جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۳۳ : هشدار به والی مکه از فتنه معاویه [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى قثم بن العباس و هو عامله على مكة :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، الْعُمْيِ الْقُلُوبِ، الصُّمِّ الْأَسْمَاعِ، الْكُمْهِ الْأَبْصَارِ، الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ يُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ وَ يَحْتَلِبُونَ الدُّنْيَا دَرَّهَا بِالدِّينِ وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِينَ؛ وَ لَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلَّا عَامِلُهُ، وَ لَا يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ.
فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ [الطَّبِيبِ] الصَّلِيبِ وَ النَّاصِحِ اللَّبِيبِ، التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِيعِ لِإِمَامِهِ؛ وَ إِيَّاكَ وَ مَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَ لَا تَكُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً وَ لَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلًا؛ وَ السَّلَامُ.

عَيْنِى : چشمم، مقصود كسى است كه اخبار و اطلاعات را گزارش ميكند.
الْمَغْرِب : نواحى و مناطق غربى.
الْمَوسِم : مقصود موسم حج است.
الْكُمْه : جمع «اكمه»، كور مادر زاد.
يَلْبِسُونَ : مخلوط مى كنند، مشتبه مى سازند.
يَحْتَلِبُونَ الدُّنْيا : دنيا را مى دوشند.
الدَرّ : شير.
الصَّلِيب : شديد و سخت.
النَعْمَاء : آسايش و رفاه.
الْبَطِر : بسيار شاد و مست نعمت.
الْبَاْسَاء : سختى، فشار.
فَشِلًا : ترسو، ضعيف. 
عَينِى : جاسوس من
كُمْه : جمع أكمه : كور مادر زاد
حازِم : احتياط كار
صَلِيب : سخت و استوار
بَطِر : شادى زياده از حد 
(نامه به فرماندار مكّه قثم بن عبّاس، پسر عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در سال ۳۹ هجرى كه عوامل معاويه قصد توطئه در شهر مكّه را داشتند).(۱)
هشدار از تبليغات دروغين ياران معاويه در مراسم حج:
پس از ياد خدا و درود، همانا مأمور اطلاعاتى من در شام(۲) به من اطلاع داده است كه گروهى از مردم شام براى مراسم حج به مكّه مى آيند، مردمى كور دل، گوش هايشان در شنيدن حق ناشنوا، و ديده هايشان نابينا، كه حق را از راه باطل مى جويند، و بنده را در نافرمانى از خدا، فرمان مى برند، دين خود را به دنيا مى فروشند، و دنيا را به بهاى سراى جاودانه نيكان و پرهيزكاران مى خرند، در حالى كه در نيكى ها، انجام دهنده آن پاداش گيرد، و در بدى ها جز بدكار كيفر نشود.
پس در اداره امور خود هشيارانه و سر سختانه استوار باش، نصيحت دهنده اى عاقل، پيرو حكومت، و فرمانبردار امام خود باش، مبادا كارى انجام دهى كه به عذر خواهى روى آورى، نه به هنگام نعمت ها شادمان و نه هنگام مشكلات سست باشى. با درود.
_______________________________________________
(۱). قثم فرزند عبّاس بن عبد المطلب و پسر عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بسيار شبيه به پيامبر بود، و آخرين كسى بود كه با پيامبر به هنگام دفن او وداع كرد و تا هنگام شهادت امام عليه السّلام فرماندار مكّه بود، در حكومت معاويه به سمرقند رفت و در آنجا در سال ۵۷ هجرى به شهادت رسيد. 
(۲). به شام، مغرب نيز مى‏ گفتند (چون در مغرب كوفه قرار داشت) شام بزرگ شامل سوريه، لبنان و فلسطين بود كه اين مناطق در كنار درياى مغرب واقع است.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به قثم ابن عبّاس (ابن عبد المطّلب) كه از جانب آن بزرگوار (در تمام مدّت خلافت آن حضرت) بر مكّه حكمفرما بود. (رجال دانان او را ثقه و مورد اطمينان و از نيكان اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام دانسته اند، و حضرت او را در اين نامه از جاسوس هاى معاويه آگاه ساخته و بر حذر مى فرمايد، و ابن ميثم «عليه الرّحمة» در اينجا مى نويسد: سبب فرستادن اين نامه آنست كه معاويه هنگام حجّ جمعى را به مكّه فرستاد تا مردم را به اطاعت او دعوت نموده و از يارى علىّ عليه السّلام باز دارند، و ايشان را بياموزند كه امام عليه السّلام يا كشنده عثمان و شريك و همدست بوده، يا يارى او را ترك نموده است، و بهر جهت براى امامت صلاحيّت ندارد، و محاسن و نيكى هاى معاويه را به گمان خود با خوش خوئيها و بخشندگى او نقل كنند، پس امام عليه السّلام نامه را فرستاد تا قثم ابن عبّاس را بر اين كار آگاه سازد، و او به سياست و تدبير و انديشه رفتار كند، و گفته اند: فرستادگان معاويه لشگرى بودند كه فرستاده بود تا در موسم حجّ بر مكّه دست يابند):
(1) بعد از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم جاسوس من در مغرب (شام كه از شهرهاى غربىّ است) نوشته و مرا آگاه مى سازد كه بسوى حجّ گسيل گشته مردمى از اهل شام با دلهاى نابينا، و گوشهاى كر، و ديده هاى كور مادر زاد، كسانى كه حقّ را از (راه) باطل مى جويند (گمان دارند با پيروى از معاويه بدين حقّ مى رسند) و در معصيت آفريننده و نافرمانى خدا از آفريده شده پيروى ميكنند (فرمان معاويه و پيروانش را مى برند كه بر خلاف حكم خدا است)، و به بهانه دين شير دنيا را مى دوشند (براى بدست آوردن كالاى دنيا بنام دين و نهى از منكر گرد آمده با امام زمان خود مخالفت مى نمايند) و دنياى حاضر را بعوض آخرت نيكوكاران پرهيزكاران مى خرند (بجاى نيكبختى و بهشت جاويد آتش دوزخ و كيفر الهىّ را اختيار ميكنند) و هرگز بخير و نيكى نرسد مگر نيكوكار، و هرگز كيفر بدى نيابد مگر بد كردار،
(2) پس بر آنچه در دو دست تو است (حكومت مكّه و حفظ نظم و آرامش آن) پايدارى و ايستادگى كن ايستادگى شخص با احتياط كوشنده، و پند دهنده خردمند كه پيرو پادشاه و فرمانبردار امام و پيشوايش مى باشد،
(3) و مبادا كارى كنى كه بعذر خواهى بكشد، و هنگام خوشيهاى فراوان زياد شادمان (كه موجب كبر و سركشى است) و هنگام سختيها هراسان و دل باخته (كه باعث شكست و از دست دادن دلاورى است) مباش، و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به قثم بن عباس، عامل خود در مكّه:
اما بعد، جاسوس من كه در مغرب است به من نوشته و خبر داده كه جمعى از مردم شام را براى روزهاى حج به مكه فرستاده اند. مردمى كوردل، گران گوش و كور ديده، كه حق را از راه باطل مى جويند و با فرمانبردارى از مخلوق، نافرمانى خالق مى كنند و دين خويش مى دهند و متاع ناچيز دنيا مى ستانند و به بهاى جهان نيكان و پرهيزگاران، دنياى دون را مى خرند. و حال آنكه، به خير دست نخواهد يافت مگر نيكوكار و كيفر شر نبيند، مگر بدكار.
زمام كار خويش به دورانديشى و سرسختى به دست گير و چون ناصحان خردمند و پيروان امر حكومت و فرمانبرداران امامت به كار خويش پرداز. زنهار از اين كه مرتكب عملى شوى كه نيازت به پوزش افتد. اگرت نعمتى به چنگ افتد، سرمستى منماى و به هنگام بلا سست رأى و دلباخته مباش. والسلام.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) مأمور اطلاعاتى من در شام برايم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهى از مردم شام به سوى موسم حج گسيل شده اند; گروهى کوردل، ناشنوا و نابينا! آنها کسانى هستند که حق را با باطل مشتبه مى سازند و از مخلوق در مسير معصيت خالق اطاعت مى کنند و با دين فروشى به متاع دنيا مى رسند و آخرت را که در انتظار نيکان و پاکان است به دنيا مى فروشند، در حالى که هيچ کس جز انجام دهنده کار نيک به پاداش آن نمى رسد و کسى جز فاعل شر، کيفر آن را نمى بيند.
حال که چنين است براى حفظ آنچه در دست دارى قيام کن قيام شخصى دورانديش و محکم و نيرومند، قيام شخصى خير خواه و عاقل که از زمامدار خويش پيروى مى کند و مطيعِ فرمان امام خويش است. (مراقب باش) از انجام عملى که ناگزير شوى در برابر آن عذرخواهى کنى بپرهيز و هرگز به هنگام اقبال نعمت مغرور و سرمست مباش و نه در شدايد و مشکلات سست و ترسو. و السلام.
 
و از نامه آن حضرت است به قثم پسر عباس كه عامل او در مكه بود:
اما بعد، جاسوس من در مغرب به من نوشته است كه دسته اى از شاميان را براى روزهاى حج روانه داشته اند، مردمى كوردل كه گوشهاشان در شنيدن سخن حق ناشنواست و ديده هاشان در ديدن آن نابينا. كسانى كه حق را از راه باطل مى جويند، و با فرمانبردارى آفريده، راه نافرمانى آفريننده را مى پويند. به نام دين سود دنيا را مى برند و اين جهان را به بهاى پاداش جهان نيكان و پارسايان مى خرند، و هرگز جز نيكوكار كسى به نيكى نرسد، و جز بد كردار كيفر بد كردارى نبيند.
پس در كار خود هشيارانه و سرسختانه پايدار مباش و خيرخواهى خردمند و پيرو فرمان حكومت، و فرمانبردار امام امت، مبادا كارى كنى كه به عذرخواهى ناچار شوى. نه بهنگام نعمت سخت شادمان باش و نه در دشوارى سست رأى و ترسان، و السلام.
 
از نامه هاى آن حضرت است به قثم بن عباس فرماندارش در مكّه:
اما بعد، جاسوس من در مغرب به من نوشته كه مردمى از اهل شام به حج گسيل شده اند كه دلهايشان بسته، و گوشهايشان كر، و ديدگانشان كور است، كسانى كه حق را به باطل مى آميزند، و در نافرمانى خالق از مخلوق اطاعت مى كنند، و به بهانه دين از سينه دنيا شير مى دوشند، و دنياى حاضر را به جاى آخرتى كه نيكان پرهيزكار انتخاب نموده اند سودا مى نمايند.
هرگز رستگار به خير نگردد مگر عامل خير، و به جزاى بد نرسد مگر عامل شر، پس بر آنچه در اختيار توست استقامت ورز استقامت هوشيار با احتياط و سر سخت، و خير خواه خردمند، كه فرمانبردار حاكم، و مطيع امام خويش است. كارى انجام ندهى كه مجبور به عذر خواهى شوى، و به وقت نعمت و خوشى سر به طغيان برندار، و به هنگام سختى و بلا هراسان و دلباخته مباش. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(علیه السلام) است که به قثم بن عباس فرماندار و نماینده آن حضرت در شهر مکّه نگاشت.(1) نامه در یک نگاه:این نامه از دو بخش تشکیل یافته است: بخش اوّل هشدارى است که امام(علیه السلام) به قثم بن عباس فرماندار مکّه مى دهد که گروهى از کوردلان و دین به دنیافروشان از سوى معاویه مأموریت یافته اند که در موسم حج اوضاع را به نفع معاویه و به زیان امام(علیه السلام) دگرگون سازند و امام(علیه السلام) تعبیرات جالبى درباره مأموران معاویه فرموده که نظایر آن نیز در هر عصر و زمان مخصوصاً زمان ما یافت مى شود.در بخش دوم به او دستور مى دهد که در برابر این توطئه خطرناک کاملاً هوشیار باشد و کارى نکند که بعداً بخواهد از آن عذرخواهى نماید. با دقت مراقب اوضاع مکّه باش!همان گونه که قبلا اشاره کرديم اين نامه زمانى براى قثم بن العباس فرستاده شد. بعضى از عوامل اطلاعاتى امام(عليه السلام) از مکّه به آن حضرت خبر دادند که معاويه گروهى از اهل شام را براى پخش شايعات دروغين و سمپاشى بر ضد امير مؤمنان على(عليه السلام) در ايام حج به مکّه فرستاده است. از عبارات ابن اعثم کوفى در الفتوح استفاده مى شود که او سه هزار نفر از لشکر خود را با تجهيزات لازم به صورت پنهانى به مکّه فرستاده بود شايد براى اينکه اگر فرصتى به دست آيد دست به شورش بزنند و با طرفداران على(عليه السلام) درگير شوند و فضاى حرم امن خدا را نا امن کنند.به هر حال امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه چنين مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) مأمور اطلاعاتى من در شام برايم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهى از مردم شام به سوى موسم حج گسيل داشته شده اند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَيْنِي(2) ـ بِالْمَغْرِبِ(3) ـ کَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ(4) أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ).آن گاه صفات آنها را در سه جمله و اعمال آنها را در چهار جمله خلاصه مى کند و مى گويد: «گروهى کوردل، ناشنوا و نابينا»; (الْعُمْيِ(5) الْقُلُوبِ، الصُّمِّ(6) الاَْسْمَاعِ، الْکُمْهِ(7) الاَْبْصَارِ).اين سخن در واقع برگرفته از آيه شريفه قرآن است: «(وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثيراً مِّنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ); به يقين گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم. آنها دلها (عقل ها) يى دارند که با آن (انديشه نمى کنند) و نمى فهمند و چشمانى که با آن نمى بينند و گوش هايى که با آن نمى شنوند. آنها همچون چهار پايانند، بلکه گمراهتر اينان همان غافلانند (چون امکان هدايت دارند و بهره نمى گيرند)».(8)همان گونه که در تفسير آيه شريفه نيز آمده است طرق معرفت انسان سه چيز است: عقل، که با آن مى انديشد، چشم، که حوادث مختلف را با آن مى بيند و تجربه مى آموزد و گوش، که علوم نقلى را با آن مى شنود. کسانى که اين سه را از دست دهند تمام راه هاى معرفت بر آنان بسته مى شود.آرى معاويه اين دوزخيان از خدا بى خبر و کوردلان چشم و گوش بسته را به اين منظور انتخاب کرده بود که هرچه او مى خواهد، بگويند و از هيچ گناهى ابا نداشته باشند.سپس درباره اعمال آنها مى افزايد: «آنها کسانى هستند که حق را با باطل مشتبه مى سازند و مخلوق را در مسير معصيت خالق اطاعت مى کنند و با دين فروشى به متاع دنيا مى رسند و آخرت را که در انتظار نيکان و پاکان است به دنيا مى فروشند»; (الَّذِينَ يَلْبِسُونَ(9) الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ، وَيُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ، وَيَحْتَلِبُونَ(10) الدُّنْيَا دَرَّهَا(11) بِالدِّينِ، وَيَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الاَْبْرَارِ الْمُتَّقِينَ).بديهى است کسانى که کوردل و چشم و گوش بسته اند از اين امور امتناعى ندارند; براى اغفال مردم حق و باطل را به هم مى آميزند و براى جلب رضايت مخلوق و به دست آوردن جوايز او فرمان خدا را زير پا مى گذارند و براى به دست آوردن متاع دنيا سرمايه دينى خود را از دست مى دهند و آنها کسانى هستند که چشم بصيرتشان به قدرى ضعيف است که تنها دنيايى را که پيش پاى آنهاست و زودگذر است مى بينند و جهان آخرت را با آن همه نعمت ها و مواهب معنوى و مادى که اندکى دور دست تر است نمى بينند. به همين دليل آن را ناچيز مى شمرند و به آسانى به دنيا مى فروشند.بديهى است معاويه هرگز از کسانى که مختصر ايمان و سابقه اى در اسلام داشتند براى اين کارها انتخاب نمى کرد. دقيقا جستجو مى کرد افرادى را پيدا کند که نه دينى داشته باشند نه ايمانى، نه عقلى و نه وجدانى. بندگان و غلامانى باشند جان و دل بر کف و چشم بر امر و گوش بر فرمان; و اين است راه و رسم همه حاکمان جور و دغل کار.آن گاه امام(عليه السلام) به اين حقيقت اشاره مى کند که هرکس کار نيک و بدى کند پاداش و کيفر آن را خواهد ديد مى فرمايد: «در حالى که هيچ کس جز انجام دهنده کار نيک به پاداش آن نمى رسد و کسى جز فاعل شر، کيفر آن را نمى بيند»; (وَلَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلاَّ عَامِلُهُ، وَلاَ يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلاَّ فَاعِلُهُ).اين نکته برگرفته از آيات شريفه قرآن است که مى فرمايد: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ).(12)اشاره به اينکه اين افراد که براى ايجاد مفسده و اختلاف در ميان مسلمانان به تلاش و کوشش بر مى خيزند و همچنين فرمانده اصلى آنها هيچ کدام سودى نخواهند برد و شر و فساد دامن آنها را نيز خواهد گرفت.سپس قثم بن عباس را مخاطب ساخته مى فرمايد: «حال که چنين است براى حفظ آنچه در دست دارى قيام کن، قيام شخصى دور انديش و محکم و نيرومند، قيام شخصى خير خواه و عاقل که از سلطان خويش پيروى مى کند و مطيعِ فرمان امام خويش است»; (فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْکَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ(13)، وَالنَّاصِحِ اللَّبِيبِ(14)، التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِيعِ لاِِمَامِهِ).بدين وسيله امام(عليه السلام) اراده او را تقويت مى کند و براى انجام وظيفه در مقابل توطئه معاويه و خراب کاران شام آماده مى سازد و در ضمن بر نظارت خود نسبت به اعمال وى تأکيد مى ورزد.امام(عليه السلام) در اين بيان کوتاه و پر معنا شرايط فرماندارى موفق را بيان کرده است: دورانديش بودن، محکم در برابر حوادث ايستادن، خيرخواه مردم و پيشوا و امام بودن، و چشم و گوش بر امر و فرمان داشتن. به يقين اگر اين شرايط در هر مدير و فرمانده اى جمع شود در کار خود موفق خواهد بود و توطئه هاى دشمن را در هم خواهد شکست.آن گاه در پايان اين نامه هشدار ديگرى به او مى دهد و مى فرمايد: «از انجام عملى که ناگزير شوى در برابر آن عذرخواهى کنى بپرهيز. و هرگز به هنگام اقبال نعمت مغرور وسرمست مباش و نه در شدايد و مشکلات سست و ترسو. والسلام»; (وَإِيَّاکَ وَمَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَلاَ تَکُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً(15)، وَلاَ عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلاً(16)، وَالسَّلاَمُ).ضرب المثل معروفى در ميان توده مردم هست که مى گويند: «عذرخواهى روى انسان را سفيد نمى کند» درست است که انسان در مقابل خطاهاى خود بايد معذرت بطلبد; ولى بايد توجّه داشت که اين معذرت خواهى هرگز انسان را به جايگاه اولى باز نمى گرداند، پس چه بهتر که مراقب باشد کارى نکند که مجبور به عذرخواهى شود. همچنين بايد چنان پر ظرفيت و خويشتن دار و مسلط بر نفس باشد که اقبال و ادبار نعمت ها در او اثر نگذارد. نه همچون افراد کم ظرفيت که با اندک پيروزى چنان خوشحال مى شوند که در پوست خود نمى گنجند و در مقابل اندک شکست چنان پريشان مى شوند که دست و پاى خود را گم مى کنند.هر گاه در اين چند خط نامه مختصر و فشرده امام(عليه السلام) دقت کنيم مى بينيم همه چيز در آن هست و اين نشانه روشنى از فصاحت و بلاغت فوق العاده امام(عليه السلام) و آگاهى او بر همه مسائل سياسى و اجتماعى و اخلاقى است.*****نکته:قثم بن عباس کيست؟«قثم» در اصل «قاثم» بوده به معناى شخص سخاوتمند و پربخشش (سپس الف آن افتاده است). اين اسم براى قثم بن العباس اسمى با مسمّا بوده، زيرا او را صاحب بخشش و سخاوتمند شمرده اند. او پسر عموى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و امير مؤمنان على(عليه السلام) و فرزندزاده عبدالمطلب و مادرش ام الفضل لبابه دختر حارث از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود و نوشته اند مادرش پس از خديجه(عليها السلام) اوّلين زنى بود که اسلام آورد. در کتب رجال و تاريخ او را مردى با فضيلت و قوى شمرده اند. در زمان حکومت امير مؤمنان على(عليه السلام) مدتى والى مدينه و سپس والى مکّه شد و در اين سِمت تا زمان شهادت امير مؤمنان(عليه السلام) باقى ماند و در سال 38 هجرى به عنوان اميرالحاج از سوى آن حضرت انتخاب شد. مى گويند هنگامى که امير مؤمنان(عليه السلام) در محراب عبادت در خون خود غلطيد، قثم در مسجد کوفه حاضر بود و هنگامى که ابن ملجم در حال فرار بود او را دستگير کرد.در ايام معاويه به موجب دوستى که با سعيد بن عثمان، والى خراسان داشت به خراسان رفت و در جنگى که در سمرقند واقع شد حضور داشت و در آنجا به شهادت رسيد.(17)******پی نوشت:1 . سند نامه: در مصادر نهج البلاغه چنين آمده است که ابن ابى الحديد و ابن ميثم در شرح خود بر نهج البلاغه درباره شأن ورود اين نامه چنين نوشتند: معاويه گروهى از شاميان را به طور پنهانى در موسم حج به مکّه فرستاد تا مردم را به اطاعت خود و تمرد از فرمان امير مؤمنان دعوت کنند و اين شبهه را در اذهان تقويت نمايند که على(عليه السلام) يا قاتل عثمان است و يا در آن موقع که مى بايست عثمان را يارى کند از ياريش خوددارى کرد و در هر دو صورت صلاحيت براى امامت ندارد و نيز درباره معاويه و بذل و بخشش و سخاوت او به پندار خود تبليغ نمايند. هنگامى که اين خبر به امام(عليه السلام) رسيد اين نامه را نوشت و به نماينده خود «قثم بن عباس» هشدار دارد که مراقب اين توطئه باشد. سپس نويسنده مصادر چنين نتيجه گيرى مى کند که بيان مطلب فوق نشان مى دهد ابن ابى الحديد و ابن ميثم به منبع ديگرى غير از نهج البلاغه دست يافته بودند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 319); ولى بعيد نيست که آنها اين سخن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى متوفاى 314 گرفته باشند که همين سخن را در زمينه همين نامه آورده است (الفتوح، ج 4، ص 220-222). قابل توجّه اينکه سند ديگرى براى اين نامه در کتاب الغارات پيدا شد کتابى که در قرن سوم سال ها پيش از تولّد سيّد رضى نوشته شده است که تفاوت هايى با آنچه سيّد رضى آورده دارد ولى اساس هر دو نامه يکى است (الغارات، ج 2، ص 509).2 . مى دانيم «عين» در لغت به معناى چشم است ولى از آنجا که مأموران اطلاعاتى حکومت به منزله چشم براى رييس حکومت هستند از آنها تعبير به عين مى شود.3 . «مغرب» در اينجا به معناى شام است، زيرا در شمال غربى عراق قرار دارد.4 . «الموسم» از ريشه «وسم» بر وزن «رسم» در اصل به معناى نشانه گذاردن است. سپس به محل اجتماع يا زمان اجتماع به جهت اينکه نشانه بر آن گذارده مى شود اطلاق شده و در ميان مسلمين مخصوصاً فقها موسم به معناى ايام حج است.5 . «العمى» جمع «اعماء» به معناى نابيناست.6 . «الصم» جمع «اصم» به معناى کر است.7 . «الکُمْه» جمع «اکمه» به معناى کور مادر زاد است.8 . اعراف، آيه 179.9 . «يلبسون» از ريشه «لبس» بر وزن «حبس» به معناى مشتبه ساختن و «لُبس» بر وزن «خمس» به معناى پوشش و پوشيدن است.10 . «يَحْتلبون» از ريشه «حلب» بر وزن «حمد» به معناى دوشيدن شير است.11 . «درّ» به معناى شير يا شير فراوان و به معناى مصدرى به معناى ريزش باران يا مايعات ديگر است.12 . زلزال، آيه 7 و 8.13 . «الصليب» از ريشه «صلب» بر وزن «صبح» به معناى شدت يافتن و هر شىء شديد و محکم است و صليب را بدين جهت «صليب» مى گويند که از چوب هاى محکم براى دار زدن در آن استفاده مى شود.14 . «اللبيب» يعنى صاحب عقل و خرد از ريشه «لُبّ» به معناى مغز گرفته شده است.15 . «بطر» به معناى شخصى است که مست ناز و نعمت است، از ريشه «بطر» بر وزن «نظر» گرفته شده است.16 . «فَشِل» به معناى انسان سست و تنبل است از ريشه «فشل» بر وزن «نظر» به معناى ضعف و سستى و يا ضعفى که همراه با ترس باشد.17 . مکاتيب الائمة، استيعاب، اسد الغابة و لغت نامه دهخدا. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام عليه السلام به قثم بن عباس كه از طرف آن بزرگوار فرماندار مكه بود:شارح (ابن ميثم) مى گويد: اين شخص كه امام بر او نامه نوشته است، قثم به عباس بن عبد المطلب است، كه همواره-  تا وقتى كه على (ع) به شهادت رسيد-  از طرف آن بزرگوار فرماندار مكّه بود، و در زمان معاويه در سمرقند به شهادت رسيد.علّت اين كه امام (ع) اين نامه را نوشت آن بود كه معاويه در موسم حجّ و هنگام اجتماع مردم براى اعمال، گروهى را فرستاد تا مردم را به اطاعت از او دعوت كنند، و مردم عرب را از يارى على (ع) متفرق كنند، و به ذهن مردم القا كنند كه على (ع) يا خود، قاتل عثمان است و يا زمينه قتل او را فراهم آورده است، در هر دو صورت شايسته امامت نيست، و از طرفى به زعم خود، فضايل و اخلاق و روش او را در بذل و بخشش در بين مردم شايع كنند، اين بود كه امام (ع) اين نامه را به فرماندارش در مكه نوشت و او را از اين مطلب آگاه ساخت تا بر اين اساس، به آنچه سياست ايجاب مى كند، اقدام كند. بعضى گفته اند: كسانى را كه معاويه فرستاده بود، گروهى از مأموران مخفى او بودند كه فرستاده بود تا اوضاع را بر فرمانداران على (ع) آشفته سازند.خلاصه نامه: نخست، امام (ع) به فرماندارش، مطالبى را اعلام مى دارد كه جاسوس آن بزرگوار در مغرب (غرب حجاز) نوشته است، و مقصود امام از «مغرب» همان شام است، زيرا شام از شهرهاى غربى حجاز است. امام (ع) جاسوسهايى در شهرها داشته است كه از رويدادهاى جديد در قلمرو معاويه خبر مى دادند، و معاويه نيز -همان طور كه عادت سلاطين است- در قلمرو امام جاسوسهايى داشته است. آن گاه امام (ع) مردم شام را با ويژگيهايى معرفى كرده است كه باعث دورى از خدا مى گردند، تا فرماندارش را از آنها بيزار كند و بر حذر دارد:1-  از جمله ويژگيهاى اهل شام فرو رفتن در غفلت و بى توجّهى از هر جهت است، نسبت به آنچه كه به خاطر آن آفريده شده اند. كلمه «العمى» [نابينايى] را به اعتبار اين كه آنها حق و نيز راه آخرت را كه شايسته درك است درك نمى كنند، استعاره براى دلهاى آنها آورده است، همان طور كه شخص نابينا هدف خود را درك نمى كند. و همچنين كلمه الصمّ (كرى)، را براى گوشها و الكمه (كورى) مادرزاد را براى چشمهايشان، به اعتبار استفاده نكردن آنها -در جهت شنيدن- از موعظه ها و يادآوريها، و -در جهت ديدن- عبرت گرفتن از آثار قدرت خداوند بزرگ، استعاره آورده است يعنى همان طور كه فاقد اين دو عضو بهره نمى گيرد، آنان نيز از اين دو عضو استفاده نمى كنند.2-  آنان حق را با باطل اشتباه مى كنند: يعنى حق را مخلوط به باطل مى سازند و در باطل حق را مى جويند، مقصود آن است كه آنها مى دانند كه على (ع) بر حق و معاويه بر باطل است، لكن آن را پنهان مى دارند و با شبهه قتل عثمان و خونخواهى او، و ديگر دلايل بيهوده، مخفى مى كنند. و بعضى [به جاى يلبسون...] «يلتمسون الحقّ بالباطل» نقل كرده اند، از آن رو كه آنان با حركات بيهوده خود (به زعم خود) حق را مى جستند.3-  آنان از مخلوق يعنى معاويه در جهت نافرمانى آفريدگارشان اطاعت مى كنند.4-  آنان به بهانه دين، شير دنيا را مى دوشند. لفظ: الدّر (شير) را براى دنيا و خوشيهاى آن، استعاره آورده است، همچنين كلمه: احتلاب (دوشيدن)، استعاره است براى به دست آوردن متاع دنيا از هر راهى كه امكان دارد، از آن جهت كه دنيا همانند شتر است. درّها به عنوان بدل از دنيا، منصوب است. البتّه اين هدف را به وسيله دين پى مى گرفتند، از آن رو كه اظهار شعار دينى و دست آويختن به ظاهر دستورهاى دينى براى تحصيل دنيا بود و به چنگ آوردن مال و منال دنيايى كه استحقاق نداشتند، زيرا نبرد ايشان با امام (ع) -آن طورى كه آنها تصور مى كردند- تنها به خاطر گرفتن خون خليفه عثمان و اثبات عمل زشت قاتلان و خوار كنندگان عثمان بود، و بدين وسيله بود كه توانستند دل مردم عرب و بسيارى از مسلمانان نادان را نسبت به نبرد با آن حضرت و گرفتن شهرها به دست آورند.پنجم: خريدن آنان دنياى حاضر را عوض آخرت نيكان، يعنى اجر و مزد اخروى، كلمه شراء خريدن استعاره براى به عوض گرفتن آنان دنيا را به جاى آخرت است، و چون در شعار اسلامى اين كار، زيانى جبران ناپذير است، امام (ع) در موضع نكوهش آنها بيان كرده است، آن گاه در مقام وعد و وعيد به آنها يادآور شده است كه رسيدن به نيكى منحصر به نيكوكاران است تا آنها تشويق به نيكوكارى شوند، و كيفر به بدى منحصر به بدكاران است تا آنان از بدى دورى كنند. و سپس نامه خود را با يك امر و يك نهى پايان داده است: امّا فرمان آن است كه نسبت به كار و وظيفه اى كه به عهده دارد، خود را جاى كسى كه شايسته آن است قرار دهد يعنى دورانديش و استوار در عقيده و كوشاى در اطاعت خدا، خيرخواه عاقل، براى خود و دوستان خود، فرمانبر امام و رهبر باشد، و امّا هشدار به او اين است كه مبادا از جمله كسانى باشد كه از كارى كه كرده اند معذرت خواهى مى كنند. يعنى كارهايى كه در شرع، معصيت و كوتاهى از انجام وظيفه به حساب مى آيد، مرتكب نشود. بعضى اين كلمات را مرفوع خوانده اند.سپس از شادى زياد در وقت رسيدن به ناز و نعمت و ترس و ضعف به هنگام سختى و شدّت برحذر داشته است، زيرا اين صفات باعث زوال نعمت و نزول بلا و گرفتارى مى شود. شادى بيش از اندازه خوى ناپسندى است كه مستلزم صفات ناپسند خودخواهى و خودبينى و نقطه مقابل صفت پسنديده فروتنى است. و ترس و ناتوانى، صفت پست نسبت به خوى پسنديده شجاعت است. توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 49 المختار الثالث و الثلاثون و من كتاب له عليه السلام الى قثم بن العباس و هو عامله على مكة:أمّا بعد، فإنّ عيني بالمغرب كتب إلىّ يعلمني أنّه وجّه إلى الموسم أناس من أهل الشّام، العمى القلوب، الصّمّ الأسماع، الكمه الأبصار، الّذين يلتمسون الحقّ بالباطل، و يطيعون المخلوق في معصية الخالق، و يحتلبون الدّنيا درّها بالدّين، و يشترون عاجلها باجل الابرار المتّقين، و لن يفوز بالخير إلّا عامله، و لا يجزى جزاء الشّر إلّا فاعله، فأقم على ما في يديك قيام الحازم الصّليب، و النّاصح اللّبيب، التّابع لسلطانه، المطيع لإمامه، و إيّاك و ما يعتذر منه، و لا تكن عند النّعماء بطرا، و لا عند البأساء فشلا، و السّلام. (63094- 63005)اللغة:(العين): الجاسوس، (المغرب): الشام لأنّه في مغرب كوفة و مكّة، (الموسم): موقع أداء الحجّ و مجمع الحجّاج في مكّة المكرّمة، (العمى) جمع أعمى: من لا يبصر، (الصمّ): جمع أصمّ، (الكمه): جمع الأكمه: الأعمى خلقة، (البطر): شدّة الفرح و كثرة النّشاط، (البأساء): الشّدّة و لا أفعل له لأنّه اسم غير صفة، (الفشل): الجبن و الضّعف.الاعراب:بالمغرب: متعلّق بالعين لما فيه من معنى الوصفيّة و جملة كتب إلىّ خبره العمى القلوب: من إضافة الصفة إلى معموله و الاضافة لفظيّة و لا مانع من دخول أل على المضاف و كذا ما بعده، درّها: بدل اشتمال من الدنيا.المعنى:قثم بن عباس بن عبد المطلب من الموالين لعلىّ عليه السّلام ولّاه على مكّة المكرّمة بعد عزل أبا قتادة الأنصاري عنها، و لم يزل واليا عليها حتى قتل عليّ عليه السّلام، حكى عن ابن عبد البرّ أنّ قثم استشهد بسمرقند، كان خرج إليها مع سعيد بن عثمان بن عفّان زمن معاوية فقتل بها، قيل: و كان قثم يشبه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال الشارح المعتزلي في (ص 138 ج 16 ط مصر): كان معاوية قد بعث إلى مكة دعاة فى السرّ يدعون إلى طاعته و يثبطون العرب عن نصرة أمير المؤمنين و يوقعون في أنفسهم أنه إمّا قاتل لعثمان أو خاذل، و إنّ الخلافة لا تصلح فيمن قتل أو خذل، و ينشرون عندهم محاسن معاوية بزعمهم و أخلاقه و سيرته، فكتب أمير المؤمنين عليه السّلام هذا الكتاب إلى عامله بمكة ينبهه على ذلك ليعتمد فيه بما تقتضيه السياسة و لم يصرّح في هذا الكتاب بماذا يأمره أن يفعل إذا ظفر بهم.أقول: لعلّ ذلك قد كان و لكن لا يلائم ما ذكره ما يستفاد من هذا الكتاب فانه صادر باعتبار موسم الحجّ و اجتماع الحجاج في مكة من كلّ صقع من الأصقاع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 50 الاسلامية، و الموقف يقتضى القيام بعمل جهري للملأ لا القيام بأمر سرّي و قد ورد في شأن صدور هذا الكتاب أنّ معاوية بعث يزيد بن شجرة أميرا على ثلاثة آلاف جندي مجرّب و أمره بزحفه إلى مكّة جهارا و إقامته الحجّ للنّاس من قبله و إخراجه و الي أمير المؤمنين من مكّة و أخذه البيعة له عن الحاضرين في مكّة المكرّمة و لكن شرط عليه أن يكون كلّ ذلك من دون حرب و إراقة دم في الحرم، و لمّا ورد جيش يزيد بن شجرة الجحفة و اطّلع قثم على ذلك عزم الهرب من مكّة و الالتجاء بالجبال، فمنعه الصّحابي الكبير أبو سعيد الخدري فورد يزيد بن شجرة مكّة و نزل بمنى و طلب أبا سعيد و أخبره أنّه لا يريد حربا و أنّ الأمير قثم لا يرضى بامامته للحاجّ و لا أرضاه و اقترح أن يختار الناس رجلا ثالثا يؤمّ الفريقين، فاستشاروا و توافقوا على إمامة شيبة بن عثمان العبدي، فأقام لهم الحجّ و صلّى بالفريقين و لم يقع حرب بينهما، و خرج يزيد بعد الحجّ بجمعه عن مكّة المكرّمة.و هذا ألصق بما كتبه عليه السلام إلى قثم بن العباس في هذا المقام.و قوله عليه السّلام: (يحتلبون الدّنيا درّها بالدين) توصيف لأتباع معاوية و إشعار بعدم اعتقادهم بالدّين و إنما يظهرون شعائر الدّين ليحتلبون بها متاع الدّنيا و يجعلونها وسيلة لأغراضهم المادّية الخسيسة.الترجمة:نامه آن حضرت بقثم بن عباس كه كارگزار او بود در مكّه معظمه:أما بعد براستى كه ديده بان من در مغرب بمن نامه اى نوشته و بمن گزارش داده كه جمعى از مردم شام براى موسم انجام حج بمكّه فرستاده شدند، مردمى كوردل كه نه گوش شنوا دارند و نه ديده بينا، مردمى كه حق را بباطل در آميزند و آنرا وسيله مقاصد پوچ خود سازند، مردمى كه در فرمانبردن از مخلوق نافرمانى آفريدگار را دارند، و پستان دنيا را بوسيله اظهار دين بدوشند، و دين را وسيله دريافت آرمانهاى دنياى خود سازند، و سرانجام سعادت با نيكان پرهيزكار را بدنياى فانى بفروشند، هرگز بسرانجام نيك نرسد مگر نيكوكار، و سزاى بدكردارى را نكشد مگر بدكار و شرانگيز.تو بر آنچه در دست دارى از كار گزارى مكّه با كمال حزم و پايدارى ايستادگى كن و مردى باش خير انديش و خردمند كه پيرو حاكم خويش است و فرمانبر از پيشواى خود، مبادا مرتكب خلافى شوى كه نياز بپوزش داشته باشد و بر أثر دست يافتن بنعمتهاى خداوند خوشگذرانى پيشه مكن، و در موقع سختى و گرفتارى سستى از خود نشان مده.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص54 از نامه آن حضرت به قثم بن عباس كه كارگزارش بر مكه بوده است در اين نامه كه با اين عبارت شروع مى شود، «اما بعد فانّ عينى بالمغرب كتب الىّ...»، «اما بعد همانا جاسوس من در مغرب براى من نوشته است.» ابن ابى الحديد چنين مى گويد: معاويه پنهانى گروهى از داعيان خود را به مكه گسيل داشته بود تا مردم را به اطاعت از او فرا خوانند و اعراب را از يارى دادن امير المؤمنين على باز دارند و در دلهاى ايشان اين شبهه را بيفكنند كه على عليه السّلام يا قاتل عثمان است يا از يارى دادن او خوددارى كرده است و به هر حال كسى كه مرتكب قتل يا از يارى دادن خود دارى كرده باشد، شايسته خلافت نيست، و به آنان گفته بود به زعم او اخلاق پسنديده و روش خوب معاويه را ميان مردم منتشر سازند. بدين سبب امير المؤمنين عليه السّلام اين نامه را به كارگزار خويش در مكه نوشته است تا او را بر آن كار آگاه فرمايد تا به مقتضاى سياست رفتار كند و در اين نامه چيزى در مورد آنكه اگر بر آنان دست يافت چه كند، تصريح نفرموده است. مقصود از مغرب سرزمين شام است، يعنى خبرگزاران على عليه السّلام كه در شام و پيش معاويه بوده اند، چنين گزارش داده اند و چون شام از سرزمينهاى غربى است آن را مغرب ناميده است. [ابن ابى الحديد پس از توضيح جمله هاى نامه بحث كوتاه زير را در باره قثم آورده است]. قثم بن عباس و پاره اى از اخبارش: مادر قثم بن عباس همان مادر ديگر برادران اوست. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب از قول عبد الله بن جعفر روايت مى كند كه مى گفته است من و عبيد الله و قثم، پسران عباس سرگرم بازى بوديم، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سواره از كنار ما گذشت و فرمود اين نوجوان را بلند كنيد و به من بدهيد، منظور قثم بود. او را بلند كردند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را پشت سر خود نشاند و مرا هم جلو مركب خود سوار كرد و براى ما دعا فرمود، و قثم در سمرقند به شهادت رسيد. ابن عبد البر همچنين مى گويد: عبد الله بن عباس روايت كرده است كه قثم آخرين كسى است كه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -يعنى با پيكر مقدس آن حضرت-  تجديد عهد كرده است، بدين معنى كه او آخرين كسى بود كه از گور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون آمد. مغيرة بن شعبه مدعى بود كه او اين چنين بوده است، على عليه السّلام منكر اين موضوع شد و فرمود: نه چنين است بلكه آخرين كسى كه از گور بيرون آمد قثم بن عباس بود. ابن عبد البر مى گويد: قثم از طرف على عليه السّلام والى مكه بود. على عليه السّلام خالد بن عاص بن هشام بن مغيره مخزومى را كه از سوى عثمان والى مكه بود، عزل فرمود و ابو قتاده انصارى را بر آن شهر گماشت و سپس او را بر كنار ساخت و قثم بن عباس را به جاى او گماشت و قثم تا هنگامى كه على عليه السّلام به شهادت رسيد، همچنان حاكم مكه بود. ابن عبد البر مى گويد: اين سخن خليفه است، ولى زبير بن بكار گفته است على عليه السّلام قثم بن عباس را به حكومت مدينه گماشته است. ابن عبد البر مى گويد: قثم در سمرقند شهيد شد. قثم همراه سعيد بن عثمان بن عفان به روزگار معاويه به سمرقند رفت و آنجا شهيد شد. گويد: قثم شبيه رسول خدا بوده است و داود بن مسلم در مدح او چنين سروده است: اى ناقه من اگر مرا به قثم برسانى از رنج بار و سفر آزاد خواهى شد، اگر فردا مرا به او برسانى، توانگرى بهره من مى شود و تنگدستى از ميان مى رود كه دريا در دست اوست و ماه تمام در چهره اش خانه دارد و گرانقدر است...  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom