جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۴۴ : برحذر داشتن از فریب معاویه [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى زياد ابن أبيه و قد بلغَه أن معاوية كتب إليه يريد خديعتَه بإستِلحاقه :
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لُبَّكَ وَ يَسْتَفِلُّ غَرْبَكَ، فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ يَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ.
وَ قَدْ كَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَا يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ.
فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادٌ الْكِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةُ.

يَسْتَزِلُّ : مى خواهد بلغزاند و به خطا اندازد.
اللُّبّ : عقل.
يَسْتَفِلُّ : مى خواهد رخنه كند و بشكافد.
الْغَرْب : سورت، چابكى و چالاكى.
يَقْتَحِمُ غَفْلَتَهُ : به خانه غفلتش هجوم مى آورد و او را غافلگير ميكند، (تشبيه غفلت به خانه اى كه انسان غافل در آن قرار دارد از بهترين نوع تشبيه است.)
الغِرَّة : در اينجا مقصود عقل ساده و صاف است.
فَلْتَةٌ : هر چيزى كه بدون انديشه و فكر انجام شود، مقصود گفتار بى اساس ابو سفيان در باره «زياد» است. توضيح اينكه : ابو سفيان پدر معاويه در زمان عمر مدعى شد كه زياد فرزند نامشروع اوست، معاويه نيز با استناد به اين سخن، «زياد» را برادر خود خوانده و مى خواست او را با اين عنوان بسوى خود بكشاند، حضرت على (ع) در اين نامه مى فرمايد : سخن بى پايه ابو سفيان نه نسبى را ثابت ميكند و نه ارثى را موجب مى گردد. 
خَديعَة : فريب دادن
يَستَزِلُّ : بلغزش مى دارد
يَستَفِلُّ : مى خواهد رخنه وارد كند
غَرب : تيزى رأى، نشاط و سرور
يَقتَحِمُ : هجوم كند، ناگهانى وارد مى شود
يَستَلِبُ غِرَّتَه : بربايد عقل ساده او را
فَلتَة : سخن بى رويه و بى فكر
واغِل : حيوانى كه ميان حيوانات داخل مى شود تا آب بياشامد
مُدَفَّع : دفع شده
نَوط مُذَبذَب : فضله حيوانى كه بموهاى حيوان مى چسبد و موقع حركت آن حركت ميكند 
(نامه به زياد بن أبيه در سال ۳۹ هجرى آن هنگام كه امام با خبر شد، معاويه نامه اى به او نوشته، و به بهانه اينكه زياد برادر معاويه است مى خواهد او را فريب دهد).(۱)
افشاى توطئه معاويه نسبت به زياد:
اطلاع يافتم كه معاويه براى تو نامه اى نوشته تا عقل تو را بلغزاند، و اراده تو را سست كند. از او بترس كه شيطان است، و از پيش رو، و پشت سر، و از راست و چپ به سوى انسان مى آيد تا در حال فراموشى، او را تسليم خود سازد، و شعور و دركش را بربايد. آرى ابو سفيان در زمان عمر بن خطّاب ادّعايى بدون انديشه و با وسوسه شيطان كرد كه نه نسبى را درست مى كند، و نه كسى با آن سزاوار ارث مى شود. ادّعا كننده چونان شترى بيگانه است كه در جمع شتران يك گله وارد شده تا از آبشخور آب آنان بنوشد كه ديگر شتران او را از خود ندانسته، و از جمع خود دور كنند. يا چونان ظرفى كه بر پالان مركبى آويزان و پيوسته از اين سو بدان سو لرزان باشد.
وقتى زياد نامه را خواند گفت به پروردگار كعبه سوگند كه امام عليه السلام به آنچه در دل من مى گذشت گواهى داد تا آن كه معاويه او را به همكارى دعوت كرد.
(سید رضی: «واغل» حيوانى است كه براى نوشيدن آب هجوم مى آورد امّا از شمار گله نيست و همواره ديگر شتران او را به عقب مى رانند، و «نوط مذبذب» ظرفى است، كه به مركب مى آويزند، كه هميشه به اين سو و آن سو مى جهد، و در حال حركت لرزان است).
______________________________________________
(۱). زياد فرزند سميه كنيز حارث بن كلده و پدرش يك غلام رومى بنام عبيد بود، و چند نفر از جمله ابو سفيان ادّعا مى‏ كردند فرزند آنهاست كه معاويه بر أساس همين ادّعاى شرم آور، زياد را برادر خود خواند و او را فريب داد، و چون عدّه ‏اى خود را پدر او مى ‏خواندند او را زياد بن ابيه (زياد پسر پدرش) مى‏ خواندند.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بزياد ابن ابيه هنگاميكه بآن بزرگوار خبر رسيد كه معاويه نامه باو نوشته مى خواهد او را با ملحق ساختن بخود (كه برادر مى باشند) بفريبد (در آن او را از فريب معاويه برحذر مى نمايد، و اين زياد پدر عبيد اللّه ابن مرجانه قاتل حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام بوده، و مرجانه مادر عبيد اللّه كنيزى بوده كه بزناء دادن شهرت بسيار داشت، و پدر زياد معلوم نيست، برخى او را زياد ابن عبيد گفته و به ثقيف نسبت دهند، و زياد ابن ابو سفيان، و زياد ابن ابيه يعنى زياد پسر پدرش، و زياد ابن امّه يعنى زياد پسر مادرش، و زياد ابن سميّه نيز گفته شده است، و گفته اند: پيش از ملحق شدن بابى سفيان او را زياد ابن عبيد مى خواندند، و عبيد بنده اى بود كه تا ايّام دولت و رشد زياد ماند و زياد او را خريده آزاد نمود، و مادر او سميّه نام داشت كه كنيز حارث ابن كلده ثقفىّ طبيب مشهور عرب بود، و گفته اند: در عهد عمر بن خطّاب روزى زياد در مجلس او سخن مى گفت كه شنوندگان را به شگفت آورد، عمرو ابن عاص گفت: شگفتا اين جوان اگر قرشىّ بود عرب را به عصاى خود ميراند. ابو سفيان گفت: آگاه باش سوگند بخدا او قرشىّ است، اگر او را مى شناختى مى دانستى كه از بهترين اهل تو است، عمرو گفت: پدرش كيست ابو سفيان گفت: سوگند بخدا من او را در رحم مادرش نهادم، عمرو گفت: چرا او را به خودت ملحق نمى گردانى ابو سفيان گفت: از بزرگى كه اينجا نشسته يعنى عمر مى ترسم كه پوست مرا بكند، و گفته اند: كنيه اش ابو مغيره است، و در طائف سال فتح مكّه يا سال هجرت يا روز جنگ بدر بدنيا آمده، و پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را نديده، و در همه جا با امير المؤمنين و بعد از آن حضرت با امام حسن عليهما السّلام تا زمان صلح آن بزرگوار با معاويه بوده و پس از آن به معاويه ملحق گرديد، و در كوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرىّ بر اثر نفرين امام حسن عليه السّلام بمرض فالج كه دردى است در جانبى از بدن پيدا ميشود و آنرا از حسّ و حركت مى اندازد، يا بمرض طاعون و وباء هلاك گرديد. ابن ابى الحديد در اينجا و جاى ديگر در باره بد طينتى و زشتكاريهاى او نسبت بامام حسن و شيعيان امير المؤمنين عليهما السّلام و ناسزاهايى كه گفته و جسارتهايى كه بامام زمان خود كرده قضايايى نقل نموده كه از خواندن آنها دست بر سر زده گريان و دل شكسته شدم و از ترجمه آن شرمم آمد، پس در خصوص خباثت و بد طينتى او اكتفاء ميكنم بآنچه از قول ابن ابى الحديد در شرح نامه بيست و يكم نوشتم. خلاصه امير المؤمنين عليه السّلام در عهد خود زياد را حاكم فارس گردانيده بود كه آن ديار را نيكو ضبط كرده نگهدارى مى نمود و از اينرو معاويه نامه اى باو نوشت تا او را به برادرى بفريبد، چون بامام عليه السّلام خبر رسيد بزياد نوشت):
(1) و آگاه شدم كه معاويه نامه اى بتو نوشته مى خواهد دلت را (از راه نيكبختى) بلغزاند، و مى خواهد در تيزى و تندى (زيركى) تو رخنه كند، پس از او بر حذر بوده بترس چه او شيطانى است كه از پيش و پس و راست و چپ شخص مى آيد تا ناگهان در هنگام غفلت و بيخبرى او درآيد، و عقلش را بربايد (و در دنيا به حيرانى و سرگردانى و در آخرت بعذاب جاويد گرفتارش سازد).
(2) و در عهد عمر ابن خطّاب از ابو سفيان سخن نسنجيده اى از خواهش نفس و وسوسه اى از وسوسه هاى شيطان رخ داد (بعمرو ابن عاص گفت: اين نتيجه زناى من با مادر او است) به گفتن اين سخن نسبى ثابت نشده و بر اثر آن كسى سزاوار بردن ارث نمى گردد (چنانكه بعضى از عرب نسب را بزناء ثابت مى دانستند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنرا نادرست دانست و فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر» و يعنى فرزند از آن صاحب بستر و مرديكه زن در نكاح و تصرّف او است مى باشد، و زناكار محروم است «باو چيزى نرسيده ارث نمى برد» و گفته اند: يعنى زناكار را سنگ باران كنند، ولى سخن امام عليه السّلام در اينجا معنى اوّل را تأييد ميكند كه مى فرمايد:) و كسيكه به چنين سخن نادرست دل بندد به شخصى ماند كه ناخوانده خود را در بين شراب خواران درآورد و پيوسته او را دفع نموده دور سازند، و به كاسه چوبينى ماند كه (بر بار كش مى آويزند و) قرار نگرفته مى جنبد (خلاصه به گفتار ابو سفيان در مجلس عمر تو داخل نسب بنى اميّه نمى گردى كه معاويه آنرا دليل نموده ترا بفريبد.)
سيّد رضىّ عليه الرّحمة فرمايد: چون زياد نامه حضرت را خواند گفت: سوگند به پروردگار كعبه ابو سفيان بآن گفتار گواهى داده و همواره در نظرش بود تا معاويه او را برادر خود خواند (زياد هم باو پيوست). فرمايش حضرت عليه السّلام الواغل: كسى است كه خود را بين مى خوارگان اندازد تا با ايشان بياشامد و از آنان نباشد، پس همواره او را رانده مانع شوند، و النّوط المذبذب: چيزى است از قبيل كاسه چوبين يا قدحى يا مانند آن كه بر بار سوار آويخته ميشود كه پيوسته جنبان است هنگاميكه بر بار كش سوار باشد، و آنرا تند براند.
 
از نامه آن حضرت (ع) به زياد بن ابيه، معاويه نامه اى به زياد نوشته تا او را بفريبد و در نسب به خود ملحق سازد:
دانستم كه معاويه نامه اى به تو نوشته و مى خواهد پاى عقلت را بلغزاند و عزمت را سست گرداند. از معاويه بر حذر باش كه او شيطان است و از او روبرو و پشت سر و راست و چپ نزد آدمى مى آيد تا به هنگام غفلت فرصت يافته مقهورش سازد و عقلش را بربايد. از ابو سفيان در مجلس عمر، سخن ناسنجيده اى سر زد كه سبب آن هواى نفس و وسوسه هاى شيطان بود. به آن ادعا نه نسبى ثابت مى شود و نه كسى سزاوار ميراث مى گردد و كسى كه بدان دل بندد، چونان كسى است كه ناخوانده به بزم شرابخواران در آيد و پيوسته از آن جمع برانندش، يا مانند كاسه اى چو بينى است كه به پالان شتر مى آويزند كه در يك جاى قرار نگيرد و ثبات نيابد.
چون زياد اين نامه برخواند، گفت: سوگند به خداى كعبه كه به برادرى من با معاويه شهادت داد. و اين خيال پيوسته در سر او بود تا آن گاه كه معاويه او را برادر خود خواند.
سید رضی گوید: سخن حضرت (ع) «الواغل» كسى است كه به بزم شرابخواران هجوم مى آورد تا با ايشان شراب خورد و آنان پى در پى او را از خود مى رانند. «النّوط المذبذب»، پياله يا كاسه يا چيزى شبيه به آن است كه به پالان شتر مى بندند و هر گاه شتر تند مى راند، مى جنبد و به يك جاى قرار ندارد.
 
اطّلاع يافتم که معاويه نامه اى براى تو نوشته تا عقلت را بفريبد (و گمراه سازد) و عزم و تصميمت را (در پايمردى بر وظيفه اى که بر عهده گرفته اى) سست کند و در هم بشکند. از او بر حذر باش که او به يقين شيطان است! او از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان مى آيد تا او را در حال غفلت تسليم خود سازد و درک و شعورش را غافل گيرانه بدزدد. (آرى) در زمان عمر بن خطاب ابو سفيان سخنى بدون انديشه از پيش خود و با تحريکى از تحريکات شيطان گفت (ولى اين سخن کاملا بى پايه بود) که نه با آن، نسب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد و کسى که به چنين سخن واهى و بى اساس تمسک جويد همچون بيگانه اى است که در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار مى زنند و همانند ظرفى است که در کنار مرکب مى آويزند که به هنگام راه رفتن پيوسته تکان مى خورد و به اين طرف و آن طرف مى رود.
هنگامى که زياد اين نامه را مطالعه کرد گفت: به پروردگار کعبه سوگند که امام(عليه السلام) با اين نامه اش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفيان نيستم) گواهى داد. و اين مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانى که معاويه بعد از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) بى اندازه زياد را وسوسه کرد تا سخن او در وى مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت.
مرحوم سيّد رضى به تفسير چند لغت از لغات پيچيده ذيل اين نامه پرداخته مى گويد: «واغل» (از ريشه وَغْل بر وزن فصل) به معناى کسى است که براى نوشيدن آب از آبشخور ديگران، هجوم مى آورد در حالى که از آنان نيست و پيوسته آنها وى را عقب مى رانند و منع مى کنند; و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ» ظرف يا قدح يا مانند آن است که در کنار مرکب مى آويزند و دائماً از اين طرف و آن طرف مى افتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد يا براى راه رفتن عجله کند، مى لرزد. (اشاره به اينکه اين گونه الحاق نسب هاى مشکوک هرگز پايدار نيست و پيوسته متزلزل است).
 
و از نامه آن حضرت است به زياد بن أبيه. به امام خبر رسيد معاويه بدو نامه اى نوشته و مى خواهد او را بفريبد و برادر خود بخواند:
دانستم معاويه نامه اى به تو نوشته مى خواهد خردت را بلغزاند، و عزمت را سست گرداند. از او بترس كه شيطان است. نزد آدمى مى آيد و از پيش رو و پشت سر، و راست و چپ او در آيد، تا به هنگام غفلت وى، بر او بتازد و خردش را تاراج سازد. در روزگار عمر، ابو سفيان از آنچه در خاطر داشت سخنى گفت كه خطاى زبان بود و وسوسه شيطان. نه نسبى بدان درست شود و نه ميراثى را سزاوار بود. آن كه بدان -نسب- آويخته، چون كسى است كه به جمع ميخواران هجوم آرد تا با آنان باده گسارد، او را از خود ندانند و از جمع خويش برانند، يا چون آوندى به دنبال پالان بسته كه پيوسته جنبد و از اين سو بدان سو جهد.
[چون زياد اين نامه را خواند گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه بدان گواهى داد، و پيوسته اين داستان در خاطر او بود تا معاويه وى را برادر خود خواند.]
واغل كسى است كه بر ميخواران در آيد تا با آنان بنوشد و چون از جمع آنان نيست پيوسته رانده شود و مانعش گردند و «النّوط المذبذب» پياله يا كاسه و مانند آن است كه به دنبال پالان بندند چون سوار بجنبد يا تند رود آن آوند از اين سو و آن سو شود.
 
از نامه هاى آن حضرت است به زياد بن ابيه، وقتى به حضرت خبر رسيد معاويه به زياد نامه نوشته مى خواهد او را با ملحق كردن به نسب خود بفريبد:
آگاه شدم كه معاويه براى لغزاندن خردت و سست كردن عزمت نامه اى برايت فرستاده، از او حذر كن، كه بى ترديد او شيطان است، كه از مقابل و پشت سر و از راست و چپ به جانب انسان مى آيد، تا به وقت غفلتش بر او هجوم آرد، و عقل ساده اش را بدزدد. از ابو سفيان در روزگار عمر بن خطاب سخنى بدون انديشه از روى وسوسه نفس، و تحريكى از تحريكات و فساد كاريهاى شيطان سر زد، كه نه نسبى به آن ثابت مى شود و نه كسى به آن مستحق ميراث مى گردد (ابو سفيان به عمرو عاص گفت: اين محصول زناى من با مادر اوست) و آويخته به اين سخنان همانند كسى است كه خود را در ميان باده گساران اندازد ولى پيوسته او را دور مى كنند، و به كاسه چوبينى شبيه است كه به بار مركبى آويخته و پيوسته مى جنبد.
زياد چون نامه حضرت را خواند گفت: به خداى كعبه كه بر اين حيله گرى معاويه شهادت داد. اين مسأله دائم در خاطر زياد بود تا معاويه او را الحاق به نسب خود كرد.
مؤلف: «واغل» كسى است كه به جمع شرابخواران درآيد تا شراب بخورد ولى چون از آنان نيست پيوسته رانده شود و ممنوع گردد. و «نوط مذبذب» ظرف و مانند آن است كه دنبال پالان بياويزند كه وقتى راكب مركب را حركت مى دهد يا حركتش را سريع مى نمايد آن ظرف پيوسته مى جنبد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )إلى زَیادِ ابْنِ أَبیهِ وَقَدْ بَلَغَهُ أنَّ مُعاوِیَةَ کَتَبَ إلَیْهِ یُریدُ خَدیعَتَهُ بِاسْتِلْحاقِهِ.از نامه هاى امام(عليه السلام) به زياد بن ابيه است در هنگامى که به آن حضرت گزارش رسيد معاويه مى خواهد با ملحق ساختن زياد به فرزندان ابوسفيان، وى را بفريبد.(1) نامه در یک نگاه:سرچشمه این نامه آن است که امام(علیه السلام) با خبر مى شود که معاویه نامه اى به زیاد بن ابیه نوشته است که او را برادر واقعى خود بداند به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفى کند که از زن بدکارى متولد شده، و از این طریق او را  بفریبد و در چنگال خویش براى رسیدن به اهدافش قرار دهد.امام(علیه السلام) به زیاد که در آن زمان از سوى آن حضرت به فرماندارى فارس منصوب شده بود هشدار داد که این برنامه شیطانى است که از سوى معاویه طراحى شده مبادا تو را بفریبد; هر فرزندى تعلق به پدر و مادرى دارد که در آن خانه متولّد شده است حتى نسبت نامشروع به ادعاى شخصى مثل ابوسفیان که زیاد از نطفه اوست ثابت نمى شود. هنگامى که نامه به زیاد رسید سخن امام(علیه السلام) را پذیرفت و آرام گرفت هرچند بعد از شهادت امام(علیه السلام) معاویه با همین نیرنگ به اضافه تهدید او را به سوى خود فرا خواند و زیاد به او پیوست.از تواریخ استفاده مى شود که مادر زیاد، کنیز یکى از اطباى معروف عرب به نام «حارث بن کلده» بود که با برده اى به نام «عبید» ازدواج کرد و زیاد به حسب ظاهر نتیجه آن ازدواج بود لذا او را زیاد بن عبید مى گفتند; ولى چون پدرش غلام و برده ناشناخته اى بود بعضى ترجیح دادند که به او زیاد بن ابیه بگویند و ظاهرا خود او هم از این امر ابا نداشت; امّا بعدها که معاویه او را برادر خود خواند به او زیاد بن ابى سفیان گفتند! و به راستى انسان از این وقاحت در حیرت فرو مى رود که شخصى دعواى خلافت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) داشته باشد و با این صراحت کسى را به عنوان برادر ولد الزناى خود بخواند. شگفتى دیگر آن است که محیط چقدر آلوده بوده که زیاد بن ابیه این ماجرا را پذیرا شد. مراقب باش عقل تو را نفريبند!مطابق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده، امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه زياد بن ابيه را مخاطب قرار داده و او را تشويق به صبر و استقامت در مقابل وسوسه هاى اين و آن مى کند. سپس مى فرمايد: «اطّلاع يافتم که معاويه نامه اى براى تو نوشته تا عقلت را بفريبد (و گمراه سازد) و عزم و تصميمت را (در پايمردى بر وظيفه اى که بر عهده گرفته اى) سست کند و در هم بشکند. از او بر حذر باش که او به يقين شيطان است!»; (وَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ کَتَبَ إِلَيْکَ يَسْتَزِلُّ(2) لُبَّکَ(3)، وَيَسْتَفِلُّ(4) غَرْبَکَ(5)، فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ).از اين تعبير و تعبيرات ديگرى که در نامه هاى پيشين گذشت به خوبى استفاده مى شود که مأموران اطّلاعاتى امام(عليه السلام) در تمام جوانب کشور اسلامى حضور داشتند و حتّى نامه اى خصوصى را که براى بعضى از فرمانداران از سوى دشمن مى رسيد به امام(عليه السلام) اطّلاع مى دادند تا به موقع جلوى خطر گرفته شود. امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه به زياد بن ابيه هشدار مى دهد که معاويه شيطان است مراقب او باش.سپس در توضيح آن مى افزايد: «او از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان مى آيد تا او را در حال غفلت تسليم خود سازد و درک و شعورش را غافل گيرانه بدزدد»; (يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ، وَعَنْ يَمِينِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ، لِيَقْتَحِمَ(6) غَفْلَتَهُ، وَيَسْتَلِبَ(7) غِرَّتَهُ(8)).سخن امام(عليه السلام) در اينجا برگرفته از آيه شريفه 17 سوره اعراف است که از قول شيطان نقل مى کند: «(ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمانِهِمْ وَعَنْ شَمائِلِهِمْ وَلا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرينَ); سپس از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان مى روم; و بيشتر آنها را شکرگزار نخواهى يافت».منظور اين است که شيطان براى فريفتن انسان ها از هر وسيله اى استفاده مى کند; گاه از طريق تطميع و زمانى تهديد، گاهى شهوات و هوا و هوس نفسانى و هنگامى از طريق آمال و آرزوها و پست و مقام و هدف. در همه اينها يک چيز مدّ نظر است و آن گمراه ساختن انسان و کشاندن او به ورطه هلاکت.شيطانِ شام نيز از همين روش ها استفاده مى کند و سعى دارد هر کسى را از طريقى بفريبد و به سوى خود جلب کند و از وجودش در مسير شهوات خود بهره بگيرد.از يکى از عرفا سخنى نقل شده که مى گويد: در هر صبحگاهان شيطان از چهار سو به سراغ من مى آيد گاه از پيش رو مى آيد و مى گويد: (اگر گناه مى کنى) نترس خدا غفور و رحيم است من در برابر او اين آيه را مى خوانم که خدا مى گويد: «(وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى); و من هر که را توبه کند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى آمرزم»(9) و گاه از پشت سر من ظاهر مى شود (و مرا دعوت به زياده طلبى در دنيا مى کند) و از ضايع شدن زندگى فرزندانم در آينده مرا مى ترساند من در برابر او اين آيه را يادآور مى شوم: «(وَما مِنْ دَابَّة فِى الاَْرْضِ إِلاّ عَلَى اللهِ رِزْقُها); هيچ جنبنده اى در زمين نيست مگر اينکه روزى او بر خداست»(10) و گاه از طرف راست من مى آيد و مى گويد: کارى کن که ثناخوان ها و مداحان تو فراوان باشند. من در برابر او اين  آيه را يادآور مى شوم: «(وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين); و سرانجام (نيک) براى پرهيزکاران است»(11) و گاه از سمت چپ مى آيد و مرا به شهوات دعوت مى کند. من در برابر او اين آيه را مى خوانم: «(وَحيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ ما يَشْتَهُونَ); (خداوند درباه کافران سرکش و مغرورى که گرفتار عذاب در دنيا مى شوند مى فرمايد:) و (سرانجام) ميان آنها و خواسته هايشان جدايى افکنده شد».(12)(13)براى اين چهار جهت که شيطان از سوى آن مى آيد روايتى ذکر شده که خلاصه آن چنين است: «شيطان از پيش رو مى آيد يعنى مسائل مربوط به آخرت را که در پيش دارد در نظر انسان سست مى کند و از پشت سر مى آيد و او را به جمع اموال از هر طريق بى آنکه حقوق شرعى آن را بپردازد و باقى گذاردن براى فرزندان و بازماندگان خود فرا مى خواند و از طرف راست مى آيد و امور معنوى را به وسيله شبهات و شک و ترديد در نظر او ضايع مى کند و از طرف چپ مى آيد و شهوات را در نظر او زينت مى دهد».(14)آرى وسوسه هاى شياطين جنّ و انس که از هر درى براى گمراه ساختن انسان ها وارد مى شوند، اين گونه است.در اينجا يک سؤال باقى مى ماند و آن اينکه چرا از جهت فوق و تحت (بالا و پايين) سخنى به ميان نيامده؟ بعضى گفته اند براى آن است که جهت بالا جهت رحمت است، زيرا پيوسته رحمت الهى از آن سو نازل مى شود و جهت پايين مايه وحشت است که اگر کسى از زير زمين سر بر آورد و انسان را به کارى دعوت کند از او مى ترسد و نمى پذيرد.اين احتمال نيز وجود دارد که شياطين به شکل معمولى انسان ها به سراغ او مى آيند و مى دانيم کسى از جهت فوق يا تحت به سراغ کسى نمى آيد بلکه از يکى از چهار جهت است.آن گاه امام(عليه السلام) سخن معاويه را در مورد ملحق ساختن زياد بن ابيه به خودش (به عنوان برادر حرام زاده) با دليلى منطقى ابطال مى کند و مى فرمايد: «(آرى) در زمان عمر بن خطاب ابو سفيان سخنى بدون انديشه از پيش خود و با تحريکى از تحريکات شيطان گفت (ولى اين سخن کاملا بى پايه بود) که نه با آن، نسب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد»; (وَقَدْ کَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ(15) مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ، وَنَزْغَةٌ(16) مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ: لاَ يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ، وَلاَ يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ).تعبير امام(عليه السلام) به صادر شدن «فَلْتَة; سخن بى پايه و بدون انديشه» از سوى ابوسفيان اشاره به چيزى است که ابن ابى الحديد در شرح خود از کتاب استيعاب ابن عبدالبر آورده است که عمر، زياد را براى اصلاح بعضى از مفاسد که در يمن واقع شده بود فرستاد. هنگامى که زياد باز گشت خطبه اى نزد عمر (و جمعى از حاضران) خواند که همانند آن شنيده نشده بود اين در حالى بود که على(عليه السلام) و عمرو بن عاص و ابوسفيان حاضر بودند. عمرو بن عاص گفت: آفرين بر اين جوان! اگر از قريش بود بر عرب حکومت مى کرد! ناگهان ابوسفيان گفت: او از قريش است و من مى شناسم کسى را که نطفه او را در رحم مادرش نهاد. على(عليه السلام) فرمود: او چه کسى بوده؟ ابوسفيان گفت: من بودم. على(عليه السلام) فرمود: خاموش باش ابوسفيان! و در روايت ديگرى آمده است: فرمود: خاموش ابوسفيان اگر عمر بشنود سريعاً تو را مجازات خواهد کرد.در روايت سومى آمده است که عمرو بن عاص به او گفت: اگر مى دانى زياد فرزند توست چرا او را به خود ملحق نمى کنى؟ گفت: از اين جمعيت مى ترسم که پوست از سر من بکنند.(17)روشن است که ابوسفيان هرگز نمى توانست به سبب عمل منافى عفتى که با مادر زياد داشت ثابت کند که حتماً نطفه اى که منعقد شده از ناحيه اوست، تنها به ظن و گمان تکيه کرد و با وقاحت و بى شرمى در حضور على(عليه السلام) و بعضى ديگر چنين سخنى را بر زبان راند و به همين دليل، امام(عليه السلام) در نامه بالا به زياد يادآور مى شود که اين گونه ادعاهاى شيطانى در اسلام معيار اثبات نسبت نيست و به همين دليل تو هرگز نمى توانى از ابوسفيان ارث ببرى زيرا فرزند نامشروع از پدر و مادر خود ارث نمى برد (و تاکنون هم ادعاى ميراثى نداشته اى) بنابراين تسليم وسوسه هاى شيطانى معاويه نشو!حضرت در پايان مى فرمايد: «و کسى که به چنين سخن واهى و بى اساس تمسّک جويد همچون بيگانه اى است که در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار مى زنند و همانند ظرفى است که در کنار مرکب مى آويزند که به هنگام راه رفتن پيوسته تکان مى خورد و به اين طرف و آن طرف مى رود»; (وَالْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ(18)، وَالنَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ).به تعبير ديگر اگر معاويه از اين طريق بخواهد تو را برادر خود بخواند و تو هم بپذيرى، هرگز نه فرزند ابوسفيان خواهى بود و نه برادر معاويه، بلکه لکه ننگى بر تو نيز خواهد نشست که تو زنا زاده اى و حتى از آن خاندان بيگانه اى; نه ارث مى برى و نه برادر مشروع محسوب مى شوى، هرچند برادرى معاويه با آن اعمال زشتش نيز براى تو افتخار نيست.اين نامه به قدرى در زياد مؤثر افتاد که مطابق آنچه مرحوم سيّد رضى در ذيل اين نامه آورده است: «هنگامى که زياد اين نامه را مطالعه کرد گفت: به پروردگار کعبه سوگند که امام(عليه السلام) با اين نامه اش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفيان نيستم) گواهى داد. و اين مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانى که معاويه بعد از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) بى اندازه زياد را وسوسه کرد تا سخن او در وى مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت»; (فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادٌ الْکِتَابَ قَالَ: شَهِدَ بِهَا وَرَبِّ الْکَعْبَةِ، وَلَمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةُ).معاويه بعد از آن زياد را در فرماندارى بخشى از فارس ابقا کرد و سپس او را به عراق آورد و بخش مهمى از عراق را به او سپرد و اين لکه ننگ بر دامان زياد به موجب حبّ جاه و مقام نشست و عاقبتش به شر گراييد.اين احتمال نيز در تفسير اين جمله ذکر شده که منظور زياد اين باشد که ابوسفيان به يقين شهادت به مطلب بالا داده که من از نطفه او هستم و اين معنا همچنان در دل او بود تا زمانى که معاويه وى را به خود ملحق ساخت.مرحوم سيّد رضى در اينجا به تفسير چند لغت از لغات پيچيده ذيل اين نامه پرداخته مى گويد: «واغِل» (از ريشه وغل بر وزن فصل) به معناى کسى است که براى نوشيدن آب از آبشخور ديگران، هجوم مى آورد در حالى که از آنان نيست و پيوسته آنها وى را عقب مى رانند و منع مى کنند; و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ» ظرف يا قدح يا مانند آن است که در کنار مرکب مى آويزند و دائماً از اين طرف و آن طرف مى افتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد يا براى راه رفتن عجله کند، مى لرزد. (اشاره به اينکه اين گونه الحاق نسب هاى مشکوک هرگز پايدار نيست و پيوسته متزلزل است)»; (قال الرضي، قوله(عليه السلام): «الواغِل» هُوَ الَّذي يَهْجُمُ عَلَى الشُّرْبِ لِيَشْرِبَ مَعَهُمْ، وَلَيْسَ مِنْهُمْ، فَلا يَزالُ مُدَفِّعاً مُحاجِزاً. و«النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ»: هُوَ ما يُناطُ بِرَحْلِ الرّاکِبِ مِنْ قُعْب أوْ قَدَح أوْ ما أشْبَهَ ذلِکَ، فَهُوَ أَبَداً يَتَقَلْقَلُ إذا حَثَّ ظَهْرَهُ وَاسْتَعْجَلَ سَيْرَهُ).*****نکته ها:داستان پيچيده نسب «زياد»:در اينجا سخن بسيار است به حدّى که بعضى از شارحان نهج البلاغه در اين باره ده ها صفحه نوشته اند و ما تنها به چند مسأله اشاره مى کنيم:1. آيا زياد فرزند نامشروع بود؟از نامه بالا استفاده مى شود که امام(عليه السلام) ادّعاى ابوسفيان و همچنين معاويه را در اينکه زياد، فرزند نامشروع ابوسفيان بوده نفى مى کند و مى فرمايد: اين ادعايى شيطانى است و از نظر ظاهر شرع هر فرزندى ملحق به پدر و مادرى است که با هم ازدواج کرده اند و فرزند در آن خانه زاده شده است.افزون بر اين مى دانيم امام(عليه السلام)، زياد را به فرماندارى فارس منصوب کرد و اين منصب مفهومش اجازه امامت جمعه و جماعت بود. چگونه ممکن است امام(عليه السلام) کسى را که ولد الزناست به چنين مقامى بگمارد در حالى که مى دانيم يکى از شرايط امامت جمعه و جماعت طيب مولد است.از سويى ديگر، در تواريخ کربلا و عاشورا آمده است که حضرت سيدالشهدا فرمود: «أَلاَ وَإِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيَّ قَدْ تَرَکَنِي بَيْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ ... هَيْهَاتَ مِنِّي الذِّلَّة; آگاه باشيد ناپاک زاده فرزند ناپاک زاده مرا در ميان دو چيز مخيّر ساخته. يا تن به شمشير بدهم يا تسليم ذلّت شوم و تن به بيعت با او دهم و محال است که تسليم ذلت شوم».(18)در اينکه «دعىّ» از نظر لغت به چه معناست، بعضى آن را به معناى فرزند نامشروع تفسير کرده اند در حالى که در متون لغت مفهوم عامى دارد; هم به پسرخوانده گفته مى شود و هم به کسى که در نسبش متّهم است. در لسان العرب آمده است: «دعى به معناى پسرخوانده است و همچنين فرزندى که به پدر ديگرى نسبت داده مى شود». قرآن مجيد نيز مى گويد: «(وَما جَعَلَ أَدْعِياءَکُمْ أَبْناءَکُم); و خداوند پسرخوانده هاى شما را پسر (واقعى) شما قرار نداده است (و احکام او را ندارد)»،(19) بنابراين ممکن است امام(عليه السلام) بخواهد بگويد زياد در خانواده اى پست و بى ارزش همچون بردگان متولّد شده که براى کسب موقعيت، او را به غير پدرش نسبت دادند.اين احتمال نيز وجود دارد که امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) حکم ظاهرى را بيان مى کند که «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش»; ولى امام حسين(عليه السلام) واقع مطلب را مى فرمايد که او در واقع فرزند نامشروع بوده است.امّا در مورد ابن زياد مسأله روشن تر است که او فرزند نامشروع بوده و مادرش مرجانه به فجور مشهور بوده است. به همين دليل مطابق آنچه در تواريخ کربلا آمده، حضرت زينب(عليها السلام) هنگامى که مى خواست او را سرزنش کند با تعبير «يابن مرجانة» او را مخاطب ساخت.اين احتمال نيز هست که مراد از «الدعيَّ بْنَ الدَّعيّ» يزيد و پدرش معاويه باشند و اين جمله به نسب آلوده و متهم آنها اشاره کند.2. پدر و مادر زياد:معروف اين است که پدر زياد برده اى بود به نام عبيد که با سميّه کنيز «حارث بن کلده» که از اطباى مشهور عرب بود، ازدواج کرد و زياد در خانه او متولّد شد، هرچند ابوسفيان و پس از او معاويه سعى داشتند وى را فرزند نامشروع ابوسفيان بدانند; و اينکه بعضى گفته اند سميه از ذوات الاعلام (زنان آلوده به فحشا که آشکارا خود را به اين امر معرفى مى کردند) بود، بعيد به نظر مى رسد، زيرا کنيزِ طبيب معروفى مثل حارث بن کلده قاعدتاً نمى تواند از ذوات الاعلام باشد.البته در تواريخ آمده است که ابوسفيان در سفرى که به طايف رفته بود از شخصى به نام ابو مريم که مرد بسيار آلوده اى بود زن آلوده اى را درخواست کرد و ابو مريم به سميّه مادر زياد، پيشنهاد نمود، او گفت: بگذار شب همسرم عبيد که از بيابان برگشته به خواب برود و من خواهم آمد و بعد نزد ابوسفيان رفت و با او آميزش داشت و شايد اينکه ابوسفيان مى گويد زياد فرزند من است از همين واقعه سرچشمه مى گيرد.3. داستان استلحاق:داستان ملحق ساختن معاويه زياد را به خاندان ابوسفيان و عنوان برادرى دادن به او از عجايب تاريخ اسلام است. شيخ محمد عبده; استاد معروف مصرى در شرح نهج البلاغه خود چنين مى گويد: قصه زياد بن ابيه قصه شگفت آورى است که انسان را به تأمل وا مى دارد، زيرا معاويه او را به ابو سفيان نسبت داد تا برادرش باشد او مدعى بود که ابوسفيان با مادرش سميّه که زوجه مرد ديگرى بود (به صورت نامشروع) همبستر شد و زياد از اين آميزش متولّد گشت.آن گاه مى افزايد: از اين شگفت آورتر اين است که ادعاى اين برادرى (نامشروع) در مجلسى علنى و رسمى (در شام) در حضور جمعيّت واقع شد; زياد از اين مسأله شرمنده نگشت، چرا که غنايم اين برادرى را با نکوهش هاى مردم سنجيد و برادرى (نامشروع) خليفه را بر سلامت و صحت نسب خود ترجيح داد. آرى اين گونه است در طريق سلطه و مقام که اين مرد متکبّر از اينکه عِرض و نسب او مخدوش شود، در برابر منفعتى که به دست مى آورد شرمنده نباشد!(20)ما مى افزاييم از اينها شگفت آورتر اينکه محيط اسلامى ايجاد شده توسط پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، بيش از حدود نيم قرن از آن نگذشته بود، بر اثر عوامل بنى اميه چنان آلوده شد که خليفه جرأت مى کند در ملأ عام چنين امر منکرى را تثبيت کند. واى به حال مسلمانان اگر در چنگال چنين حکومت هاى جاهل آلوده اى گرفتار شوند.به هر حال داستان از اين قرار بود که به گفته مدائنى در کتاب فتوح الاسلام هنگامى که معاويه مى خواست زياد را جزء خاندان خود کند وى را که به شام آمده بود پس از جمع کردن مردم بالاى منبر برد و پيش روى خود بر پلّه پايين تر نشاند. سپس حمد و ثناى الهى به جا آورد و گفت: اى مردم من از نسب زياد در خاندانم آگاهم. هر کسى مى تواند به اين امر گواهى دهد برخيزد. گروهى از مردم برخاستند و شهادت دادند که او فرزند ابوسفيان است و آنها اعتراف ابوسفيان را به اين امر پيش از مرگش شنيده اند. در اينجا ابو مريم سلولى که در جاهليّت شراب فروش بود برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان در طايف بوديم که ابوسفيان به آنجا نزد من آمد مقدارى گوشت و شراب و غذا خريد. هنگامى که آن را تناول کرد گفت: اى ابو مريم زن بدکاره اى را براى من پيدا کن. من به سراغ سميّه رفتم و به او گفتم: تو ابوسفيان را مى شناسى بذل و بخشش فراوانى دارد و از من زن آلوده اى را خواسته. تو آمادگى دارى؟ سميّه گفت: آرى. الان همسرم با گوسفندان باز مى گردد. هنگامى که غذا خورد و سر خود را بر بالش گذاشت خواهم آمد. من به سراغ ابوسفيان رفته ماجرا را به او گفتم. چيزى نگذشت که سميّه آمد و وارد بر او شد و تا صبح نزد او بود. هنگامى که سميّه بازگشت من به ابوسفيان گفتم چگونه بود؟ گفت: خوب بود... اين سخن به زياد گران آمد و از بالاى منبر گفت: اى ابو مريم به مادر مردم دشنام مده که به مادرت دشنام خواهند داد. در اين هنگام که سخن معاويه و گواهى طلبى او به پايان رسيد زياد برخاست مردم را خاموش کرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد سپس گفت: اى مردم! معاويه و شهود آنچه را شنيديد گفتند و من نمى دانم کدام حق بود و کدام باطل. لابد معاويه و شهود آگاه ترند به آنچه گفتند و بدانيد عبيد (پدرش) پدر نيکى بود امّا والى (ظاهراً اشاره به معاويه است) شخص صاحب نعمتى است. اين سخن را گفت و از منبر پايين آمد.(21)4. نگاهى به زندگى زياد بن ابيه:همان گونه که قبلاً اشاره شد او در اصل زياد بن عبيد بود. پدرش برده و چوپان و مادرش سميّه کنيز حارث بن کلده، طبيب معروف عرب بود. گاهى او را به عنوان زياد بن ابيه و گاه زياد بن امه مى گفتند، زيرا پدرش برده بود و هيچ موقعيّت اجتماعى نداشت و بعد از آنکه معاويه او را به خود ملحق ساخت به او زياد بن ابى سفيان مى گفتند. از نوجوانى فردى هوشيار و سخنرانى بليغ بود. تولد او را در طائف در سال فتح مکّه و بعضى در سال هجرت و برخى در روز بدر گفته اند; ولى او هيچ گاه پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را نديد و با اميرمؤمنان على(عليه السلام) در تمام جنگ هاى دوران آن حضرت و با امام حسن(عليه السلام) تا زمان صلح با معاويه همراه بود، بعدها معاويه او را فريب داد و به سوى خود برد. او در کوفه در ماه رمضان سنه 53 در سن 56 سالگى از دنيا رفت (و بعضى سن او را به گونه ديگرى ذکر کرده اند).دوران زندگى او از دو دوران کاملا متفاوت تشکيل مى شود. دوران نخست که در مسير حق بود، مردى قابل اعتماد و مدير و مدبّر و به همين دليل على(عليه السلام) او را به فرماندارى فارس منصوب کرد. او منطقه را به خوبى اداره نمود و خراج را به خوبى جمع آورى کرد و براى اميرمؤمنان على(عليه السلام) فرستاد. اين جريان به گوش معاويه رسيد و سخت ناراحت شد. نامه اى به او نوشت که مضمونش اين بود: اگر نبود که قلعه هاى مستحکمى دارى و شب ها همچون پرندگان به آشيانه خزيده به آن پناه مى برى و چنانچه انتظارى که خدا مى داند من درباره تو دارم نبود، مانند سليمان مى گفتم: «(فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُود لاَّ قِبَلَ لَهُمْ بِها وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَهُمْ صاغِرُونَ); به سوى آنان بازگرد (و اعلام کن) با لشکريانى به سراغ آنان مى آييم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند; و آنان را از آن (سرزمين) با ذلّت و حقارت بيرون مى رانيم»(22) و در ذيل آن شعرى نوشت که اشاره به مشکوک بودن نسب زياد داشت.هنگامى که اين نامه به زياد رسيد برخاست و در ميان مردم خطبه اى خواند و گفت: عجيب است فرزند هند جگرخوار و سرچشمه نفاق (معاويه) مرا تهديد مى کند در حالى که ميان من و او پسر عموى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و همسر سيده نساء عالمين و پدر سبطين (امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)) و صاحب ولايت و منزلت و اخوت رسول خداست با صد هزار لشکر از مهاجرين و انصار و تابعين. به خدا سوگند اگر اين جمعيّت (طرفداران معاويه) قصد سوئى کنند، مرا مرد شجاع شمشيرزنى خواهند يافت (که آن ها را در هم مى کوبد).سپس نامه اى به اميرمؤمنان على(عليه السلام) نوشت و نامه معاويه را با نامه خود براى آن حضرت فرستاد. امام(عليه السلام) در پاسخ او چنين نوشت: «اما بعد از حمد و ثناى الهى من تو را والى آن سرزمين کردم و شايسته اين مقام مى ديدم. آرى ابوسفيان در ايام عمر سخن بى پايه و مايه اى گفت که نشانه گمراهى و دروغ بود (و ادعا کرد که تو فرزند نامشروع او هستى) چيزى که نه استحقاق ميراث مى آورد و نه نسب محسوب مى شود. بدان معاويه مانند شيطان رجيم است که از هر سو به سراغ انسان مى آيد. از پيش رو و از پشت سر، از طرف راست و از طرف چپ، از او برحذر باش، از او برحذر باش، باز از او برحذر باش».اما دوران دوم کاملا با دوران پيش متفاوت و يکصد و هشتاد درجه با آن فرق دارد. زمانى که معاويه او را به وسيله مغيرة بن شعبه فريب داد و از نقطه ضعف او که حبّ جاه و مقام بود سوء استفاده کرد. وى پس از داستان صلح امام حسن(عليه السلام) او را به سوى خود برد و برادر خويش و (فرزند نامشروع ابوسفيان) معرفى کرد و حکومت فارس را همچنان به او سپرد و پس از آن مقام برترى به او داد و حکومت کوفه و عراق را به او بخشيد. او هم براى تثبيت حکومت خود و مبارزه با قيام هاى مردمى بر ضد معاويه و طرفداران او شروع به کشتار بى گناهان کرد. مخصوصاً شيعيان را هر کجا مى شناخت به قتل مى رساند و جنايات بى شمارى مرتکب شد که روى او را در تاريخ اسلام کاملا سياه کرد، از جمله «حجر بن عدى» آن مرد شجاع و باايمان را که از شيعيان خالص على(عليه السلام) بود و همه جا به نيکى و پاکى شهرت داشت و از صحابه معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) محسوب مى شد با جمعى از يارانش دستگير کرد و به سوى شام فرستاد و معاويه هم آنها را در سرزمين مرج عذراء به قتل رسانيد و به اين ترتيب ورق سياه ديگرى بر اوراق تاريک پايان زندگى خود افزود. کار به جايى رسيد که حسن بصرى که رابطه چندان خوبى با على(عليه السلام) نداشت درباره او چنين گفت: معاويه سه کار کرد که اگر تنها يکى از آنها را انجام داده بود براى هلاکت او کافى بود: نخست حکمرانى بر اين ملت به وسيله گروهى از سفيهان و ناآگاهان. دوم ملحق ساختن زياد به خود، در حالى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرموده بود فرزند به شوهر تعلق دارد و سهم مرد زناکار سنگ است و ديگر کشتن حجر بن عدى. واى بر او از سوى حجر و ياران حجر.(23)ما هم مى گوييم: پناه بر خدا از سوء عاقبت و گرفتار شدن انسان در چنگال شياطين جن و انس و جان دادن در حال کفر و ضلالت و جنايت.******پی نوشت:1 . سند نامه: اين نامه را قبل از سيد رضى، مدائنى (در کتاب فتوح الاسلام) آورده و قابل توجّه است که روايت مدائنى با آنچه سيّد رضى نقل کرده است تفاوت هايى دارد و نشان مى دهد که سيّد رضى اين روايت را از مدائنى نگرفته بلکه از جاى ديگرى به دست آورده است. بعد از مرحوم سيّد رضى، ابن اثير در کتاب کامل در حوادث سنه 44 و در اسدالغابة و ابن عبدالبرّ در استيعاب در شرح حال زياد آورده اند (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 352).2 . «يَسْتَزِلُّ» از ريشه «زلل» بر وزن «قمر» به معناى خطا گرفته شده و «يستزل» يعنى مى خواهد به خطا بيفکند.3 . «لُبّ» در اصل به معناى مغز هر چيزى است و به عقل «لبّ» گفته مى شود.4 . «يَسْتَفِلُّ» از ريشه «فلل» بر وزن «قمر» به معناى کند کردن و شکستن چيزى است.5 . «غَرْب» به معناى نشاط و هيجان و تصميم است.5 . «لِيَقْتَحِمَ» از ريشه «اقتحام» به معناى وارد شدن به زور در چيزى است.6 . «يَسْتَلِب» از ريشه «استلابة» به معناى ربودن و غارت و سرقت کردن گرفته شده و ريشه اصلى آن «سَلْب» است.7 . «غِرَّة» به معناى غفلت و سهل انگارى است.8 . طه، آيه 82 .9 . هود، آيه 6.10 . اعراف، آيه 128.11 . سبأ، آيه 54.12 . بهج الصباغه، ج 14، ص 372.13 . مجمع البيان، ذيل آيه 17 از سوره اعراف.14 . «فَلْتة» از ريشه «فَلْت» بر وزن «ثبت» در اصل به معناى از دست در رفتن چيزى است، لذا به سخنانى که بدون مطالعه از دهان انسان مى پرد و همچنين حوادث ناگهانى و بدون تأمل «فلتة» گفته مى شود.15 . «نَزْغَة» از ريشه «نزغ» بر وزن «نظم» به معناى وارد شدن در کارى است به قصد افساد و به هم انداختن مردم و «نَزَغاتِ شيطان» به وسوسه هاى او گفته مى شود که افراد را به جان هم مى اندازد.16 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 180.17 . «مُدَفَّع» از ريشه «دفع» گرفته شده و به معناى کسى است که او را از کارى جلوگيرى مى کنند.18 . بحارالانوار، ج 45، ص 83.19 . احزاب، آيه 4.20 . شرح نهج البلاغه عبده، ذيل نامه 44، ص 458.21 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 187.22 . نمل، آيه 37.23 . آنچه در بالا آمد برگرفته از کتاب استيعاب، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، تنقيح المقال علاّمه مامقانى و شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به زياد بن ابيه آن گاه كه به او خبر دادند معاويه نامه اى به زياد نوشته و مى خواهد او را با پيوند دادن به خود بفريبد:وقتى كه زياد نامه امام (ع) را خواند گفت: سوگند به پروردگار كعبه، ابو سفيان با آن سخن خود گواهى داده است، و اين سخن همواره در نظر وى بود تا معاويه او را برادر خود خواند.سيد رضى مى گويد: كلمه «واغل» يعنى كسى كه ناخوانده بر مجلس باده گساران حمله برد تا با آنها در مى گسارى شريك شود در صورتى كه از آنها نبوده است، در نتيجه آنها پيوسته او را دفع و منع كنند. «النوط المذبذب» چيزى از قبيل كاسه يا قدح چوبى و مانند اينها كه به بار سوار مى آويزند كه پيوسته در حركت است و تا وقتى كه به پشت بار آن سوار است و او مركب را تند مى راند در حال جنبيدن است.ابن زياد، زنازاده ابو سفيان است كه او را زياد بن عبيد هم مى گويند.بعضى از مردم مى گفتند مقصود عبيد بن فلان ثقفى است بيشتر عقيده دارند كه عبيد نام برده اى بود كه تا زمان زياد به بردگى باقى ماند و زياد او را خريد و آزاد كرد. اما ادعاى ابو سفيان نسبت به زياد نقل كرده اند كه او روزى در حضور عمر سخن گفت و سخنش شنوندگان را به شگفت واداشت عمرو بن عاص گفت شگفتا از پدر او كه اگر از قريش بود مردم عرب را مانند گله گوسفندان با چوب دستى اش مى راند. پس ابو سفيان گفت: هان سوگند به خدا كه او قرشى است و تو اگر او را مى شناختى مى دانستى كه او از بهترين فاميل تو است، عمرو گفت: پدر او كيست ابو سفيان جواب داد: به خدا قسم من او را در رحم مادرش قرار دادم. عمرو گفت: پس چرا او را به خود ملحق نمى كنى ابو سفيان گفت: از اين شخص بزرگى كه اينجا نشسته است مى ترسم، يعنى عمر كه پوست مرا مى كند.وقتى كه على (ع) به خلافت رسيد، زياد را حاكم فارس كرد و او آنجا را بخوبى نگهدارى و سرپرستى نمود، اين بود كه معاويه نامه اى به وى نوشته و او را به عنوان برادر خود مى خواهد به خود ملحق كند و بدين وسيله بفريبدش: از امير مؤمنان، معاويه بن ابو سفيان، امّا بعد، براستى بسا كه هواى نفس، شخص را به ورطه هاى هلاكت اندازد، و تو كسى هستى كه ضرب المثل مردم شده، زيرا قطع رحم كرده و به دشمن ما پيوسته است، بدگمانى و خشم تو نسبت به من، تو را واداشت تا خويشاوندى مرا ناديده بگيرى و قطع رحم كنى، و نسبت و احترام مرا به فراموشى سپارى، گويى كه تو برادر من نيستى، و صخر بن حرب نياى تو و من نيست، و فرقى بين من و تو نيست كه من خون ابو العاص را مطالبه كنم و تو با من بجنگى، امّا تو را عرق سستى از طرف مادر گرفته، همچون مرغى كه تخم خود را در بيابانى بگذارد و در عوض تخم ديگرى را زير بال بگيرد، و من مصلحت ديدم كه به تو توجّه كنم و تو را به تلاشهاى ناروايت مؤاخذه نكنم و پيوند رحم كنم و اجر و ثوابى از اين كار به دست آورم.بدان اى ابو مغيره اگر تو خود را در اطاعت اين مردم (بنى هاشم) به دريا فرو برى و به حدّى شمشير بزنى كه دريا را دو نيم كنى، جز بر دورى خود از آنها نيفزوده اى، زيرا دشمنى بنى عبد شمس به بنى هاشم از دشمنى گاو نر آماده ذبح، نسبت به كارد قصّاب بيشتر است. پس خدا تو را بيامرزد، به اصل خود برگرد و به فاميل خود بپيوند، همچون آن حشره مباش كه به بال ديگرى پرواز كند و در نتيجه اصل و نسبت را گم كنى و بى اصل و نسب بمانى. به جان خودم كه چيزى باعث اين كار نشده است جز لجاجت، پس ترك لجاجت كن تا نسبت به كار خود روشن شوى و به دليل آشكار برسى، اگر طرف مرا دوست داشتى و به من اعتماد كردى پس سر به فرمان من بگذار و اگر راضى نبودى و به گفته من اطمينان نكردى، پس باز هم كار خوبى است نه به زيان من و نه به سود من است، و السلام.اين نامه را بوسيله مغيرة بن شعبه نزد زياد فرستاد، و دليل بد شدن او پس از على (ع)، با امام حسن (ع) و گرايشش به معاويه همين نامه بود. و چون حضرت على (ع) از اين نامه مطّلع شد به وى نوشت: امّا بعد، من به تو نسبت به آنچه مى خواستم ولايت دهم، ولايت دادم، و تو را شايسته آن ديدم، و آگاه شدم كه معاويه... تا آخر نامه. [اكنون] بايد به متن نامه باز گرديم: «الاستفلال» يعنى طلب فلّ، يعنى درصدد رخنه انداختن در تيزى شمشير و كند ساختن آن بودن.محور نامه اعلام حضرت على است او را از آنچه كه از نامه معاويه به زياد، اطّلاع يافته بود، و بعد، هشدار دادن به زياد نسبت به هدف معاويه از آن نامه و اين كه وى در صدد غافلگير ساختن او و به بيراهه كشاندن عقل و بينش وى از راه و روش صحيحى است كه در مورد يارى حقّ و علاقه مندى به امام خود دارد، و مى خواهد تيز هوشى او را درهم بشكند.كلمه: الغرب را استعاره براى عقل و انديشه آورده و الاستفلال استعاره است براى منصرف ساختن وى از آن اراده و تصميم پسنديده با توجه به شباهت آن به شمشير.آن گاه امام (ع) وى را از معاويه با اين عبارت برحذر داشته است: براستى كه او شيطان است، از جهت وسوسه و جلوگيرى از راه حق، بر اساس وجه شبهى كه مى فرمايد: به سراغ انسان مى آيد... از راست و چپش. و اين عبارت مانند آيه مباركه است كه مى فرمايد:«ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ» يعنى معاويه، از هر طرف همچون شيطان به سراغ او مى آيد، و جهات را به چهار سو اختصاص داده است، زيرا معمولا از آن چهار جهت رفت و آمد مى شود.بعضى از مفسّرين گفته اند: شيطان از روبرو كه مى آيد مردم را اميدوار به عفو و بخشش مى كند و به نافرمانى و معصيت وامى دارد، و از پشت سر، آنها را به ياد بازماندگان مى اندازد و جمع آورى مال و ثروت و به جا گذاشتن آن براى بازماندگان را جلوه مى دهد، و از طرف راست آنها كه مى آيد، رياست و تعريف ديگران از آنها را جلوه گر مى سازد و از طرف چپ كه مى آيد علاقه به بيهوده كارى و لذتها را در آنها ايجاد مى كند.از شقيق نقل شده است: هيچ بامدادى نشد مگر اين كه شيطان چهار دام براى من مى گسترد و در پيش رويم كمين مى كرد و مى گفت نترس كه خداوند بخشاينده و آمرزنده است، و من اين عبارت را مى خواندم: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ...» و از پشت سر كمين مى كرد و مرا از تباهى بازماندگانم مى ترساند و من اين آيه را مى خواندم: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها» و يا از طرف راستم كه از راه تعريف و ثناگويى ديگران از من وارد مى شد كه من اين جمله را مى خواندم «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» و يا از جانب چپم كه از طريق خواسته ها و شهواتم وارد مى شد، و من اين عبارت را مى خواندم: «وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ».آن گاه امام (ع) زياد را متوجه علّت نادرستى فريبكارى معاويه ساخته است، به اين ترتيب كه معاويه خواسته است او را با پيوند دادن به خود به عنوان اين كه برادر اوست، غافلگير كند، پس امام (ع) به وى هشدار داده است كه اين رابطه برادرى كه معاويه در پى آن است در صورتى درست است كه نسبت پسرى زياد از قول ابو سفيان صحيح باشد در حالى كه ادعاى فرزندى او براى ابو سفيان به ثبوت نپيوسته است بلكه سخن ابو سفيان، كه من چنين و چنان كردم سخنى ناسنجيده و از روى هواى نفس بوده كه بدون دقّت و فكر بر زبان آورده.و اقرار به زناكارى در عبارت ابو سفيان كه من نطفه او را در رحم مادرش نهادم، اين خود، وسوسه اى از وسوسه هاى شيطانى است كه شيطان به زبان او جارى ساخته. با گفتن آن سخن، نه نسبتى ثابت مى شود و نه كسى سزاوار بردن ارث مى گردد، به دليل سخن پيامبر (ص): «فرزند از آن صاحب بستر است و زناكار از فرزند و ارث محروم است».آن گاه امام (ع) ارتباط فاميلى او را به وسيله اين سخن ناسنجيده و وسوسه شيطانى، به كسى كه ناخوانده در اجتماع مى گساران حاضر شود و آنها او را از خود برانند، تشبيه كرده است. و وجه شبه همان است كه پيوسته مردود و رانده شده است، و نيز تشبيه به كاسه چو بينى فرموده است كه در حال تزلزل و لرزان است، وجه شبه همان تزلزل و نپيوستن وى به فاميل مشخص و ناآرامى اوست چنان كه كاسه چوبين در حال لرزش مى باشد و برقرار و ثابت نيست. و توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 84 المختار الثالث و الاربعون و من كتاب له عليه السلام الى زياد بن أبيه، و قد بلغه أن معاوية كتب اليه يريد خديعته باستلحاقه:و قد عرفت أنّ معاوية كتب إليك يستزلّ لبّك، و يستفلّ غربك، فاحذره، فإنّما هو الشّيطان: يأتي المرء [المؤمن ] من بين يديه و من خلفه، و عن يمينه و عن شماله، ليقتحم غفلته، و يستلب غرّته. و قد كان من أبي سفيان في زمن عمر بن الخطّاب فلتة من حديث النّفس، و نزغة من نزغات الشّيطان، لا يثبت بها نسب، و لا يستحقّ بها إرث، و المتعلّق بها كالواغل المدفّع، و النّوط المذبذب. فلمّا قرأ زياد الكتاب قال: شهد بها و ربّ الكعبة، و لم تزل في نفسه حتّى ادّعاه معاوية.قال الرّضيّ: قوله عليه السّلام: الواغل: هو الذي يهجم على الشّرب ليشرب معهم و ليس منهم، فلا يزال مدّفعا محاجزا، و النّوط المذبذب هو ما يناط برحل الراكب من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلك، فهو أبدا يتقلقل إذا حثّ ظهره، و استعجل سيره. (64540- 64407) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 85 اللغة:(يستزلّ لبّك): يطلب زلله و خطأه، اللّبّ: العقل و القلب، مجاز- مجاز مركب (يستفلّ غربك): يريد أن يفلّ عزمك، الغرب: حدّ السيف و هو مجاز عن العزم، و يصح أن يكون الجملة مجازا مركّبا، (فلتة): الكلام أو الأمر بغير رويّة، (نزغة من نزغات الشيطان): نزغ الشيطان بينهم أى أغرى بعضهم على بعض و نزغه الشيطان إلى المعاصي أى حثّه، (محاجزا): ممنوعا، (القعب): القدح الضّخم الغليظ- المنجد-.الاعراب:فلتة: اسم كان و خبره من أبي سفيان و هو ظرف مستقرّ و في زمن جارّ و مجرور متعلّق بالظرف المتقدّم و يمكن أن يكون مستقرا خبرا بعد خبر.من حديث النفس: متعلّق بقوله عليه السّلام «فلتة». الهاء في قول الرضي نقلا عن زياد «شهد بها» يرجع إلى مقدّر و هو «القصّة».المعنى:قد حكم عليه السّلام في هذا الكتاب بأنّ معاوية هو الشيطان باعتبار أنّه يوسوس من كلّ جانب مشيرا إلى ما ورد في وصف الشيطان في قوله تعالى «ثمّ لاتينّهم من بين أيديهم و من خلفهم و عن أيمانهم و عن شمائلهم، 17 الأعراف».قال الشارح المعتزلي «ص 178 ج 16 ط مصر»: و قال شقيق البلخي: ما من صباح إلّا قعد لى الشيطان على أربعة مراصد: من بين يدىّ، و من خلفي و عن يميني، و عن شمالي، أمّا من بين يديّ فيقول: لا تخف فإنّ اللّه غفور رحيم، فأقرأ «و إنّي لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى، 82- طه» و أمّا من خلفي فيخوّفني الضيعة على مخلّفي، فأقرأ: و ما من دابّة في الأرض إلّا على اللّه رزقها، 6- هود» و أمّا من قبل يميني فيأتيني من جهة الثناء، فأقرأ: «و العاقبة للمتّقين» و أمّا من قبل شمالي فيأتيني من قبل الشهوات، فأقرأ: «و حيل بينهم و بين ما يشتهون، 54- السباء». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 86 و قد تعرّض فيه لنفي نسب زياد من أبي سفيان و تكذيب معاوية في ادّعائه أخا له و إنكاره استلحاقه به طمعا في نصره له و هذه مسألة دقيقة و لا بدّ من النظر فيه من وجوه:1- قد ادّعى أبو سفيان في زمن عمر أنّ زياد بن سميّة مع كون امّها زوجة لعبيد مكوّنة من نطفته و هو الّذي وضعه في رحم أمّه، قال المعتزلي:و روى أبو عمر بن عبد البرّ في كتاب «الاستيعاب» عن هشام بن محمّد بن سائب الكلبي، عن أبيه، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس، أنّ عمر بعث زيادا في إصلاح فساد واقع باليمن، فلمّا رجع من وجهه خطب عند عمر خطبة لم يسمع مثلها- و أبو سفيان حاضر و عليّ عليه السّلام و عمرو بن العاص- فقال عمرو بن العاص: للّه أبو هذا الغلام! لو كان قرشيا لساق العرب بعصاه، فقال أبو سفيان: إنّه لقرشيّ، و إنّي لأعرف الّذي وضعه في رحم امّه، فقال عليّ عليه السّلام: و من هو؟ قال أنا فقال: مهلا يا أبا سفيان، فقال أبو سفيان:أما و اللّه لو لا خوف شخص          يراني يا عليّ من الأعادي        لأظهر أمره صخر بن حرب          و لم يخف المقالة في زياد       و قد طالت مجاملتي ثقيفا         و تركي فيهم ثمر الفؤاد    و في رواية نقلها عن الواقدي أنّه قال في جواب عليّ عليه السّلام: أتيت امّه في الجاهليّة سفاحا، فقال عليّ عليه السّلام: مه يا أبا سفيان! فإنّ عمر إلى المساءة سريع، فعرف زياد ما دار بينهما، فكانت في نفسه.و قد روى في هذا المعنى أحاديث اخر كلّها صريحة في دعوى أبي سفيان لزياد ابنا له قطعا و الكلام في أنّه ادّعى هذه الدعوى جزافا و على سبيل الخرص و السلف أو له علم بذلك و من أين علم ذلك فإنّ مجرّد بغائه مع سميّة مرّة و زوجها معها حاضر عندها ثمّ حملها و ولادتها لا يدلّ على كونه منه.و هذا ما روى عن المدائني من حديث الاستلحاق، قال: لمّا أراد معاوية استلحاق زياد و قد قدم عليه الشام جمع الناس و صعد المنبر، و أصعد زيادا معه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 87 فأجلسه بين يديه على المرقاة الّتي تحت مرقاته، و حمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: أيّها الناس إنّي قد عرفت نسبتنا أهل البيت في زياد، و من كان عنده شهادة فليقم بها- إلى أن قال- فقام أبو مريم السلولي- و كان خمّارا في الجاهليّة- فقال: أشهد يا أمير المؤمنين أنّ أبا سفيان قدم علينا بالطائف، فأتاني فاشتريت له لحما و خمرا و طعاما، فلمّا أكل قال: يا أبا مريم، أصب لي بغيّا فخرجت، فأتيت بسميّة فقلت لها: إنّ أبا سفيان ممّن قد عرفت شرفه و جوده، و قد أمرني أن اصيب له بغيا، فهل لك؟ فقالت: نعم، يجيء الان عبيد بغنمه- و كان راعيا- فإذا تعشّى و وضع رأسه أتيته فرجعت إلى أبي سفيان فأعلمته، فلم تلبث أن جاءت تجرّ ذيلها، فدخلت معه، فلم تزل عنده حتّى أصبحت، فقلت له لمّا انصرفت: كيف رأيت صاحبتك؟ قال: خير صاحبة، لو لا ذفر في إبطيها.و ربّما طال مصاحبة أبي سفيان مع سميّة حتّى عرف ذلك و أنّه كان كثيرا يزور الطائف للبغى و المصاحبة مع بغاتها كما يدلّ عليه ما تقدّم من شعره:و قد طالت مجاملتي ثقيفا         و تركي فيهم ثمر الفؤاد    ثمّ إنّه عليه السّلام تذكّر في كتابه ما أظهره أبو سفيان في زمان عمر، و وصفه بأنه فلتة من حديث النفس و نزغة من نزغات الشيطان، و يحتمل كلامه عليه السّلام وجهين:1- أنّ زعمه كون زياد منه لا أصل له، و إنّما هو صرف حديث نفس بلا رويّة و تخيّل شيطانيّ كاذب لا أصل له.2- أنّ إظهار هذه الحقيقة فلتة و كلام بلا رويّة و استلحاق زياد بمجرّد كونه من مائه نزغة من نزغات الشيطان لأنّ الماء من الزنا لا يثبت به النسب كما صرّح به النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله «الولد للفراش و للعاهر الحجر».و كأنّ زيادا حمل كلامه عليه السّلام على الوجه الثاني حيث استفاد منه إثبات كونه متكوّنا من ماء أبي سفيان فقال: شهد بها و ربّ الكعبة، و لكنّ الظاهر منه هو الأوّل و الظاهر أنّ شهادة أبى مريم السلولي شهادة زور زوّره معاوية و حمّلها عليه أو زوّرها هو طمعا في التقرّب و العطاء و كان أبو بكر أخو زياد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 88 ينكر ذلك أشدّ الانكار، و حلف أن لا يكلّم زياد أبدا و قال: هذا زنّى امّه و انتفى من أبيه، و لا و اللّه ما علمت سميّة رأت أبا سفيان قبل.الترجمة:از نامه اى كه حضرتش عليه السّلام بزياد بن ابيه نوشت چون به آن حضرت گزارش رسيد كه معاويه به او نامه اى نوشته و قصد دارد او را بفريبد و به برادرى خود پيوندش دهد:من دانستم كه معاويه بتو نامه نوشته است تا دلت را بلغزاند و تصميمت را بگرداند، از او در حذر باش، همانا كه او شيطانى است كه بمؤمن در آيد از پيش رو و از پشت سر و از سمت راست و از سمت چپ او از همه سو بادم در آويزد تا او را غافلگير كند و فريب دهد. از أبى سفيان در دوران خلافت عمر بن الخطّاب يك سخن پريشان و بيجائى سر زد كه ناشى از جهش نفس أمّاره بود و يك پرشى بود از پرشهاى شيطان، با اين سخن بى پرو پا و بيجا نه نسب ثابت مى شود و نه پايه استحقاق ارث و ميراثى مى تواند بود، كسى كه باين سخن چنگ زند چون شتريست بيگانه كه با اشتران بر آبگاهشان در آيد و او را برانند و يا چون ظرفى است كه ببار مركبى بياويزند و هميشه در لرزش و اضطراب باشد، رضي عليه الرحمة گويد: اين كه فرموده است (الواغل) آنست كه هجوم برد براى نوشيدن از آب و بيگانه باشد و پيوسته او را برانند و دور كنند و (نوط مذبذب) آن ظرفى است كه شتر سوار به بند زير پاى خود بندد مانند قدحى يا سبوئى يا هر چه بدانها ماند و آن در موقع راندن مركب يا شتاباندن آن پيوسته در لرزش است و زيرورو مى شود.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص69 از نامه آن حضرت است به زياد بن ابيه، به على عليه السّلام خبر رسيده بود كه معاويه براى زياد نامه نوشته است و مى خواهد او را فريب دهد و به خود ملحق سازد او را برادر خود بداند. در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «و قد عرفت أنّ معاوية كتب اليك يستزلّ لبك و يستفلّ غربك»، «چنين دانسته ام كه معاويه براى تو نامه نوشته است تا خرد تو را بلغزاند و تصميم و عزم ترا سست كند.»، ابن ابى الحديد پس از شرح لغات و اصطلاحات و نشان دادن مواردى كه از قرآن متأثر است و استناد به برخى از احاديث، مبحث مفصلى در باره نسبت زياد بن ابيه و برخى از اخبار و نامه هاى او ايراد كرده است كه موضوعات تاريخى و اجتماعى آن ترجمه مى شود. نسبت زياد بن ابيه و پاره اى از اخبار او و نامه هايش: زياد، پسر عبيد است و برخى از مردم عبيد را عبيد بن فلان گفته اند و او را به قبيله ثقيف نسبت داده اند ولى بيشتر مردم معتقدند كه عبيد برده بوده است و همچنان تا روزگار زياد زنده بوده و سر انجام زياد او را خريده و آزاد كرده است و ما به زودى آنچه را در اين باره آمده است، خواهيم نوشت. اينكه زياد را به غير پدرش نسبت داده اند به دو سبب است، يكى گمنامى پدرش و ديگر ادعاى ملحق شدن او به ابو سفيان. گاهى به او زياد بن سميه مى گفته اند و سميه نام مادر اوست كه كنيزى از كنيزكان حارث بن كلدة بن عمرو بن علاج ثقفى، طبيب عرب بوده است و همسر عبيد. گاهى هم به او زياد بن ابيه و گاه زياد بن امه مى گفته اند. و چون معاويه او را به خود ملحق ساخت، بيشتر مردم به او زياد بن ابى سفيان مى گفتند كه مردم پيرو و همراه پادشاهان هستند زيرا بيم و اميد از آنان مى رود، و پيروى مردم از دين در قبال پيروى ايشان از پادشاهان همچون قطره اى در قبال اقيانوس است، ولى آنچه كه پيش از پيوستن او به ابو سفيان به او گفته مى شد زياد بن عبيد بود و در اين هيچ كس شك نكرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص70 ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب از قول هشام بن محمد بن سائب كلبى از پدرش از ابو صالح از ابن عباس نقل مى كند كه عمر، زياد را براى اصلاح فسادى كه در يمن اتفاق افتاده بود، به آنجا گسيل داشت و چون برگشت پيش عمر خطبه اى ايراد كرد كه نظير آن شنيده نشده بود. ابو سفيان و على عليه السّلام و عمرو بن عاص هم حاضر بودند. عمرو بن عاص گفت: آفرين بر اين غلام كه اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد. ابو سفيان گفت: بدون ترديد او قرشى است و من كسى را كه او را در رحم مادرش نهاده است، مى شناسم. على عليه السّلام فرمود: او كيست گفت: خودم، على گفت: اى ابو سفيان آرام باش. ابو سفيان اين ابيات را خواند: اى على به خدا سوگند اگر بيم اين شخص از دشمنان كه مرا مى بيند نبود، صخر بن حرب كار خود را آشكار مى ساخت و از گفتگو در باره زياد بيم نمى داشت، مجامله كردن من با قبيله ثقيف و رها كردن ميوه دل را ميان ايشان طولانى شده است. ابن عبد البر مى گويد: منظورش از بيم اين شخص، عمر بن خطاب است. احمد بن يحيى بلادزى هم مى گويد: زياد در حالى كه نوجوان بود، در محضر عمر بن خطاب سخنانى ايراد كرد كه همه حاضران را به شگفت انداخت. عمرو بن عاص گفت: آفرين كه اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد. ابو سفيان گفت: به خدا سوگند كه او قرشى است، و اگر او را مى شناختى، مى دانستى كه از اهل خودت هم بهتر است. عمرو عاص گفت: پدرش كيست گفت: نطفه اش را من در شكم مادرش نهاده ام. عمرو گفت: چرا او را به خود ملحق نمى سازى گفت: از اين گور خرى كه نشسته است، بيم دارم كه پوستم را بدرد. محمد بن عمر واقدى هم مى گويد: در حالى كه ابو سفيان پيش عمر نشسته بود و على هم حضور داشت زياد، سخنانى نيكو بر زبان آورد. ابو سفيان گفت: مناقب جز در شمايل زياد آشكار نمى شود. على عليه السّلام پرسيد از كدام خاندان بنى عبد مناف است ابو سفيان گفت: او پسر من است. على پرسيد: چگونه گفت: به روزگار جاهلى با مادرش زنا كردم. على عليه السّلام فرمود: اى ابو سفيان خاموش باش كه عمر در اندوهگين ساختن شتابان است، گويد: زياد از گفتگوى ميان آن دو آگاه شد و در دلش بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص71 على بن محمد مدائنى مى گويد: به روزگار حكومت على عليه السّلام، زياد از سوى او به ولايت فارس يا يكى از نواحى فارس گماشته شد. آنجا را نيكو اداره كرد و خراج آن را به خوبى جمع آورى كرد و آن را پايگاه خويش قرار داد. معاويه كه اين موضوع را دانست براى او چنين نوشت: اما بعد، گويا دژهايى كه شبها به آن پناه مى برى، همانگونه كه پرندگان به لانه خود پناه مى برند، تو را فريفته است. به خدا سوگند اگر نه اين است كه در مورد تو منتظر كارى هستم كه خداوند از آن آگاه است، همانا از جانب من براى تو همان چيزى صورت مى گرفت كه آن بنده صالح-  سليمان عليه السّلام-  گفته است «همانا با سپاههايى كه آنان را ياراى مقابله با ايشان نيست به سوى ايشان مى آييم و آنان را از آن ديار در حالى كه كوچك و زبون شده باشند، بيرون مى كنيم»، در پايين نامه هم اشعارى نوشت كه از جمله آنها اين بيت بود: پدرت را فراموش كرده اى كه به هنگامى كه عمر والى مردم بود و براى مردم خطبه مى خواند پس از خشم آرام گرفت. چون آن نامه به زياد رسيد، برخاست و براى مردم خطبه خواند و گفت شگفتا از پسر هند جگر خواره و سر نفاق، مرا تهديد مى كند و حال آنكه ميان من و او پسر عموى رسول خدا و همسر سرور زنان جهانيان و پدر دو نوه پيامبر و صاحب ولايت و منزلت و برادرى با صد هزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد. به خدا سوگند بر فرض كه از همه اينان بگذرد و به من برسد مرا سرخ روى گستاخ و ضربه زننده اى با شمشير خواهد ديد و سپس نامه اى براى على عليه السّلام نوشت و نامه معاويه را همراه آن نامه كرد. على عليه السّلام ضمن پس فرستادن نامه معاويه براى زياد، چنين نوشت: اما بعد، همانا من تو را ولايت دادم به آنچه ولايت دادم و تو را شايسته آن ديدم و همانا از ابو سفيان به روزگار عمر لغزشى سر زد كه از آرزوهاى سرگشته و دروغ بود و به هر حال تو با ادعاى او نه سزاوار ميراثى و نه مستحق نسب و معاويه همچون شيطان رجيم است كه از رو به رو و پشت سر و چپ و راست به سوى آدمى مى آيد، از او بر حذر باش، بر حذر باش، برحذر و السّلام. ابو جعفر محمد بن حبيب روايت مى كند كه على عليه السّلام زياد را به ناحيه اى از نواحى فارس ولايت داد و او را برگزيد و چون على عليه السّلام كشته شد، زياد بر سر كار خويش باقى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص72 ماند و معاويه از جانب او بيمناك شد و سختى ناحيه او را هم مى دانست و ترسيد كه زياد، حسن بن على عليه السّلام را يارى دهد، براى زياد چنين نوشت: از امير المؤمنين معاوية بن ابى سفيان به زياد بن عبيد، اما بعد، همانا تو بنده اى هستى كه كفران نعمت كرده اى و براى خود نقمت خواسته اى و حال آنكه سپاسگزارى براى تو بهتر از كفران بود. درخت ريشه مى دواند و از اصل خود شاخه شاخه مى شود و تو كه برايت مادرى بلكه پدرى هم نباشد، هلاك شدى و ديگران را به هلاك افكندى و پنداشتى كه از چنگ من بيرون مى روى و قدرت من تو را فرو نمى گيرد. هيهات چنان نيست كه هر خردمندى، خردش به صواب انجامد و هر انديشمندى در رايزنى خير خواهى كند. تو ديروز برده اى بودى و امروز اميرى هستى، آرى مقامى كه نبايد كسى مثل تو اى پسر سميه به آن برسد، اينك چون اين نامه من به تو رسيد، مردم را به اطاعت فرا خوان و بيعت بگير و شتابان پاسخ مثبت بده كه اگر اين چنين كنى خون خود را حفظ كرده اى و خويشتن را دريافته اى و در غير اين صورت، با اندك كوشش و با ساده ترين وضع تو را در مى ربايم و سوگند استوار مى خورم كه تو را با پاى پياده از فارس تا شام خواهند آورد و بر گرد تو گروهى نى و سرنا خواهند زد و تو را در بازار بر پا مى دارم و به صورت برده مى فروشم و تو را همان جا بر مى گردانم كه بوده اى و از آن بيرون آمده اى، و السّلام. چون اين نامه به دست زياد رسيد، سخت خشمگين شد و مردم را جمع كرد و به منبر رفت و خدا را ستايش كرد و چنين گفت: اين پسر هند جگر خواره و قاتل شير خدا-  يعنى حمزه-  و كسى كه آشكار كننده خلاف و پنهان دارنده نفاق و سالار احزاب است و كسى كه مال خود را در خاموش كردن نور خدا هزينه كرده است، براى من نامه نوشته و شروع به رعد و برق زدن از ابرى كرده است كه آبى در آن وجود ندارد و به زودى بادها آن را به صورت رنگين كمان در خواهد آورد. آنچه دليل بر ضعف اوست، تهديد كردن پيش از قدرت يافتن است، آيا تصور كرده است به سبب مهربانى به من بيم مى دهد و حجت تمام مى كند، هرگز بلكه راه نادرستى را مى پيمايد و براى كسى هياهو راه انداخته كه ميان صاعقه هاى تهامه پرورش يافته است. چرا و چگونه بايد از او بترسم و حال آنكه ميان من و او پسر دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و پسر پسر عموى او همراه صد هزار تن از مهاجران و انصار قرار دارد. به خدا سوگند اگر او براى جنگ با معاويه به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص73 من اجازه دهد و مرا سوى او گسيل دارد، چنان مى كنم كه ستارگان را در روز ببيند-  روزش را شام سياه مى سازم-  و آب خردل بر بينى و دهانش مى مالم. امروز در قبال او بايد سخن گفت و فردا بايد مجتمع شد و به خواست خدا رايزنى پس از اين خواهد بود، و از منبر فرود آمد و براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، اى معاويه نامه ات به من رسيد و آنچه را در آن بود، فهميدم و تو را همچون غريقى يافتم كه امواج او را فرو گرفته است و به هر جلبك چنگ مى زند و به اميد زنده ماندن به پاى قورباغه خود را مى آويزد. كسى كفران نعمت كرده و خواهان نقمت است كه با خدا و رسولش ستيز كرده و به تباهى در زمين پرداخته است. اما دشنام دادن تو مرا، اگر نه اين بود كه مرا خردى است كه از تو باز مى دارد و اگر بيم آن نبود كه سفله و نادان خوانده شوم، زبونيهايى را براى تو ترسيم مى كردم كه با هيچ آبى شسته نشود. اما اينكه مرا به سميه سرزنش كرده اى، اگر من پسر سميه ام، تو پسر جماعه اى، اما اينكه پنداشته اى با كمترين زحمت و به ساده ترين صورت مرا در مى ربايى، آيا ديده اى كه گنجشكان كوچك باز را بترسانند يا شنيده اى كه بره، گرگ را دريده و خورده باشد. اينك كار خود را باش و تمام كوشش خود را انجام بده كه من جز به آنچه تو ناخوش دارى فرو نمى آيم و جز در مواردى كه تو را بد آيد كوشش نخواهم كرد و به زودى خواهى دانست كدام يك از ما براى ديگرى فروتنى مى كند و كدام يك بر ديگرى هجوم مى آورد، و السّلام. چون نامه زياد به معاويه رسيد، او را افسرده و اندوهگين ساخت و به مغيرة بن شعبه پيام داد و او را خواست و با او خلوت كرد و گفت: اى مغيره مى خواهم با تو در موضوعى كه مرا اندوهگين ساخته است، رايزنى كنم. در آن كار براى من خير خواهى كن و نظر اجتهادى خود را به من بگو و در اين رايزنى براى من باش تا من هم براى تو باشم و من تو را براى گفتن راز خود برگزيدم و در اين مورد تو را بر پسران خويش ترجيح دادم. مغيره گفت: آن راز چيست و به خدا سوگند مرا در فرمانبردارى از خود روان تر از آب در سراشيبى و بهتر از شمشير رخشان در دست شجاع دلير خواهى يافت. معاويه گفت: اى مغيره زياد در فارس اقامت گزيده و براى ما همچون افعى خش خش مى كند و او مردى روشن رأى و باز انديشه و استوار است و هر تيرى كه مى افكند به هدف مى زند و اينك كه سالارش در گذشته است، چيزى را كه از او در امان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص74 بودم، مى ترسم كه انجام دهد و نيز بيم آن دارم كه حسن را يارى دهد، چگونه ممكن است به او دست يافت و چه چاره اى براى اصلاح انديشه او بايد انديشيد؟ مغيره گفت: اگر نمردم خودم اين كار را اصلاح مى كنم، زياد مردى است كه شرف و شهرت و رفتن به منابر را دوست مى دارد و اگر با مهربانى از او چيزى را بخواهى و نامه اى نرم براى او بنويسى، او به تو مايل تر خواهد بود و اعتماد بيشترى خواهد داشت و براى او نامه بنويس و من خود رسالت اين كار را بر عهده مى گيرم. معاويه براى زياد چنين نوشت: از امير المؤمنين معاوية بن ابى سفيان به زياد بن ابى سفيان اما بعد، گاهى هوس آدمى را به وادى هلاك مى افكند و تو مردى هستى كه در مورد گسستن پيوند خويشاوندى و پيوستن به دشمن ضرب المثل شده اى. بدگمانى تو و كينه ات نسبت به من سبب شده است تا خويشاوندى نزديك مرا بگسلى و پيوند رحم را قطع كنى و چنان حرمت و نسب مرا بريده اى كه پندارى برادر من نيستى و صخر بن حرب پدرت نيست و پدر من نيست. چه تفاوتى ميان من و تو است كه من خون پسر ابى العاص-  عثمان-  را مطالبه مى كنم و تو با من جنگ مى كنى. آرى رگ سستى از جانب زنان به تو رسيده است و چنان شده اى كه آن شاعر گفته است. «همچون پرنده اى كه تخم خويش را در بيابان رها كرده است و بال بر تخم پرنده ديگرى گسترده است.» و من چنين مصلحت ديدم كه بر تو مهربانى كنم و تو را به بدرفتارى تو نگيرم و پيوند خويشاوندى تو را پيوسته دارم و در كار تو در صدد كسب ثواب باشم، وانگهى اى ابا مغيره اگر تو در اطاعت از آن قوم به ژرفاى دريا روى و چندان شمشير زنى كه تيغه آن از كار افتد، باز هم بر دورى خود از ايشان خواهى فزود كه بنى عبد شمس در نظر بنى هاشم ناپسندتر از كارد تيز براى گاو به زمين خورده و دست و پاى بسته براى كشتن هستند. خدايت رحمت كناد به اصل خويش باز گرد و به قوم خود بپيوند و همچون كسى مباش كه بر بال و پر ديگرى پيوسته است و تو بدين گونه نسبت خود را هم گم كرده اى و به جان خودم سوگند كه اين كار را چيزى جز لجبازى بر سر تو نياورده است، آن را از خود كنار افكن كه اينك بر كار خود و حجت خويش آگاه گشتى. اگر جانب مرا دوست مى دارى و به من اعتماد مى كنى، حكومتى به حكومتى خواهد بود و اگر جانب مرا خوش نمى دارى و به گفتار من اعتماد نمى كنى، كار پسنديده آن است كه نه به سود من باشى و نه زيان، و السّلام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص75 مغيره همراه آن نامه حركت كرد و به فارس آمد و چون زياد او را ديد وى را به خود نزديك ساخت و مهربانى كرد. مغيره نامه را به او داد، زياد به نامه دقيق شد و شروع به خنديدن كرد و چون از خواندن آن آسوده شد، آن را زير پاى خويش نهاد و گفت: اى مغيره بس است كه من به آنچه در انديشه دارى آگاه شدم، اينك از سفرى دور و دراز آمده اى برخيز و بار فرو نه و آسوده گير. مغيره گفت: آرى خدايت بيامرزد، تو هم لجبازى را كنار بگذار و پيش قوم خود برگرد و به برادرت بپيوند و بر كار خويش بنگر و پيوند خويشاوندى را مگسل. زياد گفت: من مردى با گذشت و در كار خودم داراى روش ويژه اى هستم، بر من شتاب مكن و تو نسبت به من كارى را آغاز مكن تا من نسبت به تو آغاز كنم. زياد پس از دو يا سه روز مردم را جمع كرد و به منبر رفت و حمد و ستايش خدا را به جاى آورد و گفت: اى مردم تا آنجا كه ممكن است بلا را از خود دفع كنيد و از خداوند مسئلت كنيد كه صلح و عافيت را براى شما باقى بدارد. من از هنگامى كه عثمان كشته شده است در كار مردم نظر افكندم و در باره آنان انديشدم، ايشان را همچون قربانيهايى يافتم كه در هر عهد كشته مى شوند و اين دو جنگ يعنى جمل و صفين چيزى افزون از صد هزار تن را نابود كرده است و هر يك پنداشته است كه طالب حق و پيرو امامى است و در كار خود كاملا روشن است، اگر چنين باشد قاتل و مقتول در بهشت خواهند بود. هرگز چنين نيست و اين كار به راستى مشكل است و مايه اشتباه قوم شده است و من بيمناكم كه كار به صورت نخست برگردد، و چگونه بايد آدمى دين خود را سلامت بدارد، من در كار مردم نگريستم و پسنديده تر فرجام را صلح ديدم. به زودى در كارهاى شما چنان خواهم كرد كه عاقبت و انجام آن را بپسنديد و من هم به خواست خداوند طاعت شما را ستوده داشته ام و مى دارم و از منبر فرود آمد، و پاسخ نامه معاويه را چنين نوشت: اما بعد، اى معاويه نامه تو همراه مغيرة بن شعبه به من رسيد و آنچه را در آن بود فهميدم. سپاس خداوندى را كه حق را به تو شناساند. و تو را به پيوند خويشاوندى برگرداند و من از كسانى نيستم كه كار پسنديده را نشناسد و از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص76 حسب هم غافل نيستم و اگر بخواهم آن چنان كه لازم است و با دليل و حجت پاسخت را بدهم سخن به درازا مى كشد و نامه طولانى مى شود. همانا اگر اين نامه ات را با عقيده صحيح و نيت پسنديده نوشته باشى و قصد نيكى كرده باشى، در دل من درخت دوستى خواهى كاشت و پذيرفته خواهد شد و اگر قصد فريب و حيله گرى و نيت تباه داشته باشى نفس از آنچه مايه نابودى است سر باز مى زند. من روزى كه نامه ات را خواندم كارى انجام دادم و سخنانى ايراد كردم، همان گونه كه خطيب كار را با سخنان خود آماده مى سازد و چنان شد كه همه حاضران را در حالتى در آوردم كه نه اهل رفتن باشند و نه اهل آمدن، همچون افراد سرگشته در بيابانى كه راهنماى آنان ايشان را گمراه كرده باشد و من به امثال اين كار توانايم. و در پايين نامه اين ابيات را نوشت: «هنگامى كه خويشاوندانم نسبت به من انصاف ندهند، خود را چنان مى يابم كه تا هر گاه زنده باشم زبونى را از خويش كنار مى رانم... اگر تو به من نزديك شوى، من هم به تو نزديك مى شوم و اگر تو از من دورى بجويى، در آن حال مرا هم دورى كننده خواهى يافت.» معاويه همه چيزهايى را كه زياد از او خواسته بود پذيرفت و به خط خود براى او چيزى نوشت كه به آن اعتماد كند. زياد به شام و پيش معاويه رفت و معاويه او را به خود نزديك ساخت و بر حكمفرمايى ولايتى كه داشت گماشت و سپس او را به حكومت عراق منصوب كرد. على بن محمد مدائنى روايت مى كند: پس از رفتن زياد به شام پيش معاويه، وى تصميم گرفت زياد را به خود ملحق سازد-  برادر خويش بداند. آن گاه مردم را جمع كرد و به منبر رفت و زياد را هم با خود بالاى منبر برد و او را بر پله اى پايين تر از پله اى كه خود مى نشست، نشاند. نخست حمد و ستايش خدا را به جا آورد و سپس گفت: اى مردم من نسب خانواده خودمان را در زياد مى بينم، هر كس در اين مورد شهادتى دارد برخيزد و گواهى دهد. گروهى برخاستند و گواهى دادند كه زياد پسر ابو سفيان است و گفتند پيش از مرگ ابو سفيان از او شنيده اند كه به اين موضوع اقرار كرده است. آن گاه ابو مريم سلولى كه در دوره جاهلى مى فروش بود برخاست و گفت: اى امير المؤمنين من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص77 گواهى مى دهم كه ابو سفيان به طائف و پيش ما آمد، من براى او گوشت و نان و شراب خريدم، چون خورد و نوشيد گفت: اى ابو مريم براى من روسپى فراهم آور. من از پيش او بيرون آمدم و پيش سميه رفتم و گفتم: ابو سفيان از كسانى است كه جود و شرف او را مى شناسى به من فرمان داده است براى او روسپى فراهم سازم، آيا تو حاضرى گفت: آرى، هم اكنون عبيد با گوسپندانش بر مى گردد -عبيد شبان بود-  و همين كه شامى خورد و سر بر زمين نهاد و خوابيد پيش او خواهم آمد. من پيش ابو سفيان برگشتم و خبر دادمش، چيزى نگذشت كه سميه دامن كشان آمد و پيش ابو سفيان و در بستر او رفت و تا بامداد پيش او بود. چون سميه رفت به ابو سفيان گفتم: اين همخوابه ات را چگونه ديدى؟ گفت: خوب همخوابه اى بود اگر زير بغلهايش بوى گند نمى داد. زياد از فراز منبر گفت: اى ابو مريم مادرهاى مردان را شماتت و سرزنش مكن كه مادرت سرزنش و شماتت مى شود، و چون سخن و گفتگوى معاويه با مردم تمام شد، زياد برخاست و مردم سكوت كردند. زياد نخست حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و سپس گفت: اى مردم معاويه و شاهدان چيزهايى را كه شنيديد گفتند و من حق و باطل اين موضوع را نمى دانم، معاويه و شاهدان به آنچه گفتند داناترند و همانا عبيد پدرى نيكوكار و سرپرستى قابل سپاسگزارى بود، و از منبر فرود آمد. شيخ ما ابو عثمان -جاحظ-  روايت مى كند كه زياد در آن هنگام كه حاكم بصره بود از كنار ابو العريان عدوى كه پيرمردى كور و سخن آور و تيز زبان بود گذشت. پرسيد: اين هياهو چيست گفتند: زياد بن ابى سفيان است. ابو العريان گفت: به خدا سوگند ابو سفيان پسرى جز يزيد و معاويه و عتبه و عنبسة و حنظلة و محمد نداشت، اين زياد از كجا آمده است؟ اين سخن به آگهى زياد رسيد، و كسى به او گفت چه خوب است زبان اين سگ را در باره خودت ببندى. زياد دويست دينار براى او فرستاد. فرستاده زياد به ابو العريان گفت: پسر عمويت امير زياد براى تو دويست دينار فرستاده است كه هزينه كنى. گفت: پيوند خويشاونديش پيوسته باد، آرى به خدا سوگند كه او به راستى پسر عموى من است. فرداى آن روز كه زياد با همراهان خود از كنار او گذشت ايستاد و بر ابو العريان سلام داد. ابو العريان گريست، به او گفته شد چه چيزى تو را به گريه وا داشت گفت: صداى ابو سفيان را در صداى زياد شنيدم و شناختم. چون اين خبر به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص78 معاويه رسيد براى ابو العريان چنين نوشت: دينارهايى كه براى تو فرستاده شد، تو را مهلت نداد و به رنگهاى ديگر در آورد. ديروز زياد با دار و دسته اش از كنار تو گذشت، نا آشنا بود و فرداى آن همان چيزى كه نمى شناختى آشنا شد، آفرين بر زياد اى كاش زودتر اين كار را مى كرد كه قربانى چيزى بود كه از آن مى ترسيد. چون اين ابيات را كه نامه معاويه بود بر ابو العريان خواندند گفت: اى غلام پاسخ او را بنويس و چنين سرود: اى معاويه براى ما صله اى مقرر دار تا جانها با آن زنده شود، و اى پسر ابو سفيان نزديك است كه ما را فراموش كنى، اما زياد و نسب او در نظر من صحيح است و در مورد حق بهتان نمى زنم، هر كس كار خير كند هماندم نتيجه اش به او مى رسد و اگر كار شر انجام دهد هر جا كه باشد نتيجه اش به او خواهد رسيد. جاحظ همچنين روايت مى كند كه زياد براى معاويه نامه نوشت و براى حج گزاردن از او اجازه خواست. معاويه براى او نوشت من تو را اجازه دادم و به سمت امير الحاج منصوب كردم و اجازه هزينه يك ميليون درهم دارى. در همان حال كه زياد براى رفتن به حج آماده مى شد به برادرش ابو بكره خبر رسيد. ابو بكره از هنگام حكومت عمر كه زياد در گواهى دادن براى زناى مغيرة كار را مشتبه كرد با او قهر كرده و سوگندهاى گران خورده بود كه با زياد هرگز سخن نگويد. در اين هنگام ابو بكره براى ديدن زياد وارد كاخ شد، پرده دار كه او را ديد خود را شتابان پيش زياد رساند و گفت: اى امير، اينك برادرت ابو بكره وارد محوطه كاخ شد. زياد گفت: خودت او را ديدى گفت: آرى، پيدايش شد آمد. در آن هنگام پسركى كوچك در دامن زياد بود كه با او بازى مى كرد، ابو بكره آمد و مقابل زياد ايستاد و خطاب به آن كودك گفت: اى پسر چگونه اى همانا پدرت در اسلام مرتكب گناهى بزرگ شد، مادرش را به زنا نسبت داد و خود را از پدر خويش نفى كرد و حال آنكه به خدا سوگند من نمى دانم كه سميه هرگز ابو سفيان را ديده باشد. اينك پدرت مى خواهد گناهى بزرگتر از آن مرتكب شود، مى خواهد فردا به موسم حج برسد و خود را به ام حبيبة دختر ابو سفيان كه از زنان پيامبر و مادران مؤمنان است برساند. اگر پدرت از ام حبيبه اجازه بخواهد كه او را ببيند و او اجازه دهد-  كه به عنوان برادرى از او ديدار كند-  اى واى از اين كار زشت و مصيبت بزرگ براى پيامبر، و اگر امّ حبيبة به او اجازه ندهد، چه رسوايى بزرگى براى پدرت خواهد بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص79 و برگشت. زياد گفت: اى برادر خداى از اين خير خواهى پاداشت دهد، چه خشنود باشى و چه خشمگين. زياد براى معاويه نامه نوشت كه من از رفتن به حج منصرف شدم و امير المؤمنين هر كس را دوست مى دارد، گسيل فرمايد و معاويه برادرش عتبة بن ابى سفيان را فرستاد. اما ابو عمر بن عبد البرّ در كتاب الاستيعاب چنين مى گويد: كه چون معاويه به سال چهل و چهارم مدعى شد زياد برادر اوست و او را به صورت برادر به خود ملحق ساخت، دختر خود را به همسرى محمد پسر زياد در آورد تا با اين كار صحت اين موضوع را تأييد كند. ابو بكره برادر مادرى زياد بود و سميه مادر هر دو بود. ابو بكره سوگند خورد كه هرگز با زياد سخن نگويد و گفت اين مرد مادرش را به زنا كارى نسبت داد و خود را از پدر خويش نفى كرد و حال آنكه به خدا سوگند من اطلاع ندارم كه سميه ابو سفيان را هرگز ديده باشد. اى واى بر او، با ام حبيبه چه خواهد كرد، مگر نمى خواهد او را ببيند، اگر ام حبيبه خود را از او پوشيده بدارد و او را نپذيرد، زياد را رسوا كرده است و اگر با او ديدار كند، واى از اين مصيبت كه حرمت بزرگ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را دريده است. زياد همراه معاويه حج گزارد و به مدينه رفت و چون مى خواست پيش ام حبيبة برود، سخن ابى بكره را به خاطر آورد و از آن كار منصرف شد و هم گفته اند ام حبيبه او را نپذيرفت و به زياد اجازه ورود به خانه اش را نداد، و هم گفته شده است كه زياد حج گزارد و به سبب سخن ابو بكره به مدينه نرفت و مى گفت خداوند ابو بكره را پاداش دهاد كه به هر حال نصيحت و خير خواهى را رها نمى كند. همچنين ابو عمر بن عبد البر در همان كتاب نقل مى كند كه گروهى از بنى اميه كه عبد الرحمان بن حكم هم ميان ايشان بود به هنگامى كه معاويه زياد را به خود پيوند داده بود، پيش معاويه آمدند. عبد الرحمان گفت: اى معاويه اگر هيچ كس جز زنگيان نيابى گويا با همانان هم مى خواهى از اندكى و زبونى بر شمار خودت بر ما-  يعنى خاندان ابى العاص-  فزونى بگيرى. معاويه روى به مروان كرد و گفت: اين فرو مايه را از مجلس ما بيرون كن. مروان گفت: آرى به خدا سوگند كه او فرومايه است و طاقت آن را ندارد. معاويه گفت: به خدا سوگند اگر گذشت و بردبارى من نمى بود، مى ديدى كه طاقت آن را دارد، گويا مى پندارد شعر او در مورد من و زياد به اطلاع من نرسيده است. آن گاه مروان  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 80 گفت: شعر او را براى من بخوان و معاويه شعر او را براى مروان خواند كه چنين است: هان به معاوية بن حرب بگو دستها از آنچه كرده است بسته و تنگ شده است، آيا از اينكه گفته شود پدرت پاكدامن بوده است خشمگين مى شوى و از اينكه بگويند پدرت زناكار بوده است خشنود مى گردى، گواهى مى دهم كه پيوند خويشاوندى تو با زياد چون پيوند فيل و كره خر است و گواهى مى دهم كه سميه به زياد بار گرفت بدون آنكه صحر-  ابو سفيان-  به او نزديك شده باشد. معاويه سپس گفت: به خدا سوگند از او راضى نخواهم شد مگر آنكه پيش زياد رود و از او پوزش خواهى و رضايتش را جلب كند. عبد الرحمان براى پوزش خواهى پيش زياد رفت و اجازه ورود خواست، اجازه اش نداد. قريش با زياد در اين باره گفتگو كردند، و چون عبد الرحمان وارد شد، سلام داد. زياد از تكبر و خشم با گوشه چشم به او نگريست و چشم زياد همواره فرو هشته بود، زياد به او گفت: تو خود سراينده ابياتى هستى كه سروده اى عبد الرحمان گفت: چه چيزى را گفت: چيزى گفته اى كه قابل باز گفتن نيست. گفت: خداوند كار امير را به صلاح آورد. براى كسى كه به صلاح بر مى گردد و پوزش خواه است، گناهى نيست، وانگهى براى كسى هم كه گنه كرده است، گذشت پسنديده است، اينك بشنو از من كه چه مى گويم، گفت: بگو. و عبد الرحمان اين ابيات را خواند: «اى ابا مغيره از اشتباه و سخن ناهنجار خود در شام به سوى تو توبه مى كنم، من خليفه را در مورد تو چنان به خشم آوردم كه از بسيارى خشم مرا هجو گفت...»، زياد گفت: تو را مردى احمق و شاعرى تبه زبان مى بينم كه در حال خشم و رضا هر چه به زبانت مى رسد، مى گويى. به هر حال اينك شعرت را شنيديم و پوزشت را پذيرفتيم، نيازت را بگو. گفت: نامه اى در مورد خشنودى از من براى امير المؤمنين-  يعنى معاويه-  بنويس. زياد گفت: چنين مى كنم و دبير خويش را خواست و براى او رضايت نامه نوشت. عبد الرحمان نامه او را گرفت و پيش معاويه رفت، معاويه چون آن نامه را خواند گفت: خداوند زياد را لعنت كند كه متوجه معنى فلان شعر او نشده است و از عبد الرحمان راضى شد و او را به حال خود برگرداند. ابن ابى الحديد سپس ابياتى از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص81 يزيد بن مفرغ حميرى و هجو او از عبيد الله و عباد پسران زياد را كه زياد مدعى پدرى آنان بود، آورده و گفته است مى گويند اشعارى هم كه به عبد الرحمان بن حكم منسوب است از يزيد بن مفرغ است. آن گاه مى نويسد: ابن كلبى روايت كرده است كه زياد مدعى پدرى عبّاد شد و او را به خود ملحق ساخت، همان گونه كه معاويه هم زياد را به خود ملحق ساخت و هر دو مورد هم ادعايى بيش نبود. گويد: چون به زياد اجازه گزاردن حج داده شد و آماده مى شد كه حركت كند و خويشاوندان خويشى خود را بر او عرضه مى داشتند، عباد كه پينه دوز بود آمد و خود را به زياد نزديك ساخت و با او به گفتگو پرداخت. زياد گفت: واى بر تو، تو كيستى گفت: من پسر تو هستم. گفت: اى واى بر تو كدام پسرم. عباد گفت: تو با مادرم فلان زن كه از فلان عشيره بود زنا كردى و مادرم مرا زاييد و من ميان بنى قيس بن ثعلبه و برده زرخريد ايشان بودم و هم اكنون هم برده ايشانم. زياد گفت: به خدا سوگند راست مى گويى و من مى دانم چه مى گويى و كسى فرستاد كه او را از بنى قيس خريد و آزاد كرد و زياد مدعى پدرى او شد و او را به خود ملحق ساخت و به سبب او از افراد قبيله قيس بن ثعلبه دلجويى مى كرد و به آنان صله مى پرداخت. كار عباد چندان بالا گرفت كه معاويه پس از مرگ زياد، او را حاكم سيستان كرد و برادرش عبيد الله بن زياد را به ولايت بصره گماشت. عباد، ستيره دختر انيف بن زياد كلبى را كه به روزگار خود سالار قبيله كلب بود به همسرى گرفت و شاعرى خطاب به انيف اشعار زير را سروده است: «اين پيام را به ابو تركان برسان كه آيا خواب بودى يا گوشت كر و سنگين است كه دخترى پاكيزه نسب را كه نياكانش از خاندان عليم و معدن كرم و بزرگوارى هستند به همسرى برده بنى قيس در آوردى، مگر عباد و تبارش را نمى شناختى.» حسن بصرى مى گفته است: سه چيز در معاويه بود كه اگر فقط يكى از آن سه را هم مرتكب شده بود، كار درمانده كننده اى بود. نخست اينكه همراه سفلگان بر اين امت شورش كرد و حكومت را به زور در ربود. دو ديگر پيوستن زياد را به خويشتن آن هم بر خلاف سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرموده است: فرزند از بستر است و براى زنا كار سنگ. و سوم كشتن حجر بن عدى. واى بر او از كشتن حجر و ياران حجر. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص82 شرقى بن قطامى روايت كرده و گفته است: سعيد بن سرح وابسته و آزاد كرده حبيب بن عبد شمس، شيعه على بن ابى طالب عليه السلام بود. چون زياد به حكومت كوفه آمد به جستجوى او پرداخت و او را به بيم افكند. سعيد بن سرح خود را به حضور امام حسن رساند و به ايشان پناهنده شد. زياد برادر و فرزندان و همسر سعيد را گرفت و زندانى كرد و اموال سعيد را مصادره و خانه اش را ويران كرد. حسن بن على عليه السّلام براى زياد چنين نوشت: اما بعد، تو به مردى از مسلمانان كه هر چه براى ايشان و بر عهده ايشان است، براى او هم خواهد بود هجوم برده اى، خانه اش را ويران كرده اى، اموالش را گرفته اى و همسر و افراد خانواده اش را به زندان افكنده اى، اگر اين نامه من به دست تو رسيد، براى او خانه اش را بساز و مال و زن و فرزندش را به او برگردان و شفاعت مرا در موردش بپذير كه من او را پناه داده ام، و السلام. زياد در پاسخ چنين نوشت: از زياد بن ابى سفيان به حسن بن فاطمة اما بعد، نامه ات كه در آن نام خودت را پيش از نام من نوشته بودى رسيد. تو چيزى مى خواهى و نيازمندى، و من دولتمرد هستم و تو رعيتى ولى چنان به من فرمان مى دهى كه گويى همچون فرمان سلطان بر رعيت بايد اطاعت شود. در مورد تبهكارى كه با بد انديشى او را پناه داده اى و به كار او راضى هستى، براى من نامه نوشته اى و به خدا سوگند كه تو در باره او بر من پيشى نخواهى گرفت هر چند ميان پوست و گوشت تو جاى داشته باشد و من اگر بر تو دست يابم نه با تو مدارا مى كنم و نه تو را رعايت خواهم كرد و همانا دوست داشتنى ترين گوشتى كه مى خواهم آنرا بخورم، گوشتى است كه تو از آنى. اينك او را در قبال گناهش به كسى تسليم كن كه از تو بر او سزاوارتر است، بر فرض كه او را عفو كنم چنان نيست كه شفاعت تو را در باره او پذيرفته باشم و اگر او را بكشم فقط به سبب آن است كه پدر تبهكار تو را دوست مى دارد، و السلام. چون اين نامه به حسن عليه السّلام رسيد آن را خواند و لبخند زد و موضوع را براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص83 معاويه نوشت و نامه زياد را هم ضميمه آن كرد و به شام فرستاد. براى زياد هم فقط دو كلمه نوشت كه چنين بود: از حسن بن فاطمه به زياد بن سميه، اما بعد، همانا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: فرزند از بستر است و براى زنا كار سنگ است. و السلام. و چون معاويه نامه اى را كه زياد براى حسن عليه السّلام نوشته بود خواند، شام بر او تنگ شد و براى زياد چنين نوشت: اما بعد، حسن بن على نامه تو را كه در پاسخ نامه او در مورد ابن سرح نوشته بودى براى من فرستاده است بسيار از تو شگفت كردم و دانستم كه تو داراى دو منش و انديشه اى يكى از ابو سفيان و ديگرى از سميه. آنچه از ابو سفيان است، بردبارى و دورانديشى است و آنچه از سميه است چيزهايى شبيه به خود اوست. از جمله اين كارها نامه تو به حسن است كه در آن پدرش را دشنام داده اى و او را تبهكار شمرده اى و حال آنكه به جان خودم سوگند كه تو در تبهكارى از پدر او سزاوارترى. اما اينكه حسن براى نشان دادن برترى خود بر تو نام خود را مقدم بر نام تو نوشته است، اگر درست بينديشى چيزى از تو نمى كاهد، اما اينكه او در فرمان دادن بر تو مسلط باشد، براى كسى همچون حسن اين تسلط حق است. اما نپذيرفتن تو شفاعت او را بهره و ثوابى بوده است كه از خود كنار زده اى و آن را براى كسى واگذار كرده اى كه از تو به آن ثواب شايسته تر است. اينك چون اين نامه من به دست تو رسيد، آنچه از سعيد بن ابى سرح در دست دارى رها كن، خانه اش را بساز و اموالش را بر او برگردان و متعرض او مباش و من براى حسن كه بر او درود باد نوشته ام كه سعيد را مخير كند، اگر مى خواهد پيش او بماند و اگر مى خواهد به سرزمين خود برگردد، و تو را هيچ تسلطى بر او نيست نه زبانى و نه به گونه ديگر. اما اينكه نامه ات براى حسن را به نام خودش با اضافه به نام مادرش نوشته اى و او را به پدرش نسبت نداده اى، حسن از كسانى نيست كه به او اهانت شود، اى بى مادر، مى دانى كه او را به چه مادر بزرگوارى نسبت داده اى، مگر نمى دانستى كه او فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و انتساب به او اگر مى دانستى و مى انديشيدى براى حسن افتخار آميزتر است، معاويه پايين نامه اشعارى هم نوشت كه از جمله اين ابيات است: «همانا حسن پسر آن كسى است كه پيش از او بود و چون حركت مى كرد مرگ هم با او همراه بود، مگر شير ژيان جز مانند خود، چيزى مى زايد و اينك جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص84 حسن شبيه و نظير همان شير است، و چون بخواهند خرد و بردبارى او را بسنجند، خواهند گفت همسنگ دو كوه يذبل و ثبير است». ابن ابى الحديد سپس موضوعى را در باره برنده شدن عباد پسر زياد در اسب دوانى آورده است كه خارج از مسائل تاريخى است و در ادامه چنين گفته است: نخستين بار كه زياد بر كشيده شد، آن بود كه ابن عباس به هنگام خلافت على عليه السّلام او را به جانشينى خود در بصره گماشت. اشتباهها و سستيهايى از او به اطلاع على عليه السّلام رسيد و براى او نامه هايى نوشت و او را ملامت و سرزنش كرد و از جمله آنها نامه اى است كه سيد رضى كه خدايش بيامرزد، بخشى از آن را آورده است و ما هم ضمن مطالب گذشته همان مقدارى را كه سيد رضى آورده است، شرح داديم. و على عليه السلام، سعد وابسته خويش را پيش زياد گسيل فرمود تا او را به فرستادن بيشتر اموال بصره به كوفه تشويق كند. ميان سعد و زياد بگو مگو و ستيز در گرفت و سعد كه پيش على عليه السّلام برگشت از زياد شكايت كرد و بر او عيب گرفت، على عليه السّلام براى زياد چنين نوشت: اما بعد، سعد مى گويد كه تو با ستم او را دشنام و بيم داده اى و با تكبر و جبروت با او رويارويى كرده اى. چه چيزى تو را به تكبر وا داشته است و حال آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است «كبر رداى خداوند است و هر كس با رداى خداوند ستيز و برابرى كند خدايش در هم مى شكند» و به من خبر داده است كه تو در يك روز از خوراكهاى گوناگون و بسيار فراهم مى سازى و همه روزه بر خويشتن روغن مى زنى. چه زيانى براى تو دارد كه چند روزى خداى را پاس داشته و روزه بدارى و بخشى از خوراكى را كه در اختيار توست، در راه خدا صدقه دهى و نان بدون نان خورش خورى كه اين كار شعار صالحان است. آيا در حالى كه در نعمتها مى چرى، طمع به لطف خدا دارى، خوراك خود را به همسايه و بينوا و ناتوان و فقير و يتيم و بيوه زن اختصاص بده تا براى تو پاداش صدقه دهندگان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص85 حساب شود. به من خبر داده اند كه در گفتار، سخن صالحان و نكوكاران را بر زبان مى آورى و در كردار، كردار خطا كاران دارى و اگر چنين مى كنى بر خويشتن ستم روا مى دارى و عمل خود را نابود مى سازى. به بارگاه خدايت توبه كن تا كارت به صلاح انجامد. در كار خود ميانه رو باش و افزونيها را براى روز نيازمندى خود-  رستاخيز-  به پيشگاه خدايت پيشكش كن، وانگهى روز در ميان بر سر و موى خويش روغن بزن كه من شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود: «روز در ميان روغن بماليد و فراوان چنان مكنيد.» زياد براى على عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، اى امير المؤمنين سعد پيش من آمد هم در سخن و هم در كردار بى ادبى كرد كه او را از بر خويش راندم و سزاوار بيش از اين بود. اما آنچه در باره اسراف و مصرف كردن خوراكهاى رنگارنگ و نعمتهاى گوناگون فرموده اى، اگر آن گزارشگر راستگوست خدايش پاداش صالحان ارزانى دارد و اگر دروغگوست خدايش از عقوبت دشوار دروغگويان حفظ فرمايد، اما اين سخن او كه من دادگرى را توصيف و جز آن عمل مى كنم، در اين صورت من از زيان كاران خواهم بود. اى امير المؤمنين در اين سخن كه فرمودى به مقتضاى مقامى كه در آن هستى قضاوت فرماى، دعوى بدون گواه چون تير بدون پر و پيكان است، اگر در آن باره دو شاهد عدل آورد، درست است و گر نه دروغ و ستم او براى تو روشن مى شود. ابن ابى الحديد سپس برخى از كلمات و خطبه هاى زياد را آورده است كه براى نمونه و از باب آن كه «مرد بايد كه گيرد اندر گوش - ور نوشته است پند بر ديوار» به ترجمه يكى دو مورد بسنده مى شود. از سخنان اوست: نسبت به خراج دهندگان نيكويى كنيد كه تا آنان فربه باشند شما فربه خواهيد بود.خردمند كسى نيست كه چون به كارى در افتاد به چاره انديشى پردازد، خردمند كسى است كه پيش از در افتادن در كار چاره سازى كند كه در آن نيفتد.هرگز نامه كسى را نخواندم مگر آنكه اندازه خردش را از آن دانستم.دير كردن در پاداش نيكوكار پستى و فرو مايگى است و شتاب در عقوبت گنهكار خطا و سبكى است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص86 شعبى روايت مى كند كه چون زياد خطبه بدون حمد و ثناى خدا و درود به پيامبر را در بصره ايراد كرد-  و به همين سبب به خطبه بتراء مشهور است-  و از منبر فرود آمد، همان شب صداى مردم را شنيد كه از خود پاسدارى مى كردند، گفت: اين چيست گفتند: اين شهر گرفتار فتنه است، آن چنان كه گاه زنى از مردم شهر را جوانان تبهكار مى گيرند و به او مى گويند فقط حق دارى سه بار فرياد بكشى، اگر كسى پاسخت را داد كه هيچ و گر نه براى ما هر كارى را كه انجام دهيم سرزنشى نيست. زياد خشمگين شد و گفت: پس من چكاره ام و براى چه آمده ام. چون صبح شد ميان مردم جار زده شد كه جمع شوند و چون جمع شدند گفت: اى مردم من از آنچه شما در آن هستيد، اطلاع يافتم و بخشى از آن را شنيدم. اينك شما را بيم و يك ماه مهلت مى دهم كه مدت لازم براى پيمودن مسافت تا خراسان و حجاز و شام است و پس از آن هر كس را پيدا كنيم كه پس از نماز عشاء از خانه خود بيرون آمده باشد، خونش هدر خواهد بود. مردم برگشتند و مى گفتند: اين سخن هم همانند سخنان اميرانى است كه پيش از او آمده اند. چون مدت يك ماه سپرى شد، سالار شرطه خويش عبد الله بن حصين يربوعى را خواست كه چهار هزار پاسبان داشت و به او گفت: سواران و پيادگان خويش را آماده ساز و چون نماز عشاء را گزاردى و كسى كه قرآن مى خواند بتواند دو سه جزو قرآن بخواند و بانگ طبل از قصر بلند شد، راه بيفت و هر كس را كه ديدى از پسرم عبيد الله گرفته تا هر كس ديگر سرش را براى من بياور، و اگر در موردى براى كسب اجازه يا شفاعت به من مراجعه كنى گردنت را خواهم زد. گويد: بامداد آن شب هفتصد سر بريده بر در كاخ ريخته بود، شب دوم پنجاه سر آورد و شب سوم فقط يك سر آورد و پس از آن چيزى نياورد و چنان شد كه مردم همينكه نماز عشاء مى گزاردند، شتابان به خانه هاى خود بر مى گشتند و چنان بود كه برخى كفشهاى خود را رها مى كردند. عايشه براى زياد مى خواست نامه بنويسد و نمى دانست عنوان آنرا چه بنويسد، اگر مى نوشت زياد بن عبيد يا زياد بن ابيه او را خشمگين مى ساخت و اگر مى نوشت زياد بن ابى سفيان مرتكب گناه مى شد، ناچار نوشت از ام المؤمنين به پسرش زياد، همين كه زياد عنوان نامه را خواند خنديد و گفت ام المؤمنين براى انتخاب اين عنوان به زحمت افتاده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom