنده خويش نازل فرموده است تا براى جهانيان بيم دهنده باشد كه آنان به اندازه دانه خردل هم به ما ستم نكرده اند. گفتم: فدايت شوم آيا آنان را دوست داشته باشم فرمود: آرى، در دنيا و آخرت و هر گناهى در اين باره رسيد بر گردن من. سپس امام باقر فرمود: خداوند سزاى مغيره و بنان را بدهد كه آن دو بر ما اهل بيت دروغ بسته اند. جوهرى گويد: و ابو زيد، از قول عبد الله بن نافع و قعنبى، از مالك از زهرى، از عروه، از عايشه براى ما نقل كرد كه مى گفته است: پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پيش ابو بكر بفرستند و ميراث خود را مطالبه كنند -يا يك هشتم سهم خود را بخواهند-  من - يعنى عايشه-  به آنان گفتم: مگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نفرموده است: «از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاريم صدقه است.» ابو بكر جوهرى مى گويد: همچنين ابو زيد، از عبد الله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالك، از ابو الزناد، از اعرج، از ابو هريره، از قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مى كرد كه فرموده است: «وراث من نبايد دينار و درهمى تقسيم كنند، آنچه باقى بگذارم پس از خرج زنان، هزينه عيالم هر چه باقى بماند، صدقه است.» مى گويم - ابن ابى الحديد-  اين حديث غريبى است، زيرا مشهور آن است كه حديث منتفى بودن ارث را هيچ كس جز ابو بكر به تنهايى نقل نكرده است. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از حزامى، از ابن وهب، از يونس، از ابن شهاب، از عبد الرحمان اعرج براى ما نقل كرد كه از ابو هريره شنيده است كه مى گفته است، خودم شنيدم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «سوگند به كسى كه جان من در دست اوست، از ميراث من چيزى تقسيم نمى شود، آنچه باقى گذارم، صدقه خواهد بود.» گويد: اين صدقات -اوقاف-  به دست على عليه السّلام بود كه عباس تصرف كرد و دعواى ميان على و عباس هم بر سر همين بود و عمر از اينكه آن را ميان آن دو تقسيم كند، خوددارى كرد تا آنكه عباس از آن كناره گفت و على عليه السّلام آن را در اختيار گرفت و سپس در اختيار امام حسن و امام حسين بود و پس از آن در اختيار على بن حسين عليه السّلام و حسن بن حسن عليه السّلام بود كه هر دو آن را اداره مى كردند و پس از آن هم در اختيار زيد بن على عليه السّلام قرار گرفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص101 ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول عثمان بن عمر بن فارس، از يونس، از زهرى، از مالك بن اوس بن حدثان براى ما نقل كرد كه مى گفته است: روزى پس از بر آمدن آفتاب عمر بن خطاب مرا احضار كرد، پيش او رفتم بر تختى كه روى ريگها بود و فرشى گسترده نبود بر پشتى چرمى نشسته بود. به من گفت: اى مالك گروهى از قوم تو كه خانواده دارند به مدينه آمده اند، براى ايشان پرداخت مالى را فرمان داده ام، آن را ميان ايشان تقسيم كن. گفتم: اى امير المؤمنين، اين فرمان را به كس ديگرى بفرماى. گفت: اى مرد خودت تقسيم كن، در همين حال يرفا خدمتكار عمر آمد و گفت: عثمان و سعد و عبد الرحمان و زبير اجازه آمدن پيش تو را مى خواهند، آيا اجازه مى دهى گفت: آرى و اجازه داد و ايشان آمدند. اندكى بعد يرفا آمد و گفت: على و عباس اجازه ورود مى خواهند، اجازه مى دهى گفت: آرى، بگذار بيايند. چون آن دو وارد شدند، عباس گفت: اى امير المؤمنين ميان من و اين - يعنى على-  قضاوت كن و آن دو در باره املاك فراوانى كه خداوند به رسول خود از اموال بنى نضير ارزانى فرموده بود، اختلاف نظر و دعوا داشتند. عباس و على پيش عمر به يكديگر سخن درشت گفتند، عبد الرحمان گفت: اى امير المؤمنين، ميان آن دو قضاوت كن و يكى را از ديگرى آسوده ساز. در اين هنگام عمر گفت: شما را به خدايى سوگند مى دهم كه آسمانها و زمين به فرمان او بر جاى است، آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاريم، صدقه است.»، و مقصود پيامبر خودش بوده است گفتند: آرى چنين فرموده است. آن گاه عمر روى به عباس و على كرد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا اين موضوع را مى دانيد گفتند: آرى. عمر گفت: من اينك در اين باره براى شما توضيح مى دهم، كه خداوند تبارك و تعالى در اين فىء و غنيمت، پيامبر خود را به چيزى ويژه فرموده است كه به ديگرى آن را عطا نفرموده است و خداوند در اين باره چنين مى فرمايد «آنچه را كه خداوند از اموال آنان غنيمت داد، از آن پيامبر اوست كه شما براى آن هيچ اسب و اشترى نتاختيد: و خداوند رسولان خود را بر هر كه خواهد چيره مى فرمايد و خداى بر هر كارى تواناست.»، و اين مخصوص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود و پيامبر هم آن را ميان شما هزينه مى فرمود و كسى ديگر را بر شما ترجيح نداد و ميان شما پايدار داشت و اين اموال باقى مانده است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هزينه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص102 ساليانه اهل خود را نخست از آن پرداخت مى كرد و اضافه و باقى مانده را در راه خدا و همان گونه كه ديگر اموال خدا را هزينه مى كرد، مصرف مى فرمود، و در تمام مدت زندگى خود چنين فرمود. چون رحلت كرد، ابو بكر گفت: من والى هستم و همان گونه كه پيامبر در آن باره عمل مى فرمود، عمل كرد، و حال آنكه در آن هنگام شما دو تن-  عمر به عباس و على نگريست-  چنان مى پنداشتيد كه ابو بكر در آن مورد ستمگر و تبهكار است و خدا مى داند كه او نيكوكار راستگو و به راه راست و پيرو حق بود. چون خداوند عمر ابو بكر را به سر آورد. گفتم من سزاوارترين مردم به ابو بكر و به رسول خدا و آن را دو يا چند سال از حكومت خود در دست داشتم و همان گونه كه رسول خدا و ابو بكر عمل مى كردند، عمل كردم، و شما دو تن-  و در آن حال به عباس و على نگريست-  مى پنداشتيد كه من در آن باره ستمگر و تبهكارم و خداوند مى داند كه نيكوكار و به راه راست و پيرو حق هستم. پس از آن هر يك پيش من آمديد و سخن شما در واقع يكى بود. تو اى عباس پيش من آمدى و بهره خود را از برادرزاده ات-  يعنى از پيامبر را-  مطالبه كردى و على هم آمد و بهره همسرش را از مال پدرش مطالبه كرد. به شما گفتم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاريم، صدقه است.» و چون تصميم گرفتم به شما دو تن وا گذارم، گفتم بر شما عهد و پيمان و ميثاق الهى است كه همان گونه عمل كنيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ابو بكر و من عمل كرده ايم و گر نه با من سخن مگوييد. گفتيد با همين شرط به ما واگذار، و من با همان شرط به شما واگذار كردم. آيا اينك داورى ديگرى از من مى خواهيد، به خدايى كه آسمانها و زمين به فرمان او پا بر جاى است. تا هنگامى كه قيامت بر پاى شود قضاوت ديگرى ميان شما نخواهم كرد، اينك هم اگر از اداره آن ناتوانيد، به خودم برگردانيد و من زحمت شما دو تن را كفايت مى كنم. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول اسحاق بن ادريس، از عبد الله بن مبارك، از يونس، از زهرى نقل مى كند كه مالك بن اوس بن حدثان خبر بالا را براى او هم همين گونه نقل كرده است. زهرى مى گويد: اين موضوع را براى عروة نقل كردم، گفت: مالك بن اوس راست گفته است، من خودم شنيدم عايشه مى گفت: همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عثمان بن عفان را پيش ابو بكر فرستادند تا ميراث آنان را از غنايمى كه خداوند ويژه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرار داده است، مطالبه كند و من آنان را از اين كار بازداشتم و گفتم آيا از خداى نمى ترسيد، آيا نمى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «از ما ارث جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص103 برده نمى شود، آنچه باقى بگذاريم، صدقه است.» و مقصود پيامبر وجود خودش بود و البته آل محمد از در آمد آن مال بهره مند مى شوند و همسران پيامبر به آنچه گفتم تسليم شدند. مى گويم - ابن ابى الحديد-  در اين احاديث مشكلاتى است. بدين معنى كه حديث نخست متضمن آن است كه عمر گروهى از جمله عثمان را سوگند داده و گفته است شما را به خدا سوگند مى دهم، مگر نمى دانيد كه رسول خدا فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود و آنچه را باقى بگذاريم، صدقه است.» و مقصودش از اين گفتار وجود خودش بود و آن گروه كه عثمان هم در زمره ايشان بود گفتند: آرى. چگونه عثمان كه بر طبق اين گفتار خود از اين موضوع آگاه بوده، حاضر شده است فرستاده همسران پيامبر پيش ابو بكر بشود و از او بخواهد كه ميراث ايشان را بدهد، مگر اينكه گفته شود عثمان و سعد و عبد الرحمان و زبير سخن عمر را از باب تقليد از ابو بكر و بر مبناى حسن ظن در آنچه او روايت كرده است، تصديق كرده اند و آن را علم شمرده اند كه گاهى بر گمان هم نام علم اطلاق مى شود. و اگر كسى بگويد چرا اين حسن ظن عثمان به روايت ابو بكر در آغاز كار وجود نداشته است تا نمايندگى همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را براى مطالبه ميراث ايشان نپذيرد؟ گفته مى شود جايز است در آغاز كار نسبت به آن روايت شك داشته باشد و سپس به سبب مشاهده نشانه ها و دلايلى كه مقتضى تصديق آن بوده است، آن را تصديق كرده باشد و براى همه مردم اين حال اتفاق مى افتد. اين جا اشكال ديگرى هم وجود دارد و آن اين است كه بر طبق اين روايت عمر، على و عباس را سوگند داده است كه آيا آن خبر را مى دانند و ايشان گفته اند آرى، در صورتى كه آن دو از اين خبر آگاه بوده اند، چگونه ممكن است عباس و فاطمه براى طلب ميراث خود بدان گونه كه در روايات قبلى آمده است و ما هم آن را نقل كرديم پيش ابو بكر بروند آيا جايز است بگويم عباس خبر ارث نبردن از پيامبر را مى دانسته و سپس ارثى را كه مستحق آن نيست مطالبه كند و آيا ممكن است گفته شود على از آن خبر آگاه بوده و به همسر خويش اجازه فرموده است كه مالى را كه مستحق آن نيست، مطالبه كند و از خانه خود به مسجد آيد و با ابو بكر نزاع كند و آن گونه سخن بگويد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص104 بديهى است كه اين كار فاطمه بدون اجازه و رأى على صورت نگرفته است، وانگهى اگر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارثى برده نمى شود، تسليم كردن وسايل شخصى و مركوب و كفشهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به على اشكال مى پذيرد زيرا على كه اصلا وارث پيامبر نبوده است و اگر از اين جهت كه همسر على در مظان ارث بردن بوده است، آن هم بر فرض نبودن خبر نفى ميراث آنها را به على تسليم كرده است، باز هم اين كار جايز نيست. زيرا خبرى كه ابو بكر نقل مى كند مانع از ارث بردن از پيامبر است، چه اندك و چه بسيار. و اگر كسى بگويد متن خبر چنين بوده است كه از ما گروه پيامبران سيم و زر و زمين و آب و ملك و خانه به ارث برده نمى شود. در پاسخ او گفته مى شود از مضمون اين كلام چنين فهميده مى شود كه هيچ چيز از پيامبران ارث برده نمى شود، زيرا عادت عرب بر اين جارى است و مقصود اين نيست كه فقط از همين اجناس ارث برده نمى شود، بلكه اين تصريح بر اطلاق كلى دارد كه از هيچ چيز پيامبران ارث برده نمى شود. وانگهى در دنباله خبر تسليم كردن مركوب و وسايل شخصى و كفشهاى پيامبر (ص) آمده است كه آن حضرت فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاريم، صدقه است.» و نفرموده است «از چه چيزها ارث برده نمى شويم.» و اين اقتضاى نفى ارث بردن از همه چيز را دارد. اما در خبر دوم كه آن را هشام بن محمد كلبى از پدرش نقل مى كند نيز اشكالى وجود دارد. او مى گويد: فاطمه عليها السّلام فدك را طلب كرد و گفت آن را پدرم به من بخشيده است و ام ايمن هم در اين باره براى من گواهى مى دهد. ابو بكر در پاسخ گفته است: اين مال از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نبوده است و مالى از اموال عمومى مسلمانان بوده است كه از درآمد آن پيامبر به افراد نظامى مركوب مى داده و در راه خدا هزينه مى فرموده است. بنابر اين مى توان از ابو بكر پرسيد آيا براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جايز بوده است كه به دختر خود يا به كس ديگرى ملك مخصوصى از اموال عمومى مسلمانان را ببخشد آيا در اين مورد بر پيامبر از سوى خداوند متعال وحى شده است يا با اجتهاد رأى خويش آن هم به عقيده كسانى كه چنين اجتهادى را براى پيامبر جايز مى دانند عمل فرموده است يا آنكه اصلا براى پيامبر انجام دادن اين كار جايز نبوده است؟ اگر ابو بكر پاسخ دهد كه براى پيامبر جايز نبوده است، سخنى بر خلاف عقل و خلاف اعتقاد مسلمانان گفته است، و اگر بگويد جايز بوده است، به او گفته خواهد شد پس در اين صورت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص105 فاطمه عليها السّلام تنها به ادعا كفايت نكرده و فرموده است ام ايمن هم براى من گواهى مى دهد. و لازم بوده است در پاسخ گفته شود گواهى ام ايمن به تنهايى پذيرفته نيست و اين خبر متضمن اين پاسخ نيست. بلكه مى گويد پس از ادعاى فاطمه و اينكه چه كسى براى او گواهى مى دهد، ابو بكر مى گويد اين مالى از اموال خداوند است و از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نبوده است و اين جواب درستى نيست. اما خبرى كه آن را محمد بن زكريا از عايشه نقل مى كند، در آن هم اشكالى نظير اشكال خبر قبلى است، زيرا در صورتى كه على عليه السّلام و ام ايمن براى فاطمه عليها السّلام گواهى داده باشند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدك را به او بخشيده است، در اين صورت امكان آنكه راستى سخن فاطمه و سخن عبد الرحمان و عمر همه با هم فراهم باشد نيست و تأويلى هم كه ابو بكر كرده و گفته است همگى راست مى گوييد، درست نيست كه اگر فدك را پيامبر به فاطمه بخشيده باشد ديگر اين سخن ابو بكر كه گفته است «پيامبر هزينه شما را از آن پرداخت مى كرد و باقى مانده آن را تقسيم مى كرد و به افراد در راه خدا از آن مركوب مى داد.» نمى تواند درست باشد كه منافى با هبه بودن فدك است و معنى هبه و بخشيدن اين است كه مالكيت فدك به فاطمه منتقل شده است و او مى تواند هر گونه بخواهد در آن تصرف كند و كس ديگر را در آن حقى نيست. چيزى كه اينگونه باشد، چگونه بخشى از در آمد آن تقسيم مى شده است و بخشى ديگر هزينه فراهم كردن مركوب مى شده است. بر فرض كه كسى بگويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پدر فاطمه بوده است و حكم تصرف آن حضرت در اموال دخترش مثل تصرف در اموال خودش و بيت المال مسلمانان است و ممكن است پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به حكم پدرى در اموال فاطمه چنين تصرفى مى فرموده است. به اين فرض چنين پاسخ داده مى شود كه بر فرض تصرف پيامبر در اموال فاطمه به عنوان مال فرزندش، اين موضوع مالكيت فاطمه را نفى نمى كند و چون پدر بميرد، براى هيچ كس تصرف در آن مال جايز نيست زيرا هيچ كس ديگر پدر او نيست كه بتواند تصرف پدران در اموال فرزندان را اعمال كند، وانگهى عموم يا بيشتر فقيهان تصرف پدر را در اموال فرزند جايز نمى شمارند. اشكال ديگر سخن عمر به على و عباس است كه مى گويد شما در آن هنگام ابو بكر را ستمگر تبهكارى مى پنداشتيد و در مورد خودش هم همين را مى گويد كه شما مرا هم ستمگر تبهكارى مى پنداشتيد، اگر درست باشد كه آن دو چنين پندارى داشته اند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص106 چگونه اين تصور ايشان با آنكه به ادعاى عمر علم داشته اند كه پيامبر فرموده است «از من ارث برده نمى شود.»، ممكن است به وجود آمده باشد. به راستى كه اين سخن از شگفتى ترين شگفتى هاست، و اگر چنين نبود كه حديث خصومت عباس و على و قضاوت خواستن ايشان از عمر در كتابهاى صحيح حديث كه مورد اتفاق است نقل شده است، من شگفت نمى كردم و هر يك از اين مواردى كه گفتيم صحت آن را مخدوش مى ساخت، ولى اين حديث در كتابهاى صحاح نقل شده است و در آن ترديدى نيست. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول ابن ابى شيبة، از ابن علية، از ايوب، از عكرمه، از مالك بن اوس بن حدثان براى ما نقل كرد كه مى گفته است: عباس و على پيش عمر آمدند و عباس گفت ميان من و اين فلان و بهمان شده قضاوت كن و مردم گفتند ميان ايشان قضاوت كن. عمر گفت قضاوت نمى كنم كه هر دو مى دانند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود، هر چه باقى بگذاريم، صدقه است.» مى گويم، پذيرفتن اين حديث هم مشكل است، زيرا آنها براى نزاع در ميراث نيامده بودند بلكه در مورد سرپرستى صدقات و اوقاف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه كداميك توليت آن را بر عهده داشته باشد، نه اينكه كدام يك به ارث ببرد، آمده بودند و خصومت و نزاع هم بر سر توليت اوقاف بوده است، آيا جوابش اين است كه بگويد هر دو مى دانند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «از ما ارث برده نمى شود». ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از يحيى بن كثير پدر غسان، از شعبة، از عمر بن مره، از ابو البخترى براى ما نقل كرد كه مى گفته است، عباس و على براى داورى پيش عمر آمدند و عمر به طلحه و زبير و عبد الرحمان بن عوف و سعد گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا شنيده ايد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «هر مال پيامبر، صدقه -وقف- است مگر آنچه كه از آن هزينه و روزى اهل خود را بپردازد و از ما ارث برده نمى شود.» و آنان همگى گفتند: آرى شنيده ايم. عمر افزود: كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را صدقه مى داد و افزون بر آن را تقسيم مى فرمود و پس از اينكه رحلت فرمود ابو بكر دو سال عهده دار آن بود و همان گونه رفتار كرد كه پيامبر رفتار مى فرمود و شما دو تن مى گفتيد ابو بكر در اين كار ستمگر و خطا كار است و حال آنكه درست عمل مى كرد. پس از ابو بكر كه من عهده دار آن شدم، به شما گفتم اگر مى خواهيد به شرط آنكه مانند پيامبر و با رعايت عهد او در آن عمل كنيد خودتان سرپرستى آن را بپذيريد، گفتيد آرى و اينك به داورى پيش من آمده ايد. اين يكى -عباس-  مى گويد: نصيب خودم از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص107 برادر زاده ام را مى خواهم، و اين يكى -على عليه السّلام-  مى گويد: نصيب همسرم را مى خواهم، و به خدا سوگند جز همان كه گفته ام قضاوت ديگرى ميان شما نخواهم كرد. مى گويم -ابن ابى الحديد-  پذيرفتن اين حديث هم مشكل است، زيرا بيشتر روايات و نظر بيشتر محدثان حاكى از آن است كه آن روايت را هيچ كس جز ابو بكر به تنهايى نقل نكرده است، و فقها در اصول فقه در مورد پذيرش خبرى كه آن را فقط يك تن از صحابه نقل كرده باشد به همين مورد استناد مى كنند. شيخ ما ابو على گفته است: در روايت هم مانند شهادت فقط روايتى پذيرفته مى شود كه حد اقل دو تن آن را نقل كرده باشند، فقيهان و متكلمان همگى با او مخالفت كرده اند و دليل آورده اند كه صحابه روايت ابو بكر به تنهايى را كه گفته است «ما گروه پيامبران ارث برده نمى شويم.» پذيرفته اند، يكى از ياران ابو على با تكلّف بسيار خواسته است پاسخى پيدا كند و گفته است: روايت شده است كه ابو بكر روزى كه با فاطمه عليها السّلام احتجاج مى كرد، گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم هر كس در اين باره از پيامبر چيزى شنيده است بگويد، و مالك بن اوس بن حدثان روايت مى كند كه او هم سخن پيامبر را شنيده است، و به هر حال اين موضوع حاكى از آن است كه عمر از طلحه و زبير و عبد الرحمان و سعد استشهاد كرده است و آنان گفته اند آن را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده ايم، اين راويان به روزگار ابو بكر كجا بوده اند هيچ نقل نشده است كه يكى از ايشان به روز احتجاج فاطمه عليها السّلام و ابو بكر چيزى از اين موضوع نقل كرده باشد. ابن ابى الحديد سپس روايات ديگر را هم همين گونه بررسى و نقد كرده است و مى گويد: مردم چنين مى پندارند كه نزاع فاطمه عليها السّلام با ابو بكر فقط در دو چيز بوده است، ميراث و اينكه فدك به او بخشيده شده است و حال آنكه من در احاديث ديگر به اين موضوع دست يافته ام كه فاطمه عليها السّلام در چيز سومى هم نزاع كرده و ابو بكر او را از آن هم محروم كرده است و آن سهم ذوى القربى است. ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبّه، از هارون بن عمير، از وليد بن مسلم، از صدقه پدر معاويه، از محمد بن عبد الله، از محمد بن عبد الرحمان بن ابى بكر، از يزيد رقاشى، از انس بن مالك جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص108 روايت مى كرد كه فاطمه عليها السّلام پيش ابو بكر آمد و گفت: خودت مى دانى كه در مورد اوقاف و صدقات و آنچه خداوند از غنايم در قرآن با عنوان سهم ذوى القربى ياد فرموده است نسبت به ما ستم روا داشته اى و اين آيه را تلاوت فرمود: «و بدانيد كه از هر چيز كه غنيمت و فايده ببريد همانا يك پنجم آن از خدا و پيامبر و خويشاوندان اوست...»، ابو بكر گفت: پدر و مادرم فداى تو و پدرى كه از او متولد شده اى، من در مورد كتاب خدا و حق رسول خدا و خويشاوندان او مى شنوم و فرمانبردارم و من هم كتاب خدا را كه تو مى خوانى، مى خوانم ولى از اين آيه چنان نمى فهمم كه بايد آن سهم از خمس به صورت كامل به شما پرداخت شود. فاطمه فرمود: آيا آن سهم براى تو و خويشاوندان توست گفت: نه كه مقدارى از آن را براى شما هزينه مى كنم و باقى مانده اش را در مصالح مسلمانان هزينه مى سازم. فاطمه گفت: اين حكم خداوند متعال نيست. ابو بكر گفت: حكم خداوند همين است ولى اگر رسول خدا در اين باره با تو عهدى فرموده يا حقى را براى شما واجب داشته است، من تو را تصديق و تمام آن را به تو و اهل تو تسليم مى كنم. فاطمه گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در اين مورد عهد خاصى با من نفرموده است، به جز اينكه هنگامى كه اين آيه نازل شد شنيدم مى فرمود: «اى آل محمد مژده باد بر شما كه ثروت براى شما آمد.»، ابو بكر گفت: علم من در مورد اين آيه به چنين چيزى نمى رسد كه تمام اين سهم را به طور كامل به شما بدهم ولى براى شما به اندازه اى كه بى نياز شويد و از هزينه شما هم چيزى بيشتر آيد، خواهد بود. اينك اين عمر بن خطاب و ابو عبيدة بن جراح حضور دارند از ايشان بپرس و ببين هيچ كدام با آنچه مطالبه مى كنى موافق هستند? فاطمه عليها السّلام به عمر نگريست و همان سخنى را كه به ابو بكر گفته بود به او هم گفت: عمر هم همان گونه كه ابو بكر گفته بود پاسخ داد و فاطمه عليها السّلام شگفت كرد و چنين گمان برد كه آن دو در اين باره با يكديگر مذاكره و توافق كرده اند. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از قول هارون بن عمير، از وليد، از ابن ابى لهيعة، از ابو الاسود، از عروه نقل مى كرد كه فاطمه از ابو بكر، فدك و سهم ذوى القربى را مطالبه فرمود كه ابو بكر نپذيرفت و آن دو را در زمره اموال خداوند قرار داد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو زيد، از احمد بن معاويه، از هيثم، از جويبر، از ابو الضحاك، از حسن بن محمد بن على بن ابى طالب عليه السّلام براى ما نقل كرد كه ابو بكر سهم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص109 ذوى القربى را از فاطمه و بنى هاشم باز داشت و آن را در راه خدا و براى خريد اسب و سلاح قرار داد. ابو بكر جوهرى مى گويد: همچنين ابو زيد، از حيان بن هلال، از محمد بن يزيد بن ذريع، از محمد بن اسحاق براى ما نقل كرد كه مى گفته است: از ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام پرسيدم هنگامى كه على عليه السّلام به حكومت عراق و مردم رسيد در مورد سهم ذوى القربى چگونه رفتار كرد گفت همان روشى را كه ابو بكر و عمر داشتند معمول داشت، گفتم: چگونه و به چه سبب شما اين حرفها را مى گوييد. گفت: به خدا سوگند، اهل و خويشاوندان على بيرون از رأى او چيزى نمى گويند. پرسيدم پس چه چيزى او را باز داشته است فرمود: خوش نمى داشت كه بر او مدعى شوند كه مخالفت ابو بكر و عمر مى كند. ابو بكر جوهرى مى گويد: مومل بن جعفر براى من، از قول محمد بن ميمون، از داود بن مبارك نقل كرد كه مى گفته است: در بازگشت از حج همراه گروهى پيش عبد الله بن موسى بن عبد الله بن موسى بن عبد الله بن حسن بن حسن رفتيم و مسائلى را از او پرسيدم. من هم يكى از كسانى بودم كه از او سؤال كردم. من در باره ابو بكر و عمر از او پرسيدم، گفت: اين سؤال را از پدر بزرگم عبد الله بن حسن كرده اند و او پاسخ داده است كه مادرم-  يعنى حضرت فاطمه-  زنى به تمام معنى راستگو و دختر پيامبر مرسلى بود كه در حال خشم بر كسى در گذشت و ما هم به سبب خشم او، خشمگين هستيم و هر گاه او راضى شود، ما هم راضى خواهيم شد. ابو بكر جوهرى مى گويد: ابو جعفر محمد بن قاسم مى گويد: على بن صباح گفت: ابو الحسن شعر كميت را به روايت مفضل براى ما اين چنين خواند: «به امير المؤمنين على عشق مى ورزم و در عين حال راضى به دشنام دادن به ابو بكر و عمر نيستم، هر چند كه فدك و ميراث دختر پيامبر را ندادند امّا نمى گويم كافر شده اند، خداوند خود مى داند كه آنان براى روز رستاخيز چه بهانه اى به هنگام پوزش خواهى فراهم آورده اند». ابن صباح مى گويد: ابو الحسن از من پرسيد آيا معتقدى كه كميت در اين شعر خود آن دو را تكفير كرده است گفتم: آرى. گفت: همچنين است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص110 [ابن ابى الحديد سپس يكى دو روايت ديگر در مورد مراجعه فاطمه عليها السّلام براى دريافت ميراث خود به ابو بكر و خطبه اى از او را نقل كرده است و اشعارى از مهيار ديلمى را آورده است كه بيرون از مباحث تاريخى است و بر شيعيان تاخته و به دفاع از ابو بكر و عمر پرداخته است. در فصل دوم كه موضوع ميراث بردن يا نبردن از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مورد بررسى قرار داده است، مطالب سيد مرتضى رحمه الله را از كتاب الشافى در اعتراض به قاضى عبد الجبار معتزلى و رد مطالب كتاب المغنى او را به تفصيل آورده است كه بحث كلامى مفصل و خواندنى و بيرون از چارچوب مطالب تاريخى است. همين گونه است فصل سوم كه آيا فدك از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به فاطمه عليها السّلام بخشيده شده است يا نه كه مشتمل بر مباحث دقيق كلامى و فقهى و اصولى است و گاهى نكته اى لطيف به چشم مى خورد كه از جمله آنها اين لطيفه است كه ابن ابى الحديد آن را آورده است.] مى گويد: خودم از على بن فارقى كه مدرس زبانهاى غربى در بغداد بود پرسيدم: آيا فاطمه در آنچه مى گفته است، راستگو بوده است؟ گفت: آرى. گفتم: چرا ابو بكر فدك را به او كه راست مى گفته است، تسليم نكرده است؟ خنديد و جواب بسيار لطيفى داد كه با حرمت و شخصيت و كمى شوخى كردن او سازگار بود. گفت: اگر آن روز به مجرد ادعاى فاطمه فدك را به او مى داد، فرداى آن روز مى آمد و خلافت را براى همسر خويش مدعى مى شد و ابو بكر را از مقامش بر كنار مى كرد و ديگر هيچ بهانه اى براى ابو بكر امكان نداشت زيرا او را صادق دانسته بود و بدون هيچ دليل و گواهى فدك را تسليم كرده بود. و اين سخن درستى است بر فرض كه على بن فارقى آن را به شوخى گفته باشد. قاضى عبد الجبار هم سخن خوب و پسنديده اى از قول شيعيان بيان كرده است و در آن باره اعتراضى نكرده است. مى گويد: كار پسنديده اين بوده است كه صرف نظر از دين، كرامت، ابو بكر و عمر را از آنچه مرتكب شدند، باز مى داشت و به راستى اين سخن را پاسخى نيست كه شرط كرامت و رعايت حرمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و پاس عهد آن حضرت را مى داشتند و بر فرض كه مسلمانان از حق خود از فدك نمى گذشتند، به فاطمه چيزى پرداخت مى شد كه دلش را خشنود سازند و اين كار براى امام بدون مشورت با مسلمانان هم در صورتى كه مصلحت بداند جايز است. به هر حال امروز فاصله زمانى ميان ما و ايشان بسيار شده است و حقيقت حال را نمى دانيم و كارها به خدا باز مى گردد.[ابن ابى الحديد سپس به شرح عبارت ديگر اين نامه پرداخته است و مشكلات لغوى و ادبى آن را توضيح داده است و هيچ گونه مطلب تاريخى در آن نيامده است.]  
بخش ۴ : قدرت در عین ساده زیستی [منبع]

فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا، أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا، تَكْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا، أَوْ أُتْرَكَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ.
وَ كَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ! أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً.
وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا، وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ، حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ.

التَّقَمُّم : در زباله و آشغال چريدن.
تَكْتَرِشُ : شكمش را انباشته ميكند.
الَاعْلَاف : جمع «علف» : آنچه براى خوراك حيوان تهيه ميشود.
اعْتَسِفُ : در راهى بدون هدف حركت ميكنم.
الْمَتاهَة : محل حيرت و سرگردانى.
الشَجَرَةُ الْبَرِّيَّة : درختى كه در بيابان بى آب مى رويد.
الرَّوَاتِعُ الْخَضِرَة : درختان و علفهاى سبز و تازه اى كه در زمينهاى مرطوب رشد مى كنند.
النَّابِتَاتُ الْعِذْيَة : گياهانى كه تنها با آب باران سيراب ميشوند.
الْوَقُود : شعله ور شدن آتش.
كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ : (نسبت من با رسول خدا) مانند نورى است كه از نور ديگر روشنى گرفته است.
الذِّرَاعُ مِنَ الْعَضُدِ : حضرت در اين جمله خود را به ساعد و پيامبر را به بازو تشبيه نموده كه اين از يگانگى و نزديكى آن دو به يكديگر حكايت ميكند.
أجْهَدُ : كوشش خواهم كرد.
الْمَرْكُوس : وارونه، مقصود در اينجا كسى است كه فكرش وارونه است.
المَدْرَة : قطعه گل خشكيده، كلوخ پاره.
حَبُّ الْحَصِيد : دانه درو شده مثل گندم، در اينجا حضرت معاويه را به كلوخ پاره اى تشبيه نموده كه با دانه ها مخلوط ميشود، و منظور اين است كه همانطورى كه دانه ها را از كلوخ و سنگ ريزه پاك مى كنند، معاويه را نيز بايد از جمع مسلمانان جدا و خارج كرد. 
بَهِيمَة مَربوطَة : چهار پاى بسته شده
مُرسَلَة : آزاد و رها شده
تَقَمُّم : زباله خوردن
تَكتَرِشُ : روده هايش را پر ميكند
أجُرّ : بكشم
أعتَسِف : بيراهه بروم
مَتَاهَة : محل حيرت و سرگردانى
أصلَب عَودَاً : درختش سفت تر است
رَواتِع خَضِرَة : علفها و درختان سبز
وَقود : شعله ور شدن
صنو : دو شاخه درخت كه از يك ريشه برويد
أجهَد : تلاش ميكنم
مَركوس : بزير شده، منعكس شده
مَدَرَة : كلوخهاى كوچك
حَبّ الحَصيد : دانه درو شده 
پس مرا نيافريده اند كه خوردن طعامهاى نيكو (از نيكبختى جاويد) بازم دارد مانند چهار پاى بسته شده كه انديشه اش علف آنست، يا مانند چهار پاى رها گشته كه خاكروبه ها را بهم زند تا چيزى يافته بخورد، پر ميكند شكنبه را از علفى كه بدست آورده، و غفلت دارد از آنچه برايش در نظر دارند (نمى داند كه صاحبش مى خواهد فربه شود تا به كشتارگاهش فرستد يا برايش بار كشى نموده كارش را انجام دهد) يا مرا نيافريده اند كه بيكار مانده و بيهوده رها شوم، يا ريسمان گمراهى را كشيده بى انديشه در راه سرگردانى رهسپار گردم،
(8) و چنانست كه مى بينم گوينده اى از شما مى گويد: اگر اين است خوراك پسر ابو طالب پس ضعف و سستى او را از جنگ با همسران و معارضه و برابرى با دليران باز مى دارد بدانيد درخت بيابانى (كه آب كم بآن مى رسد) چوبش سختتر (استوارتر) است، و درختهاى سبز و خرّم (كه در باغهاى پر آب كاشته شده) پوستشان نازكتر است، و گياههاى دشتى (كه جز آب باران آب ديگرى نيابند) شعله آتش آنها افروخته تر و خاموشى آنها ديرتر است (آرى انسان هر قدر كمتر بخورد و بياشامد اندامش استوارتر و در كارزار دليرتر است، و هر قدر بيشتر بخورد و بياشامد نازك پوست و سست دل و ترسناكتر است)
(9) و (اتّصال و همبستگى) من با رسول خدا مانند (اتّصال) نخلى است از نخل (كه هر دو از يك بيخ روييده) و مانند (اتّصال) دست است به بازو (كه بهم پيوسته اند، بنا بر اين) سوگند بخدا اگر عرب بر جنگ من با هم همراه شوند از ايشان رو برنگردانم، و اگر فرصتها بدست آيد به سويشان مى شتابم (همه را در راه خدا و يارى دين گردن مى زنم) و زود باشد كه كوشش نمايم در اينكه زمين را از اين شخص وارونه و كالبد سرنگون (معاويه) پاك سازم تا اينكه گلوله خاكى از بين دانه درو شده بيرون آيد (منافق و دو رو را از بين مؤمنين رانده راه دين را از رهزنان گمراهى آسوده سازم).
 
مرا براى آن نيافريده اند كه چون چارپايان در آغل بسته كه همه مقصد و مقصودشان نشخوار علف است، غذاهاى لذيذ و دلپذير به خود مشغولم دارد يا همانند آن حيوان رها گشته باشم كه تا چيزى بيابد و شكم از آن پر كند، خاكروبه ها را به هم مى زند و غافل از آن است كه از چه روى فربه اش مى سازند. و مرا نيافريده اند كه بى فايده ام واگذارند، يا بيهوده ام انگارند، يا گمراهم خواهند و در طريق حيرت سرگردانم پسندند.
گويى يكى از شما را مى بينم كه مى گويد، اگر قوت پسر ابو طالب چنين است، بايد كه ناتوانيش از پاى بيفكند و از نبرد با هماوردان و كوشيدن با دليران بازش دارد. بدانيد، كه آن درخت كه در بيابانها پرورش يافته، چوبى سخت تر دارد و بوته هاى سرسبز و لطيف، پوستى بس نازك. آرى، درختان بيابانى را به هنگام سوختن، شعله نيرومندتر باشد و آتش بيشتر.
من و رسول خدا، مانند دو شاخه ايم كه از يك تنه روييده باشند و نسبت به هم چون ساعد و بازو هستيم. به خدا سوگند، كه اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخيزند، روى برنخواهم تافت و اگر فرصت به چنگ آيد به جنگ بر مى خيزم و مى كوشم تا زمين را از اين شخص تبهكار كج انديش پاكيزه سازم. چنانكه گندم را پاك كنند و دانه هاى كلوخ را از آن بيرون اندازند.
 
(سپس امام فرمود:) من آفريده نشده ام که غذاهاى پاکيزه (و رنگارنگ) مرا به خود مشغول دارد همچون حيوان پروارى که تمام همّش علف اوست و يا چون حيوان رها شده (در بيابان و مرتع) که کارش جستجو کردن علف و پر کردن شکم از آن است و از سرنوشتى که در انتظار اوست بى خبر است. (من آفريده نشده ام) که بيهوده رها شوم يا تنها براى بازى و سرگرمى واگذارده شده باشم يا سررشته دار ريسمان گمراهى گردم و يا در طريق سرگردانى قدم بگذارم.
گويا مى بينم گوينده اى از شما چنين مى گويد: هرگاه اين (دو قرص نان) تنها خوراک فرزند ابوطالب باشد، بايد ضعف و ناتوانىِ جسمى او را از پيکار با هم آوردان و مبارزه با شجاعان باز داشته باشد. ولى آگاه باشيد! درخت بيابانى (که آب و غذاى کمترى به آن مى رسد) چوبش محکم تر است اما درختان سرسبز (که همواره در کنار آب قرار دارند) پوستشان نازک تر (و کم دوام تر) اند و گياهان و بوته هايى که جز با آب باران سيراب نمى شوند چوبشان قوى تر و آتششان شعله ورتر و پردوام تر است. (به علاوه اين جاى تعجب نيست که من در عين سادگىِ غذا، شجاع باشم، چرا که) من نسبت به پيامبر همچون نورى هستم که از نور ديگرى گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو. (و به حول و قوه الهى چنان شجاعم که) به خدا سوگند اگر همه عرب براى نبرد با من پشت به پشت يکديگر بدهند، من از ميدان مبارزه با آنها روى بر نمى گردانم (و در برابر آنها مى ايستم تا پيروز شوم يا شربت شهادت بنوشم) و اگر فرصت دست دهد که بر گردن گردن کشان عرب مسلّط شوم، به سرعت به سوى آنها (براى پيکار) خواهم شتافت و به زودى تلاش مى کنم که زمين را از اين شخص معکوس و جسم واژگونه (معاويه) پاک سازم تا خاک و سنگريزه از ميان دانه هاى درو شده خارج شود (و جامعه اسلامى پاک و خالص گردد).
 
مرا نيافريده اند، تا خوردنيهاى گوارا سرگرمم سازد، چون چارپاى بسته كه به علف پردازد، يا آن كه واگذارده است و خاكروبه ها را به هم زند و شكم را از علفهاى آن پر سازد، و از آنچه بر سرش آرند غفلت دارد، يا مرا وانهند يا به بازى سر دهند يا ريسمان گمراهى را كشان باشم و يا بيخودانه در سرگردانيها گردان، و چنان بينم كه گوينده شما بگويد: اگر پسر ابو طالب را خوراك اين است، ناتوانى او را از كشتن همآوردان بنشاند، و از جنگ با دلاور مردان بازماند. بدانيد درختى را كه در بيابان خشك رويد شاخه سخت تر بود، و سبزه هاى خوشنما را پوست نازكتر، و رستنيهاى صحرايى را آتش افروخته تر، و خاموشى آن ديرتر.
من و رسول خدا (ص) چون دو شاخيم از يك درخت رسته، و چون آرنج به بازو پيوسته. به خدا اگر عرب در جنگ من پشت به پشت دهد، روى از آنان برنتابم. و اگر فرصت دست بدهد به پيكار همه بشتابم، و خواهم كوشيد تا زمين را از اين شخص -از فطرت- برگشته و كالبد -خرد- سرگشته پاك سازم تا كه ريگ از دانه جدا گردد -و با ايمان از چنگ منافق رها-.
 
آفريده نشدم تا خوردن غذاهاى پاكيزه مرا سر گرم كند به مانند حيوان به آخور بسته كه همه انديشه اش علف خوردن است، يا چهار پاى رها شده كه كارش به هم زدن خاكروبه هاست، از علف هاى آن شكم را پر مى كند، و از منظور صاحبش از سير كردن او بى خبر مى باشد، هيهات از اينكه رهايم ساخته، يا بيكار و بيهوده ام گذاشته باشند، يا كشاننده عنان گمراهى باشم، يا در حيرت و سرگردانى بيراهه روم.
انگار گوينده اى از شما مى گويد: اگر خوراك فرزند ابى طالب اين است پس ضعف و سستى او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع مى گردد بدانيد درختان بيابانى چوبشان سخت تر، و درختان سرسبز پوستشان نازك تر، و گياهان صحرايى آتششان قوى تر، و خاموشى آنها ديرتر است.
من و رسول خدا همچون دو درختى هستيم كه از يك ريشه رسته، و چون ساعد و بازو مى باشيم. به خدا قسم اگر عرب در جنگ با من همدست شوند من از مقابله با آنان روى بر نگردانم، و اگر فرصت ها دست دهد شتابان بدان سو (شام) مى روم، و خواهم كوشيد تا زمين را از اين موجود وارونه، و سرنگون كالبد (معاويه) پاك نمايم، تا سنگريزه ها از ميان دانه هاى درو شده بيرون رود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )من همچون بهيمه پروارى نيستم!امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنانش به چهار نکته مهم اشاره مى فرمايد. نخست به هدفش از اين زهد گسترده و فراگير اشاره کرده مى فرمايد: «من آفريده نشده ام که غذاهاى پاکيزه (و رنگارنگ) مرا به خود مشغول دارد، همچون حيوان پروارى که تمام همّش علف اوست و يا چون حيوان رها شده (در بيابان و مرتع) که کارش جستجو کردن علف و پر کردن شکم از آن است و از سرنوشتى که در انتظار اوست بى خبر است»; (فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَکْلُ الطَّيِّبَاتِ، کَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ(1)، هَمُّهَا عَلَفُهَا، أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا(2)، تَکْتَرِشُ(3) مِنْ أَعْلاَفِهَا، وَ تَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا).به راستى گروهى در اين جهان همانند چهارپايانند; جمعى مرفه و ثروتمند بى خبر و بى درد همچون حيوانات پرواريند که غذاى فراوان در اطراف آنها ريخته شده است و گروهى کم درآمد امّا کاملا دنياطلب همچون حيواناتى که در چراگاه در جستجوى علف هستند و به يقين هر دو مذمومند; هرچند يکى از ديگرى نکوهيده تر است و عجب اينکه هيچ يک از اين دو گروه حيوانات از سرنوشت خود آگاهى ندارند که فردا يا ذبح مى شوند و از گوشتشان استفاده مى شود يا براى بارکشى از آنها بهره مى گيرند.سپس در دومين نکته مى فرمايد: «(من آفريده نشده ام) که بيهوده رها شوم يا تنها براى بازى و سرگرمى واگذارده شده باشم يا سررشته دار ريسمان گمراهى گردم و يا در طريق سرگردانى قدم بگذارم»; (أَوْ أُتْرَکَ سُدًى(4) أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً، أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلاَلَةِ، أَوْ أَعْتَسِفَ(5) طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ!(6)).امام(عليه السلام) در اين قسمت از سخنان خود پنج موضوع را در مورد هدف آفرينش انسان نفى مى کند: نخست اينکه همچون حيوانات پروارى يا بيابانى باشد که فقط به خورد و خوراک بپردازد و ديگر اينکه هيچ هدفى از آفرينش او در کار  نباشد و به حال خود رها شود و سوم اينکه هدف، بازى و سرگرمى باشد و چهارم اينکه عامل ضلالت و گمراهى ديگران شود و پنجم اينکه خودش در وادى سرگردانى گام بگذارد. هنگامى که اين امور نفى شد، نتيجه گرفته مى شود که انسان براى هدفى عالى آفريده شده که آن چيزى جز قرب به خدا و تکامل فضايل انسانى نيست و به يقين اگر آفرينش اين عالم و اين همه نعمت ها و مواهب الهى هدفى جز اين داشته باشد لغو و بر خلاف حکمت است و خداوند حکيم هرگز اين اهداف بى ارزش و باطل را که با حکمت او سازگار نيست مورد توجّه قرار نمى دهد.اين سخنان مولا در واقع برگرفته از آيات قرآن مجيد است آنجا که مى فرمايد: «(أَيَحْسَبُ الاِْنْسانُ أَنْ يُتْرَکَ سُدًى * أَ لَمْ يَکُ نُطْفَةً مِّنْ مَّنِيّ يُمْنَى * ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى * فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّکَرَ وَالاُْنْثَى); آيا انسان گمان مى کند بى هدف رها مى شود * آيا او نطفه اى از منى که در رحم ريخته مى شود نبود؟! * سپس به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفريد و موزون ساخت * و از آن، دو زوجِ مرد و زن آفريد».(7)بديهى است خدايى که اين مراحل خلقت را با اين همه شگفتى ها براى انسان قرار داده هدفى بزرگ از آن داشته است.در جاى ديگر مى فرمايد: «(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ); آيا گمان کرديد شما را بيهوده آفريده ايم، و به سوى ما باز گردانده نمى شويد».(8)سپس امام(عليه السلام) به بيان نکته سوم در ارتباط با سخنان سابقش مى پردازد و به اصطلاح به اشکال مقدّرى پاسخ مى گويد و مى فرمايد: «گويا مى بينم گوينده اى از شما چنين مى گويد: هرگاه اين (دو قرص نان) تنها خوراک فرزند ابوطالب باشد، بايد ضعف و ناتوانىِ جسمى او را از پيکار با هم آوردان و مبارزه با شجاعان باز داشته باشد»; (وَکَأَنِّي بِقَائِلِکُمْ يَقُولُ: «إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِب، فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الاَْقْرَانِ، وَمُنَازَلَةِ(9) الشُّجْعَانِ»).اين يک ذهنيت همگانى است که مردم در ميان نيروى جسمانى و غذاهاى چرب و شيرين رابطه اى قائل هستند، بنابراين اگر کسى تنها به نان جو و مانند آن قناعت کند بايد ضعف، وجود او را فرا گيرد و نتواند در ميدان نبرد هنرنمايى کند.امام(عليه السلام) با ذکر دو مثال پاسخ زيبا و گويايى به اين اشکال مى دهد و مى فرمايد: «ولى آگاه باشيد! درخت بيابانى (که آب و غذاى کمترى به آن مى رسد) چوبش قوى تر است اما درختان سرسبز (که همواره در کنار آب قرار دارند) پوستشان نازک تر (و کم دوام تر) اند و گياهان و بوته هايى که جز با آب باران سيراب نمى شوند چوبشان قوى تر و آتششان شعله ورتر و پردوام تر است»; (أَلاَ وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً، وَ الرَّوَاتِعَ(10) الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً، وَالنَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ(11) أَقْوَى وَقُوداً(12) وَأَبْطَأُ خُمُوداً(13)).«شجره» اشاره به درختان و «نابتات» اشاره به بوته هاست; هر دو اگر در بيابان هاى خشک و کم آب پرورش پيدا کنند بسيار مقاومند در حالى که هر يک از آنها اگر بر لب نهرها برويد و دائما از آب کافى برخوردار باشد بسيار کم دوام تر  است. به همين دليل افرادى که در ناز و نعمت پرورش پيدا مى کنند سست و ناتوانند و افرادى که در لابه لاى مشکلات بزرگ مى شوند قوى و نيرومندند.ناز پروده نعمت نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه رندان بلا کش باشدبه همين دليل امروز براى بالا بردن سطح قدرت سربازان، آنها را به تمرين هاى شاقّ و مشکل فرا مى خوانند تا کاملا در لابه لاى سختى ها پرورش يابند. يکى از فلسفه هاى روزه ماه مبارک رمضان نيز همين است که روح و جسم انسان را با تحمّل مشکلات روزه تقويت مى کند.البته اين بدان معنا نيست که انسان غذاى کافى به بدن خود نرساند و همچون مرتاضان به بادامى قناعت کند، بلکه منظور اين است که در لابه لاى عيش و نوش و بر سر سفره هاى رنگين پرورش نيابد.آن گاه امام(عليه السلام) در تأييد سخنان گذشته مى فرمايد: «(به علاوه جاى تعجب نيست که من در عين سادگىِ غذا، شجاع باشم، چرا که) من نسبت به پيامبر همچون نورى هستم که از نور ديگرى گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو»; (وَأَنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ، وَالذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ).او همواره ساده مى زيست ولى در نهايت شجاعت بود و در ميدان نبرد از همه نزديک تر به دشمن قرار داشت و در روز احد که ديگران فرار کردند او هرگز فرار نکرد من هم پيرو همان مکتب و ذراع همان بازو هستم.همان گونه که در کلمات قصار نهج البلاغه فرمود: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله) فَلَمْ يَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ; هنگامى که آتش جنگ شعلهور مى شد ما به رسول خدا پناه مى برديم و هيچ يک از ما به دشمن از او نزديک تر نبود».(14)شاهد گوياى اين گفتار امام(عليه السلام) آيه مباهله است که اميرمؤمنان على(عليه السلام) را به منزله نفس پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى شمرد و رواياتى است که از خود رسول خدا نقل شده است آنجا که طبق نقل گنجى شافعى; يکى از اصحاب از پيغمبر اکرم سؤال کرد: در ميان تمام صحابه چه کسى نزد شما محبوب تر است فرمود: على بن ابى طالب. عرض کرد چرا؟ فرمود: «لاَِنَّه خُلِقْتُ أَنَا وَعَلِيٌّ مِنْ نُور وَاحِد; زيرا من و على از نور واحدى آفريده شده ايم» و در همان کتاب از معجم طبرانى نقل مى کند که پيغمبر فرمود: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ الاَْنْبِيَاءَ مِنْ أَشْجَار شَتَّى وَخَلَقني وَعَلِيّاً مِنْ شَجَرَة وَاحِدَة; خداوند پيامبران را از شجره هاى متعدّدى آفريد; ولى من و على را از شجره واحدى خلق کرد».(16)داستان فرستادن سوره برائت با ابو بکر براى قرائت بر حاضران مکّه در موسم حج و سپس گرفتن آن از ابو بکر و دادن به على(عليه السلام) در کتب تاريخ، معروف است. هنگامى که ابوبکر خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) برگشت و عرض کرد: پدر و مادرم به فدايت باد آيا چيزى درباره من نازل شده که آيات برائت را از من گرفتيد؟ فرمود: نه «وَلَکِن لاَ يُبَلِّغْ عَنِّي إِلاَّ أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي; ولى بايد پيام مرا خودم يا کسى که از من است برساند».(17)اين روايت در مسند احمد حنبل به صورت گوياترى نقل شده که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در جواب ابوبکر فرمود: جبرئيل نزد من آمده و گفته است: «لَن يُؤَدِّيَ عَنْکَ إِلاَّ أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْکَ; پيام سوره برائت را تنها خودت يا کسى که از توست بايد به مردم برساند».(18)تعبير به «کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ» اشاره به اين است که نور ايمان و قوّت و قدرت من از نور ايمان و قدرت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) گرفته شده و تعبير به «وَالذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ» اشاره به اين است که هر گاه بازو محکم باشد ذراع نيز محکم خواهد بود.سپس براى تأکيد بر شجاعت خود مى فرمايد: «(و به حول و قوّه الهى چنان شجاعم که) به خدا سوگند اگر همه عرب براى نبرد با من پشت به پشت يکديگر بدهند، من از ميدان مبارزه با آنها روى بر نمى گردانم (و در برابر آنها مى ايستم تا پيروز شوم يا شربت شهادت بنوشم)»; (وَاللهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا).مانند اين سخن از کسى شنيده نشده است و به يقين على(عليه السلام) مرد مبالغه نيست و آنچه مى گويد عين واقعيّت است. در ميدان هاى نبرد هم اين حقيقت را اثبات کرده است; از ميدان بدر گرفته تا احد و خندق و غزوات ديگر. على بن ابى طالب کسى بود که هرگز پشت به دشمن نکرد و از فزونى لشکر دشمن نترسيد تا آنجا که «کَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّار» لقب گرفت.پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين سخن را در داستان فتح خيبر بعد از آنکه ديگران رفتند و کارى براى فتح قلعه هاى خيبر انجام ندادند فرمود: «لاَُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ کَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّار لاَ يَرْجِعُ حَتَّى يَفْتَحَ اللهُ عَلَى يَدَيْهِ; فردا پرچم را به دست کسى خواهم داد که خدا و پيامبرش او را دوست دارند پيوسته به دشمن حمله مى کند و هرگز فرار نخواهد کرد و خداوند به دست او اين قلعه ها را فتح مى کند».(19)آن گاه امام(عليه السلام) در آخرين و چهارمين نکته اين بخش از نامه مى فرمايد: «و اگر فرصت دست دهد که بر گردن گردن کشان عرب مسلّط شوم، به سرعت به سوى آنها (براى پيکار) خواهم شتافت و به زودى تلاش مى کنم که زمين را از اين شخص معکوس و جسم واژگونه (معاويه) پاک سازم تا خاک و سنگريزه از ميان دانه هاى درو شده خارج شود (و جامعه اسلامى پاک و خالص گردد)»; (وَلَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا. وَسَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ الاَْرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ، وَالْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ(20)، حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ(21) مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ(22)).تعبير به «أُطَهِّرَ الاَْرْضَ» اشاره روشنى به اين حقيقت است که وجود امثال معاويه بر روى زمين صحنه آن را آلوده مى سازد و تا از ميان نروند پاک نمى شود.و تعبير به «الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ» اشاره به اين است که افکارش واژگونه است; حق در نظر او باطل و باطل در نظر او حق است.و تعبير به «الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ» اشاره به اين است که نه تنها افکار او وارونه است، بلکه از نظر ظاهر نيز انسانى کج انديش و بدرفتار و واژگونه محسوب مى شود.تعبير به «حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ...» اشاره به اين است که هنگامى که محصول را از زمين هاى زراعتى بر مى دارند، غالباً دانه هاى باارزش با سنگ و کلوخ و شن آميخته مى شود و کشاورزان آنها را از ميان دانه ها خارج مى سازند تا قابل استفاده شود. من هم بايد اين افراد بى ارزش و کج انديش را از ميان مسلمانان بردارم تا اسلام و مسلمانان خالص شوند.بعضى سؤال مى کنند که آيا اين سخن مولا با اقتدا به پيغمبر «رَحْمَةٌ لِلْعالَمينَ» سازگار است؟در پاسخ مى گوييم: آرى. رحمت در جاى خود لازم است و شدت و غضب در جاى خود; اگر به جاى رحمت شدت نشان داده شود اشتباه است و اگر در جاى شدت رحمت به کار گرفته شود خطاست. زندگانى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز شاهد و گواه اين معناست. در احد به آن جمعيت گمراه دعا مى کند و مى گويد:«خداوندا هدايتشان کن که نمى دانند» ولى در داستان يهود پيمان شکن و سنگدل بنى قريضه در برابر آنها شدّت عمل به خرج مى دهد.در حقيقت حضرت اين حقيقت روشن را از قرآن مجيد آموخته است که در يکجا مى فرمايد: «(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ); اى پيامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير!».(23) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ); به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان، نرم و مهربان شدى!».(24)*****پی نوشت:1 . «المربوطة» در اينجا به معناى حيوانى است که براى پروار مى بندند.2 . «تَقَمُّمْ» به معناى برگرفتن تمام آنچه در سفره و خوردن آن است و در اصل از ريشه «قَمّ» بر وزن «غمّ» به معناى رفت و رو کردن خانه و همچنين برچيدن گياهان به طور کامل به وسيله لبهاى حيوان گرفته شده است.3 . «تَکْتَرشُ» در اصل از ريشه «کَرَش» بر وزن «کرج» و از ريشه «کَرِش» بر وزن «جهش» به معناى معده حيوانات گرفته شده، بنابراين «اِکتراش» به معناى پر کردن معده است.4 . «سُدًى» به معناى باطل و بيهوده است.5 . «اَعْتَسِفُ» از ريشه «اعتساف» به معناى انجام کارى بدون فکر و هدايت و اراده است و به معناى انحراف از جاده نيز آمده است.6 . «المَتاهَة» اسم مکان است از ريشه «تيه» به معناى سرگردانى و ضلالت گرفته شده است.7 . قيامت، آيه 36-39.8 . مومنون، آيه 115.9 . «مُنازَلَة» به معناى پيکار و جنگ است. از ريشه «نزول» آمده که شخص جنگ جو در برابر حريف خود نزول و پيکار مى کند.10 . «الرّواتِع» جمع «راتع» در اينجا به معناى درخت شاداب و خرم است، از ريشه «رَتْع» بر وزن «نفع» به معناى چريدن در مرتع است.11 . «العِذْية» به سرزمينى مى گويند که دور از آب باشد و جز از آب باران سيراب نگردد.12 . «وَقُود» به معناى هيزم است.13 . «خُمُود» به معناى خاموش شدن آتش است سپس به هرگونه فروکش کردن فعاليتى اطلاق شده است.15 . نهج البلاغه، کلمات قصار 9، از کلمات غريب حضرت.16 . کفاية الطالب، ص 315 به بعد مطابق نقل شرح نهج البلاغه تسترى، ج 7، ص 468 و 469.17 . تذکرة الخواص، ص 37.18 . مسند احمد، ج 1، ص 151.19 . بحارالانوار، ج 31 ص 259; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 56.20 . «الْمَرْکُوس» به معناى واژگونه است از ريشه «رَکْس» بر وزن «عکس» به معناى پشت و رو کردن يا چيزى را با سر روى زمين گذاردن گرفته شده.21 . «الْمَدَرة» به معناى قطعه گل خشکيده است.22 . «الحصيد» به معناى درو شده از ريشه حصاد به معناى درو کردن گرفته شده است.23 . توبه، آيه 73.24 . آل عمران، آيه 159. در تفسير فخر رازى، ج 1، ص 235 در تفسير سوره حمد مى گويد: لَقَدِ اشْتُهِرَ أنَّ النَّبِىَّ(عليه السلام) لَمّا کُسِرَتْ رُباعِيّتُهُ قال: «اللّهمّ اهْدِ قَوْمي فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )يازدهم: امام (ع) به پاره اى از انگيزه هايى كه باعث پارسايى و ترك غذاهاى لذيذ در دنيا شده است توجّه داده از جمله آن كه وى براى اين آفريده نشده است تا خوردن غذاهاى خوب، او را از هدف اصلى بازدارد، و توضيح اين مطلب در عبارت: «فما خلقت... المتاهة»، آمده است. همچنين از سرگرم شدن به خوردن غذاهاى لذيذ با خاطرنشان ساختن پيامد چنان سرگرميى يعنى همانندى با چارپايان، برحذر داشته است، و با عبارت: «همّها علفها»، تا جمله يراد بها، به وجه شبه به بهايم اشاره فرموده است، توضيح آن كه شخص سرگرم به خوردن غذاهاى لذيذ، اگر از نوع خورشهاى ثروتمندان و بى نيازان باشد، به سان چارپاى علفخوارى خواهد بود در همّت گماردن به علفى كه در اختيار دارد، يعنى همان غذاى موجود، و اگر فردى نيازمند باشد، همتش وابسته خواهد بود به هر آنچه كه از متاع دنيا به دست آورد، و تا آخر آن را بخورد و پرخورى كند و شكمبه خود را با غفلت از هدف اصلى همچون حيوان علفخوار پر كند كه همتش پر كردن شكم از آشغال و زباله هاست بدون توجه به سرانجام كار خود و مقصود اصلى ديگران از او، يعنى سر بريدن و كار كشيدن از او. كلمه ريسمان و كشيدن آن را، استعاره آورده و كنايه از رها كردن و يله نمودن، همانند رها گذاشتن چارپايان است.دوازدهم: به بعضى از شبهاتى كه احتمال داده است شايد در ذهنهاى سست وارد شود، يعنى اعتماد بر ناتوانى امام (ع) به علت خوردن خوارك ناچيز، از پيكار با دشمنان، اشاره فرموده است و توضيح آن را در عبارت: «و كانّى... الشجعان»، آورده، آن گاه به پنج طريق در مقام جواب برآمده است:1-  تمثيل به درخت بيابانى، و مقايسه خود با آن در توانمندى، بنا بر اين اصل در تمثيل همان درخت بيابانى و فرع آن امام (ع) و وجه اشتراك كمى تغذيه و خشونت غذا همانند غذاى درخت بيابانى و بد تغذيه شدن آن است، و حكم در تمثيل همان استوارى اعضاى بدن و نيرومندى او همچون صلابت چوب درخت بيابانى و توانمندى آن است، اين يك پاسخ است بر ردّ شبهه ياد شده.2-  همانند كردن دشمنان و همگنان خود، همچون معاويه با درختان سرسبز و خرم باغها، در اين تمثيل درختان اصلند و دشمنان و همگنان آن حضرت فرع، و وجه اشتراك همان سرسبزى و شادابى است كه در اثر رفاه و خوراك لذيذ به دست مى آيد و حكم قطعى آن نرم و نازك بودن پوست و ناتوانى از مقاومت و كمى استقامت در برابر رويدادها و علاقه به ناز و نعمت و رفاه است و غرض امام (ع) آن است كه ديگران بدانند همگنان او از وى ناتوانترند و در نتيجه شبهه مزبور برطرف گردد.3-  تمثيل آن بزرگوار به گياهان ديم مانند تمثيل به درخت بيابانى است، و حكم در اينجا آن است كه امام (ع) در برافروختن آتش جنگ تواناتر و در شعله ور ساختن آن مقاوم تر و پايدارتر، و همچون نباتات ديم در آتش ديرپا است.4-  تمثيل خود، نسبت به پيامبر خدا (ص)، به درخت خرمايى نسبت به درخت خرماى ديگر، اصل اين تمثيل، درخت خرما نسبت به درخت خرماى ديگر، و فرع آن، جايگاه امام (ع) نسبت به رسول خداست وجه اشتراك اين است كه امام (ع) علوم و كمالات نفسانى خود را از چراغ دانش و كمالات پيامبر (ص) اقتباس كرده، به سان بهره گرفتن معلول از علت و چراغ از شعله.5-  امام (ع) خود را نسبت به پيامبر (ص) چون ذراع نسبت به بازو مى داند، بنا بر اين اصل [مشبه به]: ذراع نسبت به بازو و [مشبه]، فرع: امام (ع) نسبت به پيامبر (ص) است. و وجه اشتراك نزديكى امام نسبت به پيامبر و پشتيبانى از او، و وسيله بودن براى رسيدن پيامبر به مقصود خود يعنى اتمام و اكمال دين است و اصل بودن پيامبر در همه اين موارد مانند نزديكى دست به بازو، و اصل بودن بازو نسبت به دست است، و اين كه دست نسبت به بازو وسيله اى براى تصرّف و حمله مى باشد، امّا حكم در اين دو تمثيل يكى و آن ناتوان نبودن امام (ع) از مبارزه با همگنان و نبرد با دلاوران است، و دليل قطعيّت اين حكم، وجه اشتراك اوّل آن است كه چون علوم يقينى و بينش دينى امام (ع) با بينش پيامبر (ص) متناسب بوده است اين خود بزرگترين چيزى است كه به منظور حمايت از دين او را به شجاعت واداشته و بر مبارزه امثال و اقران نيرو مى بخشيد، و ثبوت حكم از وجه اشتراك دوم نيز همين طور است.بعد از آن كه امام (ع) آن حكم را ثابت كرد و ناتوانيى را كه در باره اش تصور مى رفت از خود سلب كرد، با سوگند جلاله آن را مورد تأكيد قرار داده است به اين ترتيب كه اگر تمام عرب براى مبارزه با او پشت به پشت هم دهند هر آينه رو از آنها برنخواهد گرداند، و اگر فرصت گردن زدن آنان را بيابد به سوى ايشان خواهد شتافت، يعنى به هنگام نبرد و استحقاق آنان براى كشته شدن به دليل دشمنى آنان با دين و نادرستى عفو و چشم پوشى از آنان، به خاطر شباهت امام (ع) به رسول خدا (ص) در آغاز اسلام است زيرا پيامبر (ص) گذشت و عفو را جز در جاى خود به كار نمى برد. نقل كرده اند كه امام (ع) در يك روز -چون مصلحت دين را تشخيص داد- هزار نفر را يكجا از پا در آورد.سيزدهم: امام (ع) وعده داد كه بكوشد تا روى زمين را از آن شخص واژگون و كالبد سرنگون پاك سازد، مقصود امام (ع) از آن شخص معاويه بود، و اين كه امام (ع) تعبير به شخص و جسم كرد به دليل رجحان جنبه بدنى معاويه بر جنبه روانى اش بود، از آن رو كه وى به كمال بدن خود بيش از كمال روحش توجه داشت به حدى كه گويا او تنها جسم و كالبد بوده است و با بيان اين كه معاويّه كسى است واژگونه و كالبدى سرنگون، اشاره فرموده است به توجه داشتن معاويه از جنبه عالى، و سرپيچى او از دريافت كمالات روحى به جنبه پست، و واژگونگى او در دنيا و سرنگونى چهره عقل او به سمت كسب دنيا براى دنيا و توجه به گرد آورى مال دنياست، زيرا كه هدف نهايى از عنايت خداوندى به آفرينش انسان اين است كه با مصون داشتن فطرت اصلى خود از آلودگى به رذايل اخلاقى، راه مدارج كمال را بپيمايد و اگر انگيزه هاى پر كشش او را به سمت دنيا بكشد و فريفته محبت دنيا شود تا آن جا كه يكسره متوجه دنيا گردد و همواره در مراحل انحطاط محبت دنيا سقوط كند، بدين ترتيب نگونسارى از مراتب كمال و واژگونى اش در پستيها و پرتگاههاى ضلالت و گرفتارى اش با غل و زنجيرهاى آن، تحقق مى يابد.در عبارت امام (ع): تا دانه كلوخ از ميان دانه گندم دور شده و جدا گردد، دانه كلوخ يعنى معاويه و دانه دور شده يعنى مؤمنان، و وجه تشبيه آن است كه امام (ع) مؤمنان را از وجود معاويه خالص و آنها را جدا مى كند، تا ايمانشان رشد كند و دينشان استوار گردد، زيرا وجود معاويه در بين آنها وسيله مهمى براى تباه ساختن عقيده شان و نابودى دينشان است، همان طور كه صاحب خرمن، غله هاى خود را پاك و آميخته هاى آنها و هر چه كه از كلوخ و امثال آن باعث فساد غلّه مى گردد، از ميان بيرون مى كند. شارح نهج البلاغه عبد الحميد بن ابى الحديد گفته است همان طورى كه كشاورزان در بيرون آوردن كلوخ، سنگ، خار و امثال آنها از ميان كشت، تلاش مى كنند تا باعث فساد در رويش زراعت نشود و محصول را تباه نسازد.اين گفتار ابن ابى الحديد محلّ نظر است، زيرا كه بيرون بردن گل از ميان زراعت معنايى ندارد و از طرفى عبارت: دانه گندم درو شده (حبّ الحصيد)، آن معنا را نمى رساند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 119 فما خلقت ليشغلني أكل الطّيّبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها، أو المرسلة شغلها تقمّمها تكترش من أعلافها، و تلهو عمّا يراد بها، أو أترك سدى، أو أهمل عابثا، أو أجرّ حبل الضّلالة، أو أعتسف طريق المتاهة. (64917- 64789)اللغة:(التقمّم): أكل الشاة ما بين يديها بمقمتّها أي بشفتها (تكترش من أعلافها): أي تملأ كرشها من العلف، و الكرش للشاة بمنزلة المعدة للإنسان، و يقال (أجررته) رسنه: أى أهملته، (الاعتساف): السلوك في غير طريق (المتاهة): أرض يتاه فيها لعدم وجود الطريق.الاعراب:همّها علفها، جملة حالية عن البهيمة، شغلها تقمّمها مبتدأ و خبر و الجملة حال عن المرسلة، أو اترك سدى عطف على قوله يشغلني و كذلك قوله اهمل و اجرّ و اعتسف.***منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 120 بقية من المختار الرابع و الاربعين من كتبه عليه السّلام:و كأنّي بقائلكم يقول: إذا كان هذا قوت ابن أبي طالب فقد قعد به الضّعف عن قتال الأقران، و منازلة الشّجعان؟! ألا و إنّ الشّجرة البرّيّة أصلب عودا، و الرّوائع الخضرة أرقّ جلودا، و النّابتات العذية [و النّباتات البدويّة] أقوى وقودا و أبطأ خمودا! و أنا من رسول اللّه كالصّنو من الصّنو و الذّراع من العضد، و اللّه لو تظاهرت العرب على قتالي لما ولّيت عنها، و لو أمكنت الفرص من رقابها لسارعت إليها، و سأجهد في أن أطهّر الأرض من هذا الشّخص المعكوس، و الجسم المركوس حتّى تخرج المدرة من بين حبّ الحصيد. (65008- 64918)اللغة:(الأقران): جمع قرن و هو الكفو في المبارزة و القتال، (الشجرة البرّيّة): الّتي تنبت في البرّ الّذي لا ماء فيه، (الروائع): جمع رائعة و هي الشجرة النابتة على الماء، (النابتات العذية) بسكون الذال: الزرع لا يسقيه إلّا ماء المطر، (الصنو): إذا خرجت نخلتان أو أكثر من أصل واحد فكلّ واحدة منها هي صنو أو صنو، (ركس) ركسا الشيء: قلب أوّله على آخره.المعنى:كان المخالفون لعليّ عليه السّلام يعترضون عليه حتّى في زهده و رياضته و يذمّون قلّة أكله باعتبار أنّه مخلّ بما يجب عليه من وظيفة الجهاد و الدفاع عن العدوّ، لأنّه موجب لضعفه و قلّة مقاومته تجاه العدوّ الشجاع اللدود، و كأنّه ارتفع صدى هذا الاعتراض من الكوفة إلى البصرة فتذكّر عليه السّلام في هذا الكتاب وجه الدفاع عنه بقوله: (ألا و إنّ الشجرة البرّية أصلب عودا و الروائع الخضرة أرقّ جلودا).و يمكن أن يكون هذا الكلام جوابا عن اعتراض ربما يرد على تحريص منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 121 أصحابه بالزهد و قلّة الأكل و المواظبة على جشوبة العيش، فدفعه عليه السّلام بأنّ القوّة و الشجاعة ذاتيّة للمؤمن و لا تتوقّف على تقوية الجسم بالأغذية اللذيذة.ثمّ أيّد سيرته هذه بمتابعته للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: (أنا من رسول اللّه) كغصنان من أصل واحد فأصلهما عبد المطلب عليه السّلام تفرّع منه عبد اللّه أبو النبيّ و أبو طالب أبو عليّ عليه السّلام أو أنّهما مشتقّان من أصل نوريّ واحد في تسلسل الوجود و انبعاثه عن المصدر الأزلي كما في غير واحد من الأخبار، و عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: أنا و عليّ من شجرة واحدة و سائر النّاس من شجر شتّى. و هذه الرواية تؤيّد النسخة الّتي روت قوله  (كالصّنو من الصّنو) بالصّاد المهملة بعدها نون معجمة.و نسخة شرح ابن أبى الحديد «289 ج 16 ط مصر»: «كالضوء من الضوء» بالضّاد المعجمة، و بهذا الاملاء فسّره في شرحه فقال: (ص 290) و ذلك لأنّ الضّوء الأوّل يكون علّة في الضّوء الثاني، ألا ترى أنّ الهواء المقابل للشّمس يصير مضيئا من الشّمس، فهذا الضوء هو الضوء الأوّل.ثمّ إنّه يقابل وجه الأرض فيضيء وجه الأرض منه، فالضوء الّذي على وجه الأرض هو الضوء الثاني، و ما دام الضّوء الأوّل ضعيفا فالضّوء الثاني ضعيف، فإذا ازداد الجوّ إضاءة ازداد وجه الأرض إضاءة لأن المعلول يتبع العلّة، فشبّه عليه السّلام نفسه بالضوء الثاني، و شبّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالضوء الأوّل، و شبّه منبع الأضواء و الأنوار سبحانه و جلّت أسماؤه بالشّمس الّتي توجب الضوء الأوّل، ثمّ الضوء الأوّل يوجب الضّوء الثاني، و ها هنا نكتة و هي أن الضوء الثاني يكون أيضا علّة لضوء ثالث، و ذلك أنّ الضوء الحاصل على وجه الأرض- و هو الضوء الثاني- إذا أشرق على جدار مقابل ذلك الجدار قريبا منه مكان مظلم، فانّ ذلك المكان يصير مضيئا بعد أن كان مظلما.أقول: قد اعتبر الشارح المذكور لفظة من في كلامه نشويّة فيصير المعنى و أنا من رسول اللّه كالضوء الناشي من الضّوء، و استفاد منه تسلسل أنواع العلوم و الافاضات إلى سائر النّاس بوساطته جيلا بعد جيل إلى أن يضعف و يضمحلّ و يعود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 122 الإسلام غريبا، و يمكن استفادة تسلسل الإمامة منه نسلا بعد نسل كما هو معتقد الاماميّة و لا يلزم أن يكون الضوء الثاني أضعف من الضوء الأوّل إذا تساوت القابليّات و الانعكاسات المثالية كما لا يخفى.ثمّ التفت عليه السّلام إلى شجاعته في ذات اللّه و أنّه لا يخاف تظاهر العرب تجاهه و بيّن أنّهم ارتدّوا عن الإسلام و صاروا كالمشركين يجب قتالهم و تطهير الأرض من وجودهم و أنّ من يجاهد الكفّار يجب عليه أن يغلظ عليهم و يستأصل شافتهم، و أشار إلى معاوية رأس النفاق و الشقاق و وصفه بأنّه شخص معكوس انقلب على وجهه و ارتدّ عن حقيقة إنسانيته، و سقط في مهوى شهواته حتّى أثر باطنه في ظاهره فصار جسمه مركوسا إلى ظلمات الطبيعة و دركات الهوى و البهيميّة، فوجوده بين المسلمين كالمدرة بين حبّ الحصيد يوجب الفساد و يضلّ العباد قالوا: و إلى ذلك وقعت الاشارة بقوله تعالى: «أ فمن يمشي مكبّا على وجهه أهدى أم من يمشى سويّا على صراط مستقيم: 22- الملك». 
بخش ۵ : بی اعتنایی امام به دنیا [منبع]

إِلَيْكِ عَنِّي يَا دُنْيَا، فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ.
أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ؟ أَيْنَ الْأُمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ؟ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِينُ اللُّحُودِ.
وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً وَ قَالَباً حِسِّيّاً لَأَقَمْتُ عَلَيْكِ حُدُودَ اللَّهِ فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِيِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِي وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ، إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ.
هَيْهَاتَ، مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِكِ وُفِّقَ، وَ السَّالِمُ مِنْكِ لَا يُبَالِي إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ.
اعْزُبِي عَنِّي، فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي وَ لَا أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِي.

الَيْكَ عَنِّى : از من دور شو.
الْغَارِب : بين كوهان و گردن شتر، مقصود اين است كه دنيا را بحال خود رها ساختم.
انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكَ : خويش را از چنگالهايت رها كردم، (يعنى به شهوات دنيوى وابسته نيستم).
الْحَبَائِل : جمع «حبالة»، دامها، تورهاى صيادى.
الْمَدَاحِض : پرتگاه ها و لغزشگاهها.
الْمَدَاعِب : جمع «مدعبة»، مزاحها و شوخيها.
مَضَامِينُ اللّحُودِ : كسانيكه قبرها آنها را در بر گرفته اند.
الْمَهَاوِى : جمع «مهوى»، محل سقوط، ميان دو كوه يا ميان دو بلندى، دره.
الْوِرد : وارد شدن به آبشخور.
الصَّدَر : بازگشت از آبشخور بعد از آشاميدن آب.
دَحْض : لغزنده، «مكان دحض»، محل لغزنده و ليز.
زَلِقَ : لغزيد.
ازْوَرَّ : دورى و كناره گيرى كرد.
مُنَاخ : در اصل به محل استراحت شتر گفته ميشود ولى در اينجا مقصود محل اقامت است.
حَانَ : حاضر شد.
انْسِلَاخُهُ : زوالش.
اعْزُبِى : دور شو.
لَا اسْلَسُ : رام و مطيع نمى شوم. 
إنسَلَلتُ : بيرون رفته ام
أفلَتُّ : نجات يافته ام
مَداعِب : شوخيها و مزاحها
إزوَرَّ : دزدكى فرار كرد
مُناخ : محل خواباندن شتران
حَانَ إنسِلاخُه : رسيده است وقت تمام شدنش
إعزُبِى : دور شو
لا أذِلُّ : رام نمى شوم 
(قسمتى از اين نامه است).
۳. امام و دنياى دنيا پرستان:
اى دنيا از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده، و از چنگال هاى تو رهايى يافتم، و از دام هاى تو نجات يافته، و از لغزشگاه هايت دورى گزيده ام. كجايند بزرگانى كه به بازيچه هاى خود فريبشان داده اى كجايند امت هايى كه با زر و زيورت آنها را فريفتى كه اكنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند.
اى دنيا به خدا سوگند اگر شخصى ديدنى بودى، و قالب حس كردنى داشتى، حدود خدا را بر تو جارى مى كردم، به جهت بندگانى كه آنها را با آرزوهايت فريب دادى، و ملّت هايى كه آنها را به هلاكت افكندى، و قدرتمندانى كه آنها را تسليم نابودى كردى، و هدف انواع بلاها قرار دادى كه ديگر راه پس و پيش و ندارند.
امّا هيهات كسى كه در لغزشگاه تو قدم گذارد سقوط خواهد كرد، و آن كس كه بر امواج تو سوار شد غرق گرديد، كسى كه از دام هاى تو رهائى يافت پيروز شد، آن كس كه از تو به سلامت گذشت نگران نيست كه جايگاهش تنگ است، زيرا دنيا در پيش او چونان روزى است كه گذشت.
از برابر ديدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم كه خوارم سازى، و مهارم را به دست تو ندهم كه هر كجا خواهى مرا بكشانى.
و قسمت پنجم از اين نامه و پايان آنست (در نكوهش دنيا و ستودن پارسايان و كسانيكه دل بآن نبسته از كار خدا غافل نمانده اند):
(10) اى دنيا از من دور شو كه مهارت بر كوهانت است (مهارت را به گردنت انداخته ترا رها كرده ام) من از چنگالهايت جسته، و از دامهايت رسته، و از رفتن در لغزشگاههايت (گمراهيهايت) دورى گزيدم. كجايند كسانيكه به بازيها و شوخيهايت گرفته فريبشان دادى، كجايند مردمانى كه به زينت و آرايشهايت در فتنه و گمراهيشان انداختى اينك ايشان گروگان گورها و فرو رفته در لحدها هستند.
(11) سوگند بخدا اگر تو شخصى بودى ديدنى و كالبدى محسوس حدود (كيفرهاى) الهىّ را بر تو اجرا مى نمودم به سزاى بندگانى كه بسبب آرزوها فريب دادى، و مردمانى كه در پرتگاه ها (ى شقاوت و بدبختى) انداختى، و پادشاهانى كه به نابودى سپردى، و آنان را در آبگاههاى بلاء و سختى فرود آوردى جائيكه فرود آمدن و بازگشت (سزاوار) نبود.
(12) چه دور است كه من از تو فريب خورم هر كه بر لغزشگاهت گام نهد بلغزد، و هر كه در آبهاى انبوهت سوار شود غرق گردد، و آنكه از ريسمانهاى دامت كناره گيرد موفّق شده (رستگار گشته) است، و كسيكه از تو سالم ماند اگر جاى خوابگاهش تنگ باشد (در سختى و ناكامى زندگانى كند) باكى ندارد (چون ميداند اين سختى بزودى مى گذرد، لذا مى فرمايد:) و دنيا نزد او به روزى ماند كه وقت گذشتن آن رسيده است.
(13) از من دور شو كه بخدا سوگند رام تو نمى گردم تا مرا خوار سازى، و هموارت نمى شوم (فرمانت نمى برم) تا مرا (بهر جا خواهى) بكشى.
 
اى دنيا از من دور شو، افسارت را به پشتت افكندم. من خود را از چنگالهايت رها كردم و از دامهايت بيرون افكندم و از آن پرتگاهها كه بر سر راه من كنده اى اجتناب كرده ام. آن گردن فرازانى كه با دليريهايت فريفتى، اكنون كجايند آن مردمى، كه به زرق و برقهايت مفتون ساختى، چه شدند آرى همه در گور خفته اند.
به خدا سوگند، اگر تو موجودى مجسم بودى و پيكرى محسوس، به خاطر آن گروه از بندگان خدا كه به سراب آرزوها فريفته اى و آنها را در گودالهايى كه بر سر راهشان تعبيه كرده اى، سرنگون ساخته اى و پادشاهانى كه به ورطه نابودى سپرده اى و به آبشخور بلا -آنجا كه هيچكس را از آن بازگشتنى نيست- كشيده اى، حد خد را بر تو جارى مى ساختم.
فسوسا كه هر كس بر لغزشگاه تو پاى نهاد، سرنگون شد و هركس كشتى بر گرداب تو راند، غرقه گشت و هر كه از چنبر تو سر بيرون كشيد، پيروز شد. آنكه از تو در امان مانده، باكى از آن ندارد كه روزگار بر او تنگ گيرد، زيرا دنيا در نظر او روزى است بر آستان غروب.
از نزد من دور شو، در برابر تو سر فرود نمى آورم كه بر من سرورى جويى و زمام كارم را به دست تو نسپارم كه هر جا كه خواهى مرا بكشى.
 
بخش ديگرى از اين نامه که قسمت پايانى نامه است:
اى دنيا! از من دور شو، افسارت را بر گردنت انداختم (و تو را رها ساختم) من از چنگال تو رهايى يافته ام و از دامت رسته ام و از لغزشگاه هايت دورى گزيده ام. کجايند آن اقوام پيشين که تو آنها را با بازيچه هايت فريب دادى؟ کجايند امت هايى که با زينت هايت آنها را فريفتى؟ (آرى) آنها گروگان هاى قبورند و درون لحدها پنهان. (اى دنيا) به خدا سوگند اگر تو شخصى قابل رؤيت و جسمى محسوس بودى حدود الهى را بر تو جارى مى ساختم در مورد بندگانى که آنها را با آرزوها فريفتى و امت هايى که به هلاکت افکندى و سلاطينى که آنها را تسليم مرگ کردى و در آبشخور بلا وارد ساختى; در آنجا که نه راه ورودى بود و نه راه خروج.
هيهات! هر کس در لغزشگاه هايت گام بگذارد مى لغزد (و سقوط مى کند) و کسى که بر امواج درياى تو سوار گردد غرق مى شود (اما) کسى که از دام هاى تو کنار رود موفق و پيروز مى گردد و آن کس که از دست تو سالم بماند از اينکه معيشت بر او تنگ شود نگران نخواهد شد (چرا که) دنيا در نظرش همچون روزى است که زوال و پايانش فرا رسيده.
(اى دنيا) از من دور شو به خدا سوگند من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار و ذليل سازى و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر جا خواهى ببرى.
 
دنيا از من دور شود كه مهارت بر دوشت نهاده است گسسته، و من از چنگالت به در جسته ام و از ريسمانهايت رسته و از لغزشگاههايت دورى گزيده ام.
كجايند مهترانى كه به بازيچه هاى خود فريبشان داده اى كجايند مردمى كه با زيورهايت دام فريب بر سر راهشان نهادى. آنك در گورها گرفتارند و در لابلاى لحدها ناپديدار.
به خدا اگر كالبدى بودى ديدنى يا قالبى بپسودنى -تو را وانمى گذاشتم-، و حد خدا را در باره ات بر پا مى داشتم. به كيفر بندگانى كه آنان را با آرزوها دستخوش فريب ساختى، و مردمانى كه در هلاكت جايهاشان در انداختى، و پادشاهانى كه به دست نابودى شان سپردى، و در چنگال بلاشان در آوردى. نه راهى براى در شدن و نه گريزگاهى براى بيرون آمدن.
هرگز آن كه پا در لغزشگاهت نهاد به سر در آمد، و آن كه در ژرفاى دريايت فرو رفت به در نيامد، و آن كه از ريسمانهايت رهيد، توفيق رفيقش گرديد، و آن كه از گزند تو ايمن است، باكش نبود اگر جاى تنگش مسكن است و دنيا در ديده او چنان است كه گويى روز پايان آن است.
از ديده ام نهان شود به خدا سوگند رامت نشوم كه مرا خوار بدانى، و گردن به بندت ندهم تا از اين سو بدان سويم كشانى.
 
و از اين نامه است كه پايان آن است:
اى دنيا، از من فاصله بگير، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بيرون جستم، از دامهايت فرار كردم، و از رفتن در لغزشگاههايت دورى گزيدم. كجايند گذشتگانى كه به بازيهايت آنان را فريفتى كجايند ملّتهايى كه با زر و زيورت آنان را مغرور نمودى اينك اينان گروگانهاى قبور، و فرورفته در لابلاى لحدهايند.
به خدا قسم اى دنيا اگر موجودى قابيل ديدن، و جسمى سزاوار لمس بودى، حدود خدا را بر تو جارى مى ساختم در رابطه با بندگانى كه به آرزوها فريبشان دادى، و ملتهايى كه در پرتگاه هاى هلاكت انداختى، و پادشاهانى كه تسليم نابودى كردى و به سر چشمه هاى بلا وارد نمودى، به جايى كه در ورود و خروجش امنيت نباشد.
هيهات هر كس گام در لغزشگاههايت نهد بلغزد، و هر كه سوار آبهاى متراكمت گردد غرق شود، و آن كه از دامهاى تو به يك سو رود موفق گردد، و كسى كه از فتنه هاى تو سالم است باكى ندارد كه گرفتار تنگى زندگى باشد، و دنيا نزد او مانند روزى است كه لحظه پايانش فرا رسيده.
از من دور شو، به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خوارى نشانى، و عنان به دستت نگذارم تا هر كجا خواهى ببرى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اى دنيا از من دور شو!امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه براى اينکه مخاطبش عثمان بن حنيف و همه مخاطبانش در سراسر جهان و در طول تاريخ گرفتار وسوسه هاى زرق و برق دنيا و مقامات و لذاتش نشوند، در تعبيرى زيبا و فصيح و بليغ، دنيا را مخاطب خود قرار داده و با او سخن مى گويد و مى فرمايد: «اى دنيا! از من دور شو، افسارت را بر گردنت انداختم (و تو را رها ساختم) من از چنگال تو رهايى يافته ام و از دامت رسته ام و از لغزشگاه هايت دورى گزيده ام»; (إِلَيْکِ عَنِّي(1) يَا دُنْيَا فَحَبْلُکِ عَلَى غَارِبِکِ(2) قَدِ انْسَلَلْتُ(3) مِنْ مَخَالِبِکِ(4)، وَأَفْلَتُّ(5) مِنْ حَبَائِلِکِ(6)، وَاجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِکِ(7)).امام(عليه السلام) در اين عبارات کوتاه، دنيا را به چهار چيز تشبيه کرده، نخست به شترى که ممکن است پرشير، جالب و جذاب باشد; ولى هنگامى که صاحبش مى خواهد از آن صرف نظر کند و در چراگاه رهايش سازد، افسار او را بر پشت يا گردنش مى افکند، او هم خود را آزاد مى بيند از صاحبش دور مى شود و در چراگاه به حال خود مشغول مى گردد.در تشبيه دوم او را به درنده اى تشبيه مى کند که مى خواهد با چنگال هاى خطرناکش صيد خود را گرفته و پاره کند، مى فرمايد: من خود را از چنگال چنين حيوان درنده اى رها ساختم و دستش به من نخواهد رسيد.در تشبيه سوم به صيّادى تشبيه مى کند که دام هاى خود را براى گرفتار ساختن صيد گسترده است مى فرمايد: من اين دام ها را شناخته ام و از آنها رسته ام و هرگز گرفتار آنها نيستم.در تشبيه چهارم به پرتگاهى تشبيه مى کند که لغزشگاه هاى فراوان دارد; لغزش هاى شهوات، مال و مقام، زن و فرزند و زرق و برق ها، مى فرمايد: من از آن لغزشگاه ها دورى جسته ام و به اين ترتيب نه در دام و نه در چنگال و نه در پرتگاه هاى او افتاده ام.آن گاه در ادامه سخن باز دنيا را مخاطب ساخته مى فرمايد: «کجايند آن اقوام پيشين که تو آنها را با بازيچه هايت فريب دادى؟ کجايند امت هايى که با زينت هايت آنها را فريفتى؟ (آرى) آنها گروگان هاى قبورند و درون لحدها پنهان»; (أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ(8)! أَيْنَ الاُْمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ! فَهَا هُمْ رَهَائِنُ(9) الْقُبُورِ، وَمَضَامِينُ(10) اللُّحُودِ(11)!).اين سخن برگرفته از آيات متعدّد قرآن است که به اقوام پيشين اشاره مى کند; اقوامى که در گذشته صاحب قدرت بودند و داراى جاه و جلال و مکنت; ولى همگى بر اثر عصيان و گناه گرفتار عذاب الهى شدند و در زير خاک ها مدفون گشتند به گونه اى که کمترين صدايى از آنها شنيده نمى شود. در آيه 98 سوره مريم مى خوانيم: «(وَکَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِّنْ قَرْن هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِّنْ أَحَد أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً); چه بسيار اقوام (بى ايمان و گنهکارى) را که پيش از آنان هلاک کردم; آيا (اثرى) از هيچ يک از آنها احساس مى کنى؟ يا کمترين صدايى از آنها مى شنوى».در آيه 128 سوره طه مى خوانيم: «(أَفَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِّنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِى مَساکِنِهِمْ إِنَّ فِى ذلِکَ لآَيات لاُِولِى النُّهَى); آيا براى هدايت آنها کافى نيست که بسيارى از اقوام پيشين را (که طغيان و فساد کردند) هلاک نموديم، در حالى که اينها در مسکن هاى (ويران شده) آنان راه مى روند؟! به يقين در اين امر، نشانه هاى روشنى براى خردمندان است».مرحوم علاّمه شوشترى در اينجا داستان عبرت انگيزى از امالى مرحوم صدوق نقل کرده که خلاصه اش اين است: ذوالقرنين از کنار قبرستانى مى گذشت. پيرمردى را ديد که در آنجا نشسته و چند جمجمه را از قبرها بيرون آورده و مرتباً آنها را وارسى مى کند. ذوالقرنين تعجّب کرد، ايستاد و گفت: اى پيرمرد براى چه اين جمجمه ها را وارسى مى کنى؟ گفت: مى خواهم جمجمه افراد صاحب مقام را از غير صاحب مقام و غنى را از فقير بشناسم; ولى مدت هاست که بررسى مى کنم اما تاکنون نشناخته ام. ذوالقرنين احساس کرد نظرش به اوست و مى گويد: فردا که به زير خاک رويم همه يکسانيم.(12)آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن با تعبير حکيمانه و تکان دهنده اى دنيا را مخاطب ساخته مى فرمايد: «(اى دنيا) به خدا سوگند اگر تو شخصى قابل رؤيت و جسمى محسوس بودى حدود الهى را بر تو جارى مى ساختم در مورد بندگانى که آنها را با آرزوها فريفتى و امت هايى که به هلاکت افکندى و سلاطينى که آنها را تسليم مرگ کردى و در آبشخور بلا وارد ساختى; در آنجا که نه راه ورودى بود و نه راه خروج»; (وَاللهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً، وَ قَالَباً حِسِّيّاً، لاََقَمْتُ عَلَيْکِ حُدُودَ اللهِ فِي عِبَاد غَرَرْتِهِمْ بِالاَْمَانِيِّ، وَأُمَم أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِي(13)، وَمُلُوک أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ، وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلاَءِ، إِذْ لاَ وِرْدَ(14) وَلاَ صَدَرَ(15)).به يقين دنيا به معناى مجموعه مواهب مادّى است که نه قلب و انديشه اى دارد و نه اراده و اختيارى، بلکه وسايلى است که مى توان از آن براى نيل به سعادت بهره گيرى کرد و يا براى غرق شدن در شقاوت به آن روى آورد. به علاوه چيزى نيست که بتوان حد الهى را بر او جارى کرد; ولى هدف مولا کنايه اى لطيف و تشبيهى ظريف است براى بيدار ساختن مغروران گم کرده راه و غافلان سر تا پا اشتباه تا بيدار شوند و به خود آيند و از سرگذشت پيشينيان عبرت گيرند و آينده خود را در آيينه تاريخ گذشته بخوانند.اين سخن در واقع برگرفته از قرآن مجيد است که همين مطلب را به صورت ديگرى دنبال مى کند. و بارها در خطاب هاى خود همگان را به بررسى تاريخ اقوام پيشين که بر اثر غرور و غفلت گرفتار انواع بلاها شدند و خود و ثروتشان در زير خاک ها مدفون گشتند فرا مى خواند. در کلام خداوند مى خوانيم: «(لَقَدْ کانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِّولِي الاَْلْبابِ); راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود».(16)در جاى ديگر مى فرمايد: «(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّات وَعُيُون * وَ زُرُوع وَ مَقام کَريم * وَنَعْمَة کانُوا فيها فاکِهينَ * کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ * فَما بَکَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالاَْرْضُ وَما کانُوا مُنْظَرينَ); چه بسيار باغ ها و چشمه ها که به جاى گذاشتند * و کشتزارها و قصرهاى پر ارزش * و نعمت هاى فراوان ديگر که در آن غرق شادمانى بودند! * اين چنين بود (ماجراى آنان!) و ما اين (نعمت ها) را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم * نه آسمان و زمين، بر آنان گريست و نه به آنها مهلتى داده شد».(17)آن گاه در ادامه همين سخن با چند تشبيه ديگر حال کسانى را که فريفته دنيا شدند و آنها را که از دام آن جستند و از زرق و برق آن رستند بيان مى دارد مى فرمايد: «هيهات! هر کس در لغزشگاه هايت گام بگذارد مى لغزد (و سقوط مى کند) و کسى که بر امواج درياى تو سوار گردد غرق مى شود (اما) کسى که از دام هاى تو کنار رود موفق و پيروز مى گردد و آن کس که از دست تو سالم بماند از اينکه معيشت بر او تنگ شود نگران نخواهد شد (چرا که) دنيا در نظرش همچون روزى است که زوال يافته و پايانش فرا رسيده»; (هَيْهَاتَ! مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ(18) زَلِقَ(19)، وَمَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ(20) غَرِقَ، وَمَنِ ازْوَرَّ(21) عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ، وَالسَّالِمُ مِنْکِ لاَ يُبَالِي إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ(22)، وَالدُّنْيَا عِنْدَهُ کَيَوْم حَانَ انْسِلاَخُهُ).امام(عليه السلام) در اين بخش از کلام نورانيش مواهب مادّى دنيا را به سه چيز تشبيه مى کند، نخست لغزشگاه هايى که هر زمان احتمال سقوط در آن دور از انتظار نيست، مقام هاى دنيا، ثروت ها و شهواتش همواره چنين است. اگر انسان کمى غفلت کند از حلال به حرام مى غلطد و در چنگال هوا و هوس اسير مى شود.ديگر اينکه دنيا را به درياى مواج خطرناکى تشبيه کرده که عبور از آن بسيار مشکل است و بسيار مى شود که امواج هوا و هوس ها به قدرى شديد و سنگين است که افراد را با خود مى برد و غرق مى کند.در تشبيه سوم زرق و برق و زخارف دنيا را به دام هايى تشبيه مى کند که اگر کسى بتواند خود را از آن برکنار دارد توفيق سعادت و قرب خدا رفيق او خواهد شد و همين اندازه که از آن به سلامت بگذرد براى او بزرگ ترين افتخار و پيروزى است، هرچند از نظر زندگى در سختى باشد.سپس، دنيا را به روزى که در آستانه پايان گرفتن است و به اصطلاح همچون آفتاب لب بام است تشبيه فرموده، چرا که به قدرى با سرعت مى گذرد که به گفته شاعر:طى نگشته روزگار کودکى پيرى رسيد *** از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده استدر حديثى که مرحوم کلينى در کتاب کافى از امام صادق(عليه السلام) نقل کرده است مى خوانيم که فرمود: «اصْبِرُوا عَلَى طَاعَةِ اللهِ وَتَصَبَّرُوا عَنْ مَعْصِيَةِ اللهِ فَإِنَّمَا الدُّنْيَا سَاعَةٌ فَمَا مَضَى فَلَيْسَ تَجِدُ لَهُ سُرُوراً وَلاَ حُزْناً وَمَا لَمْ يَأْتِ فَلَيْسَ تَعْرِفُهُ فَاصْبِرْ عَلَى تِلْکَ السَّاعَةِ الَّتِي أَنْتَ فِيهَا فَکَأَنَّکَ قَدِ اغْتَبَطْتَ; بر اطاعت خداوند شکيبا باشيد و از معصيت او خوددارى کنيد، زيرا دنيا ساعتى بيش نيست. آنچه گذشته نه سرورى دارد و نه غمى (چرا که از دسترس انسان خارج شده است) و آنچه نيامده نمى دانى چگونه است، بنابراين ساعتى را که در آن هستى مراقب باش تا به سادگى از دست ندهى و از آن استفاده کنى به گونه اى که مردم بعد از مرگت غبطه تو را بخورند».(23)آن گاه در پايان اين بخش از نامه دنيا را مخاطب ساخته مى فرمايد: «(اى دنيا) از من دور شو به خدا سوگند من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار و ذليل سازى و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر جا خواهى ببرى»; (اعْزُبِي(24) عَنِّي! فَوَاللهِ لاَ أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّينِي، وَلاَ أَسْلَسُ(25) لَکِ فَتَقُودِينِي).تا کنون ديده نشده است که دنيا را به اين گونه خطاب ها مخاطب سازد و او را به محاکمه اى شديد فرا خواند و سرانجام اين چنين محکومش کند و خويش را از دام او رهايى بخشد.آرى تنها کسى مى تواند اين گونه دنيا را به محاکمه کشد و با اين خطاب هاى کوبنده مخاطب سازد که دامن از دنيا برچيده باشد و در عين دسترسى به تمام راه هاى دنيا دست رد بر سينه او بزند و به هيچ قيمتى حاضر به تسليم در برابر آن نباشد.در ضمن اين سخن پاسخى است به آنها که مى گويند دنيا ما را بر چنين و چنان کارى مجبور ساخت. امام(عليه السلام) مى فرمايد: تا انسان تسليم دنيا نشود او خوار و ذليلش نمى کند و تا زمام اختيار خود را به دنيا نسپارد او را به سوى پرتگاه هاى گناه نمى کشاند. درست است که دنيا با زرق و برقش به انسان چشمک مى زند و او را فرا مى خواند; ولى هرگز کسى را مجبور به پيروى و تسليم در برابر خود نمى کند درست شبيه آنچه قرآن مجيد درباره شيطان مى گويد: «(وَقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِيَ الاَْمْرُ إِنَّ اللهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَما کانَ لِيَ عَلَيْکُمْ مِّنْ سُلْطان إِلاّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُوني وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ); و هنگامى که کار (در صحنه قيامت) تمام مى شود شيطان مى گويد: خداوند به شما وعده حق داد; و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم. من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اينکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد، بنابراين من را سرزنش نکنيد; و خود را سرزنش کنيد».(26)*****نکته:طلاق دادن دنيا:آنچه امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود درباره محاکمه دنيا بيان فرموده که اى دنيا اگر شخصى ديدنى و قالبى حسى داشتى، حدود خدا را در مورد کسانى که آنها را فريفتى بر تو جارى مى ساختم، ما را به ياد حديث پر معناى ديگرى مى اندازد که از امام(عليه السلام) نقل شده و نشان مى دهد که در عالم مکاشفه دنيا به صورت زن زيبايى از زيبارويان معروف عرب در مقابل آن حضرت ظاهر شد در حالى که آن حضرت بيل به دست داشته و در نخلستان مشغول کار بوده است. امام(عليه السلام) مى گويد: اين زن بسيار زيبا رو به من کرد و گفت: اى پسر ابوطالب آيا  حاضرى با من ازدواج کنى که تو را از اين بيلى که در دست دارى بى نياز کنم و خزاين زمين را به تو نشان دهم و تا زنده اى حاکم بر جهان باشى و فرزندان تو هم بعد از تو چنين باشند؟ امام(عليه السلام) فرمود: تو کيستى که من از خانواده ات تو را خواستگارى کنم؟ گفت: من دنيا هستم. گفتم: برگرد همسرى جز من برگزين. سپس همان بيل را به دست گرفتم و اين اشعار را انشا کردم:«لَقَدْ خَابَ مَنْ غَرَّتْهُ دُنْيَا دَنِيَّةٌ *** وَمَا هِيَ إِنْ غَرَّتْ قُرُوناً بِنَائِلأَتَتْنَا عَلَى زِيِّ الْعَزِيزِ بُثَيْنَةَ *** وَزِينَتُهَا فِي مِثْلِ تِلْکَ الشَّمَائِلِفَقُلْتُ لَهَا غُرِّي سِوَايَ فَإِنَّنِي *** عَزُوفٌ عَنِ الدُّنْيَا وَلَسْتُ بِجَاهِلوَمَا أَنَا وَالدُّنْيَا فَإِنَّ مُحَمَّداً *** أَحَلَّ صَرِيعاً بَيْنَ تِلْکَ الْجَنَادِلِوَهَبْهَا أَتَتْنِي بِالْکُنُوزِ وَدُرِّهَا *** وَأَمْوَالِ قَارُونَ وَمُلْکِ القَبَائِلِأَ لَيْسَ جَمِيعاً لِلْفَنَاءِ مَصِيرُهَا *** وَيَطْلُبُ مِنْ خُزَّانِهَا بِالطَّوَائِلِفَغُرِّي سِوَايَ إِنَّنِي غَيْرُ رَاغِب *** بِمَا فِيکِ مِنْ مُلْک وَعِزّ وَنَائِلفَقَدْ قَنِعَتْ نَفْسِي بِمَا قَدْ رُزِقْتُهُ *** فَشَأْنَکِ يَا دُنْيَا وَأَهْلَ الْغَوَائِلِفَإِنِّي أَخَافُ اللهَ يَوْمَ لِقَائِهِ *** وَأَخْشَى عَذَاباً دَائِماً غَيْرَ زَائِلآن کس که دنياى پست او را فريب دهد گرفتار خسران شود و اگر قرن ها انسان را فريب دهد به نتيجه نخواهد رسيد.دنيا به صورت بثَيْنة (دختر زيباروى عرب) به سوى من آمد و خود را با زينت هاى فراوان آراسته بود.به او گفتم: به سراغ ديگرى برو چرا که من از دنيا چشم پوشيدم و نادان نيستم.مرا با دنيا چکار در حالى که محمّد (پيامبر بزرگ ما) سرانجام در ميان سنگ ها و خاک ها مدفون شد.به فرض که دنيا گنج ها و جواهرات و اموال قارون و حکومت قبايل را براى  من بياورد.آيا همه اينها سرانجام فانى نمى شود سپس از خازنان آنها حساب رسى نمى کنند؟آرى ديگرى را فريب ده که من به تو علاقه اى ندارم. نه به حکومتت و نه به عزّتت و نه به مواهبت.نفس من به آنچه به او روزى داده شده قانع است، پس اى دنيا به سراغ کسانى رو که حاضرند اين بدبختى ها را بپذيرند.من از لقاى پروردگار در روز قيامت بيمناکم و از عذاب دايم و غير زايل او ترسانم».(27)*****پی نوشت:1 . «إلَيْکَ عَنّي» جمله اى است که ظاهراً از دو جار و مجرور تشکيل شده در حالى که «إلَيْکَ» اسم فعل و به معناى «أبْعِدْ» يعنى دور شو است. اين احتمال نيز هست که جمله اى داراى فعل مقدرى که همان «اِرْجع» و «اَبْعِد» است باشد يعنى «اِرْجِعْ إلَيْکَ وأبْعِدْ عَنّي; از من دور شو و به سوى خود برگرد».2 . «غارب» به معناى محلّى است که ميان پشت و گردن شتر واقع است و به معناى گردن و آخرين نقطه پشت نيز آمده است.3 . «اِنْسَلَلْتُ» از ريشه «سلّ» بر وزن «حلّ» به معناى کشيدن و خارج شدن به آرامى گرفته شده است.4 . «مَخالب» جمع «مِخْلَب» بر وزن «منبر» به چنگال پرندگان و درندگان گفته مى شود.5 . «أفْلَتُّ» از ريشه «فَلْت» بر وزن «برف» به معناى رهايى يافتن است.6 . «حَبائل» جمع «حِبالة» به معناى دام است.7 . «مَداحِضْ» جمع «مَدْحَض» بر وزن «مرکز» به معناى لغزشگاه است.8 . «مَداعِبْ» جمع «مَدْعَبَة» بر وزن «مکتبة» به معناى مزاح و شوخى است.9 . «رَهائن» جمع رهينه به معناى گروگان است.10 . «مَضامين» جمع «مضمون» در اصل به معناى جنينى است که در شکم مادر است. سپس به هر چيزى که در لا به لاى چيز ديگرى قرار گرفته اطلاق شده است.11 . «اللُّحُود» جمع «لحد» بر وزن «مهد» به معناى شکافى است که در طرف پايين قبر ايجاد مى کنند و ميّت را در آن قرار مى دهند.12 . شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 390 ; بحارالانوار، ج 12، ص 175.13 . «الْمَهاوي» جمع «مَهوى» و «مَهواة» به معناى درّه است و به هر جاى خطرناکى که انسان را در معرض هلاکت قرار مى دهد اطلاق مى شود.14 . «وِرْد» در اصل به معناى وارد شدن بر کنار آب نهر است سپس به هرگونه ورود اطلاق شده است.15 . «صَدَر» نقطه مقابل «وِرْد» يعنى خارج شدن از کنار آب است سپس به هر نوع خروج اطلاق شده است.16 . يوسف، آيه 111.17 . دخان، آيه 25-29.18 . «دَحْض» به معناى لغزشگاه است.19 . «زَلِق» از ماده «زَلْق» بر وزن «دلق» به معناى لغزيدن است.20 . «لُجَج» جمع «لُجّه» بر وزن «حجه» به معناى بخش هاى عظيم و متلاطم درياست.21 . «اِزْوَرَّ» از ريشه «اِزْوِرار» به معناى کنار رفتن و انحراف از چيزى است و از ريشه زيارت گرفته شده است.22 . «مَناخ» در اصل به معناى محلّى است که شتر در آنجا بر زمين مى خوابد. سپس به هر محل استقرار اطلاق شده است.23 . کافى، ج 2، ص 459، ح 21.24 . «اعْزُبي» به معناى از من دور شو از ريشه «عُزُوب» بر وزن «غروب» به معناى دور شدن گرفته شده، به کسانى که ازدواج نکرده اند عزب گفته مى شود، زيرا از زندگى خانوادگى دورند.25 . «اَسْلَسُ» از ريشه «سلاسة» به معناى مطيع شدن و گاه به معناى آسان گشتن آمده است.26 . ابراهيم، آيه 22.27 . بحارالانوار، ج 72، ص 363. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )چهاردهم: دنيا را به صورت موجودى با خرد وانمود كرده و او را بمانند خردمندان، مخاطب قرار داده، تا به خاطر شگفت آميزى اين خطاب، در دلها بهتر جايگزين شود. آن گاه به كناره گيرى و دورى از آن همانند زنى كه طلاق داده اند، امر فرموده است. و عبارت: «حبلك على غاربك» مهار تو بر كوهانت آويخته است، به عنوان تمثيل، كنايه از طلاق است، و اصل اين تمثيل، آن است كه هر وقت بخواهند شتر را براى چرا رها كنند، مهارش را بر كوهانش مى آويزند، و اين به صورت مثلى در آمده است، براى هر كسى كه از حكمى آزاد و رها شود.سپس دنيا را صاحب چنگالهايى دانسته است، كنايه از اين كه دنيا انسان را به طرف خواسته ها و زينتها تا سر حدّ هلاكت ابدى مى كشاند همچنان كه شير طعمه خود را مى كشد، و همچنين دنيا را صاحب رشته ها و طنابها دانسته و به وسيله آن صفت استعارى، خواسته است بگويد دنيا دل مردم را با خواهشهاى خيالى مى ربايد همان طور كه طنابهاى دام صيّاد، صيد را به دام مى اندازد، و نيز كلمه: (مداحض) لغزشگاهها، را براى شهوات و لذّتهاى دنيايى، از آن جهت استعاره آورده است كه پاى خرد در آنجا از راه حق مى لغزد و آنجا، جاى زمين خوردن عقول است، و مقصود امام (ع) از تمام اينها، پارسايى در دنيا و دورى خود از دنياست.آن گاه شروع به پرسش از مردمانى كرده است كه دنيا آنها را با بازيچه هاى خود فريفته و از ملّتهايى كه با زر و زيور خود آنان را شيفته خود كرده است، پرسشى بر سبيل سرزنش، و نكوهش در مورد اين نحو برخورد دنيا با ايشان، تا اين كه آنها را از دنيا بيزار و برحذر كند، البتّه اين سخن از باب تجاهل عارف است، كلمه: مداعب، جمع مدعبة به معنى بازيچه را براى دنيا استعاره آورده است، و جهت شباهت آن است كه دنيا موقع خالص بودن لذتهايش براى مردم و فريفتن آنها و بعد حمله ور شدن بديشان به صورت جدّى، مانند كسى است كه با ديگرى شوخى مى كند و مى خندد و با حرفها و كارهاى چرب و نرم او را مى فريبد، آن گاه از راه جدّى وارد شده و طرف را مى آزارد و يا نابود مى سازد، كلمه غرور، گول زدن را به دنيا از آن جهت نسبت داده است كه دنيا يك وسيله مادّى براى گول خوردن آدمى است.در نسخه سيد رضى -رحمه اللّه- «غرّرتيهم» با ياء آمده است، دليلش آن است كه ياء از اشباع كسره توليد شده است.پانزدهم: اشاره به سرانجام مردم دنيا كرده است كه به سمت آن در حركتند، يعنى گروگان قبرها و فرورفته در زير لحدهايند و در اين سخن توجه داده است كه فريب خوردن و شيفتگى آنها به چيزى است كه تا اين حد با آنها ناخالص است، تمام اينها براى بيزار كردن و دور ساختن آنان از دنياست، كلمه هاء براى تنبيه است، و لفظ رهائن، يعنى گروگانها را براى مردم از آن جهت عاريه آورده است كه اينان در قبرها مانند گروگانى محكم گرفته شده اند، و احتمال دارد كه حقيقت باشد نه استعاره، و رهينه به معناى گروگزار يعنى همان كالبدهاى مقيم در قبرها.شانزدهم: امام (ع) سوگند ياد كرده است كه اگر دنيا شخصى قابل رؤيت و كالبدى محسوس بود، حدود الهى را -در قبال بندگانى كه به سبب آرزوها آنها را فريب داده و به مشقت هايى گرفتار كرده است كه نه راه رفتن دارد و نه راه برگشت يعنى اين كه آن موارد از جاهايى است ورود و خروج از آن ممكن نيست- در باره او اجرا مى كردم. چون امام (ع) در اين گفتگو، همچون آموزگارى براى دنيا كه از نيرنگ و فريب او اطلاع يافته و مانند كسى كه او را از خود نااميد مى سازد مى گويد: چه دور است كه حال از تو فريب بخورم. يعنى پس از گول خوردن و اعتمادم به تو آن گاه به بعضى از دلايل دورى از دنيا و بيزارى از نزديك شدن به آن، توجه مى دهد، كه عبارتند از: گام نهادن در لغزشگاه دنيا باعث لغزيدن و سوار شدن بر امواج آبهاى دنيا باعث غرق شدن، و دورى از بندهاى دنيا باعث رسيدن به سلامتى است، و اين كه شخص سالم از دست دنيا، باكى از تنگى خوابگاهش ندارد و هر تنگنايى از قبيل تهيدستى، زندان، بيمارى و گرفتارى پس از سلامت از دست دنيا هر چه تنگ باشد در برابر آن آسايش كه از گشايش در دنيا و تاخت و تاز در ميدانهاى شهوانى دنيا، از عذاب دردناك در آخرت نصيب انسان مى شود، گشايش محسوب مى شود و دنيا در كوتاهى و بى توجهى امام (ع) بدان، همچون روزى است كه وقت پايان يافتن آن فرا رسيده باشد.كلمات مداحض، لجج، حبال استعاره اند براى شهوتها و لذتهاى دنيا: اول: از آن جهت كه شهوتهاى دنيا زمينه آن را دارند كه باعث دلبستگى شوند و انسان را به افزون طلبى، يا تجاوز از حد اعتدال به مرز حرام بكشانند، و در نتيجه پاى نفس انسانى از راه حق بلغزد و در پرتگاههاى هلاكت و موارد گناه بيفتد.دوم: از آن رو كه خواسته ها و آرمانهاى دنيايى بى پايان است و از پيامدهاى حتمى كسى كه سرگرم بدان و غرق در آن شده، آن است كه خويشتن را در دريايى غرق مى كند كه كناره ندارد، و در نتيجه از قبول رحمت حق سرباز زده، همچون كسى كه خود را در دريايى ژرف افكند، به هلاكت ابدى مبتلا شود.سوم: از نظر اين كه انسان وقتى فريب دنيا را خورد و در راه علاقه به دنيا به خواسته هاى خود رسيد، دنيا مانع جهش و پرش او به ساحت قدس خداوندى شده و از پريدن با دو بال نيروى عقلانى در ساحت قدس حق و منزلگاههاى اولياى بزرگ خدا باز مى دارد، همان طور كه بندهاى صياد بال پرنده را از پريدن باز مى دارند. استعمال كلمات وطى، ركوب، زلق و غرق از باب استعاره ترشيحى است.سپس امام (ع) موضوع دورى خود از دنيا را تكرار و سوگند ياد كرده است كه در برابر دنيا سر فرود نخواهد آورد تا دنيا او را خوار سازد، و زمام اختيارش را به دست او نخواهد داد تا هر جا كه مى خواهد بكشد، در اين عبارت توجّه بر اين مطلب است كه كسى در دنيا خوار نمى شود مگر اين كه خود را خوار ساخته و دنيا را بپرستد و دنيا نمى تواند زمام اختيار كسى را به دست گيرد مگر اين كه كسى خود زمام اختيارش را به دست آن سپارد، و اين مطلب واضحى است، زيرا انسان تا وقتى كه نيروى حيوانى را مغلوب كرده و اختيار آن را به دست عقل سپرده است محال است كه دنيا بتواند او را خوار سازد و به بندگى اهل دنيا بكشد، امّا هر وقت از شهوت خود -در برابر جلوه هاى دنيا- پيروى كند، دنيا او را به پست ترين صورت خوار مى سازد و به بدترين نوع بردگى مى كشاند، چنان كه امام (ع) فرموده است: بندگى شهوت پست تر از بندگى بردگان است. صفت: رها كردن افسار، را -براى سهولت پيروى كردن قوّه عاقله از نفس امّاره و سخت نگرفتن در خوددارى از به كار گرفتن عقل در خدمت نفس- استعاره آورده است.هفدهم: امام (ع) سوگند ياد كرده است، تا آنچه را كه بدان تصميم قطعى گرفته و در صدد انجام آن است -يعنى رياضت نفس خود- در ذهن طرف جايگزين كند، و توصيف اين رياضت نفس بالقوه مستلزم دو مطلب است: نخست آن كه وى نفس خود را به قرص نانى خرسند سازد و اگر به آن دسترسى پيدا كرد چون غذاى دلپسندش آن را بپذيرد. و از خورش به نمكى بسنده كند. اين رياضت، رياضت قوه شهوت است، و چون قوه شهوانى دشمن نفس انسانى است و بيشترين فساد از طرف آن قوه به آدمى وارد مى شود، از اين رو، امام (ع)، مخصوصا آن را نام برده و با تصميم قاطع به مقابله آن برخاسته است، و احتمال دارد كه مقصود امام (ع)، تربيت همه قواى نفسانى باشد، كه امام چنين توصيف كرده است، نفس با وجود رياضت و تمرين به قرص نانى خرسند است، زيرا كنترل شهوت از كنترل ساير قوا مهمتر و دشوارتر است، و اشاره به كنترل قوه شهوانى تا به حدّى كه بيان شده است، رساتر از آن است كه تربيت و رياضت را با وصف سخت و شديد بيان مى كرد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 123 بقية من المختار الرابع و الاربعين من كتبه عليه السّلام:إليك عنّي يا دنيا فحبلك على غاربك، قد انسللت من مخالبك، و أفلتّ من حبائلك، و اجتنبت الذّهاب في مداحضك أين القرون الّذين غررتهم بمداعبك؟ أين الأمم الّذين فتنتهم بزخارفك؟ ها هم رهائن القبور، و مضامين اللّحود، و اللّه لو كنت شخصا مرئيّا، و قالبا حسّيّا، لأقمت عليك حدود اللّه في عباد غررتهم بالأمانيّ، و أمم ألقيتهم في المهاوي، و ملوك أسلمتهم إلى التّلف، و أوردتهم موارد البلاء، إذ لا ورد و لا صدر. هيهات من وطيء دحضك زلق، و من ركب لججك غرق، و من ازورّ عن حبائلك وفّق، و السّالم منك لا يبالي إن ضاق به مناخه، و الدّنيا عنده كيوم حان انسلاخه. أعزبي عنّي فواللّه لا أذلّ لك فتستذلّيني، و لا أسلس لك فتقوديني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 124 اللغة:(الغارب) جمع غوارب: الكاهل، أو بين الظهر او السنام و العنق، كنايه حبلك على غاربك: كناية من كنايات الطلاق، أى اذهبي حيث شئت، لأنّ الناقة إذا القي حبلها على غاربها فقد فسح لها أن ترعى حيث شاءت و تذهب حيث شاءت. (المخالب) جمع مخلب و هى للطيور الجوارح، (المداحض): المزالق، (المداعب) جمع مدعبة: الدعابات، (زخارف) جمع زخرف: ما يتزيّن به، (رهائن) جمع رهينة و هى الوثيقة، استعاره (مضامين): أى الّذي تضمّنتهم القبور فاستعارها للموتى لشبههم في اللحود بالأجنّة في بطون الامّهات، (المهاوي) جمع مهواة: المهلكة، (الدحض): المكان الزلق، (ازورّ): تنحّى، (مناخ البعير): مبركه، (اعزبي): ابعدي، (اسلس): انقاد.المعنى:كتب علىّ عليه السّلام هذا الكتاب إلى أحد عمّاله في ناحية كبيرة من دار حكومته الواسعة و هو في ابان قدرته و على عرش حكومته الاسلاميّة الّتي حازها بحقّ، فينبغي أن يتوجّه إليها و يطمئنّ بها، و لكن يتوجّه إلى أنّها مظهر من مظاهر الدنيا الغرّارة الفتّانة يكاد يغلب عليه ببهرجها و زينتها و عواملها الخلّاعة الخلّابة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 125 من توجّه عموم الناس إلى بابه، و من انقياد الامراء و الحكّام و الضابطين إلى جنابه، و من ورود سيل الخراج و الأموال و الغنائم من شتّى نواحى البلاد الاسلاميّة تحت يده، فمن هو الرجل الّذي لا يغرّ بهذه المظاهر الفتّانة الدنيويّة و يقدر على ضبط نفسه عن التأثّر بها و الافتتان منها، فكان عليه السّلام يلقّن بهذه الجمل النافذة كره الدنيا و كيدها و غرورها و عواقبها على نفسه و على قلوب أعوانه و حكّامه و يطرد الدنيا عن حوله و عن فنائه بقوله عليه السّلام: (إليك عنّي يا دنيا) فأنت مطلّقة عنّي لا سبيل لك إليّ، و يهدّدها أشدّ التهديد بأنّها لو كانت جسما محسوسا كالواحد من البشر يقيم عليها الحدّ و يعرضها للمجازات بما ارتكبته من الخلاف في حقّ ذويها:1- بجرم التغرير و إرائة ما لا واقع له لطلّابها فكانت مدلّسة يتوجّه إليها مجازات التدليس.2- التسبيب إلى الهلاك و التلف لأبنائها و جرّهم إلى موارد البلاء و الدّمار.ثمّ بيّن أنّه لا نجاة لمن غرّبها و صار في طلبها فليس لها إلّا مزالق هائلة و لجج مهلكة، فمن سلم عنها فهو على طريق النجاة، و إن ضاق عليه أمر الدنيا، فانّ الدنيا لمحة يسيرة تنصرم عاجلا و يفوز المؤمن السالم فيها عن مكائدها إلى الفوز الأبد و الراحة الطويلة.  
بخش ۶ : ریاضت امیرالمؤمنین [منبع]

وَ ايْمُ اللَّهِ يَمِيناً -أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِي كَعَيْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِينُهَا، مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا.
أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ، وَ تَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ، وَ يَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ.

تَهِشّ : شاد و خوشحال مى گردد.
مَأْدُوم : نان خورش، نانى كه با خورش مخلوط شده.
ادَعَنَّ : وامى گذارم.
مُقْلَتِي : چشمم.
نَضَبَ : خشكيد، «نضب الماء» آب بزمين فرو رفت.
الْمَعِين : آب جارى.
السَّائِمَة : حيوانى كه در بيابان مى چرد.
الرِّعْى : علف و گياه.
الرَّبِيضَة : گوسفندى كه در آغل آرميده.
تَرْبِضُ : مى آرمد، «ربضت الدّابّة» : چهار پا زانو بزمين زد كه بيارمد.
يَهْجَعُ : مى آسايد، مى خوابد.
قَرَّتْ عَيْنَهُ : چشمش روشن باد.
الْهَامِلَة : متروك، رها شده، «الهمل مِن الغِنَم» : گوسفندى كه در روز بدون چوپان مى چرد. 
تَهِشُّ : خوشدل و مايل مى شود
نَضَب : خشكيده است
مَعِين : آب جارى
مُستَفرِغَة : كاملا خالى شده
رِعْى : چريدن
تَبرُك : مى خوابد، بروك : خوابيدن شتر و گاو
رَبيضَة : گله گوسفند
تَربِض : مى خوابد، ربوض : خوابيدن گوسفند
يَهجَع : شب مى خوابد
بَهيمَة هامِلَة : حيوان مهمل گذاشته شده 
به خدا سوگند، كه تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان، هر گاه بيابم شاد شود، و به نمك به جاى نان خورش قناعت كند، و آنقدر از چشم ها اشك ريزم كه چونان چشمه اى خشك در آيد، و اشك چشمم پايان پذيرد.
آيا سزاوار است كه چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند، و گله گوسفندان پس از چرا كردن به آغل رو كنند، و على نيز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت كند؟ چشمش روشن باد كه پس از ساليان دراز، چهارپايان رها شده، و گلّه هاى گوسفندان را الگو قرار دهد.
 
و سوگند بخدا سوگندى كه در آن مشيّت و خواست خدا را جدا مى سازم (چنانكه خداوند بآن دستور داده در قرآن كريم سوره 18 آیه 24-23 مى فرمايد: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً - إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» يعنى هرگز براى كارى مگو من آنرا فردا خواهم كرد مگر آنكه خدا بخواهد يعنى بگو انجام مى دهم اگر خدا بخواهد) خود را تربيت ميكنم چنان تربيتى كه شاد و شگفته گردد بقرص نانى كه بر آن خورشى يابد، و در خورش به نمك قناعت كرده بسازد، و (از بسيارى گريه) كاسه چشمم را بحال خود گذارم كه اشكهايش تهى شود مانند چشمه اى كه آبش فرو رفته است (آنقدر بگريم كه اشكم نماند)
(14) آيا شكم حيوان چرنده از آنچه مى چرد پر ميشود كه به پهلو مى افتد، و رمه گوسفند از علف و گياهش سير مى گردد و سوى خوابگاه مى رود، و علىّ (صلوات اللّه عليه) توشه خود را خورده مانند چهارپايان مى خواهد؟ در چنين حالى چشمش روشن باد كه پس از سالهاى دراز به چهار پاى يله و چرنده در گله پيروى نمايد (در صورتى كه ننگ است كه همّت و انديشه شخص خوردن و آشاميدن باشد).
 
به خدا سوگند -تا مشيت خداوند چه باشد- كه نفس خويش را چنان پرورش دهم كه چون قرص نانى يابد شادمان شود و به جاى هر نانخورش به نمك قناعت ورزد. و چشمانم را چنان به گريه وادارم كه سرچشمه اشكش بخشكد و سرشكش به پايان رسد.
آيا شتر، شكم را به چرا انباشته است. و اينك به قرارگاه خود مى رود يا آن گوسفند از علف اشباع گشته و اينك به آغل خود روى مى نهد؟ آيا على نيز سير شده و اينك از تلاش باز ايستاده است. اگر على پس از ساليان دراز به آن گوسفند يا شتر رها شده در علفزار، شباهت يافته باشد، چشمش روشن باد.
 
به خدا سوگند ـ سوگندى که تنها مشيت خدا را از آن استثنا مى کنم ـ آنچنان نفس خويش را به رياضت وا مى دارم که هرگاه به يک قرص نان دست يابد به آن دلخوش شود و به نمک به عنوان خورش قناعت کند و آن قدر از چشم هايم اشک مى ريزم که (سرانجام) همچون چشمه اى شود که تمام آب خود را بيرون ريخته باشد. آيا همان گونه که گوسفندان در بيابان، شکم را از علف ها پر مى کنند و مى خوابند يا گله هايى که در آغل ها هستند از علف سير مى شوند و استراحت مى کنند، على هم بايد از زاد و توشه خود سير شود و به استراحت پردازد؟ در اين صورت چشمش روشن باد که پس از سال ها عمر به چهارپايان رها شده بى شبان و گوسفندانى که آنها را به بيابان براى چرا مى برند اقتدا کرده است.
 
و سوگند به خدا بر عهده خود مى گيرم، جز آن كه او نخواهد كه در آن ناگزيرم. نفس خود را چنان تربيت كنم كه اگر گرده نانى براى خوردن يافتم شاد شود، و از نانخورش به نمك خرسند گردد، و مردم ديده ام را دست مى بدارم تا چون چشمه خشكيده آبى در آن نماند، و اشكى كه دارد بريزاند.
آيا چرنده، شكم را با چرا كردن پر سازد و بخفتد و گوسفند در آغل سير از گياه بخورد و بيفتد، و على از توشه اش خورد و آرام بخوابد؟ چشمش روشن باد كه از پس ساليانى دراز چون چارپايى به سر برد رها، يا چرنده اى سر داده به چرا.
 
قسم به خداوند، قسمى كه فقط اراده حق را از آن استثنا مى كنم، آنچنان نفس خويش را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان زمانى كه براى خوردن يابد شاد شود، و به جاى خورش به نمك قناعت كند، و كاسه چشمم را در گريه هاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمه اى كه آبش فرو رفته اشكى در آن نماند.
آيا به همان گونه كه حيوان چرنده شكمش را با چريدن پر كند و بخوابد، و رمه گوسپند كه از علف سير مى شود و به جانب خوابگاهش مى رود، على هم از توشه خود بخورد و بخوابد؟ چشمش روشن كه پس از ساليانى دراز به چهارپايان رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا كند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )آيا فقط خوردن و خوابيدن؟امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه مبارکش در تعقيب بحث هاى گذشته درباره بى اعتنايى به دنيا و زرق و برق آن مى فرمايد: «به خدا سوگند ـ سوگندى که تنها مشيت خدا را از آن استثنا مى کنم ـ آنچنان نفس خويش را به رياضت وا مى دارم که هرگاه به يک قرص نان دست يابد به آن دلخوش شود و به نمک به عنوان خورش قناعت کند و آن قدر از چشم هايم اشک مى ريزم که (سرانجام) همچون چشمه اى شود که تمام آب خود را بيرون ريخته باشد»; (وَايْمُ اللهِ(1) ـ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللهِ ـ لاََرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً(2) تَهِشُّ(3) مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً، وَتَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً(4)، وَ لاََدَعَنَّ مُقْلَتِي(5) کَعَيْنِ مَاء، نَضَبَ(6) مَعِينُهَا(7)، مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا).امام(عليه السلام) در اينجا در مرحله اوّل سوگند ياد مى کند تا جدّى بودن اين مطلب را کاملا آشکار سازد. و در مرحله دوم ان شاءالله مى گويد تا ادب خود را در پيشگاه خدا ظاهر سازد همان گونه که مولايش پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به اين امر مأمور بود; آنجا که خداوند به او دستور مى دهد: «(وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْء إِنِّى فاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّه); و هرگز در مورد کارى نگو: من فردا آن را انجام مى دهم; مگر اينکه (بگويى  اگر) خدا بخواهد».(8)در مرحله سوم سخن از رياضت بسيار شديد و مهمّى در ميان مى آورد که حاکى از اراده نيرومند مولا و سلطه عجيب او بر نفس خويش است. چه رياضتى از اين بالاتر که انسان آن قدر گرسنگى را بر خود تحميل کند که اگر روزى به قرص نان و کمى نمک برسد نفس او شاد گردد که نان و خورش خوبى پيدا کرده است.در مرحله چهارم از سوز و گداز خويش از خوف خدا و عشق به ذات پاکش خبر مى دهد که آن قدر مى گريد که اشکى در چشم باقى نمى ماند. به يقين اين کارِ هرکس نيست و خود آن حضرت در جاى ديگرى از همين نامه به اين حقيقت اشاره فرموده که من مى دانم شماها به اين گونه رياضت ها توانايى نداريد; ولى سعى کنيد ورع و تقوا و درست کارى را هرگز فراموش نکنيد.در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که اين همه گريه که امام(عليه السلام) به آن اشاره فرموده است براى چيست؟ به يقين اين گريه هم گريه شوق است و هم گريه خوف; شوق به عالم اعلا و ملکوت آسمان ها و قرب پروردگار و عشق به صفات جمال و کمالش و خوف از محروم گشتن از آن نعمت هاى بى نظير و مواهب بى مانند است.مردان خدا هميشه در ميان اين خوف و رجا و اين گريه شوق و گريه ترس به سر مى بردند، چه رسد به امام(عليه السلام) که پيشوا و مقتداى همه آنان است.آن گاه در جمله بعد با ادبياتى ديگر و تشبيهاتى صريح تر مى فرمايد: «آيا همان گونه که گوسفندان در بيابان، شکم را از علف ها پر مى کنند و مى خوابند يا گله هايى که در آغل ها هستند از علف سير مى شوند و استراحت مى کنند، على هم بايد از زاد و توشه خود سير شود و به استراحت پردازد؟ در اين صورت چشمش روشن باد که پس از سال ها عمر به چهارپايان رها شده بى شبان و گوسفندانى که آنها را به بيابان براى چرا مى برند اقتدا کرده است»; (أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ(91) مِنْ رِعْيِهَا(10) فَتَبْرُکَ(11)؟ وَتَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ(12) مِنْ عُشْبِهَا(13) فَتَرْبِضَ؟ وَيَأْکُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ(14)! قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ(15)، وَالسَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ(16)!).هرچند امام(عليه السلام) در اين عبارات از خودش سخن مى گويد; ولى در واقع درسى است که به دنياپرستان مى دهد آنهايى که جز عيش و نوش هدفى ندارند و شبيه به گوسفندان و چهارپايانى هستند که کار آنها خوردن و خوابيدن است و چقدر براى انسان ننگ است که از اوج عظمت انسانيّت فرود آيد و هم طراز حيوانات رها شده در بيابان باشد. و به گفته شاعر:خواب و خورت ز مرحله عشق دور کرد *** آنگه رسى به دوست که بى خواب و خور شوى*****نکته:رياضت هاى مشروع و نامشروع:از زمان هاى گذشته مسأله رياضت در دو شاخه رياضت جسم و نفس در ميان انسان ها وجود داشته است. رياضت جسمانى که همان ورزش ها باشد سابقه بسيار طولانى دارد و حتى مسابقات جهانى از يونان قديم گرفته تا مناطق ديگر چهره بارزى از آن محسوب مى شود. رياضت نفس نيز که از طريق ترک مشتهيات نفسانى حاصل مى گردد و روح انسان را تقويت مى کند، سابقه طولانى دارد که مرتاضان هندى به آن معروفند و حقيقت آن اين است که انسان با ترک خواسته هاى نفس مى تواند به نيروى عظيمى برسد که گاه توان کارهاى خارق العاده اى پيدا مى کند.البته رياضت هاى نفسانى نيز به دو هدف انجام مى شده: اهداف مادّى و اهداف معنوى. اهداف مادّى انجام پاره اى از کارهاى خارق العاده بوده تا از اين طريق به منافعى برسند يا اسم و آوازه اى پيدا کنند; ولى هدف معنوى آن همان قرب به خداوند و پاک ساختن روح از رذايل اخلاقى و حاکميّت بر شهوات و ترک منکرات است.آنچه امام(عليه السلام) در اين نامه با جمله «إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَْکْبَرِ» و جمله «لاََرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ» بيان فرموده به قسم دوم از رياضت معنوى اشاره دارد.ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود در ذيل خطبه 220 (خطبه 214 در شرح ابن ابى الحديد) بحث مشروحى درباره رياضت نفس و اقسام آن بيان کرده و درباره تأثير گرسنگى در صفاى نفس سخن گفته است. سپس کلماتى از فلاسفه و حکما درباره مکاشفاتى که از رياضت حاصل مى شود بيان نموده و از اشعار شعرا نيز در اين زمينه شواهدى آورده است.در احاديث مختلفى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) به همين مسأله اشاره شده، از جمله در حديثى در غررالحکم آمده است: «مَنِ اسْتَدامَ رِياضَةَ نَفْسِهِ انْتَفَعَ; کسى که پيوسته نفس خويش را رياضت دهد (از اشراقات الهيه) بهره مند خواهد شد».(17) و در حديث ديگرى در همان کتاب مى فرمايد: «الشريعة رياضة النفس; شريعت اسلام رياضت نفس است».(18)در حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است که يکى از وصيّت هاى خضر نبى به حضرت موسى(عليهما السلام) اين بود: «رَضِّ نَفْسَکَ عَلَى الصَّبْرِ تَخْلُص مِنَ الاْثْمِ; نفس خويش را با شکيبايى رياضت ده تا از گناه نجات يابى».(19)در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «جَوِّعُوا بُطُونَکُمْ وَأظْمَئُوا أکْبادَکُمْ وأعِرُوا أجْسادَکُمْ وَطَهِّرُوا قُلُوبَکُمْ عَساکُمْ أَنْ تُجاوِزُوا الْمَلاََ الأَعْلى; شکم هاى خود را گرسنگى دهيد و جگرهاى خود را تشنگى و بدن ها را (از لباس هاى پر زرق و برق) برهنه کنيد و دل هايتان را پاک سازيد تا از فرشتگان فراتر رويد».(20)ولى گاه گروهى به عنوان رياضت نفس، راه افراط و خطا را پيموده، مرتکب رياضت هاى بسيار شاق و گاه خطرناک و نامشروع شده اند که نمونه هاى آن در احياء العلوم غزالى و ساير کتب صوفيه فراوان ديده مى شود.از جمله نقل است که «شبلى» سردابه اى داشت که در آنجا مى رفت و يک بغل چوب با خود مى برد و هرگاه غفلتى به دل او در مى آمد، خويشتن را بدان چوب ها مى زد و گاه بود که همه چوب ها مى شکست. او دست و پاى خود را بر ديوار مى کوبيد.(21)در حالات «شيخ ابو سعيد» از صوفيان معروف آمده است که در جوانى شب ها پس از آنکه اهل خانه به خواب مى رفتند آهسته برمى خاست و به مسجد مى آمد. در گوشه مسجد چاه آبى بود. طنابى را به وسط چوبى بسته و سر ديگر طناب را به پاى خود مى بست سپس چوب را روى دهانه چاه مى گذاشت و خود را تا نزديکى طلوع صبح در چاه معلق مى ساخت و قرآن مى خواند.(22)درباره «ابوبکر شبلى» آمده است: در آغازى که مشغول به رياضت شد سال هاى دراز، شب ها نمک در چشم مى پاشيد تا به خواب نرود.(23) و امثال اين کارها که در آثار صوفيه فراوان است.اين گونه رياضت هاى خطرناک و آنچه مايه رسوايى و آبروريزى است از نظر اسلام نامشروع است و بايد به شدت از آن پرهيز کرد. در ميان مرتاضان هند و بعضى از صوفيه، اين گونه رياضت هاى نامشروع ديده مى شود که اسلام با آن موافق نيست. بهترين رياضت، پرهيز از هرگونه گناه و سپس بعضى از مشتهيات نفسانى از مباحات است که در زندگانى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) و اصحاب و ياران آنها ديده مى شود که گاه لباس خشن مى پوشيدند و به غذاهاى بسيار ساده قناعت مى کردند، مقدار قابل ملاحظه اى از شب را بيدار مى ماندند و به عبادت پرودگار مى پرداختند و اين رياضت ها نورى بر نورانيّت آنها مى افزود.در خطبه 209 نهج البلاغه داستان افراط و تفريط دو برادر به نام علاء بن زياد و عاصم بن زياد را خوانديم که يکى بسيار زندگى مرفهى داشت و ديگرى به کلى دست از کار کشيده و در گوشه اى از خانه مشغول عبادت بود و امام(عليه السلام) به هر دو ايراد فرمود. شرح اين مطلب را در جلد هشتم همين کتاب، صفحه 125 به بعد مطالعه فرماييد.کوتاه سخن اينکه مسأله رياضت شرعيّه هم در نهج البلاغه و هم در روايات پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) فراوان آمده است و به يقين آثار مثبتى در روحانيّت و نورانيّت دارد; ولى چنان نيست که به همه توصيه شده باشد. به همين دليل در آياتى از قرآن مجيد و روايات متعدّدى ديده مى شود که به عموم، اجازه داده شده از لذّات حلال بهره مند گردند و ضمن بهره گيرى از اين نعمت ها خدا را سپاس گويند: «(يا أَيُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ); اى پيامبران! از غذاهاى پاکيزه بخوريد و عمل صالح انجام دهيد، که من به آنچه انجام مى دهيد دانا هستم».(24)******پی نوشت:1 . «أيْمُ الله» به معناى «به خدا سوگند» است و گفته شده که در اصل از «أيْمُن» جمع يمين به معناى قسم گرفته شده و الف آن الف وصل است که گاه مفتوح و گاه مکسور خوانده مى شود سپس نون را حذف کرده اند و «ايم الله» شده است و گاه ياء را نيز حذف مى کنند و «امُ الله» مى گويند و به هر حال با توجّه به اينکه ريشه اصلى آن جمع است، دلالت بر قَسَم مؤکّد دارد.2 . «رِياضَة» در اصل به معناى رام کردن با تربيت است و به همين جهت به ورزش هاى جسمانى و پرورش هاى روحانى از طرق مختلف اطلاق مى شود و اگر به باغ روضه گفته مى شود از اين روست که زمين را با برنامه منظمى پرورش داده اند و خرم و سرسبز ساخته اند.3 . «تَهشُّ» از ريشه «هَشاشَه» بر وزن «حواله» گرفته شده که به معناى خوشحالى و تبسم کردن است.4 . «مَأدُوماً» از ريشه «إدام» به معناى نان خورش (چيزى که با نان مى خورند) گرفته شده، بنابراين مأدوم چيزى است که آن را به صورت نان خورش در آورده باشند.5 . «مُقْلَة» به تمام کره چشم اطلاق مى شود و گاه به مردمک چشم نيز گفته مى شود.6 . «نَضَب» از ريشه «نُضوب» در اصل به معناى فرو رفتن آب در زمين و خشکيدن چاه يا چشمه است و اين واژه گاه در مورد چشم نيز به کار مى رود هنگامى که اشک آن تمام شود.7 . «مَعِين» از ريشه «مَعْن» بر وزن «طعن» به معناى جارى شدن آب است و «ماء معين» به آب جارى گفته مى شود سپس در مورد جريان اشک از چشم ها به کار رفته است.8 . کهف، آيه 23 و 24.9 . «السّائِمَة» به معناى حيوانى است که آن را براى چرا در بيابان رها مى کنند از ريشه «سوْم» بر وزن «قوم» به معناى رها کردن حيوان در بيابان براى چريدن است.10 . «رِعْيَها» به معناى علف هايى است که حيوان آن را به هنگام چرا مى خورد از ريشه «رعى» بر وزن «وحى» به معناى چريدن گرفته شده.11 . «تَبْرُک» از ريشه «بُروک» به معناى آرام گرفتن به روى زمين است.12 . «الرَّبِيضَة» به معناى گله گوسفندان و مانند آن است که به همراه شبان ها به آغل خود مى آيند از ريشه «رَبْض» و «رُبُوض» بر وزن «قبض» و «قبوض» به معناى جمع کردن دست و پا و به زمين نشستن حيوانات است.13 . «عُشْب» به معناى گياهان تر است در مقابل حشيش که به گياهان خشک گفته مى شود.14 . «يَهْجَع» از ريشه «هُجُوع» بر وزن «رکوع» به معناى خواب سبک است.15 . «الْهامِلَة» به معناى حيوان رها شده است از ريشه «همل» بر وزن «حمل» به معناى رها کردن حيوان بدون چوپان است.16 . «الْمَرعيّة» اسم مفعول است از ريشه «رَعْى» بر وزن «سعى» به معناى حيوانى است که آن را به چرا برده اند.17 . غررالحکم، ح 4809.18 . همان مدرک، ح 4791.19 . کنزالعمّال، ح 44176.20 . ميزان الحکمة، ح 7541.21 . تذکرة الاولياء، ج 1، ص 235.22 . تاريخ تصوف دکتر غنى، ص 361.23 . تذکرة الاولياء، ج 2، ص 164.24 . مؤمنون، آيه 51. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در سوگند خود به عنوان ادب در گفتار، مشيّت و اراده خدا را استثنا كرده است، به دليل آيه مباركه: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ الله» و براى جلب توجه به اين مطلب كه امور در سلسله نيازمندى و احتياج، به خداوند منتهى مى شوند.دوم- امام (ع) كاسه چشم خود را همچون چشمه آبى به حال خود وامى گذارد كه آبش خشكيده باشد وجه شبه آن است كه اشكهاى چشم تمام شده، و در اشتياق به ملأ اعلى و آنچه از خوشبختى ابدى براى اولياى خدا آماده شده و همچنين از ترس محروم ماندن از آنها، با گريه از اشك تهى گردد. و آن كس كه در جايى غريب مانده و در موضع ترس و وحشت است چگونه شوق ديدار وطن اصلى و نخستين جايى نباشد كه با آنجا انس داشته است. الفاظ مطعوما، مأدوما و مستفرغة [از نظر تركيبى] حال مى باشند.آن گاه امام (ع) به تشبيه و تمثيل خود به حيوان چرنده و گله گوسفند پرداخته است، با اين فرض كه او نيز حالتى مانند اين حيوانات داشته باشد و هدفش از دنيا همان هدف باشد. البته اين مطلب را به عنوان انكار از اين كه آن بزرگوار نسبت به نفس خود چنان حالتى را بپسندد. اصل در اين تمثيل حيوان چهارپاست، و فرع آن بزرگوار است. و چون اصل مورد قياس نسبت به انسان كامل در نهايت پستى بوده چنين تشبيهى باعث نفرت زيادى نسبت به صفاتى است كه تشبيه مستلزم داشتن آن صفات است.عبارت امام (ع) «قرّت اذن عينه» -يعنى در چنين حالتى چشمش روشن- جمله خبرى در معرض انكار و به مسخره گرفتن چنان لذتى است همانند آيه مباركه: «ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ» هيجدهم: امام (ع) توجه داده است كه اگر نفس داراى صفات نام برده باشد، سزاوار آن است كه گفته شود، خوشا به حال او و بيشترين صفات پسنديده را در چنان نفسى جمع كرده است: اوّل- اداى فرمان واجب خداوند و آنچه را كه خداوند بر او فرض دانسته است. 
منهاج البراعه (خوئی)و أيم اللّه- يمينا أستثني فيها بمشيئة اللّه- لأروضنّ نفسي رياضة تهشّ معها إلى القرص إذا قدرت عليه مطعوما، و تقنع بالملح مأدوما، و لأدعنّ مقلتي كعين ماء نصب معينها مستفرغة دموعها، أ تمتلئ السّائمة من رعيها فتبرك؟ و تشبع الرّبيضة من عشبها فتربض؟ و يأكل عليّ من زاده فيهجع؟ قرّت إذا عينه إذ اقتدى بعد السّنين المتطاولة بالبهيمة الهاملة، و السّائمة المرعيّة! منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 124 اللغة:(ايم اللّه): من صيغ الحلف، (تهشّ): تفرح (نضب): غار في الأرض، (ماء معين): جار على وجه الأرض، (فتبرك): أى تنام، (الربيضة): جمع الغنم (فيهجع): فينام، (البهيمة الهاملة): المسترسلة المهملة من الزمام، (السائمة المرعيّة): جمع الغنم مع الراعي.المعنى:ثمّ يبيّن عليه السّلام سيرته في معيشة الدنيا مقرونا بالحلف باللّه تعالى في التمسّك بالرياضة و تقليل الطعام إلى حيث يفرح نفسه بأكل قرصة من الشعير لسدّ جوعتها و تقنع بالملح للإدام، و مع ذلك يبكى من خشية اللّه و موقف الحساب إلى حيث ينضب عينه من الدموع، و أشار إلى أنّ النفس الانسانيّة أشرف من الاقتداء بالبهائم من الابال و البقر و الغنم في الأكل و طلب الراحة. 
بخش ۷ : عبادت و اطاعت رستگاران [منبع]

طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا، حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْكَرَى عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا، فِي مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، "أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ".
فَاتَّقِ اللَّهَ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ، وَ لْتَكْفُفْ أَقْرَاصُكَ لِيَكُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُكَ.

الْبُؤْس : سختى.
الْغُمْضُ : خواب.
الْكَرَى : چرت.
افْتَرَشَتْ ارْضَهَا : زمين را فرش قرار داد، يعنى براى او زير اندازى نيست.
تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا : دست را بالش قرار داد.
تَجَافَتْ : دور شد.
مَضَاجِع : جمع «مضجع»، خوابگاهها، محلهاى خواب.
الْهَمْهَمَة : زمزمه.
تَقَشّعَتْ : زائل و محو شد.
لِتَكْفُفْ اقْرَاصُكَ : بايد قرصهاى نانت، تو را نيرو دهد و نگاه دارد (نه غذاهاى رنگارنگ اعيان و اشراف). 
عَرَكَت : ماليد
هَجَرَت : ترك نمود
غُمض : خواب، چشم بهم نهادن
تَجافَت : كنار و جدا نموده است
هَمهَمَت : آهسته صدا نموده
تَقَشَّعَت : ابر برطرف شد 
خوشا به حال آن كس كه مسئوليّت هاى واجب را در پيشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختى و تلخى را به جان خريده، و به شب زنده دارى پرداخته است، و اگر خواب بر او چيره شده بر روى زمين خوابيده، و كف دست را بالين خود قرار داده، و در گروهى است كه ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده، و پهلو از بسترها گرفته، و لبهايشان به ياد پروردگار در حركت و با استغفار طولانى گناهان را زدوده اند: «آنان حزب خداوند، و همانا حزب خدا رستگار است». پس از خدا بترس اى پسر حنيف، و به قرص هاى نان خودت قناعت كن، تا تو را از آتش دوزخ رهائى بخشد.
 
(15) خوشا نفسى كه آنچه پروردگارش واجب كرده اداء كند، و در سختى شكيبا باشد، و در شب از خواب دورى گزيند تا زمانيكه خواب و پينكى بر او غلبه نمايد زمين را فرش پنداشته دستش را بالش قرار دهد، در گروهى كه ترس بازگشت (روز رستخيز) چشمهاشان را بيدار داشته، و پهلوهاشان را از خوابگاهها دور ساخته، و لبهاشان بذكر و ياد پروردگارشان آهسته گويا است، و به بسيارى استغفار (و درخواست آمرزش) گناهانشان (مانند ابرهاى پراكنده) پراكنده شده است (در قرآن كريم سوره 58 آیه 22 مى فرمايد: «أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» يعنى) آنان حزب و گروه خدا هستند، بدانيد كه حزب خدا رستگارند.
(16) پس اى پسر حنيف از خدا بترس (شكم چرانى مكن) و چند قرص نانت بايد ترا بس باشد تا سبب رهائيت از آتش گردد.
 
خوشا به حال كسى كه وظيفه خود را نسبت به پروردگارش گزارده باشد و در بلاى خويش صابر باشد و شب هنگام خواب را بر چشم خود حرام كند، يا چون خواب بر او غلبه كند، زمين را نهالى و دستهاى خود را بالش سازد. در ميان مردمى كه از وحشت قيامت شب را زنده داشته اند و از جامه خواب دورى گزيده اند و لبهايشان به ذكر پروردگارشان مى جنبد و گناهانشان در اثر آمرزش خواستن فراوانشان ناچيز گشته است. «اينان حزب خداوندند و حزب خداوند رستگارند.» پس اى پسر حنيف، از خدا بترس. به همان چند قرص نان اكتفا كن تا از آتش رهايى يابى.
 
خوشا به حال آن کس که وظيفه واجب خود را در برابر پروردگارش انجام داده و مشکلات را با تحمل از ميان برداشته و خواب را در (بخشى از) شب کنار گذارده و آن گاه که بر او غلبه کند، روى زمين دراز کشد و کف دست را بالش خود کند (و مختصرى استراحت نمايد). (اين انسان) در زمره گروهى باشد که (اين اوصاف را دارند:) خوف معاد خواب را از چشم هايشان ربوده و پهلوهايشان براى استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته و همواره لب هايشان آهسته به ذکر پروردگارشان مشغول است، بر اثر استغفارهاى طولانى گناهانشان از ميان رفته است. «آنها حزب خدا هستند، آگاه باشيد که حزب الله رستگارانند». بنابراين اى پسر حنيف از خدا بترس و بايد همان قرص هاى نان تو، تو را از غير آن (و شرکت در ميهمانى هاى اشرافى) باز دارد تا سبب خلاصى تو از آتش دوزخ گردد.
 
خوشا كسى كه آنچه پروردگارش بر عهده وى نهاده، پرداخته است و در سختى اش با شكيبايى ساخته، و به شب ديده برهم ننهاده، و چون خواب بر او چيره شده بر زمين خفته و كف دست را بالين قرار داده در جمعى كه از بيم روز بازگشت ديده هاشان به شب بيدار است، و پهلوهاشان از خوابگاه بركنار، و لبهاشان به ياد پروردگار و گناهانشان زدوده است از آمرزش خواستن بسيار. «آنان حزب كردگارند و بدانيد كه حزب كردگار رستگارند.» پس پسر حنيف از خدا بترس و گرده هاى نانت تو را كفايت است اگر به رهايى از آتش دوزخت عنايت است.
 
خوشا به حال كسى كه واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشكلات را تحمل نموده، و در شب از خواب خوش دورى كرده، تا وقتى كه خواب بر او چيره شود زمين را فرش خود گرفته، و دست را بالش زير سر كند، در ميان جمعيتى كه ترس از قيامت ديده هايشان را بيدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذكر پروردگارشان آهسته و آرام گوياست، و گناهانشان به كثرت استغفار از بين رفته، «اينان حزب خدايند، و بدانيد كه حزب خدا رستگارانند». پسر حنيف از خدا پروا كن، و قرص هاى نان خودت تو را بس باشد، تا اين روش موجب خلاصى ات از آتش جهنم گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اى فرماندار! از شرکت در ميهمانى هاى اشرافى بپرهيز!امام(عليه السلام) در هفتمين و آخرين بخش از اين نامه پر معنا توصيف بليغى درباره انسان هاى کامل و به تعبير ديگر «حزب الله» دارد، حضرت سه عمل و چهار صفت را براى آنها بيان مى کند و مى فرمايد: «خوشا به حال آن کس که وظيفه واجب خود را در برابر پروردگارش انجام داده و مشکلات را با تحمل از ميان برداشته و خواب را در (بخشى از) شب کنار گذارده و آن گاه که بر او غلبه کند روى زمين دراز کشد و کف دست را بالش خود کند (و مختصرى استراحت نمايد)»; (طُوبَى(1) لِنَفْس أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا، وَ عَرَکَتْ(2) بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا(3) وَهَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا(4)، حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکَرَى(5) عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ(6) کَفَّهَا).اشاره به اينکه کسانى محبوب درگاه پروردگار هستند که به هنگام روز به انجام فرايض و تکاليف فردى و اجتماعى مى پردازند و به هنگام شب با خداى خود خلوت مى کنند و به در خانه او مى روند و به راز و نياز و مناجات مى پردازند و هنگامى که خواب بر آنها غلبه مى کند به استراحت مختصرى قناعت مى کنند آن هم نه در رختخواب هاى گران قيمت و بر بالش هاى نرم، بلکه بر زمين دراز مى کشند و دست را بالش خود قرار مى دهند.اشاره به اينکه عابد کسى نيست که شب و روز در گوشه اى مشغول عبادت باشد. عابد کسى است که به هنگام روز به اداى فرايض فردى و اجتماعى مى پردازد و شب هنگام به در خانه خدا مى رود همان گونه که در حديثى از امام سجاد(عليه السلام) آمده است که: «مَنْ عَمِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللهُ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ; کسى که عمل به واجبات الهى کند عابدترين مردم است».(7)همين معنا به صورت جامع ترى در کلام پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «يَا عَلِيُّ ثَلاَثٌ مَنْ لَقِيَ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ بِهِنَّ فَهُوَ مِنْ أَفْضَلِ النَّاسِ مَنْ أَتَى اللهَ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ وَمَنْ وَرِعَ عَنْ مَحَارِمِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فَهُوَ مِنْ أَوْرَعِ النَّاسِ وَمَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَى النَّاسِ; پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خطاب به اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: يا على کسى که خدا را در قيامت ملاقات کند در حالى که اين سه کار را انجام داده باشد با فضيلت ترين مردم است: کسى که در صحنه محشر وارد شود در حالى که واجبات خود را انجام داده باشد عابدترين مردم است و کسى که از محرمات الهى بپرهيزد با تقواترين مردم است و کسى که به آنچه خدا به او داده است قانع باشد توانگرترين مردم است».(8)جمله «افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَتَوَسَّدَتْ کَفَّهَا» اشاره به نهايت قناعت آنهاست که آنها انتظار ندارند در بسترهاى نرم و راحت آسوده بخوابند; به علاوه چنين بسترهايى کمتر به انسان اجازه مى دهد که سحرگاهان از خواب برخيزد و رو به درگاه خدا آورد.آن گاه در ادامه اين سخن مى افزايد: «(اين انسان) در زمره گروهى باشد که (اين اوصاف را دارند:) خوف معاد خواب را از چشم هايشان ربوده و پهلوهايشان براى استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته و همواره لب هايشان آهسته به ذکر پروردگارشان مشغول است، بر اثر استغفارهاى طولانى گناهانشان از ميان رفته است»; (فِي مَعْشَر أَسْهَرَ(9) عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ، وَ تَجَافَتْ(10) عَنْ مَضَاجِعِهِمْ(11) جُنُوبُهُمْ، وَ هَمْهَمَتْ(12) بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ، وَتَقَشَّعَتْ(13) بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ).اين تعبيرات در واقع برگرفته از قرآن مجيد است آنجاکه در اوصاف مؤمنان واقعى مى فرمايد: «(تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ); پهلوهايشان از بسترها دور مى شود (و شبانگاه به پا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مى خوانند و از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى کنند».(14)در جاى ديگر مى فرمايد: «(کانُوا قَليلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ * وَبِالاَْسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ); آنها کمى از شب را مى خوابيدند * و در سحرگاهان استغفار مى کردند».(15)در ادامه اين سخن با استفاده از آيه اى از قرآن مجيد اين افراد را به عنوان حزب الله معرفى کرده مى فرمايد: «آنها «حزب الله»اند; بدانيد «حزب الله» پيروزان و رستگارانند»; (أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).(16)سرانجام، امام(عليه السلام) نامه پربار و آموزنده خود را با اين جمله که خطاب به عثمان بن حنيف و هدف همه انسان هاى طالب سعادت است پايان داده مى فرمايد: «بنابراين اى پسر حنيف از خدا بترس و بايد همان قرص هاى نان تو، تو را از غير آن (و شرکت در ميهمانى هاى اشرافى) باز دارد تا سبب خلاصى تو از آتش دوزخ گردد»; (فَاتَّقِ اللهَ يَا ابْنَ حُنَيْف، وَلْتَکْفُفْ(17) أَقْرَاصُکَ، لِيَکُونَ مِنَ النَّارِ خَلاَصُکَ).زيرا آلوده آن گونه ميهمانى ها و سفره ها شدن که گرسنگان هرگز به آن راه ندارند و مدعوين آن تنها اشراف و ثروتمندانند و غالباً آلوده به مال حرام، تو را از ياد خدا و قيامت و از ياد محرومان دور مى سازد و بار سنگين گناه را بر دوش تو مى نهد و سبب گرفتارى تو در قيامت مى شود.در تاريخ مروج الذهب آمده است که روزى «شريک بن عبد الله» بر «مهدى عباسى» وارد شد. مهدى به او گفت: بايد يکى از سه کار را بپذيرى! شريک سؤال کرد: آن سه کار چيست؟ گفت: يا بايد منصب قضاوت را از طرف من بپذيرى يا به فرزندانم تعليم دهى و حديث بياموزى و يا لا اقل يک وعده غذا مهمان من باشى. شريک فکرى کرد و گفت: از همه ساده تر يک وعده ميهمان بودن است. مهدى عباسى او را نزد خود نگه داشت و به آشپز خود دستور داد که انواعى از غذاهاى لذيذ مغز که با شکر مخصوص و عسل تهيّه مى شد براى او فراهم سازد.هنگامى که شريک آن غذاى چرب و شيرين را خورد سرآشپز خليفه گفت اين پيرمرد بعد از اين غذا روى سعادت نخواهد ديد. فضل بن ربيع (وزير مهدى) گفت: اتفاقاً همين گونه شد; شريک بعد از اين داستان، هم تعليم اولاد خليفه را به عهده گرفت و هم منصب قضا را پذيرفت و جالب اينکه روزى شريک با مسئول پرداخت امور مالى گفت وگو کرد و از کمبود حقوق خود شکايت داشت. مسئول امور مالى گفت: مگر خيال مى کنى به ما مال التجاره اى فروختى که اين گونه طلب کارى مى کنى؟ شريک گفت: آرى به خدا سوگند از مال التجاره گران بهاتر به شما فروختم من دينم را به شما فروختم.(18)آرى ممکن است لقمه چرب و لذيذ حرام، آثار عجيبى در انسان بگذارد. اگر شريک عاقلانه با اين مسأله برخورد مى کرد و تنها تعليم فرزندان خليفه را بر عهده مى گرفت، اى بسا ممکن بود آنها را به حقيقت اسلام آشنا سازد و از ظلم و ستم آنها در آينده بکاهد.******نکته ها:1. زهد در عين بهره گيرى از مواهب الهى:با مطالعه دقيق اين نامه پرسش پيش مى آيد که آيا استفاده کردن از سفره هاى رنگين و نعمت هاى گوناگون الهى از ديدگاه اسلام ممنوع است يا مجاز و آيا ميان زهد اسلامى و بهره گيرى از مواهب پروردگار تضادى وجود دارد؟ سخن در اين زمينه بسيار است. فشرده و عصاره آن را مى توان چنين بيان کرد:روايات زيادى داريم که تشويق به زهد مى کند و مى گويد: «اَلزَّهادَةُ فِي الدُّنْيا لَيْسَتْ بِتَحْريمِ الْحَلالِ وَلا إزالَةِ الْمالِ وَلکِنَّ الزَّهادَةَ فِي الدُّنْيا أنْ لا تَکُونَ بِما في يَدَيْکَ أوْثَقُ مِمَّا فِي يَدِ اللهِ; زهد در دنيا به اين نيست که حلال را بر خود حرام کنى و اموال خويش را ضايع گردانى; ولى زهد در دنيا اين است که به آنچه دارى بيش از آنچه نزد خداست دلبسته نباشى».(19)در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده است: «الزَّهَادَةُ قِصَرُ الاَْمَلِ وَالشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَالتَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحَارِم; زهد، کوتاه کردن دامنه آرزوها و شکر هنگام برخوردارى از نعمت ها و پرهيزکارى در برابر حرام هاست».(20)در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «ثَلاَثَةُ أَشْيَاءَ لاَ يُحَاسِبُ اللهُ عَلَيْهَا الْمُؤْمِنَ طَعَامٌ يَأْکُلُهُ وَثَوْبٌ يَلْبَسُهُ وَزَوْجَةٌ صَالِحَةٌ تُعَاوِنُهُ وَتُحْصِنُ فَرْجَهُ; سه چيز است که خداوند روز قيامت مؤمن را بر آن محاسبه نمى کند: غذايى که آن را مى خورد و لباسى که مى پوشد و همسر صالحى که او را کمک مى کند و از آلودگى به گناه حفظ مى نمايد».(21)از اين روايت معلوم مى شود که استفاده از اين مواهب منافاتى با زهد ندارد و همچنين آيات و روايات ديگر که ذکر همه آنها در خور کتابى مستقل است.اما در برابر اينها، در رواياتى مى خوانيم که توصيه به ترک لذات دنيا شده و ترک استفاده مشروع از مواهب گسترده الهى نيز نيکو شمرده شده است. از جمله:در حديث معروفى مى خوانيم که على(عليه السلام) در شب شهادت خود بعد از آنکه به نان و نمک افطار کرد و از آنچه غير از آن در سفره بود صرف نظر فرمود، خطاب به دخترش چنين گفت: «يَا بُنَيَّة مَا مِنْ رَجُل طَابَ مَطْعَمُهُ وَمَشْرَبُهُ وَمَلْبَسُهُ إِلاَّ طَالَ وُقُوفُهُ بَيْنَ يَدَيِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ; دخترم هيچ کس نيست که از طعام خوب و نوشيدنى گوارا و لباس نيکو استفاده کند مگر اينکه روز قيامت در پيشگاه خداوند عزّوجلّ مدت زيادى براى حساب بايد بايستد».(22)در حديث ديگرى که در کنز العمال از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده، آمده است: «فِي حَلالِها حِسابٌ وفِي حَرامِها عِقابٌ، فَدَعِ الْحَلالَ لِطُولِ الْحِسابِ وَدَعِ الْحَرامَ لِطُولِ الْعَذابِ; در حلال دنيا حساب و در حرامش عقاب است، بنابراين از پاره اى از حلال ها به موجب طول حساب صرف نظر کنيد و از حرام به سبب طول عذاب چشم بپوشيد».(23)به نظر مى رسد جمع ميان اين آيات و روايات به يکى از طرق زير است:1. استفاده از مواهب الهى حکمى است عام و روى آوردن به زهد حکمى است براى خواص.2. روايات زهد براى اين است که روى آيات و روايات بهره گيرى از نعمت هاى مادّى تأثير بگذارد و از افراط و فرو رفتن در آن بکاهد; مبادا مردم غرق در لذات شوند و راه افراط را بپويند.3. پيشوايان دين و اسوه ها و قدوه ها بايد زندگى خود را همچون زندگى ضعفاى امّت قرار دهند تا سختى معيشت، زياد آنها را آزار ندهد.4. پوييدن راه زهد آرامش روحى به همه حتى غير پيشوايان مى دهد، چرا که غرق ناز و نعمت بودن در حالى که ديگران در زحمتند روح را آزار مى دهد و از نظر عاطفى ناپسند است.5. با توجّه به اينکه حلال حساب دارد، گروهى زندگى ساده را بر زندگى مرفه ترجيح مى دهند تا طول وقوف در عرصه قيامت براى حساب نداشته باشند.درباره حقيقت زهد و جمع ميان اين دستور اسلامى و برخوردارى از مواهب الهى که در آيات و روايات به آن اشاره شده است، در ذيل خطبه 81، جلد سوم همين کتاب نيز بحث هايى آمده است. همچنين مى توانيد به کتاب دائرة المعارف فقه مقارن، جلد دوم، «بحث زهد و شکوفايى اقتصادى» مراجعه کنيد.6. افزون بر همه گرايش به زهد و چشم پوشى از پاره اى لذات مادّى يکى از عوامل پرورش روح و تزکيه نفوس است، همان گونه که در بحث رياضت نفس در شرح همين نامه آمده است.2. حزب الله کيانند؟آنچه امام(عليه السلام) در پايان اين نامه درباره حزب الله بيان فرموده برگرفته از آيات قرآن مجيد است. اين تعبير در دو آيه از قرآن مجيد آمده نخست در آيه 56 سوره مائده است که مى فرمايد: «(وَمَنْ يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ); و کسانى که ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان(24) را بپذيرند (پيروزند;) زيرا حزب خدا (گروه خداپرستان) پيروزند».در اين آيه پذيرش ولايت الهى و اولياى الهى از اوصاف حزب الله شمرده شده است.در آيه 22 سوره مجادله نيز مى فرمايد: «(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); هيچ قومى را که ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى يابى که با دشمنان خدا و پيامبرش دوستى کنند، هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند; آنان کسانى هستند که خدا ايمان را بر صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خود آنها را تأييد فرموده، و آنها را در باغ هايى بهشتى وارد مى کند که نهرها از پاى درختانش جارى است. جاودانه در آن مى مانند; خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند; آنها «حزب الله»اند; بدانيد «حزب الله» پيروزان و رستگارانند».در آيه نخست همان گونه که اشاره شد حزب الله به عنوان ولايت پذيرى خدا و اولياى الهى وصف شده اند و در اين آيه با وصف «بغْض فى الله» و عداوت با دشمنان حق معرفى شده اند. از مجموع اين دو آيه، مسأله «حُبّ فى الله» و «بُغْض فى الله» به عنوان اوصاف آنها استفاده مى شود. آنچه امام(عليه السلام) در اين نامه آورده که حزب الله را به عنوان سحرخيزان و شب زنده داران و عابدان و زاهدان معرفى کرده در واقع با آنچه در قرآن آمده است لازم و ملزوم يکديگرند.******پی نوشت:1 . «طُوبى» مؤنث «اَطْيب» است و مفهوم گسترده اى دارد که پاکيزه ترين و بهترين همه نيکى ها را شامل مى شود و در اين گونه موارد شبيه دعاست که براى افرادى گفته مى شود.2 . «عَرَکَت» از ريشه «عَرْک» بر وزن «أرک» در اصل به معناى مالش دادن است سپس به تأثيرگذارى بر هر چيزى که در نتيجه نابود شود و از بين رود اطلاق شده است.3 . «بُؤس» به معناى هرگونه ناراحتى در مقابل نعمت و راحتى است.4 . «غُمْض» اين واژه از «غُموض» گرفته شده که به معناى چشم پوشى و ديده بر هم نهادن و مخفى شدن است سپس به حالت خواب که انسان در آن حالت ديده بر هم مى نهد اطلاق شده و در جمله بالا همين معنا اراده شده است.5 . «کَرَى» به معناى خواب و خوابيدن است.6 . «توسّد» از ريشه «وسادة» به معناى بالش گرفته شده است.7 . کافى، ج 2، ص 84، روايت 7.8 . من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 358، ح 5762.9 . «أسْهَرَ» از ريشه «سَهَر» بر وزن «سفر» به معناى بيدار ماندن است.10 . «تَجافَتْ» از ريشه «تَجافى» به معناى دورى گزيدن گرفته شده و ريشه اصلى آن «جفاء» به معناى دورى کردن است.11 . «مَضاجِع» جمع «مضجع» به معناى خوابگاه است.12 . «هَمْهَمَتْ» از ريشه «هَمْهَمة» به معناى سخن گفتن آهسته است.13 . «تَقَشَّعَتْ» از ريشه «تَقَشَّع» بر وزن «توقع» به معناى از ميان رفتن و پراکنده شدن است از ريشه «قَشْع» بر وزن «مشق» به معناى بر طرف ساختن گرفته شده است.14 . سجده، آيه 16.15 . ذاريات، آيه 17 و 18.16 . مجادله، آيه 22.17 . «وَلْتَکْفُفْ» از ريشه «کفّ» به معناى بازداشتن گرفته شده; ولى در بسيارى از نسخ نهج البلاغه و شروح آن «وَلْتَکْفِکَ» از ريشه «کفايت» آمده است; يعنى قرص هاى نان تو براى تو کافى باشد و به سراغ سفره هاى رنگين نروى.18 . مروج الذهب، ج 3، 310.19 . اين سخن از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در سنن ترمذى، ص 2443 آمده. اين حديث در وسائل الشيعة ج 11، ص 315، حديث 13 بابُ اِسْتحبابِ الزُّهْدِ فِى الدُّنْيا وَحَدَّ الزُّهْدِ از امام صادق(عليه السلام) نيز نقل شده است.20 . نهج البلاغه، خطبه 81.21 . بحارالانوار، ج 79، ص 299.22 . همان مدرک، ج 42، ص 276.23 . کنزالعمال، ح 8566 .24 . مؤمنان در اينجا به قرينه آيه قبل اشاره به اميرمؤمنان على(عليه السلام) است که آيه ولايت و بخشيدن خاتم در حال رکوع در شأن آن حضرت نازل شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )دوم- عبارت: و عركت بجنبها بؤسها [در سختيها بردبار و نستوه باشد]، كنايه از پايدارى در برابر ناگواريهاست. مى گويند: ع«رك فلان بجنبه الاذى»، هر گاه كسى را كه باعث اذيّت اوست ناديده گرفته و در برابر آزار او شكيبا باشد.و اين عمل خود مستلزم شمارى از فضايل اخلاقى از قبيل: بردبارى، بخشندگى، گذشت، چشم پوشى، و فروخوردن خشم، و همچنين تحمّل ناراحتى، پاكدامنى و امثال اينهاست.سوم- جمله: «ان تهجر باللّيل غمضها» (در شب از خواب دورى گزيند)، كنايه است از شب زنده دارى با عبادت پروردگار و سرگرم بودن به ذكر خدا تا وقتى كه خواب بر او غلبه كند آن گاه زمين را فرش و كف دستش را بالش خود قرار دهد: يعنى هيچ زحمتى براى آماده ساختن بستر و بالش نرم به خود راه نمى دهد، بلكه از هر نوع زحمتى به دور، و از هر نوع آرايشى بركنار و از هر رفاه و آسايشى منزّه است.عبارت: «فى معشر» مى تواند متعلّق به هر يك از افعالى كه مربوط به نفس است، بوده باشد، يعنى: من كه اين كارها را انجام دادم از جمله كسانى هستم كه شأن اينان چنين است، و آنها را با چهار ويژگى معرّفى فرموده است: اوّل: ترس از معاد، خواب را از چشمهاى آنان ربوده است.دوم: آنان خواب و استراحت ندارند، اين عبارت كنايه از مشغول بودن آنها در تمام شب به ذكر پروردگارشان است، مثل آيه مباركه: «تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ».سوم: و لبهاى آنان آهسته به ذكر پروردگارشان گوياست مثل آيه مباركه: «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً».چهارم: و با استغفار فراوان گناهانشان را پراكنده سازند، و اين قسمت چهارم لازمه و يا نتيجه سه قسمت اوّل است، كلمه تقشّع، [پراكندگى ابرها] را براى از بين رفتن گناهان، استعاره آورده است، و وجه مشابهت آن است كه گناهان و هيأتهاى جسمانى در سياه كردن صفحه هاى جانها و پوشاندن و ممانعت آنها از پذيرش انوار الهى، نظير ابرهاى متراكمى است كه صفحه زمين را از پذيرش نور خورشيد و آمادگى براى روييدن گياه، و امثال آن، مانع گردد.پس كلمه: (تقشّع) را استعاره آورده است براى از بين رفتن و محو شدن گناهان از صفحات دلها. همه اين عبارات براى آن است كه امام (ع) مى خواهد مردم را وادار به اطاعت پروردگار كند و آنان را به ورود در جرگه اولياى خدا جذب نمايد. توفيق در دست خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)طوبى لنفس أدّت إلى ربّها فرضها، و عركت بجنبها بؤسها، و هجرت في اللّيل غمضها، حتّى إذا غلب الكرى عليها افترشت أرضها و توسّدت كفّها، في معشر أسهر عيونهم خوف معادهم، و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذكر ربّهم شفاههم، و تقشّعت بطول استغفارهم ذنوبهم «أولئك حزب اللّه، ألا إنّ حزب اللّه هم المفلحون 22- المجادلة». فاتّق اللّه يا ابن حنيف، و لتكفك أقراصك، ليكون من النّار خلاصك. (65262- 65016)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 125اللغة:(عركت بجنبها): أى تحمل الشدّة في العبادة ناقلا من جنب إلى جنب.المعنى:... فلا بدّ من حفظ الامتياز، و هو ملازمة الجوع و الخوف من اللّه و العبادة في جوف الليل، و الهمهمة بذكر اللّه بالشفاه، و غسل الذنوب بالاستغفار في باب اللّه.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom