حَاضِرِين : نام شهرى است در اطراف صفين. الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ : اعتراف كننده به (سختى و چيرگى) زمان. غَرَضِ الَاسْقام : هدف مرضها و بيماريها. الرَّهِينَة : مرهون، در گرو، يعنى او در تحت قدرت روزگار است. الرَّمِيَّة : هدف تير، آنچه كه به طرفش تيراندازى ميشود. نُصُبُ الافات : در برابر آفتها، در معرض آفات، يعنى از درد و آفت جدا نمى شود. الْصَرِيع : بزمين افتاده، زمين خورده. جُمُوحُ الدَّهْرِ : سركشى روزگار. يَزَعُنِي : مرا باز مى دارد. مَا وَرَائِي : كنايه از آخرت است. صَدَفَنِى : مرا منصرف كرد. مَحْض : خالص. مُسْتَظْهِراً بِهِ : كمك گيرنده از آن.
غَرَض الأسقام : نشانه و هدف بيماريها رَهينة الايام : گرو روزگار رَمية المصائب : تير خورده و نشانه مصيبتها غَريم : بدهكار و مديون نُصُب : آنچه در كنار راه مىگذارد براى راهيابى تبيّنتُ : كشف كردم صَرّح : روشن نموده است مَحض : خالص هر چيز أفضَى بِى : مرا كشيد عَنانى : مرا داراى قصد و اراده كرده
مترجم :
(نامه به فرزندش امام حسن عليه السّلام وقتى از جنگ صفين باز مى گشت و به سرزمين «حاضرين»(۱) رسيده بود در سال ۳۸ هجرى). ۱. انسان و حوادث روزگار از پدرى فانى، اعتراف دارنده به گذشت زمان، زندگى را پشت سر نهاده -كه در سپرى شدن دنيا چاره اى ندارد- مسكن گزيده در جايگاه گذشتگان، و كوچ كننده فردا، به فرزندى آزمند چيزى كه به دست نمى آيد، رونده راهى كه به نيستى ختم مى شود، در دنيا هدف بيمارى ها، در گرو روزگار، و در تيررس مصائب، گرفتار دنيا، سودا كننده دنياى فريب كار، وام دار نابودى ها، اسير مرگ، هم سوگند رنجها، هم نشين اندوه ها، آماج بلاها، به خاك در افتاده خواهش ها، و جانشين گذشتگان است. پس از ستايش پروردگار، همانا گذشت عمر، و چيرگى روزگار، و روى آوردن آخرت، مرا از ياد غير خودم باز داشته و تمام توجه مرا به آخرت كشانده است، كه به خويشتن فكر مى كنم و از غير خودم روى گردان شدم، كه نظرم را از ديگران گرفت، و از پيروى خواهشها باز گرداند، و حقيقت كار مرا نماياند، و مرا به راهى كشاند كه شوخى بر نمى دارد، و به حقيقتى رساند كه دروغى در آن راه ندارد. و تو را ديدم كه پاره تن من، بلكه همه جان منى، آنگونه كه اگر آسيبى به تو رسد به من رسيده است، و اگر مرگ به سراغ تو آيد، زندگى مرا گرفته است، پس كار تو را كار خود شمردم، و نامه اى براى تو نوشتم، تا تو را در سختى هاى زندگى رهنمون باشد. حال من زنده باشم يا نباشم. ______________________________________________(۱). حاضرين، روستاهاى بين شام و عراق، يا روستاهاى اطراف شهر «بالس» شهرى از توابع شام مى باشد.
از وصيّتهاى آن حضرت عليه السّلام است كه پس از مراجعت از صفّين در حاضرين (موضعى در نواحى صفّين) براى حسن ابن علىّ -عليهما السّلام- نوشته.قسمت اول نامه: (و در اندرزهاى بسيارى كه داده راههاى سعادت و نيكبختى را نشان داده است، و روى سخن امام عليه السّلام در اين وصيّت نامه با افراد بشر است نه خصوص امام حسن عليه السّلام تا گفته شود: بعضى كلمات اين وصيّت نامه مانند عبد الدّنيا و تاجر الغرور با شأن امام و مقام عصمت مناسبت ندارد، پس ناچار بايستى در صدد تأويل بر آمد يعنى از معنى ظاهر اين كلمات چشم پوشيد و بمعنى كه در ظاهر مستفاد نيست متوجّه گرديد، در صورتيكه اگر روى سخن با افراد بشر باشد بتأويل نياز نداريم، زيرا خاندان عصمت و طهارت را اگر چه خداوند از هر عيب و نقصى دور و آراسته قرار داده، ولى ايشان هم بدستور حقّ تعالى خود را نستوده در ظاهر خويشتن را مانند ديگران مى نمايانند، و با وجود اين شارح بحرانىّ «رحمه اللّه» از ابو جعفر ابن بابويه قمىّ «عليه الرّحمة» روايت كند كه امام عليه السّلام اين وصيّت را براى فرزند خود محمّد ابن حنفيّه نوشت): (اين وصيّت نامه) از پدرى كه نزديك به نيستى و مرگ است، به (گذشت و سختيهاى) زمان اعتراف كننده، پشت كرده بعمر و زندگى (زيرا سنّ مبارك آن حضرت از شصت تجاوز كرده بود و شصت نصف عمر طبيعىّ است و چون كمتر كسى عمر طبيعىّ را دريابد، و اگر هم بعمر طبيعىّ برسد پس بعد از شصت سال هر چه بماند كمتر از گذشته است، بنابر اين بعد از شصت سال شخص بعمر پشت كرده) تسليم به (گرفتاريهاى) روزگار، بد بين بدنيا، ساكن در خانه هاى مردگان، كوچ كننده از آنها فردا (روز مرگ نزديك) به فرزند آرزو كننده آنچه (هدايت و راهنمائى مردم كه) در نمى يابد، رونده براه نابود شدگان (مرده ها) هدف بيماريها (ى گوناگون) و در گرو روزگار، و آماجگاه مصيبتها و اندوهها، و بنده دنيا (گرفتار رفتار ناهنجار آن) و سودا كننده (سعادت و نيكبختى خوبان و شقاوت و بدبختى بد كرداران) سراى خدعه و فريب و وام دار نابوديها (بيماريها و پيشآمدهاى مرگ آور كه مانند بستانكار تا وام خود را از بدهكار نگيرد دست بر ندارد) و گرفتار مرگ (كه رهائى از آن ممكن نيست) و هم سوگند رنجها، و همنشين اندوهها (زيرا چون شخص از رنج و اندوه جدا نمى شود مانند آنست كه با آنها هم سوگند و همنشين است) و نشانه آفتها و دردها، و بخاك افتاده خواهشها، و جانشين مردگان (كه بآنان خواهد پيوست). پس از اين، در آنچه دانستم از پشت كردن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و رو آوردن آخرت بمن، چيزى است كه مرا از ياد غير و كوشش بآنچه پى من است (از خانه و دارائى و فرزند) باز مى دارد (زيرا در چنين هنگام سزاوار نيست كه از كسى ياد كرده يا غمّ چيزى خورم، بلكه بايستى در صدد فضايلى كه موجب سعادت و نيكبختى است باشم) ولى چون اندوه من -نه اندوههاى مردم- بمن منحصر گرديد (هرگاه جز كار خود و هر اندوه جز اندوه خود را از ياد بردم). پس انديشه ام مرا درست پنداشته از آرزو و خواهش نفس باز داشت، و حقيقت كار من (كوچ از دنيا) را آشكار ساخت، پس وادار نمود مرا به كوشش و تلاشى كه در آن بازيچه نيست، و براستى كه آميخته به دروغ نمى باشد (خلاصه چون ديدم دنيا بمن پشت كرده و بايستى آماده سفر آخرت شوم، هر انديشه اى جز انديشه كار خود را دور ساختم، ولى از آنجا كه) ترا جزئى از خود يافتم (چون فرزند پاره اى از شخص است) بلكه تمام خود يافتم (چون جاى او گرفته نامش را باقى دارد) بطوريكه اگر چيزى بتو رو آورد مانند آنست كه بمن رو آورده است، و اگر مرگ ترا دريابد مانند آنست كه مرا دريافته (خلاصه انديشه ام در كار تو مانند انديشه در كار خويش است) و در اندوه افكند مرا كار تو بطوريكه كار خودم مرا در اندوه مى افكند، پس (به اين جهت) اين نامه را براى تو نوشتم در حاليكه بآن پشت قوىّ كردم (وصيّت نامه اى كه اگر بآن عمل نمائى خاطرم آسوده باشد) اگر باقى باشم براى تو يا بميرم.
از وصيت آن حضرت به حسن بن على (عليهما السلام) در آن هنگام كه از صفين بازمى گشت در «حاضرين» نوشته است. از پدرى در آستانه فنا و معترف به گذشت زمان، كه عمرش روى در رفتن دارد و تسليم گردش روزگار شده، نكوهش كننده جهان، جاى گيرنده در سراى مردگان، كه فردا از آنجا رخت برمى بندد، به فرزند خود كه آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، راهرو راه كسانى است كه به هلاكت رسيده اند و آماج بيماريهاست و گروگان گذشت روزگار. پسرى كه تيرهاى مصائب به سوى او روان است، بنده دنياست و سوداگر فريب، و وامدار مرگ و اسير نيستى است و هم پيمان اندوه ها و همسر غمهاست، آماج آفات و زمين خورده شهوات و جانشين مردگان است. اما بعد. من از پشت كردن دنيا به خود و سركشى روزگار بر خود و روى آوردن آخرت به سوى خود، دريافتم كه بايد در انديشه خويش باشم و از ياد ديگران منصرف گردم و از توجه به آنچه پشت سر مى گذارم باز ايستم و هر چند، غمخوار مردم هستم، غم خود نيز بخورم و اين غمخوارى خود، مرا از خواهشهاى نفس بازداشت و حقيقت كار مرا بر من آشكار ساخت و به كوشش و تلاشم برانگيخت كوششى كه در آن بازيچه اى نبود و با حقيقتى آشنا ساخت كه در آن نشانى از دروغ ديده نمى شد. تو را جزئى از خود، بلكه همه وجود خود يافتم، به گونه اى كه اگر به تو آسيبى رسد، چنان است كه به من رسيده و اگر مرگ به سراغ تو آيد، گويى به سراغ من آمده است. كار تو را چون كار خود دانستم و اين وصيت به تو نوشتم تا تو را پشتيبانى بود، خواه من زنده بمانم و در كنار تو باشم، يا بميرم.
اين نامه از سوى پدرى (دلسوز و مهربان) است که عمرش رو به پايان است، او به سخت گيرى زمان معترف و آفتاب زندگيش رو به غروب (و خواه ناخواه) تسليم گذشت دنيا (و مشکلات آن) است، همان کسى که در منزلگاه پيشينيان که از دنيا چشم پوشيده اند سکنى گزيده و فردا از آن کوچ خواهد کرد. اين نامه به فرزندى است آرزومند، آرزومند چيزهايى که هرگز دست يافتنى نيست و در راهى گام نهاده است که ديگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و چشم از جهان فرو بستند) کسى که هدف بيمارى ها و گروگان روزگار، در تيررس مصائب، بنده دنيا، بازرگان غرور، بدهکار و اسير مرگ، هم پيمان اندوه ها، قرين غم ها، آماج آفات و بلاها، مغلوب شهوات و جانشين مردگان است.
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) آگاهيم از پشت کردن دنيا و چيره شدن روزگار و روى آوردن آخرت به سوى من، مرا از ياد غير خودم و توجّه به دنيا و اهل آن باز داشته است. اين توجّه سبب شده اشتغال به خويشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنيا در دست آنهاست) باز دارد و از هواى نفس مانع شود و حقيقتِ سرنوشتم را براى من روشن سازد و همين امر مرا به مرحله اى رسانده که سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد، سراسر راستى است و دروغ به آن آميخته نيست و چون تو را جزيى از وجود خود، بلکه تمام وجود خودم يافتم گويى که اگر ناراحتى به تو رسد، به من رسيده و اگر مرگ دامانت را بگيرد دامن مرا گرفته، به اين جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود يافتم، از اين رو اين نامه را براى تو نوشتم تا تکيه گاه تو باشد خواه من زنده باشم يا نباشم.
و از سفارش اوست به حسن بن على عليهما السلام كه آن را هنگام بازگشت از صفين، در حاضرين نوشته است. از پدرى كه در آستانه فناست. و چيرگى زمان را پذيراست، زندگى را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نكوهنده اين جهان است. و آرمنده سراى مردگان، و فردا كوچنده از آن. به فرزندى كه آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، رونده راهى است كه به جهان نيستى در آيد. فرزندى كه بيماريها را نشانه است و در گروه گذشت زمانه. تير مصيبتها بدو پران است، و خود دنيا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فريب است و فنا را وامدار، و بندى مردن و هم سوگند اندوه هاى -جان آزار- و غمها را همنشين است و آسيبها را نشان، و به خاك افكنده شهوتهاست، و جانشين مردگان. اما بعد، آنچه آشكار از پشت كردن دنيا بر خود ديدم و از سركشى روزگار و روى آوردن آخرت بر خويش سنجيدم، مرا از ياد جز خويش باز مى دارد، و به نگريستنم بدانچه پشت سر دارم نمى گذارد جز كه من هر چند مردمان را غمخوارم، بيشتر غم خود را دارم. -اين غمخوارى- رأى مرا بازگردانيد و از پيروى خواهش نفسم بپيچانيد، و حقيقت كار را برايم آشكار نمود، و مرا به كارى راست واداشت كه بازيچه اى در آن نبود، و با حقيقتى -رو برو ساخت- كه دروغى آن را نيالود. و تو را ديدم كه پاره اى از منى، بلكه دانستم كه مرا همه جان و تنى چنانكه اگر آسيبى به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگ به سر وقتت آيد، رشته زندگى مرا بريده. پس كار تو را چون كار خود شمردم، و اين اندرزها را به تو راندم تا تو را پشتيبانى بود. خواه من زنده مانم و تو را در كنار، يا مرده -و جاى گزين دار القرار-.
از وصيت هاى آن حضرت است به حضرت مجتبى عليه السّلام (يا محمّد حنفيّه) كه در سرزمين حاضرين به هنگام بازگشت از صفّين نوشته. از پدرى فانى، پذيرنده سختى هاى زمان، عمر پشت سر گذاشته، تسليم به روزگار، نكوهش كننده دنيا، ساكن سراى اموات، سفر كننده از آن در فردا، به فرزند آرزومند به آنچه به دست نمى آيد، سالك راه تباه شدگان، هدف امراض، گروگان ايّام، نشانه تيرهاى مصائب، بنده دنيا، تاجر غرور، مديون مرگ، اسير مردن، همراه غصه ها، همنشين اندوهها، هدف آسيبها، زمين خورده شهوات، و جانشين مردگان. اما بعد، آنچه بر من معلوم شد از روى گرداندن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و روى آوردن آخرت به من، مرا از توجه به غير خود و كوشش براى آنچه از من باقى مى ماند و مرا سودى ندارد باز مى دارد، جز آنكه چون از تمام انديشه جز انديشه نسبت به خود به يك سو شدم، و رأيم مرا تصديق كرد، و از هواى نفسم بازگرداند، و حقيقت كار برايم روشن شد، اين كار مرا به كوششى جدّى واداشت كه در آن بازيگرى نيست، و به صدقى كه دروغ را به آن راهى نمى باشد. من تو را پاره اى از خود، بلكه تمام وجود خود يافتم، چنانكه اگر رنجى به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگت رسد مرگ من رسيده، روى اين حساب كار تو مرا مانند كار خودم به فكر و چاره انديشى واداشته، به همين خاطر اين نامه را براى تو نوشتم تا براى تو پشتوانه اى باشد خواه من زنده باشم يا مرده.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )
لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِی(علیهما السلام)، کَتَبَها إلَیْهِ «بِحاضِرَیْنِ» عِنْدَ انْصِرافِهِ مِنْ صِفین.از وصايا و سفارشهاى امام(عليه السلام) است که به امام حسن مجتبى(عليه السلام) در حالى که در سرزمين حاضرين(1) (نزديک شام) هنگام بازگشت از صفين بود، نگاشت.(2)
نامه در یک نگاه:این وصیّت نامه که بعد از نامه مالک اشتر طولانى ترین نامه هاى امام(علیه السلام) در نهج البلاغه است، یک دوره کامل درس اخلاق، تهذیب نفس، خودسازى، تربیت نفوس و سیر و سلوک الى الله است و در حقیقت از سى بخش تشکیل مى شود.امام(علیه السلام) در بخش اوّل، خود و فرزندش را به عنوان نویسنده نامه و مخاطب آن با عباراتى بسیار پرمعنا که با روح مجموع نامه هماهنگ است معرفى مى کند.در بخش دوم، نامه را به عنوان وصیّت پدرى دلسوز و پر محبّت براى فرزندى که شدیدا مورد علاقه پدر است مى نگارد.در بخش سوم تا بخش دهم، وصیّت به تقوا، بررسى تاریخ پیشینیان، توصیه به احتیاط در همه امور و تفقه در دین و شکیبایى در برابر مشکلات و توکل بر خداوند و سپردن کارها به دست او و توجّه به این حقیقت که قلب و روح جوان آماده پذیرش هر گونه تعلیماتى است و تأکید بر این معنا که پدرت تجربیات عمر خود را بدون زحمت در اختیار تو مى گذارد و سپس توصیه به آشنایى هر چه بیشتر به کتاب خدا و حلال و حرام الهى و سرانجام به اقتدا کردن به سنّت صالحات پیشین و لزوم پرهیز از شبهات، توصیه مى کند.در بخش یازدهم تا بخش بیستم نخست از فزونى مجهولات انسان در برابر معلومات و هشدار نسبت به هرگونه انحراف از حق و تأکید بر پیروى از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و اینکه هیچ کس بدون تأسى بر او به جایى نمى رسد سپس تأکید بر مسأله توحید و شرح بخشى از صفات خداوند و آن گاه ترسیم ناپایدارى دنیا با ذکر یک مثال زیبا سخن مى گوید.سپس این درس را به فرزند دلبندش مى آموزد که خود را میزان داورى براى دیگران قرار دهد; آنچه را براى خود مى پسندد براى آنها بپسندد و آنچه براى خود نمى پسندد براى دیگران نپسندد. آن گاه از آفات اخلاقى مهمى; مانند خودبینى سخن مى گوید و خدمت به خلق را به عنوان زاد و توشه اى مهم براى آخرت مى شمرد و نسبت به راه پر پیچ و خمى که در مسیر آخرت است هشدار مى دهد. از اهمّیّت دعا و اینکه کلید همه خیرات و برکات است به طور مشروح سخن مى گوید و هدف آفرینش انسان را که همان زندگى جاویدان آخرت است نه چند روزه زندگى بى حاصل دنیا، براى فرزندش روشن مى سازد.در بخش بیست و یکم تا سى ام یاد مرگ را وسیله بیدارى مى شمرد و از پیمودن راه دنیا پرستان برحذر مى دارد، از گذر سریع و ناخواسته عمر سخن مى گوید و راه هاى تهذیب نفس و پرهیز از آرزوهاى دور و دراز را نشان مى دهد و در ضمن، یک سلسه مسائل مهم اخلاقى را بر مى شمرد و بر آن تأکید مىورزد. آن گاه از طرز معاشرت با برادران دینى سخن مى گوید و نکات مهمى را در این زمینه یادآور مى شود. بر حفظ حقوق مردم و نیکى به برادران مسلمان تأکید مى کند. سپس اندرزهاى مهمى در زمینه حریص نبودن براى به دست آوردن روزى، بحث مى کند. پس از آن، بخشى از مسائل مهم مربوط به حفظ حرمت زنان و رفتار صحیح با آنها را یادآور مى شود. سپس از مسائل مربوط به مدیریت زندگى و تقسیم کار در میان افراد سخن مى گوید و سرانجام با توصیه به سپردن خویشتن به خدا و درخواست خیر دنیا و آخرت از او، نامه را پایان مى دهد.با توجّه به آنچه گفته شد، خوانندگان عزیز تصدیق مى کنند که تا چه حد محتواى این نامه از نظر تربیت نفوس، فوق العاده داراى اهمّیّت است.نکته دیگرى که توجّه به آن در اینجا لازم است این که مخاطب در این نامه، طبق غالب متون نهج البلاغه، امام حسن مجتبى(علیه السلام) است و در اکثر طرق این نامه (که به گفته علاّمه تسترى در شرح این نامه به پنج طریق بالغ مى شود) مخاطب آن حضرت است و تنها در یکى از طرق روایت این نامه، مخاطب محمد بن حنفیه شمرده شده است. بعضى از شارحان تأکید بر مطلب دوم دارند که مخاطب محمد بن حفنیه است و ظاهراً دلیلشان این است که بعضى از تعبیرات این نامه نسبت به مخاطب خود با مقام عصمت امام سازگار نیست در حالى که مى دانیم این گونه تعبیرات در مقام اندرز و نصیحت پدرانه به فرزند، مطلبى رایج است. مهم این است که گرچه مخاطب در این نامه یک نفر است; ولى هدف همه شیعیان و مسلمانان جهان، بلکه همه فرزندان آدم اند; گویى امام(علیه السلام) به عنوان پدر همه انسان ها سخن مى گوید و مخاطبش امام حسن(علیه السلام) به عنوان همه فرزندان، مورد نظر است.اینکه بعضى گفته اند امام(علیه السلام) با توجّه به مقام والاى امامت و عصمت نیاز به نصیحت و اندرز ندارد اشتباه بزرگى است، زیرا مقام والاى امامت و عصمت هرگز با تأکید بر مسائل مهم اخلاقى منافات ندارد. به همین دلیل در آن زمان که امام(علیه السلام) در بستر شهادت افتاده بود فرزندانش امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را با نام، مخاطب قرار داد و دستوراتى به آنها فرمود که از آن غافل نبودند.نیز آنچه بعضى گفته اند که امام حسن(علیه السلام) در زمان صدور این نامه بیش از سى سال داشت و با تعبیرى که در این نامه آمده که مى فرماید: قلب جوان آماده پذیرش هرگونه تعلیمات است، سازگار نیست، اشتباه است; زیرا انسان در سن سى سالگى هنوز جوان است. علاوه بر این، اشاره شد که مخاطب در این نامه همه انسان ها به عنوان فرزندان امیرمؤمنان على(علیه السلام) هستند.شایان توجّه اینکه در کتاب الامامة والسیاسة آمده است در داستان سقیفه هنگامى که ابوعبیده جراح مى خواست امیرمؤمنان على(علیه السلام) را از خلافت کنار بزند گفت: «یَابْنَ عَمّ إنّک حَدیثُ السِّنّ وَهؤُلاءِ مَشیخَةُ قَوْمِکَ; عموزاده تو هنوز جوانى و اینها (ابوبکر و امثال او) پیرمردان با تجربه قوم تو هستند(1) و مى دانیم امام(علیه السلام) در آن زمان بیش از سى سال داشت.
***
اين نامه از سوى چه کسى، و به چه کسى است؟
اين بخش در حقيقت عنوان نامه را مشخص مى کند، زيرا معمولا به هنگام نوشتن نامه مى نويسند: مِنْ فُلان اِلى فُلان; يعنى اين نامه از سوى فلان کس به سوى فلان کس نگاشته مى شود. امام(عليه السلام) به جاى اينکه نام خود و نام فرزندش امام حسن(عليه السلام) را ببرد با ذکر اوصافى زمينه را براى اندرزهاى بسيار مهم آينده هموار مى سازد.
ابتدا شش صفت براى خود و سپس چهارده صفت براى فرزندش بيان مى فرمايد که فضاى نامه را با اين اوصاف کاملاً آماده و روشن و شفاف مى کند.
نخست مى فرمايد: «اين نامه از سوى پدرى است که عمرش رو به فناست، او به سخت گيرى زمان معترف وآفتاب زندگيش رو به غروب است (و خواه ناخواه) تسليم گذشت دنيا (و مشکلات آن). همان کسى که در منزلگاه پيشينيانِ از دنيا رفته سکنى گزيده و فردا از آن کوچ خواهد کرد»; (مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ(3)، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْيَا(4)، السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى، وَالظَّاعِنِ(5) عَنْهَا غَداً).
امام(عليه السلام) با ذکر اين اوصاف براى خود اهداف مختلفى را دنبال مى کند; نخست اينکه به فرزندش مى فهماند من با کوله بار عظيمى از تجربه که با گذشت زمان برايم حاصل شده اين نامه را مى نويسم. ديگر اينکه گوينده اندرزها اگر تواضع به خرج دهد و از موضع بالا و آمرانه سخن نگويد، سخنانش بسيار اثربخش تر خواهد بود. سوم اينکه پسرش بداند به زودى پدر مى رود و بايد جاى پدر بنشيند و درک اين حقيقت او را براى پذيرش اندرزها آماده تر مى سازد.
تعبير به «فانِ» (که در اصل «فانى» بوده و براى هماهنگ شدن با جمله هاى بعد ياى آن حذف شده) اشاره به اين است که من قسمت عمده عمر خود را از دست داده ام و در آستانه چشم فروبستن از دنيا قرار دارم، زيرا امام(عليه السلام) اين سخن را زمانى بيان فرمود که ظاهراً عمر مبارکش از شصت گذشته بود.
جمله «الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ» اشاره به حوادث سخت زمان و تلخ و شيرين هايى است که خواه ناخواه پيش مى آيد.
جمله «الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ» تأکيدى است بر اينکه من در سراشيبى پايان عمر قرار گرفته ام و جمله «الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْيَا» اشاره به غلبه حوادث بر انسان است.
جمله «السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى» اشاره به اين است که اين منازلى که ما در آن مسکن مى کنيم غالباً ساخته و پرداخته پيشينيان است. آنها ساختند و ما در آن نشسته ايم و گاه ما مى سازيم و به آيندگان تحويل مى دهيم.
سرانجام جمله «وَالظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً» اشاره به نزديک بودن لحظه کوچ از دنياست; يعنى من با آگاهى از تمام اين ويژگى ها و آگاهى ها قلم به دست گرفتم و مشغول نوشتن اين نامه ام.
آن گاه امام(عليه السلام) مخاطب خود را بدون ذکر نام با چهارده وصف توصيف مى کند و مى فرمايد: «اين نامه به فرزندى است آرزومند، آرزومند چيزهايى که هرگز دست يافتنى نيست و در راهى گام نهاده است که ديگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و از جهان چشم فرو بستند) کسى که هدف بيمارى هاست و گروگان روزگار، در تيررس مصائب، بنده دنيا، بازرگان غرور، بدهکار و اسير مرگ، هم پيمان اندوه ها، قرين غم ها، آماج آفات و بلاها، مغلوب شهوات و جانشين مردگان است»; (إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لاَ يُدْرِکُ، السَّالِکِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ، غَرَضِ(6) الاَْسْقَامِ، وَرَهِينَةِ(7) الاَْيَّامِ، وَرَمِيَّةِ(8) الْمَصَائِبِ، وَعَبْدِ الدُّنْيَا، وَتَاجِرِ الْغُرُورِ، وَغَرِيمِ الْمَنَايَا، وَأَسِيرِ الْمَوْتِ، وَحَلِيفِ(9) الْهُمُومِ، وَقَرِينِ الاَْحْزَانِ، وَنُصُبِ الاْفَاتِ، وَصَرِيعِ الشَّهَوَاتِ، وَخَلِيفَةِ الاَْمْوَاتِ).
نخستين وصفى که امام(عليه السلام) در اينجا براى فرزندش ـ و به بيان ديگر براى همه انسان ها ـ ذکر مى کند اين است که او در اين جهان به دنبال امورى مى رود که قابل وصول نيست، زيرا انسان دنيايى خالى از هرگونه مشکلات و ناراحتى ها و ناکامى ها مى خواهد در حالى که طبيعت دنيا آميخته با مشکلات و رنج ها و مصائب است «الْمُؤَمِّلِ مَا لاَ يُدْرِکُ».
جمله «السَّالِکِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ» مفهومش اين است که همه انسان ها در طريقى گام مى نهند که انتهاى آن مرگ و هلاکت است، همان گونه که قرآن مى گويد: (کُلُّ نَفْس ذَائِقَةُ الْمَوْتِ)(10) و هيچ گونه استثنايى هم براى آن ذکر نمى کند.
جمله «غَرَضِ الاَْسْقَامِ» در واقع توضيحى است براى آنچه گذشت، زيرا انسان خواه ناخواه در اين جهان هدف انواع بيمارى هاست; در کودکى و جوانى به شکلى و در پيرى به شکلى ديگر.
تعبير به «وَرَهِينَةِ الاَْيَّامِ» با توجّه به اينکه «رهينه» معناى گروگان و اسير دارد اشاره به اين است که انسان همواره در چنگال روزها گرفتار است و گذشت زمان او را با خود مى برد; بخواهد يا نخواهد. در پايان عمر نيز وى را رها مى سازد و به قبر مى سپرد.
تعبير «وَرَمِيَّةِ الْمَصَائِبِ» با توجّه به اينکه «رميّه» به معناى چيزى است که وسيله نشانه گيرى براى پرتاب تيرها مى شود اشاره به اين است که مصيبت ها که در جان و مال و بستگان و دوستان و عزيزان رخ مى دهد از هر سو او را نشانه گيرى کرده اند. کسى را نمى يابيم که در عمرش به مصائب مختلفى گرفتار نشود. همان گونه که امام(عليه السلام) در جاى ديگر مى فرمايد: «دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَبِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ; دنيا سرايى است که در لابه لاى بلاها پيچيده شده و به بىوفايى معروف است».(11)
از عجائب دنيا اين است که تيرهاى مصائب که به او پرتاب مى شود غالباً نمى بيند که از کجاست و چگونه است ناگهان چشم باز مى کند مى بيند تير مصيبتى بر جان او نشسته و به گفته شاعر:
وَلَوْ اَنَّنى أُرْمى بِنَبْل رَأَيْتُها *** وَلکِنَّنى أُرْمى بِغَيْرِ سِهام
«اگر تيرى که به سوى من پرتاب مى شد، تير را مى ديدم و مى دانستم از کدام سو پرتاب شده ولى نه تير دنيا را مى بينم (و نمى دانم از چه سويى پرتاب شده».
جمله «وَعَبْدِ الدُّنْيَا وَتَاجِرِ الْغُرُورِ» اشاره به اين است که انسان همچون برده اى در چنگال هوا و هوسها و زرق و برق دنيا گرفتار است و اين امور او را به هر سو مى برند و تاجر غرور بودنش بدين جهت است که او سرمايه هايى را با تلاش در اين دنيا به دست مى آورد که سرابى بيش نيست و مجموعه اى از مکر و فريب است. سرمايه هايى که به زودى از دست مى رود و ديگران هميشه به آن چشم دوخته اند.
فقره «غَرِيمِ الْمَنَايَا» انسان را به شخص بدهکارى تشبيه مى کند که طلبکار او مرگ است; مرگى که جان او را مى گيرد و جسمش را در خاک پنهان مى سازد و تعبير به «أَسِيرِ الْمَوْتِ» همان مطلب را به شکل ديگرى بيان مى کند; گاه مى فرمايد: بدهکار مرگ و گاه مى فرمايد: اسير موت است.
جملات «حَلِيفِ الْهُمُومِ; هم پيمان اندوه ها» و «قَرِينِ الاَْحْزَانِ; قرين غم ها» اشاره به اين است که سراسر زندگى آميخته با انواع غم و اندوه است; غم روزى، غم بيمارى، غم از دست دادن فرصت ها، غم خيانت هاى بعضى از دوستان و غم توطئه هاى دشمنان. آيا مى توان کسى را پيدا کرد که در طول عمر اسير اين غم ها نشده باشد.
در اينجا اشاره به داستان معروف اسکندر بد نيست; هنگامى که مى خواست از دنيا برود مادرش زنده بود و مى دانست بسيار ناراحت مى شود. تدبيرى انديشيد که مايه تخفيف آلام او شود به او گفت: مادر بر مرگ من اشک بريز و عزاى مرا گرم کن; ولى تنها گريه مکن؛ گروهى را دعوت کن که تو را در اين امر يارى کنند و کسانى که براى من گريه کنند; نه براى گرفتارى ها و مصائب خويشتن.
مادر وصيّت فرزند را بعد از مرگ او عمل کرد به سراغ همسايگان و دوستان و خويشاوندان و آشنايان رفت. از هرکس سؤال مى کرد که تو غم و اندوهى ندارى؟ غم خود را با او در ميان گذاشت; يکى گفت همسرم از دنيا رفته ديگرى گفت به مصيبت فرزند گرفتارم، سومى گفت در معاملات زيان سختى ديده ام و چهارمى از بيمارى و درد خود سخن گفت. مادر فهميد که دلى بى غم در اين جهان نيست و طبق ضرب المثل معروف «اَلْبَلِيَّةُ إذا عَمَّتْ طابَتْ; بلا و مصيبت هرگاه عمومى شود قابل تحمل است» مصيبت فرزند براى او قابل تحمل شد.
تعبير به «نُصُبِ الاْفَاتِ وَصَرِيعِ الشَّهَوَاتِ» با توجّه به اينکه «نُصُب» به معناى اهدافى است که تير اندازان آن را نشانه گيرى مى کنند و «صَريع» به معناى کسى است که مغلوب مى شود و به زمين مى افتد، اشاره به آفات مختلفى است که از هر سو انسان را هدف گيرى مى کند و شهواتى که او را به زانو در آورده تاب مقاومت در برابر آن ندارد.
جمله «خَلِيفَةِ الاَْمْوَاتِ» اشاره به اين است که اى انسان فراموش نکن تو جانشين مردگانى و در آينده به آنها خواهى پيوست و کسان ديگرى جانشين تو مى شوند و اين رشته همچنان ادامه مى يابد و سر دراز دارد.
جالب اينکه امام(عليه السلام) در معرفى خود شش صفت و در معرفى فرزندش چهارده صفت از مشکلاتى که هر انسانى در زندگى دنيا با آن روبه روست، بيان فرموده است; يعنى در واقع در مقابل هر وصف خويش دو وصف از فرزندش و در برابر هر مشکل خود دو مشکل از مخاطبش را بازگو مى کند.
***
سبب نگاشتن اين نامه:
امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه خود، از وضع خويشتن شروع مى کند و در ضمن، انگيزه خود را براى اقدام به اين وصيّت نامه اخلاقى و انسانى شرح مى دهد و به طور خلاصه مى فرمايد: من به خود نگاه کردم ديدم ستاره عمرم رو به افول نهاده و بايد در فکر خويشتن باشم و آماده سفر آخرت شوم; ولى از آنجا که تو را بخشى از وجود خود، بلکه تمام وجود خود مى بينم خويش را ناگزير از اين اندرزها و نصيحت ها و هشدارها ديدم. مى فرمايد:
«اما بعد آگاهيم از پشت کردن دنيا و چيره شدن روزگار و روى آوردن آخرت به سوى من، مرا از ياد غير خودم و توجّه به دنيا و اهل آن باز داشته»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْيَا عَنِّي، وَجُمُوحِ(12) الدَّهْرِ عَلَيَّ وَإِقْبَالِ الاْخِرَةِ إِلَيَّ، مَا يَزَعُنِي(13) عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَايَ، وَالاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي(14)).
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن چنين نتيجه گيرى مى کند که: «اين توجّه سبب شده، اشتغال به خويشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنيا در دست آنهاست) باز دارد و از هواى نفس مانع شود و حقيقتِ سرنوشتم را براى من روشن سازد و همين امر مرا به مرحله اى رسانده که سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد، سراسر راستى است و دروغ به آن آميخته نيست»; (غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِي، فَصَدَفَنِي(15) رَأْيِي وَصَرَفَنِي عَنْ هَوَايَ، وَصَرَّحَ لِي مَحْضُ أَمْرِي، فَأَفْضَى(16) بِي إِلَى جِدّ لاَ يَکُونُ فِيهِ لَعِبٌ، وَصِدْق لاَ يَشُوبُهُ کَذِبٌ).
اشاره به اينکه پشت کردن دنيا، سبب بيدارى انسان است، زيرا خود را در آستانه انتقال از دنيا مى بيند و همين امر موجب مى شود که از هواى نفس بپرهيزد و به طور جدى به سرنوشت خويش بينديشد; از هوا و هوس بپرهيزد، سرگرمى هاى غافل کننده را کنار زند، به خويشتن راست بگويد و دور از هرگونه تعصب و سهل انگارى، به آينده خود; يعنى سفر آخرت فکر کند.
امام(عليه السلام) اين مقدمه را ظاهراً به دو منظور بيان فرمود: نخست اينکه مخاطب کاملاً باور کند که آنچه به او گفته مى شود کاملا جدى است و نتيجه مطالعه اى عميق نسبت به حال و آينده است. ديگر اينکه به فرزندش نيز هشدار دهد که چنين آينده اى را نيز در پيش دارد و هميشه جوان نمى ماند (هرچند جوانى دليل بر اعتماد و اطمينان به زندگى نيست) بلکه چيزى نمى گذرد که کاروان عمر به منزلگاه نهايى نزديک مى شود. مبادا فرزندش گرفتار غرور جوانى شود و آينده خويش را به دست فراموشى بسپارد.
آن گاه امام(عليه السلام) به سراغ اين نکته مى رود که چرا به فکر اندرز گسترده اى به فرزندش افتاده در حالى که توجّه امام(عليه السلام) به سرنوشت خويش است مى فرمايد: «چون تو را جزيى از وجود خود بلکه تمام وجود خودم يافتم گويى که اگر ناراحتى به تو رسد، به من رسيده و اگر مرگ دامانت را بگيرد گويا دامن مرا گرفته، به اين جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود يافتم، از اين رو اين نامه را براى تو نوشتم تا تکيه گاه و پشتوانه تو باشد خواه من زنده باشم يا نباشم»;
(وَوَجَدْتُکَ بَعْضِي، بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّي، حَتَّى کَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِي، وَکَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِي، فَعَنَانِي مِنْ أَمْرِکَ مَا يَعْنِينِي مِنْ أَمْرِ نَفْسِي، فَکَتَبْتُ إِلَيْکَ کِتَابِي مُسْتَظْهِراً(17) بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَکَ أَوْ فَنِيتُ).
تعبير امام(عليه السلام) به اينکه تو را بعضى از وجود خود يافتم تفسير روشنى دارد، زيرا فرزند از پدر و مادر متولد مى شود و اجزاى او برگرفته از اجزاى آنهاست. اما اينکه مى فرمايد: تو را تمام وجود خودم يافتم; ممکن است اشاره به اين باشد که تو امام بعد از من و جانشين منى، بنابراين تمام وجود من در تو تجلى مى کند و تو تجلى گاه تمام وجود منى.
اين احتمال نيز وجود دارد که اين جمله اشاره به مجموعه صفات جسمانى و روحانى باشد که به حکم قانون وراثت از پدران به فرزندان مى رسد و فرزندان واجد صفات روحانى و جسمانى پدرند.
در ميان عرب نيز ضرب المثل هايى است از جمله شعر معروف شاعر است که مى گويد:
إنّما أوْلادُنا بَيْنَنا *** أکْبادُنا تَمْشى عَلَى الاَْرْضِ
فرزندان ما جگران ما هستند که بر روى زمين راه مى روند.(18)
در شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى آمده است که مردى اعرابى فرزند از دست رفته اش را دفن کرد و سپس گفت:
دَفَنْتُ بِنَفْسى بَعْضَ نَفْسى فَأصْحَبَتْ *** وَلِلنَّفْسِ مِنْها دافِنٌ وَدَفينٌ
بخشى از وجودم را با دست خود به خاک سپردم و نگريستم که دفن کننده و دفن شونده يکى است.(19)
جمله «حَتَّى کَأَنَّ شَيْئاً ...» در واقع توضيحى و دليلى است در اينکه چگونه فرزند دلبندش بعض وجود او و يا همه وجود اوست مى فرمايد: به همين دليل هر مصيبتى و هر درد و رنجى به تو برسد گويى به من رسيده حتى اگر مرگ دامنت را بگيرد گويى دامن مرا گرفته است، چون همه چيز خود را در تو مى بينم و تو تمام هستى منى. به هر حال اين اهتمام امام(عليه السلام) به امر فرزندش انگيزه اصلى بيان اين وصيّت نامه طولانى که مجموعه اى است از بهترين اندرزها و هدايت ها در زمينه توحيد، معاد، آداب زندگى، آداب تهذيب نفس و راه و رسم درست زيستن در جامعه و از آنجا که امام(عليه السلام) به مقتضاى حديث معروف «أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الاُْمَّة»(20) پدر تمام امّت است، مخاطب در اين وصيّت نامه در واقع همه امّتند.
جمله «إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَکَ أَوْ فَنِيتُ» اشاره به جاودانگى محتواى اين نامه است و در واقع چنين است با اينکه بيش از هزار سال بر آن گذشته کاملا تازه و شاداب، بالنده و پربار است و مصداق روشنى است از آيه شريفه (کَشَجَرَة طَيِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِى السَّمَاءِ * تُؤْتِى أُکُلَهَا کُلَّ حِين بِإِذْنِ رَبِّهَا).(21)***
پی نوشت:1 . اين واژه گاه به صورت تثنيه (با فتح راء) و گاه به صورت جمع (با کسر راء) خوانده شده. در صورت اول اشاره به مکانى است که در ميان حلب و قنّسرين از اراضى شام واقع شده و در صورت دوم ممکن است اشاره به همان مکان به اعتبار حضور اقوام مختلف در آنجا باشد.
2 . سند نامه: اين نامه به گفته نويسنده مصادر نهج البلاغه، از مشهورترين نامه ها و وصاياى امام اميرمؤمنان(عليه السلام) است که گروهى از برجسته ترين دانشمندان اسلام آن را پيش از تولد سيّد رضى در کتاب هاى خود آورده اند; از جمله مرحوم کلينى در کتاب الرسائل و مرحوم حسن بن عبدالله عسکرى (از اساتيد شيخ صدوق) در کتاب الزواجر والمواعظ و نويسنده عقد الفريد در دو بخش از کتاب خود در باب مواعظ الاباء للابناء و نويسنده کتاب تحف العقول، حسن بن على بن شعبه حرانی در ضمن سخنان امير مؤمنان على(عليه السلام). شيخ صدوق نيز بخش هايى از آن را در دو جاى کتاب من لا يحضر آورده است. بعد از سيّد رضى نيز گروه کثيرى آن را در کتاب هاى خود ذکر کرده اند. مرحوم سيّد بن طاووس در آخر کتاب کشف المحجة، ضمن بيان اين وصيّت نامه با اسناد متعدّدى آن را نقل مى کند. مجموعه اسنادى که بزرگان براى اين نامه ذکر کرده اند به شش سند بالغ مى شود (و از مجموع اين اسناد و نقل اين همه بزرگان به خوبى روشن مى شود که در انتساب اين نامه به اميرمؤمنان على(عليه السلام) جاى هيچ گونه تأملى نيست. اضافه بر اينکه محتواى آن نيز به قدرى عالى است که صدور آن از غير امام معصوم امکان ندارد) (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 307-311).
3 . «زمان» در اصل به همان معناى معروف آن است که شامل اوقات کوتاه و طولانى مى شود; ولى از آنجا که زمان در اين دنيا همراه با حوادث گوناگون تلخ و شيرين است، اين واژه گاه اشاره به همين معناست و «المُقِرُّ لِلزّمان» اشاره به کسى است که قبول دارد دنيا دار حوادث است ولى در عمل با آن هماهنگ نيست.
4 . در بسيارى از متون و شروح نهج البلاغه بعد از اين وصف صفت ديگرى نيز به عنوان «الذامُّ لِلدُّنْيا; نکوهش گر دنيا» آمده است که با توجّه به آن، هفت وصف مى شود.
5 . «الظّاعِن» به معناى کوچ کننده از ريشه «ظعن» بر وزن «طعن» به معناى کوچ کردن گرفته شده است.
6 . «غرض» به معناى هدفى است که به سوى آن تيراندازى مى شود.
7 . «رهينة» به معناى گروگان است.
8 . «رمية» تعبير ديگرى از «غرض» و «هدف» است (صفت مشبهه اى است که معناى مفعولى دارد).
9 . «حليف» به معناى هم پيمان از ريشه «حلف» بر وزن «حرف» به معناى سوگند و پيمان گرفته شده است.
10 . آل عمران، آيه 185.
11 . نهج البلاغه، خطبه 226.
12 . «جُمُوح» به معناى سرکشى کردن و «جَمُوح» بر وزن «قبول» در اصل به معناى حيوان چموش است. سپس به انسان هاى سرکش و حتى حوادث و برنامه هايى که در اختيار انسان نيست اطلاق شده است.
13 . «يَزَع» از ريشه «وزع» بر وزن «وضع» به معناى باز داشتن گرفته شده است.
14 . «ما وَرائى» اشاره به مردم دنيا، مقامات، ثروت ها و امثال آن است و هدف امام(عليه السلام) بيان اين حقيقت است که توجّه به قرب انتقال از دنيا مرا از امور دنيوى باز داشته و متوجه سرنوشت آينده ام ساخته و جاى تعجب است که بعضى از شارحان نهج البلاغه، «ما وَرائى» را به معناى آخرت گرفته اند در حالى که مفهوم جمله در اين صورت چنين مى شود: توجّه به پايان عمر مرا از اهتمام به امر آخرت باز داشته و اين تفسيرى است نادرست.
15 . «صدف» از ريشه «صدف» بر وزن «حذف» به معناى اعراض کردن و روى گرداندن از چيزى است.
16 . «اَفْضى» از ريشه «افضاء» و «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چيزى است گويى در «فضا»ى او وارد شده است.
17 . «مستظهرا» از ريشه «استظهار» به معناى طلب پشتيبانى از کسى يا از چيزى است.
18 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 61.
19 . شرح نهج البلاغه تسترى، ج 8، ص 330.
20 . بحارالانوار، ج 16، ص 95 .
21. ابراهيم، آيه 24 و 25.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 8-2لغات:
رَهينَة: گروگانرَميَة: هدف، تاء براى نقل اسم از وصفيت به اسم صرف است.
حَليف: هم قسمنُصُب: چيزى كه به جايى نصب شود (نشانه).
جمح الفرس: وقتى كه اسب بر صاحبش غلبه كند و او قادر بر رام كردنش نباشد.
يزغني: باز مى دارد مرامحض: خالص.
افضى: پايان يافت.
شوب: آميختگى و درهم شدن.
شرح:
در اين بخش كه به منزله عنوان وصيّت است، آن بزرگوار براى خود، هفت ويژگى و براى فرزندش چهارده تا در زمينه دل نبستن بر دنيا بيان فرموده و ويژگيهاى فرزندش را دو چندان آورده است، زيرا هدف، وصيّت و نصيحت اوست:
اوّل: «من الوالد الفان»، اين لفظ به صورت مجاز از باب تسميه شيء به اسم نتيجه آن، به كار رفته است. اسم منقوص الفانى را به جهت رعايت قرينه كلمه دوّم للزّمان با حذف ياى الفان وقف كرده است. و اين عمل جايز است.
دوّم: «المقرّ للزّمان» يعنى بر اثر زور و جبر، اقرار به ناتوانى خود در دست دگرگونيهاى آن دارد، گويى روزگار را دشمنى پر قدرت فرض كرده است كه هماوردان به قدرت او اعتراف مى كنند.
سوّم: «المدبر العمر» از آن جهت كه عمر آن بزرگوار قريب به شصت سال بود.
چهارم: «المستسلم للدّهر» كه اين عبارت شيواتر از المقرّ للزّمان است.
پنجم: «الذّام للدّنيا» چه پيوسته آن حضرت از دنيا بيزار بوده و با بيان زشتيهايش از آن دورى مى جسته است.
ششم: «السّاكن مساكن الموتى» معنى اين عبارت ترغيب به دورى از اعتماد و دلبستگى به دنيا و ماندن در آنست به وسيله يادآورى اين مطلب كه دنيا منزل مردگان است. زيرا هر كس در محلّ سكونت اموات قرار دارد، دچار سرنوشت آنان خواهد شد، و در جهت ايجاد نفرت [از دنيا] نظير آيه مباركه وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ«» است.
هفتم: «الظّاعن عنها غدا» اين عبارت يادآور جدايى و غدا كنايه از زمان جدايى و لفظ الظّاعن استعاره براى همان جدايى است.
امّا در باره فرزند:
اوّل: «المؤمّل ما لا يدرك»، در اين جمله به دورى جستن از طول آرزو امر شده، زيرا آن باعث فراموش كردن آخرت است، و دليل دورى جستن از دنيا و آرزو داشتن چيزى است كه به او نمى رسد. بديهى است كه انسان تا وقتى كه در اين دنياست، به خواسته هاى خود آرزومند است، همان طورى كه پيامبر (ص) فرموده است: فرزند آدم پير مى شود ولى دو خصلت در او شدّت مى يابد: آزمندى و آرزو داشتن، و بى ترديد عمر به سر مى آيد بى آنكه اينها برآورده شوند.
دوّم:«السالك سبيل من قد هلك»، راه كسانى كه هلاك شده اند همان مسافرت از دنياست به سمت آخرت و طىّ منازل عمر. و اين كه راه را به كسانى كه هلاك شده اند، نسبت داده است براى يادآورى مرگ است.
سوّم: «غرض الاسقام» از آن رو لفظ «الغرض» را استعاره براى فرزندش آورده كه او به منزله نشانه اى مورد اصابت تيرهاى بيماريهاست.
چهارم: «رهينة الايّام» لفظ الرّهينه را استعاره براى فرزند خود آورده است به اعتبار اين كه وجود او وابسته به اوقات و داخل در حكم آنست چنانكه گروگان در اختيار گرودار است.
پنجم: «و رميّة المصائب» اين عبارت نيز مثل عبارت غرض الأسقام [استعاره است براى اين كه او هدف تيرهاى شدايد است.]
ششم: «و عبد الدّنيا» لفظ عبد مستعار است، زيرا كه طالب دنيا در حقيقت مطيع دنيا و كارگزار اوست، همچنان كه بنده، فرمانبردار و كارگر مولاى خويش است.
هفتم: «و تاجر الغرور» يعنى تجارت او براى دنيا، فريب و غفلت از كسب و كار حقيقى و جاودانه است. و كلمه تاجر استعاره از انسان است، به دليل صرف مال و فعاليّت خود در راه شرّ دنيا به گمان اين كه آنها همه خواستهاى مفيدند.
هشتم: «و غريم المنايا» لفظ غريم كنايه از انسان است به اعتبار اين كه هر فرد بشر همچون مسافرى است و اجل در پى او بمانند طلبكارى در پى بدهكار خود است.
نهم: لفظ اسير را استعاره آورده است به لحاظ تسليم بودن او به مرگ و خلاصى نداشتن از آن.
دهم: «و حليف الهموم»: همدم غمهاست.
يازدهم: «و قرين الاحزان»، الفاظ حليف و قرين را استعاره آورده است به اعتبار انفكاك ناپذيرى او از غم و اندوهها همان طورى كه دو هم پيمان از يكديگر جدا نمى شوند.
دوازدهم: «و نصب الافات»، مثل و رميّة المصائب، است. يعنى در معرض آفتهاست.
سيزدهم: «و صريع الشهوات»، كلمه صريع استعاره آورده شده است به جهت مغلوب و مقهور بودن او در دست هواى نفس همچون قتيل به معناى مقتول.
چهاردهم: «و خليفة الاموات»، در اين عبارت با يادآورى مرگ ايجاد نفرت از دنيا مى فرمايد، زيرا كه جانشين مردگان در معرض پيوستن به آنهاست، نظير سخن بعضى از حكما كه گفته اند: براستى كه ما بين او و آدم جز پدرى مرده وجود ندارد، نسبت اصولى با مرگ دارد.
***
امام (ع) بين كلمات: اقبال و ادبار، آخرة و دنيا، صنعت تقابل به كار برده است. ما قبلا به معناى پشت كردن به دنيا و رو آوردن به آخرت در شرح عبارت: «الا و انّ الدنيا قد ادبرت» اشاره كرديم.
لفظ جموح را استعاره براى روزگار آورده است، به لحاظ ناتوانى شخص از غلبه اش بر دگرگونيها و تغييرات آن، كه چون اسب سركش از اختيارش بيرون است.
«ما» ى اوّلى به معنى الّذى و احتمال دارد ماى مصدرى باشد، بنا بر معناى اوّل من براى تبيين، و بنا بر معناى دوّم، من براى ابتداى غايت خواهد بود.
«ما» ى دوم به معناى الّذى و در محلّ رفع است، چون مبتداست و «فيما تبيّنت» خبر ما، و مستظهرا حال مى باشد. محور جدايى -بر طبق آنچه حضرت بيان مى كند- اين است كه امام (ع) در معرض جدايى از فرزندش مى باشد و آن لحظات، هنگام توجّه به حال خود و حال اوست تا او را به منزله خود فرض كند، و نيز حضرت [مى خواهد به فرزندش بفهماند] كه به وضع او بسيار اهميت مى دهد تا بدين وسيله او براى پذيرش وصيّت آن حضرت آماده تر شود.
تا اينجا به منزله آماده سازى و مقدّمه وصيّت است. سپس آن حضرت با بيان مطالبى كه ذكر شد، نزديك شدن رحلت خود را به سوى خدا، به او اعلام داشته است و اين كه همين امر، -نزديكى رحلت به سوى خدا- او را از توجّه به ماسواى او و از مصالح مربوط به مصلحت مخلوق و نظام هستى بازداشته است. زيرا آن هنگام، هنگامه سختى است براى انسان و آنچه در آن وقت برايش اهمّيّت دارد همان آراستگى به فضايل و آمادگى براى ديدار با خداست و آن غير از زمان جوانى و اوايل عمر است كه براى اصلاح حال ديگران و پرداختن به كارهاى عادى مجال دارد.
جز اين كه براى امام، وقتى كه هنگامه رحلت پديد آمد و معلوم شد كه در آن حال بايد تنها به خود بپردازد و انديشه اش نيز آن را تأييد كرد كه بدانچه سزاوار است و برايش اهمّيّت دارد توجّه كند و از آنچه دلخواه اوست چشم بپوشد. زيرا بهترين و درست ترين انديشه ها از نظر امام، آن انديشه اى است كه اهميّت بيشترى به اين امر دهد و حقيقت كار و آنچه را كه شايسته است بر ملا سازد و سرانجام او را به تلاش و صداقتى دور از بازيچه و دروغ برساند- امام عليه السلام، فرزندش را پاره تن خود تعريف كرده است كه كنايه از زيادى پيوند با آن حضرت و نزديكى و محبّت به اوست، چنانكه شاعر گويد: براستى كه فرزندانمان پاره هاى جگر ما هستند كه بر روى زمين راه مى روند. بلكه او فرزندش را، تمام وجود خود يعنى عبارت از مجموع هستى خود ديده است، زيرا كه او خليفه و جانشين وى و وارث دانش و فضايل اوست. دليل بر قرب زياد وى و اين كه او به منزله جان وى است يادآورى دو نتيجه است كه در عبارت از حتّى تا «آتانى» وجود دارد. وجه تشبيه ميان مصيبتى كه به فرزندش مى رسد و آن مصيبتى كه به صورت غير مستقيم به خود آن حضرت مى رسد، نهايت تأثر و دردناكى او به سبب آن مصيبت مى باشد.
اين احساس هر چند براى آن بزرگوار، مانند هر پدرى نسبت به فرزندش، امرى طبيعى بوده است، لكن از چيزهايى است كه انسان در پايان عمر و در آن هنگام كه از قطع رابطه اش با دنيا آگاه مى شود بايد به آن توجّه كامل داشته باشد زيرا انسان بطور طبيعى بقاى نام نيك را دوست دارد و بر دوام خير و آثار نيك حريص است، از اين رو خود را تنها در انديشه خويشتن منحصر مى كند و به درستى نظرش در پند و نصيحت، ملزم ساخته است.
كلمه محض را به حالت رفع بنا به فاعليّت و به صورت نصب بنا بر حذف حرف جرّ [منصوب به نزع خافض] خوانده اند بنا بر اين، تقدير عبارت: عن محض امرى است.
سپس توجّه داده است كه از لوازم وجدانى اوست آنچه را كه مورد توجّه و اهميّت است به فرزندش توجه دهد و اهميتش را گوشزد كند، بدان جهت اين وصيت را نوشته است كه پشتوانه و سندى باشد تا در هر حال، چه او بماند و يا بميرد سرمشق عمل او باشد. زيرا اين وصيت مشتمل است بر سخنان دلاويز، آداب زندگى، اخلاق شايسته و رهنمودهاى خط مشى در راه خدا، آنچه را كه خود به پيروى و تقليد از پيامبر (ص) در طول عمر براى خويشتن پسنديده است عنايت و علاقه به فرزند ايجاب مى كند كه او را نيز به انجام اين كارها رهنمون شود. و توفيق عمل مربوط به خداست.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 3
المختار الحادى و الثلاثون و من وصية له عليه السلام للحسن بن على، كتبها اليه بحاضرين منصرفا من صفين:الفصل الاول من قوله: من الوالد الفان، المقرّ للزّمان، المدبر العمر، المستسلم للدّهر، الذّام للدّنيا، السّاكن مساكن الموتى، الظّاعن عنها غدا إلى المولود المؤمّل ما لا يدرك، السّالك سبيل من قد هلك، غرض الأسقام، و رهينة الأيّام، و رميّة المصائب، و عبد الدّنيا، و تاجر الغرور، و غريم المنايا، و أسير الموت، و حليف الهموم، و قرين الأحزان، و نصب الافات، و صريع الشّهوات و خليفة الأموات. أمّا بعد، فإنّ فيما تبيّنت من إدبار الدّنيا عنّي، و جموح الدّهر عليّ، و إقبال الاخرة إلىّ، ما يزعني عن ذكر من سواى و الاهتمام بما ورائي، غير أنّي حيث تفرّد بي- دون هموم النّاس- همّ نفسي، فصدفني رأيي، و صرفني عن هواى، و صرّح لي محض أمري، فأفضى بي إلى جدّ لا يكون فيه لعب، و صدق لا يشوبه كذب، وجدتك بعضي، بل وجدتك كلّي، حتّى كأنّ شيئا لو أصابك أصابني، و كأنّ الموت لو أتاك أتاني، فعناني من أمرك ما يعنيني من أمر نفسي، فكتبت إليك كتابي مستظهرا به إن أنا بقيت لك أو فنيت. (60184- 60025)اللغة:(حاضرين) بصيغة التثنية و قرء بصيغة الجمع مع اللّام و بدونها: اسم موضع بالشّام، (الفان) من الفناء حذف لامه للسّجع، (الرّمية): الهدف، (نصب): المنصوب (يزعني): يكفني (المحض): الخالص (الشوب): المزج و الخلط.الاعراب:من الوالد: متعلق بمحذوف بقرينة الحال و هو كتب و ما يساوقه، و إلى المولود متعلق به أيضا، غرض الأسقام: صفة ثالثة للمولود و مجموعها معرّف مركب فترك فيها العطف، فيما تبيّنت ظرف مستقر اسم إنّ، و قوله: ما، لفظه موصول خبر لها، قوله: حيث تفرّد بي، ظرف يتضمن معنى الشّرط و قوله: فكتبت إليك بمنزلة الجزاء له.المعنى:هذه وصيّة عامّة تامّة أخرجها إلى ابنه الحسن عليه السّلام و جمع فيها أنواع المواعظ و النصائح الكافية الشافية و صنوف الحكمة العمليّة الوافية، و كفى بها
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 4
دستورا إرشاديا لكلّ مسلم بل لكلّ إنسان، فكأنّه عليه السّلام جرّد من نفسه الزكيّة والدا للكلّ أو نموذجا لجميع الوالدين، و جرّد من ابنه الحسن عليه السّلام ولدا لكلّ الأولاد أو نموذجا لجميع الأبناء في أىّ بلاد، ثمّ سرد النّصائح و نظّم المواعظ لتكون وصيّته هذا انجيلا لأمّة الاسلام: و توجيه هذه الوصيّة إلى ابنه الحسن يشير إلى زعامته بعده و اهتضامه و اعتزاله فلا يكون إلّا إماما مبشرا منذرا بلا سلاح و لا اقتدار.الترجمة:سى و يكم از سفارشنامه ئى كه بحسن بن علي سپرد و آنرا در هنگام بازگشت از نبرد صفين در حاضرين نگارش فرمود:از پدرى فنا پذير و زمان افكنده و از عمر گذشته و سر بروزگار سپرده، بدگوى دنيا و سكنى گزين منازل مرده ها كه فردا از آن كوچا است. بسوى فرزندى آرزومند بدانچه در نيابد آنكه براه هالكان است و بيماريهايش نشانه گرفته اند، گرو چند روز است و هدف مصائب و بنده دنيا غرور فروش است و بدهكار جان عزيز به مرگ ها و اسير مردنست و پيوند سپار با هموم و همگام با احزان، نشانه آفات است و كشته شهوات و جانشين أموات.أما بعد- بمن از ملاحظه برگشت دنيا و هجوم روزگار و پيشامد آخرت باندازه اى در آويخت كه از ياد ديگران و از اهتمام باين و آنم باز داشت جز اين كه چون از همه بخود پرداختم و خود را شناختم و از هوسرانى گذشتم و كار خود را بخوبى فهميدم بكوششى خسته ناپذير و صداقتي بى دروغ برخاستم و تو را پاره از خويش يافتم نه بلكه همه خودم شناختم تا جائى كه گزندت گزند من است و اگر بميرى من مرده باشم و بكار تو تا آنجا توجّه دارم كه بكار خود، و اين نامه را براى كمك بتو پرداختم كه در نظر بگيرى چه بمانم و چه بميرم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص3
از سفارش آن حضرت به حسن بن على عليهما السلام كه هنگام بازگشت از صفين در حاضرين نوشته است در اين سفارش و عهد كه با اين عبارت شروع مى شود «من الوالد الفان، المقرّ للزمان، المدبر العمر...»، «از پدرى كه در آستانه فناست و چيرگى زمان را پذيراست، زندگى را پشت سر نهاده...» ابن ابى الحديد پيش از شروع در شرح بحث مستوفاى زير را در باره زندگى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام آورده است.
شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار او:
زبير بن بكّار در كتاب انساب قريش گفته است: حسن بن على عليه السلام نيمه رمضان سال سوم هجرت متولد شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را حسن نام نهاد، و چند شب از ربيع الاول سال پنجاهم هجرت گذشته، رحلت فرمود.
همو گويد: روايت است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حسن و حسين را كه خداى از ايشان خشنود باد به روز هفتم تولدشان نام نهاد و نام حسين مشتق از حسن است.
گويد: جعفر بن محمد عليه السلام روايت كرده است كه فاطمه عليها السلام به روز هفتم تولد حسن و حسين موهاى سرشان را تراشيد و وزن كرد و به اندازه آن نقره تصدق فرمود.
زبير مى گويد: زينب دختر ابو رافع روايت مى كند كه فاطمه عليها السّلام در بيمارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، كه در آن رحلت فرمود، دو پسرش را به حضور آن حضرت آورد و عرض كرد: اى رسول خدا اين دو پسران تو هستند چيزى به آنان ارزانى فرماى. پيامبر فرمود: هيبت و سرورى من از آن حسن و جرأت و بخشندگى من از آن حسين خواهد بود.
محمد بن حبيب در امالى خود روايت مى كند كه حسن عليه السّلام پانزده بار پياده حج گزارد، در حالى كه اسبهاى يدك همراه او برده مى شد، و دو بار همه مال خود را بخشيد و سه بار ديگر مال خود را با خداى متعال قسمت فرمود و چنان بود كه كفش و موزه خود را هم يكى را مى بخشيد و يكى را نگه مى داشت.
و همين ابو جعفر محمد بن حبيب روايت مى كند كه حسن عليه السّلام به شاعرى چيزى عطا فرمود. مردى از همنشينانش گفت: سبحان الله به شاعرى كه نسبت به خدا عصيان مى ورزد و بهتان مى سرايد عطا مى كنى فرمود: اى بنده خدا بهترين موردى كه از مال خود ببخشى موردى است كه با آن آبروى خويش را حفظ كنى وانگهى از راههاى جستجوى خير، خود دارى و پرهيز كردن از شرّ است.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص4
محمد بن حبيب همچنين روايت مى كند كه ابن عباس كه خدايش رحمت كناد مى گفته است نخستين زبونى كه بر عرب رسيد، مرگ حسن عليه السّلام بود.
ابو الحسن مدائنى روايت مى كند كه چهار بار به حسن عليه السّلام شرنگ زهر نوشانده شد و خود فرموده است: مكرر مسموم شده ام ولى هيچ بار به چنين سختى نبوده است. حسين عليه السّلام به او گفت: به من بگو چه كسى بر تو نوشانيده است فرمود: بگويم كه او را بكشى؟ گفت: آرى. فرمود: خبرت نمى دهم كه اگر همانى است كه خود گمان مى برم، خداوند انتقامى سخت تر خواهد گرفت و اگر نه دوست نمى دارم بى گناهى براى من كشته شود.
ابو الحسن مدائنى همچنين مى گويد: معاويه ابن عباس را در مكه ديد و به او گفت: شگفتا از مرگ حسن كه با نوشيدن جرعه اى از آب چاه رومه بيمار شد و در گذشت. ابن عباس خاموش ماند. معاويه گفت: خدايت اندوهگين و بد حال مداراد. ابن عباس گفت: تا خداوند تو را زنده داشته باشد مرا بد حال نمى دارد. معاويه فرمان داد صد هزار درهم به او پرداخت شود. همچنين ابو الحسن مدائنى مى گويد: نخستين كسى كه خبر مرگ حسن عليه السّلام را در بصره داد، عبد الله بن سلمه بود كه آن را به زياد بن ابيه گفت. حكم بن ابى العاص ثقفى آن خبر را اعلان كرد و مردم گريستند. در آن هنگام ابو بكره بيمار و بسترى بود و چون شيون مردم را شنيد پرسيد چه خبر است همسرش ميسه دختر سخام ثقفى گفت: حسن بن على مرده است و سپاس خداى را كه مردم را از او راحت ساخت. ابو بكره گفت: اى واى بر تو، خاموش باش، كه خداوند او را از شر بسيارى آسوده ساخت و مردم با مرگ او خير بسيارى را از دست دادند، خداوند حسن را رحمت فرمايد.
ابو الحسن مدائنى مى گويد: رحلت امام حسن به سال چهل و نهم بود و بيماريش
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص5
چهل روز طول كشيد و عمرش چهل و هفت سال بود. معاويه، زهرى براى جعده دختر اشعث همسر آن حضرت فرستاد و به او پيام داد: اگر حسن را با اين زهر بكشى، صد هزار درهم براى تو خواهد بود و ترا به همسرى پسرم يزيد در مى آورم. چون حسن عليه السّلام در گذشت آن مال را به جعده داد ولى او را به همسرى يزيد در نياورد و گفت: بيم دارم به پسر من هم همانگونه كه نسبت به پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفتار كردى، رفتار كنى.
ابو جعفر محمد بن حبيب از قول مسيب بن نجية نقل مى كند كه مى گفته است: شنيدم امير المؤمنين على عليه السّلام مى گفت: مى خواهم در باره خود و افراد خانواده ام با شما سخن بگويم. عبد الله، برادر زاده ام اهل بازى و بخشندگى است. حسن، جوانمردى از جوانمردان بزرگوار قريش و سفره دار است و اگر كار دشوار هم شود، در جنگ براى شما كارى انجام نخواهد داد، اما من و حسين ما از شماييم و شما از ما هستيد.
محمد بن حبيب مى گويد، ابن عباس روايت كرده و گفته است: پس از سال جماعت، حسن بن على عليه السّلام پيش معاويه رفت كه در مجلسى تنگ و پر ازدحام نشسته بود و حسن عليه السّلام پايين پاى معاويه نشست. معاويه نخست آنچه مى خواست بگويد گفت و سپس گفت: شگفتا از عايشه كه مى پندارد من در منصبى كه شايسته آن نيستم قرار گرفته ام و اين خلافت حق من نيست، خدايش بيامرزد او را با اين موضوع چه كار است. در اين خلافت پدر اين شخص كه در اين جا نشسته است، با من ستيز كرد و حال آنكه خداوند او را پيش خود برد. حسن فرمود: اى معاويه به نظر تو اين كار شگفتى است گفت: آرى به خدا سوگند. فرمود: آيا ترا به كارى كه از اين شگفت تر است خبر بدهم گفت: آرى، آن چيست فرمود: اين كه تو در صدر مجلس بنشينى و من كنار پاى تو نشسته باشم. معاويه خنديد و گفت: اى برادر زاده شنيده ام وام دارى. فرمود: آرى كه وام دارم. معاويه پرسيد: چه مبلغ فرمود: صد هزار. معاويه گفت: دستور داديم سيصد هزار پرداخت شود، صد هزار براى وام تو و صد هزار كه ميان افراد خانواده ات پخش كنى و صد هزار مخصوص خودت اينك با احترام برخيز و صله خويش را دريافت كن. چون حسن عليه السّلام از مجلس بيرون رفت، يزيد بن معاويه به پدرش گفت: به خدا سوگند هرگز نديده بودم كه مردى با تو چنين برخورد كند كه او برخورد كرد و فرمان دهى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص6
سيصد هزار به او بپردازند. معاويه گفت: پسركم، اين حق، حق ايشان است و هر كس از ايشان كه پيش تو آمد، بر او ريخت و پاش كن.
همچنين محمد بن حبيب روايت مى كند كه على عليه السّلام فرموده است: حسن چندان ازدواج كرده و طلاق داده است كه مى ترسم دشمنى بر انگيزد. محمد بن حبيب مى گويد: هر گاه حسن عليه السّلام مى خواست يكى از زنان خود را طلاق دهد، كنارش مى نشست و مى فرمود آيا اگر چنين و چنان چيزى به تو بدهم خشنود مى شوى؟ آن زن يا مى گفت چيزى نمى خواهم يا مى گفت آرى، و حسن عليه السّلام مى گفت آن براى تو فراهم است و چون از كنار او بر مى خاست و مى رفت آنچه را كه نام برده بود، همراه طلاق نامه اش براى او مى فرستاد.
ابو الحسن مدائنى مى گويد: حسن بن على عليه السّلام، هند دختر سهيل بن عمرو را به همسرى خود گرفت، و چنان بود كه هند پيش از آن همسر عبد الله بن عامر بن كريز بود و چون عبد الله او را طلاق داد، معاويه براى ابو هريره نوشت تا از او براى يزيد بن معاويه خواستگارى كند. حسن عليه السّلام، ابو هريره را ديد و پرسيد: كجا مى روى گفت: به خواستگارى هند دختر سهيل بن عمرو براى يزيد بن معاويه مى روم. حسن عليه السّلام فرمود: براى من از او خواستگارى كن. ابو هريره پيش هند رفت و موضوع را گفت. هند گفت: تو از آن دو يكى را براى من انتخاب كن. ابو هريره گفت: حسن را براى تو انتخاب مى كنم، و او به ازدواج امام حسن در آمد. عبد الله بن عامر پس از آن به مدينه آمد و به حسن عليه السّلام گفت: مرا پيش هند امانتى است، امام حسن او را همراه خود به خانه برد. هند آمد و مقابل عبد الله نشست. عبد الله بن عامر را به حال خود و جدايى از هند سخت رقت آمد.
حسن فرمود: اگر مى خواهى از او براى تو جدا شوم كه خيال نمى كنم براى خودتان محللى بهتر از من بيابيد. عبد الله گفت: نه و سپس به هند گفت: آن وديعه مرا بياور. هند دو سبد كوچك را كه محتوى گوهر بود آورد. عبد الله آن دو را گشود و از يكى از آنها مشتى گوهر برداشت و سبد ديگرى را براى هند گذاشت. هند پيش از آنكه همسر عبد الله بن عامر بشود، همسر عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد بود. هند مى گفته است: سرور همه شوهران من حسن و بخشنده تر ايشان عبد الله بن عامر و محبوب ترين آنان در نظر من عبد الرحمن بن عتاب بودند.
ابو الحسن مدائنى همچنين روايت مى كند كه حسن عليه السّلام با حفصه دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ازدواج كرد. منذر بن زبير كه در هواى حفصه بود، چيزى در باره
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص7
او به حسن عليه السّلام گفت و امام حسن او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى كرد، حفصه نپذيرفت و گفت: او مرا شهره ساخت. عاصم بن عمر بن خطاب از حفصه خواستگارى كرد كه پذيرفت. باز منذر چيزى در باره عشق خود به حفصه به عاصم گفت و عاصم او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى كرد. به حفصه گفته شد، تقاضايش را بپذير، گفت: نه، به خدا سوگند اين كار را نخواهم كرد و حال آن كه او دو بار با من چنين كرده است، نه به خدا سوگند كه او هرگز مرا در خانه خود نخواهد ديد.
مدائنى از جويريه بن اسماء نقل مى كند كه مى گفته است: چون حسن بن على عليه السّلام رحلت فرمود و جنازه را بيرون آوردند، مروان بن حكم گوشه تابوت را بر دوش گرفت. امام حسين عليه السّلام به مروان گفت: امروز جنازه او را بر دوش مى كشى و حال آنكه ديروز او را خشمگين مى ساختى و جرعه كين بر او مى نوشاندى . مروان گفت: آرى، اين كار را نسبت به كسى انجام مى دادم كه در بردبارى همسنگ كوهها بود.
مدائنى از يحيى بن زكريا از هشام بن عروة نقل مى كند كه حسن عليه السّلام به هنگام مرگ خويش فرمود: مرا كنار مرقد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خاك بسپريد، مگر آنكه بيم فتنه و شر داشته باشيد. چون خواستند چنان كنند، مروان بن حكم گفت: هرگز، نبايد عثمان در حش كوكب- نام جايى كنار گورستان بقيع- به خاك سپرده شود و حسن آنجا. بنى هاشم و بنى اميه جمع شدند، گروهى بنى هاشم و گروهى ديگر بنى اميه را يارى دادند و سلاح آوردند. ابو هريره به مروان گفت: آيا بايد از دفن حسن كنار مرقد پيامبر جلوگيرى شود و حال آنكه من خود شنيدم رسول خدا مى فرمود «حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت اند». مروان گفت: دست از ما بدار كه حديث پيامبر از آن هنگام كه غير تو و ابو سعيد خدرى كسى ديگر آن را در حفظ ندارد، ضايع شده است و تو خود به هنگام جنگ خيبر مسلمان شده اى. ابو هريره گفت: راست مى گويى، من هنگام جنگ خيبر مسلمان شدم ولى همواره ملازم پيامبر بودم و از آن حضرت جدا نمى شدم و همواره و با اهتمام از او سؤال مى كردم تا آنجا كه دانستم آن حضرت چه كسانى را دوست و چه كسانى را دشمن مى دارد و چه كسانى را مقرب فرموده و چه كسانى را رانده است و فضيلت چه كسى را قبول و از آن چه كسى را نفى كرده است و براى چه كسى دعا و براى چه كسى نفرين فرموده است. چون عايشه مردان و سلاح را ديد و ترسيد كه شر و فتنه ميان ايشان بزرگ و منجر به خون ريزى شود گفت: خانه، خانه من است و اجازه نمى دهم هيچ كس آنجا به خاك سپرده شود، حسين عليه السّلام هم بجز دفن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص8
برادرش كنار مرقد جدش، چيزى ديگر را نمى پذيرفت، محمد بن حنفيه گفت: اى برادر اگر حسن عليه السّلام بدون قيد و شرطى وصيت كرده بود كه او را اين جا دفن كنيم تا پاى جان و مرگ مى ايستاديم و همين جا او را به خاك مى سپرديم، ولى او استثناء كرد و فرمود «مگر آن كه از شر و فتنه بترسيد» و چه شر و فتنه اى سخت تر از آنچه هم اكنون در آن هستيم ديده مى شود، و حسن عليه السّلام را در بقيع به خاك سپردند.
ابو الحسن مدائنى مى گويد: خبر سوگ حسن عليه السّلام پس از دو شبانروز از مدينه به بصره رسيد. جارود بن ابى سبرة در اين باره چنين سروده است: هر گاه شرى است در يك شبانروز خبرش مى رسد و حال آنكه اگر خيرى است چهار شبانروزه مى رسد، گويى هر گاه پيك شر با خبرى سخت و بد به سوى ما مى آيد با شتاب بيشترى راه مى پيمايد.
ابو الحسن مدائنى همچنين روايت مى كند كه پس از صلح امام حسن عليه السّلام با معاويه و آمدن معاويه به كوفه، گروهى از خوارج بر معاويه خروج كردند. معاويه به امام حسن عليه السّلام پيام فرستاد و تقاضا كرد كه به جنگ خوارج برود. امام حسن فرمود: سبحان الله من جنگ با تو را كه براى من حلال است، براى صلاح حال امت و الفت ميان ايشان رها كردم، اينك چنين مى پندارى كه حاضرم با تو و براى خاطر تو با كسى جنگ كنم. معاويه براى مردم كوفه سخنرانى كرد و گفت: اى مردم كوفه آيا مى پنداريد من براى نماز و زكات و حج با شما جنگ كردم، نه كه خود مى دانستم شما نماز مى گزاريد و زكات مى پردازيد و به حج مى رويد، بلكه براى آن با شما جنگ كردم كه بر شما و گردنهاى شما فرمان روايى كنم و خداوند اين را به من ارزانى داشت هر چند كه شما ناخوش مى داريد. همانا هر مال و جانى كه در اين فتنه از ميان رفته است، رايگان و بر هدر شده است و هر شرطى كه كرده ام زير پا مى نهم و مردم را جز سه چيز به صلاح نمى آورد، پرداخت حقوق و عطا به هنگام خويش و گسيل داشتن سپاهها به وقت ضرورت و جنگ با دشمن در سرزمين او كه اگر با آنان جنگ نكنيد آنان با شما جنگ خواهند كرد، و از منبر فرود آمد.
مدائنى مى گويد: مسيب بن نجيّه به امام حسن گفت: شگفتى من از تو پايان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص9
نمى پذيرد كه با معاويه بيعت كردى در حالى كه چهل هزار سپاهى با تو بودند و از او براى خود عهد و پيمان استوار و آشكارى نگرفتى و تعهدى ميان خودش و تو كرد و اينك شنيدى كه چه گفت. به خدا سوگند كه از اين سخنان كسى جز تو را اراده نكرد، امام حسن به مسيب فرمود: عقيده ات چيست گفت: اينكه به حال نخست برگردى كه او پيمان ميان خود و تو را شكسته است. فرمود: اى مسيب من اين كار را براى دنيا نكردم كه معاويه به هنگام جنگ و رويارويى پايدارتر و شكيباتر از من نيست، بلكه مصلحت شما را اراده كردم و اينكه از ريختن خون يكديگر دست بداريد، اينك به قضاى پروردگار خشنود باشيد تا نيكوكارتان آسوده باشد و از ستم تبهكارى- چون معاويه- خلاصى پيش آيد.
مدائنى مى گويد: عبيدة بن عمرو كندى به حضور امام حسن عليه السّلام آمد، عبيده كه همراه قيس بن سعد بن عبادة بود، ضربه شمشيرى بر چهره اش خورده بود، امام حسن پرسيد: اين زخم كه بر چهره ات مى بينم چيست گفت: هنگامى كه همراه قيس بودم چنين شد. در اين هنگام حجر بن عدى به امام حسن نگريست و گفت: دوست مى دارم تو پيش از اين مرده بودى و چنين كارى صورت نمى گرفت كه ما بر خلاف ميل خود و اندوهگين برگشتيم و دشمنان شاد و با آنچه كه دوست مى دارند، برگشتند. چهره امام حسن گرفته شد، امام حسين عليه السّلام با گوشه چشم و به خشم به حجر بن عدى نگريست و او خاموش شد. آن گاه امام حسن عليه السّلام فرمود: اى حجر همه مردم آنچه را كه تو دوست مى دارى، دوست ندارند و عقيده آنان همچون عقيده تو نيست، و آنچه كه من كردم فقط براى اين بود كه تو -و امثال تو- باقى بمانيد و خداوند هر روز در شأنى است.
مدائنى مى گويد: سفيان بن ابى ليلى نهدى پيش امام حسن آمد و گفت: سلام بر تو اى زبون كننده مؤمنان. امام حسن فرمود: بنشين خدايت رحمت كناد، براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم موضوع پادشاهى بنى اميه آشكار شد و در خواب چنين ديد كه آنان يكى پس از ديگرى بر منبر او فرا مى روند و اين كار بر رسول خدا گران آمد و خداوند در اين باره آيتى از قرآن نازل كرد و خطاب به پيامبر چنين فرمود: «و آن خوابى را كه به تو نموديم جز براى آزمايش مردمان قرار نداديم و آن درخت نفرين شده در قرآن.»، و از پدرم على كه رحمت خدا بر او باد شنيدم كه مى فرمود: به زودى خلافت اين امت را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 10
مردى فراخ گلو و شكم گنده بر عهده خواهد گرفت. پرسيدم او كيست فرمود: معاويه است، و پدرم به من گفت: قرآن از پادشاهى بنى اميه و مدت آن خبر داده است و خداوند متعال مى فرمايد «شب قدر بهتر از هزار ماه است»، و افزود كه اين هزار ماه مدت پادشاهى بنى اميه است.
مدائنى مى گويد: چون سال صلح فرا رسيد، امام حسن عليه السّلام چند روزى در كوفه ماند و سپس آماده رفتن به مدينه شد. مسيب بن نجيه فزارى و ظبيان بن عماره ليثى براى توديع با او رفتند، امام حسن فرمود: سپاس خداوندى را كه بر فرمان خود چيره است، اگر همه خلق جمع شوند تا آنچه را كه كائن است، جلوگيرى كنند نمى توانند. امام حسين عليه السّلام فرمود: من آنچه را كه صورت گرفت، خوش نمى داشتم و آسايش و خوشى من همان ادامه راه پدرم بود، تا آنكه برادرم مرا سوگند داد و از او اطاعت كردم در حالى كه گويد تيغها بينى مرا مى برد. مسيب گفت: به خدا سوگند اين كار بر ما دشوار نيست كه به هر حال آنان با هر چه بتوانند در صدد جلب دوستى ما خواهند بود ولى بيم ما از آن است كه بر شما ستم شود و عهد شما را بشكنند. امام حسين فرمود: اى مسيب ما مى دانيم كه تو نسبت به ما محبت دارى و امام حسن فرمود: از پدرم شنيدم كه مى فرمود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم فرمود: «هر كس هر قومى را دوست داشته باشد با آنان خواهد بود.» مسيب و ظبيان هر دو از امام حسن عليه السّلام خواستند كه از تصميم خود برگردد فرمود: راهى براى اين نيست و فرداى آن روز از كوفه حركت كرد و چون به ناحيه دير هند رسيد به كوفه نگريست و به اين بيت تمثل جست، «چنان نيست كه با دلتنگى از خانه يارانم دورى گزينم كه آنان از عهد و پيمان من پاسدارى مى كنند»، و سپس به مدينه رفت.
مدائنى مى گويد: پس از آنكه امام حسن كوفه را ترك كرد، معاويه به وليد بن عقبه كه قبلا اشعارى در تحريض معاويه به خون خواهى عثمان سروده و ضمن آن گفته بود «از جاى تكان نمى خورى و وامانده اى»، گفت: اى ابو وهب آيا از جاى جنبيدم؟ گفت: آرى و برترى جستى.
مدائنى از ابراهيم بن محمد از زيد بن اسلم نقل مى كند كه مى گفته است: مردى در
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص11
مدينه به حضور امام حسن عليه السلام رسيد، نامه اى در دست امام بود، آن مرد پرسيد: اين نامه چيست فرمود: نامه معاويه است و در آن بيم داده كه فلان كار را انجام خواهد داد. آن مرد گفت: تو كه توان داشتى چرا ايستادگى نكردى؟ حسن عليه السلام فرمود: آرى، ولى بيم آن داشتم كه روز قيامت هفتاد يا هشتاد هزار كشته در حالى كه از رگهاى ايشان خون بيرون جهد پيش خداى داد خواهى برند كه خونشان به چه سبب ريخته شده است؟
مدائنى مى گويد: حصين بن منذر رقاشى مى گفته است، به خدا سوگند كه معاويه به هيچ يك از عهود خود نسبت به حسن (ع) وفا نكرد. حجر بن عدى و يارانش را كشت و براى پسرش يزيد بيعت گرفت و امام حسن را مسموم ساخت.
مدائنى گويد: ابو الطفيل روايت كرده و گفته است: امام حسن عليه السلام به يكى از وابستگان خود فرمود: آيا معاوية بن خديج را مى شناسى گفت: آرى، فرمود: هر گاه او را ديدى به من بگو. هنگامى كه معاوية بن خديج از خانه عمرو بن حديث بيرون مى آمد، آن مرد او را ديد و به امام حسن گفت: اين است. امام حسن (ع)، معاوية بن خديج را خواست و به او فرمود: تو هستى كه پيش پسر هند جگر خواره، على را دشنام مى دهى به خدا سوگند اگر كنار حوض كوثر برسى كه نخواهى رسيد، على را خواهى ديد كه دامن بر كمر زده و آستينهايش را بالا زده است و منافقان را از كنار حوض بيرون مى راند. مدائنى مى گويد: اين خبر را قيس بن ربيع هم از بدر بن خليل از قول همان وابسته امام حسن عليه السلام نقل كرده است.
مدائنى همچنين مى گويد: سليمان بن ايوب از اسود بن قيس عبدى براى ما نقل كرد كه مى گفته است، حسن عليه السلام روزى حبيب بن مسلمه را ديد و فرمود: اى حبيب چه راههاى بسيارى كه در غير اطاعت خدا پيموده اى. حبيب گفت: ولى راهى را كه به سوى پدرت پيمودم، اين چنين نبود، فرمود: آرى به خدا سوگند، ولى تو براى نعمت اندك و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص12
نابود شونده اين جهانى از معاويه پيروى كردى و هر چند او كارهاى اين جهانى تو را بر پاى داشت ولى تو را از جهان ديگر فرو نشاند و بر فرض كه كار بد انجام مى دهى اگر سخن نيكو بگويى، شايد در زمره آنان باشى كه خداوند فرموده است «كارى پسنديده و كارى ناپسند را در هم آميختند.»، ولى تو چنانى كه خداوند فرموده است: «نه چنان است بلكه چرك گرفته و غالب شده بر دلهاى آنها آنچه كه كسب مى كردند.» مدائنى مى گويد: زياد يكى از اصحاب امام حسن را كه نامش در امان نامه بود، تعقيب و جستجو مى كرد، امام حسن براى زياد چنين مرقوم فرمود: از حسن بن على به زياد، اما بعد، تو از امانى كه ما براى ياران خود گرفته ايم آگاهى، فلان كس براى من متذكر شده است كه تو متعرض او شده اى، دوست مى دارم كه چيزى جز خير به او عرضه مدارى. و السلام.
چون اين نامه به زياد رسيد و اين موضوع پس از آن بود كه معاويه، او را به پدر خود منسوب كرده بود، زياد از اينكه امام حسن او را به ابو سفيان نسبت نداده است، خشمگين شد و در پاسخ چنين نوشت: از زياد بن ابى سفيان به حسن، اما بعد، نامه ات كه در باره تبهكارى كه شيعيان تبهكار تو و پدرت او را در پناه خود گرفته اند، نوشته بودى به من رسيد. به خدا سوگند كه در جستجوى او خواهم بود حتى اگر ميان پوست و گوشت تو باشد، و همانا بهترين گوشتى از مردم كه دوست دارم آن را بخورم، گوشت تو و گروهى است كه تو از آنانى. و السلام.
چون امام حسن اين پاسخ را خواند، آن را براى معاويه فرستاد و چون معاويه آن را خواند، خشمگين شد و براى زياد چنين نوشت: از معاوية بن ابى سفيان به زياد، اما بعد، تو را دو انديشه است، انديشه اى از ابو سفيان و انديشه اى از سميه، انديشه تو از ابو سفيان بردبارى و دور انديشى است و حال آنكه انديشه ات از سميه هرگز چنان نيست. حسن بن على كه بر او درود باد، براى من نوشته است متعرض يكى از يارانش شده اى. متعرض او مشو و من در آن باره براى تو اختيارى قرار نمى دهم. وانگهى حسن از كسانى نيست كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص13
بتوان او را خوار و زبون شمرد، جاى شگفتى از نامه تو به اوست كه او را به پدرش يا مادرش نسبت نداده اى و اين موردى است كه جانب او را مى گيرم و حق را به او مى دهم. و السلام.
مى گويم- ابن ابى الحديد- در مجلس يكى از بزرگان كه من هم حضور داشتم، سخن در اين باره رفت كه على عليه السلام به فاطمه عليها السّلام شرف يافته است. يكى از حاضران مجلس گفت: هرگز كه فاطمه عليها السّلام به على عليه السلام شرف يافته است. ديگر حضار پس از آنكه منكر اين سخن شدند در آن باره به گفتگو پرداختند. صاحب مجلس از من خواست تا عقيده خود را در اين مورد بگويم و توضيح دهم على يا فاطمه كدام يك افضل اند. من گفتم: اينكه كدام يك از آن دو افضل باشند، اگر منظور از افضل كسى است كه مناقب بيشترى را از چيزهايى كه موجب فضيلت مردم است دارا باشد، چون علم و شجاعت و نظاير آن، على افضل است و اگر منظور از افضل كسى باشد كه رتبه اش در پيشگاه خدا برتر است. باز هم على است، زيرا رأى و عقيده ياران متأخر ما -معتزليان- بر اين قرار گرفته است كه على عليه السلام از ميان همه مردان و زنان و همه مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رتبه اش در پيشگاه خداوند برتر است و فاطمه عليها السّلام با آنكه سرور همه زنان جهانيان است به هر حال بانويى از مسلمانان است. وانگهى حديث مرغ بريان دلالت بر آن دارد كه على عليه السلام محبوب ترين خلق خدا در پيشگاه بارى تعالى است و فاطمه عليها السّلام هم يكى از خلق خداوند است و آن چنان كه محققان علم كلام تفسير كرده اند، منظور از محبوب ترين مردم در پيشگاه خداوند سبحان كسى است كه به روز رستاخيز پاداش او از همگان بيشتر و بزرگ تر است.
ولى اگر منظور از افضل شرافت نسب و والاتبارى است، شك نيست كه فاطمه افضل است، زيرا پدرش سرور همه آدميان از گذشتگان و آيندگان است و ميان نياكان على عليه السّلام هيچ كس نظير و مانند رسول خدا نيست، و اگر منظور از فضيلت، شدت محبت و قرابت پيامبر است، بديهى است كه فاطمه افضل است كه دختر اوست و رسول خدا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص14
نسبت به او داراى محبت سخت بوده است و فاطمه عليها السّلام پاره تن رسول خداست و بدون هيچ شبه اى دختر از لحاظ نسبت نزديكتر از پسر عمو است. اما سخن در باره اينكه كدام يك به ديگرى شرف يافته است، حقيقت موضوع چنين است كه اسباب شرف و برترى على عليه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه عليها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه عليه است و بخشى ديگر متعلق به خود على عليه السّلام است. آنچه كه متعلق به خود على عليه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاكدامنى و بردبارى و قناعت و پسنديدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه كه متعلق به رسول خداست علم و دين و عبادت و پارسايى و خبر دادن از امور غيبى و پيشى گرفتن به اسلام است. و آنچه وابسته به فاطمه عليها السّلام است، موضوع ازدواج با اوست كه بدين گونه علاوه بر قرابت نسبى شرف خويشاوندى سببى و دامادى هم بر او افزوده شده است و مهمتر از آن اين است كه فرزندان و ذريه على از فاطمه در واقع ذريه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اجزايى از پيكر شريف و ذات آن حضرت بوده اند، كه فرزند از نطفه مرد و خون زن است كه جزئى از ذات پدر و مادر است و اين موضوع همواره در فرزندزادگان و نسلهاى آينده هم خواهد بود، و اين است سخن و عقيده شرف يافتن على عليه السّلام از پيوند با فاطمه عليها السّلام. اما شرف يافتن فاطمه از پيوند با على چنان است كه هر چند دختر سرور همه جهانيان بوده است ولى همسرى على بر او شرف ديگرى بر شرف نخست افزوده است. آيا اگر پدرش به عنوان مثال او را به همسرى انس بن مالك با ابو هريره در مى آورد، چنين شرف و بزرگى و جلالى را كه اينك داراست مى داشت؟ همچنين اگر ذريه زهرا از ابو هريره و انس بن مالك مى بودند، هرگز احوال ايشان در شرف به حال كنونى ايشان نمى رسيد.
ابو الحسن مدائنى مى گويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص15
ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمى دارم آتش زنه اى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.
مدائنى مى گويد: دختر مردى را خواستگارى فرمود. آن مرد گفت: با آنكه مى دانم تنگدست و بسيار طلاق دهنده زنها و سخت گير و دلتنگ هستى، به تو دختر مى دهم كه از همه مردم والا گهرترى و پدر و نياى تو از همگان برترند.
مى گويم -ابن ابى الحديد- سخن آن مرد در مورد تنگدستى و بسيار طلاق دادن امام حسن درست است ولى در مورد سختگيرى و دلتنگى درست نيست كه امام حسن عليه السّلام از همه مردم خوش خوى تر و سينه گشاده تر بوده است.
مدائنى مى گويد: زنان حسن بن على را شمردم، هفتاد زن بودند. مدائنى مى گويد: چون على عليه السّلام رحلت فرمود، عبد الله بن عباس پيش مردم آمد و گفت: همانا امير المؤمنين كه درود خدا بر او باد درگذشت و جانشينى باقى گذاشته
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص16
است، اگر خوش مى داريد، پيش شما آيد و گرنه كسى را بر كسى چيزى نيست. مردم گريستند و گفتند بايد كه پيش ما آيد، امام حسن عليه السّلام بيرون آمد و براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود: اى مردم از خدا بترسيد كه ما اميران و اولياى شماييم و ما همان اهل بيتى هستيم كه خداوند متعال در باره ما فرموده است «جز اين نيست كه خداوند مى خواهد پليدى را از خاندان شما بزدايد و شما را پاك كند، پاك كردنى.» و مردم با او بيعت كردند.
امام حسن عليه السّلام در حالى كه جامه سياه بر تن داشت پيش مردم آمد و سپس عبد الله بن عباس را همراه قيس بن سعد بن عباده و دوازده هزار تن به عنوان پيشاهنگ به سوى شام گسيل فرمود، پس از آن خود به قصد مداين بيرون آمد و در ساباط به او سوء قصد شد و بر او خنجر زدند و بار و بنه اش را به تاراج بردند. امام حسن وارد مداين شد و اين خبر به معاويه رسيد و آن را شايع ساخت. ياران امام حسن كه ايشان را با عبد الله بن عباس گسيل داشته بود به ويژه روى شناسان و افراد خانواده دار به معاويه مى پيوستند، عبد الله بن عباس اين موضوع را براى حسن عليه السّلام نوشت و امام براى مردم سخنرانى و ايشان را توبيخ كرد و فرمود: با پدرم چندان ستيز كرديد كه به اجبار تن به حكميت داد و پس از آن شما را به جنگ با شاميان فرا خواند، نپذيرفتيد، تا او به كرامت خدا پيوست و با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس كه با من صلح كند، صلح كنيد و با هر كس كه با من جنگ كند جنگ كنيد، اينك به من خبر رسيده است كه گروهى از افراد خانواده دار شما پيش معاويه رفته اند و با او بيعت كرده اند، مرا از شما همين بس است و در دين و جانم مرا فريب مدهيد.
امام حسن عبد الله بن حارث بن نوفل بن حرث بن عبد المطلب را كه مادرش، هند دختر ابو سفيان بن حرب بود، براى پيشنهاد صلح پيش معاويه گسيل فرمود و شرط كرد كه بايد معاويه به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند و براى كسى پس از خود بيعت نگيرد و پس از او كار خلافت با نظر شورايى تعيين شود همه مردم در امان باشند. حسن عليه السّلام در اين مورد نامه اى نوشت، حسين عليه السّلام نخست نپذيرفت و امام حسن با او گفتگو فرمود تا راضى شد، و معاويه به كوفه آمد.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص17
ابو الحسن مدائنى گويد: ابو بكر بن اسود براى ما نقل كرد كه ابن عباس براى حسن عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، همانا مسلمانان حكومت خود را پس از على عليه السّلام به تو سپردند، اينك براى جنگ دامن به كمر بزن و با دشمنت پيكار كن و خود را به ياران خود نزديك ساز و دين افراد متهم را با آنچه كه به دين تو صدمه نزند خريدارى كن، و با افراد شريف و خانواده دار دوستى و موالات كن تا عشاير ايشان را به صلاح آورى و در نتيجه مردم هماهنگ شوند. برخى از چيزهايى را كه مردم ناخوش مى دارند تا هنگامى كه از حق تجاوز نكند و انجام آن مايه ظهور عدل و عزت دين گردد به مراتب بهتر از چيزهايى است كه مردم دوست مى دارند ولى انجام دادن آن مايه ظهور ستم و عزت تبهكاران و زبونى مؤمنان مى گردد، به آنچه از پيشوايان دادگر رسيده است، اقتدا كن و از ايشان نقل شده است كه دروغ جز در دو مورد جايز نيست و آن جنگ و اصلاح ميان مردم است، و جنگ خدعه است و تا هنگامى كه در جنگ باشى و حقى را باطل نكنى، در آن باره دست تو باز است. و سبب آنكه مردم از پدرت على عليه السّلام به معاويه رغبت كردند، اين بود كه در قسمت غنايم ميان ايشان نيكو رفتار نفرمود و عطاى آنان را مساوى قرار داد و اين كار بر آنان گران آمد، و بدان تو با كسانى جنگ مى كنى كه در آغاز اسلام با خدا و پيامبرش جنگ كردند و چون فرمان خدا پيروز شد و شرك نابود و يكتا پرستى حاكم و دين نيرومند شد، به ظاهر ايمان آوردند، در حالى كه اگر قرآن مى خواندند، آياتش را مسخره مى كردند و چون براى نماز بر مى خاستند، با كسالت و تنبلى آن را مى گزاردند و فرائض را با ناخوشايندى انجام مى دادند، و چون ديدند جز پرهيزكاران نيكوكار در دين عزتى نمى يابند، خود را به شكل نيكوكاران در آوردند تا مسلمانان به آنان خوش گمان شوند و همچنان تظاهر كردند تا آنكه سرانجام مردم ايشان را در امانات خود شريك ساختند و گفتند حساب آنان با خدا باشد، اگر راست مى گويند برادران دينى ما هستند و اگر دروغ
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص18
گويند، با دروغى كه مى گويند خودشان زيان كارتر خواهند بود. اينك تو گرفتار آنان و فرزندان و نظايرشان شده اى، و به خدا سوگند كه در طول عمرشان چيزى جز گمراهى بر آنان فزون نشده است و چيزى جز خشم آنان بر متديّنان پيشى نگرفته است، با آنان جنگ كن و به هيچ خوارى راضى مشو و به هيچ زبونى تسليم مشو. على تا هنگامى كه مجبور و ناچار نشد به حكميت تن در نداد، و آنان اگر مى خواستند به درستى حكم كنند به خوبى مى دانستند كه هيچ كس شايسته تر از او به حكومت نيست و چون به هواى نفس حكم كردند، على به حال جنگ برگشت تا مرگش فرا رسيد. اينك هرگز از حقى كه تو خود بر آن سزاوارترى بيرون مرو، مگر آنكه مرگ ميان تو و آن حايل شود، و السّلام.
مدائنى مى گويد، و حسن عليه السّلام براى معاويه چنين نوشت: از بنده خدا حسن امير مؤمنان به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، همانا خداوند متعال محمد را كه درود خدا بر او و خاندانش باد، رحمت براى همه جهانيان مبعوث فرمود، و حق را با او پيروز و شرك را سركوب فرمود و همه عرب را به او عزت بخشيد و به ويژه قريش را با او به شرف رساند و در اين باره فرموده است «همانا كه قرآن ذكر و مايه شرف براى تو و قوم تو است» و چون خداوند او را به پيشگاه خود فرا خواند، عرب در مورد حكومت پس از او با يكديگر ستيز كردند. قريش گفتند ما عشيره و اولياى پيامبريم و در مورد حكومت با ما ستيز مكنيد و عرب اين حق را براى قريش شناخت و حال آنكه قريش همان چيزى را كه عرب براى او رعايت كرد، در مورد ما انكار كرد. افسوس كه قريش با آنكه در دين صاحب فضيلت و در مسلمانى پيشگام بودند نسبت به ما انصاف ندادند، و چيزى كه مايه شگفتى است فقط ستيز آنان با ما براى حكومت است، آن هم بدون آنكه حق پسنديده اى در دنيا و اثر ارزنده اى در اسلام داشته باشند. به هر حال وعده گاه، پيشگاه خداوند است، از خداوند مسألت مى داريم در اين جهان چيزى را كه موجب كاستى ما در آن جهان است، به ما ارزانى مفرمايد، و چون خداوند روزگار على را به سر آورد، مسلمانان پس از او مرا به حكومت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص19
برگزيدند، اينك اى معاويه از خداى بترس و بنگر و كارى كن كه خونهاى امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حفظ و كارش قرين صلاح شود، و السلام.
امام حسن عليه السّلام اين نامه را همراه حارث بن سويد تيمى كه از قبيله تيم الرباب بود و جندب ازدى فرستاد و آن دو پيش معاويه رفتند و او را به بيعت با امام حسن عليه السّلام فرا خواندند كه پاسخى به ايشان نداد و جواب نامه را اين چنين نوشت: اما بعد، آنچه را كه در مورد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفته بودى، فهميدم و او سزاوارترين همه متقدمان متأخران به فضل و فضيلت است. سپس از نزاع مسلمانان در باره حكومت پس از او سخن گفته اى و تصريح به تهمت ابو بكر صديق و عمر و ابو عبيده امين و ديگر صلحاى مهاجران كرده اى كه اين را از تو ناخوش داشتم، آرى امت چون در باره حكومت ستيز كردند، سر انجام قريش را سزاوارتر ديدند، و قريش و انصار و مسلمانان با فضيلت چنين مصلحت ديدند كه از ميان قريش كسى را كه از همه به خدا داناتر و از او ترسنده تر و بر كار تواناتر است برگزينند و ابو بكر را برگزيدند و هيچ كوتاهى نكردند، و اگر كس ديگرى غير از ابو بكر را مى شناختند كه بتواند به مانند او بر كار قيام كند و از حريم اسلام دفاع كند، كار حكومت را به ابو بكر نمى سپردند. امروز هم ميان من و تو حال بر همان منوال است و اگر من خود بدانم كه تو در كار اين امت تواناتر و محتاطتر و داراى سياست بهترى هستى و در قبال دشمن مدبر و براى جمع غنايم تواناترى خودم حكومت را پس از پدرت به تو تسليم مى كردم. پدرت بر ضد عثمان كوشش كرد تا آنكه عثمان مظلوم كشته شد و خداوند خونش را از پدرت مطالبه فرمود و هر كه خداى در تعقيب او باشد، هرگز از چنگ حق نمى تواند بگريزد. آن گاه على به زور حكومت امت را براى خود بيرون كشيد و آنان را به پراكندگى كشاند. افرادى از پيشگامان مسلمانان كه از لحاظ شركت در جهاد و سبقت گرفتن به اسلام نظير او بودند، با او مخالفت كردند، ولى او مدعى شد كه آنان بيعت او را گسسته اند، با آنان جنگ كرد كه خونها ريخته شد و كارهاى ناروا صورت پذيرفت. آن گاه در حالى كه بيعتى را بر ما مدعى نبود، آهنگ ما كرد و خواست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 20
با زور و فريب بر ما حكومت كند، ما با او و او با ما جنگ كرديم و سر انجام قرار شد تا او مردى را بگزيند و ما مردى را بگزينيم تا به آنچه موجب صلح است و برگشت جماعت به الفت است، حكم كنند و در اين باره از آن دو حكم و از خود و على عهد استوار گرفتيم كه بر آنچه آن دو حكم كنند، راضى شويم. و چنان كه خود مى دانى دو حكم به زيان او حكم دادند و او را از خلافت خلع كردند، و به خدا سوگند كه او به آن حكم راضى نشد و براى فرمان خدا شكيبايى نكرد، اينك چگونه مرا به كارى دعوت مى كنى كه منطبق بر حق پدرت مى دانى و حال آنكه او از آن بيرون شده است. كار خويش و دين خود را باش، و السلام.
مدائنى مى گويد: معاويه به حارث و جندب گفت برگرديد كه ميان من و شما چيزى جز شمشير نيست و آن دو برگشتند. معاويه با شصت هزار سپاهى آهنگ عراق كرد و ضحاك بن قيس فهرى را به جانشينى خود بر شام گماشت. حسن عليه السّلام همچنان در كوفه مقيم بود. و از آن بيرون نيامد تا هنگامى كه به او خبر رسيد، معاويه از پل منبج گذشته است. در اين هنگام حجر بن عدى را گسيل فرمود تا كارگزاران را به پاسدارى وادارد و مردم را فرا خواند كه شتابان جمع شدند، براى قيس بن سعد عباده پرچمى به فرماندهى دوازده هزار سپاهى بر افراشته شد و بر كوفه مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشينى خود گماشت و چون به ناحيه دير عبد الرحمان فرود آمد به قيس فرمان حركت داد و با او وداع و سفارش كرد، قيس از كرانه فرات و آباديهاى فلّوجه گذشت تا به مسكن رسيد، امام حسن هم آهنگ مداين كرد و چون به ساباط رسيد، چند روزى درنگ كرد و چون خواست سوى مداين رود برخاست و براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود: اى مردم شما با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس صلح كردم، صلح كنيد و با هر كس جنگ كردم، جنگ كنيد و من به خدا سوگند بر هيچ كس از اين امت در خاور و باختر كينه اى ندارم و همانا هماهنگى و دوستى و ايمنى و صلاح ميان مردم كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص21
آن را ناخوش مى داريد به مراتب بهتر از چيزى است كه در مورد پراكندگى و كينه توزى و دشمنى و نا امنى دوست مى داريد. پدرم على مى فرمود فرمان روايى معاويه را ناخوش مداريد كه اگر از او جدا شويد خواهيد ديد كه سرها چون هندوانه ابو جهل از دوشها قطع خواهد شد.
مردم گفتند: اين سخن نشان آن است كه مى خواهد خود را خلع و حكومت را به معاويه تسليم كند و سخن او را بريدند و بر او هجوم بردند و بار و بنه اش را تاراج كردند تا آنجا كه جبه خزى را كه بر دوش داشت ربودند و كنيزى را كه همراهش بود، گرفتند. مردم دو گروه شدند، گروهى طرفدار بودند و گروه بيشتر بر ضد او بودند. امام حسن عرضه داشت پروردگارا از تو بايد يارى خواست و فرمان به حركت داد، مردم حركت كردند، مردى اسبى آورد و حسن عليه السّلام بر آن سوار شد و گروهى از يارانش او را احاطه و از نزديك شدن مردم جلوگيرى كردند و به راه افتادند. سنان بن جراح اسدى پيش از امام حسن خود را به مظلم ساباط رساند و چون امام حسن نزديك او رسيد، جلو آمد تا به ظاهر با امام سخن بگويد، ناگاه خنجرى بر ران امام زد كه تا نزديك استخوان را دريد و امام حسن عليه السّلام مدهوش شد و يارانش به سنان بن جراح حمله بردند. عبيد الله طايى او را بر زمين افكند و ظبيان بن عمارة خنجر را از دست او بيرون آورد و ضربتى بر او زد كه بينى او را قطع كرد و سپس سنگى بر سرش كوفت و او را كشت. امام حسن عليه السّلام به هوش آمد، زخم را كه از آن خون بسيار رفته بود و امام را ناتوان ساخته بود بستند و او را به مداين بردند كه سعد بن مسعود عموى مختار بن ابو عبيد حاكم آنجا بود، و امام حسن در مداين چندان درنگ كرد كه زخمش بهبود يافت.
مدائنى گويد: حسن عليه السّلام بزرگترين فرزند على عليه السّلام است و سرورى بخشنده و بردبار و خطيب بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سخت او را دوست مى داشت، روزى مسابقه اى ميان او و حسين عليه السّلام ترتيب داد كه حسن برنده شد. پيامبر او را بر روى ران راست خود نشاند و حسين را بر ران چپ خويش جاى داد. گفته شد: اى رسول خدا كدام يك را بيشتر دوست مى دارى فرمود: همان چيزى را مى گويم كه پدرم ابراهيم فرمود كه چون گفتندش كدام يك از دو پسرت را بيشتر دوست مى دارى گفت: بزرگتر را و او كسى است كه فرزندم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از او متولد مى شود.
همو از زيد بن ارقم نقل مى كند كه مى گفته است: روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطبه مى خواند حسن عليه السّلام كه كوچك بود و برده اى بر تن داشت آمد، پايش لغزيد و بر زمين
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص22
افتاد، با آنكه مردم او را بلند كردند، رسول خدا سخن خود را قطع فرمود و شتابان از منبر فرود آمد و او را گرفت و بر دوش خود نهاد و فرمود: فرزند فتنه است، نفهميدم چگونه خود را به او برسانم. سپس به منبر رفت و خطبه را تمام فرمود. همچنين مدائنى روايت مى كند كه عمرو بن عاص، امام حسن عليه السّلام را در طواف ديد، گفت: اى حسن مى پنداشتى كه دين جز به تو و به پدرت پايدار نمى ماند، اينك مى بينى كه خداوند او را با معاويه پايدار كرد و آن را پس از كژى استوار و پس از پوشيدگى آشكار فرمود. پنداشتى كه خداوند به كشتن عثمان راضى خواهد بود، و آيا درست است كه تو در حالى كه جامه اى نازك و لطيف تر از پوسته درونى تخم مرغ بر تن دارى و قاتل عثمان هستى، همچون شترى كه بر گرد سنگ آسياب مى گردد، بر گرد كعبه طواف كنى به خدا سوگند بهترين راه براى اصلاح تفرقه و هموار كردن كار اين است كه معاويه ترا از ميان بردارد و به پدرت ملحق سازد.
امام حسن عليه السّلام به عمرو عاص فرمود: همانا دوزخيان را نشانه هايى است كه با آنها شناخته مى شوند كه از جمله ستيز و دشمنى با دوستان خدا و دوستى با دشمنان خداوند است. به خدا سوگند كه تو خود به خوبى مى دانى كه على هرگز يك لحظه هم در مورد خدا و دين شك و ترديدى نكرد، و اى پسر مادر عمرو، به خدا سوگند اگر بس نكنى تهيگاه تو را با نيزه هايى استوارتر از نيزه هاى قعضبى هدف قرار مى دهم و سوراخ مى كنم، و از هجوم و ياوه سرايى نسبت به من بر حذر باش كه من چنانم كه خود مى دانى ناتوان و سست نيستم و گوشتم براى خوردن گوارا نيست، و من گوهر گرانبهاى گردنبند قريش هستم و نسبم شناخته شده است و به كسى جز پدر خويش نسبت داده نمى شوم، و تو خود چنانى كه مى دانى و مردم هم مى دانند، تنى چند از مردان قريش مدعى پدرى تو شدند و سرانجام فرومايه ترين و بى حسب ترين و قصاب ايشان بر تو غلبه پيدا كرد. بنابر اين از من دور باش كه تو پليدى و ما اهل بيت طهارتيم و خداوند پليدى را از ما زدوده است و ما را پاك فرموده است پاك كردنى، عمرو خاموش شد و اندوهگين بازگشت.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص23
ابو الحسن مدائنى مى گويد: پس از صلح، معاويه از حسن بن على تقاضا كرد براى مردم خطبه بخواند، نپذيرفت. معاويه سوگندش داد كه چنان كند و براى او صندلى نهاده شد و بر آن نشست و چنين فرمود: سپاس خداوندى را كه در ملك خود يكتا و در پروردگارى خويش بى همتاست، به هر كس كه خواهد پادشاهى را ارزانى مى دارد و از هر كس كه خواهد باز مى ستاند، و سپاس خداوندى را كه مؤمن شما را به وسيله ما گرامى داشت و گروهى از پيشينيان شما را وسيله ما از شرك بيرون آورد و خونهاى گروهى ديگر از شما را وسيله ما حفظ فرمود. آزمون و كوشش ما در مورد شما از دير باز تا كنون پسنديده بوده است، چه سپاسگزار باشيد و چه نباشيد. اى مردم همانا پروردگار على هنگامى كه او را پيش خود باز برد از همگان به او داناتر بود، فضايلى را ويژه او ساخت كه هرگز نمى توانيد به شمار آوريد يا سابقه اى همچون سابقه او بيابيد. افسوس و افسوس كه از ديرباز كارها را براى او باژگونه كرديد و سرانجام خداوندش او را بر شما برترى داد، آرى كه در جنگ بدر و ديگر جنگها دشمن شما بود، جرعه هاى ناگوار بر كام شما ريخت و جامهاى خون بر شما آشامانيد، گردنهاى شما را زبون ساخت و از بيم او آب دهانتان به گلويتان مى گرفت و بنابر اين شما در كينه توزى نسبت به او قابل سرزنش نيستيد. به خدا سوگند كه امت محمد تا هنگامى كه سران و رهبران ايشان از بنى اميه باشند، آسايشى نخواهند ديد و اينك خداوند فتنه اى را براى شما گسيل فرموده است كه از آن رهايى نمى يابيد تا نابود شويد و اين به سبب فرمانبردارى شما از افراد سركش و گرايش شما به شيطانهايتان خواهد بود. من نكوهيدگى و ناروايى حكمرانى شما را در آنچه گذشته و در آنچه باقى است در پيشگاه خدا حساب و براى رضاى او تحمل مى كنم. سپس فرمود اى مردم كوفه همانا ديروز تيرى از تيرهاى خداوند كه همواره بر دشمنان خدا برخورد مى كرد و مايه درماندگى تبهكاران قريش بود، از شما جدا شد، او همواره راه گلو و نفس كشيدن تبهكاران را گرفته بود، هرگز در اجراى كار خدا نكوهش نشد و به دزدى اموال خدا متهم نشد و از جنگ با دشمنان خدا دورى نگزيد، حق قرآن را آن چنان كه شايد و بايد ادا كرد، قرآن او را فرا خواند و پاسخش داد و او را رهبرى كرد و على از آن پيروى كرد، در راه خدا سرزنش سرزنش كننده او را از كار باز نمى داشت، درودها و رحمت خدا بر او باد، و از صندلى فرود آمد.
معاويه با خود گفت: نمى دانم، خطايى شتابان كردم يا كارى درست. من از خطبه خواندن حسن چه اراده كرده بودم.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص24
ابو الفرج على بن حسين اصفهانى مى گويد: ابو محمد حسن بن على عليه السّلام نوعى سنگينى در گفتار داشته است. گويد: محمد بن حسين اشنانى از محمد بن اسماعيل احمسى از مفضل بن صالح از جابر براى من نقل كرد كه مى گفته است، در گفتار حسن عليه السّلام نوعى تندگويى بوده است و سلمان فارسى كه خدايش رحمت كناد مى گفته، ارثى بوده است كه از عموى خود موسى بن عمران عليه السّلام برده است. ابو الفرج مى گويد: امام حسن عليه السّلام با زهر مسموم و شهيد شد، معاويه هنگامى كه مى خواست براى پسرش يزيد به وليعهدى بيعت بگيرد، دسيسه ساخت و زهرى براى خوراندن به امام حسن عليه السّلام و سعد بن ابى وقاص فرستاد و آن دو به روزگارى نزديك به يكديگر درگذشتند. كسى كه عهده دار مسموم ساختن امام حسن عليه السّلام شد، همسرش، جعده دختر اشعث بن قيس بود كه در قبال مالى كه معاويه به او پرداخت چنان كرد و گفته اند نام آن زن سكينه يا عايشه يا شعث بوده و صحيح همان است كه نامش جعده بوده است.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: عمرو بن ثابت گفته است، يك سال نزد ابو اسحاق سبيعى آمد و شد مى كردم تا از خطبه اى كه حسن بن على عليه السّلام پس از رحلت پدرش خوانده است بپرسم و سبيعى براى من نقل نمى كرد. يكى از روزهاى زمستان پيش او رفتم، در حالى كه جامه كلاه دار خود را پوشيده بود همچون غولى در آفتاب نشسته بود. به من گفت: تو كيستى نام و نسب خود را گفتم، گريست و گفت: پدر و خانواده ات
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص25
چگونه اند گفتم: خوب هستند. گفت: در چه مورد و براى چه چيزى يك سال است كه پيش من آمد و شد دارى گفتم: براى شنيدن خطبه حسن بن على عليه السّلام پس از رحلت پدرش. گفت: هبيرة بن مريم برايم نقل كرد كه حسن عليه السّلام پس از رحلت امير المؤمنين على عليه السّلام چنين خطبه ايراد كرد: همانا در شب گذشته مردى قبض روح شد كه پيشينيان در عمل بر او پيشى نگرفتند و متأخران هرگز به او نرسيدند، او همراه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جنگ مى كرد و همواره خويشتن را سپر بلاى آن حضرت قرار مى داد، رسول خدا او را همراه رايت خويش گسيل مى فرمود، جبرئيل از جانب راست و ميكائيل از جانب چپ او را در كنف حمايت مى گرفتند و باز نمى گشتند تا هنگامى كه خداوند فتح را بر او ارزانى مى داشت. او در شبى رحلت كرد كه عيسى بن مريم عليه السّلام در چنان شبى به آسمان برده شد و يوشع بن نون در چنان شبى رحلت كرد. هيچ زرينه و سيمينه اى جز هفتصد درهم از مقررى خود را باقى نگذاشت كه مى خواست با آن خدمتكارى براى خانواده خود فراهم آرد. آن گاه عقده گلويش را فشرد و گريست و مردم هم با او گريستند. حسن بن على عليه السّلام سپس چنين ادامه داد: اى مردم هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و هر كس مرا نمى شناسد، من حسن پسر محمد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هستم، من پسر بشير و نذيرم و پسر فراخواننده به سوى خدا به فرمان او و فرزند چراغ فروزان ام، من از خاندانى هستم كه خداوند پليدى را از ايشان زدوده است و آنان را پاك فرموده است پاك كردنى، من از آنانى هستم كه خداوند در كتاب خويش دوستى آنان را واجب داشته و فرموده است «و هر كس كار پسنديده را جستجو كند و انجام دهد ما به نيكى او مى افزاييم»، انجام دادن كار پسنديده، دوستى ما خانواده است.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: چون سخن امام حسن به اينجا رسيد، عبد الله بن عباس برخاست و مردم را به بيعت كردن با او فرا خواند كه همگى پذيرفتند و گفتند او را چه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص26
اندازه كه دوست مى داريم و از همگان به خلافت سزاوارتر است و مردم با امام حسن بيعت كردند و او از منبر فرود آمد.
ابو الفرج مى گويد: معاويه مردى از قبيله حمير را به كوفه و مردى از بنى قين را به بصره براى جاسوسى و گزارش اخبار گسيل داشت. هر دو جاسوس معاويه شناخته و بازداشت و كشته شدند، و حسن عليه السّلام براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، مردان را به جاسوسى پيش من گسيل مى دارى، گويى جنگ و رويارويى را دوست مى دارى، من در اين ترديد ندارم و به خواست خداوند متعال منتظر آن باش، وانگهى به من خبر رسيده است، به چيزى شاد شده اى كه هيچ خردمندى به آن شاد نمى شود- يعنى كشته شدن امير المؤمنين على عليه السّلام- و همانا مثل تو در اين مورد همان است كه آن شاعر سروده است: «همانا داستان ما و كسانى از ما كه مى ميرند داستان كسى است كه شامگاه رفته است و ديگرى در خوابگاه مانده است كه بامداد برود».
معاويه چنين پاسخ داد: اما بعد، نامه ات رسيد و آنچه را نوشته بودى فهميدم، من هم از حادثه اى كه پيش آمده است آگاه شدم، نه شاد گرديدم و نه اندوهگين و نه شماتتى كردم و نه افسرده شدم و همانا پدرت على چنان است كه اعشى بن قيس بن ثعلبه سروده و گفته است «تو همان جواد و بخشنده و همان كسى هستى كه چون دلها سينه ها را انباشته سازند.»
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: عبد الله بن عباس هم از بصره نامه اى به معاويه نوشت و ضمن آن گفت: گسيل داشتن تو آن مرد قينى را به بصره و انتظار تو كه قريش را غافلگير كنى، همان گونه كه بر يمانى ها پيروز شدى اشتباه بود و چنان است كه امية بن ابى الاسكر سروده است «به جان خودت سوگند كه داستان من و آن خزاعى كه در شب آمده است، همچون داستان ماده بزى است كه با سم خويش در جستجوى مرگ خود زمين را مى كند.» معاويه در پاسخ او نوشت: اما بعد، حسن بن على هم براى من نامه اى نظير نامه تو نوشته است و به گونه اى كه سوء ظنى و بد انديشى را در باره من محقق نمى سازد و تو مثلى را كه در مورد من و خودتان زده اى، درست نگفته اى و حال آنكه مثل ما همانى است كه آن مرد خزاعى در پاسخ امية بن ابى الاسكر سروده و گفته است: به خدا سوگند من راستگويم و نمى دانم با چه چيزى براى كسى كه به من بدگمان است متعذر شوم.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص27
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: نخستين كارى كه امام حسن عليه السّلام انجام داد، اين بود كه حقوق جنگجويان را دو برابر كرد و على عليه السّلام اين كار را در جنگ جمل كرده است و حال آنكه امام حسن همينكه به خلافت رسيد، آن را انجام داده است و خليفگان پس از او نيز از او پيروى كرده اند.
گويد: حسن عليه السّلام براى معاويه همراه حرب بن عبد الله ازدى چنين نوشت: از حسن بن على امير المؤمنين به معاوية بن ابى سفيان، سلام بر تو، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم، اما بعد، همانا كه خداوند متعال محمد را رحمت براى همه جهانيان و منتى بر همه مؤمنان و براى همه مردمان گسيل فرموده است «تا هر كه را كه زنده دل است بيم دهد و عذاب بر كافران محقق گردد.» او رسالتهاى پروردگار را تبليغ فرمود و به فرمان خدا قيام كرد و پس از آنكه خداوند به وسيله او حق را پيروز و شرك را نابود فرمود روزگار پيامبر را بدون اينكه در اجراى فرمانش كوتاهى و سستى كرده باشد به پايان رساند. خداوند به وسيله او قريش را به شرف ويژه رساند و فرمود «همانا قرآن -و دين- مايه شرف تو و قوم تو است.» چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت فرمود عرب در مورد حكومت ستيز كرد، قريش گفتند ما نزديكان و افراد خاندان و قبيله اوييم و براى شما جايز و روا نيست كه در مورد حكومت و حق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با ما ستيز كنيد. اعراب ديدند كه سخن درست همان است كه قريش مى گويند و در اين مورد حق با ايشان است و تسليم نظر آنان شدند و حكومت را به ايشان واگذار كردند. و ما با قريش با همان دليل كه خود براى اعراب برهان آورده بودند، حجت آورديم ولى قريش نسبت به ما انصافى را كه عرب نسبت به ايشان داده بود نداد. مگر نه اين است كه قريش با همين حجت و برهان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص28
حكومت را از عرب گرفتند ولى چون ما كه افراد خانواده محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اولياى واقعى اوييم همان دليل را آورديم و از ايشان انصاف خواستيم از ما فاصله گرفتند و همگى بر ستم و ستيز و دشمنى ما هماهنگى كردند. وعده گاه ما پيشگاه خداوند است و خداى ولىّ و نصرت دهنده است. و ما از اينكه ستيز كنندگان در مورد حقوق ما و حكومت پيامبر ما، با ما ستيز كردند، سخت شگفت كرديم هر چند كه آنان داراى فضيلت و سابقه در اسلام بودند. براى حفظ دين و اينكه منافقان و دشمنان رسول خدا راهى براى ايجاد رخنه و فساد در دين نيابند، از هر گونه ستيزى خود دارى كرديم، و امروز بايد شگفت كنندگان از ستيز تو در مورد كارى كه به هيچ وجه سزاوار آن نيستى شگفت كنند كه نه فضيلت شناخته شده اى در دين دارى و نه كار پسنديده اى در اسلام. تو فرزند يكى از سران احزاب و پسر دشمن ترين قريش نسبت به رسول خدا و كتاب اويى، و خداوند حساب تو را خواهد رسيد و به زودى به جهان ديگر برگردانده مى شوى و خواهى دانست سر انجام پسنديده از چه كسى است. و به خدا سوگند كه با فاصله اندكى خداى خود را ملاقات خواهى كرد و سزاى تو را در قبال كارهايى كه انجام داده اى خواهد داد و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نيست. همانا على كه رحمت خدا در همه حال بر او باد- چه آن روزى كه قبض روح شد و چه آن روزى كه خداى با اسلام بر او منت نهاد و چه روزى كه زنده مى شود- هنگام رحلت خويش كار مسلمانان را پس از خود به من واگذار فرمود و مرا بر آن ولايت داد و من از خداوند مسألت مى كنم كه در اين جهان سپرى شونده چيزى به ما ندهد كه مايه كاستى و محروم ماندن از كرامت آن جهانى در پيشگاه او شود. چيزى كه مرا وادار به نوشتن نامه براى تو كرد، اتمام حجت ميان خودم و پروردگار بزرگ در مورد كار تو بود و اگر به آنچه در اين نامه است عمل كنى به بهره بزرگ خواهى رسيد و كار مسلمانان به صلاح خواهد پيوست و اينك سركشى و اصرار در باطل را رها كن و همان گونه كه مردم با من بيعت كرده اند، تو هم بيعت كن و همانا كه خودت مى دانى من در پيشگاه خداوند و در نظر هر كس كه حافظ دين خود و متوجه به خداوند است و در نظر هر كس كه دل متوجه به پروردگار دارد، به حكومت از تو سزاوارترم. از خداى بترس، دشمنى و ستيز را كنار بگذار و خون مسلمانان را حفظ كن و به خدا سوگند كه براى تو خيرى ندارد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص29
كه با خداوند در حالى روياروى شوى كه بيش از اين خون مسلمانان بر گردنت باشد. به صلح و اطاعت درآى و در مورد حكومت با كسانى كه شايسته آن هستند، ستيز مكن، تا خداوند بدين گونه آتش فتنه را خاموش فرمايد و وحدت كلمه ارزانى دارد و موجب اصلاح گردد. و اگر چيزى جز پافشارى و ادامه در گمراهى خود را نپذيرى، با مسلمانان آهنگ تو خواهم كرد و با تو خواهم جنگيد تا خداوند كه بهترين حكم كنندگان است، ميان ما حكم فرمايد.
معاويه در پاسخ به امام حسن چنين نوشت: از بنده خدا معاويه امير المؤمنين به حسن بن على، سلام خدا بر تو باد، نخست همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم، اما بعد، نامه ات به من رسيد و آنچه را در مورد فضيلت محمد رسول خدا نوشته بودى فهميدم، كه او از همگان و همه گذشتگان و آيندگان كه كهن بوده يا نو خواهند بود و چه كوچك و چه بزرگ به فضيلت سزاوارتر است. آرى به خدا سوگند كه رسالت خويش را تبليغ كرد و خير خواهى و هدايت فرمود و خداوند به وسيله او مردم را از نابودى رهايى بخشيد و از كور دلى به روشن بينى و از نادانى و گمراهى به هدايت رساند. خداى او را شايسته ترين پاداش دهاد به شايسته ترين پاداشى كه از سوى امتى به پيامبرش مى دهد. درودهاى خداوند بر او باد روزى كه متولد شد و روزى كه به پيامبرى برانگيخته شد و روزى كه قبض روح شد و روزى كه دوباره زنده مى شود. از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ستيز مسلمانان در مورد حكومت پس از آن حضرت و غلبه جستن آنان بر پدرت سخن گفته بودى، و به تهمت ابو بكر صديق و عمر فاروق و ابو عبيدة امين و حوارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و افرادى صالح از مهاجران و انصار تصريح كرده اى و اين كار را براى تو نپسنديدم كه تو مردى هستى كه در نظر ما و مردم، هيچ گمان بدى به تو برده نمى شود و بى ادب و فرو مايه نيستى و من دوست مى دارم كه سخن استوار بگويى و همچنان شهره به نيكنامى باشى.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 30
اين امت هنگامى كه پس از رحلت پيامبر خود اختلاف پيدا كرد، چنان نبود كه فضيلت و سابقه و خويشاوندى نزديك شما و اهميت شما را ميان مسلمانان و در اسلام نداند، و امت چنين مصلحت ديد كه به سبب نسبت قريش با پيامبر به سود قريش خود را از حكومت كنار كشد، آن گاه صالحان قريش و انصار و ديگر مردم همچنين عامه مردم چنان مصلحت ديدند كه خلافت را به كسى از قريش بدهند كه اسلامش از همگان قديمى تر و از همه به خدا داناتر و در پيشگاه او محبوب تر و براى اجراى فرمان خدا از همگان نيرومندتر بوده است و بدين سبب ابو بكر را برگزيدند. اين انديشه متدينان و خردمندان و خير خواهان امت بود، ولى همين موضوع در سينه هاى شما نسبت به آنان بدگمانى پديد آورد و حال آنكه آنان متهم نيستند و در آنچه كردند، اشتباه نكردند و اگر مسلمانان مى ديدند كه ميان شما كسى هست كه چون ابو بكر باشد و بتواند مقام او را حايز شود و از حريم اسلام دفاع كند، همو را انتخاب مى كردند و از او روى گردان نمى شدند ولى آنان در كارى كه كردند صلاح اسلام و مسلمانان را در نظر داشتند و خداوند آنان را از سوى اسلام و مسلمانان پاداش عنايت فرمايد.
دعوتى را هم كه براى آشتى و صلح كرده بودى، فهميدم، ولى حالى كه امروز ميان من و تو است، همان حالتى است كه پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميان شما و ابو بكر بوده است، و اينك اگر بدانم كه تو براى رعيت هوشيارتر و براى امت محتاطتر و داراى سياستى پسنديده تر و در جمع اموال تواناتر و در قبال دشمن چاره انديش تر هستى، بدون درنگ به آنچه فرا خوانده اى پاسخ مى دادم و تو را شايسته آن مى دانستم، ولى به خوبى مى دانم كه مدت ولايت من طولانى تر از تو بوده است و تجربه ام نسبت به اين امت از تو قديمى تر است و از تو بزرگترم و سزاوارتر است كه تو همين پيشنهاد را از من بپذيرى و به اطاعت من در آيى و پس از من حكومت از تو خواهد بود و آنچه در بيت المال عراق موجود است، هر مبلغى كه باشد از آن تو خواهد بود و به هر كجا كه دوست مى دارى با خود ببر، وانگهى خراج هر يك از بخشهاى عراق را كه بخواهى به عنوان كمك هزينه از تو خواهد بود كه همه سال كارگزار امين تو آن را جمع كند و براى تو بفرستد و براى تو اين حق محفوظ است كه هرگز نسبت به تو خلاف ادب رفتار نكنيم و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص31
بدون رايزنى با تو كارى انجام ندهيم و فرمانهاى تو را كه در آن اطاعت خدا را ملحوظ داشته باشى رد نكنيم، خداوند ما و تو را بر طاعت خود يارى دهد كه او شنوا و بر آورنده دعاست، و السّلام.
جندب مى گويد: چون اين نامه معاويه را براى امام حسن آوردم، گفتم: اين مرد آهنگ تو خواهد كرد و تو اين كار را آغاز كن تا با او در سرزمين خودش و محل حكومتش جنگ كنى، و اگر تصور مى كنى كه او بدون آنكه از ما جنگى بزرگتر از جنگ صفين ببيند، تسليم فرمان تو مى شود، به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهد بود. فرمود: آرى همين گونه خواهم كرد. ولى پس از آن با من رايزنى نكرد و سخن مرا به فراموشى سپرد.
گويند، و معاويه براى حسن عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، همانا خداوند هر چه خواهد ميان بندگان خويش انجام مى دهد، هيچ چيز مواخذ كننده فرمان او نيست و او سريع الحساب است. اينك بر حذر باش كه مبادا مرگ تو به دست سفلگان مردم باشد و از اينكه بتوانى در ما راه طعنه اى بيابى، نااميد باش و اينك اگر از آنچه در نظر دارى منصرف شوى و با من بيعت كنى، آنچه را كه به تو وعده داده ام وفا خواهم كرد و شرطها كه كرده ام، انجام مى دهم و در اين مورد همان گونه خواهم بود كه اعشى بنى قيس بن ثعلبه سروده و گفته است: و اگر كسى امانتى را به تو سپرد، بر آن وفادار باش كه چون درگذشتى و مردى شهره به وفادارى شوى، بر دوست خود هنگامى كه توانگر است، رشك مبر و آن گاه كه تهى دست مى شود بر او ستم روا مدار. وانگهى خلافت پس از من، از تو خواهد بود كه تو سزاوارترين مردم نسبت به آن هستى، و السّلام.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص32
امام حسن براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، نامه ات به من رسيد كه هر چه خواسته بودى نوشته بودى، من پاسخ تو را از بيم آنكه آغازگر ستم بر تو نباشم، رها كردم و به خدا از آن پناه مى برم. از حق پيروى كن، خواهى دانست كه من اهل حق هستم و اگر سخنى بگويم كه دروغ گفته باشم گناهش بر من است، و السّلام.
چون اين نامه حسن عليه السّلام به معاويه رسيد و آن را خواند براى كارگزاران و اميران خود در نواحى مختلف نامه اى يكسان نوشت و متن آن نامه چنين بود: از بنده خدا معاويه امير المؤمنين به فلان پسر فلان و مسلمانانى كه پيش اويند، سلام بر شما باد، همراه شما خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم، و سپس سپاس خداوندى را كه زحمت دشمن شما را كفايت كرد و خليفه شما را كشت، خداوند به لطف و كار پسنديده خود يكى از بزرگان خويش را براى غافلگير كردن على بن ابى طالب بر انگيخت كه او را غافلگير كرد و كشت و يارانش را گرفتار پراكندگى و اختلاف نظر كرد. اينك نامه هاى بزرگان و سران ايشان به ما مى رسد كه براى خود و عشاير خويش امان مى طلبند، چون اين نامه من به شما رسيد همگى با تمام سپاهيان و ساز و برگ پسنديده و كوشش پيش من آييد، همانا شما انتقام خون را گرفتيد و به آرزوى خويش رسيديد و خداوند اهل ستم و ستيز را نابود فرمود، و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد.
گويد: لشكرها پيش معاويه جمع شدند و او همراه آنان آهنگ عراق كرد. خبر حركت معاويه و رسيدن او به پل منبج به امام حسن رسيد و به تكاپو بر آمد و حجر بن عدى را گسيل فرمود تا به كارگزاران و مردم فرمان آماده شدن براى حركت دهد، و منادى هم نداى جمع شدن مردم را در مسجد داد و مردم با شتاب جمع شدند. حسن عليه السّلام گفت: هر گاه گروهى جمع و راضى شدند مرا خبر كنيد. سعيد بن قيس همدانى پيش امام حسن آمد و گفت: براى سخن گفتن بيرون آى و حسن عليه السّلام بيرون آمد و به منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند متعال چنين گفت: همانا خداوند جهاد را بر خلق خود مقرر فرموده است و خود آن را «دشوار» نام نهاده است و سپس به مؤمنان مجاهد فرموده است، شكيبا باشيد كه خداوند با شكيبايان است. و اى مردم، شما به آنچه دوست داريد، نمى رسيد مگر با شكيبايى در آنچه دشوار مى داريد. به من خبر رسيده است كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص33
معاويه آگاه شده است كه ما آهنگ حمله به او داريم و بدين سبب به جنب و جوش آمده است، اينك خدايتان رحمت آورد به لشكرگاه خود در نخيله برويد تا بنگريم و بنگريد و چاره انديشى كنيم و شما هم چاره انديشى كنيد.
گويد: در سخن امام حسن عليه السّلام اين موضوع احساس مى شد كه بيم دارد مردم آن را نپذيرند، و مردم خاموش ماندند و هيچ كس از ايشان سخنى نگفت و پاسخى نداد. عدى بن حاتم كه چنين ديد برخاست و گفت: سبحان الله من پسر حاتم هستم و اين حالت شما چه اندازه زشت است، مگر نمى خواهيد به خواسته امام و پسر دختر پيامبر خود پاسخ بگوييد. سخنوران مضر و مسلمانان و سخن آوران مصرى كجايند آنان كه به هنگام صلح زبان هايشان دراز بود و اينك كه هنگام جنگ و كوشش فرا رسيده است همچون روبهان گريزانند، مگر از عقوبت خدا و ننگ و عار بيم نداريد. عدى بن حاتم سپس روى به امام حسن كرد و گفت: خداوند آنچه را به صلاح است، به تو ارزانى دارد و از همه ناخوشيها تو را دور دارد و به هر كارى كه آن را مى پسندى موفق دارد، ما سخن تو را شنيديم و متوجه فرمانت شديم، شنيديم و اطاعت كرديم و در هر چه بگويى و بينديشى فرمان برداريم و من اينك آهنگ لشكرگاه خويش دارم و هر كه دوست مى دارد با من باشد، به من بپيوندد. او حركت كرد و از مسجد بيرون شد و بر مركب خود كه كنار در مسجد بود سوار شد و به نخيله رفت و به غلام خود فرمان داد چيزهايى را كه لازم داشت، برايش ببرد و عدى بن حاتم نخستين كس بود كه به لشكرگاه رفت. قيس بن سعد بن عبادة انصارى و معقل بن قيس رياحى و زياد بن صعصعه تيمى برخاستند و ضمن سرزنش مردم آنان را تشويق و تحريض كردند و با امام حسن هم سخنانى همچون سخنان عدى بن حاتم گفتند و پذيرش فرمان و اطاعت خود را اعلام كردند. امام حسن عليه السّلام به ايشان گفت: خدايتان رحمت كناد كه راست مى گوييد و از هنگامى كه شما را مى شناسم، همواره به صدق نيت و وفادارى و اطاعت و دوستى پسنديده شما را شناخته ام، خدايتان پاداش پسنديده دهاد و سپس از منبر فرود آمد. مردم بيرون شدند و در لشكرگاه فراهم آمدند و براى حركت آماده شدند و حسن عليه السّلام هم به لشكرگاه آمد و مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشينى خود بر كوفه گماشت و او را فرمان داد تا مردم را بر انگيزاند و پيش امام عليه السّلام گسيل دارد و مغيرة مردم را تشويق مى كرد و گسيل مى داشت تا آنجا كه لشكرگاه انباشته از لشكريان شد.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص34
حسن عليه السّلام با لشكرى گران و ساز و برگى پسنديده حركت كرد و در دير عبد الرحمان فرود آمد و سه روز درنگ فرمود تا مردم همگى جمع شدند. آن گاه عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب را فرا خواند و به او گفت: اى پسر عمو من دوازده هزار تن از دليران عرب و قرآن خوانان كوفه را همراه تو مى فرستم كه هر يك از ايشان همسنگ گردانى است، همراه ايشان حركت كن و نسبت به آنان نرمخو و گشاده رو و فروتن باش و ايشان را به خود نزديك بدار كه باقى ماندگان افراد مورد اعتماد امير المؤمنين على هستند. از كنار رود فرات همراه ايشان به راه خود ادامه بده و چون از فرات گذشتى به راه مسكن برو تا مقابل معاويه برسى و اگر با او روياروى شدى، از پيشروى او جلوگيرى كن تا من پيش تو برسم كه شتابان از پى تو خواهم آمد و بايد همه روز از تو به من خبر برسد و با اين دو تن يعنى قيس بن سعد بن عباده و سعيد بن قيس رايزنى كن و چون به معاويه رسيدى تو جنگ را با او آغاز مكن، مگر اينكه او جنگ را آغاز كند كه در آن صورت بايد با او جنگ كنى و اگر تو كشته شدى قيس بن سعد بن عباده فرمانده لشكر خواهد بود و اگر او هم كشته شد، سعيد بن قيس فرمانده مردم خواهند بود.
عبيد الله بن عباس حركت كرد نخست به شينور و سپس به شاهى رسيد و همچنان از كرانه فرات پيش مى رفت و از فلّوجه گذشت و به مسكن رسيد. امام حسن عليه السّلام حركت كرد و از منطقه حمام عمر گذشت و به دير كعب رسيد و شب را آنجا ماند و صبح زود روز بعد حركت كرد و نزديك پل ساباط فرود آمد. صبح روز بعد مردم را فرا خواند و چون همگان جمع شدند، به منبر رفت و براى آنان سخنرانى كرد و چنين اظهار فرمود: سپاس خداوند را سپاسى كه همه سپاس گويندگان سپاس مى گويند و گواهى مى دهم كه خدايى جز پروردگار يكتا نيست، همان گونه كه همه گواهى دهندگان گواهى مى دهند و گواهى مى دهم كه محمد فرستاده خداوند است كه خداوند او را به حق مبعوث فرموده است و او را امين وحى خود قرار داده است و درود خدا بر او و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص35
خاندانش باد. و سپس به خدا سوگند، اميدوارم كه به لطف و منت خداوند، من خير خواه ترين خلق خدا نسبت به خلق باشم و بر هيچ مسلمانى خشم و كينه ندارم و براى كسى آهنگ فتنه انگيزى و بدى ندارم، همانا آنچه را كه شما از اتحاد و هماهنگى خوش نداريد، براى شما بهتر از چيزى است كه آن را در پراكندگى خوش مى داريد و همانا كه من براى شما خير بيشترى از آنچه كه شما براى خود مى پنداريد، در نظر دارم. بنابر اين با فرمان من مخالفت مكنيد و انديشه مرا رد مكنيد، خداى من و شما را بيامرزد، و من و شما را به آنچه كه دوست مى دارد و خشنودى او در آن است هدايت فرمايد و از منبر فرود آمد.
گويد: در اين هنگام مردم به يكديگر نگريستند و گفتند: به نظر شما مقصود او از ايراد اين سخنان چه بود؟ برخى گفتند: گمان مى كنيم مى خواهد با معاويه صلح كند و كار حكومت را به او واگذارد، و به خدا سوگند كه اين مرد كافر شده است و ناگاه به خيمه و خرگاه امام حسن عليه السّلام حمله كردند و آن را به غارت بردند تا آنجا كه سجاده او را از زير پايش كشيدند و عبد الرحمان بن عبد الله بن جعال ازدى بر او حمله كرد و رداى امام حسن را از دوشش ربود و امام حسن در حالى كه شمشير بر دوش داشت بدون ردا به زمين نشست و مركب خود را خواست و سوار شد و گروهى از خواص شيعيان او را احاطه كردند و كسانى را كه آهنگ حمله داشتند، كنار راندند و امام حسن را به سبب سخنانى كه گفته بود مورد اعتراض قرار دادند و ضعيف شمردند. حسن عليه السّلام فرمود: افراد قبيله هاى ربيعه و همدان را فرا خوانيد، ايشان را فرا خواندند و آنان اطراف امام حسن را گرفتند و مردمى را كه قصد حمله داشتند كنار زدند و گروههاى ديگرى هم از مردم با افراد قبيله هاى ربيعه و همدان همراهى كردند. همين كه امام حسن عليه السّلام به ناحيه مظلم ساباط رسيد، مردى از خاندان نصر بن قعين از قبيله بنى اسد كه نامش جراح بن سنان بود و دشنه اى همراه داشت، برخاست و لگام اسب امام حسن را گرفت و گفت الله اكبر اى حسن نخست پدرت مشرك شد و سپس تو شرك ورزيدى و با آن دشنه ضربتى به حسن عليه السّلام زد كه بر ران امام خورد و تا استخوان شكافت و حسن عليه السّلام پس از آنكه با شمشيرى كه در دست داشت ضربتى به جراح بن سنان زد و با او دست به گريبان شد، بر زمين افتاد و هر دو گلاويز بودند. عبد الله بن اخطل طايى برجست و دشنه را از دست جراح بن سنان بيرون كشيد و با آن ضربتى به جراح زد و ظبيان بن عماره هم بينى جراح را قطع كرد و سپس با پاره خشتى چندان بر سر و چهره اش زدند كه كشته شد.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص36
امام حسن عليه السّلام را بر تخت روان به مداين بردند كه سعيد بن مسعود ثقفى از سوى او حاكم آنجا بود، على عليه السّلام سعيد را به حكومت مداين گماشته بود و امام حسن هم او را مستقر فرموده بود. حسن عليه السّلام همان جا ماند و به معالجه خود پرداخت.
از آن سوى معاويه به راه خود ادامه داد و به دهكده اى به نام حلوبيه در مسكن فرود آمد و عبيد الله بن عباس هم حركت كرد و مقابل معاويه فرود آمد. فرداى آن روز معاويه گروهى از سواران خود را به جنگ عبيد الله فرستاد، عبيد الله با همراهان خود بيرون آمد و آنان را فرو كوفت و به لشكرگاه خودشان عقب راند. چون شب فرا رسيد معاويه به عبيد الله بن عباس پيام فرستاد كه حسن در مورد صلح به من پيام فرستاده است و حكومت را به من واگذار خواهد كرد، اگر تو هم اكنون به اطاعت من در آيى از فرماندهان خواهى بود و در غير اين صورت از پيروان شمرده خواهى شد، وانگهى اگر اين تقاضاى مرا بپذيرى، بر عهده من است كه يك ميليون درهم به تو بپردازم نيمى از آن را هم اكنون مى پردازم و نيم ديگر را هنگامى كه وارد كوفه شدم پرداخت خواهم كرد. عبيد الله بن عباس شبانه حركت كرد و به لشكرگاه معاويه وارد شد و معاويه هم به آنچه وعده داده بود، وفا كرد. چون سپيده دميد مردم منتظر ماندند كه عبيد الله بن عباس براى گزاردن نماز جماعت با آنان بيرون آيد كه نيامد و چون هوا روشن شد به جستجوى او پرداختند و او را نيافتند. ناچار قيس بن سعد بن عباده با آنان نماز گزارد و پس از نماز براى مردم خطبه خواند و آنان را به پايدارى فرا خواند و عبيد الله بن عباس را نكوهش كرد و به مردم فرمان حركت به سوى دشمن و شكيبايى داد كه پذيرفتند و به او گفتند در پناه نام خدا ما را به جنگ دشمن ما ببر. قيس از منبر فرود آمد و با آنان به سوى دشمن حركت كرد. بسر بن ارطاة به مقابله پرداخت و فرياد برآورد كه اى مردم عراق واى بر
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص37
شما، امير شما هم اكنون پيش ماست و بيعت كرده است و امام شما، حسن مصالحه كرده است، براى چه خويشتن را به كشتن مى دهيد. قيس بن سعد بن عباده به مردم گفت: يكى از اين دو پيشنهاد را بپذيريد يا آنكه بدون حضور امام جنگ كنيد، يا آنكه به گمراهى بيعت كنيد. گفتند: بدون حضور امام جنگ مى كنيم و به جنگ بيرون شدند و مردم شام را چنان فرو كوفتند كه به لشكرگاهشان عقب نشستند. معاويه براى قيس بن سعد نامه اى نوشت و او را اميدوار كرد و به سوى خود فرا خواند. قيس در پاسخ نوشت: نه به خدا سوگند هرگز با من ملاقات نخواهى كرد مگر آنكه ميان من و تو نيزه خواهد بود. چون معاويه از او نوميد شد، براى او چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو يهودى و يهودى زاده اى، خود را بدبخت مى كنى و در موضوعى كه به تو مربوط نيست به كشتن مى دهى، اگر آن گروهى كه خوشتر مى دارى، پيروز شود، تو را از خود مى راند و نسبت به تو حيله و مكر روا مى دارد و اگر آن گروه كه ناخوش مى دارى، پيروز شود، تو را فرو مى گيرد و مى كشد. پدرت هم اين چنين بود كه كمان ديگران را به زه كرد و تير به هدف نزد و خطا كرد و آتش افروزى مى كرد و سر انجام قومش او را يارى ندادند و مرگش فرا رسيد و در منطقه حوران غريب و رانده شده از وطن در گذشت، و السلام.
قيس بن سعد عباده در پاسخ معاويه چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو بت و بت زاده اى هستى كه با زور و به ناچارى به اسلام در آمدى، و مدتى ترسان به حال مسلمانى بودى و سپس از اسلام به ميل خود بيرون رفتى و خداوند براى تو در اسلام بهره اى قرار نداد. اسلام تو چيزى كهن و نفاق تو چيز تازه اى نيست كه همواره با خدا و رسولش در جنگ بوده اى و گروهى از گروههاى مشركان و دشمن خدا و پيامبر و بندگان مؤمن بوده اى. از پدرم نام برده اى و حال آنكه به جان خودم سوگند كه او به هدف خود رسيد و كمان خويش را به زه كرد و كسانى كه ارزشى نداشتند و به پاى او نمى رسيدند، بر او رشك بردند. و به ياوه پنداشته اى كه من يهودى و يهودى زاده ام و حال آنكه خودت مى دانى و مردم هم مى دانند كه من و پدرم دشمنان دينى بوديم كه به ناچار از آن بيرون آمدى و انصار دينى هستيم كه به آن در آمدى و گرويدى، و السلام.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص38
چون معاويه نامه قيس بن سعد را خواند نسبت به او خشمگين شد و خواست پاسخ دهد. عمرو عاص به او گفت: خوددارى كن كه اگر براى او نامه بنويسى پاسخى سخت تر از اين به تو خواهد داد و اگر او را به حال خود رها كنى، او هم به آنچه مردم بپذيرند، تن خواهد داد و معاويه از قيس خويشتن دارى كرد.
گويد: آن گاه معاويه، عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را براى گفتگو در باره صلح پيش امام حسن فرستاد. آن دو او را به صلح فرا خواندند و بر آن كار ترغيب كردند و شرطهايى را كه معاويه پذيرفته بود، به او عرضه داشتند كه هيچ كس براى كارهاى گذشته تعقيب نخواهد شد و عليه هيچ يك از شيعيان على رفتارى ناخوشايند صورت نخواهد گرفت و از على عليه السّلام جز به نيكى ياد نخواهد شد، همچنين به اطلاع امام حسن رساندند كه معاويه ديگر شرطهاى او را پذيرفته است، و امام حسن پيشنهاد صلح را پذيرفت. قيس بن سعد با همراهان خود به كوفه برگشت و امام حسن هم به كوفه بازگشت و معاويه آهنگ كوفه كرد. روى شناسان شيعه و بزرگان اصحاب امير المؤمنين على عليه السّلام به حضور امام حسن آمدند و از اندوه كارى كه صورت گرفته بود، مى گريستند و او را نكوهش مى كردند.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: محمد بن احمد بن عبيد، از قول فضل بن حسن بصرى، از قول ابن عمرو، از قول مكى بن ابراهيم، از قول سرى بن اسماعيل، از شعبى، از سفيان بن ابى ليلى براى من موضوع زير را نقل كرد، همچنين محمد بن حسين اشناندانى و على بن عباس مقانعى، از عباد بن يعقوب، از عمرو بن ثابت، از حسن بن حكم، از عدى بن ثابت، از سفيان بن ابى ليلى همين موضوع را براى من نقل كردند كه مى گفته است، پس از بيعت حسن بن على با معاويه، به حضور حسن عليه السّلام رفتم و او را كنار خانه اش يافتم و گروهى پيش او بودند. من گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان، فرمود: اى سفيان سلام بر تو باد. من فرود آمدم و ناقه خود را پاى بند زدم و رفتم و كنارش نشستم. فرمود: اى سفيان چه گفتى؟ گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان. فرمود: چرا نسبت به ما چنين مى گويى گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، اين تو بودى كه با بيعت با اين ستمگر و تسليم كردن حكومت به نفرين شده و پسر هند جگر خواره ما را زبون ساختى و حال آنكه صد هزار تن با تو بودند كه در پاى تو مى مردند و خداوند هم امر مردم را براى تو
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص39
جمع فرموده بود. امام حسن فرمود: اى سفيان ما خاندانى هستيم كه چون حق را بدانيم به آن متمسك مى شويم و من شنيدم على مى فرمود: از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: «روزگار سپرى نخواهد شد تا آنكه حكومت اين امت بر مردى گشاده دهان و فراخ گلو خواهد رسيد كه مى خورد و سير نمى شود و خداوند به او نمى نگرد و نمى ميرد مگر هنگامى كه براى او در آسمان هيچ عذر و بهانه اى باقى نمى ماند و روى زمين هيچ يار و ياورى»، و بدون ترديد آن مرد معاويه است و مى دانم كه خداوند مشيت و فرمان خود را عمل مى فرمايد. در اين هنگام موذن اذان گفت، برخاستيم و كنار كسى كه شير مى دوشيد، ايستاديم. امام حسن ظرف شير را از او گرفت، همچنان ايستاده نوشيد و سپس به من هم نوشاند و به سوى مسجد حركت كرديم. از من پرسيد: اى سفيان چه چيزى تو را اين جا آورده است گفتم: سوگند به كسى كه محمد را به هدايت و دين حق برانگيخته است فقط محبت شما. فرمود: اى سفيان بر تو مژده باد كه شنيدم، على مى فرمود: شنيدم رسول خدا مى فرمود: اهل بيت من و كسانى كه ايشان را دوست مى دارند كنار من بر حوض وارد مى شوند، همچون اين دو انگشت يعنى دو انگشت سبابه يا انگشت سبابه و وسطى كه يكى از آن دو بر ديگرى فضيلت دارد، اى سفيان بر تو مژده باد، و دنيا نيكوكار و تبهكار را در بر مى گيرد تا آن گاه كه خداوند امام حق را از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر انگيزد.
مى گويم- ابن ابى الحديد- منظور از اين جمله كه پيامبر فرموده است «و در زمين هيچ يار و ياورى ندارد.»، اين است كه هيچ كس روى زمين نمى تواند دين مرا به سود معاويه تأويل و تفسير كند و بدان گونه براى كارهاى زشت او عذر و بهانه اى بتراشد. و اگر مى پرسى: اين سخن امام حسن كه فرموده است. «بدون ترديد آن شخص معاويه است.»، آيا ضمن حديث پيامبر است يا تفسيرى است كه على عليه السّلام يا امام حسن از آن كرده اند. مى گويم: ظاهر مطلب آن است كه از سخنان امام حسن است و به گمان او شخصى كه داراى آن صفات است معاويه است هر چند براى نسبت دادن اين سخن به پيامبر و على هم مانعى وجود ندارد. و اگر بپرسى: امام حق از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيست؟ مى گويم: اماميه چنين
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 40
مى پندارند كه مقصود همان امام ايشان است كه آنان معتقدند هم اكنون زنده و موجود است و ياران معتزلى ما مى پندارند كه او مردى از نسل فاطمه عليها السّلام است كه خداوند او را در آخر الزّمان خواهد آفريد.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: معاويه به راه خود ادامه داد تا آنكه در نخيله فرود آمد و مردم را جمع كرد و پيش از آنكه وارد كوفه شود، براى ايشان خطبه بلندى ايراد كرد كه هيچ يك از راويان تمام آن را نقل نكرده اند و بخشهايى از آن نقل شده است و ما هم آنچه از آن را يافته ايم، نقل مى كنيم. شعبى مى گويد: معاويه در خطبه خود گفت: كار هيچ امتى پس از پيامبرش به اختلاف نمى كشد مگر اينكه اهل باطل آن امت بر اهل حق پيروز مى شوند، سپس متوجه اشتباه خود شد و گفت غير از اين امت كه چنين و چنان است.
ابو اسحاق سبيعى مى گويد، معاويه در همين خطبه خود كه در نخيله ايراد كرد گفت: همانا همه شرطها كه براى حسن بن على تعهد كرده ام، زير قدم من است و به آن وفا نخواهم كرد. ابو اسحاق مى گويد: به خدا سوگند كه معاويه سخت فريب كار بود.
اعمش از عمرو بن مرة، از سعيد بن سويد نقل مى كند كه مى گفته است: معاويه در نخيله با ما نماز جمعه گزارد و پس از آن خطبه خواند و گفت: به خدا سوگند من با شما براى اين جنگ نكردم كه نماز بگزاريد و روزه بگيريد و به حج رويد و زكات بپردازيد كه خودتان اين كارها را انجام مى داديد، همانا كه با شما جنگ كردم براى اينكه به شما فرمان روايى كنم و با آنكه خوش نمى داريد، خداوند اين را به من ارزانى فرمود. گويد: هر گاه عبد الرحمان بن شريك، اين حديث را نقل مى كرد مى گفت: به خدا سوگند اين كمال بى شرمى است.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: ابو عبيد محمد بن احمر، از قول فضل بن حسن بصرى، از يحيى بن معين، از ابو حفص لبّان، از عبد الرحمان بن شريك، از اسماعيل بن ابى خالد، از حبيب بن ابى ثابت براى من نقل كرد كه مى گفته است: معاويه پس از ورود به كوفه سخنرانى كرد، حسن و حسين عليهما السّلام پاى منبر بودند. معاويه از على نام برد و دشنامش داد و سپس به حسن دشنام داد. حسين عليه السّلام برخاست كه پاسخ دهد، حسن عليه السّلام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص41
دست او را گرفت و او را نشاند و خود برخاست و گفت: اى كسى كه از على به زشتى نام بردى، من حسن ام و پدرم على است و تو معاويه اى و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند است، پدر بزرگ من رسول خداست و پدر بزرگ تو عتبة بن ربيعه است، مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است، خداوند هر يك از ما را كه فرومايه تر و گمنام تر و در گذشته و حال بدتر و از لحاظ كفر و نفاق ريشه دارتر هستيم، لعنت فرمايد، گروههايى از مردمى كه در مسجد بودند آمين گفتند.
فضل مى گويد: يحيى بن معين: مى گفت من هم آمين مى گويم، ابو الفرج اصفهانى مى گويد: ابو عبيد گفت: فضل هم افزود كه من هم «آمين» مى گويم، و على بن حسين اصفهانى هم آمين مى گويد. مى گويم، من هم عبد الحميد بن ابى الحديد مصنف اين كتاب آمين مى گويم.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: معاويه پس از سخنرانى در نخيله در حالى وارد كوفه شد كه خالد بن عرفطه پيشاپيش او حركت مى كرد و حبيب بن حماد هم رايت او را بر دوش مى كشيد. پس از رسيدن به كوفه از درى كه باب الفيل ناميده مى شد وارد مسجد شد و مردم پيش او جمع شدند.
ابو الفرج مى گويد: ابو عبيد صيرفى و احمد بن عبيد الله بن عمار، از محمد بن على بن خلف، از محمد بن عمرو رازى، از مالك بن سعيد، از محمد بن عبد الله ليثى، از عطاء بن سائب، از قول پدرش براى من نقل كردند كه روزى در حالى كه على عليه السّلام بر منبر كوفه بود، مردى در آمد و گفت: اى امير المؤمنين خالد بن عرفطه در گذشت. فرمود: نه، به خدا سوگند كه نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه از اين در وارد مسجد شود و اشاره به باب الفيل كرد و افزود: كه با او پرچم گمراهى خواهد بود و آن را حبيب بن حماد بر دوش خواهد داشت. گويد: مردى از جاى برجست و گفت: اى امير المؤمنين من حبيب بن حماد هستم و شيعه توام. على عليه السّلام فرمود: بدون ترديد همين گونه است كه گفتم، و به خدا سوگند خالد بن عرفطه در حالى كه فرمانده مقدمه سپاهيان معاويه بود، وارد كوفه شد و پرچم او را حبيب بن حماد بر دوش داشت.
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: مالك بن سعيد مى گفت: اعمش هم براى من اين حديث را نقل كرد و گفت: صاحب اين خانه و اشاره به خانه سائب كرد برايم نقل كرد كه خودش از على عليه السّلام اين سخن را شنيده است.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص42
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: و چون صلح ميان حسن عليه السّلام و معاويه برقرار شد، معاويه كسى را پيش قيس بن سعد بن عباده فرستاد و او را براى بيعت كردن فرا خواند. قيس كه مردى بسيار بلند قامت بود، پيش او آمد و چنان بود كه قيس بر اسبهاى بلند قامت هم كه مى نشست پاهايش بر زمين كشيده مى شد و بر صورت او يك تار مو نبود و به او «مرد بى ريش» انصار مى گفتند. چون خواستند او را پيش معاويه در آورند، گفت: من سوگند خورده ام كه با او ملاقات نكنم مگر اينكه ميان من و او نيزه يا شمشير باشد. معاويه فرمان داد نيزه و شمشيرى آوردند و در ميانه نهادند تا سوگند قيس بر آورده شود.
ابو الفرج مى گويد: و روايت شده است كه چون امام حسن با معاويه صلح كرد، قيس بن سعد همراه چهار هزار سوار كار كناره گرفت و از بيعت خوددارى كرد. چون امام حسن بيعت فرمود، قيس را براى بيعت آوردند، او روى به امام حسن كرد و پرسيد: آيا من از بيعت تو آزادم؟ فرمود: آرى. براى قيس صندلى نهادند، معاويه بر سرير خود نشست و امام حسن هم با او نشست. معاويه از او پرسيد: اى قيس آيا بيعت مى كنى گفت: آرى، ولى دستش را روى ران خود نهاد و براى بيعت دراز نكرد. معاويه از تخت فرود آمد و كنار قيس رفت و دست خود را بر دست او كشيد و قيس همچنان دست خود را به سوى معاويه دراز نكرد.
ابو الفرج مى گويد: پس از آن معاويه به امام حسن گفت، سخنرانى كند و چنين مى پنداشت كه نخواهد توانست. امام حسن برخاست و سخنرانى كرد و ضمن آن فرمود: همانا خليفه كسى است كه بر طبق احكام كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند و كسى كه با ستم رفتار كند، خليفه نيست، بلكه مردى است كه به پادشاهى رسيده است، اندكى بهره مند مى شود و سپس از آن جدا مى شود، لذت آن قطع مى گردد و رنج و گرفتارى آن باقى مى ماند «و نمى دانم من، شايد آن آزمايشى است شما را و بهره اى تا هنگامى».
گويد: امام حسن به مدينه برگشت همان جا اقامت فرمود و چون معاويه خواست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص43
براى پسر خود يزيد بيعت بگيرد، هيچ موضوعى براى او دشوارتر و سنگين تر از حسن بن على و سعد بن ابى وقاص نبود و هر دو را مسموم كرد و از آن سم در گذشتند.
ابو الفرج مى گويد: احمد بن عبيد الله بن عمار، از عيسى بن مهران، از عبيد بن صباح خراز، از جرير، از مغيره نقل مى كند كه معاويه براى دختر اشعث بن قيس كه همسر امام حسن بود، پيام فرستاد كه اگر حسن را مسموم كنى من تو را به همسرى يزيد در مى آورم و براى او يكصد هزار درهم فرستاد. او، امام حسن عليه السّلام را مسموم كرد. معاويه مال را به او بخشيد ولى او را به همسرى يزيد نگرفت. پس از امام حسن، مردى از خاندان طلحه آن زن را به همسرى گرفت و براى او فرزندانى آورد و هر گاه ميان ايشان و ديگر افراد قريش بگو و مگويى صورت مى گرفت، آنان را سرزنش مى كردند و مى گفتند شما پسران كسى هستيد كه شوهر خود را مسموم ساخت.
گويد: احمد، از يحيى بن بكير، از شعبه، از ابو بكر بن حفص نقل مى كرد كه حسن بن على و سعد بن ابى وقاص به روزگارى نزديك به يكديگر درگذشتند و اين ده سال پس از حكومت معاويه بود و روايت مى كنند كه معاويه هر دو را مسموم كرده است.
ابو الفرج مى گويد: احمد بن عون، از عمران بن اسحاق برايم نقل كرد كه مى گفته است: من هم در خانه و پيش امام حسن و امام حسين عليهما السّلام بودم، حسن عليه السّلام به آبريزگاه رفت و برگشت و گفت چند بار به من زهر نوشانده شد ولى هيچ گاه چون اين بار نبوده است، پاره اى از جگرم را انداختم و با چوبى كه همراه داشتم آن را زير و رو كردم. حسين عليه السّلام پرسيد چه كسى به تو زهر نوشانيده است فرمود: با او مى خواهى چه كنى، لا بد مى خواهى او را بكشى، اگر همانى است كه من مى پندارم خداوند از تو سخت انتقام تر است و اگر او نباشد، خوش نمى دارم كه بى گناهى به خون من گرفتار آيد.
ابو الفرج مى گويد: امام حسن عليه السّلام در مرقد فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در بقيع دفن شد و وصيت كرده بود كه كنار مرقد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خاك سپرده شود، مروان بن حكم از آن كار جلوگيرى كرد و گفت: «چه بسا جنگ كه از صلح و آشتى بهتر است.»
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص44
مگر مى شود كه عثمان در بقيع دفن شود و حسن در حجره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، به خدا سوگند اين هرگز نخواهد بود. بنى اميه هم همگى سلاح پوشيدند و سوار شدند. مروان مى گفت شمشير مى كشم و نزديك بود، فتنه انگيخته شود و حسين عليه السّلام چيزى جز به خاكسپارى امام حسن عليه السّلام را كنار پيامبر نمى پذيرفت. عبد الله بن جعفر گفت: اى ابا عبد الله تو را به حق خودم بر تو سوگند مى دهم كه يك كلمه هم سخنى مگو. و جسد را به بقيع بردند و مروان برگشت.
ابو الفرج مى گويد: زبير بن بكار روايت كرده است كه حسن عليه السّلام به عايشه پيام فرستاد كه اجازه دهد تا كنار مرقد پيامبر دفن شود. عايشه گفت: آرى، ولى همين كه بنى اميه اين موضوع را شنيدند جامه جنگى خواستند و آنان و بنى هاشم به يكديگر اعلان جنگ دادند و اين خبر به حسن عليه السّلام رسيد و به بنى هاشم پيام داد، اگر چنين باشد مرا نيازى به دفن در آنجا نيست. مرا كنار مرقد مادرم فاطمه به خاك بسپريد و او را كنار مرقد فاطمه عليها السّلام به خاك سپردند.
ابو الفرج مى گويد: يحيى بن حسن مولف كتاب النسب مى گويد در آن روز عايشه سوار بر استرى شد و بنى اميه مروان بن حكم و ديگر وابستگان خود را براى جنگ كردن فرا خواندند و منظور از سخن كسى كه گفته است «روزى بر استر و روزى بر شتر نر» همين موضوع است.
مى گويم -ابن ابى الحديد- در روايت يحيى بن حسن چيزى نيست كه بتوان بر عايشه اعتراض كرد، زيرا او نگفته است عايشه مردم را به جنگ فرا خوانده است بلكه گفته است بنى اميه چنين كرده اند و جايز است كه بگوييم عايشه براى آرام ساختن فتنه سوار شده است، خاصه كه روايت شده است چون حسن عليه السّلام از او براى دفن خويش اجازه گرفت، موافقت كرد و در اين صورت اين داستان از مناقب عايشه شمرده مى شود.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص45
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: جويرية بن اسماء مى گويد: چون امام حسن عليه السّلام رحلت فرمود و جنازه اش را بيرون آوردند، مروان آمد و خود را زير تابوت رساند و آن را بر دوش كشيد. امام حسين عليه السّلام به او گفت: امروز تابوت او را بر دوش مى كشى و حال آنكه ديروز جرعه هاى خشم بر او مى آشامانيدى مروان گفت: آرى اين كار را نسبت به كسى انجام مى دهم كه بردبارى او همسنگ كوههاست. و مى گويد: حسين عليه السّلام براى نمازگزاردن بر پيكر حسن عليه السّلام، سعيد بن عاص را كه در آن هنگام امير مدينه بود، جلو انداخت و فرمود اگر نه اين بود كه اين كار سنت است، تو را براى نماز مقدم نمى داشتم.
ابو الفرج مى گويد: به ابو اسحاق سبيعى گفته شد چه هنگام مردم زبون شدند گفت: در آن هنگام كه امام حسن در گذشت و معاويه زياد را به خود ملحق ساخت و حجر بن عدى كشته شد.
و گويد: مردم در مورد سن امام حسن به هنگام وفات اختلاف نظر دارند. گفته شده است چهل و هشت ساله بوده است و اين موضوع در روايت هشام بن سالم از جعفر بن محمد عليه السّلام روايت شده است، و گفته شده است چهل و شش ساله بوده است و اين هم در روايت ابو بصير از حضرت صادق نقل شده است.
گويد: سليمان بن قتّة كه از دوستداران امام حسن عليه السّلام بوده است، در مرثيه او چنين سروده است: خداوند سخن كسى را كه خبر مرگ حسن را آورد، تكذيب فرمايد، هر چند با هيچ بهايى نمى توان آن را تكذيب كرد، تو دوست يگانه و ويژه ام بودى و هر قبيله از خويشتن مايه آرامشى دارند، در اين ديار مى گردم و تو را نمى بينم و حال آنكه كسانى در اين ديار هستند كه همسايگى آنان مايه غبن و زيان است، به جاى تو آنان نصيب من شده اند، اى كاش فاصله ميان من و ايشان تا كناره خليج عدن بود.
قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ : از آن اقرار به فناء را طلب كن، به پذيرفتن فناء وادارش ساز. بَصِّرْهُ : او را بصير و بينا كن. الْفَجائِع : جمع «فجِيعَة»، مصائب دردناك.
أمِتهُ : او را بكش ذَلّلـهُ : آنرا رام و مطيع كن قَرِّرهُ : آنرا تثبيت كن حَلّوا : حلول نمودند، وارد شدند مَثوى : خوابگاه (قبر)
مترجم :
۲. مراحل خودسازیپسرم همانا تو را به ترس از خدا سفارش مى كنم كه پيوسته در فرمان او باشى، و دلت را با ياد خدا زنده كنى، و به ريسمان او چنگ زنى، چه وسيله اى مطمئن تر از رابطه تو با خداست اگر سر رشته آن را در دست گيرى. دلت را با اندرز نيكو زنده كن، هواى نفس را با بى اعتنايى به حرام بميران، جان را با يقين نيرومند كن، و با نور حكمت روشنائى بخش، و با ياد مرگ آرام كن، به نابودى از او اعتراف گير، و با بررسى تحولات ناگوار دنيا به او آگاهى بخش، و از دگرگونى روزگار، و زشتى هاى گردش شب و روز او را بترسان، تاريخ گذشتگان را بر او بنما، و آنچه كه بر سر پيشينيان آمده است به يادش آور. در ديار و آثار ويران رفتگان گردش كن، و بينديش كه آنها چه كردند از كجا كوچ كرده، و در كجا فرود آمدند از جمع دوستان جدا شده و به ديار غربت سفر كردند، گويا زمانى نمى گذرد كه تو هم يكى از آنانى پس جايگاه آينده را آباد كن، آخرت را به دنيا مفروش.
پس اى پسرك من ترا وصيّت و سفارش ميكنم به پرهيزكارى و ترس از خدا، و به ملازمت امر و فرمان او، و به آباد داشتن دل خود بياد او (زيرا ياد خدا كمال نفس است، چنانكه ساختمان كمال خانه است) و به چنگ زدن به ريسمان (طاعت و پيروى) او، و كدام سبب و رشته اى از سبب و رشته بين تو و خدا استوارتر مى باشد اگر بآن دست اندازى. دلت را به موعظه و اندرز (علم و حكمت و ياد آخرت) زنده دار، و بزهد و پارسائى (دل نبستن بدنيا) بميران، و بيقين و باور (ايمان بخدا و رسول) توانائى ده، و به حكمت (دانستن احكام الهىّ) روشن نما. و بياد آورى از مرگ ذليل و خوار گردان (پيرو هوا نباش) و به اقرار بفناء و نيست شدن (دنيا) وادار (تا نپندارد كه سراى جاويد است) و به بديها و دردهاى دنيا بينا كن (تا بآن اعتماد ننمايد) و به هجوم آوردن روزگار (پيش آمدهاى ناگوار) و زشت گردى شبها و روزها (ناهموارى و نگشتن آنها بر خواهش و آرزوى شخص) بترسان، به اخبار گذشتگان (چگونگى سرگذشتشان) آشنا كرده و به يادش آور آنچه به پيش از تو از پيشينيان رسيده است، و در سراها و باز مانده ها و نشانه هاى ايشان گردش كن، پس ببين چه كردند، و از چه جائى انتقال يافتند، و كجا فرود آمده جا گرفتند، خواهى يافت ايشان را از دوستان جدا شده و در سراى تنهائى فرود آمده اند. و چنانست كه تو در اندك زمانى يكى از آنان خواهى بود، پس منزل و آرامگاه خود را (بسبب كردارهاى شايسته) درست كن، و آخرتت را به دنياى خويش مفروش.
تو را به ترس از خدا وصيت مى كنم، اى فرزندم، و به ملازمت امر او و آباد ساختن دل خود به ياد او و دست زدن در ريسمان او. كدام ريسمان از ريسمانى كه ميان تو و خداى توست، محكمتر است، هرگاه در آن دست زنى. دل خويش به موعظه زنده دار و به پرهيزگارى و پارسايى بميران و به يقين نيرومند گردان و به حكمت روشن ساز و به ذكر مرگ خوار كن و وادارش نماى كه به مرگ خويش اقرار كند. چشمش را به فجايع اين دنيا بگشاى و از حمله و هجوم روزگار و كژ تابيهاى شب و روز برحذر دار. اخبار گذشتگان را بر او عرضه دار و از آنچه بر سر پيشينيان تو رفته است آگاهش ساز. بر خانه ها و آثارشان بگذر و در آنچه كرده اند و آن جايها، كه رفته اند و آن جايها، كه فرود آمده اند، نظر كن. خواهى ديد كه از جمع دوستان بريده اند و به ديار غربت رخت كشيده اند و تو نيز، يكى از آنها خواهى بود. پس منزلگاه خود را نيكو دار و آخرتت را به دنيا مفروش.
پسرم! تو را به تقواى الهى و التزام به فرمانش و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ريسمان (لطف و عنايت) او توصيه مى کنم و کدام وسيله مى تواند ميان تو و خداوند مطمئن تر از «حبل الله» باشد اگر به آن چنگ زنى و دامان آن را بگيرى. (پسرم) قلب خويش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا) بميران. دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش نورانى و با ياد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فناى دنيا وادار، با نشان دادن فجايع دنيا، قلب را بينا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار. اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصايبى را که به اقوام قبل از تو رسيده به او يادآورى کن. در ديار و آثار (ويران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند، از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند. هرگاه در وضع آنها بنگرى خواهى ديد که از ميان دوستان خود خارج شدند و در ديار غربت بار انداختند. گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آنها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آنها خواهى شتافت). بنابراين منزلگاه آينده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنيا مفروش.
تو را سفارش مى كنم به ترس از خدا، و پيوسته در فرمان او بودن و دلت را به ياد او آبادان نمودن، و به ريسمان اطاعتش چنگ در زدن، و كدام رشته استوارتر از طاعت خدا ميان خود و او دارى اگر بگيريش و بدان دست در آرى. دلت را به اندرز زنده دار و به پارسايى بميران، و به يقين نيرو بخش و به حكمت روشن گردان، و با ياد مرگش خوار ساز، و به اقرار به نيست شدنش وادار ساز.و به سختيهاى دنيايش بينا گردان، و از صولت روزگار و دگرگونى آشكار ليل و نهارش بترسان، و خبرهاى گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را به آنان كه پيش از تو بودند رسيد به يادش آر، و در خانه ها و بازمانده هاى آنان بگرد و بنگر كه چه كردند، و از كجا به كجا شدند و كجا بار گشودند و در كجا فرود آمدند. آنان را خواهى ديد كه از كنار دوستان رخت بستند و در خانه هاى غربت نشستند، و چندان دور نخواهد نمود كه تو يكى از آنان خواهى بود. پس در نيكو ساختن اقامتگاه خويش بكوش، و آخرتت را به دنيا مفروش.
پسرم تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى، و ملازمت امرش، و آباد كردن دل به يادش، و چنگ زدن به ريسمانش، و كدام رشته محكم تر از رشته بين تو و خداوند است اگر به آن چنگ زنى. دلت را با موعظه زنده كن، و با بى رغبتى به دنيا بميران، آن را با يقين قوى كن و با حكمت نورانى نما، و با ياد مرگ فروتن و خوار كن، و به اقرار به فانى شدن همه چيز وادار، و به فجايع دنيا بينا گردان، و از صولت روزگار، و قبح دگرگونى شبها و روزها بر حذر دار، اخبار گذشتگان را به او ارائه كن، آنچه را بر سر پيشينيان آمد به يادش آور، در شهرهاى آنان و در ميان آثارشان سياحت كن، در آنچه انجام دادند و اينكه از كجا منتقل شدند و در كجا فرود آمدند و منزل كردند دقّت كن، مى يابى كه از كنار دوستان رفتند، و به ديار غربت وارد شدند، و گويى تو هم به اندك زمانى چون يكى از آنان خواهى شد. پس منزلگاه نهايى ات را اصلاح كن، و آخرتت را با دنيا معامله مكن.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )محکم ترین وسیله نجات:در اين بخش از نامه، امام(عليه السلام) اندرزهاى روح پرور و سازنده خود را آغاز مى کند و در عبارات کوتاه چهار دستور به فرزندش مى دهد; دستوراتى که عصاره همه فضيلت هاست مى فرمايد: «پسرم تو را به تقواى الهى و التزام به فرمان او و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ريسمان الهى توصيه مى کنم»; (فَإِنِّي أُوصِيکَ بِتَقْوَى اللهِ ـ أَيْ بُنَيَّ ـ وَلُزُومِ أَمْرِهِ، وَعِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ، وَالاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ).
سفارش به تقوا همان سفارشى است که همه انبيا و اوصيا سر آغاز برنامه هاى خود بعد از ايمان به پروردگار قرار داده اند; همان تقوايى که زاد و توشه راه آخرت و ملاک فضيلت و برترى انسان ها بر يکديگر و کليد در بهشت است. تقوا به معناى خداترسى درونى و پرهيز از هرگونه گناه و احساس مسئوليت در پيشگاه پروردگار که سد محکمى در ميان انسان و گناهان ايجاد مى کند. مرحله ادناى آن عدالت و مرحله اعلاى آن عصمت است.
در دومين دستور به التزام به اوامر الهى اشاره مى کند، همان چيزى که بارها در قرآن مجيد به عنوان (اطيعوا الله) آمده و از ميوه هاى درخت پربار تقوا ست.
تعبير به «عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ» اشاره به اهمّيّت ذکر الله است که بدون آن خانه قلب ويران مى شود و جولانگاه لشکر شيطان. قرآن مجيد مى فرمايد: (أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(1) هم آبادى دل ها و هم آرامش آن در سايه ذکر خداست نه تنها ذکر لفظى ـ هرچند ذکر لفظى هم بسيار مهم است ـ بلکه ذکر عملى آن گونه که در روايات وارد شده که امام باقر(عليه السلام) فرمود: «سه چيز است که انجام آن از مشکل ترين کارهاست و سومين آن را «ذِکْرُ اللهِ عَلَى کُلِّ حَال; ذکر خدا در هر حال» بيان فرمود. سپس در تفسير ذکر چنين مى فرمايد: «وَهُوَ أن يَذْکُرُ اللهَ عَزَجَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ يَهُمُّ بِهَا فَيَحُولُ ذِکْرُ اللهِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ تِلْکَ الْمَعْصِيَةِ وَهُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَجَلَّ: (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُّبْصِرُونَ)(2); ذکر خدا آن است که چون تصميمى بر معصيت مى گيرد خداوند عز و جل را ياد کند و ياد خدا ميان او و آن معصيت حائل شود و اين همان چيزى است که خداوند عز و جل در قرآن فرموده است: پرهيزکاران هنگامى که گرفتار وسوسه هاى شيطان شوند، به يا (خدا و پاداش و کيفر او) مى افتند; و (در پرتو ياد او، راه حق را مى بينند و) در اين هنگام بينا مى شوند».(3)
و تعبير به «الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ» اشاره به چنگ زدن به قرآن مجيد است که همه برنامه هاى سعادت در آن هست و درخود قرآن به آن اشاره شده است: «(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا); و همگى به ريسمان خدا (قرآن، و هرگونه وحدت الهى)، چنگ زنيد و پراکنده نشويد».(4)
مى دانيم براى حبل الله در آيه شريفه مزبور معانى بسيارى ذکر کرده اند; بعضى از مفسّران آن را اشاره به قرآن، بعضى اشاره به اسلام و بعضى گفته اند که منظور خاندان پيغمبر و اهل بيت(عليهم السلام) است ولى در ميان اين تفاسير اختلافى نيست، زيرا «حبل الله» به معناى ارتباط با خداست که تمام اينها را شامل مى شود.
به همين دليل امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «و کدام وسيله مى تواند ميان تو و خداوند مطمئن تر از حبل الله باشد اگر به آن چنگ زنى و دامان آن را بگيرى»; (وَأَيُّ سَبَب أَوْثَقُ مِنْ سَبَب بَيْنَکَ وَبَيْنَ اللهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ).
تعبير به حبل (ريسمان و طناب) اشاره به اين است که چون انسان بدون تربيت الهى در قعر چاه طبيعت گرفتار است، ريسمانى محکم لازم است که به آن چنگ زند و از آن چاه در آيد و اين ريسمان همان قرآن و اسلام و عترت است.***
دل را با اندرز زنده کن:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه، دوازده اندرز مهم که سبب تکامل روح و جان و پيدايش حيات معنوى در انسان است بيان فرموده اند.
نخست مى فرمايد: «(پسرم) قلب خويش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا) بميران. دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش نورانى و با ياد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فناى دنيا وا دار»; (أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَأَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَقَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَقَرِّرْهُ(5) بِالْفَنَاءِ).
امام(عليه السلام) در اين شش دستور از احياى قلب شروع مى کند قلب که در اين گونه موارد به معناى روح و عقل و ادراک است تا زنده نشود هيچ قدمى به سوى تکامل و تعالى برداشته نخواهد شد و سير الى الله در همان جا متوقف مى گردد. آنچه مايه حيات قلب است موعظه ها و اندرزهايى است که از سوى خداوند در قرآن و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و امام معصوم(عليه السلام) در رواياتشان و همچنين از سوى حوادث روزگار و تاريخ بشر بيان مى شود.
حقيقت موعظه و اندرز، توصيه به نيکى ها و خوبى ها و پرهيز از بدى ها و زشتى هاست که هرگاه با دلايل و شواهد همراه باشد و از دل بر آيد و آميخته با خيرخواهى و دلسوزى باشد بر دل مى نشيند.
جمله «أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ; دل را با زهد بميران» منظور قلبى است که اسير هوا و هوس ها باشد. چنين قلبى بايد با زهد بميرد و حياتى با موعظه از سر بگيرد. اين تعبيرِ بسيار جالبى است که امام(عليه السلام) نخست به احياى قلب دستور مى دهد و بعد به اماته و ميراندن او; دستور نخستين ناظر به جنبه هاى مثبت عقل و روح و دستور دوم ناظر به جنبه هاى منفى و اسير بودن عقل در چنگال شهوات است. در واقع قلب و روح انسان به باغى مى ماند که درختان بارور و بوته هايى از گل هاى رنگارنگ دارد و در عين حال علف هرزه هاى فراوانى در لابه لاى آن درختان به چشم مى خورد. احياى اين باغ به پرورش دادن آن درختان و بوته هاى گل است و ميراندن آن به حذف و نابودى علف هرزه هاى مزاحم است.
بعد از آنکه قلب با موعظه زنده شد و عوامل مزاحم با زهد حذف گرديد، نوبت به تقويت آن مى رسد. امام(عليه السلام) در جمله «وَقَوِّهِ بِالْيَقِينِ» از تقويت آن به يقين سخن مى گويد، يقينى که از مطالعه اسرار آفرينش و يا عبادت و بندگى خدا حاصل مى شود و به دنبال تقويت، به نورانى کردن دل مى پردازد و در جمله «وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ» طريق نورانى ساختن آن را که فزونى علم و دانش است نشان مى دهد.
از آنجا که روح آدمى ممکن است سرکشى کند، راه مهار کردن آن را در پنجمين و ششمين جمله ها «وَذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَقَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ» نشان مى دهد، زيرا ياد مرگ و اقرار به فنا، هر انسان سرکش و چموشى را وادار به تسليم مى کند. بسيار ديده ايم هنگامى که عزيزى در حادثه اى ناگهانى از دنيا مى رود و افراد زيادى از نيکان و بدان در تشييع و مجالس يادبود او شرکت مى کنند، آثار تذلل و تسليم در همه چهره ها نمايان است. ممکن است اين تأثير موقتى باشد; ولى به هر حال نشان مى دهد که ذکر موت و اقرار به فنا اگر ادامه يابد، همواره در مهار کردن نفس سرکش و شهوات نقش اصلى را خواهد داشت.
به دنبال اين شش دستور و در تکميل جمله هاى پنجم و ششم، امام(عليه السلام) چند دستور ديگر مى دهد مى فرمايد: «با نشان دادن فجايع دنيا، قلب را بينا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار»; (وَبَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا، وَحَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَفُحْشَ(6) تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَالاَْيَّامِ).
گاه بر قلب انسان پرده هاى غفلت و هوا و هوس چنان فرو مى افتد که از درک حقايق مربوط به زندگى و سعادت خويش باز مى ماند. براى کنار زدن اين پرده هاى غفلت و بينا ساختن دل، چيزى بهتر از آن نيست که انسان حوادث تلخ دنيا و آفات و بلاها و دگرگونى هاى ناگهانى را که در زندگى قدرتمندان جهان نمونه هاى زيادى از آن ديده مى شود، مورد دقت قرار دهد و بينايى را به دل باز گرداند.
تعبير به «فَجَائِعَ الدُّنْيَا» اشاره به فجايع مردم دنياست که همواره دگرگونى هايى را به دنبال دارد، يا اشاره به حوادث تلخى که ناخواسته در زندگى انسان ها رخ مى دهد.
جمله «صَوْلَةَ الدَّهْرِ» با توجّه به اينکه «صَوْلَة» به معناى حمله قاهرانه است، خواه اين حمله از سوى حيوان درنده اى باشد يا انسان نيرومندِ ظالم، اشاره به آفات و بلاها و بيمارى ها و ناکامى ها ست که همچون حيوان درنده اى به انسان حمله مى کند در حالى که در مقابل آن قادر به دفاع از خويشتن نيست.
فقره «فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَالاَْيَّامِ» با توجّه به اينکه فحش به معناى هرگونه کار زشت و ناخوشايند است اشاره به اين دارد که با گذشت روزها و شب ها دگرگونى هاى ناخوشايندى در زندگى فرد و جوامع بشرى رخ مى دهد و فضاى زندگى را تيره و تار مى سازد. اگر انسان در اين امور دقت کند بر بينايى او نسبت به حقايق اين جهان و مسير صحيح زندگى مى افزايد.
آن گاه امام(عليه السلام) به شرح اين مطلب مى پردازد و مى فرمايد: «و اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصايبى که به اقوام قبل از تو رسيده به او يادآورى کن. در ديار و آثار (ويران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند، از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند»; (وَاعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ، وَذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الاَْوَّلِينَ، وَسِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَآثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُواعَمَّا انْتَقَلُوا وَأَيْنَ حَلُّوا(7) وَنَزَلُوا).
اين همان چيزى است که قرآن مجيد بارها بر آن تأکيد نموده از جمله مى فرمايد: «(قُلْ سِيرُوا فِى الاَْرْضِ فَانظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ); بگو در زمين سير کنيد و بنگريد عاقبت کسانى که قبل از شما بودند چگونه بود؟».(8)
نيز مى فرمايد: «(أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الاَْبْصارُ وَلکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ); آيا آنان در زمين سير نکردند تا دلهايى داشته باشند که (حقيقت را) با آن درک کنند; يا گوش هايى که با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زيرا (بسيار مى شود که) چشم هاى ظاهر نابينا نمى شود، بلکه دلهايى که در سينه هاست کور مى گردد».(9)
مهم اين است که در گوشه و کنار اين کره خاکى در بسيارى از شهرها و روستاها آثارى از پيشينيان ديده مى شود; آثارى خاموش که گذشت روزگار آنها را به ويرانى کشيده; ولى در عين خاموشى هزار زبان دارند و با ما سخن مى گويند و سرانجام زندگى دنيا را به همه ما نشان مى دهند بسيارى از مردم به ديدن اين آثار مى روند و به آن افتخار مى کنند که اين آثار تاريخى نشانگر تمدن پيشين ماست در حالى که اگر از آنها درس عبرت بگيرند سزاوارتر است آن گونه که خاقانى ها از ديدن کاخ کسرى ها چنان درسى آموختند.
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن شرح بيشترى بيان کرده مى فرمايد: «هرگاه در وضع آنها بنگرى خواهى ديد آنها از ميان دوستان خود خارج شده در ديار غربت بار انداختند گويا طولى نمى کشد که تو هم يکى از آنها خواهى شد (و در همان مسير به سوى آنها خواهى شتافت)»; (فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الاَْحِبَّةِ، وَحَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ، وَکَأَنَّکَ عَنْ قَلِيل قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ).
آرى در هر چيز ترديد کنيم در اين حقيقت که همه ما بدون استثنا همان مسير پيشينيان را خواهيم پيمود، ترديد نخواهيم کرد. روزى فرا مى رسد که با همسر، فرزند، دوستان، اموال، مقامات و وسايل زندگى وداع خواهيم گفت، همه را مى گذاريم و مى رويم.***
نکته ها:
1. حيات و آبادى قلب
امام(عليه السلام) در آغاز اين فقره به احياى قلب به وسيله موعظه اشاره فرموده و در فراز قبل به عمران و آبادى قلب. به يقين منظور از قلب در اين عبارات و امثال آن، آن عضو مخصوصى نيست که در درون سينه است و کارش ايجاد گردش خون در تمام اعضاست، بلکه منظور آن روح و عقل آدمى است همان گونه که در منابع لغت نيز آمده است.
اما اين روح انسانى است که بايد به وسيله موعظه و تقوا، احيا و آباد شود، زيرا مى دانيم انسان داراى سه روح و گاه چهار روح است: روح نباتى که اثرش نمو جسم و تغذيه و تکثير مثل است. و روح حيوانى که افزون بر آن اثرش حس و حرکت است; ناخن و موى انسان فقط روح نباتى دارد به همين دليل با چيدن آن هيچ احساسى به انسان دست نمى دهد; ولى گوشت و ماهيچه او علاوه بر روح نباتى، روح حيوانى نيز دارد و کمترين آسيب به آن، انسان را ناراحت مى کند. اما روح انسانى که اثر بارز آن درک و شعور و ابتکار و خلاقيت و تجزيه و تحليل مسائل مختلف است، حقيقتى است اضافه بر روح نباتى و حيوانى. البتّه افرادى هستند که روح چهارمى نيز دارند که از آن به روح القدس تعبير مى شود. حقايقى را درک مى کنند که افراد عادى از آن بى خبرند (روح القدس گاهى اشاره به جبرئيل است و گاهى به فرشته اعظم از او) تعبيرى که در بعضى روايات به «روح الايمان» است، شايد اشاره به همين مرتبه عالى روح انسانى باشد.
در حديث از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إذا زَنَى الرَّجُلُ فارَقَهُ رُوحُ الإيمانِ; هنگامى که کسى زنا کند روح ايمان از او جدا مى شود (مگر اينکه توبه کند و جبران نمايد)».(10)
در بعضى از روايات روح القدس مرتبه بالاترى از روح ايمان شمرده شده و تعبير به ارواح پنج گانه در آن آمده است.(11)
سخن در روح انسانى است که گاه به اندازه اى قوى مى شود که همه وجود انسان را روشن مى سازد و گاه به قدرى ضعيف مى گردد که به آن مرده مى گويند.
امام حسن مجتبى(عليه السلام) مى فرمايد: «التَّفَکُّرُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ; تفکر موجب زنده شدن قلب بيناست».(12) در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم: «عَلَيْکُمْ بِالْفِکْرِ فَإِنَّهُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ وَمَفَاتِيحُ أَبْوَابِ الحِکْمَةِ; بر شما باد به انديشيدن که موجب حياة قلبِ بينا مى شود و کليد درهاى دانش است».(13)
در مقابل آن از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ: الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ وَکَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ يَعْنِي مُحَادَثَتَهُنَّ وَمُمَارَاةُ الاَْحْمَقِ... وَمُجَالَسَةُ الْمَوْتَى فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللهِ وَمَا الْمَوْتَى قَالَ کُلُّ غَنِيّ مُتْرَف; چهار چيز است که قلب را مى ميراند: تکرار گناه و گفتگوى زياد با زنان (بى بند و بار) و جدال و جر و بحث با افراد احمق و همنشينى با مردگان. کسى سؤال کرد اى رسول خدا منظور از مردگان در اينجا چيست؟ فرمود: ثروتمندان خوش گذران و مست ثروت».(14)
نيز در روايات از امير مؤمنان على(عليه السلام) نقل شده که فرمود: «لِقاءُ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ عِمارَةُ الْقُلُوبِ وَمُسْتَفادُ الْحِکْمَةِ; ملاقات با اهل معرفت سبب آبادى دل ها و به دست آوردن دانش است»(15) و در تعبير ديگر فرمود: «عِمارَةُ الْقُلُوبِ فى مُعاشَرَةَ ذَوِى الْعُقُولِ; آبادى دل ها در معاشرت با خردمندان است».(16)
البتّه همان گونه که در روايات بالا آمده، قلب انسان گاه به صورت ويرانه يا بيمار در مى آيد و گاه به کلى از دست مى رود و شايسته نام مرده مى شود. امام(عليه السلام)در وصيّت نامه بالا هم سفارش به احياى قلب کرده است و هم عمران و آبادى آن. ذکر خدا سبب آبادى قلب و موعظه وسيله احياى آن است.
2. واعظان و اندرزگويان بى شمار
هنگامى که سخن از واعظ به ميان مى آيد، ذهن همه متوجه انسان فرهيخته و استادى روشن بين و مردى با تقوا مى شود که با استفاده از آيات قرآن مجيد و روايات معصومين و تجارب و مطالعاتى که داشته به ديگران اندرز مى دهد. در حالى که در روايات، از واعظان ديگرى غير از آن نيز نام برده شده است; از جمله حوادث تلخ و ناگوار دنيا و دگرگونى جهان که امام(عليه السلام) در ادامه گفتار «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ» به آن اشاره فرموده اند.
پندهاى ديگر، تاريخ پيشينيان، قصرهاى ويران شده، قبرهاى خاموش و ديار متروک آنهاست که با زبان بى زبانى هزار گونه اندرز دارند و امام(عليه السلام) در ادامه همين سخن به آن اشاره فرموده است.
واعظ ديگرى که در سخن ديگرى از امام(عليه السلام) (خطبه 188) آمده، جسم بى جان مردگان است مى فرمايد: «فَکَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاکِبين; مردگانى که به سوى قبرهايشان بدون اختيار مى برند براى پند و اندرز شما کافى هستند».(17)
اندرزگوى ديگرى که در کلمات قصار امام(عليه السلام) آمده واعظ درونى; يعنى همان وجدان بيدار آدمى است مى فرمايد: «وَمَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللهِ حَافِظٌ; کسى که از درون وجود خود واعظى داشته باشد خداوند حافظ و نگهبانى براى او قرار مى دهد»(18) اين واعظ نفسانى همان است که قرآن در سوره شمس به آن اشاره کرده مى فرمايد: «(وَنَفْس وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها); و قسم به روح آدمى و آن کس که آن را (آفريده و) موزون ساخته سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام کرده است».(19)
واعظ ديگر همان است که امام کاظم(عليه السلام) در برابر هارون الرشيد بيان کرد آن گاه که هارون از امام(عليه السلام) تقاضاى موعظه کرد آن حضرت در بيانى کوتاه و پر معنا فرمود: «ما مِنْ شَيْء تَراهُ عَيْنَيْکِ إلاّ وَفيهِ مَوْعِظَةٌ; هيچ چيزى را چشمت نمى بيند جز آنکه در آن موعظه اى است».(20)
يعنى ستارگانِ فروزان آسمان، خورشيد و ماه درخشان، قامت خميده پيران، موى سپيد سالخوردگان، برگ هاى خشکيده درختان در فصل خزان، قبرهاى خاموش مردگان و قصرهاى ويران شده شاهان هر يک با زبان بى زبانى درسى از عبرت مى آموزند.
اگر هارون تنها به حوادث تکان دهنده اى که در تاريخ بنى اميّه و بنى عباس روى داد نگاه مى کرد بهترين اندرزها را به او مى آموخت.
بنابراين فرمايش امام(عليه السلام) در اين وصيّت نامه: «أَحْيِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ; قلب خود را با موعظه زنده کن» مفهوم وسيعى دارد که تمام واعظان را شامل مى شود.
ابوالفرج اصفهانى در کتاب اغانى مى نويسد: «خرقاء دختر نعمان (يکى از سران عرب) هنگامى که مى خواست به عبادتگاه خود برود جاده را از پارچه هاى حرير و ديبا و خز مفروش مى ساختند و کنيزان به استقبال او مى شتافتند و او را همراهى مى کردند تا به عبادتگاه برود و به منزل خويش بازگردد. هنگامى که سعد بن ابى وقاص به قادسيه آمد و لشکر ساسانيان شکست خوردند و رستم فرمانده لشکر کشته شد، خرقاء نزد سعد آمد با کنيزان خود (به صورت اسيران) که لباس هاى بسيار مندرس در تن داشتند (و آثار نکبت دنيا از سر و صورت خرقاء نمايان بود) سعد گفت: کدام يک از شما خرقاء هستيد؟ خرقاء خود را معرفى کرد سپس افزود: دنيا دار زوال است و به يک حال نمى ماند، ما پادشاهان اين سرزمين بوديم خراج آن را براى ما مى آوردند و همه سر بر فرمان ما بودند هنگامى که دنيا به ما پشت کرد همه چيز ما را درهم کوبيد (اشاره به اينکه تو هم چنين روزى در پيش دارى».(21)
نيز از محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل شده که مى گويد: يک روز عيد قربان وارد بر مادرم شدم زنى را با لباس هاى مندرس نزد او ديدم. مادرم رو به من کرد و گفت: آيا اين زن را مى شناسى؟ گفتم: نه. گفت: اين مادر جعفر برمکى (وزير معروف هارون) است. من به او سلام کردم گفتم: کمى از ماجراى زندگى خود براى من تعريف کن. گفت: جمله اى مى گويم که درس عبرتى است براى هر کس که آماده گرفتن عبرت است; فراموش نمى کنم (در عصر قدرت فرزندم جعفر) در يکى از همين روزهاى عيد قربان چهارصد کنيز داشتم با اين حال فکر مى کردم فرزندم جعفر حق مرا ادا نکرده; ولى امروز نزد شما آمده ام تقاضاى پوست دو گوسفند قربانى دارم که يکى را زيرانداز و ديگرى را روى انداز خود کنم.(22)
به گفته شيخ بهايى:
چشم عبرت بين چرا در قصر شاهان ننگرد *** تا چه سان از حادثات دور گردون شد خراب
پرده دارى مى کند بر طاق کسرى عنکبوت *** جغد نوبت مى زند بر قلعه افراسياب***
رمز پيروزى استقامت است:
امام(عليه السلام) به عنوان نتيجه گيرى از بخش سابق که دستور به سير در احوال گذشتگان مى داد، دو اندرز مهم را بيان مى کند مى فرمايد: «بنابراين منزلگاه آينده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنيا مفروش»; (فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْيَاکَ...).
جمله «أَصْلِحْ مَثْوَاکَ» با توجّه به اينکه «مَثْوى» به معناى جايگاه و در اينجا به معناى جايگاه آخرت است، اشاره دارد که در اين دنيا کارى کن که سراى آخرتت را آباد کنى.
در دعاى روز سه شنبه از دعاهاى پر معناى ايام هفته، به نقل از امام على بن الحسين زين العابدين(عليهما السلام) مى خوانيم: «وَأَصْلِحْ لِي آخِرَتِي فَإِنَّهَا دَارُ مَقَرِّي; (خدايا) آخرتم را اصلاح کن، چرا که سراى جاويدان من است».
جمله «لاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْيَاکَ» اشاره به اين است که متاع بسيار پرارزش آخرت و سعادت جاويدان را به بهاى اندک و بى ارزش زرق و برق دنيا مفروش، همان گونه که قرآن مجيد در نکوهش جمعى از يهود و اعمال زشت آنها مى فرمايد: «(أُولئِکَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالاْخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ); آنها کسانى هستند که زندگى دنيا را با (از دست دادن) آخرت خريده اند; از اين رو از عذاب آنها کاسته نمى شود; و (به هيچ صورت) يارى نخواهند شد».(23)***
پی نوشت:
1 . رعد، آيه 28.
2 . اعراف، آيه 201.
3 . بحارالانوار، ج 90، ص 151، ح 6.
4 . آل عمران، آيه 103.
5 . «قرّر» از ريشه «تقرير» در دو معنا به کار رفته: نخست تثبيت و قرار دادن چيزى در محلش و ديگر به اقرار واداشتن کسى نسبت به چيزى. در جمله بالا معناى دوم اراده شده است يعنى قلب خود را درباره فناى دنيا به اقرار وادار.
6 . «فحش» به هر کارى گفته مى شود که از حد اعتدال خارج شود و صورت زشتى به خود بگيرد به همين دليل به تمام منکرات و قبايح آشکار، فحش و فحشا گفته مى شود، هرچند در عرف امروز ما، فحشا در مورد انحرافات جنسى به کار مى رود. (فحش گاهى معناى مصدرى دارد و گاه معناى اسم مصدرى) .
7. «حَلُّوا» از ريشه «حلّ» گاه به معناى گشودن گره و حل مشکل آمده و گاه به معناى وارد شدن در مکانى است و در جمله بالا معناى دوم اراده شده است.
8 . روم، آيه 42.
9 . حج، آيه 46.
10 . کافى، ج 2، ص 280، باب الکبائر، ح 11.
11 . همان مدرک، ص 282، باب الکبائر، ح 16.
12 . ميزان الحکمه، ح 17030.
13 . همان مدرک، ح 17031.
14 . خصال، ص 228.
15 . غررالحکم، ص 430، ح 9795.
16 . همان مدرک، ص 429، ح 9774.
17 . نهج البلاغه، خطبه 188.
18 . نهج البلاغه، کلمات قصار 89 .
19 . شمس، آيه 7 و 8 .
20. بحارالانوار، ج 68، ص 324 .
21. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 8، ص 332.
22. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 8، ص 333 و مرحوم محدث قمى نيز در تتمة المنتهى، ص 248 اين داستان را نقل کرده است.
23 . بقره، آيه 86.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 12-9لغات:
الغمرات: ميخها.
المثوى: جاى ماندن و اقامت.
شرح:
اين همان هنگامى است كه شروع كرده است تا آنچه را مى خواهد وصيّت كند. اين بخش از وصيّت مشتمل بر چند مطلب است: اوّل: تقواى الهى، كه قبلا حقيقت تقوى را دانستى و ممكن است در اينجا مقصود از تقوى، ترس از خدا باشد.
دوم: سر به فرمان او نهادن كه خود لازمه تقوا داشتن است.
سوم: خانه دل را با ياد خدا آباد ساختن. لفظ «العمارة» استعاره براى كامل ساختن قلب با ياد خدا و ذكر فراوان اوست، زيرا كه ذكر خدا روح عبادات و كمال نفس است، همان طور كه آبادى منزل، كمال آن است و كمال نفس در ضمن ذكر مداوم است، به دليل آيه مباركه: «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».
چهارم: چنگ زدن به ريسمان او. لفظ «الحبل» را استعاره آورده است براى آنچه از امور دين كه به آن دست مى يابد. و چنگ زدن به آن مانند ريسمانى وسيله نجات او مى گردد. مقصود از چنگ زدن، نگهدارى خود از عذاب خدا به وسيله تمسّك به اوست. سپس از وسيله اى كه مطمئن تر از آن باشد، به طريق استفهام انكارى، جويا شده است و اطمينان بخشى آن را در حدّى شگفت آور دانسته است. و اين مطلب در معناى ملازمت امر خدا مندرج است به دليل آيه مباركه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً».
پنجم: دستور داده است كه قلب خود را با موعظه زنده بدارد، صفت احياء را براى قلب عاريه آورده است به اعتبار كامل ساختن وى خود را به وسيله علم و عبرتى كه از موعظه به دست مى آيد چنان كه انسان به وسيله حيات به كمال مى رسد.
ششم: اين سخن حضرت: «فأمته بالزّهادة» و آنچه را كه او مى ميراند همان نفس امّاره است كه ميراندن نفس عبارت از درهم شكستن و بازداشتن آن از خواهشهايى است كه مخالف با عقل مى باشد، و آن از طريق ترك دنيا و نيز مطيع ساختن نفس از اين طريق به دست مى آيد. و احتمال دارد كه نفس عاقله مورد نظر باشد، و ميراندن نفس، همان بريدن از هواى نفس است.
هفتم: «أن يقوّيه باليقين»: يعنى دل را از ناتوانى جهل بيرون كند تا بتواند به سوى افق عليّين و جايگاه نيكان حركت كند، و چون مرحله يقين مرتبه قوى و نيرومند علم مى باشد، مناسب بوده است كه آن را وسيله تقويت قلب قرار دهد.
هشتم: به وسيله حكمت دل را نورانى سازد. امام (ع) در اين عبارت كلمه (تنوير را استعاره از حكمت آورده است.) [يعنى به گونه تشبيه استعارى حكمت را به نور تشبيه كرده است، زيرا حكمت در تاريكيهاى جهل همچون كسى كه مشعلى در دست دارد، وسيله هدايت دل به راه خداست. قبلا با معناى حكمت و انواع آن آشنا شديم].
نهم: با ياد مرگ دل را شكسته و خاشع گرداند، به اين ترتيب كه زياد به ياد مرگ بودن، باعث ترس مى شود و دل را از چموشى در ميدان خواسته ها باز مى دارد، و آن را از اوج خودخواهى و لغزش خودپسندى و جانبدارى از خشم، به خوارى و ذلّت مى كشاند.
دهم: او را وادار به اعتراف بر نابودى و مرگ سازد، يعنى قلب را وادار به قبول حتميّت مرگ، ياد مرگ را ادامه دهد تا يقين به مردن در دل جايگزين شود.
يازدهم: چشم دل را به گرفتاريهاى دنيا بصير و بينا گرداند: يعنى دل را وادار كند تا با چشم بصيرت و عبرت به مصيبتها و آفتهاى دنيا بنگرد.
دوازدهم: آن را از جمله روزگار و دگرگونى ساده شبانه روز بترساند، كلمه صولت عاريه آورده شده به لحاظ شباهت روزگار به درنده، در صيد جانداران، و نيز در آزار رساندن به ديگران.
سيزدهم: شرح حال گذشتگان را بر قلب خود عرضه بدارد و آنچه بر سر آنها آمده است متذكّر شود تا ببيند آنان چه كرده اند و از چه آثار بزرگ و قدرت گسترده اى دست شسته اند، تا بدان وسيله عبرتى و حالت مقايسه اى از خودش با آنها حاصل گردد و در نتيجه نزديكى پيوستن خود به ايشان و يكى از آنها شدن را يقين كند، جهت شباهت حال خود را با فردى از آنان درك كند. و اين آيه مباركه نيز بدان اشاره دارد:«أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا...».چهاردهم: محلّ اقامت خود را بيارايد، يعنى سراى آخرت را با انجام كارهاى شايسته بيارايد و آخرت و آنچه را كه از خيرات جاويدان در آن وعده داده اند، به لذّتهاى خيالى ناپايدار نفروشد. لفظ فروش استعاره است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 5
الفصل الثاني قوله عليه السّلام:فإنّي أوصيك بتقوى اللَّه -أى بنيّ- و لزوم أمره، و عمارة قلبك بذكره، و الاعتصام بحبله، و أيّ سبب أوثق من سبب بينك و بين اللَّه إن أنت أخذت به؟! أحي قلبك بالموعظة، و أمته بالزّهادة، و قوّه باليقين، و نوّره بالحكمة، و ذلّله بذكر الموت، و قرّره بالفناء، و بصّره فجائع الدّنيا، و حذّره صولة الدّهر، و فحش تقلّب اللّيالي و الأيّام، و اعرض عليه أخبار الماضين، و ذكّره بما أصاب من كان قبلك من الأوّلين، و سر في ديارهم و آثارهم، فانظر فيما فعلوا و عمّا انتقلوا، و أين حلّوا و نزلوا، فإنّك تجدهم قد انتقلوا عن الأحبّة، و حلّوا دار الغربة، و كأنّك عن قليل قد صرت كأحدهم فأصلح مثواك، و لا تبع آخرتك بدنياك.اللغة:(المثوى): محلّ الاقامة.المعنى:قد لخص عليه السّلام في هذا الفصل جوامع وصاياه في أمور خمسة:1- التوجّه إلى اللَّه تعالى برعاية تقواه، و لزوم أمره، و الاعتصام بحبله.2- التوجّه إلى القلب بتحليته بالفضائل، و إحيائه بالمواعظ، و تخليته عن الرّذائل بالزّهد و ذكر الموت.3- التوجّه إلى الخلق الغابر، و التدبّر في أحوالهم و مال أمرهم. ...
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 7
الترجمة:براستى سفارشت ميكنم كه از خدا بپرهيز و بفرمانش بچسب و دلت را بيادش آباد كن و برشته وى در آويز، كدام وسيله محكمتر از آنست كه ميان تو و خدا باشد اگرش بدست گيرى؟ دلت را با پند زنده دار و با زهدش بكش و با يقينش نيرو بخش و با حكمتش درخشان دار و بياد مرگش زبون ساز و بفناء تن مقرّش كن و بنا گواريها دنيايش بينا نما و از پوزش روزگارش بر حذر دار و از بى باكى ديگر گونيهاى زمانه، اخبار گذشته گان را بر او عرض كن، و آنچه بر سرشان آمده بيادش آر، در خانمان و آثار آنان بگرد و ببين از كجا آمدند؟ كجا رفتند؟ كجا خفتند؟ تا در يابى كه از دوستان بريدند و بغربت رسيدند و توهم بزودى يكى از آنها شوى، آرامگاهت را درست كن و آخرتت را بدنيا مفروش.
بايِن : دور كن، باز دار. الغَمَرات : شدائد، فشارها. الْكَهْف : پناهگاه. الْحَرِيز : حافظ، نگاه دارنده. الِاسْتِخَارَة : انتخاب افضل، در مورد كارى مطالعه و بررسى كردن و بهترين راه راه برگزيدن. صَفْحاً : رو گرداندن و اعراض كردن. لَا يَحِقُّ : سزاوار نمى باشد.
و آنچه نمى دانى مگو، و آنچه بر تو لازم نيست بر زبان نياور، و در جادّه اى كه از گمراهى آن مى ترسى قدم مگذار، زيرا خوددارى به هنگام سرگردانى و گمراهى، بهتر از سقوط در تباهى هاست.۳. اخلاق اجتماعیبه نيكى ها امر كن و خود نيكوكار باش، و با دست و زبان بديها را انكار كن، و بكوش تا از بدكاران دور باشى، و در راه خدا آنگونه كه شايسته است تلاش كن، و هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد.براى حق در مشكلات و سختى ها شنا كن، شناخت خود را در دين به كمال رسان، خود را براى استقامت برابر مشكلات عادت ده، كه شكيبايى در راه حق عادتى پسنديده است، در تمام كارها خود را به خدا واگذار، كه به پناهگاه مطمئن و نيرومندى رسيده اى، در دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان، كه بخشيدن و محروم كردن به دست اوست، و فراوان از خدا درخواست خير و نيكى داشته باش. وصيّت مرا بدرستى درياب، و به سادگى از آن نگذر، زيرا بهترين سخن آن است كه سودمند باشد، بدان علمى كه سودمند نباشد، فايده اى نخواهد داشت، و دانشى كه سزاوار ياد گيرى نيست سودى ندارد.
و در چيزيكه نمى دانى سخن مگو، و در آنچه بتو مربوط نيست گفتگو مكن، و از (رفتن) راهى خوددارى كن كه از گمراهى آن بترسى، زيرا خوددارى در هنگام سرگردانى گمراهى بهتر است از انجام دادن كارهاى ترسناك، و به نيكوكارى امر كن تا اهل آن گردى، و بدست و زبانت ناپسنديده را نهى نما، و به تلاش و كوشش خودت جدائى كن از آنكه آنرا بجا آورد، و در راه خدا (با دشمنان دين و نفس امّاره) جهاد كن جهادى كه شايسته او است (تا جائى كه توانائى دارى از جهاد خوددارى ننما) و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده باك نداشته باش (در امر بمعروف و نهى از منكر و سائر احكام الهىّ سرزنش كسى مانع انجام وظيفه ات نگردد) و براى (يارى) حقّ هر جا و بهر سختى باشد اقدام كن (از هيچ گونه پيشآمدى رو بر نگردان). و در دين كسب دانش نما (احكام آنرا بياموز) و خود را به شكيبايى بر نامطلوب عادت ده، و نيكو خوئى است شكيبا بودن در راه حقّ، و در همه كارها نفس خود را بخداى خويش واگذار، زيرا تو (در اين صورت) آنرا وا مى گذارى در پناهگاهى كه نگاه دارنده و جلوگيرى كه توانا است، و در درخواست نمودن فقط از پروردگارت بخواه (بغير او رو نياور) زيرا بخشيدن و نوميد ساختن بدست او است، و (در هر كار از خدا) طلب خير و نيكوئى بسيار كن، و در وصيّت و سفارش من فهم و انديشه بكار بر، و از آن رو بر مگردان، زيرا نيكوترين گفتار سخنى است كه سود دهد (شنونده آنرا بكار برد، نه آنكه بشنود و رفتار ننمايد). و بدان نيكوئى نيست در دانائى كه (به صاحبش) سود ندهد، و سود برده نمى شود از علمى كه آموختن آن شايسته نيست (مانند سحر و جادو و علومى كه بر خلاف دستور دين و مذهب است).
و از سخن گفتن در آنچه نمى شناسى يا در آنچه بر عهده تو نيست، بپرهيز و در راهى كه مى ترسى به ضلالت كشد، قدم منه. زيرا باز ايستادن از كارهايى كه موجب ضلالت است، بهتر است از افتادن در ورطه اى هولناك. به نيكوكارى امر كن تا خود در زمره نيكوكاران در آيى. از كارهاى زشت نهى بنماى، به دست و زبان، و آن را كه مرتكب منكر مى شود، بكوش تا از ارتكاب آن دور دارى و در راه خدا مجاهدت نماى، آنسان، كه شايسته چنين مجاهدتى است.در كارهاى خدايى ملامت ملامتگران در تو نگيرد. و در هر جا كه باشد، براى خدا، به هر دشوارى تن در ده و دين را نيكو بياموز و خود را به تحمل ناپسندها عادت ده و در همه كارهايت به خدا پناه ببر. زيرا اگر خود را در پناه پروردگارت در آورى، به پناهگاهى استوار و در پناه نگهبانى پيروزمند در آمده اى. اگر چيزى خواهى فقط از پروردگارت بخواه، زيرا بخشيدن و محروم داشتن به دست اوست. و فراوان طلب خير كن و وصيت را نيكو درياب و از آن رخ بر متاب. زيرا بهترين سخنان سخنى است كه سودمند افتد.
درباره آنچه نمى دانى سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نيستى دخالت منما. در راهى که ترس گمراهى در آن است قدم مگذار چه اينکه خوددارى کردن به هنگام بيم از گمراهى بهتر از آن است که انسان خود را به مسيرهاى خطرناک بيفکند. امر به معروف کن تا اهل آن باشى و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسى که کار بد انجام مى دهد با جديت دورى گزين. در راه خدا آن گونه که بايد و شايد جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنش گران، تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد، در درياى مشکلات هر جا که باشد براى رسيدن به حق فرو شو. در دين خود تفقه کن (و حقايق دين را به طور کامل فرا گير) و خويشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکيبايى در راه حق، اخلاق بسيار نيکويى است. در تمام کارهايت خود را به خدا بسپار که اگر چنين کنى خود را به پناهگاهى مطمئن و نيرومند سپرده اى. به هنگام دعا، پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست و بسيار از خدا بخواه که خير و نيکى را برايت فراهم سازد. وصيتم را به خوبى درک کن و آن را سرسرى مگير، زيرا بهترين سخن دانشى است که سودمند باشد و بدان دانشى که نفع نبخشد در آن خيرى نيست و دانشى که سزاوار فراگرفتن نمى باشد سودى ندارد.
در آنچه نمى دانى سخن را واگذار و آنچه را بر عهده ندارى بر زبان ميار. و راهى را كه در آن از گمراهى ترسى مسپار، كه هنگام سرگردانى گمراهى، باز ايستادن بهتر است تا در كارهاى بيمناك افتادن. به كار نيك امر كن و خود را در شمار نيكوكاران در آر. و به دست و زبان كار ناپسند را زشت شمار. و از آن كه كار ناپسند كند با كوشش خود را دور بدار. در راه خدا بكوش، چنانكه شايد، و از سرزنش ملامتگرانت بيمى نيايد. براى حق به هر دشوارى هر جا بود در شو. و در پى آموختن دين رو. خود را به شكيبايى عادت ده در آنچه ناخوشايند است، كه شكيبايى ورزيدن عادتى پسنديده و ارجمند است. در همه كارها نفس خود را به پناه پروردگارت در آر، كه به پناهگاهيش در آورده اى استوار، و نگاهبانى پايدار، و آنچه از پروردگارت خواهى تنها از او خواه، كه به دست اوست بخشيدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خير كن -و نيك در كارها ببين و آن را كه بهتر است بگزين- و وصيت مرا درياب و روى از آن متاب، كه بهترين گفته سخنى است كه سود دهد، و بدان كه سودى نيست در دانشى كه فايدتى نبخشد، و نه در فراگرفتن علمى كه دانستن آن سزاوار نبود.
در باره آنچه علم ندارى سخن مگو، و در باره وظيفه اى كه بر عهده ات نيست حرفى نزن. در راهى كه از گمراهى در آن بترسى قدم منه، زيرا حفظ خويش به هنگام سرگردانى بهتر از اين است كه آدمى خود را در امور خطرناك اندازد. امر به معروف كن تا اهل آن باشى، با دست و زبان نهى از منكر نما، و با كوششت از اهل منكر جدا شو. در راه خدا جهاد كن جهدى كامل، و ملامت ملامت كنندگان تو را از جهاد در راه خدا باز ندارد. به راه حق هر جا كه باشد در مشكلات و سختى ها فرو شو، در پى فهم دين باش، خود را در امور ناخوشايند به صبر و مقاومت عادت ده، كه صبر در راه حق اخلاق نيكويى است. وجودت را در همه امور به خداى خود واگذار، كه در اين صورت خود را به پناهگاهى محكم، و نگاهبانى قوى وامى گذارى. در مسألت از خداوند اخلاص پيشه كن، كه بخشيدن و نبخشيدن به دست اوست. از خدايت بسيار طلب خير كن، و وصيّتم را بفهم، و از آن روى مگردان، مسلّما بهترين سخن سخنى است كه سود بخشد. معلومت باد در دانشى كه سود نيست خير نيست، و در علمى كه فرا گرفتنش سزاوار نيست بهره اى نمى باشد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )«درباره آنچه نمى دانى سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نيستى دخالت منما. در راهى که ترس گمراهى در آن است قدم مگذار چه اينکه خوددارى کردن به هنگام بيم از گمراهى بهتر از آن است که انسان خود را به مسيرهاى خطرناک بيفکند»; (فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْيَاکَ; وَدَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لاَ تَعْرِفُ، وَالْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُکَلَّفْ وَأَمْسِکْ عَنْ طَرِيق إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ، فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَيْرَةِ الضَّلاَلِ خَيْرٌ مِنْ رُکُوبِ الاَْهْوَالِ).
جمله «دَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لاَ تَعْرِفُ» به نهى از قول به غير علم اشاره دارد که انسان از امورى سخن بگويد که از آن آگاهى ندارد. در قرآن کراراً از اين عمل نهى شده است از جمله مى فرمايد: «(وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ); از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مکن»(1) و در مورد پيروى از وسوسه هاى شيطان مى فرمايد: «(إِنَّما يَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشاءِ وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ); او شما را فقط به بدى و کار زشت فرمان مى دهد; (و نيز دستور مى دهد) آنچه را نمى دانيد، به خدا نسبت دهيد».(2)
فقره «وَالْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُکَلَّفْ» اشاره به اين است که در مسائل غير مربوط به تو دخالت مکن و به تعبير ساده فضولى در کار ديگران موقوف! چه بسيارند کسانى که به علت دخالت در کارهاى ديگران و امورى که به آنها مربوط نيست هم از انجام وظيفه خود مى مانند و هم گرفتارى ها و نزاع هايى براى خود از اين رهگذر به وجود مى آورند. اين همان چيزى است که قرآن مجيد مى فرمايد: «(عَلَيْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا يَضُرُّکُمْ مَّنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُم); مراقب خود باشيد اگر شما هدايت يافته باشيد گمراهى کسانى که گمراه شده اند، به شما زيانى نمى رساند».(3)
و جمله «وَأَمْسِکْ...» به رعايت احتياط در شبهات اشاره دارد که يکى از اصول مسلم عقلانى است; هرگاه انسان در برابر دو راه قرار گرفت: راهى روشن و خالى از اشکال و راهى مجهول و تاريک، عقل مى گويد هرگز در چنين راهى گام مگذار که ممکن است سرانجام شومش دامانت را بگيرد و اگر هم به مقصد برسى با ترس و وحشت و اضطراب خواهد بود. در راهى گام بنه که با اطمينان و آرامش تو را به مقصودت مى رساند.
اين اصل عقلانى در روايات زيادى، از جمله حديث معروف پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به آن اشاره شده است آنجا که مى فرمايد: «دَعْ مَا يُرِيبُکَ إِلَى مَا لاَ يُرِيبُکَ; آنچه تو را به شک مى افکند رها کن و به سوى راهى برو که در آن شک و ترديد ندارى».(4) در حديث ديگرى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، امور زندگى انسان ها را به سه قسم تقسيم مى کند: «بخشى بيّن الرشد که سالم بودنش آشکار است و بايد از آن تبعيت کرد و بخشى بيّن الغىّ که ناسالم بودنش آشکار است و بايد آن را رها و بخشى که مشکل و مشکوک است که بايد آن را رها نمود و به خدا واگذار کرد».(5)
بديهى است که هيچ يک از اين دستورات مسأله امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد جاهل را نفى نمى کند و مربوط به مواردى است که انسان مسئوليتى در برابر آن ندارد، لذا به دنبال اين دستورات مى فرمايد: «امر به معروف کن تا اهل آن باشى و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسى که عمل بد انجام مى دهد با جديت دورى گزين»; (وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ، وَأَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِيَدِکَ وَلِسَانِکَ، وَبَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ).
جمله اوّل «وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ» اشاره به اين است که چون انسان، ديگران را امر به معروف مى کند، اگر خودش اهل معروف نباشد در پيش وجدان خويش شرمنده مى گردد. به علاوه از مردم نيز خجالت مى کشد که بگويند او آمر به معروف است در حالى که خودش عامل به منکر است. مجموع اين امور سبب مى شود که با امر به معروف انسان تدريجاً در سلک عاملان به معروف درآيد.
جمله «وَأَنْکِرِ الْمُنْکَرَ ...» اشاره به مراتب نهى از منکر دارد که در اينجا براى آن دو مرحله ذکر شده و در بعضى ديگر از سخنان امام(عليه السلام) در کلمات قصار سه مرحله براى آن ذکر شده است: نخست انکار به قلب و بيزارى از منکر در درون دل و جان، هرچند ظالمان دست و زبان انسان را ببندند. مرحله دوم انکار با زبان و مرحله سوم جلوگيرى عملى از منکرات. بسيارى از فقها اين مرحله را وظيفه حکومت اسلامى وحاکم شرع دانسته اند و مرحله اوّل و دوم را وظيفه عموم مردم.
جمله (وَبَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ) ممکن است اشاره به جايى باشد که نهى از منکر اثر نمى گذارد، در چنين مواردى انسان بايد مجلس منکر را ترک گويد و از عاملان به منکر دورى گزيند.
اين احتمال نيز هست که منظور از آن بيزارى قلبى است که آثار آن در چهره انسان نمايان باشد که يکى از مراحل سه گانه نهى از منکر است و در حديثى امير مؤمنان على(عليه السلام) از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند: «أَمَرَنَا رَسُولُ اللهِ أَنْ نَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِي بِوُجُوه مُکْفَهِرَّة; پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به ما دستور داد که اهل منکر را با چهره اى عبوس ملاقات کنيم (تا از قيافه ما بدانند که از آنها بيزاريم)».(6)
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن چند دستور ديگر مى دهد مى فرمايد: «در راه خدا آن گونه که بايد و شايد جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنش گران، تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد و در درياى مشکلات براى رسيدن به حق فرو شو هرجا که باشد»; (وَجَاهِدْ فِي اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ، وَلاَ تَأْخُذْکَ فِي اللهِ لَوْمَةُ لاَئِم. وَخُضِ(7) الْغَمَرَاتِ(8) لِلْحَقِّ حَيْثُ کَانَ).
مى دانيم جهاد مراحل و مراتبى دارد; خواه جهاد نظامى با دشمن و خواه تلاش هايى ديگر در مسير حق. بعضى از مراحل آن شايسته مجاهدان واقعى نيست; شايسته آنها اين است که آخرين مرحله اى را که در توان دارند در اين راه به کار گيرند و جمله «جَاهِدْ فِي اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ» اشاره به همين معناست.
اما جمله «وَلاَ تَأْخُذْکَ فِي اللهِ لَوْمَةُ لاَئِم» اشاره به اين است که گاهى افراد آلوده، اطراف انسان هاى مجاهد و مبارز را مى گيرند و با ملامت و سرزنش مى خواهند سدى بر سر راه آنها ايجاد کنند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: هرگز اين سرزنش ها مانع راه تو نشود; هنگامى که راه را تشخيص دادى با توکل بر خدا و عزم راسخ و بدون اعتنا به سرزنش سرزنش گران به پيش تاز.
از آنجا که در راه حق مشکلات فراوانى وجود دارد و حق جويان بدون پيکار با آنها، راه به جايى نمى برند، امام(عليه السلام) اين مشکلات را به امواج خروشان دريا تشبيه کرده و دستور مى دهد براى به دست آوردن گوهر حق، در اين امواج فرو شو تا به گوهر مطلوب برسى.
سخن امام(عليه السلام) در اين جمله ها برگرفته از آياتى از قرآن مجيد است; در آيه 78 سوره حج مى خوانيم: (وَجاهِدُوا فِى اللهِ حَقَّ جِهادِه) و در آيه 54 سوره مائده مى خوانيم: (يُجاهِدُونَ فِى سَبيلِ اللهِ وَلا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم).
بسيارى از مفسّران «حق جهاد» را به معناى اخلاص در نيّت تفسير کرده اند; ولى بايد توجّه داشت که مفهوم آن منحصر به اخلاص نيّت نيست، بلکه منظور اين است که مشکل ترين مرحله جهاد، جهاد با نفس و کسب خلوص نيّت است.
امام(عليه السلام) در پايان اين بخش دو اندرز مهم ديگر به فرزندش مى دهد مى فرمايد: «در دين خود تفقّه کن (و حقايق دين را به طور کامل فرا گير) و خويشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکيبايى در راه حق، اخلاق بسيار نيکويى است»; (وَتَفَقَّهْ فِي الدِّينِ، وَعَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ(9) عَلَى الْمَکْرُوهِ، وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِي الْحَقِّ).
با توجّه به اينکه «تفقّه» از ريشه «فقه» به معناى فهم و درک است، منظور امام(عليه السلام)از جمله «وَتَفَقَّهْ فِي الدِّينِ» اين است که حقايق دينى را اعم از اصول و فروع به طور کامل درک کن و تنها به صورت قناعت نکن، بلکه به عمق آنها آشنا شو.
جمله «عَوِّدْ نَفْسَکَ ...» اشاره به اين است که صبر و استقامت در مقابل مشکلات چيزى است که با تمرين به دست مى آيد. بايد آنقدر تمرين کنى و خويشتن را عادت دهى تا خلق و خوى تو گردد.
فقره «نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِي الْحَقِّ» اشاره به اين است که هر کار مثبتى با مشکلات و موانعى روبه روست. هرگاه انسان صبر و استقامت بر حق نداشته باشد، هرگز نمى تواند به آن دست يابد. چيدن يک گل بدون تحمل نيش خار ميسر نيست و برداشتن اندکى عسل از کندو غالباً با نيش زنبور همراه است. اگر استقامت در برابر مشکلات نباشد هيچ هدف مقدّسى به انجام نمى رسد.
در اينجا سزاوار است به اشعار پرمعنايى که ابوالاسود سروده است توجّه کنيم:
تَعَوّدُت مَسَّ الضُّرِّ حَتّى أَلَفْتُهُ *** وَأَسْلَمَني طُولُ الْبَلاءِ إلَى الصَّبْرِ
وَ وَسَّعَ صَدْري لِلاَْذى کَثْرَةُ الاَْذى *** وَکانَ قَديماً قَدْ يَضيقُ بِهِ صَدْري
إذا أَنَا لَمْ أَقْبَلْ مِنَ الدَّهْرِ کُلَّ ما *** أُلاقيهِ مِنْهُ طالَ عَتْبي عَلَى الدَّهْرِ
من خود را به درد و رنج ها عادت دادم تا به آن انس گرفتم و ادامه مشکلات مرا به صبر عادت داد.
فزونى رنج ها سينه مرا براى تحمل رنج گشاده ساخت، هرچند در گذشته در برابر آن تنگى سينه احساس مى کردم.
(من فکر مى کنم) اگر من همه حوادث جهان را (از تلخ و شيرين نپذيرم، پيوسته بايد دنيا را سرزنش کنم.(10)***
نکته ها:
1. احتياط در موارد مشکوک يکى از اصول مسلم مذهب ماست که در بعضى از موارد واجب و گاه مستحب است. ريشه احتياط، حکم عقل است که در علم اصول به عنوان دفع ضرر محتمل است که در وجوب آن به طور مطلق يا با بعضى قيود و شروط بحث است. عقل حکم مى کند که زيان هاى احتمالى را از خود دور کنيم. قابل توجّه اينکه همين مسأله در علم کلام و عقايد به عنوان پايه تحقيق در مسائل مذهبى و مبدأ و معاد شناخته شده و تحقيق درباره وجود خدا و معرفة الله را بر همين اساس مى گذارند که ترک تحقيق احتمال ضررهاى عظيمى را در پى دارد. به همين دليل عقل حکم مى کند که فرد به تحقيق بپردازد.
امام(عليه السلام) در تعبيرى که در اين فقره داشت اين اصل را کاملا مستدل ساخت و بعد از آنکه به فرزندش دستور فرمود از مسيرهايى که خوف ضلالت در آن است بپرهيزد، زيرا پرهيز در اين گونه موارد بهتر از آن است که انسان گرفتار حوادث هولناک و وحشتناک شود.
اصولا احتياط اگر به افراط نکشد در همه جا و همه چيز ـ خواه در امور معنوى و يا امور مادى ـ کارى عاقلانه و منطقى است.
2. راه دستيابى به فضايل اخلاقى
جمله «وَعَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْرُوهِ» اشاره به يک اصل مهم اخلاقى است و آن اينکه انسان هايى که تربيت اخلاقى نشده اند در آغاز کار پذيرش اصول اخلاق براى آنها آسان نيست و بايد آن را بر نفس خود تحميل کنند و پيوسته تکرار نمايند. اين فعل مکرر سبب مى شود که آن امر اخلاقى به صورت عادت در آيد و ادامه اين عادت سبب مى شود که به صورت ملکه نفسانى ظاهر گردد; يعنى تدريجاً در درون عمق جان انسان نفوذ کند و روح را به رنگ خود در آورد.
حديث «الخَيْرُ عَادَةٌ» و حديث «العَادَةُ طَبْعٌ ثَان» که در غررالحکم در لا به لاى کلام امير مؤمنان على(عليه السلام) آمده، اشاره به همين معناست.
تفاوت تصبّر با صبر اين است که شخص صبور واقعاً اهل صبر است; اما تصبر در مورد کسى است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار مى کند.
اصولا بسيارى از فضايل اخلاقى است که جز با رياضت نفس و عادت دادن خويش حاصل نمى گردد و از آنجا که صبر (استقامت در برابر مشکلات) خميرمايه تمام پيروزى هاست و طبق بعضى از روايات صبر نسبت به ايمان همچون سر است نسبت به تن، بايد به هر قيمتى است آن را به دست آورد و به گفته شاعر:
صبر را با حق قرين کرد اى فلان *** آخر و العصر را آگه بخوان
صد هزاران کيميا حق آفريد *** کيميايى همچو صبر آدم نديد***
وصيتم را سرسرى مگير:
سپس امام(عليه السلام) در اين وصيّت نامه پنج دستور مهم ديگر به فرزند دلبندش مى دهد:
نخست توکل به خداست که مى فرمايد: «در تمام کارهايت خود را به خدا بسپار که اگر چنين کنى خود را به پناهگاهى مطمئن و نيرومند سپرده اى»;
(وَأَلْجِئْ(11) نَفْسَکَ فِي أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَى إِلَهِکَ، فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَى کَهْف(12) حَرِيز(13)، وَمَانِع عَزِيز).
توکل زاييده ايمان به توحيد افعالى است هنگامى که انسان سرچشمه همه امور جهان را به دست خدا بداند و او را مسبب الاسباب بشمرد طبعاً در همه مشکلات به او پناه مى برد و او را پناهگاه مطمئن خود مى داند.
توکل به اين معنا نيست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و تنها به اميد لطف خدا بنشيند، بلکه به اين است که تمام توان خود را به کار گيرد و در آنجا که به موانع و مشکلاتى برخورد مى کند که حل آن بيرون از توان اوست دست به دامان لطف خدا مى زند و با توکل بر او بر مشکلات چيره مى شود.
آن گاه به مسأله اخلاص اشاره کرده مى فرمايد: «به هنگام دعا، پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست»; (وَأَخْلِصْ فِي الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّکَ، فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ).
اخلاص نيز از ثمرات ايمان به توحيد افعالى است، زيرا هنگامى که انسان بداند «لا مُؤَثِّرَ فى الْوُجُودِ إِلاَّ اللهُ» يقين پيدا مى کند که عطا و حرمان به دست اوست. به هنگامى که به اين امر ايمان پيدا کرد تنها به در خانه او مى رود و با خلوص نيّت هرچه مى خواهد از او مى خواهد. به همين دليل در روايات وارد شده است که رياکاران مشرکند; امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «کُلُّ رِيَاء شِرْکٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى النَّاسِ وَمَنْ عَمِلَ للهِِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللهِ; هر ريايى شرک است هر کس کارى براى مردم کند پاداش خود را بايد از مردم بگيرد و هرکس عملى براى خدا انجام دهد پاداش او بر خداست».(14)
اين جمله در ضمن به اين حقيقت نيز اشاره دارد که انسان خواسته هاى خود را بايد فقط از خدا بخواهد نه از غير خدا و اگر طبق عالم اسباب به سراغ غير خدا مى رود باز هم مؤثر واقعى را خدا مى داند که اراده اش گاه به دست بندگانش تحقق مى يابد و جمله «فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ» نيز بيانگر همين حقيقت است.
در سومين دستور مى فرمايد: «و بسيار از خدا بخواه که خير و نيکى را برايت فراهم سازد»; (وَأَکْثِرِ الاِسْتِخَارَةَ).
استخاره دو معنا دارد: يکى استخاره اى است که امروز در ميان مردم معمول و متعارف است، هرگاه مسأله اى بر انسان مشکل شده و با نيروى عقل خود و مشورت با اهل آن نتوانست آن را حل کند به سراغ مشورت با خدا مى رود و استخاره نوعى مشورت با پروردگار است. معناى دوم استخاره اين است که انسان در هر کارى که قدم مى گذارد از خدا طلب خير کند; يعنى خداوند را حاکم بر سرنوشت خود ببيند; در امر تجارت و زراعت و مانند آن تلاش کند ولى زبان حال و قال او اَسْتَخيرُاللهَ بِرَحْمَتِهِ باشد; يعنى خدايا خير و برکت را از رحمت تو مى خواهم. اين نوع از استخاره در روايات بسيار بر آن تأکيد شده است. از جمله در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَا اسْتَخَارَ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلاَّ خَارَ لَهُ; هيچ بنده با ايمانى از خداوند طلب خير نمى کند مگر اينکه خداوند خير او را فراهم مى سازد».(15)
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن براى اينکه فرزندش نسبت به اندرزها و وصاياى او اهتمام به خرج دهد مى فرمايد: «وصيتم را به خوبى درک کن و آن را سرسرى مگير»; (وَتَفَهَّمْ وَصِيَّتِي، وَلاَ تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً(16)).
سپس دليلى براى آن ذکر مى کند و علوم و دانش ها را ضمن آن، به سه بخش تقسيم مى نمايد و مى فرمايد: «زيرا بهترين سخن دانشى است که سودمند باشد و بدان دانشى که نفع نبخشد در آن خيرى نيست و دانشى که (زيان بار است) سزاوار فراگرفتن نيست سودى نمى بخشد»; (فَإِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ، وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَيْرَ فِي عِلْم لاَ يَنْفَعُ، وَلاَ يُنْتَفَعُ بِعِلْم لاَ يَحِقُّ تَعَلُّمُهُ).
دانش هاى مفيد، علومى است که انسان را در مسير قرب الى الله يارى مى بخشد; خواه در زمينه اعتقادات باشد يا عبادات و اخلاق و...، دنياى او را به صورت آبرومند تأمين مى کند و از فقرى که مايه کفر و روسياهى است رهايى مى بخشد.
علوم بيهوده دانش هايى است که نه خير دنيا در آن است و نه خير آخرت و گاه از آن براى سرگرمى و يا تفاخر استفاده مى شود; شبيه آنچه در حديث معروف وارد شده که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مردى را در مسجد ديد که گروهى اطراف او را گرفته اند فرمود: اين چيست؟ عرض کردند: اين مرد علاّمه است (و دانش فراوان دارد) پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: علاّمه چيست؟ عرض کردند: اين شخص آگاه ترين فرد به نسب هاى عرب و حوادث ايام جاهليّت و اشعار آنهاست. پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: «ذَاکَ عِلْمٌ لاَ يَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَلاَ يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ; اين علمى است که هر کس آن را نداند زيانى نمى کند و آن کس که آن را بداند سودى نمى برد» سپس افزود: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاَثَةٌ آيَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَمَا خَلاَهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ; علم تنها در سه چيز است: نشانه هاى روشن (در مسائل مربوط به خدا شناسى و مبدأ و معاد) و علم مربوط به احکام الهى و واجبات و علوم مربوط به امور اخلاقى و سنّت ها و مستحبات و غير آن اضافى است».(17)
البتّه علوم و دانش هايى که به عمران و آبادى دنياى مردم کمک مى کند و آنها را از فقر و بيمارى و مشکلات ديگر رهايى مى بخشد نيز از علوم مفيدند، زيرا در واقع مقدمه اى براى آن سه گروه از علوم نافعند.
قسم سوم از علوم، علوم زيان بار است; مانند علم سحر و شعبده و علوم مربوط به توليد مواد حرام مانند شراب و مواد مخدر. در دنياى امروز ما، اين علوم فراوان تر از گذشته است; علومى که تهيّه وسائل کشتار جمعى را به بشر مى آموزد مانند بمب اتم، سلاح هاى مرگبار شيميايى و امثال آن اين گونه علوم آموختن و فرا گرفتنش از نظر اسلام حرام است، چرا که به عنوان مقدّمه حرام محسوب مى شود.***
نکته: علوم نافع و غير نافع:
شک نيست که علم و دانش نور و روشنايى است; ولى در عين حال چنين نيست که همه علوم مطلوب و مفيد باشد.
همان گونه که در وصيّت نامه بالا آمده است، امام(عليه السلام) علوم را به سه گونه تقسيم مى کند:
علومى که براى زندگى انسان ها نافع است، گاه جنبه معنوى دارد; مانند علم به معارف دينى و احکام و اخلاق انسانى و گاه جنبه مادى دارد; مانند تمام علومى که براى زندگى مادى انسان ها لازم است نظير علم پزشکى، کشاورزى، فنون دفاعى، صنايع سبک و سنگين و... . و مى دانيم اگر اين علوم نباشد و زندگى مادى انسان به طور معقول اداره نشود مشکلات معنوى فراوانى به دنبال خواهد داشت. به همين دليل اين علوم در اسلام به عنوان واجب کفايى معرفى شده; يعنى هر گروهى لازم است به دنبال بخشى از اين علوم برود تا همه نيازهاى مادى جامعه اسلامى تأمين گردد و اگر در يک رشته به اندازه کافى متصديانى نداشته باشد، وجوب عينى پيدا مى کند.
مسلمانان در هر عصر و زمان به خصوص در عصر ما نبايد در اين علوم از ديگران عقب بمانند، بلکه بايد پرچم دار علم باشند همان گونه که در قرون نخستين اسلام و چند قرن بعد از آن چنين بوده است.
اما علوم مضر و زيان بار، علومى است که نتيجه آن تخريب نظام اجتماعى و سلامت جامعه و برخوردارى آن از پيشرفت و تکامل است مانند علوم مربوط به سلاح هاى کشتار جمعى و توليد انواع مواد مخدر و مشروبات الکلى و امثال آن.
قسم سوم علوم بيهوده است که نه فايده اى دارد نه زيانى که نمونه آن در بالا در شرح کلام امام(عليه السلام) بيان شد.***
پی نوشت:
1 . اسراء، آيه 36.
2 . بقره، آيه 169.
3 . مائده، آيه 105.
4 . بحارالانوار، ج 2، ص 259، ح 7.
5 . کافى، ج 1، ص 68، ح 10.
6 . کافى، ج 5، ص 58، ح 10.
7 . «خض» صيغه امر از ريشه «خوض» بر وزن «حوض» گرفته شده که در اصل به معناى وارد شدن تدريجى در آب است. سپس به عنوان کنايه به معناى ورود يا شروع به کارها آمده است.
8 . «غمرات» جمع «غمرة» بر وزن «ضربة» در اصل از غمر به معناى از بين بردن اثر چيزى گرفته شده سپس به آب زيادى که تمام چهره چيزى را مى پوشاند و پيش مى رود، «غمرة» و «غامر» گفته شده و بعد از آن به گرفتارى هاى شديد و جهل و نادانى فراگير که انسان را در خود فرو مى برد اطلاق شده است و «غمرات الموت» به معناى شدايد حالت مرگ است.
9. «تصبّر» از ريشه «صبر» به معناى خود را به شکيبايى واداشتن و خويشتن دارى کردن است و تفاوت آن با صبر اين است که شخص صبور واقعاً اهل صبر است اما تصبر در مورد کسى است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار مى کند.
10. معجم الادباء، ج 12، ص 38 به نقل شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 8، ص 381.
11 . «ألجىء» از ريشه «الجاء» از «لجوء» به معناى پناه بردن گرفته شده و «الجاء» به معناى به پناه فرستادن است.
12 . «کهف» به معناى غار وسيع است و سپس به هرگونه پناهگاه اطلاق شده است.
13 . «حريز» به معناى حفظ کننده از ريشه «حرز» بر وزن «قرض» به معناى حفظ کردن گرفته شده است.
14 . کافى، ج 2، ص 293، ح 3.
15 . بحارالانوار ج 88، ص 224، ح 4.
16 . «صفح» در اصل به معناى جانب و روى هر چيزى است و معناى مصدرى آن روى گردانيدن و صرف نظر کردن است و از آنجا که صرف نظر کردن گاه به علت عفو و گاه به سبب قهر است، اين واژه در هر دو معنا به کار مى رود. در ضمن بايد توجّه داشت که فاعل تذهبنّ، وصيّت است و معناى جمله اين است که وصيّت من به سبب روى گرداندن و بى اعتنايى از خاطر تو نرود و معادل آن در فارسى اين است که وصيّت مرا سرسرى مگير. در بعضى از نسخ به جاى «عنک» عنها آمده در اين صورت فاعل تذهبنّ مخاطب يعنى امام حسن مجتبى(عليه السلام)است.
17 . کافى، ج 1، ص 32، ح 1.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 16-13پانزدهم: در باره آنچه آگاهى ندارد سخن نگويد. زيرا لازمه سخن گفتن بدون آگاهى، صفات ناپسند دروغ و جهالت است، و باعث نكوهش انسان مى شود. اين گفتار نظير سخن پيامبر (ص) است به بعضى از اصحابش كه فرمود: «چگونه خواهى بود، آن گاه كه در ميان جمعى از مردم فرومايه بمانى كه وفا و امانت از بين آنها رفته باشد و اين چنين بگردند -انگشتانش را داخل هم كرد- راوى مى گويد: عرض كردم: يا رسول اللّه شما وظيفه مرا تعيين كنيد. فرمود: آنچه را خوب مى دانى انجام بده و آنچه را آگاه نيستى نپذير، و مبادا از حدّ خود تجاوز كنى. و همچنين، اين عبارت كه فرمود: و سخنى را كه موظّف به گفتن آن نيستى، نظير اين گفته پيامبر (ص) است: از محسّنات اسلام هر شخص، خوددارى او از سخنى است كه به او مربوط نيست.
شانزدهم: از حركت در راهى كه ترس از گمراهى دارد، خوددارى كند، مقصود توقّف در برابر كارهاى شبهه ناك و شتاب نداشتن در حركت از طريقى است كه انجاميدن آن به حق مورد ترديد است، زيرا ايستادن و دقّت كردن او براى جستجوى حقيقت تا اين كه راه برايش روشن شود بهتر است از بيراهه رفتن و ارتكاب عملى كه خطر گمراهى در آن باشد.
هفدهم: با رفتار و گفتار خود امر به معروف و نهى از منكر كند، و از زشتكار تا حدّ امكان فاصله گيرد، و اين كار از جمله واجبات كفايى است، و گردش نظام جهان بر محور امر به معروف و نهى از منكر است. از اين رو قرآن كريم و سنّت پيامبر (ص) پر از دستور به امر و نهى است، و با اين عبارت مقام او را تا آنجا بالا برده است كه مى فرمايد: تا در زمره امر و نهى كنندگان باشى زيرا آنان از اولياى شايسته خدايند كه دل هواى در زمره ايشان بودن را دارد.
هيجدهم: در راه خدا، با دشمنان دين خدا آن طور كه شايسته است، اقدام به جهاد كند. اضافه كلمه حقّ به جهاده از باب اضافه صفت به موصوف از لحاظ اهميّت بيشتر صفت است.
نوزدهم: مبادا خود را در راه خدا مستحقّ ملامت گرداند. كنايه از منع او از كوتاهى در اطاعت خداست. زيرا از لوازم كوتاهى در طاعت، استحقاق ملامت ملامتگران است.
بيستم: به خاطر رسيدن به حق در هر كجا كه باشد، سختيها را تحمّل كند، كلمه «خوض» استعاره از مواجهه با سختيها و ورود در آن به خاطر رسيدن به حق است.
بيست و يكم: بصيرت و بينش در دين داشته باشد و احكام شرعى و مقدّمات آنها را بياموزد.
بيست و دوم: خود را در مقابل ناملايمات به صبر و استقامت عادت دهد. و قبلا معلوم شد كه تحمّل ناملايمات فضيلتى است كه در سايه شجاعت به دست مى آيد و از جمله صفات پسنديده است.
بيست و سوم: خود را در تمام كارها به خدا واگذارد، اين دستورى است كه در هر كارى- چه كار دلخواه و يا كار خطرناك- توكّل و توجّه به خدا كند، حقيقت توكّل و آنچه لازمه آن بود قبلا توضيح داده شد، حضرت تا آنجا ارزش توكّل را بالا برده كه فرموده است: زيرا تو خود را در پناهگاهى امن و سدّى ارزشمند قرار مى دهى، و كلمه كهف را استعاره از خداى تعالى آورده است به اين لحاظ كه هر كس بر او توكّل كند، خدا او را كفايت مى كند و از آنچه مى ترسد او را ايمن مى دارد، همچون غارى كه پناهنده خود را حفظ مى كند.
بيست و چهارم: در دعا و درخواست خود تنها پروردگارش را منظور كند. زيرا خلوص از جمله شرايط اجابت است. مرتبه اخلاص را با اين گفتار بالا برده است: زيرا دادن و ندادن، بخشش و حرمان در دست اوست، تا توجّه به خدا را شدّت بخشد و از غير خدا باز دارد. حرف ف در هر سه مورد: «فنعم، فانّك و فانّ بيده»، جواب سه فعل امر مى باشد.
بيست و پنجم: از خداوند بسيار درخواست خير كند. يعنى از خداوند بخواهد تا در آنچه انجام مى دهد و نمى دهد، خير پيش آورد.
بيست و ششم: وصيّت او را درك كند و از آن غفلت نكند. عبارت «الذّهاب صفحا»، كنايه از روى گرداندن و عمل نكردن به آن است. كلمه صفحا را بنا بر اين كه حال است، منصوب آورده است: يعنى نبايد به اين وصيّت بى اعتنا باشى.امام (ع) براى قانع كردن فرزندش و پايبندى او به اين وصيّت اين جمله را افزود: همانا بهترين سخن آن است كه مفيد باشد منظور اين است كه وصيّت من مفيد است و هر چه مفيد و سودمند باشد بهترين سخن است، بنا بر اين وصيّت من بهترين سخن است. سپس آن حضرت با اين سخنان خود: «و اعلم... تعلمه» به وى هشدار داده است كه پاره اى از علوم بى فايده هستند، پس نبايد ميل به دانستن آنها كند، زيرا او را از سير و سلوك در راه خدا و علمى كه مى تواند او را به خدا برساند، باز مى دارد. البتّه مقصود از اين علوم همانهايى هستند كه شرع مقدّس از آموختن آنها نهى فرموده است مانند جادو و پيشگويى و ستاره شناسى و افسونگرى و امثال اينها كه به هدفهاى عالى حقيقت نمى انجامد. گويا چنين فرموده است: بدان كه هر علمى كه شايستگى آن را ندارد تا بياموزى: يعنى در شرع مقدّس نه به صورت وجوب و نه استحباب آموختن آن به ثبوت نرسيده است، پس آن علم در طريق آخرت بى فايده است، در نتيجه خيرى در آن نيست، زيرا خير واقعى آن منفعتى است كه در نزد خدا جاويدان است، و آنچه منفعت جاودانه ندارد، خير نيست، و بدان جهت پيامبر (ص) از چنان علمى به خدا پناه برده و گفته است: بار خدايا پناه مى برم به تو از علمى كه منفعت ندارد. پس اين نتيجه به دست مى آيد، هر علمى كه شايستگى آموختن را ندارد، بى خير و بدون فايده است. توفيق از آن خداست.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 6
و دع القول فيما لا تعرف، و الخطاب فيما لم تكلّف، و أمسك عن طريق إذا خفت ضلالته، فإنّ الكفّ عند حيرة الضّلالة خير من ركوب الأهوال و أمر بالمعروف تكن من أهله، و أنكر المنكر بيدك و لسانك و باين من فعله بجهدك، و جاهد في اللَّه حقّ جهاده، و لا تأخذك في اللَّه لومة لائم، و خض الغمرات للحقّ حيث كان، و تفقّه في الدّين، و عوّد نفسك التّصبّر على المكروه، و نعم الخلق التّصبّر و ألجىء نفسك في الأمور كلّها إلى إلهك فإنّك تلجئها إلى كهف حريز، و مانع عزيز، و أخلص في المسألة لربّك فإنّ بيده العطاء و الحرمان، و أكثر الإستخارة، و تفهّم وصيّتي، و لا تذهبنّ عنها صفحا، فإنّ خير القول ما نفع، و اعلم أنّه لا خير في علم لا ينفع و لا ينتفع بعلم لا يحقّ تعلّمه. (60439- 60185)اللغة:كنايه (الغمرات): جمع الغمرة و هي اللّجة في البحر و كناية عن الشدّائد.المعنى:4- التوجّه إلى طريقه في الحيات و سيره في صراط السّعادة بالحذر عن الارتباك فيما لا يعلم.5- التوجّه إلى الاجتماع بنشر الخير و المعروف، و دفع الشرّ و المنكر باليد و اللّسان، و الجهاد للحقّ بملازمة الصبر و الالتجاء إلى الرّب بالاخلاص في مسألته و الاستخارة من حضرته.الترجمة:آنچه را ندانى مگو و در آنچه را نبايستت ملاى، از راهى كه ندانى مرو، زيرا توقف هنگام گمراهى به است از دچارى بپرتگاه جانگاه. بكارهاى خير وادار تا اهل خير باشي، و با دست و زبانت از زشتيها جلوگيرى كن و تا توانى از زشتكار بدور باش، در راه خدا تلاش و مبارزه كن و در راه خدا از سرزنش كسى نهراس، و براى حقّ هر جا باشد خود را در لجّه ها افكن و مسائل دين را بياموز، خود را ببردبارى ناخواه دل وادار و چه خوب روشى است بردبارى، و خود را در همه كارها بپناه خدا بسپار كه بدژ محكمى و مقام منيعى سپردى، از درگاه پروردگارت باخلاص در خواست كن كه عطاء و حرمان بدست او است، پر استخاره كن و سفارش مرا بفهم و از ان رو مگردان، راستى كه بهترين سخن آنست كه سود بخشد و بدانكه در دانش بى سود خيرى نيست و علمى كه نبايد آموخت سودى ندهد.
بَلَغْتُ سِنّاً : از نظر سن به پايان رسيدم. الْوَهْن : ضعف، سستى. افْضِى الَيْهِ : به او گفته شد، باز گو شد. الصَّعْب : حيوانى كه رام نيست. النُّفُور : بسيار رمنده. جِدِّ رَاْيِك : رأى ثابت و استوار تو، تصميم جدى تو. بُغْيَتَهُ : طلب كردن آن. اسْتَبَانَ : ظاهر شد. النَخِيل : گزيده. تَوَخَّيْتُ : بهترين را انتخاب كردم. اجْمَعْتُ عَلَيْهِ : تصميم گرفتم. مُقْتَبَلُ الدَّهْر : ابتداى زمان، يعنى زمان را در پيش رو دارى و در ابتداى آن هستى.
صَعب النّفور : شتر ناآرام و رمنده حَدَث : جوان و نوجوان بُغيُة : جستجو كردن، خواسته أظلَم : تاريك شد نَخيل : غربال شده، خالص تَوَخّيتُ : جديت و جستجو كردم، بدست آوردم
مترجم :
۴. شتاب در تربیت فرزندپسرم هنگامى كه ديدم ساليانى از من گذشت، و توانايى رو به كاستى رفت، به نوشتن وصيّت براى تو شتاب كردم، و ارزش هاى اخلاقى را براى تو بر شمردم. پيش از آن كه أجل فرا رسد، و رازهاى درونم را به تو منتقل نكرده باشم، و در نظرم كاهشى پديد آيد چنانكه در جسمم پديد آمد، و پيش از آن كه خواهشها و دگرگونى هاى دنيا به تو هجوم آورند، و پذيرش و اطاعت مشكل گردد، زيرا قلب نوجوان چونان زمين كاشته نشده، آماده پذيرش هر بذرى است كه در آن پاشيده شود. پس در تربيت تو شتاب كردم، پيش از آن كه دل تو سخت شود، و عقل تو به چيز ديگرى مشغول گردد، تا به استقبال كارهايى بروى كه صاحبان تجربه، زحمت آزمون آن را كشيده اند، و تو را از تلاش و يافتن بى نياز ساخته اند، و آنچه از تجربيّات آنها نصيب ما شد، به تو هم رسيده، و برخى از تجربيّاتى كه بر ما پنهان مانده بود براى شما روشن گردد. پسرم درست است كه من به اندازه پيشينيان عمر نكرده ام، امّا در كردار آنها نظر افكندم، و در اخبارشان انديشيدم، و در آثارشان سير كردم تا آنجا كه گويا يكى از آنان شده ام، بلكه با مطالعه تاريخ آنان، گويا از اوّل تا پايان عمرشان با آنان بوده ام، پس قسمت هاى روشن و شيرين زندگى آنان را از دوران تيرگى شناختم، و زندگانى سودمند آنان را با دوران زيانبارش شناسايى كردم، سپس از هر چيزى مهم و ارزشمند آن را، و از هر حادثه اى، زيبا و شيرين آن را براى تو برگزيدم، و ناشناخته هاى آنان را دور كردم، پس آنگونه كه پدرى مهربان نيكى ها را براى فرزندش مى پسندد، من نيز بر آن شدم تو را با خوبى ها تربيت كنم، زيرا در آغاز زندگى قرار دارى، تازه به روزگار روى آورده اى، نيّتى سالم و روحى با صفا دارى.
اى پسرك من، چون خود را پير و سالخورده يافتم، و ديدم ناتوانى و سستى من در افزايش است، به وصيّت نمودن خويش براى تو شتافتم، و در آن فضايلى آوردم پيش از آنكه مرگ مرا دريابد و هنوز آنچه در خاطر دارم بتو نرسانده باشم يا در انديشه ام كوتاهى بيايم چنانكه در تنم كاستى يافته ام يا پيش افتد از من بتو بعضى از خواهشهاى نفس، يا آشوبهاى دنيا (وصيّت كردم پيش از آنكه پيروى از خواهش نفس و دل بستن بدنيا بر تو مسلّط شود، مبادا نصيحت و اندرزهاى مرا نپذيرى) پس مانند شتر سركش گردى، و دل جوان همچون زمين خالى است: (كه تخم در آن نپاشيده باشند) هر تخم كه در آن افشانده شود بپذيرد (و آنرا بروياند) پس به ادب نمودن تو پرداختم (آداب دين و حكمتها و دانائيها و عبرتها را بتو يادآورى نمودم) پيش از آنكه دلت (بر اثر دوستى دنيا) سخت گردد، و عقل و خردت (به كارهاى بيهوده) گرفتار شود تا با انديشه تمام خود در كار (خويش) رو آورى بآنچه بى نياز گردانيده اند ترا آزمايش كنندگان از طلب و آزمايش آن، تا از رنج آزمايش بى نياز شده و از بكار بردن آن معاف گردى، پس از ادب (بى رنج) بتو رسيد آنچه را ما (با رنج بسيار) بآن رسيديم، و براى تو آشكار است آنچه بر ما تاريك (پنهان) بود (خلاصه آنچه ما در طلب آن رنج برديم نزد تو به رايگان آمده. باز يادآورى ميشود كه اين سخنان با مقام امامت و عصمت منافات ندارد، زيرا بطور قطع و يقين امام عليه السّلام خود و فرزندش را در اينجا بجاى ديگران گذاشته، و با اين فرمايشها هر پدر و فرزندى را سر مشق داده است). قسمت چهارم نامه: اى پسرك من- و اگر چه من عمر (دراز) نكردم (مانند) عمر كسانيكه پيش از من بودند- (ولى) در كارهاى ايشان نگريسته در اخبارشان انديشه نموده در باز مانده هاشان سير كردم چنانكه (مانند) يكى از آنان گرديدم، بلكه بسبب آنچه از كارهاى آنها بمن رسيد چنان شد كه من با اوّل تا آخرشان زندگى كرده ام، پس پاكيزگى و خوبى كردار آنها را از تيرگى و بدى و سود آنرا از زيانش پى بردم، و از هر كارى براى تو پاكيزه آنرا برگزيدم، و پسنديده آنرا خواستم، و نامعلوم آنرا (آنچه سبب سرگردانى است) از تو دور داشتم، و چنان صلاح ديدم- هنگاميكه مرا كار تو وادار ساخت آنچه پدر مهربان را وامى دارد، و آنچه در ادب و تربيت تو بآن تصميم گرفتم - كه ترا ادب و تربيت نمايم و حال آنكه تو رو آورنده اى به زندگى و تازه روزگار را دريافته اى (جوان و نو رسيده اى) و داراى نيّت پاك و نفس پاكيزه هستى.
اى فرزند، هنگامى كه ديدم به سن پيرى رسيده ام و سستى و ناتوانيم روى در فزونى دارد، به نوشتن اين اندرز مبادرت ورزيدم و در آن خصلتهايى را آوردم، پيش از آنكه مرگ بر من شتاب آورد و نتوانم آنچه در دل دارم با تو بگويم. يا همان گونه كه در جسم فتور و نقصان پديد مى آيد، در انديشه ام نيز فتور و نقصان پديد آيد. يا پيش از آنكه تو را اندرز دهم، هواى نفس بر تو غالب آيد و اين جهان تو را مفتون خويش گرداند. و تو چون اشترى رمنده شوى كه سر به فرمان نمى آورد و اندرز من در تو كارگر نيفتد. دل جوانان نوخاسته، چونان زمين ناكشته است كه هر تخم در آن افكنند، بپذيردش و بپروردش. من نيز پيش از آنكه دلت سخت و اندرزناپذير شود و خردت به ديگر چيزها گرايد، چيزى از ادب به تو مى آموزم. تا به جدّ تمام، به كارپردازى و بهره خويش از آنچه اهل تجربت خواستار آن بوده اند و به محك خويش آزموده اند، حاصل كنى و ديگر نيازمند آن نشوى كه خود، آزمون از سرگيرى. در اين رهگذر، از ادب به تو آن رسد كه ما با تحمل رنج به دست آورده ايم و آن حقايق كه براى ما تاريك بوده براى تو روشن گردد. اى فرزند، اگر چه من به اندازه پيشينيان عمر نكرده ام، ولى در كارهاشان نگريسته ام و در سرگذشتشان انديشيده ام و در آثارشان سير كرده ام، تا آنجا كه، گويى خود يكى از آنان شده ام. و به پايمردى آنچه از آنان به من رسيده، چنان است كه پندارى از آغاز تا انجام با آنان زيسته ام و دريافته ام كه در كارها آنچه صافى و عارى از شايبه است كدام است و آنچه كدر و شايبه آميز است، كدام. چه كارى سودمند است و چه كارى زيان آور. پس براى تو از هر عمل، پاكيزه تر آن را برگزيدم و جميل و پسنديده اش را اختيار كردم و آنچه را كه مجهول و سبب سرگردانى تو شود، به يك سو نهادم. و چونان پدرى شفيق كه در كار فرزند خود مى نگرد، در كار تو نگريستم و براى تو از ادب چيزها اندوختم كه بياموزى و به كار بندى. و تو هنوز در روزهاى آغازين جوانى هستى و در عنفوان آن. هنوز نيتى پاك دارى و نفسى دور از آلودگى.
پسرم! هنگامى که ديدم سن من بالا رفته و ديدم قوايم به سستى گراييده، به (نوشتن) اين وصيتم براى تو مبادرت ورزيدم و نکات برجسته اى را در وصيتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالى که آنچه را در درون داشته ام بيان نکرده باشم و به همين دليل پيش از آنکه در رأى و فکرم نقصانى حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پيش از آنکه هوا و هوس و فتنه هاى دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبى سرکش شوى به تعليم و تربيت تو مبادرت کردم و از آنجا که قلب جوان همچون زمين خالى است و هر بذرى در آن پاشيده شود آن را مى پذيرد، پيش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور ديگر مشغول گردد (گفتنى ها را گفتم) همه اينها براى آن است که با تصميم جدى به استقبال امورى بشتابى که انديشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بى نياز ساخته و زحمت آزمون آن را کشيده اند تا نيازمند به طلب و جستجو نباشى و از تلاش بيشتر آسوده خاطر گردى، بنابراين آنچه از تجربيات نصيب ما شده، نصيب تو هم خواهد شد (بى آنکه زحمتى کشيده باشى) بلکه شايد پاره اى از آنچه بر ما مخفى شده (با گذشت زمان و تجربه بيشتر) بر تو روشن گردد. اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سير و سياحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر اين آموزش ها) همانند يکى از آنها شدم بلکه گويى بر اثر آنچه از تاريخشان به من رسيده با همه آنها از اوّل تا آخر بوده ام (من همه اينها را بررسى کردم سپس) قسمت زلال و مصفاى آن را از بخش کدر و تيره باز شناختم و سود و زيانش را دانستم آن گاه از ميان تمام آنها از هر امرى گُزيده اش را براى تو برگرفتم و از ميان (زشت و زيباى) آنها زيبايش را براى تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم و همان گونه که يک پدر مهربان بهترين نيکى ها را براى فرزندش مى خواهد من نيز صلاح ديدم که تو را به اين وسيله تربيت کنم و همت خود را بر آن گماشتم، چرا که عمر تو رو به پيش است و روزگارت رو به جلو و داراى نيّتى سالم و روحى باصفا هستى.
پسركم چون ديدم ساليانى را پشت سر نهاده ام و به سستى در افتاده، بدين وصيت براى تو پيشدستى كردم، و خصلتهايى را در آن بر شمردم، از آن پيش كه مرگ بشتابد و مرا دريابد و آنچه در انديشه دارم به تو ناگفته ماند، يا انديشه ام نيز همچون تنم نقصانى به هم رساند، يا پيش از -نصيحت- من پاره اى خواهشهاى نفسانى بر تو غالب گردد، يا فريبندگيهاى دنيا تو را بفريبد. پس همچون شترى باشى گريزان -و سرسخت و نا به فرمان-. و دل جوان همچون زمين ناكشته است، هرچه در آن افكنند بپذيرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پيش از آنكه دلت سخت شود و خردت هوايى ديگر گيرد، تا با رأى قاطع روى به كار آرى، و از آنچه خداوندان تجربت در پى آن بودند و آزمودند بهره بردارى، و رنج طلب از تو برداشته شود و نيازت به آزمودن نيفتد. پس به تو آن رسد كه ما -به تجربت- بدان رسيديم، و براى تو روشن شود آنچه گاهى تاريكش مى ديديم. پسركم هر چند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بوده اند نزيسته ام، اما در كارهاشان نگريسته ام و در سرگذشتهاشان انديشيده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و ديده ام تا چون يكى از ايشان گرديده ام، بلكه با آگاهى كه از كارهاشان به دست آورده ام گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سر برده ام. پس از آنچه -ديدم- روشن را از تار و سودمند را از زيانبار باز شناختم و براى تو از هر چيز زبده آن را جدا ساختم و نيكويى آن را برايت جستجو كردم، و آن را كه شناخته نبود از دسترس تو به دور انداختم، و چون به كار تو چونان پدرى مهربان عنايت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان ديدم كه اين عنايت در عنفوان جوانى ات به كار رود و در بهار زندگانى كه نيتى پاك دارى و نهادى بى آك.
پسرم چون خود را سالخورده ديدم، و قوايم را رو به سستى مشاهده كردم، پيش از مرگ به وصيّتم به تو پيشدستى نمودم، و در آن برنامه هاى خوبى ثبت كردم از خوف اينكه نتوانم آنچه در خاطر دارم به تو برسانم، يا نقصى در انديشه ام يابم چنانكه در بدنم يافته ام، يا پيش از وصيت من پاره اى از خواهشهاى نفسانى بر تو چيره شود يا آفتهاى دنيا به تو هجوم آورد، در نتيجه رميده شوى و فرمان نبرى. قطعا دل جوان همانند زمين خالى است، هر بذرى در آن ريخته شود مى پذيرد. بنا بر اين پيش از آنكه دلت سخت شود، و مغزت گرفتار گردد اقدام به ادب آموزى تو كردم، تا با عزمى جدّى به امورت روى آورى، امورى كه اهل تجربه مشقّت تجربه كردن آن را كشيده اند، و تو از زحمت طلب كفايت شده، و از تجربه دوباره آسوده گشته اى، و آنچه ما در صدد تجربه آن بوديم به دست تو رسيده، و قسمتى از آنچه بر ما پوشيده مانده براى تو روشن گرديده است. پسرم اگر چه من به اندازه مردمى كه پيش از من بوده اند عمر نكرده ام، ولى در كردارشان دقّت، و در اخبارشان فكر نموده، و در آثارشان سياحت كرده ام، تا جايى كه همانند يكى از آنان شده ام، بلكه گويى از پى آنچه كه از وضع آنان به من رسيده عمرم را با اولين و آخرينشان گذرانيده ام، زلال اعمالشان را از تيرگى، و سود و زيان كردارشان را شناختم، از اين رو از هر چيزى پاكيزه و خالصش را برايت انتخاب كردم، و از ميان آن همه برنامه زيبايش را برايت برگزيدم، و نامعلوم آن را از تو دور داشتم، چون به امورت همانند پدرى مهربان عنايت داشتم، و قصد ادب آموزى تو را در خاطر مى گذراندم، مصلحت ديدم تو را با اين روش تربيت كنم، چرا كه در عنفوان جوانى، و در ابتداى زندگى هستى، و تو را نيّتى سالم، و باطنى پاك است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )انگيزه من براى نوشتن اين وصيت نامه:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه اش بار ديگر به انگيزه خود در بيان اين وصيّت نامه طولانى و مملوّ از اندرزهاى نافع مى پردازد; انگيزه اى که از دو بخش تشکيل مى شود: بخشى از آن در وجود امام(عليه السلام) و بخشى از آن در وجود امام مجتبى(عليه السلام) و خلاصه اش اين است که سن من بالا رفته و مى ترسم اجلم فرا برسد به همين دليل اقدام به اين وصيّت نامه کردم و از سوى ديگر تو جوان هستى و آماده پذيرشِ حق. از اين مى ترسم سن تو بالا رود و آن آمادگى در تو نباشد. به اين دو دليل به اين وصيّت نامه مبادرت کردم.
نخست مى فرمايد: «پسرم! هنگامى که ديدم سن من بالا رفته و ديدم قوايم به سستى گراييده، به اين وصيتم، براى تو مبادرت ورزيدم»; (أَيْ بُنَيَّ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً، وَرَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْناً، بَادَرْتُ بِوَصِيَّتِي إِلَيْکَ).
مى دانيم سن مبارک امام(عليه السلام) در آن زمان 60 سال يا کمى بيشتر بود و سن فرزندش بيش از 30 سال که هنوز بقاياى جوانى را با خود داشت و اين درسى است براى همه پدران در برابر فرزندان، هنگامى که سنين عمر آنها بالا مى رود پيش از آنکه اجل فرا رسد و يا فرزندانشان دوران جوانى و يا نوجوانى را که آمادگى فراوان براى پذيرش حق در آن است، پشت سر بگذارند، آنچه را لازم است به آنها بگويند و وصيّت کنند.
آن گاه امام(عليه السلام) به توضيح بيشترى مى پردازد و مى فرمايد: «و نکات برجسته اى را در وصيتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالى که آنچه را در درون داشته ام بيان نکرده باشم و به همين دليل پيش از آنکه در رأى و فکرم نقصانى حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پيش از آنکه هوا و هوس و فتنه هاى دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبى سرکش شوى به تعليم و تربيت تو مبادرت کردم»; (وَأَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِي أَجَلِي دُونَ أَنْ أُفْضِيَ(1) إِلَيْکَ بِمَا فِي نَفْسِي، أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِي رَأْيِي کَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي، أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَفِتَنِ الدُّنْيَا، فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ(2)).
امام(عليه السلام) در اينجا نه به عنوان معصوم و نيز مخاطبش نه به عنوان فرزندى معصوم، بلکه به عنوان پدرى پير و دلسوز در برابر فرزندى که ممکن است در معرض تندباد وسوسه هاى نفس و فتنه هاى دنيا قرار بگيرد، به دو نکته راجع به خود و يک نکته درباره فرزندش اشاره مى کند و مى فرمايد: از يک سو سن من بالا رفته و بيم فرا رسيدن اجل و از دست رفتن فرصت را دارم و از سوى ديگر همراه بالا رفتن سن همان گونه که اعضاى بدن ضعيف و ناتوان مى شود، فکر هم ممکن است به سستى گرايد و از سوى سوم تو که مخاطب من هستى نيز در معرض آفات مختلفى قرار بگيرى; وسوسه هاى شيطان، هواى نفس و بندگى دنيا که اگر چنين شود باز فرصت پند و اندرز از دست مى رود.
روى اين جهات، من مبادرت به اين وصيّت و اندرزنامه کردم تا به نتيجه مطلوب، قبل از فوت فرصت برسم.
جاى تعجب است که ابن ابى الحديد در شرح جمله هايى که امام(عليه السلام) درباره خود بيان فرموده مى گويد: «اين جمله ها نشان مى دهد، بر خلاف عقيده شيعه که مى گويند امام(عليه السلام) از اين گونه امور معصوم است نه در فکر او نقصانى حاصل مى شود نه رأى او فتور مى پذيرد»، باطل است.(3)
در حالى که تمام قراين ـ همان گونه که گفتيم ـ نشان مى دهد امام(عليه السلام)، اين سخنان را نه از موضع امامت و عصمت، بلکه از موضع پدرى پير و پر تجربه که براى فرزندى جوان و کم تجربه نصيحت و اندرز مى دهد، بيان فرموده است.
اگر ابن ابى الحديد سخن ديگر مولا على(عليه السلام) را که در همين نهج البلاغه وارد شده توجه مى کرد که مى فرمايد: «فَاسْأَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لاَ تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْء فِيمَا بَيْنَکُمْ وَبَيْنَ السَّاعَة; از من سؤال کنيد (آنچه را مى خواهيد) پيش از آنکه مرا از دست دهيد. سوگند به کسى که جانم در دست قدرت اوست از هيچ حادثه اى که از امروز تا دامنه قيامت واقع مى شود از من سؤال نمى کنيد (مگر اينکه پاسخ آن را آماده دارم)».(4)
نيز سخن ديگرى که در خطبه 189 آمده است که مى فرمايد: «أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلاََنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الاَْرْضِ; اى مردم هرچه مى خواهيد از من بپرسيد، چرا که من به راه هاى آسمان از راه هاى زمين آگاه ترم (و همه چيز به فرمان خدا و به اذن الله نزد من روشن است). آرى اگر ابن ابى الحديد اين سخنان را در کنار هم مى گذاشت هرگز چنين نمى گفت.
سپس امام(عليه السلام) به بيان دليلى براى طرح وصاياى خود براى فرزند جوانش پرداخته چنين مى گويد: «به يقين قلب جوان و نوجوان همچون زمين خالى است; هر بذرى در آن پاشيده شود آن را مى پذيرد»; (وَإِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالاَْرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْء قَبِلَتْهُ).
اين امر بارها به تجربه رسيده و حتى روايتى است که به صورت ضرب المثل در آمده که «اَلْعِلْمُ فِى الصِّغَرِ کَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ; تعليماتى که در کودکى (و جوانى) داده مى شود همچون نقشى است که بر سنگ بزنند (نقشى است ثابت، عميق و پايدار. سپس بر آن افزوده اند که) وَالتَّعَلُّمُ فِى الْکِبَر کَالْخَطِّ عَلَى الْماءِ; فراگيرى در بزرگسالى همچون نقشى است که بر آب زنند (نقشى است گذرا و ناپايدار)».
آن گاه دو دليل ديگر بر آن مى افزايد و مى فرمايد: «به همين دليل به تعليم و تأديب تو مبادرت ورزيدم پيش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور ديگر مشغول گردد»; (فَبَادَرْتُکَ بِالاَْدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُکَ، وَيَشْتَغِلَ لُبُّکَ).
در واقع امام(عليه السلام) براى انتخاب اين سن و سال جهت پند و اندرز، سه دليل بيان فرموده است: آماده بودن قلب جوان براى پذيرش، عدم قساوت به سبب عدم آلودگى به گناه و عدم اشتغال ذهن به مشکلات زندگى و حيات و هر کدام از اين سه به تنهايى براى انتخاب اين زمان کافى است تا چه رسد به اينکه همه اين جهات جمع باشد.
سپس امام(عليه السلام) مى افزايد: «همه اينها براى آن است که با تصميم جدى به استقبال امورى بشتابى که انديشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بى نياز ساخته، و زحمت آزمون آن را کشيده اند تا نيازمند به طلب و جستجو نباشى و از تلاش بيشتر آسوده خاطر گردى»; (لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِکَ مِنَ الاَْمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ(5) وَتَجْرِبَتَهُ، فَتَکُونَ قَدْ کُفِيتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ، وَعُوفِيتَ مِنْ عِلاَجِ التَّجْرِبَةِ).
امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنان خود به اهمّيّت استفاده از تجارب ديگران اشاره مى کند، زيرا زندگى چيزى جز تجربه نيست و انسان عاقل به جاى اينکه همه چيز را خودش تجربه کند و ضايعات و مشکلات آن را بپذيرد از تجارب ديگران استفاده مى کند و آنچه را آنها آزموده اند و نتيجه اش روشن شده در اختيار مى گيرد بى آنکه هزينه اى براى آن بپردازد. به تعبير ديگر همواره نسل هاى آينده از نسل هاى گذشته از اين نظر سعادتمندترند که تجارب پيشينيان در اختيار آيندگان قرار مى گيرد و آنچه را آنها با زحمت فراوان به دست آورده اند آيندگان بدون زحمت در اختيار مى گيرند و تعبيرات امام(عليه السلام) «کُفيتَ مَؤُنَةَ الطَّلَبِ وَعُوفِيتَ مِنْ عَلاجِ التَّجْرِبَةِ» همه اشاره به همين نکته است.
لذا در پايان اين بخش از اندرزنامه مى فرمايد: «بنابراين آنچه از تجربيات نصيب ما شده، نصيب تو هم خواهد شد (بى آنکه زحمتى کشيده باشى) بلکه شايد پاره اى از آنچه بر ما مخفى شده (با گذشت زمان و تجربه بيشتر) بر تو روشن گردد»; (فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِيهِ، وَاسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ).
اشاره به اينکه گاه تجربه پيشينيان به طور کامل در اختيار آيندگان قرار مى گيرد و آنها از آن بهره کامل مى برند و گاه پيشينيان در بعضى از مسائل، نيمى از راه را پيموده اند و نيم ديگر را آيندگان مى پيمايند و به امورى دست مى يابند که حتى نصيب پيشينيان نشده بود.
همان گونه که قبلا نيز اشاره شد، سخنان امام(عليه السلام) در اين وصيّت نامه از موضع امامت و مقام عصمت نيست، بلکه به عنوان فردى دنيا ديده و تجربه کرده و دلسوز که به فرزندش در برابر طوفان حوادث دنيا کمک مى کند تا از تجربياتش بهره گيرد و حتى گاه آنچه را او به تجربه نيافته، فرزندش آن را تکميل کند و به نتايج بهترى برسد.***
نکته: آثار تربيت در جوانى:
تاريخ انبيا نشان مى دهد جوانان نخستين گروهى بودند که به آنها ايمان مى آوردند و از اهداف آنها دفاع مى کردند. قرآن کرارا داستان نوح و ايمان آوردن جوانان را به او و ايراد بزرگسالان ثروتمند را بيان کرده و نيز تاريخ اسلام نشان مى دهد که مؤمنان به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بيش از همه جوانان بودند.
روايات اسلامى نيز اين حقيقت را تأييد مى کند; امام صادق(عليه السلام) به يکى از يارانش که براى دفاع از مکتب اهل بيت به بصره رفته بود و ناکام برگشت، فرمود: «عَلَيْکَ بِالاَْحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَى کُلِّ خَيْر; بر تو باد که به سراغ جوانان بروى که آنها براى پذيرش هر امر خيرى از همه سريع ترند».(6)
در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَهُوَ شَابٌّ مُؤْمِنٌ اخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَدَمِهِ; هر کس قرآن را بخواند در حالى که جوان با ايمان باشد، قرآن با گوشت و خون او عجين خواهد شد».(7)
نيز در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است که فرمود: «بَادِرُوا أَوْلاَدَکُمْ بِالْحَدِيثِ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَکُمْ إِلَيْهِمُ الْمُرْجِئَةُ; فرزندان خود را با احاديث (اهل بيت) آشنا سازيد پيش از آنکه گروه منحرف مرجئه (که اعتقادى به خلافت بلا فصل على(عليه السلام) نداشتند) از شما پيشى بگيرند».(8)
در مطالب بالا از وصيّت نامه اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز اين مطلب به خوبى بيان شده است. دليل آن هم روشن است، زيرا از يک سو قلب جوانان پاک و خالى از آلودگى به تعصب هاى کور و لجاجت و عقايد باطله است، به همين دليل همانند زمينى است که خالى از هرگونه گياه و علف هاى هرزه مزاحم باشد و هر بذرى در آن افشانده شود به سرعت آن را مى پذيرد.
از سوى ديگر، تعلقات دنيوى و مادى، او را به خود مشغول نداشته است تا پذيرش او نسبت به حق ضعيف شود.
از سوى سوم تعليمات انبيا و احکام دين خدا با منافع نامشروع بسيارى از بزرگسالان در تضاد است و آنها حاضر نيستند به آسانى دست از منافع خود بردارند، در حالى که جوانان گرفتار چنين منافعى نيستند.
يک از شعراى عرب مى گويد:
قَدْ يَنْفَعُ الأدَبُ الأحْداثُ فى مُهَل *** وَلَيْسَ يَنْفَعُ بَعْدَ الْکِبَرِ الاَْدَبُ
إنَّ الْقُصُونَ إذا قَوَّمْتَهَا اعْتَدَلَتْ *** وَلَنْ تَلينَ إذا قَوَّمْتَهَا الْخَشَبُ
تربيت نسبت به جوانان در مدت کوتاهى فايده مى بخشد ولى بعد از بزرگسالى اثرى ندارد.
شاخه هاى تر و نازک را به راحتى مى توان صاف و مستقيم کرد ولى هنگامى که به صورت چوب هاى سختى در آمد قابل تغيير نيست.
و به گفته سعدى:
آن که در خُرديش ادب نکنند *** در بزرگى فلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهى پيچ *** نشود خشک جز به آتش راست***
سايه استفاده از عمر طولانى در تجارب ديگران:
امام(عليه السلام) در بخش دیگر وصيّت نامه به نکته بسيار مهمى اشاره مى کند و آن اهمّيّت مطالعه و بررسى تاريخ پيشينيان است; آنچه از اعمال آنها به ما رسيده و از اخبار آنها در اختيار ما قرار گرفته و آنچه در آثار بازمانده از آنها: (کاخ هاى ويران شده، قبرهاى خاموش، ثروت هاى به جا مانده و...) باقى است مى فرمايد: «پسرم گرچه من به اندازه همه کسانى که پيش از من مى زيستند عمر نکرده ام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سير و سياحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر اين آموزش ها) همانند يکى از آنها شدم بلکه گويى بر اثر آنچه از تاريخشان به من رسيده با همه آنها از اوّل تا آخرشان بوده ام»; (أَيْ بُنَيَّ، إِنِّي وَإِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِي، فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ، وَفَکَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ، وَسِرْتُ فِي آثَارِهِمْ; حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ، بَلْ کَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ).
اشاره به اينکه زندگى چيزى جز تجربه نيست. اگر کسى از تجارب ديگران بهره بگيرد، در اعمال آنها و نتايجى که از عملشان گرفتند دقت کند و در اخبار عبرت انگيزى که از آنها به يادگار باقى مانده بينديشد و در آثار بازمانده از آنان با ديده عبرت بين بنگرد، عمرى به درازاى تمام تاريخ بشريت پيدا مى کند و گويى از روز اوّل خلقت آدم تا کنون زنده بوده است.
آن گاه امام(عليه السلام) مى افزايد: «(من همه اينها را بررسى کردم سپس) قسمت زلال و مصفاى آن را از بخش کدر و تيره باز شناختم و سود و زيانش را دانستم. سپس از ميان همه آنها از هر امرى گُزيده اش را براى تو برگرفتم و از ميان (زشت و زيباى) آنها زيبايش را براى تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم»; (فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ، وَنَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ، فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْر نَخِيلَهُ(9) وَتَوَخَّيْتُ(10) لَکَ جَمِيلَهُ، وَصَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ).
اشاره به اينکه مطالعه آثار پيشينيان و سير و سياحت در آثار آنها به تنهايى کافى نيست. انسان بايد همچون صرّاف، سره را از ناسره جدا سازد و آنچه را خوب است گزينش کند و ناخالصى ها را به دور افکند و من زحمت اين کار را نيز براى تو کشيده ام.
امام(عليه السلام) در پايان اين بخش از وصيّت نامه انگيزه خود را بر بيان اين وصيّت نامه به اين صورت بيان مى کند که مى فرمايد: «و همان گونه که پدرى مهربان بهترين نيکى ها را براى فرزندش مى خواهد، من نيز صلاح ديدم که تو را به اين وسيله تربيت کنم و همت خود را بر آن گماشتم، چرا که عمر تو رو به پيش است و روزگارت رو به جلو و داراى نيّتى سالم و روحى باصفا هستى»; (وَرَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي مِنْ أَمْرِکَ مَا يَعْنِي الْوَالِدَ الشَّفِيقَ، وَأَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ يَکُونَ ذَلِکَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَمُقْتَبَلُ(11) الدَّهْرِ، ذُو نِيَّة سَلِيمَة، وَنَفْس صَافِيَة).
اشاره به اينکه اگر من زحمتِ گردآورى تجارب پيشينيان و آموزه هاى تاريخ را براى تو کشيدم و همه آنها را در اين اندرزنامه ام خلاصه کردم، به دو دليل است: نخست اينکه پدرم; پدرى مهربان و عاشق و دلباخته سعادت فرزندش و ديگر اينکه تو هم جوان هستى و در آغاز عمر و نيتى پاک و قلبى صاف دارى. اين دو، دست به دست هم داده و اين زحمت را براى من آسان نموده است.
در واقع امام(عليه السلام) با اين سخنانش به همه پدران دلسوز درس مى آموزد که اگر خواهان سعادت فرزندان خود هستند از آن زمان که قلب فرزندان صاف و پاک است در تربيتشان بکوشند و مخصوصاً از تاريخ پيشينيان که مملوّ از درس ها و عبرت هاست و نمونه هاى حسى براى مسائل اخلاقى به دست مى دهد، کمک بگيرند.***
نکته ها:
1. مجموعه پر از اسرارى به نام تاريخ
از آن روز که خط اختراع شد و بشر توانست آثار خود را به وسيله آن به يادگار بگذارد، تاريخ بشر آغاز گرديد و تجربيات اقوام پيشين به عنوان ميراث گرانبهايى براى اقوام آينده به دل تاريخ سپرده شد. عوامل پيروزى ها و اسباب شکست ها و ناپايدارى قدرت ها و تلخ و شيرين هاى بسيارى ديگر در دل آن ثبت شد به گونه اى که افراد آگاه مى توانند مسير زندگى فردى و اجتماعى خود را در آينه تاريخ ببينند و بى آنکه نياز به تجربه جديدى داشته باشند از تجارب ديگران استفاده کنند.
به همين دليل در قرآن مجيد بخش مهمى از آيات، بيانگر تاريخ عبرت آموز پيشينيان است و با صراحت مى گويد: «(لَقَدْ کَانَ فِى قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبَابِ)»; به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود».(12)
قرآن در مورد بعضى از بخش هاى تاريخى که درس هاى عبرت بيشترى را در خود نهفته دارد، نام (أَحْسَنُ الْقِصَصِ) را برگزيده و مى گويد: «(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْکَ هَذَا الْقُرْآنَ); ما بهترين سرگذشت ها را به وسيله اين قرآن که به تو وحى کرديم، براى تو شرح مى دهيم».(13)
گاهى نيز مخاطبان خود را به سير در زمين و مطالعه آثارى که از گذشتگان باقى مانده و تاريخ تکوينى آنها را تشکيل مى دهد، دعوت مى کند و مى گويد: (قُلْ سِيرُوا فِى الاَْرْضِ فَانظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ).(14)
امام(عليه السلام) در اين وصيّت نامه به نکته مهمى درباره تاريخ اشاره کرده است و آن اينکه مطالعه دقيق تاريخ پيشينيان، عمر جاودان به انسان مى بخشد و به اين مى ماند که انسان از روز آغاز خلقت آدم(عليه السلام) تا امروز همراه همه اقوام و جمعيّت ها بوده و نتيجه تجارب آنها را براى خود ذخيره کرده باشد و به راستى چه فرصت گرانبهايى است که انسان با هزينه بسيار کم، متاعى اين چنين بزرگ به دست آورد.
البتّه تاريخ کاستى هاى مهمى دارد و اين بر اثر اعمال نفوذ جباران پيشين در تحريف حقايق تاريخ به نفع خويشتن است که اين آينه را در موارد بسيارى تيره و تار ساخته اند و با تطميع و تهديد تاريخ نگاران، آنها را وادار به اين کار کرده اند که نمونه آشکار آن بنى اميّه و تاريخ ننگين آنهاست.
ولى محققانِ آگاه، با دقت در قرائنى که در گوشه و کنار حوادث تاريخى است غالباً مى توانند سره را از ناسره بشناسند و حق را از باطل جدا سازند و از آنجا که دروغگويان حافظه ندارند و غالبا گرفتار ضد و نقيض مى شوند از آن ضد و نقيض ها، آب را از سراب تشخيص دهند.
اى کاش قدرتمندان امروز گاه و بى گاه سرى به تاريخ مى زدند و حد اقل شاهنامه ها را مى خواندند و سرنوشت آينده خود را در اين آينه مى ديدند و دست از ظلم و ستم و تبهکارى بر مى داشتند.
2. چگونگى دسترسى امام(عليه السلام) به تاريخ گذشتگان
از تعبيرات امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه استفاده مى شود که دسترسى امام(عليه السلام)به تاريخ عبرت انگيز پيشينيان از سه راه بوده است: نخست از طريق نگاه کردن در اعمال آنها; که ممکن است اشاره به کارهايى باشد که سينه به سينه، نسلى به نسل ديگر منتقل مى کند. دوم. از طريق تفکر در اخبارشان که در صفحات تاريخ ثبت و ضبط شده است; سوم. از طريق سير در آثار آنان; يعنى کاخ هاى متروک، قصرهاى خاموش، ويرانه هاى شهرها، قبرهاى مندرس و مانند آن; که با زبان بى زبانى حقايق مربوط به نسل هاى پيشين را بيان مى دارند و در عين خاموشى صد زبان دارند و همواره عارفان آگاه و شاعران با خبر از زبان آنها مطالب زيادى براى ما نقل کرده و مى کنند.
راه چهارمى نيز امام براى آگاهى از تاريخ پيشينيان داشته و آن علم و دانشى است که از طريق وحى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نازل شده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به بزرگ ترين شاگرد و وصيّش على(عليه السلام) منتقل ساخته است.
از آنجا که غير از منبع اخير، خطاها، ناصافى ها و ناخالصى ها در اخبار رسوخ کرده، امام مى فرمايد: «من با فکر خدادادى خالص آن را از ناخالص جدا ساخته ام و صحيح را از سقيم پرداخته ام و نتيجه آن را در اختيار تو (فرزند دلبندش امام حسن(عليه السلام)) که مخاطب مستقيم آن حضرت در اين نامه است و تمام پيروانش (که مخاطب غير مستقيم آن حضرتند) گذاشته ام.***
پی نوشت:1 . «افضى» از ريشه «افضاء» و ريشه «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چيزى است، گويى در فضاى او وارد شده است سپس در مورد القا و تعليم مطلبى به ديگرى به کار رفته گويى آن مطلب را در فضاى فکر مخاطب وارد مى کند .
2 . «نَفور» در اصل به معناى حيوان فرارى است که از چيز وحشتناکى رم کرده باشد و سپس به انسان هايى که از چيزى فرارى هستند نيز اطلاق شده است.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16 ص 66 .
4 . نهج البلاغه، خطبه 93.
5 . «بغية» به معناى طلب و تقاضا از ريشه «بغى» بر وزن «نفى» گرفته شده که به گفته راغب در مفردات گاهى بار مثبت دارد که طلب خيرات است، و گاه بار منفى که تجاوز از حد عدالت و تمايل به ظلم و باطل است.
6 . کافى، ج 8، ص 93.
7 . کافى، ج 2، ص 603، ح 4.
8 . کافى، ج 6، ص 47، ح 5.
9 . «نخيل» از ريشه «نخل» در اصل به معناى غربال کردن آرد براى جدا سازى سبوس و نخاله است. سپس واژه «نخيل» به هر شىء تصفيه شده اطلاق شده است. در عبارت بالا منظور امام اين است که من از تاريخ پيشينيان، مصفاى آن را براى تو برگزيدم و بخش هاى تاريک و کدر آن را رها ساختم و بايد توجه داشت که «نخيل» به اين معناى که جنبه وصفى دارد غير از «نخيل» جمع «نخل» به معناى درخت خرماست.
10 . «توخيت» از ريشه «وخْى» بر وزن «نفى» به معناى قصد چيزى کردن گرفته شده و «توخى» در اينجا به معناى برگزيدن و انتخاب کرده به کار رفته است.
11 . «مقتبَل» به معناى آغاز شده و ابتداى هر چيز از ريشه «اقتبال» به معناى شروع کردن و ابتدا نمودن به چيزى گرفته شده است.
12 . يوسف، آيه 111.
13 . يوسف، آيه 3.
14 . روم، آيه 42.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 24-17لغات:
وهن: ناتوانى، سستى.
مبادرة: سرعت و پيشى گرفتن بر ديگرى.
افضى: پيوست.
بغيه: مطلوب، مورد رغبت.
توخّى: قصد، آهنگ.
اجمعت: تصميم گرفتم.
اسلمته الى كذا: آزاد گذاشتم، از بين آنها مانع را برداشتم.
امثل: به خير نزديكتر است.
شرح:
در اين بخش چند مقصد است:
مقصد اوّل: آن بزرگوار به برخى از انگيزه هايى كه او را بر اين وصيّت واداشته،
اشاره فرموده است: رسيدن آن حضرت به سنّ بالا و احساس افزايش سستى و ضعف، زيرا كه عمر شريفش از شصت تجاوز كرده بود، و لازمه اين حدّ از عمر، ترس از وقوع يكى از خصوصيّات مورد ذكر است، بنا بر اين اقدام به وصيّت فرمود و به سفارش لازم بر او شتافت. كلمه خصالا مفعول به است.
حضرت، سه مورد از آن خصلتها را بر شمرده است:
اوّل: مبادا مرگ پيش از آنكه وى آنچه در دل دارد از پند و حكمت بازگو كند، گريبان او را بگيرد.
دوم: مبادا در انديشه اش كاستى پديد آيد، زيرا موقع بالا رفتن عمر قواى نفسانى -به علّت ضعف ارواحى كه حامل اين قواست- كاهش مى يابد، در نتيجه از فعاليّت عقل و كسب نظرات صحيح كاسته مى شود.
سوم: [ترس آن حضرت از اين بود كه مبادا] خواهشهاى نفسانى بر سفارشهاى او سبقت گيرند، زيرا فرزند اگر در عنفوان جوانى تربيت نگردد و قواى نفسانى اش در جهت پيروى از عقل و همگامى با او ساخته نشود اين آمادگى را خواهد داشت كه قواى حيوانى اش او را به طرف خواستهاى خود متمايل سازد، و به سمت به كار بردن قواى نفسش در راه هوا و هوس كشيده شود، در نتيجه فريب مى خورد، از راه حقيقت و آنچه شايسته اوست بازماند. در اين صورت همچون شتر سركشى، رام نشدنى مى گردد. وجه تشبيه اين است كه واداشتن و جذب او به سمت حق و حقيقت دشوار مى گردد، چنانكه راهبرى شتر سركش و رام ساختن آن در جهت استفاده و بهره بردارى دشوار است.
سپس فرزند را بر ضرورت گرايش به ادب و افشاندن بذر ادب در دل وى به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن عبارت «و انما قلب الحدث... قبلته»، مى باشد.
و به وجه شبه با اين گفته خود اشاره كرده است: و آنچه در دل زمين بيفشانند، مى پذيرد. توضيح مطلب از اين قرار است كه چون قلب نوجوان خالى از هر نوع نقش عقيدتى و غير عقيدتى است و با اين تربيت آماده پذيرش هر نوع نقشى از نيك و بد است كه در آن ترسيم كنند، آن را تشبيه فرموده به زمينى خالى از گياه و زراعت كه پذيراى هر نوع بذرى است كه در آن بيفشانند. به اين ترتيب كبراى قياس چنين مى شود:
هر دلى كه آن طور باشد، بايد قبل از هر چيز بذر ادب بر آن افشاند و نهال حكمت را در آن غرس كرد. از اين رو پيش از اين كه دل وى براى پيروى حق قساوت بگيرد و به امور باطل سرگرم شود، بايد اقدام به ادب او كرد.
سپس به انگيزه ديگرى از انگيزه هاى نهايى براى اقدام كردنش به ادب اشاره فرموده است، و آن اين است كه با دقّت نظر و نهايت انديشه خود از آنچه اهل تجربه آزموده اند استقبال كند تا براى وصول به هدفهاى علمى از رنج آزمايش و تجربه كارى معاف شود و از دانش تجربى، به آنچه كه اهل تجربه بدان رسيده اند، برسد و بسا كه چيزى براى آنها تاريك بوده است امّا براى او روشن گردد. و فرق گذاشته است بين كسى كه از زلال دانش برخوردار مى شود و دانشش به گونه اى روشن و آشكار در دسترس قرار مى گيرد كه تنها زحمت كسب دانش در اين مورد برايش كافى است، و بين كسى كه تلاش و كوشش نموده و در راه تحصيل علم متحمّل زحمت گشته و با امواج سهمگين ترديدها و تاريكى شبهات روبرو شده است. تمام اينها مطالبى است كه در پذيرش وصيّت و عمل به محتواى آن يعنى حكمت و ادب، مؤثر است، زيرا ارباب تجربه اگر با همه سختيهايى كه در راه دانش وجود داشته، در تحصيل آن تلاش و كوشش كرده اند، پس براى او شايسته تر است كه بكوشد و بدون زحمت آن را به دست آورد.
مقصد دوم: به برترى خويشتن و كمالات علمى خود پرداخته است.
و آنگهى به اين مطلب كه او [يعنى: فرزندش] مورد نهايت توجّه و محبّت اوست و نيز به علوم و معارفى كه شايسته تعليم به فرزندش مى باشد، اشاره فرموده و بدان اكتفا مى كند و به چيز ديگرى نمى پردازد، و در نهايت هدف او از تمام اينها آماده ساختن وى براى پذيرش سخن خويش است. همان طور كه هدف يك سخنگو از ذكر فضيلت خود و ساير چيزهايى كه براى پذيرش مقصود خود لازم مى داند، آنست كه شنوندگان را قانع كند، از اين رو حضرت على عليه السلام، به فضيلت خود با عبارت اى بنىّ تا عبارت مجهولة اشاره كرده است. عبارت: و ان لم اكن (هر چند كه من نبودم) به منزله پاسخ اشكالى است كه گويا كسى به او گفته است: چگونه علوم و معارف از تجربه ها به دست مى آيد در صورتى كه تجربه نياز به عمر طولانى دارد تا انسان دگرگونيهاى امور و پست و بلنديهاى روزگار را مشاهده كند و آن بزرگوار در پاسخ فرموده است: هر چند كه من مانند پيشينيان عمر زيادى نكرده و شاهد احوال آنها نبوده ام و ليكن در كارهاى آنها مطالعه كردم و در داستانهاى منقول از ايشان انديشيدم و در آثار باقيمانده از آنها با چشم ظاهر و ديده عقل چنان سير كردم كه همچون فردى از ايشان، بر امورشان آگاه گشتم.
عبارت: «فعرفت» [پس آگاه شدم] عطف است بر جمله: «و سرت» [گشتم]. و كلمه «ذلك» اشاره به سرانجام كار ايشان است. واژه «صفو» كنايه از خير، و «كدر» كنايه از شرّ است: يعنى كارهاى خير را از شرّ و سود را از زيان باز شناختم، و از هر چيز، برجسته يعنى خوب و از علوم و بينش آنچه را كه سودمند و در پيشگاه خداوند مفيد بود براى تو برگزيدم. بعضى به جاى كلمه: جليله، نخيلته يعنى خلاصه آن، نقل كرده اند و از هر كارى زيباى آن را براى تو انتخاب كردم: يعنى نيكو را انتخاب كردم نه زشت و ناپسند را. و آنچه ناشناخته بود از تو دور كردم: يعنى آنجا كه امر مشتبه بود و حق از باطل ناشناخته بود.
و عبارت آن بزرگوار: «و چنان يافتم كه انگيزه من....» اشاره است به كمال توجّه و محبّت نسبت به او و نيز به دلايل انتخاب وى علومى را كه براى او سزاوارتر است.
«اجمعت» عطف است بر كلمه: يعنى، «و ان يكون» در محل نصب است بنا بر اين كه مفعول اوّل براى: «رأيت» است و كان تامّه است، و واو در عبارت: «و انت» براى حال است، و «ان ابتدئك»، عطف بر: «ان يكون» است، و مفعول دوم رأيت محذوف است و در تقدير كلمه: انفع و اصلح است، تقدير عبارت چنين است: «و رأيت حيث عنانى من امرك ما يعنى الوالد الشّفيق من امر ولده من النظر فى مصالحه و الاهتمام باحواله و ما صمّمت عزمى عليه من تأديبك، ان يكون ذلك التأديب حال اقبال عمرك حال كونك ذانيّة سليمة من الامراض النّفسانية و الاخلاق الذّميمة، و كونك ذا نفس صافية من كدر الباطل و ان ابتدئك بتعليم كتاب اللّه و تأويله و ما يشتمل عليه من شرايع الاسلام [يعنى قوانين اسلام] و احكامه و حلاله و حرامه، و اقتصر بك على ذلك كما اقتصر عليه كثير من السّلف».
منهاج البراعه (خوئی)الفصل الثالث قوله عليه السّلام:
أى بنيّ إنّي لمّا رأيتني قد بلغت سنّا، و رأيتني أزداد وهنا، بادرت بوصيّتي إليك، و أوردت خصالا منها قبل أن يعجل بي أجلي دون أن أفضى إليك بما في نفسي، أو أن أنقص في رأيي كما نقصت في جسمي، أو يسبقني إليك بعض غلبات الهوى، أو فتن الدّنيا، فتكون كالصّعب النّفور، و إنّما قلب الحدث كالأرض الخالية ما ألقى فيها من شيء قبلته، فبادرتك بالأدب قبل أن يقسو قلبك و يشتغل لبّك، ليستقبل بجدّ رأيك من الأمر ما قد كفاك أهل التّجارب بغيته و تجربته، فتكون قد كفيت مئونة الطّلب، و عوفيت من علاج التّجربة، فأتاك من ذلك ما قد كنّا نأتيه و استبان لك ما ربّما أظلم علينا منه. أى بنيّ، إنّي- و إن لم أكن عمّرت عمر من كان قبلي- فقد نظرت في أعمالهم، و فكّرت في أخبارهم، و سرت في آثارهم، حتّى عدت كأحدهم، بل كأنّي بما انتهى إليّ من أمورهم قد عمّرت مع أوّلهم إلى آخرهم، فعرفت صفو ذلك من كدره، و نفعه من ضرره، فاستخلصت لك من كلّ أمر نخيله و توّخيت لك جميله، و صرفت عنك مجهوله، و رأيت- حيث عناني من أمرك ما يعنى الوالد الشّفيق، و أجمعت عليه من أدبك- أن يكون ذلك و أنت مقبل العمر، و مقتبل الدّهر، ذو نيّة سليمة، و نفس صافية.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 9
اللغة:(الوهن): الضعف، (أفضى): أوصل، (الحدث): الشاب و الغلام، (الصفو): الخالص، (النخيل): الدقيق الّذي غربل و اخذ دخيله.المعنى:قد أشار عليه السّلام في هذا الفصل إلى بيان سبب اقدامه لكتابة هذه الوصيّة عاجلا في انصرافه من صفّين مشوّش البال منكسر الحال مبتلى بالأهوال من قبل الخوارج في المال فبين أنّ سببه الخوف من الأجل و نقص الرأى و فوت الوقت من قبل المولود و قبل أن يغرق في الفساد فلا ينفعه الموعظة.قال الشارح المعتزلي في «ص 66 ج 16 ط مصر»: قوله عليه السّلام (أو انقص في رأيى) هذا يدلّ على بطلان قول من قال: إنه لا يجوز أن ينقص في رأيه، و أنّ الإمام معصوم عن أمثال ذلك و كذلك قوله للحسن: (أو يسبقني إليك بعض غلبات الهوى و فتن الدّنيا) يدلّ على أنّ الإمام لا يجب أن يعصم عن غلبات الهوى و لا عن فتن الدّنيا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 12
أقول: مع اظهاره للاخلاص بعليّ و غلوّه في توصيفه في غير مورد من الشرح و في قصائده المشهورة كأنّه غلب عليه النّصب في هذا المقام فاستفاد من كلام له و للحسن عليهما السّلام ما ليس بمقصود، لما قلنا من أنّ إخراج هذه الوصيّة ينظر إلى حال عامّة الوالدين و أبنائهم مجرّدا عن الخصوصيات الشخصيّة ليكون مثالا نافعا للكلّ، و لا تنافي عصمته و عصمة ولده و مقام الامامة و القداسة فيهما، كيف؟! و عمر الحسن في هذا الوقت يزيد على ثلاثين و قد استأهل للخلافة عند عامّة الناس و نصّ عليه بالامامة في غير مورد فلا يقصد عليه السّلام أن يربّيه بعد ذلك بهذا الكلام و إنما المقصود «إيّاك أعنى و اسمعي يا جارة».الترجمة:اى پسر جانم چون بينى سالخورده ام و هر روزه سست تر ميشوم در سفارشم بتو پيشدستى كردم و مواد آنرا پيش از آنكه مرگم برسد بر شمردم و خاطره خود را بر نهفتم تا مبادا دچار كاستى رأى شوم چونان كه تنم كاسته مى شود يا آنكه مبادا هوس و دلبرى دنيا بر تو چيره شوند و چون شتر فرارى از پندم سرباز زنى، همانا دل جوان چون زمين بكر است و هر بذرى در آن افكنده شود بپذيرد، من پيشدستى كردم تا دلت سخت نشده و درونت مشغول باطل نگرديده تو را دريابم تا از صميم قلب بدان روشى كه آزموده شده رو آورى و از رنج جستجو راحت شوى و از صميم قلب بدان روشى كه آزموده شده رو آورى و از رنج جستجو راحت شوى و از آزمايش معاف گردى ما آنچه اندوختيم بتو داديم تا اگر تيرگى در آن باشد خود نقطه آنرا روشن سازى.اى پسر جانم گر چه من عمر كسان پيش از خود را نگذراندم ولى در كردار آنان نگريستم و در اخبارشان انديشيدم و در آثارشان گرديدم تا يكى از آنان شمرده شدم بلكه چون هم كارهاشان بمن گزارش شده گويا از آغاز تا انجام با آنها عمر كردم و زلال و تيره و زيان و سود همه كارها را فهميدم و زبده و خوب آنها را برايت بر گزيدم و كارهاى جاهلانه را از تو دور كردم، و چون كارهاى تو مورد توجه پدرى مهربانست خواستم تو در آغاز عمر و نخست بر خورد با روزگار نهادى پاك و خاطرى تابناك داشته باشي.
لَا اجَاوِزُ : تعدى نمى كنم، تجاوز نمى كنم.
اشْفَقْتُ : ترسيدم. الْتَبَسَ : مشتبه شد. الْهَلَكَة : هلاكت. لَمْ يَدَعُوا : ترك نكردند. الشَائِبَة : آنچه موجب مشوب شدن فكر ميشود، مثل شك و ترديد و غيره. اوْلَجَتْكَ : ترا داخل كرد. الْعَشْواء : كسى كه چشمش ضعيف و كم سو است. تَتَوَرَّطُ الظَلْماءَ : در ورطه تاريكى ها گرفتار خواهى شد. الِامْسَاك : خوددارى. امْثَل : افضل، بهتر.
أمثَل : بهتر و عادلانه
مترجم :
۵. روش تربیت فرزندپس در آغاز تربيت، تصميم گرفتم تا كتاب خداى توانا و بزرگ را همراه با تفسير آيات، به تو بياموزم، و شريعت اسلام و احكام آن از حلال و حرام، به تو تعليم دهم و به چيز ديگرى نپردازم. امّا از آن ترسيدم كه مبادا رأى و هوايى كه مردم را دچار اختلاف كرد، و كار را بر آنان شبهه ناك ساخت، به تو نيز هجوم آورد، گر چه آگاه كردن تو را نسبت به اين امور خوش نداشتم، امّا آگاه شدن و استوار ماندنت را ترجيح دادم، تا تسليم هلاكت هاى اجتماعى نگردى، و اميدوارم خداوند تو را در رستگارى پيروز گرداند، و به راه راست هدايت فرمايد، بنا بر اين وصيّت خود را اينگونه تنظيم كرده ام. پسرم بدان آنچه بيشتر از به كار گيرى وصيّتم دوست دارم ترس از خدا، و انجام واجبات، و پيمودن راهى است كه پدرانت، و صالحان خاندانت پيموده اند. زيرا آنان آنگونه كه تو در امور خويشتن نظر مى كنى در امور خويش نظر داشتند. و همانگونه كه تو در باره خويشتن مى انديشى، نسبت به خودشان مى انديشيدند، و تلاش آنان در اين بود كه آنچه را شناختند انتخاب كنند، و بر آنچه تكليف ندارند روى گردانند، و اگر نفس تو از پذيرفتن سرباز زند و خواهد چنانكه آنان دانستند بداند، پس تلاش كن تا درخواست هاى تو از روى درك و آگاهى باشد، نه آن كه به شبهات روى آورى و از دشمنى ها كمك گيرى. و قبل از پيمودن راه پاكان، از خداوند يارى بجوى، و در راه او با اشتياق عمل كن تا پيروز شوى، و از هر كارى كه تو را به شك و ترديد اندازد، يا تسليم گمراهى كند بپرهيز. و چون يقين كردى دلت روشن و فروتن شد، و انديشه ات گرد آمد و كامل گرديد، و اراده ات به يك چيز متمركز گشت، پس انديشه كن در آنچه كه براى تو تفسير مى كنم، اگر در اين راه آنچه را دوست مى دارى فراهم نشد، و آسودگى فكر و انديشه نيافتنى، بدان كه راهى را كه ايمن نيستى مى پيمايى، و در تاريكى ره مى سپارى، زيرا طالب دين نه اشتباه مى كند، و نه در ترديد و سرگردانى است، كه در چنين حالتى خود دارى بهتر است.
و آغاز كنم، ياد دادن كتاب خدا و تأويل آن و راههاى (حقيقت) اسلام و احكام و حلال و حرام آنرا بتو، در حاليكه براى آموزش تو از كتاب خدا بغير آن نمى پردازم، پس از آن ترسيدم كه بر تو اشتباه شود آنچه مردم از روى خواهشها و انديشه هاشان در آن اختلاف كرده اند مانند آنچه (عقائد و احكامى كه) بر آنان اشتباه گرديده، و استوار ساختن آن هر چند ميل بياد آورى آن براى تو نداشتم نيكوتر است نزد من از واگذاشتن ترا بكارى كه از هلاك و تباهى آن بر تو ايمن و آسوده نيستم، و اميدوارم كه خدا ترا در آن توفيق رستگارى عطاء فرموده و براه راست راهنمائيت فرمايد، پس ترا باين وصيّت سفارش مى نمايم. و بدان اى پسرك من بهترين آنچه تو از وصيّت من فراگيرى پرهيزكارى و ترس از خدا است، و اكتفاء كردن بآنچه خدا بتو واجب گردانيده، و فرا گرفتن آنچه بر آن گذشته اند پيشينيانت از پدران و خويشاوندان نيكويت (مانند ابو طالب، و حمزه سيّد الشّهداء و جعفر طيّار) زيرا ايشان انديشه بينائى خود را ترك نكردند (در خود نگريسته سعادت و نيكبختى را يافتند) چنانكه تو در فكر و انديشه اى، پس در نتيجه انديشه آنان را به فرا گرفتن آنچه شناختند و باز ايستادن از آنچه مكلّف نشده بودند وارد ساخت (آنچه بر ايشان آشكار گشت باور داشته طبق آن رفتار نمودند، و از آنچه مشتبه و نامعلوم ماند دورى گزيدند) پس اگر نفس تو سرباز مى زند از اينكه آنچه خويشاوندان تو بر آن گذشتند بپذيرد بدون آنكه بداند همچنانكه آنان دانستند بايد خواست تو در آن طلب فهم و تحصيل علم و دانائى باشد نه اينكه در شبهات (سخنان درهم و برهم) افتاده در جدل و زد و خوردها فرو روى (اگر نمى خواهى طبق روش پيشينيان رفتار كنى به سخنان گوناگون و كردار گمراهان و گمراه كنندگان اعتناء مكن، بلكه احتياط و خوددارى را از دست نداده تلاش و جستجو كن تا خود حقيقت را بدست آورى) و پيش از نظر و انديشه در آن ابتداء كن بكمك خواستن از خداى خود، و برو آوردن باو براى كامروا شدن خويش و ترك هر بدى كه ترا در شكّ و شبهه اندازد، يا به ضلالت و گمراهى رساند.پس هرگاه باور كردى كه دلت صاف و پاك گشته و فروتن و فرمانبردار است، و انديشه ات كامل گرديده و (از پراكندگى دور و) گرد آمده، و كوشش تو در آن بيك قصد باشد، بنگر و انديشه كن در آنچه براى تو (در اين وصيّت نامه) بيان كردم، و اگر براى تو آنچه دوست مى دارى از آسودگى نظر و انديشه ات گرد نيامده (دلت پاكيزه و فرمانبر نگشت و انديشه ات پراكنده بود و قصدهاى گوناگون داشتى) بدان تو مانند شترى كه پيش رويش را نبيند در خبط بوده بينا نيستى، و در تاريكى ها (گمراهيها) مى افتى، و طالب دين نيست كسيكه خبط كرده براه ندانسته رود، يا (حقّ را بباطل) بياميزد و (در اين صورت) درنگ در چنين حال (بعقل و علم) نزديكتر است.
مصمم شدم كه نخست كتاب خدا را به تو بياموزم و از تأويل آن آگاهت سازم و بيش از پيش به آيين اسلامت آشنا گردانم تا احكام حلال و حرام آن را فراگيرى و از اين امور به ديگر چيزها نپرداختم. سپس، ترسيدم كه مباد آنچه سبب اختلاف عقايد و آراء مردم شده و كار را بر آنان مشتبه ساخته، تو را نيز به اشتباه اندازد. در آغاز نمى خواستم تو را به اين راه كشانم، ولى با خود انديشيدم كه اگر در استحكام عقايد تو بكوشم به از اين است كه تو را تسليم جريانى سازم كه در آن از هلاكت ايمنى نيست. بدان اميد بستم كه خداوند تو را به رستگارى توفيق دهد و تو را راه راست نمايد. پس به كار بستن اين وصيتم را به تو سفارش مى كنم. و بدان، اى فرزند، كه بهترين و محبوبترين چيزى كه از اين اندرز فرا مى گيرى، ترس از خداست و اكتفا به آنچه بر تو واجب ساخته و گرفتن شيوه اى كه پيشينيانت، يعنى نياكانت و نيكان خاندانت، بدان كار كرده اند. زيرا، آنان همواره در كار خود نظر مى كردند، همان گونه كه تو بايد نظر كنى و به حال خود مى انديشيدند، همان گونه كه تو بايد بينديشى تا سرانجام، به جايى رسيدند كه آنچه نيكى بود، بدان عمل كردند و از انجام آنچه بدان مكلف نبودند، باز ايستادند. پس اگر نفس تو از به كار بردن شيوه آنان سرباز مى زند و مى خواهد خود حقايق را دريابد، چنانكه آنان دريافته بودند، پس بكوش تا هر چه طلب مى كنى از روى فهم و علم باشد، نه به ورطه شبهات افتادن و به بحث و جدل بيهوده پرداختن. پيش از آنكه در اين طريق نظر كنى و قدم در آن نهى از خداى خود يارى بخواه و براى توفيق يافتنت به او روى آور و از هر چه تو را به شبهه مى كشاند يا به گمراهيت منجر مى شود، احتراز كن و چون يقين كردى كه دلت صفا يافت و خاشع شد و انديشه ات از پراكندگى برست و همه سعى تو منحصر در آن گرديد، آن گاه به آنچه در اين وصيت براى تو، بوضوح، بيان داشته ام، بنگر و اگر نتوانستى به آنچه دوست دارى، دست يابى و براى تو آسودگى نظر و انديشه حاصل نيامد، بدان كه مانند شترى هستى كه پيش پاى خود را نمى بيند و در تاريكى گام برمى دارد. كسى كه به خطا مى رود و حق و باطل را به هم مى آميزد، طالب دين نيست و بهتر آن است كه از رفتن باز ايستد.
و چنين ديدم که در آغاز، کتاب خدا را همراه تفسير و اصول و احکامش و حلال و حرام آن، به تو تعليم دهم و تو را به سراغ چيزى غير از آن (که ممکن است منشأ گمراهى شود) نفرستم سپس از اين ترسيدم که آنچه بر مردم بر اثر پيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده و در آن اختلاف کرده اند، بر تو نيز مشتبه گردد لذا روشن ساختن اين قسمت را بر خود لازم دانستم هرچند مايل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بيان کنم ولى ذکر آنها نزد من محبوب تر از آن بود که تو را تسليم امرى سازم که از هلاکت آن ايمن نباشم. اميدوارم خداوند تو را در طريق رشد و صلاح، توفيق دهد و به راهى که در خورِ توست هدايتت کند به همين دليل اين وصيتم را براى تو بيان کردم. پسرم! بدان محبوب ترين چيزى که از ميان وصايايم بايد به آن تمسک جويى، تقوا و پرهيزکارى است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهى که پدرانت در گذشته آن را پيموده اند و صالحان از خاندانت از آن راه رفته اند، زيرا همان گونه که تو درباره خويش نظر مى کنى آنها نيز درباره خود نظر کرده اند و آن گونه که تو (براى صلاح خويشتن) مى انديشى آنها نيز مى انديشيدند (با اين تفاوت که آنها تجارب خود را براى توبه يادگار گذاشته اند). سرانجام فکر و انديشه، آنها را به جايى رسانيد که آنچه را به خوبى شناخته اند بگيرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نيستند رها سازند. اگر روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و مى خواهى که تا آگاه نشوى اقدام نکنى مى بايست (از طريق صحيح اين راه را بپويى و) اين خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طريق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنى ها و خصومت ها. (اضافه بر اين) پيش از آنکه در طريق آگاهى در اين امور گام نهى از خداوندت استعانت بجوى و براى توفيق، رغبت و ميل، نشان ده و از هر گونه عاملى که موجب خلل در افکار تو شود يا تو را به شبهه اى افکند يا تسليم گمراهى کند بپرهيز. هرگاه يقين کردى قلب و روحت صفا يافته و در برابر حق خاضع شده و رأيت به کمال پيوسته و تمرکز يافته و تصميم تو در اين باره تصميم واحدى گشته (و از هر چه غير از آن است صرف نظر کرده اى) در اين صورت به آنچه براى تو (در اين وصيّت نامه) توضيح داده ام دقت کن (تا نتيجه مطلوب را بگيرى) و اگر آنچه را در اين زمينه دوست مى دارى (از شرايطى که گفتم) برايت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگى فکر حاصل نکردى، بدان در طريقى گام مى نهى که همچون شترى که چشمانش ضعيف است به سوى پرتگاه پيش مى روى و در ميان تاريکى ها غوطه ور مى شوى و کسى که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمى تواند طالب دين باشد و با اين حال اگر وارد اين مرحله نشوى بهتر است.
و اين كه نخست تو را كتاب خدا بياموزم، و تأويل آن را به تو تعليم دهم، و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم و به ديگر چيز نپردازم. سپس از آن ترسيدم كه مبادا رأى و هوايى كه مردم را دچار اختلاف گردانيد تا كار بر آنان مشتبه گرديد، بتازد و بر تو نيز كار را مشتبه سازد. پس هر چند آگاه ساختنت را از آن خوش نداشتم استوار داشتنش را پسنديده تر داشتم تا آنكه تو را به حال خود واگذارم، و به دست چيزى كه هلاكت در آن است بسپارم، و اميد بستم كه خدا توفيق رستگاريت عطا فرمايد، و راه راست را به تو بنمايد. پس اين وصيت را در عهده ات مى گذارم -و تو را به خدا مى سپارم-. و بدان پسركم آنچه بيشتر دوست دارم از وصيتم به كار بندى، از خدا ترسيدن است و بر آنچه بر تو واجب داشته، بسنده كردن، و رفتن به راهى كه پدرانت پيمودند و پارسايان خاندانت بر آن راه بودند، چه آنان از نگريستن در كار خويش باز نايستادند چنانكه تو مى نگرى، و نه از انديشيدن چنانكه تو مى انديشى، و انجام كار چنانشان كرد كه آنچه را شناختند به كار بستند، و از بند آنچه بر عهده شان نبود رستند، و اگر نفس تو پذيرفتن چنين نتواند، و خواهد چنانكه آنان دانستند بداند، پس بكوش تا جستجوى تو از روى دريافتن و دانستن باشد نه به شبهه ها در افتادن و جدال را بالا بردن، و پيش از اين كه اين راه را بپويى بايد از خداى خود يارى جويى. و براى توفيق خود روى بدو آرى و آنچه تو را به شبهه اى دچار سازد يا به گمراهى ات در اندازد، واگذارى. و چون يقين كردى دلت روشن شد و ترسيد، و انديشه ات فراهم شد و به كمال رسيد، و همّ تو بر يك چيز مقصور گرديد، در آنچه برايت روشن ساختم بنگر -و چون نگريستى به كار ببر-. و اگر آنچه دوست دارى تو را دست نداد و آسودگى فكر و انديشه ات ميسّر نيفتاد، بدان راهى را كه درست نمى بينى مى سپارى، و در تاريكى گام مى گذارى، و آن كه در طلب دين است نه آن است و نه اين است و در چنين حال بازداشتن خويش بهترين است.
رأيم بر اين شد كه ابتدا كتاب خدا و تأويلش را به تو بياموزم، و قوانين و احكام اسلام و حلال و حرامش را به تو تعليم دهم، و به غير آن توجه ننمايم. آن گاه ترسيدم كه آنچه از خواهشهاى نادرست و آراء ناحق و باطل مردم را دچار اختلاف نمود تا كار بر آنان اشتباه شد بر تو نيز اشتباه شود، به همين خاطر واضح نمودن اين جهت هر چند مورد پسندم نبود پيش من بهتر است از اينكه تو را به برنامه اى واگذارم كه بر آن از هلاكتت ايمن نيستم. اميدوارم خداوند تو را در اين برنامه به راه رشد موفق بدارد، و به راه راست راهنمايى كند، پس اين وصيت را به تو نمودم. پسرم آگاه باش محبوبترين برنامه اى كه از وصيتم به آن چنگ مى زنى تقواى الهى، و اكتفا كردن به وظايفى است كه خداوند بر تو واجب نموده، و رفتن به راهى كه پدرانت و شايستگان از خاندانت آن را طى كرده اند، زيرا آنان توجه به صلاح خود را وانگذاشتند چنانكه تو توجه مى كنى، و انديشه در كار خود كردند همان گونه كه تو انديشه مى نمايى، سرانجام چنان شد كه آنچه را دانستند عمل كردند، و از آنچه تكليفشان نبود روى گرداندند. پس اگر نفس تو از قبول راه آنان بدون آنكه بداند چنانكه آنان دانستند باز ايستاد پس بايد خواسته تو نسبت به آن راه از روى طلب فهم و كسب دانش باشد، نه افتادن در شبهه ها و بالا بردن بحثها و جدلها. و پيش از قدم نهادن در راه فهم و دانش براى شناخت آن راه از خداوند يارى بخواه، و براى به دست آوردن توفيق روى رغبت به جانب او كن، و هر چه كه تو را به اشتباه اندازد، يا به گمراهى كشاند رها ساز. و چون يقين كردى كه دلت روشنى يافته و در پيشگاه حق خاضع شده، و نظرت جمع و كامل گشته، و انديشه ات در اين زمينه از پريشانى در آمده و يك انديشه شده، آن گاه در آنچه براى تو تفسير مى كنم دقت كن. و اگر آنچه را دوست دارى برايت فراهم نشد، و به آسودگى خاطر و فكر دست نيافتى، معلومت باد جادّه را همچون شتر شب كور طى مى كنى، و به تاريكى ها گام بر مى دارى، و كسى كه قدم به اشتباه برمى دارد يا حق را از باطل تميز نمى دهد خواستار دين نيست، و در چنين موقعيتى حفظ خويشتن از پيمودن اين گونه جاده ها عاقلانه تر و بهتر است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )گرچه اين بخش از کلام امام(عليه السلام) عطف بر جمله اى است که در بخش قبل آمد، جمله (أنْ يَکُونَ ذلِکَ) و از اين نظر مى بايست يک بخش منظور شود; ولى چون امام(عليه السلام) در اينجا بر مسائل مربوط به قرآن و تعليمات کتاب الله تکيه کرده، آن را به صورت بخش مستقلى قرار داديم؛ مى فرمايد: «و چنين ديدم که در آغاز، کتاب خدا را همراه تفسيرش و اصول و احکامش و حلال و حرام آن به تو تعليم دهم و تو را به سراغ چيزى غير از آن (که ممکن است منشأ گمراهى شود) نفرستم»; (وَأَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِيمِ کِتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَتَأْوِيلِهِ، وَشَرَائِعِ(1) الاِْسْلاَمِ أَحْکَامِهِ، وَحَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ، لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَيْرِهِ).
شک نيست که عالى ترين تعليمات اسلام از عقايد و احکام و اخلاق، در قرآن است و سنّت پيغمبر و معصومان(عليهم السلام) شرحى است بر فروع و مسائل مربوط به آن، لذا امام(عليه السلام) به هنگام تربيت فرزندش از قرآن شروع مى کند و به همه مسلمانان تعليم مى دهد که آموزش فرزندان را از قرآن آغاز کنند تا گرفتار وسوسه هاى شياطين جن و انس نشوند.
منظور از «تأويل» در اينجا تفسير قرآن است، زيرا در قرآن مطالبى است که گاه به اجمال بيان شده و در اينجا توضيح و تفسير پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) و آگاهانى را که از قرائن حاليه و مقاميه آگاهند، مى طلبد و منظور از شرايع اسلام در اينجا عقايد اسلامى است، به قرينه اينکه احکام بعد از آن ذکر شده است، هرچند شرايع و شريعت به اصول و فروع هر دو اطلاق مى شود و تعبير به «حَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ» توضيحى است براى احکام، زيرا عمده احکام مربوط به حلال و حرام است، هرچند احکام ديگرى از قبيل مستحبات و مکروهات و احکام وضعيه نيز دارد.
جمله «لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَيْرِهِ» اشاره به اين است که من تمام حقايق دين را خالى از هرگونه خطا و اشتباه در قرآن مى بينم، لذا تو را به سراغ راه هاى مشکوک در عقايد و احکام نمى فرستم، زيرا مى دانيم در صدر اسلام بر اثر نفوذ افکار التقاطى بسيارى از مسلمانان جذب مذاهب باطل در اصول و فروع شدند; افکار التقاطى را چسبيدند و آيات قرآن را مطابق خواسته هاى خود تفسير به رأى کردند و در احکام اسلام به سراغ قياس و استحسان و اجتهادات ظنى که هيچ کدام پايه محکمى نداشت رفتند و در مسائل فرعى گرفتار اشتباهات و بدعت هايى شدند و جمله هاى بعد از اين جمله شاهد و گواه اين معناست.
آن گاه امام(عليه السلام) به نکته ديگرى اشاره مى کند و مى فرمايد: «سپس از اين ترسيدم که آنچه بر مردم بر اثر پيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده و در آن اختلاف نموده اند، بر تو نيز مشتبه گردد به همين دليل روشن ساختن اين قسمت را بر خود لازم دانستم، هرچند مايل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بيان کنم ولى ذکر آنها نزد من محبوب تر از آن بود که تو را تسليم امرى سازم که از هلاکت آن ايمن نباشم»; (ثُمَّ أَشْفَقْتُ(2) أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَآرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ، فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلاَمِکَ إِلَى أَمْر لاَ آمَنُ عَلَيْکَ بِهِ الْهَلَکَةَ).
چکيده کلام امام(عليه السلام) اين است که من در اين وصيّت نامه خود به نفى آرا و عقايد باطله، با دليل و برهان پرداختم گرچه طرح عقايد باطله و شبهات منحرفان خوشايند نيست; ولى ضرورت ايجاب مى کند که آنها را طرح کنم و پاسخ آنها را روشن سازم، زيرا اين کار بهتر از آن است که بر آن پرده پوشى کنم و يک روز تو گرفتار آن شوى و پاسخ آن را نداشته باشى.
اين دغدغه اى است که همه معلمان و مربيان آگاه دارند که اگر شبهاتِ گمراهان را مطرح نکنند بيم آن مى رود که شخصِ مورد تربيت روزى گرفتار آن شود، بنابراين سعى مى کنند آن شبهات را به صورت حدّاقل عنوان کنند و پاسخ قاطع آن را بگويند.
اين جمله ممکن است ادامه گفتار امام(عليه السلام) راجع به قرآن مجيد و اهمّيّت آن باشد و مى خواهد بفرمايد: من از قرآن دلايل بطلان اين عقايد فاسد را به تو تعليم مى دهم تا گرفتار شبهات فاسدان و مفسدان نشوى.
اين احتمال نيز وجود دارد که جمله مستقلى باشد; يعنى افزون بر اينکه لازم ديدم کتاب الله و تفسير آن و احکام حلال و حرام را به تو تعليم دهم، لازم ديدم به کمک دليل عقل، به نقد آراى باطله و عقايد فاسده، برخيزم و تو را از افتادن در دام منحرفان رهايى بخشم. تعبير به «ثُمَّ أَشْفَقْتُ» با توجّه به کلمه «ثمّ» که اشاره به مطلب تازه اى است، با تفسير دوم مناسب تر است.
به گفته مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود، تعبيرات امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه بار ديگر بر اين حقيقت تأکيد مى کند که امام به عنوان امامت و امام حسن مجتبى(عليه السلام) به عنوان جانشين امام(عليه السلام) در اينجا مطرح نيست، بلکه به عنوان پدرى دلسوز در برابر فرزندى نيازمند به تعليم و تربيت، اين سخنان را بيان فرموده، زيرا همان گونه که قبلاً نيز اشاره شد امام حسن(عليه السلام) در آن زمان بيش از سى سال از عمر مبارکش مى گذشت. آيا امکان دارد که امام(عليه السلام) تا آن زمان به او تعليم قرآن نداده باشد و از آراى باطله او را آگاه نکرده باشد؟! امام حسن مجتبى(عليه السلام) نخست در آغوش پدر و سپس در کنار او همواره حضور داشت و افزون بر استماع خطبه هاى فصيح و بليغ پدر از تعليمات ويژه نيز برخوردار بود.
امام(عليه السلام) در آخرين جمله اين بخش، ابراز اميدوارى مى کند که وصاياى او در فرزندش کاملا مؤثر گردد مى فرمايد: «اميدوارم خداوند تو را در طريق رشد و صلاح، توفيق دهد و به راه راستى که در خورِ توست هدايتت کند، به همين دليل اين وصيتم را براى تو بيان کردم»; (وَرَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَکَ اللهُ فِيهِ لِرُشْدِکَ(3)، أَنْ يَهْدِيَکَ لِقَصْدِکَ(4)، فَعَهِدْتُ إِلَيْکَ وَصِيَّتِي هَذِهِ).
از اين تعبير امام(عليه السلام) «فَعَهِدْتُ إِلَيْکَ وَصِيَّتِي هَذِهِ» استفاده مى شود که آنچه در بخشهای گذشته از وصيّت نامه آمده در واقع جنبه مقدماتى داشته است و هدف اين بوده که فرزند خود را کاملاً براى پذيرش وصاياى اصلى که بعدا مى آيد آماده سازد که بدون آماده سازى، نتايج مطلوب حاصل نخواهد شد.***
از پيمودن راه هاى مشکوک بپرهيز:
سپس امام(عليه السلام) اندرزهاى مهمى به فرزندش مى دهد و مقدم بر همه چيز او را به تقواى الهى و قناعت به فرايض و احکامِ روشن خداوند و پرهيز از گام نهادن در راه هاى مشکوک دعوت مى کند مى فرمايد: «پسرم بدان محبوب ترين چيزى که از ميان وصايايم بايد به آن تمسک جويى، تقوا و پرهيزکارى است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهى که پدرانت در گذشته آن را پيموده اند و صالحان از خاندانت از آن راه رفته اند»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي تَقْوَى اللهِ وَالاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَيْکَ، وَالاَْخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الاَْوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ، وَالصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِکَ).
بى شک تقواى الهى مهم ترين وصيّت همه اولياى خداست و زاد و توشه قيامت و برگه ورود در بهشت و معيارِ امتياز انسان ها بر يکديگر است و به همين دليل در همه خطبه هاى نماز جمعه به آن توصيه مى شود و بر آن تأکيد مىورزند. تقوا که همان حالت خداترسى درونى و مسئوليت پذيرى واقعى است انسان را از هرگونه گناه باز مى دارد.
جمله «وَالاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَيْکَ» به اين معنا نيست که تنها به واجبات قناعت کن و از مستحبات و سنن بپرهيز، بلکه اشاره به نکته اى است که در ادامه سخن مى آيد و آن پرهيز از امورى است که در شريعت مسکوت مانده و کسى در برابر آن مسئوليت ندارد و يا دسترسى به آن ميسر نيست; مانند معرفت به کنه ذات خداوند.
جمله «وَالصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِکَ» اشاره به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و شخص على(عليه السلام)و عبدالمطلب و حمزه و ابوطالب و جعفر(عليهم السلام) است.
آن گاه امام(عليه السلام) به ذکر دليل بر اين مطلب پرداخته مى فرمايد: «زيرا همان گونه که تو درباره خويش نظر مى کنى آنها نيز درباره خود نظر کرده اند و آن گونه که تو (براى صلاح خويشتن) مى انديشى آنها نيز مى انديشيدند (با اين تفاوت که آنها تجارب خويش را براى تو به يادگار گذاشتند) سرانجام فکر و انديشه، آنها را به آنجا رسانيد که آنچه را به خوبى شناخته اند بگيرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نيستند رها سازند»; (فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لاَِنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَفَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ، ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى الاَْخْذِ بِمَا عَرَفُوا، وَالاِْمْسَاکِ عَمَّا لَمْ يُکَلَّفُوا).
اين سخن نيز ناظر به آن است که در مسائل مربوط به دين، امورى است که بايد دنبال شود و عدم آگاهى بر آنها عذر نيست، بلکه همه بايد آن را فرا گيرند و امورى است که يا از تحت قدرت انسان بيرون است; مانند معرفت کنه ذات خداوند که هيچ پيامبر مرسلى هم نمى تواند به آن برسد و يا از امورى است که خداوند به لطف و کرمش بر بندگانش تخفيف داده و آنها را بدان مکلف نساخته است; ولى اگر اصرار بر آن کنند ممکن است تکليف به آن دامانشان را بگيرد; مانند آنچه در داستان بنى اسرائيل مربوط به ذبح گاو مخصوص آمده که اگر اصرار در سؤال از جزئيات آن نداشتند، هر گاوى را ذبح مى کردند کافى بود، ولى اصرار بيش از حد آنها سبب شد چندان اوصاف مختلفى براى گاو مزبور ذکر شود که در دستيابى به آن دچار مشکل شوند.
نيز مانند آنچه درباره حج در روايتى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است که روزى خطبه اى خواند و درباره وجوب حج سخن گفت. شخصى به نام عکاشه و طبق روايتى سراقه گفت: اى رسول خدا! آيا همه سال واجب است؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)سکوت کرد و جوابى نگفت و او دو يا سه بار سؤالش را تکرار کرد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ناراحت شد و فرمود: واى بر تو اگر بگويم آرى، هر سال بر شما واجب مى شود و قدرت نخواهيد داشت، بنابراين آنجا که سکوت مى کنم سکوت کنيد، زيرا کسانى که پيش از شما بودند بر اثر کثرت سؤال گرفتار شدند، بنابراين هنگامى که شما را به چيزى امر کردم به آن اندازه که توانايى داريد انجام دهيد.(5)
در حديثى ديگر از امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى خوانيم که خطبه اى ايراد فرمود و گفت: «إِنَّ اللهَ حَدَّ حُدُوداً فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَفَرَضَ فَرَائِضَ فَلاَ تَنْقُصُوهَا وَسَکَتَ عَنْ أَشْيَاءَ لَمْ يَسْکُتْ عَنْهَا نِسْيَاناً فَلاَ تَکَلَّفُوهَا رَحْمَةً مِنَ اللهِ لَکُمْ فَاقْبَلُوهَا; خداوند حدود و مرزهايى (براى حلال و حرام) قرار داده از آن تجاوز نکنيد و واجباتى را لازم شمرده از آن کم نگذاريد و نسبت به امورى ساکت شده و اين سکوت به خاطر نسيان نبوده، در برابر آن اصرار نکنيد. اين رحمت خداست (و تخفيف الهى) براى شما پس آن را بپذيريد».(6)
سپس در ادامه سخن مى فرمايد: «اگر (اين پيشنهاد را نمى خواهى قبول کنى و) روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و مى خواهى که تا آگاه نشوى اقدام نکنى مى بايست (از طريق صحيح اين راه را بپويى و) اين خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طريق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنى ها و خصومت ها.
(اضافه بر اين) پيش از آنکه در طريق آگاهى در اين امور گام نهى از خداوندت استعانت بجوى و براى توفيق، رغبت و ميل، نشان ده و از هرگونه عاملى که موجب خلل در افکار تو شود يا تو را به شبهه اى افکند يا تسليم گمراهى کند بپرهيز»; (فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْيَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّم وَتَعَلُّم، لاَ بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ، وَعُلَقِ الْخُصُومَاتِ. وَابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِي ذَلِکَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِکَ، وَالرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِکَ، وَتَرْکِ کُلِّ شَائِبَة أَوْلَجَتْکَ(7) فِي شُبْهَة، أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلاَلَة).
عصاره کلام امام(عليه السلام) در اينجا اين است که براى رسيدن به حق دو راه در پيش دارى; يکى راه پيروى از پيشينيان صالح از خاندانت و استفاده از تجربيات بسيار سودمند آنها که راهى است نسبتا آسان و بى خطر. راه دوم، راه اجتهاد شخصى است که خودت وارد ميدان شوى و حق را از باطل بشناسى و پيمودن اين راه چهار شرط دارد:
نخست اينکه در هر موضوعى نيک بينديشى و دقت کنى و ديگر اينکه از فرو رفتن در شبهات يا تمسک جستن به تعصب يا خصومات بپرهيزى و سوم اينکه از خداى خود استعانت بجويى و از او بخواهى که تو را در پيمودن اين راه کمک کند و چهارم اينکه از هر امر مشکوکى که ممکن است منتهى به ورود در شبهه اى شود يا تو را به گمراهى بکشاند بپرهيزى.
سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، نکته را روشن مى کند که تنها سخنان سودمند و پربار و مؤثرِ من کافى نيست; آمادگى در وجود تو نيز از شرايط تأثير محسوب مى شود و به تعبير ديگر همان گونه که فاعليت فاعل شرط است، قابليت قابل نيز لازم است، از اين رو براى آماده ساختن قلب و جان فرزندش براى پذيرش اين وصايا مى فرمايد:
«هر گاه يقين کردى قلب و روحت صفا يافته و در برابر حق خاضع شده و رأيت به کمال پيوسته و تمرکز يافته و تصميم تو در اين باره تصميم واحدى گشته (و از هر چه غير از آن است صرف نظر کرده اى) در اين صورت به آنچه براى تو (در اين وصيّت نامه) توضيح داده ام دقت کن (تا نتيجه مطلوب را بگيرى)»; (فَإِنْ أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ، وَتَمَّ رَأْيُکَ فَاجْتَمَعَ، وَکَانَ هَمُّکَ فِي ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَکَ).
مسلماً کسانى که قلبى تاريک و مملوّ از تعصب ها و هوا و هوس دارند و فکرشان چندين جا مشغول است; گاه در فکر حفظ مقامند و گاه در فکر جمع اموال و گاه به دنبال هوا و هوس هاى ديگر، نمى توانند از نصايح و اندرزهاى سودمند و بيدار کننده، هرچند گوينده اش امام(عليه السلام) باشد بهره بگيرند. به همين دليل آيات قرآن که در تأثيرش جاى هيچ ترديد نيست، گروهى را هدايت مى کند و در گروهى از تيره دلان لجوج اثرى ندارد و يا اثر معکوس دارد. در سوره توبه آيه 124 و 125 مى خوانيم: «(وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَّنْ يَقُولُ أَيُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُون); و هنگامى که سوره اى نازل مى شود بعضى از آنان (به ديگرى) مى گويند: اين سوره ايمان کدام يک از شما را افزون ساخت (به آنان بگو:) اما کسانى که ايمان آورده اند بر ايمانشان افزوده است و آنها (به فضل و رحمت الهى) خوشحالند * و اما کسانى که در دل هايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزوده; و از دنيا رفتند در حالى که کافر بودند».
و به گفته شاعر:
باران که در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
حضرت در ادامه اين سخن مى افزايد: «و اگر آنچه را در اين زمينه دوست مى دارى (از شرايطى که گفتم) برايت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگى فکر حاصل نکردى، بدان در طريقى گام مى نهى که همچون شترى که چشمانش ضعيف است به سوى پرتگاه پيش مى روى و در ميان تاريکى ها غوطه ور مى شوى و کسى که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمى تواند طالب دين باشد و با اين حال اگر وارد اين مرحله نشوى بهتر است»; (وَإِنْ لَمْ يَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ، وَفَرَاغِ نَظَرِکَ وَفِکْرِکَ، فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ(8)، وَتَتَوَرَّطُ(9) الظَّلْمَاءَ وَلَيْسَ طَالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ، وَالاِْمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ(10)).
امام(عليه السلام) بدين وسيله به فرزندش هشدار مى دهد که براى نتيجه گرفتن از اين وصيّت نامه خود را آماده سازد، اراده و تصميم جدى بگيرد و از آنچه مايه پراکندگى فکر و خيال اوست جداً بپرهيزد، دامن همت به کمر بزند و با گام هاى استوار وارد ميدان شود و گوش دل را به سخنان امام(عليه السلام) بسپارد تا بتواند به سر منزل مقصود و سعادت مطلوب برسد. در غير اين صورت، بيهوده خود را خسته مى کند و در اين راه گام مى نهد.***پی نوشت:
1 . «شرايع» جمع «شريعت» در اصل به معناى محلى است که از آنجا به کنار نهر مى رسند، زيرا معمولا سطح نهرها پايين تر از سطح زمين است، لذا براى دسترسى به آب، کناره نهر را مى شکافند و به صورت شيب دار يا پله درست مى کنند تا مردم به راحتى بتوانند دسترسى به آن پيدا کنند.
سپس اين واژه به آنچه خداوند آن را مقرر دانسته و بيان فرموده اعم از عقايد و احکام و اخلاق، اطلاق شده است و ارتباط آن با معناى اصلى روشن است، زيرا ايمان و تقوا و صلح و عدالت همچون آب حيات است که راه وصول به آن، شريعت الهى است.
2 . «شفقة» در اين گونه موارد معمولا مرادف با خوف شمرده مى شود در حالى که به گفته بعضى از ادبا معناى اصلى آن توجّه به چيزى است آميخته به ترس يا به تعبير ديگر خوف و ترسى است که با محبّت و احترام و اميد آميخته باشد، زيرا در اصل از ريشه شفق که به معناى روشنايى روز آميخته به تاريکى شب گرفته شده است. منتها هرگاه اين واژه با «من» متعدى شود جنبه خوف در آن غلبه دارد (مانند عبارت بالا) و هرگاه با «فى» و «على» متعدى شود، خوف در آن غلبه دارد. مثل اينکه انسان به دوستش بگويد: اَنَا مُشْفِقُ عَلَيْکَ يعنى من از سرانجام کار تو بيمناکم.
3 . واژه «رشد» در فارسى امروز به معناى نمو اطلاق مى شود; ولى در اصل لغت، به معناى راه يافتن به مقصد است و جمله «راشداً مَهْدِياً» که دعاى هنگام بدرقه است; يعنى به مقصودت برسى و هدايت شوى.
4 . «قصد» گاه به معناى نيّت مى آيد و گاه به معناى پيمودن راه راست و معتدل.
5 . بحارالانوار، ج 22، ص 31.
6 . وسائل الشيعه، ج 18، ص 129، ابواب صفات قاضى، باب 12، ح 61.
7 . «اَوْلَجَتک» از ريشه «ايلاج» و از ريشه «ولوج» به معناى داخل شدن در مکان محدود گرفته شده و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى متعدى پيدا مى کند، بنابراين «أوْلَج» يعنى داخل کرد شخص يا چيزى را.
8 . «عَشْواء» در اصل به معناى شترى است که چشم ضعيفى دارد و به همين دليل مسير خود را اشتباه و متمايل به چپ و راست مى رود. سپس به هر انسانى که چنين باشد اطلاق شده است.
9 . «تَتَوَرَّطَ» از ريشه «تورط» بر وزن «توکل» به معناى افتادن در جايى است که رهايى از آن مشکل يا غير ممکن باشد.
10 . «اَمْثل» از ريشه «مثول» بر وزن «طلوع» به معناى افضل و برتر است و جمع آن «اماثل» و «مُثُل» می باشد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 27-24و عبارت: «ثمّ اشفقت» عطف بر «رأيت» است، يعنى چنين مصلحت ديدم كه اكتفا به آموزش قرآن كنم و به چيز ديگرى از علوم عقلى نپردازم، و آنگهى ترسيدم آن چيزهايى كه مردم از روى هوا و هوس و افكار خود در آنها اختلاف نظر دارند، همان طور كه بر آنها امر مشتبه شده است براى تو نيز مشتبه گردد، در نتيجه، استوار ساختن آن: -يعنى آنچه كه مردم در باره آن اختلاف نظر دارند، چون ميل نداشتم تو گرفتار چنان اشتباهى شوى محبوبتر بود نزد من از واگذاشتن تو با امرى كه از هلاكت و تباهى دين تو در آن آسوده خاطر نيستم، و اين همان چيزى است كه مردم در باره آن اختلاف دارند يعنى مسائل عقلى خدا شناسى كه اشتباه حق و باطل در اين موارد براى مردم فراوان است و شبهات مغالطه آميزى را در پى دارد، كه احتمال خطر و انحراف از راه حق به راه هلاكت در آن مى رود. و استوار كردن اين امر عبارت است از بيان دليل و برهان در باره آن و نشان دادن راه نجات از شبهه باطل و نيز از اختلاط حق و باطل.
و جمله و رجوت ان يوفقّك عطف بر اشفقت است، و ضمير مجرور به وسيله فى، به جمله «ما اختلف النّاس فيه» بر مى گردد.
مقصد سوم: اشاره به جالبترين مطلب در نظر آن حضرت است كه بايد فرزندش از وصيّت نامه او فرا گيرد و راهنمايى وى به كيفيّت فراگرفتن آن و آنچه را كه شايسته است پيش از شروع انجام دهد، يعنى يارى خواستن و توفيق جستن از خدا و ديگر آدابى كه لازمه كمال آمادگى براى بحث و گفتگو و آموختن است.
از جمله محبوبترين مطالب نزد آن بزرگوار، تقوا و پروا از خدا است، يعنى همان توشه سفرى كه وسيله رسيدن به خداست سپس اكتفا كردن بر آنچه خداوند بر او واجب و فرض كرده است، يعنى دقّت در ظاهر دلايل وجود خدا نه فرو رفتن در ژرفاى انديشه و غرق شدن در امواج شبهات و چيزهايى كه او مكلّف بدانها نشده است زيرا، اين كار پيش گرفتن راهى است كه پيشينيان صالح، از خويشاوندان او -همچون حمزه، جعفر، عبّاس، عبيدة بن حرث و ديگر بنى هاشم- بر آن راه رفته اند.
و عبارت: «فانّهم ... لم يكلّفوا» تشويق و واداشتن او به در پيش گرفتن راه و روش نياكان صالح و برحذر داشتن از تعمّق و دقّت بيش از اندازه است. در اينجا از قياس ضمير استفاده شده است كه صغراى آن همين جمله مذكور است و كبراى آن نيز چنين است: و هر كس كه اين طور باشد در عمل كردن بر طبق شناخت او و خوددارى از آنچه كه تكليف ندارد شايسته پيروى است. عبارت: فان ابت تا آخر، توضيحى است براى كيفيّتى كه سزاوار است پژوهندگان علوم عقلى بر آن منوال باشند، و نيز اشاره است به اين نكته كه در صورت بسنده نكردن بر وظيفه اى كه خداوند تعيين كرده است، مى بايست دقّت لازم در مورد آن اعمال گردد: يعنى بايد تلاش تو براى رسيدن بدانچه در پى تحصيل آنى از ويژگيهاى زير برخوردار باشد:
اوّل: درك هدفها و آموختن به خاطر حق و كسب علم، نه به منظور آموزش شبهات و تسلّط بر آنها و مغالطه و مجادله به وسيله آنها، زيرا اين قبيل هدفها، مانع از آموختن به خاطر حقّ و پذيرش حق است.
دوم: پيش از توجّه به تحصيل، اوّل از خداوند كمك بخواهد، و براى قدم نهادن در راه راست و رسيدن به حق صميمانه از خداوند توفيق بطلبد.
سوم: هر چيزى را كه در دل او ايجاد شبهه مى كند -همچون روشهايى كه در ميان طرفداران مذاهب باطل و انحرافى براى غلبه مذهب خودشان و به سبب پيروى از هواى نفس و افكار جاه طلبانه رايج است- بايد ترك گويد. زيرا اگر در جان انسان شائبه علايق مادّى باشد نه تنها راه حق برايش آشكار نمى شود، بلكه به مسير باطل و گمراهى كه متناسب با مطالب بيهوده است نزديكتر مى شود. و به دليل وجود آن شائبه و ترديدى كه در كار است راه باطل براى او روشنتر خواهد بود. بنا بر اين شايسته است پوينده راه حق خود را از هر نوع شبهه اى كه به گمراهى منتهى مى شود، بركنار دارد.لفظ اسلام استعاره است از وانهادن امور گمراه كننده و مجذوب نشدن به آنها. سپس مى فرمايد: «فاذا ايقنت...» (هرگاه يقين پيدا كردى...) يعنى هرگاه خود را براى جستجو و دقّت در آنچه يادآورى كردم آماده ساختى و مسلّم شد كه دلت از زنگار هر نوع شائبه اى كه باعث انحراف فكر است صيقلى شده و از خشيت الهى در خود حالت خشوع گرفته است كه مبادا تو را به خاطر ترك وصيّت من مؤاخذه كند و نيز انديشه و تصميمت بر آن استوار گشته است پس طورى عزم خود را جزم كن كه هيچ گونه لغزشى كه سبب ترك آن شود نكنى و تمام همّتت تنها متوجه آن باشد در اين صورت به آنچه توضيح دادم و از مسائل عقلى كه پس از اين خواهم گفت و تو را آگاه خواهم ساخت دقّت كن و امّا اگر برايت آنچه دوست مى دارى، يعنى آسايش خاطر و فراغت آن از شك و ترديدهايى كه مخالف با علم و طلب دانش است فراهم نيامد، پس بدان كه تو -در ورود به درياى علم و جستن آن همچون شتر چموش كه پيش روى خود را نبيند- در اشتباه و گرفتار تاريكى هستى، و هر كسى كه چنين باشد، او شايستگى تحصيل اصول دين را ندارد.كلمه مضاف به عشواء [ناقة] حذف شده و مضاف اليه جانشين مضاف شده است، و صفت الخبط از آن استعاره آورده شده است به لحاظ اين كه او بدون فراهم آوردن همه شرايط تحصيل و خارج از مسير خود، در پى تحصيل دانش است. بنا بر اين او همچون شترى كه پيش روى خود را نبيند، در بيراهه و از مسيرى جز راه مقصود حركت مى كند. همچنين كلمه الظلماء براى تشبيه به كار رفته است، از اين جهت كه ذهن، مانند كسى كه در تاريكى راه مى رود، در جستجوى حق، راه صحيح را در شبهات نمى يابد.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 10
و أن أبتدئك بتعليم كتاب اللَّه و تأويله، و شرائع الإسلام و أحكامه، و حلاله و حرامه، [و] لا أجاوز ذلك بك إلى غيره، ثمّ أشفقت أن يلتبس عليك ما اختلف النّاس فيه من أهوائهم و آرائهم مثل الّذي التبس عليهم، فكان إحكام ذلك على ما كرهت من تنبيهك له أحبّ إلىّ من إسلامك إلى أمر لا آمن عليك به الهلكة، و رجوت أن يوفّقك اللَّه لرشدك، و أن يهديك لقصدك، فعهدت إليك وصيّتي هذه. و اعلم يا بنيّ، أنّ أحبّ ما أنت آخذ به إلىّ من وصيّتي تقوى اللَّه، و الاقتصار على ما فرضه اللَّه عليك، و الأخذ بما مضى عليه الأوّلون من آبائك، و الصّالحون من أهل بيتك، فإنّهم لم يدعوا أن نظروا لأنفسهم كما أنت ناظر، و فكّروا كما أنت مفكّر، ثمّ ردّهم آخر ذلك إلى الأخذ بما عرفوا، و الإمساك عمّا لم يكلّفوا، فإن أبت نفسك أن تقبل ذلك دون أن تعلم كما علموا فليكن طلبك ذلك بتفهّم و تعلّم، لا بتورّط الشّبهات، و غلوّ الخصومات، و ابدأ قبل نظرك في ذلك، بالاستعانة بإلهك، و الرّغبة إليه في توفيقك و ترك كلّ شائبة أولجتك في شبهة، أو أسلمتك إلى ضلالة، فإذا أيقنت أن قد صفا قلبك فخشع، و تمّ رأيك فاجتمع، و كان همّك في ذلك همّا واحدا، فانظر فيما فسّرت لك، و إن أنت لم يجتمع لك ما تحبّ من نفسك و فراغ نظرك و فكرك، فاعلم أنّك إنّما تخبط العشواء، و تتورّط الظّلماء، و ليس طالب الدّين من خبط أو خلط، و الإمساك عن ذلك أمثل.اللغة:(الشائبة): الوهم، (خبط العشواء): كناية عن ارتكاب الخطر.الاعراب:فاعلم أنك انما تخبط إلخ -بمنزلة الجزاء لقوله عليه السّلام: و إن أنت لم يجتمع إلخ-.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 13
الترجمة: و خواستم آموزش را از قرآن خدا و تفسير آن و از دستورهاى اسلام و احكام حلال و حرامش آغاز كنى و از آن نگذرى و بر تو ترسيدم كه در مورد اختلافات چون مردم دچار اشتباه شوى و دنبال اهواء و آراء باطل بروى و با اين كه دلخواه نيست كه تو را تنبيه سازم ولى تحكيم اين مطلب نزد من دوست تر است از اين كه تو را تسليم بوصغى كنم كه برايت خطرناك باشد و اميدوارم خداوند توفيق رشدت دهد و براستى تو را هدايت فرمايد براى اينست كه سفارشنامه خود را بتو مى سپارم.اى پسر جانم بدانكه بهترين فصل وصيت من كه بكار بندى پرهيزكارى و عمل بفرائض إلهى است و پيروى از روش پدران شايسته خاندانست، زيرا آنها هيچ بى اعتنا نبودند كه خود را منظور دارند چنانچه تو ناظر خودى و براى خود بينديشند چنانچه تو در انديشه اى و در نتيجه آنچه را دانستند بكار بستند و از آنچه نبايست دست باز داشتند، اگر دلت نپذيرفت ندانسته پيرو آنان باشى تا خود بدانى بايد از روى فهم و آموزش حقيقت را بجوئى نه بوسيله پرت شدن در شبهه و از راه امتياز پرستى، و پيش از جستجوى حقيقت از معبودت يارى بجو و توفيق بخواه و از هر توهّمى كه تو را در شبهه افكند و بگمراهى كشد دست بكش، و چون يقين كردى دلت پاك شده و خشوع دارد و رأيت تابناك است و تصميم دارد و تشويش خاطر ندارى در آنچه برايت شرح دادم نظر نما و گرنه بدانكه در رنج افتادى و در تاريكى پرتاب شدى و كسى كه دچار خبط و اشتباه باشد طالب دين حقّ نباشد و بهتر است دست نگه دارد.
شَفَقَتُكَ : ترس تو. الرَائِد : كسى كه پيشاپيش قافله به منظور شناسايى علفزارها حركت ميكند، و پيامبران نيز رائد سعادت هستند. لَمْ آلْكَ نَصِيحةً : در نصيحت تو كوتاهى نكردم.
لَم آلُ : قصور نكرده ام
مترجم :
۶. ضرورت توجه به معنویاتپسرم در وصيّت من درست بينديش، بدان كه در اختيار دارنده مرگ همان است كه زندگى در دست او، و پديد آورنده موجودات است، همو مى ميراند، و نابود كننده همان است كه دوباره زنده مى كند، و آن كه بيمار مى كند شفا نيز مى دهد، بدان كه دنيا جاودانه نيست، و آنگونه كه خدا خواسته است برقرار است، از عطا كردن نعمت ها، و انواع آزمايش ها، و پاداش دادن در معاد، و يا آنچه را كه او خواسته است و تو نمى دانى. اگر در باره جهان، و تحوّلات روزگار مشكلى براى تو پديد آمد آن را به عدم آگاهى ارتباط ده، زيرا تو ابتدا با ناآگاهى متولّد شدى و سپس علوم را فرا گرفتى، و چه بسيار است آنچه را كه نمى دانى و خدا مى داند، كه انديشه ات سرگردان، و بينش تو در آن راه ندارد، سپس آنها را مى شناسى. پس به قدرتى پناه بر كه تو را آفريده، روزى داده، و اعتدال در اندام تو آورده است، بندگى تو فقط براى او باشد، و تنها اشتياق او را داشته باش، و تنها از او بترس. بدان پسرم هيچ كس چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خدا آگاهى نداده است، رهبرى او را پذيرا باش، و براى رستگارى، راهنمايى او را بپذير، همانا من از هيچ اندرزى براى تو كوتاهى نكردم، و تو هر قدر كوشش كنى، و به اصلاح خويش بينديشى، همانند پدرت نمى توانى باشى.
پس از پسرك من وصيّت و سفارشم را درياب، و بدان آنكه مرگ در اختيار او مى باشد زندگى هم در اختيار او است، و آفريننده ميراننده است، و نيست كننده باز گرداننده است، و گرفتار كننده رهاننده است (خلاصه در كارها مؤثّرى جز خداى بى همتا نيست) و دنيا پابرجا نمانده مگر بر آنچه خدا براى آن قرار داده از بخششها و آزمايش و پاداش در روز رستخيز، و بر آنچه خواسته از آنچه نمى دانيم، پس اگر چيزى از امور بر تو مشكل شد (نپندار كه از روى حكمت و مصلحت نبوده، بلكه) آنرا بر نادانى خود بآن پندار، زيرا تو در نخستين بار آفرينشت نادان بودى پس دانا شدى، و چه بسيار است چيزى كه تو به (حكمت و مصلحت) آن نادانى و انديشه ات در آن سرگردان بوده، و بينائيت در آن گمراه است، پس از آن بآن بينا گردى، پس چنگ زن به (ريسمان رحمت) ايجاد كننده و روزى بخشنده و آفريننده اندام زيبايت، و بايد پرستش و بندگيت براى او، و رو آوردنت باو، و ترست از او باشد. و بدان اى پسرك من، كسى خبر نداده از خدا چنانكه پيغمبر، صلّى اللّه عليه و آله، خبر داده است، پس او را پيشرو (سعادت و نيكبختى) خود دانسته، و پيشواى نجات و رهائى (از عذاب و سختيها) قرار ده، و من از نصيحت و اندرز داده بتو (در اين باب) كوتاهى نكردم، و تو هرگز در فكر و انديشه براى (سود) خودت به پايه فكر و انديشه من براى تو -هر چند سعى و كوشش نمائى- نمى رسى.
اى فرزند، وصيت مرا نيكو درياب و بدان كه مرگ در دست همان كسى است كه زندگى در دست اوست و آنكه مى آفريند، همان است كه مى ميراند و آنكه فنا كننده است، همان است كه باز مى گرداند و آنكه مبتلا كننده است همان است كه شفا مى بخشد و دنيا استقرار نيافته مگر بر آن حال كه خداوند براى آن مقرر داشته، از نعمتها و آزمايشها و پاداش روز جزا يا امور ديگرى كه خواسته و ما را از آنها آگاهى نيست. اگر درك بعضى از اين امور بر تو دشوار آمد، آن را به حساب نادانى خود گذار، زيرا تو در آغاز نادان آفريده شده اى، سپس، دانا گرديده اى و چه بسيارند چيزهايى كه تو نمى دانى و انديشه ات در آن حيران است و بصيرتت بدان راه نمى جويد، ولى بعدها مى بينى و مى شناسى. پس چنگ در كسى زن كه تو را آفريده است و روزى داده و اندامى نيكو بخشيده و بايد كه پرستش تو خاص او باشد و گرايش تو به او و ترس تو از او. و بدان اى فرزند، كه هيچكس از خدا خبر نداده، آنسان، كه پيامبر ما (صلى الله عليه و آله) خبر داده است. پس بدان راضى شو، كه او را پيشواى خود سازى و راه نجات را به رهبرى او پويى. من در نصيحت تو قصور نكردم و آنسان، كه من در انديشه تو هستم، تو خود در انديشه خويش نيستى.
پسرم! در فهم وصيتم دقت نما. بدان مالک مرگ همان مالک حيات است و آفريننده، همان کسى است که مى ميراند و فانى کننده هم اوست که جهان را از نو نظام مى بخشد و بيمارى دهنده همان شفابخش است و دنيا پابرجا نمى ماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است; گاهى نعمت، گاهى گرفتارى و سرانجام پاداش در روز رستاخير يا آنچه او خواسته و تو نمى دانى (از کيفرهاى دنيوى) و اگر درباره فهم اين امور (و حوادث جهان) امرى بر تو مشکل شد، آن را بر نادانى خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشاى) زيرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودى و سپس عالِم و آگاه شدى و چه بسيار است امورى که هنوز نمى دانى و فکرت در آن متحير و چشمت در آن خطا مى کند; اما پس از مدتى آن را مى بينى (و از حکمت آن آگاه مى شوى). بنابراين به آن کس که تو را آفريده و روزى داده و آفرينش تو را نظام بخشيده تمسک جوى و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به او باشد و تنها از (مخالفت) او بترس. پسرم! بدان هيچ کس از خدا همچون پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خبر نياورده (و احکام خدا را همانند او بيان نکرده است) بنابراين او را به عنوان رهبر خود بپذير و در طريق نجات و رستگارى، وى را قائد خويش انتخاب کن. من از هيچ اندرزى درباره تو کوتاهى نکردم و تو هرقدر براى آگاهى از صلاح و مصلحت خويش کوشش کنى به آن اندازه که من درباره تو تشخيص داده ام نخواهى رسيد.
پس پسركم وصيت مرا نيك درياب- و از به كار بستن آن روى بر متاب- و بدان آن كه مرگ را بر سر آدمى مى آرد همان است كه زندگى را در دست دارد، و آن كه مى آفريند همان است كه مى ميراند، و آن كه نابود مى سازد آن است كه باز مى گرداند، و آن كه به بلا مى آزمايد هم او عافيت عطا مى فرمايد، و بدان كه جهان بر پاى نمانده جز بر سنّتى كه خدا كار آن را بر آن رانده: كه يا نعمت است و يا ابتلا، و سرانجام پاداش روز جزا، يا ديگر چيزى كه خواست و بر ما ناپيداست. پس اگر دانستن چيزى از اين جمله بر تو دشوار گردد، آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر چه تو نخست كه آفريده شدى نادان بودى سپس دانا گرديدى، و چه بسيار است آنچه نمى دانى و در حكم آن سرگردانى، و بينشت در آن راه نمى يابد، سپس آن را نيك مى بينى و مى دانى. پس چنگ در -رشته بندگى- كسى زن كه تو را آفريده، و به اندامت كرده و روزيت بخشيده. پس تنها بنده او مى باش و روى به سوى او آر و تنها از او بيم دار. و بدان، پسركم كه هيچ كس چون رسول (ص) از خدا آگاهى نداده است پس خرسند باش كه او را راهبرت گيرى و براى نجات، پيشوايى اش را بپذيرى. من در نصيحت تو كوتاهى نكردم، و تو هر چند بكوشى و درباره خود بينديشى، به پايه انديشه اى كه من در حق تو دارم نخواهى رسيد.
پسرم وصيتم را بفهم، و بدان كه مالك مرگ همان مالك حيات، و هستى بخش همان ميراننده، و فنا كننده همان باز گرداننده، و گرفتار كننده، همان عافيت بخشنده است، و مسلّما دنيا برقرار نمى ماند مگر به همان نظامى كه خداوند آن را قرار داده از وضع نعمتها و بلاها، و پاداش روز جزا، و آنچه او بخواهد و ما نمى دانيم. اگر در رابطه با جهان و نظاماتش از درك حكمت حادثه اى درماندى آن را به حساب جهالت خود بگذار، زيرا در ابتداى كار نادان به امور آفريده شدى سپس دانا گشتى، چه بسيار است امورى كه نمى دانى و انديشه ات نسبت به آن سرگردان، و ديده ات از راه يافتن به آن ناتوان است، اما پس از مدتى به آن بينا مى شوى. پس به خداوندى كه تو را آفريده، و روزيت را عنايت كرده و اندامت را تعديل نموده پناه ببر، بايد بندگيت براى او باشد، و رغبتت متوجه او گردد، و از او بيم داشته باشى. پسرم آگاه باش احدى از وجود خداوند چنانكه پيامبر -صلّى اللّه عليه و آله- خبر داده خبر نداده است، پس به پيشوايى آن حضرت راضى باش، و براى رسيدن به منزل نجات رهبريش را بپذير، كه من از نصيحت به تو كوتاهى نكردم، و تو در انديشه ات نسبت به صلاح خود هر چند بكوشى به ميزان انديشه اى كه من در باره تو دارم نخواهى رسيد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )همه چيز از سوى اوست:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه نخست به فرزندش دستور مى دهد که در آنچه او مى گويد دقت کند و فهم خود را به کار گيرد، مى فرمايد: «پسرم در فهم وصيتم دقت نما»; (فَتَفَهَّمْ يَا بُنَيَّ وَصِيَّتِي).
اين جمله در واقع اشاره به اهمّيّت بحثى است که بعد از آن بيان فرموده، اهميتى که در خورِ دقت فراوان است.
آن گاه به اين حقيقت اشاره مى کند که در اين عالم هر چه هست از سوى خداست; حيات و مرگ، صحت و بيمارى، تلخ و شيرين، نعمت و ابتلا و ... همه آنها حکيمانه است و اگر نتوانستى به حکمت آنها پى ببرى حمل بر بى اطّلاعى خود کن و در برابر اراده حکيمانه خدا تسليم باش. مى فرمايد:
«بدان مالک مرگ همان مالک حيات است و آفريننده، همان کسى است که مى ميراند و فانى کننده هم اوست که جهان را از نو نظام مى بخشد و بيمارى دهنده همان شفابخش است»; (وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَيَاةِ، وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِيتُ، وَأَنَّ الْمُفْنِيَ هُوَ الْمُعِيدُ، وَأَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُوَ الْمُعَافِي).
اين سخن اشاره به توحيد افعالى است که در جهان بيش از يک مبدأ نيست: «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ إِلاَّ اللهُ» نه اينکه عالم دو مبدأ دارد، مبدأ خير و شر و يزدان و اهريمن; آن گونه که ثنويان و دوگانه پرستان مى پنداشتند. اصولاً در خلقت خداوند شرى وجود ندارد و هرچه هست خير است و شرّ امرى نسبى است. به عنوان مثال: نيش عقرب وسيله اى دفاعى براى او در برابر دشمنانش هست. افزون بر آن که در سم و نيش حشرات دواهاى شفابخشى وجود دارد و از اين نظر خير است و اگر کسى اشتباه کند و گرفتار نيش او شود، اين شر بر اثر ناآگاهى او به وجود آمده است.
آن گاه امام(عليه السلام) به ناپايدارى دنيا و آميخته بودن تلخ و شيرين در آن اشاره کرده مى فرمايد: «و دنيا پابرجا نمى ماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است; گاهى نعمت و گاهى گرفتارى و سرانجام پاداش در روز رستاخير يا آنچه او خواسته و تو نمى دانى (از کيفرهاى دنيوى)»; (وَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اللهُ عَلَيْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ، وَالاِبْتِلاَءِ، وَالْجَزَاءِ فِي الْمَعَادِ، أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ تَعْلَمُ).
آرى اين طبيعت دنياست و موافق حکمت خداوند است، زيرا اگر انسان هميشه غرق نعمت باشد، در ميان امواج غفلت غرق مى شود و اگر هميشه مبتلا باشد، يأس و نوميدى همه وجودش را فرا مى گيرد و از خدا دور مى شود. خداوند حکيم اين دو را به هم آميخته تا انسان پيوسته بيدار باشد و به سوى او حرکت کند و دست به دامان لطفش بزند.
سپس از آنجا که گاهى افراد نادان به سبب بى اطّلاعى از حکمتِ حوادث عالم، زبان به اعتراض مى گشايند. امام(عليه السلام) به فرزندش هشدار مى دهد مى فرمايد: «و اگر درباره فهم اين امور (حوادث جهان) امرى بر تو مشکل شد، آن را بر نادانى خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشاى) زيرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودى و سپس عالِم و آگاه شدى و چه بسيار است امورى که هنوز نمى دانى و فکرت در آن متحير و چشمت در آن خطا مى کند; اما پس از مدتى آن را مى بينى (و از حکمت آن آگاه مى شوى)»; (فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَيْکَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ، فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَمَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الاَْمْرِ، يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيُکَ، وَيَضِلُّ فِيهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ).
اشاره به اينکه کسى مى تواند زبان به اعتراض بگشايد که نسبت به همه چيز آگاه باشد و فلسفه تمام حوادث را بداند و آن را موافق حکمت نبيند؛ در حالى که چنين نيست; معلومات انسان در برابر مجهولاتش همچون قطره در مقابل درياست. در آغاز عمر چيزى نمى داند و تدريجاً نسبت به بعضى امور آگاه مى شود و چه بسيار امورى که در آغاز از فلسفه آن بى خبر است; اما چيزى نمى گذرد که حکمت آن بر او آشکار مى شود. آيا انسان با اين علم محدود و با اين تجاربى که درباره جهل و علم خود دارد مى تواند در مورد آنچه نمى داند لب به اعتراض باز کند؟!
امام(عليه السلام) در پايان اين قسمت، فرزندش را دستور به تمسک به ظل عنايت و الطاف الهى و توجّه به ذات پاک او مى دهد که در هر حال کليد نجات است، مى فرمايد: «بنابراين به آن کس که تو را آفريده و روزى داده و آفرينش تو را نظام بخشيده تمسک جوى و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به سوى او باشد و تنها از (مخالفت) او بترس»; (فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَکَ وَرَزَقَکَ وَسَوَّاکَ، وَلْيَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ، وَإِلَيْهِ رَغْبَتُکَ، وَمِنْهُ شَفَقَتُکَ).
اين چهار دستور کوتاه و پر معنا به يقين ضامن سعادت هر انسانى است: اعتصام به ظل عنايت پروردگار و پرستش او و توجّه به ذات پاکش و ترس از مجازاتش.
در جمله «الَّذِي خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ» که برگرفته از اين آيات قرآن مجيد است: (الَّذِى خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِى قَدَّرَ فَهَدَى * وَالَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَى)(1) نخست اشاره به آفرينش، سپس روزى و بعد تسويه و نظام بخشيدن به وجود انسان از نظر جسم و جان آمده است در حالى که مى دانيم نخست خلقت است و بعد تسويه و سپس رزق و روزى; اما با توجّه به اينکه عطف به واو هميشه دليل بر ترتيب نيست مشکلى از اين نظر در تفسير عبارت پيدا نمى شود.
اين احتمال نيز کاملاً پذيرفتنى است که نظر امام(عليه السلام) به دوران تکامل جنينى و رشد پس از تولد است; زيرا نطفه اى که در رحم مادر قرار مى گيرد، از روزى الهى که در رحم مادر براى او حواله شده پيوسته بهره مى برد و به دنبال آن مراحل تکامل را يکى پس از ديگرى سير مى کند حتى زمانى که متولد مى شود و روزى او از خون به شير مادر مبدل مى گردد، باز هم مراحل تسويه و تکامل را تا مدت زيادى ادامه مى دهد، بنابراين مى توان گفت که روزى قبل از مراحل تکامل انسان شروع مى شود.***
نکته: مقايسه علم و جهل بشر:
شک نيست انسان هنگام تولد چيزى را نمى داند، هرچند استعداد او براى فراگيرى در حد بسيار بالايى است. قرآن مجيد نيز بر اين حقيقت ناطق است مى گويد: (وَاللهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً).(2)
آن گاه انسان از سه طريق آموزش مى بيند: 1. از طريق تجربياتى که پيوسته به صورت بازى و سرگرمى و... بدان مشغول است. 2. از راه تعليم و تربيت پدر و مادر و استاد. 3. از طريق شکوفا شدن علوم فطرى (فطرت توحيد، حسن و قبح عقلى، امور وجدانى و مانند آن) که دست قدرت خدا در نهاد او قرار داده است; ولى هرچه پيش تر مى رود به وسعت مجهولات خود آشناتر مى گردد.
فى المثل ستاره شناسان با اسباب ابتدايى که نگاه به آسمان مى کنند، ستارگان محدودى را مى بينند که وضع آنها برايشان مجهول است، وقتى ابزار پيشرفته تر مى شود به کهکشان هاى عظيمى دست مى يابند که هرکدام ميليون ها يا ميلياردها ستاره دارد. با کشف يک کهکشان دنيايى از مجهولات در مقابل آنها خودنمايى مى کند و اگر روزى بتوانيم بعضى از ستاره هاى آنهارا با دقت به وسيله تلسکوپ ببينيم، عالمى از مجهولات در مورد آن ستاره در مقابل ما آشکار مى گردد. به اين ترتيب هرچه در علم پيشرفت مى کنيم سطح آگاهى ما بر دامنه جهلمان بيشتر خواهد شد و تا به جايى مى رسيم که به گفته آن دانشمند معروف:
تا به جايى رسيد دانش من *** که بدانم همى که نادانم
سرى به قرآن مى زنيم و آياتى را که اشاره به علم خدا دارد بررسى مى کنيم: «(وَلَوْ أَنَّمَا فِى الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَة أَقْلامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللهِ); و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مرکّب گردد و هفت دريا به آن افزوده شود (اينها همه تمام مى شود ولى) کلمات خدا پايان نمى گيرد».(3)
به همين دليل در جاى ديگر مى فرمايد: (وَما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَليلاً).(4)
انيشتين، دانشمند معروف مى گويد: اگر تمام علوم بشر را از روز نخست تا به امروز که در کتابخانه ها جمع شده است در برابر مجهولات بشر بگذاريم، همانند يک صفحه از يک کتاب بسيار قطور است.
از اينجا نتيجه اى را که امام(عليه السلام) در عبارت بالا گرفته است به خوبى درک مى کنيم که اگر ما در مسائل مربوط به مبدأ و معاد و اسرار زندگى بشر سؤالات بدون جوابى پيدا کنيم بايد حمل بر نادانى خود کنيم و زبان به انکار و اعتراض نگشاييم. اين حکم عقل و منطق است.***
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را راهنماى خود قرار ده:
امام(عليه السلام) در اين بخش از اندرزنامه خود خطاب به فرزند عزيزش به دو نکته مهم اشاره مى کند: نخست اينکه پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بهترين پيشوا و راهنماست و ديگر اينکه پدرش اميرمؤمنان از هيچ کوششى براى هدايت او فروگذار نکرده است، بنابراين بايد بر پيروى از اين دو پيشوا پا فشارى کرد.
مى فرمايد: «پسرم بدان هيچ کس از خدا همچون پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خبر نياورده (و احکام خدا را همانند او بيان نکرده است) بنابراين او را به عنوان رهبر خود بپذير و در طريق نجات و رستگارى، وى را قائد خويش انتخاب کن»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِئْ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ(صلى الله عليه وآله) فَارْضَ بِهِ رَائِداً(5)، وَإِلَى النَّجَاةِ قَائِداً).
اين تعبير نشان مى دهد که وحى آسمانى که بر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نازل شد سرآمد همه وحى هايى است که بر انبياى پيشين نازل شده است. در آن اعصار مطابق استعداد انسان هاى همان زمان وحى آسمانى نازل مى شد و در عصر خاتم انبيا آخرين پيام هاى خدا بر قلب مبارکش وحى شد.
مقايسه قرآن مجيد با تورات و انجيل کنونى (هرچند دست تحريف به آن راه يافته) شاهد گوياى اين تفاوت عظيم است; در مورد معرفة الله و دلايل توحيد و صفات پروردگار، قرآن مجيد مطالبى دارد که در هيچ يک از کتب آسمانى ديده نمى شود حتى عشرى از اعشار آن هم وجود ندارد. در مورد مسائل مربوط به معاد که به گفته بعضى از محققان دو هزار آيه در قرآن از معاد و شاخ و برگ آن سخن مى گويد، آنقدر قرآن مطلب به ميان آورده که فراتر از آن تصور نمى شود. در مباحث اخلاقى، اجتماعى، سياسى و مسائل مربوط به حکومت و تاريخ پيشينيان، قرآن از هر نظر پربار است. به همين دليل امام(عليه السلام) در گفتار بالا مى فرمايد: احدى مانند پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) وحى آسمانى را به صورت گسترده بيان نکرده است و همين دليلِ انتخاب او به عنوان بهترين راهنما و پيشواست.
بايد توجّه داشت که واژه «رائد» در اصل به معناى کسى است که او را براى جستجوى مرتع (و آب) براى چهارپايان مى فرستند و هنگامى که آن را کشف کرد خبر مى دهد سپس اين معنا توسعه يافته و به کسانى که امور حياتى را در اختيار انسان ها مى گذارند اطلاق شده است.
قائد نيز در اصل به معناى کسى است که مهار ناقه را در دست مى گيرد و آن را در مسير راهنمايى مى کند. سپس به رهبران انسانى اطلاق شده است.
امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى افزايد: «من از هيچ اندرزى درباره تو کوتاهى نکردم و تو هرقدر براى آگاهى از صلاح خويش کوشش کنى به آن اندازه که من درباره تو تشخيص داده ام نخواهى رسيد»; (فَإِنِّي لَمْ آلُکَ(6) نَصِيحَةً. وَإِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِکَ ـ وَإِنِ اجْتَهَدْتَ ـ مَبْلَغَ نَظَرِي لَکَ).
هدف امام(عليه السلام) از اين سخن آن است که فرزندش را تشويق کند به دو دليل نسبت به اين نصايح کاملاً پايبند باشد يکى اينکه امام(عليه السلام) بر اثر دلسوزى و محبّت فوق العاده به او چيزى را فروگذار نکرده و ديگر اينکه فرزندش تازه کار است و هرگز نمى تواند آنچه را امام(عليه السلام) مى داند و مى بيند، بداند و ببيند که گفته اند: آنچه را جوان در آيينه مى بيند پير در خشت خام آن بيند.***
پی نوشت:
1 . اعلى، آيه 2-4.
2 . نحل، آيه 78 .
3 . لقمان، آيه 27.
4 . اسراء، آيه 85 .
5 . «رائد» از ريشه «رود» بر وزن «عود» همان گونه که در متن گفته شده در اصل به معناى تلاش و کوشش براى يافتن آب و چراگاه است سپس به هرگونه تلاش براى انجام چيزى گفته شده است. مثل معروف «اَلرّائدُ لا يَکْذِبُ قَوْمَهُ; کسى که به دنبال چراگاه مى رود به قوم و قبيله خود دروغ نمى گويد»، ناظر به همين معناست و از آنجا که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در جستجوى سعادت براى پيروان خويش بود، بر او «رائد» اطلاق شده است.6 . «آل» صيغه متکلم وحده، از ريشه «ألْو» بر وزن «دلو» در اصل به معناى کوتاهى کردن است.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 30-27مقصد چهارم: او را مأمور به توجّه و درك وصيّت خود كرده
و به بخشى از صفات و افعال خداى متعال كه در اسناد و ارتباط آنها به يك مبدأ، احتمال تضاد و دوگانگى مى رود متوجّه ساخته، و اشاره فرموده است كه با توجه بر اين كه مبدأ همه آنها يكى است، تضادّى با هم ندارند. امّا آن صفات از اين قرار است، قادر بر ميراندن است و قدرت دارد كه بميراند پس همو قادر بر حيات است و توانايى دارد كه زنده كند از آن جهت كه عوامل مرگ و زندگى به او منتهى مى شود. و همچنين آفريدگار همان است كه مى ميراند، زيرا فاعل آفرينش همان است كه مرگ را مقدّر فرموده و اسباب آفرينش و مرگ به دست اوست، بر اين دو جهت آيه مباركه اشاره دارد «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ يُحْيِي وَ يُمِيتُ رَبُّكُمْ» زنده مى كند و مى ميراند از آن جهت كه او آغازگر فعل زنده كردن و ميراندن است و به لحاظ اين كه او پروردگار على الاطلاق و نخستين مالك آنهاست، و همچنين فانى كننده و هم دوباره زنده كننده است، و گرفتارى و عافيت به دست اوست از آن جهت كه تمام عوامل و اسباب فنا، بازگشت، گرفتارى و عافيت به او مى انجامد. قبلا روشن شد كه تمام اين امور اعتبارات عقلى است كه از راه مقايسه ذات واجب تعالى با مخلوقات و آثارش -همان طور كه در خطبه اوّل نهج البلاغه بررسى كرديم- عقل آنها را به ذات مقدس حق مرتبط مى سازد امّا افعال حق تعالى چنين است كه آن گاه كه اراده آفرينش دنيا را كرد، آفرينش و استقرار هستى آن جز بدين نحو كه خداوند آن را آفريد، امكان نداشت، يعنى افاضه آنچه كه در حق بعضى از بندگان نعمت شمرده مى شود، مانند ثروت و تندرستى و امثال اينها، و يا در حق بعضى ديگر گرفتارى محسوب مى شود از قبيل تهيدستى و بيمارى. هر چند كه نعمتها نيز نوعى گرفتارى هستند. چنانكه خداوند متعال فرموده است: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ» ضرورت پاداش در عالم معاد، براى افراد گرفتار و نيز افراد برخوردار از نعمت، مطابق فرمانبردارى و نافرمانيشان در حال نعمت و گرفتارى، و همچنين آفرينش آنها بر طبق مشيّت حق، از جمله مسائلى است كه فلسفه آن بر ما روشن نيست.
البتّه در اصول و قوانين حكمت ثابت شده است كه مقصود بالذّات از عنايت حقّ تعالى تنها خير است و امّا شرهايى كه در عالم هستى وجود دارد، بالعرض موجودند، به طورى كه جداسازى و تهى كردن خير از شرّ امكان ندارد. و چون در جهان هستى غلبه با خير است و شرّ در اقليّت و همراه خير است، نمى شود خير زياد را به خاطر آنها ترك كرد، زيرا ترك خير كثير به خاطر شرّ قليل، خود در برابر جود و حكمت شرّ كثير است، و اين است معناى عبارت امام عليه السلام كه فرمود: زيرا دنيا جز بر امورى كه خداوند مقرّر داشته، استقرار و ثبات نيافته است و ما آن امور را چه آنها كه خير و يا شر بودنشان بر ما معلوم است و چه آنها كه معلوم نيست برشمرديم يعنى آفرينش دنيا ممكن نبوده است، مگر بر منوالى كه هست با همان خيرى كه مقصود با لذّات است و شرّى كه مقصود بالعرض است، و ضرورت كيفر اشخاص به خاطر گناهانى كه مرتكب مى شوند در عالم قيامت، گناهان همان شرّها است -به طورى كه در جاى خود ثابت شده است- كه ملازم با همان صورتهاى مادّى و صفات پست در دنيا هستند.
و عبارت امام (ع): «فان أشكل ...»: يعنى اگر در يافتن رازى از اسرار قدر بر تو مشكل شد، و حكمت آن بر تو مخفى ماند، نبايد تصور كنى كه آن خالى از حكمت است، بلكه آن را بر نادانى خود حمل كن زيرا تو در آغاز آفرينش خود نادان بودى سپس دانا شدى، چنان كه خداى متعال فرموده است: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً».
كلمه اوّل: منصوب است چون ظرف است، و جاهلا منصوب است بنا بر آن كه حال مى باشد. و اوّل به صورت مرفوع به عنوان مبتدا و جاهل هم مرفوع و خبر مبتدا، نيز نقل شده است.
سپس او را متوجّه امور زيادى كرده است كه در آغاز نسبت به آنها جاهل بوده و بعد آنها را درك كرده است تا وى امورى را كه حكمت آن را هنوز دريافت نكرده است همانند آنها قرار دهد. [يعنى روزى حكمت اين امور را هم درك خواهد كرد].
و بعد به او فرمان داده كه به خدا توكّل كند و در كارهايش به او پناه ببرد، و بندگى او را به جا آورد و توجه قلبى و دلبستگى اش به او باشد زيرا او شايسته ترين و سزاوارترين وجود بدان امور است.
مقصد پنجم: اشاره به برترى پيامبر (ص) بر ساير انبياست
به خاطر فزونى كه بر آنها در بيان خبر از طرف خداى متعال دارد، و نيز در بيان مطالب حقيقى كه در قرآن مجيد آمده است از قبيل اسرار توحيد، قضا و قدر، و جريان رستاخيز، زيرا هيچ يك از پيامبران پيشين همانند او اين امور را روشن و روان نگفته است، از اين رو هدايت و رهبرى اين امّت به تمام آنچه كه آن بزرگوار از جانب خدا آورده است، كاملتر و جامعتر از رهبرى ساير امّتهاى پيشين است نسبت به آنچه كه پيامبرشان آورده اند، و شعاع بينش اين امّت گسترده تر و فراگيرتر است.
و هدف از بيان فضيلت پيامبر (ص) در اين جا پذيرفتن روش او و راهنمائى اش در مسير رستگارى در عالم آخرت است. كلمه «رائداً» را استعاره از پيامبر (ص) آورده است، بدين لحاظ كه او، هر آنچه را كه در آخرت از پاداش و اجر، ماندنى و سعادت جاودانه است، آزموده و امت خود را بدانها بشارت داده است، چنان كه پيشرو قبيله پس از آگاهى از وجود آب و علف، مردم خود را آگاه مى سازد. آن گاه حضرت سخنانش را چنين ادامه مى دهد، وى (على) پيوسته نصيحتگر اوست، و اين كه انديشه و فكر وى (امام (ع)) در باره خودش -هر چند با تلاش و كوشش- همراه باشد باز به پايه تفكرى كه آن حضرت در باره فرزندش دارد نمى رسد. [اين سخن را حضرت فرموده است] تا فرزندش را نسبت به نظريه و پيشنهاد خود قانع سازد. و كلمه «نصيحة» به عنوان تميز منصوب است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 11
فتفهّم، يا بنيّ، وصيّتي، و اعلم أنّ مالك الموت هو مالك الحياة، و أنّ الخالق هو المميت، و أنّ المفني هو المعيد، و أنّ المبتلى هو المعافي، و أنّ الدّنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللَّه عليه من النّعماء و الإبتلاء و الجزاء في المعاد، أو ما شاء ممّا لا نعلم، فإن أشكل عليك شيء من ذلك فاحمله على جهالتك به، فإنّك أوّل ما خلقت جاهلا ثمّ علمت، و ما أكثر ما تجهل من الأمر، و يتحيّر فيه رأيك، و يضلّ فيه بصرك، ثمّ تبصره بعد ذلك، فاعتصم بالّذي خلقك، و رزقك و سوّاك، فليكن له تعبّدك، و إليه رغبتك، و منه شفقتك. و اعلم يا بنيّ، أنّ أحدا لم ينبىء عن اللَّه كما أنبأ عنه الرّسول، صلّى اللَّه عليه و آله، فارض به رائدا، و إلى النّجاة قائدا، فإنّي لم آلك نصيحة، و إنّك لن تبلغ في النّظر لنفسك -و إن اجتهدت- مبلغ نظري لك. (61034- 60440)الاعراب:لم آلك: صيغة المتكلّم من فعل الجحد من ألى يألو، نصيحة: تميز من فعل لم آلك.الترجمة:پسر جانم وصيّت مرا خوب بفهم و بدانكه مالك مرگ و زندگى و آفريننده و ميراننده يكى است و همان كه بفنا مى برد بزندگى باز مى آورد و آنكه درد مى دهد عافيت بخشد، و راستى كه دنيا پايدار نباشد جز بر پايه نعمتهائى كه خداوند در آن مقرّر داشته و بر بنياد ابتلا و جزاء در معاد يا هر آنچه او بخواهد و ما نمى دانيم و اگر چيزى از اين بابت بر تو مشكل است بنادانى خود حمل كن زيرا تو در آغاز آفريدنت نادان بودى و سپس دانا شدى و چه بسيار است آنچه را نمى دانى و در باره
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 14
آن سرگردانى و ديدرس تو نيست و پس از آن خواهى ديد، تو بايد خود را در پناه آن كسى بيندازى كه آفريدت و روزيت داد و درستت كرد، و بايد هم او را بپرستى و بدو روى آرى و از او بترسى.و بدان- اى پسر جانم- هيچكس از سوى خدا خبرى درست تر نياورده از آنچه رسول صلّى اللّه عليه و آله آورده او را بپيشوائى بپسند و براى نجات رهبر خود ساز، زيرا من هيچ اندرزى از تو دريغ نداشتم و تو هر چه هم تلاش براى خير خواهى خود نمائى باندازه من نتوانى بحقيقت رسيد.
پسرم اگر خدا شريكى داشت، پيامبران او نيز به سوى تو مى آمدند، و آثار قدرتش را مى ديدى، و كردار و صفاتش را مى شناختى، امّا خدا، خدايى است يگانه، همانگونه كه خود توصيف كرد، هيچ كس در مملكت دارى او نزاعى ندارد، نابود شدنى نيست، و همواره بوده است، اوّل هر چيزى است كه آغاز ندارد، و آخر هر چيزى كه پايان نخواهد داشت، برتر از آن است كه قدرت پروردگارى او را فكر و انديشه درك كند. حال كه اين حقيقت را دريافتى، در عمل بكوش آن چنانكه همانند تو سزاوار است بكوشد، كه منزلت آن اندك، و توانايى اش ضعيف، و ناتوانى اش بسيار، و اطاعت خدا را مشتاق، و از عذابش ترسان، و از خشم او گريزان است، زيرا خدا تو را جز به نيكوكارى فرمان نداده، و جز از زشتى ها نهى نفرموده است.
و بدان اى پسرك من، هرگاه براى پروردگارت شريك و انبازى بود پيغمبران او هم براى (راهنمائى) تو مى آمدند، و نشانه هاى پادشاهى و تسلّط او را مى ديدى، و كردار و صفات او را مى شناختى، و لكن خدا يكتا است چنانكه خود را وصف فرموده (در قرآن كريم سوره 18 آیه 110 مى فرمايد: «أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» يعنى خداى شما خداى يكتا است) كسى با او در پادشاهيش و مخالفت نمى كند، و هرگز از بين نمى رود، و هميشه بوده (ابدىّ و ازلىّ) است، اوّل است پيش از همه چيزها بى اوّليّت (اوّل حقيقى است نه عددى، زيرا اگر براى او اوّليّت باشد مسبوق بعدم و نيستى مى گردد، و محدث و نو پيدا مى باشد، و اين صفت شايسته ممكن است نه واجب) و آخر است بعد از همه اشياء بدون پايان (زيرا اگر براى او پايانى باشد بعدم و نيستى خواهد پيوست، پس واجب الوجود لذاته نخواهد بود) بزرگ است از اينكه ربوبيّت و پروردگارى او بسبب احاطه دلى يا چشمى اثبات شود (برتر است از اينكه دلها بعلم و دانائى يا چشمها به ديدن كنه ذات و صفات او را درك كرده بشناسند، زيرا او هرگز محاط و محدود نگردد). پس چون اوصاف او را (بطوريكه بيان شد) پى بردى بكن چنانكه سزاوار است از چون تويى كه بجا آورد با كوچكى قدر و منزلت، و كمى توانائى، و زيادى ناتوانى، و بسيارى نيازمندى به پروردگارش، در طلب طاعت و بندگى، و ترس از عذاب و كيفر، و بيم از غضب و خشم (دور شدن از رحمت) او، زيرا امر نكرده ترا مگر به نيكوئى، و نهى نفرموده است مگر از زشتى (شارح بحرانىّ در اينجا مى فرمايد: معتزله در باب مسئله حسن و قبح عقلىّ باين كلام و مانند آن تمسّك نموده اند).
بدان، اى فرزند، اگر پروردگارت را شريكى بود، پيامبران او هم نزد تو مى آمدند و آثار پادشاهى و قدرت او را مى ديدى و افعال و صفات او را مى شناختى. ولى خداى تو آن گونه كه خود خويشتن را وصف كرده، خدايى است يكتا. كسى در ملكش با او مخالفتى نكند، هرگز زوال نيابد و همواره خواهد بود. پيش از هر چيز بوده است، كه او را آغازى نيست و بعد از هر چيز خواهد بود، كه او را نهايتى نيست. فراتر از اين است كه پروردگاريش ثابت شود به دانستن و شناختن به دل يا به چشم. چون اين را دانستى، اكنون چنان كن كه از چون تويى شايسته است با وجود خردى قدر و منزلتش و اندك بودن تواناييش و فراوانى ناتوانيش و بسيارى نيازش به پروردگارش، در فرمانبردارى از او و ترس از عقوبت او و بيم از خشم او. او تو را جز به نيكى فرمان ندهد و جز از زشتى باز ندارد.
پسرم! بدان اگر پروردگارت شريکى داشت، رسولان او به سوى تو مى آمدند و آثار ملک و قدرتش را مى ديدى و افعال و صفاتش را مى شناختى; ولى او خداوندى يگانه است همان گونه که خودش را به اين صفت توصيف کرده است. هيچ کس در ملک و مملکتش با او ضديت نمى کند و هرگز زايل نخواهد شد و همواره بوده است. او سرسلسله هستى است بى آنکه آغازى داشته باشد و آخرين آنهاست بى آنکه پايانى برايش تصور شود. بزرگ تر از آن است که ربوبيتش در احاطه فکر يا چشم قرار گيرد. حال که اين حقيقت را شناختى، در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت و فزونى عجز و نياز شديدت به پروردگارت. در راه اطاعتش بکوش، ازعقوبتش برحذر باش و از خشمش بيمناک، زيرا او تو را جز به نيکى امر نکرده و جز از قبيح و زشتى باز نداشته است.
و بدان پسركم، اگر پروردگارت شريكى داشت پيامبران او نزد تو مى آمدند، و نشانه هاى پادشاهى و قدرت او را مى ديدى، و از كردار و صفتهاى او آگاه مى گرديدى. ليكن او خداى يكتاست چنانكه خود خويش را وصف كرده است. كسى در حكمرانى وى مخالف او نيست، و ملك او جاودانه و هميشگى است. آغاز همه چيزهاست. و او را أوليّت نيست، و آخر است پس از همه اشياء و او را نهايت نيست. برتر از آن است كه ربوبيّت او را دلى فراگيرد و يا در ديده اى جاى پذيرد، و چون اين را دانستى كار چنان كن كه از چون تويى بايد كه خرد منزلت است و بى مقدار، و توانايى اش كم و ناتوانى اش بسيار و طاعت خدا را خواهان و از عقوبتش ترسان، و از خشم او هراسان كه خدا تو را جز نيكوكارى نفرموده و جز از زشتكارى نهى ننموده.
پسرم معلومت باد اگر براى پروردگارت شريكى بود پيامبران آن شريك به سويت مى آمدند، و آثار ملك و سلطنت او را ديده، و به افعال و صفاتش آشنا مى شدى، اما او خدايى يگانه است همان گونه كه خود را وصف نموده، كسى در حكمرانيش با او ضديّت نمى كند، هرگز از بين نمى رود، و هميشه وجود داشته، اوّل است پيش از همه اشياء و او را اوليّتى نيست، و آخر است بعد از همه اشياء و او را نهايتى نمى باشد، بزرگتر از آن است كه ربوبيّتش به احاطه دل و ديده ثابت گردد، چون به اين حقيقت آگاه شدى در بندگى بكوش چنانكه شايسته مانند توست كه كوچك منزلت و فقير و كم قدرت و بسيار ضعيف است، و در طلب طاعت، و در ترس از عقوبت، و بيمناكى از خشم شديدا به پروردگار خود نيازمند است، زيرا چنين پروردگارى جز به خوبى تو را فرمان نداده، و جز از زشتى باز نداشته است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )
ايمان به يکتايى او:
امام(عليه السلام) در این بخش به سراغ يکى از دلايل توحيد مى رود، همان توحيدى که پايه اصلى تمام دين و رکن رکين آن است; مى فرمايد: «پسرم بدان اگر پروردگارت شريکى داشت، رسولان او به سوى تو مى آمدند و آثار ملک و قدرتش را مى ديدى و افعال و صفاتش را مى شناختى»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِيکٌ لاََتَتْکَ رُسُلُهُ، وَلَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَسُلْطَانِهِ، وَلَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ).
امام(عليه السلام) در يک نگاه براى نفى شريک و همتا براى خداوند به سه امر استدلال مى کند:
نخست اينکه اگر خدا شريک و همتايى مى داشت حتما حکيم بود و خداوند حکيم بايد بندگان را از وجود خويش آگاه سازد و اوامر و نواهيش را توسط پيامبران خويش به گوش آنها برساند در حالى که ما مى بينيم تمام انبيا بشر را به سوى خداى واحد دعوت کرده اند; آيات قرآن و متون کتب آسمانى گواه اين مطلب است.
از سوى ديگر اگر پروردگار ديگرى وجود داشت بايد آثار ملک و قدرت و سلطان او در جهان نمايان گردد در حالى که هر چه در اين عالم بيشتر دقت مى کنيم به وحدت آن آشناتر مى شويم. جهان مجموعه واحدى است با قوانين يکسان که بر سر تا سر آن حکومت مى کند و اين وحدت که از ساختمان اتم ها گرفته تا کهکشان هاى عظيم همه تحت قانون واحدى به حيات خود ادامه مى دهند، دليل بر يکتايى آفريدگار و يگانگى خداست.
آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به هفت وصف از صفات خداوند اشاره مى کند:
نخست مى فرمايد: «ولى او خداوند يگانه است، همان گونه که خودش را به اين صفت توصيف کرده است»; (وَلَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ).
اين وصف نتيجه استدلالى است که امام(عليه السلام) قبلاً بيان فرمود که اگر پروردگار و معبود ديگرى بود، فرستادگان او به سراغ تو مى آمدند و آثار ملک و سلطانش را در همه جا مى ديدى و افعال و صفاتش را در جبين موجودات مشاهده مى کردى و چون چنين نيست نتيجه مى گيريم که او خداوندى است يکتا. اضافه بر اين در قرآن مجيد نيز بارها خودش را به يکتايى توصيف کرده که نمونه بارز آن سوره توحيد است و از آنجا که او صادق است و کذب و دروغ که نتيجه نياز و عجز و هواپرستى است در ذات او راه ندارد، بنابراين مى توانيم در اين وصف و ساير صفاتش، بر دليل سمعى; يعنى آيات و روايات قطعى تکيه کنيم.
در دومين وصف مى فرمايد: «هيچ کس در ملک و مملکتش با او ضديت نمى کند»; (لاَ يُضَادُّهُ فِي مُلْکِهِ أَحَدٌ).
اين همان توحيد در حاکميّت است که يکى از شاخه هاى توحيد افعالى است; مالک يکى است و حاکم يکى. دليل آن هم روشن است، زيرا وقتى بپذيريم خالق اوست طبعا مالک و حاکم جز او نمى تواند باشد. آن هم خالقيت مستمر، چرا که مى دانيم خلقتش دائمى است; يعنى ما لحظه به لحظه آفريده مى شويم درست مانند نور چراغ که به منبع مولّد برق ارتباط دارد و اگر يک لحظه رابطه اش قطع شود خاموش مى گردد. آرى او همه روز خالق است و همواره حاکم و مالک.
آن گاه در بيان سومين و چهارمين وصف مى افزايد: «و هرگز زايل نخواهد شد و همواره بوده است»; (وَلاَ يَزُولُ أَبَداً وَلَمْ يَزَلْ).
دليل اينها روشن است، زيرا مى دانيم او واجب الوجود است، واجب الوجود حقيقتى است که به تعبير ساده، وجود او از ذاتش مى جوشد، بنابراين چنين وجودى ازلى است و بايد ابدى باشد. موجودى حادث است که وجودش از خود او نبوده و از بيرون آمده; موجودى فانى مى شود که وجودش از درون ذاتش نبوده و از خارج ذاتش به او رسيده باشد.
بنابراين پنجمين و ششمين وصف را هم مى توان از اينجا نتيجه گرفت که مى فرمايد: «او سرسلسله هستى است بى آنکه آغازى داشته باشد و آخرين آنها است بى آنکه پايانى برايش تصور شود»; (أَوَّلٌ قَبْلَ الاَْشْيَاءِ بِلاَ أَوَّلِيَّة، وَآخِرٌ بَعْدَ الاَْشْيَاءِ بِلاَ نِهَايَة).
اين دو وصف نيز از لوازم ازليت و ابديت ذات پاک اوست که آن هم نتيجه واجب الوجود بودن او است.
در هفتمين وصف که آخرين وصفى است که امام(عليه السلام) در اينجا بيان کرده و مى فرمايد: «بزرگ تر از آن است که ربوبيتش در احاطه فکر يا چشم قرار گيرد»; (عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْب أَوْ بَصَر).
دليل آن هم روشن است; ربوبيت او از ازل شروع شده و تا ابد ادامه دارد و همه عالم هستى را با مرزها و حدود ناشناخته اش در بر مى گيرد، بنابراين چنين ربوبيت گسترده اى را نه با چشم مى توان مشاهده کرد و نه در فکر انسان مى گنجد، زيرا ربوبيتش نامحدود است و نامحدود در فکر محدود انسان نخواهد گنجيد.
امام(عليه السلام) بعد از بيان عظمت خداوند و يگانگى و ازليت و ابديت و احاطه ربوبيت او بر جميع عالم، در ادامه سخن، فرزندش را مخاطب ساخته و او را به کوچکى و ناتوانيش و نيازهاى فراوانش در برابر خداوند توجّه مى دهد مى فرمايد: «حال که اين حقيقت را شناختى، در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت و فزونى عجز و نياز شديدت به پروردگارت»; (فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِکَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ(1)، وَقِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَکَثْرَةِ عَجْزِهِ، و عَظِيمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ).
چهار وصفى را که امام(عليه السلام) براى فرزندش بر شمرده اوصافى است درباره همه انسانها; همه در پيشگاه خداوند کوچک اند و قدرتشان ناچيز و عجزشان فراوان و نيازشان به پروردگارشان زياد. مشروط بر اينکه انسان، خويشتن را بشناسد و به خود فراموشى گرفتار نگردد که در اين صورت از طريق بندگى خارج نخواهد شد و گام در طريق طغيان نخواهد گذاشت. آرى شناخت عظمت خدا و معرفت به کوچکى خويش در برابر او سرچشمه عبوديت و بندگى است، و فراموشى آن، سرآغاز طغيان و ظلم و بيدادگرى است.
قرآن مجيد مى فرمايد: «(وَلا تَکُونُوا کَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون); وهمچون کسانى نباشيد که خدا را فراموش کردند و خداوند نيز آنها را به «خودفراموشى» گرفتار کرد; آنها گناهکارانند».(2)
آن گاه امام(عليه السلام) راه را به فرزند دلبندش نشان مى دهد که انجام اعمال شايسته چگونه است، مى فرمايد: «در راه اطاعتش بکوش، از عقوبتش ترسان باش و از خشمش بيمناک، زيرا او تو را جز به نيکى امر نکرده و جز از قبيح و زشتى باز نداشته است»; (فِي طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَالْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ، وَالشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ: فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرْکَ إِلاَّ بِحَسَن، وَلَمْ يَنْهَکَ إِلاَّ عَنْ قَبِيح).
امام(عليه السلام) در اينجا عمل شايسته را در سه چيز خلاصه کرده است: اطاعت و فرمان، ترس از عقوبت و اشفاق از خشم او.
بديهى است که خشيت و اشفاق در برابر عقوبت و خشم پروردگار، انگيزه طاعت است، بنابراين امام(عليه السلام) نخست به اطاعت پروردگار اشاره کرده و سپس بر انگيزه هاى آن تأکيد ورزيده است و تفاوت خشيت و اشفاق همان گونه که قبلاً اشاره شد در اين است که خشيت به معناى خوف و ترس است، ولى شفقت و اشفاق، ترس آميخته با اميد است. بنابراين ترس از عقوبت خداوند، همچون ترس از حادثه وحشتناک نااميد کننده نيست، بلکه ترسى آميخته با اميد به لطف و عطوفت و کرم پروردگار است.
جمله «فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرْکَ ...» اشاره به اين است: گمان نبر اطاعت تو از پروردگار چيزى بر جاه و جلال او مى افزايد يا خداوند نيازى به آن دارد. به عکس تو نيازمند به آنى، زيرا تو را به نيکى هايى که مايه سعادت توست امر فرموده و از قبايح و زشتى هايى که تو را به بدبختى و شقاوت مى کشاند نهى کرده است.
اين جمله دليل روشنى بر حسن و قبح عقلى است که متأسّفانه جمعى از مسلمانان که از مکتب اهل بيت و تمسک به کتاب و عترت دور مانده اند با آن به مخالفت برخواسته اند و مسأله اى بديهى عقلى را به سبب انگيزه هاى نادرست انکار کرده اند.***
نکته ها:
1. رابطه جهان بينى و ايدئولوژى
امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه بعد از بيان يک سلسله حقايق در مورد خداوند و بيان چندى از صفات او و بيان عجز، ضعف و ناتوانى انسان، نتيجه مى گيرد که بايد او را آن گونه که شايسته است عبادت کرد.
اين بدان معناست که وظايف ما پيوندى تنگاتنگ با واقعيّت ها دارد; يعنى قوانين، هميشه از دل حقايق بيرون مى آيد و بايدها و نبايدها، زاييده هست ها و نيست هاست. به عبارت ديگر، به دليل شناخت و واقعيت هايى که در مورد غناى خداوند و احتياج انسان است، لزوم عبادت نيز استنباط مى شود و اين همان بحث مهمى است که مى گويند بين ايدئولوژى و جهان بينى ارتباط هست يا نه.
جهان بينى همان شناختِ واقعيت هاست و ايدئولوژى در اينجا اصطلاحاً به معناى احکام و قوانينى است که به عقيده ما از دل جهان بينى متولد مى شود.
از اين رو شبهه کسانى که مى گويند: احکام امورى اعتبارى بوده و ارتباطى با واقعيت ها که امورى تکوينى است ندارد، بى اساس است و امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه قلم سرخ بطلان بر آن مى کشد، زيرا با جدايى اين دو از يکديگر، اعتبار احکام از ميان مى رود. حکم، زمانى ارزش دارد که با واقعيّت پيوند داشته باشد و اين فلسفه احکام است که به آن اعتبار مى بخشد و اين گره خوردن حکم با واقعيّت است که موجب تثبيت حکم مى شود.
احکام تعبدى نيز از اين قانون مستثنا نيستند و همه احکام مطابق مصالح و مفاسد واقعى اند، هرچند گاهى ما فلسفه آنها را ندانيم، زيرا در غير اين صورت ترجيح بلا مرجّح مى شد. علماى شيعه همه بر اين قول اتفاق دارند.
آيات قرآن و روايات نيز به اين ارتباط تنگاتنگ ميان احکام و واقعيت ها تصريح دارند.
در قرآن کريم در سوره مائده آمده است: «(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالاَْنْصابُ وَالاَْزْلامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ * إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ وَعَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُّنْتَهُونَ); اى کسانى که ايمان آورده ايد شراب و قمار و بت ها و ازلام (نوعى بخت آزمايى) پليد و از عمل شيطان است، از آن دورى کنيد تا رستگار شويد * شيطان مى خواهد به وسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت و کينه ايجاد کند، و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد. آيا (با اين همه زيان و فساد، و با اين نهى اکيد) خوددارى خواهيد کرد؟»(3)خداوند متعال در اين آيات بعد از آنکه مواردى از پليدى هاى واقعى; مانند شراب و قمار را بيان مى کند و متذکر مى شود که آنها از عمل شيطان هستند، به بيان حکم آن مى پردازد و مؤمنان را از ارتکاب به آنها نهى مى کند سپس بار ديگر در بيان واقعيت ها به رستگارى انسان اشاره مى کند و اينکه عمل شيطان در واقع دشمنى، کينه و دورى از ذکر خدا و ترک نماز است.
در مورد روزه نيز فرموده اند: «صُومُوا تَصِحُّوا; روزه بگيريد جسم شما سالم مى شود»(4) و در جاى ديگر به بيان فلسفه روزه پرداخته مى فرمايد: (لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون).(5)
در حقيقت تمام رواياتى نيز که در باب علل الشرايع وارد شده، دليل روشنى بر اين مدعاست.
2. آغاز خلقت و دوام فيض
همان گونه که از تعبيرات گوياى امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه روشن شد، ذات پاک خداوند سرآغاز همه چيز است بى آنکه آغازى، و سرانجام همه چيز است بى آنکه پايانى داشته باشد. از اين معنا به ازليت و ابديت تعبير مى شود. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که آيا مخلوقات، حدوث زمانى دارند; يعنى زمانى بوده که خداوند بوده است و مخلوقى وجود نداشته؟ (البتّه تعبير به زمان نيز از باب تسامح است، زيرا زمان خودش يا مخلوق است يا نتيجه حرکت در مخلوقات) آن گونه که آمده است: «کانَ اللهُ وَلَمْ يَکُنْ مَعَهُ شَىْءٌ»(6) اگر چنين باشد مسأله دوامِ فيض زير سؤال مى رود و مفهومش اين است که زمانى بوده که خداوند فياض فيضى نبخشيده است در حالى که مى دانيم فيض لازمه ذات پروردگار است و نبودنش نقصى محسوب مى شود.
پاسخ اين سؤال آن است که جهان حدوث ذاتى دارد; يعنى اگر بگوييم هميشه مخلوقى وجود داشته، آن مخلوق هم مستند به ذات پاک او و وابسته به قدرت او بوده است نه اينکه واجب الوجود باشد، همان گونه که نور آفتاب وابسته به اوست و اگر هميشه خورشيد باشد و هميشه نورافشانى کند باز هم خورشيد اصل است و نورش فرع و وابسته به آن.
به تعبير ديگر واژه «مع» در جمله «کانَ اللهُ وَلَمْ يَکُنْ مَعَهُ شَيءٌ» بيانگر اين حقيقت است که خداوند در ازل بوده و با او و همراه و همتاى او (نه به وسيله او) چيزى وجود نداشته است.***پی نوشت:
1 . «خطر» در اينجا به معناى قدر و منزلت است.
2 . حشر، آيه 19.
3 . مائده، آيه 90 و 91.
4. بحارالانوار، ج 59، ص 267، ح 46.
5. بقره، آيه 183.
6. بحارالانوار، ج 54، ص 238 .
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 36-30
در بخش دیگر از وصيّت به دليل وحدانيّت آفريدگار بزرگ و قسمتى از صفات وى، و بعد بر آنچه كه شايسته انجام است با توجّه به عظمت پروردگار و با ملاحظه صفات ياد شده، اشاره فرموده است، بنا بر اين در اينجا بحثهاى مختلفى است:
بحث اوّل: استدلال بر وحدت آفريدگار است،
و آن از يك قضيه شرطيه متّصله تشكيل شده است كه مقدّم آن: «لو كان لربّك شريك» اگر براى پروردگارت شريكى بود، و تالى آن: «لأتتك رسله... و لعرفت افعاله و اوصافه» هر آينه پيامبرانش مبعوث شده بودند،... و تو از افعال و اوصاف او آگاه مى شدى» است و از آن قضيه شرطيّه، استثناى نقيض اقسام تالى استنتاج مى شود تا نقيض مقدم، به عنوان نتيجه به دست آيد. توضيح ملازمه بين مقدم و تالى از اين قرار است، اگر خداوند داراى شريك باشد، بايد آن شريك خدا، جامع جميع شرايط خداوندى باشد، و گر نه شايستگى شريك خدا بودن را نخواهد داشت، اما از جمله لوازم خدايى چند چيز است:
اوّل: مصلحت در ضرورت مبعوث كردن پيامبران به جانب مردم و رهنمود مردم به سوى او، به دليلى كه در مورد لزوم بعثت در جاى خود، بيان شد.
دوم: بايد آثار قدرت و تسلّط او و صفات افعال وى روشن و محسوس باشد.
سوم: افعال و صفات ذات او مشخّص باشد.در صورتى كه تمام اين لوازم باطل است: امّا لازم اوّل باطل است، زيرا پيامبرى صاحب معجزه بر ما مبعوث نشده است تا ما را بر دومى (آثار قدرت و...) راهنمايى كند و از آن آگاه سازد.
امّا دومى باطل است: از اين رو كه آثار قدرت و سلطنت و عظمت ملك و مملكت و پابرجايى آن دليل بر يك وجود دانا و تواناست، امّا دلالت بر چند قادر حكيم ندارد.
امّا بطلان مورد سوم، بدين لحاظ است كه تنها افعالى را كه ما مشاهده مى كنيم، بر يك فاعل دلالت دارند و بس، امّا به وجود چند فاعل هيچ دلالتى ندارند. و همچنين صفات خدايى از قبيل علم، قدرت، اراده و امثال اينها كه به واسطه افعال عايد مى شوند، تنها بر يك صانع دلالت مى كنند كه متّصف به آن صفات است، امّا بر وجود دو صانع و يا بيشتر از دو صانع دلالت ندارند.
بنا بر اين، اين گفته كه آفريدگار ما را شريكى است، سخنى بيهوده و بى دليل است، چنان كه خداى متعال فرموده است: «وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ».
عبارت امام: «إله واحد كما وصف نفسه» (خدايى يگانه است چنان كه او خود را توصيف كرده است)، از جمله لوازم نتيجه است، زيرا هنگامى كه قول به خداى دوم باطل شد، ثابت مى شود كه او خداى يكتاست، چنان كه او خود، خويشتن را وصف كرده است: بگو اى پيامبر (ص) او خداى يكتاست. و اوست خداوند يكتاى غالب و در سلطنت و قدرت كسى در برابر او نيست: يعنى كسى كه در كارهاى او مخالفت كند و در قلمرو او به نزاع و دشمنى با او برخيزد، چنان كه راه و روش پادشاهان است.
بدان كه اين دليل، دليلى اقناعى است، چنان كه هدف خطيب از خطابه همين است و اين برهان نيست، زيرا اگر در شرطيّه مقصود اين باشد كه وجود خداى دوّمى مستلزم وجود آثار و افعال و صفاتى است كه ويژه او بوده و اين ويژگى هم روشن و آشكار باشد پس ملازمه اى در كار نخواهد بود، زيرا اين دو خدا چه متّفق الحقيقه و چه مختلف الحقيقه باشند، لازم نيست كه افعال و لوازم آن، اختلاف نوعى داشته باشند، و هر كدام به لازم خاصّى و فعل خاصى، تشخّص داشته باشد كه در ديگرى نباشد، بلكه جايز است در لوازم و آثار يكسان باشند و اگر مقصود اين باشد كه وجود خداى دوّم مستلزم اين است كه آثار و افعال و لوازمى شناخته شود كه اختصاص به او نداشته باشد، بلكه خداى ديگر هم بتواند با او در همه اينها شريك شود، پس اين، مطلب درستى است. لكن اين اشكال پيش مى آيد كه در اين صورت براى بطلان تالى نمى توان استدلال كرد، و دليل اين مطلب هم روشن است، زيرا ما آثار قدرت و افعال و لوازم و صفاتى را مشاهده مى كنيم كه نه بر يكتايى فاعل و موصوف خود دلالت دارند و نه بر دوگانه بودن آن و تنها بر وجود فاعل و ملزومى به طور اطلاق دلالت دارد.
پس بطلان و رفع تالى ممكن نيست، زيرا رفع تالى مستلزم رفع وجود خدا به طور مطلق است به جهت اين كه عدم لازم، مستلزم عدم مطلق ملزوم است نه تنها مستلزم رفع تالى.
بحث دوّم: در باره ازلى و ابدى بودن خداى متعال است، و آن اشاره دارد به دوام و ثبوت وجود خدا براى هميشه. برهان مطلب اين است كه خداى متعال واجب الوجود است و هر واجب الوجود بالذّات، از ازل وجودش استوار و براى ابد وجودش پايدار است امّا برهان صغرا يعنى واجب الوجود بودن حق تعالى قبلا گذشت و امّا برهان كبرا يعنى ازليّت و ابديّت واجب الوجود اين است كه اگر زوال و نيستى بر او روا باشد، واجب الوجود بالذّات نخواهد بود چون نادرستى تالى مستلزم نادرستى مقدّم است، بنا بر اين هستى او از ازل تا ابد پايدار است.
بحث سوّم: هستى او پيش از همه چيزها، آغاز بى آغاز و پس از همه چيزها، هستى او را پايانى نيست. امّا مطلب اوّل براى اين است كه اگر هستى اش را آغازى بود، هر آينه مسبوق به نيستى مى بود در نتيجه پديده و قهرا ممكن الوجود است و اين خلاف اصل واجب الوجود بودن اوست. امّا مطلب دوّم: اگر آخر بودن او به پايانى بينجامد، بايد به نيستى بپيوندد. و در نتيجه واجب الوجود بالذّات نخواهد بود، و اين نيز خلاف مقصود است.
بحث چهارم: در بيان اين كه خدا بزرگتر از آن است كه آفريدگارى اش در محدوده دل و يا ديده بگنجد، يعنى او بزرگتر از آن است كه كسى به دل و يا ديده بر تمام صفات خداوندى و آنچه شايسته اوست آگاهى يابد. وجه شبه آن است كه صفت پروردگارى و ساير اوصاف خداوندى -چنان كه قبلا معلوم شد- به اعتبار خارج عين ذات حق تعالى است، و به لحاظ عقلى تمام اينها امورى هستند كه عقل از تعقّل ذات مقدّس او نسبت به مخلوقات و آثارش استنباط مى كند، و در هر دو صورت او بزرگتر از آن است كه آفريدگارى اش در محدوده دل و يا ديده اى بگنجد.
امّا در خارج از آن جهت كه صفت آفريدگارى اش عين ذات اوست، بنا بر اين احاطه آگاهى بدان مستلزم احاطه به حقيقت ذات اوست، و قبلا ثابت شد كه ذات مقدّس او دور از هر گونه تركيبى است و در نتيجه احاطه ديگرى بر ذات او محال است.
و امّا در عقل از آن رو كه اعتبار صفت ربوبى و احاطه عقول بر آن منوط بر احاطه بر تمامى اعتبارات از صفات جمال و كمال است، زيرا ملحوظ كردن جهت ربوبيت مطلقه او مستلزم اعتبار الهيّت مطلقه اوست و اين خود مستلزم اعتبار همه صفات خداوندى است، و قبلا روشن شد كه اين اعتبارات نامتناهى اند. پس مقام ربوبى بالاتر از آن است كه در محدوده عقل بشرى در آيد تا چه رسد بر آن كه در ميدان ديد انسان قرار بگيرد.
بحث پنجم: بدان كه چون امام (ع) فرزندش را بر عظمت خداى سبحان و كمال ذات مقدّس او از جهات ياد شده متوجّه كرد، او را فرمان داد تا چنان رفتار كند كه شايسته فردى است چون او كه آن چنان در برابر عظمت خداى سبحان كوچك است و او را اطاعت كند چنان كه در خور اطاعت اوست و با كمال پرستش او را عبادت كند و آن چنان كه سزاوار است به خاطر كرامت ذات مقدّسش او را بپرستد. حضرت على (ع) جهات نقصان او [فرزندش] را بر شمرده است تا در هر موردى حالت خود را با كمال ذات مقدس خالق مقايسه كند براى اين كه از كمى منزلت خود، نسبت به عظمت او و توان اندك و عجز فراوان خود، نسبت به كمال قدرت او آگاه شود. و همچنين نياز فراوان خود را به پروردگارش در همه حال از قبيل درخواست توفيق، آمادگى براى اطاعت، ترس از عقوبت و بيم از غضب او، تمام اينها را نسبت به بى نيازى مطلق او در هر كار و از همه چيز، در نظر بگيرد.
عبارت: «انّه ... قبيح» هشدارى است به طور اجمال نسبت به لزوم اطاعت از خدا در همه مواردى كه امر و يا نهى فرموده است. و تشويق بر انجام هر كارى كه او امر فرموده است به اين جهت كه آن كار نيكوست، و به خوددارى از هر چيزى كه او نهى فرموده است از آن رو كه زشت و ناهنجار است.
همان طورى كه قبلا روشن شد، هدف از بعثت پيامبران و وضع قوانين و سنّتها تنها سر و سامان دادن به احوال معاش و معاد مردم است. پس در اين صورت ناگزير در هر امر و يا نهيى رازى نهفته است و مصلحتى وجود دارد كه باعث حسن مورد امر، و قبح مورد نهى است. و براى همين مطلب و نظاير آنست كه معتزله به مسأله حسن و قبح عقلى، گرايش يافته و عقيده مند شده اند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 15
الفصل الرابع من قوله عليه السّلام:و اعلم، يا بنيّ، أنّه لو كان لربّك شريك لأتتك رسله، و لرأيت آثار ملكه و سلطانه، و لعرفت أفعاله و صفاته، و لكنّه إله واحد كما وصف نفسه، لا يضادّه في ملكه أحد، و لا يزول أبدا، و لم يزل، أوّل قبل الأشياء بلا أوّليّة، و آخر بعد الأشياء بلا نهاية عظم عن أن تثبت ربوبيّته بإحاطة قلب أو بصر، فإذا عرفت ذلك فافعل كما ينبغي لمثلك أن يفعله في صغر خطره، و قلّة مقدرته و كثرة عجزه، و عظيم حاجته إلى ربّه، في طلب طاعته، و الخشية من عقوبته، و الشّفقة من سخطه، فإنّه لم يأمرك إلّا بحسن، و لم ينهك إلّا عن قبيح.المعنى:قد استدلّ عليه السلام في إثبات التوحيد بما يقرب من الاستدلال في قوله تعالى «ما اتّخذ اللّه من ولد و ما كان معه من إله إذا لذهب كلّ إله بما خلق و لعلا بعضهم على بعض سبحان اللّه عمّا يصفون- 91 المؤمنون» فانّ المقصود نفى الشريك بنفي آثاره الّتي لا بدّ من ترتّبه على وجوده لو كان، و هذا أحد طرق إثبات التوحيد المأثورة المشهورة.الترجمة:پسر جانم بدانكه اگر پروردگارت را شريكى بود فرستاده هايش نزد تو مى آمدند و آثار ملك و سلطنتش را مى ديدى و كردار و صفاتش را مى شناختى، ولى همان معبود يكتا است چنانچه خود را بيگانگى ستوده در ملكش ديگرى نيست و هرگز زوال نپذيرد و تا هميشه بوده است بى نهايت آغاز هر چيز است و بى نهايت در انجام هر چيز، بزرگتر از آنست كه ربوبيتش در دل و ديده گنجد، چون اين را دانستى چنان كن كه مانند تو بى أهميت و بى مقدار و پر عجز و حاجتمند بپروردگار خود بايست در طلب طاعت و ترس از كيفر و نگرانى از غضبش بكار بندد زيرا تو را فرمان نداده جز بكار نيك، و نهى نكرده جز از كار بد.
خَبَرَ الدُّنْيَا : دنيا را آزمود و آن را شناخت. السَفْر : مسافران. نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ : آنجا مناسب و موافق ميلشان نبود. الْجَدِيب : زمين خشك و بى آب و علف. امُّوا : قصد كردند. الْجَنَاب : ناحيه. الْمَرِيع : سرسبز، پرگياه. وَعْثَاءُ الطَرِيق : سختى و مشقت راه. الْجُشُوبَة : خشن، ناگوار. يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ : ناگهان به آن مى رسند.
تَحذوا : مطابق درست كنى خَبَر : شناخته و امتحان كرده است نَبَا : نامساعد شده، بلند كرد و حركت داد جَديب : قحط و خشكسالى زده خَصيب : داراى فراوانى جَناب : ناحيه و طرف مَريع : با آب و علف وَعثاء : زحمت و مشقت مَغرَم : جريمه و تاوان
مترجم :
۷. ضرورت آخرت گراییاى پسرم من تو را از دنيا و تحوّلات گوناگونش، و نابودى و دست به دست گرديدنش آگاه كردم، و از آخرت و آنچه براى انسان ها در آنجا فراهم است اطّلاع دادم، و براى هر دو مثال ها زدم، تا پند پذيرى، و راه و رسم زندگى بياموزى، همانا داستان آن كس كه دنيا را آزمود، چونان مسافرانى است كه در سر منزلى بى آب و علف و دشوار اقامت دارند و قصد كوچ كردن به سرزمينى را دارند كه در آنجا آسايش و رفاه فراهم است. پس مشكلات راه را تحمّل مى كنند، و جدايى دوستان را مى پذيرند، و سختى سفر، و ناگوارى غذا را با جان و دل قبول مى كنند، تا به جايگاه وسيع، و منزلگاه أمن، با آرامش قدم بگذارند، و از تمام سختى هاى طول سفر احساس ناراحتى ندارند، و هزينه هاى مصرف شده را غرامت نمى شمارند، و هيچ چيز براى آنان دوست داشتنى نيست جز آن كه به منزل أمن، و محل آرامش برسند. امّا داستان دنيا پرستان همانند گروهى است كه از جايگاهى پر از نعمت ها مى خواهند به سرزمين خشك و بى آب و علف كوچ كنند، پس در نظر آنان چيزى ناراحت كننده تر از اين نيست كه از جايگاه خود جدا مى شوند، و ناراحتى ها را بايد تحمّل كنند.
اى پسرك من، ترا از دنيا و چگونگى و از بين رفتن و درگذشت آن آگاه ساختم، و از آخرت و آنچه براى اهل آن در آن سرا آماده گشته با خبر نمودم، و براى تو در امر دنيا و آخرت مثلها زدم تا بآنها عبرت و پند گرفته از آنها پيروى كنى. مثل كسيكه دنيا را با آزمايش شناخته مانند مثل گروه مسافرينى است كه در جاى قحط و تنگى كه موافق (آرزو و خواست) ايشان نيست جاى پر آب و گياه و گوشه سبز و خرّمى را قصد كنند، و رنج راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك را بر خود هموار نمايند تا به فراخى سراى خويش و جايگاهشان برسند، پس از آن سختيها درد و آزارى نمى يابند، و در صرف اندوخته (خويش) در آن راه غرامت و تاوان نبينند (آرى رنج و سختى راحت و آسودگى باشد در جائيكه بنده راه او پويد، و زيان و تاوان سود گردد آنرا كه وصال جانان جويد) و نيست چيزى خوش آيندتر نزد ايشان از آنچه آنها را بمنزل و جايگاهشان نزديك نمايد. و داستان كسيكه فريب دنيا خورد (و آخرت را نديده انگارد) چون داستان گروهى است كه در منزل پر آب و گياه و فراوانى نعمت بودند و موافق (خواست و آرزوى) آنها نبود آمدند بمنزل و جايگاه قحط و تنگى، و هيچ چيزى نزد ايشان نارواتر و سختتر نيست از جدائى جائيكه در آن بودند آنگاه كه ناگهان بجاى نو رسيده و بسوى آن مى آيند.
اى فرزند، تو را آگاه كردم از دنيا و دگرگونيهايش و دست به دست گشتنهايش. و تو را از آخرت خبر دادم و آنچه براى اهل آخرت در آنجا مهيا شده و براى هر دو مثلهايى آوردم، تا به آنها عبرت گيرى و از آنها پيروى كنى. مثل كسانى كه دنيا را به آزمون شناخته اند، مثل جماعتى است از مسافران كه در منزلگاهى قحطى زده و بى آب و گياه منزل دارند و از آنجا آهنگ جايى سبز و خرم و پر آب و گياه نمايند. اينان سختى راه و جدايى از دوستان و مشقت سفر و ناگوارى غذا را به جان بخرند تا به آن سراى گشاده، كه قرارگاه آنهاست، برسند. پس، آن همه رنجها را كه در راه كشيده اند، آسان شمارند و آن هزينه كه كرده اند زيان نپندارند. و برايشان چيزى خوشتر از آن نيست كه به منزلگاهشان نزديك كند و به محل موعودشان در آورد. و مثل كسانى كه فريب دنيا را خورده اند، مثل جماعتى است كه در منزلگاهى سبز و خرم و با نعمت بسيار بوده اند و از آنجا به منزلگاهى خشك و بى آب و گياه رخت افكنده اند. پس براى آنان چيزى ناخوشايندتر و دشوارتر از جدايى از جايى كه در آن بوده اند و رسيدن به جايى كه بدان رخت كشيده اند، نباشد.
فرزندم! من تو را از دنيا و حالات آن و زوال و دگرگونيش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهيا شده مطلع کردم و درباره هر دو برايت مثال هايى زدم تا به وسيله آن عبرت گيرى و در راه صحيح گام نهى. کسانى که دنيا را خوب آزموده اند (مى دانند که آنها) همچون مسافرانى هستند که در منزلگاهى بى آب و آبادى وارد شده اند (که قابل زيستن و ماندن نيست) لذا تصميم گرفته اند به سوى منزلى پرنعمت و ناحيه اى راحت (براى زيستن) حرکت کنند، از اين رو (آنها براى رسيدن به آن منزل) مشقت راه را متحمل شده و فراق دوستان را پذيرفته و خشونت ها و سختى هاى سفر و غذاهاى ناگوار را (با جان و دل) قبول نموده اند تا به خانه وسيع و منزلگاه آرامشان گام نهند. به همين دليل آنها از هيچ يک از اين ناراحتى ها احساس درد و رنج نمى کنند و هزينه هايى را که در اين طريق مى پردازند از آن ضرر نمى بينند و هيچ چيز براى آنها محبوب تر از آن نيست که ايشان را به منزلگاهشان نزديک و به محل آرامششان برساند. (اما) کسانى که به دنيا مغرور شده اند همانند مسافرانى هستند که در منزلى پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر مى دهند که بايد به سوى منزلگاهى خشک و خالى از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چيزى ناخوشايندتر و مصيبت بارتر از مفارقت آنچه در آن بوده اند و حرکت به سوى آنچه که بايد به سمت آن روند و سرنوشتى که در پيش دارند، نيست.
پسركم من تو را از دنيا آگاه كردم، و از دگرگون شدنش و از ميان رفتن و دست به دست گرديدنش، و تو را خبر دادم از آن جهان، و آنچه در آنجا آماده است براى مردم آن، و براى تو در باره هر دو، مثلها راندم تا از آنها پند پذيرى و دستور كار خويش گيرى. داستان آنان كه دنيا را آزمودند و شناختند همچون گروهى مسافرند، كه به جايى منزل كنند، ناسازوار، از آب و آبادانى به كنار. و آهنگ جايى كنند پرنعمت و دلخواه، و گوشه اى پر آب و گياه. پس رنج راه را بر خود هموار كنند، و بر جدايى از دوست و سختى سفر، و ناگوارى خوراك دل نهند كه به خانه فراخ خود رسند، و در منزل آسايش خويش بيارمند. پس رنجى را كه در اين راه بر خود هموار كردند آزار نشمارند، و هزينه اى را كه پذيرفتند تاوان به حساب نيارند، و هيچ چيز نزدشان خوشايندتر از آن نيست كه به خانه شان نزديك كرده و به منزلشان در آورده. و داستان آنان كه به دنيا فريفته گرديدند چون گروهى است كه در منزلى پر نعمت بودند، و از آنجا رفتند و در منزلى خشك و بى آب و گياه رخت گشودند. پس چيزى نزد آنان ناخوشايندتر و سخت تر از جدايى منزلى نيست كه در آن به سر مى بردند و رسيدن به جايى كه بدان روى آوردند.
پسرم تو را از دنيا و وضع آن و از بين رفتن و دست به دست شدنش آگاه كردم، و از آخرت و آنچه براى اهلش در آنجا آماده شده خبر دادم، و براى تو در رابطه با هر دو جهان مثلها زدم تا به آنها پندگيرى و بر اصول آن گام بردارى. داستان آنان كه دنيا را آزموده اند داستان مسافرانى است كه در جايى خراب و همراه با قحطى و تنگى منزل گرفته اند و عزم رفتن به منطقه اى پر نعمت و لذت و محلّى سر سبز و خرم نموده اند، رنج راه، و فراق يار، و سختى سفر، و ناگوارى طعام را تحمل كرده، تا به خانه فراخ، و منزلگاه امنشان در آيند، بنا بر اين از آن همه سختى ها دردى نمى چشند، و خرج اين سفر را خسارت نمى بينند، و چيزى نزد آنان از آنچه وجودشان را به منزل هميشگى و جاويدشان نزديك كند محبوبتر نيست. و مثل مردمى كه مغرور به دنيا شدند مثل مسافرانى است كه در منزلى آباد و پر نعمت بودند و از آنجا به سوى محلى خشك و خراب و بى آب و گياه بار سفر بندند، پس چيزى نزد آنان ناخوشايندتر و سخت تر از جدايى از آنچه در آن بودند و رسيدن به جايى كه به جانب آن روى مى آورند و بدان جا مى رسند نيست.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )راهيان جهان ديگر دو گروهند:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه خود، موقعيت دنيا و آخرت را از ديدگاه خداجويانِ طالب آخرت و دنياپرستان، ضمن دو مثال زيبا و گويا بيان مى کند نخست مى فرمايد: «فرزندم! من تو را از دنيا و حالات آن و زوال و دگرگونيش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهيا شده مطلع کردم و درباره هر دو برايت مثال هايى زدم تا به وسيله آن عبرت گيرى و در راه صحيح گام نهى»; (يَا بُنَيَّ إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْيَا وَحَالِهَا، وَزَوَالِهَا وَانْتِقَالِهَا، وَأَنْبَأْتُکَ عَنِ الاْخِرَةِ وَمَا أُعِدَّ لاَِهْلِهَا فِيهَا، وَضَرَبْتُ لَکَ فِيهِمَا الاَْمْثَالَ، لِتَعْتَبِرَ بِهَا، وَتَحْذُوَ عَلَيْهَا).
هميشه مثال نقش بسيار مهمى در فهم و درک مسائل پيچيده، اعم از مسائل عقلى و حسى دارد و از طريق آن مى توان شنونده را به عمق مسائل رهنمون ساخت و او را براى انجام کارهاى مفيد و پرهيز از بدى ها و زشتى ها آماده کرد و تشويق نمود.
قرآن مجيد از مثال هاى زيبا و پرمعنا بسيار استفاده کرده و بخش مهمى از قرآن را مثل هاى قرآن تشکيل مى دهد. در کلمات امام(عليه السلام) در نهج البلاغه نيز مثال هاى فراوان پرمعنايى ديده مى شود که نهايت فصاحت و بلاغت در آن به کار گرفته شده است.
امام(عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدمه دو مثال مى زند نخست مى فرمايد: «کسانى که دنيا را خوب آزموده اند (مى دانند که آنها) همچون مسافرانى هستند که در منزلگاهى بى آب و آبادى وارد شده اند (که قابل زيستن و ماندن نيست) لذا تصميم گرفته اند به سوى منزلى پرنعمت و ناحيه اى راحت (براى زيستن) حرکت کنند، از اين رو (آنها براى رسيدن به آن منزل) مشقت راه را متحمّل شده و فراق دوستان را پذيرفته و خشونت ها و سختى هاى سفر و غذاهاى ناگوار را (با جان و دل) قبول نموده اند تا به خانه وسيع و منزلگاه آرامشان گام نهند»; (إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ(1) الدُّنْيَا کَمَثَلِ قَوْم سَفْر(2) نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ(3)، فَأَمُّوا(4) مَنْزِلاً خَصِيباً(5) وَجَنَاباً(6) مَرِيعاً(7)، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ(8) الطَّرِيقِ، وَفِرَاقَ الصَّدِيقِ، وَخُشُونَةَ السَّفَرِ، وَجُشُوبَةَ(9) المَطْعَمِ، لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ، وَمَنْزِلَ قَرَارِهِمْ).
«به همين دليل آنها از هيچ يک از اين ناراحتى ها احساس درد و رنج نمى کنند و هزينه هايى را که در اين طريق مى پردازند از آن ضرر نمى بينند و هيچ چيز براى آنها محبوب تر از آن نيست که ايشان را به منزلگاهشان نزديک و به محل آرامششان برساند»; (فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْء مِنْ ذَلِکَ أَلَماً وَلاَ يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً. وَلاَ شَيْءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ، وَأَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ).
آرى اين طرز فکر مؤمنان صالح و خداجويان اطاعت کار است، زيرا آنها هرگز فريفته زرق و برق دنيا نمى شوند; دنيا را مجموعه اى از ناراحتى ها، درد و رنج ها، گرفتى ها، نزاع ها و کشمکش ها مى بينند در حالى که ايمان به معاد و بهشت و نعمت هايش و اعتقاد به وعده هاى الهى به آنها اطمينان مى دهد که در آنجا جز آرامش و آسايش و نعمت هاى مادى و معنوى و خالى بودن از هرگونه درد و رنج و از همه مهم تر رسيدن به قرب پروردگار چيزى نيست و همين امر سبب مى شود که سختى هاى اين سير و سلوک را با جان و دل بپذيرند و هرگونه مشقتى را در اين راه متحمل شوند و چون عزم کعبه ی دوست کرده اند، خارهاى مغيلان در زير پاى آنها همچون حرير است و تلخى ها همچون شهد شيرين.
آن گاه امام(عليه السلام) به مثال دوم درباره دنياپرستان بى ايمان پرداخته مى فرمايد: «(اما) کسانى که به دنيا مغرور شده اند همانند مسافرانى هستند که در منزلى پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر مى دهند که بايد به سوى منزلگاهى خشک و خالى از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چيزى ناخوشايندتر و مصيبت بارتر از مفارقت آنچه در آن بوده اند و حرکت به سوى آنچه که بايد به سمت آن روند و سرنوشتى که در پيش دارند نيست»; (وَمَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْم کَانُوا بِمَنْزِل خَصِيب، فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِل جَدِيب، فَلَيْسَ شَيْءٌ أَکْرَهَ إِلَيْهِمْ وَلاَ أَفْظَعَ(10) عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا کَانُوا فِيهِ، إِلَى مَا يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ، وَيَصِيرُونَ إِلَيْهِ).
آرى; آنها مى دانند که سرنوشتشان دوزخ با آن عذاب هاى مرگبار است و زندگى دنيا با همه مشکلاتش در برابر آن بسيار گواراست. به همين دليل از مرگ، بسيار مى ترسند و از آينده خود بسيار در وحشتند، همان گونه که قرآن مجيد درباره گروهى از دنياپرستان بنى اسرائيل مى گويد: «(وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَياة وَمِنَ الَّذينَ أَشْرَکُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة وَما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ); و (آنان نه تنها آرزوى مرگ نمى کنند، بلکه) آنها را حريص ترين مردم ـ حتى حريص تر از مشرکان ـ بر زندگى (اين دنيا، و اندوختن ثروت) خواهى يافت; (تا آنجا) که هر يک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود، در حالى که اين عمر طولانى، او را از کيفر (الهى) باز نخواهد داشت».(11)
نيز به همين دليل در روايت معروفى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است: «أَنَّ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الْکَافِرِ وَالْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلاَءِ إِلَى جِنَانِهِمْ وَجِسْرُ هَؤُلاَءِ إِلَى جَحِيمِهِمْ; دنيا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلى است براى اين گروه (مؤمنان) به سوى بهشتشان وپلى است براى آن گروه (کافران) به سوى دوزخشان».(12)
به همين دليل در روايتى از امام حسن مجتبى(عليه السلام) آمده است که کسى از محضرش پرسيد: «مَا بَالُنَا نَکْرَهُ الْمَوْتَ وَلاَ نُحِبُّهُ؟; چرا از مرگ بيزاريم و از آن خوشمان نمى آيد؟». در پاسخ فرمود: «إِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَکُمْ وَعَمَرْتُمْ دُنْيَاکُمْ فَأَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النُّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَى الْخَرَابِ; زيرا شما آخرت خود را ويران ساخته ايد و دنيايتان را آباد،از اين رو شما کراهت داريد که از آبادى به سوى ويرانى رويد».(13)***
پی نوشت:
1 . «خَبَرَ» اين واژه فعل ماضى از ريشه «خُبر» بر وزن «قفل» به معناى آگاه شدن و گاه به معناى آزمودن براى آگاه شدن آمده است.
2 . «سَفْر» جمع مسافر است.
3 . «جَديب» به معناى خشک و بى آب و علف است و از ريشه «جَدَب» بر وزن «جلب» گرفته شده است.
4 . «أمّوا» از ريشه «امّ» بر وزن «غم» به معناى قصد کردن گرفته شده است.
5 . «خصيب» به معناى پر نعمت و پر آب و گياه از ريشه «خصب» بر وزن «جسم» به معناى فزونى نعمت گرفته شده است.
6 . «جناب» به معناى ناحيه است.
7 . «مريع» به معناى پر نعمت، از ريشه «مرع» بر وزن «رأى» به معناى فزونى گرفته شده است و «اَرْضٌ مَريعَةٌ» به معناى زمين حاصل خيز است.
8 . «وعثاء» از ريشه «وعث» بر وزن «درس» به معناى شن هاى نرمى است که پاى انسان در آن فرو مى رود و او را از راه رفتن باز مى دارد و به زحمت مى افکند. سپس بر هر گونه مشکلات اطلاق شده است، «وَعْثاءُ الطَّرِيقِ» اشاره به مشکلات سفر است.
9 . «جَشُوبَة» به معناى خشونت و ناگوارى است.
10 . «اَفْظَع» به معناى ناپسندتر، از ريشه «فَظاعت» به معناى شنيع و ناپسند بودن گرفته شده است.
11 . بقره، آيه 96 .
12 . بحارالانوار، ج 6، ص 154.
13 . معانى الاخبار، ص 390.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 40-37لغات:يَحذو: پيروى مى كندسَفر: مسافرانأمّوا: قصد كردندجَناب: نابودى، مرتبه و مقاممَريع: سرسبز و خرموَعثاء السفر: دشوارى مسافرتجُشوبة المطعم: درشتى، ناگوارىهَجم: ناگهانى اتفاق افتاد.
شرح:در اين بخش دو مطلب است:
مطلب اوّل: امام (ع) فرزندش را از حالات دنيا و آخرت آگاه ساخته و به او چيزهايى را يادآور شده كه وى را از حتمى بودن فنا و گذرا بودن دنيا، و بقاى آخرت و آنچه براى آخرت در آنجا مهيّاست، يعنى سعادت جاويدى كه قرآن مجيد و سنّت، انواع آن را بر شمرده است با خبر مى سازد. و براى طالب دنيا و آخرت دو مثل آورده است تا او [فرزند امام (ع)] از جمله كسانى باشد كه از دنيا روى گردان و به آخرت علاقه مند است. مثل اوّل مثل كسى است كه دنيا را آزموده و از ناپايدارى و گذران بودن آن آگاه شده است و همچنين آخرت را آزمايش كرده و به بقاى آخرت و نعمتهايى كه براى اهل آن مهيّا شده پى برده است و آنان را به گروه مسافرانى تشبيه كرده كه به قصد منزلگاهى پر آب و علف، منزل تنگ و نامساعد را ترك گويند.
وجه تشبيه اين مثل آن است كه نفوس بشرى، وقتى در عالم مجرّدات بود و مصلحت و حكمت اقتضا كرد كه در اين عالم هبوط كرده و بر اين كالبدهاى مادّى، دور از عالم مأنوس خود در سراى غربت و جاى وحشت منزل گزيند، تا بدان وسيله به كسب كمالات عقلى كه تنها از طريق اين عالم ميسّر است، نائل آيد. آن گاه پس از كسب كمالات از اين جا به همان عالم بالا و منزّه از وابستگيهاى اين كالبدها و اشكال پست آنها، باز گردد. همان طور كه در عهد پيشين از آنها چنين پيمان گرفته شده است و هر نفسى كه پيمان آفريدگارش را حفظ كرده و بر راه راست او باقى باشد و توجه كند كه او مدت معيّنى را در اين عالم خواهد ماند و به چشم عبرت به دنيا بنگرد كه همچون جايگاهى تنگ و خالى از غذاهاى حقيقى و آشاميدنيهاى زلال و گواراست و شايستگى براى وطن گزيدن و زندگى كردن را ندارد و نيز به جهان آخرت بنگرد كه چون سرايى خوش و خرّم و ناحيه اى پر از آب و علف است و كسى كه به آنجا برسد در حالى كه به درستى اوامر و نواهى خداوندى را انجام داده باشد به هدفهاى والا و لذّتهاى جاودانه اى رسيده است. بنا بر اين چنين كسى در مسير سفر در منزلگاههاى راه خدا و آماده شدن براى رسيدن شادمانه به محضر شريف پروردگار است. او رنج اين سفر را از قبيل سختى گرسنگى و تشنگى و بيدار خوابى، به خاطر رسيدن به منزلى فراخ و جايگاهى آرام تحمل مى كند از اين رو، دردى را احساس نكرده و آنچه از مال و جان در اين راه صرف مى كند، غرامت به شمار نمى آورد. و هيچ چيزى نزد او خوشايندتر از آن وسيله اى نيست كه او را به منزل مقصود و ناحيه منظورش نزديك سازد، بالاخره، نفوس بشرى در جهاتى كه بيان شد، تشبيه شده است به كسى كه به منزلى تنگ و قحطى زده رسيده باشد، آن گاه دريابد كه منزلى خوش و خرّم، در پيش است و انديشه نيكويش چنين اقتضا كند كه رنج و زحمت سفر بدانجا را تحمل كند تا بر آسايشى بزرگ دست يابد.
امّا مثل دوّم، داستان دنيا دارانى است كه نفس امّاره، آنها را به سوى دنيا جلب كرده و آنان از ماوراى دنيا غافل گشته و عهد و پيمان پروردگارشان را فراموش كردند و از آيات حق كه به خاطر داشتند روگرداندند، آنان را به گروهى تشبيه كرده است كه در منزلى خوش و خرّم بودند، آن گاه به جايى خشك و تنگ منتقل شوند، پس در اين مثل منزلگاه خوش و خرّم همان دنياست زيرا دنيا جاى خوشبختى و نعمت براى اهل دنيا و آخرت جاى تنگ و ناگوار براى آنهاست، زيرا كه آنان در دنيا براى درك سعادت آخرت آمادگى لازم را پيدا نكردند.
وجه تشبيه اهل دنيا به آن گروه، همان است كه حضرت در ضمن سخنان خود بيان داشته است، و عبارت از اين است كه چيزى ناخوشايندتر از آن نزد ايشان نيست، تا آخر مطلب: يعنى براى اهل دنيا چيزى ناخوش آيندتر و دشوارتر از مفارقت از آنچه كه در دنيا داشتند و رسيدن به آن ترس و وحشتهايى كه ناگهان بر آنان هجوم مى آورند و به صورت غل و زنجيرها -متوجّه آنها مى شوند- وجود ندارد، همان طورى كه هيچ چيز ناخوشتر از مفارقت جاى خوش و خرّمى كه در آنجا بودند و انتقال به جاى تنگ و قحطى زده اى كه به آن وارد مى شوند وجود ندارد. و بر اين دو مثل پيامبر (ص) در بيان خود اشاره فرموده است: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است.
منهاج البراعه (خوئی)يا بنيّ، إنّي قد أنبأتك عن الدّنيا و حالها، و زوالها و انتقالها و أنبأتك عن الاخرة و ما أعدّ لأهلها فيها، و ضربت لك فيهما الأمثال لتعتبر بها، و تحذو عليها! إنّما مثل من خبر الدّنيا كمثل قوم سفر نبا بهم منزل جديب فأمّوا منزلا خصيبا، و جنابا مريعا فاحتملوا وعثاء الطّريق، و فراق الصّديق، و خشونة السّفر، و جشوبة المطعم، ليأتوا سعة دارهم، و منزل قرارهم، فليس يجدون لشيء من ذلك ألما، و لا يرون نفقة فيه مغرما، و لا شيء أحبّ إليهم ممّا قرّبهم من منزلهم، و أدناهم من محلّهم، و مثل من اغترّ بها كمثل قوم كانوا بمنزل خصيب فنبا بهم إلى منزل جديب، فليس شيء أكره إليهم و لا أفظع عندهم من مفارقة ما كانوا فيه إلى ما يهجمون عليه، و يصيرون إليه.اللغة:حذا (عليه): اقتدى به: (قوم سفر): بالتسكين اى مسافرون، (أمّوا): قصدوا (الجديب): ضدّ الخصيب (الجناب المريع): ذو الكلاء و العشب (وعثاء الطريق) مشقتها.المعنى:ثمّ انتقل عليه السلام بعد تنوير الفكر بنور التوحيد إلى بيان زوال الدّنيا و ضرب المثل للفريقين من أهل السّعادة و الشّقاوة و كفى به واعظا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 17
الترجمة:پسر جانم منت از دنيا و حالش آگاه ساختم و هم از زوال و انتقالش، و از آخرت و آنچه براى اهلش آماده شده آگاه كردم و مثلها آوردم تا پند گيرى و بروش آنها كار كنى، همانا مثل كسى كه دنيا را بررسى كرده است اهلش مانند مردمى مسافرند كه در منزل قحط و سختى گرفتارند و قصد دارند بمنزل پر نعمت و آستان با بركتى بروند و سختى راه و دورى از دوست و رنج سفر و خوراك ناهموار را بر خود هموار كردند تا بخانه وسيع و قرارگاه خود رسند از رنجهاى چنين سفرى دردى نگشند و هزينه آنرا زيانى ندانند و چيزى محبوبتر از آن نيست كه آنانرا بمنزل موعودشان نزديك سازد و بقرارگاهشان بكشاند، و مثل آنانكه فريب دنيا خورده اند و دل بدان بسته اند مثل مردمى است كه در منزل پر نعمت باشند و خواهند بمنزل قحطى و سختى سفر كنند و چيزى نزد آنها بدخواه تر و دشوارتر از آن نيست كه از آنچه دارند جدا شوند و بدان آينده بد و سخت برسند.
۸. معیارهای روابط اجتماعیاى پسرم نفس خود را ميزان ميان خود و ديگران قرار ده، پس آنچه را كه براى خود دوست دارى براى ديگران نيز دوست بدار، و آنچه را كه براى خود نمى پسندى، براى ديگران مپسند، ستم روا مدار، آنگونه كه دوست ندارى به تو ستم شود، نيكوكار باش، آنگونه كه دوست دارى به تو نيكى كنند، و آنچه را كه براى ديگران زشت مى دارى براى خود نيز زشت بشمار، و چيزى را براى مردم رضايت بده كه براى خود مى پسندى، آنچه نمى دانى نگو، گر چه آنچه را مى دانى اندك است، آنچه را دوست ندارى به تو نسبت دهند، در باره ديگران مگو، بدان كه خود بزرگ بينى و غرور، مخالف راستى، و آفت عقل است، نهايت كوشش را در زندگى داشته باش، و در فكر ذخيره سازى براى ديگران مباش، آنگاه كه به راه راست هدايت شدى، در برابر پروردگارت از هر فروتنى خاضع تر باش.
اى پسرك من، در آنچه بين تو و ديگرى است خود را تراز و قرار ده، پس براى ديگرى بپسند آنچه براى خود مى پسندى، و نخواه براى ديگرى آنچه براى خود نمى خواهى، و ستم مكن چنانكه نمى خواهى بتو ستم شود، و نيكى كن چنانكه دوست دارى بتو نيكى شود، و زشت دان از خود آنچه را كه از ديگرى زشت پندارى، و از مردم راضى و خوشنود باش بآنچه كه تو خوشنود مى شوى براى آنها از جانب خود، و آنچه نمى دانى مگو و اگر چه دانسته ات اندك باشد، و آنچه دوست ندارى برايت گفته شود مگو. و بدان گردنكشى و خود بينى ناروا و بر خلاف حقّ و آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كن و براى ديگرى خزانه دار مباش (با آز مال و دارائى گرد مكن و براى ديگران مگذار) و هرگاه براه راست خويش رسيدى (راه حقّ را يافتى) پس باش در فروتن تر و فرمانبرترين حالات براى پروردگارت.
اى فرزند، خود را در آنچه ميان تو و ديگران است، ترازويى پندار. پس براى ديگران دوست بدار آنچه براى خود دوست مى دارى و براى ديگران مخواه آنچه براى خود نمى خواهى و به كس ستم مكن همان گونه كه نخواهى كه بر تو ستم كنند. به ديگران نيكى كن، همان گونه كه خواهى كه به تو نيكى كنند. آنچه از ديگران زشت مى دارى از خود نيز زشت بدار. آنچه از مردم به تو مى رسد و خشنودت مى سازد، سزاوار است كه از تو نيز به مردم همان رسد. آنچه نمى دانى مگوى، هر چند، آنچه مى دانى اندك باشد و آنچه نمى پسندى كه به تو گويند، تو نيز بر زبان مياور. و بدان كه خودپسندى، خلاف راه صواب است و آفت خرد آدمى. سخت بكوش، ولى گنجور ديگران مباش. و چون راه خويش يافتى، به پيشگاه پروردگارت بيشتر خاشع باش.
پسرم! خويشتن را معيار و مقياس قضاوت ميان خود و ديگران قرار ده. براى ديگران چيزى را دوست دار که براى خود دوست مى دارى و براى آنها نپسند آنچه را براى خود نمى پسندى. به ديگران ستم نکن همان گونه که دوست ندارى به تو ستم شود. به ديگران نيکى کن چنان که دوست دارى به تو نيکى شود. آنچه را براى ديگران قبيح مى شمرى براى خودت نيز زشت شمار. و براى مردم راضى شو به آنچه براى خود از سوى آنان راضى مى شوى. آنچه را که نمى دانى مگو، اگر چه آنچه مى دانى اندک باشد، و آنچه را دوست ندارى درباره تو بگويند، درباره ديگران مگو. (پسرم!) بدان که خودپسندى و غرور، ضد راستى و درست انديشى و آفت عقل هاست، پس براى تأمين زندگى نهايت تلاش و کوششت را داشته باش (و از آنچه به دست مى آورى در راه خدا انفاق کن و) انباردار ديگران مباش. هرگاه (به لطف الهى) به راه راست هدايت يافتى (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش.
پسركم خود را ميان خويش و ديگرى ميزانى بشمار، پس آنچه براى خود دوست مى دارى براى جز خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار. و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود، و نيكى كن چنانكه دوست مى دارى به تو نيكى كنند. و آنچه از جز خود زشت مى دارى براى خود زشت بدان، و از مردم براى خود آن را بپسند كه از خود مى پسندى در حق آنان، و مگوى -بديگران آنچه خوش ندارى شنيدن آن-، و مگو آنچه را ندانى، هر چند اندك بود آنچه مى دانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو گويند. و بدان كه خود پسندى -آدمى- را از راه راست بگرداند، و خردها را زيان رساند. پس سخت بكوش و گنجور ديگرى مشو، و چون راه خويش يافتى چندان كه توانى پروردگارت را فروتن باش -و به راه طاعت او رو-.
پسرم خود را ميزان بين خود و ديگران قرار بده، بنا بر اين آنچه براى خود دوست دارى براى ديگران هم دوست بدار، و هر چه براى خود نمى خواهى براى ديگران هم مخواه، به كسى ستم مكن چنانكه دوست دارى به تو ستم نشود، و نيكى كن چنانكه علاقه دارى به تو نيكى شود، آنچه را از غير خود زشت مى دانى از خود نيز زشت بدان، از مردم براى خود آن را راضى باش كه از خود براى آنان راضى هستى، هر آنچه را نمى دانى مگو اگر چه دانسته هايت اندك است، و آنچه را دوست ندارى در باره تو بگويند تو هم درباره ديگران مگوى. آگاه باش كه خودپسندى ضدّ صواب و آفت خردهاست. پس كوششت را به نهايت برسان، و در امور مادى خزانه دار وارث مشو. هرگاه به راه راست هدايت شدى در برابر پروردگارت به شدت فروتن باش.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )يکسان نگرى منافع خويش و ديگران:
امام(عليه السلام) در اين فقره از وصيّت نامه پربارش نخست به يکى از مهم ترين اصول اخلاق انسانى اشاره کرده مى فرمايد: «پسرم خويشتن را معيار و مقياس قضاوت ميان خود و ديگران قرار ده»; (يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَکَ وَبَيْنَ غَيْرِکَ).
ترازوهاى سنتى معمولا داراى دو کفه بود و وزن کردن صحيح با آن در صورتى حاصل مى شد که دو کفه دقيقاً در برابر هم قرار گيرد. اين سخن اشاره به آن است که بايد هرچه براى خود مى خواهى براى ديگران هم بخواهى و هر چيزى را که براى خود روا نمى دارى براى ديگران هم روا مدارى تا دو کفه ترازو در برابر هم قرار گيرد.
آن گاه به شرح اين اصل مهم اخلاقى پرداخته و در هفت جمله، جنبه هاى مختلف آن را بيان مى کند:
در جمله اوّل و دوم مى فرمايد: «براى ديگران چيزى را دوست دار که براى خود دوست مى دارى و براى آنها نپسند آنچه را براى خود نمى پسندى»; (فَأَحْبِبْ لِغَيْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ، وَاکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا).
در بخش سوم مى فرمايد: «به ديگران ستم نکن همان گونه که دوست ندارى به تو ستم شود»; (وَلاَ تَظْلِمْ کَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ).
در فقره چهارم مى افزايد: «به ديگران نيکى کن همان گونه که دوست دارى به تو نيکى شود»; (وَأَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْکَ).
در جمله پنجم مى فرمايد: «آنچه را براى ديگران قبيح مى شمرى براى خودت نيز زشت شمار»; (وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِکَ).
در قسمت ششم مى افزايد: «و براى مردم راضى شو به آنچه براى خود از سوى آنان راضى مى شوى»; (وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ).
سرانجام در هفتمين دستور مى فرمايد: «آنچه را که نمى دانى مگو اگر چه آنچه مى دانى اندک باشد و آنچه را دوست ندارى درباره تو بگويند، درباره ديگران مگو»; (وَلاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ وَإِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ، وَلاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَکَ).
اشاره به اينکه همان گونه که دوست ندارى مردم از تو غيبت کنند يا به تو تهمت زنند يا با القاب زشت و ناپسند تو را ياد کنند يا سخنان ديگرى که اسباب آزردگى خاطرت شود نگويند، تو نيز غيبت ديگران مکن و به کسى تهمت نزن و القاب زشت بر کسى مگذار و با سخنان نيش دار خاطر ديگران را آزرده مکن.
به راستى اگر اين اصل مهم اخلاقى با شاخ و برگ هاى هفت گانه اى که امام(عليه السلام) براى آن شمرده در هر جامعه اى پياده شود، صلح و صفا و امنيت بر آن سايه مى افکند و نزاع ها و کشمکش ها و پرونده هاى قضايى به حدّاقل مى رسد. محبّت و صميميت در آن موج مى زند و تعاون و همکارى به حد اعلى مى رسد، زيرا همه مشکلات اجتماعى از آنجا ناشى مى شود که گروهى همه چيز را براى خود مى خواهند و تنها به آسايش و آرامش خود مى انديشند و انتظار دارند ديگران درباره آنها کمترين ستمى نکنند و سخنى بر خلاف نگويند; ولى خودشان آزاد باشند، هرچه خواستند در باره ديگران انجام دهند و يا اينکه براى منافع و حيثيت و آبرو و آرامش ديگران ارزشى قائل باشند; ولى نه به اندازه خودشان، براى خودشان خواهان حد اکثر باشند و براى ديگران حدّاقل.
آنچه را امام(عليه السلام) در تفسير اين اصل اخلاقى بيان فرموده در کلام هيچ کس به اين گستردگى ديده نشده است، هرچند ريشه هاى اين اصل ـ به گفته مرحوم مغنية در شرح نهج البلاغه اش در تفسير همين بخش از کلام مولا ـ به طور اجمالى در گذشته وجود داشته است.
او مى گويد: «ما نمى دانيم چه کسى نخستين بار اين سخن طلايى را بيان کرده ولى هرچه باشد همه انسان هاى فهميده در آن اتفاق نظر دارند، زيرا معناى برادرى و انسانيّت و تعامل انسان ها با يکديگر و قدرت و پيروزى، بدون محبّت حاصل نمى شود. زندگى بدون محبّت سامان نمى يابد و مفهومى نخواهد داشت و نقطه مقابل محبّت که نفرت و کراهت است جز جنگ و جدايى و سستى نتيجه اى نخواهد داشت».(1)
در تعليمات اسلام نيز اولين بار پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به صورت زيبايى اين اصل را بيان فرموده است; در حديثى وارد شده است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) سوار بر مرکب بود و به سوى يکى از غزوات مى رفت، مرد عربى آمد و رکاب مرکب پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گرفت و عرض کرد: «يا رَسُولَ اللهِ عَلَّمْنى عَمَلاً أدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ; عملى به من بياموز که با آن وارد بهشت شوم». پبامبر فرمود: «مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْکَ فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَمَا کَرِهْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْکَ فَلاَ تَأْتِهِ إِلَيْهِمْ. خَلِّ سَبِيلَ الرَّاحِلَةِ; آنچه را دوست دارى مردم درباره تو انجام دهند درباره آنان انجام ده و آنچه را دوست ندارى نسبت به تو انجام دهند نسبت به آنان انجام نده (مطلب همين است که گفتم)؛ مرکب را رها کن».(2)
در حديث ديگرى در حالات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است که جوانى از قريش نزد آن حضرت آمد و عرض کرد اجازه مى دهى من مرتکب زنا شوم؟ اصحاب بر او فرياد زدند: چه حرف زشتى مى زنى. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آرام باشيد و به جوان اشاره کرد که نزديک بيايد بعد به او فرمود: آيا دوست دارى کسى با مادر تو زنا کند و يا با دختر و خواهر تو و يا... .
جوان عرض کرد: هرگز راضى نيستم و هيچ کس به اين امر راضى نيست. فرمود: آن چه را گفتى نيز همين گونه است و همه بندگان خدا نسبت به حفظ ناموس خود سخت پايبندند. آن گاه دست مبارک را بر سينه او گذارد و فرمود: «اللَّهُمَّ اغْفِر ذَنْبَه وَطَهِّرَ قَلْبَهُ حَصِّنْ فَرْجَهُ; خداوندا گناهش را ببخش و قلبش را پاک کن و دامانش را از آلودگى ها نگاه دار» بعد از اين ماجرا هيچ کس آن جوان را نزد زن بيگانه اى نديد.(3)
توجّه به اين نکته نيز لازم است که در هفتمين جمله از جمله هاى بالا، امام(عليه السلام) مقدمتاً مى فرمايد: «آنچه را نمى دانى نگو، هرچند آنچه مى دانى کم باشد» اشاره به اينکه اگر معلومات تو محدود است، به همان قناعت کن و در آنچه نمى دانى دخالت منما که تو را بر پرتگاه هاى خلاف و خطا مى کشد.
***
خزانه دار ديگران مباش:
سپس امام(عليه السلام) به چهار فضيلت ديگر اشاره و فرزند دلبندش امام حسن مجتبى(عليه السلام) را به آن توصيه مى کند.
نخست مى فرمايد: «(پسرم) بدان که خودپسندى و غرور، ضد راستى و درست انديشى و آفت عقل هاست»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ، وَآفَةُ الاَْلْبَابِ).
اشاره به اينکه انسانِ خودپسند، حقايق را درباره خويش و ديگران درک نمى کند و اين صفت زشت، حجابى بر عقل او مى افکند تا آنجا که عيوب خويش را صفات برجسته و نقص ها را کمال مى بيند و گاه يک عمر در اين خطا و اشتباه بزرگ باقى مى ماند و با همان حال از دنيا مى رود.
به گفته مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه، عُجب و خودپسندى همانند شراب است; هر دو انسان را مست مى کند و انسان مست همچون ديوانگان است که بايد از او فرار کرد.
در قرآن مجيد و روايات اسلامى، در نکوهش عُجب و خودپسندى نکته هاى فراوانى آمده است از جمله در آيه 8 سوره فاطر مى خوانيم: «(أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدِى مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَيْهِمْ حَسَرات إِنَّ اللهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ); آيا کسى که زشتى عملش (بر اثر عُجب و خودپسندى و هواى نفس) براى او آراسته شده و آن را زيبا مى بيند (همانند کسى است که واقع را مى يابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد (و سزاوار باشد) گمراه مى سازد و هرکس را بخواهد (و شايسته ببيند) هدايت مى کند پس جانت به سبب تأسف بر آنان از دست نرود; خداوند به آنچه انجام مى دهند داناست».
در سخنان امير مؤمنان على(عليه السلام) تعبيرات عجيبى درباره عُجب و خودپسندى ديده مى شود; در يک جا مى فرمايد: «العُجْبُ آفَةُ الشَرَف; خودپسندى آفت شرف انسان است»(4) و در جاى ديگر مى فرمايد: «آفَةُ اللُّبِّ العُجْبُ; آفت عقل، عُجب است».(5) و باز مى فرمايد: «العُجْبُ يُفْسِدُ العَقْلَ; عُجب عقل انسان را فاسد مى کند»(6) و در جاى ديگر: «ثَمَرَةُ العُجْبِ البَغْضَاءُ; نتيجه خودپسندى آن است که مردم دشمن انسان مى شوند».(7) و بالاخره مى فرمايد: «العُجْبُ رَأْسُ الحِمَاقَةِ; خودپسندى سرآغاز حماقت است».8)
آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه سخن به دومين توصيه خود پرداخته مى فرمايد: «پس براى تأمين زندگى نهايت تلاش و کوششت را داشته باش»; (فَاسْعَ فِي کَدْحِکَ).
اين چيزى است که در بسيارى از روايات اسلامى بر آن تأکيد شده تا آنجا که در حديث معروف نبوى مى خوانيم: «مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى کَلَّهُ عَلَى النَّاسِ; کسى که سربار مردم باشد ملعون و رانده شده دربار خداست».(9)
اگر همه مسلمانان به ويژه جوانان به اين دستور عمل کنند که هيچ کسى جز افراد از کار افتاده محتاج ديگران نباشند، به يقين جامعه اسلامى به پيشرفت هاى مهمى نايل مى شود حتى کشورهاى اسلامى نيز نبايد سربار کشورهاى غير مسلمان باشند که نتيجه اى جز ذلت به بار نمى آورد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه، اين جمله را طور ديگرى تفسير کرده اند و گفته اند منظور اين است که در راه انفاق، تلاش و کوشش کن و واژه «کدح» را به معناى آنچه را که انسان براى آن زحمت کشيده تفسير کرده اند که در اين صورت اين فقره مقدمه اى براى بيان جمله بعد خواهد بود; ولى تفسير اوّل صحيح تر به نظر مى رسد.
آن گاه امام(عليه السلام) به بيان توصيه سوم پرداخته مى فرمايد: «(از آنچه به دست مى آورى در راه خدا انفاق کن و) انباردار ديگران مباش»; (وَلاَ تَکُنْ خَازِناً لِغَيْرِکَ).
اشاره به اينکه آنها که از افزوده هاى اموال خويش انفاق نمى کنند و سعى در اندوختن آن دارند، بيچارگانى هستند که تلاش خود را صرف در نگهدارى اموال براى وارثان مى کنند و در قيامت، حسابش بر آنها و در دنيا لذتش براى ديگران است; همان وارثانى که گاه کمترين اعتنايى به مورِث خود ندارند و عمل خيرى براى او انجام نمى دهند، بلکه گاه از او نکوهش مى کنند که آنچه برايشان به ارث گذاشته کافى نيست. حتى اگر وارثان افراد نيکى باشند و از آن در طريق طاعت خدا استفاده کنند باز هم مايه حسرت آنهاست، چرا که زحمتش را آنها کشيدند و ثوابش را ديگران بردند، همان گونه که در روايات اسلامى به آن اشاره شده است.
امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه شريفه «(کَذلِکَ يُريهِمُ اللهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَيْهِمْ); خداوند اين چنين اعمال آنها را به صورتى حسرت آور به آنان نشان مى دهد»(10) مى فرمايد: «قَالَ هُوَ الرَّجُلُ يَدَعُ مَالَهُ لاَ يُنْفِقُهُ فِي طَاعَةِ اللهِ بُخْلاً ثُمَّ يَمُوتُ فَيَدَعُهُ لِمَنْ يَعْمَلُ فِيهِ بِطَاعَةِ اللهِ أَوْ فِي مَعْصِيَةِ اللهِ فَإِنْ عَمِلَ بِهِ فِي طَاعَةِ اللهِ رَآهُ فِي مِيزَانِ غَيْرِهِ فَرَآهُ حَسْرَةً وَقَدْ کَانَ الْمَالُ لَهُ وَإِنْ کَانَ عَمِلَ بِهِ فِي مَعْصِيَةِ اللهِ قَوَّاهُ بِذَلِکَ الْمَالِ حَتَّى عَمِلَ بِهِ فِي مَعْصِيَةِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ; منظور از اين آيه کسى است که مال فراوانى از خود به يادگار مى گذارد که بر اثر بخل، در راه خدا انفاق نمى کند. سپس مى ميرد و آن را براى ديگرى مى گذارد که در طريق اطاعت خداوند يا معصيت او هزينه مى کند که اگر در راه طاعت خدا عمل کرده، آن شخص مال خود را در ترازوى عمل ديگرى مى بيند و مايه حسرت او مى شود در حالى که زحمت مال را او کشيده بود و اگر با آن معصيت خدا کند آن شخص به وسيله مالش کمک به معصيت به خداوند متعال کرده است (و باز هم مايه حسرت اوست)».(11)
سرانجام در چهارمين توصيه مى فرمايد: «هرگاه (به لطف الهى) به راه راست هدايت يافتى (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش»; (وَإِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ).
اشاره به اينکه همه نعمت هاى الهى درخور شکر است و چه نعمتى از اين بزرگ تر که انسان، راه هدايت را به لطف پروردگار پيدا کند بااينکه گروه هاى زيادى در بيراهه ها سرگردان مى شوند و شکر هر نعمتى متناسب با همان نعمت است. شکر هدايت، خضوع در پيشگاه پروردگار و اطاعت اوامر و نواهى اوست.***
پی نوشت:1 . فى ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 502.
2 . کافى، ج 2، ص 146، باب الانصاف و العدل، ح 10.
3 . مجمع الزوائد هيثمى، ج 1، ص 129.
4 . غررالحکم، ص 309، ح 7103 .
5 . همان مدرک، ص 65، ح 848 .
6 . همان مدرک، ح 846 .
7 . همان مدرک، ص 309، ح 7106 .
8 . همان مدرک، ح 7096 .
9 . کافى، ج 5، ص 72، ح 7.
10 . بقره، آيه 167.
11 . کافى، ج 4، ص 42، ح 2.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 42-40مطلب دوم: به اصلاح رفتار خود با مردم توصيه كرده است.
به فرزندش امر فرموده است تا خويش را ملاك سنجش بين خود و ديگران قرار دهد. جهت اين كه امام (ع) لفظ «ميزان» را براى فرزندش استعاره آورده است، اين است كه وى همچون ترازو، بين خود و ديگران عادلانه رفتار كند. سپس جهات عدالت و برابرى كه امر فرموده است، ميزان را بر اساس آنها قرار دهد، شرح داده است، بعضى از آن جهات امور مثبت و برخى منفى اند.
اوّل: براى ديگران آنچه را بپسندد كه براى خود مى پسندد، و بر ديگران نپسندد آنچه را كه بر خود نمى پسندد و در حديث مرفوعى آمده است: ايمان بنده اى كامل نمى شود تا اين كه براى برادرش بپسندد آنچه را كه بر خود مى پسندد، و بر او نپسندد آنچه را كه بر خود نمى پسندد. و راز حديث اين است كه اين كار از كمال فضيلت عدالت است عدالتى كه باعث كمال ايمان مى شود.
دوم: بر كسى ستم نكند همان طور كه مايل نيست كسى بر او ستم كند، تا از دو صفت ناپسند ستمكارى و ستم پذيرى در امان بماند.
سوم: بر ديگران نيكى كند چنان كه دوست دارد به او نيكى كنند. صفت احسان فضيلتى تحت الشّعاع عفّت است.
چهارم: از خود ناپسند بداند آنچه را كه از ديگران ناپسند و زشت مى شمارد، پس از همه موارد نهى الهى متنفّر باشد كه اين از لوازم جوانمردى است. از اين رو وقتى كه از احنف راجع به جوانمردى پرسيدند، گفت: جوانمردى آن است كه زشت بدانى از خود آنچه را كه زشت مى شمارى از ديگران.
پنجم: از سوى مردم بپسندد آنچه را كه از جانب خود بر آنان مى پسندد، يعنى هر چه را كه شايسته مى بيند نسبت به ديگران از خوب و بد انجام دهد، شايسته است مثل آن را از ايشان براى خود بپذيرد، در اين عبارت هشدارى است بر اين كه روا نيست كار بد انجام دهد به دليل فقدان لازم كه عبارت از رضايت مردم بر بدى باشد.
ششم: چيزى را كه نمى داند نگويد هر چند كه دانسته هايش اندك است، و فرمود: هر چند دانسته هايش اندك است، زيرا كمى دانش براى بعضى از مردم گاهى انگيزه مى شود كه ندانسته سخن بگويند تا مبادا ديگران به آنان نسبت نادانى دهند، در نتيجه هم خود گمراه مى شوند و هم ديگران را به گمراهى مى كشند، چنان كه خداوند بزرگ فرموده است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ».
هفتم: آنچه در باره خود نمى پسندد، در باره ديگرى نگويد، مانند عيبجوئيها و گفتن القاب زشت و هر سخن كه باعث رنجش شود.
هشتم: به او هشدار داده است تا خودخواهى را رها كند، به اين دليل كه آن خلاف حقّ است. چون حق عبارت است از حركت در راه خدا با داشتن مكارم اخلاق، و خودخواهى از جمله اخلاق پست و نارواست، خودخواهى نقطه مقابل حق است مانند هر پستى كه ضدّ فضيلت است و هم به دليل اين كه خودخواهى آفت انديشه و عقول است، زيرا آن از بزرگترين بيماريهاى خرد و آفتهاى نابود كننده عقل است، همان طورى كه پيامبر (ص) اشاره فرموده است: «سه چيز باعث هلاكت است تا اين كه فرمود: خودبينى انسان».
نهم: در كسب خود تلاش و كوشش كند. يعنى سزاوار است در كسب طاعت بكوشد و بعضى گفته اند. مقصود از كدح به دست آوردن مال است و اين كه شايسته است آن را در راه خدا انفاق كند.
دهم: هنگامى كه پروردگار او را به سوى كمال و رشد هدايت مى فرمايد خاشعترين فرد نسبت به پروردگار خود باشد، توضيح آن كه هدايت به رشد و كمال، همان آگاهى از مسير حق تعالى است در تمام آنچه كه او از مكارم اخلاق مهيا ساخته است. و آگاهى از راهى كه رفتن از آن راه انسان را به خدا مى رساند مستلزم توجه به جلال و بزرگى اوست و آن جاست كه تواضع و خشوع واقعى و خشيت كامل حاصل مى شود، به دليل آيه مباركه «وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ غَفُورٌ». (28- فاطر)
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 16
يا بنيّ، اجعل نفسك ميزانا فيما بينك و بين غيرك، فأحبب لغيرك ما تحبّ لنفسك، و أكره له ما تكره لها، و لا تظلم كما لا تحبّ أن تظلم، و أحسن كما تحبّ أن يحسن إليك، و استقبح من نفسك ما تستقبح من غيرك، و ارض من النّاس بما ترضاه لهم من نفسك، و لا تقل ما لا تعلم، و إن قلّ ما تعلم، و لا تقل ما لا تحبّ أن يقال لك. و اعلم أنّ الإعجاب ضدّ الصّواب، و آفة الألباب، فاسع في كدحك، و لا تكن خازنا لغيرك، و إذا أنت هديت لقصدك، فكن أخشع ما تكون لربّك. (61368- 61035)الترجمه:پسرجانم خود را ترازوئى قرار ده و با آن خويش را با ديگران بسنج براى ديگران همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و همان را بد دار كه براى خود بدميدارى، ستم مكن چونان كه دوست ندارى ستم بشوى، احسان كن چنانچه دوست دارى بتو احسان شود، از خود زشت شمار آنچه را از ديگران زشت مى شمارى از خود نسبت بمردم همان را پسند كه از مردم نسبت بخودت پسنده دارى آنچه را ندانى مگو و اگر چه كم است آنچه را مى دانى، مگو با ديگران آنچه را دوست ندارى با تو بگويند. و بدانكه خود بينى مخالف حقّ و صوابست و آفت خرد و عقل است، در رنج خود هموار باش و تلاش مكن كه گنجينه براى ديگران بسازى و چون بقصد خود كامياب شدى بايد بيشتر براى پروردگارت خاشع و شكر گزار باشى.
الِارْتِيَاد : طلب كردن. الْبَلَاغ : كفايت، بسندگى. قَدْرُ بَلَاغِك : به مقدار كفايت. الْفَاقَة : فقر. كَؤُوداً : صعب العبور، سخت و دشوار. الْمُخِفّ : سبكبار، كسى كه بار اندكى دارد. الْمُثِقِل : گرانبار، كسى كه پشت خود را با بارهاى گران، سنگينى كرده است. ارْتَدْ لِنَفْسِك : براى خود رائدى (از اعمال نيك) پيش فرست. الْمُسْتَعْتَب : مصدر ميمى از «استعتب»، خوشنود كردن، رضايت خواستن. الْمُنْصَرَف : مصدر ميمى از «انصرف»، رجوع و بازگشت، يعنى بعد از مرگ امكان رجوع و بازگشت بدنيا نيست.
مُنصَرَف : برگشت، محل برگشت
مترجم :
۹. تلاش در جمع آوری زاد و توشهبدان راهى پر مشقّت و بس طولانى در پيش روى دارى، و در اين راه بدون كوشش بايسته، و تلاش فراوان، و اندازه گيرى زاد و توشه، و سبك كردن بار گناه، موفّق نخواهى بود، بيش از تحمّل خود بار مسئوليّت ها بر دوش منه، كه سنگينى آن براى تو عذاب آور است. اگر مستمندى را ديدى كه توشه ات را تا قيامت مى برد، و فردا كه به آن نياز دارى به تو باز مى گرداند، كمك او را غنيمت بشمار، و زاد و توشه را بر دوش او بگذار، و اگر قدرت مالى دارى بيشتر انفاق كن، و همراه او بفرست، زيرا ممكن است روزى در رستاخيز در جستجوى چنين فردى باشى و او را نيابى. به هنگام بى نيازى، اگر كسى از تو وام خواهد، غنيمت بشمار، تا در روز سختى و تنگدستى به تو باز گرداند. بدان كه در پيش روى تو، گردنه هاى صعب العبورى وجود دارد، كه حال سبكباران به مراتب بهتر از سنگين باران است، و آن كه كند رود حالش بدتر از شتاب گيرنده مى باشد، و سرانجام حركت، بهشت و يا دوزخ خواهد بود، پس براى خويش قبل از رسيدن به آخرت وسائلى مهيّا ساز، و جايگاه خود را پيش از آمدنت آماده كن، زيرا پس از مرگ، عذرى پذيرفته نمى شود، و راه باز گشتى وجود ندارد.
و بدان كه در جلوت راهى است دور و دراز و بسيار سهمگين، و در آن ترا بى نيازى نيست از طلب نيكى و توشه برداشتن به مقدارى كه ترا برساند با سبك بودن پشتت (از بار گران معاصى و نافرمانيها) پس بيش از طاقت و توانائى بر پشت خود بار مكن كه سنگينى آن ترا بيازارد (كه در راه مانده خود را نتوانى به ديگران برسانى). و هرگاه نيازمند و درمانده اى را بيابى كه توشه ترا بسوى روز رستخيز ببرد و فردا در هنگام نيازمنديت آنرا بتو برساند پس او را غنيمت شمرده توشه خود را بر او بنه، و بسيار باو كمك كن در حاليكه توانا هستى كه شايد (روز تنگدستى) او را بطلبى و نيابى، و غنيمت بدان كسيرا كه در زمان بى نيازيت از تو وام بخواهد تا در روز تنگدستيت بتو پس دهد. و بدان كه در جلو تو گردنه بسيار دشوارى است، كه در آن سبكبار از گرانبار خورسندتر است، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده تر است، و فرودگاه تو در آن راه ناچار بر بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدنت (به آن سرا) براى خود پيشروى بفرست (تا برايت جاى آسايش و خرّمى بدست آورد) و پيش از رفتنت منزلى آماده ساز كه بعد از مرگ وسيله خوشنود گرداندن نيست، و كسى بدنيا بر نمى گردد (در آنجا كار نيكى نمى توان انجام داد تا از گناه در گذرند و بدنيا بازگشتى نمى باشد تا از كردار زشت توبه نمايند).
و بدان، كه در برابر تو راهى است، بس دراز و با مشقت بسيار. پيمودن اين راه را نياز به طلب است، به وجهى نيكو. توشه برگير بدان مقدار كه تو را برساند، در عين سبك بودن پشتت از بار گران. پس بيش از توان خويش بار بر پشت منه كه سنگينى آن تو را بيازارد. هرگاه مستمند بينوايى را يافتى كه توشه ات را تا روز قيامت ببرد و در آن روز كه روز نيازمندى توست همه آن را به تو باز پس دهد، چنين كسى را غنيمت بشمار و بار خود بر او نه و فراوانش مدد رسان، اكنون كه بر او دست يافته اى، بسا، روزى او را بطلبى و نيابى. و نيز غنيمت بشمر كسى را كه در زمان توانگريت از تو وام مى طلبد تا در روز سختى به تو ادا كند. و بدان، كه در برابر تو گردنه اى است بس دشوار. كسى كه بارش سبكتر باشد در گذر از آن، نيكو حال تر از كسى باشد كه بارى گران بر دوش دارد. و آنكه آهسته مى رود، از آنكه شتاب مى ورزد، بدحال تر بود. جاى فرود آمدن از آن گردنه يا بهشت است يا دوزخ. پس، پيش از فرود آمدنت، براى خود پيشروى فرست و منزلى مهيا كن. زيرا پس از مرگ، خشنود ساختن خداوند را وسيلتى نيست و راه بازگشت به دنيا بسته است.
(فرزندم!) بدان راهى بس طولانى و پر مشقت در پيش دارى. در اين راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحيح و فراوان و توشه کافى که تو را به مقصد برساند بى نياز نيستى، به علاوه بايد در اين راه سبکبار باشى (تا بتوانى به مقصد برسى) بنابراين بيش از حدِ توانت مسئوليت اموال دنيا را بر دوش مگير، زيرا سنگينى آن مايه مشقت و وبال تو خواهد بود. هرگاه در زمانى که قدرت دارى نيازمندى را يافتى که مى تواند زاد و توشه تو را براى روز رستاخيز تو بر دوش گيرد و فردا که به آن نيازمند مى شوى به تو بازپس گرداند، آن را غنيمت بشمار و (هر چه زودتر) و بيشتر، اين زاد و توشه را بر دوش او بگذار، زيرا ممکن است روزى در جستجوى چنين شخصى برآيى و پيدايش نکنى. (همچنين) اگر کسى را پيدا کنى که در حال غنا و بى نيازيت از تو وام بگيرد و اداى آن را براى روز سختى و تنگدستى تو بگذارد، آن را غنيمنت بشمار! (فرزندم!) بدان پيش روى تو گردنه صعب العبورى هست که سبکباران (براى عبور از آن) حالشان از سنگين باران بهتر است، و کندروان وضعشان بسيار بدتر از شتاب کنندگان است و (بدان که) نزول تو بعد از عبور از آن گردنه به يقين يا در بهشت است و يا در دوزخ، بنابراين پيش از ورودت در آنجا وسايل لازم را براى خويش مهيا ساز و منزلگاه را پيش از نزول، آماده نما، زيرا پس از مرگ راهى براى عذرخواهى نيست و نه طريقى براى بازگشت به دنيا (و جبران گذشته).
و بدان كه پيشاپيش تو راهى است دراز، و رنجى جانگداز، و تو بى نياز نيستى در اين تكاپو از جستجو كردن به طرزى نيكو. توشه خود را به اندازه گير چنانكه تو را رساند و پشتت سبك ماند، و بيش از آنچه توان دارى بر پشت خود منه كه سنگينى آن بر تو گران آيد. و اگر مستمندى يافتى كه توشه ات را تا به قيامت برد، و فردا كه بدان نيازمندى تو را به كمال پس دهد، او را غنيمت شمار و بار خود را بر پشت او گذار و توشه او را سنگين كن چنانكه توانى چه بود كه او را بجويى و نشانى از وى ندانى، و غنيمت دان آن را كه در حال بى نيازيت از تو وام خواهد تا در روز تنگدستى ات بپردازد. و بدان كه پيشاپيش تو گردنه اى دشوار است، سبكبار در بر شدن بدان آسوده تر از سنگين بار است، و كندرونده در پيمودن آن زشت حالتر از شتابنده، و فرود آمدن تو در آن مسير بر بهشت يا دوزخ بود ناگزير. پس پيش از فرود آمدنت براى خويش پيشروى روانه ساز و پيش از رسيدنت خانه را بپرداز كه پس از مرگ جاى عذر خواستن نيست، و نه راه به دنيا بازگشتن.
معلومت باد كه در پيش رويت راهى دراز همراه با مشقتى سخت است، در اين راه از طلب درست، و توشه به اندازه برداشتن و سبكبارى از گناه بى نياز نيستى، پس بيش از قدرتت بر خود بار مكن، كه سنگينى اش و زر و وبالت شود. اگر محتاجى را يافتى كه قدرت بر دوش نهادن زاد و توشه ات را تا قيامت دارد و در فرداى محشر كه به آن توشه نيازمند شدى در اختيارت بگذارد، وجودش را غنيمت بدان و زاد و توشه ات را بر دوشش بگذار، و در حالى كه قدرت اضافه كردن زاد و توشه را بر دوشش دارى تا بتوانى اضافه كن، چه بسا با از دست رفتن فرصت، چنين شخصى را بجويى و نيابى. به روز داشتن دارايى اگر كسى از تو وام خواست وامش ده تا در روز تنگدستى ات ادا كند. آگاه باش كه در پيش رويت گذرگاه سختى است، آن كه سبكبار است در آن گذرگاه حالى بهتر از سنگين بار دارد، و آن كه دچار كندى است بد حال تر از شتابنده در آن است. در آنجا محل فرود آمدنت به ناچار يا در بهشت است يا در جهنّم، پس پيش از در آمدنت به آن جهان توشه آماده كن، و قبل از ورودت منزلى فراهم ساز، كه بعد از مرگ تدارك كردن از دست رفته ممكن نيست، و راه بازگشت به دنيا براى هميشه بسته است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )زاد و توشه آخرتت را با ديگران بفرست!
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه به طولانى بودن سفر آخرت و نياز شديد به تهيه زاد و توشه براى اين سفر از طاعات و کارهاى خير به ويژه انفاق در راه خدا اشاره کرده است.
نخست مى فرمايد: «(فرزندم!) بدان راهى بس طولانى و پر مشقت در پيش دارى»; (وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَة بَعِيدَة، وَمَشَقَّة شَدِيدَة).
پيمودن راه هاى دنيا، هرچند طولانى و مشقت بار باشد در برابر راه آخرت سهل و آسان است. راه آخرت بسيار پر پيچ و خم و از گردنه هاى صعب العبور فضايل اخلاقى و مبارزه با هواهاى نفسانى مى گذرد و گاه پيمودن يکى از آنها سال ها وقت مى طلبد.
امام(عليه السلام) بعد از اين هشدار، لزوم تهيه زاد و توشه براى اين سفر را گوشزد مى کند و مى فرمايد: «در اين راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحيح و فراوان و توشه کافى که تو را به مقصد برساند بى نياز نيستى، به علاوه بايد در اين راه سبکبار باشى (تا بتوانى به مقصد برسى)»; (وَأَنَّهُ لاَ غِنَى بِکَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِيَادِ(1)، وَقَدْرِ بَلاَغِکَ(2) مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ).
اساس اين زاد و توشه همان است که در قرآن مجيد آمده است، آنجا که مى فرمايد: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى); و زاد و توشه تهيه کنيد، و بهترين زاد و توشه تقوا و پرهيزکارى است».(3)
تعبير به «حُسْنِ الاِْرْتِياد» با توجّه به اينکه ارتياد به معناى طلب کردن است، مفهومش حسن طلب يا به عبارت ديگر تدبير و مديريت صحيح (در طريقه تهيه زاد و توشه براى سفر آخرت) است.
تعبير به «خِفَّةِ الظَّهْرِ; سبک بودن پشت» اشاره به چيزى است که در قرآن مجيد آمده مى فرمايد: «(وَلَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَأَثْقالاً مَّعَ أَثْقالِهِم); آنها بار سنگين (گناهان) خويش را بر دوش مى کشند و (همچنين) بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود».(4) امام(عليه السلام) به فرزندش مى گويد که هرگز مانند آنان نباشد و تا مى تواند پشت خود را از اين بار سبک گرداند.
پيش از اين نيز در خطبه بيست و يکم، اين عبارتِ بسيار کوتاه و پر معنا را داشتيم: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا; سبکبار باشيد تا به قافله برسيد» در زمان هاى گذشته که قافله ها به راه مى افتادند و به گردنه هاى صعب العبور مى رسيدند گران باران وا مى ماندند و چون قافله نمى توانست به جهت آنها توقف کند، به مسير خود ادامه مى داد و آنها تنها در بيابان مى ماندند و طعمه خوبى براى دزدان و گرگان بيابان بودند.
امام(عليه السلام) پس از اين مقدمه کوتاه و پر معنا مسائل مالى و انفاقِ فى سبيل الله را که از مهم ترين زاد و توشه هاى قيامت است عنوان مى کند و مى فرمايد: «بنابراين بيش از حدِ توانت مسئوليت اموال دنيا را بر دوش مگير، زيرا سنگينى آن مايه مشقت و وبال تو خواهد بود»; (فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ، فَيَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَيْکَ).
اشاره به اينکه آنقدر ذخيره کن که براى نياز تو کافى باشد و بتوانى فرداى قيامت پاسخگوى آن باشى و گرنه همچون بار سنگينى بر دوش تو خواهد بود; بارى که از آن استفاده نمى کنى و فقط رنج آن را مى کشى.
سپس امام(عليه السلام) با تعبير جالبى دعوت به انفاق فى سبيل الله مى کند و مى فرمايد: «هرگاه در زمانى که قدرت دارى، نيازمندى را يافتى که مى تواند زاد و توشه تو را براى روز رستاخيز تو دوش گيرد و فردا که به آن نيازمند مى شوى به تو بازپس گرداند، آن را غنيمت بشمار و (هر چه زودتر) و بيشتر اين زاد و توشه را بر دوش او بگذار»; (وَإِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، فَيُوَافِيکَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَحَمِّلْهُ إِيَّاهُ، وَأَکْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَأَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ).
آن گاه مى افزايد: «زيرا ممکن است روزى در جستجوى چنين شخصى بر آيى و پيدايش نکنى»; (فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ(5)).
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه براى تشويق به انفاق در راه خدا از تعبير ديگرى استفاده کرده مى فرمايد: «(و همچنين) اگر کسى را پيدا کنى که در حال غنا و بى نيازيت از تو وام بگيرد و اداى آن را براى روز سختى و تنگدستى تو بگذارد، آن را غنيمنت بشمار»; (وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِي حَالِ غِنَاکَ، لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِکَ).
حاصل اينکه انسان عاقل و هوشيار بايد از وجود دو کس بهره گيرد: کسى که داوطلبانه و رايگان بار سنگين توشه انسان را بر دوش مى گيرد و با شادى و خوشحالى آن را به مقصد مى رساند و ديگر کسى که در هنگام بى نيازى انسان به مال، بخشى از اموال او را وام مى گيرد و در آن زمان که شديداً به آن نيازمند است بازپس مى دهد. آرى چنين است حال کسانى که در راه خدا انفاق مى کنند و تعبيرى جالب تر و زيباتر از اين پيدا نمى شود.
تعبير دوم برگرفته از قرآن مجيد است آنجا که مى فرمايد: «(مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثيرَة); کيست که به خدا قرض نيکويى دهد، (و بدون منت، انفاق کند،) تا خداوند آن را براى او، چندين برابر کند؟».(6) البتّه آيه مسأله وام دادن را با نکته اضافه اى بيان مى دارد و آن اينکه خداوند وامى را که از بندگانش مى گيرد دو چندان يا چند برابر به آنها باز پس مى دهد.
تعبير اوّل را هم احتمالا بتوان از آيات شريفه سوره بلد استنباط کرد آنجا که مى فرمايد: (فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ * فَکُّ رَقَبَة * أَوْ إِطْعامٌ فِى يَوْم ذِى مَسْغَبَة...).7)
شايان توجّه است که مرحوم صدوق در کتاب علل الشرايع روايت جالبى متناسب با وصيّت نامه بالا نقل مى کند که سفيان بن عُيَيْنَه مى گويد: زُهرى (يکى از تابعين معروف) در شبى سرد و بارانى على بن الحسين(عليه السلام) را ديد که آرد بر دوش خود حمل مى کند عرض کرد: يابن رسول الله اين چيست؟ فرمود: «أُرِيدُ سَفَراً أُعِدُّ لَهُ زَاداً أَحْمِلُهُ إِلَى مَوْضِع حَرِيز; سفرى در پيش دارم که زاد و توشه آن را به جاى مطمئنى نقل مى کنم» زُهرى گفت: غلام من در خدمت شماست آن را براى شما حمل مى کند. امام(عليه السلام) قبول نکرد، زُهرى گفت: من خودم آن را بر دوش حمل مى کنم تو والا مقام تر از آنى که بخواهى چنين بارى را بر دوش حمل کنى. امام(عليه السلام) فرمود: «لَکِنِّي لاَ أَرْفَعُ نَفْسِي عَمَّا يُنْجِينِي فِي سَفَرِي وَيُحْسِنُ وُرُودِي عَلَى مَا أَرِدُ عَلَيْهِ أَسْأَلُکَ بِحَقِّ اللهِ لَمَّا مَضَيْتَ لِحَاجَتِکَ وَتَرَکْتَنِي; لکن من خودم را والاتر از آن نمى دانم که آنچه مرا در سفرم نجات مى بخشد و ورودم را بر آنچه مى خواهم نيکو مى سازد بر دوش حمل کنم. تو را به خدا سوگند مى دهم به دنبال کار خود بروى و مرا به حال خود رها سازى».
زُهرى به دنبال کار خود رفت بعد از چند روز امام(عليه السلام) را ديد، عرض کرد: اثرى از سفرى که فرموديد نمى بينم، امام(عليه السلام) فرمود: «بَلَى يَا زُهْرِيُّ لَيْسَ مَا ظَنَنْتَ وَلَکِنَّهُ الْمَوْتُ وَلَهُ کُنْتُ أَسْتَعِدُّ إِنَّمَا الاِْسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرَامِ وَبَذْلُ النَّدَى وَالْخَيْرِ; آن سفرى که تو گمان کردى نيست منظورم سفر آخرت است و من براى آن آماده مى شوم و آماده شدن براى اين سفر با پرهيز از حرام و انفاق در راههاى خير حاصل مى شود».(8)***
امروز بار خود را سبک کن!
امام(عليه السلام) در اين قسمت از وصيّت نامه نورانى خود بار ديگر به مسأله سفر طولانى و پرخوف و خطر قيامت باز مى گردد و مسير راه را به دقت روشن ساخته و وسيله نجات را يادآورى مى کند.
نخست مى فرمايد: «(فرزندم!) بدان پيش روى تو گردنه صعب العبورى هست که سبکباران (براى عبور از آن) حالشان از سنگين باران بهتر است و کندروان وضعشان بسيار بدتر از شتاب کنندگان است»; (وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً(9)، الْمُخِفُّ(10) فِيهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ(11)، وَالْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ).
منظور از اين گردنه صعب العبور يا مرگ و سکرات آن است يا عالم برزخ و يا پل صراط (و يا همه اينها).
بديهى است براى عبور سالم از گردنه هاى صعب العبور بايد بار خود را سبک کرد و به سرعت گذشت، زيرا در اين گونه گردنه ها ممکن است راهزنان و يا حيوانات درنده نيز وجود داشته باشند.
اين تعبير برگرفته از قرآن مجيد است آنجا که مى فرمايد: «(فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ * فَکُّ رَقَبَة * أَوْ إِطْعامٌ فِى يَوْم ذِى مَسْغَبَة...); ولى او از آن گردنه مهم نگذشت، و تو چه مى دانى که آن گردنه چيست؟ آزاد کردن برده اى، يا غذا دادن در روز گرسنگى».(12)
برخى از مفسّران در شرح اين آيات، عقبه را به معناى هواى نفس و بعضى ديگر به گردنه هاى صعب العبور روز قيامت تفسير کرده اند که کلام حضرت متناسب با همين تفسير دوم است.
آن گاه در ادامه سخن مى فرمايد: «و (بدان که) نزول تو بعد از عبور از آن گردنه به يقين يا در بهشت است و يا در دوزخ»; (وَأَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لاَ مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّة أَوْ عَلَى نَار).
سپس مى افزايد: «بنابراين پيش از ورودت در آنجا وسايل لازم را براى خويش مهيا ساز و منزلگاه را پيش از نزول، آماده نما، زيرا پس از مرگ راهى براى عذرخواهى نيست و نه طريقى براى بازگشت به دنيا (و جبران گذشته)»; (فَارْتَدْ(13) لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ، وَوَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ، «فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ(14)» وَلاَ إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ(15)).
شايان توجّه است که جمله «لَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ» نخستين بار در کلام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است آنجا که مى فرمايد: «لَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ أَکْثِرُوا مِنْ ذِکْرِ هَادِمِ اللَّذَّاتِ وَمُنَغِّصِ الشَّهَوَاتِ; بعد از مرگ راهى براى عذرخواهى و جلب رضايت پروردگار نيست، بنابراين بسيار به ياد چيزى باشيد که لذات را در هم مى کوبد و شهوات را بر هم مى زند».(16)
جمله «وَلاَ إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ; راه بازگشتى وجود ندارد»، حقيقت و واقعيّت واضحى است که در آيات قرآن و روايات به طور گسترده به آن اشاره شده است. قرآن مجيد مى فرمايد: «(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکْتُ کَلاَّ...); (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى که مرگ يکى از آنها فرا رسد، مى گويد «پروردگارا! مرا بازگردانيد; * شايد در برابر آنچه ترک کردم (و کوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم» (ولى به او مى گويند:) چنين نيست!».(17)
در خطبه 188 نهج البلاغه درباره مردگان آمده است: «لاَ عَنْ قَبِيح يَسْتَطِيعُونَ انْتِقَالاً وَلاَ فِي حَسَن يَسْتَطِيعُونَ ازْدِيَاداً; نه قدرت دارند از عمل زشتى که انجام داده اند کنار روند و نه مى توانند بر کارهاى نيک خود چيزى بيفزايند».
آرى منزلگاه هاى اين عالم قابل بازگشت نيست، همان گونه که فرزند ناقص هرگز به رحم مادر براى تکامل بيشتر باز نمى گردد و ميوه اى که از درخت جدا شد به شاخه بر نمى گردد، کسانى که از اين دنيا به عالم برزخ مى روند نيز امکان بازگشت به دنيا را ندارند. برزخيان نيز هنگامى که به قيامت منتقل شوند هرگز نمى توانند به عالم برزخ بازگردند و اين هشدارى است به همه ما که بدانيم ممکن است در يک لحظه همه چيز تمام شود، درهاى توبه بسته شود و راه تحصيل زاد و توشه مسدود گردد و با يک دنيا حسرت، چشم از جهان بپوشيم.***
پی نوشت:1 . «ارتياد» از ريشه «رَود» بر وزن «قَوم» در اصل به معناى رفت و آمد کردن توأم با مدارا و ملايمت در طلب چيزى است و در مشتقاتِ آن، گاه روى جنبه طلب تکيه مى شود و گاه روى جنبه رفق و مدارا. واژه اراده نيز از همين ريشه گرفته شده است.
2 . «بلاغ» به معناى چيزى است که انسان را به مقصد برساند.
3 . بقره، آيه 197.
4 . عنکبوت، آيه 13.
5 . در مورد اينکه ضمير «تَطْلَبُه» و جمله «فلا تَجِدْهُ» به چه چيز برمى گردد، ميان شارحان نهج البلاغه اختلاف نظر است. احتمال اوّل اين است که به شخص فقيرِ نيازمند بازگردد که انفاق ها را گويا بر دوش حمل مى کند و در قيامت تحويل صاحبش مى دهد. احتمال ديگر اينکه به خود مال برگردد; يعنى ممکن است زمانى فرا رسد که بخواهى مالى در راه خدا انفاق کنى و نداشته باشى; ولى تفسير اوّل همان گونه که در متن آمد ترجيح دارد و جمله «وَاغْتَنِم» شاهد خوبى براى آن است.
6 . بقره، آيه 245.
7 . بلد، آيه 11-14.
8 . بحارالانوار، ج 46، ص 65، ح 27.
9 . «کئود» به معناى پر مشقت و صعب العبور است، از ريشه «کئد» بر وزن «عهد» به معناى شدت و سختى گرفته شده است.
10 . «مخفّ» به معناى سبک بال از ريشه «خفّ» بر وزن «صف» به معناى سبک شده گرفته شده است.
11 . «مثقل» يعنى سنگين بار از ريشه «ثقل» است.
12 . بلد، آيه 11-14.
13 . «ارْتَد» به معناى انتخاب کن از ريشه «ارتياد» است که در بخش قبل تفسير شد.
14 . «مُسْتَعْتَب» مصدر ميمى است و به معناى عذر خواهى و رضايت طلبيدن است از ريشه «عتب» بر وزن «عطف» گرفته شده که معانى متعدّدى دارد و يکى از معانى آن رضا و خشنودى است و کسى که عذرخواهى مى کند در واقع رضايت طرف را مى طلبد، لذا اين واژه به معناى عذرخواهى به کار رفته است.
15 . «مُنْصَرف» نيز مصدر ميمى به معناى بازگشت است.
16 . مستدرک الوسائل، ج 2، ص 104، ح 16.
17 . مؤمنون، آيه 99 و 100. در آيات 28 سوره انعام و 37 سوره فاطر نيز به همين معنا اشاره شده است.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 50-44لغات:
ارتياد: جستنطوق و الطاقه: آنچه در توان دارىوبال: هلاكت و نابودىكؤود: جايى كه بالا رفتن از آن دشوار استشرح:
در اين بخش چند مقصد است:
اوّل: توصيه به تلاش در راه كسب كمالات نفسانى جاويداندوم: ترك كارهاى زشتى كه باعث نقصان و عقب ماندگى مى شود
در مورد اوّل او را توجه داده است كه در پيش رويش يعنى در سفر به جانب قرب خدا، راهى دراز و دشوار وجود دارد. و روشن است كسى كه مى خواهد چنين مسيرى را بپيمايد بايد هدفش رسيدن به مقصد باشد و نيز توشه لازم را آماده سازد.
كلمه الطّريق (راه) را استعاره آورده است از حالاتى كه انسان در دنيا گرفتار آنها است و عبور از دنيا به سراى آخرت و منظور از درازى و سختى راه همان دشوارى رستگارى و ايمنى از خطرهاى آن است. زيرا اين تنها با داشتن تصميم و پايدارى بر سنّتهاى عدالت و استقامت بر حدّ ميانه لازم از مكارم اخلاق، ميسّر است. چون قبلا معلوم شد كه هر يك از قواى تميز، شهوت و غضب داراى حد متوسّطى است كه لازم است انسان در آن حدّ بايستد و عدالت هم همين است، و روشن شد كه حدّ عدالت باريكترين حدود و دشوارترين آنهاست، زيرا آن حدّ از دو طرف محصور به افراط و تفريط است و كمتر انسانى از گرفتارى در يكى از آن دو در امان است، و هر دوى آنها راه جهنّم است پس سزاوار است كه اين راه، راهى طولانى باشد كه انسان جز با پيمودن مسافتى دور به پايان آن نرسد و جز با كوشش فراوان آگاهى كامل از آن نيابد.
لفظ «الزّاد» (توشه) را استعاره از تقوا و كمالاتى آورده است كه در اين راه طولانى و پر خطر انسان را به قرب خدا مى رساند و بدين وسيله نجات و رستگارى در آن راه و رهايى از گرفتاريهاى آن به دست مى آيد.
در مورد دوم (از دو مقصد) حضرت با اين سخنان خود به او هشدار داده است: «مع خفّة الظّهر ... وبالا عليك...»
كلمه «الخفّة» را استعاره آورده است براى كم كردن ارتكاب گناه و بار كردن آن بر نفس خويش، و لفظ الحمل را عاريه از تحصيل گناه آورده است. و جهت استعاره اوّلى آن است كه مرتكب گناه اندك، زودتر آن راه را طى مى كند و به نجات از خطرها و ترسهاى آنجا نزديكتر است، چنان كه على (ع) فرموده است: سبكبار باشيد تا زودتر به منزل برسيد.
همان طور كه پيامبر (ص) اشاره فرموده است: سبكباران رستگارند. و امّا جهت استعاره دومى اين است كه مرتكب گناهان، به وسيله گناه سنگين بار شده و از پيوستن به سبكباران عقب مى ماند و در بين راه زير بار سنگين از پا درمى آيد و عقب ماندگى زياد او نتيجه زيادى ارتكاب گناه اوست همچون حالت شخص سنگين بار در طىّ مسافتى دور. كلمه «الظّهر» (پشت) براى پرورش دادن مطلب و آماده ساختن آن است.
مقصد سوم: توجّه دادن بر ضرورت بخشش مال به گونه صدقه دادن و احسان به نيازمندان و فقراء.
و عبارت حاوى اين معنى، در سخنان امام (ع) از: «و اذا وجدت» (اگر يافتى) تا كلمه «عسرتك» (سختى است) است.
حضرت على (ع) با بيان دو نكته زير فرزندش را به صدقه دادن و احسان به مستمندان علاقه مند مى سازد: اول: بخشش و دادن صدقه توشه اى است كه فقير تا روز قيامت آن را بر دوش مى كشد و در آنجا به هنگام شدّت نياز بدان، به وى باز مى دهد. و لفظ الزّاد در اينجا استعاره است از دو فضيلت بخشش و كرم كه به وسيله انفاق حاصل مى شود. و وجه استعاره، وسيله بودن انفاق و صدقه براى ايمنى نفس از نابودى در بين راه آخرت و باعث رسيدن آن به سعادت دائمى است همان طور كه توشه، نجات بخش مسافر در بين راه و باعث رسيدن او به مقصد است.
و براى گيرنده صدقه صفت حامل توشه را به طور استعاره آورده است، از آن رو كه او وسيله پيدايش آن فضيلت به وسيله آن صدقه و رسيدن ثواب آن به صدقه دهنده در روز قيامت است، و به دريافت صدقه دهنده اين فضيلت را و ظهور و بروز آن، روز قيامت در نامه عمل وى، در اين عبارت بدان اشاره شده است: فرداى قيامت آن را به تو باز پس دهد.
سپس دستور داده است كه هر گاه نيازمندى را ديد غنيمت شمارد و آن توشه را بر دوش وى قرار دهد و بيشتر به او كمك كند، تا سر حدّ توان به او توشه بسپارد. او را به غنيمت شمردن و شتاب در صدقه دادن با اين عبارت تشويق كرده است: شايد زمانى فرا رسد كه او را بجويى و نيابى، زيرا اگر وسيله يك كار مهم به گونه اى باشد كه به هنگام جستجوى آن، گاهى به دست آيد و گاهى نيايد پس لازم است كه به دست آوردن آن را غنيمت شمرد و در آن باره مسامحه نكرد.
دوم: صدقه دادن به فقير در حقيقت وامى است از طرف صدقه دهنده كه در حال بى نيازى مالى را مى دهد تا در روز فقر و تنگدستى اش به او باز پس دهد.
و صفت «وام گيرنده» را در اينجا استعاره براى خدا آورده است به اعتبار اين كه او پاداش ثواب را به كسى كه در راه طاعت او مالش را انفاق كرده، مى دهد، و در اين آيه مباركه بدان اشاره كرده است: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً» حضرت وام دادن به هنگام بى نيازى و بازپرداخت وام در وقت تنگدستى را يادآور مى شود تا برترى بازپرداخت را بنماياند و وام دهنده به خاطر سود دلخواهى كه عايد او مى شود، علاقه مند به دادن وام گردد.
چهارم: توجّه دادن بر سختى راه آخرت و ضرورت آمادگى براى آن است، با سبكبارى از گناهان و سرعت در اين كار پيش از پايان فرصت. لفظ عقبه (گردنه) را عاريه آورده است از راه آخرت زيرا در اين راه بالا رفتن از پله هاى مراتب كمال به وسيله فضايل از ميان انبوه خصال نكوهيده وجود دارد. و اين راه را از آن جهت به دشوارى در صعود وصف كرده است كه مشقّت و موانع زيادى در ارتقاى بدانجا وجود دارد.
براى آمادگى اين سفر نظر او را به سه امر جلب كرده است:اوّل: سبكبار در آن سفر از آنكه بارش سنگين است، خوشحالتر است، همان طور كه قبلا گفتيم اين امر واضحى است.
دوم: كسى كه كند حركت كند ناراحت تر از كسى است كه تند حركت مى كند، و اين مطلب نيز روشن است. زيرا كندرو در يك جانب از دو طرف افراط و تفريط ايستاده، سرگرم هواى نفس و غافل از مقصد اصلى است تا اين كه اجل گريبانش را مى گيرد و او اسير گرداب هلاكت مى شود و بر فرصت از دست رفته حسرت مى خورد.
سوم: بيان دو نتيجه و سرانجام كار، يكى بهشت و ديگرى دوزخ، زيرا سرانجام آن راه، رهرو خود را ناگزير در يكى از آن دو فرود مى آورد، و اين نيز مطلب واضحى است، زيرا گرفتارى انسان در امور دنيا عمل كردن در دنيا و پايان يافتن آن تا رسيدن به آخرت، يا در جهت مقصد اصلى و به طرف قبله واقعى و دورى از راه افراط و تفريط است كه به اين ترتيب راه به سرعت طى مى شود و رهرو خود را به بهشت مى رساند، و يا اين كه در جهت انحراف از مقصد اصلى است و به سمت آنچه در اين راه از موارد نهى خدا و انواع حرامها وجود دارد، متمايل مى شود. كه به اين ترتيب، رهرو خود را بر آتش فرود مى آورد.
نسبت دادن، هبوط به راه دنيا [طريق] مجاز است از آن رو كه اين راه سرانجام بر يكى از دو مقصد مى رسد، مانند كسى كه چيزى را پايين مى آورد تا در جايى قرار دهد.
آن گاه دستور داده است تا پيش قراولى براى خود بفرستد و وسيله اى براى نجات خود و خوشحالى اش فراهم آورد، پيش از آن كه در يكى از آن دو منزل نهايى فرود آيد، تا بدان وسيله قرارگاهش بهشت باشد، و آن منزلى را كه قصد سكونت در آنجا را دارد، به وسيله آماده كردن خود، آماده سازد. بعضى كلمه «يوطّئ» را يوطّن خوانده اند، يعنى آنجا را وطن خود قرار دهد.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 18
الفصل الخامس من قوله عليه السّلام:و اعلم أنّ أمامك طريقا ذا مسافة بعيدة، و مشقّة شديدة، و أنّه لا غنى بك فيه عن حسن الارتياد، و قدر بلاغك من الزّاد مع خفّة الظّهر، فلا تحملنّ على ظهرك فوق طاقتك فيكون ثقل ذلك وبالا عليك، و إذا وجدت من أهل الفاقة من يحمل لك زادك إلى يوم القيامة فيوافيك به غدا حيث تحتاج إليه فاغتنمه و حمّله إيّاه، و أكثر من تزويده و أنت قادر عليه، فلعلّك تطلبه فلا تجده، و اغتنم من استقرضك في حال غناك ليجعل قضاءه لك في يوم عسرتك. و اعلم أنّ أمامك عقبة كؤدا، المخفّ فيها أحسن حالا من المثقل و البطيء عليها أقبح حالا من المسرع، و أنّ مهبطك بها لا محالة على جنّة أو على نار، فارتد لنفسك قبل نزولك، و وطّىء المنزل قبل حلولك، فليس بعد الموت مستعتب، و لا إلى الدّنيا منصرف.اللغة:(الارتياد): طلب المنزل الرّحب، (الوبال): الهلكة، (كؤود): الشاق الصعود.الاعراب:أمامك: ظرف مستقر خبر مقدّم لقوله «أن» و ما بعده اسم له.المعنى:جعل عليه السّلام الانسان مسافرا في طريق الحيات واصلا إلى الجنّة أو النار بانتخابه السير المؤدّي إلى هذه أو هذه، و في طريقه عقبة شاقّة و هى المرور على شهواته و أهوائه و أخطائه فوصّاه بحمل الزاد الكافي للسير في هذا الطريق البعيد و الاجتهاد في تحصيل المعاون معه لحمل الزاد باعطاء الفقراء و المساكين مقدارا من أمواله ليكون ذخرا في مسعاه و معاده أو قرضا يرد عليه في أيام عسرته في آخرته.الترجمة:بدانكه در برابر تو راه دور و رنج سختى است و راستى كه تو نيازمند يك بررسى عميقى هستى كه راه خود را هموار سازى و اندازه توشه خود را بسنجى و سبك بار باشى، مبادا بار گران و طاقت فرسائى بر دوش بگيرى و از سنگينى آن بنالى و هلاك شوى، و اگر از نيازمندان كسى را يافتى كه برايت توشه بقيامت برد و فردا كه بدان نياز دارى بتو برساند وجود او را غنيمت شمار و توشه خود را
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 21
بدوش او گزار و هر چه مى توانى بيشتر بأو بسپار شايد ديگر او را درنيابى و غنيمت بدان كه كسى از تو مالى بوام گيرد و در روز سختى بتو بپردازد.بدانكه در برابر تو گردنه سخت و دشوارى است، هر كه در آن سبك بار باشد خوش حالتر است از كسى كه بارش سنگين است، و هر كه كند رو باشد بد حال تر است از آنگه شتابان مى رود، فرودگاه تو در پشت اين گردنه بناچار بهشت است يا دوزخ، پيش از آنكه از اين گردنه فرود شوى جلو پاى خود را پاك كن و ببهشت برو نه بدوزخ، و پيش از مرگ براى خود منزل را هموار ساز كه پس از مردن نه عذرى پذيرفته شود و نه راه بازگشتى بدنيا مى ماند.
۱۰. نشانه های رحمت الهیبدان، خدايى كه گنج هاى آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه درخواست داده، و اجابت آن را به عهده گرفته است. تو را فرمان داده كه از او بخواهى تا عطا كند، درخواست رحمت كنى تا ببخشايد، و خداوند بين تو و خودش كسى را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد كند، و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اى پناه ببرى، و در صورت ارتكاب گناه در توبه را مسدود نكرده است، در كيفر تو شتاب نداشته، و در توبه و بازگشت، بر تو عيب نگرفته است، در آنجا كه رسوايى سزاوار توست، رسوا نساخته، و براى بازگشت به خويش شرائط سنگينى مطرح نكرده است، در گناهان تو را به محاكمه نكشيده، و از رحمت خويش نا اميدت نكرده، بلكه بازگشت تو را از گناهان نيكى شمرده است. هر گناه تو را يكى، و هر نيكى تو را ده به حساب آورده، و راه بازگشت و توبه را به روى تو گشوده است. هر گاه او را بخوانى، ندايت را مى شنود، و چون با او راز دل گويى راز تو را مى داند، پس حاجت خود را با او بگوى، و آنچه در دل دارى نزد او باز گوى، غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح كن، تا غم هاى تو را بر طرف كند و در مشكلات تو را يارى رساند.۱۱. شرایط اجابت دعاو از گنجينه هاى رحمت او چيزهايى را درخواست كن كه جز او كسى نمى تواند عطا كند، مانند عمر بيشتر، تندرستى بدن، و گشايش در روزى.
و بدان آن خدائى كه بدست (قدرت و توانائى) او است خزانه هاى آسمانها و زمين دعاء و درخواست را بتو اجازه داده، و پذيرفتن را ضامن گشته است، و بتو فرموده كه از او بخواهى تا ببخشد، و رحمت و مهربانى بطلبى تا مهربانى كند، و بين تو و خود كسيرا نگذاشته كه او را از تو بپوشد، و ترا ناچار نگردانيده كه نزد او شفيع و ميانجى ببرى، و ترا از توبه و بازگشت جلو نگرفته اگر بدى كرده باشى، و بكيفر (گناه) تو شتاب ننموده، و رسوايت نكرده آنجا كه شايسته رسوا شدن بودى، و در پذيرفتن توبه و بازگشت بتو سخت نگرفت، و بسبب گناه ترا در تنگى نيانداخت، و از رحمت نوميد نفرمود، بلكه خوددارى ترا از گناه حسنه و كار نيك قرار داد، و سيّئه و كار بد ترا يك گناه و حسنه و كار نيكويت را ده برابر شمرد، و براى تو در توبه و بازگشت و خوشنود ساختن را گشود.پس هر وقت او را بخوانى صدايت را مى شنود، و هرگاه با او مناجات و راز و نياز كنى راز دلت را ميداند، پس خواست خود را باو مى رسانى، و راز دلت را پيشش آشكار مى سازى، و از اندوههايت باو شكايت و درد دل ميكنى، و از او چاره گرفتاريهايت را مى خواهى، و بر كارهايت كمك و يارى مى جويى، و از خزانه هاى رحمتش مى خواهى آنچه را كه غير او بر بخشيدنش توانا نيست: از قبيل درازى زندگانيها و درستى تنها و فراخى روزيها.
و بدان، كه خداوندى كه خزاين آسمانها و زمين به دست اوست، تو را رخصت دعا داده و خود اجابت آن را بر عهده گرفته است و از تو خواسته كه از او بخواهى تا عطايت كند و از او آمرزش طلبى تا بيامرزدت و ميان تو و خود، هيچكس را حجاب قرار نداده و تو را به كسى وانگذاشت كه در نزد او شفاعتت كند و اگر مرتكب گناهى شدى از توبه ات باز نداشت و در كيفرت شتاب نكرد. و چون بازگشتى سرزنشت ننمود و در آن زمان، كه در خور رسوايى بودى، رسوايت نساخت و در قبول توبه بر تو سخت نگرفت و به سبب گناهى كه از تو سرزده به تنگنايت نيفكند و از رحمت خود نوميدت نساخت. بلكه روى گردانيدن تو را از گناه، حسنه شمرد. و گناه تو را يك بار كيفر دهد و كار نيكت را ده بار جزا دهد. و باب توبه را به رويت بگشود.چون ندايش دهى، آوازت را مى شنود و اگر بِراز سخن گويى، آن را مى داند. پس حاجت به نزد او ببر و راز دل در نزد او بگشاى و غم خود به نزد او شكوه نماى و از او چاره غمهايت را بخواه و در كارهايت از او يارى بجوى و از خزاين رحمت او چيزى بطلب كه جز او را توان عطاى آن نباشد، چون افزونى در عمر و سلامت در جسم و گشايش در روزى.
(فرزندم!) بدان آن کس که گنج هاى آسمان ها و زمين در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمين نموده است، به تو امر کرده که از او بخواهى تا عطايت کند و از او درخواست رحمت کنى تا رحمتش را شامل حال تو گرداند. خداوند ميان تو و خودش کسى را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفيعى پناه برى و خداوند در صورتى که مرتکب بدى شوى تو را از توبه مانع نشده (و درهاى آن را به روى تو گشوده است). در کيفر تو تعجيل نکرده (و آن را به موجب اينکه ممکن است توبه کنى به تأخير انداخته) هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمى کند (آن گونه که انتقام جويان توبه کاران را زير رگبار ملامت و سرزنش قرار مى دهند) و حتى در آنجا که رسوايى سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگ نظران بى گذشت فوراً اقدام به رسواسازى و افشاگرى درباره خطاکاران مى کنند) و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه فکر است) و در محاسبه جرايمِ تو دقت و موشکافى نکرده (بلکه به آسانى از آن گذشته است). هيچ گاه تو را از رحمتش مأيوس نساخته (هرچند گناه تو سنگين و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهم تر اينکه) گناه تو را يکى محسوب مى دارد و حسنه ات را ده برابر حساب مى کند و درِ توبه و بازگشت و عذرخواهى را (هميشه) به رويت باز نگه داشته به گونه اى که هر زمان او را ندا کنى نداى تو را مى شنود و هرگاه با او نجوا نمايى آن را مى داند، بنابراين حاجتت را به سويش مى برى و آن چنان که هستى در پيشگاه او خود را نشان مى دهى، غم و اندوه خود را با وى در ميان مى گذارى و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او مى خواهى، و در کارهايت از او استعانت مى جويى، مى توانى از خزاين رحمتش چيزهايى را بخواهى که جز او کسى قادر به اعطاى آن نيست مانند فزونى عمر، سلامتى تن و وسعت روزى.
و بدان كسى كه گنجينه هاى آسمان و زمين در دست اوست تو را در دعا رخصت داده و پذيرفتن دعايت را بر عهده نهاده، و تو را فرموده از او خواهى تا به تو دهد، و از او طلبى تا تو را بيامرزد. و ميان تو و خود كسى را نگمارده تا تو را از وى باز دارد، و از كسى ناگزيرت نكرده كه نزد او برايت ميانجى گرى آرد، و اگر گناه كردى از توبه ات منع ننموده و در كيفرت شتاب نفرموده، و چون -بدو- بازگردى سرزنشت نكند، و آنجا كه رسوا شدنت سزاست پرده ات را ندرد، و در پذيرفتن توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نكشيده، و از بخشايش نوميدت نگردانيده، بلكه بازگشتت را از گناه نيك شمرده و هر گناهت را يكى گرفته و هر كار نيكويت را ده به حساب آورده، و در بازگشت را برايت باز گذارده و چون بخوانيش آوايت را شنود، و چون راز خود را با او در ميان نهى آن را داند.پس حاجت خود بدو نمايى و آنچه در دل دارى پيش او بگشايى، و از اندوه خويش بدو شكايت كنى و خواهى تا غم تو را گشايد و در كارها يارى ات نمايد، و از گنجينه هاى رحمت او آن را خواهى كه بخشيدنش از جز او نيايد: از افزون كردن مدت زندگانى و تندرستيها و در روزيها فراوانى.
آگاه باش آن كه خزائن آسمانها و زمين در اختيار اوست به تو اجازه دعا داده، و اجابت آن را ضمانت نموده، و دستور داده از او بخواهى تا ببخشد، و رحمتش را بطلبى تا رحمت آرد، و بين خودش و تو كسى را حاجب قرار نداده و تو را مجبور به توسل به واسطه ننموده، و اگر گناه كردى از توبه مانعت نشده، و در عقوبتت عجله نكرده، و به باز گشتت سرزنشت ننموده، و آنجا كه سزاوار رسوا شدنى رسوايت نكرده، در پذيرش توبه بر تو سخت گيرى روا نداشته، و به حسابرسى گناهانت اقدام نكرده، و از رحمتش نااميدت ننموده، بلكه خوددارى از معصيت را برايت حسنه قرار داده، و يك گناهت را يك گناه، و يك خوبيت را ده برابر به شمار آورده، باب توبه و باب خشنوديش را به رويت گشوده.هرگاه او را بخوانى صدايت را بشنود، چون با او به راز و نياز برخيزى رازت را بداند، پس نياز به سوى او مى برى، و راز دل با او در ميان مى گذارى، از ناراحتى هايت به او شكايت مى برى، و چاره گرفتاريهايت را از او مى خواهى، بر امورت از حضرتش يارى مى طلبى، از خزائن رحمتش چيزهايى را مى خواهى كه غير او را بر عطا كردنش قدرت نيست، از قبيل زياد شدن عمرها، سلامت بدنها، و گشايش روزيها.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )درهاى توبه و دعا به روى تو گشوده است:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه پر نورش به چند موضوع مهم اشاره مى فرمايد: نخست به سراغ مسأله دعا مى رود که بسيار سرنوشت ساز و پر اهمّيّت است مى فرمايد: «(فرزندم) بدان آن کس که گنج هاى آسمان ها و زمين در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمين نموده است، به تو امر کرده که از او بخواهى تا عطايت کند و از او درخواست رحمت کنى تا رحمتش را شامل حال تو گرداند»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِي الدُّعَاءِ، وَتَکَفَّلَ لَکَ بِالاِْجَابَةِ، وَأَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَکَ، و تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَکَ).
در اين چند جمله، امام(عليه السلام) براى تشويق به دعا کردن به نکاتى اشاره فرموده است: نخست مى گويد: از کسى تقاضا مى کنى که همه چيز در اختيار اوست زمين و آسمان و مواهب و نعمت ها و روزى ها و در يک جمله تمام گنجينه هاى آسمان ها و زمين، بنابراين درخواست از او به يقين به اجابت بسيار نزديک است.
در جمله دوم مى فرمايد: به تو اجازه داده و در واقع دعوت کرده تا به درگاهش روى و دعا کنى و اين نهايت لطف و مرحمت است که کسى نيازمندان را به سوى خود فرا خواند و بگويد: بياييد و درخواست کنيد. اشاره به آياتى همچون (قُلْ ما يَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّى لَوْ لا دُعاؤُکُم)(1) و مانند آن دارد.
در جمله سوم مى فرمايد: او تضمين کرده که دعاى شما را مستجاب کند که اشاره به آياتى مانند (ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم)(2) و امثال آن است.
در جمله چهارم مطلب را از اذن و اجازه فراتر مى برد و مى گويد: به شما امر کرده است که از او درخواست کنيد و طلب رحمت نماييد تا خواسته شما را عطا کند و اين به آياتى نظير: (وَسْئَلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللهَ کانَ بِکُلِّ شَىْء عَليماً) اشاره دارد.(3)
در جمله پنجم مى فرمايد: «خداوند ميان تو و خودش کسى را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفيعى پناه برى»; (وَلَمْ يَجْعَلْ بَيْنَکَ وَبَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُکَ عَنْهُ، وَلَمْ يُلْجِئْکَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَکَ إِلَيْهِ).
اشاره به اينکه اساس اسلام بر اين است که انسان ها مى توانند رابطه مستقيم با پروردگار خود پيدا کنند، همان گونه که همه روزه در نمازهاى خود از آغاز تا پايان، مخصوصاً در سوره حمد، با پروردگارشان خطاب مستقيم دارند به گونه اى که هيچ واسطه اى ميان آنها و او نيست. اين افتخار بزرگى است براى اسلام و مسلمانان که اسلام راه ارتباط مستقيم با خدا را بر همه گشوده و جاى جاىِ قرآن مجيد، شاهد و گواه بر آن است به ويژه آياتى که خداوند را با تعبير «رَبّنا» ياد مى کند.
بر خلاف بعضى از مذاهب باطله که پير و مرشد و شيخ خود را واسطه مى دانند و گاه ارتباط مستقيم با خدا را روا نمى پندارند.
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که مسأله شفاعت در اسلام ـ شفاعت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امام معصوم(عليه السلام) و حتى فرشتگان و مؤمنان صالح العمل ـ وارد شده است و آيات فراوان و روايات بسيار دلالت بر شفاعت شفيعان در دنيا و آخرت مى کند، آيا شفاعت با برقرارى ارتباط مستقيم منافات ندارد؟
پاسخ اين سؤال با توجّه به دو نکته روشن مى شود:
اولاً: دليلى بر نفى ارتباط مستقيم نيست، بلکه ارتباط مستقيم با خدا در جاى خود محفوظ است و مسلمانان شب و روز از آن استفاده مى کنند و شفاعت هم در جاى خود ثابت است و به تعبير ديگر هر دو در کنار هم قرار دارند و دو راه به سوى رحمت خداوندند.
ثانياً: در آيات قرآن مکرر به اين نکته اشاره شده که شفاعت نيز به اذن خدا است، بنابراين کسى که دست به دامان پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) براى شفاعت مى زند بايد در کنار آن از خدا بخواهد که اذن شفاعت به آنها بدهد، پس مکمل آن نيز ارتباط مستقيم با خداست.
به بيان ديگر من حوايج خويش را مستقيماً از خدا مى خواهم، ولى گاه حاجت به قدرى مهم و پيچيده است يا من آنقدر آلوده و گنه کارم که احساس مى کنم به تنهايى توفيق رسيدن به خواسته خود را ندارم. در اينجاست که دست به دامان شخص بزرگ و آبرومندى مى شوم که به اذن الله در پيشگاه خدا براى من شفاعت کند; مثلا برادران يوسف بعد از آن همه جنايت درباره برادر خود احساس کردند گناهشان به قدرى عظيم است که نمى توانند مستقيما عفو خود را بخواهند، لذا دست به دامن پدر شدند و گفتند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئين).(4)
سپس امام(عليه السلام) بعد از مسأله دعا به مسأله توبه مى پردازد و با تعبيراتى بسيار گويا و پرمعنا لطف الهى را به گنه کاران توبه کار شرح مى دهد و در هشت جمله بر آن تأکيد مى ورزد.
1. «خداوند در صورتى که مرتکب بدى شوى تو را از توبه مانع نشده (و درهاى آن را به روى تو گشوده است)»; (وَلَمْ يَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ).
2. «در کيفر تو تعجيل نکرده (و آن را به موجب اينکه ممکن است توبه کنى به تأخير انداخته)»; (وَلَمْ يُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ).
3. «هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمى کند (آن گونه که انتقام جويان توبه کاران را زير رگبار ملامت و سرزنش قرار مى دهند)»; (وَلَمْ يُعَيِّرْکَ بِالاِْنَابَةِ).
4. «حتى در آنجا که رسوايى سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگ نظران بى گذشت فورا اقدام به رسواسازى و افشاگرى درباره خطاکاران مى کنند)»; (وَلَمْ يَفْضَحْکَ حَيْثُ الْفَضِيحَةُ بِکَ أَوْلَى).
5. «در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه نظر است)»; (وَلَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْکَ فِي قَبُولِ الاِْنَابَةِ).
6. «در محاسبه جرايمِ تو دقت و موشکافى نکرده (بلکه به آسانى از آن گذشته است)»; (وَلَمْ يُنَاقِشْکَ(5) بِالْجَرِيمَةِ).
7. «هيچ گاه تو را از رحمتش مأيوس نساخته (هرچند گناه تو سنگين و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهم تر اينکه) گناه تو را يکى محسوب مى دارد و حسنه ات را ده برابر حساب مى کند»; (وَلَمْ يُؤْيِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ(6) عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً، وَحَسَبَ سَيِّئَتَکَ وَاحِدَةً، وَحَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً).
8. «درِ توبه و بازگشت و عذرخواهى را (هميشه) به رويت باز نگه داشته»; (وَفَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ، وَبَابَ الاِسْتِعْتَابِ(7)).
اين تعبيرات در واقع برگرفته از آيات مختلف قرآن است که توبه و آثار توبه و الطاف و عنايات الهى را در زمينه آن بازگو مى کند.
در يک جا مى فرمايد: «(وَتُوبُوا إِلَى اللهِ جَميعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ); و اى مؤمنان همگى به سوى خدا بازگرديد، تا رستگار شويد».(8)
در جاى ديگر در مورد قبولى توبه مى فرمايد: «(وَهُوَ الَّذِى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَيَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ); او کسى است که توبه را از بندگانش مى پذيرد و بدى ها را مى بخشد».9)
در مورد عدم تعجيل عقوبت مى فرمايد: «(وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ); و پروردگارت آمرزنده و داراى رحمت است; اگر مى خواست آنان را به سبب اعمالشان مجازات کند عذاب را هر چه زودتر براى آنها مى فرستاد».(10)
درباره عدم يأس از رحمت با عبارتى مملوّ از لطف و محبّت به پيامبرش مى گويد: «(قُلْ يا عِبادِىَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَّحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ); بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده ايد از رحمت خداوند نوميد نشويد که خداوند همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است».(11)
در مورد تبديل سيئات به حسنات مى فرمايد: «(إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات); مگر کسانى که توبه کنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند خداوند سيئات آنان را به حسنات مبدّل مى کند».(12)
درباره ثبت سيئات به اندازه خودش و ثبت خوبى ها به ده برابر مى فرمايد: «(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَمَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ); هر کس کار نيکى به جا آورد، ده برابر آن پاداش دارد، و هر کس کار بدى انجام دهد، جز به مانند آن، کيفر نخواهد ديد; و ستمى بر آنها نخواهد شد».(13)
به يقين توبه اوّلين گام براى پيمودن راه حق است و به همين دليل، سالکان مسير الى الله آن را منزلگاه اوّل مى شمرند و اگر در فرمايش امام(عليه السلام) به دنبال دعا ذکر شده براى آن است که توبه نيز نوعى دعاست; دعا، تقاضاى عفو و رحمت خداست و تا اين گام برداشته نشود و روح و دل از غبار گناه شستشو نگردد و حجابِ معصيت از برابر چشم دل کنار نرود، پيمودن اين راه مشکل يا غير ممکن است.
در دعاها و روايات معصومين(عليهم السلام) نيز اشارات زياد و تعبيرات لطيفى در اين باره ديده مى شود; از جمله در مناجات تائبين (نخستين مناجات از مناجات هاى پانزده گانه حضرت سيّدالساجدين(عليهم السلام)) مى خوانيم: «إلهي أَنْتَ الَّذِي فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَى عَفْوِکَ سَمَّيْتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ: «تُوبُوا إِلَى اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه; معبود من تو همان هستى که درى به سوى عفو و رحمت خودت به روى بندگانت گشوده اى و نام آن را توبه نهاده اى (سپس اذن عام دادى) و گفتى: همگى توبه کنيد و به سوى خدا بازگرديد توبه اى خالص از هرگونه ناخالصى ها پس کسانى که از ورود بر اين باب رحمت غافل مى شوند چه عذرى دارند».
آرى امام(عليه السلام) به عنوان راهنمايى آگاه و پر تجربه، دست فرزند جوانش را گرفته و از منزلگاه هاى اين مسير يکى پس از ديگرى عبور مى دهد تا به جوار قرب الهى واصل گردد.
آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن فرزندش را به مناجات و راز و نياز با خداوند و تقاضاى حاجت از او دعوت مى کند و مى فرمايد: «هرگاه او را ندا کنى نداى تو را مى شنود و هر زمان با او نجوا نمايى آن را مى داند، بنابراين حاجتت را به سويش مى برى و آن چنان که هستى، در پيشگاه او خود را نشان مى دهى و غم و اندوه خود را با وى در ميان مى گذارى و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او مى خواهى و در کارهايت از او استعانت مى جويى»; (فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ، وَإِذَا نَاجَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ، فَأَفْضَيْتَ(14) إِلَيْهِ بِحَاجَتِکَ، وَأَبْثَثْتَهُ(15) ذَاتَ نَفْسِکَ، وَشَکَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَکَ، وَاسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ، وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِکَ).
امام(عليه السلام) در اين قسمت از کلام خود راه مناجات با خدا را به فرزندش مى آموزد و مى فرمايد: حاجتت را از او بخواه و سفره دلت را براى او بگشا و غم و اندوه هاى خود را به او بازگو کن و برطرف کردن درد و رنج هايت را از او بطلب و در تمام کارها از او يارى بخواه. اين پنج نکته محورهاى مناجات بندگان با خداست که در عبارات کوتاه فوق به آن اشاره شده است.
آن گاه امام(عليه السلام) چگونگى درخواست از خداوند و نعمت هاى مهمى را که بايد از درگاهش طلب کرد، بر مى شمرد و مى فرمايد: «مى توانى از خزاين رحمتش چيزهايى را بخواهى که جز او کسى قادر به اعطاى آن نيست; مانند فزونى عمر، سلامتى تن و وسعت روزى»; (وَسَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لاَ يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ، مِنْ زِيَادَةِ الاَْعْمَارِ، وَصِحَّةِ الاَْبْدَانِ، وَسَعَةِ الاَْرْزَاقِ).
امام(عليه السلام) در اينجا پس از آنکه مى فرمايد خداوند مواهبى در خزانه رحمتش دارد که در اختيار هيچ کس جز او نيست، به سه موهبت اشاره مى کند:
1. عمر طولانى که انسان بتواند در آن خودسازى بيشتر کند و حسنات افزون ترى فراهم سازد.
2. سلامتى و تندرستى که بدون آن زيادى عمر جز درد و رنج و گاه دورى از خدا ثمره اى نخواهد داشت.
3. روزى فراوان، زيرا انسان بدون امکانات مالى قادر بر انجام بسيارى از حسنات نيست; حسناتى مانند صله رحم، کفالت ايتام، کمک به نيازمندان، ساختن بناهاى خير، نشر علوم اسلام و اهل بيت و ضيافت افراد باايمان.
البتّه اين در صورتى است که ارزاق را تنها به معناى ارزاق مادى تفسير کنيم; اما اگر معناى رزق به معناى وسيع کلمه گرفته شود که شامل علوم و دانش ها، قدرت و نفوذ اجتماعى و نيروى جسمانى و مانند آن شود، مطلب روشن تر مى گردد.
بى شک طولانى شدن عمر و صحت بدن و وسعت روزى در مواردى به تلاش و کوشش خود انسان ارتباط دارد که امور بهداشتى را رعايت کند و از عوامل زيان بار بپرهيزد و براى به دست آوردن روزى تلاش و کوشش بيش تر نمايد. ولى به طور کلى و کامل، تنها بسته به مشيت الهى است و عواملى که او مى داند و مقرر مى دارد و از چشم ما پوشيده و پنهان است و به تعبيرى که امام(عليه السلام) فرموده: از خزاين رحمت الهى است که جز او کسى قادر بر آن نيست.
قرآن مجيد نيز به اين موضوع در مورد درخواست هاى حضرت ابراهيم(عليه السلام) اشاره کرده و از قول او مى فرمايد: «(الَّذِي خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ * وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي يَسْقِينِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ); همان کسى که مرا آفريد، و پيوسته راهنماييم مى کند، و کسى که مرا عذاب مى دهد و سيراب مى نمايد، و هنگامى که بيمار شوم مرا شفا مى دهد، و کسى که مرا مى ميراند و سپس زنده مى کند».(16)
روشن است که مواهب الهى منحصر به زيادى عمر و صحت بدن و وسعت روزى نيست; ولى بى شک ارکان اصلى را اين سه چيز تشکيل مى دهد، زيرا عمده کارهاى خير در پرتو اين سه امر انجام مى گيرد.***
پی نوشت:1 . فرقان، آيه 77.
2 . غافر، آيه 60.
3 . نساء، آيه 32.
4 . يوسف، آيه 97.
5 . «لَمْ يُناقِشْکَ» از ريشه «مناقشه» به معناى دقت و سخت گيرى در حساب است و به همين جهت به مناظره و مباحثه دقيق، مناقشه گفته مى شود.
6 . «نُزُوع» به معناى جدا شدن از چيزى است، از اين رو به حالت انسان در لحظات نزديک به مرگ حالت «نزع» گفته مى شود، زيرا لحظه جدايى روح از جسم است.
7 . «الاستعتاب» به معناى عذر خواهى و رضايت طلبيدن است از ريشه «عتب» بر وزن «عطف» گرفته شده که معانى متعدّدى دارد و يکى از معانى آن رضا و خشنودى است و کسى که عذرخواهى مى کند در واقع رضايت طرف را مى طلبد، لذا اين واژه به معناى عذرخواهى به کار رفته است.
8 . نور، آيه 31.
9 . شورى، آيه 25.
10 . کهف، آيه 58.
11 . زمر، آيه 53 .
12 . فرقان، آيه 70.
13 . انعام، آيه 160.
14 . «افضيت» از ريشه «افضاء» و «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چيزى است; گويى در فضاى او وارد شده است.
15 . «ابثثته» از ريشه «بَثّ» به معناى پراکنده ساختن گرفته شده و اينجا به معناى افشا کردن و ظاهر نمودن است.
16 . شعراء، آيه 78-81.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 53-50
لغات:
نزوع عن الذنب: بيرون شدن از گناهافضا: رسيدنبَثّ: باز كردن، كشفاستعتاب: بازگشت به خرسندى.
شرح:
مطلب پنجم: توجّه دادن بر دعا و تشويق به آن است، و سرّ مطلب توجه دائم به عظمت آفريدگار و بريدن از غير اوست، چه او منشأ هر چيز دوست داشتنى و بخشنده هر چيز دلخواهى است.
و به وسيله چند مطلب تشويق به دعا فرموده است: اوّل: گنجهاى آسمانها و زمين در دست اوست، اين قسمت به منزله صغراست و كبرا در حقيقت چنين است: هر كس كه گنجها به دست او باشد، از هر كس براى رغبت و دل بستن سزاوارتر است.
دوّم: او خود اجازه دعا و درخواست داده و عهده دار اجابت شده و فرموده است: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادعُونی فَاستجِب لَکم» اين در حقيقت صغراى قياس است و كبراى آن نيز مثل مورد اوّل در تقدير است.
سوّم: حق تعالى خود، به مخلوق فرمان داده است كه از او بخواهند تا به آنها مرحمت نمايد، در اين آيه «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ» و همين طور دستور داده است، از او طلب رحمت كنند تا بديشان رحم كند. توضيح اين كه بخشش روزى، رحمت، و هر فضيلتى از جانب او، تنها پس از آمادگى به وسيله اخلاص در طلب و تقاضاى بخشش و امثال اينها فراهم مى آيد، همان طورى كه در جاى خود ثابت شد، [اين مطلب به منزله صغراست] و در حقيقت كبرا چنين است: و هر كسى كه چنين باشد پس بايد از او درخواست و تقاضاى بخشش كرد.
چهارم: خداى متعال بين خود و بنده علاقه مند به خود نگهبان و دربانى قرار نداده است، چه او پاك و منزّه و بالاتر از جسم بودن، جهت داشتن و صفات حادث مى باشد، بلكه او در همه چيز و براى هر كس كه چشم دل را باز دارد و به مطالعه كبريايى و عظمت او بپردازد متجلّى و هويداست و كبراى مقدّر چنين است: هر كس كه چنان باشد، به درخواست و طلب بخشش، سزاوارتر است.
پنجم: او را مجبور به آوردن واسطه و شفيع نكرده است، زيرا نياز به واسطه موقعى ضرورت دارد كه دسترسى به خواسته، به جهت بخل كسى كه كار در دست اوست و يا به خاطر جهل وى نسبت به استحقاق درخواست كننده، غير ممكن باشد.
در صورتى كه خداى متعال نه بخيل است و نه از طرف او منعى وجود دارد. و تنها بخشش او در گرو آمادگى درخواست كننده است، خداى منزّه و پاك، مشتاقان را نيازمند به واسطه ها قرار نداده است، زيرا به آنها توان آمادگى براى رسيدن به خواسته هاى خود را داده و وسايل را براى ايشان آماده ساخته و درهاى رحمتش را به روى آنها باز گذاشته است. پس اگر آنان نياز به واسطه و شفيع پيدا كنند از باب اين نيست كه خداوند آنان را براى داشتن شفيع مجبور و ملزم كرده است.
ششم: اگر مرتكب گناه شود مانع از توبه و بازگشت او نشده است بلكه او خود امر به توبه فرموده و وعده پذيرش داده و گفته است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ» و پس از اين كه گناهان كبيره را برشمرده است و تهديد به مجازات كرده فرموده است: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ».
هفتم: خداوند در عذاب و بلا با اين كه هنگام نافرمانى اش از عمل او آگاه است شتاب نكرده و او را در جايى كه مرتكب عمل خلافى شده رسوا نمى كند، بلكه او را بر رستگارى اش مهلت مى دهد و پرده بخشش و حلمش را بر روى او مى گستراند.
هشتم: خداوند در پذيرش توبه و بازگشت او به سوى خود، اصرار مى ورزد، همان طور كه پادشاهان در باره كسانى كه بدى كرده باشند و درخواست عفو نمايند، رفتار مى كنند، و خالق نه تنها به دليل ارتكاب جرم و گناه با مخلوق مناقشه نمى كند و در محاسبه با او سخت نمى گيرد بلكه توبه او را مى پذيرد و بر او آسان مى گيرد. زيرا به خداى متعال نه از ناحيه گناهكار زيانى مى رسد، و نه از بازگشت توبه كننده سودى عايد او مى شود، چه او بى نياز مطلق است.
نهم: خداوند متعال او را از رحمت و بخشش نااميد نكرده، زيرا گفته است: «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ».
دهم: خداوند دورى جستن او از گناه و بازگشتش از گناه را، حسنه قرار داده است، آنجا كه پس از بيان توبه مى فرمايد: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ» و هر بدى او را يك بد و هر خوبى او را ده برابر به شمار مى آورد، آنجا كه فرموده است: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها».
يازدهم: اوست كه در توبه را بر روى بنده اش باز گشوده است، آنجا كه فرموده است: «غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ»، «وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ».
همچنين در طلب بخشش و رضا را به روى او باز كرده است، چون پس از بازگشت بنده به او فرمان داده است و راهنمايى به رضا و خوشنودى خود فرموده است.
دوازدهم: هر گاه خدا را بخواند، ندايش را مى شنود، به دليل اين آيه مباركه: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ...» و هر گاه با او راز و نياز كند، از راز او آگاه است، به دليل آيه: «وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ...» پس نيازمندى خود را بر او عرضه كند چه مخفيانه و چه آشكارا، و از او در كارها كمك بطلبد. و آنچه از گرفتاريها و مشكلات در دل دارد، سفره دل را باز كند و از او رفع گرفتاريهاى خود را درخواست نمايد، تا از گنجهاى رحمت خود آنچه را كه جز او كسى توان دادن آنها را ندارد، مانند فزونى عمر و تندرستى و گشايش روزيها، به وى مرحمت كند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 19
و اعلم أنّ الّذي بيده خزائن السّماوات و الأرض قد أذن لك في الدّعاء و تكفّل لك بالإجابة، و أمرك أن تسأله ليعطيك، و تسترحمه ليرحمك، و لم يجعل بينك و بينه من تحجبه عنك، و لم يلجئك إلى من يشفع لك إليه، و لم يمنعك إن أسأت من التّوبة، و لم يعيّرك بالانابة، و لم يعاجلك بالنّقمة، و لم يفضحك حيث الفضيحة بك أولى و لم يشدّد عليك في قبول الإنابة، و لم يناقشك بالجريمة، و لم يؤيسك من الرّحمة، بل جعل نزوعك عن الذّنب حسنة، و حسب سيّئتك واحدة و حسب حسنتك عشرا، و فتح لك باب المتاب و باب الاستعتاب، فإذا ناديته سمع نداءك، و إذا ناجيته علم نجواك، فأفضيت إليه بحاجتك و أبثثته ذات نفسك، و شكوت إليه همومك، و استكشفته كروبك، و استعنته على أمورك، و سألته من خزائن رحمته ما لا يقدر على إعطائه غيره: من زيادة الأعمار، و صحّة الأبدان، و سعة الأرزاق.الاعراب:من زيادة الأعمار: بيان للفظ ما في قوله: «ما لا يقدر».المعنى:ثمّ نبّه عليه السّلام على ملازمة الدّعاء و التضرّع إلى اللّه في كلّ حال من الأحوال و لجميع الحوائج سواء كان مذنبا أو مطيعا فانّ المذنب إذا تضرّع إلى اللّه تعالى و سأل منه التوبة و المغفرة يخرج عن ذنبه.الترجمة:و بدانكه آن خدائى كه همه گنجهاى آسمان و زمين را در دست دارد بتو اجازه داده تا بدرگاهش خواستار هر حاجتى شوى و از او بخواهى و دعاء كنى و ضامن شده كه دعايت را اجابت كند و بتو فرموده از او بخواهى تا بتو بدهد و از او رحمت طلبى تا بتو رحم كند، و ميان تو و خودش دربانى مقرر نداشته كه تو را از او باز دارد و تو را وادار بواسطه تراشى نكرده، و اگر بد كردارى جلو توبه و بازگشت تو را نگرفته، و در بازگشت تو را مورد سرزنش نساخته، و در كيفر تو شتاب ندارد و در آنجا كه شايد تو را رسوا نساخته و در پذيرش توبه و بازگشت تو سخت نگرفته و از تو جريمه نخواسته و از رحمتش تو را نا اميد نساخته، بلكه روگردانى تو را از گناه خوش كردارى مقرّر كرده و بدكارى تو را يكى بشمار گرفته و كار خوبت ده برابر بحساب آورده است و در توبه را براى تو باز گذاشته و باب عذر خواهى را مفتوح داشته، هر آن گاهش بخوانى فريادت را مى شنود و اگر رازش بگوئى رازت را ميداند، تو مى توانى عرض حاجت خود را بى واسطه بأو برسانى و هر چه در دل دارى با او در ميان گزارى و از گرفتاريهايت بوى شكايت كنى و از او چاره دردهايت را بخواهى و در هر كارت از او يارى بجوئى و از خزائن رحمتش درخواست كنى آنچه را جز او نتواند بتو عطا كند از فزونى عمر و تندرستى و وسعت روزى.
شَآبِيبُ رَحْمَتِهِ : جمع «شؤبوب»، بارانهاى رحمتش. لَا يُقَنِّطَنَّكَ : نبايد ترا مأيوس و نا اميد كند.
استمطَرتَ : باراندى شَئابيب : قطرات نرم باران
مترجم :
سپس خداوند كليدهاى گنجينه هاى خود را در دست تو قرار داده كه به تو اجازه دعا كردن داد، پس هر گاه اراده كردى مى توانى با دعا، درهاى نعمت خدا را بگشايى، تا باران رحمت الهى بر تو ببارد. هرگز از تأخير اجابت دعا نا اميد مباش، زيرا بخشش الهى باندازه نيّت است، گاه، در اجابت دعا تأخير مى شود تا پاداش درخواست كننده بيشتر و جزاى آرزومند كامل تر شود، گاهى درخواست مى كنى امّا پاسخ داده نمى شود، زيرا بهتر از آنچه خواستى به زودى يا در وقت مشخّص، به تو خواهد بخشيد، يا به جهت اعطاء بهتر از آنچه خواستى، دعا به اجابت نمى رسد، زيرا چه بسا خواسته هايى دارى كه اگر داده شود مايه هلاكت دين تو خواهد بود، پس خواسته هاى تو به گونه اى باشد كه جمال و زيبايى تو را تأمين، و رنج و سختى را از تو دور كند، پس نه مال دنيا براى تو پايدار، و نه تو براى مال دنيا باقى خواهى ماند.
و در دو دست تو كليدهاى خزانه هايش را نهاده به چيزى كه براى تو در آن از درخواست از او اجازه فرموده، پس هرگاه بخواهى بسبب دعاء درهاى نعمتش را بگشائى، و پى در پى رسيدن بارانهاى رحمتش را درخواست نمائى، بايد دير اجابت و پذيرفتن خدا ترا نوميد نگرداند، زيرا بخشش باندازه نيّت و تصميم است (اجابت دعاء بسته بخلوص نيّت و استقامت است) و بسا اجابت تو بتأخير افتد تا پاداش براى درخواست كننده بزرگتر و بخشش براى اميدوار بيشتر باشد (چون هر چند در اجابت تأخير شود درخواست بيشتر گردد و راز و نياز بهتر كند، پس بيشتر سزاوار عطاء و بخشش شود) و بسا چيزى (از خداوند متعال) درخواست مى نمايى و بتو داده نمى شود و بهتر از آن در دنيا يا آخرت بتو داده ميشود، يا اجابت نمى شود براى چيزيكه براى تو بهتر است، و بسا چيزى را مى طلبى كه اگر بتو داده شود تباهى دين تو در آن است، پس (بنابر اين) بايد بخواهى چيزى كه نيكوئى آن برايت برقرار و آزار آن از تو بركنار باشد (خلاصه بخواه آنچه را كه موجب سعادت و نيكبختى هميشگى است) و (چون بيشتر درخواستها مال و دارائى دنيا است، در نكوهش آن مى فرمايد:) مال براى تو نمى ماند، و تو براى آن نخواهى ماند (در آخرت با تو نيست كه سود بخشد، و تو در دنيا نمى مانى كه از آن بهره ببرى).
خداوند كليدهاى خزاين خود را در دستان تو نهاده است، زيرا تو را رخصت داده كه از او بخواهى و هر زمان كه بخواهى درهاى نعمتش را به دعا بگشايى و ريزش باران رحمتش را طلب كنى. اگر تو را دير اجابت فرمود، نوميد مشو. زيرا عطاى او بسته به قدر نيت باشد. چه بسا در اجابت تأخير روا دارد تا پاداش سؤال كننده بزرگتر و عطاى آرزومند، افزونتر گردد. چه بسا چيزى را خواسته اى و تو را نداده اند، ولى بهتر از آن را در اين جهان يا در آن جهان به تو دهند. يا صلاح تو در آن بوده كه آن را از تو دريغ دارند. چه بسا چيزى از خداوند طلبى كه اگر ارزانيت دارد تباهى دين تو را سبب شود. پس همواره از خداوند چيزى بخواه كه نيكى آن برايت برجاى ماند و رنج و مشقت آن از تو دور باشد. نه مال براى تو باقى ماند و نه، تو براى مال باقى مانى.
سپس خداوند کليدهاى خزاينش را با اجازه اى که به تو درباره درخواست از او عطا کرده، در دست تو قرار داده است پس هرگاه خواسته اى داشته باشى مى توانى به وسيله دعا درهاى نعمت پروردگار را بگشايى و باران رحمت او را فرود آورى و هرگز نبايد تأخير اجابت دعا تو را مأيوس کند، زيرا بخشش پروردگار به اندازه نيّت (بندگان) است; گاه مى شود که اجابت دعا به تأخير مى افتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بيشتر گردد و عطاى آرزومندان را فزون تر کند و گاه مى شود چيزى را از خدا مى خواهى و به تو نمى دهد در حالى که بهتر از آن در کوتاه مدت يا دراز مدت به تو داده خواهد شد يا آن را به چيزى که براى تو بهتر از آن است تبديل مى کند. گاه چيزى از خدا مى خواهى که اگر به آن برسى مايه هلاک دين توست (و خداوند آن را از تو دريغ مى دارد و چيزى بهتر از آن مى دهد) بنابراين بايد تقاضاى تو از خدا هميشه چيزى باشد که جمال و زيباييش براى تو باقى بماند و وبال و بديش از تو برود (و بدان مال دنيا اين گونه نيست) مال براى تو باقى نمى ماند و تو نيز براى آن باقى نخواهى ماند!
پس كليد گنجهاى خود را در دو دستت نهاده كه به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هرگاه خواستى درهاى نعمت او را با دعا بگشايى، و باريدن باران رحمتش را طلب نمايى. پس دير پذيرفتن او تو را نوميد نكند كه بخشش بسته به مقدار نيت بود، و بسا كه در پذيرفتن دعايت درنگ افتد، و اين براى آن است كه پاداش خواهنده بزرگتر شود و جزاى آرزومند كاملتر، و بود كه چيزى را خواسته اى و تو را نداده اند، و بهتر از آن در اين جهان يا آن جهانت داده اند يا بهتر بوده كه از تو بازداشته اند، و چه بسا چيزى را طلبيدى كه اگر به تو مى دادند، تباهى دينت را در آن مى ديدى. پس پرسشت در باره چيزى باشد كه نيكى آن برايت پايدار ماند، و سختى و رنج آن به كنار كه نه مال براى تو پايدار است و نه تو براى مال برقرار.
خداوند كليدهاى خزائن خود را در اختيار تو گذاشته به دليل آنكه به تو اجازه درخواست از خودش را داده، پس هرگاه بخواهى مى توانى درهاى نعمتش را با دعا باز كنى، و باران رحمتش را بخواهى. پس تأخير در اجابت دعا نا اميدت نكند، زيرا عطا و بخشش به اندازه نيّت است، چه بسا كه اجابت دعايت به تأخير افتد تا پاداش دعا كننده بيشتر، و عطاى اميدوار فراوان تر گردد. و چه بسا چيزى را بخواهى و به تو داده نشود ولى بهتر از آن در دنيا يا آخرت به تو عنايت گردد، يا به خاطر برنامه نيكوترى اين دعايت مستجاب نشود. و چه بسا چيزى را مى خواهى كه اگر اجابت گردد دينت را تباه كند. روى اين حساب بايد چيزى را بطلبى كه زيباييش براى تو برقرار، و وبالش از تو بركنار باشد، كه ثروت براى تو باقى نيست و تو هم براى آن باقى نخواهى بود.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )امام(عليه السلام) در بيان کليدهاى خزاين رحمت الهی، چنين مى فرمايد: «سپس خداوند کليدهاى خزاينش را با اجازه اى که به تو درباره درخواست از او عطا کرده، در دست تو قرار داده است»; (ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْکَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِيهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ).
از اين تعبير روشن مى شود که دعا و مسئلت از پيشگاه خداوند، اثر عميقى در نيل به خواسته ها و بهره مندى از خزاين بى پايان پروردگار دارد و نقش دعا را بيش از پيش روشن مى سازد. البتّه دعا با شرايطش، از جمله اين که انسان آنچه در توان دارد به کار گيرد و براى آنچه از توان او خارج است به دعا متوسل گردد.
سپس نتيجه مى گيرد: «پس هرگاه خواسته اى داشته باشى مى توانى به وسيله دعا درهاى نعمت پروردگار را بگشايى و باران رحمت او را فرود آورى»; (فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ، وَاسْتَمْطَرْتَ شَآبِيبَ(1) رَحْمَتِهِ).
روشن است که خزاين پروردگار همان مجموعه نعمت هاى مادى و معنوى اوست و کليد درهاى اين خزاين دعاست. در بيان ديگرى، امام(عليه السلام) نعمت هاى خدا را به باران رحمت و حيات بخش تشبيه مى کند که با دعا انسان مى تواند آن را از آسمان لطف خداوند بر زمين وجود خويش فرود آورد.
در حديث ديگرى از اميرمؤمنان(عليه السلام) آمده است: «الدُّعَاءُ مَفَاتِيحُ النَّجَاحِ وَمَقَالِيدُ الْفَلاَحِ وَخَيْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْر نَقِيّ وَقَلْب تَقِيّ; دعاها کليدهاى پيروزى و وسيله گشودن قفل هاى رستگارى است و بهترين دعا دعايى است که از سينه پاک و قلب با تقوا برخيزد».(2)
در اينجا سؤال مهم و معروفى است که امام(عليه السلام) بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد و آن اينکه چرا بسيارى از دعاهاى ما به اجابت نمى رسد يا اجابت آن مدت هاى طولانى به تأخير مى افتد; اگر دعا کليد درهاى رحمت خداست چرا اين کليد هميشه در را نمى گشايد يا دير مى گشايد؟ در حالى که آياتى که دعا را کليد اجابت مى شمرد از شمول اطلاق بهره مند است; در يک جا مى فرمايد: «(ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم); مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را اجابت کنم»(3) در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَإِذا سَأَلَکَ عِبادى عَنِّى فَإِنِّى قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعان); و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزديکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گويم».(4)
امام(عليه السلام) در پاسخ اين سؤال به چهار نکته اشاره مى کند:
نخست اينکه گاه مى شود که نيّت دعا کننده آلوده است و از قلب پاک و شستشو يافته از گناه سرنزده است; مى فرمايد: «و هرگز نبايد تأخير اجابت دعا تو را مأيوس کند، زيرا بخشش پروردگار به اندازه نيّت (بندگان) است»; (فَلاَ يُقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ، فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ).
در حديث بالا که از کتاب کافى نقل شد نيز خوانديم که دعايى به اجابت مى رسد که از سينه پاک و قلب پرهيزکار برخيزد، بنابراين اگر بخشى از دعا به اجابت رسد و بخشى نرسد معلول آلودگى نيّت بوده است و رواياتى که مى گويد يکى از شرايط استجابت دعا توبه از گناه است نيز به همين معنا اشاره دارد.
حضرت به دومين مانع اشاره کرده و مى فرمايد: «گاه مى شود که اجابت دعا به تأخير مى افتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بيشتر گردد و عطاى آرزومندان را فزون تر کند»; (وَرُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الاِْجَابَةُ، لِيَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لاَِجْرِ السَّائِلِ، وَأَجْزَلَ لِعَطَاءِ الاْمِلِ).
به بيان ديگر خداوند اجابت دعاى بنده اش را به تأخير مى اندازد تا بيشتر بر در خانه او باشد و نتيجه فزون ترى نصيب او گردد و اين نتيجه علاقه اى است که خدا به او دارد.
آن گاه درباره سومين مانع چنين مى فرمايد: «گاه مى شود چيزى را از خدا مى خواهى و به تو داده نمى شود در حالى که بهتر از آن در کوتاه مدت يا دراز مدت به تو داده خواهد شد يا آن را به چيزى که براى تو بهتر از آن است تبديل مى کند»; (وَرُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ، وَأُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً).
اشاره به اينکه گاه چيز کوچکى از خدا مى خواهى و خداوند به مقتضاى عظمتش و گستردگى رحمتش آن را به تو نمى دهد و از آن برتر را زود يا دير در اختيار تو مى گذارد; مانند کسى که به سراغ شخص کريمى مى رود و از او تقاضاى خانه محقر معينى مى کند و او درخواستش را نمى پذيرد; اما بعداً خانه اى وسيع و آباد و مرفه در اختيار او مى گذارد.
سپس حضرت از علت چهارم سخن مى گويد که از مهم ترين علت هاست و مى فرمايد: «گاه چيزى از خدا مى خواهى که اگر به آن برسى مايه هلاک دين توست (خداوند آن را از تو دريغ مى دارد و چيزى بهتر از آن مى دهد)»; (أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَکَ، فَلَرُبَّ أَمْر قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلاَکُ دِينِکَ لَوْ أُوتِيتَهُ).
بسيارى از ما بر اثر بى اطلاعى از عواقب امور گاه چيزهايى را با اصرار و با تمام وجود از خدا مى خواهيم در حالى که مايه هلاکت و بدبختى ما مى شود. خداوند که عالم به عواقب امور است دعاى ما را به اجابت نمى رساند; ولى ما را دست خالى هم برنمى گرداند و چيزى که صلاح ماست مى بخشد.
قرآن مجيد نيز اشاره اى به اين معنا دارد که مى فرمايد: «(وَعَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ); چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن که خير شما در آن است; و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آن که شرّ شما در آن است».(5)
در حديثى نيز از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که خداوند مى فرمايد: «قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ عِبَاداً لاَ يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلاَّ بِالْغِنَى وَالسَّعَةِ وَالصِّحَّةِ فِي الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَى وَالسَّعَةِ وَصِحَّةِ الْبَدَنِ فَيُصْلِحُ عَلَيْهِمْ أَمْرَ دِينِهِمْ وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ لَعِبَاداً لاَ يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلاَّ بِالْفَاقَةِ وَالْمَسْکَنَةِ وَالسُّقْمِ فِي أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَةِ وَالْمَسْکَنَةِ وَالسُّقْمِ فَيُصْلِحُ عَلَيْهِمْ أَمْرَ دِينِهِمْ; بعضى از بندگان من افرادى هستند که اصلاح امر دين آنها جز به غنا و گستردگى زندگى و صحت بدن نمى شود، از اين رو امر دين آنها را به وسيله آن اصلاح مى کنم و بعضى از بندگانم هستند که امر دين آنها جز با نياز و مسکنت و بيمارى اصلاح نمى شود، لذا امر دين آنها را با آن اصلاح مى کنم و آنان را به وسيله آن مى آزمايم».(6)
در طول تاريخ و حتى در زمان صحابه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) نيز نمونه هاى روشنى از آن ديده شده که بعضى از افراد کم ظرفيت پيوسته از خدا به وسيله پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) يا امامان معصوم(عليهم السلام) تقاضاى وسعت روزى مى کردند و بعد از اصرار که در حق آنها دعا شد وسعت روزى به طغيان و سرکشى آنها انجاميد و حتى بعضى از آنان تعبيراتى گفتند که بوى ارتداد مى داد، همان گونه که در داستان معروف ثعلبة بن حاطب انصارى آمده است که پيوسته از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تقاضاى دعا براى مال فراوان مى نمود. پيغمبر(صلى الله عليه وآله) که وضع حال و آينده او را مى دانست به او فرمود: «قَلِيلٌ تُؤَدِّي شُکْرَهُ خَيْرٌ مِنْ کَثِير لاَ تُطِيقُه; مقدار کمى که شکرش را بتوانى ادا کنى بهتر از مقدار زيادى است که توانايى اداى حقش را نداشته باشى» آيا بهتر نيست به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) تأسى جويى و به زندگى ساده اى بسازى؟ اما ثعلبه دست بر دار نبود. سرانجام پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حق او دعا کرد و ثروت کلانى به ارث از جايى که اميدش را نداشت رسيد; گوسفندانى خريد که زاد و ولد فراوانى کردند آنچنان که نگاهدارى آنها در مدينه ممکن نبود. ناچار به باديه هاى اطراف مدينه روى آورد و آنچنان سرگرم زندگى مادى شد که بر خلاف رويه او که در تمام نمازهاى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) شرکت مى کرد، نماز جماعت و حتى نماز جمعه را نيز ترک کرد.
پس از مدتى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مأمور جمع آورى زکات را نزد او فرستاد تا زکات اموالش را بدهد او از پرداخت خوددارى کرد و به اصل تشريع زکات اعتراض نمود و گفت: اين چيزى مثل جزيه اى است که از اهل کتاب گرفته مى شود، ما مسلمان شده ايم که از پرداخت جزيه معاف باشيم. هنگامى که اين خبر به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) رسيد دو بار فرمود: «يا وَيْحَ ثَعْلَبَةَ; واى بر ثعلبه».(7)
آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه سخنان خود در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «بنابراين بايد تقاضاى تو از خدا هميشه چيزى باشد که جمال و زيباييش براى تو باقى بماند و وبال و بديش از تو برود (بدان مال دنيا اين گونه نيست) مال براى تو باقى نمى ماند و تو نيز براى آن باقى نخواهى ماند»; (فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِيمَا يَبْقَى لَکَ جَمَالُهُ، وَيُنْفَى عَنْکَ وَبَالُهُ; فَالْمَالُ لاَ يَبْقَى لَکَ وَلاَ تَبْقَى لَه).
***
نکته: شرايط استجابت دعا:
بعضى چنين مى پندارند که تعبيراتى نظير: «(ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم); مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را اجابت کنم»(8) هيچ قيد و شرطى ندارد و انسان هر دعايى که مى کند بايد انتظار داشته باشد که از لطف خدا به اجابت رسد؛ در حالى که چنين نيست. در روايات متعدّدى که از معصومان(عليهم السلام) به ما رسيده براى اجابت دعا شرايط متعدّدى ذکر شده است، از جمله توبه و پاکى قلب; امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «إِيَّاکُمْ أَنْ يَسْأَلَ أَحَدٌ مِنْکُمْ رَبَّهُ شَيْئاً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ حَتَّى يَبْدَأَ بِالثَّنَاءِ عَلَى اللهِ وَالْمِدْحَةِ لَهُ وَالصَّلاَةِ عَلَى النَّبِيِّ وَآلِهِ ثُمَّ الاِْعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ وَالتَّوْبَةِ ثُمَّ الْمَسْأَلَةِ; مبادا هيچ يک از شما از خدا درخواستى کند مگر اينکه نخست حمد و ثناى او را بجا آورد و درود بر پيغمبر و آلش بفرستد سپس به گناه خود نزد او اعتراف (و توبه) کند سپس دعا نمايد».(9)
ديگر اينکه دعا کننده بايد در پاکى زندگى خود به ويژه پرهيز از غذاى حرام و کسب حرام بکوشد، همان گونه که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يُسْتَجَابَ دُعَاؤُهُ فَلْيُطَيِّبْ مَطْعَمَهُ وَمَکْسَبَه; کسى که دوست دارد دعايش مستجاب گردد بايد غذا و کسب خود را از حرام پاک کند».(10)
در حالى که بسيارى از مردم به هنگام دعا نه توبه مى کنند و نه از غذاهاى آلوده يا مشکوک پرهيزى دارند، باز هم اجابت تمام دعاهايشان را انتظار مى کشند.
نيز از شرايط دعا تلاش و کوشش در مسير امر به معروف و نهى از منکر است; آنها که شاهد مناظر گناه هستند و عکس العملى نشان نمى دهند، نمى توانند انتظار استجابت دعا داشته باشند. همان گونه که در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «وَلَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ أَوْ لَيُسَلِّطَنَّ اللهُ شِرَارَکُمْ عَلَى خِيَارِکُمْ فَيَدْعُو خِيَارُکُمْ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَهُمْ; بايد امر به معروف و نهى از منکر کنيد و گر نه خداوند بدان را بر نيکان شما مسلط مى کند آن گاه هر چه دعا کنند مستجاب نخواهد شد».(11)
در حديث آمده است که شخصى نزد امير مؤمنان(عليه السلام) آمد و از عدم استجابت دعايش شکايت کرد و گفت: با اينکه خدا فرموده دعا کنيد من اجابت مى کنم، پس چرا ما دعا مى کنيم و به اجابت نمى رسد؟ امام(عليه السلام) در آن حديث هشت شرط براى استجابت دعا بيان فرمود که بخشى از آن در احاديث بالا آمده است.(12)
براى توضيح بيشتر به کتاب «مفاتيح نوين» صفحه 21 تا 25 و تفسير نمونه ذيل آيه شريفه (وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِى عَنِّى...)(13) مراجعه کنيد.***پی نوشت:
1. «شَآبيب» جمع «شؤبوب» بر وزن «بهلول» به معناى رگبار و بارش تند است و گاه به معناى هرگونه شدت مى آيد.
2. کافى، ج 2، ص 268، ح 2.
3. غافر، آيه 60.
4. بقره، آيه 186.
5. بقره، آيه 216.
6. کافى، ج 2، ص 60، ح 4.
7. تفسير مجمع البيان و قرطبى و طبرى و تفسير نمونه و کتب ديگر، ذيل آيات شريفه 75 تا 78 از سوره توبه.
8. غافر، آيه 60.
9. مستدرک الوسائل، ج 5، ص 216، ح 11 و کتب متعدّد ديگر.
10. بحارالانوار، ج 90، ص 372.
11. کافى، ج 5، ص 56، ح 3.
12. سفينة البحار، ج 1 بحث دعا.
13 . بقره، آيه 186.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )
ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 55-53سيزدهم: با دادن اجازه درخواست و پرسش از او، كليد گنجهاى نعمت خود را در اختيار او قرار داده است. لفظ مفاتيح (كليدها) را استعاره آورده است براى دعاها، به اين دليل كه دعاها وسيله كسب نعمت و كمال رحمتند، هر گاه خدا بخواهد به وسيله دعا درهاى گنجهايش را باز مى گشايد، و همچنين لفظ ابواب (درها) را عاريه آورده است براى وسايل جزئى نعمتهايى كه به بنده مى رسد. مقصود از خزانه هاى نعمت پروردگار همان خزانه هاى آسمانها و زمين است. زيرا همه نعمتها از آن او و به دست اوست. و احتمال دارد بدان وسيله اشاره كرده باشد به نعمت معقول از آسمان جود حق تعالى و آنچه در تحت قدرت او از خيرات ممكن وجود دارد. صفت استمطار (طلب نزول باران) را استعاره آورده است از درخواست نعمتهاى الهى از باب شباهت آنها به باران در اين كه هر دو وسيله حيات و به مصلحت حال انسانند در دنيا و درخواست كننده آنها به طالب باران مى ماند كه امام عليه السلام با ذكر كلمه «شآبيب: قطره هاى باران» زمينه اين استعاره را در سخنان خود فراهم ساخته است.
در تمام اين قياسها كبراى مقدر چنين است: و هر كس كه چنان باشد او سزاوارتر است براى اين كه روى دل را به جانب او گردانده، از او درخواست نياز شود. پس از آن كه حضرت على (ع) فرزندش را با اين جاذبه وادار به دعا و درخواست نموده است، آن گاه او را متوجه ساخته است كه اجابت دعا گاهى به كندى صورت مى پذيرد و به تأخير مى افتد. و بعد اسباب تأخير اجابت دعا را برشمرده است تا از اجابت دعا نااميد نگردد.
اوّل: بخشش به اندازه خلوص نيّت است: يعنى اين كه اجابت در گرو آمادگى به وسيله خلوص نيّت است، پس هر گاه در اجابت تأخير شد، شايد علّت تأخير، خالص نبودن نيّت باشد.
دوم: بسا كه تأخير اجابت دعا به دليلى است كه خدا مى داند، خود آن تأخير از جمله اسباب آمادگى بيشتر درخواست كننده و آرزومند است، براى بخشش آنچه كه بالاتر و ارزشمندتر است از آنچه كه او درخواست بخشش آن را دارد، پس آن را وقتى مى دهد كه وى آمادگى كامل پيدا كند، زيرا به اندازه ارزش اهل تصميم و اراده، دعوتنامه ها مى آيد، و به مقدار زحمت و رنج، مقامات والا به دست آيند.
سوم: گاهى مورد درخواست مصلحتى براى بنده خدا ندارد، به خاطر اين كه اگر مثل ثروت، مقام و ساير خواسته هاى دنيوى محض را به او بدهند باعث تباهى دين او خواهد شد، بنا بر اين خداوند درخواست او را اجابت نمى كند، بلكه بهتر از آن را در دنيا و يا در آخرت به وى مرحمت مى كند و اين تغيير به خاطر مصلحت و يا خير او است. آن گاه -با تعريف موارد درخواست وى آنچه را كه شايسته است از خدا بطلبد، يعنى آنچه كه نيكى اش پايدار و از گرفتارى اش در امان است، از قبيل فراهم آمدن وسايل خوشبختى جاودانه و يادگار خوب ميان بازماندگان، نه ثروت- مطلب را به پايان مى رساند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 20
ثمّ جعل في يديك مفاتيح خزائنه، بما أذن لك فيه من مسألته، فمتى شئت استفتحت بالدّعاء أبواب نعمته، و استمطرت شابيب رحمته، فلا يقنطنّك إبطاء إجابته، فإنّ العطيّة على قدر النّيّة و ربّما أخّرت عنك الإجابة ليكون ذلك أعظم لأجر السّائل، و أجزل لعطاء الامل، و ربّما سألت الشّيء فلا تؤتاه، و أوتيت خيرا منه عاجلا أو آجلا، أو صرف عنك لما هو خير لك، فلربّ أمر قد طلبته فيه هلاك دينك لو أوتيته، فلتكن مسألتك فيما يبقى لك جماله، و ينفى عنك وباله، فالمال لا يبقى لك، و لا تبقى له. (61746- 61369)اللغة:(الشابيب) الدفعات من المطر الغزير.المعنى:و المطيع إذا سأله أجابه و إن لم يظهر له الاجابة كما يريد، و بيّن أنّ الدّعاء إلى اللّه لا يضيع بحال من الأحوال فان لم يوافق المسألة مع المصلحة أعطاه اللّه في إجابة دعائه ما هو خير ممّا سأله عاجلا أو آجلا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 22
الترجمة:سپس همه كليدهاى خزائن خودش را بتو سپرده كه اجازه مطلق در خواست از وى را بتو داده است، هر وقت بخواهى مى توانى بوسيله دعاء أبواب نعمت بيدريغش را بروى خود باز كنى و از ريزش سيل آساى رحمتش بر خود ببارانى و برخوردار باشى، نبايد تأخير اجابتش تو را نوميد سازد، زيرا بخشش باندازه صدق نيت است و بسا تأخير اجابت براى اينست كه اجر خواستار بزرگتر شود و عطيه بيشترى دريابد، و بسا كه چيزى درخواست كردى و بتو نداده و در عوض بهتر از آنرا در دنيا و يا آخرت بتو خواهد رسانيد، يا اين كه مسئول تو را دريغ داشته و پاداش بهترى مقرّر نموده است چه بسا چيزى را خواستى كه سبب از دست رفتن دين تو شود اگرش بدست آرى، بايد هميشه درخواهت از درگاه خدا چيزى باشد كه بهره آن براى تو بماند و وبال و رنجى ببار نياورد، مال دنيا نه براى تو مى ماند و نه تو براى آن مى مانى.
قُلْعَة : چيز عاريه اى كه دارنده آن مالك آن نيست و هر آن ممكن است از او پس گرفته شود. الْبُلغة : زندگى قانعانه. الْحِذْر : حذر كردن، خود را از چيزى حفظ كردن، سلاح. الَازْر : قوت، نيرو. يَبْهَرَكَ : بر تو چيره ميشود، غلبه ميكند.
دار قُلعة : خانه ترك كردنى بُلغة : خانه اى كه بايد از آن توشه رساننده برداشت حِذر : احتياط أزر : قدرت، كمر
مترجم :
۱۲. ضرورت یاد مرگپسرم، بدان تو براى آخرت آفريده شدى، نه دنيا، براى رفتن از دنيا، نه پايدار ماندن در آن، براى مرگ، نه زندگى جاودانه در دنيا، كه هر لحظه ممكن است از دنيا كوچ كنى، و به آخرت در آيى. و تو شكار مرگى هستى كه فرار كننده آن نجاتى ندارد، و هر كه را بجويد به آن مى رسد، و سرانجام او را مى گيرد. پس، از مرگ بترس. نكند زمانى سراغ تو را گيرد كه در حال گناه يا در انتظار توبه كردن باشى و مرگ مهلت ندهد و بين تو و توبه فاصله اندازد، كه در اين حال خود را تباه كرده اى. پسرم فراوان بياد مرگ باش، و به ياد آنچه كه به سوى آن مى روى، و پس از مرگ در آن قرار مى گيرى. تا هنگام ملاقات با مرگ از هر نظر آماده باشی، نيروى خود را افزون، و كمر همّت را بسته نگهدار كه ناگهان نيايد و تو را مغلوب سازد.
و بدان كه تو آفريده شده اى براى آخرت نه براى دنيا، و براى نيستى نه براى هستى، و براى مردن نه براى زندگانى، و تو در جاى كوچ مى باشى، و در سراى موقّت و در راه بسوى آخرت هستى (پس دلبستن به چنين جائى روا نيست) و تو رانده مرگى كه گريزنده از آن رهائى نمى يابد، و جوينده آنرا از دست نمى دهد، و ناچار مرگ او را در مى يابد، پس بر حذر باش و بترس از اينكه مرگ ترا دريابد در وقت گناه كردن كه با خود مى گفتى از آن توبه مى نمايم و بين تو و انديشه ات جدائى اندازد كه در اين حال خود را تباه ساخته اى (زيرا با چنين انديشه دور از خردمندى گناه كرده و بكيفر آن گرفتار شده اى). اى پسرك من، بياد مرگ و بياد پيشآمدهاى بعد از مرگ كه ناگاه بآن در آيى بسيار باش، تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد تو خود را آماده نموده و (سلاح خويش را پوشيده) كمر بسته باشى، و مبادا ناگاه مرگ ترا دريابد كه (آماده آن نباشى) بر تو غلبه نمايد.
و بدان، كه تو را براى آخرت آفريده اند، نه براى دنيا. براى فنا آفريده اند، نه براى بقا و براى مرگ آفريده اند، نه براى زندگى. در سرايى هستى ناپايدار كه بايد از آن رخت بربندى. تنها روزى چند در آن خواهى زيست. راه تو راه آخرت است و تو شكار مرگ هستى، مرگى كه نه تو را از آن گريز است و نه گزير. در پى هر كه باشد از دستش نهلد و خواه و ناخواه او را خواهد يافت. از آن ترس، كه گرفتارت سازد و تو سرگرم گناه بوده باشى، به اين اميد كه زان سپس، توبه خواهى كرد. ولى مرگ ميان تو و توبه ات حايل شود و تو خود را تباه ساخته باشى. اى فرزند، فراوان مرگ را ياد كن و هجوم ناگهانى آن را به خاطر داشته باش و در انديشه پيشامدهاى پس از مرگ باش. تا چون مرگ به سراغت آيد، مهياى آن شده، كمر خود را بسته باشى، به گونه اى كه فرا رسيدنش بناگهان مغلوبت نسازد.
(پسرم!) بدان تو براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا، براى فنا نه براى بقا (در اين جهان)، براى مرگ نه براى زندگى (در اين دنيا). تو در منزلگاهى قرار دارى که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنى، در سرايى که بايد زاد و توشه از آن برگيرى و راه آخرتِ توست. و (بدان) تو رانده شده مرگ هستى (و مرگ پيوسته در تعقيب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگى که هرگز فرار کننده اى از آن نجات نمى يابد و هرکس را او در جستجويش باشد از دست نمى دهد و سرانجام وى را خواهد گرفت، بنابراين از اين بترس که مرگ زمانى تو را بگيرد که در حال بدى باشى (حال گناه) در صورتى که تو پيش از فرا رسيدن مرگ با خويشتن گفتگو مى کردى که توبه کنى; ولى مرگ ميان تو و توبه حايل مى شود و اينجاست که خويشتن را به هلاکت افکنده اى. پسرم! بسيار به ياد مرگ باش و به ياد آنچه به سوى آن مى روى و پس از مرگ در آن قرار مى گيرى به گونه اى که هرگاه مرگ به سراغ تو آيد تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشى. نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد.
و بدان كه تو براى آن جهان آفريده شده اى نه براى اين جهان، و براى نيستى نه براى زندگانى جاودان، و براى مردن نه زنده بودن، و بدان تو در منزلى هستى كه از آن رخست خواهى بست، و خانه اى كه بيش از روزى چند در آن نتوانى نشست و در راهى هستى كه پايانش آخرت است، و شكار مرگى كه گريزنده از آن نرهد، و آن را كه جويد بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه بر تو خواهد افكند، پس بترس از آن كه تو را بيابد و در حالتى باشى ناخوشايند: با خود از توبه سخن به ميان آورده باشى، و او تو را از آن باز دارد، و خويشتن را تباه كرده باشى. پسركم فراوان به ياد مردن باش و ياد آنچه با آن بر مى آيى و آنچه پس از مردن روى بدان نمايى، تا چون بر تو در آيد ساز خويش را آراسته باشى و كمر خود را بسته، و ناگهان نيايد و تو را مغلوب نمايد.
پسرم معلومت باد براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا، و براى فنا نه براى بقا، و براى مرگ نه براى حيات، در منزلى هستى كه بايد از آن كوچ كنى، و جايى كه از آن به جاى ديگر برسى، و خلاصه در راه آخرتى، و صيد مرگى كه گريزنده از آن را نجات نيست، و از دست خواهنده اش بيرون نرود، و ناگزير او را بيابد. از اينكه مرگ تو را به هنگام گناه دريابد -گناهى كه با خود مى گفتى از آن توبه مى كنم- بر حذر باش، مرگى كه بين تو و توبه ات مانع گردد، و بدين صورت خود را به هلاكت انداخته باشى. پسرم مرگ را و موقعيتى كه ناگهان در آن مى افتى، و بعد از مرگ به آن مى رسى زياد به ياد آر، تا وقتى مرگ برسد خود را مهيّا، و دامن همت به كمر زده باشى، مباد كه مرگ از راه برسد و تو را مغلوب نمايد.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هدف آفرينش:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه (بخش بيستم) به چند نکته مهم درباره هدف آفرينش انسان و حقيقت دنيا و زندگى در آن و موقعيت انسان در برابر مرگ اشاره مى کند که هر يک هشدارى به فرزند خود و به همه کسانى است که اين وصيّت نامه را مى خوانند.
نخست مى فرمايد: «(پسرم) بدان تو براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا، براى فنا نه براى بقا (در اين جهان)، براى مرگ نه براى زندگى (در اين دنيا)»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلآْخِرَةِ لاَ لِلدُّنْيَا وَلِلْفَنَاءِ لاَ لِلْبَقَاءِ وَلِلْمَوْتِ لاَ لِلْحَيَاةِ).
از ديدگاه اسلام و اديان آسمان، هدف آفرينش انسان، زندگى در دنيا نيست، بلکه دنيا گذرگاهى به سوى آخرت و بازار تجارتى براى برگرفتن زاد و توشه است; سرانجام زندگىِ دنيا فناست و هيچ کس حتى پيامبران الهى را بقايى نيست.
درباره هدف آفرينش انسان، تعبيرات مختلفى در آيات و روايات آمده; قرآن مجيد در سوره ذاريات مى گويد: (وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ)(1). بر اساس اين آيه هدف از آفرينش انسان، بندگى خداست.
در آيه دوم از سوره ملک مى فرمايد: «(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); آن کس که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدام يک از شما بهتر عمل مى کند».
روشن است که آزمايش الهى، براى حسن عمل و عبوديت براى تهذيب نفوس است و نتيجه همه اينها زندگى سعادت بخش آخرت است و به اين ترتيب همه اهداف به يکى بازمى گردد.
آن گاه به نکته دوم يعنى حقيقت دنيا و موقعيت آن اشاره کرده مى فرمايد: «تو در منزلگاهى قرار دارى که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنى، در سرايى که بايد زاد و توشه از آن برگيرى و راه آخرتِ توست»; (وَأَنَّکَ فِي قُلْعَة(2) وَدَارِ بُلْغَة(3)، وَطَرِيق إِلَى الاْخِرَةِ).
امام(عليه السلام) در اينجا هم هدف آفرينش انسان را بيان مى کند و هم ماهيت زندگى دنيا را; هدف آفرينش; زندگى سعادت بخش در سراى آخرت است نه زيستن در دنيا و به همين دليل سرانجام زندگى دنيا فناست نه بقا و به تعبير قرآن: «(وَإِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ); و فقط سراى آخرت، سراى زندگى (واقعى) است».(4) اين معنا در بسيارى از آيات ديگر قرآن منعکس است.
اما اينکه حضرت دنيا را جايگاه «قُلْعة» (محلى که از آن بايد کوچ کرد) و سراى «بلغة» (محلى که بايد از آن زاد و توشه برگرفت) معرفى مى فرمايد اين نکته نيز در آيات قرآن مجيد منعکس است. آياتى همچون (إِنَّکَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَّيِّتُونَ)(5)، (کُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوْت)(6)، (کُلُّ مَنْ عَلَيْها فان)(7) همگى ناظر به همين معناست و آيه شريفه (وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوَى)(8) نيز اشاره به «دار بلغة» است.
هرگاه نگاه ما به دنيا و آخرت آن گونه باشد که امام(عليه السلام) در اينجا بيان فرموده، چهره زندگى ما عوض خواهد شد و ديگر اثرى از حرص و آز، آرزوهاى دور و دراز، تکالب و نزاع با اهل دنيا براى چيره شدن بر اموال بيشتر، و بخل و ثروت اندوزى وجود نخواهد داشت، بلکه همه چيز براى خدا و در راه خدا و در طريق جلب رضاى او براى سعادت جاويدان آخرت خواهد بود.
امام(عليه السلام) در سومين نکته مى فرمايد: «و (بدان) تو رانده شده مرگ هستى (و مرگ پيوسته در تعقيب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگى که هرگز فرار کننده از آن نجات نمى يابد و هرکس را او در جستجويش باشد از دست نمى دهد و سرانجام وى را خواهد گرفت»; (وَأَنَّکَ طَرِيدُ(9) الْمَوْتِ الَّذِي لاَ يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ، وَلاَ يَفُوتُهُ طَالِبُهُ، وَلاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ).
تعبير به «طريد» يعنى شخصى که در تعقيب او هستند يا شکارى که صياد به دنبال او مى دود تعبير بسيار جالبى است، گويى از آغاز عمر صياد مرگ در تعقيب انسان است; گاه در کودکى گاه در جوانى و گاه در پيرى او را شکار خواهد کرد و هيچ کس از دست اين صياد نمى تواند فرار کند و همان گونه که قرآن مى فرمايد: «(أَيْنَما تَکُونُوا يُدْرِکْکُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِى بُرُوج مُشَيَّدَة); هرجا باشيد مرگ شما را در مى يابد، هرچند در برج هاى محکم باشيد».(10) در جاى ديگر مى فرمايد: «(قُلْ لَنْ يَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ); بگو: «اگر از مرگ يا کشته شدن فرار کنيد، سودى به حال شما نخواهد داشت».(11)
آرى انسان در هر چيز شک کند، در اين معنا نمى تواند ترديدى به خود راه دهد که روزى بايد از اين جهان رخت بربندد، روزى که نه تاريخش معلوم است و نه ساعت و دقيقه آن، ممکن است دور باشد و شايد بسيار نزديک; فردا يا امروز؟ قابل توجّه اينکه هيچ استثنايى در اين قانون نيست. زورمندان، قوى پيکران، صاحبان ثروت و قدرت و طبيبان حاذق و حتى انبيا و اوليا. قرآن مجيد خطاب به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «(إِنَّکَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ); تو مى ميرى و آنها نيز خواهند مرد».(12)
آن گاه امام(عليه السلام) به نکته مهمى اشاره مى کند که آخرين هشدار در اين بخش از وصيّت نامه اوست مى فرمايد: «بنابراين از اين بترس که مرگ زمانى تو را بگيرد که در حال بدى باشى (حال گناه) در صورتى که تو پيش از فرا رسيدن مرگ با خويشتن گفتگو مى کردى که توبه کنى; ولى مرگ ميان تو و توبه حايل مى شود و اينجاست که تو خويشتن را به هلاکت افکنده اى»; (فَکُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ يُدْرِکَکَ وَأَنْتَ عَلَى حَال سَيِّئَة، قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ، فَيَحُولَ بَيْنَکَ بَيْنَ ذَلِکَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ).
امام(عليه السلام) در اين هشدار، فرزندش را به اين حقيقت توجّه مى دهد که تاريخ مرگ در هر حال مبهم و ناپيداست و گاه انسان گرفتار گناهى مى شود و تصميم مى گيرد لحظه اى بعد آن را با آب توبه از صفحه نامه اعمالش بشويد; ولى مرگ ناگهان فرا مى رسد و اين فرصت را از او مى گيرد. همه ما در زندگى خود ديده يا شنيده ايم افرادى را که تصميم به انجام کارهاى خوب يا بدى داشتند ناگهان در همان لحظه از ادامه کار و رسيدن به مقصود باز ماندند.
در همين ايام که مشغول شرح اين وصيّت نامه هستيم خبرى در رسانه ها پخش شد که براى يکى از دانشمندان معروف در محيط ما بزرگداشتى گرفته بودند و گروهى در آن مجلس شرکت داشتند و او با نشاط و خوشحالى در انتظار دريافت لوحه تقدير بود که ناگهان در همان جا دست تقدير او را گرفت و ناگاه گرفتار ايست قلبى شد و همه چيز پايان يافت.(13)
در حديث معروف مفضل مى خوانيم که امام صادق(عليه السلام) خطاب به مفضل فرمود: اگر سؤال کنى چرا خداوند مدت حيات انسان را مستور داشته و در هر ساعتى که مشغول انجام گناه و ارتکاب معاصى است، ممکن است مرگش فرا رسد، در پاسخ مى گوييم: حکمت آن اين است که با اينکه انسان تاريخ مرگ خود را نمى داند باز هم هر زمان به سراغ گناه مى رود، اگر تاريخ آن را مى دانست و اميد به طول بقاى خود داشت بيشتر پرده درى مى کرد، بنابراين انتظار مرگ در هر حال براى او از اطمينان به بقا بهتر است و اگر اين انتظار در گروهى از مردم اثر نکند در گروه ديگر به يقين مؤثر خواهد بود; دست از گناه مى کشند و به سراغ اعمال صالح مى روند و از اموال نفيس خود براى انفاق به فقرا و مساکين بهره مى گيرند.(14)
***
دنياى فريبکار:
امام(عليه السلام) در ادامه وصيّت نامه اش به فرزند خود هشدار مى دهد و تأکيد مى کند که به ياد مرگ و آماده استقبال از آن باشد.
نخست مى فرمايد: «پسرم بسيار به ياد مرگ باش و به ياد آنچه به سوى آن مى روى و پس از مرگ در آن قرار مى گيرى به گونه اى که هرگاه مرگ به سراغ تو آيد تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشى. نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد»; (يَا بُنَيَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ، وَذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ، وَتُفْضِي بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَيْهِ، حَتَّى يَأْتِيَکَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ(15)، وَشَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ(16)، وَلاَ يَأْتِيَکَ بَغْتَةً فَيَبْهَرَکَ(17)).
اين واقعيّتى روشن است که غالب مردم از آن غافل اند. همه مى دانند براى عمر انسان تاريخ معينى در ظاهر تعيين نشده و هر لحظه و هر زمان بر اثر حوادث بيرونى، فردى يا جمعى يا حوادث درونى (بيمارى هاى ناگهانى) ممکن است انسان از دنيا چشم بپوشد و بسيارند کسانى که اين حقيقت را مى دانند و مى بينند و از آن غافل مى شوند. گاه در لحظاتى که در مجالس يادبود عزيزان از دست رفته شرکت مى کنند، به فکر فرو مى روند و شايد تصميماتى جهت آمادگى براى اين سفر مى گيرند; ولى از مجلس که خارج شدند به دست فراموشى سپرده مى شود.
امام(عليه السلام) در اينجا تأکيد مى فرمايد که اين واقعيّت عينى و قطعى را فراموش مکن و براى استقبال از مرگ آماده باش و از آن بترس که غافلگير شوى و بدون آمادگى چشم از جهان فرو بندى.
در خطبه 114 در کلام ديگرى از امام(عليه السلام) نيز خوانديم: «فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَخَافُوا بَغْتَةَ الاَْجَلِ; به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد و از فرارسيدن ناگهانى پايان عمر بترسيد.»
در ديوان منسوب به امير مؤمنان على(عليه السلام) نيز اشعار پر معنايى در اين زمينه آمده است از جمله:
يا مَنْ بِدُنْياهُ اشْتَغَلَ *** قَدْ غَرَّهُ طُولُ الاَْمَلِ
اَلْمَوْتُ يَأْتِي بَغْتَةً *** وَالْقَبْرُ صُنْدُوقُ الْعَمَلِ
«اى کسى که سرگرم دنيايى و آروزهاى دراز تو را فريفته، بدان مرگ ناگهان فرا مى رسد و قبر نگهدارنده اعمال توست».***
پی نوشت:1 . ذاريات، آيه 56.
2 . «قُلعَة» معانى زيادى دارد: به انسان ضعيف و کسى که نمى تواند خود را روى زين اسب نگه دارد و اموالى که دوام و بقايى ندارد و همچنين سرايى که بايد از آن نقل مکان کرد «قُلعة» مى گويند. در عبارت بالا معناى اخير منظور است. اين واژه از ريشه قلع گرفته شده است.
3 . «بُلْغة» به معناى زاد و توشه اى است که انسان به وسيله آن به مقصد مى رسد. از ريشه «بلوغ» و «بلاغ» گرفته شده، زيرا چنان زاد و توشه اى انسان را به مقصد مى رساند.
4 . عنکبوت، آيه 64.
5 . زمر، آيه 30.
6 . عنکبوت، آيه 57.
7 . الرحمن، آيه 26.
8 . بقره، آيه 197.
9 . «طريد» به معناى «مطرود» يا صيدى است که صياد به دنبال آن مى دود. از ريشه «طرد» به معناى راندن گرفته شده است.
10 . نساء، آيه 78.
11 . احزاب، آيه 16.
12 . زمر، آيه 30.
13 . مرحوم آقاى دکتر باقر آيت الله زاده شيرازى استاد پيش کسوت رشته مرمت و معمارى، از نظر اعتقادات دينى مرد برجسته اى بود که به هنگام سخنرانى در همان مجلس سخن خود را با اين آيه شريفه شروع کرد: (إِنَّا لاَ نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلا) (کهف، آيه 30).
14 . بحارالانوار، ج 3، ص 84، (با تلخيص و نقل به معنا).
15 . «حذر» به معناى پرهيز کردن و مراقبت در برابر خطرات است.
16 . «ازر» در اصل از «اِزار» به معناى لباس، مخصوصاً لباسى که بند آن به کمر بسته مى شود، گرفته شده و به همين مناسبت به قوت و قدرت اطلاق مى گردد.
16 . «يبهر» از ريشه «بهر» بر وزن «بَحر» به معناى غلبه کردن و مبهوت ساختن گرفته شده است.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 58-56لغات:
قُلعه: جايى كه براى ساكن شدن شايستگى نداردبُلغه: مقدارى از زندگى كه انسان دسترسى نداردإزر: نيرو، توانیبهَره: پيروز گرديد و او را رنجاند، اصل بَهر به معناى سركشى و فرار نفس از رنج است.
شرح:در اين بخش از وصيّت، امام (ع) به چند امر توجّه داده است:
اوّل: هدف از آفرينش و هستى، آخرت است نه دنيا، مرگ و نيستى است، نه زندگى و بقاى در اين عالم و اين امور عوامل اسباب عرضى هستند نسبت به وجود انسان به خاطر اين كه آنها لازمه هستى و وجود مى باشند و اما نخستين علّت واقعى از وجود انسان، همان رسيدن به كمال و پاك و وارسته بودن از وابستگيهاى دنيا و نيل به محضر پروردگار متعال است. امام على (ع) اين هدفهاى نهايى را كه وصول بدانها قطعى است براى او خاطرنشان ساخته است تا به خاطر آنها و براى پس از مرگ كار كند، و كمتر بر دنيا و آبادانى دنيا اعتماد كند، و نبايد دل به ماندن در دنيا ببندد، زيرا دنيا عارضى و از بين رفتنى است.
دوّم: او را هشدار داده است بر اين كه دنيا جاى ماندن نيست، بلكه جاى عبور است و براى وطن گزيدن و زيستن آفريده نشده. دنيا جاى تلاش و كوشش است، آفريده شده است تا انسان قوتى از آن براى رسيدن به آخرت گيرد و چون اينجا راهى است براى آخرت، توشه اى برگيرد.
سوّم: او را متوجه ساخته است كه رانده مرگ است، لفظ «الطّريد» (رانده شده) را عاريه آورده است از او از نظر شباهت او به شكارى كه درنده و غير درنده او را به گوشه اى مى راند. آن گاه مرگ را معرفى كرده است به اين ترتيب كه هيچ كس نمى تواند با فرار از دست مرگ نجات يابد و ناگزير مرگ او را در مى يابد تا او را هشدار دهد و او را به وسيله اطاعتش آماده مرگ سازد، اطاعتى كه باعث مقاومت در برابر ترس و بيمها و سختيهاى مرگ شود. از اين رو فرموده است: از مرگ بترس... تا كلمه نفسك (خودت را) يعنى: بر حال گناه باقى ماندنت در حالى كه با خود مى گفتى از آن توبه مى كنم ناگهان مرگ تو را دريابد و بين تو و انديشه ات فاصله اندازد.
و كلمه يحول عطف است بر يدركك و اذا حرف مفاجاة است.
چهارم: دستور داده است كه مرگ و آنچه از گرفتاريها را كه ناگهان او را در ميان گيرند، بيشتر ياد كند، زيرا اين كار باعث عبرت و نفرت از امور دنيايى شده، عظمت كار را درك كرده، آماده براى مرگ و بعد از مرگ مى گردد. از اين رو فرموده است: تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد تو خود را آماده و كمر بسته كنى، يعنى به وسيله كمالات آماده شوى، مبادا مرگ ناگهانى فرا رسد و تو را دريابد.
عبارت: «و لا يأتيك» عطف بر جمله «حتّى يأتيك»، است و واو در: «وقد» واو حال است و همچنين، «بغته» حال است، و «يبهرك» منصوب به أن مقدره پس از فاى در جواب نفى است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 23
الفصل السادس من قوله عليه السّلام:و اعلم أنّك إنّما خلقت للاخرة لا للدّنيا، و للفناء لا للبقاء، و للموت لا للحياة، و أنّك في منزل قلعة، و دار بلغة، و طريق إلى الاخرة، و أنّك طريد الموت الّذي لا ينجو منه هاربه، و لا يفوته طالبه، و لا بدّ أنّه مدركه، فكن منه على حذر أن يدركك و أنت على حال سيّئة قد كنت تحدّث نفسك منها بالتّوبة فيحول بينك و بين ذلك، فإذا أنت قد أهلكت نفسك. يا بنيّ، أكثر من ذكر الموت و ذكر ما تهجم عليه، و تفضي بعد الموت إليه، حتّى يأتيك و قد أخذت منه حذرك، و شددت له أزرك، و لا يأتيك بغتة فيبهرك.اللغة:يقال: هذا منزل قلعة بضمّ القاف و سكون اللّام: ليس بمستوطن، و يقال: هم على قلعة أى على رحلة، (البلغة): قدر الكفاية من المعاش، (الأزر): الظّهر و القوّة، (فيبهرك) أى يجعلك مبهوتا مغلوبا لا تقدر على التدارك.الاعراب:للاخرة: اللّام للعاقبة، منزل قلعة و دار بلغة: الظاهر أنّ القلعة و البلغة بمعنى المصدر فالأولى إضافة ما قبلهما إليهما و يحتمل أن تكونا صفة لما قبلهما بالتأويل.المعنى:بيّن عليه السّلام في هذا الفصل الهدف من خلق الانسان و أوضح بأبين بيان أنّ الدّنيا طريق و معبر له لا يستحقّ أن يطمئنّ إليه بل يجب أن يتزوّد منها لاخرته و يهيأ فيها لملاقات ربّه، و يكون على حذر من الاشتغال بها و ارتكاب سيئاتها حتّى يأتيه الموت بغتة و لا يجد مهلة للتوبة و التدارك لما فاته.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 25
الترجمة:بدان -پسر جانم- كه تو تنها براى آخرت آفريده شدى نه دنيا، و براى فنا از دنيا بوجود آمدى نه براى زيست در آن، و سرانجامت در دنيا مرگ است نه زندگى، و بدانكه تو امروز در منزل كوچ و خانه موقت هستى كه رهگذريست باخرت، و راستى كه مرگ در پى تو است و گريزان از مرگ را رهائى نيست و از دست جوينده خود بدر نمى رود و بناچار او را مى گيرد، تو بر حذر باشى كه مرگت فرا رسد و در حال گناه باشى و در دل داشته باشى كه از آن توبه كنى ولى مرگ بتو مهلت ندهد و بى توبه بميرى و خود را هلاك سازى، پسر جانم بسيار در ياد مرگ باش و بياد دار كه بكجا افكنده مى شوى و پس از مرگ بكجا و بچه وضعى مى رسى تا آنكه چون مرگت رسد خود را آماده كرده باشى و پشتيبانت محكم باشد و ناگهانت نگيرد تا خيره و درمانده شوى.
اخْلَاد : اعتماد و دلبستگى بچيزى. التَكالُب : به يكديگر حمله ور شدن، بهم پريدن. نَعَتْ : (دنيا) فنا و نابودى خود را خبر داد. ضَارِيَةٌ : حيوانى كه به درندگى عادت كرده است. يَهِرُّ : زوزه مى كشد. النَّعَم : شتر. مُعَقَّلَة : شترى كه پايش با عقال بسته شده (عقال ريسمانى است كه با آن زانوى شتر را مى بندند تا حركت نكند). اضَلّتْ : گم كرد، ضايع و نابود كرد. مَجْهُولُها : راه مجهول و نامعلومش. السُرُوح : جمع «سرح»، چهار پايانى كه براى چرا در بيابان رها ميشوند. الْعَاهَة : آفت، يعنى آنها براى چراى آفتها رها شده اند. الْوَعْث : زمين نرمى كه حركت بر آن دشوار است. مُسِيمٌ : كسى كه حيوانات را براى چرا مى برد. يُسْفِرُ : آشكار ميشود. الَاظْعَان : جمع «ظعينة»، هودج ها، كجاوه ها. الْوَادِع : ساكن و آرام.
إخلاد : تكيه كردن و اعتماد نمودن تكالُب : بهم پريدن و حمله كردن كِلاب عاوية : سگهاى صدا كننده ضارية : درنده يَهرّ : صدا مي كند، زوزه مى كشد نَعَم مُعقّلة : چهار پايان پا بسته مُهملة : چهار پاى آزاد و رها شده سُروح : حيوانات آزاد شده براى چريدن عاهَة : درد و مرض وادٍ وَعثٍ : صحراى بسيار نرم مُسيم : چرادهنده، چوپان رُويدا : مهلت ده اظعان : جمع ظعينة : هودجی كه زنان در آن مى نشينند وادع : ساكت و آرام (بى فكر و خيال)
مترجم :
مبادا دلبستگى فراوان دنيا پرستان، و تهاجم حريصانه آنان به دنيا، تو را مغرور كند، چرا كه خداوند تو را از حالات دنيا آگاه كرده، و دنيا نيز از وضع خود تو را خبر داده، و از زشتى هاى روزگار پرده برداشته است.۱۳. شناخت دنیا پرستانهمانا دنيا پرستان چونان سگ هاى درنده، عو عو كنان، براى دريدن صيد در شتابند، برخى به برخى ديگر هجوم آورند، و نيرومندشان، ناتوان را مى خورد، و بزرگ ترها كوچك ترها را. و يا چونان شترانى هستند كه برخى از آنها پاى بسته، و برخى ديگر در بيابان رها شده، كه راه گم كرده و در جادّه هاى نامعلومى در حركتند، و در وادى پر از آفت ها، و در شنزارى كه حركت با كندى صورت مى گيرد گرفتارند، نه چوپانى دارند كه به كارشان برسد، و نه چراننده اى كه به چراگاهشان ببرد. دنيا آنها را به راه كورى كشاند. و ديدگانشان را از چراغ هدايت بپوشاند، در بيراهه سرگردان، و در نعمت ها غرق شده اند، كه نعمت ها را پروردگار خود قرار دادند. هم دنيا آنها را به بازى گرفته، و هم آنها با دنيا به بازى پرداخته، و آخرت را فراموش كرده اند. اندكى مهلت ده، بزودى تاريكى بر طرف مى شود، گويا مسافران به منزل رسيده اند، و آن كس كه شتاب كند به كاروان خواهد رسيد. پسرم بدان آن كس كه مركبش شب و روز آماده است همواره در حركت خواهد بود، هر چند خود را ساكن پندارد، و همواره راه مى پيمايد هر چند در جاى خود ايستاده و راحت باشد.
و بترس از اينكه گول بخورى به دلبستگى و اعتماد اهل دنيا بآن و حرص و دشمنى آنان بر سر آن كه خداوند ترا از آن خبر داده (در قرآن كريم س 29 ى 64 مى فرمايد: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» يعنى زندگانى دنيا فسون و بازيچه اى بيش نيست و اگر بدانند آخرت سراى زندگانى است) و دنيا خود را براى تو وصف نموده، و بديهايش را آشكار ساخته (رفتارش را در باره ديگران مى بينى). و دنيا خواهان (مانند) سگهاى فرياد كننده و درندگانى شكارجو هستند، بعضى از آنها را از بعضى ديگر بد آمده فرياد كند، و تواناى آنها ناتوانشان را بخورد، و بزرگ آنها بر كوچكشان با زور زيان رساند (و مانند) چهار پائى باشند (كه بعضى از آنها) بسته شده اند (مثل كسانيكه بيناى بدين نيستند، ولى بظاهر شرع رفتار نموده از معاصى و گناهان مى پرهيزند، پس آنها چون چهار پائى هستند كه چراننده آنرا بسته، چنانكه شارح بحرانىّ فرموده) و بعضى ديگر چهار پائى باشند رها شده كه گم كرده اند خردشان را، و در بيراهه سوارند، چهار پايانى هستند سر داده شده براى چراى آفت و زيان در بيابان سخت و دشوار چوپانى ندارند كه نگاه داريشان نمايد، و نه چراننده اى كه بچراندشان.دنيا ايشان را براه كورى و گمراهى مى برد، و ديده هاشان را از ديدن نشانه هدايت و رستگارى پوشانده، پس در گمراهى آن سرگردانند، و در نعمت و خوشى آن فرو رفته، و (بر اثر شيفتگى و دل بستن بآن) آنرا پروردگار خود قرار داده اند، پس دنيا با آنان بازى ميكند (عقلهاشان را ربود) و ايشان هم با دنيا بازى ميكنند (سرگرم به آنند) و آنچه (مرگ و سختيهاى بعد از آن و روز رستخيز كه) در پى آنست فراموش كرده اند. اندكى مداراة كن و مهلت ده تا تاريكى برطرف شود كه گويا هودجها رسيد (مسافرين وارد شدند) نزديكست شتابنده بپيوندد (بزودى دلباختگان دنيا به كاروان پيشين كه هنوز به جايگاه هميشگى فرود نيامده اند مى رسند، و كيفر كردارشان را خواهند ديد). و بدان اى پسرك من، هر كه شتر سوارى او شب و روز را برود پس او را هم مى برد اگر چه خود او راه نرود، و راه را مى پيمايد اگر چه در استراحت و آرامش باشد (كنايه از اينكه انسان در دنيا پندارد كه ماندنى است غافل از اينكه شب و روز او را اسير مى دهد تا زندگانيش را بپايان رساند).
زنهار، كه فريب نخورى از دلبستگى دنياداران به دنيا و كشاكش آنها بر سر دنيا. زيرا خداوند تو را از آن خبر داده است و دنيا خود، خويشتن را براى تو توصيف كرده است و از بديهاى خود پرده برگرفته است. دنياطلبان چون سگانى هستند كه بانگ مى كنند و چون درندگانى هستند كه بر سر طعمه از روى خشم زوزه مى كشند و آنكه نيرومندتر است، آن را كه ناتوان تر است، مى خورد و آنكه بزرگتر است، آن را كه خردتر است، مغلوب مى سازد، ستورانى هستند برخى پاى بسته و برخى رها شده كه عقل خود را از دست داده اند و رهسپار بيراهه اند. آنان را در بيابانى درشتناك و صعب رها كرده اند تا گياه آفت و زيان بچرند. شبانى ندارند كه نگهداريشان كند و نه چراننده اى كه بچراندشان. دنيا به كوره راهشان مى راند و ديدگانشان را از فروغ چراغ هدايت محروم داشته. سرگردان در بيراهه اند ولى غرق در نعمت. دنيا را پروردگار خويش گرفته اند. دنيا آنها را به بازى گرفته و آنها نيز سرگرم بازى با دنيا شده اند و آن سوى اين جهان را به فراموشى سپرده اند. اندكى بپاى تا پرده تاريكى به كنارى رود. گويى كجاوه ها رسيده اند و آنكه مى شتابد به كاروان گذشتگان مى رسد. بدان، اى فرزند، كسى كه مركبش شب و روز باشد، او را مى برند، هر چند به ظاهر ايستاده باشد و مسافت را طى مى كند، هر چند، در امن و راحت غنوده باشد.
سخت بر حذر باش که دلبستگى ها و علاقه شديد دنياپرستان به دنيا و حمله حريصانه آنها به دنيا، تو را نفريبد و مغرور نسازد زيرا خداوند تو را از وضع دنيا آگاه ساخته و نيز دنيا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدى هايش را براى تو آشکار ساخته است. جز اين نيست که دنياپرستان همچون سگ هايى هستند که پيوسته پارس مى کنند (و براى تصاحب جيفه اى بر سر يکديگر فرياد مى کشند) يا درندگانى که در پى دريدن يکديگرند، در برابر يکديگر مى غرند، و زوزه مى کشند، زورمندان، ضعيفان را مى خورند و بزرگ ترها کوچک ترها را مغلوب مى سازند يا همچون چهارپايانى هستند که دست و پايشان (به وسيله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهايند) و گروه ديگرى همچون حيواناتى هستند رها شده در بيابان (شهوات) عقل خود را گم کرده (و راه هاى صحيح را از دست داده اند) و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده اند.آنها همچون حيواناتى هستند که در وادى پر از آفتى رها شده و در سرزمين ناهموارى به راه افتاده اند نه چوپانى دارند که آنها را به راه صحيح هدايت کند و نه کسى که آنها را به چراگاه مناسبى برساند (در حالى که) دنيا آنان را در طريق نابينايى به راه انداخته و چشم هايشان را از ديدن نشانه هاى هدايت برگرفته، در نتيجه در وادى حيرت سرگردانند و در نعمت ها و زرق و برق هاى دنيا غرق شده اند، دنيا را به عنوان معبود خود برگزيده، و دنيا نيز آنها را به بازى گرفته است و آنها هم به بازى با دنيا سرگرم شده اند و ماوراى آن را به فراموشى سپرده اند. آرام باش (و کمى صبر کن) که به زودى تاريکى برطرف مى شود (و حقيقت آشکار مى گردد) گويا اين مسافران، به منزل رسيده اند (و پايان عمر را با چشم خود مى بينند.) نزديک است کسى که سريع حرکت مى کند به منزلگاه (مرگ) برسد. پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است، او را مى برند و در حرکت است، هرچند خود را ساکن پندارد و پيوسته قطع مسافت مى کند، گرچه ظاهراً ايستاده است و استراحت مى کند.
و مبادا فريفته شوى كه بينى دنيا داران به دنيا دل مى نهند، و بر سر دنيا بر يكديگر مى جهند. چه خدا تو را از دنيا خبر داده و دنيا وصف خويش را با تو در ميان نهاده و پرده از زشتيهايش برايت گشاده. همانا دنيا پرستان سگانند عوعو كنان، و درندگانند در پى صيد دوان. برخى را برخى بد آيد، و نيرومندشان ناتوان را طعمه خويش نمايد، و بزرگشان بر خرد دست چيرگى گشايد. دسته اى اشتران پايبند نهاده، و دسته اى ديگر رها و خرد خود را از دست داده، در كار خويش سرگردان، در چراگاه زيان، در بيابانى دشوار گذر روان، نه شبانى كه به كارشان رسد، نه چراننده اى كه به چراشان برد، دنيا به راه كورى شان راند و ديده هاشان را از چراغ هدايت بپوشاند. در بيراهگى اش سرگردان، و فرو شده در نعمت آن. دنيا را پروردگار خود گرفته اند و دنيا با آنان به بازى پرداخته و آنان سرگرم بازى دنيا و آنچه را پس آن است فراموش ساخته. باش تا پرده تاريكى بگشايد كه گويى - راه سفر بريده است- و كاروان به منزل رسيده، و آن كه بشتابد بود كه كاروان را دريابد، و بدان كسى كه بارگى اش روز و شب است او را براند هر چند وى ايستاده ماند، و راه را بپيمايد، هرچند كه بر جاى بود و راحت نمايد.
از اينكه رغبت دنياپرستان به دنيا، و حرصشان بر متاع اندك آن تو را فريفته كند بر حذر باش، كه خداوندت از اوضاع دنيا خبر داده، و دنيا هم با احوالاتش تو را از زوال خود آگاه نموده، و زشتيهايش را به تو نشان داده، زيرا دنيا پرستان سگانى فرياد زننده، و درندگانى شكار كننده هستند، يكديگر را مى گزند، زورمندش ضعيفش را مى خورد، و بزرگش به كوچكش به قهر و غلبه حمله مى كند. گروهى از دنياداران چهار پايانى مهار شده، و دسته اى حيوان رها شده اند، عقول خود را از دست داده، و به راه نامعلوم قدم نهاده اند، حيوانى چند كه در چراگاه آفت كه قدم در آنجا قرارى ندارد سر داده شده اند، نه چوپانى كه از آنان نگهدارى نمايد، و نه چراننده اى كه آنها را بچراند، دنيا آنان را به راه كورى و ضلالت برده، و ديدگانشان را از ديدن علائم هدايت فرو بسته، در وادى حيرت دنيا سرگردان، و در نعمت هايش غرق، و آن را به عنوان ربّ انتخاب كرده اند، از اين رو دنيا با آنان و آنان با دنيا به بازى پرداخته اند، و آنچه را به دنبال آن است فراموش كرده اند. مهلت ده، تاريكى بر طرف مى شود، گويى كاروان به منزل رسيده، اميد است آن كه بشتابد به كاروان برسد. پسرم آگاه باش كسى كه مركبش شب و روز است او را با مركب مى برند گرچه ايستاده به نظر آيد، و طى مسافت مى كند هر چند مقيم و آسوده ديده شود.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن هشدار ديگرى به فرزندش مى دهد که فريب کارهاى دنياپرستان را نخورد که آنها همچون حيوانات درنده اند; مى فرمايد: «و سخت بر حذر باش که دلبستگى ها و علاقه شديد دنياپرستان به دنيا و حمله حريصانه آنها به دنيا، تو را نفريبد و مغرور نسازد»; (وَإِيَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلاَدِ(1) أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَيْهَا، وَتَکَالُبِهِمْ(2) عَلَيْهَا).
آن گاه به ذکر دو دليل براى اين سخن پرداخته مى فرمايد: «زيرا خداوند تو را از وضع دنيا آگاه ساخته و نيز دنيا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدى هايش را براى تو آشکار ساخته است»; (فَقَدْ نَبَّأَکَ اللهُ عَنْهَا وَنَعَتْ(3) هِيَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا، تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِيهَا).
آيات متعدّدى در قرآن مجيد درباره بى اعتبارى دنيا ديده مى شود از جمله: (وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا کَماء أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَکانَ اللهُ عَلى کُلِّ شَيْء مُّقْتَدِراً); (اى پيامبر) زندگى دنيا را براى آنان به آبى تشبيه کن که از آسمان فرو مى فرستيم و به وسيله آن گياهان زمين (سرسبز مى شود و) در هم فرو مى رود. اما (بعد از مدتى) مى خشکد به گونه اى که بادها آن را به هر سو پراکنده مى کنند; و خداوند به هرچيز تواناست».(4)
اين مثال براى کسانى است که مراحل مختلف عمر خود (کودکى و جوانى و پيرى) را طى مى کنند; ولى بسيارند کسانى که چنين امرى نصيبشان نمى شود و در مراحل ابتدايى يا ميانى به دلايل مختلفى چشم از جهان برمى بندند.
اينکه مى فرمايد: دنيا ناپايدارى و بى اعتبارى خود را براى تو شرح داده، منظور به زبان حال است که تعبير گوياى آن در کلام ديگرى از امام(عليه السلام) آمده است; آن گاه که ديد انسان غافل يا رياکارى به مذمت دنيا پرداخته و از فريبندگى دنيا سخن مى گويد، امام(عليه السلام) مى فرمايد: «أَيُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْيَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِيلِهَا... مَتَى غَرَّتْکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَى أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَى; اى کسى که دنيا را نکوهش مى کنى و خودت فريفته دنيا شده اى و اباطيل دنيا تو را فريفته... چه زمان دنيا تو را فريب داده (و با چه وسيله اى) آيا به استخوان هاى پوسيده پدرانت در زير خاک و يا خوابگاه مادرانت (در درون قبرها)».(5)
به گفته شاعر عرب:
هِيَ الدُّنْيا تَقُولُ لِمَنْ عَلَيْها *** حَذارِ حَذارِ مِنْ بَطْشي وَفَتْکي
فَلا يَغْرُرُکُمْ حُسْنُ ابْتِسامي *** فَقُولي مُضْحِکٌ وَالْفِعْلُ مُبْکي
«دنيا با صراحت و آشکارا به اهلش مى گويد: برحذر باشيد برحذر باشيد از حمله و مرگ غافلگيرانه من. تبسم هاى طولانى من شما را نفريبد، سخنانم خنده آور است و اعمالم گريه آور».(6)
آرى زرق و برق دنيا نشاط آور است; ولى هنگامى که به عمق آن دگرگونى ها، بى وفايى ها و ناپايدارى هاى آن بينديشيم چيزى جز گريه نخواهد داشت.
آن گاه امام(عليه السلام) در يک تقسيم بندى حساب شده، اهل دنيا را به چهار گروه تقسيم مى کند و مى فرمايد: «جز اين نيست که دنياپرستان همچون سگ هايى هستند که پيوسته پارس مى کنند (و براى تصاحب جيفه اى بر سر يکديگر فرياد مى کشند) يا درندگانى که در پى دريدن يکديگرند، در برابر يکديگر مى غرند، و زوزه مى کشند، زورمندان، ضعيفان را مى خورند و بزرگ ترها کوچک ترها را مغلوب مى سازند يا همچون چهارپايانى هستند که دست و پايشان (به وسيله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهايند) و گروه ديگرى همچون حيواناتى هستند رها شده در بيابان (شهوات)»; (فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلاَبٌ عَاوِيَةٌ(7)، وَسِبَاعٌ ضَارِيَةٌ(8)، يَهِرُّ(9) بَعْضُهَا عَلَى بَعْض، وَيَأْکُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا، وَيَقْهَرُ کَبِيرُهَا صَغِيرَهَا، نَعَمٌ(10) مُعَقَّلَةٌ(11)، وَأُخْرَى مُهْمَلَةٌ(12)).
به راستى تقسيمى است بسيار جالب و دقيق، زيرا:
گروهى از مردم دنيا همچون سگانى هستند که کنار جيفه اى آمده اند و هرکدام سعى دارد جيفه را در اختيار خود بگيرد، پيوسته بر ديگرى فرياد مى زند و با فريادش مى خواهد او را از جيفه دور سازد. نمونه روشن آن همان ثروتمندان از خدا بى خبرى هستند که پيوسته سعى دارند ثروت بيشترى را تصاحب کنند و ديگران را از آن دور سازند; گاه بر سر آنها فرياد مى کشند گاه به دادگاه ها متوسل مى شوند و از طريق وکلاى مزدور و پرونده سازى به تملک اموال ديگران مى پردازند. در ميان دولت ها نيز گاه چنين رقابت هايى وجود دارد که از طريق جنگ سرد و تبليغات پرحجم دروغين سعى مى کنند بازارهاى مصرف دنيا را در اختيار خود بگيرند.
گروهى از مردم دنيا که نمونه آن در عصر ما دولت هاى نيرومند و زورگو هستند (يا ثروتمندانى که از آنها پشتيبانى مى کنند) پيوسته در رقابتى ناسالم تلاش و کوشش مى کنند که منابع ثروت را از چنگال يکديگر بربايند و براى رسيدن به مقصود خود گاه جنگ هاى خونينى به راه بيندازند که هزاران انسان بى گناه در آن به خاک و خون کشيده مى شوند و شهرها و آبادى ها را ويران مى سازند. آرى اين گرگانِ خون خوار بر سر جيفه دنيا پيوسته مى غرند و زوزه مى کشند و آنها که نيرومندترند ضعيفان را پايمال مى کنند و آنها که بزرگ ترند کوچک ترها را نابود مى سازند.
بنابراين گروه سوم گروه بى دست و پايى هستند که براى تحصيل متاع دنيا به هر ذلتى تن در مى دهند و اسير و برده جهان خواران مى شوند در حالى که گروه چهارم همچون حيوانات سرکشى هستند که در بيابان به هر سو مى روند و به تعبير امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن: «عقل خود را گم کرده (و راه هاى صحيح را از دست داده اند)و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده اند آنها همچون حيواناتى هستند که در وادى پر از آفتى رها شده و در سرزمين ناهموارى به راه افتاده اند»; (قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا، وَرَکِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ(13) عَاهَة(14) بِوَاد وَعْث(15)).
سپس مى افزايد: «نه چوپانى دارند که آنها را به راه صحيح هدايت کند و نه کسى که آنها را به چراگاه مناسبى برساند (در حالى که) دنيا آنان را در طريق نابينايى به راه انداخته و چشم هايشان را از ديدن نشانه هاى هدايت برگرفته در نتيجه در وادى حيرت سرگردان شده و در نعمت ها و زرق و برق هاى دنيا غرق شده اند، دنيا را به عنوان معبود خود برگزيده و دنيا نيز آنها را به بازى گرفته و آنها هم به بازى با دنيا سرگرم شده اند و ماوراى آن را به فراموشى سپرده اند»; (لَيْسَ لَهَا رَاع يُقِيمُهَا، وَلاَ مُسِيمٌ(16) يُسِيمُهَا، سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْيَا طَرِيقَ الْعَمَى، وَأَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى فَتَاهُوا(17) فِي حَيْرَتِهَا، وَغَرِقُوا فِي نِعْمَتِهَا، اتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَلَعِبُوا بِهَا، وَنَسُوا مَا وَرَاءَهَا).
اين همان گروهى هستند که در هر زمان به ويژه در دنياى امروز وجود دارند; جهان را جولانگاه خود قرار داده و همه جا را به فساد مى کشند; علاقه بى حد و حصر به مال و ثروت و جاه و مقام، چشم آنها را از ديدن حقايق کور کرده و گوش آنها را براى شنيدن سخن حق کر کرده است. غرق نعمت هاى مادى و زر و زيور و عابدان درهم و دينارند و براى به دست آوردن دنيا گاه آتش جنگ به پا مى کنند و گاه سلاح هاى کشتار جمعى ساخته و به قيمت گزاف در اختيار اين و آن قرار مى دهند و آنها را به جان هم مى اندازند. دنيا بازيچه آنهاست و آنها هم بازيچه دنيا و به همين دليل، خدا و روز حساب و برنامه هاى آخرت را به کلى فراموش کرده اند.
امام(عليه السلام)، فرزند دلبندش را هشدار مى دهد که خود را از اين چهار گروه دور دارد. نه فقط فرزند امام(عليه السلام) بلکه همه انسان ها مخاطب کلام اويند.
«عقول» در جمله «قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا» جمع عقل به معناى خِرَد است; ولى بعضى آن را جمع عقال (پاى بند شتران) دانسته اند که مفهوم جمله چنين مى شود: آنها پاى بندهاى خود را گم کرده و به همين دليل در بيابان زندگى سرگردانند; ولى با توجّه به جمله بعد: «وَرَکِبَتْ مَجْهُولَهَا» معناى اوّل مناسب تر است. اضافه بر اين، «عقول» جمع عقل است نه جمع عِقال، زيرا جمع عقال «عُقل» بر وزن قفل و «عُقُل» بر وزن دهل است.
به هر حال تقسيمى که امام(عليه السلام) براى اصناف دنياپرستان و گروه هاى مختلف آن بيان فرموده، تقسيم بسيار جالبى است که انسان را براى تشخيص آنها و دورى از آنها بيدار و آگاه مى سازد:
1. گروه غوغاگران و صاحبان رسانه هاى گمراه کننده.
2. گروه درندگانى که براى به دست آوردن منابع دنيا با هم در نبردند.
3. گروه بردگانى که براى رسيدن به مال و مقام، به هر ذلتى تن در مى دهند.
4. گروه هوسران و عيّاش که عقل را رها کرده و در بيابان زندگى سرگردانند; خداى آنها زر و سيم و هدفشان عيش و نوش است.***
آنها که بر مرکب شب و روز سوارند:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه بار ديگر به فرزند دلبندش درباره مرگ و پايان عمر هشدار مى دهد و مى فرمايد: «آرام باش (و کمى مهلت بده) که به زودى تاريکى برطرف مى شود (و حقيقت آشکار مى گردد)»; (رُوَيْداً(18) يُسْفِرُ(19) الظَّلاَمُ).
منظور از ظلام (تاريکى) در اينجا جهل به حال دنياست که بعضى از بى خبران آن را گويى پايدار مى پندارند; ولى چيزى نمى گذرد که مرگ با قيافه وحشتناکش، خود را نشان مى دهد.
آن گاه امام(عليه السلام)، اهل اين جهان را به مسافرانى تشبيه کرده که به سوى سرمنزل مقصود در حرکتند مى فرمايد: «گويا اين مسافران به منزل رسيده اند (و پايان عمر را با چشم خود مى بينند)»; (کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الاَْظْعَانُ(20)).
سپس مى افزايد: «نزديک است کسى که سريع حرکت مى کند به منزلگاه (مرگ) برسد»; (يُوشِکُ(21) مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ).
منظور از «مَنْ أَسْرَعَ» همه انسان ها هستند نه گروه خاصى، زيرا همه با سرعت به سوى سرمنزل نهايى که همان پايان زندگى است مى رسند.
امام(عليه السلام) تشبيه جالبى درباره مردم جهان مى کند و مى فرمايد: «پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است او را مى برند و در حرکت است، هرچند خود را ساکن پندارد و پيوسته قطع مسافت مى کند، گرچه ظاهراً ايستاده است و استراحت مى کند»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِيَّتُهُ(22) اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ، فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَإِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَيَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَإِنْ کَانَ مُقِيماً وَادِعاً(23)).
اشاره به اينکه حرکت به سوى پايان عمر حرکتى اجبارى است نه اختيارى; دست تقدير پروردگار همه را بر مرکب راهوار زمان سوار کرده و چه بخواهند يا نخواهند با سرعت آنها را به سوى نقطه پايان مى برد، هرچند غافلان از آن بى خبرند.
تعبيرهاى ديگرى در ساير کلمات امام(عليه السلام) در اين زمينه ديده مى شود از جمله مى فرمايد: «أَهْلُ الدُّنْيَا کَرَکْب يُسَارُ بِهِمْ وَهُمْ نِيَامٌ; اهل دنيا همانند سوارانى هستند که مرکبشان را به پيش مى برند و آنها در خوابند».(24) در جاى ديگر مى فرمايد: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ; نفس هاى انسان هر بار گامى به سوى سرآمد زندگى است».(25) در حديث ديگرى از امير مؤمنان(عليه السلام)مى خوانيم: «إنّ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ يَعْمَلانِ فِيکَ فَاعْمَلْ فيهِما وَيَأْخُذانِ مِنْکَ فَخُذْ مِنْهُما; شب و روز در تو اثر مى گذارند (و از عمر تو مى کاهند) تو هم در آنها از خود اثرى بگذار و کارى کن; آنها از تو چيزى مى گيرند تو هم چيزى از آنها بگير».(26)
ابن ابى الحديد در اينجا داستان جالبى از يکى از اساتيد خود نقل مى کند مى گويد: ابوالفرج محمد بن عباد (رحمه الله) از من خواست که اين وصيّت نامه را براى او بخوانم و در آن روز من جوان کم سن و سالى بودم آن را از حفظ براى او خواندم. هنگامى که به اين بخش از وصيّت نامه رسيدم استادم فريادى کشيد و به زمين افتاد در حالى که کسى بود که به اين زودى تحت تأثير واقع نمى شد.(27)***
نکته:مسافران جهان ديگر!
در تعبيرات امام(عليه السلام) در اين فقرات، انسان ها به مسافرانى تشبيه شده اند که بر مرکبى تندرو سوارند و اين مرکب آنها را به سوى منزلگاه نهايى پيش مى برد. شک نيست که گروهى از اين مسافران در ايستگاه هاى وسط راه پياده مى شوند و گروه ديگرى به راه خود همچنان تا پايان عمر طبيعى ادامه مى دهند و عجب اينکه هيچ کس نمى داند در کدام ايستگاه او را پياده مى کنند.
دو چيز اين سفر مسلم است: بدون اختيار بودن آن و اينکه پايان مقررى دارد. گروهى اين سفر را در حال خواب مى پيمايند و عدّه اى بيدارند و بعضى گاه خواب و گاه بيدار; آنها که بيدارند پس از پياده شدن نعمت ها و برکات فراوانى که در هر ايستگاه موجود است و به آن نياز دارند تهيه مى کنند و آنها که در خوابند و يا موقعيت خود را نمى دانند به مفهوم «اَلنّاسُ نِيامٌ إذا ماتُوا انْتَبِهُوا»(28) دست خالى به مقصد مى رسند.
انبيا و رسولان الهى مأمورانى هستند که پيوسته در مسير راه به مسافران هشدار مى دهند و بر خواب آلودگان فرياد مى زنند که برخيزيد و از توقفگاه هاى وسط راه. آنچه نياز داريد برگيريد، چرا که وقتى به مقصد رسيديد در آنجا تهيه وسائل مورد نياز ابداً امکان ندارد و از آن مهم تر اينکه بازگشت در اين مسير نيز ممکن نيست.
گروهى اين سخنان را باور مى کنند و از جان و دل مى پذيرند و گروهى انکار مى کنند يا ناباورانه به آن گوش مى دهند و هنگامى که به مقصد رسيدند به واقعيّت تمام آن سخنان پى مى برند و فرياد واحسرتاه سر مى دهند و نعره (يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَلا نُکَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنين) از آنها شنيده مى شود; ولى چه سود؟(29)***پی نوشت:1 . «اِخلاد» از ريشه «خُلد» و «خلود» به معناى سکونت مستمر در يک جا گرفته شده و «اِخْلادِ إلَى الاَْرْضِ» به معناى چسبيدن به زمين و «اِخْلادِ اِلَى الدُّنْيا» به معناى چسبيدن به امر دنياست.
2 . «تکالب» به معناى حمله کردن براى به دست آوردن چيزى است و در اصل از واژه «کلب» به معناى سگ گرفته شده است.
3 . «نعت» از ريشه «نعى» بر وزن «سعى» به معناى خبر مرگ کسى را دادن است.
4 . کهف، آيه 45.
5 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 131.
6 . ارشاد القلوب، ج 1، ص 21.
7. «عاوِيَة» به معناى سگ هايى است که فرياد مى کشند و پارس مى کنند.
8. «ضارِيَة» به معناى درنده است و از ريشه «ضرو» بر وزن «ضرب» به معناى درنده خويى گرفته شده است.
9. «يَهِرّ» از ريشه «هرير» به معناى زوزه کشيدن است.
10. «نعَم» به معناى چهارپاست; ولى غالباً به شتر اطلاق مى شود (اين واژه گاه معناى مفرد دارد و گاه به معناى جمعى استعمال مى شود که در اين صورت شتر و گاو و گوسفندان را شامل مى شود.)
11 . «مُعَقّلةِ» به معناى بسته شدن با عقال است. عقال، طناب مخصوصى است که زانوى شتر را با آن مى بندند.
12 . «مُهْمَلَة» يعنى رها شده و در اينجا به معناى حيوان رها شده است.
13 . «سُرُوح» جمع «سرح» بر وزن «شرح» به معناى حيوانى است که آن را در بيابان براى چريدن، آزاد مى گذارند.
14 . «عاهة» به معناى آفت است.
15 . «وَعْث» به معناى شن زار است که با کندى مى توان در آن حرکت کرد.
16 . «مُسيم» به معناى کسى است که حيوانات را به چرا مى برد. از ريشه «سوْم» بر وزن «صوم» به معناى چريدن گرفته شده است.
17 . «تاهوا» از ريشه «تيه» به معناى سرگردانى گرفته شده است.
18. «رُويداً» از ريشه «رود» بر وزن «عَود» در اصل به معناى رفت و آمد و تلاش براى انجام چيزى توأم با ملايمت است. اين واژه معناى مصدرى دارد و توأم با تصغير است; يعنى مختصر مهلتى بده. علت منصوب بودن رُويداً آن است که مفعول مطلق براى فعل محذوفى است، گويا در اصل چنين گفته مى شود: «اَمْهِلْ اِمْهالاً قَلِيلاً».
19 . «يُسْفِر» از ريشه «سفر» بر وزن «فقر» به معناى باز کردن پوشش و کشف حجاب است، لذا به زنان بى حجاب «سافرات» گفته مى شود و در مورد طلوع صبح اين تعبير به کار مى رود گويى صبح نقاب از چهره برمى گيرد و مى درخشد. بايد توجّه داشت که ظلام فاعل است و در واقع حقيقت به موجودى نورانى تشبيه شده که تاريکى جهل آن را پوشانيده و نقاب آن سرانجام کنار مى رود.
20 . «اَظعان» گاه جمع «ظعينة» به معناى هودج يا تخت روانى است که به هنگام سفر بر آن سوار مى شدند و فرا رسيدن هودج ها به معناى فرا رسيدن مسافران است.
21 . «يُوشَک» از ريشه «وَشْک» بر وزن «اشک» به معناى تند رفتن گرفته شده است، بنابراين مفهومش اين است که به زودى فلان امر تحقق مى يابد (صحيح آن يوشِک با کسر شين است و گاه با فتح شين گفته مى شود).
22 . «مَطيّة» از ريشه «مطو» بر وزن «عطف» به معناى جديت و نجات در سير است.
23 . «وادع» به معناى کسى است که ساکن و آرام است، از ريشه «وداعة» به معناى سکون و آرامش گرفته شده است.
24 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 64.
25 . همان مدرک، 74.
26 . غررالحکم، ح 2789.
27. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 91.
28. بحارالانوار، ج 4، ص 43 .
29. انعام، آيه 27.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 67-59
لغات:
أخلدَ إلى كذا: به او مربوط است.
تكالُب: حمله بر يكديگر.
مَساوى: عيبها ضراوة: زير نظر گرفتن شكار و حمله بر او.
مُعقّله: دربندمجهول و مجهل: كوره راهى كه هيچ نشانه اى در آن نيست.
وادٍ وَعثٍ: شنزار وسيعى كه پاى انسان و حيوان بر روى آن استوار نماند (بلكه در آن فرو رود)المُسيم: شبان
شرح:
پنجم: او را از گول خوردن به دليل دلبستگى اهل دنيا به دنيا و خصومت و ستيز بر سر دنيا، منع كرده است
و هشدار داده است او را كه سزاوار نيست او چنين گول و فريبى بخورد. اين مطالب به صورت قياسات مضمر آمده است: عبارت: فقد نبّأك اللّه، تا: عنها، صغراى قياس اوّل است، مثل قول خداى تعالى: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» كه در چند مورد از قرآن مجيد آمده است و قول خداى متعال: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ».
و گفته امام عليه السلام «و نعت لك نفسها» - يعنى: دنيا خود را براى تو معرّفى كرده است- صغراى قياس دوم است، و به صيغه مذكر نعت نيز نقل كرده اند، به اين معنى كه خداوند دنيا را براى او معرّفى كرده است، و معناى توصيف دنيا خودش را، همان تعريف به زبان حال است، با اين بيان كه آنجا محلّ غم و اندوهها و گرفتارى و بيماريهاى و سراى هر مصيبت و منزلگاه هر شرّ و فتنه است.
و گفتار امام (ع): «و انّما اهلها...»، صغراى قياس سوم است.
كبراى مقدّر در قياس اوّل چنين است: و هر كس را كه خداى متعال از آن اين چنين خبر دهد شايسته نيست فريب او را بخورند. تقدير كبراى قياس دوم اين طور است: و هر كسى كه خود را چنين معرّفى كند نبايد گول او را خورد. و تقدير كبرا در قياس سوّم اين است: و هر كس چنان باشد سزاوار نيست كه فريب عمل او را بخورند.
بدان كه امام (ع) در اين دو مثل به تقسيم بندى مردم دنيا اشاره فرموده است كه آنها به لحاظ قواى غضب و شهوت و پيروى از آن دو به دو دسته تقسيم مى شوند: يعنى بعضى از مردم دنيا از قوه غضب خود پيروى مى كنند و به خواست آن جامه عمل مى پوشانند، و بعضى ديگر از قوه شهوت خود پيروى مى نمايند او را لجام گسيخته به حال خود رها كنند و از هدف خلقت خود غفلت ورزند، و براى دسته اوّل به سگان پارس كننده و درندگان در پى طعمه، مثل زده است و به مطابقت مثل به مورد تشبيه، وسيله جمله: يهرّ- فرياد مى كند- تا كلمه: صغيرها -كوچكشان- اشاره فرموده است. و صفت فرياد برآوردن، استعاره است براى درآويختن مردم دنيا با يكديگر بر سر دنيا، و همچنين لفظ: اكل (خوردن) كنايه از غلبه بعضى بر بعضى ديگر است.و براى دسته دوم، به چهارپايان مثل زده است به لحاظ غفلت آنها همچون چهارپايان از هدف اصلى، آن گاه اينان -دسته دوم- را بر دو قسم تقسيم كرده است: بسته و رها و لفظ، معقّله (بسته) را عاريه آورده است از كسانى كه به ظاهر امور شرع و امام عادل تمسّك جسته اند، پس وى آنان را پايبند به ديانت فرموده و بدين وسيله از رها گذاشتن در پيروى از خواستهاى نفس و فرو رفتن در آنها مانع شده است، هر چند خود آنان اسرار شريعت را ندانسته اند، بنا بر اين، آنان در حقيقت همانند گوسفندانى هستند كه چراننده، آنها را بسته است. و به وسيله كلمه: مهملة (رها) اشاره كرده است به كسانى كه در پيروى از خواستهايشان، رهايند و از فرمان امام خود بيرون رفته، به اوامر او پاى بند نشده اند پس آنان همچون چهارپايانى رها و بى لجامند. و به وجه شبه با اين عبارت اشاره كرده است: كسانى كه خودشان را گم كرده اند... تا آخر. و احتمال دارد مقصود از عقول، همان عقل جمع عقال باشد، پس ضمّه اشباع شده، قلب به واو شده است به پيروى از كلمه مجهولها. و احتمال دارد كه مقصود از آن «جمع عقل» به معنى پناهگاه باشد، يعنى اين كه خواستهاى نفسانى، آن كسانى را كه به دنيا پناه ببرند و آن را پيشواى خود قرار دهند، تباه مى سازد.
وجه تطبيق اين مثل آن است كه اين دسته از مردم در سود نجستن از عقلها و اعتمادشان به خواستهاى ناهنجار و سرگرمى آنها به تمايلات دنيوى، در حالى كه پى اخلاق ناپسند و آلودگيهاى هوى و هوس هستند، پيشوايى ندارند تا آنها را بر اطاعت خدا، در راه هدايت به مكارم اخلاق رهنمود باشد، آنان مانند چهارپايان رها شده اى هستند كه فاقد عقلند و سر به بيابان مى گذارند در حالى كه افسار گسسته و حيران در بيابان وحشتناكى سرگردانند بدون آن كه شبانى باشد تا از آنها مراقبت كند و آنها را به چراگاه ببرد و بعضى گفته اند: سروح آفة، صحيح است، يعنى آفتى را چريده است كه از امكان بهره بردارى خارج شده است و اين روايت بدرستى و حقيقت نزديكتر است.
مقصود از راههاى نابينايى، راههاى نادانى و روشهاى باطل است كه هيچ كس در آنها راه به جايى نمى برد، همان طورى كه نابينا راه را نمى يابد. در سخنان امام سلوك اهل دنيا به دنيا، نسبت داده شده است، از آن جهت كه دنيا باعث فريب و غفلت آنان از آينده شان مى گردد.
و همچنين عبارت چشمهايشان را از ديدن نشانه هدايت پوشانده است، يعنى ديدگان عقلشان را از جايگاههاى هدايت كه همان نشانه هاى خداوند و منزلگاههاى حركت به سوى خداست، پوشانده است. و سرگردان ماندن آنها در دنيا اشاره است به گمراهى ايشان از راههاى حقّ. و كلمه غرق شدن را به اعتبار تسلّط نعمتهاى دنيا بر عقول مردم و در اختيار گرفتن آنان، استعاره آورده است، همان طورى كه آب بر شخص غرق شده تسلّط مى يابد.
همچنين عبارت: آن را پروردگار خود قرار داده اند استعاره است به اعتبار خدمت مردم به دنيا، پس دنيا با آنان بازى مى كند، چون آنان بندگان او هستند، و آنها با دنيا بازى مى كنند، زيرا بدون اين كه سودى ببرند سرگرم آن هستند، و آنچه را كه شايسته تر به انجام است، ترك كرده اند، و ماوراى دنيا (رستاخيز) را كه به خاطر آن آفريده شده اند فراموش كرده اند.
بخش بعد مشتمل بر سفارش نسبت به لطايفى از حكمت عملى و مكارم اخلاقى است كه امور مربوط به معاش و معاد به وسيله آنها سر و سامان مى يابد، و در صدر همه آنها توجّه دادن بر ضرورت مرگ را قرار داده تا بر آن اساس آنچه را كه مى خواهد از موارد نصيحت و حكمت، سفارش و توصيه نمايد. و آن هشدار به دو مطلب است. اوّل آن كه انسان در تمام مدّت عمرش در حال سفر به جانب آخرت است، و اين سفر با مركب هاى سوارى محسوس و در راههاى محسوس نمى باشد، بلكه مركب اين سفر، شب و روز است، و لفظ مطيّه (مركب سوارى) را استعاره از شب و روز آورده است از اين رو كه آن دو اجزاى اعتبارى زمان هستند، و در پى يكديگر مى آيند و با پايان گرفتن اين اجزاء، زمان پايان مى گيرد، و شخص بر حسب اجزاى زمانى در جايگاههايى قرار مى گيرد كه مدّتش براى او تعيين شده است تا اين دنيا پايان مى گيرد و سفر آخرت آغاز مى شود، همان طور كه انسان در دنيا منازلى را طى مى كند تا به سر منزل مى رسد، همچنين در سخن امام (ع)، المسافة، استعاره است از مدّت مشخّصى كه در دنيا زندگى مى كند، از اين رو كه گذشت زمان نسبت به انسان گذشت اعتبارى است، هر چند كه او به نحو متعارف ايستاده باشد، فاصله اش را تا لحظه اجل سوار بر آن مركبها- با اين كه او آرام و برقرار و در حالت آرامش حسّى است- طىّ مى كند.
منهاج البراعه (خوئی)و إيّاك أن تغترّ بما ترى من إخلاد أهل الدّنيا إليها، و تكالبهم عليها، فقد نبّأك اللّه عنها، و نعت [نعتت ] لك نفسها، و تكشّفت لك عن مساويها، فإنّما أهلها كلاب عاوية، و سباع ضارية، يهرّ بعضها بعضا، و يأكل عزيزها ذليلها و يقهر كبيرها صغيرها، نعم معقّلة، و أخرى مهملة، قد أضلّت عقولها و ركبت مجهولها، سروح عاهة، بواد وعث! ليس لها راع يقيمها، و لا مسيم يسيمها، سلكت بهم الدّنيا طريق العمى، و أخذت بأبصارهم عن منار الهدى، فتاهوا في حيرتها، و غرقوا في نعمتها، و اتّخذوها ربّا فلعبت بهم و لعبوا بها، و نسوا ما وراءها!! رويدا يسفر الظّلام، كان قد وردت الأظعان، يوشك من أسرع أن يلحق. (61970- 61747)اللغة:(أخلد)، إلى كذا: اتّخذه دار الخلد و الاقامة الدائمة، (التكالب): التنازع على التسلط كالكلاب يتنازعون للتسلط على الجيف، (المساوى): المعايب، (الضراوة)، الجرأة على الاصطياد، (المعقّدة): المربوطة بالعقال، (المجهول) و المجهل: المفازة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 24
الّتى لا أعلام فيها، (واد وعث): (واد وعث): لا يثبت فيه خفّ و لا حافر لسهولته أو كونه مزلقا (سروح عاهة) جمع سرح و هى المواشى المبتلاة بالافة المعرضة للهلاك، (مسيم يسيمها): راع يرعاها، (رويدا) تصغير رود و أصل الحرف من رادت الرّيح ترود تحرك حركة خفيفة و المعنى لا تعجل (يسفر الظلام)، يقال أسفر وجهه إذا أضاء و أسفر الصبح إذا انكشف، (الأظعان): جمع ظعن، و هي الجماعات المتنقلة في البراري.الاعراب:نعم معقّلة: خبر بعد خبر لقوله «أهلها»، سروح عاهة: خبر ثالث بأبصارهم: مفعول أخذت و الظاهر انّ الباء زائدة للتأكيد، رويدا: منصوب بمقدر أى امهل رويدا، هذه الجملة و ما بعدها أمثال سائرة.المعنى:ثمّ حذّره أكيدا عن تقليد الناس في الافتنان بالدّنيا و الاشتغال بها كأنها دار خلود لهم و ليس لهم انتقال عنها إلى دار اخرى، و نبّه على ذلك بوجوه:1- إخبار اللّه تعالى عن فنائها.2- توصيف الدّنيا نفسها بالفناء و الزوال آناء الليل و النّهار.3- المغترّون بها كلاب و أنعام ضالّة مبتلاة بالافات بلا مرشد و لا راع و لا مناص لهم من الهلاكة و الدّمار، فلا ينبغي الاقتداء بهم في أفعالهم و أحوالهم في حال من الأحوال.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 25
الترجمة:مبادا فريب بخورى كه دنيا طلبان بدان دل داده و آنرا جاودانه گرفته اند و بر سر آن با هم سگانه مبارزه ميكنند، زيرا خدا از فناء دنيا خبر داده و خود دنيا هم خود را به بيوفائى توصيف كرده و از بديهاى خود برايت پرده بر گرفته، همانا اهل دنيا سگهائى عوعو كننده و درنده هائى پوزش آور و زيان زننده اند بروى يكديگر زوزه كشند، و عزيزانشان خوارهايشان را بخورند، و بزرگشان خوردشان را مقهور سازند، چار پايانى باشند بسته يا مهار گسيخته و آزاد، عقل خود را گمراه كرده و در بيابانى ناشناخته مى تازند، رمه هائى بيمار و آفت زده در نمكزارى لغزان سرگردانند، نه شبانى دارند كه آنها را نگهدارى كند و نه چوپانى كه آنها را بچراند، دنيا آنها را بكوره راه ناهموارى كشانده و چشم آنها را از ديدار راه روشن هدايت بسته، در سرگردانى دنيا گم شداند و در نعمت بى عافيت آن اندرند، دنيا را پروردگار خود شناخته و دودستى آنرا گرفته اند و دنيايشان ببازى گرفته و آنها هم سرگرم بازى با دنيا شدند و فراموش كردند كه در دنبال دنيا چه عالمى است؟ آرام باش، پرده تاريكى بكنار مى رود، گويا كاروانهاى جهان ناپيدا وارد شوند، هركس شتاب كند بزودى بكاروانهاى پيش گذر مى رسد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 26
الفصل السابع من قوله عليه السّلام:و اعلم [يا بنيّ ] أنّ من كانت مطيّته اللّيل و النّهار فإنّه يسار به و إن كان واقفا، و يقطع المسافة و إن كان مقيما وادعا.اللغة:(المطيّة): ما يقطع به المسافة فاختلاف اللّيل و النّهار يوحب طيّ مدّة العمر.المعنى:قرّر عليه السّلام في هذا الفصل زوال الدّنيا و فناءها بحساب رياضى فقال: إنّ العمر عدد من اللّيالى و الأيّام المارّة على الدّوام و يصل إلى النهاية و ينفد لا محالة و بعد ما أثبت بالبرهان الرياضى أنّ العمر منقض و أنّ الأجل محتوم فلا ينبغي الركون إلى الدنيا و الاعتماد عليها.الترجمة:اى پسر جانم بدانكه هر كس بر پاكش شب و روز سوار است هميشه بسوى مرگ در رفتار است گر چه در جاى خود ايستاده و استوار است، و بناخواه طى راه مى نمايد گر چه مقيم و آسوده مى زيد.
خَفِّضْ : فعل امر از «خفّض»، ملايم و نرم باش، مدارا كن. اجْمِلْ فِى الْمُكْتَسَبِ : در آنچه كسب ميكنى سعى و تلاش جميل داشته باش، يعنى بخاطر حرص و طمع از حق تجاوز مكن. الْحَرَب : مال كسى را ربودن و ستاندن. الدَنِيَّة : چيز حقير و پست. الرَّغَائِب : جمع «رغيبة»، آنچه كه انسان به آن رغبت دارد، مانند مال و غيره، چيز مورد علاقه. عِوَضاً : بدل. الْيُسْر : سهولت، آسانى، مقصود گشايش و فراخى زندگى است. العُسْر : سختى، مقصود ضيق معيشت است. تُوجِفُ : بسرعت حركت ميكند. الْمَطَايَا : جمع «مطيَّة»، مركبها، چهار پايانى كه جهت سوارى استفاده ميشوند. الْمَنَاهِل : جمع «منهل»، آبشخورها. الْهَلَكَة : هلاكت و مرگ.
لَن تَعدو : تجاوز نمى كنى حَرَب : از بين رفتن مال دَنية : پستى و زبونى ساقتکَ : ترا بكشد و سوق دهد توجِفُ : بسرعت حركت دهد
مترجم :
۱۴. ضرورت واقع نگری در زندگی (ارزشهای گوناگون اخلاقی)به يقين بدان كه تو به همه آرزوهاى خود نخواهى رسيد، و تا زمان مرگ بيشتر زندگى نخواهى كرد، و بر راه كسى مى روى كه پيش از تو مى رفت، پس در به دست آوردن دنيا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست آوردى نيكو عمل كن، زيرا چه بسا تلاش بى اندازه براى دنيا كه به تاراج رفتن اموال كشانده شد. پس هر تلاشگرى به روزى دلخواه نخواهد رسيد، و هر مدارا كننده اى محروم نخواهد شد.نفس خود را از هر گونه پستى باز دار، هر چند تو را به اهدافت رساند، زيرا نمى توانى به اندازه آبرويى كه از دست مى دهى بهايى به دست آورى. برده ديگرى مباش(۱)، كه خدا تو را آزاد آفريد، آن نيك كه جز با شر به دست نيايد نيكى نيست، و آن راحتى كه با سختى هاى فراوان به دست آيد، آسايش نخواهد بود. بپرهيز از آن كه مركب طمع ورزى تو را به سوى هلاكت به پيش راند، و اگر توانستى كه بين تو و خدا صاحب نعمتى قرار نگيرد، چنين باش، زيرا تو، روزى خود را دريافت مى كنى، و سهم خود بر مى دارى، و مقدار اندكى كه از طرف خداى سبحان به دست مى آورى، بزرگ و گرامى تر از (مال) فراوانى است كه از دست بندگان دريافت مى دارى، گرچه همه از طرف خداست. _____________________________(۱). تأييد آزادى انسان و حكومت مردمى اگر دموكراسى DEMOCRACY را حكومت مردم بر مردم بدانيم يا ليبراليسم LIBERALISM را به آزادى فكر و عمل تفسير كنيم.
و يقين بدان و باور كن كه هرگز به آرزوى خود نخواهى رسيد، و هرگز از مرگ خويش نتوانى رست، و تو در راه كسانى هستى كه پيش از تو بودند، پس (با اين صورت كه از مرگ چاره اى نيست) در تلاش (مال و دارائى) مداراة كن و آسان گير، و در آنچه كسب ميشود سعى و كوشش نيكو نما (حريص نباش كه نتيجه آن هلاك و تباهى است) زيرا بسا تلاش است كه موجب نيستى مال گردد، و نيست هر تلاش كننده اى در يابنده، و هر ميانه رو نوميد گرديده، و گرامى دار نفست را از هر زبونى و پستى هر چند ترا به نعمتهاى بيشمار رساند، زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف ميكنى عوض نخواهى يافت، و بنده ديگرى مباش (بطمع مال و جاه بكسى سر فرود نياور) كه خدا ترا آزاد گردانيده، و چه خوبى دارد نيكوئى (مال و جاهى) كه نرسد مگر به بدى (ريختن آبرو نزد ديگرى) و چه سودى دارد گشايشى كه بدست نمى آيد مگر به دشوارى. و بر حذر باش از اينكه شترهاى طمع و از ترا به تندى به آبشخورهاى تباهى ببرند (بر اثر طمع و آز بدنيا و كالاى آن مرتكب حرام مشو كه بعذاب الهىّ گرفتار خواهى شد) و اگر توانائى دارى كه بين تو و خدا بخشنده اى نباشد چنان خواه (آبروى خود پيش ديگرى مريز) زيرا تو (از خوان دنيا) قسمت خويش را مى يابى، و بهره ات را مى برى و اندك از جانب خداوند سبحان برتر و ارجمندتر است از بسيارى كه از خلق او برسد هر چند همه از او است.
و به يقين بدان كه به آرزويت نخواهى رسيد و از مرگ خويش رستن نتوانى. تو به همان راهى مى روى كه پيشينيان تو مى رفتند. پس در طلب دنيا، لختى مدارا كن و سهل گير و در طلب معاش نيكو تلاش كن، زيرا چه بسا طلب كه به نابودى سرمايه كشد. زيرا چنان نيست كه هر كس به طلب خيزد، روزيش دهند و چنان نيست كه هر كس در طلب نشتابد، محروم ماند. نفس خود را گرامى دار از آلودگى به فرومايگى، هر چند تو را به آروزيت برساند. زيرا آنچه از وجود خويش مايه مى گذارى ديگر به دستت نخواهد آمد.بنده ديگرى مباش، خداوندت آزاد آفريده است. خيرى كه جز به شر حاصل نشود، در آن چه فايدت، و آسايشى كه جز به مشقت به دست نيايد، چگونه آسايشى است؟ بپرهيز از اين كه مركب هاى آزمندى تو را به آبشخور هلاكت برند. اگر توانى صاحب نعمتى را ميان خود و خداى خود قرار ندهى، چنان كن. زيرا تو بهره خويش خواهى يافت و سهم خود بر خواهى گرفت. آن اندك كه از سوى خداى سبحان به تو رسد بزرگتر و گراميتر است از بسيارى كه از آفريدگانش رسد، هر چند، هر چه هست، از اوست.
و به يقين بدان هرگز به همه آرزوهايت دست نخواهى يافت و (نيز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهى کرد (و بيش از آنچه مقرر شده عمر نمى کنى) و تو در همان مسيرى هستى که پيشينيان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهى رفت). حال که چنين است، در به دست آوردن دنيا زياده روى مکن و در کسب و کار ميانه رو باش، زيرا بسيار ديده شده که تلاش فراوان (در راه دنيا) به نابودى منجر گرديده (اضافه بر اين) نه هر تلاش گرى به روزى رسيده و نه هر شخص ميانه روى محروم گشته است. نفس خويشتن را از گرايش به هر پستى گرامى دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستى ها تن در دهى) هرچند گرايش به پستى ها تو را به خواسته هايت برساند، زيرا تو هرگز نمى توانى در برابر آنچه از شخصيت خود در اين راه از دست مى دهى بهاى مناسبى به دست آورى. و برده ديگرى مباش، خداوند تو را آزاد آفريده است. آن نيکى که جز از طريق بدى به دست نيايد نيکى نيست و نه آن آسايش و راحتى که جز با مشقت زياد (و بيش از حد) فراهم نشود. بپرهيز از اينکه مرکب هاى طمع، تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهاى هلاکت بيندازند و اگر بتوانى که ميان تو و خداوندت، صاحب نعمتى واسطه نباشد چنين کن، زيرا تو (به هر حال) قسمت خود را دريافت مى کنى و سهمت را خواهى گرفت و مقدار کمى که از سوى خداوند به تو برسد با ارزش تر است از مقدار زيادى که از سوى مخلوقش برسد، هرچند همه نعمت ها (حتى آنچه از سوى مخلوق مى رسد) از ناحيه خداست.
و به يقين بدان كه تو هرگز به آرزويت دست نخواهى يافت، و از اجل روى نتوانى برتافت، و به راه كسى هستى كه پيش از تو مى شتافت. پس آنچه را مى خواهى آسان گير و در آنچه به دست مى كنى طريق نيك را بپذير «چه بسا جستجو كه به از دست شدن مايه كشاند». و هر جوينده روزى نيابد و هر آهسته رو محروم نماند. نفس خود را از هر پستى گرامى دار، هرچند تو را بدانچه خواهانى رساند، چه آنچه را از خود بر سر اين كار مى نهى، هرگز به تو بر نگرداند. بنده ديگرى مباش حالى كه خدايت آزاد آفريده، و در آن نيكى كه جز به بدى به دست نيايد و آن توانگرى كه جز با سختى و خوارى بدان نرسند، كسى چه خوبى ديده و بپرهيز از اين كه بارگيهاى طمع تو را برانند، و به آبشخورهاى هلاكت رسانند، و اگر توانى ميان خود و خدا، خداوند نعمتى را حجاب نگردانى، چنان كن كه دانى، چه تو بهره خود را بيابى و حصّه خويش را بگيرى و محروم نمانى، و اندكى از جانب خداى سبحان بزرگتر و گراميتر است از بسيار آفريدگان، هر چند همه از اوست اندك يا فراوان.
به يقين آگاه باش كه هرگز به آرزويت نرسى، و از اجل معيّن شده نگذرى، و در راه كسى هستى كه پيش از تو بوده. پس در طريق به دست آوردن مال آرام باش، و در برنامه كسب و كار مدارا كن، چه بسا تلاشى كه موجب تلف شدن ثروت شود. معلومت باد كه هر كوشنده اى يابنده، و هر مدارا كننده اى محروم نيست. نفس خود را از هر پستى به گرامى داشتنش حفظ كن هر چند تو را به نعمت هاى فراوان رساند، زيرا در برابر مقدارى كه از كرامت نفس به خرج مى گذارى عوضى به دست نياورى، بنده ديگرى مباش كه خداوند آزادت قرار داده. چه خيرى است در خيرى كه جز با شرّ به دست نيايد، و در آسايشى كه جز با سختى حاصل نگردد. از اينكه مركبهاى طمع تو را برانند و به آبشخورهاى مهلكه وارد سازند بر حذر باش، اگر بتوانى بين تو و خداوند صاحب نعمتى نباشد چنان كن، زيرا بالاخره نصيبت را بيابى، و سهم خود را دريابى. نعمت اندك از جانب خداى پاك بزرگتر و با ارزش تر از نعمت فراوانى است كه از غير خدا برسد اگر چه همه از اوست.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )هرگز تن به پستى مده:امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه خود به شش نکته مهم که هر يک نصيحتى است انسان ساز، اشاره مى کند; ولى پيش از آن در مقدمه اى مى فرمايد: «و بدان به يقين هرگز به همه آرزوهايت دست نخواهى يافت و (نيز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهى کرد (و بيش از آنچه مقرر شده عمر نمى کنى) و تو در همان مسيرى هستى که پيشينيان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهى رفت)»; (وَاعْلَمْ يَقِيناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ، وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ).
آن گاه چنين نتيجه مى گيرد: «حال که چنين است در به دست آوردن دنيا زياده روى مکن و در کسب و کار ميانه رو باش»; (فَخَفِّضْ(1) فِي الطَّلَبِ وَأَجْمِلْ(2) فِي الْمُکْتَسَبِ).
جمله «لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ» بيان واقعيّتى روشن است که هيچ انسانى در اين جهان به تمام آرزوهاى خود نخواهد رسيد، بنابراين چرا در طلب روزى حريص باشد؟
جمله «وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ» اشاره به اين است که عمر انسان به هر حال محدود است و هيچ کس نمى تواند بيش از وقت مقرر در اين جهان بماند. حال که چنين است چرا براى به دست آوردن مال، بيش از حد دست و پا کند.
تعبير به «خَفِّضْ; آرام باش و فرو نه» و «أَجْمِلْ; راه اعتدال پيش گير» هر دو اشاره به يک حقيقت و آن ترک حرص براى جلب روزى بيشتر است. اين تعبير هرگز تلاش و سعى براى به دست آوردن روزى حلال را نفى نمى کند.
امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به استدلال پرمعنايى توسل مى جويد و مى فرمايد: «زيرا بسيار شده که تلاش فراوان (در راه دنيا) منجر به نابودى (اموال) گرديده (اضافه بر اين) نه هر تلاشگرى به روزى رسيده و نه هر شخص ميانه روى محروم گشته است»; (فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَب(3); فَلَيْسَ کُلُّ طَالِب بِمَرْزُوق، وَلاَ کُلُّ مُجْمِل بِمَحْرُوم).
شبيه اين مضمون در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است، حضرت مى فرمايد: «اَجْمِلُوا فى طَلَبِ الدُّنْيا فَإنَّ کُلاًّ مُيَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ; در طلب دنيا ميانه رو باشيد، چرا که به هرکس آنچه مقدر شده است داده مى شود».(4)
جمله «رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إلى حَرَب; چه بسيار تلاش فراوانى که منجر به نابودى شده» به گفته بعضى از نويسندگان، ضرب المثلى در لسان العرب است که مضمون آن را در فارسى، سعدى در ضمن دو بيت آورده است:
شد غلامى که آب جوى آورد *** آب جوى آمد و غلام ببرد
دام، هر بار ماهى آوردى *** ماهى اين بار رفت و دام ببرد
دو جمله «فَلَيْسَ کُلُّ طَالِب... وَلاَ کُلُّ مُجْمِل...» در واقع به منزله دليل است براى آنچه در جمله هاى قبل درباره رعايت اعتدال و ميانه روى در طلب رزق آمده است و اشاره به اين حقيقت است که دست و پاى زياد هميشه درآمد بيشتر و رعايت اعتدال و ميانه روى هميشه درآمد کمتر را در پى ندارد، بلکه لطف الهى بر اين قرار گرفته آنها که بر او توکل کنند و حرص و آز و طمع را کنار بگذارند و به صورت معتدل براى روزى تلاش نمايند زندگى بهتر و توأم با آرامش بيشتر داشته باشند و در ضمن، ديگران نيز اجازه پيدا کنند که از تلاش خود براى روزى بهره گيرند و حريصان جاى را بر آنها تنگ نکنند.
امام(عليه السلام) در دومين دستور مى فرمايد: «نفس خويشتن را از گرايش به هر پستى گرامى دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستى ها تن در دهى) هرچند گرايش به پستى ها تو را به خواسته ها برساند، زيرا تو هرگز نمى توانى در برابر آنچه از شخصيت خود در اين راه از دست مى دهى بهاى مناسبى به دست آورى»; (وَأَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِيَّة(5) وَإِنْ سَاقَتْکَ إِلَى الرَّغَائِبِ(6)، فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ(7) بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً).
اشاره به اينکه بعضى از خواسته ها چنان است که اگر انسان از شخصيت خود مايه نگذارد به آن نمى رسد و سزاوارِ انسان آزاده و با شخصيت نيست که تن به چنين معامله اى بدهد; از شخصيت خود بکاهد تا به خواسته اى از خواسته هاى ماديش برسد.
و به گفته شاعر عرب:
مَا اعْتاضَ باذِلٌ وَجْهَهُ بِسُؤالِهِ *** عِوَضاً وَلَوْ نالَ الْغِنى بِسُؤال
وَإِذَا النَّوالَ إِلَى السُؤالِ قَرَنْتَهُ *** رَجَحَ السؤالُ وَخَفّ کُلُّ نَوال
«کسى که از آبروى خويش به وسيله تقاضاى از ديگران صرف نظر مى کند، عوض شايسته اى پيدا نخواهد کرد هرچند از اين طريق به غنا و ثروت برسد.
زيرا هنگامى که رسيدن به مواهب مادى را در کنار سؤال بگذارى (ذلتِ) سؤال آشکارتر مى شود و مواهب مادى هر چه باشد کوچک خواهد بود».
به بيان ديگر، انسان مال را براى حفظ آبرو مى خواهد و سزاوار نيست آبرويش را براى کسب مال بريزد.
امام(عليه السلام) در ادامه سخن سومين توصيه مهم خود را مى فرمايد و مى گويد: «برده ديگرى مباش، خداوند تو را آزاد آفريده است»; (وَلاَ تَکُنْ عَبْدَ غَيْرِکَ وَقَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً).
اين جمله از مهم ترين و درخشنده ترين وصاياى امام(عليه السلام) است که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و همواره نصب العين باشد. آرى خداوند انسان را آزاد آفريده و نبايد اين آزادى و آزادگى را با هيچ بهاى مادى معاوضه کند. حتى گاه بايد با زندگى محدود و مشقت بار مادى بسازد و تن به بردگى اين و آن ندهد.
اين سخن هم درباره افراد صادق است و هم درباره ملت ها; چه بسيارند ملت هاى ضعيف و ناتوانى که آزادى خود را براى مختصر درآمدى از دست مى دهند و استثمارگران دنيا نيز از اين نقطه ضعف بهره گرفته آنها را برده خويش مى سازند و حتى در کنار کمک هاى مختصر اقتصادى فرهنگ غلط خود را بر آنها تحميل مى کنند و گاه دين و ايمانشان را نيز از آنها مى گيرند.
افراد با شخصيت و ملت هاى آزاده ترجيح مى دهند از جان خود بگذرند و برده ديگران نشوند. اين توصيه در حقيقت از آثار و لوازم توصيه گذشته است که مى فرمود: «شخصيت خود را براى رسيدن به مواهب مادى فدا مکن».
يکى از نمونه هاى روشن اين مطلب همان است که امام حسين(عليه السلام) ويارانش در کربلا نشان دادند; امام(عليه السلام) در اين واقعه مهم تاريخى فرمود: «ألا وَإنَّ الدعىّ بْنَ الدَّعى قَدْ رَکَز بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِلّةِوَالذِّلَّةِ وَهَيْهاتَ مِنَّاالذِّلَّةِ;ناپاک زادگان مرا در ميان شمشير و تن دادن به ذلت مخير ساخته اند وهيهات که من تن به ذلت بدهم».(8)
امام صادق(عليه السلام) مطلب را در اينجا در حد کمال بيان فرموده و حريت را جامع صفات برجسته دانسته است مى فرمايد: «خَمْسُ خِصَال مَنْ لَمْ يَکُنْ فِيهِ شَيْءٌ مِنْهَا لَمْ يَکُنْ فِيهِ کَثِيرُ مُسْتَمْتَع: أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَالثَّانِيَةُ التَّدْبِيرُ وَالثَّالِثَةُ الْحَيَاءُ وَالرَّابِعَةُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَالْخَامِسَةُ وَهِيَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّيَّة; پنج صفت است که اگر کسى لااقل يکى از آنها را نداشته باشد خير قابل توجهى در او نيست: اوّل وفاست دوم تدبير سوم حيا چهارم حسن خلق پنجم که جامع همه اين صفات است، حريت و آزادگى است».(9)
حضرت در چهارمين توصيه مى فرمايد: «آن نيکى که جز از طريق بدى به دست نيايد نيکى نيست و نه آن آسايش و راحتى که جز با مشقت زياد (و بيش از حد) فراهم نشود»; (وَمَا خَيْرُ خَيْر لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِشَرّ، وَيُسْر لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِعُسْر).
اشاره به اينکه بعضى براى رسيدن به مقصود خود از هر وسيله اى استفاده مى کنند در حالى که دستور اسلام اين است که تنها از طريق مشروع و صحيح بايد به اهداف رسيد. به بيان ديگر، هدف وسيله را توجيه نمى کند. همچنين نبايد براى رسيدن به راحتى ها به سراغ مقدماتى رفت که بيش از حد انسان را در فشار قرار مى دهد.
دو جمله بالا را که به صورت جمله هاى خبريه تفسير کرديم، بعضى به صورت جمله استفهاميه تفسير کرده اند و مطابق اين تفسير معناى جمله چنين مى شود: چه سودى دارد آن خيرى که جز از طريق شر به دست نمى آيد و چه فايده اى دارد آن راحتى که جز از طريق ناراحتى حاصل نمى شود. روشن است که نتيجه هر دو تفسير يکى است، هرچند لحن و بيان متفاوت است.
شبيه همين معنا در کلمات قصار امام(عليه السلام) نيز آمده است; مى فرمايد: «مَا خَيْرٌ بِخَيْر بَعْدَهُ النَّارُ وَمَا شَرٌّ بِشَرّ بَعْدَهُ الْجَنَّةُ; آن خوبى و نيکى که جهنم را به دنبال داشته باشد خوبى نيست و نه آن ناراحتى و مشکلى که بهشت در پى آن باشد ناراحتى و مشکل است».(10)
سپس امام(عليه السلام) در پنجمين توصيه مهم خويش خطاب به فرزندش مى فرمايد: «و بپرهيز از اينکه مرکب هاى طمع، تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهاى هلاکت بيندازند»; (وَإِيَّاکَ أَنْ تُوجِفَ(11) بِکَ مَطَايَا الطَّمَعِ، فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ(12) الْهَلَکَةِ).
امام(عليه السلام) در اينجا موارد طمع را به منزله مرکب هاى سرکشى گرفته که اگر انسان بر آن سوار شود اختيار را از او ربوده و به پرتگاه مى کشانند و تعبير به «مَناهِلَ الْهَلَکَةِ; آبشخورهاى هلاکت» اشاره لطيفى به اين حقيقت است که انسان به سراغ آبشخور براى سيراب شدن مى رود ولى آبشخورى که با مرکب طمع به آن وارد مى شود نه تنها سيراب نمى کند، بلکه آبى نيست و به جاى آن هلاکت است.
بارها در زندگى خود آزموده ايم و تاريخ نيز گواه صدق اين حقيقت است که افراد طماع گرفتار شکست هاى سختى در زندگى شده اند، زيرا طمع، چشم و گوش انسان را مى بندد و به او اجازه نمى دهد راه را از بيراهه و محل نجات را از پرتگاه بشناسد، بلکه مى توان گفت غالب کسانى که در مسائل تجارى و مانند آن گرفتار ورشکست نهايى مى شوند، عامل اصلى آن طمع آنها بوده است.
شبيه اين معنا حديث پرمعنايى است که از امام صادق(عليه السلام) در بحارالانوار نقل شده است مى فرمايد: «الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّيْطَانِ يَسْتَقِي بِيَدِهِ لِخَوَاصِّهِ فَمَنْ سَکِرَ مِنْهُ لاَ يَصْحُو إِلاَّ فِي أَلِيمِ عَذَابِ اللهِ أَوْ مُجَاوَرَةِ سَاقِيه; طمع، شراب شيطان است که با دست خود به خواص خود مى نوشاند و هرکس از آن مست شود جز در عذاب الهى يا در کنار ساقيش (شيطان) هوشيار نمى شود».(13)
در حديث ديگرى از رسول خدا مى خوانيم: «اَلطَّمَعُ يُذْهِبُ الْحِکْمَةَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَماءِ; طمع حکمت و تدبير را حتى از دل دانشمندان بيرون مى برد».
در حديثى ديگر از امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى خوانيم: «مَا هَدَمَ الدِّينَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَلاَ أَفْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَع; چيزى مانند بدعت ها دين را ويران نمى سازد و چيزى بدتر از طمع براى فاسد کردن انسان نيست».(14)
آن گاه در ششمين و آخرين توصيه خود در اين بخش از وصيّت نامه مى فرمايد: «و اگر بتوانى که ميان تو و خداوند، صاحب نعمتى واسطه نباشد چنين کن، زيرا تو (به هر حال) قسمت خود را دريافت مى کنى و سهمت را خواهى گرفت و مقدار کمى که از سوى خداوند به تو برسد با ارزش تر است از مقدار زيادى است که از سوى مخلوقش برسد، هرچند همه نعمت ها (حتى آنچه از سوى مخلوق مى رسد) از ناحيه خداست»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ يَکُونَ بَيْنَکَ وَبَيْنَ اللهِ ذُو نِعْمَة فَافْعَلْ، فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ، وَآخِذٌ سَهْمَکَ، وَإِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَأَکْرَمُ مِنَ الْکَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ).
امام(عليه السلام) در اين دستور بر اين نکته اخلاقى مهم تکيه مى کند که انسان تا مى تواند نبايد زير بار منت مردم باشد، بلکه بايد با نيروى خود و اعتماد به توان خويشتن سهم خود را از مقدرات الهى به دست آورد و اگر از اين طريق به سهم کمترى برسد از آن بهتر است که از طريق مردمى که منت مى گذارند به سهم بيشترى نايل شود. در واقع اين سهم کمتر با توجّه به حفظ کرامت و شخصيت و مقام انسان، از آن سهم بيشتر افزون تر است، زيرا در آنجا شخصيت و ارزش والاى انسان خرج مى شود; چيزى که بهايى براى آن نمى توان قايل شد.
گرچه عبارت امام(عليه السلام) در اينجا مطلق است و تفاوتى ميان کسانى که با آغوش باز خواسته انسان را استقبال مى کنند حتى پدر و فرزند و برادر همه را شامل مى شود; ولى روشن است که منظور امام(عليه السلام) آنجاست که شخصيت انسان با سؤال خدشه دار شود و آميخته با ذلت يا منّتى باشد.
شاهد اين سخن حديثى است که از امام باقر(عليه السلام) نقل شده: «قَالَ يَوْماً رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ جَمِيعِ خَلْقِکَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَر(عليه السلام) لاَ تَقُلْ هَکَذَا وَلَکِنْ قُلِ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ شِرَارِ خَلْقِکَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ يَسْتَغْنِي عَنْ أَخِيهِ; روزى شخصى در محضر آن حضرت به پيشگاه خدا عرضه داشت: خداوندا من را از همه خلق خود بى نياز کن امام(عليه السلام) فرمود اين گونه دعا نکن; ولى بگو خداوندا ما را از بدان خلقت بى نياز کن، زيرا هيچ انسان باايمانى از کمک و يارى برادرش بى نياز نيست».(15)
در حديث ديگرى از امام اميرمؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم که به فرزندش امام حسن(عليه السلام) فرمود: «يَا بُنَيَّ إِذَا نَزَلَ بِکَ کَلَبُ الزَّمَانِ وَقَحْطُ الدَّهْرِ فَعَلَيْکَ بِذَوِي الاُْصُولِ الثَّابِتَةِ الْفُرُوعِ النَّابِتَةِ مِنْ أَهْلِ الرَّحْمَةِ وَالاِْيثَارِ وَالشَّفَقَةِ فَإِنَّهُمْ أَقْضَى لِلْحَاجَاتِ أَمْضَى لِدَفْعِ الْمُلِمَّات; فرزندم هنگامى که سختى هاى زمان و کمبودهاى دوران دامان تو را گرفت از کسانى کمک بخواه که داراى ريشه هاى ثابت خانوادگى و شاخه هاى پربارند; آنهايى که اهل رحمت و ايثار و شفقت هستند، چرا که آنها در قضاى حوايج سريع تر و در دفع مشکلات مؤثرترند».(16)
به بيان ديگر بسيار مى شود که انسان شخصا قادر بر انجام کارى است; ولى تنبلى مى کند و از ديگران کمک مى خواهد و کَلّ بر آنها مى شود. اين کار مذموم و نکوهيده است; ولى مواردى هست که کارها بدون تعاون ديگران انجام نمى شود، کمک گرفتن اشکالى ندارد، زيرا زندگى انسان همواره آميخته با تعاون است.
جمله «وَإنْ کانَ کُلٌّ مِنْهُ» در واقع اشاره به توحيد افعالى خداست و آن اينکه به فرض که انسان از ديگران کمک بگيرد (آنجا که نبايد بگيرد) و به او کمک کنند باز هم اگر دقت کنيم همه اينها از سوى خداست، زيرا انسان خودش چيزى ندارد که به ديگرى بدهد. آنچه دارد از سوى خدا دارد و آنچه به دست آورده با نيروى خداداد به دست آورده است.
مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود ذيل اين توصيه امير مؤمنان(عليه السلام) سخن کوتاه و پرمعنايى از شيخ محمد عبده، عالم معروف مصرى به اين مضمون نقل مى کند که هيچ سخنى در دل انسان از اين سخن اثربخش تر نيست، سخنى که به سبب قوّت در تأثير و اصابت به حق خواننده باايمان را فورا از دنيا (و مردم دنيا) برمى کَند (و تمام توجّه او را به سوى خدا مى برد.)
به گفته شاعر:
گرفتن شرزه شيرى را در آغوش *** ميان آتش سوزان خزيدن
کشيدن قله الوند بر دوش *** پس آنگه روى خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان *** که بار منّت دونان کشيدن***
پی نوشت:
1 . «خفّض» از ريشه «خفض» به معناى پايين آوردن، در مقابل رفع به معناى بالا بردن است و در اينجا به معناى کم کردن و دست از زياده روى برداشتن است.
2 . «اجمل» از ريشه «اجمال» به معناى اعتدال در کار و عدم افراط است.
3 . «حَرَب» به معناى غارت کردن است و در اينجا معناى فعل مجهول دارد; يعنى غارت شدن.
4 . کتاب السنة، عمرو بن ابى عاصم، ص 182.
5 . «دَنيّة» به معناى شىء پست است از ريشه «دنائة» به معناى پستى گرفته شده است.
6 . «رغائب» جمع «رغيبة» به معناى شىء مطلوب و امر مرغوب است.
7 . «تعتاض» از ريشه «اعتياض» به معناى گرفتن عوض چيزى است و ريشه اصلى آن عوض است.
8 . لهوف، ص 97 و بحارالانوار، ج 45، ص 8.
9 . خصال، ج 1، ص 284، ح 33.
10 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 387.
11 . «تُوجِفُ» از ريشه «ايجاف» به معناى با سرعت حرکت کردن و تاختن گرفته شده و ريشه اصلى آن «وَجْف» بر وزن «حذف» به معناى حرکت کردن سريع است. با توجّه به اينکه در عبارت بالا با «باء» متعدى شده به معناى به سرعت راندن است.
12 . «مَناهل» جمع «مَنْهل» به معناى آبشخور است.
13 . بحارالانوار، ج 70، ص 169، ح 6.
14 . همان مدرک، ج 75، ص 92، ح 98.
15. بحارالانوار، ج 75، ص 172، ح 5.
16 . همان مدرک، ج 93، ص 159، ح 38.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 71-67
لغات:تعدوه: از آن حدّ تجاوز كنىتخفيض: بر خويشتن آسان گرفتناوجفت: شتافتىحرب: گرفتن ثروت و مالاجمال فى الطّلب: به سهل و ساده گرفتن درخواست به حدّى كه خوب و خوش گردد.
مناهل: جايگاههاى رفع تشنگى، آبشخورها.
شرح:
به وى مى فرمايد، بيقين بداند كه هرگز به آرزويش نمى رسد. توضيح آن كه انسان همواره چيزهاى دلخواه خود را آرزو مى كند هر چه از آنها به دست آيد و يا آرزويش نسبت به آن نقش بر آب شود، خواسته ديگرى را مى طلبد، گر چه خواسته ها متفاوت باشد. پس آرزو همواره متوجّه خواسته اى است كه در حال حاضر دسترسى به آن ندارد كه در اين باره بايد به وجدان مراجعه كند، بنا بر اين تمام خواسته ها به دست نمى آيند، و همچنين امكان ندارد كه اجل مقدّر انسان از حدّ معين تجاوز كند اگر نه، اجل نخواهد بود. و اين دو مطلب در حدّ دو صغراى قياسهاى مضمر از نوع شكل اوّل است، و تقدير كبراى اوّل اين است: و هر كس چنان حركت كند، بزودى مدّتش به سر مى آيد و به سر منزل آخرت مى رسد. و تقدير كبراى دوم چنين است: و هر كس كه به آرزويش نرسد و اجلش از مدّت مقرّر تجاوز نكند و در راه پيشينيان حركت كند، بزودى به آنها خواهد پيوست. و چون وى را بر قطعى بودن جدايى از دنيا و پيوستن به آخرت آگاه كرد، به دنبال آن در اين وصيّت حكمتهاى ياد شده را گنجانده و يادآور شده است، از آن جمله:اوّل: زياد در پى دنيا نباشد و بر خود سخت نگيرد و حرص به دنيا نورزد، بلكه به مقدار نياز در پى آن باشد.
دوم: در كسب دنيا عملش را نيكو گرداند، توضيح اين كه هر چيزى را به جاى خود قرار دهد، و از كسب خود به مقدار ضرورت و نياز نگه دارد و زياده بر آن را در راههاى خير و مصارفى كه باعث قرب الهى است صرف كند، و احتمال دارد كه مقصود از مكتسب، اشتغال به كسب باشد، اسم مفعول را به طور مجاز بر مصدر اطلاق كرده است مانند سخن پيامبر (ص): روح القدس بر دلم انداخت كه هرگز كسى نمى ميرد مگر اين كه روزى خود را به تمام و كمال دريافت كرده باشد، پس در طلب روزى بخوبى عمل كنيد.گفتار امام (ع): زيرا بسى جستن... تا كلمه: محروم، هشدار و منع از فرورفتن در طلب دنيا به وسيله سه عامل است:يكى آن كه گاهى طلب دنيا به از دست دادن سرمايه منتهى مى شود، چنان كه در زمان ما ديده شده است بازرگانى كه هفده دينار سرمايه داشته، چندين بار با اين مبلغ به هندوستان سفر كرده است تا آن مبلغ به هفده هزار دينار رسيده است، آن گاه تصميم گرفته مسافرت را ترك كند و به آنچه خداوند نصيب او ساخته است اكتفا كند. امّا نفس كشنده به سمت بديها او را فريب داد و به بازگشت دعوت نمود و افزون طلبى را بر او تحميل كرد، تا آن كه دوباره به همان سفر رفت، دزدان در دريا او را گرفتند و تمام موجودى او را ستاندند و او بى مال و سرمايه بازگشت، و اين نتيجه آزمندى نكوهش شده است. و آن در حقيقت صغراى قياس مضمر است، و تقدير كبرايش چنين است: و هر چه منتهى به سلب مال و از دست رفتن سرمايه شود، سزاوار حرص زدن نيست.
دوم: اين گفتار است، هر طالب روزى به روزى نمى رسد. اين سخن به عنوان مثل است كه على بن ابى طالب (ع) در آن جمله به محروميّت بعضى از طالبان مال اشاره فرموده است تا او خود را با آنان مقايسه كند و در طلب مال حرص نورزد.
سوم: عبارت، و نه هر خوشرفتارى محروم. توجّه دادن بر تمثيل ديگرى است كه حضرت در اين سخن او را آگاه ساخته از اين كه اعتدال در كسب و كار در بعضى از مردم، علّت روزى آنهاست، تا خود را با آنان مقايسه كند و در طلب روزى به نيكى عمل كند.
چهارم: هر چند كه رسيدن او به خواستها و آرزوهايش در گرو نوعى پستى باشد، خويشتن را بالاتر از آن بداند كه تن به پستى دهد، چنان كه مثلا دروغ بگويد و يا دغلبازى كند تا به پادشاهى و امثال آن برسد. گرامى داشت نفس و برى داشتن آن پستيها، باعث پيدايش فضيلتهايى همچون سخاوت، جوانمردى و بلند همّتى است. زيرا گرامى داشت نفس از پستيها مانند بخل، ناجوانمردى و دون همّتى باعث دستيابى بر فضايل نفسانى مى شود. همچنين بر حذر داشته است او را از نزديك شدن به پستى، با اين عبارت: فانك (زيرا تو) تا كلمه عوضا (برابر) يعنى هر فضيلتى را كه تو از دست مى دهى و به جاى آن رذيلتى را انتخاب مى كنى آن فضيلت در پيشگاه خداوند و بندگان نيكوكارش آن قدر ارزش دارد كه هيچ چيزى -هر چند مهمّ- با آن برابرى نمى كند و نمى تواند جاى آن را پر كند و عوض آن باشد. اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمر است و كبراى مقدّر چنين است: و هر چه كه برابر و عوض او ميسّر نشود، سزاوار نيست كه آن را به خاطر نزديك شدن به پستيها از دست داده باشد.
پنجم: اين كه برده ديگرى نشود: يعنى اجازه ندهد كه با درخواست چيزى، ديگران نسبت به او حق احسان پيدا كنند، و بدان وسيله او را برده خود سازند، و او هم بر خود خدمتكارى ايشان را لازم شمرد، به جاى شكر خدا به سپاسگزارى آنها سرگرم شود.
اين گفتار امام كه خداوند او را آزاد قرار داده است، به منزله صغراى قياس، و كبراى مقدّر چنين است: و هر كسى را كه خداوند آزاد قرار داده باشد، زشت است كه خود را برده ديگرى قرار دهد، و همچنين گفته امام (ع): «و ما خير خير ... الا بعسر»، استفهام انكارى است، يعنى آن خيرى كه جز به وسيله شر، و آسايشى كه جز با دشوارى به دست نيايد، حسنى ندارد و خير به شمار نمى آيد. و مقصود امام (ع) از آن خير و آسايش، چيزى است كه با تن دادن به پستيها در پى آن است، و انسان بدان وسيله -مثل ثروت و مانند آن- برده ديگرى شود. و مقصود از شرّ و دشوارى مقرون به شرّ، حالاتى مانند ريختن آبرو، در مقام درخواست از ديگران، و تن به ذلّت دادن و از اين قبيل پستيهاست. اين عبارت نيز به منزله صغراى قياس است و كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چيزى كه خيرى نداشته باشد، سزاوار نيست كه انسان در پى آن رود و به خاطر آن طوق بردگى ديگران را به گردن اندازد.
ششم: او را از حرص و آز بر حذر داشته است، و كلمه مطايا (مركب هاى سوارى) را استعاره از قوايى آورده است كه همچون قوه: وهم، خيال، شهوت و غضب او را به سمت بدى مى كشند و وجه شبه: چنان كه اين قوا چون مركبى سركش نفس عاقله او را حمل مى كنند به سمت خواسته ها و آنچه را كه وى از متاع دنيا دل بدان بسته است، مى برد. همچنان كه مركب هاى سوارى، شخص سوار را به مقصدش مى رسانند، و همين طور، صفت وجيف استعاره است از سرعت گردن نهادن وى به واسطه آن قوا، به امور پست و ناروا.
در جمله فتوردك مناهل الهلكة، كلمه مناهل (آبشخورها) استعاره است از موارد هلاكت در عالم آخرت- مانند منازل و طبقات جهنّم- و وجه شبه بودن آن موارد، اينست كه نوشيدنى اهل دوزخ مهلك است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ» فاء، در جواب نهيى است كه از تحذير مورد ذكر استفاده مى شود، و اين عبارت به منزله قضيّه شرطيه متّصله و صغراى قياس مضمر است، در حقيقت چنين فرموده است: اگر تو را مركب هاى سوارى طمع به سرعت ببرند، وارد منزلگاههاى هلاكت خواهند كرد، كبراى آن نيز چنين است: و هر مركب سوارى كه چنان باشد، سوار شدن بر آن روا نيست.
هفتم: او را منع كرده است از اين كه -در صورت امكان- بين خود و خدا، در مورد رسيدن نعمت خدا چيزى را واسطه قرار دهد، و آن منع از درخواست از ديگران و اظهار ميل به الطاف اوست، بلكه وى بدون درخواست از مالدارى كه نتيجه اش -در صورت بخشش و دادن مال- ريختن آبرو و پذيرش خوارى و منّت است، و در صورت محروم داشتن، نااميدى و ذلّت، منتظر نصيب خود از روزيى باشد كه خداوند براى او مقرر داشته است. و امام (ع) او را به وسيله دو عبارت مقدّر تشويق به اين مطلب فرموده است: اوّل در جمله، زيرا تو نصيب خود را مى برى و به سهم خود مى رسى، يعنى از روزى خدا. و كبراى مقدّر چنين است: و هر كس اين چنين باشد، سزاوار نيست كه بين خود و خدا واسطه اى قرار دهد تا از او روزى خود را بطلبد.
دوم: گفته امام (ع): «إن الیسیر ... خلقه»، يعنى هر نعمتى كه از جانبى برسد كه مورد ستايش و پسنديده است، همان جهتى كه خداوند متعال طلب روزى را از آن جهت مقرّر داشته است، اگر چه اندك باشد، نزد خدا ارزشمندتر و والاتر از نعمت زيادى است كه از راه ديگر -نظير درخواست از غير خدا و تمايل به او- مى طلبد. و كبرا در حقيقت چنين است: و هر چه مهمتر باشد، شايسته است كه انسان آن را بطلبد.
و گفته امام (ع): هر چند كه همه نعمتها از آن اوست، يعنى، اگر روزى از جانب مردم هم باشد، باز از طرف خداست، جز اين كه شايسته آن است كه ابتدا به خدا توجّه قلبى پيدا شود نه غير خدا، زيرا او مبدأ همه چيز و عنايتش به همه يكسان است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 29
و اعلم يقينا أنّك لن تبلغ أملك، و لن تعدو أجلك، و أنّك في سبيل من كان قبلك فخفّض في الطّلب، و أجمل في المكتسب، فإنّه ربّ طلب قد جرّ إلى حرب، و ليس كلّ طالب بمرزوق، و لا كلّ مجمل بمحروم، و أكرم نفسك عن كلّ دنيّة و إن ساقتك إلى الرّغائب، فإنّك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا، و لا تكن عبد غيرك، و قد جعلك اللّه حرّا، و ما خير خير لا ينال إلّا بشرّ، و يسر لا ينال إلّا بعسر! و إيّاك أن توجف بك مطايا الطّمع فتوردك مناهل الهلكة، و إن استطعت أن لا يكون بينك و بين اللّه ذو نعمة فافعل، فإنّك مدرك قسمك، و آخذ سهمك، و إنّ اليسير من اللّه -سبحانه- أعظم و أكرم من الكثير من خلقه، و إن كان كلّ منه.اللغة:(تعدو): تجاوز (التخفيض و الاجمال): ترك الحرص في طلب الدّنيا، (الحرب): سلب المال و فنائه، (أوجفت): أسرعت.الاعراب:و قد جعلك اللّه حرّا، جملة حاليّة، استفهام انكارى- نفى و ما خير خير: يحتمل أن يكون كلمة ما استفهامية للانكار فالخير الأوّل مضاف إلى الثاني و لو جعلت نافية ففي الاضافة غموض و في العبارة إبهام و الاعراب في قوله «و يسر لا ينال» أغمض فتدبّر.المعنى:ثمّ توجّه إلى ابطال ما يفتتن به أهل الدّنيا من الامال و بيّن أنّ الانسان في هذه الدّنيا لا يبلغ إلى آماله لأنّ الأمل غير محدود، و الأجل محدود، و وصّاه بترك الحرص و الكدّ في طلب الدّنيا، فإنّ الرزق المقدّر يصل بأدنى طلب و ما يطلب بجدّ و كدّ ربّما يتلف و يضيع و يعرضه الحرب.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 30
قال ابن ميثم: و ذلك كما شوهد في وقتنا أنّ تاجرا كان رأس ماله سبعة عشر دينارا فسافر بها إلى الهند مرارا حتّى بلغت سبعة عشر ألفا فعزم حينئذ على ترك السّفر و الاكتفاء بما رزقه اللّه، فسوّلت له نفسه الأمّادة بالسّوء في العود و حبّبت إليه الزّيادة فعاود السّفر فلم يلبث أن خرجت عليه السّراق في البحر فأخذوا جميع ما كان معه، فرجع و قد حرب ماله، و ذلك ثمرة الحرص المذموم.ثمّ تعرّض عليه السّلام للوصيّة بحفظ كرامة النفس و الاحتفاظ بالشخصيّة الّتي هي شرف وجود الانسان و امتيازه عن سائر أنواع الحيوان فقال عليه السّلام: (و أكرم نفسك عن كلّ دنيّة و إن ساقتك إلى الرغائب) و يندرج في وصيّته هذه الأمر بحفظ الحريّة و الاستقلال في عالم البشريّة الّتي هي لبّ الدّيمو قراطيّة في الاجتماع الانسانى و أشار إلى أنّ النفس أعزّ و أعلى من كلّ شيء فلا قيمة له بوجه من الوجوه و أكّد ذلك بقوله عليه السّلام (و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا).ثمّ أشار إلى أنّ آفة الحريّة الطمع فحذّر منه أشدّ الحذر و في التشبث بالوسائط نوع من الضعف في الاستقلال و الحرّية فقال عليه السّلام (و إن استطعت أن لا يكون بينك و بين اللّه ذو نعمة فافعل).الترجمة:بطور يقين بدان كه بارزو و آرمان خود نمى رسى و از عمر مقدر نمى گذرى و براه همه كسانى كه پيش از تو بوده اند مى روى، در طلب دنيا آرام باش و در كسب مال هموار رفتار كن زيرا بسا طلب كه بسر انجام تلف مى كشد، نه هر كس دنبال روزى دود بروزى مى رسد و نه هر كس آرام و هموار كار ميكند از روزى وا مى ماند، خود را از هر پستى در طلب دنيا گرامى دار و اگر چه آن كار پست تو را بارمانهايت برساند، زيرا اگر خود را بفروشى بهائى كه ارزش شخصيت را داشته باشد بدست نياورى، خود را بنده ديگرى مساز و بأو مفروش در صورتى كه خداوندت آزاد و مستقل آفريده است، چه خير و خوبى دارد آن خيرى كه جز بوسيله بدى بدست نيايد، و چه آسايشى است در آنچه جز بدشوارى فراهم نشود؟مبادا اختيار خود را بمركب سركش طمع بسپارى تا تو را در پرتگاه هلاك و نابودى كشاند، اگر توانى هيچ منعمى را ميان خود و خدا واسطه طلب روزى نسازى همين كار را بكن وزير بار نوكرى ديگران مرو، زيرا تو قسمت روزى خود را خواهى يافت و بهره ات بتو خواهد رسيد همان روزى اندك از طرف خداوند سبحان بى منت ديگران بزرگتر و گرامى تر است از بهره بيشتر از دست ديگران، و گر چه همه از طرف خداوند منّانست. هر كه نان از قبل خويش خورد منّت از حاتم طائى نبرد
التَلَافِى : جبران كردن، اصلاح آنچه كه فاسد شده يا نزديك به فاسد شدن است. مَا فَرَطَ : آنچه از دست رفت. مَا فَاتَ : آنچه گذشته است و باز نمى گردد. الْوِكَاء : بندى كه بر دهانه مشك مى بندند. احْفَظُ لِسِرِّهِ : سرش را نگهدارنده تر است، يعنى در مصونيت و عدم افشاء آن بيشتر تلاش ميكند و حريص تر است. اهْجَرَ : بيهوده گفت، هذيان گفت. الْخُرْق : درشتى، خشونت. الْمُسْتَنْصَح : كسى كه از او نصيحت خواسته شده. الْمُنى : جمع «منية»، خواستها، آرزوها، آنچه شخص براى خويش آرزو ميكند. النَّوْكى : جمع «انوك»، احمق. مَهِين : حقير، پست، يعنى فرد پست و حقير نمى تواند معين و ياور انسان باشد. الظَنِين : متهم، مظنون. سَاهِلِ الدَّهَرَ : با سهولت و آسانى بهره ات را از دنيا بگير. الْقَعُود : شترى كه ساربان هميشه و در هر موردى از آن استفاده ميكند. المَطِيَّة : مركب، چهارپاى سوارى. الْلَجَاج : خصومت و لجاجت.
تلافى- ادراك : جبران نمودن فَرَط : قصور شده است وِعاء : ظرف، مثل كيسه و نظائر آن مُنى : آرزوها بَضايع : كالاها و سرمايهها نَوكى : احمقها مَهين : خوار و حقير قَعود : شتر سوارى تَجمَحَ : سركشى كند
مترجم :
آنچه با سكوت از دست مى دهى آسانتر از آن است كه با سخن از دست برود، چرا كه نگهدارى آنچه در مشك است با محكم بستن دهانه آن امكان پذير است، و نگهدارى آنچه كه در دست دارى، پيش من بهتر است از آن كه چيزى از ديگران بخواهى، و تلخى نا اميدى بهتر از درخواست كردن از مردم است. شغل همراه با پاكدامنى، بهتر از ثروت فراوانى است كه با گناهان به دست آيد، مرد براى پنهان نگاه داشتن اسرار خويش سزاوارتر است.چه بسا تلاش كننده اى كه به زيان خود مى كوشد، هر كس پر حرفى كند ياوه مى گويد، و آن كس كه بينديشد آگاهى يابد، با نيكان نزديك شو و از آنان باش، و با بدان دور شو و از آنان دورى كن. بدترين غذاها، لقمه حرام، و بدترين ستم ها، ستمكارى به ناتوان است. جايى كه مدارا كردن درشتى به حساب آيد به جاى مدارا درشتى كن، چه بسا كه دارو بر درد افزايد، و بيمارى، درمان باشد، و چه بسا آن كس كه اهل اندرز نيست، اندرز دهد، و نصيحت كننده دغل كار باشد. هرگز بر آرزوها تكيه نكن كه سرمايه احمقان است، و حفظ عقل، پند گرفتن از تجربه هاست، و بهترين تجربه آن كه تو را پند آموزد. پيش از آن كه فرصت از دست برود، و اندوه ببار آورد، از فرصت ها استفاده كن. هر تلاشگرى به خواسته هاى خود نرسد، و هر پنهان شده اى باز نمى گردد. از نمونه هاى تباهى، نابود كردن زاد و توشه آخرت است. هر كارى پايانى دارد، و به زودى آنچه براى تو مقدّر گرديده خواهد رسيد. هر بازرگانى خويش را به مخاطره افكند. چه بسا اندكى كه از فراوانى بهتر است. نه در يارى دادن انسان پست چيزى وجود دارد و نه در دوستى با دوست متّهم، حال كه روزگار در اختيار تو است آسان گير، و براى آن كه بيشتر به دست آورى خطر نكن. از سوار شدن بر مركب ستيزه جويى بپرهيز.
و تدارك آنچه از تو بر اثر خاموشيت نرسيده آسانتر است از دريافتنت چيزى را كه بسبب گفتارت از دست رفته (زيرا سخن در اختيار تو است تا زمانيكه نگفته باشى، و چون گفتى تو در اختيار آنى، پس خاموشى از پر گوئى بهتر است) و نگاه دارى چيزيكه در ظرف است به استوارى بند آن است (اگر بند مشك سست باشد آب مى ريزد و از بين مى رود، همچنين اگر بند زبان شخص محكم نباشد سخن بيجا از آن بيرون آيد و پشيمانى را سودى نيست) و نگاه دارى آنچه در دو دست تو است نزد من بهتر است از خواستن آنچه در دست ديگرى است (مال و دارائى داشتن بهتر از اسرافى است كه شخص را بديگرى نيازمند سازد). و تلخى نوميدى (درويشى) نيكوتر است از دست دراز نمودن بسوى مردم، و كار با عفّت و پاكدامنى خوبتر است از توانگرى با گناه و بزه، و مرد راز خود را بهتر نگاه مى دارد (چون كوشش براى پنهان داشتنش از ديگرى بيشتر است) و بسا كوشش كننده در چيزى است كه او را زيان مى رساند، پر گو هرزه گو ميشود، و هر كه (در كار دنيا و آخرت خويش) انديشه نمايد بينا گردد. با نيكوكاران بپيوند تا از ايشان باشى، و از بدان جدا شو تا از ايشان نباشى، بد خوراكى است حرام، و ستم بر ناتوان زشتترين ستمست، جائيكه مداراة و هموارى سختگيرى و درشتى باشد سختگيرى و درشتى مداراة و هموارى است (آنجا كه نرمى سود ندهد درشتى پسنديده است، و آنجا كه عقل بكار نايد ديوانگى در آن شايد) بسا دارو درد و درد دارو گردد (گاهى مصلحت شخص در درويشى و بيمارى است نه توانگرى و تندرستى) و بسا پند دهد كسيكه نبايد پند دهد و پند خواسته شده خيانت كند (بسا دشمن خردمند و دور انديش يا نادان به سود و زيانت ترا پند دهد، و دوستت خيانت كرده راه نيكوئى را بتو ننمايد). و برحذر باش از اعتماد و بستگى به آرزوها، زيرا آرزوها سرمايه احمقها و كم خردان است، و خرد نگاه دارى آزمايشها است (خردمند تجربه و آزمايش را از دست ندهد، و بى خرد زود آنرا فراموش كند) و بهتر تجربه و آزمايشى كه نمودى آنست كه ترا پند دهد، بشتاب هنگام فرصت داشتن پيش از آنكه فرصت اندوه گردد، هر جوينده اى (آنچه را مى جويد) نمى يابد، و نه هر مسافرى باز آيد (دل بدنيا بند و فرصت از دست مده و براى آخرت توشه بردار كه فرصت هموار بدست نمى آيد و مسافر مرگ باز نگردد) و از جمله تباهكارى از دست دادن توشه (تقوى و پرهيزكارى، يا صرف مال در شهوات و خواهشهاى نفس) و تباه ساختن آخرت است، و هر كارى را پايانى است (خردمند كسى است كه انديشه پايان كار نمايد) آنچه برايت مقدّر است زود بتو مى رسد (اين همه رنج مكش و دين و دنياى خويش تباه نگردان) بازرگان و سوداگر (كه براى بدست آوردن مال و دارائى درياها و بيابانها مى پيمايد) خود را در خطر و تباهى مى اندازد، و بسا (مال) اندك كه بركت آن از (مال) بسيار، بيشتر باشد (آنچه پيشه ور و پاكدامن بدست آورد خير و بركتش در دنيا و آخرت بيشتر از دارائى توانگر بزهكار است). و سودى نيست دريارى كننده پست و خوار (زيرا او اگر توانا بود خود را از ذلّت و خوارى مى رهاند) و نه در دوست متهّم (بنفاق و دوروئى، زيرا اعتماد باو نيست، چون سود خويش جويد و از زيان دوست باك نداشته باشد) زمانه را آسان گير و هموار دار مادامى كه شتر جوان زمانه رام تو است، و خود را بچيزى براى اميدوارى به بيشى آن در خطر و تباهى ميفكن (براى زياده كردن مال و دارائى حرص مزن كه بسختيها گرفتار خواهى شد) و بر حذر باش از اينكه شتر سواريت سركشى كند (بترس از لجاج و ستيزگى كه در كار چنان گرفتارت نمايد كه نتوانى رهائى يافت).
جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نياورده اى، آسانتر است از به دست آوردن آنچه به گفتن از دست داده اى. نگهدارى آنچه در ظرف است، بسته به محكمى بند آن است. نگهدارى آنچه در دست دارى، براى من دوست داشتنى تر است از طلب آنچه در دست ديگرى است. تلخى نوميدى بهتر است از دست طلب پيش مردمان دراز كردن. پيشه ورى با پارسايى به از توانگرى آلوده به گناه. آدمى بهتر از هر كس ديگر نگهبان راز خويش است. بسا كسان كه بكوشند و ندانند به سوى چه زيانى پيش مى تازند. پرگو همواره ياوه سراست. آنكه مى انديشد، چشم بصيرتش بينا شود. با نيكان بياميز تا از آنان شمرده شوى. از بدان بپرهيز تا در شمار آنان نيايى. بدترين خوردنيها چيزى است، كه حرام باشد. ستم بر ناتوان نكوهيده ترين ستم است. جايى كه مدارا، درشتى به حساب آيد، درشتى، مدارا شمرده شود. بسا كه دارو سبب مرگ شود و بسا دردا كه خود دارو بود. بسا كسا كه در او اميد نصيحتى نرود و نصيحتى نيكو كند و كسى كه از او نصيحت خواهند و خيانت كند. زنهار از تكيه كردن به ديدار آروزها، كه آرزو سرمايه كم خردان است. عقل، به ياد سپردن تجربه هاست. بهترين تجربه تو تجربه اى است كه تو را اندرزى باشد. فرصت را غنيمت بشمار، پيش از آنكه غصه اى گلوگير شود. چنان نيست كه هر كه به طلب برخيزد به مقصود تواند رسيد و چنان نيست كه هر چه از دست شود، دوباره، بازگردد. از تبهكارى است، از دست نهادن زاد راه و تباه كردن آخرت. هر كارى را عاقبتى است. آنچه تو را مقدر شده خواهد آمد. بازرگان دستخوش خطر است. بسا اندك كه از بسيار بارورتر بود. در دوست فرومايه و يار بخيل فايدتى نيست. سخت مكوش با زمانه چندان كه، مركب آن رام و مطيع توست و تا سود بيشتر حاصل كنى، خطر را به جان مخر. زنهار از اين كه مركب ستيزه جويى تو را از جاى بركند.
(فرزندم!) جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست داده اى آسان تر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست مى رود، و نگه دارى آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذير است و حفظ آنچه در دست دارى، نزد من محبوب تر از درخواست چيزى است که در دست ديگرى است. تلخى يأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوى آنها و درآمد (کم) همراه با پاکى و درست کارى بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است و انسان اسرار خويش را (بهتر از هر کس ديگر) نگه دارى مى کند و بسيارند کسانى که بر زيان خود تلاش مى کنند. کسى که پرحرفى کند سخنان ناروا و بى معنا فراوان مى گويد. هر کس انديشه خود را به کار گيرد حقايق را مى بيند و راه صحيح را انتخاب مى کند. به نيکوکاران و اهل خير نزديک شو تا از آنها شوى و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردى. بدترين غذاها غذاى حرام است و ستم بر ناتوان زشت ترين ستم هاست. در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت مى شود خشونت مدارا محسوب خواهد شد; چه بسا داروها سبب بيمارى گردد و چه بسا بيمارى هايى که داروى انسان است، گاه کسانى که اهل اندرز نيستند اندرزى مى دهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصيحت خواسته شده خيانت مى کند. از تکيه کردن بر آرزوها برحذر باش که سرمايه احمق ها است. عقل، حفظ و نگهدارى تجربه هاست و بهترين تجربه هاى تو آن است که به تو اندرز دهد، فرصت را پيش از آنکه از دست برود و مايه اندوه گردد غنيمت بشمار. نه هرکس طالب چيزى باشد به خواسته اش مى رسد و نه هرکس که از نظر پنهان شد باز مى گردد. تباه کردن زاد و توشه نوعى فساد است و سبب فاسد شدنِ معاد. هر کارى سرانجامى دارد (و بايد مراقب سرانجام آن بود.) آنچه برايت مقدر شده به زودى به تو خواهد رسيد. هر بازرگانى خود را به مخاطره مى اندازد. (همواره دنبال فزونى مباش زيرا) چه بسا سرمايه کم از سرمايه زياد پربرکت تر و رشدش بيشتر است. نه در کمک کارِ پست خيرى است و نه در دوستِ متهم فايده اى. تا روزگار در اختيار توست به آسانى از آن بهره گير و هيچ گاه نعمتى را که دارى براى آنکه بيشتر به دست آورى به خطر مينداز. از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش که تو را بيچاره مى کند.
و جبران آنچه به نگفتن به دست نياورده اى آسانتر بود تا تدارك آنچه به گفتن از دست داده اى، كه نگاهدارى آنچه در آوند است به استوار بستن آن به بند است، و نگاه داشتن آنچه به دستهايت دارى دوست تر دارم تا به گرفتن آنچه در دست ديگرى است دست پيش آرى، و تلخى نوميدى بهتر تا از اين و آن طلبيدن، و ورزيدن با پارسايى بهتر تا بى نيازى و به گناه آلوده گرديدن، و مرد بهتر از هر كس نگهبان راز خويش است و بسا كوشنده كه براى زيانى كوشد كه او را در پيش است. آن كه پر گويد ياوه سراست، و آن كه بينديشد بيناست. با نيكان بنشين تا از آنان به حساب آيى و از بدان بپرهيز تا در شمار ايشان در نيايى. بد خوراكى است كه از حرام به دست شود، و ستم بر ناتوان زشتترين ستم بود. جايى كه مدارا درشتى به حساب آيد به جاى مدارا درشتى بايد، بسا كه دارو بيمارى شود و درد درمان گردد، بسا اندرز دهد آن كه از او اندرز نپايند، و خيانت كند آن كه پى اندرز نزد او آيند، و بپرهيز از تكيه كردنت بر آرزوها كه آن كالاى احمقان است، و خرد به خاطر سپردن تجربه هاست، و بهتر چيز كه آزمودى آن بود كه پند تو در آن است. فرصت را غنيمت دان پيش از آنكه -از دست رود- و اندوهى گلوگير شود. هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته باز نگردد. از جمله زيانها توشه -رفتن- فراهم نياوردن است و آخرت را تباه كردن. هر كارى را پايانى بود و آنچه برايت مقدر شده زودا كه به تو رسد. سوداگر به خطر افكننده خويش است، و بسا اندك كه بالنده تر از بيش است. نه در ياور بى مقدار سودى بود، و نه در دوست به تهمت گرفتار. چندان كه زمانه رام توست آن را آسان گير و به اميد بيشتر، خطر را بر خود مپذير، و بپرهيز از آنكه ستيزه جويى چون اسب سركش تو را بردارد -و به گرداب هلاكت در آرد-.
تدارك آنچه به خاطر سكوت از دستت رفته آسان تر است از آنچه محض گفتارت از كف داده اى، و نگهدارى آنچه در ظرف است به محكم كردن سربند آن است، و حفظ آنچه در اختيار توست نزد من محبوبتر است از طلب آنچه در دست غير توست. تلخى نااميدى بهتر از خواستن از مردم است. مال اندك همراه با عفت نفس از ثروت با گناه بهتر است. آدمى راز زندگيش را بهتر از ديگران حفظ مى كند. چه بسا كوشنده اى كه تلاش و سعيش به او زيان مى زند. زياده گو هرزه گو مى گردد، و آن كه نسبت به امورش انديشه كند بينا مى شود. به اهل خير نزديك شو تا از آنان گردى، و از اهل شر جدا شو تا از آنان به حساب نيايى. بد خوراكى است خوراك حرام، و ستم بر ضعيف زشت ترين ستم است. آنجا كه نرمى درشتى است درشتى نرمى است، چه بسا دارو درد، و درد درمان است. چه بسا خير خواهى كند آن كه خير خواه نيست، و خيانت ورزد كسى كه از او نصيحت خواسته شده. از اعتماد به آرزوها بپرهيز كه سرمايه احمقان است. عقل حفظ تجربه هاست، و بهترين چيزى كه تجربه كرده اى آن است كه تو را پند دهد. به جانب فرصت بشتاب پيش از آنكه غصه و حسرت گردد. اين طور نيست كه هر خواهنده اى به مقصد رسد، و هر غائب شونده اى باز گردد. از زمينه هاى فساد ضايع كردن زاد و توشه و تباه كردن معاد است. براى هر كارى عاقبتى است، آنچه برايت رقم خورده زود است به تو برسد. تاجر در خطر است. و چه بسيار مال اندكى كه از مال بسيار با بركت تر است. خيرى در يارى دهنده پست، و رفيق متّهم نيست. تا وقتى شتر زمانه رام توست آن را آسان گير. نعمتى را به اميد بيشتر به دست آوردن در خطر مينداز. از اينكه مركب لجاجت تو را چموشى كند بپرهيز.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )بيست و هفت اندرز گرانبها:
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه نورانيش مجموعه اى از اندرزهاى گوناگون به فرزندش مى دهد که هر يک به تنهايى نکته مهمى را در بر دارد و مجموعه اش برنامه مبسوطى براى زندگى سعادتمندانه هر انسانى است.
نخست مى فرمايد: «جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست داده اى آسان تر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست رفته»; (وَتَلاَفِيکَ(1) مَا فَرَطَ(2) مِنْ صَمْتِکَ أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ).
اشاره به اينکه انسان اگر از گفتن چيزى خوددارى و صرف نظر کند و بعد بفهمد اين سکوت اشتباه بوده فورا مى تواند آن را تلافى و تدارک کند. در حالى که اگر سخنى بگويد و بعد بفهمد اين سخن اشتباه بوده و يا گفتنى نبوده است، بازگرداندن آن امکان پذير نيست; همانند آبى است که به روى زمين ريخته مى شود و جمع کردن آن عادتا غير ممکن است.
در ادامه اين سخن، راه صحيح را براى رسيدن به اين مقصود با ذکر مثالى نشان مى دهد و مى فرمايد: «نگه دارى آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذير است»; (وَحِفْظُ مَا فِي الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ).
«وِعاء; ظرف» همان قلب و روح انسان است و «وکاء; ريسمانى است که دهانه مشک را با آن مى بندند» اشاره به زبان و دهان انسان که اگر انسان آن را در اختيار خود بگيرد سخنان ناموزون يا کلماتى که موجب پشيمانى است از او صادر نمى شود.
حضرت در دومين توصيه مى فرمايد: «و حفظ آنچه در دست دارى، نزد من محبوب تر از درخواست چيزى است که در دست ديگرى است»; (وَحِفْظُ مَا فِي يَدَيْکَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِي يَدَيْ غَيْرِکَ).
اشاره به اينکه بسيارند کسانى که بر اثر اسراف و تبذير اموال خود را از دست مى دهند و نيازمند به ديگران مى شوند و عزت و حيثيت خود را بر سر آن مى نهند. هر گاه انسان، اعتدال و اقتصاد را در زندگى از دست ندهد نيازمند به ديگران نخواهد شد، بنابراين توصيه مزبور هرگز به معناى دعوت به بخل نيست بلکه به معناى دعوت به ميانه روى و اعتدال و ترک اسراف و تبذير است.
آن گاه امام(عليه السلام) در سومين توصيه خود که در ارتباط با توصيه قبل است مى فرمايد: «تلخى يأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوى آنها»; (وَمَرَارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ).
منظور از «يأس» در اين عبارت همان نااميدى است که انسان بر خود تحميل مى کند، به گونه اى که راه طلب از ديگرن را بر خويش مى بندد. اين کار گرچه تلخ است ; ولى سبب عزت و شرف انسان مى شود و به همين دليل، امام(عليه السلام) اين تلخى را از شيرينى طلب بهتر مى شمرد.
تعبير به «اَلْيأس عَمّا فى أيْدِى النّاسِ» به عنوان يک ارزش و فضيلت در روايات متعدّدى از معصومان آمده است از جمله در حديثى از امام باقر(عليه السلام)مى خوانيم: «وَخَيْرُ الْمَالِ الثِّقَةُ بِاللهِ وَالْيَأْسُ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ; بهترين سرمايه اعتماد بر ذات پاک خدا و مأيوس بودن از چيزى است که در دست مردم است».(3)
اين سخن بدان معنا نيست که انسان، تعاون و همکارى با مردم را در زندگى از دست دهد، زيرا زندگى اجتماعى چيزى جز تعاون و همکارى نيست، بلکه منظور اين است که چشم طمع بر اموال مردم ندوزد و سربار مردم نشود و با تلاش، براى معاش بکوشد.
به گفته شاعر:
وَإِنْ کانَ طَعْمُ الْيَأْسِ مُرّاً فَإِنَّهُ *** أَلَذُّ وَأَحْلى مِنْ سُؤالِ الاَْراذِلِ
اگر چه طعم يأس، تلخ است ولى شيرين تر و لذت بخش تر از درخواست و تقاضا از افراد رذل و پست است.
آن گاه در چهارمين توصيه مى افزايد: «درآمد (کم) همراه با پاکى و درست کارى بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است»; (وَالْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ).
عفت از نظر لغت و موارد استعمال نزد علماى اخلاق، تنها به معناى خودنگهدارى جنسى نيست، بلکه هرگونه خويشتن دارى از گناه را شامل مى شود و در جمله بالا به اين معناست، زيرا بعضى به هر گناه و زشتى تن در مى دهند تا ثروتى را از اين سو و آن سو جمع آورى کنند اما مؤمنان پاک دل ممکن است از طريق حلال و خالى از هرگونه گناه به ثروت کمترى برسند; امام(عليه السلام) مى فرمايد اين را بر آن ترجيح بده.
حضرت در پنجمين توصيه مى فرمايد: «انسان اسرار خويش را (بهتر از هر کس ديگر) نگهدارى مى کند»; (وَالْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ).
زيرا انسان، نسبت به اسرار خود از همه دلسوزتر است، چون افشاى آنها گاه موجب ضرر و زيان و گاه سبب آبرو ريزى و هتک حيثيت او مى شود در حالى که ديگران از افشاى سر او ممکن است هيچ آسيبى نبينند، بنابراين اگر مى خواهد اسرارش محفوظ شود بايد در صندوق سينه خود آن را محکم نگه دارد، همان گونه که در کلمات قصار امام(عليه السلام) آمده است «صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ; سينه انسان خردمند صندوق اسرار اوست».
در ششمين توصيه مى فرمايد: «بسيارند کسانى که بر زيان خود تلاش مى کنند»; (وَرُبَّ سَاع(4) فِيمَا يَضُرُّهُ).
اشاره به اينکه سعى و تلاش بايد روى حساب باشد. به بيان ديگر، تلاش بايد با تدبير توأم گردد. نکند انسان با دست خويش ريشه خود را قطع کند که اين بدترين نوع مصيبت است.
در هفتمين توصيه مى فرمايد: «کسى که پرحرفى مى کند سخنان ناروا و بى معنا فراوان مى گويد»; (مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ(5)).
آرى يکى از فوايد سکوت، گرفتار نشدن در دام سخنان بى معناست و اين بسيار به تجربه رسيده که افراد پر حرف پرت و پلا زياد مى گويند، زيرا سخنان سنجيده و حساب شده، فکر و مطالعه مى خواهد در حالى که افراد پر حرف مجالى براى فکر ندارند. امام(عليه السلام) در غررالحکم عواقب سوء زيادى براى افراد پر حرف بيان فرموده از جمله اينکه «مَنْ کَثُرَ کَلامُهُ زَلَّ; کسى که سخن بسيار گويد لغزش فراوان خواهد داشت»(6) و همين امر آبروى او را مى برد و سبب خوارى و رسوايى مى گردد. به عکس کسانى که کم و سنجيده سخن مى گويند، سبب آبرومندى خود مى شوند و به گفته شاعر:
کم گوى و گزيده گوى چون دُر *** تا ز اندک تو جهان شود پر
در هشتمين توصيه مى فرمايد: «هر کس انديشه خود را به کار گيرد حقايق را مى بيند و راه صحيح را انتخاب مى کند»; (وَمَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ).
اهمّيّت تفکر در همه امور دنيا و آخرت چيزى نيست که بر کسى مخفى باشد و تمام افراد پيروزمند و موفق همين راه را پيموده اند.
قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد: «(کَذلِکَ يُبَيِّنُ اللهُ لَکُمُ الاْياتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُون * فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَة); اين چنين خداوند آيات را براى شما روشن مى سازد; شايد بينديشيد.*درباره دنيا و آخرت».(7)
در نهمين توصيه مى فرمايد: «به نيکوکاران و اهل خير نزديک شو تا از آنها شوى و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردى»; (قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ).
اشاره به اينکه تأثير مجالست و هم نشينى غير قابل انکار است; همنشينى با بدان انسان را بدبخت و با نيکان انسان را خوشبخت مى سازد. در قرآن مجيد اشاره روشنى به اين معنا شده است آنجا که مى فرمايد: «(وَيَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * يا وَيْلَتى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى وَکانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً); به ياد آور روزى را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان مى گزد و مى گويد: اى کاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم * اى واى بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را به دوستى انتخاب نکرده بودم * او مرا از يادآورى (حق) گمراه ساخت بعد از آنکه (ياد حق) به سراغ من آمده بود و شيطان هميشه انسان را تنها و بى ياور مى گذارد».(8)
پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حديث معروفى مى فرمايد: «الْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَقَرِينِهِ; انسان بر همان دينى است که دوست و رفيقش دارد».(9)
همين امر سبب مى شود که بهترين راه براى شناخت شخصيت انسانى پيچيده و ناشناخته نگاه به همنشينان او باشد، همان گونه که در حديث اميرمؤمنان على(عليه السلام) وارد شده است: «فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَيْکُمْ أَمْرُهُ وَلَمْ تَعْرِفُوا دِينَهُ فَانْظُرُوا إِلَى خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِينِ اللهِ فَهُوَ عَلَى دِينِ اللهِ وَإِنْ کَانُوا عَلَى غَيْرِ دِينِ اللهِ فَلاَ حَظَّ لَهُ مِنْ دِينِ اللَّه; اگر حال کسى بر شما مشتبه شد و دين او را نشناختيد به همنشينان او نگاه کنيد; اگر اهل دين الهى باشند او هم بر دين خداست و اگر بر غير دين الهى باشند او نيز بهره اى از دين ندارد».(10)
در دهمين توصيه مى فرمايد: «بدترين غذاها غذاى حرام است»; (بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ).
قرآن مجيد کسانى را که اموال يتيمان را مى خورند به عنوان کسانى معرفى کرده که آتش مى خورند: (إِنَّ الَّذينَ يَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْکُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً).(11) بقيه غذاهاى حرام نيز بى شباهت به اموال يتيمان نيست; در روايات آمده است از جمله موانع استجابت دعا خوردن غذاى حرام است. قبلاً به اين حديث نبوى اشاره کرديم.
امام(عليه السلام) در يازدهمين توصيه مى فرمايد: «ستم بر ناتوان زشت ترين ستم است»; (وَظُلْمُ الضَّعِيفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ).
زيرا او قادر بر دفاع از خويشتن نيست. مرحوم کلينى در کتاب کافى از امام باقر(عليه السلام) نقل مى کند: «لَمَّا حَضَرَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ الْوَفَاةُ ضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ يَا بُنَيَّ أُوصِيکَ بِمَا أَوْصَانِي بِهِ أَبِي(عليه السلام) حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَبِمَا ذَکَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ قَالَ يَا بُنَيَّ إِيَّاکَ وَظُلْمَ مَنْ لاَ يَجِدُ عَلَيْکَ نَاصِراً إِلاَّ اللهَ; هنگامى که پدرم در آستانه رحلت از دنيا بود مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود اين سخنى است که پدرم در آستانه وفات (شهادت) سفارش کرد و او از پدرش (امير مؤمنان على(عليه السلام)) نقل فرمود: که بپرهيز از ستم کردن بر کسى که يار و ياورى جز خدا ندارد».(12)
البتّه ظلم درباره همه کس قبيح است; ولى اگر کسى مثلا به ثروتمندى ظلم کند و مقدارى از مال او را ببرد، گرچه کار خلافى کرده، لطمه زيادى بر او وارد نمى شود به خلاف آن کس که از فقيرى مالى ببرد.
در دوازدهمين توصيه مى فرمايد: «در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت مى شود، خشونت، مدارا محسوب خواهد شد; چه بسا داروهايى که سبب بيمارى گردد و بيمارى هايى که داروى انسان است»; (إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً(13) کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً، وَالدَّاءُ دَوَاءً).
اصل و اساس در برنامه هاى زندگى، نرمش و مداراست; ولى گاه افرادى پيدا مى شوند که از اين رفتار انسانى سوء استفاده کرده بر خشونت خود مى افزايند؛ در مقابل اين افراد خشونت تنها طريق اصلاح است. جمله بعد در واقع به منزله علت براى اين جمله است، زيرا مواردى پيدا مى شود که دوا، درد را فزون تر مى سازد و تحمل درد، دوا محسوب مى شود همان گونه که شاعر گفته است:
هر کجا داغ بايدت فرمود *** چون تو مرهم نهى ندارد سود
اشاره به اينکه زخم هايى است که تنها درمان آن در گذشته داغ کردن و سوزاندن بود، به يقين در آنجا مرهم نهادن بيهوده و گاه سبب افزايش بيمارى است و به عکس گاه بيمارى هايى عارض انسان مى شود که سبب بهبودى از بيمارى هاى مهم ترى است.
در سيزدهمين توصيه مى فرمايد: «و گاه کسانى که اهل اندرز نيستند اندرزى مى دهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصيحت خواسته شده خيانت مى کند»; (وَرُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ، وَغَشَّ(14) الْمُسْتَنْصَحُ(15)).
اشاره به اينکه هميشه نبايد به سخنان کسانى که اهل نصيحت نيستند بدبين بود; گاه مى شود از آنها سخن حکمت آميز و ناصحانه اى صادر مى گردد و به عکس، خيرخواهان نصيحت گو، گاه از روى خطا و حسادت و عوامل ديگر در نصيحت خود خيانت مى کنند، بنابراين هميشه نبايد به آنها خوش بين بود و در هر دو صورت حکم عقل را بايد به کار گرفت و از قراين به درستى و نادرستى اندرز اندرزگويان پى برد.
مرحوم علاّمه مجلسى در بحارالانوار حديث معروف جالبى در اين زمينه نقل مى کند که پس از پايان طوفان نوح، شيطان در برابر حضرت نوح(عليه السلام) ظاهر شد و گفت: خدمت بزرگى به من کردى و حقى بر من دارى مى خواهم جبران کنم. نوح(عليه السلام) به او گفت: من بسيار ناراحت مى شوم که من خدمتى به تو کرده باشم بگو چيست؟ گفت: آرى تو نفرين کردى و قومت را غرق نمودى اکنون کسى باقى نمانده که من او را گمراه کنم و مدتى استراحت مى کنم تا جمع ديگرى به وجود آيند و به گمراه ساختن آنها بپردازم. نوح گفت: چه خدمتى به من مى خواهى بکنى (در بعضى از روايات ديگر آمده است که نوح حاضر به پذيرش از او نبود ولى از سوى خداوند خطاب آمد: گرچه کار او شيطنت است ولى در اينجا راست مى گويد، بپذير)(16); شيطان گفت: «اذْکُرْنِي فِي ثَلاَثِ مَوَاطِنَ فَإِنِّي أَقْرَبُ مَا أَکُونُ إِلَى الْعَبْدِ إِذَا کَانَ فِي إِحْدَاهُنَّ اذْکُرْنِي إِذَا غَضِبْتَ وَاذْکُرْنِي إِذَا حَکَمْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ اذْکُرْنِي إِذَا کُنْتَ مَعَ امْرَأَة خَالِياً لَيْسَ مَعَکُمَا أَحَدٌ; در سه جا مراقب من باش که من در اين سه مورد به بندگان خدا از هميشه نزديک ترم: هنگامى که خشمگين شوى مراقب من باش و هنگامى که در ميان دو نفر قضاوت مى کنى (باز هم) مراقب من باش و هنگامى که با زنى در خلوتگاهى که شخص ديگرى در آنجا نباشد همراه شوى در آنجا نيز مراقب من باش».(17) اين در واقع يکى از مصاديق روشن کلام مولا اميرمؤمنان است.
در چهاردهمين توصيه مى فرمايد: «از تکيه کردن بر آرزوها برحذر باش که سرمايه احمق هاست»; (وَإِيَّاکَ وَالاِتِّکَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَى(18)).
منظور از «مُنى; آرزوها» آرزوهاى دور و دراز است که به خيالات شبيه تر است و آنها که گرفتار اين گونه آرزوها مى شوند، نيروهاى فعال خود را بيهوده هدر مى دهند و سرانجام به جايى نمى رسند. از سوى ديگر تکيه بر اين گونه آرزوها تمام فکر و عمر انسان را به خود مشغول مى دارد و از پرداختن به معاد باز مى دارد.
اين همان چيزى است که در حديث معروفى که هم از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده و هم از اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه، فرمودند: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْکُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَطُولُ الاَْمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِي الاْخِرَة; اى مردم چيزى که بر شما مى ترسم دو چيز است: پيروى از هواى نفس و آرزوهاى دور و دراز، چرا که پيروى از هواى نفس شما را از حق باز مى دارد و آرزوهاى دور و دراز آخرت را به فراموشى مى سپارد».(19)
در پانزدهمين توصيه مى فرمايد: «عقل، حفظ و نگهدارى تجربه هاست»; (وَالْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ).
اشاره به اينکه هنگامى که تجربه ها جمع آورى شود با توجّه به اينکه «حُکْمُ الاْمْثالِ فيما يَجُوزُ وَفيما لايَجُوزُ واحِدٌ; حوادث مشابه نتيجه مشابه دارند» و حديث معروف «إِنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ يُلْدَغُ مِنْ جُحْر مَرَّتَيْنِ; انسان با ايمان از يک سوراخ دوبار گزيده نمى شود»(20) سبب مى شود که انسان، راه صحيح را در برخورد با حوادث آينده پيدا کند و از تجربيات پيشينيان درس بگيرد و از زيان هاى ناشى از خطاها رهايى يابد.
بسيارى از قواعد کلى عقلى از همين تجربيات جزئى برگرفته شده (طبق قاعده استقراى منطقى) البتّه اين تجربه ها گاه مربوط به خود انسان است و گاه از تجربه هاى ديگران استفاده مى کند که اين به اصطلاح «نُورٌ عَلى نُور» است و به همين دليل مديرانِ مدبر به مطالعه تاريخ پيشينيان اهمّيّت فراوان مى دهند.
کوتاه سخن اينکه انسان اگر تجارب خويش را حفظ کند و از تجارب ديگران نيز استفاده کند، هم مى تواند در موارد مشابه، گرفتار خطا نشود و هم قانونى کلى از موارد جزئى تهيه کند که براى خودش و ديگران در همه شئون زندگى مفيد و سودمند باشد.
در نامه 78 تعبير شديدترى در اين زمينه آمده است مى فرمايد: «فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَالتَّجْرِبَة; بدبخت کسى است که از عقل و تجربيات خود سود نبرد».
در شانزدهمين توصيه مى فرمايد: «بهترين تجربه هاى تو آن است که به تو اندرز دهد»; (وَخَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ).
اشاره به اينکه تجربه ها گاه سود مادى مى آورد و گاه سود معنوى و بهترين تجربه ها آن است که داراى سود معنوى باشد.
در کلمات قصار امام(عليه السلام) آمده است: «لَمْ يَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ; آنچه از مال تو از دست برود ولى باعث اندرز و بيدارى تو شود در واقع از دست نرفته است».(21)
در هفدهمين توصيه مى فرمايد: «فرصت را پيش از آنکه از دست برود و مايه اندوه گردد غنيمت بشمار»; (بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً).
فرصت به معناى فراهم بودن مقدمات براى رسيدن به يک مقصد است; گاه انسان مقصد مهمى دارد و مقدماتش فراهم نيست; ولى ناگهان در يک لحظه فراهم مى گردد که بايد بدون فوت وقت از آن لحظه استفاده کند و خود را به مقصد برساند که اگر غفلت کند و از دست برود چه بسا در آينده هرگز چنان شرايطى براى رسيدن به مقصد فراهم نگردد. فرصت مانند بادها و نسيم هاى موافقى است که به سوى مقصد مى وزد که اگر کشتى بادبانى از آن استفاده نکند ممکن است ساعت ها و روزها بر سطح دريا بماند و مايه غصه و اندوه شود.
در حديث مشهورى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إِنَّ لِرَبِّکُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَات أَلاَ فَتَعَرَّضُوا لَهَا; (بدانيد) از سوى پروردگار شما در ايام زندگيتان نسيم هاى سعادتى مىوزد از آن استفاده کنيد و خود را در معرض آن قرار دهيد».(22)
در حديث ديگرى از آن حضرت آمده: «مَنْ فُتح لَهُ بابٌ مِنَ الْخَيْرِ فَلْيَنْتَهِزْهُ فَإِنَّهُ لا يَدْرى مَتى يُغلَقُ عَنْهُ; کسى که درى از خير به روى او گشوده شود بايد برخيزد و از آن بهره گيرد، زيرا نمى داند چه زمانى اين در بسته مى شود».(23)
در اين زمينه، روايات معصومين(عليهم السلام) و عبارات بزرگان فراون است با حديثى از امير مؤمنان(عليه السلام) آن را پايان مى دهيم فرمود: «أَشَدُّ الْغُصَصِ فَوْتُ الْفُرَصِ; شديدترين غصه ها از دست رفتن فرصت هاست».(24)
سپس در هجدهمين توصيه مى فرمايد: «نه هرکس طالب چيزى باشد به خواسته اش مى رسد و نه هرکس که از نظر پنهان شد باز مى گردد»; (لَيْسَ کُلُّ طَالِب يُصِيبُ، وَلاَ کُلُّ غَائِب يَئُوبُ).
اين دو جمله مى تواند به منزله علتى براى توصيه مبادرت به فرصت ها باشد که در جمله قبل گذشت، زيرا انسان تنها در صورتى به مقصود مى رسد که در زمينه فراهم بودن شرايط برخيزد و تلاش کند در غير اين صورت تلاش او بيهوده است. واژه «غائب» مى تواند اشاره به فرصت از دست رفته باشد که اى بسا دوباره باز نگردد. در عين حال مى تواند توصيه مستقلى باشد اشاره به اينکه انسان هميشه نبايد انتظار داشته باشد که از کوشش هايش نتيجه بگيرد. به بيان ديگر، از شکست ها نبايد نااميد گردد.
در نوزدهمين توصيه مى فرمايد: «تباه کردن زاد و توشه نوعى فساد است و سبب فاسد شدن معاد»; (وَمِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَمَفْسَدَةُ الْمَعَادِ).
منظور از زاد و توشه در اينجا همان زاد و توشه تقوا براى سفر آخرت است که اگر انسان آن را از دست دهد آخرت او تباه خواهد شد.
در بيستمين توصيه مى فرمايد: «هر کارى سرانجامى دارد (بايد مراقب سرانجام آن بود)»; (وَلِکُلِّ أَمْر عَاقِبَةٌ).
اشاره به اينکه انسان هنگامى که دست به کارى مى زند بايد در عاقبت آن بينديشد و بى حساب و کتاب اقدام نکند; اگر عاقبت آن نيک است در انجام آن بکوشد وگرنه بپرهيزد.
در غررالحکم از امام امير مؤمنان على(عليه السلام) همين جمله با اضافه اى نقل شده: «وَلِکُلِّ أمْر عاقِبَةٌ حُلْوَةٌ اَوْ مُرَّةٌ; هر کار عاقبتى شيرين يا تلخ دارد (که بايد به آن انديشيد)».(25)
در بيست و يکمين توصيه مى فرمايد: «آنچه برايت مقدر شده به زودى به تو خواهد رسيد»; (سَوْفَ يَأْتِيکَ مَا قُدِّرَ لَکَ).
مقصود اينکه نبايد بيهوده حرص زد; نه بدين معنا که انسان تلاش براى معاش را رها سازد و کوشش براى بهبود زندگى را فراموش کند، بلکه هدف اين است که از تلاش هاى بيهوده و حريصانه بپرهيزد. همه رواياتى که به مقدر بودن روزى اشاره مى کند نيز ناظر به همين معناست.
در بيست و دومين توصيه مى افزايد: «هر بازرگانى خود را به مخاطره مى اندازد»; (التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ(26)).
بازرگان هميشه از تجارت خود سود نمى برد و به اصطلاح امروز، تجارت نوعى ريسک است; بنابراين انسان بايد شجاع باشد و بر خدا توکل کند و از زيان هاى احتمالى نهراسد و از زيان ها نااميد و مأيوس نشود. البتّه تاجر بايد تلاش و کوشش و تدبير را از دست ندهد; ولى اگر با زيانى مواجه شد نيز ناراحت نگردد.
اين احتمال نيز داده شده که اين جمله اشاره به جنبه هاى معنوى تجارت باشد، زيرا تاجر گاه آلوده اموال حرام مى شود و سعادت خود را به خطر مى افکند، بنابراين بايد همواره مراقب اين خطرات باشد مخصوصاً در عصر و زمان ما که اموال حرام و تجارت هاى نامشروع فزونى گرفته و گاه پرسود بودن آن چشم عقل را مى بندد و تاجر را گرفتار گناه مى سازد.
آن گاه در بيست و سومين توصيه مى فرمايد: «(همواره دنبال فزونى مباش زيرا) چه بسا سرمايه کم از سرمايه زياد پربرکت تر و رشدش بيشتر است»; (وَرُبَّ يَسِير أَنْمَى مِنْ کَثِير).
اشاره به اينکه هميشه نبايد به کميت اعمال و کارها نگاه کرد، بلکه مهم کيفيت آن است; چه بسا اعمال کمتر با کيفيت بالاتر و خلوص بيشتر بارورتر و مؤثرتر باشد. قرآن مجيد مى فرمايد: «(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); آن کس که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدام يک از شما بهتر عمل مى کنيد».(27)
احتمال ديگر در تفسير اين جمله آن است که انسان نبايد در زندگى مادى دنبال سرمايه هاى فزون تر باشد. چه بسا سرمايه کمتر پاک تر و حلال تر بوده، و نمو و رشد بيشترى داشته باشد. قرآن مجيد مى فرمايد: «(وَما آتَيْتُمْ مِنْ رِّباً لِّيَرْبُوَا فِى أَمْوالِ النّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللهِ وَما آتَيْتُمْ مِّنْ زَکاة تُريدُونَ وَجْهَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ); آنچه به عنوان ربا مى پردازيد تا در اموال مردم فزونى يابد، نزد خدا فزونى نخواهد يافت; و آنچه را به عنوان زکات مى دهيد و تنها رضاى خدا را مى طلبيد (مايه برکت و فزونى است و) کسانى که چنين مى کنند داراى پاداش مضاعف اند».(28)
حضرت در بيست و چهارمين توصيه مى فرمايد: «نه در کمک کارِ پست خيرى است و نه در دوستِ متهم»; (لاَ خَيْرَ فِي مُعِين مَهِين(29)، وَلاَ فِي صَدِيق ظَنِين(30))، زيرا هرگاه فرد پستى انسان را يارى کند غالباً توأم با منت است اضافه بر اين شخصيت انسان در نظر مردم پايين مى آيد، زيرا فرد پستى در يارى اوست و دوست متهم هرچند حق دوستى را ادا کند سبب متهم شدن انسان و آبروريزى او مى شود و اينجاست که بايد عطايش را به لقايش بخشيد.
در بيست و پنجمين توصيه مى فرمايد: «تا روزگار در اختيار توست به آسانى از آن بهره گير»; (سَاهِلِ(31) الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ).
اشاره به اينکه ممکن است چنين فرصتى هميشه به دست نيايد. اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد که هرگاه روزگار با تو مدارا کند تو هم آسان بگير و مدارا کن و به گفته شاعر:
إذِا الدَّهْرُ أعْطاکَ الْعِنانَ فَسُرْ بِهِ *** رُوَيْداً وَلا تَعْنَفْ فَيُصْبِحُ شامِساً
هنگامى که روزگار زمام خود را در اختيار تو بگذارد آرام با او حرکت کن و فشار مياور که ممکن است چموش و سرکش شود.
در بيست و ششمين توصيه مى فرمايد: «هيچ گاه نعمتى را که دارى به خاطر اينکه بيشتر به دست آورى به خطر مينداز»; (وَلاَ تُخَاطِرْ بِشَيْء رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ).
گاه انسان، نعمت هايى در اختيار دارد; ولى طمع و فزون طلبى او را وادار مى کند که براى به چنگ آوردن نعمت بيشتر آن را به مخاطره افکند. اين کار عاقلانه نيست. مثل اينکه انسان مال خود را در اختيار افرادى که آگاهى بر تجارت و مضاربه ندارند به هواى قول هايى که براى سود بيشتر مى دهند بگذارد و سرانجام نه تنها سودى عايدش نشود بلکه اصل سرمايه نيز از دست بدهد.
سرانجام در بيست و هفتمين و آخرين توصيه (در اين بخش از وصيّت نامه) مى فرمايد: «از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش که تو را بيچاره مى کند»; (وَإِيَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ(32) بِکَ مَطِيَّةُ اللَّجَاجِ).
لجاجت آن است که انسان بر سخن باطل يا طريقه نادرستى که بطلان آن بر او ثابت شده اصرار ورزد به گمان اينکه شخصيت خود را در انظار نشکند در حالى که اگر در اين گونه موارد انسان در برابر حق تواضع کند و آن را پذيرا شود، اعتبار و آبروى او در انظار مردم بيشتر خواهد شد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إِيَّاکَ وَاللَّجَاجَةَ فَإِنَّ أَوَّلَهَا جَهْلٌ وَآخِرَهَا نَدَامَة; از لجاجت بپرهيز که آغازش جهل و نادانى و آخرش ندامت و پشيمانى است».(33)
در حديثى ديگر از همين امام(عليه السلام) مى خوانيم: «لا مَرْکَبَ أَجْمَحَ مِنَ اللَّجاجِ; مرکبى سرکش تر از لجاجت نيست».(34)
به راستى اگر کسى تنها وصاياى بيست و هفت گانه اين بخش از وصيّت نامه را که با عباراتى کوتاه و پرمعنا ايراد شده بود در زندگى خود پياده کند چه سعادتى نصيب او مى شود و اگر جامعه اى توفيق عمل به آن را يابد چه جامعه اى خوشبخت و سعادتمند خواهد بود.***
پی نوشت:
1 . «تلافى» از ريشه «لفى» بر وزن «نفى» به معناى جبران کردن است و «الفاء» به معناى يافتن.
2 . «فرط» از ريشه «فرط» بر وزن «شرط» به معناى کوتاهى کردن و «افراط» زياده روى کردن است.
3 . تهذيب، ج 6، ص 378، ح 273.
4 . «ساع» «ساعى» کوشش گر است، از ريشه «سعى» است.
5 . «اهجر» از ريشه «هجر» بر وزن «فجر» در اصل به معناى دورى و جدايى است. سپس به معناى هذيان گفتن مريض هم آمده، زيرا سخنانش در آن حالت ناخوش آيند و دور کننده است.
6 . غررالحکم، 4119.
7 . بقره، آيات 219 و 220.
8 . فرقان، آيات 27-29.
9 . کافى، ج 2، ص 375، ح 3.
10 . بحارالانوار، ج 71، ص 197، ح 31.
11 . نساء، آيه 10 .
12 . کافى، ج 2، ص 331، ح 5.
13 . «خُرْق» به معناى خشونت به خرج دادن (ضد رفق و مدارا کردن.)
14 . «غشّ» از ريشه «غش» (به کسر غين) به معناى خيانت کردن است.
15 . «المستنصَح» (به صورت اسم مفعول) به معناى کسى است که از او نصيحت مى طلبند.
16 . بحارالانوار، ج 11، ص 288، ح 10.
17 . همان مدرک، ص 318، ح 20.
18 . «نَوْکى» جمع «انوک» بر وزن «ابتر» به معناى شخص احمق و نادان است.
19 . نهج البلاغه، خطبه 42 و در بحارالانوار، ج 2، ص 35، ح 37 نيز از با کمى تفاوت از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است.
20 . بحارالانوار، ج 19، ص 345.
21 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 196.
22 . بحارالانوار، ج 65، ص 221.
23 . کنزالعمال، ح 43134.
24 . غررالحکم، 10818.
25 . غررالحکم، 10913.
26 . «مخاطر» کسى است که خود را به خطر مى افکند.
27 . ملک، آيه 2.
28 . روم، آيه 39.
29 . «مهين» به معناى پست و حقير و ضعيف از ريشه «مهانة» گرفته شده است.
30 . «ظنين» به معناى شخص متهم، از ريشه «ظنّ» به معناى گمان گرفته شده و معناى اسم مفعولى دارد.
31 . «ساهل» امر از ريشه «مساهلة» به معناى مدارا کردن است.
32 . «تجمح» فعل مضارع از ريشه «جموح» به معناى سرکشى و چموشى است.
33 . بحارالانوار، ج 74، ص 69، ح 6.
34 . غررالحکم، ح 10643.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 81-72
لغات:
حرفة: تنگى روزى و محروميّت و نااميدى.
اهجر الرّجل: هنگامى كه سخن ناروا بگويد.
رفق: نرمى و مدارا، ضدّ درشتى.
نوكى: جمع انوك: احمق، نادان.
فرصة: وقت ممكن.
ظنين: متهم.
شرح:
هشتم: عبارت امام (ع): «و تلافيك» (جبران كردن تو)، تا كلمه، «منطقك» (حرف زدن تو)، هشدارى است بر لزوم برترى دادن و ترجيح خاموشى بر پرگويى.
به صورت قياس مضمرى كه اين عبارت صغراى قياس است، توضيح آن كه خاموشى بسيار هر چند كه مستلزم خطا باشد مانند دم فروبستن از گفتن آنچه كه سزاوار گفتن است چون سخنان حكمت آميز و يا سخنى كه پاره اى از مصالح را در پى دارد و ليكن بيشتر اوقات ممكن است آن را با سخن بموقع جبران كرد، امّا خطاى پرگويى را براستى كه نمى شود جبران كرد، و اگر امكان داشته باشد، در نهايت دشوارى خواهد بود. از اين رو، جبران خاموشى مفرط و زيان آن به وسيله گفتار، آسانتر از جبران زيان پرگويى است. به دليل زيادى خطا در گفتار است كه مردم در مذمّت پرگويى و ستايش خاموشى سخنان بسيارى گفته اند.
كلمه المنطق (سخن گفتن) احتمال دارد، مصدر ميمى باشد، در آن صورت، من براى بيان جنس خواهد بود. و ممكن است اسم مكان يعنى جاى سخن گفتن باشد كه در آنجا كلمه من براى ابتداى غايت در مكان خواهد بود. و در حقيقت كبراى قياس چنين است: هر چه كه آسانتر است براى تو شايسته تر است. و نتيجه قياس آن است كه جبران سكوت براى تو شايسته تر است، و اين خود مستلزم رجحان و برترى خاموشى است.
نهم: او را متوجّه ساخته بر حفظ مالى كه در دست دارد، آن نوع حفظ و نگهدارى كه شايسته است، و آن عبارت از حدّ وسط بين اسراف و بخل و پستى است. و اين عبارت نيز در حقيقت صغراى قياس مضمر است، و تقدير كبرا چنين است: و هر چه نزد من محبوبتر است نسبت به درخواست تو از مال ديگران، پس آن براى تو شايسته تر است.
دهم: او را بر برترى و فضيلت بريدن طمع و نوميدى از آنچه در دست مردم است، متوجّه ساخته است با قياس مضمرى كه صغراى قياس، عبارت «و مرارة اليأس» (تلخى نوميدى)، تا كلمه «النّاس» است و كبراى قياس چنين است: و هر چه كه نيك و خير باشد، سزاوارتر است كه انسان پايبند به آن باشد و خود را بدان آراسته كند. لفظ مرارة (تلخى) را بر ناراحتى و دردى اطلاق كرده است كه روح انسانى به سبب نوميدى از خواسته ها احساس مى كند، از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب، و همان خود خير است از آن جهت كه لازمه تحمّل آن تلخى، كرامت نفس و برى بودن آن از ذلّت و خوارى درخواست و كرنش است، و به همين مطلب شاعر در اين شعر خود اشاره دارد:
«و ان كان طعم اليأس مُرّا فانّه ألذ و احلى من سؤال الارازل»
يازدهم: او را بر لزوم پايدارى در هنگام تنگى رزق و محروميّت در صورتى كه همراه با فضيلت پاكى و آبرومندى باشد، توجه داده است و اين كه پاى بند بودن به عفاف، از طلب ثروتى كه باعث خلاف و آلودگى شود، بهتر است. به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت مورد ذكر است و كبراى آن نيز چنين است: و هر چه كه از ثروت همراه با آلودگى و تبهكارى، بهتر باشد، پايبندى بدان، از رفتن در پى چنان ثروتى بهتر است. و البتّه از آن جهت چنين است كه شغل آبرومندانه [با در آمد كم] موجب فضيلت و چنان ثروتى توأم با رذيلت و پستى است. روشن است كه عفاف و پاكدامنى همان حدى مى باشد كه براى نيروى شهوت، فضيلت محسوب مى شود و آن حدى است بين دو رذيلت يكى خاموشى شهوت كه ناشى از تفريط و ديگرى فسق و فجور كه ناشى از افراط است.
دوازدهم: امام (ع) با تمثيل به خود -به عنوان يك شخص اصلى- مخاطب خود را- فرع، منظور نموده- و حكم بر اين كه او خود، رازدارتر است، از آن رو كه وى به خود بيش از ديگران عنايت دارد، به فرزندش هشدار داده است. [چنان كه شاعرى گفته است:] اگر سينه انسان از نگهدارى راز خود به تنگ آمده، پس سينه كسى كه راز شرا به او مى سپارد، تنگتر خواهد بود.
سيزدهم: همچنين او را از راه تمثيل و تشبيه متوجّه دورى از شتابزدگى و تأمل در جستن مصالح كرده است با اين بيان، كه بسا كسى در انجام كارى شتاب مى كند كه به زيان اوست. پس اصل، شخص شتاب كننده و فرع، همان مخاطب است، و علّت ضرر و زيان، همان شتابزدگى بوده، و حكم عبارت از زيان بردن است.
چهاردهم: او را متوجّه ترك پرگويى كرده است با تشبيه ديگرى كه اصل همان شخص پرگو، و فرع آن طرف مخاطب، علّت آن پرگويى و حكم آن ياوه گويى است. و هدف آن است كه خود را در ارتباط با پرگوها كه عمل آنها با ياوه گويى همراه است، مورد توجّه قرار دهد، و در نتيجه پرگويى را -به دليل همراه داشتن بيهوده گويى و به دنبال آن، نكوهش- بايد ترك كند.
پانزدهم: او را به ارزش انديشيدن در كارها متوجّه كرده با اين عبارت: «هر كه بينديشد بينا و هوشيار گردد»، يعنى با چشم بصيرت خود، حقايق و سرانجام كارها را ببيند.
شانزدهم: به او دستور داده است تا با نيكان همدم شود، به وسيله قياس مضمرى كه صغراى آن، عبارت: «تكن منهم» -تا از آنها باشى- بر مى آيد، كه در حقيقت چنين است: زيرا همدم بودن با ايشان موجب آن است كه از آنها گردى. و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه را كه باعث شود تا از زمره آنها گردى، بايد انجام دهى.
هفدهم: و همچنين او را مأمور كرده تا از اهل شرّ، كناره گيرد و دورى گزيند، زيرا دورى از آنها باعث مى شود تا در دنيا و آخرت در شمار آنها نيايد، و روش استدلال مانند عبارت قبلى است.
هيجدهم: او را نسبت به زشتى خوردن مال حرام هشدار داده است، تا نهايت اجتناب و دورى را بنمايد.نوزدهم: عبارت «ظُلمُ الضَّعِيف أَفحَشُ الظُّلم» نكوهشى كه در ضمن قياس مضمرى فرموده است كه صغراى آن همان جمله اى است كه ذكر شده است، علّت اين كه آن زشت ترين نوع ستم است، به جهت اين كه شخص ضعيف در موضع ترحّم است بنا بر اين ستمكارى نسبت به او، جز از دل با قساوت و روحيّه اى به دور از رقّت و رحمت و عدالت، برنمى خيزد، و ديگر اين كه از طرف شخص ضعيف دفاع و جلوگيرى از آن ظلم به عمل نمى آيد، بنا بر اين چنين ظالمى بيش از هر كسى به دور از عدالت است. و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چه كه زشت ترين نوع ستم باشد، دورى كردن از آن سزاوارتر است.
بيستم: به او هشدار داده است كه مدارا كردن در پاره اى از موارد، مانند سختگيرى و درشتى است از آن رو كه غالبا به مصلحت زيان مى رساند و هدف را از بين مى برد، بنا بر اين، به كار بستن درشتى در چنين موردى غالبا مثل مدارا كردن در جهت ارتباط با مصلحت و رسيدن به هدف است، پس درشتى در چنان موردى بهتر از مدارا كردن است. كلمه خرق (درشتى) اوّل، و كلمه رفق (مدارا) در مرتبه دوّم استعاره براى مداراى اوّل و درشتى دوّم است، به همان دليل مشابهت كه گفتيم، و به همين معنى ابو الطيّب اشاره كرده است: قرار دادن جود و بخشش به جاى شمشير به همان اندازه، به بزرگى انسان زيانبخش است، كه قرار دادن شمشير در جاى لطف و بخشش.
بيست و يكم: توجّه داده است كه بعضى از چيزهايى كه داراى مصلحت ظاهرى است، گاهى داراى مفسده نيز مى باشد، با اين بيان: بسا دارويى كه خود درد است. بعلاوه، بعضى چيزها كه مفسده ظاهرى دارد، گاهى همراه با مصلحت است، با اين عبارت: و دردى كه خود درمان است. و در هر دو مورد، كلمه دوا استعاره براى مصلحت و كلمه داء (درد) استعاره براى مفسده است و جهت هر دو استعاره آن است كه مانند درد و دوا مصلحت باعث سر و سامان يافتن حال انسان و مفسده باعث تباهى اوست. و به همين معنى متنبّى اشاره كرده است: چه بسا كه بدنها به وسيله بيماريها صحّت خود را باز يابند.
بيست و دوم: هشدار داده است كه مبادا از مشورت با كسى، به مطلبى كه تنها احتمال مصلحت دارد روى گرداند، هر چند كه از طرف مشورت انتظار پند و نصيحت و خير خواهى را ندارد، بلكه نظر و پيشنهاد او را مورد دقّت و توجّه قرار دهد، چه بسا كه خيرخواهانه باشد، و همچنين سزاوار نيست به حرف آن كس كه او را خيرخواه مى داند اعتماد كند، زيرا ممكن است در اين مورد او را گول زده باشد.
بيست و سوم: او را از دلبستن بر آرزوها منع كرده و بر حذر داشته است، با قياس مضمرى كه صغراى آن جمله: «زيرا آرمانها سرمايه كم خردان و ابلهان است». [... مردگان است. نسخه بدل] مى باشد. كلمه بضائع (سرمايه ها) را استعاره از تمنيّات آورده است، از آن جهت كه شخص ابله، نوعى لذّت خيالى از امور مورد آرزو مى برد. كه به منزله سود آنهاست چنان كه صاحب سرمايه، از سرمايه اش سود مى برد. و آن را به كلمه نوكى (ابلهان)، اضافه كرده است، از آن رو كه در آرزوها فايده اى وجود ندارد همان طور كه ابلهان و كم خردان از سرمايه ها سودى به دست نمى آورند.
بيست و چهارم: عقل را به مثابه گرد آورنده تجربه ها ترسيم و به عقل عملى اشاره كرده است، يعنى قوّه اى كه نفس بر حسب نياز به تدبير بدنى كه در اختيار دارد و براى تكميل آن، از اين قوّه استفاده مى كند. و همان قوّه است كه نظرات داراى مصلحت را از مواردى كه بايد كارى انجام بگيرد، استنباط مى كند. زيرا شروع به انجام كارى از روى اختيار كه مخصوص انسان است، تنها به وسيله دريافت اين كه در هر مورد چه بايد كرد، ميسّر است، و آن دريافت، دريافت نظر كلّى و يا جزئى است كه از روى مقدّماتى به دست مى آيد كه بعضى از آنها جزئى محسوسند و برخى كليّاتى هستند از نوع اوليّات، يا تجربيّات و يا مشهورات و يا ظنيّاتى است كه عقل نظرى حاكم بر آن است بدون اين كه اختصاص به مورد خاصّى داشته باشد، و عقل عملى نيز در اين مورد از عقل نظرى كمك مى گيرد. آن گاه به مقدّمات جزئيّه مى پردازد تا در نتيجه به نظر و رأى جزئى مى رسد، و بر طبق آن عمل مى كند، بدين وسيله به هدفهاى معاش و معاد خود مى رسد. و مقصود وى از اين عقل بسيار روشن است، زيرا او شناخته شده است و همو دريافت كننده فرمان در مورد كسب مكارم اخلاقى يعنى كمال عقل عملى است.
حفظ تجارب (برخوردارى از تجربه ها) اشاره دارد به استفاده از اين علومى كه از روى مشاهدات مكرّر ما از موارد جزئى به دست آمده و در اثر تكرار باعث دريافت يك حكم كلّى گرديده است مانند حكم كلّى: «سقمونيا»، باعث اسهال است. عقل را به برخوردارى از تجربه ها معرّفى فرموده است، از آن رو كه از جمله ويژگيها و كمالات عقل استفاده از تجربه هاست.
بيست و پنجم: او را توجّه داده است به اين كه سزاوار آن است كه از بين تجربه ها بر آنهايى بسنده كند كه به او پند مى آموزند: يعنى در حدى باشد كه باعث پند و عبرت است مانند توجّه و نگرش بر حال كسى كه بارها ستم مى كند و در نتيجه بزودى دچار كيفر الهى مى شود، و يا زياد دروغ مى گويد، و مورد غضب واقع مى شود. اين مطالب به صورت قياس مضمرى است كه صغراى قياس همان است كه ذكر شد و در حقيقت چنين است: آنچه باعث پند تو باشد، بهترين تجربه است. و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى شود: بهترين تجربه ها براى استفاده تو شايسته ترند. نتيجه مى دهد: پس هر تجربه كه باعث پند شود شايسته تر است، مثل اين سخن افلاطون: هر گاه تجربه اى باعث پند گرفتن تو نشود، تجربه نيست، بلكه تو همچنان كه بودى بى تجربه و ساده مانده اى.
بيست و ششم: به او دستور داده است تا در كارى كه شايسته انجام است فرصت را غنيمت شمارد و به دليل پى آمد تأسّف غم انگيز، از ترك چنان عملى بر حذر داشته است، و نام غصّه را از باب ناميدن شي ء به اسم نتيجه اش به طور مجاز بر «فرصت» اطلاق كرده است.
بيست و هفتم: به او خاطر نشان كرده كه شايسته نيست بر نرسيدن به خواسته ها و هدفهايش تأسّف بخورد. با استدلال به قياس مضمرى كه صغراى آن قضيّه موجبه اى است در قوّه سالبه، و تقدير آن چنين است: بعضى از جويندگان به مقصود خود نمى رسند، و تقدير كبراى آن نيز چنين: و هر كسى كه به مقصود خود نرسد، شايسته نيست كه از بابت نرسيدن به هدف غصّه بخورد.
امام (ع) به اين جهت اين سخن را گفته است كه شنونده خود را در زمره آنان فرض كند و در نتيجه بر نرسيدن به هدف خود غمگين نشود. و همچنين است سخن ديگر امام (ع): و چنين نيست كه هر مسافرى بازگردد.
بيست و هشتم: او را به ملازمت تقوى توجّه داده است، به وسيله قياس مضمرى كه صغراى آن چنين است: از جمله تبهكاريها از دست دادن توشه سفر و ضايع كردن آخرت است. و كبراى آن نيز چنين است: و هر تبهكارى را بايد ترك كرد. كلمه الزّاد (توشه)، استعاره است براى تقوا همان طور كه قبلا گذشت.
بيست و نهم: او را هشدار داده است كه به سرانجام كارها بايد توجه داشت، و بهترين آنها را بايد برگزيد. به وسيله قياس مضمرى كه عبارت مورد ذكر در حكم صغراست، كه در حقيقت چنين مى شود: نتيجه هر كارى يا سودمند است و يا زيانبخش، و كبراى آن نيز چنين است: هر كارى را كه چنان پى آمدى داشته باشد لازم است مورد دقّت قرار دهد تا آن را انجام دهد و يا از آن دورى گزيند.
سى ام: او را توجّه داده است بر ضرورت ترك حرص و طمع، و بر اين كه مبادا خود را در طلب مال و امثال آن به زحمت اندازد، به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش همان است كه بيان داشته است، و كبراى آن نيز چنين مى شود: و هر آنچه مقدر باشد، به تو خواهد رسيد، بنا بر اين سزاوار نيست كه در طلب آن حريص باشى.
سى و يكم: به او هشدار داده است كه در معاملات همچون داد و ستد، بايد جانب احتياط را در پيش بگيرد، به وسيله قياسى كه جمله مذكور صغراى آن است، و دليل اين كه بازرگان خود را به زحمت و خطر مى اندازد اين است كه مال دنيا را دوست دارد و علاقه مند به كسب مال است، بنا بر اين در مخاطره بى عدالتى نسبت به ديگران است با اين كه وظيفه او رعايت عدالت و پايدارى در راه راست است، ممكن است جنس خوب را براى خودش بگيرد و ناقص را به ديگران بدهد، پس ناگزير در معرض خطر انحراف از راه راست به جانب تفريط و تقصير است. و كبراى قياس چنين مى شود: شخصى كه خود را در مخاطره مى بيند بايد جانب احتياط را در كار مخاطره آميز خود داشته باشد.
سى و دوم: پس از آن كه او را به ضرورت احتياط در تجارت و خوددارى از ظلم- ظلم به منظور انباشته كردن ثروت- متوجّه ساخته است، در همين عبارت، خاطر نشان كرده كه، بسا مال اندكى كه پر بركت تر از مال بسيار است، تا او بر اندك اكتفا كند، و مقصود از اندك، همان مال حلال است، زيرا آن در آخرت براى شخص عاقل از مال فراوان بى نياز كننده تر است، چه آن باعث اجر و مزد فراوان است. اين عبارت در حكم صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: مال حلال اندك، بى نياز كننده تر از مال حرام بسيار است، و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى شود: و هر چه كه باعث بى نيازى از مال حرام بسيار شود بايد بدان اكتفا كرد.
سى و سوم: او را به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است تا مبادا در گرفتاريها از مردمان پست كمك بطلبد، كبراى قياس چنين است: و هر كس آن چنان باشد، پس بهتر است از كمك خواستن از او پرهيز شود، و همين كه انتظار خير از او نمى رود باعث نفى كمك خواستن از اوست، بديهى است كه خيرى در اطراف او نيست زيرا پستى او مخالف اقدام وى به كارهاى مهمّ و والاست، و هم از آن رو كه خوار و زبون بودنش انگيزه شكست و ناتوانى او از مقاومت و پايدارى است. و نظير آن است اين سخن بزرگان: هر گاه دست نياز به طرف شخصى بى كفايت دراز كنى خواهى ديد كه او مشكل گشاى تو نيست.
سى و چهارم: او را از دوست مورد تهمت به وسيله قياس مضمرى، بر حذر داشته است، كه صغراى آن مانند قياس قبلى است، و مقصود آن است كه چنين كسى براى دوستش سودى ندارد، زيرا در باطن وى احتمال شرّ و زيان رساندن به اوست.
سى و پنجم: به او دستور داده است تا بر آنچه اقتضاى روزگار است صبور باشد، هر چند كه بر خلاف ميل او باشد و مبادا ناراحت و خشمگين شود.
زيرا آنچه در طبيعت لايق و درخور او بوده است همان است. كلمه «ما» به معنى مدّت و زمان است، لفظ قعود استعاره براى زمانى است كه روزى او فراهم و پاره اى از مشكلات او حلّ شده است. وجه شباهت آن است كه در آن زمان وى به برخى از مشكلات و نيازمنديهايش دست يافته است. و رفتن در پى آنچه كه در آن مدّت امكان ندارد و آرمانهايى را كه مقدّمات رسيدن به آنها فراهم نيست، بسا كه باعث دگرگونى روزگار شده و جلوگيرى از انجام كارهاى ممكن گردد.
چنان كه رام بودن [مركب] و بر وفق مراد بودن لازمه اش سوارى بر پشت او و تسليم بودن آن است، در حالى كه اگر افزون طلبى كند و بر او سخت بگيرد، امكان آن را دارد كه سركشى و از صاحبش فرار كند.
كلمه الذّلة استعاره است براى آرامش و امكان دست يافتن به هدف در آن بخش از زمان، و مقصود از آسان گرفتن روزگار، همگامى با او به مقدار گنجايش روزگار، بدون سختگيرى و خشم گرفتن بر اوست، زيرا آن براى انسان رنجى بى فايده است، و به نظير اين مطلب شاعر اشاره دارد: هرگاه روزگار زمام خود را به تو سپرد، آن را به آرامى حركت ده، و سخت نگير كه سركش و چموش خواهد شد.
سى و ششم: او را بر حذر مى دارد از اين كه به شوق سود، همه بود و وجود خود را به خطر اندازد، زيرا ممكن است به جايى برود كه بر نگردد يعنى سرمايه و جانش را نيز از دست بدهد، اين سخن حمل بر آن صورت مى شود كه انسان- با شك نسبت به در امان ماندن- موجودى خود را به خطر اندازد، امّا با ظنّ و اميد به سلامت، خطر محسوب نمى شود. نظير آن است اين سخن بزرگان: هر كس زياده طلب باشد، اصل سرمايه را از كف بدهد.
سى و هفتم: او را نسبت به لجاجت و پافشارى در پى كارى كه وصول به آن دشوار است، هشدار داده، و با استعاره آوردن لفظ مركب چموش براى آن، وى را بر حذر داشته است، و جهت شباهت همان است كه لجاجت انسان را همچون مركب چموش به سرانجامى ناپسند مى كشاند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 27
و تلافيك ما فرط من صمتك أيسر من إدراكك ما فات من منطقك، و حفظ ما في الوعاء بشدّ الوكاء، و حفظ ما في يديك أحبّ إلىّ من طلب ما في يد غيرك، و مرارة اليأس خير من الطّلب إلى النّاس، و الحرفة مع العفّة خير من الغنى مع الفجور، و المرء أحفظ لسرّه، و ربّ ساع فيما يضرّه! من أكثر أهجر، و من تفكّر أبصر، قارن أهل الخير تكن منهم، و باين أهل الشّرّ تبن عنهم، بئس الطّعام الحرام، و ظلم الضّعيف أفحش الظّلم، إذا كان الرّفق خرقا كان الخرق رفقا، و ربّما كان الدّواء داء و الدّاء دواء، و ربّما نصح غير النّاصح و غشّ المستنصح، و إيّاك و الإتّكال على المنى فإنّها بضائع النّوكى، و العقل حفظ التّجارب، و خير ما جرّبت ما وعظك، بادر الفرصة قبل أن تكون غصّة، ليس كلّ طالب يصيب، و لا كلّ غائب يؤب، و من الفساد إضاعة الزّاد و مفسدة المعاد، و لكلّ أمر عاقبة، سوف يأتيك ما قدّر لك، التّاجر مخاطر، و ربّ يسير أنمى من كثير. و لا خير في معين مهين، و لا في صديق ظنين، ساهل الدّهر ما ذلّ لك قعوده، و لا تخاطر بشىء رجاء أكثر منه، و إيّاك أن تجمح بك مطيّة اللّجاج،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 29
اللغة:(التلافي): التدارك (الوكاء): حبل يشدّ به رأس القربة، (الحرفة): الاكتساب بالتعب، (أهجر الرجل): اذا أفحش في منطقه (الرفق): اللين و (الخرق): ضدّه، (النوكى): الحمقى (الظنين): المتهم.الاعراب:بشدّ الوكاء ظرف مستقر خبر لقوله «حفظ»، ما ذلّ، لفظة ما مصدرية زمانيّة، رجاء أكثر منه: مفعول له لقوله «لا تخاطر».المعنى:ثمّ سرد أنواعا من الفضائل و حثّ على اكتسابها، و أنواعا من الرّذائل و وصّى الاجتناب عنها، فمن الفضائل: الصّمت، و حفظ المال، و تكلّف الحرفة و من الرّذائل: إظهار الحاجة إلى الناس، و تحصيل الغنى بالفجور و كثرة الكلام. و من الفضائل: الفكر و مصاحبة أهل الخير، و من الرّذائل مصاحبة أهل الشرّ و الظلم بالضعيف.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 32
الترجمة:تدارك تقصيرى كه از خموشى بر آيد آسانتر است از تدارك آنچه از گفتار ناهنجار زايد، نگهدارى رازهاى درون ببستن زبانست چون بستن سر ظرف آنچه را در آنست حفظ مى نمايد، نگهدارى آنچه در دست خود دارى نزد من محبوبتر است از جستن چيزى كه در دست ديگرانست، تلخى نوميدى به است از دست نياز بمردم دراز كردن، پيشه ورى و آبرومندى به است از بى نيازى بوسيله هرزگى هر مردى بهتر، راز خود را نگه مى دارد، بسا كسى كه در زيان بخود مى كوشد هر كه پر گويد ژاژ خوايد، هر كه انديشه كند بينا گردد، با خيرمندان در آميز تا از ايشان باشى، از شرّ انگيزان جدا شو تا از آنها بر كنار باشى، چه بد خوراكى است مال حرام، ستم بر ناتوان فاحش ترين ستم است، در جائى كه از ملايمت كج خلقى بر آيد كج خلقى ملايمت زايد، چه بسا كه دارو درد گردد و درد دارو، چه بسا كه اندرز از بد خواه بر آيد و خير خواه بد غلى در اندرز خود گرايد، مبادا بر آرزوهاى خود اعتماد كنى كه آرزومندى كالاى احمقان است، عقل و خرد تجربه اندوزيست، بهترين تجربه آنست كه تو را پند دهد تا غصه و افسوس نيامده وقت را غنيمت شمار و از دستش مده، هر كس جويد بمقصد رسد و نه هر غائبى بخانه اش بر گردد، ضايع نمودن توشه راه ارتكاب تباه است و مفسد روز رستاخيز، هر كارى را دنباله ايست و بسر انجامى گرايد، هر چه براى تو مقدّر باشد بتو خواهد رسيد، بازرگان خود را بخطر مى اندازد، چه بسا اندكى كه پر بركت تر از بسيار است، در ياور و همكار پست و زبون خيرى نباشد و نه در دوست دو دل و متهم بخيانت، تا روزگار با تو بسازد با او بساز، چيزى كه در دسترس است باميد بيش از آنش در خطر ميفكن، مبادا عنان خود را بدست مركب سركش لجبازى بسپارى.
۱۵. حقوق دوستانچون برادرت از تو جدا گردد، تو پيوند دوستى را بر قرار كن، اگر روى برگرداند تو مهربانى كن، و چون بخل ورزد تو بخشنده باش، هنگامى كه دورى مى گزيند تو نزديك شو، و چون سخت مى گيرد تو آسان گير، و به هنگام گناهش عذر او بپذير، چنان كه گويا بنده او مى باشى، و او صاحب نعمت تو مى باشد. مبادا دستورات ياد شده را با غير دوستانت انجام دهى، يا با انسان هايى كه سزاوار آن نيستند بجا آورى، دشمن دوست خود را دوست مگير تا با دوست دشمنى نكنى. در پند دادن دوست بكوش، خوب باشد يا بد، و خشم را فرو خور كه من جرعه اى شيرين تر از آن ننوشيدم، و پايانى گواراتر از آن نديده ام. با آن كس كه با تو درشتى كرده، نرم باش كه اميد است به زودى در برابر تو نرم شود، با دشمن خود با بخشش رفتار كن، زيرا سرانجام شيرين دو پيروزى است (انتقام گرفتن يا بخشيدن). اگر خواستى از برادرت جدا شوى، جايى براى دوستى باقى گذار، تا اگر روزى خواست به سوى تو باز گردد بتواند، كسى كه به تو گمان نيك برد او را تصديق كن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع نكن، زيرا آن كس كه حقّش را ضايع مى كنى با تو برادر نخواهد بود، و افراد خانواده ات بد بخت ترين مردم نسبت به تو نباشند، و به كسى كه به تو علاقه اى ندارد دل مبند، مبادا برادرت براى قطع پيوند دوستى، دليلى محكم تر از برقرارى پيوند با تو داشته باشد، و يا در بدى كردن، بهانه اى قوى تر از نيكى كردن تو بياورد، ستمكارى كسى كه بر تو ستم مى كند در ديده ات بزرگ جلوه نكند، چه او به زيان خود، و سود تو كوشش دارد، و سزاى آن كس كه تو را شاد مى كند بدى كردن نيست.
و وادار خود را در باره برادر (همكيش و دوست) خود بر پيوستن هنگام جدائى او، و بر مهربانى و دوستى هنگام دورى او، و بر بخشش هنگام بخل و خوددارى او، و بر نزديكى هنگام دورى نمودن او، و بر نرمى هنگام درشتى او، و بر عذر هنگام بد كارى او (خلاصه در برابر بديهاى او نيكى كن) بطوريكه مانند آن باشد كه تو او را بنده و او بر تو صاحب بخشش است، و بر حذر باش از اينكه آنچه بيان شد در غير جاى خود بكار برى (با منافق چنين رفتار كنى) يا آنها را در باره كسيكه لياقت ندارد (اوباش) بجا آورى (چون نيكى با منافق و نا اهل تخم در شوره زار افكندن است). با دشمن دوستت دوستى مكن كه با دوست خود دشمنى كرده اى، و براى برادر (همكيش و دوست) خود پند را خالص و بى آلايش گردان (جز رضاى خدا در اندرز باو قصدى نداشته باش) خواه (اندرز تو نزد او) نيكو باشد يا زشت، خشم را كم كم فرو بر (خود را نگاه دار) زيرا من آشاميدنى شيرين تر و گواراتر از آن در پايان نديدم، و نرم باش در برابر كسيكه با تو خشم و درشتى ميكند، زيرا (نرمى تو او را شرمنده سازد، و) زود باشد كه بتو نرمى كند (اين در صورتى است كه طرف اهل باشد و گر نه در برابر خشم او درشتى بايد) و با دشمنت احسان و نيكى كن كه آن شيرين تر از (يكى از) دو فيروزى (انتقام و بكيفر رساندن، و گذشت و نيكى كردن) است (فيروزى با نيكى شيرين تر و سودمندتر است از فيروزى انتقام، و اين انديشه اخيار و نيكان است، ولى در نظر اشرار و بدان انتقام و قتل و غارت گوارتر است). و اگر خواستى از برادر (همكيش و دوست) خود قطع كرده ببرى، پس جاى مقدارى از دوستيت را باقى گزار كه آن دوست بتواند بآن باز گردد اگر روزى از روزها آن دوستى براى او پيش آيد (هنگام دورى جستن يا زد و خورد با دوست هر سخنى باو مگو و هر كارى مكن، بلكه جاى آشتى باقى گذار تا در موقع پشيمانى هر يك از شما بكار آيد) و هر كه بتو گمان خير و نيكى برد گمانش را راست پندار (چون ترا نيك دانسته و چشم نيكى بتو دوخته، ترك خير و نيكى ناروا است) و البتّه حقّ برادر را تباه مگردان باعتماد و بستگى به دوستى كه بين تو و او است كه برادرت نيست كسيكه حقّ او را تباه سازى، و بايد اهل بيت و نزديكانت نسبت بتو بد بختترين مردم نباشند (نزديكانت ببخشش و نيكى تو از ديگران سزاوارترند، چنانكه گويند: چراغى كه خانه را بايد بر مسجد نشايد). و البتّه آشنائى مكن با كسيكه از تو دورى جويد (چون آشنائى با كسيكه نمى خواهد، موجب سر شكستگى شخص و ستم كردن بر خود مى باشد) و بايد بريدن برادرت (همكيش و دوستت) بر پيوستن تو با او و بدى كردنش بر نيكى تو تواناتر نباشد (خلاصه هر چه او اسباب جدائى فراهم سازد تو موجبات پيوستگى پيش آور) و بايد ستم ستمگر بر تو بزرگ نيايد، زيرا او به زيان خود (كيفرى كه براى ستمگران مقرّر گشته) و سود تو (پاداشى كه به شكيبايي بر ظلم و ستم وعده شده) كوشش مى نمايد، و پاداش كسيكه ترا شاد گردانده آن نيست كه تو او را اندوهگين سازى.
اگر دوستت پيوند از تو گسست، پيوستن او را بر خود هموار سازد و چون از تو رخ برتافت تو به لطف پيوند روى آور و چون بخل ورزيد، تو دست بخشش بگشاى و چون دورى گزيد، تو نزديك شو و چون درشتى نمود، تو نرمى پيش آر و چون مرتكب خطايى شد، عذرش را بپذير، آنسان، كه گويى تو بنده او هستى و او ولى نعمت تو. ولى مباد كه اينها نه به جاى خود كنى يا با نااهلان نيكى كنى. دشمن دوست را دوست خود مشمار كه سبب دشمنى تو با دوست گردد. وقتى كه برادرت را اندرز مى دهى چه نيك و چه ناهنجار، سخن از سر اخلاص گوى و خشم خود اندك اندك فرو خور كه من به شيرينى آن شربتى ننوشيده ام و پايانى گواراتر از آن نديده ام. با آنكه، با تو درشتى كند، نرمى نماى تا او نيز با تو نرمى كند. با دشمن خود احسان كن كه آن شيرينترين دو پيروزى است، انتقام و گذشت. اگر از دوست خود گسستن خواهى، جايى براى آشتى بگذار كه اگر روزى بازگشتن خواهد، تواند. اگر كسى در باره تو گمان نيك برد، تو نيز با كارهاى نيك خود گمانش را به حقيقت پيوند. به اعتمادى كه ميان شماست، حق دوستت را ضايع مكن، زيرا كسى كه حق او را ضايع كنى، ديگر دوست تو نخواهد بود. با كسانت چنان كن كه بى بهره ترين مردم از تو نباشند. با كسى كه از تو دورى مى جويد، دوستى مكن. و نبايد دوست تو در گسستن پيوند دوستى، دليلى استوارتر از تو در پيوند دوستى داشته باشد. و نبايد انگيزه اش در بدى كردن به تو از نيكى كردن به تو بيشتر باشد. ستم آنكه بر تو ستم روا مى دارد در چشمت بزرگ نيايد، زيرا در زيان تو و سود خود مى كوشد. پاداش كسى كه تو را شادمان مى سازد، بدى كردن به او نيست.
(فرزندم!) در مقابل برادر دينى خود (اين امور را بر خود تحميل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحيه او، تو پيوند برقرار نما و در زمان قهر و دوريش به او نزديک شو، در برابر بخلش، بذل و بخشش و به وقت دورى کردنش نزديکى اختيار کن، به هنگام سخت گيريش نرمش و به هنگام جرم، عذرش را بپذير، آن گونه که گويا تو بنده او هستى و او صاحب نعمت توست; اما بر حذر باش از اينکه اين کار را در غير محلش قرار دهى يا درباره کسى که اهليّت ندارد به کار بندى. هرگز دشمن دوست خود را به دوستى مگير که با اين کار به دشمنى با دوست خود برخاسته اى. نصيحت خالصانه خود را براى برادرت مهيا ساز، خواه اين نصيحت (براى او) زيبا و خوشايند باشد يا زشت و ناراحت کننده. خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعه اى شيرين تر و خوش عاقبت تر و لذت بخش تر از آن نديدم. با کسى که نسبت به تو با خشونت رفتار مى کند نرمى کن که اميد مى رود به زودى در برابر تو نرم شود. با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در اين صورت از ميان دو پيروزى (پيروزى از طريق خشونت و پيروزى از طريق محبّت) شيرين ترين را برگزيده اى. اگر خواستى پيوند برادرى و رفاقت را قطع کنى جايى براى آشتى بگذار که اگر روزى خواست باز گردد بتواند. کسى که درباره تو گمان نيکى ببرد با عمل خود گمانش را تصديق کن. هيچ گاه به اعتماد رفاقت و يگانگى که ميان تو و برادرت برقرار است حق او را ضايع مکن; زيرا آن کس که حقش را ضايع کنى برادر تو نخواهد بود. نبايد خاندان تو بدبخت ترين و ناراحت ترين افراد در برابر تو باشند. به کسى که به تو علاقه ندارد (و بى اعتنايى يا تحقير مى کند) اظهار علاقه مکن و نبايد برادرت در قطع پيوندِ برادرى، نيرومندتر از تو در برقرارى پيوند باشد و نه در بدى کردن قوى تر از تو در نيکى نمودن. و هرگز نبايد ظلم و ستمِ کسى که بر تو ستم روا مى دارد بر تو گران آيد، زيرا او در واقع سعى در زيان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگين مى کند و ثواب و پاداش تو را افزون مى سازد) و البتّه پاداش کسى که تو را خوشحال مى کند اين نيست که به او بدى کنى.
چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند، مهربانى پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن، و به وقت سختگيرى اش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بنده اويى، و چونان كه او تو را نعمت داده -و حقى بر گردنت نهاده-، و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در باره آن كس كه نشايد. دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشى، و در پندى كه به برادرت مى دهى -نيك بود يا زشت- بايد با اخلاص باشى. خشم خود را اندك اندك بياشام كه من جرعه اى شيرين تر از آن ننوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم. نرمى كن بدان كه با تو درشتى كند، باشد كه به زودى نرم شود. با دشمن خويش به بخشش رفتار كن كه آن شيرين ترين دو پيروزى است -انتقام از او كشيدن يا بر وى بخشيدن-. اگر خواستى از برادرت ببرى، جايى براى -دوستى- او نزد خود باقى گذار كه اگر روزى بر وى آشكار گرديد، بدان وسيلت بدان تواند رسيد كسى كه به تو گمان نيك برد -با كرده نيك- گمانش را راست كن. و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، چه آن كس كه حق او را ضايع كرده اى برادرت نبود. و مبادا -با رفتارى كه با كسان خود كنى- بدبخت ترين شان كرده باشى. در آن كه تو را نخواهد دل مبند، و مبادا برادرت را در پيوند با تو گسستن -عذرى- بود قويتر از تو در پيوند با او بستن، و مبادا در بدى رساندن بهانه اى اش باشد قويتر از تو در نيكويى كردن، و ستم آن كه بر تو ستم كند در ديده ات بزرگ نيايد، چه او در زيان خود و سود تو كوشش نمايد، و پاداش آن كه تو را شاد كند آن نيست كه با وى بدى كنى.
زمان جدايى برادرت از تو خود را به پيوند با او، و وقت روى گردانيش به لطف و قرابت، و برابر بخلش به عطا و بخشش، و هنگام دوريش به نزديكى، و زمان درشتخويى اش به نرمخويى، و وقت گناهش به پذيرفتن عذر او وادار، تا جايى كه گويى تو بنده اويى، و او تو را صاحب نعمت است. اين برنامه ها را در جايى كه اقتضا ندارد انجام مده، و در باره كسى كه شايسته نيست به ميدان نياور. دشمن دوستت را به دوستى انتخاب مكن تا دوستت را دشمن نباشى. خيرخواهى خود را نسبت به برادرت خالص كن چه خير خواهيت به نظر او خوب آيد يا زشت. جرعه خشم را فرو خور، كه من جرعه اى شيرين تر و داراى عاقبتى لذيذتر از آن نديدم. با كسى كه با تو خشونت كند نرم باش، كه به زودى نسبت به تو نرم شود. با دشمنت نيكى كن كه نيكى شيرين ترين دو پيروزى (انتقام و گذشت) است. اگر خواستى از برادرت جدا شوى جايى براى او باقى گذار كه اگر روزى خواست برگردد دستاويز برگشت داشته باشد. آن كه به تو گمان نيك برد گمانش را عملا تحقق بخش. حق برادرت را با تكيه بر رفاقتى كه بين تو و اوست ضايع مكن، زيرا كسى كه حقش را ضايع كنى برادر تو نيست. مبادا خانواده ات بد بخت ترين مردم به خاطر تو باشند. به كسى كه به تو علاقه ندارد علاقه نشان مده. نبايد برادرت در قطع رابطه با تو از پيوستن تو به او، و بد عمل كردنش از احسان تو به او از تو تواناتر باشد. ستم اهل ستم بر تو گران نيايد، زيرا او به زيان خود و سود تو مى كوشد، و جزاى آن كه تو را شاد نموده اندوهگين كردن او نيست.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )در برابر بدى ها نيکى کن!
امام(عليه السلام) در اين بخش از وصيّت نامه وظيفه انسان را در برابر دوستانش ضمن چند توصيه بيان مى فرمايد; نخست مى گويد: «در برابر برادر دينى خود (اين امور را بر خويش تحميل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحيه او، تو پيوند برقرار نما و در زمان قهر و دوريش به او نزديک شو، در برابر بخلش، بذل و بخشش و به وقت دورى کردنش نزديکى اختيار کن، به هنگام سخت گيريش نرمش و به هنگام جرم عذرش را بپذير آن گونه که گويا تو بنده او هستى و او صاحب نعمت توست»; (احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِيکَ عِنْدَ صَرْمِهِ(1) عَلَى الصِّلَةِ، وَعِنْدَ صُدُودِهِ(2) عَلَى اللَّطَفِ(3) وَالْمُقَارَبَةِ، وَعِنْدَ جُمُودِهِ(4) عَلَى الْبَذْلِ، وَعِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ، وَعِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّينِ، وَعِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ، وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَة عَلَيْکَ).
امام(عليه السلام) در اين توصيه، فرزند خود را از مقابله به مثل در برابر خشونت و بى محبتى دوستان، بر حذر مى دارد و در ضمن شش جمله، مقابله به ضد را در اين گونه موارد توصيه مى کند، چرا که مقابله به مثل پايه و اساس دوستى را به خطر مى افکند و انسان دوستان خود را از دست مى دهد; ولى اگر در برابر بى مهرى مهر ورزد و در برابر بدى ها نيکى کند، به زودى دوستش به اشتباه خود پى مى برد و شرمنده مى شود و در مقام جبران بر مى آيد و پايه هاى دوستى محکم تر از پيش مى شود.
عبارات امام(عليه السلام) در اينجا در واقع شرح چيزى است که در قرآن کريم آمده است: «(ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَکَ وَبَيْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَميمٌ * وَما يُلَقّاها إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَما يُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظّ عَظيم); بدى را با نيکى دفع کن ناگاه (خواهى ديد) همان کس که ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است اما جز کسانى که داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمى رسند و جز کسانى که بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند به آن نائل نمى شوند».(5)
گرچه اين آيه در مورد دشمنان است، ولى به طور مسلّم درباره دوستان نيز صادق خواهد بود. سيره پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هُدى(عليهم السلام) و علماى بزرگ نيز همين معنا را نشان مى دهد که جز در موارد استثنايى در برابر بدى هاى دوستان و دشمنان، به مقابله به مثل بر نمى خواستند.
از آنجا که بعضى از افراد پست و کوته فکر ممکن است از اين گونه رفتار سوء استفاده کنند، امام(عليه السلام) اين گروه را استثنا کرده مى فرمايد: «اما بر حذر باش از اينکه اين کار را در غير محلش قرار دهى يا درباره کسى که اهليت ندارد به کار بندى»; (وَإِيَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ، أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ).
تفاوت جمله «وَإِيَّاکَ أَنْ تَضَعَ ...» و جمله «أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ ...» در اين است که جمله دوم به افراد نااهل و لجوج و کينه توز اشاره دارد که نيکى در برابر بدى آنها سبب جرأت و جسارتشان مى شود و مانند «ترحم بر پلنگ تيز دندان» است; ولى جمله اوّل ناظر به کسانى است که چنين حالتى ندارند; اما نيکى هاى مکرر در برابر بى مهرى هاى آنها چه بسا سبب اشتباهشان مى شود و خيال مى کنند کار خوبى انجام داده اند.
تعبير به «احْمِلْ» در آغاز اين توصيه اشاره به اين است که خوبى کردن در برابر بدى گرچه براى انسان مشکل است; ولى بايد آن را بر خود تحميل کرد.
حضرت در دومين توصيه مى فرمايد: «هرگز دشمن دوست خود را به دوستى مگير که با اين کار به دشمنى با دوست خود برخاسته اى»; (لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِکَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَکَ).
اين عملى منافقانه است که انسان هم با دوستش دوستى کند و هم با دشمن دوستش; اين روش کسانى است که دوستى صادقانه ندارند و هدفشان اين است که از هر کسى بهره بگيرند و در اين راه از کارهاى ضد و نقيض نيز پروا ندارند. البتّه اين در جايى است که دشمنى دشمن ظالمانه باشد نه آنجا که دوست ما کار خلافى کرده و کار خلافش سبب دشمنى افرادى شده است. نيز اين سخن در جايى است که هدف از طرح دوستى با دشمنِ دوست، اصلاح ميان آنها نبوده باشد که اگر اين کار به منظور اصلاح ذات البين باشد نه تنها زشت و ناپسند نيست، بلکه کارى بسيار شايسته است.
شايان توجّه است که اندرز امام(عليه السلام) در اينجا تنها درباره اشخاص صادق نيست، بلکه درباره گروه ها و ملت ها و دولت ها نيز صادق است، هرچند در دنياى امروز بسيارند دولت هايى که با طرفين دعوا طرح دوستى مى ريزند بى آنکه قصد صلح و سازشى داشته باشند، بلکه هدفشان اين است که از هر دو براى تأمين منافع شخصى خود استفاده کنند. هم با ما دوستند و هم با دشمنان ما و جالب اينکه آن را پنهان نمى دارند; آشکارا با ما طرح دوستى عميق مى ريزند و آشکارا با دشمنان ما نرد عشق مى بازند.
شخصى به اميرمؤمنان على(عليه السلام) عرض کرد: من هم تو را دوست دارم و هم فلان شخص را ـ و نام بعضى از دشمنان امام(عليه السلام)را برد ـ (در بعضى از روايات آمده که نام معاويه را برد) امام(عليه السلام) فرمود: تو الان يک چشمى هستى يا به کلى نابينا شو (و دشمنانم را دوست بدار) و يا کاملاً بينا باش (و مرا دوست دار).(6)
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: کسى خدمتش عرض کرد: فلان کس شما را دوست مى دارد; ولى در بيزارى از دشمنانتان ضعيف است فرمود: «هَيْهَاتَ کَذَبَ مَنِ ادَّعَى مَحَبَّتَنَا وَلَمْ يَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا; هيهات دروغ مى گويد کسى که ادعاى محبّت ما مى کند و از دشمنان ما بيزارى نمى جويد».(7)
قرآن کريم خطاب به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُم); هيچ قومى را که ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى يابى که با دشمنان خدا و پيامبرش دوستى کنند، هرچند فرزند پدران، يا پسران يا برادران يا خويشاوندانشان باشند».(8)
سپس در سومين توصيه در اين بخش از وصيّت نامه مى فرمايد: «نصيحت خالصانه خود را براى برادرت مهيا ساز خواه اين نصيحت زيبا و خوشايند باشد يا زشت و ناراحت کننده»; (وَامْحَضْ(9) أَخَاکَ النَّصِيحَةَ، حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً).
اشاره به اينکه بسيار مى شود که دوستان انسان از نصايحى که ممکن است سبب آزردگى خاطر ما شود پرهيز مى کنند و حقايق را کتمان مى نمايند. آنها در واقع نصيحت کننده با اخلاص نيستند، زيرا اگر مشکل کسى را به او بگويند و موقتاً ناراحت شود; ولى او را از خطر و ضرر يا از گناهى رهايى بخشند بسيار بهتر از آن است که لب فرو بندند و او را در دام مشکلات و خطرات رها سازند.
متأسّفانه بسيارند کسانى که روى همين گونه ملاحظات از اندرزهاى به موقع صرف نظر مى کنند و خدا را از خود ناراضى و به خلق خدا خيانت مى نمايند.
جالب اينکه در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «أَحَبُّ إِخْوَانِي إِلَيَّ مَنْ أَهْدَى إِلَيَّ عُيُوبِي; محبوب ترين دوستان من آنها هستند که عيوب مرا به من هديه مى کنند».(10)
يعنى انسان عاقل نه تنها نبايد از بيان عيوب خود بر زبان ديگران ناراحت شود، بلکه آنها را به گفتن اين عيوب تشويق کند.
در حديث پرمعناى ديگرى از امام باقر(عليه السلام) چنين نقل شده است که به يکى از دوستانش فرمود: «اتَّبِعْ مَنْ يُبْکِيکَ وَهُوَ لَکَ نَاصِحٌ وَلاَ تَتَّبِعْ مَنْ يُضْحِکُکَ وَهُوَ لَکَ غَاشٌّ; از کسى پيروى کن که تو را مى گرياند; اما خالصانه سخن مى گويد و از آن کس بپرهيز که تو را مى خنداند اما ناخالصانه حرف مى زند (و زشتى هايت را در نظرت زيبا نشان مى دهد)».(11)
امام(عليه السلام) در چهارمين توصيه اش مى فرمايد: «خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعه اى شيرين تر و خوش عاقبت تر و لذت بخش تر از آن نديدم»; (وَتَجَرَّعِ الْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَلاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً(12)).
امام(عليه السلام) در اينجا خشم را به داروى تلخى تشبيه مى کند که نوشيدنش سخت و طاقت فرساست و به همين دليل انسان ناچار است آن را کم کم و به صورت جرعه جرعه بنوشد; ولى دارويى بسيار شفابخش است و عاقبتش شيرين و لذيذ، زيرا انسان را از شرمسارى و ندامت و پشيمانى و زيان هاى بسيار که غالباً به هنگام خشم در صورت عدم خويشتن دارى دامان انسان را مى گيرد، نجات مى دهد.
در کافى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است که فرمود: پدرم به من چنين نصيحت کرد: «يَا بُنَيَّ مَا مِنْ شَيْء أَقَرَّ لِعَيْنِ أَبِيکَ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظ عَاقِبَتُهَا صَبْرٌ وَمَا مِنْ شَيْء يَسُرُّنِي أَنَّ لِي بِذُلِّ نَفْسِي حُمْرَ النَّعَمِ; فرزندم چيزى همچون صبر در هنگام خشم مايه روشنى چشم من نخواهد بود و من دوست ندارم نفس خويش را (به هنگام غضب) ذليل سازم هرچند ثروت هاى عظيمى در برابر آن به دست آورم».(13)
در حديثى نيز از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ کَظَمَ غَيْظاً وَلَوْ شَاءَ أَنْ يُمْضِيَهُ أَمْضَاهُ أَمْلاََ اللهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ رِضَاهُ; کسى که خشم خود را فرو برد در آنجا که مى تواند بر طبق آن عمل کند (ولى خوددارى نمايد) خداوند روز قيامت قلبش را از خوشنودى خود پر مى کند».(14)
در پنجمين توصيه مى افزايد: «با کسى که با تو به خشونت رفتار مى کند نرمى کن که اميد مى رود به زودى در برابر تو نرم شود»; (وَ لِنْ(15) لِمَنْ غَالَظَکَ(16) فَإِنَّهُ يُوشِکُ أَنْ يَلِينَ لَکَ).
بسيارند کسانى که در هنگام خشونت راه خشونت را پيش مى گيرند و خشونت ها به صورت تصاعدى پيش مى رود و گاه به جاهاى خطرناک مى رسد; ولى اگر انسان بر نفس خويش مسلط باشد و با اراده و تصميم خود را در برابر خشونت ها کنترل کند و به جاى خشونت، راه نرمش را پيش گيرد، نه تنها خشونت ها پايان مى گيرد، بلکه جاى خود را به دوستى و محبّت و نرمش مى دهد همان گونه که قرآن مجيد بر اين معنا تأکيد مى نهد و نيکى را در برابر بدى توصيه مى کند و نيکى را سبب جلب دوستى مى داند.(17)
حضرت در ششمين توصيه مى فرمايد: «با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در اين صورت از ميان دو پيروزى (پيروزى از طريق خشونت و پيروزى از طريق محبّت) شيرين ترين را برگزيده اى»; (وَخُذْ عَلَى عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى الظَّفَرَيْنِ).
اين جمله در واقع تاکيدى است بر آنچه در توصيه هاى قبل آمد; ولى با تعبيرى دلپذير مى فرمايد: تو ممکن است از طريق شدت و خشونت بر دشمنت پيروز شوى و نيز ممکن است از طريق ابراز محبّت و دوستى; به يقين دومى شيرين تر است و عاقبت بهترى دارد، چرا که در آينده بيم خشونتى نخواهى داشت در حالى که اگر با خشونت پيروز شوى هر زمان انتظار خشونت جديدى از سوى دشمن خواهى داشت و به تعبير ديگر در روش اوّل دشمن همچنان دشمن باقى مى ماند در حالى که در روش دوم، دشمن مبدل به دوست مى گردد.
در کتاب مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهانى داستان جالبى در اين زمينه از موسى بن جعفر(عليهما السلام) نقل مى کند که مردى از خاندان عمر چون حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) را مى ديد، به اميرالمؤمنين على(عليه السلام) دشنام مى داد تا حضرت را ناراحت کند. يکى از دوستان امام(عليه السلام) عرض کرد اجازه دهيد آن مرد ناصبى را به قتل برسانيم. امام(عليه السلام) فرمود: نه. سپس سوار شد و به سوى مزرعه آن مرد ناصبى رفت و با مرکب خود مقدارى از زراعت او را پايمال کرد. مرد ناصبى فرياد برآورد: زراعت ما را پايمال نکن. امام(عليه السلام) (به خاطر مصالحى) گوش به حرف او نداد و همچنان پيش آمد تا نزد او رسيد و با او به شوخى و مزاح پرداخت سپس فرمود: چقدر هزينه کشت اين زراعت تو شده است عرض کرد: صد دينار. فرمود: چقدر اميد دارى که سود کنى؟ عرض کرد: نمى دانم. امام(عليه السلام) فرمود: (نگفتم چقدر سود مى کنى) گفتم: چقدر اميد دارى سود کنى؟ عرض کرد: صد دينار. امام(عليه السلام) سيصد دينار در آورد و به او بخشيد. آن مرد برخاست و سر امام(عليه السلام) را بوسيد. هنگامى که امام(عليه السلام) بعد از اين ماجرا وارد مسجد شد آن مرد ناصبى برخاست سلام کرد و گفت: «اَللهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه; خدا مى داند رسالت و نبوّت خود را در چه خاندانى قرار دهد» ياران آن مرد ناصبى برخاستند و او را نهى کردند و گفتند: اين چه کارى است که مى کنى؟ مرد ناصبى به آنها دشنام داد. در اينجا امام(عليه السلام) به يارانش فرمود: کدام يک بهتر بود آنچه را شما مى خواستيد يا آنچه را من مى خواستم؟(18)
آن گاه امام(عليه السلام) در هفتمين توصيه مى فرمايد: «اگر خواستى پيوند برادرى و رفاقت را قطع کنى جايى براى آشتى بگذار که اگر روزى خواست باز گردد بتواند»; (وَإِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ يَوْماً مَا).
اشاره به اينکه هم چنان که انسان در دوستى بايد حد اعتدال را نگه دارد و همه اسرار خويش را نزد دوستش فاش نکند که اگر روزى دوستى مبدل به دشمنى شد گرفتار زيان و خسران نشود، همين گونه اگر انسان پيوند دوستى را بريد نبايد تمام پل هاى پشت سر خود را ويران سازد، زيرا بسيار مى شود که طرف پشيمان مى گردد و مى خواهد به دوستى بر گردد; ولى راهى در برابر او باقى نمانده است.
همين تعبير به صورت جامع ترى در کلام ديگرى از امير مؤمنان(عليه السلام) (مطابق آنچه در بحارالانوار آمده) ديده مى شود که مى فرمايد: «أَحْبِبْ حَبِيبَکَ هَوْناً مَا فَعَسَى أَنْ يَکُونَ بَغِيضَکَ يَوْماً مَا وَأَبْغِضْ بَغِيضَکَ هَوْناً مَا فَعَسَى أَنْ يَکُونَ حَبِيبَکَ يَوْماً مَا; با دوستت در حد اعتدال دوستى کن شايد روزى دشمنت شود و با دشمنت در حد اعتدال دشمنى کن شايد روزى دوستت شود (مبادا از کارهايى که در حق او کردى شرمنده شوى)».(19)
به گفته ابن ابى الحديد بعضى از دانشمندان اين مطلب را به بيان ديگرى گفته اند: «إذا هَوَيْتَ فَلا تَکُنْ غالِياً وَإِذا تَرَکْتَ فَلا تَکُنْ قالِياً; هرگاه به کسى علاقه مند شدى راه غلو را درپيش نگير و هرگاه او را رها ساختى راه عداوت را در پيش مگير».(20)
حضرت در آخرين و هشتمين توصيه اين بخش از وصيّت نامه مى فرمايد: «کسى که درباره تو گمان نيکى ببرد با عمل گمانش را تصديق کن»; (وَمَنْ ظَنَّ بِکَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ).
اشاره به اينکه اگر مثلا تو را اهل خير و بذل و بخشش و سخاوت مى داند و از تو چيزى خواست به او کمک کن تا گمان او را تصديق کرده باشى و بزرگوارى تو تثبيت شود.
اين گونه رفتار دو مزيّت دارد; هم خوش بينى و حسن ظن مردم را تثبيت مى کند و هم با اين خوش بينى ها انسان به راه خير کشيده مى شود.
بسيار اتفاق مى افتد که افرادى نزد انسان مى آيند و مى گويند مشکلى داريم که گمان مى کنيم تنها به دست تو حل مى شود انسان بايد در حل مشکل چنين افرادى بکوشد و حسن ظن آنها را به سوء ظن تبديل نکند.
***
حق دوست را ضايع مکن:
امام(عليه السلام) در ادامه وصيّت نامه پربارش همانند سابق، نصايحى پرمعنا در قالب عبارات کوتاهى براى فرزند دلبندش بيان مى کند. نخست مى فرمايد: «هيچ گاه به اعتماد رفاقت و يگانگى که بين تو و برادرت است حق او را ضايع مکن زيرا آن کس که حقش را ضايع کنى برادر تو نخواهد بود»; (وَلاَ تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيکَ اتِّکَالاً عَلَى مَا بَيْنَکَ بَيْنَهُ، فَإِنَّهُ لَيْسَ لَکَ بِأَخ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ).
اشاره به اينکه هميشه برادران از يکديگر انتظار دارند که به حقوقشان احترام گذارده شود. اگر خلاف آن را ببينند پايه هاى اخوت متزلزل مى گردد; ولى مع الاسف افرادى هستند که بر خلاف اين فکر مى کنند و گمان دارند اگر حق برادر و دوستان و نزديکان را ناديده بگيرند مهم نيست و قابل گذشت است. در حالى که اين اشتباه بزرگى است، زيرا اين گونه بى مهرى ها اگر فوراً اثر نگذارد تدريجاً همچون موريانه پايه هاى محکم اخوت را مى خورد و سست مى کند.
اين سخن به آن مى ماند که شخصى طلبکاران زيادى دارد و تمام سعى او بر اين است که ديگران را راضى کند و از مطالبات دوستانش غافل مى شود و معتقد است بى اعتنايى به حق آنان مانعى ندارد.
در توصيه دیگر مى افزايد: «نبايد خاندان تو بدبخت ترين و ناراحت ترين افراد نسبت به تو باشند»; (وَلاَ يَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِکَ).
اشاره به اينکه نبايد با آنها چنان بد رفتارى کنى که با تو مخالف شوند آن چنان که تمناى مرگ تو و زوال نعمت تو را داشته باشند. در تفسير اين جمله اين احتمال نيز وجود دارد که نبايد همه توجّه خود را به دوستان و افراد مورد علاقه خويش داشته باشى و از خانواده ات غافل شوى و آنها در درد و رنج و بدبختى زندگى کنند.
کم نيستند کسانى که بيشترين وقت خود را با دوستان و ياران مى گذرانند و عيش و نوش هايشان با آنهاست و کمک ها و محبّت هايشان متوجه آنان; ولى خانواده هاى آنها در محروميت شديد از نظر زندگى يا از نظر محبّت و صفا و صميميت زندگى مى کنند.
در حديثى از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(عليهما السلام) مى خوانيم: «يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُوَسِّعَ عَلَى عِيَالِهِ کَيْلاَ يَتَمَنَّوْا مَوْتَه; سزاوار است (هرگاه انسان نعمتى پيدا کرد) خانواده خود را در رفاه قرار دهد مبادا (تضييق بر آنان سبب شود که) آرزوى مرگ او را کنند». سپس امام(عليه السلام) در ذيل روايت فرمود: «کسى بود که امام(عليه السلام) نعمتى به او داد و او آن نعمت را از خانواده خود دريغ داشت خدا آن نعمت را از او گرفت و به ديگرى داد».(21)
در سومين توصيه مى افزايد: «به کسى که به تو علاقه ندارد (و بى اعتنايى يا تحقير مى کند) اظهار علاقه مکن»; (وَلاَ تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ(22) عَنْکَ).
زيرا چنين علاقه اى باعث ذلت و خوارى انسان مى شود. درست است که طبق دستورات گذشته انسان بايد با کسى که از او قطع رابطه کرده پيوند برقرار سازد; ولى اين در جايى است که طرف مقابل جواب مثبت دهد; اما اگر او بى اعتنايى و تحقير مى کند نبايد تن به ذلت داد و به سراغش رفت، بلکه بايد عطايش را به لقايش بخشيد. مطابق ضرب المثل معروف، انسان بايد براى کسى بميرد که او برايش تب مى کند.
در چهارمين توصيه مى فرمايد: «و نبايد برادرت در قطع پيوندِ برادرى نيرومندتر از تو در برقرارى پيوند باشد و نه در بدى کردن قوى تر از تو در نيکى نمودن»; (وَلاَ يَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِکَ مِنْکَ عَلَى صِلَتِهِ، وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَى الاِْسَاءَةِ أَقْوَى مِنْکَ عَلَى الاِْحْسَانِ).
اشاره بر اينکه هرقدر او در قطع پيوند مى کوشد، تو بيش از وى اصرار بر پيوند داشته باش و هرچه او در بدى تلاش مى کند، تو بيشتر در نيکى تلاش کن.
البتّه اين در مورد کسانى است که نيکى ها و محبّت ها در آنان تأثير مثبت مى گذارد، بنابراين منافاتى با جمله قبل ندارد.
در پنجمين توصيه مى فرمايد: «و هرگز نبايد ظلم و ستمِ کسى که بر تو ستم روا مى دارد بر تو گران آيد، زيرا او در واقع سعى در زيان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگين مى کند و ثواب و پاداش تو را افزون مى سازد)»; (وَلاَ يَکْبُرَنَّ عَلَيْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ، فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِکَ).
اشاره به اينکه انسان نبايد در برابر ستم هايى که به او مى شود زياد ناراحت و مأيوس گردد و اميد به زندگى را از دست دهد و بايد اين سخن مايه تسلى خاطر او باشد که ظالم تيشه به ريشه خود مى زند و بار گناهان مظلوم را نيز بر دوش مى کشد. در واقع زيان ظلم نخست دامن او را مى گيرد و با دست خود بار مظلوم را سبک مى کند.
اين سخن شبيه روايتى است که در باب غيبت وارد شده است که يکى از بزرگان شنيد کسى درباره او غيبت کرده است هديه اى براى او فرستاد. او تعجب کرد. آن مرد بزرگ فرمود: شنيدم حسناتت را به نامه اعمالم منتقل کردى و سيئاتم را پذيرفتى من هم در برابر اين خدمت خواستم تشکرى کرده باشم.
اين سخن بدان معنا نيست که انسان در مقابل ظالمان سکوت کند، زيرا مى دانيم شعار اسلام اين است: «(لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ); نه ستم مى کنيد و نه بر شما ستم مى شود»(23) و مى دانيم امام على(عليه السلام) در وصيّت نامه خود که در بستر شهادت بود به فرزندان خود تأکيد کرد: «کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً; دشمن ظالم و کمک کار مظلوم باشيد».(24) بلکه منظور اين است، هنگامى که ستمى بر انسان وارد مى شود و او توانى براى برطرف کردن ظلم ندارد گرفتار يأس و نااميدى و بدبينى نشود و زبان به نفرين و آه و ناله نگشايد. شاهد اين سخن حديث معروفى است که از پيغمبر اکرم نقل شده زمانى که شنيد گردنبند عايشه را سارقى برده است و عايشه پيوسته به سارق نفرين مى کند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاتَمْسَحى عَنْهُ بِدُعائِکَ; عذاب او را با نفرين هاى خود از ميان نبر»(25) يعنى خويشتن دار باش و بدان او به خود ستم کرده و خداوند در برابر صبر و تحمل به تو پاداش خواهد داد.
در اينجا نکته باريکى است که بايد به آن توجّه داشت و آن اينکه ظالم (مثلا سارق) هم خسارت مالى بر مظلوم وارد مى کند و هم او را گرفتار آزار روحى مى سازد و خدا به هر دو علت او را مجازات خواهد کرد; ولى اگر مظلوم با نفرين هاى مکرر تشفىِ قلب و آسودگى خاطر پيدا کند طبعا عذاب ظالم کمتر مى شود.
از آنچه گفتيم روشن مى شود آنچه بعضى از شارحان مانند ابن ابى الحديد تمايل بدان پيدا کرده اند که خاموش نشستن در برابر ظلم ظالم قاعده اى کلى است، اشتباه بزرگى است; بلکه بايد گفت اين يک استثنا و مربوط به موارد خاص است و اصل کلى در اسلام نه ظلم کردن و نه تن به ظلم دادن است.
سرانجام امام(عليه السلام) در ششمين توصيه اين بخش از وصيّت نامه مى فرمايد: «و پاداش کسى که تو را خوشحال مى کند اين نيست که به او بدى کنى»; (وَلَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ).
اين گفتار برگرفته از قرآن مجيد است که مى فرمايد: «(هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ إِلاَّ الاِْحْسانُ); آيا جزاى نيکى جز نيکى است».(26)
بعضى از شارحان اين جمله را کلام مستقل ندانسته اند و گفته اند ادامه توصيه قبل است، زيرا امام(عليه السلام) مى فرمايد: ظالم، به خود زيان مى رساند و به تو سود مى دهد، بنابراين کسى که به تو سود مى دهد نبايد او را (از طريق نفرين و ابراز ناراحتى هاى مکرر) ناراحت کنى.***
پی نوشت:
1 . «صَرْم» به معناى قطع کردن و بريدن و جدا ساختن، در اينجا به قطع رابطه با ديگرى اشاره دارد. نقطه مقابل آن صله و برقرار ساختن پيوند است.
2 . «صُدود» مصدر و به معناى منع کردن است.
3 . «اللَّطَف» بر وزن «شرف» و در بعضى از نسخ بر وزن «قفل» آمده و به معناى محبّت کردن و نيکى نمودن است.
4 . «جمود» در اينجا به معناى بخل است، نقطه مقابل بذل.
5 . فصلت، آيات 34 و 35.
6 . بحارالانوار، ج 27، ص 58، ح 17.
7 . همان مدرک، ح 18.
8 . مجادله، آيه 22.
9 . «امحَضْ» از ريشه «محض» بر وزن «وعظ» به معناى خالص کردن و در مورد نصيحت به معناى خير خواهى خالى از هرگونه شائبه است.
10 . کافى، ج 2، ص 639، ح 5.
11 . همان مدرک، ص 638، ح 2.
12 . «مغبّة» از ريشه «غَبّ» به معناى عاقبت گرفته شده است. اين ريشه گاهى در مورد کارها و امورى که يک در ميان انجام مى شود اطلاق مى گردد; مانند روايت معروفى که از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده که به بعضى از يارانش فرمود: «زُرْ غِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً; همه روز به ديدن من نيا، بلکه يک روز در ميان باشد تا محبّت شديدتر شود». (مستدرک الوسائل، ج 10، ص 374، ح 12210)
13 . کافى، ج 2، ص 110، ح 10.
14 . همان مدرک، ح 6.
15 . «لِن» فعل امر از ريشه «لين» بر وزن «چين» به معناى نرم بودن است.
16 . «غالظ» از ريشه «غلظت» به معناى خشونت (نقطه مقابل لينت و نرمش) گرفته شده است.
17 . به سوره فصلت، آيات 34 و 35 مراجعه شود.
18 . مقاتل الطالبيين، ص 332. مرحوم علاّمه مجلسى همين داستان را به صورت مشروح تر در بحارالانوار،ج 48، ص 102، ح 7 آورده است.
19 . بحارالانوار، ج 71، ص 177، ح 14.
20 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 110.
21 . کافى، ج 4، ص 11، ح 3.
22 . واژه «زهد» خواه با «فى» متعدى شود يا با «عن» هر دو به معناى بى اعتنايى کردن است و زاهد را از اين جهت زاهد مى گويند که نسبت به زرق و برق دنيا بى اعتناست.
23. بقره، آيه 279.
24 . نهج البلاغه، نامه 47.
25 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 111.
26 . الرحمن، آيه 60.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 88-81
لغات:صرم: بريدنمحضه النصيحة: به او نصيحت صميمانه و بى آلايش كن.
مغبّة: عاقبت، نتيجه.
شرح:
سى و هشتم: و به او امر كرده است كه خود را ملزم كند تا در مقابل بديهاى اخلاقى دوست واقعى اش مانند قطع رحم و ساير چيزهايى كه نام برده است، با فضايل اخلاقى مانند صله رحم، مقابله كند و پاداش دهد تا در نتيجه خوشنودى و رضايت قبلى باز گردد و دوستى پايدار بماند، و او را بر حذر داشته است كه مبادا اين دستور را در غير مورد و يا در مورد نااهل -از مردمان فرومايه- به كار بندد، زيرا آن نهادن چيزى در غير مورد است و اين كارى است بيرون از فرمان خرد، و روشن شد كه امور نامبرده از لوازم دوستى حقيقى است و به نظير اين مطلب سراينده اشعار زير اشاره دارد:
و إنّ الذى بينى و بين بنى ابى و بين امّى لمختلف جدّا
فان اكلوا لحمى و فرت لحومهم و ان هدموا مجدى بنيت لهم مجدا
و ان زجروا طيرا بنحس تمرّ بى زجرت لهم طيرا يمرّ بهم سعدا
و لا احمل الحقد القديم عليهم و ليس رئيس القوم من يحمل الحقدا
سى و نهم: او را از اين كه دشمن دوستش را به دوستى بگيرد، بر حذر داشته است، و زشتى اين عمل را به وسيله قياس مضمر استثنايى به او نمايانده است كه در حقيقت چنين فرموده است: زيرا تو اگر چنين عملى را مرتكب شوى گويا با دوستت دشمنى كرده اى، و در اين گفتار از زشت بودن لازم بر زشتى ملزوم استدلال كرده است: يعنى دشمنى با دوست، چون زشت و نهى شده است، پس دشمن او را به دوستى گرفتن نيز ناپسند و زشت است، و دليل بر ملازمت آن دو، اين است كه دوستى با دشمن دوست باعث بيزارى و انزجار دوست از آن كسى مى شود كه با دشمن او دوست شده است، چون او از دشمن خود بيزار است و تصوّر مى كند كه دوستش با وى شريك و در همه حالات از جمله در عداوت با او، موافق است، و اين تصوّر انگيزه تمايل او بر دشمنى اين دوست مى شود و در نتيجه باعث نفرت و بيزارى از او مى گردد، و شاعر نيز در شعر زير به همين مطلب اشاره دارد: بعد از آنكه دشمن مرا دوست مى دارى گمان مى برى كه من دوست توأم براستى كه عقل از سرت پريده است.
چهلم: نصيحت خود را نسبت به برادر دينى در هر شرايطى كه او باشد، خالص گردان، چه نصيحت تو در نظر او خوب باشد يا بد، يعنى نصيحت تو در نظر كسى كه نصيحت مى كنى -به دليل خجالت كشيدن و شرمنده شدن او از روبرو شدن با نصيحت- ناپسند جلوه كند و در اين دنيا او زيانبخش باشد. نظير آن است آيه مباركه زير: «وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِها» كه خداوند متعال نسبت به خود آن اشخاص سيّئه (بدى) ناميده است.
چهل و يكم: او را مأمور به داشتن صفت پسنديده كظم غيظ (فرو خوردن خشم) فرموده و آن را چنين معرّفى كرده است: خوددارى از اقدام بر آنچه خواست قوّه غضب است در باره كسى كه مرتكب جنايتى شده و زيانش به او رسيده است.
واژه هاى: حلم، بزرگوارى، گذشت، بردبارى، چشم پوشى، گذشت و شكيبايى مرادف با كظم غيظ است و بسا كه بعضى ميان اين واژه ها تفاوتهايى قائل شده اند.
صفت تجرّع (جرعه جرعه نوشيدن) را استعاره آورده است براى دشوارى تحمّل دردى كه وجود دارد، به لحاظ داروى تلخى كه مى نوشد. آن گاه بر ارزش اين عمل به وسيله قياس مضمرى او را توجه داده است كه صغراى آن عبارت: زيرا من نوشابه اى گواراتر از آن در نهايت نديده ام مى باشد.
كلمه حلاوة شيرينى را براى آنچه از نتيجه خوب در پى دارد، استعاره آورده است، و جهت شباهت آن است كه هر دو باعث لذّتند.
و ضمير منها در سخن امام (ع) به مدلول كلمه تجرّع كه همان مصدر يعنى جرعه باشد، برمى گردد. كبراى قياس در حقيقت چنين است: و هر نوشيدنى گواراتر و شيرينتر از آن نباشد، سزاوار نوشيدن است. از وصيّتهاى زين العابدين (ع) به فرزندش باقر العلوم (ع) است: اى پسرك من، خشمت را نسبت به اشخاص آهسته آهسته فرو خور، زيرا پدر تو را هيچ يك از نعمتهاى رنگارنگ به قدر بهره اى كه از فروخوردن خشم داشته، خوشحال و مسرور نكرده است.
چهل و دوم: به او امر كرده است تا نسبت به كسى كه به خشم و درشتى با او رفتار كرده است، نرم باشد و با قياس مضمرى بر خوبى اين عمل او را توجّه داده است كه صغراى قياس اين عبارت است: زيرا ديرى نخواهد پاييد كه او نيز با تو به نرمى رفتار كند، يعنى به سبب نرمش و نسبت به او، به هنگام درشتى او، چنين خواهد شد. و كبراى قياس در حقيقت اين طور است: و هر كس به علّت نرمش تو نسبت به او، نرم شود پس سزاوار آن است كه تو نسبت به او به نرمى رفتار كنى. از آن قبيل است اين سخن بزرگان: هرگاه برادر دينى نسبت به تو سرسنگين شد پس چه كسى بايد با وى ارتباط برقرار كند. هم چنين است آيه مباركه: «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي»
چهل و سوم: او را سفارش كرده است تا نسبت به دشمنش به طريقى كه مقرون به فضيلت است، برخورد كند و او را به بهترين طريقى كه لازمه يكى از دو پيروزى [انتقام- گذشت] مى باشد توجه داده است، زيرا پيروزى دو راه و دو وسيله دارد: يكى ترساندن و به زانو در آوردن دشمن از راه زور و چيرگى كه بسيار روشن است. و راه دوم: اظهار علاقه و لطف بر اوست به طورى كه او را رام سازد و بدان وسيله به موافقت خود در آورد.
عبارت: زيرا آن شيرين ترين نوع از دو پيروزى [انتقام - گذشت] است، صغراى قياس مضمر است، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه كه يكى از دو پيروزى بر آن صدق كند، سزاوار انجام دادن است.
چهل و چهارم: به فرزندش دستور داده است كه اگر خواست از برادر دينى اش ببرد، به مقدارى راه دوستى را باز نگه دارد، و به طور كلى از او نبرد. او را به وسيله قياس مضمرى بر اين مطلب آگاه ساخته است كه به صغراى آن با اين عبارت اشاره فرموده است: بتواند روزى از آن راه برگردد، يعنى اگر تمايل به بازگشت پيدا كرد بتواند برگردد. و در حقيقت كبراى آن نيز چنين است: پس لازم است از هر راهى كه بايد از آن برگردد مقدارى براى خود باز نگه دارد. اين سخن نيز نظير آن است: دوست خود را به اندازه اى دوست بدار كه زياده روى در آن نباشد، شايد روزى از روزها با تو دشمن گردد، و دشمنت را در آن حدّ دشمن بدار كه شايد روزى دوست تو گردد. و اين سخن ديگر نيز بدان مضمون است: هرگاه به دوستى كسى ميل كردى زياده روى مكن و اگر ترك دوستى گفتى باز در دشمنى تندرو مباش چهل و پنجم: گمان كسى را كه به او گمان خير و نيكى داشته باشد، محقّق گرداند، به اين ترتيب كه گمان خير او را در باره خود، با عمل به مرحله باور و تصديق در آورد، مثل اين كه اگر كسى در باره او گمان بخشندگى داشت، به وى بذل و بخشش كند.
چهل و ششم: او را از بد كردن نسبت به اعضاى خانواده اش منع كرده است. و به وسيله قياس مضمرى او را از اين كار بركنار داشته است كه در حقيقت صغراى آن چنين است: زيرا در اين صورت اعضاى خانواده تو از ديگران -به دليل پيوستگى و نزديكى تو با ايشان- چشم نياز بيشترى به تو دارند.
و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر كس كه چنين باشد، پس او نكوهيده است.
چهل و هفتم: مبادا حق برادر دينى اش را -به اعتمادى كه بين آن دو وجود دارد- ضايع گرداند، و اين مطلب را به وسيله قياس مضمرى به اطّلاع او رسانده است كه صغراى قياس، اين جمله امام (ع) است: «فانّه... حقّه»، مقصود اين است: حقّ هر كس را كه تو ضايع كنى ناگزير به خاطر تضييع حقّش بايد از تو جدا شود و در نتيجه برادر تو نخواهد بود. و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر برادرى كه به خاطر تضييع حقّش از تو دورى گزيند، سزاوار نيست كه تو حقّ او را ضايع گردانى تا دوستى و برادرى او نسبت به تو در امان بماند، نظير اين مطلب است، جمله زير: تضييع حقوق ديگران باعث اختلاف و جدايى است.
چهل و هشتم: او را از ابراز علاقه نسبت به كسى كه از وى فاصله گرفته است منع كرده است، و مقصود از كسى كه فاصله گرفته است آن شخصى است كه جايى براى سازش نگذاشته و شايستگى براى دوستى ندارد، بديهى است كه او دوست ديرين نبوده است، اگر نه مطالب قبل و بعد در سخنان امام (ع) -كه دستور به پيوستن با كسى را مى دهد كه از او بريده، و نزديك شدن نسبت به كسى كه دورى گزيده و نيكى كردن نسبت به كسى كه به او بدى كرده اند- با يكديگر تناقض مى داشت.
چهل و نهم: نبايد گسستن برادر دينى ات از تو بر پيوستن تو با او بچربد و قويتر باشد، تا عبارت: الاحسان نيكى كردن، و به وسيله برحذر داشتن از نقيض آن به ضرورت اين كار در ضمن قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى آن يك قضيّه شرطيّه متّصله و در حقيقت چنين است: زيرا تو اگر آن كار را نكنى بد كردن برادرت از نيكى كردن تو قويتر خواهد بود، و توضيح رابطه و پيوستگى اين دو عمل آن است كه براى بدى و شرارت موانع زيادى هست كه باعث پيشگيرى از آنست و براى نيكى و انجام كار خير نيز انگيزه هاى زيادى است كه محرّك آن است. حال اگر تو با همه انگيزه ها نيكى نكنى و با همه موانع بدى، برادرت به تو بدى كند پس او در بد كردنش از نيكى كردن تو قويتر است. كبراى مقدّر نيز چنين مى شود: هر كس اين طور باشد پس ناتوان و نكوهيده است.
پنجاهم: او را از بزرگ جلوه دادن ستمى كه ستمگران در حق او روا داشته و او را خوار شمرده اند، منع كرده است. به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش اين جمله است: زيرا او در حقيقت به زيان خود و سود تو شتافته است يعنى شتاب در ظلم به تو موجب زيان او در آخرت است به دليل وعده كيفرى كه خداوند به ستمگران داده است، و باعث سود تو در عالم آخرت است به دليل وعده پاداش در مقابل گرفتارى كه به صابران مرحمت كرده است. و كبراى مقدّر نيز چنين مى شود: و سزاوار نيست هر كه در مورد زيان خود و سود تو بكوشد، تو عمل او را در باره خود بزرگ و سنگين جلوه دهى.
پنجاه و يكم: او را بر ضرورت مقابله نيكى به نيكى و نه كفران و بدى، با اين عبارت آگاه ساخته است: پاداش كسى كه تو را خوشحال كرده آن نيست كه تو او را غمگين سازى، و آن جمله به منزله صغراى قياس مضمر و در حقيقت چنين است: هر كس تو را خوشحال كند پاداشش آن نيست كه تو او را غمگين سازى. و كبراى مقدّر چنين مى شود: و هر كس كه پاداشش چنان نباشد پس شايسته غمگين كردن نيست. بعضى گفته اند، اين جمله پايان بخش جمله قبلى است، و در حقيقت چنين است: نبايد ستم كسى را كه بر تو ستم روا داشته بزرگ بنمايى و در نتيجه مقابله به مثل كنى، زيرا او به زيان خود و به سود تو شتافته است و هر كس كه چنين باشد، پاداشش آن نيست كه تو در مقابل عمل او به وى بدى كنى.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 28
أحمل نفسك من أخيك عند صرمه على الصّلة، و عند صدوده على اللّطف و المقاربة، و عند جموده على البذل، و عند تباعده على الدّنوّ، و عند شدّته على اللّين، و عند جرمه على العذر، حتّى كأنّك له عبد، و كأنّه ذو نعمة عليك، و إيّاك أن تضع ذلك في غير موضعه، أو أن تفعله بغير أهله لا تتّخذنّ عدوّ صديقك صديقا فتعادى صديقك، و امحض أخاك النّصيحة حسنة كانت أو قبيحة، و تجرّع الغيظ فإني لم أر جرعة أحلى منها عاقبة و لا ألذّ مغبّة، و لن لمن غالظك فإنّه يوشك أن يلين لك، و خذ على عدوّك بالفضل فإنّه أحلى الظّفرين، و إن أردت قطيعة أخيك فاستبق له من نفسك بقيّة يرجع إليها إن بدا له ذلك يوما ما، و من ظنّ بك خيرا فصدّق ظنّه، و لا تضيعنّ حقّ أخيك اتّكالا على ما بينك و بينه، فإنّه ليس لك بأخ من أضعت حقّه، و لا يكن أهلك أشقى الخلق بك، و لا ترغبنّ فيمن زهد عنك و لا يكوننّ أخوك على مقاطعتك أقوى منك على صلته، و لا يكوننّ على الإساءة أقوى منك على الإحسان، و لا يكبرنّ عليك ظلم من ظلمك، فإنّه يسعى في مضرّته و نفعك، و ليس جزاء من سرّك أن تسوءه. (62523- 61971)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 29
اللغة:(الصّرم): القطع (الصدود): الاعراض، (محضه النصيحة): أخلصها له (المغبّة): العاقبة.الاعراب:ما في قوله «يوما مّا» نكرة تفيد القلّة.المعنى:و جرّ عليه السّلام كلامه إلى الوصيّة بحفظ روابط الودّ مع الأحبّاء و الأقرباء فانّه اسّ الاجتماع و التعاون المفيد في الحياة، فقال عليه السّلام: (احمل نفسك من أخيك عند صرمه على الصّلة) و بيّن كلّ ما يمكن أن يصير سببا لقطع رابطة الاخاء وفت عضد المحبّة و الاجتماع و أراه دواءه الناجع النافع فدواء الإعراض الاقبال و المقارنة باللّطف، و دواء المنع عن العطاء هو البذل عليه و دواء التباعد الناشي عنه هو التقارب و الدّنوّ منه، و دواء شدّته و صولته هو اللّين
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 31
و الرّفق معه، و دواء جرمه و اجترائه هو الاعتذار منه و له، و قد لخّص كلّ ذلك في قوله: (حتّى كأنّك له عبد).و قد ذيّل وصايته هذه بأنّ تلك المعاملة الاخائيّة لا بدّ و أن تكون مع من يليق بها و هو المؤمن المعتقد.الترجمة:براى نگهدارى برادر و دوست خود اگر از تو بريد با او پيوست كن، و هنگام رو گردانى او با لطف و مهربانى بأو نزديك شو، و چون مشت خود را بست بأو ببخش، و چون دورى گزيد بأو نزديك شو، و هنگام سختگيرى او با او نرمش كن، و چون جرمى مرتكب شد بر او پوزش آور، تا آنجا در برابر
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 33
او فروتن باش بمانند بنده اى در برابر آقاى خود و تا آنجا كه او را منعم خويش بحساب آورى، و مبادا اين معامله برادرانه را با نا اهل و ناشايست آن روا دارى.با دشمن دوستت طرح دوستى مريز تا با دوستت دشمنى كرده باشى، با برادر خود پاك و صريح نصيحت كن و حق را بأو بگو چه خوش آيد او باشد چه او را بد آيد، خشم را فرو خور زيرا من نوششى را شيرين سرانجام تر و لذت بخش تر در دنبال از آن آن نديدم، با كسى كه درشتت بر آيد نرمش كن چه بسا كه نرم شود، بر دشمن خود بتفضل و احسان برترى جو، زيرا كه اين شيرين تر پيروزيها است اگر خواستى از دوستى ببرى يك رشته از حسن رابطه را بجاى گزار كه بوسيله آن بوى بر گردى اگر روزى پشيمان شدى، هر گاه كسى بتو گمان خوبى دارد بأو خوبى كن و گمانش را درست در آور باعتماد دوستى و يگانگى حق دوست را زير پا مكن زيرا كسى كه حقش را ضايع سازى با تو برادرى نكند.مبادا خاندان تو بد بخترين مردم باشند نسبت بتو و از آنها رعايت ديگران را نكنى، كسى كه تو را ترك گويد و از تو رو گرداند دل بأو مبند، برادر و دوست تو در قطع رابطه بر تو از پيوند تو با او پيشدستى نكند و پيش از آنكه او قطع رابطه كند جلو آنرا بگير و مواظب باش كه او در بد رفتارى با تو از خوشرفتارى تو با او پيشدستى نكند و با خوشرفتارى جلو بد رفتاريش را ببند ستم ستمگر بر تو گران نيايد زيرا كه او در زيان خود و سود تو كوشش مى نمايد پاداش كسى كه تو را شادمان مى نمايد اين نيست كه تو بأو بدى كنى و دلش را آزرده سازى.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص46
[ابن ابى الحديد سپس به شرح ديگر جملات اين نامه پرداخته و سخن خود را با استناد به آيات قرآنى و شواهد شعرى آراسته است و مواردى را كه متأثر از احاديث نبوى است، روشن ساخته است. او ضمن شرح همين نامه، پنجاه و هشت بيت از سروده هاى خود را در مناجات آورده است. فصلى هم در مورد وصف دنيا و فناى خلق بيان كرده است و ضمن اين شرح لطيفه هاى تاريخى هم گنجانيده است كه از آن جمله اين لطيفه است:]مأمون خليفه عباسى به نامه هايى دست يافت كه محمد پسر اسماعيل پسر حضرت صادق عليه السّلام براى مردم كرخ بغداد و افراد ديگرى از نواحى اصفهان نوشته بود و آنان را براى بيعت با خود فرا خوانده بود. مأمون آن نامه ها را آورد و به محمد داد و پرسيد آيا اين نامه ها را مى شناسى؟ محمد از شرمسارى سر به زير افكند، مأمون گفت: تو ايمنى، اين گناه را به حرمت على و فاطمه عليها السّلام بخشيدم. به خانه خويش برو و هر گناهى كه مى خواهى انجام بده كه ما همچنين عفوى براى تو بر مى گزينيم.
الْمَثْوى : منزل، خانه، اقامتگاه. مَا تَفَلّتَ مِنْ يَدَيْكِ : آنچه از دستت رفته است. الْقَصْد : اعتدال، ميانه روى. جَارَ : از راه صواب منحرف شد. الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ : دوست مانند خويشاوند است، يعنى با او بايد مثل خويشاوند رفتار كرد. الْغَيب : پنهان، يعنى كسى كه در غياب تو نيز حقت را محفوظ مى دارد. الْهَوى : هوس، تمايلاتى كه خارج از حدود شرع و اخلاق است.
تَفَلّت : بيرون رفته است إيلام : درد رساندن، ناراحت كردن اطرَح : بيانداز، دور بريز
مترجم :
۱۶. ارزشهای اخلاقیپسرم بدان كه روزى دو قسم است، يكى آن كه تو آن را مى جويى، و ديگر آن كه او تو را مى جويد، و اگر تو به سوى آن نروى، خود به سوى تو خواهد آمد. چه زشت است فروتنى به هنگام نياز، و ستمكارى به هنگام بى نيازى همانا سهم تو از دنيا آن اندازه خواهد بود كه با آن سراى آخرت را اصلاح كنى، اگر براى چيزى كه از دست دادى ناراحت مى شوى، پس براى هر چيزى كه به دست تو نرسيده نيز نگران باش. با آنچه در گذشته ديده يا شنيده اى، براى آنچه كه هنوز نيامده، استدلال كن، زيرا تحوّلات و امور زندگى همانند يكديگرند. از كسانى مباش كه اندرز سودشان ندهد، مگر با آزردن فراوان، زيرا عاقل با اندرز و آداب پند گيرد، و حيوانات با زدن. غم و اندوه را با نيروى صبر و نيكويى يقين از خود دور ساز. كسى كه ميانه روى را ترك كند از راه حق منحرف مى گردد، يار و همنشين، چونان خويشاوند است. دوست آن است كه در نهان آيين دوستى را رعايت كند. هوا پرستى همانند كورى است.
و بدان اى پسرك من، روزى دو گونه است: روزى كه تو آنرا مى جويى، و روزى كه ترا مى جويد كه اگر بسوى آن نرفته باشى بتو خواهد رسيد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و تنگدستى و ستم و سختگيرى هنگام بى نيازى (روش مردمان فرومايه آنست كه چون نيازمند باشند فروتنى كنند، و چون بى نياز شوند درشتخويى و سركشى نمايند، و خداوند در نكوهش آنان در قرآن كريم مى فرمايد: «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً - إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً - وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً» يعنى انسان حريص و ناشكيبا آفريده شده است، چون او را زيان رسد بسيار بى قرارى كند و چون خير و نيكوئى «مال و دارائى» باو رو آورد «از نفاق و بخشش در راه خدا» سخت خود را باز دارد) سود تو از دنيايت آنست كه جاى (هميشگى يعنى آخرت) خود را بآن اصلاح كنى (و غير آن آنچه بكار برى يا بعد از خويشتن بگذارى بتو سود نرسانده دستگيرى ننمايد) و اگر زارى ميكنى بر آنچه از دو دستت بيرون رفته پس زارى كن بآنچه بتو نرسيده است (همانطورى كه زارى بر آنچه بتو نرسيده سودى ندارد زارى بر آنچه از دستت رفته بى فايده است، بنابر اين بايستى به پيشآمد راضى بوده براى كالاى دنيا افسرده نشد) دليل آور بر آنچه كه نبوده بآنچه كه بوده است (از آنچه مى بينى بآنچه نديده اى پى بر تا از بينايان و كار آگهان باشى) زيرا امور (دنيا) مانند يكديگرند. و بايد از كسانى نباشى كه پند دادن بآنها سود نرساند مگر هنگامى كه به آزردن و رنجاندنشان بكوشى، زيرا خردمند به ادب و ياد دادن پند مى آموزد، و چهار پايان پيروى نمى كنند مگر بكتك. اندوههائى كه بتو رو آورد با انديشه هاى شكيبائى و نيك باورى (به خداى تعالى) از خود دور كن (بآنچه خدا خواسته تن ده كه سعادت و نيكبختى تو در آنست) هر كه راه راست و ميانه را بگذاشت از حقّ دورى گزيده و بخود ستم روا داشته است، دوست به منزله خويش است (آنچه در باره خويشاوند رعايت ميكنى در باره او نيز بايد بكار برى) دوست كسى است كه نهانيش راست باشد (آنچه در حضور اظهار مى نمايد در غياب هم چنان كند، و گر نه منافق و دو رواست كه به مصلحت خود دوست جلوه مى نمايد) و هوا و خواهش شريك كورى است (همانطور كه نابينا چيزى نمى بيند، شيفته هوا هم بكور دلى نيك و بد و سود و زيان خويش نشناسد).
و بدان، اى فرزند، كه روزى بر دو گونه است: يكى آنكه تو آن را بطلبى و يكى آنكه او در طلب تو باشد و اگر تو نزد او نروى او نزد تو آيد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و درشتى به هنگام بى نيازى. از دنيايت همان اندازه بهره توست كه در آبادانى خانه آخرتت صرف مى كنى. اگر آنچه از دست مى دهى، سبب زارى كردن توست پس به هر چه به دستت نيامده، نيز، زارى كن. دلالت جوى از آنچه بوده بر آنچه نبوده، زيرا كارها به يكديگر همانندند. از آن كسان مباش كه اندرز سودشان نكند، مگر آن گاه كه در آزارشان مبالغت رود، زيرا عاقلان به ادب بهره گيرند و به راه آيند و ستوران به زدن. هر غم و اندوه را كه بر تو روى آرد، به افسون شكيبايى و يقين نيكو، از خود دور ساز. هر كه عدالت را رها كرد به جور و ستم گراييد. دوست به منزله خويشاوند است. و دوست حقيقى كسى است كه در غيبت هم در دوستيش صادق باشد. هوا و هوس شريك رنج و الم است.
پسرم! بدان که «رزق و روزى» بر دو گونه است: يک نوع آن است که به جستجوى آن برمى خيزى (و بايد برخيزى) و نوع ديگرى آن که او به سراغ تو خواهد آمد حتى اگر به دنبالش نروى خود به دنبال تو مى آيد. چه زشت است خضوع (در برابر ديگران) به هنگام نياز و جفا و خشونت به هنگام بى نيازى و توانگرى، تنها از دنيا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سراى آخرتت را اصلاح کنى و اگر قرار است براى چيزى که از دست رفته ناراحت شوى و بى تابى کنى پس براى هر چيزى که به تو نرسيده نيز ناراحت باش. با آنچه در گذشته واقع شده، نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن; زيرا امور جهان شبيه به يکديگرند. از کسانى مباش که پند و اندرز به آنها سودى نمى بخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزى; چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند مى گيرند; ولى چهارپايان جز با زدن اندرز نمى گيرند. هجوم اندوه و غم ها را با نيروى صبر و حسن يقين از خود دور ساز. کسى که ميانه روى را ترک کند از راه حق منحرف مى شود. (و بدان) يار و همنشين (خوب) همچون خويشاوند انسان است. دوست آن است که در غياب انسان، حق دوستى را ادا کند. هواپرستى شريک و همتاى نابينايى است.
بدان پسركم كه روزى دوتاست آن كه آن را بجويى، و آن كه تو را بجويد، و اگر نزد آن نروى راه به سوى تو پويد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى، و درشتى به وقت بى نيازى. بهره تو از دنيا همان است كه آبادانى خانه آخرتت بدان است. اگر بدانچه از دستت رفته مى زارى، پس زارى كن به همه آنچه در دست ندارى. از آنچه نبوده است بر آنچه بوده دليل گير، كه كارها همانندند و يكديگر را نظير. از آنان مباش كه پند سودشان ندهد جز با بسيار آزردن، كه خردمند پند به ادب گيرد و چارپا با تازيانه خوردن. اندوه ها را كه به تو روى آرد از خود دور گردان، با دل نهادن بر شكيبايى و اعتقاد بى گمان. آن كه از عدالت بگرديد به ستم گراييد. يار به منزلت خويشاوند است، و دوست كسى است كه در نهان به آيين دوستى پايبند است، و هواى نفس را با رنج پيوند است.
پسرم آگاه باش رزق دو نوع است: رزقى كه تو آن را مى جويى، و رزقى كه آن تو را مى جويد، و اگر تو به او نرسى او به تو مى رسد. چه زشت است تواضع به وقت احتياج، و ستم در زمان توانگرى. از دنيايت به سود تو همان است كه آخرتت را به آن اصلاح نمايى. اگر براى آنچه از دستت رفته ناله مى كنى پس براى هر چه به دستت نرسيده نيز ناله بزن. بر آنچه نبوده به آنچه بوده استدلال كن، زيرا امور دنيا شبيه يكديگرند. از كسانى مباش كه موعظه به آنان سود ندهد مگر وقتى كه در توبيخ و آزردنشان جدّيت كنى، كه عاقل به ادب پند گيرد، و چهارپايان جز با ضرب تازيانه اصلاح نگردند. غمهايى را كه بر تو وارد مى گردد با تصميم هاى قوى بر صبر و استقامت و با حسن يقين از خود دور كن. هر كه راه مستقيم را بگذاشت منحرف شد. همنشين به منزله خويشاوند است. دوست آن است كه در غيبت انسان نيز دوست باشد. هواى نفس شريك كور دلى است.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )یازده اندرز ديگر:
امام(عليه السلام) در این بخش از وصيّت نامه پربار خود نيز به بيست و هشت موضوع مهم به عنوان نصيحت اشاره مى کند و بيش از پيش اين وصيّت نامه را پربارتر مى سازد.
يکم. نخست درباره رزق و روزى هايى که بسيارى از مردم با حرص و ولع به دنبال آنند مى فرمايد: «پسرم بدان که روزى بر دو گونه است: يک نوع، روزى است که به جستجوى آن برمى خيزى (و بايد برخيزى) و نوع ديگرى آن که به سراغ تو خواهد آمد حتى اگر به دنبالش نروى خود به دنبال تو مى آيد»; (وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ، وَرِزْقٌ يَطْلُبُکَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ).
اين جمله به قرينه جمله مشابه; اما مفصل ترى که در کلمات قصار(1) آمده ناظر به آن است که انسان نبايد در تحصيل روزى حريص باشد و نيز نبايد سست و تنبل شود.
منظور امام(عليه السلام) از روزى هايى که انسان بايد به دنبال آن برود کسب و کارهاى روزانه است; مانند زراعت، صنعت، تجارت و امثال آن و منظور از روزى هايى که به دنبال انسان مى آيد، هرچند انسان به دنبال آن نرود امورى مانند ارث، هدايا و يا تجارت و درآمدهاى غير منتظره اى است که انسان به چنگ مى آورد; بنابراين اگر روزى هاى قسم اوّل براى او تنگ شود نبايد از لطف خدا مأيوس گردد و در عين تلاش و کوشش بيشتر انتظار روزى هاى ناخواسته را داشته باشد.
هنگامى که انسان در جهان خلقت، موارد زيادى از نوع دوم را مى بيند، اين اميد در دل او قوت بيشترى پيدا مى کند. روزى جنين در عالم رحم از طريق بند ناف متصل به مادر تأمين است و بعد از تولد آنچه را براى حيات خود لازم دارد از سينه مادر مى مکد، قرآن مجيد مى گويد: «(وَما مِنْ دَابَّة فِى الاَْرْضِ إِلاّ عَلَى اللهِ رِزْقُها وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِى کِتاب مُبين); هيچ جنبده اى در زمين نيست مگر اينکه روزى او بر خداست. و او قرارگاه و محل نقل و انتقالشان را مى داند; همه اينها در کتاب مبين (لوح محفوظ) ثبت است».(2)
مخصوصاً اگر انسان با تقوا باشد و از درآمدهاى حرام بپرهيزد، خداوند مژده وسعت رزق را به او داده است (وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب).(3)
از سوى ديگر مشاهده مى کنيم که در جهان خلقت روزى هاى بسيار گران بها و ضرورى براى زندگى انسان به طور فراوان به مقتضاى رحمانيّت خداوند به همه انسان ها اعم از مؤمن و کافر ارزانى داشته شده همچون نور خورشيد، برکات زمين، باران و اکسيژن هوا که زندگى بدون آن غير ممکن است. اينها همه روزى هايى هستند که به سراغ انسان مى آيند، هرچند او به سراغش نرود.
قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(وَفِى السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَما تُوعَدُونَ); و روزى شما در آسمان است و نيز آنچه شما وعده داده مى شويد».(4)
نيز مى فرمايد: «(وَما أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِّزْق فَأَحْيا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها); از آيات و نشانه هاى خدا رزقى (بارانى) است که از آسمان براى شما نازل مى کند و بوسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات مى بخشد».(5)
گرچه اين آيه به قراينى موجود در آن، تنها ناظر به دانه هاى حيات بخش باران است; ولى آيه قبل مفهوم گسترده ترى دارد که شامل نور آفتاب که منبع هرگونه حرکت در روى کره زمين است و هوا که مايه حيات همه موجودات زنده است نيز مى شود.
در تاريخ پيشينيان، گاه داستان ها از حوادثى پرده برمى دارد که مصداق زنده روزى هايى است که به دنبال انسان مى آيد بى آنکه او بخواهد. از جمله داستانى که ابن ابى الحديد در شرح اين جمله از عماد الدوله (از سلاطين آل بويه) نقل مى کند و آن زمانى بود که عماد الدوله وارد شيراز شد و ابن ياقوت را که بر آن حکومت مى کرد مجبور به فرار نمود. اين در حالى بود که وضع مالى عماد الدوله بسيار بد بود. هنگامى که از بيابان مى گذشت يکى از پاهاى اسب او ناگهان در زمين فرو رفت. ناچار شد از اسب پياده شود. غلامان به کمک او آمدند و او را نجات دادند. ناگاه ديدند در آنجا نقب وسيعى است. عماد الدوله دستور داد آن را حفر کنند. ناگهان انبار عظيم و ذخاير پرقيمتى را که مربوط به ابن ياقوت بود در آنجا يافتند. روز ديگرى در همان شهر استراحت کرده بود و به پشت خوابيده بود همان خانه اى که قبلاً ابن ياقوت در آن ساکن بود. ناگهان مارى را بر فراز سقف مشاهده کرد. به غلامان گفت بالا برويد و مار را بکشيد. مار فرار کرد و در لابه لاى چوب هاى سقف پنهان شد. عماد الدوله دستور داد چوب ها را بشکنيد و مار را بيرون بياوريد و بکشيد. هنگامى که چوب ها را شکستند ديدند بيش از پنجاه هزار دينار در آنجا ذخيره و جاسازى شده است. در حادثه ديگرى، نياز به دوختن لباسى داشت، گفتند: در اينجا خياط ماهرى است که پيش از اين لباس هاى ابن ياقوت را او مى دوخت و او مردى است باايمان و اهل خير. تنها اشکال او اين است که کر است و چيزى نمى شنود (اما مى تواند سخن بگويد) عماد الدوله دستور داد او را احضار کردند; ولى او بسيار متوحش و ترسان بود هنگامى که نزد عماد الدوله حاضر شد به او گفت: من مى خواهم لباسى اين گونه و آن گونه براى من بدوزى. (خياط چون کر بود نفهميد و ذهنش به مسأله ديگرى منتقل شد، لذا) خياط لرزيد و با صدايى لرزان گفت: به خدا سوگند اى مولاى من ابن ياقوت بيش از چهار صندوق در نزد من امانت نداشت اگر دشمنان من چيزى غير از اين بگويند باور نکن. عمادالدوله تعجب کرد و دستور داد صندوق ها را حاضر کنند. ديد تمام آنها مملوّ از طلا و زينت آلات و جواهرات است که همه تعلق به ابن ياقوت داشته و او به عنوان غنيمت آنها را تصاحب کرد.(6)
دوم. دومين نصيحت و اندرز پر فايده امام آن است که مى فرمايد: «چه زشت است خضوع (در برابر ديگران) به هنگام نياز و جفا و خشونت به هنگام بى نيازى و توانگرى»; (مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ، وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى).
اشاره به اينکه افراد ضيعف النفس به هنگام نياز به اين و آن چنان ذليلانه عرض حاجت مى کنند که تمام شخصيت آنها را زير سؤال مى برد; ولى به هنگام بى نيازى و توانگرى کسانى را که دست نياز به آنها دراز مى کنند با خشونت بر مى گردانند. هر دو صفت از نکوهيده ترين رذايل اخلاقى است. بايد به هنگام نياز، مناعت طبع را حفظ کرد و به هنگام بى نيازى و توانگرى، لطف و محبّت و تواضع را دريغ نداشت.
بعضى از شارحان نهج البلاغه(7) اين سخن را ناظر به آنچه در آيه ذيل است مى دانند: (حَتّى إِذا کُنْتُمْ فِي الْفُلْکِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِريح طَيِّبَة وَفَرِحُوا بِها جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکان وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرينَ * فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ); زمانى که در کشتى قرار مى گيريد و بادهاى موافق کشتى نشينان را (به سوى مقصد) مى برد و خوشحال مى شوند، (ناگهان) طوفان شديدى مىوزد، و امواج از هر سو به سراغ آنها مى آيد و گمان مى کنند هلاک خواهند شد. (در آن هنگام) خدا را از روى خلوص عقيده مى خوانند که اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود * اما هنگامى که خدا آنها را رهايى بخشيد (بار ديگر) به ناحق در زمين ستم مى کنند».(8)
به اين ترتيب جمله هاى بالا را ناظر به رابطه خلق و خالق دانسته اند در حالى که چنين نيست و ظاهر اين است که اين جمله ها ناظر به رابطه خلق با خلق است وگرنه خضوع در برابر خالق در هر حال شايسته است.
منظور از خضوع در اينجا تواضع معقول نيست، بلکه تواضع هاى ذليلانه و توأم با حقارت است و منظور از جفا، خشونت و بى احترامى و بى مهرى و بى محبتى است.
در حديث شريف علوى مى خوانيم: «مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الاَْغْنِيَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللهِ وَأَحْسَنُ مِنْهُ تيهُ الفُقَرَاءِ عَلَى الاَْغْنِيَاءِ اتِّکَالاً عَلَى اللهِ; چه زيباست تواضع و فروتنى ثروتمندان در برابر فقرا براى رسيدن به پاداش هاى الهى و از آن بهتر بى اعتنايى و اباى نفس مستمندان در برابر اغنيا به جهت توکل بر خداست».(9)
يکى از شعرا در اين زمينه شعر زيبايى گفته است:
خُلْقانِ لا أرْضاهُما لِفَتى *** تيهُ الْغِنى وَ مَذَلَّة الْفَقْرِ
فَإذا غَنَيْتَ فَلا تَکُنْ بَطِراً *** وَ إذا افْتَقَرْتَ فَتَه عَلَى الدَّهْرِ
دو ويژگى است که من هرگز براى هيچ جوانمردى آنها را نمى پسندم: تکبر اغنيا و اظهار ذلت فقرا. بنابراين هنگامى که توانگر شدى متکبر و بى اعتنا مباش و هنگامى که فقير شدى در برابر تمام دنيا بى اعتنا باش.
سوم. «تنها از دنيا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سراى آخرتت را اصلاح کنى»; (إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْيَاکَ، مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ(10)).
اشاره به اينکه ثروت هاى دنيا مى آيد و مى رود و گاه آلاف و الوف از انسان باقى مى ماند و به دست ديگران مى افتد که حسابش در قيامت با اوست و لذتش در دنيا براى ديگران. هيچ يک از اينها مال حقيقى انسان نيست. تنها آن مقدار که براى اصلاح سراى آخرت از پيش فرستاده است مال حقيقى اوست.
در حديثى از کلمات قصار امام(عليه السلام) مى خوانيم: «لِکُلِّ امْرِئ فِي مَالِهِ شَرِيکَانِ: الْوَارِثُ وَالْحَوَادِثُ; براى هر انسانى در اموالش دو شريک است: وارث و حوادث (حوادثى که اموال او را بر باد مى دهد)».(11)
در حديث ديگرى، پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «يَقُولُ ابْنُ آدَمَ مَالِي مَالِي وَهَلْ لَکَ مِنْ مَالِکَ إِلاَّ مَا أَکَلْتَ فَأَفْنَيْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَيْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَمْضَيْتَ وَمَا عَدَا ذَلِکَ فَهُوَ مَالُ الْوَارِثِ; انسان مى گويد: مال من مال من (کدام مال؟) آيا مال تو چيزى جز آن است که خورده اى و از بين برده اى يا پوشيده اى و کهنه و فرسوده کرده اى و يا صدقه داده اى و آن را (براى سراى آخرت) گذارده اى و غير از آن هرچه هست مال وارث است».(12)
يعنى مال واقعى انسان تنها دو بخش است: بخشى که آن را مصرف و حدّاقل در دنيا از آن استفاده مى کند و بخش ديگرى که ذخيره آخرت و يوم المعاد مى سازد، بقيه اموالى خيالى هستند که گاه در حوادث از بين مى روند و اگر باقى بماند نصيب وارث است.
چهارم. حضرت به نکته مهم ديگرى اشاره مى کند که سزاوار است همه روز انسان به ياد آن باشد و آن اينکه مى فرمايد: «و اگر قرار است براى چيزى که از دست رفته ناراحت شوى و بى تابى کنى پس براى هر چيزى که به تو نرسيده نيز ناراحت باش (زيرا هر دو يکسان است)»; (وَإِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ(13) مِنْ يَدَيْکَ، فَاجْزَعْ عَلَى کُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْکَ).
بسيارند افرادى که اگر مال و مقامى که داشتند از دست رفت، ناله و فرياد سر مى دهند روزها و گاه ماه ها و سال ها دريغ و حسرت مى خورند; اما نسبت به اموال و مقامى که به آنها هرگز نرسيده چنان ديدى را ندارند. در حالى که اگر دقت کنند هر دو شبيه هم است; مقدر بوده مال و مقامى يک يا چند سال در اختيار من باشد و بعد از آن به حسب اسباب ظاهرى يا ماوراى طبيعى براى من تقدير نشده بوده است. چه فرق مى کند ميان بقا و حدوث; هرگاه در حدوث مقدر نبوده جزع نمى کنم چرا در بقا نيز چنين نباشد؟ البتّه گاه انسان خيال مى کند که مى بايست بيش از آن مدت در اختيارش بود; ولى بر حسب عالم اسباب خيال باطلى بوده و تأسف بر آن همانند تأسف کسى است که در خواب مال و مقامى را مى بيند و هنگامى که بيدار مى شود به سبب از دست رفتنش جزع و فزع مى کند.
پنجم. اين توصيه نيز به نکته مهم ديگرى اشاره کرده مى فرمايد: «با آنچه در گذشته واقع شده است نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن، زيرا امور جهان شبيه به يکديگرند»; (اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ، فَإِنَّ الاُْمُورَ أَشْبَاهٌ).
اشاره به اينکه يک سلسله قوانين کلى بر جهان هستى و بر جوامع انسانى حکومت مى کند که هر زمان مصاديقى از آن روى مى دهد; ولى همه مشمول آن قوانين کلى هستند، بنابراين انسان مى تواند با مطالعه در حالات پيشينيان و جوامع گذشته و يا حتى با مطالعه در سنين پيشين عمر خود مسائل مربوط به امروز و فردا را از طريق مقايسه درک کند تا گرفتار خطا و اشتباه و زيان و خسران نشود.
اين سخن شبيه چيزى است که امام(عليه السلام) در خطبه ديگرى بيان کرده آنجا که مى فرمايد: «عِبَادَ اللهِ إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ کَجَرْيِهِ بِالْمَاضِين; بندگان خدا! اين جهان نسبت به موجودين همان گونه جريان دارد که نسبت به گذشتگان جريان داشت»(14) و اين سخنى معروف است که در تعبير روزانه ما به عنوان تاريخ تکرار مى شود.
در ذيل همان خطبه چگونگى تکرار تاريخ را تحت شش عنوان بيان کرديم: زوال سريع نعمت ها، ناپايدارى حوادث جهان، بى وفايى بسيارى از مردم دنيا، غرورها و شکست هاى ناشى از آن، تغيير حالات و روحيّات به گونه اى که گاه نزديک ترين دوستان انسان خطرناک ترين دشمن او مى شوند و بالاخره آنچه باقى مانده و مى ماند و مايه ياد نيک مردم جهان است نيکى ها محبّت ها و اخلاص هاست و آنچه مايه نفرين و لعنت و بدنامى ها مى شود ظلم و ستم ها و بى عدالتى هاست.
آرى! همه اين امور، امروز نيز همچون گذشته در حال تکرار است. به همين دليل افراد باهوش کسانى هستند که هم در زندگى خود و هم در تاريخ پيشينيان بسيار مطالعه کنند و عبرت گيرند.
ششم. مى فرمايد: «از کسانى مباش که پند و اندرز به آنها سودى نمى بخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزى، چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند مى گيرند ولى چهارپايان جز با زدن اندرز نمى گيرند»; (وَلاَ تَکُونَنَّ مِمَّنْ لاَ تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلاَمِهِ، فَإِنَّ الْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالاْدَابِ، وَالْبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ).
اشاره به اينکه مردم دو گروهند; بعضى هوشيار که با اندک موعظه و اندرز به خطاى خود پى مى برند. اينها انسان هاى واقعى اند; ولى برخى به آسانى پند نمى پذيرند تا زمانى که از هر سو مورد ملامت و سرزنش و توبيخ و تحقير قرار گيرند. آنها بسان چهارپايانند که جز با ضربات تازيانه راه صحيح را پيش نمى گيرند و از چموشى دست بر نمى دارند و آرام نمى شوند.
هفتم. در اين توصيه به مسأله مهم ديگرى اشاره مى کند: «هجوم اندوه و غم ها را با نيروى صبر و حسن يقين از خود دور ساز»; (اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَحُسْنِ الْيَقِينِ).
اشاره به اينکه زندگى مجموعه اى از تلخ و شيرين هاست و هرزمان از سويى غم و اندوهى به انسان هجوم مى آورد; گاه در مسائل اجتماعى گاه سياسى گاه امور مادى و گاه امور خانوادگى. انسان اگر در برابر هجمه اندوه ها زانو بزند به زودى از پاى در مى آيد; ولى با دو نيرو مى توان بر آنها غلبه کرد: نخست قدرت صبر و شکيبايى است که انسان بداند چه صبر کند چه صبر نکند اين گونه حوادث که از اختيار او بيرون است، اگر بر اثر سهل انگارى و ندانم کارى دامن او را گرفته باشد، مسير خود را طى مى کند. اگر صبر کند در نزد خدا هم سالم است و هم مأجور و اگر شکيبايى را ترک کند باز حوادث مسير خود را طى مى کند بى آنکه اجر و پاداشى داشته باشد. ديگر اينکه اگر انسان به نيروى يقين مجهز باشد و به تعبير قرآن بگويد: «(قُلْ لَّنْ يُصيبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا); بگو: هيچ حادثه اى براى ما رخ نمى دهد، مگر آنچه خداوند براى ما مقرّر داشته است»(15) به يقين تقديرات الهى از روى حکمت است چه از حقيقت آن آگاه باشيم چه نباشيم; در نتيجه با اين دو نيرو در برابر واردات هموم ايستادگى مى کند و به خود آرامش مى دهد.
مرحوم مغنيه در شرح نهج البلاغه خود داستانى نقل مى کند که آموزنده است; وى مى گويد: مردى در خود احساس بيمارى کرد. هنگامى که به طبيب مراجعه نمود به او خبر داد که متأسّفانه گرفتار سرطان خون شده است. آن مرد بيمار با بى اعتنايى از اين مسأله گذشت و گفت: براى من چه تفاوت مى کند با مرگ ناگهانى از دنيا بروم يا با مرگ تدريجى به هر حال بايد رفت. و ساليان دراز به همين صورت زندگى مى کرد در حالى که اگر صبر و قرار را از دست داده بود و در بستر بيمارى مى خوابيد، قواى خود را از دست مى داد و با مرگ دست به گريبان مى شد و در همان زمان کوتاهى که زنده بود گويا هر روز مى مرد و زنده مى شد.(16)
لقمان حکيم نيز در اندرزهاى سودمندش به فرزند خود مى گويد: «(وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ); در برابر مصائبى که به تو مى رسد شکيبا باش که اين از کارهاى مهم است».(17)
امام(عليه السلام) در اين بخش از نصايح با عباراتى کوتاه و پرمحتوا توصيه هاى خود را دنبال مى کند.
هشتم. مى فرمايد: «کسى که ميانه روى را ترک کند از راه حق منحرف مى شود»; (مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ).
اشاره به اينکه سلامت دين و دنيا هميشه در ميانه روى است و هرگونه افراط و تفريط باعث گمراهى و بدبختى و شکست است و صراط مستقيمى که ما همه روز در نمازهايمان هدايت به سوى آن را از خدا مى خواهيم همين صراط مستقيم اعتدال است.
نهم. «يار و همنشين (خوب) همچون خويشاوند انسان است»; (وَالصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ(18)).
اشاره به اينکه پيوندهاى دوستى گاه به قدرى قوى مى شود که جاى پيوندهاى نسبى را مى گيرد; بلکه گاهى از آن قوى تر مى شود. ضرب المثل معروفى است که مى گويند از کسى پرسيدند: دوست بهتر است يا برادر؟ گفت: برادرى که دوست باشد بهتر است. ضرب المثلى نيز در زبان عرب رايج است که مى گويد: «اَلصَّديقُ نَسيبُ الرُّوحِ وَ الاَْخُ نَسيبُ الْبَدَنِ; دوست، هماهنگ و مناسب با روح و برادر، هماهنگ و مناسب با جسم و بدن است».(19)
از اين سخن مى توان چنين نتيجه گرفت که همان حقوقى که براى خويشاوندان در نظر گرفته مى شود بايد درباره دوستان خوب در نظر گرفته شود.
دهم. مى فرمايد: «دوست آن است که در غياب انسان، حق دوستى را ادا کند»; (وَالصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ).
اشاره به اينکه کسانى که در حضور انسان اظهار محبّت و عشق و علاقه مى کنند، ممکن است نشانه واقعى دوستى آنها نباشد; دوستى واقعى آن گاه آشکار مى شود که انسان در غياب دوستش تمام آنچه را در حضور مى گفت و رعايت مى کرد بگويد و رعايت کند.
يازدهم. در اين توصيه به نکته مهم ديگرى اشاره کرده و مى فرمايد: «هواپرستى شريک و همتاى نابينايى است»; (وَالْهَوَى شَرِيکُ الْعَمَى).
زيرا همان گونه که نابينايان اجسامى را که در اطراف آنهاست نمى بينند، هرچند نزديک و مجاور باشد، هواپرستان نيز از ديدن حقايق آشکار محرومند، چرا که حجاب هواپرستى سخت ترين و تيره ترين حجاب است و در آفات شناخت، آفتى بدتر از آن يافت نمى شود.
قرآن مجيد مى گويد: «(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلى عِلْم وَخَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ); آيا ديدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اينکه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده اى قرار داده است؟! با اين حال غير از خدا چه کسى مى تواند او را هدايت کند؟ آيا متذکر نمى شويد؟».(20)
امام(عليه السلام) در نامه اى نيز به يکى از اصحابش به اين حقيقت تصريح کرده مى فرمايد: «فَارْفُضِ الدُّنْيَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْيَا يُعْمِي وَيُصِمُّ وَيُبْکِمُ وَيُذِلُّ الرِّقَاب; محبّت دنيا (و هواى نفس) را رها کن که چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال و گردن ها را به زير مى آورد».(21)
***
پی نوشت:
1 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 379.
2 . هود، آيه 6.
3 . طلاق، آيه 2 و 3.
4 . ذاريات، آيه 22.
5 . جاثيه، آيه 5.
6 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 114.
7 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 115.
8 . يونس، آيه 22 و 23.
9 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 406.
10 . «مثوى» به معناى جايگاه و در اينجا به معناى جايگاه آخرت است.
11 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 335.
12 . بحارالانوار، ج 70، ص 138، ح 6.
13 . «تَفَلّت» از ريشه «فلت» بر وزن «فقر» در اصل به معناى خلاص شدن و نيز به معناى امورى است که ناگهانى و بدون تأمل از انسان صادر مى شود.
14 . نهج البلاغه، خطبه 157.
15 . توبه، آيه 51.
16 . شرح نهج البلاغه مغنيه، ج 3، ص 526.
17 . لقمان، آيه 17.
18 . «مناسب» از ريشه «نسب» در اينجا به معناى خويشاوند است.
19 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 117.
20 . جاثيه، آيه 23.
21 . کافى، ج 2، ص 136، ح 23.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 95-91در اين بخش توجه دادن به چند لطيفه از لطايف حكمت و اخلاق پسنديده است:
اوّل: امام (ع)، مطلق روزى را به دو قسم، جسته و جوينده تقسيم فرموده و مقصود از روزى جسته آن است كه در قضاى الهى نرفته است كه روزى اوست، و هدف از روزى جوينده آن است كه خداوند مى داند كه آن روزى متعلّق به اين شخص است و ناگزير بايد به او برسد. و احكام اين دو قسم روزى را به خاطر رعايت اختصار چون واضح بوده است بيان نكرده است. و در حقيقت فرموده است: امّا روزيى كه تو آن را مى جويى و به او نمى رسى، چون در قضاى الهى نرفته است، و هر چيزى را كه تو به آن نمى رسى سزاوار نيست كه حريص بر آن باشى، و امّا روزيى كه آن تو را مى جويد، ناگزير به تو مى رسد هر چند كه تو در پى آن نرفته باشى، و اين خود صغراى قياس مضمر است كه كبراى مقدّر آن چنين مى شود: و هر چيزى كه ناچار به تو مى رسد، سزاوار آن است كه تو در رسيدن به آن آزمند نباشى.
دوّم: او را بر ارزش عزّت نفس به هنگام نيازمندى و احتياج، و همچنين بر پيوند با برادران دينى به هنگام بى نيازى -با اظهار شگفتى از زشتى ضدّ آنها- توجه داده است، ضدّ آنها عبارت است از فروتنى در وقت حاجت و ستمكارى هنگام بى نيازى، به جهت نفرت از آنها، چون اين هر دو فرومايگى و پستى هستند. اين قسمت به منزله قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: فرومايگى به هنگام حاجت و ستم بر دوستان در وقت بى نيازى براستى كه زشت است، و كبراى مقدّر نيز چنين مى شود: و هر چيزى كه اين طور باشد بايد از آن دورى كرد.
سوم: او را متوجّه بر صرف مال در راههاى خير و تقرّب به خدا به منظور اصلاح آخرت خود ساخته است با اين عبارت: «انّما لك» (همانا براى تو است)، تا كلمه «مثواك» (خانه ابدى ات را).
و مقصود امام (ع): از دارايى دنيا، چيزى است كه سود آن را هميشه مالك است و به همين دليل با حرف حصر انّما محصور كرده است، زيرا آن مقدارى كه براستى سود مى برد، و نتيجه اش مى ماند، همان است و بس چون خرج و صرف آن باعث كسب خصلتهاى نيكى است كه موجب اجر دائمى و نعمتهاى جاودانه اخروى است. عبارت بالا صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: آنچه از مال دنيا باعث اصلاح آرامگاه ابدى ات گردد، همان است كه براى تو مى ماند، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر مقدارى كه از دنيا براى تو مى ماند شايسته است كه توجّه به بهره بردارى از آن داشته باشى، و احتمال مى رود كه اين جمله تذكّرى باشد در مورد مطلب قبلى يعنى دخالت ثروت در اصلاح خانه آخرت، به وسيله همان مالى كه در اين جا مورد نظر است.
چهارم: او را متوجّه تأسّف نخوردن و بى تابى نكردن به خاطر مالى كه از دست داده، به وسيله يك قياس استثنايى فرموده است با اين عبارت: «فان جزعت» (اگر بى تابى كنى)، تا كلمه «اليك» و توضيح ملازمه و شرطى بودن آن است كه هر چه از دستش رفته است مانند آنچه كه به دست نياورده، روزى او نبوده و قضاى الهى بر اين كه مال او شود تعلّق نگرفته است.
پنجم: او را مأمور كرده است تا با مقايسه كردن آنچه از امور و احوال و دگرگونيهاى دنيا كه اتّفاق نيفتاده است با آنچه پيش آمده و اتّفاق افتاده است استدلال كند، توضيح اين كه خويشتن و آنچه را كه از متاع دنيا علاقه دارد با گذشتگان و متاع دنيايى مورد علاقه شان مقايسه كند، خود را مثل آنها خواهد ديد آن گاه به همسانى خود با آنها يعنى دگرگونى و ناپايدارى حكم خواهد كرد، و اين عبرت، خود باعث بى ميلى نسبت به دنيا و متاع دنيايى خواهد شد. و او را به امكان چنين مقايسه اى به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت: زيرا امور همسانند و كبراى آن نيز چنين است: و هر چه كه همسان باشد، مقايسه قسمتى با قسمت ديگر امكان پذير است، گويى چنين گفته اند: هرگاه مايلى كه دنياى پس از خود را مشاهده كنى به دنياى پس از ديگران نگاه كن.
ششم: او را برحذر داشته است از اين كه مبادا از جمله كسانى باشد كه چون پندشان دهند، بهره نگيرند، مگر نصيحت و سرزنش با آزار و اذيت همراه باشد. اين عبارت به صورت مخاطب با لغت نيز نقل شده است: يعنى به وسيله گفتار و غير گفتار باعث آزار او شوى. خردمند را در پندگيرى به وسيله ادب و بيدارى با نصيحت، مثال براى او آورده است تا خود را با او مقايسه كند و به ادب پند و اندرز گيرد، و چهار پايان را نيز كه جز با كتك زدن پند نگيرند، و با نصيحت رام نگردند، مثال زده، تا با مقايسه خويش با آنها عبرت گيرد، در حالى كه خداوند وى را وسيله عقل از چهارپايان برترى داده است بنا بر اين بايد خود را از لازمه حيوانيّت منزّه بدارد و نيازى به آزار و اذيّت قولى و عملى نداشته باشد. مثل اين كه بگويند: فرومايه همچون برده است و برده چون چهارپايى است كه سرزنش و ملامت آن به صورت كتك زدن است.
هفتم: غم و اندوه و مصيبتهاى دنيايى را كه بر او وارد مى شوند با بردبارى استوار، برخاسته از نيك باورى به خدا و اسرار حكمت و قضا و قدر او، از خود دور كند، توضيح آن كه باور كند هر كارى از جانب خدا صادر شود از قبيل تنگى و يا گشايش در روزى و هر كار خوف انگيز يا دلپسند كه بندگان خدا گرفتار آن شوند، در اصل ذات بر طبق حكمت و مصلحت بوده است، و آنچه به صورت شرّ و خلاف مصلحت در مى آيد امرى است عرضى كه بهره بردارى خير از آن ميسّر نيست، زيرا انسان هرگاه يقين و باور داشته باشد، به دليل علم و آگاهى كه دارد، خويشتن را براى صبر و شكيبايى و دورى از غم و زارى و امثال آن آماده مى سازد.
مقصود امام (ع) از اين عبارت، دستور به شكيبايى و بردبارى است و همين جمله در حكم صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: براستى انديشه صبر و نيك باورى به خدا باعث رفع غمها و برطرف ساختن آنها از خويشتن است، و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه باعث رفع اندوه شود سزاوار است كه بدان مجهّز شوى و خويشتن را به وسيله آن كامل سازى.
هشتم: او را بر ضرورت ميانه روى و اعتدال در رفتار و گفتارش، به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن همان است كه بيان داشته و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر كس راه اعتدال را گذاشت، از حق دور شده و ستمكار است.
نهم: او را بر نگهدارى و مراقبت دوست واقعى، به وسيله قياس مضمرى، هشدار داده است كه صغرايش را بيان داشته است و كلمه نسبت و خويشاوندى را به اعتبار دوستى زياد و حسن ياورى وى همانند يك خويشاوند استعاره آورده است. و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و خويشاوند سزاوار حمايت و اعتماد است.
دهم: دوست واقعى را با نشانيى، معرّفى كرده است تا بدان وسيله وى را بشناسد و با او دوستى كند، و مقصود از صداقت در غياب همان دوستى قلبى و راستى در نهان است.
يازدهم: او را به وسيله قياس مضمرى بر اجتناب از هواى نفس و خواستهاى طبيعى، توجه داده است، كه صغراى آن عبارت: هواى نفس شريك كورى و نابينايى است، و وجه اشتراكش با كورى، همان باعث شدن به گمراهى و ترك اعتدال بمانند كورى است، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چه با كورى جهت مشترك داشته باشد، شايسته اجتناب است. همانند اين گفته است كه: دلبستگى تو به هر چيز، كور و كرت مى كند.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 34
الفصل الثامن من قوله عليه السّلام:و اعلم، يا بنيّ أنّ الرّزق رزقان: رزق تطلبه، و رزق يطلبك، فإن أنت لم تأته أتاك، ما أقبح الخضوع عند الحاجة، و الجفاء عند الغنى، إنّما لك من دنياك ما أصلحت به مثواك، و إن جزعت على ما تفلّت من يديك فاجزع على كلّ ما لم يصل إليك، استدلّ على ما لم يكن بما قد كان فإنّ الأمور أشباه، و لا تكوننّ ممّن لا تنفعه العظة إلّا إذا بالغت في إيلامه، فإنّ العاقل يتّعظ بالأدب، و البهائم لا تتّعظ إلّا بالضّرب، اطرح عنك واردات الهموم بعزائم الصّبر و حسن اليقين، من ترك القصد جار، و الصّاحب مناسب، و الصّديق من صدق غيبه، و الهوى شريك العمى [العنا].
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 36
اللغة:(مثوى): اسم مكان من ثوى بمعنى محلّ الاقامة، (تفلّت): تخلّص و في معناه الافلات و الانفلات (العظة): كالعدة مصدر وعظ يعظ، (عزائم الصبر): ما لزمته منها، (مناسب) مفعول من ناسب أى من ذوى القربى.الاعراب:رزق تطلبه، عطف بيان لقوله «رزقان»، من دنياك متعلق بقوله «لك» و هي ظرف مستقر خبر مقدّم لقوله «ان» و ماء الموصولة اسم له.المعنى:قد قسّم عليه السّلام الرزق إلى رزق يحصل بلا طلب و إلى رزق يحصل بالطّلب و قد ورد في غير واحد من الايات و الأخبار أنّ الرزق مضمون على اللّه تعالى و أصرح الايات قوله تعالى: «و ما من دابّة في الأرض إلّا على اللّه رزقها و يعلم مستقرّها و مستودعها كلّ في كتاب مبين: 6- هود» و قوله تعالى «إنّ اللّه هو الرّزاق ذو القوّة المتين: 58- الذاريات».فالايتان تدلّان على أنّ اللّه تعالى تعهّد رزق كلّ دابّة كدين يجب الوفاء به و هو قادر على أداء هذا الدّين فيصل رزق كلّ دابة إليها و أنّه تعالى هو الرّازق
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 37
على وجه الحصر و لا رازق غيره لأنّ ضمير الفصل في قوله: هو الرّزاق، و تعريف المسند يفيدان الحصر فمعنى الاية أنّه تعالى رازق و لا رازق غيره، و ينبغي البحث هنا في أمرين:1- أنّ وصول الرّزق إلى كلّ مرزوق مطلق أو له شرط معلّق عليه فاذا لم يحصل الشرط يسقط الرّزق المقدّر، و ما هو هذا الشرط؟يستفاد من بعض الأخبار أنّ الرّزق مشروط بالطلب و الاكتساب بوجه ما فاذا ترك الطلب مطلقا يسقط الرّزق المقدّر، و ذلك كمن ترك تحصيل الرّزق و اعتزل في زاوية منتظرا لمن يدخل عليه و يكفله، و يؤيّد ذلك وجوب تحصيل النفقة لنفسه و لمن يجب عليه نفقته كالزّوجة و الأقارب باتفاق الفقهاء، فلو كان الرّزق واصلا مطلقا و حاصلا بتقدير من اللّه فلا معنى لوجوب تحصيله، و لكن لا إشكال في أنّ تأثير الطلب مختلف في الأشخاص، فربما يحصل بطلب قليل رزق واسع كثير، و ربّما يحصل بالجدّ و الكدّ أدنى مئونة العيش و مقدار دفع الجوع و سدّ الرّمق، و نظره عليه السّلام في هذا المقام ترك الحرص و تحمّل العناء في طلب الدّنيا، كما أنّه لا إشكال في حصول الرّزق لبعض الأشخاص من حيث لا يحتسب قال الشارح المعتزلي «ص 114 ج 16 ط مصر»:دخل عماد الدّولة أبو الحسن بن بويه شيراز بعد أن هزم ابن ياقوت عنها و هو فقير لا مال له فساخت إحدى قوائم فرسه في الصحراء في الأرض فزلّ عنها و ابتدرها غلمانه فخلّصوها، فظهر لهم في ذلك الموضع نقب وسيع، فأمرهم بحفره فوجدوا فيه أموالا عظيمة و ذخائر لابن ياقوت.ثمّ استلقى يوما آخر على ظهره في داره بشيراز الّتي كان ابن ياقوت يسكنها فرأى حيّة في السقف، فأمر غلمانه بالصّعود إليها و قتلها، فهربت منهم، و دخلت في خشب الكنيسة فأمر أن يقلع الخشب و تستخرج و تقتل، فلمّا قلعوا الخشب وجدوا فيه أكثر من خمسين ألف دينار لابن ياقوت.و احتاج لأن يفصل و يخيط ثيابا له و لأهله فقيل: ها هنا خيّاط حاذق كان
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 38
يخيط لابن ياقوت، و هو رجل منسوب إلى الدّين و الخير، إلّا أنّه أصمّ لا يسمع شيئا أصلا فأمر باحضاره فأحضر و عنده رعب و هلع، فلمّا أدخله إليه كلّمه و قال:اريد أن تخيط لنا كذا و كذا قطعة من الثياب، فارتعد الخيّاط و اضطرب كلامه و قال: و اللّه يا مولانا ماله عندى إلّا أربعة صناديق ليس غيرها، فلا تسمع قول الأعداء فيّ، فتعجّب عماد الدّولة و أمر باحضار الصناديق فوجدها كلّها ذهبا و حليا و جواهر مملوءة وديعة لابن ياقوت.2- أنّ من يأكل من الحرام كالسارق و الكاسب من الوجوه المحرّمة فهل يأكل رزقه المقدّر أم يأكل من غير رزقه؟ و هل الحرام رزق اللّه و يندرج في كلامه هذا أنّ الرّزق رزقان أم هو خارج عن مفهوم كلامه و رزق ثالث؟.ثمّ قبّح عليه السّلام خلقا معروفا عند الناس و هو الخضوع عند الحاجة و الجفاء عند الغنى. و قد ارتكب الناس هذا الخلق حتّى مع اللّه تعالى فعاتبهم به في كلامه قال عزّ و جلّ: «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِيحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ فَلَمَّا أَنْجاهُمْ : 22- 23 يونس».و قد أشار عليه السّلام إلى أنّ ما يفيد للانسان من الدّنيا هو يصلح به أمر آخرته فحسب، و أما غير ذلك فيذهب هدرا و يبقى تبعته.و أشار عليه السّلام إلى تسلية مقنعة مستدلة لترك الأسف على ما فات بأنه إذ جزع على ما خرج من يده من المال و الجاه فلا بدّ أن يجزع على جميع ما في الدّنيا ممّا لم يصل إليه لأنه لا فرق بين القسمين، و وصّى أن يكون للانسان قلبا خاصغا فهما مستعدا للاتّعاظ و هو دليل العقل و الفراسة.العبد يقرع بالعصا و الحرّ تكفيه الملامة و لا يخلو الانسان من هموم ترد على قلبه من حيث يشعر و لا يشعر فوصّى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 39
عليه السّلام بطرد هذه الهموم بملازمة صبر ثابت و يقين صادق و بملازمة طريقة عادلة في أعماله و أخلاقه و نبّه على أنّ الصاحب الصديق كنسيب قريب، و كان يقال: «الصديق نسيب الرّوح و الأخ نسيب البدن».و قد بين عليه السّلام موازين لامور هامّة:1- ميزان الصّداقة، فقال: (و الصديق من صدق غيبه) يعنى أنّ الصّداقة يعرف بحفظ الغيب للصديق، فربّما شخص يظهر الصّداقة في الحضور و لم يكن إلّا منافقا....الترجمة:اى پسر جانم بدانكه روزى بر دو قسم است، يك روزيست كه تو بدنبال آن مى روى و روزى ديگرى كه دنبالت مى آيد و اگر بدنبال آن نروى او بدنبال تو مى آيد، وه چه زشت است كه هنگام نياز فروتن و زبون باشى و چون نياز ندارى جفا كنى و رو گردانى، تو از دنياى خود همانى را دارى كه با آن كار آخرت خود را درست كنى، اگر بدانچه از دستت رفته است بيتابى كنى بايد بر هر چه كه در جهانست و بتو نمى رسد بيتابى كنى و غم آنرا بخورى، بدانچه نباشد از آنچه هست رهياب باش، زيرا همه امور بهم مانند و آنچه هست نمونه ايست براى آنچه نيست.از آن كسانى مباش كه پند نپذيرد مكر آنكه پندى جانگاه و ملامت بار باشد و دلش را بدرد آورد، زيرا خردمند بهمان ادب و پرورش پند پذيرد، جانورانند و چهار پايان كه جز با كتك فرمان پذير نباشند، آنچه همّ و اندوه بر دلت وارد شود بوسيله شكيبائى پايدار و خوش باورى از قدرت پروردگار از خود دور كن هر كس از راه عدل و داد بگردد جائر و نابكار باشد، و رفيق موافق برادر باشد دوست آن كس است در پشت سر دوستى را رعايت كند، هوس همعنان رنج و غم است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص47
در مورد چگونگى رزق و روزى چنين مى نويسد: ابو حيان روايت مى كند كه محمد بن عمر واقدى براى مأمون رقعه اى نوشت و در آن وامدارى و عائله مندى و كم صبرى خود را متذكر شد. مأمون بر آن رقعه نوشت: تو مردى هستى كه دو صفت در تو وجود دارد سخاوت و آزرم، سخاوت تو موجب شده است تا آنچه در دست دارى از ميان برود، و شرم و آزرم سبب شده است كه به اين سختى كه متذكّر شده اى، گرفتار آيى. اينك براى تو صد هزار درهم فرمان داديم، اگر ما مقصود تو را فهميده ايم و آنچه مى خواستى، داده ايم، بذل و بخشش خود را بيشتر كن و اگر از عهده بر نيامده ايم به سبب ستم تو بر خودت است و به ياد دارم آن گاه كه سرپرست منصب قضاوت رشيد بودى، براى من حديثى را از قول محمد بن اسحاق، از زهرى، از انس بن مالك نقل مى كردى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به زبير فرموده است: «اى زبير گنجينه ها و كليدهاى روزى كنار عرش خداوند است و خداوند متعال روزى بندگان را به ميزان هزينه و انفاق ايشان فرو مى فرستد هر كس هزينه و انفاقش را افزون كند، روزيش افزون مى شود و هر كس آن را اندك دارد، روزيش اندك مى شود.» واقدى مى گويد: اين حديث را فراموش كرده بودم و اينكه مأمون آن را فرا يادم آورد براى من خوشتر از صله اى بود كه بخشيد.
ابن ابى الحديد در باره روزى و رزق حساب نشده كه گاهى آن به جستجوى آدمى مى پردازد و بدون زحمت و كوشش به دست مى آيد، سه داستان زير را در باره عماد الدوله بويهى آورده است: پس از شكست و گريز ابن ياقوت از شيراز، عماد الدوله ابو الحسن بن بويه در حالى كه دستش از مال تهى بود، آهنگ ورود به شيراز كرد. در صحرا پاى اسبش به سوراخى رفت و عماد الدوله از اسب فرود آمد، غلامانش دويدند و پاى اسب را از سوراخ بيرون كشيدند، نقبى فراخ پيدا شد. عماد الدوله دستور داد آن را حفر كنند و در آن اموال فراوان و گنجينه هاى بسيار از ابن ياقوت را يافتند. روزى ديگر در خانه خود در شيراز كه پيش از او ابن ياقوت در آن سكونت داشت، بر پشت دراز كشيده بود، مارى را در سقف ديد، به غلامان خود دستور داد بالا روند و مار را بكشند. مار از آنان گريخت و وارد چوبها و پروازهاى سقف شد. عماد الدوله فرمان داد پروازها را بشكنند. مار را بيرون آورند و بكشند، همين كه چوبها را كندند بيش از پنجاه هزار دينار ذخيره ابن ياقوت را كه آنجا اندوخته بود، پيدا كردند. عماد الدوله به بريدن پارچه و دوختن جامه براى خود و خانواده اش نياز پيدا كرد. به او گفتند: اينجا خياط ورزيده اى است كه معروف به ديندارى و نيكى است و براى ابن ياقوت جامه مى دوخته است ولى كر است و هيچ چيز نمى شنود. دستور داد احضارش كردند، هنگامى كه آمد ترس و بيم داشت و چون او را پيش عماد الدوله بردند با او سخن گفت كه مى خواهم براى ما جامه هايى چنين و چنان بدوزى. خياط شروع به لرزيدن كرد و زبانش بند آمد و گفت اى مولاى من به خدا سوگند چيزى جز چهار صندوق از ابن ياقوت پيش من نيست، سخن دشمنانم را در مورد من مپذير. عماد الدوله شگفت كرد و فرمان داد صندوقها را آوردند، همه آنها را انباشته از زر و زيور و گوهر يافت كه امانت ابن ياقوت بود.
لَمْ يُبَالِ : اهميت نداد، اعتنا نكرد. تَعَجَّلْتَهُ : در انجام آن شتاب كردى. أعْظَمَهُ : آن را بيش از اندازه بزرگ شمرد.
مترجم :
چه بسا دور كه از نزديك نزديك تر، و چه بسا نزديك كه از دور دورتر است، انسان تنها، كسى است كه دوستى ندارد، كسى كه از حق تجاوز كند، زندگى بر او تنگ مى گردد، هر كس قدر و منزلت خويش بداند حرمتش باقى است، استوارترين وسيله اى كه مى توانى به آن چنگ زنى، رشته اى است كه بين تو و خداى تو قرار دارد. كسى كه به كار تو اهتمام نمى ورزد دشمن توست. گاهى نا اميدى، خود رسيدن به هدف است، آنجا كه طمع ورزى هلاكت باشد. چنان نيست كه هر عيبى آشكار، و هر فرصتى دست يافتنى باشد، چه بسا كه بينا به خطا مى رود و كور به مقصد رسد. بدى ها را به تأخير انداز، زيرا هر وقت بخواهى مى توانى انجام دهى. بريدن با جاهل، پيوستن به عاقل است، كسى كه از نيرنگ بازى روزگار ايمن باشد به او خيانت خواهد كرد، و كسى كه روزگار فانى را بزرگ بشمارد، او را خوار خواهد كرد. چنين نيست كه هر تير اندازى به هدف بزند، هر گاه انديشه سلطان تغيير كند، زمانه دگرگون شود. پيش از حركت، از همسفر بپرس، و پيش از خريدن منزل همسايه را بشناس. از سخنان بى ارزش و خنده آور بپرهيز، گر چه آن را از ديگرى نقل كرده باشى.
بسا دور نزديكتر از نزديك و بسا نزديك دورتر از دور است (بسا بيگانه سود رساند و خويشاوند زيان) و غريب و دور از وطن كسى است كه او را دوست نبوده (هر چند در وطن باشد) كسيكه از حقّ (گفتار راست و كردار درست) بگذرد راهش تنگ است (كنايه از اينكه راه حقّ راهى است فراخ و آسان با نشانه هاى هويدا، و راه باطل راهى است تنگ و ترسناك) و هر كه بر قدر و مرتبه خويش سازش داشته باشد براى او پاينده تر مى ماند، و استوارترين سبب و ريسمانى كه فرا گرفته و بآن چنگ زنى سببى است كه بين تو و خدا باشد (هر كه به ريسمان خدا چنگ زند از هر كسى بى نياز گردد) و هر كه در باره تو بى پروا باشد (سود و زيانت را يكسان شمارد) دشمن تو است. گاه باشد كه بدست نيامدن دريافتن است هنگاميكه طمع و آز تباه كننده باشد (بسا شخص بچيزى طمع دارد كه باعث زيان و بدبختى او است و نوميدى از آن چيز مانند آنست كه دريافته است) هر رخنه (زشتى) آشكار نمى گردد (سزاوار نيست آشكار نمائى) و هر فرصتى دريافته نمى شود (پس آنرا غنيمت شمار و از دست مده) و بسا بينا (خردمند) كه در راه راست خود خطاء كند، و كور (بى خرد نادان) كه راه رستگاريش را بيابد (بدان كار بعقل و تدبير نيست، بلكه بتوفيق خداوند است، پس به رأى و انديشه و بينائى خود مغرور نبوده و در كارها به حقّ تعالى اعتماد داشته باش). بدى را بتأخير انداز، زيرا هر زمان بخواهى بسوى آن مى توانى شتافت، و (سود) بريدن و جدائى از نادان برابر است با پيوستن به خردمند، هر كه زمانه را ايمن و آسوده پندارد زمانه باو خيانت كند، و هر كه آنرا بزرگ شمارد او را ذليل و خوار گرداند (پس خردمند كسى است كه از آن ايمن و آسوده نبوده دل بآن نبندد و آنرا خوار شمارد تا هر بدى كه بيند بر خلاف توقّع نداند) هر كه تير بيندازد به نشانه نمى رسد (هر كه كوشش نمود و بمقصود نرسيد نبايد اندوه بدل راه دهد، بلكه به خواسته خدا و مقدّر او بايد راضى باشد) هر گاه (انديشه و كردار) پادشاه تغيير كند (اوضاع و احوال) زمانه تغيير مى نمايد (ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: انوشيروان عمّال و كار گردانان مملكت را گرد آورد و در دست خود مرواريدى مى گردانيد، پس گفت: هر كه بگويد: چه چيز به مزروعات مملكت بيشتر زيان مى رساند، اين مرواريد را در دهن او نهم، يكى گفت: آمدن ملخ، ديگرى گفت: نرسيدن آب، ديگرى گفت: نيامدن باران، ديگرى گفت: وزيدن باد جنوب و نوزيدن باد شمال يعنى اختلاف هواء، آنگاه بوزير خود گفت: تو بگو كه گمان مى برم عقل تو با عقل همه رعيّت برابرى كند يا افزون باشد، وزير گفت: تغيير انديشه سلطان درباره رعيّت، و تصميم به بدرفتارى و ستم بر آنان، انوشيروان گفت: آفرين باين هوش كه پدران و اجداد من ترا شايسته دانسته اند، و آن مرواريد در دهن وزير نهاد). پيش از راه از همراه و پيش از خانه از همسايه بپرس. بپرهيز از اينكه سخن خنده آور بگوئى هر چند آنرا از غير نقل كنى (چون موجب كوچك شدن شخص است پيش مردم).
چه بسا بيگانه اى كه خويشاوندتر از خويشاوند است، و چه بسا خويشاوندى كه از بيگانه، بيگانه تر است. غريب كسى است كه او را دوستى نباشد. هر كه از حق تجاوز كند به تنگنا افتد. هر كس به مقدار خويش بسنده كند قدر و منزلتش برايش باقى بماند. استوارترين رشته پيوند، رشته پيوند ميان تو و خداست. هر كه در انديشه تو نيست، دشمن توست. گاه نوميد ماندن به منزله يافتن است هنگامى كه طمع سبب هلاكت باشد. نه هر خللى را به آشكارا توان ديد و نه هر فرصتى به دست آيد. چه بسا بينا در راه، به خطا رود و نابينا به مقصد رسد. انجام دادن كارهاى بد را به تأخير انداز، زيرا هر زمان كه خواهى توانى بشتابى و به آن دست يابى. بريدن از نادان، همانند پيوستن به داناست. هر كه از روزگار ايمن نشيند، هم روزگار به او خيانت كند. هر كه زمانه را ارج نهد، زمانه خوارش دارد. نه چنان است كه هر كه تيرى افكند به هدف رسد. چون رأى سلطان دگرگون شود، روزگار دگرگون گردد. پيش از قدم نهادن در راه بپرس كه همراهت كيست و پيش از گرفتن خانه بنگر كه همسايه ات كيست. زنهار از گفتن سخن خنده آور، هر چند، آن را از ديگرى حكايت كنى.
چه بسا دور افتادگانى که از خويشاوندان نزديک تر و خويشاوندانى که از هرکس دورترند. غريب کسى است که دوستى نداشته باشد. آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار مى گيرد. و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا نمايد موقعيتش پايدارتر خواهد بود. مطمئن ترين وسيله اى که مى توانى به آن چنگ زنى آن است که ميان تو و خدايت رابطه اى برقرار سازى. کسى که به (کار و حق) تو اهمّيّت نمى دهد در واقع دشمن توست. گاه نوميدى نوعى رسيدن به مقصد است، در آنجا که طمع موجب هلاکت مى شود. چنان نيست که هر عيب پنهانى آشکار شود. و نه هر فرصتى مورد استفاده قرار گيرد. گاه مى شود که شخص بينا به خطا مى رود و نابينا به مقصد مى رسد. بدى را به تأخير بيفکن (و در آن عجله مکن) زيرا هر زمان بخواهى مى توانى انجام دهى. بريدن از جاهل معادلِ پيوند با عاقل است. کسى که خود را از حوادث زمان ايمن بداند زمانه به او خيانت خواهد کرد و کسى که آن را بزرگ بشمارد او را خوار مى سازد. چنين نيست که هر تيراندازى به هدف بزند. هرگاه حاکم تغيير پيدا کند زمانه نيز دگرگون مى شود. پيش از عزم سفر ببين که همسفرت کيست و پيش از انتخاب خانه بنگر که همسايه ات چه کسى است؟ از گفتن سخنان خنده آور (و بى محتوا) بپرهيز هرچند آن را از ديگرى نقل کنى.
بسا نزديك كه از دور دورتر است، و بسا دور كه از نزديك نزديك تر. و بيگانه كسى است كه او را دوستى نيست. آن كه پاى از حق برون نهد راه بر او تنگ شود. هر كه اندازه خود بداند حرمتش باقى ماند. استوارترين رشته اى كه تو راست رشته اى است كه ميان تو و خداست. آن كه در كار تو نپايد، دشمنت به حساب آيد. آنجا كه طمع به هلاكت كشاند، نوميد ماندن به رسيدن مقصود ماند. نه هر رخنه اى را آشكار توان ديد و نه بر هر فرصتى توان رسيد. بود كه بينا به خطا افتد و كور به مقصد خود رسد. بدى را واپس افكن چه هرگاه خواهى توانى شتافت و بدان دست خواهى يافت. و از نادان گسستن چنان است كه به دانا پيوستن، و آن كه از زمانه ايمن نشيند، خيانت آن بيند و آن كه آن را بزرگ داند، زمان وى را خوار گرداند. نه هر كه تير پراند به نشانه رساند. چون انديشه سلطان بگردد زمانه دگرگون شود. پيش از آنكه به راه افتى بپرس كه همراهت كيست، و پيش از -گرفتن- خانه ببين كه با كدام -همسايه- خواهى زيست. بپرهيز از آنكه در سخنت چيزى خنده دار آرى، هر چند آن را از جز خود به گفتار در آرى.
چه بسا دورى كه از نزديك نزديك تر است، و چه بسا نزديكى كه از دور دورتر است. غريب كسى است كه براى او دوست نيست. آن كه از حق تجاوز كند راه اصلاح بر او تنگ مى شود. كسى كه به ارزش خود قناعت ورزد ارزشش براى او پاينده تر است. مطمئن ترين رشته اى كه به آن چنگ زنى رشته اى است كه بين تو و خداوند است. بى پرواى نسبت به تو دشمن توست. گاهى نوميدى دست يافتن است آن گاه كه طمع موجب هلاكت است. هر عيبى آشكار نمى گردد و هر فرصتى به چنگ نمى آيد. چه بسا بينا كه راهش را اشتباه كند، و كور دل به رشد و صواب برسد. بدى را به تأخير انداز زيرا كه هر گاه بخواهى مى توان به سوى آن شتافت. بريدن از نادان مساوى پيوستن به داناست. آن كه خود را از زمانه ايمن بيند زمانه به او خيانت ورزد، و آن كه زمانه را بزرگ شمارد زمانه او را پست كند. اين نيست كه هر تيراندازى به هدف زند. هر گاه وضع سلطان دگرگون گردد اوضاع زمانه تغيير كند. پيش از سفر از رفيق سفر، و قبل از خانه از همسايه خانه بپرس. از اينكه سخن خنده آور گويى بپرهيز گرچه آن را از ديگرى حكايت كنى.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )دوازدهم. مى فرمايد: «چه بسا دور افتادگانى که از خويشاوندان نزديک تر و خويشاوندانى که از هرکس دورترند»; (وَرُبَّ بَعِيد أَقْرَبُ مِنْ قَرِيب، وَقَرِيب أَبْعَدُ مِنْ بَعِيد).
اشاره به اينکه پيوندهاى نسبى هميشه دليل بر پيوند دل ها و نزديکى فکرها نيست; گاه مى شود دور افتادگان به انسان از نزديکان نزديک ترند. آنچه مهم است پيوند دل و ارتباط ارواح به يکديگر است که اگر در نزديکان پيدا نشد مى توان آن را در دور افتادگان جستجو کرد.
در قرآن کريم نيز مى خوانيم: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَأَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ).(1)
سيزدهم. «غريب کسى است که دوستى نداشته باشد»; (وَالْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَکُنْ لَهُ حَبِيبٌ).
آرى! آنچه انسان را از غربت بيرون مى آورد محبّت است و کسانى که محروم از محبّت دوستانند تنهاى تنهايند. اين غربت از عوامل مختلفى سرچشمه مى گيرد. گاه کبر و غرور و خودبرتربينى است که مردم را از انسان مى راند و گاه حسادت ها و گاه بى وفايى ها و عوامل ديگر است.
بنابراين براى اينکه از غربت بيرون آييم راهى جز اين نيست که اين گونه رذايل را از خود دور سازيم و جاذبه اخلاقى ما دوستان خوبى را فراهم سازد.
چهاردهم. در اين توصيه به نکته با اهميتى اشاره مى فرمايد: «آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار مى گيرد»; (مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ)، زيرا راه حق وسيع و گسترده و صاف و نورانى است; اما طريق باطل سنگلاخ و پر پيچ و خم و تنگ و باريک است. آنها که راه حق را پيش مى گيرند با سرعت به سوى مقصد مى روند، چرا که عالم هستى در مسير حق است و آنچه هماهنگ با آن باشد در همان مسير حرکت مى کند ولى طى کردن راه باطل همچون شنا بر خلاف جهت آبى است که به سرعت در حرکت است و دائماً شناگر را در تنگنا قرار مى دهد.
افزون بر اين، مسير حق همچون جاده اى است که در جاى جاى آن علايم راهنمايى به چشم مى خورد و رهروان را از وضع راه آگاه مى سازد; ولى مسير باطل فاقد همه اينهاست و به همين دليل به گمراهى مى انجامد.
پانزدهم. اين فقره به مطلب معروف و با اهميتى اشاره کرده و مى فرمايد: «و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا کند موقعيتش پايدارتر خواهد بود»; (وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَى لَهُ).
اين جمله شبيه جمله ديگرى است که در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده که فرمود: «رَحِمَ اللهُ امْرَءً عَرِفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَهُ; خدا رحمت کند کسى را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند».(2)
تجربه نشان داده کسانى که پا را از گليم خويش فراتر مى نهند مردم را بر ضد خود مى شورانند و مردم نه تنها آن جايگاه نادرست را براى آنان به رسميت نمى شناسند، بلکه جايگاه سزاوارشان را هم از آنان مى گيرند. دليل آن روشن است، زيرا مردم اين گونه مدعيان نالايق و بلندپروازان بى مقدار و گاه ابله را افرادى متقلب و دروغگو و خائن مى شناسند و به همين دليل کمترين ارزشى براى آنها قائل نيستند; ولى افراد صادق و راستگو و قانع به حق خويش را انسان هاى با ارزشى مى دانند که هميشه حقشان را ارج مى نهند.
شانزدهم. «مطمئن ترين وسيله اى که مى توانى به آن چنگ زنى آن است که ميان تو و خدايت رابطه اى برقرار سازى»; (وَأَوْثَقُ سَبَب أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَيْنَکَ وَبَيْنَ اللهِ سُبْحَانَهُ).
اشاره به اينکه پناه بردن به وسايل مادى و توسل به مخلوق، هرگز قابل اطمينان نيست و به آسانى ممکن است هم آنها شکست بخورند و هم تو که دست به دامان آنها زده اى. ثابت و جاودانه و پايدار، ذات پاک خداست که هيچ چيز نمى تواند قدرتش را محدود سازد، بنابراين آن کس که تکيه بر ذات پاکش کند تکيه بر جاى مطمئن و غير قابل زوالى کرده و اين همان توحيد افعالى است که مى گويد: «لا مُؤَثِّرَ فِى الوُجُودِ إلاّ اللهُ; مؤثر واقعى در عالم هستى تنها خداست». قرآن مجيد مى گويد: «(فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى); بنابراين، کسى که به طاغوت (بت و شيطان، و هر موجود طغيانگر) کافر شود و به خدا ايمان آورد، به محکم ترين دستگيره چنگ زده است».(3)
بعضى گفته اند منظور از وسيله، ايمان و قرآن مجيد است ولى روشن است که جمله مفهوم گسترده ترى دارد و تمام وسائلى که انسان را به خدا نزديک تر مى کند را در بر مى گيرد.
البتّه اين سخن بدين معنا نيست که ما به سراغ عالم اسباب نرويم و نيز بدان معنا نيست که توسل به معصومين(عليهم السلام) نداشته باشيم، چرا که اگر ذات پاک مسبب الاسباب را در پشت عالم اسباب ببينيم و توسل به معصومين(عليهم السلام) را به عنوان شفاعت در پيشگاه خدا بشمريم تمام اينها مصاديقى از رابطه با خدا محسوب مى شود.
هفدهم. «کسى که به (کار و حق) تو اهمّيّت نمى دهد در واقع دشمن توست»; (وَمَنْ لَمْ يُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ).
البتّه منظور کسانى هستند که به نحوى با انسان ارتباط دارند و شايد دم از دوستى مى زنند; اما هنگامى که پاى دفاع از حق، آبرو و شخصيت به ميان مى آيد کاملاً خونسرد و بى تفاوتند. اين نشان مى دهد که آنها در اظهار دوستى صادق نيستند و نوعى عداوت مضمر در درون دارند.
بنابراين مجبور نيستيم که اين جمله را فقط ناظر به رابطه مردم با زمامداران جامعه بدانيم و بگوييم افرادى از مردم که در پيش آمدهاى سياسى و اجتماعى و مانند آن هيچ گونه اظهار هماهنگى با برنامه هاى زمامداران ندارند و بى اعتنا از کنار آن مى گذرند، آنها در واقع مخالف آن نظام و دشمن آن وادى هستند.(4) به خصوص اينکه حال و هواى اين وصيّت نامه مربوط به رابطه خلق با زمامداران نيست، بلکه رابطه مردم با يکديگر را روشن مى سازد.
هجدهم. حضرت در اين توصيه پربار خود مى فرمايد: «گاه نوميدى نوعى رسيدن به مقصد است در آنجا که طمع موجب هلاکت مى شود»; (قَدْ يَکُونُ الْيَأْسُ إِدْرَاکاً، إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلاَکاً).
اشاره به اينکه گاه انسان، پيوسته براى رسيدن به مقصدى تلاش و کوشش مى کند و طمع دارد به آن دست يابد در حالى که خدا مى داند شر او در آن است، لذا او را مأيوس و محروم مى سازد. در اينجا گرچه ظاهراً او به هدف نرسيده ولى در واقع هدف که سلامت و حفظ منافع است براى او حاصل شده است، بنابراين هميشه نبايد يأس و نوميدى را شکست و زيان محسوب داشت بلکه در بسيارى از موارد پيروزى و موفقيت است.
نوزدهم. «چنان نيست که هر عيب پنهانى آشکار شود»; (لَيْسَ کُلُّ عَوْرَة تَظْهَرُ).
در تفسير اين جمله احتمالاتى است: نخست اينکه اگر افرادى را ظاهراً بى عيب دانستيد زياد به وضع ظاهرى آنها مغرور نشويد، زيرا ممکن است عيوب پنهانى داشته باشند که بر شما ظاهر نگرديده است، بنابراين احتياط را در هر حال از دست ندهيد. اين تفسير را جمعى از شارحان نهج البلاغه پذيرفته اند.
ديگر اينکه انسان اگر ظاهراً خودش را بى عيب ديد نبايد مغرور شود، چرا که بسيارى از عيوب است که جز با تأمل و تفکر آشکار نمى شود همان گونه که در حالات بعضى از بزرگان گفته اند که بعد از مثلا سى سال، ناگهان بر اثر پيشامدى به بعضى از عيوب خود واقف شدند.
احتمال سومى نيز در اينجا وجود دارد و آن اينکه اگر عيوبى داشتى و خود را نسبت به ديگران معيوب تر ديدى، نگران نباش و در اصلاح خويش بکوش، زيرا ديگران هم غالباً عيوبى دارند که در پنهان داشتن آن مى کوشند.
البتّه اين تفسيرها با هم تضادى ندارند و ممکن است هر سه در مفهوم جمله جمع باشند، هرچند تفسير نخست مناسب تر به نظر مى رسد.
بيستم. «و نه هر فرصتى مورد استفاده قرار مى گيرد»; (وَلاَ کُلُّ فُرْصَة تُصَابُ).
يعنى اگر فرصتى از دست تو رفت زياد غمگين نباش، زيرا گاه فرصت چنان غافلگيرانه است که انسان موفق به بهره گيرى از آن نمى شود، هرچند بايد نهايت کوشش را براى استفاده از فرصت ها به خرج داد و اگر مردم مى توانستند از همه فرصت ها بدون فوت وقت استفاده کنند چهره زندگى بشر بسيار با وضع فعلى متفاوت بود.
اين کلام نورانى درس بزرگى به ما مى دهد، زيرا بسيار ديده ايم افرادى يک عمر براى فرصتى که از دست داده اند غصه مى خورند و مى گويند: اگر فلان روز فلان کار را کرده بوديم چنين و چنان مى شد و اى کاش بيدار بوديم و اين فرصت را از دست نمى داديم. آنها به جاى اينکه به آينده بپردازند دائما اندوه گذشته را مى خورند.
بيست و يکم. امام(عليه السلام) در اين توصيه خود به موضوع مهم ديگرى اشاره کرده و مى فرمايد: «گاه مى شود که شخص بينا به خطا مى رود و نابينا به مقصد مى رسد»; (وَرُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِيرُ قَصْدَهُ، وَأَصَابَ الاَْعْمَى رُشْدَهُ).
اشاره به اينکه در مورد کارهاى افراد آگاه نيز بينديش و مپندار هميشه آنها بدون ارتکاب خطا راه صواب را مى پويند و نيز درباره کارهاى ناآگاهان بينديش و نپندار که هميشه آنها راه خطا را مى پويند. اى بسا بر اثر عواملى به نتيجه مطلوبى برسند که بينايان نرسيده اند.
در روايتى از امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام) مى خوانيم که از پدرانش از جدش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنين نقل کرد: «کَلِمَتَانِ غَرِيبَتَانِ فَاحْتَمِلُوهُمَا کَلِمَةُ حِکْمَة مِنْ سَفِيه فَاقْبَلُوهَا وَکَلِمَةُ سَفَه مِنْ حَکِيم فَاغْفِرُوهَا; دو سخن شگفت آور است: سخن حکمت آميزى که از سفيهى صادر شود آن را بپذيريد و سخن سفيهانه اى که از حکيمى و دانايى صادر شود آن را بر او ببخشيد».(5)
در امالى، ذيل اين حديث چنين آمده است: «فَإِنَّهُ لاَ حَکِيمَ إِلاَّ ذُو عَثْرَة وَلاَ سَفِيهَ إِلاَّ ذُو تَجْرِبَةِ; زيرا هيچ دانايى بدون لغزش و هيچ نادانى بدون تجربه نيست».(6)
بيست و دوم. «بدى را به تأخير بيفکن (و در آن عجله نکن) زيرا هر زمان بخواهى مى توانى انجام دهى»; (أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ).
اشاره به اينکه خوبى احتياج به مقدماتى دارد که انسان بايد براى آن عجله کند در حالى که بدى در هر زمان و در هر شرايط از هر شخصى ساخته است.
اين سخن ممکن است به اين معنا باشد که در مجازات ها و توبيخ و سرزنش هاى به حق عجله مکن چرا که در هر زمان ميسّر است شايد بعدا پشيمان شوى و راه بازگشت بر تو بسته شده باشد.
اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا به جمله مورد بحث وجود دارد که کنايه از ترک هرگونه شر و بدى به ناحق باشد مثل اينکه گاه بعضى از افراد مى گويند: ما چنان ناراحت شده ايم که مى خواهيم دست به خودکشى بزنيم و ما به آنها مى گوييم خودکشى دير نمى شود و هر زمان ممکن است. بيا تا راه اصلاح مشکلات را جستجو کنيم. به يقين مفهوم اين سخن آن نيست که بعداً اقدام به خودکشى کن، بلکه کنايه از ترک آن است.
بيست و سوم. «بريدن از جاهل معادلِ پيوند با عاقل است»; (وَقَطِيعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ).
اشاره به اينکه همان گونه که از ارتباط با عقلا سود مى گيرى از جدايى با جاهلان نيز بهره مند خواهى شد. (مطابق اين معنا جاهل و عاقل مفهوم قطيعه و صله است).
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد که اگر جاهل از تو قطع پيوند کرد هرگز ناراحت مباش، زيرا به منزله اين است که عاقلى با تو رابطه برقرار کند; از زيانش برکنار مى مانى و شر او از تو قطع مى شود. (مطابق اين تفسير، جاهل و عاقل جنبه فاعلى دارد).
بيست و چهارم. «کسى که خود را از حوادث زمان ايمن بداند زمانه به او خيانت خواهد کرد و کسى که آن را بزرگ بشمارد او را خوار مى سازد»; (مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ، وَمَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ).
جمله اوّل اشاره به اين است که هيچ يک از نعمت هاى دنيا مورد اعتماد نيست; پيروزى ها، ثروت ها، حسن و جمال، محبوبيت ها و ساير مواهب مادى در هر لحظه در معرض زوال است. آنها که بر اين امور اعتماد کنند ناگهان دنيا به آنها خيانت کرده و يکى را پس از ديگرى از آنها مى گيرد. اين درست به آن مى ماند که انسان در مسير سيلاب خانه مجللى بنا کند که هر لحظه ممکن است سيلاب عظيمى جارى شود و خانه را در هم بکوبد، بنابراين منظور از زمان در اينجا دنيا و مواهب مادى دنياست و منظور از جمله دوم اين است که دنيا در نظرش مهم باشد و براى به چنگ آوردن آن تن به هر کارى بدهد. به يقين چنين کسى خوار و بى مقدار و در نظرها موهون خواهد شد.
اين احتمال نيز در تفسير دو جمله بالا هست که منظور از زمان، اهل زمان است; يعنى انسان نبايد به همه مردم زمان خود اطمينان کند، چرا که ممکن است ناگهان از پشت به او خنجر زنند و منظور از بزرگ داشتن زمان، اهل زمان است مخصوصاً طاغوت ها و صاحبان قدرت که اعتماد بر آنها و بزرگ شمردنشان سبب وهن انسان مى شود، لذا بسيارى از بزرگان و علماى گذشته، نزديک شدن به طاغوت ها را خطر شمرده و افراد محترم را از قرب سلطان برحذر داشته اند و اينکه در شرح حال بزرگان پيشين مى بينيم که از فساد زمان خود شکوه داشته اند منظور فساد مردم زمانشان بوده است.(7)
در اشعار منسوب به حضرت عبدالمطلب مى خوانيم:
يَعِيبُ النَّاسُ کُلُّهُمْ زَمَاناً *** وَمَا لِزَمَانِنَا عَيْبٌ سِوَانَا
نَعِيبُ زَمَانَنَا وَالْعَيْبُ فِينَا *** وَلَوْ نَطَقَ الزَّمَانُ بِنَا هَجَانَا
وَإِنَّ الذِّئْبَ يَتْرُکُ لَحْمَ ذِئْب *** وَيَأْکُلُ بَعْضُنَا بَعْضاً عِيَاناً
«مردم هر کدام زمانى را نکوهش مى کنند در حالى که زمان ما عيبى جز ما ندارد.
ما بر زمان خود عيب مى گيريم در حالى که عيب در خود ماست و اگر زمان زبان بگشايد ما را مسخره خواهد کرد (شاهد اين سخن اينکه:)
گرگ ها گوشت يکديگر را نمى خورند ولى ما گوشت يکديگر را آشکارا مى خوريم».(8)
بيست و پنجم. حضرت در اين وصيّت پربارش مى فرمايد: «چنين نيست که هر تيراندازى به هدف بزند»; (لَيْسَ کُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ).
اشاره به اينکه نبايد انسان توقع داشته باشد هميشه به مقصد برسد و تلاش هايش نتيجه بخش باشد به گونه اى که اگر يک بار به هدف نرسيد مأيوس گردد يا کسانى را که مرتکب خطايى شدند و به هدف نرسيدند زير رگبار ملامت و سرزنش قرار دهد. انسان ها هميشه جايز الخطا هستند. (جز معصومين(عليهم السلام)).
اين سخن براى تسلى خاطر و تقويت اراده در مقابل بعضى از شکست ها و نيز براى طرد نکردن دوستان و مديران به علت يک يا چند خطاست.
نيز محتمل است منظور آن باشد که هر تيراندازى موفق نمى شود به هدف بزند، بلکه تيراندازان ماهر و لايق از عهده چنين کارى برمى آيند.
جمع هر دو معنا در تفسير اين جمله نيز بعيد نيست.
بيست و ششم. اين توصيه مبارک خود به مسأله دگرگون شدن اوضاع زمان پرداخته مى فرمايد: «هرگاه حاکم تغيير پيدا کند زمانه نيز دگرگون مى شود»; (إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَانُ).
اشاره به اينکه اوضاع جامعه بر محور وضع حاکمان مى گردد; نه تنها «اَلنّاسُ عَلى دينِ مُلُوکِهِم» از واقعيّت برخوردار است، غالب حرکات و سکنات مردم بر محور نوع حکومت ها مى چرخد. اگر حاکمان، افرادى آگاه عدالت پيشه و باتقوا باشند، مردم به سوى تقوا و عدالت حرکت مى کنند و اگر افرادى سودجو، ظالم، بى تقوا و سنگدل باشند، تمام اين روحيات در جامعه منعکس مى شود. به همين دليل پيغمبران بزرگ الهى سعى داشتند قبل از هر چيز حکومت عادلانه اى برقرار کنند تا اصلاح مردم در سايه آن ميسّر شود. آنها که تصور مى کنند سياست از ديانت جداست سخت در اشتباهند، زيرا ترويج ديانت بدون اصلاح حکومت امکان پذير نيست و به همين دليل پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اوّلين فرصت دست به تشکيل حکومت اسلامى زد تا بتواند با قدرت، راه را براى تبليغات صحيح و مؤثر اسلامى بگشايد و فرهنگ سازى صحيح را جانشين فرهنگ جاهليّت کند. مخصوصاً در دنياى امروز که رسانه هاى عمومى با تأثير عميقى که در افکار مردم دارد و همچنين برنامه هاى مربوط به آموزش و پرورش از سطوح پايين تا سطح عالى در اختيار حکومت ها يا عناصر وابسته به حکومت است. آيا ممکن است بدون در دست داشتن اين امور، جامعه را از فساد رهايى بخشيد؟
از آنچه در بالا گفتيم معلوم شد که منظور از تغيير زمان، تغيير مردم جامعه است و منظور از تغيير سلطان، تغيير حالات سلطان است.
پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِي إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِي وَإِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِي قِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ وَمَنْ هُمَا قَالَ الْفُقَهَاءُ وَالاُْمَرَاءُ; دو گروه از امّت من هستند که اگر اصلاح شوند، مردم اصلاح مى شوند و اگر فاسد بشوند مردم فاسد مى گردند: بعضى از حاضران از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پرسيدند: آن دو گروه کدامند؟ فرمود: عالمان و حاکمان».(9)
در بعضى از تواريخ آمده است که روزى انوشيروان کارگزاران روستاهاى خود را جمع کرد و گوهر گرانبهايى در دست داشت و آن را در دست خود مى گرداند. به آنها خطاب کرد و گفت: چه چيز بيش از هر چيز به روستاها زيان مى رساند و آن را به نابودى مى کشاند؟ هر کس از شما پاسخ صحيح آن را بگويد اين گوهر گرانبها را در دهانش مى گذارم. بعضى گفتند: قطع شدن آب و بعضى گفتند: خشکسالى. بعضى ديگر گفتند: غلبه بادهاى مخالف (انوشيروان هيچ کدام را نپسنديد) آن گاه رو به وزيرش (بوذرجمهر) کرد و به او گفت: تو پاسخ بگو من تصور مى کنم عقل تو به اندازه عقل همه رعايا يا بيشتر است. بوذرجمهر گفت: عامل ويرانى و فساد آباديها تغيير رأى سلطان درباره رعيّت و تصميم بر ظلم و جور گرفتن اوست. انوشيروان گفت: آفرين بر اين عقل تو... آن گاه گوهر گرانبها را در دهان او قرار داد.(10)
بيست و هفتم. «پيش از سفر ببين که هم سفرت کيست و پيش از انتخاب خانه ببين که همسايه ات کيست»; (سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ، وَعَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ).
اين سخن امام(عليه السلام) واقعيتى است که بارها مردم آن را تجربه کرده اند، زيرا به هنگام سفر غالبا پرده ها کنار مى رود و درون اشخاص ظاهر مى شود; اگر هم سفر انسان آدمى نادرست و بى تقوا يا بخيل و سنگدل يا بدخلق باشد آرامش را به کلى از او سلب مى کند همچنين همسايگان بد سبب سلب آرامش از انسان حتى در خانه او هستند.
در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «کانَ إذا سافَرَ يَقُولُ: مَنْ کانَ يُسىءُ إلى جارِهِ فَلا يَصْحَبْنا لاِنّ الْجارَ رَفيقٌ مُلازِمٌ; آن حضرت هنگامى که مسافرت مى کرد مى فرمود: کسى که به همسايه اش بدى مى کند با ما هم سفر نشود; زيرا همسايه رفيق هميشگى انسان است».
مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود از کتاب تاريخ بغداد چنين نقل مى کند که محمد بن ميمون ابى حمزه(11) (از معاريف عصر خود) همسايه اى داشت که مى خواست خانه اش را بفروشد. مشترى پرسيد: به چند مى فروشى؟ گفت: دو هزار (دينار) قيمت خانه است و دو هزار (دينار) ارزش همسايه ابى حمزه بودن. اين سخن به گوش ابو حمزه رسيد چهار هزار (دينار) براى او فرستاد و گفت: اين را بگير و خانه ات را نفروش.(12)
بيست و هشتم. حضرت در آخرين اندرز اين بخش از وصيّت نامه پربار مى فرمايد: «از گفتن سخنان خنده آور (و بى محتوا) بپرهيز، هرچند آن را از ديگرى نقل کنى»; (إِيَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلاَمِ مَا يَکُونُ مُضْحِکاً، وَإِنْ حَکَيْتَ ذَلِکَ عَنْ غَيْرِکَ).
زيرا اين گونه سخنان از يک سو هيبت و ابهت انسان را برباد مى دهد و از سويى ديگر غالباً همراه با غيبت يا استهزاى فرد آبرومندى است، بنابراين هم مايه نقص انسان در دنيا و هم در آخرت است. خواه اين سخن از خودش باشد يا به نقل از ديگرى. چه تفاوت مى کند که غيبت يا سخريه ابداع خود انسان باشد يا حکايت از ديگرى.
البتّه اين سخن به آن معنا نيست که انسان از شوخى و مزاح مشروع بپرهيزد و خشک و عبوس در مجالس بنشيند، زيرا مى دانيم شخص پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) و بزرگان علما اين گونه شوخى و مزاح مشروع را داشته اند. حتى توصيه شده در سفرها براى از بين بردن فشار مشکلات سفر مزاح بيشتر کنيد. مرحوم علاّمه بحر العلوم در اشعار فقهى خود مى گويد:
وَ اَکْثِرِ الْمِزاحَ فِى السَّفَرِ إذا *** لَمْ يَسْخَطِ الرَّبَ وَ لَمْ يَجْلِبْ أذىً
«در سفرها مزاح بيشتر کن مشروط بر اينکه موجب خشم خدا و آزار شنوندگان نباشد».
اين سخن برگرفته از حديث پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است که فرمود: «وَأَمَّا الَّتِي فِي السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَحُسْنُ الْخُلُقِ وَالْمِزَاحُ فِي غَيْرِ الْمَعَاصِي; مروت در سفر آن است که انسان از زاد و توشه خود به ديگران ببخشد و حسن خلق داشته باشد و مزاح خالى از معصيت کند».(13)
کوتاه سخن اينکه اين امور در حد اعتدالش نيکوست و اگر از حد اعتدال بگذرد يا موجب وهن شخصيت انسان مى شود و مردم همچون دلقکى به او نگاه مى کنند و يا اينکه وارد گناهانى مى شود که خشم خدا را مى طلبد.
بايد انصاف داد که اين نصايح بيست و هشت گانه که در عباراتى کوتاه و پرمعنا ايراد شده بود و هرکدام درس مهمى درباره زندگى مادى يا معنوى انسان دربر داشت، از با ارزش ترين اندرزهاست که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و در برابر ديدگان همگان قرار گيرد. سلام و درود بر روان پاکت و سخنان پرمحتوايت اى اميرمؤمنان.
***
پی نوشت:
1. تغابن، آيه 14.
2. غررالحکم، ح 4666.
3. بقره، آيه 256.
4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و شرح نهج البلاغه مرحوم مغنيه.
5. من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 406، ح 5879.
6. امالى شيخ صدوق، ص 589، ح 10.
7. درباره مفهوم فساد زمان بحث بيشترى را در پيام امام، ج 2، ذيل خطبه 32 آورده ايم.
8. بحارالانوار، ج 49، ص 111.
9. بحارالانوار، ج 2، ص 49، ح 10.
10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 121.
11. در زمان خود از شيوخ برجسته خراسان و مردى دانشمند و آگاه و سخاوتمند و شيرين زبانى بود و به همين جهت لقب «سکرى» به او دادند. (سُکّر به معناى شکر است). (اعلام زرکلى)
12. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج 8، ص 455 در تهذيب الکمال، ج 26، ص 548 نيز همين روايت از تاريخ بغداد نقل شده است.
13. بحارالانوار، ج 73، ص 266، ح 3.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 101-95
دوازدهم: بر اين مطلب توجه داده است كه در ميان بيگانگان كسانى هستند كه نزديكتر و سودمندتر از خويشاوند و در ميان خويشان كسانى هستند كه دورتر از دورند، و اين سخن مشهورى است: و به معناى جمله دوّم، قرآن كريم در اين آيه اشاره دارد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ».
سيزدهم: توجّه داده است كه كسى سزاوار نام بيگانه و غريب است كه دوستى براى خود ندارد، گوينده شعر زير نيز به همين مطلب اشاره دارد: فاميل شخص، پدر و مادر اوست كه در زير سايه آنها زندگى خوشايند است. اگر روزى پدر و مادر از انسان روى گردانند در آن صورت او بيگانه و غريب و تنهاست. توضيح آن كه اين مطلب به لحاظ محبّت پدر و مادر به اوست.
چهاردهم: او را متوجّه بر ملازمت و طرفدارى از حق نموده است، از آن رو كه نقيض آن، يعنى تعدّى و تجاوز از حقّ به باطل، رهگذرى تنگ و گذرگاهى باريك دارد. توضيح آن كه راه حقّ آشكارا و انسان مأمور به پيروى از آن است، و نشانه هاى هدايت روى آن نصب شده است، امّا راه باطل، براى رهگذر، راهى تنگ و باريك است، از جهت سرگردانى و گمراهى و راه نيافتن به مصلحت و منفعت، با وجود جلوگيرى كه وسيله پاسداران راه حقّ از كسانى كه مقصدشان باطل است به عمل آمده، راه را بر او مى گيرند و گذرگاه را بر او تنگ مى كنند تا به راه حق برگردد. اين بخش از سخن امام (ع) صغراى قياس مضمر است، كبراى آن نيز همانند اين عبارت است: هر كس راه اعتدال را گذاشت از حق دور شده و ستمكار است.
پانزدهم: او را متوجّه بر ضرورت قناعت بر حدّ خود يعنى مقدار و جايگاهش در ميان مردم، ساخته است. و اكتفا و قناعت بر آن نيز بستگى به شناخت آن دارد، يعنى فطرتى را كه آدمى، از قبيل ناتوانى، ستمكارى و كاستى، بر آن فطرت آفريده شده است بشناسد، آن گاه خواهد دانست كه او خود نيز چنين است و در آن حال خود را از برترى جويى نسبت به همنوعان و زورگويى بر كسى -به دليل داشتن زور بيشتر، و يا خودبينى به خاطر نيروى جسمى، يا روحى- باز خواهد داشت و به رفتارى جز آن يعنى فروتنى و خوشرفتارى و اقرار بر ناتوانى و كاستى كه در سرشت اوست، اكتفا خواهد كرد. اين بخش از بيان امام (ع) به منزله صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: هر كه بر حدّ و اندازه خود اكتفا كند، اين قدر و اندازه براى او پايدار ماند. توضيح آن كه، متجاوز به ارزش ديگران و آن كه از گليم خود پا بيرون نهد در معرض نابودى است زيرا مردم او را به ديده بدى و زشتى بنگرند. گويند: هر كه قدر و منزلت خود را نشناسد، خويشتن را هلاك ساخته است. و بر حدّ و اندازه خود اكتفا كردن باعث آن است كه اين ناگواريها پيش نيايد و در نتيجه صاحب آن منزلت، پايدار و سالمتر مى ماند. كبراى مقدّر چنين است: و هر كه بر حدّ و مقدار خود بسنده كند پايدار ماند پس اكتفا كردن بر حدّ و مقدار ضرورى و لازم است.
شانزدهم: او را بر ضرورت داشتن وسيله اى بين خود و خداى متعال آگاه ساخته است، يعنى هر چه از دانش، گفتار و رفتارى كه باعث نزديكى به درگاه الهى شود. كلمه «سبب» را از آن رو براى آنها استعاره آورده كه همچون ريسمانى كه بدان خود را به مقصود رسانند، او را به سوى خدا و نزديكى به وى مى رساند، بديهى است كه آن استوارترين وسيله است، زيرا ثابت و پايدار است و هر كه را كه بدان چنگ زند در دنيا و آخرت نجات بخشد. همين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است: وسيله اى كه بين تو و خداست مطمئن ترين وسيله اى است كه در دست دارى. و كبراى مقدّر نيز چنين است: و هر چه كه داراى اين ويژگى باشد شايسته چنگ زدن است. چنان كه در آيه مباركه آمده است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لَا انْفِصامَ لَها».
هفدهم: او را از دوستى با كسى كه نسبت به او بى پرواست بر حذر داشته است و اين مطلب را به وسيله قياس مضمرى بيان داشته كه صغراى آن در حقيقت چنين است: هر كه به هنگام نيازمندى تو و توانايى او، بر سود رسانى به تو بى پروا باشد، او دشمن تو است، كلمه دشمن را -از آن رو كه بى پروايى از لوازم دشمنى است- از چنان كسى استعاره آورده است، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: هر دشمنى سزاوار اجتناب و دورى است.
هيجدهم: او را متوجّه ساخته است كه نااميدى از بعضى خواستهاى دنيايى، گاهى وسيله اى است براى ايمنى از نابودى و نجات از هلاكت، آنجا كه طمع در چنان خواسته اى -مانند طمع رسيدن به سلطنت و نظاير آن- باعث هلاكت مى گردد.
نوزدهم: با عبارت: «ليس كل عورة» (هر زشتى نبايد) تا كلمه «رشده»، او را بر اين مطلب توجّه داده است كه پاره اى از امور ممكن و فرصتها باعث غفلت جوينده بينا از حركت به جانب هدف خود و مانع راه بردن به سوى آن و رسيدن به آن مى شوند، در صورتى كه يك فرد نابينا به هدف مى رسد. كلمه «بصير بينا» را براى خردمند زيرك، و نابينا را براى نادان ابله استعاره آورده است هدف از اين گفتار، منع از افسوس خوردن و بى تابى كردن نسبت به خواسته هايى است كه وصول به آنها ممكن بوده اما از دست رفته اند.
بيستم: او را سفارش كرده است تا كار بد را تأخير اندازد و در آن شتاب نكند، و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى توجه داده و صغراى آن را چنين ذكر فرموده است: زيرا تو هر وقت بخواهى مى توانى بر انجام آن شتاب ورزى، و كبراى آن نيز در حقيقت چنين است: و هر چيزى كه چنان باشد شايسته شتاب نيست، چون از بين رفتنى نيست، و نظير آن است از سخنان حكمت آميز عبارت زير: «پيش از كار بد به كار نيك اقدام كن، زيرا تو هميشه بر كار نيك قادر نيستى در صورتى كه به كار بد هرگاه بخواهى توانايى».
بيست و يكم: او را بر ضرورت بريدن از نادان به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن را ذكر كرده و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر چه معادل پيوند با خردمند باشد سزاوار است به آن تمايل پيدا كنى و آن را انجام دهى، و بريدن از نادان به لحاظ منفعتى كه دارد معادل پيوند با خردمند است، و سودمندى بريدن از نادان همسنگ با زيانى است كه در رفاقت با او وجود دارد.
بيست و دوم: او را توجّه داده است كه بايد از روزگار بر حذر باشد و دگرگونيهاى آن را همواره مد نظر گيرد و پيش از رويدادها با اعمال شايسته خود، آماده باشد. لفظ خيانت را به لحاظ دگرگونى آن، آن هم به هنگام غفلت و ايمنى و اعتماد بدان، استعاره آورده است، زيرا دنيا در چنين شرايطى همچون دوست خيانتكار است. اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين مى شود: و هر كه روزگار به وى خيانت كند، سزاوار است كه از آن برحذر باشد. و در سخنان حكمت آميز آمده است: هر كس روزگار را ايمن پندارد، مرز خطرناكى را ناديده گرفته است.
بيست و سوّم: با اين بيان خود: «هر كه روزگار را بزرگ و مهمّ پندارد، روزگار او را خوار گرداند». او را توجّه داده است كه نبايد زمانه را مهمّ شمرد، مقصود آن بزرگوار روزگار تنها نيست، بلكه از آن رو كه روزگار شامل خوبيها و لذّتهاى دنيايى است و به وسيله تندرستى و جوانى و امنيّت و نظاير اينها انسان را آماده براى خوشگذرانى مى سازد، در نتيجه انسان آن را بزرگ و مهمّ مى شمارد، در چنين شرايطى عرفا مى گويند روزگار خوش و زمان مهمّى بود. امّا لازمه چنين تصوّرى، خوار شمردن صاحب چنان پندارى است، از آن روست كه بزرگ شمردن روزگار باعث دل بستن بدان و سرگرم شدن به لذّتهاى دنيوى مى شود و در نتيجه به خاطر دلبستگى بدان از آمادگى براى آخرت غافل مى گردد. آن گاه روزگار به اقتضاى طبيعتش او را فريب مى دهد و بين او با آنچه از ثروت و مقام و افرادى كه مورد علاقه او بوده اند جدايى مى اندازد، در نتيجه او كه مهمّ و بزرگ صاحب مال و منال بوده است، ناچيز و كوچك و خوار مى گردد. اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است: و هر كس را روزگار خوار سازد، شايسته است كه او نيز روزگار را خوار شمارد و بزرگ و مهمّ نپندارد.
بيست و چهارم: اين جمله تير هر تير اندازى به هدف نمى رسد، نظير عبارت ديگرى است كه گذشت: چنين نيست كه هر خواستارى به خواسته خود برسد. مقصود امام (ع) توجه دادن برين است كه سزاوار است افسوس نخوردن برخواسته هايى كه از دست مى رود و نينديشيدن نسبت به آنچه در طلب آن راه خطا پيموده و يا ديگران او را سرزنش مى كنند كه او شايسته چنين خواسته اى نيست بلكه ديگران لايق آنند. ابو الطيّب [از شعراى عرب] به همين مطلب اشاره دارد: نه هر كه در پى هدفهاى والاست به هدفهايش مى رسد و نه همه افراد مردان مردند.
بيست و پنجم: اين نكته را يادآور است كه تغيير راه و روش و انديشه و رفتار پادشاه در باره رعيّت و عدول از داد به بيدادگرى باعث دگرگونى روزگار مردم است. زيرا زمينه عدالت به زمينه جور و ستم دگرگون مى شود. نقل كرده اند، كسرى انوشيروان كارگران شهر را جمع كرد در حالى كه خود درّى شاهوار را در دست مى گرداند. پس رو به مردم كرد و گفت چه چيز براى پيش برد كارها زيانبخش تر است و بيشتر آن را به نابودى مى كشاند هر كه پاسخ مورد نظر مرا بدهد، اين درّ را در دهان او قرار مى دهم. هر كدام از آنها سخنى، از قبيل نيامدن باران و آمدن ملخ و نامساعد شدن هوا، گفتند. آن گاه رو به وزيرش گفت: تو بگو من گمان كنم كه عقل تو برابر عقل همه رعيّت بلكه هنوز بيشتر است، او در جواب گفت: چيزى كه در پيشرفت كارها اثر زيانبخشى دارد، برگشتن راه و روش پادشاه نسبت به ملّت، و روا داشتن ظلم و جور بر آنهاست انوشيروان گفت: رحمت خدا بر پدرت با اين عقل، تو پادشاهان را شايسته آن ديدى كه آنها تو را بدان شايسته ديدند، و آن درّ را به وى داد و او گرفت در دهان خود نهاد.
بيست و ششم: او را توصيه كرده است كه اگر قصد رفتن به راهى را دارد، از احوال رفيقى كه در آن راه است جويا شود به اين منظور كه اگر او شخص بدى است از او دورى كند، و اگر فرد خوبى است با او همراه شود. زيرا همراه يا صميمى و خالص است و يا چون آتشى سوزان است، و همچنين، موقعى كه قصد سكونت در منزلى را دارد، به خاطر همان منظور، از همسايه جويا شود. اين مطلب را به صورت روايت مرفوعه نقل كرده اند.
بيست و هفتم: او را از گفتن سخن مضحك، از خود يا از قول ديگران، بر حذر داشته است از آن رو كه اين كار باعث خوارى و كاستى هيبت و شكوه انسان در برابر ديگران است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 36
و ربّ قريب أبعد من بعيد، و بعيد أقرب من قريب، و الغريب من لم يكن له حبيب، من تعدّى الحقّ ضاق مذهبه، و من اقتصر على قدره كان أبقى له، و أوثق سبب أخذت به سبب بينك و بين اللّه، و من لم يبالك فهو عدوّك، قد يكون اليأس إدراكا إذا كان الطّمع هلاكا، ليس كلّ عورة تظهر، و لا كلّ فرصة تصاب، و ربّما أخطأ البصير قصده، و أصاب الأعمى رشده، أخّر الشّرّ فإنّك إذا شئت تعجّلته، و قطيعة الجاهل تعدل صلة العاقل، من أمن الزّمان خانه، و من أعظمه أهانه، ليس كلّ من رمى أصاب، إذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان، سل عن الرّفيق قبل الطّريق، و عن الجار قبل الدّار. إيّاك أن تذكر من الكلام ما يكون مضحكا و إن حكيت ذلك عن غيرك.
اللغة:(العورة): قال ابن ميثم: هنا الاسم من أعور الصيد إذا أمكنك من نفسه و أعور الفارس إذا بدامنه موضع خلل الضّرب.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 39
المعنى:2- ميزان الغربة، فقال: (الغريب من لم يكن له حبيب) أى من لم يكن له مونس يطمئنّ إليه و يلمسه عن ظهر قلبه برابطة و ديّة صادقة فهر غريب و إن كان في وطنه.3- ميزان العداوة، فقال: (و من لم يبالك فهو عدوّك) أى من لم يكترث بك و يراعيك فهو عدوّ.و قد استغرب الشارح المعتزلي هذه الميزانيّة للعداوة فقال «ص 119 ج 16 ط مصر»: و هذه الوصاة خاصّة بالحسن عليه السّلام و أمثاله من الولاة و أرباب الرّعايا و ليست عامّة للسوقة من أفناء الناس، و ذلك لأنّ الوالي إذا أنس من بعض رعيته أنّه لا يباليه و لا يكترث به، فقد أبدى صفحته، و من أبدى لك صفحة فهو عدوّك و أما غير الوالي من أفناء الناس فليس أحدهم إذا لم يبال بالاخر بعدوّ له.أقول: قد ذكرنا فى بدء شرح هذه الوصيّة أنها موجّهة من نوع الوالد إلى نوع الولد من دون ملاحظة أيّة خصوصيّة في البين، و المقصود من عدم المبالات في كلامه عليه السّلام هو عدم رعاية الحقّ بعد المعرفة و وجود الرّابطة بين شخصين و كلّ من عرف غيره و لم يراع له حقّه يكون عدوّا له و ظالما، سواء من السوقة و أفناء الناس، أو من الولاة و الحكّام، و الفرق أنّ المعرفة للوالي أعمّ، و حقوقه على الرّعايا أتمّ و ألزم.و قد اختلف في تفسير قوله عليه السّلام: (ليس كلّ عورة تظهر) فقال الشارح المعتزلي «في ص 119 ج 16 ط مصر»: يقول: قد تكون عورة العدوّ مستترة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 40
عنك فلا تظهر، و قد تظهر لك و لا يمكنك إصابتها.و قال ابن ميثم: نبّه بقوله: ليس كلّ عورة- إلى قوله: رشده، على أنّ من الامور الممكنة و الفرض ما يغفل الطالب البصير عن وجه طلبه فلا يصيبه و لا يهتدى له، و يظفر به الأعمى- إلى أن قال: و غرض الكلمة التسلية عن الأسف و الجزع على ما يفوت من المطالب بعد إمكانها.أقول: قد ارتبط ابن ميثم هذه الجمل الأربع إلى غرض واحد، و الظاهر أنّ كلّا منها حكمة عامّة تامّة، و المقصود من العورة العيب في عدوّ أو غيره المعرض للانكشاف، فيقول: ربّما يبقي عيب معروض للانكشاف مستورا لغفلة الناس أو سبب آخر، كما أنه ربّما لا يستفاد من الفرصة و ربما يخطأ البصير عن قصده كما أنه ربّما يصيب الأعمى رشده.و هذه الحكم كلّها من قبيل المثل السائر المشهور: رميّة من غير رام و تنبيه على أنّ الأسباب المعمولة ليست عللا تامّة للوصول إلى المقاصد و الأهداف.و نبّه بقوله عليه السّلام (من أمن الزّمان خانه و من عظّمه هانه) على أنّ الزّمان إذا أقبل على الانسان لا يصحّ الاعتماد عليه، فانه دوّار غدّار كما قال أبو الطيّب:و هي معشوقة على الغدر لا تحفظ عهدا و لا تتمم وصلا و قد أشار إلى السّبب الأساسى في تغيير الزّمان على بني الانسان فقال: (إذا تغيّر السلطان تغيّر الزّمان) ذكر الشارح المعتزلي «ص 121 ج 16 ط مصر» في شرح هذه الجملة:في كتب الفرس أنّ أنوشروان جمع عمّال السّواد و بيده درّة يقلبها، فقال: أيّ شيء أضرّ بارتفاع السّواد و أدعى إلى محقه؟ أيّكم قال ما في نفسي جعلت هذه الدرّة في فيه؟ فقال بعضهم: انقطاع الشّرب، و قال بعضهم: احتباس المطر و قال بعضهم: استيلاء الجنوب و عدم الشمال، فقال لوزيره: قل أنت فإني أظنّ عقلك يعادل عقول الرّعيّة كلّها أو يزيد عليها، فقال: تغيّر رأى السلطان في رعيّته، و إضمار الحيف لهم، و الجور عليهم، فقال: للّه أبوك، بهذا العقل أهلّك آبائي و أجدادي لما أهّلوك له، و دفع إليه الدرّة فجعلها في فيه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 43
الترجمة:بسا خويشى كه از بيگانه دورتر است و بسا بيگانه كه از خويش نزديكتر و مهربانتر، آواره كسى است كه دوستى ندارد. هر كس از حقّ تجاوز كند به تنگناى گرفتار آيد، هر كه قدر خود را شناسد و بر آن بايستد براى او پاينده تر است، محكمترين وسيله كه به آن بچسبى آنست كه ميان تو و خدا است، هر كسى بتو بى اعتنا است دشمن تو است، گاهى شود كه نوميدى رسيدن بمقصود باشد در صورتى كه طمع ورزى مايه نابوديست، هر بدى فاش نگردد، و هر فرصتى مورد استفاده نباشد، بسا كه بينا و هشيار از مقصد خود خطا رود و نابينا و نادان بمقصد رسد.بدى را تا توانى بتأخير انداز كه هر دم مى توانى در آن بشتابى، بريدن نادان برابر پيوند با خردمندانست، هر كس از مكر زمانه آسوده زيد بخيانت او دچار گردد، و هر كس زمانه را بزرگ شمارد خوارى آنرا بيند، نه هر كس تير اندازد بهدف زند، وقتى سلطان ديگر گونه گردد زمانه هم ديگر گون شود نخست از رفيق پرسش كن آن گاه از راه، و از همسايه بررسى كن آن گاه از خانه مبادا سخنى بگوئى كه خنده آور باشد و اگر چه از ديگرى آنرا حكايت كنى.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص48
ضمن شرح جمله «اذا تغير السلطان تغير الزمان»، «چون سلطان دگرگون شود، روزگار دگرگون مى شود»، چنين آورده است: در كتابهاى ايرانيان چنين آمده است كه انوشيروان همه كارگزاران منطقه سواد را جمع كرد. انوشيروان مرواريدى درشت در دست داشت كه آن را مى گرداند و به ايشان گفت: چه چيزى در برداشت حاصل زيان بخش تر است و آن را بيشتر از ميان مى برد، هر يك از شما آنچه را كه من در دل دارم بگويد، اين مرواريد را در دهانش مى نهم.
برخى گفتند قطع آبيارى، برخى گفتند نيامدن باران، برخى گفتند بسيارى باد جنوب و نبودن باد شمال. انوشروان به وزير خويش گفت: تو بگو كه گمانم چنين است كه عقل تو معادل عقل همه رعيت يا افزون از آن است. او گفت: دگرگون شدن انديشه پادشاه در باره رعيت و انديشه ظلم و ستم بر آنان. انوشروان گفت: درود خدا بر پدرت، به سبب اين عقل و خرد تو است كه پدران و نياكانم تو را به اين منزلت رسانده اند و مرواريد را در دهان او نهاد.
الَافْن : كاستى، نقص. الْوَهْن : ضعف. الْقَهْرَمان : كار فرما، كسى كه كارها بحكم او انجام مي شود. لَا تَعْدُ : تجاوز مكن. التَغَايُر : اظهار غيرت كردن، غيرت به خرج دادن. لَا يَتَوَاكَلُوا : به يكديگر واگذار نكنند.
أفن : ضعف و پوچى تغايُر : غيرت نشان دادن يَتواكَلوا : بيكديگر محول كنند و بياندازند
مترجم :
۱۷. جایگاه زن و فرهنگ پرهیزدر امور سياسى كشور از مشورت با زنان بپرهيز، كه رأى آنان زود سست مى شود، و تصميم آنان ناپايدار است. در پرده حجاب نگاهشان دار، تا نامحرمان را ننگرند، زيرا كه سخت گيرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است. بيرون رفتن زنان بدتر از آن نيست كه افراد غير صالح را در ميانشان آورى، و اگر بتوانى به گونه اى زندگى كنى كه غير تو را نشناسند چنين كن. كارى كه برتر از توانايى زن است به او وامگذار، كه زن گل بهارى است، نه پهلوانى سخت كوش. مبادا در گرامى داشتن زن زياده روى كنى كه او را به طمع ورزى كشانده براى ديگران به ناروا شفاعت كند.(۱) بپرهيز از غيرت نشان دادن بيجا كه درستكار را به بيمار دلى، و پاكدامن را به بدگمانى رساند. كار هر كدام از خدمتكارانت را معيّن كن كه او را در برابر آن كار مسئول بدانى، كه تقسيم درست كار سبب مى شود كارها را به يكديگر وا نگذارند، و در خدمت سستى نكنند. خويشاوندانت را گرامى دار، زيرا آنها پر و بال تو مى باشند، كه با آن پرواز مى كنى، و ريشه تو هستند كه به آنها باز مى گردى، و دست نيرومند تو مى باشند كه با آن حمله مى كنى. دين و دنياى تو را به خدا مى سپارم، و بهترين خواسته الهى را در آينده و هم اكنون، در دنيا و آخرت، براى تو مى خواهم، با درود.______________________________(۱). نقد تفكّر فمينيسم FEMINISM (اصالت دادن به زن يا زن سالارى) بلكه بايد همه عوامل تربيت و نظارت را بكار گرفت تا زنان جامعه به آسانى راه كمال را به پيمايند.
و بپرهيز از مشورت و كنگاش با زنها، زيرا انديشه ايشان رو به ناتوانى و تصميمشان رو به سستى است، و با حجاب و پوشاندن چشمهاى آنها را از ديدار باز دار (مگذار بيرون رفته چشمشان بر مردم افتد) زيرا سخت گرفتن حجاب (پوشيدگى و آراستگى) براى ايشان پاينده تر است (هر چند در حجاب باشند از تباهكاريها محفوظند) و بيرون رفتن اينان بدتر نيست از آوردن تو كسيرا كه از جهت ايشان اعتماد و اطمينانى باو نمى باشد (خواه مرد يا زن، زيرا گاهى فساد آوردن بعضى از مردم به خانه بيش از بيرون شدن زنان است، و گاهى فساد آمدن بعضى از زنان نزد ايشان بيش از مردان است) و اگر مى توانى كارى كن كه غير ترا نشناسند، و مسلّط مكن زن را بآنچه باو مربوط نيست، زيرا زن (چون) گياهى است خوشبو نه كار فرما (پس او را از انجام امور باز دار) و در گرامى داشتن او از آنچه مربوط باو است تجاوز مكن، و او را بطمع مينداز كه شفاعت ديگرى كند، و بپرهيز از اظهار غيرت و بدگمانى در جائيكه نبايد غيرت بكار برد (در باره زن پاكدامن بد گمان و به اندك چيزى آشفته مشو) زيرا اين كار زن درست را به نادرستى، و زنى را كه (از ناشايسته) آراسته است به دو دلى و انديشه (در آن كار) وامى دارد (زنى كه بكار ناشايسته اهميّت دهد بر اثر نسبت دادن ارتكاب آن در نظر او آسان شود و ممكن است آنرا بجا آورد). و براى هر يك از زير دستان و كاركنان خود كارى تعيين كن تا (اگر آنرا انجام نداد) او را نسبت بهمان كار مؤاخذه و باز پرسى كنى، زيرا اين روش سزاوارتر است تا اينكه كارهايت را بيكديگر وا نگذارند. و خويشانت را گرامى دار، زيرا آنان بال و پرتو هستند كه با آن پرواز ميكنى، و اصل و ريشه تو مى باشند كه بايشان باز مى گردى (از آنان كمك گرفته و بآنها سرفرازى) و دست (ياور) تو هستند كه با آن (بر دشمن) حمله ميكنى (و پيروز مى گردى). دين و دنياى ترا نزد خدا امانت مى سپارم (كه حفظ نموده از هر پيشآمد بدى نگاه دارد) و بهترين قضاء خواسته او را اكنون و آينده و در دنيا و آخرت براى تو از درخواست مى نمايم، و درود بر آنكه شايسته است.
از رأى زدن با زنان بپرهيز، زيرا ايشان را رأيى سست و عزمى ناتوان است. زنان را روى پوشيده دار تا چشمشان به مردان نيفتد، زيرا حجاب، زنان را بيش از هر چيز از گزند نگه دارد. خارج شدنشان از خانه بدتر نيست از اين كه كسى را كه به او اطمينان ندارى به خانه در آورى. اگر توانى كارى كنى كه جز تو را نشناسد چنان كن. و كارى را كه برون از توان اوست، به او مسپار، زيرا زن چون گل ظريف است، نه پهلوان خشن. گرامى داشتنش را از حد مگذران و او را به طمع مينداز، چندان كه ديگرى را شفاعت كند. زنهار از رشك بردن و غيرت نمودن نابجا، زيرا سبب مى شود كه زن درستكار به نادرستى افتد و زنى را كه به عفت آراسته است به ترديد كشاند. براى هر يك از خادمانت وظيفه اى معين كن كه به انجام آن پردازد و هر يك، كار تو را به عهده آن ديگر نيندازد. عشيره خود را گرامى دار، كه ايشان بالهاى تو هستند كه به آن مى پرى و اصل و ريشه تواند كه بدان بازمى گردى و دست تو هستند كه به آن حمله مى آورى.دين و دنيايت را به خدا مى سپارم و از او بهترين سرنوشت را براى تو مى طلبم، هم اكنون و هم در آينده، هم در دنيا و هم در آخرت. و السلام.
از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهيز که رأى آنها ناقص و تصميمشان سست است. و از طريق حجاب، ديده آنها را از ديدن مردان بيگانه باز دار، زيرا تأکيد بر حجاب، آنها را سالم تر و پاک تر نگاه خواهد داشت. (افراد غير مطمئن را بر آنها وارد نکن زيرا) بيرون رفتن آنها بدتر از آن نيست که افراد غير مطمئن را به آنها راه دهى. اگر بتوانى که آنها غير از تو (از مردان بيگانه) ديگرى را نشناسند چنين کن و به زن بيش از کارهاى خودش را وامگذار، زيرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور. به خاطر احترام او، ديگرى را (بيگانه اى را) احترام مکن و احترامش را به حدى نگه دار که او را به اين فکر نيندازد که براى ديگران (بيگانگان) شفاعت کند. برحذر باش از اينکه در جايى که نبايد غيرت به خرج دهى، اظهار غيرت کنى (و کار تو به سوء ظن ناروا بينجامد) زيرا اين غيرت بى جا و سوء ظن نادرست زن پاک دامن را به ناپاکى، و بى گناه را به آلودگى ها سوق مى دهد. (پسرم!) براى هر يک از خدمتگذارانت کار معينى قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانى; زيرا اين سبب مى شود که آنها کارهاى تو را به يکديگر وا نگذارند (و از زير بار مسئوليت شانه تهى نکنند) قبيله و خويشاوندانت را گرامى دار، زيرا آنها پر و بال تواند که به وسيله آنها پرواز مى کنى و اصل و ريشه تواند که به آنها باز مى گردى و دست و نيروى تو که با آن (به دشمن) حمله مى کنى. دين و دنيايت را نزد خدا به امانت بگذار و از او بهترين مقدرات را براى امروز و فردا و دنيا و آخرتت بخواه؛ و سلام بر تو.
بپرهيز از رأى زدن با زنان كه زنان سست رايند، و در تصميم گرفتن ناتوان، و در پرده شان نگاه دار تا ديده شان به نامحرمان نگريستن نيارد كه سخت در پرده بودن، آنان را از -هر گزند- بهتر نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نيست از بيگانه كه بدو اطمينان ندارى و او را نزد آنان در آرى. و اگر توانى چنان كنى كه جز تو را نشناسند، روا دار، و كارى كه برون از توانايى زن است به دستش مسپار، كه زن گل بهارى است لطيف و آسيبپذير، نه پهلوانى است كارفرما و در هر كار دلير، و مبادا گرامى داشت -او را- از حد بگذرانى و يا او را به طمع افكنى و به ميانجى ديگرى وادار گردانى. و بپرهيز از رشك نابجا كه آن درستكار را به نادرستى كشاند، و پاكدامن را به بدگمانى خواند. و هر يك از خدمتكارانت را كارى به عهده بگذار، و آن را بدان كار بگمار تا هر يك وظيفه خويش بگزارد و كار را به عهده ديگرى نگذارد، و خويشاوندانت را گرامى بدار كه آنان چون بال تواند كه بدان پرواز مى كنى، و ريشه تواند كه به آن باز مى گردى، و دست تو كه بدان حمله مى آورى. دين و دنياى تو را به خدا مى سپارم، و بهترين داورى را از وى براى تو درخواست دارم. امروز و هر زمان هم در اين جهان، و هم در آن جهان، و السلام.
از مشورت با زنان اجتناب كن، زيرا رأيشان ضعيف، و عزمشان سست است. با پوششى كه بر آنان قرار مى دهى ديده آنان را از ديدن مردمان باز دار، زيرا سختى حجاب آنان را پاك تر نگاه مى دارد، و بيرون رفتن زنان از خانه بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را بر آنان در آورى، و اگر بتوانى چنان كن كه غير تو را نشناسند. امورى كه در خور توان زنان نيست به دستشان مسپار، زيرا زن گلى است ظريف نه خادم و كار پرداز. احترامش را در حدّ خودش مراعات كن، و او را به طمع ميانجى گرى در حق غير مينداز. آنجا كه جاى غيرت نيست از غيرت بپرهيز، چرا كه اين روش افراطى سالم را به بيمارى، و پاكدامن را به آلودگى دچار مى كند. براى هر يك از خدمتگزارانت كارى مربوط به او قرار ده و او را نسبت به همان كار باز خواست نما، كه اين كار آنها را بهتر وامى دارد تا در خدمتت كار را به يكديگر وانگذارند. اقوامت را احترام كن، زيرا آنان بال تواند كه با آن پرواز مى كنى، و ريشه تواند كه به آن باز مى گردى، و نيروى تواند كه به وسيله آنان به دشمن حمله مى برى. دين و دنيايت را به خدا مى سپارم، و از او بهترين سرنوشت را براى تو در امروز و فردا و دنيا و آخرت درخواست مى كنم. و السّلام.
شرح :
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )رفتار حکيمانه و عادلانه با زن:
در آخرین قسمت از اين وصيّت نامه تاريخى، امام(عليه السلام) به مسائل مربوط به زنان مى پردازد و دستورات هشت گانه اى را در اين زمينه به فرزندش مى دهد.
نخست مى فرمايد: «از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهيز که رأى آنها ناقص و تصميمشان سست است»; (وَإِيَّاکَ وَمُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْن(1) وَعَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْن).
امام(عليه السلام) در اثناى اين نصايح هفتگانه علتى بيان کرده که مى تواند به تمام سؤالاتى که امروز پيرامون اين دستورات مطرح مى شود، پاسخ گويد، حضرت مى فرمايد: زيرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان (مدير مسلط).
روشن است چنين موجود لطيفى نمى تواند در مسائل مهم طرف مشورت باشد. به علاوه، مى دانيم که مسائل احساسى و عاطفى بر زنان غلبه دارد و همين امر در مقام مشاوره با آنها اثر مى گذارد. بديهى است هر حکم عامى استثنائاتى دارد و در اين مورد نيز زنانى را مى توان يافت که در عزم و اراده و رأى، با مردان صاحب نظر برابرى مى کنند.
سپس در دومين توصيه مى فرمايد: «و از طريق حجاب، ديده آنها را از ديدن مردان بيگانه باز دار، زيرا تأکيد بر حجاب، آنها را سالم تر و پاک تر نگاه خواهد داشت»; (وَاکْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِيَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ).
اين سخن شبيه دستورى است که در آيه 31 سوره نور آمده است: «(وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ); و به زنان باايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند و دامان خويش را (از بى عفتى) حفظ کنند».
نيز نشان مى دهد که بر خلاف تصور بسيارى از مردم، همه فتنه ها از ناحيه نگاه مردان به زنان نيست، بلکه بسيارى از آنها به سبب نگاه زنان به مردان و وسوسه هاى آنهاست که امام(عليه السلام) براى جلوگيرى از آن دستور مى دهد آنها را در حجاب نگه دار. روشن است که اين قبح نيز همه زنان را شامل نمى شود بلکه زنان بى بند و بار يا ضعيف الايمان را مى گويد.
در سومين توصيه مى فرمايد: «(افراد غير مطمئن را بر آنها وارد نکن، زيرا) بيرون رفتن آنها بدتر از آن نيست که افراد غير مطمئن را به آنها راه دهى»; (وَلَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لاَ يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ).
در چهارمين توصيه که در واقع تکميل توصيه قبل است مى فرمايد: «اگر بتوانى که آنها غير از تو (از مردان بيگانه) ديگرى را نشناسند چنين کن»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ يَعْرِفْنَ غَيْرَکَ فَافْعَلْ).
اشاره به اينکه هر چه مى خواهند، تنها از تو بخواهند، حتى اگر خواسته اى از ديگران داشته باشند، به وسيله تو باشد و عملا رابطه آنها را با ديگران که در بسيارى از موارد مبدل به رابطه فاسدى مى شود قطع کن و رابطه ايشان را با خودت در همه جا محکم و استوار دار و به اين ترتيب هم خواسته هايشان انجام شود و هم رابطه هاى مفسده انگيز قطع گردد.
حضرت در پنجمين دستور مى افزايد: «و به زن بيش از کارهاى خودش را وامگذار، زيرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور»; (وَلاَ تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ، وَلَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَة(2)).
اشاره به اينکه زنان به علت داشتن جنبه هاى عاطفى و لطافت روحى نمى توانند عهده دار امور خشن شوند و مديريت هاى سخت را بر عهده گيرند، بنابراين آنها در محدوده امور مربوط به خويش بايد فعاليت کنند نه امور مربوط به ديگران مخصوصاً پست هاى حساس و سنگين.
علتى را که امام(عليه السلام) براى اين دستور و دستورات مشابه آن بيان فرموده، علت بسيار حساب شده اى است که با ساختمان روح و جسم زنان سازگار است، هرچند بعضى از غرب زده ها در سخن، حاضر به پذيرش اين معنا نيستند; ولى در عمل، سعى دارند آن را پياده کنند. حتى در مغرب زمين که سال هاى طولانى است شعار مساوات زنان با مردان را مى دهند در عمل طور ديگرى رفتار مى کنند به گونه اى که کمتر زنى مى تواند به پست هاى حساس دست يابد و نسبت آنها که توفيق بر اين کار پيدا مى کنند به کسانى که نمى توانند شايد به پنج درصد هم نرسد.
کوتاه سخن اينکه رعايت عدالت در ميان زنان و مردان و رفع تبعيض ناروا گرچه يک واقعيّت است; اما نمى توان قوانين را طورى تنظيم کرد که با واقعيّت هاى عامل تکوين در تضاد باشد و شعارهايى که اين تضاد را پرورش مى دهد شعارهايى است رياکارانه و دروغين که هرگز به واقعيّت نمى رسد.
در ششمين توصيه مى فرمايد: «به جهت احترام او، ديگرى را (بيگانه اى را) احترام مکن»; (وَلاَ تَعْدُ(3) بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا).
اشاره به اينکه هر گاه براى او اين و آن را اکرام کنى ممکن است رابطه اى عاطفى ميان آنها پيدا شود، رابطه اى که در آينده ممکن است منشأ فسادى گردد.
در هفتمين توصيه که بى ارتباط با توصيه قبل نيست مى فرمايد: «و احترامش را به حدى نگه دار که او را به اين فکر نيندازد که براى ديگران (بيگانگان) شفاعت کند»; (وَلاَ تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا)، چرا که اين گونه شفاعت ها نيز مى تواند منشأ رابطه عاطفى گردد و ضرر و زيان آن قابل انکار نيست.
خلاصه اينکه احترامات زن بايد محفوظ باشد; ولى در حد خودش و از آنها به ديگران تجاوز نکند خواه به صورت قبول شفاعت باشد و يا بدون شفاعت; زيرا از نظر روانى آثار منفى درآنها مى گذارد وآنها را تشويق به ارتباط با ديگران مى کند.
بعضى از شارحان در تفسير «وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا» گفته اند: منظور اين است که بيش از حد آنها را احترام نکن و در تکريمشان اندازه نگه دار; ولى اين تفسير با ترکيب اين جمله و کلمات آن سازگار نيست و ظاهر همان است که در بالا گفته شد.
در هشتمين (و آخرين توصيه اين بخش از خطبه) مى فرمايد: «برحذر باش از اينکه در جايى که نبايد غيرت به خرج دهى اظهار غيرت کنى (و کار به سوء ظن ناروا بينجامد) زيرا اين غيرت بى جا و سوء ظن نادرست، زن پاک دامن را به ناپاکى و بى گناه را به آلودگى ها سوق مى دهد»; (وَإِيَّاکَ وَالتَّغَايُرَ(4) فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَة، فَإِنَّ ذَلِکَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ، وَالْبَرِيئَةَ إِلَى الرِّيَبِ(5)).
شک نيست که هر کسى به ويژه زنان براى حفظ آبروى خود دست به کارهاى خلاف نمى زنند; ولى اگر نزديکان و همسران آنان با غيرت هاى بى مورد و سوء ظن هاى ناروا آنها را متهم کنند اين پرده دريده مى شود و مى گويند: حال که ما را بى جهت رسوا کرده اند چه ضرورتى دارد که ديگر در پاکى خود بکوشيم. از اين پس هر آنچه بادا باد.
اين سخن تنها درباره زنان صادق نيست، بلکه درباره فرزندان، همکاران، خدمتکاران و دوستان نيز جارى است که هميشه سوء ظن هاى ناروا سبب تشويق به آلودگى ها مى شود و راه را براى فساد مى گشايد. همه چيز در حد اعتدال خوب است حتى غيرت و تعصب براى حفظ ارزش ها.
نکته ها:
در اينجا لازم است به دو موضوع اشاره کنيم:
1. در دنياى امروز شعارهاى زيادى در مورد مساوات زن و مرد طنين انداز است و کنوانسيون هاى جهانى نيز آن را روز به روز داغ تر مى کنند که مطلقاً هيچ تفاوتى ميان اين دو جنس نيست، بنابراين هر دو مى توانند بدون هيچ گونه تفاوت مسئوليت هاى اجتماعى را بر عهده بگيرند; خواه مسأله قضاوت باشد يا فرماندهى لشکر و اداره جنگ و خواه سفرهاى فضايى، يا کاوش هاى اعماق درياها و خلاصه مديريت ها در تمام سطوح.
ولى با نهايت تعجب هنگامى که وارد مرحله عمل مى شوند تفاوت ها کاملا آشکار مى شود. مردان مديريت ها را در سطوح بالا و ميانه غالبا جز در موارد بسيار محدود و معدود در اختيار گرفته اند و به زنان اجازه ورود در اين ميدان ها را نمى دهند و در کشورهاى اروپايى و آمريکايى نيز مطلب همين است. هنگامى که سؤال مى شود که اين تناقض در قول و عمل از کجاست، پاسخى براى آن ندارند.
اين تناقض زاييده تفاوت واقعيّت ها با شعارهاست که در جهان امروز همه جا به چشم مى خورد. براى جلب آراى زنان در انتخابات سياسى و خاموش کردن اعتراض هاى آنها شعار مساوات را هرچه داغ تر سر مى دهند; ولى در مرحله عمل اين واقعيّت را پذيرفته اند که ساختمان روح و جسم زنان با مردان متفاوت است و هر کدام براى مسئوليتى آفريده شده اند. هر دو انسانند و هر دو صاحب حقوق فردى و اجتماعى; اما اينکه بگوييم هر دو يک جور فکر مى کنند و قابليت براى هر کارى را دارند اشتباه بزرگى است.
الکسيس کارل، فيزيولوژيک و جراح زيست شناس معروف فرانسوى که کتابهايى با شهرت جهانى دارد در کتاب معروف خود «انسان موجود ناشناخته» مى گويد: زن و مرد به حکم قانون خلقت متفاوت آفريده شده اند و اين اختلاف و تفاوت ها وظايف و حقوق آنها را متفاوت مى کند... و به علت عدم توجّه به اين نکته اصلى و مهم، طرفداران نهضت آزادى زنان فکر مى کنند که هر دو جنس مى توانند يکسان تعليم و تربيت يابند و مشاغل و اختيارات و مسئوليت هاى يکسانى به عهده گيرند. زن در حقيقت از جهات زيادى با مرد متفاوت است. يکايک سلول هاى بدن همچنين دستگاه هاى عضوى مخصوصاً سلسله عصبى نشانه جنس او را بر روى خود دارد. سپس مى افزايد: قوانين فيزيولوژى نيز همانند قوانين جهان ستارگان و آسمان ها سخت و غير قابل تغييرند و ممکن نيست تمايلات انسانى در آنها تغييرى ايجاد کند. ما مجبوريم آنها را آن طور که هست بپذيريم (نه آن طور که مى خواهيم). آن گاه اين سخن را با اين جمله پايان مى دهد: زنان بايد به سمت مواهب طبيعى خود و مسير سرشت خاص خويش بدون تقليد کورکورانه از مردان بکوشند. وظيفه ايشان در راه تکامل بشريت بسيار بيشتر از مردهاست و نبايست آن را سرسرى گيرند و رها کنند.(6)
جالب اينکه در سال هزار و نهصد و نود و پنج ميلادى ده ها هزار تن از اعضاى سازمان هاى دولتى و غير دولتى در پکن گرد هم آمدند تا سندى را که بر اساس کنوانسيون محو کليه اشکال تبعيض بر ضد زنان قبلاً تنظيم شده بود امضا کنند. بعضى از مواد آن به قدرى نادرست بود که مورد اعتراض سازمان ها و گروه هاى مختلف قرار گرفت. از افرادى که به اعتراض جلسه را ترک کردند خانم شارون هير نماينده پارلمان کانادا و رييس هيأت کانادايى شرکت کننده در آن جلسه بود. او برخاست و خطاب به خبرنگاران گفت: «تساوى مورد نظر سند پکن براى زنان تساوى به ارمغان نخواهد آورد. من با اولين پرواز به وطنم باز مى گردم و سعى مى کنم تفاوت ميان زن و مرد (و مسئوليت هاى آنان) را حفظ کنم همان گونه که اين تفاوت در خلقت وجود دارد، چون اين تفاوت هاست که ما را حفظ خواهد کرد.»(7)
شرح اين مسأله از عهده بحث کوتاه و فشرده ما خارج است، کافى است اجمالا بگوييم اين شعارها نه تنها مشکلى را از زنان جهان حل نکرده بلکه آثار مخربى نيز داشته است.(8)
بنابراين بايد واقعيّت هاى مربوط به اين دو جنس را دور از شعارهاى توخالى بپذيريم و بر اساس آن برنامه ريزى کنيم و هر يک را در جايگاه شايسته اجتماعى خود قرار دهيم بى آنکه کمترين ظلم و ستم يا تحقير در حق زنان روا داريم.
2. آنچه در کلمات مولا على(عليه السلام) در اين وصيّت نامه و در بعضى خطبه هاى ديگر و کلمات قصار وارد شده مورد بحث و گفتگو از ناحيه بعضى قرار گرفته که آيا مفهوم اين نامه ها و خطبه ها زن ستيزى نيست؟ ولى هرگاه ما به شأن ورود اين خطبه ها و مسائل تاريخى مقارن آن بنگريم خواهيم دانست که اين تعبيرات هرگز درباره همه زنان نيست، بلکه اشاره به گروه خاصى دارد که سرچشمه مفاسدى در درون خانواده يا داخل اجتماع مى شدند. مخصوصاً با توجّه به اينکه بخشى از سخنان مولا على(عليه السلام) در اين باره بعد از جنگ جمل بيان شده است. سردمدار جنگ جمل، همان جنگى که بنابه روايتى هفده هزار قربانى از مسلمانان گرفت، زن بود که آتش افروز يا يکى از آتش افروزان اصلى جنگ هم او بود.
بنابراين نظر مولا به اين گونه زنان است. به بيان ديگر سخنان مولا به صورت موجبه کليه نيست، بلکه موجبه جزئيه است.
شاهد اين سخن ديدگاه قرآن نسبت به زنان است که به عنوان نمونه به آيات ذيل اشاره مى شود: «(وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَيْها وَجَعَلَ بَيْنَکُمْ مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِى ذلِکَ لآَيات لِقَوْم يَتَفَکَّرُونَ); و از نشانه هاى خدا اينکه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در کنار آنان آرامش يابيد و در ميانتان محبّت و رحمت قرار داد. به يقين در اين نشانه هايى است براى گروهى که تفکر مى کنند».(9)
اگر همه آنها نواقص العقول يا شر و بد باشند اين آرامش از کجا پيدا مى شود.
در جاى ديگر مى فرمايد: «(هُنَّ لِباسٌ لَّکُمْ وَأَنْتُمْ لِباسٌ لَّهُن); آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها (هر دو زينت هم و سبب حفظ يکديگريد)».(10)
هر گاه همه آنها داراى صفات منفى باشند چگونه مى توانند سبب زينت همسرانشان و مايه حفظ آنها گردند.
در جاى ديگر مى خوانيم: «(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِّنْ ذَکَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا يَعْمَلُونَ); هر کس کار شايسته اى انجام دهد خواه مرد باشد يا زن در حالى که مؤمن است به طور مسلم او را حيات پاکيزه اى مى بخشيم و پاداش آنها را مطابق بهترين اعمالى که انجام مى دادند، خواهيم داد».(11)
در آيه 35 سوره احزاب، ده گروه از مؤمنان صالح العمل و زنان صالحه را در کنار هم قرار داده و در پايان به همه وعده اجر عظيم مى دهد، مى فرمايد: (إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَالْمُسْلِماتِ وَالْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ وَالْقانِتينَ وَالْقانِتاتِ وَالصّادِقينَ وَالصّادِقاتِ وَالصّابِرينَ وَالصّابِراتِ وَالْخاشِعينَ وَالْخاشِعاتِ وَالْمُتَصَدِّقينَ وَالْمُتَصَدِّقاتِ وَالصّائِمينَ وَالصّائِماتِ وَالْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِ وَالذّاکِرينَ اللهَ کَثيراً وَالذّاکِراتِ أَعَدَّ اللهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظيماً).
در اين زمينه بحث بسيار است که ذکر همه آنها ما را از کيفيت بحث هاى مربوط به نکته ها خارج مى کند; ولى براى حسن ختام به کلام خود مولا(عليه السلام) باز مى گرديم که در همين بخش از وصيّت نامه اش فرمود: «إنّ الْمَرْأَةَ رِيْحانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرِمانَةٌ». مى دانيم که گل و ريحان در حد ذات خود مزاياى فراوانى دارد; هم مايه آرامش خاطر است و هم زينت و هم فوايد فراوان ديگر; ولى در عين حال موجودى است لطيف که اگر از آن مراقبت کافى نشود پژمرده خواهد شد. در واقع اين جمله اشاره به آن است که در آنها جنبه احساس و عواطف برترى دارد در حالى که در مردان خرد بر عواطف ترجيح دارد و البتّه هنگامى که اين دو با اين دو ويژگى با هم بياميزند نظام خانواده تأمين مى شود.
***
تقسيم مسئوليت ها:
در اين بخش از وصيّت نامه امام(عليه السلام) دو دستور مهم در زمينه مديريت و تعاون به فرزند دلبندش ـ و در واقع به همه انسان ها به عنوان پدرى دلسوز ـ مى دهد.
نخست مى فرمايد: «براى هر يک از خدمتگذارانت کار معينى قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانى، زيرا اين سبب مى شود آنها کارهاى تو را به يکديگر وا نگذارند (و از زير بار مسئوليت شانه تهى نکنند)»; (وَاجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَان مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلاَّ يَتَوَاکَلُوا(12) فِي خِدْمَتِکَ).
تقسيم کار از مهم ترين اصول مديريت است، زيرا بدون آن غالبا افراد در انتظار ديگران مى نشينند و مسئوليت ها را به گردن آنها مى اندازند و به هنگامى که کار زمين مى ماند در برابر مؤاخذه کارفرما به اين عذر متوسل مى شوند که ما گمان کرديم ديگران اين کار را انجام خواهند داد و اگر به ديگران گفته شود آنها هم همين عذر را مى آورند; ولى هنگامى که کارها و مسئوليت ها تقسيم شود هر کسى مى داند در برابر کار خود مسئول است و در انجام آن سعى و تلاش مى کند. اين توصيه نشان مى دهد که امام(عليه السلام) به اصول مديريت کاملا توجّه داشته و فرزندش را به آن توصيه مى کند.
در زمان پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز در جنگ و غير جنگ اين امر نمايان بود که فردى را فرمانده ميمنه لشکر و فرد ديگرى را فرمانده ميسره و فرد سومى را در قلب سپاه قرار مى داد و مسئوليت ها را تعيين مى فرمود. براى جمع آورى زکات افراد خاصى مأموريت داشتند و براى کسب اطلاعات از وضع دشمنان افراد ديگرى مأموريت پيدا مى کردند و اداره امور بخش هاى کشور اسلام به افراد آگاه سپرده مى شد.
در دومين دستور مى فرمايد: «قبيله و خويشاوندانت را گرامى دار، زيرا آنها پر و بال تواند که به وسيله آنها پرواز مى کنى و اصل و ريشه تواند که به آنها باز مى گردى و دست و نيروى تو که با آن (به دشمن) حمله مى کنى»; (وَأَکْرِمْ عَشِيرَتَکَ، فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِي بِهِ تَطِيرُ، وَأَصْلُکَ الَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ، وَيَدُکَ الَّتِي بِهَا تَصُولُ(13)).
امام(عليه السلام) در اين جمله خويشاوندان را به سه چيز تشبيه کرده که هر کدام ناظر به مطلب خاصى است; تشبيه به بال و پر، اصل و ريشه و تشبيه به دست.
تشبيه اوّل اشاره به پيشرفت و ترقى در سايه کمک هاى آنهاست و تشبيه دوم اشاره به عدم احساس تنهايى در برابر مشکلات و تشبيه سوم اشاره به مبارزه با دشمنان با کمک عشيره و خويشاوندان است.
در واقع همان گونه که اجتماع بزرگ انسان ها در سايه کمک هاى متقابل به پيشرفت هاى بى نظير نايل مى گردد اجتماع کوچک عشيره و خويشاوندان در دل اين اجتماع بزرگ نيز با تعاون بيشتر و همکارى نزديک تر به موفقيت هاى فوق العاده اى نايل مى گردد. حتى اقوام جاهلى نيز به اين حقيقت پى برده بودند و لذا پيوند با قبيله و جلب حمايت آنها در غلبه بر مشکلات در عصر جاهليّت عرب و ساير اعصار نيز با قوت تمام دنبال مى شد. البتّه با اين تفاوت که آنها در حمايت از قبيله و حمايت قبيله از آنان، حق و باطل و ظلم و عدالت را به رسميت نمى شناختند و بدون قيد و شرط، از يکديگر کمک مى خواستند و مورد حمايت قرار مى گرفتند; ولى اسلام اين حمايت متقابل را محدود به مسيرهاى حق کرد و طرفدارى از باطل را حتى آنجا که پاى پدر و مادر و برادر در ميان باشد، مجاز نشمرده است.
ابن ابى الحديد نمونه هايى از حمايت قبيله نسبت به افراد مظلوم را آورده که نشان مى دهد اين حمايت تا چه حد کارساز بوده است. از جمله اينکه فرزدق هر زمان مى خواست در مقابل خلفا و امرا شعرى از اشعارش را بخواند حتما نشسته مى خواند. روزى وارد بر خليفه اموى سليمان بن عبدالملک شد و شعرى خواند و پدران خودش را در آن ستود. سليمان، ناراحت شد گفت: اين مدح و ستايش درباره من بود يا خودت؟ فرزدق در جواب گفت: هم براى من و هم براى تو. اين مسأله سبب خشم سليمان شد به او گفت: بسيار خوب برخيز و بقيه اشعار را بخوان و بعد از اين جز در حالت قيام نبايد شعرى بخوانى. فرزدق گفت: نه به خدا قسم. چنين چيزى ممکن نيست مگر اينکه سر من بر تنم نباشد و به زمين افتد. سليمان گفت: واى بر اين احمقِ آلوده مادر. با صراحت با من مخالفت مى کند و فريادش بلند شد. (و قصد سويى درباره فرزدق کرد) ناگهان شنيد سر و صداى زيادى بر در قصر است. سليمان گفت: چه خبر است گفتند: قبيله بنى تميم (قبيله فرزدق) بر در ايستاده اند و مى گويند: هرگز نبايد فرزدق ايستاده شعر بخواند و ما دست به قبضه شمشيرها برديم. سليمان هنگامى که شرايط را سخت ديد گفت: مانعى ندارد. فرزدق بنشيند و اشعارش را بخواند.(14)
***
همه چيز خود را به خدا بسپار:
سرانجام امام(عليه السلام) در آخرين بخش اين وصيّت نامه به فرزندش دو دستور مى دهد که همه چيز در آن دو جمع است; نخست مى فرمايد: «دين و دنيايت را نزد خدا به امانت بگذار»; (اسْتَوْدِعِ(15) اللهَ دِينَکَ وَدُنْيَاکَ).
سپس مى افزايد: «و از او بهترين مقدرات را براى امروز و فردا، دنيا و آخرتت بخواه و سلام بر تو»; (وَاسْأَلْهُ خَيْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِي الْعَاجِلَةِ وَالاْجِلَةِ، وَالدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ، وَالسَّلاَمُ).
بديهى است هيچ کس بهتر از خدا نمى تواند دين و دنياى انسان را حفظ کند و هيچ کس بهتر از او نمى تواند بهترين مقدرات را براى دنيا و آخرت انسان تأمين کند. او سرچشمه همه خيرات و منبع تمام برکات است و هرکس هرچه دارد از او دارد همان گونه که در قرآن مى خوانيم: «(بِيَدِکَ الْخَيْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىْء قَديرٌ); تمام خوبيها به دست توست و تو بر هر چيزى توانايى».(16)
شک نيست که هم دنياى انسان آفاتى دارد و هم دين انسان و البتّه آفات دين بيشتر است و اين آفات به قدرى زياد و متنوع است که غلبه بر آنها جز با استمداد از ذات پاک خداوند امکان پذير نيست.
و به گفته مولوى:
صد هزاران دام و دانه است اى خدا *** ما چو مرغان حريص و بى نوا
دم به دم وابسته دام نُوايم *** هر يکى گر باز و سىمرغى شويم
مى رهانى هر دمى ما را و باز *** سوى دامى مى رويم اى بى نياز
گر هزاران دام باشد هر قدم *** چون تو با مايى نباشد هيچ غم***
پی نوشت:
1 . «افن» به معناى نقصان و کمبود فکر و خرد است.
2 . «قهرمان» در اصل لغت فارسى است که به ادبيات عرب منتقل شده و به معناى مدير و کافرما و وکيل دخل و خرج است و گاه به معناى پهلوان و شجاع نيز آمده است.
3 . «لا تعد» به معناى تجاوز نکن از ريشه «عدو» بر وزن «سرو» به معناى تجاوز گرفته شده است.
4 . «التغاير» از ريشه «غيرت» به معناى شدت عمل در جهت حفظ نواميس يا سرمايه هاى مهم ديگر است.
5 . «ريب» (با توجّه به فتح ياء) جمع «ريبة» بر وزن «غيبت» به معناى شک و سوء ظ
6 . انسان موجود ناشناخته، ص 100 به بعد، چاپ سوم.
7 . به نقل از گزارش توصيفى اجلاس پکن، شوراى فرهنگى اجتماعى زنان، ص 10.
8 . براى کسب اطلاعات بيشتر مى توانيد به دائرة المعارف فقه مقارن، ج 1، ص 84-89 مراجعه کنيد.
9 . روم، آيه 21.
10 . بقره، آيه 187 .
11 . نحل، آيه 97 .
12 . «يتواکلوا» از ريشه «تواکل» و «وکالت» گرفته شده و «تواکل» آن است که هر کسى کار خود را به ديگرى بگذارد و شانه از آن تهى کند.
13 . «تصول» از ريشه «صولة» بر وزن «دولة» به معناى حمله کردن گرفته شده است.
14 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 128.
15 . در بسيارى از نسخ نهج البلاغه به جاى صيغه امر «استَوْدِع» و «اسئلْ» صيغه متکلم وحده آمده است که مفهومش اين است که من دين و دنياى تو را به خدا مى سپارم و بهترين مقدرات را براى دنيا و آخرت تو از پيشگاه او مى طلبم. البتّه مفهوم هر دو در واقع يکى است، هرچند نسخه اخير مناسب تر به نظر مى رسد مخصوصاً با توجّه به تعبير به «لک».
16 . آل عمران، آيه 26.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 5، صفحه 105-101
لغات:
أفن: سستى، ناتوانى
قهرمانه: اصل واژه، فارسى است به شكل عربى در آمده است، يعنى پهلوان.
شرح:
بيست و هشتم: او را در مورد زنان به چند چيز سفارش كرده است:
اوّل: زنهار از مشورت با آنها، و بر ضرورت اين زنهار به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت: «زيرا انديشه آنان سست است» مى باشد. از آن رو كه در خردهايشان كاستى است، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است: و هر كه چنين باشد شايسته است از مشورت با او پرهيز شود، زيرا سستى اراده باعث اشتباهكارى و نرسيدن به جهت مصلحت در مورد مشورت است.
دوم: چشمهاى آنان را به وسيله حجاب و پوشش از ديدار نامحرمان باز دارد، و اين سخن از فصيحترين كنايه ها در مورد پوشش است. «من» زايد و شايد براى تبعيض باشد. و بر ضرورت پوشش آنها به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن جمله: زيرا سختگيرى حجاب براى ايشان نتيجه پايدار دارد، يعنى براى پوشش و پاكدامنى پايدارتر است تا بيرون رفتن از خانه و آرايش كردن و براى حفظ آنها استوارتر مى باشد، و كبراى مقدّر آن چنين است: و هر چه اين طور باشد بايد انجام داد.
سوم: او را هشدار داده است تا مبادا در وارد كردن كسى كه در مورد ايشان [زنان] به او اطمينان ندارد، سهل انگارى كند، و در اين مورد تفاوتى ميان مرد و زن نيست، اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه از آن جلوگيرى و ممانعت مستفاد مى شود، و در حقيقت چنين است: اجازه ورود دادن به كسانى كه اطمينان به آنها نيست، برابر گرايش دادن زنان به فساد يا بدتر از آن است، و كبراى مقدّر نيز چنين مى شود: و هرگاه اين طور باشد، اجازه ورود نبايد داد. علت اين كه در بعضى از موارد ورود افراد نامطمئن بيشتر موجب فساد مى شود، آن است كه در اين صورت، مجال بيشترى مى يابند تا با زنان خلوت كنند و در باره خواسته فاسد خود همصحبت شوند.
چهارم: او را امر كرده است تا وسايل آشنايى ميان زن و ديگران را نابود سازد، زيرا آشنايى آنها با ديگران زمينه ساز فساد است. البته به قرينه حاليه درمى يابيم كه كسانى مانند پدر و... محرم و از شمول سخن امام خارجند. و اين كه اين دستور را مشروط بر توانايى كرده، از آن روست كه گاهى به هيچ نوع امكان ندارد، جلو آشنايى آنها را با ديگران گرفت.
پنجم: او را از سپردن اختيار امور زن در مورد خوردنى، پوشيدنى و نظاير آن، بيش از اندازه به دست خود، و بالاتر از اينها مانند واسطه شدن و شفاعت براى ديگران، نهى كرده است. و براى صلاحيّت نداشتن زن نسبت به چنين كارى به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است كه صغراى آن عبارت است: زيرا زن گياه خوشبويى است نه انسانى نيرومند. كلمه «ريحانه: گياه خوشبو» را استعاره براى زن آورده است از آن رو كه او مورد كاميابى و بهره بردارى است، و شايد انتخاب كلمه ريحانه به جاى زن، از آن رو باشد كه زنان عرب بوى خوش فراوان به كار مى برند. غير قهرمان، كنايه از آن است كه زن براى حكمرانى و تسلّط آفريده نشده است بلكه شأن زن فرمانبرى است. و كبراى مقدّر چنين است: و هر كس اين طور باشد سزاوار نيست كار او را به خود واگذارند، و دست او در كار ديگران باز باشد.
ششم: و همچنين او را از احترام بيش از حدّ مانع شده است. يعنى نبايد تا آنجا زن را گرامى بدارى كه به مصلحت خود پشت پا بزند، و اين عبارت مانند جمله قبلى است.
هفتم: و همچنين او را از اين كه كارى كند تا زن به طمع در شفاعت ديگران بيفتد، منع كرده است زيرا اين خود نوعى پا از گليم خود بيرون نهادن است، و مطلب را به اين ترتيب بيان كرده است كه او به دليل نقصان غريزى و كاستى فكرى، شايستگى آن را ندارد.
هشتم: او را از اظهار غيرت و بدگمانى در جايى كه نبايد چنان باشد، منع كرده و بر نتيجه بدى كه بر آن مترتّب است به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت: «زيرا آن... نادرستى»، است، كلمه «الصّحيحه» كنايه از آلوده نبودن به خيانت و فساد، و «السّقم» كنايه از آلودگى بدانهاست. براستى چنين است، زيرا زن موقعى كه دور از فساد است، آن را بد مى داند و از روبرو شدن با فساد بيزار است، و بيم رسوايى و كيفر را احساس مى كند، ولى در صورتى كه او پاك است، اگر به او نسبت نادرستى بدهند، در آغاز كار بر او گران آيد، و اگر اين نسبت تكرار شود، سخن مرد در مقابل او بى ارزش مى شود و سرزنش كردن او به منزله وادار ساختن به فساد مى گردد. اين مطلب روشنى است كه در طبيعت حيوانى نسبت به كارى كه ممنوع است، يك نوع آزمندى وجود دارد. بنا بر اين غيرت در چنين موردى بى جاست و سرزنش به دليل خيالى پوچ و به خاطر كارى كه انجام نشده است، خود نوعى انگيزه است. و كبراى مقدّر نيز چنين است و هر كارى كه آن طور باشد، انجام آن روا نيست.
بيست و نهم: او را مأمور ساخته است تا براى هر كدام از خدمت گزاران خود كارى را تعيين كند و او را نسبت به همان كار مؤاخذه كند و نسبت به كار ديگر مؤاخذه نكند، و اين از جمله امور مربوط به تدبير منزل است. و بر راز اين سخن به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن جمله: «زيرا او سزاوارتر است... به خدمت گزارى تو». توضيح آن كه هرگاه آنها مشتركا بر انجام كارى مكلّف باشند تا هر كدام از آنها به انجام آن كار اقدام كند، بيشتر وقتها هر يك كار خود را به ديگرى وامى گذارد و اين خود باعث انجام نگرفتن كار مى شود.
كسرى انوشروان به فرزندش شيرويه گويد: در ميان كاتبان خود، دقّت كن هر كدام صاحب باغ و ملكند و آنها را خوب آباد كرده اند، او را متولّى ماليات كن، و هر كه بردگان زيادى دارد او را سرپرست سپاه كن و هر كدام از آنها عائله مندتر است و آنها را خوب اداره مى كند، مخارج و وظيفه در آمد و هزينه را به او بسپار و همچنين نسبت به تمام خدمت گزاران سرايت همين رفتار را بكن و كارى را بى حساب ميان خدمت گزاران مگذار كه نظام حكومتت از هم خواهد پاشيد.
سى ام: او را سفارش به گرامى داشت خويشاوندان كرده و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است كه صغراى آن عبارت: «زيرا آنان... حمله مى برى»، است. كلمه «الجناح» (بال) را استعاره از خويشاوندان آورده است، از آن رو كه آنها چون پر و بالى مبدأ حركت و توانايى او بر پرواز به سمت هدفها هستند، و به خاطر آماده سازى بيشتر، اصطلاح پرواز را به كار برده است و همچنين كلمه يد (دست) را از آن رو كه آنها وسيله حمله بردن وى بر دشمن مى باشند. امّا كبراى مقدّر چنين است: و هر كس اين چنين باشد، گرامى داشت او لازم است.
آن گاه وصيّت را با خداحافظى و به امانت سپردن دين و دنياى او نزد خدا و تقاضاى بهترين سرنوشت براى او در دنيا و آخرت بر طبق اراده و خواست خدا، پايان برده است.
كلمه: «استيداع» (به امانت گذاردن)، چون او را نزد خدا به امانت مى گذارد، به طور مجاز در مورد درخواست نگهدارى او از خدا به كار رفته است.
منهاج البراعه (خوئی)و إيّاك و مشاورة النّساء، فإنّ رأيهنّ إلى أفن، و عزمهنّ إلى وهن، و اكفف عليهنّ من أبصارهنّ بحجابك إيّاهنّ فإنّ شدّة الحجاب أبقى عليهنّ، و ليس خروجهنّ بأشدّ من إدخالك من لا يوثق به عليهنّ، و إن استطعت إن لا يعرفن غيرك فافعل، و لا تملّك المرأة من أمرها ما جاوز نفسها، فإنّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة، و لا تعد بكرامتها نفسها، و لا تطمعها في أن تشفع لغيرها، و إيّاك و التّغاير في غير موضع غيرة، فإنّ ذلك يدعو الصّحيحة إلى السّقم، و البريئة إلى الرّيب، و اجعل لكلّ إنسان من خدمك عملا تأخذه به، فإنّه أحرى أن لا يتواكلوا في خدمتك، و أكرم عشيرتك فإنّهم جناحك الّذي به تطير، و أصلك الّذي إليه تصير، و يدك الّتي بها تصول. أستودع اللّه دينك و دنياك، و أسأله خير القضاء لك في العاجلة و الاجلة، و الدّنيا و الاخرة، و السّلام. (62904- 62524)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 36
اللغة:(أفن): الأفن بسكون الفاء، النقص، و المتأفن، المتنقص و روى إلى أفن بالتحريك فهو ضعيف الرأى، أفن الرّجل يأفن أفنا أى ضعف رأيه (الوهن): الضّعف، (القهرمانة): فارسي معرّب.الاعراب:و اكفف عليهنّ من أبصارهنّ قال الشارح المعتزلي «ص 124 ج 16 ط مصر»: من هاهنا زائدة و هو مذهب أبي الحسن الأخفش من زيادة من في الموجب، و يجوز أن يحمل على مذهب سيبويه فيعنى به: فاكفف عليهنّ بعض أبصارهنّ، بأشدّ خبر ليس، و الباء زائدة، لا تعد: نهى من عدا يعدو أى لا تجاوز، التغاير: تفاعل من الغيرة و هي الرقابة في النّساء.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 41
المعنى:ثمّ توجّه عليه السّلام في آخر وصيّته إلى المعاملة مع النساء و الخدم و هم أهل البيت و الخاصّة و وصّى في النساء بأمور:1- ترك المشاورة معهنّ لضعف الرأى و وهن العزم و التصميم في الأمور.2- كفّ أبصارهنّ عن الأجانب و زهرة الدّنيا بواسطة الحجاب عليهنّ فانه موجب لبقائهنّ و وفائهنّ للزّوج.3- عدم إدخال الرّجال الأجانب عليهنّ في البيت إذا كانوا أهل ريب و فتنة.4- عدم إحالة تدبير امور البيت من شراء الحوائج و الامور الخارجة عن تدبير أنفسهنّ عليهنّ لأنّ ذلك يؤذيهنّ و يذهب بجمالهنّ و بهائهنّ و ينقص من الاستمتاع بوجودهنّ.5- عدم إجابتهنّ في الشفاعة و الوساطة للأغيار، فانّه يوجب توجّههم إليهنّ و يؤدّي إلى فسادهنّ يوما ما.6- عدم اظهار الغيرة عليهنّ في غير موضعها، و المقصود المنع من سوء الظنّ بهنّ ضنّا عليهنّ و شغفا بحبهنّ فانّه يوجب سوقهنّ إلى الفساد، و يلوث براءة ساحتهنّ بالرّيب و عدم الاعتماد.و أمّا وصيّته عليه السّلام بالنسبة إلى الخدم فانّه تنتظم أعمال خدمتهم بتقسيم اموره بينهم و إحالة كلّ أمر إلى من يناسبه منهم و جعله مسئولا عنه بخصوصه لئلا يكل بعضهم إلى بعض و يضيع الامور و تبقى بلا مسئول خاصّ.ثمّ ختم عليه السّلام وصاياه بقوله (و أكرم عشيرتك) و المقصود منه صلة الرّحم المأمور بها في الكتاب و السنّة معلّلا بأنّ العشيرة كالجناح للطّيران و كالأصل للبنيان و كاليد للصّولة على ذوي العدوان.و قد قرّر ابن خلدون في مقدمته المعروفة في علم الاجتماع و العمران، العصبة و الاعتماد على العشيرة أصلا ثابتا في القبض على الحكومة و السّلطان و تحصيل الزعامة على سائر أفراد الانسان، و قرّر ذلك الأصل بشواهد كثيرة من التاريخ في شتّى النواحي و البلدان.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 42
قال في «ص 117 ج 1 من المقدّمة ط مصر»: الفصل السابع عشر في أنّ الغاية الّتي تجرى إليه العصبيّة هي الملك.و ذلك لأنا قدّمنا أنّ العصبيّة بها تكون الحماية و المدافعة و المطالبة و كل أمر يجتمع عليه و قدّمنا أنّ الادمييّن الطبيعة الانسانية يحتاجون في كلّ اجتماع إلى وازع و حاكم يزع بعضهم عن بعض، فلا بدّ أن يكون متغلّبا عليهم بتلك العصبيّة و إلّا لم تتمّ قدرته على ذلك و هذا التغلّب هو الملك.الترجمة:مبادا با زنان خانه خود در كارهايت مشورت كنى زيرا رأى آنان سست است و تصميمشان نا پايدار است، با حجاب خود جلو ديده آنانرا بر گير زيرا هر چه در پرده باشند بهتر مى مانند و سالم ترند، بيرون رفتن آنها از خانه و گردش آنان در كوى و بر زن از آن بدتر نيست كه بيگانه اى كه مورد اطمينان نباشد نزد آنها آورى و با او معاشرت كنند، و اگر بتوانى آنها را چنان دارى كه جز تو را نشناسند همين كن.زن را به بيش از آنچه راجع بخود او است بر كارها سر كار و صاحب اختيار مكن، زيرا زن چون گل است و جنس لطيف و قهرمان و كارگزار نيست، و نبايد از اندازه احترام و شايستگى خود تجاوز نمايد، زن را بطمع ميانداز كه پيش تو واسطه انجام كار ديگران شود، و مبادا بيجا غيرت ورزى كنى و بدنبال بدبينى باشى كه اين خود زن درست و پارسا را بيمار و ناهموار سازد و زن پاكدامن را بسوى آلودگى كشد.براى هر كدام از خدمتكاران خود كارى مخصوص او مقرّر دار كه مسئول او باشد، و در عهده او شناخته شود، زيرا اين تقسيم كارها خود سبب مى شود كه كارها را بهم وانگذارند و خدمت را بى سرانجام ننمايند.عشيره و تيره و تبار خود را گرامى دار و محترم شمار زيرا كه آنان بجاى پرهاى تواند كه بوسيله آنها پران مى شوى و پايه تواند كه بدانهاى مى گردى، و چون دست تواند كه بوسيله آنها يورش و فعاليت دارى.من تو را از نظر دين و دنيايت بخدا مى سپارم، و از او براى تو فرمان خير و صلاح را در دنيا و آخرت خواستارم و السّلام.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )ضمن شرح جمله اى كه امير المؤمنين فرموده است زنان را به طمع ميندازيد كه ياراى شفاعت براى ديگران پيدا كنند، اين داستان را آورده است:
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص49
زبير بن بكار روايت كرده است كه چون موسى عباسى به خلافت رسيد، مادرش خيزران در امور بسيارى سخن مى گفت و در مورد حوايج مردم شفاعت مى كرد، موسى هم با هر چه كه او مى خواست، موافقت مى كرد. چون چهار ماه از خلافت او گذشت، مردم بر در خانه مادرش جمع مى شدند و به او طمع مى بستند و چنان بود كه هر بامداد گروههايى بر در خانه خيزران گرد مى آمدند، تا آنكه روزى در موردى با موسى سخن گفت كه راهى براى بر آوردن خواسته اش نبود. موسى براى مادرش دليلى آورد، ولى او گفت: چاره اى از برآوردن اين خواسته من نيست. موسى گفت: انجام نخواهد داد. خيزران گفت: من بر آوردن اين حاجت را براى عبد الله بن مالك تضمين كرده ام. موسى خشمگين شد و گفت: اى واى بر من از دست اين پسر زن بدكاره، دانستم كه او اين كار را مى خواهد به خدا سوگند نه براى تو و نه براى او اين كار را نخواهم كرد. خيزران گفت: به خدا سوگند از اين پس هرگز حاجتى از تو نخواهم خواست. موسى گفت: به خدا سوگند كه هيچ اهميت نمى دهم. خيزران خشمگين برخاست، موسى گفت: بر جاى خود بايست و سخن مرا گوش كن، به خدا سوگند من از خويشاوندى خود با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برى خواهم بود كه اگر به من خبر برسد كسى از ويژگان و فرماندهان سپاه و دبيران و خدمتكارانم بر در خانه تو آمده اند گردنش را نزنم و اموالش را مصادره نكنم، اينك هر كس كه مى خواهد چنين كند. آخر تجمع هر بامداد اين گروهها بر در خانه تو چه معنى دارد، مگر تو دوكدانى ندارى كه سرگرمت كند، مگر قرآنى ندارى كه تو را تذكر دهد، مگر خانه اى ندارى كه تو را محفوظ بدارد، هان بر حذر باش كه ديگر دهانت را براى حاجت مسلمان يا كافرى ذمّى نگشايى. خيزران برگشت و نمى انديشيد كه چه مى كند ولى ديگر تا هنگام مرگ موسى هيچ سخنى نه تلخ و نه شيرين با او نگفت.
ضمن شرح اين جمله كه فرموده است «فانّ المراة ريحانة و ليست بقهرمانه» «همانا زن گل بهارى است و پهلوان نيست» ابن ابى الحديد اين داستان را نقل كرده است: اين سخن را حجاج بن يوسف ثقفى اقتباس كرده و به وليد بن عبد الملك گفته
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 50
است، ابن قتيبة در كتاب عيون الاخبار مى گويد: حجاج نخستين بارى كه از عراق به شام آمد در حالى كه عمامه اى سياه بر سر و زره بر تن و كمانى عربى و تيردانى همراه داشت، پيش وليد وارد شد. ام البنين دختر عبد العزيز بن مروان كه همسر وليد بود نگران شد و به وليد پيام فرستاد كه اين عرب تمام مسلح كيست كه پيش توست و حال آنكه تو فقط پيراهن بر تن دارى وليد پيام داد كه اين حجاج است. ام البنين فرستاده را پيش او برگرداند و او به وليد گفت: ام البنين مى گويد به خدا سوگند اگر ملك الموت با تو خلوت كند، براى من خوشتر از آن است كه حجاج. وليد كه با حجاج شوخى مى كرد اين سخن را به او گفت. حجاج گفت اى امير المؤمنين شوخى كردن و خوش منشى با زنان را با سخنان ياوه بگذران كه زن گل بهارى است و پهلوان نيست، و زنان را بر راز خود و چگونگى ستيز و حيله گرى با دشمنان آگاه مساز. چون وليد پيش ام البنين رفت در حالى كه با او شوخى مى كرد، سخن حجاج را براى او نقل كرد. ام البنين گفت: اى امير المؤمنين خواسته من اين است كه به حجاج فرمان دهى فردا براى سلام پيش من آيد. وليد چنان كرد و فردا حجاج آمد. ام البنين نخست مدتى از پذيرفتن او خوددارى كرد و حجاج همچنان بر پاى ايستاده بود، سپس ام البنين اجازه داد و او را به حضور پذيرفت و گفت: آيا تو هستى كه به سبب كشتن عبد الله بن زبير و پسر اشعث به امير المؤمنين منت مى نهى همانا به خدا سوگند اگر خدا نمى دانست كه تو بدترين آفريده اويى تو را به سنگ باران كردن كعبه و به كشتن پسر اسماء ذات النطاقين كه نخستين مولود مسلمانان در مدينه بوده است، گرفتار نمى فرمود. اما اينكه امير المؤمنين را از شوخى كردن و خوش منشى با زنان و بر آوردن لذتها و خواسته هايش منع كرده اى، اگر قرار باشد زنان از كسى چون تو اندوه زدايى كنند، چه درست گفته اى و بايد سخنت را پذيرفت ولى اگر قرار باشد از كسى چون او اندوه بزدايند، نبايد هرگز سخنت را بپذيرد. همانا به خدا سوگند در آن هنگامى كه تو در سخت ترين حالت بودى و نيزه هاى ايشان بر تو سايه افكنده بود و ستيز و جنگ ايشان تو را بر جاى داشته بود، زنان امير المؤمنين از مصرف عطر گيسوهاى خود كاستند و آن را براى پرداخت حقوق سواران و سپاهيان شام فروختند، و امير المؤمنين براى آنان محبوب تر از پسران و پدران ايشان بود و خداوند تو را از دشمن امير المؤمنين به سبب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص51
محبت ايشان بر او نجات داد. خداى بكشد آن كسى را كه هنگامى كه نيزه غزاله را- نام يكى از زنان خارجى- ميان شانه هايت ديد، چنين سرود: «نسبت به من شيرى و حال آنكه در جنگها همچون شتر مرغ ماده خاكسترى رنگى كه از صداى سوت مى گريزد. » برخيز و برو، حجاج برخاست و رفت.
ابن ابى الحديد ضمن شرح اين جمله كه على عليه السّلام در اين نامه فرموده است «عشيره خود را گرامى بدار كه آنان بال و پر تو هستند.»، اين داستان را آورده است: ابو عبيد الله محمد بن موسى بن عمران مرزبانى روايت كرده است كه وليد بن جابر بن ظالم طايى از كسانى بود كه به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و مسلمان شد و سپس در زمره ياران على عليه السّلام در آمد و در جنگ صفين شركت كرد و از مردان نام آور در آن جنگ بود. او پس از استقرار حكومت براى معاويه، پيش او آمد. معاويه او را نمى شناخت، وليد همراه ديگر مردم پيش معاويه آمده بود و چون نوبت او شد، معاويه از او خواست نسب خويش را بگويد. چون نسب خود را گفت و خويش را معرفى كرد، معاويه گفت: تو همان مرد شب هرير هستى گفت: آرى، معاويه گفت: به خدا سوگند هنوز آواى رجزى كه تو در آن شب مى خواندى در گوش من است، آن شب صداى تو از همه صداهاى مردم بلندتر بود و چنين مى خواندى. «پدر و مادرم فدايتان باد سخت حمله كنيد كه حكومت فردا از آن كسى است كه پيروز شود، اين پسر عموى مصطفى و شخص برگزيده اى است كه همه سران عرب در بلندى رتبه او سرگشته اند، و چون نسب او بيان شود، هيچ عيب و ننگى ندارد، نخستين كسى است كه نماز گزارده و روزه گرفته است و خود را به خداوند نزديك ساخته است». وليد گفت: آرى من اين رجز را خواندم. معاويه گفت: به چه سبب گفتى؟ گفت: بدين سبب كه ما در خدمت مردى بوديم كه هيچ خصلتى كه موجب خلافت و هيچ فضيلتى كه موجب تقدم باشد نبود مگر اينكه همه اش در او جمع بود. او نخستين كسى بود كه مسلمان شد و دانش او از همگان بيشتر و بردباريش بر همه افزون بود، از همه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص52
سواران گزيده پيشى مى گرفت و به گرد او نمى رسيدند، بر آرمان خود مى رسيد و بيم لغزش او نمى رفت، راه هدايت را روشن ساخت و پرتوش كاستى نپذيرفت و راه ميانه و راست را پيمود و آثارش كهنه نشد و چون خداوند ما را با از دست دادن او آزمود و حكومت را به هر يك از بندگان خويش كه خواست محول فرمود. ما هم چون ديگر مسلمانان در آن حكومت در آمديم و دست از حلقه طاعت بيرون نكشيديم و گوهر رخشان اتحاد و جماعت را تيره نكرديم. با آنچه كه از ما براى تو ظاهر شد، بايد بدانى كه دلهاى ما به دست خداوند است و خدا بيش از تو مالك دلهاى ماست، اينك صفاى ما را بپذير و از كدورت ها در گذر و كينه هاى پوشيده را بر مينگيز كه آتش با آتش زنه افروخته مى شود. معاويه گفت: اى مرد طايى گويا مرا با اوباش عراق كه اهل نفاق و معدن ستيز هستند تهديد مى كنى. وليد گفت: اى معاويه به هر حال همان عراقيها بودند كه موجب شدند آب دهانت از بيم به گلويت بگيرد و تو را چنان در تنگنا افكندند و از شاهراه بيرون راندند كه به ناچار از دست آنان به قرآنها پناه بردى و در حالى كه كسى را به قرآن فرا مى خواندى كه او به قرآن تصديق داشت و تو آن را تكذيب مى كردى و او به قرآن ايمان داشت و تو به آن كافر بودى و از تأويل قرآن چيزهايى را مى شناخت كه تو منكرش بودى. معاويه خشمگين شد و به اطرافيان خود نگريست و ديد كه بيشتر بلكه عموم ايشان از افراد قبيله مضر هستند و تنى چند از يمانيان حضور دارند. معاويه به وليد گفت: اى خائن بدبخت چنين مى پندارم كه اين آخرين سخنى بود كه بر زبان آوردى، در اين هنگام عفير بن سيف بن ذى يزن كه بر درگاه معاويه بود و از مقصود و مراد معاويه و ايستادگى وليد آگاه شد ترسيد كه معاويه او را بكشد، اين بود كه وارد شد و روى به يمانيان كرد و گفت: روهايتان سياه باد با اين زبونى و اندكى، بينى هايتان بريده و چهره هايتان دژم باد و خداوند اين بينى را از بن بريده دارد. سپس به معاويه نگريست و گفت: اى معاويه به خدا سوگند من اين سخن را به سبب محبت به عراقيان يا گرايش به ايشان نمى گويم ولى به هر حال حميت خشم را از ميان مى برد، من در گذشته- ديروز- تو را ديدم كه با آن مرد ربيعى- يعنى صعصعة بن صوحان سخن مى گفتى و حال آنكه او در نظر تو داراى جرمى بيشتر از اين بود و دل تو را بيشتر ريش كرده بود و در بر شمردن صفات ناپسند تو و دشمنى با تو و شركت بيشتر در جنگ با تو كوشاتر بود، او را زنده نگه داشتى و آزاد كردى و اينكه به پندار خودت براى بى ارزش كردن جماعت ما تصميم به كشتن اين گرفته اى و ما اين چنين تلخ و شيرين را تحمل نمى كنيم. وانگهى به
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص53
جان خودم سوگند كه اگر قحطانيان تو را به قوم خودت وا مى گذاشتند- يارى نمى دادند- بدون ترديد زبون و گمنام مى شدى و تيزى شمشيرت كند و تخت تو واژگون مى شد. اينك بر جاى باش و ما را با همه بى ادبى كه در ماست تحمل كن تا سركشى افراد ما براى تو آسان شود و افراد رمنده ما براى تو آرام گيرند، كه ما در برابر زبونى دوستى نمى كنيم و ياراى نوشيدن جام خوارى را نداريم و سخن چينى و فتنه انگيزى را تحمل نمى كنيم و از خشم در نمى گذريم. معاويه گفت: آرى كه خشم شيطان است، آسوده باش كه ما نسبت به دوست تو ناخوشايندى انجام نخواهيم داد و خشمى در باره او به كار نمى بنديم و حرمتى از او نمى شكنيم، او را با خود ببر و چنين نخواهد بود كه بردبارى ما ديگران را فرا گيرد و شامل حال او نشود. عفير دست وليد را گرفت و او را به خانه خويش برد و گفت: به خدا سوگند تو بايد با اموال بيشترى از معدى كه از معاويه دريافت كرده است به ديار خويش برگردى. عفير همه يمانيانى را كه در دمشق بودند، جمع كرد و مقرر داشت كه هر مردى دو دينار بر مقرريش افزوده شود و آن مبلغ به چهل هزار دينار رسيد. عفير آن مبلغ را به سرعت از بيت المال گرفت و به وليد بن جابر داد و او را به عراق گسيل داشت.
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل
:
admin
mahdi14.com
شبکه های اجتماعی
:
mahdi14dotcom