جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۳۰ : نصایح امیرالمؤمنین به معاویه [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى معاوية :
فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ، وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ، فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً وَ سُبُلًا نَيِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطَّلَبَةً، يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ، مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التِّيهِ وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ.
فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ، فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْرٍ، فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ شَرّاً وَ أَقْحَمَتْكَ غَيّاً وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِك.

الْمَحَجَّة : راه مستقيم.
النَهْجَة : واضح، روشن.
مُطَّلَبَة : خواسته شده، طلب شده.
الَاكْيَاس : جمع «كيّس» عاقلان، هوشمندان.
الَانْكَاس : جمع «نكس»، پست و خسيس.
نَكَبَ عَنْهَا : از آن عدول كرد و برگشت.
جَارَ عَنِ الْحَقِّ : از حق منحرف شد.
خَبَطَ : نادانسته حركت كرد.
التِّيه : گمراهى، ضلالت.
اجْرَيْتَ الَى غَايَةِ خُسْرٍ : (مركب خود را با سرعت) بسوى نهايت خسران حركت دادى.
أوْلَجَتْكَ : ترا داخل كرد.
اقْحَمَتْكَ : ترا فرو انداخت.
الْغَىّ : ضلالت، گمراهى.
أوْعَرَتْ : سخت و دشوار شد، ناهموار شد. 
مَحَجَّة نَهجَة : راه بسيار روشن
أنكاس : دنى و پست
نَكَبَ : عدول كند
أقحَمَت : وارد نمود
أوعَرَت : سخت و دشوار نموده است 
پند و هشدار به معاويه:
نسبت به آنچه در اختيار دارى از خدا بترس، و در حقوق الهى كه بر تو واجب است انديشه كن، و به شناخت چيزى همّت كن كه در نا آگاهى آن معذور نخواهى بود.
همانا اطاعت خدا، نشانه هاى آشكار، و راه هاى روشن و راهى ميانه و هميشه گشوده، و پايانى دلپسند دارد كه زيركان به آن راه يابند، و فاسدان از آن به انحراف روند، كسى كه از دين سرباز زند، از حق روى گردان شده، و در وادى حيرت سرگردان خواهد گشت، كه خدا نعمت خود را از او گرفته، و بلاهايش را بر او نازل مى كند.
معاويه اينك به خود آى، و به خود بپرداز زيرا خداوند راه و سرانجام امور تو را روشن كرده است. امّا تو همچنان به سوى زيانكارى، و جايگاه كفر ورزى، حركت مى كنى، خواسته هاى دل تو را به بدى ها كشانده، و در پرتگاه گمراهى قرار داده است، و تو را در هلاكت انداخته، و راه هاى نجات را بر روى تو بسته است.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به معاويه (كه در آن او را اندرز داده و از عذاب و بدبختى انجام كار ترسانيده):
(1) پس از خدا بترس در باره آنچه (نعمت هايى) كه نزد تو است، و بنگر در حقّى (اطاعت و پيروى و سپاسگزارى) كه بر تو دارد، و برگرد به شناسايى آنچه كه بجهل و نادانى آن معذور نيستى (امام زمان خويش را پيروى كن) زيرا براى اطاعت و پيروى (از خدا كه اساس آن شناسائى امام زمان است) نشانه هاى آشكار و راههاى روشن و جادّه هاى راست و هويدا و پايانى است (بهشت) كه آرزو ميشود، زيركان در آن وارد ميشوند، و سفلگان از آن سرباز مى زنند (بر خلاف دستور خدا و رسول كارهاى ناشايسته اى بجا مى آورند كه بآن نمى رسند) هر كه از آن راه پرت شود از راه حقّ بيرون رفته و ندانسته پا در بيابان گمراهى نهاده، و خدا نعمتش را از او تغيير داده (گرفته) و عذاب و سختيش را باو روا دارد،
(2) پس خود را بپا و بر نفس خويش بترس (طبق دستور و خواهش او رفتار مكن) كه خدا راه (سعادت و نيكبختى) را بر تو آشكار فرموده، و تا آنجا كه كارهايت بتو انجام يافته اسب سوارى خود را به منتهاى زيانكارى و جاى كفر و نافرمانى (دوزخ) راندى، و نفس تو (كه از خواهش او پيروى كردى) ترا بشرّ و بدى (مخالفت با امام زمان خود) وادار ساخت، و در گمراهى (بدبختى هميشگى) افكند، و در تباهكاريها (معصيت خدا و رسول) وارد ساخت، و راهها (ى هدايت و رستگارى) را بر تو دشوار نمود (زيرا انسانى كه پيرو نفس باشد نفس راههاى سعادت و نيكبختى را دشوار مينمايد كه شخص از راههاى ضلالت و گمراهى پا بيرون ننهد).
 
از نامه آن حضرت (ع) به معاويه:
پس از خداى بترس. در آنچه به تو ارزانى داشته و در حقى كه بر گردن تو نهاده نظر كن و به شناخت چيزهايى كه به ناشناختنشان معذور نيستى باز گرد. زيرا فرمانبردارى را نشانه هايى آشكار است و راههايى روشن و جاده هايى راست و دور از كژى و نهايتى مطلوب همگان. راهى كه زيركان و خردمندان در آن گام نهند و سفلگان سرافكنده از آن دور مى شوند. هر كه از آن راه پاى بيرون نهد، از راه حق بيرون شده و در بيابان گمراهى سرگردان گشته است. خدا نعمتش را بر او دگرگون كند و خشم خود را بر سر او فرستد.
پس خود را بپاى، خود را بپاى، خداوند براى تو راهت را آشكار ساخته. هر جا كه هستى، همان جا بايست كه كار را به حد نهايت رسانده اى. نهايتى كه خسران است و كفر. نفس تو، تو را به بدى گرفتار ساخته و به گمراهى در انداخته و به مهلكه كشيده و راهها را بر تو دشوار گردانيده است.
 
از خدا در مورد آنچه در اختيار دارى بترس و در حقى که خداوند بر تو دارد نظر کن و به معرفت و شناسايى چيزى که در ندانستن آن معذور نيستى باز گرد، زيرا اطاعتِ (اوامر و نواهى الهى) نشانه هاى واضح، راه هاى نورانى، جاده هاى روشن و آشکار و مستقيم، و سرانجامى خواستنى دارد که هوشمندان به آن مى رسند و فرومايگان و نابخردان از آن منحرف مى شوند. هر کس از آن روى بر تابد از حق منحرف شده و در بيابان بدبختى و گمراهى سرگردان خواهد شد; خداوند نعمتش را از او مى گيرد و بلا و مجازاتش را بر او مى فرستد.
زنهار زنهار مراقب خويشتن باش که خداوند سرنوشت نهايى تو را از اين راه که مى روى روشن ساخته و آنچه را که امور زندگانى تو به آن منتهى مى شود بيان کرده (سرنوشتى شوم و عاقبتى مذموم دارى) چرا که تو به سوى عاقبتى زيانبار و منزلگاه کفر پيش مى روى، زيرا هواى نفست تو را به درون شر وارد ساخته و در پرتگاه گمراهى انداخته و در مهلکه ها داخل نموده و راه هاى نجات را بر تو دشوار ساخته است.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه:
خداى را در آنچه نزد تو است پاس دار، و حق او را بر خود بياد آر، و بازگرد بدانچه معذور نيستى از ناشناختن آن كه فرمانبردارى را نشانه هاست آشكار و راههاست روشن و پديدار، و راهى ميانه و گشاده، و نهايتى كه هر كس دل بدان نهاده. زيركان بدان راه در شوند و سرافكندگان از آن به در شوند. هر كه از آن راه برگردد پاى از حق برون نهاده و در گمراهى در افتاده، و خداى نعمتش را از وى باز دارد و عذابش را بر او فرود آرد.
پس خود را بپاى بپاى چه خدا راه تو را برايت آشكار فرمود، و همان جا كه هستى باش -كه از طغيان تو را چه سود-. تا به حد زيانكارى تاختى و در منزل كفر جاى ساختى -پيروى خواهش- نفست تو را به بدى و زيان در آورد. و به گمراهى ات داخل كرد، و به مهلكه ها در انداخت، و راه را برايت دشوار ساخت.
 
از نامه هاى آن حضرت است به معاويه:
خدا را در آنچه نزد توست بپرهيز، و در حق پروردگار بر خود دقّت كن، و به شناخت آنچه كه از جهل به آن معذور نيستى باز گرد، كه حقّا براى طاعت نشانه هاى آشكار، و راههاى روشن، و جادّه آشكار و هدفى مطلوب است، كه زيركان بر آن وارد مى شوند، و مردم پست با آن مخالفت مى ورزند. كسى كه از طاعت روى بگرداند از حق روى گردانده، و قدم در وادى گمراهى گذاشته، و خداوند نعمتش را بر او دگرگون مى كند، و عذابش را بر او جارى مى سازد.
خود را بپاى خود را بپاى، كه خداوند راهت را براى تو روشن كرده، و به تو وانموده است كه عاقبت كارهايت به كجا مى رسد، كه مركب زندگى را به منتهاى خسارت و محلّ كفر رانده اى، نفس تو وجودت را به عرصه ضرر افكنده، و در پرتگاه گمراهى انداخته، و در مهالك وارد نموده، و راهها را بر تو دشوار كرده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است به معاويه.(1) نامه در یک نگاه:مرحوم سیّد رضى آغاز این نامه را نیاورده است. آغاز آن مطابق آنچه در نقل ابن ابى الحدید آمده، چنین است: «أمّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغنى کِتابُکَ تَذْکُرُ فیهِ مُشاغَبَتى ...; نامه تو به من رسید که در آن مرا متهم ساخته اى که شر و فتنه درباره تو و یارانت برپا کرده ام...».این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که این نامه نامه اى ابتدایى از سوى امیر  مؤمنان على(علیه السلام) نیست، بلکه پاسخى است به نامه معاویه که امام(علیه السلام) را متهم به ایجاد آشوب و ظلم و ستم کرده و امام(علیه السلام) پاسخ کوبنده اى به او مى دهد که برنامه من امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با ستمکاران و ملحدان و منافقان است و بر اساس دستور پروردگار در قرآن مجید، این امور را انجام مى دهم.امام(علیه السلام) بعد از آنکه دامن خود را از این تهمت هاى ناروا پاک مى شمرد، به نصیحت کردن معاویه مى پردازد که این بخش از نامه در آنچه سیّد رضى در اینجا نقل کرده، منعکس است.امام(علیه السلام) به او مى فرماید: راه حق را بشناس که نشانه هایش روشن است و عذرى در نشناختن آن ندارى. هرگز از مسیر حق منحرف نشو که در بیابان زندگى سرگردان مى شوى و خدا نعمتش را از تو بر مى گیرد و نقمت و مجازاتش را بر تو نازل مى کند. مراقب خویشتن باش باز هم مراقب خویشتن باش; مبادا نفس سرکش، تو را به زیان و خسران و کفر و ترک ایمان بکشاند.   به فکر عاقبت کار خود باش!براى روشن شدن اهداف امام(عليه السلام) از اين نامه جا داشت نامه معاويه را در اينجا مى آورديم، زيرا جواب نامه هميشه ناظر به متن آن نامه است; ولى متأسفانه نامه او در هيچ کتابى ـ تا آنجا که اطلاع داريم ـ نقل نشده است، گرچه نامه امام(عليه السلام)آغازى دارد که مرحوم سيّد رضى آن را نقل نکرده و با توجّه به آغاز آن بخش هايى از محتواى نامه معاويه نيز روشن مى شود، زيرا امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه مطابق آنچه در کتاب «تمام نهج البلاغه» آمده است چنين مى فرمايد:«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ مِنْ عَبْدِاللهِ عَلِيّ أَميرِ الْمُؤْمِنينَ إِلى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبي سُفْيَانَ. أَمّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَني کِتَابُکَ تَذْکُرُ مُشَاغَبَتي، وَتَسْتَقْبِحُ مُوَازَرَتي»، وَتَزْعَمُني مُتَجَبِّراً، وَعَنْ حَقِّ اللهِ مُقَصِّراً. فَسُبْحَانَ اللهِ، کَيْفَ تَسْتَجيزُ الْغيبَةَ، وَتَسْتَحْسِنُ الْعَضيهَةَ. فَإِنّي لَمْ أُشَاغِبْ إِلاّ في أَمْر بِمَعْرُوف، أَوْ نَهْي عَنْ مُنْکَر. وَلَمْ أَتَجَبَّرْ إِلاّ عَلى بَاغ مَارِق، أَوْ مُلْحِد کَافِر، وَلَمْ آخُذْ فِي ذَلِکَ إِلاّ بِقَوْلِ اللهِ ـ سُبْحَانَهُ ـ : (لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ)وَأَمَّا التَّقْصيرُ في حَقِّ اللهِ ـ تَعَالى ـ فَمَعَاذَ اللهِ وَإِنَّمَا الْمُقَصِّرُ في حَقِّ اللهِ ـ جَلَّ ثَنَاؤُهُ ـ مَنْ عَطَّلَ الْحُقُوقَ الْمُؤَکَّدَةَ، وَرَکَنَ إِلَى الأَهْوَاءِ الْمُبْتَدَعَةِ، وَأَخْلَدَ إِلَى الضَّلاَلَةِ الْمُحَيِّرَةِ. وَمِنَ الْعَجَبِ أَنْ تَصِفَ، يَا مُعَاوِيَةُ، الِاحْسَانَ، وَتُخَالِفَ الْبُرْهَانَ، وَتَنْکُثَ الْوَثَائِقَ الَّتي هِيَ للهِ ـ عَزَّ وَجَلَّ ـ طَلِبَةٌ، وَعَلى عِبَادِهِ حُجَّةٌ، مَعَ نَبْذِ الإِسْلاَمِ، وَتَضْييعِ الأَحْکَامِ، وَطَمْسِ الأَعْلاَمِ، وَالْجَرْيِ فِي الْهَوى، وَالتَّهَوُّسِ فِي الرَّدى».«به نام خداوند بخشنده مهربان. اين نامه اى است از بنده خدا على امير مؤمنان به معاويه بن ابى سفيان. اما بعد نامه تو به من رسيد که در آن مرا متهم ساخته بودى که بر ضد تو فتنه برپا کرده ام و مردم را شورانده ام و کمک کردن به من را در برنامه هايم زشت شمرده و چنين پنداشته اى که من ستمگرم و در اداى حق الهى مقصر. سبحان الله چگونه تو غيبت (و تهمت) را مجاز مى شمرى؟ به يقين من مردم را جز در انجام امر به معروف و نهى از منکر به هيجان نياورده ام و جز بر طغيان گران و خارجان از دين يا ملحدان منافق (کافر) ستم روا نداشته ام و من در اين راه به گفته خداوند (در قرآن مجيد) تمسک جسته ام آنجا که مى فرمايد: «هيچ قومى را که ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى يابى که با دشمنان خدا و پيامبرش دوستى کنند، هرچند پدران يا پسران آنها باشند»(2) و اما اينکه گفته اى من در حق خداوند متعال کوتاهى کرده ام، پناه بر خدا هرگز چنين نبوده; کسى در حق خداوند متعال کوتاهى مى کند که حقوق مسلم الهى را تعطيل کند و تکيه بر هوا و هوس ها و بدعت ها نمايد و همواره به سراغ ضلالت هاى حيران کننده برود. شگفتا اى معاويه تو از نيکى سخن مى گويى; ولى با برهان عقل مخالفت مى کنى و پيمان هاى الهى را که خداوند از بندگانش گرفته مى شکنى. اسلام را رها ساخته، احکام را ضايع نموده و نشانه هاى الهى را محو کرده اى و در مسير هوا و هوس به سوى هلاکت گام بر مى دارى».آنچه مرحوم سيّد رضى آورده در ادامه اين مقدمه است به اين ترتيب که:امام(عليه السلام) به دنبال آن مقدمه معاويه را از طرق گوناگون نصيحت مى کند و اندرز مى دهد و اتمام حجت مى فرمايد; نخست در سه جمله کوتاه و پر معنا مى فرمايد: «از خداوند در مورد آنچه در اختيار دارى بترس و در حق خداوند بر خود نظر کن و به معرفت و شناسايى چيزى که در ندانستن آن معذور نيستى باز گرد»; (فَاتَّقِ اللهَ فِيمَا لَدَيْکَ، وَانْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْکَ، وَارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لاَ تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ).جمله اوّل: «فَاتَّقِ اللهَ فِيمَا لَدَيْکَ» ممکن است اشاره به مقامى باشد که در اختيار گرفته يا اموال مسلمين و يا همه نعمت هاى الهى که به او داده شده است. امام(عليه السلام) به او هشدار مى دهد مقامى را که غصب کرده اى باز گردان و نعمت هاى الهى را در طريق طاعت او صرف کن.جمله دوم: «وَانْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْکَ» اشاره به اين است که خداوند در برابر آن همه نعمت که به بندگانش داده حقى بر آنان دارد و آن اينکه او را اطاعت کنند و از آنچه نهى کرده است خوددارى نمايند که اگر اين حق را ادا نکنند در آخرت عذاب دردناکى خواهند داشت.جمله سوم: «وَارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لاَ تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ» به عقيده جمعى از مفسّران نهج البلاغه اشاره به معرفت امام(عليه السلام) واجب الاطاعة است که در روايتى معروف آمده: «مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ فَقَدْ ماتَ مَيْتَةً جاهِلَيَّةً; کسى که از دنيا برود در حالى که امام(عليه السلام) زمان خود را نشناخته باشد مرگ او همچون مرگ عصر جاهليّت است».(3)اين احتمال در تفسير اين جمله نيز هست که اشاره به تمام معارف الهيّه و دينى باشد که انسان در برابر جهل به آن معذور نيست. به اين ترتيب امام(عليه السلام) معاويه را به معرفت اصول و فروع دين و وظايفى که در برابر خدا و خلق دارد، توصيه مى کند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به عنوان استدلال بر آنچه بيان فرمود (معذور در جهل به آن نيستى) مى افزايد: «زيرا اطاعتِ (اوامر و نواهى الهى) نشانه هاى واضح، راه هاى نورانى، جاده هاى روشن و آشکار و مستقيم، و سرانجامى خواستنى دارد که هوشمندان به آن مى رسند و فرومايگان و نابخردان از آن منحرف مى شوند»; (فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلاَماً وَاضِحَةً، وَسُبُلاً نَيِّرَةً، وَمَحَجَّةً(4) نَهْجَةً(5)، وَغَايَةً مُطَّلَبَةً، يَرِدُهَا الاَْکْيَاسُ(6)، وَيُخَالِفُهَا الاَْنْکَاسُ(7)).امام(عليه السلام) در اين گفتار معاويه اتمام حجت مى کند که هرگز در قيامت نمى توانى بگويى راه تاريک بود و پر پيچ و خم و من آن را نشناختم مى فرمايد: نشانه هاى آن روشن است; آيات بينات از يک سو، احاديث معتبر پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از سوى ديگر و دلايل روشن عقلى از سوى سوم همگى نشانه هاى اين راه هستند که در جاى جاى آن خودنمايى مى کنند. به علاوه جاده تاريک نيست: «سُبُلاً نَيِّرَةً» و مسير شاه راه است نه کوره راه: «مَحَجَّةً نَهْجَةً» و هدف نهايى آن که سعادت جاويدان است نيز براى همه معلوم است.جالب اينکه امام هم «سُبُل» را که جمع سبيل است در کلام خود آورده و هم «مَحَجَّة» را که به معناى جاده وسيع و آشکار است، زيرا انسان معمولا از جاده هاى فرعى حرکت مى کند تا خود را به جاده اصلى برساند. سپس به سوى مقصد پيش برود و اگر «سُبُل» با صيغه جمع و «مَحَجَّة» با صيغه مفرد آمده، ناظر به همين است که جاده فرعى که آغاز حرکت است متعدّد است; اما جاده اصلى معمولا يکى است.اما تعبير به «غَايَةً مُطَّلَبَةً» گاه به تشديد طا خوانده شده و گاه به تشديد لام و در بعضى از نسخ «مطلوبة» آمده است که همه آنها به همان معناى مطلوب است. امام(عليه السلام) مى فرمايد: اطاعت خداوند داراى هدف مطلوبى است که منظور از آن قرب الى الله و رسيدن به سعادت جاويدان و نجات در آخرت و شمول لطف و رحمت الهى در دنياست. هوشمندان به سراغ اين هدف مى روند، چون حاضر نيستند سعادت جاويدان و رضاى پروردگار را با اموال و مقامات و شهوات دنيا معاوضه کنند، همان گونه که در حديثى از امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) آمده است: «الْکَيِّسُ مَنْ أَحْيَا فَضَائِلَهُ وَأمَاتَ رَذائلَهُ; هوشمند کسى است که فضايلش را احيا کند و رذايلش را بميراند»(8) و در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم فرمود: «إِنَّمَا الْکَيِّسُ کَيِّسُ الاْخِرَةِ; هوشمند واقعى کسى است که در مورد آخرت هوشمندى داشته باشد».(9)در مقابل، فرومايگان با اين هدف مخالف اند و تنها به زرق و برق دنياى زودگذر و ناپايدار و بى اعتبار قناعت مى کنند و گرانبهاترين متاع را به کم ارزش ترين آن مى فروشند که خود دليل بر سفاهت آنهاست.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به معاويه هشدار مى دهد که از صراط مستقيم و طاعت خداوند منحرف مشو، زيرا «هر کس از آن روى برتابد از حق منحرف شده و در بيابان بدبختى و گمراهى سرگردان خواهد شد; خداوند نعمتش را از او مى گيرد و بلا و مجازاتش را بر او مى فرستد»; (مَنْ نَکَبَ(10) عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ، خَبَطَ فِي التِّيهِ، وَغَيَّرَ اللهُ نِعْمَتَهُ، وَأَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ).در اين چهار جمله، امام(عليه السلام) نخست به نتيجه مستقيم انحراف از مسير طاعت خدا که دورى از حق و سرگردانى است اشاره مى کند و سپس به نتيجه نهايى آن که محروم ماندن از نعمت هاى الهى و گرفتار شدن در چنگال عذاب اوست، مى پردازد.دو جمله اوّل در واقع به منزله مقدمه و دو جمله سوم و چهارم به منزله نتيجه و ذى المقدمه است و اين گفتار امام(عليه السلام) گويا اشاره به آيه شريفه است که مى فرمايد: (ذلِکَ بِأَنَّ اللهَ لَمْ يَکُ مُغَيِّراً نِّعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ).(11)سپس امام(عليه السلام) مى افزايد: «زنهار زنهار مراقب خويشتن باش که خداوند سرنوشت نهايى تو را از اين راه که مى روى روشن ساخته و آنچه را که امور زندگانى تو به آن منتهى مى شود بيان کرده (سرنوشتى شوم و عاقبتى مذموم) چرا که تو به سوى عاقبتى زيانبار و منزلگاه کفر پيش مى روى»; (فَنَفْسَکَ نَفْسَکَ! فَقَدْ بَيَّنَ اللهُ لَکَ سَبِيلَکَ، وَحَيْثُ تَنَاهَتْ بِکَ أُمُورُکَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْر، وَمَحَلَّةِ کُفْر).اين تعبير در واقع برگرفته از همان تعبيرى است که در قرآن مجيد آمده است: «(عَلَيْکُمْ أَنْفُسَکُمْ); مراقب خود باشيد»(12) و تعبير امام(عليه السلام) اشاره به اين است که اين راهى را که در پيش گرفته اى سرانجامى جز بدبختى و خسران و کفر ندارد; از خواب غفلت بيدار شو و باز گرد.جمله «قَدْ بَيَّنَ اللهُ لَکَ سَبِيلَکَ» را بسيارى از شارحان اين گونه معنا کرده اند که خداوند راه روشن نجات را براى تو تبيين کرده در حالى که اين مطلب در عبارات قبل آمده بود و نيازى به تکرار نداشت. منظور از اين جمله چيز ديگرى است و آن اينکه مى فرمايد: «خداوند اين مسير خطايى را که مى پيمايى و خداوند نتيجه شوم آن را براى تو بيان ساخته». اگر دقت کنيم جمله هاى بعد نيز با همين معنا متناسب است.امام(عليه السلام) در بخش پايان اين نامه (مطابق آنچه مرحوم سيّد رضى آورده است) با چهار جمله ديگر معاويه را به عاقبت شوم اعمالش آشناتر مى سازد و مى فرمايد: «زيرا هواى نفست تو را به درون شر وارد ساخته و در پرتگاه ضلالت و گمراهى انداخته و در مهلکه ها داخل نموده و راه هاى نجات را بر تو دشوار ساخته است»; (فَإِنَّ نَفْسَکَ قَدْ أَوْلَجَتْکَ(13) شَرّاً، وَأَقْحَمَتْکَ(14) غَيّاً(15)، وَ أَوْرَدَتْکَ الْمَهَالِکَ، وَ أَوْعَرَتْ(16) عَلَيْکَ الْمَسَالِکَ).هر يک از اين جمله هاى چهارگانه به يکى از ابعاد عاقبت شوم اعمال معاويه و هر کس که راه او را طى کند اشاره دارد. نخست گرفتار شر شدن. چه شرى از اين بدتر که دست انسان به خون بى گناهان آلوده شود و اموال بيت المال را به غير اهلش بدهد و چه غىّ و گمراهى از اين فراتر که انسان از حد خود تجاوز کند و قدر خود را نشناسد و با نداشتن لياقت ها و شايستگى ها، ادعاى خلافت و پيشوايى خلق و جانشينى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) کند و چه مهلکه اى از اين بدتر که انسان خود را در مسيرهايى بيفکند که به جهنم منتهى مى شود و چه مشکلى از اين مشکل تر که انسان آنقدر گناه کند که راه بازگشت را به روى خود ببندد.******پی نوشت:1 . سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که ابن ابى الحديد در شرح خود و همچنين ابن ميثم در شرحى که بر نهج البلاغه نوشته است اين نامه را با اضافات قابل ملاحظه اى آورده اند و در نهج البلاغه نيست اين نکته نشان مى دهد منبع ديگرى براى اين نامه در دسترس آنها بوده به علاوه در ميان نقل ابن ابى الحديد و ابن ميثم نيز تفاوت هايى وجود دارد که نشان مى دهد هر کدام منبعى غير از ديگرى داشته اند همچنين علوى در کتاب الطراز بخشى از اين نامه را با تعبيراتى متفاوت با تعبيرات سيّد رضى ذکر کرده و آن هم دليل بر اين است که از منبع ديگرى گرفته است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 270).2 . مجادله، آيه 22 .3 . اين حديث با همين تعبير در کتب شيعه; مانند وسائل الشيعه، ج 11، ص 492، ح 23، باب 33 از ابواب کتاب امر به معروف و نهى از منکر و در کتب اهل سنّت با تعبيرات مشابهى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است; مانند: «مَنْ ماتَ وَلَيْسَ عَلَيْهِ إمامٌ فَميتَتَهُ ميتَةً جاهِلَيَّةً». (المعجم الکبير، ج 10، ص 289) در حديث ديگرى از معاويه بن ابى سفيان نقل شده که رسول الله(صلى الله عليه وآله) فرمود: «مَنْ ماتَ بِغَيْرِ إمام ماتَ ميتَةً جاهِلَيَّةً» (مسند احمد، ج 4، ص 96).4 . «مَحَجَّة» به معناى جاده وسيع و روشن و مستقيم است.5 . «نَهْجَة» گاه معناى اسم مصدرى دارد و به معناى روش مى آيد و گاه معناى وصفى و به معناى واضح و روشن است.6 . «اَکْياس» جمع «کيّس» به معناى هوشيار و هوشمند است.7 . «الأَنْکاس» جمع «نکس» بر وزن «حرص» به معناى انسان ضعيف و پست و نابخرد است و از ريشه «نکس» بر وزن «عکس» به معناى وارونه شدن چيزى گرفته شده است.8 . غررالحکم، ص 322، ح 7464 .9 . بحارالانوار، ج 71، ص 162.10 . «نکب» از ريشه «نکب» بر وزن «نقب» به معناى انحراف از مسير است و ناکب کسى است که از راه منحرف شود و روى برگرداند. از اين جهت به پشت کردن دنيا به انسان نکبت دنيا گفته مى شود.11 . انفال، آيه 53.12 . مائده، آيه 105.13 . «اَوْلَجَتْک» از ريشه «ايلاج» و «ولوج» به معناى ورود و دخول در چيزى گرفته شده، بنابراين «اَوْلَجَتْکَ شَراً» که از باب افعال است و دو مفعول مى گيرد مفهومش اين است که تو را وارد شر مى کند.14 . «اَقْحَمَتک» از ريشه «اقحام» به معناى پرت کردن چيزى است اندرون شىء ديگر; اين فعل نيز دو مفعول مى گيرد و معناى جمله اين است که تو را در گمراهى پرتاب مى کند.15 . «غىّ» به معناى گمراهى است.16 . «اَوْعَرَتْ» از ريشه «ايعار» و «وعر» بر وزن «وقت» در اصل به معناى سختى و دشوارى و صعوبت است و جمله «أوْعَرَتْ عَلَيْکَ الْمَسالِکَ» مفهومش اين است که راه هاى نجات را بر تو سخت و دشوار مى کند و به همين جهت به سرزمين صعب العبور و سنگلاخ «وعير» گفته مى شود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از نامه هاى امام (ع) به معاويه:«فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ...»،آنچه مرحوم سيد در اين مورد از نهج البلاغه آورد. قسمتى از نامه حضرت به معاويه است كه آغاز آن چنين بوده: پس از حمد خدا و نعت پيامبر، نامه ات به من رسيد كه در آن فتنه انگيزى مرا خاطر نشان كردى، و كيفر مجازاتى كه انجام مى دهم زشت شمردى و مرا ستمگر و در ادا كردن حقوق الهى كوتاهى كننده به حساب آوردى، سبحان اللَّه چگونه به خود اجازه غيبت كردن مى دهى و دروغگويى را نيكو مى دانى من جز براى امر به معروف و نهى از منكر هرگز آشوب و ستيز به پا نكردم، و جز بر بدعتگذار، و از دين برگشته، يا منافق بر كسى نشوريدم و راهنمايم در اين امور آيه قرآن است كه مى فرمايد: «وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ...». مرا تقصير كننده در حق خدا دانستى، به خداى بزرگ پناه مى برم از آن كه حقوق تاكيد شده او را رها و تعطيل كنم، و به سوى هوا و هوسى مايل شوم و در گمراهى حيرتزا براى هميشه بمانم، عجيب است اى معاويه، كه تو احسان كردن را مى ستايى، اما با دليل و برهان مخالفى، و پيمانهاى الهى را كه خواسته وى و حجت بر بندگانش مى باشد درهم مى شكنى، اسلام را بدور انداختى و احكامش را تباه و آثارش را محو كردى، جامه هوسبازى به تن كردى و به دنبال خواستهاى پست نفسانى مى روى، (اين بود قسمتهاى اول اين نامه كه در نهج البلاغه ذكر نشده و از اين به بعد جمله هايى است كه در اول ترجمه شده و به اين عبارت آغاز مى شود) «فاتق اللَّه...» كه شرحش بعدا مى آيد، و جملات ديگرى نيز از اين نامه حذف شده است كه چنين است:گروهى براى خدا وجود دارند كه دست خدا بالاى سر آنها و خشم او بر مخالفانشان حتمى است، بنا بر اين پيش از آن كه در تنگناى قبر وارد شوى به فكر خود باش و خويشتن را مواظبت كن كه بازگشتت به سوى خداست و در پيشگاه او محشور مى شوى سختيهاى آن روز گريبانگيرت خواهد شد و اندوهش بر تو وارد مى شود، روزى كه پشيمانى سودى ندارد و عذر معذرتخواه پذيرفته نمى شود، «يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ».در اين نامه امام (ع) مخاطب خود را موعظه فرموده و او را پند و اندرز داده است كه تقواى الهى را پيشه كند و در باره اموال مسلمين و ثروت آنان كه ترد او قرار دارد از خدا بترسد و حق نعمتهاى خدا را بر خود ادا كند و به منظور سپاسگزارى، دستورهاى وى را پيروى و اطاعت كند و به سوى شناخت آنچه كه براى نادانى آن وى را عذرى نيست بر گردد يعنى بداند كه اطاعت از فرمانهاى خدا و پيامبر و امام بر حق واجب و لازم است.«فانّ للطاعة اعلاما واضحه»،براى اطاعت خدا نشانه هاى روشن است، كلمه اعلام كنايه از امورى است كه آدمى را به راه خداوند راهنمايى مى كنند يعنى كتاب خداوند و سخنان پيامبر (ص) و اعمال او، و همچنين پيشوايان حق و راستين، كه اصل و ريشه اين آثار و حاملان آن مى باشند، و منظور از راههاى روشن و جاده آشكار همان راههايى است كه به خدا منتهى مى شود كه مدلول همان آثار است، و مراد از هدفى كه بطور جدى مطلوب خلق است آن است كه با حالتى پاك و برهنه از آلودگيهاى جسمانى پست و زينت يافته با كمالات نفسانى و انسانى، به پيشگاه قدس الهى راه يابند.طاعة اسم مصدر و منظور هدفى است كه مورد نظر أعلام است و براى رسيدن به آن هدف اين راه بايد پيموده شود، و ضمير در كلمات: «يردها و يخالفها و عنها»، بر مى گردد به جمله «المحجّه و الأعلام الواضحة عليها» و بديهى است كه خردمندان آنانند كه ورود در اين جاده را برمى گزينند و نشانه هاى آن را طلب مى كنند، و اما دون همتان به راههاى ديگر انحراف مى يابند و از مسير حق سر بر مى تابند و در كوير جهل و نادانى سرگردان مى شوند و در پى آن خداوند، نعمت خود را بر آنان دگرگونه كرده و در سراى آخرت كيفر و عذاب را به آنان عوض مى دهد.آن گاه امام (ع) پس از آن كه قدرى معاويه را پند و اندرز داد و راههاى درست را برايش روشن كرد و به او گوشزد فرمود كه اگر از اين راهها انحراف يابد سزايش تغيير يافتن نغمت الهى و تبديل آن به نعمت و عذاب مى باشد، به او چنين دستور مى دهد كه با پيش گرفتن اين راههاى هموار و نجات بخش، نفس خود را از هر چه موجب عدول از اين راه و مخالف اين امور است حفظ و نگهدارى نمايد. اين بيان اخير امام (ع) در حكم نخستين مقدمه از يك قياس مضمرى است كه حضرت به ترتيب شكل اوّل، استدلال فرموده است كه رفتن از اين راه امرى لازم و ضرورى است، و مقدمه دوّمش اين است: هر كسى را كه خداوند راه سلوكش را معين كرده باشد بر او، واجب است كه پاى در آن مسير بگذارد.«و حيث تناهت بك امورك»،بس است اين همه جنايت كه تو را به اين مرحله رساند امام (ع) در اين مرحله معاويه را امر به توقف مى كند و شرح مى دهد كه اكنون تو به آخرين منزلگاه خسران كه يكى از منازل كفر و شرك است رسيده اى ديگر بس است توقف كن.«فقد اجريت الى غاية خسر»،كلمه اجراء، در اصل به معناى دوانيدن اسب براى مسابقه است يعنى با سرعت تا اين حدّ از زيانكارى تاختى، واژه (خسر) كنايه از فقدان رضايت و نبودن كمالاتى است كه آدمى را به خدا نزديك مى كند، و اين كه امام اين مرحله را منزلگاه كفر دانست به اين دليل است كه اساسا سرانجام كارهاى زشت كه انسان از رو آوردن به آنها منع شده، از مواضع و منزلگاههاى كفر و شرك مى باشد و هر كس با قصد و اختيار از آن راه برود به آن منزلگاهها ملحق شده است.«و انّ نفسك قد اولجتك شرّا»،نفست تو را در شرور و بديهاى دنيا و آخرت افكنده است، منظور نفس اماره است كه به سبب جلوه دادن نافرمانى از دستورات خداوند و خوب نشان دادن مخالفت با امام بر حق، انسان را وادار به اين كارهاى ناپسند مى كند، جمله بالا به روايت ديگر بدون نقطه قد اوحلتك خوانده شده، يعنى نفست تو را به گل فرو برده كه استعاره از گناهان و آلودگى به جهل و نادانى است كه مانند توده اى از گل او را در خود فرو برده است.«و اقحمتك غيّا»،و در ورطه گمراهى و هلاكتت انداخته است، و در جايگاههاى هلاكت كه امور شبهه ناك و گناهان است واردت كرده است.«و اوعرت عليك المسالك»،راههاى هدايت و روشهاى خير و خوبى را بر تو ناهموار و سخت و صعب العبور كرد، زيرا نفس امّاره هنگامى كه با نشان دادن اهداف باطل و وسوسه هاى فريبكارانه اش رفتن به راههاى تاريك گمراهى و گناه را براى آدمى هموار كرد و او را در آن مسير به راه انداخت، خود به خود از راه سعادت و مسير خير و اطاعت دور مى شود و ديگر افتادن در آن جاده و گام نهادن در آن برايش مشكل و سخت مى نمايد.در خاتمه از خداوند متعال موفقيت در انجام دادن اعمال خير و نگهدارى از گناهان و خطايا را خواستار و به كمك گرفتن از نيروى پايدارش اميدوارم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 376 و من كتاب له عليه السّلام الى معاوية- و هو المختار الثلاثون من باب المختار من كتبه و رسائله:فاتّق اللّه فيما لديك، و انظر في حقّه عليك، و ارجع إلى معرفة ما لا تعذر بجهالته فإنّ للطّاعة أعلاما واضحة، و سبلا نيّرة، و مهجّة نهجة [نهجة- معا]، و غاية مطلّبة يردها الأكياس و يخالفها الأنكاس، من نكّب عنها جار عن الحقّ، و خبط في التّيه، و غيّر اللّه نعمته، و أحلّ به نقمته، فنفسك نفسك فقد بيّن اللّه لك سبيلك، و حيث تناهت بك أمورك فقد أجريت إلى غاية خسر، و محلّة كفر، و إنّ نفسك قد أوحلتك شرّا، و أقحمتك غيّا، و أوردتك المهالك، و أوعرت عليك المسالك. (60008- 59921)المصدر:هذا الفصل اختاره الشريف الرضي رضوان اللّه عليه على دأبه من كتاب له عليه السّلام إلى معاوية و هذه صورته الكاملة:أمّا بعد فقد بلغني كتابك تذكر مشاغبتي، و تستقبح مواربتي، و تزعمني متجبّرا، و عن حقّ اللّه مقصّرا، فسبحان اللّه، كيف تستجيز الغيبة؟ و تستحسن العضيهة؟ و إنّي لم اشاغب إلّا في أمر بمعروف، أو نهى عن منكر و لم أتجبّر [و لم أضجر- نسخة] إلّا على باغ مارق، أو ملحد منافق، و لم آخذ في ذلك إلّا بقول اللّه سبحانه: «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ».و أما التقصير في حقّ اللّه تعالى فمعاذ اللّه! و المقصّر في حقّ اللّه جلّ ثناؤه من عطّل الحقوق المؤكّدة، و ركن إلى الأهواء المبتدعة، و أخلد إلى الضلالة المحيّرة.و من العجب أن تصف يا معاوية الإحسان، و تخالف البرهان، و تنكث الوثائق الّتي هي للّه عزّ جل طلبة، و على عباده حجّة، مع نبذ الإسلام، و تضييع الأحكام و طمس الأعلام، و الجرى في الهوى، و التّهوس في الرّدى.فاتّق اللّه فيما لديك، و انظر في حقّه عليك- إلى آخر الفصل المختار من النهج، و إنّ للنّاس جماعة يد اللّه عليها، و غضب اللّه على من خالفها، فنفسك نفسك قبل حلول رمسك، فإنّك إلى اللّه راجع، و إلى حشره مهطع، و سيبهظك كربه و يحلّ بك غمّه، يوم لا يغنى النّادم ندمه، و لا يقبل من المعتذر عذره، يوم لا يغنى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 377 مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون.قلت: إنّ كلامه عليه السّلام أما بعد فقد بلغنى كتابك تذكر مشاغبتى، صريح في أنّ هذا الكتاب جواب عن كتاب كتبه معاوية إليه و لكن لم نظفر عليه مع كثرة الفحص و التتبّع، و كتاب أمير المؤمنين علي عليه السّلام هذا نقله الشارح المعتزلي و الشارح البحراني في المقام و علم الهدى ابن المولى المحسن الفيض في معادن الحكمة «ص 159 ج 1» و أحمد زكى صفوت في جمهرة رسائل العرب «ص 433 ج 1» و لم ينقلوا كتاب معاوية بل الأخيرين نقلا كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام هذا من الأوّلين و أتى به المجلسي في ثامن البحار «ص 540» ناقلا عن البحراني أيضا.اللغة:(مشاغبتى) الشّغب تهييج الشرّ كالتشغيب و شاغبه شارّه، (مواربتى) المواربة: المداهاة و المخاتلة كما في القاموس، و في غير واحد من النسخ موازرتى، (متجبرا) بالجيم و الباء الموحدة كما في عدّة نسخ و في نسخ اخرى متحيرا بالحاء المهملة و الياء المثناة من تحت و الأوّل أنسب بما يأتي من قوله عليه السّلام: و لم أتجبّر إلّا على باغ مارق، و منه يعلم رجحان أتجبّر على أضجر أيضا.(العضيهة): بالفتح البهيّة و هي الإفك و البهتان كما قاله الجوهرى في الصحاح قال المتوكّل الليثي:احذر وصال اللئيم إنّ له          عضها إذا حبل وصله انقطعا    و البيت من الحماسة (الحماسة 442) قال المرزوقي في شرحه عليها: العضه ذكر القبيح كذبا و زورا، و يقال عضهته إذا رميته بالزّور، و أعضه الرجل أتى بالعضيهة و هي الإفك، و من كلامهم يا للعضيهة و يا للأفيكة. (ركن) إليه من بابى علم و نصر أى مال إليه و سكن و وثق به. (أخلد إلى الضلالة) قال الجوهرى: أخلدت إلى فلان أى ركنت إليه، و منه قوله تعالى: «وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ» ، (الطمس) ازالة الأثر بالمحو، قال تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 378 «فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ» «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ» أى أزل صورتها «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ» أى أزلنا ضوأها و صورتها كما يطمس الأثر قاله الراغب في المفردات. (التهوّس في الردى) تهوّس: مشى ثقيلا في أرض ليّنة كما عن اللّسان، و قال الجوهري في الصّحاح: الهوس السوق اللين، يقال: هست الإبل فهاست أى ترعى و تسير. (المحجّة) الطريق الواضحة، و (النهجة) الطريق الواضحة أيضا و أنهج الطريق أي استبان و صار نهجا واضحا بيّنا، أى جادّة مستبينة. (مطلبة) بتشديد اللّام المفتوحة، كما في نسخة الرضي أى مطلوبة، و في غير واحدة من النسخ مطلوبة، و قال المجلسي في البحار: النسخ المصحّحة متّفقة على تشديد الطّاء، فالكلمة على هذا من اطّلب كافتعل، يقال: اطّلبه أى طلبه قال الجوهري في الصّحاح: طلبت الشيء طلبا و كذلك اطّلبته على افتعلته، و قال الشارح البحراني: مطّلبة بتشديد الطاء و فتح اللّام، أى مطلوبة جدّا منهم بناء على أنّ كثرة المباني تدلّ على كثرة المعاني، قال الرضي في شرح الشافية:اعلم أنّ المزيد فيه لغير الإلحاق لا بدّ لزيادته من معنى لأنّها إذا لم يكن لغرض لفظي، كما كانت في الإلحاق، و لا لمعنى كانت عبثا. انتهى.و قرأها الشارح المعتزلي على سكون الطاء و كسر اللّام، حيث قال: قوله غاية مطلبة أى مساعفة لطالبها بما يطلبه، تقول: طلب فلان منّى كذا فأطلبته أى اسعفته به، ثمّ خطّأ الراوندي بقوله: قال الراوندي: مطلبة بمعنى متطلّبة يقال: طلبت كذا و تطلبته و هذا ليس بشيء يخرج الكلام أن يكون له معنى. انتهى.قلت: التطلّب طلب الشيء مرّة بعد اخرى مع تكلّف، و يأبى سياق الكلام عن حمله على هذا المعنى، و لذا قال الشارح المذكور ردّا على الراوندي:و هذا ليس بشيء يخرج الكلام عن أن يكون له معنى.ثمّ إنّ ما اختاره الشارح المعتزلي ليس بسديد أيضا لأنّ قول أمير المؤمنين عليه السّلام: يردها الأكياس و ما بعده يبيّن لنا أنّ الكلمة بمعنى المطلوبة سواء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 379 كانت بتشديد اللّام، كما في نسخة الرضي، أو بتشديد الطّاء و فتح اللّام كما في البحار.و عاضد ما اختاره الشارح المذكور الفاضل أحمد زكي صفوت في جمهرة رسائل العرب بقوله: و يجوز أن تكون مطلبة بسكون الطاء و كسر اللّام من أطلبه إذا أعطاه ما طلبه أى تؤتى أصحابها ما يطلبون من ثواب اللّه و رحمته و هذا أحسن. انتهى. و لقد علمت ما فيه. (الأكياس) جمع كيّس كجيّد أى العاقل و يجمع على الكيسى أيضا إجراء له مجرى ضده أحمق و حمقى، قال إبراهيم النّخعي لمنصور بن المعتمر:سل مسألة الحمقى، و احفظ حفظ الكيسى كما في البيان و التبيين (ج 1 ص 299).تشبيه (الأنكاس) جمع النّكس بكسر النّون فالسّكون قال رجل من بنى أسد:و ما أنا بالنّكس الدّنىّ و لا الّذي          إذا صدّعنّي ذو المودّة أحرب     و البيت من أبيات الحماسة (الحماسة 91) و قال المرزوقي في شرحه: النّكس أصله في السهام و نقل إلى الضعيف من الرّجال، يقال: نكسته نكسا ثمّ يسمّى المنكوس نكسا، كما يقال: نقضته نقضا ثمّ يسمّى المنقوض نقضا بكسر النون كأنّ السهم انكسر فوقه فنكس فسمّى نكسا، فيقول: ما أنا بالمستضعف اللئيم و لا الّذي إذا انحرف عنه من يوادّه دعا بالويل و الحرب فقال و احرباه.و في الحماسة 397، قالت امرأة من بني الحارث:فارس ما غادروه ملحما         غير زمّيل و لا نكس و كل     و قال المرزوقى في شرحه: النّكس المقصّر عن غاية النجدة و الكرامة و أصله في السّهام و هو الّذي انكسر فجعل أسفله أعلاه فلا يزال ضعيفا.و في الحماسة 714، قال عمرو بن الإطنابة:ليسوا بأنكاس و لا ميل إذا         ما الحرب شبّت أشعلوا بالشّاعل     و قال المرزوقي في شرحه: الأنكاس جمع النّكس، و النّكس أصله في السّهام تنكسر فيجعل أسفلها أعلاها فتضعف، انتهى. قلت: و يقال للأحمق أنكس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 380 شبيها بذلك السهم النّكس، و في المفردات للراغب: النّكس السهم الّذي انكسر فوقه فجعل أعلاه أسفله فيكون رديئا و لرداءته يشبّه به الرجل الدّنىّ، (نكب عنها) من باب نصر و فرح أى عدل عنها، يقال: نكبت الريح إذا مالت عن مهابّ الرّياح، فالرّيح نكباء.و الفعل في نسخة الرضى كان بتشديد الكاف و قد اخترناه، يقال: نكّب عن الطريق بالتشديد إذا عدل و تنحّى، و نكّب الشيء نحّاه، لازم متعدّ، و يقال: نكّبه الطريق، و نكّب به الطريق، و نكّب به عن الطريق أى عدّله و نحّاه، و في المقام بمعناه الأوّل. (جار عن الحقّ) من الجور كما مضى في المختار المقدّم قوله عليه السّلام: و سفه الاراء الجائرة، قال الجوهرى: الجور الميل عن القصد يقال: جار عن الطريق، انتهى كلامه. (خبط) مشى على غير هدى و استقامة، و (التيه): الضلال، (نقمته) بفتح النون و كسر القاف كما في نسخة الرضى، و فيها وجهان آخران بفتح النون و سكون القاف، و بكسر النون و سكون القاف أيضا و هي اسم من الانتقام و هي المكافأة بالعقوبة يقال: حلّت به النقمة، تجمع على نقم و نقم و نقمات. (تناهت) أى بلغت، قال الجوهري: الإنهاء الإبلاغ و أنهيت الخبر فانتهى و تناهى أى بلغ. (أجريت) يقال: أجرى فلان إلى غاية كذا أى قصدها بفعله و أصله من إجراء الخيل للمسابقة، و المحلة: المنزلة. (أوحلتك) بالواو فالحاء المهملة كما في نسخة الرضي رضوان اللّه عليه و في نسخ قد أولجتك، و في بعضها: قد أوجلتك، و المختار هو الأوّل، أى أورطتك في الوحل، قال الجوهري: الوحل بالتحريك الطين، و وحل الرجل بالكسر وقع في الوحل، و أوحله غيره. (أقحمتك) أى أدخلتك، و الاقتحام الدخول في الأمر بشدّة و عنف، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 381 و يقال: أقحم فرسه النهر، أى أوقعه و أدخله فيه بعنف. (الغيّ): الضلال و الانهماك في الباطل، و قال الراغب في المفردات: الغيّ جهل من اعتقاد فاسد و ذلك أنّ الجهل قد يكون من كون الإنسان غير معتقد اعتقادا لا صالحا و لا فاسدا، و قد يكون من اعتقاد شيء فاسد و هذا النحو الثاني يقال له غيّ، قال تعالى: «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى  ... وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ»، و قوله: «فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا» أى عذابا فسمّاه الغيّ لما كان الغيّ هو سببه و ذلك كتسمية الشيء بما هو سببه كقولهم للنبات: ندى. (اوعرت) من الوعر اى الصعب وزنا و معنى: يقال: مكان وعر و طريق وعر و مطلب وعر، و أوعرت عليك المسالك أى اخشنت و صعبت  (رمسك) الرمس القبر، قال الفيومىّ في المصباح: رمست الميت رمسا من باب قتل و في لغة من باب ضرب دفنته، و الرمس: التراب تسمية بالمصدر ثمّ سمّي القبر به و الجمع رموس مثل فلس و فلوس، قال مسور بن زيادة الحارثى:أبعد الّذي بالنّعف نعف كويكب          رهينة رمس ذى تراب و جندل     و البيت من الحماسة (64) قال المرزوقي في الشرح: الرمس القبر، و الأصل في الرمس التغطية يقال: رمسته بالتراب و منه الرياح الروامس، و قال المتلمّس:أ لم تر أنّ المرأ رهن منيّة         صريع لعافي الطير أو سوف يرمس     و البيت من الحماسة أيضا (الحماسة 220) و قال المرزوقي: و معنى يرمس يدفن و الرمس الدفن و الرياح الروامس منه و توسّعوا في الدّفن فقيل: ارمس هذا الحديث، كما يقال: ادفن. (مهطع) قال ابن الأثير في النهاية: في حديث عليّ عليه السّلام سراعا إلى أمره مهطعين إلى معادة: الإهطاع الاسراع في العدو، و قال الراغب: هطع الرجل ببصره إذا صوّبه، و بعير مهطع إذا صوّب عنقه، قال تعالى: «مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ ...- مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ» انتهى، و الإهطاع لا يكون إلّا مع خوف و ذلّ و خشوع يقال: أهطع في السير إذا أسرع و أقبل مسرعا خائفا كهطع كما يستفاد من قوله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 382 تعالى: «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ» (إبراهيم: 44)، و قوله تعالى: «يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ» (القمر: 9)، و قوله تعالى: «فَما لِلَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزِينَ».قال أحمد بن يحيى: المهطع الّذي ينظر في ذلّ و خشوع لا يقلع بصره كما في مجمع البيان، و قال: قال الزجاج: المهطع المقبل ببصره على الشيء لا يزايله و ذلك من نظر العدو.و في القاموس هطع كمنع هطعا و هطوعا أسرع مقبلا خائفا أو أقبل ببصره على الشيء لا يقلع عنه. (سيبهظك) قال الجوهرى في الصحاح: بهظه الحمل يبهظه بهظا أى أثقله و عجز عنه فهو مبهوظ و هذا أمر باهظ أى شاقّ، قال زياد بن حمل كما في الحماسة أو زياد بن منقذ كما في مادة قزم من صحاح اللّغة في أبيات منها:و كان عهدى بها و المشي يبهضها         من القريب و منها النّوم و السّأم     قال المرزوقي: و معنى يبهضها يثقل عليها و يشقّ.الاعراب: (معاذ اللّه) منصوب مفعول مطلق لفعله المحذوف العامل فيه كسبحان اللّه قال الجوهرى في الصحاح: قولهم: معاذ اللّه أى أعوذ باللّه معاذا، تجعله بدلا من اللفظ بالفعل لأنّه مصدر و إن كان غير مستعمل مثل سبحان اللّه و يقال أيضا معاذة اللّه و معاذة وجه اللّه و معاذ وجه اللّه و هو مثل المعنى و المعناة و المأتى و المأتاة، و يقال عوذ باللّه منك أى أعوذ باللّه منك. (فان للطاعة) الفاء في مقام التعليل لقوله: لا تعذر بجهالته، و ضمير يردها و يخالفها و عنها راجع إلى السبل و المهجّة، و أمكن أن يرجع إلى الطّاعة و الغاية أيضا على توسّع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 383 (فنفسك نفسك) منصوب من باب الإغراء و هو أن تحمل المخاطب على فعل شيء محبوب نحو قول الشاعر:أخاك أخاك إنّ من لا أخا له          كساع إلى الهيجا بغير سلاح     و الفعل يقدّر في كلّ موضع بحسبه ففى الشعر يقتضى الزم مثلا و في الغزال الغزال يناسب ارم، و ههنا احفظ و ارحم و انقذ و نحوهما.قوله: (و حيث تناهت بك امورك) أفاد الفاضل الشارح المعتزلي بقوله: الأولى أن لا يكون هذا معطوفا و لا متّصلا بقوله: فقد بيّن اللّه لك سبيلك، بل يكون كقولهم لمن يأمرونه بالوقوف: حيث أنت، أى قف حيث أنت فلا يذكرون الفعل، و مثله قولهم: مكانك، أى قف مكانك.المعنى:قوله عليه السّلام: (فاتّق اللّه فيما لديك) ما كان لديه هو تولّى امور المسلمين غصبا و طغيانا، فإنّ ما كان في يده هو حقّ اللّه و حقّ رسوله و حقّ اولي الأمر و حقّه سبحانه مفوّض إلى نبيّه أو وصيّ نبيّه و لا يتولّى ذلك المنصب إلّا نبيّ أو وصيّ أو شقىّ، و الشقي من غصب حقّ الإمام الحقّ أى حقّ اللّه و رسوله، و لذا أمره الأمير عليه السّلام باتقائه اللّه في ذلك، و صرّح باسم اللّه سبحانه لأنّه عليه السّلام كأنّما يقول له: اتّق اللّه في تصرّفك حقّه سبحانه عدوانا، كما نقول نحن لمن خان زيدا مثلا: استح من زيد في خيانتك في عرضه و ماله.قوله عليه السّلام: (و انظر في حقّه عليك) حقّه تعالى عليه أن لا يعصيه فيما أمره، و ممّا أمره به هو قوله سبحانه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» (النساء: 60) اللهمّ إلّا أن يقال انّ الاية مصدّرة بقوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» و مذيّلة بقوله سبحانه: «إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» فمعاوية و أترابه خارجة عن الخطاب رأسا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 384 و في رسالة إمامنا سيّد السّاجدين و زين العابدين عليّ بن الحسين صلوات اللّه عليهما المعروفة برسالة الحقوق، قد نقلها كاملة المحدّث الخبير ابن شعبة الحرّاني قدّس سرّه في تحف العقول: اعلم رحمك اللّه أنّ للّه عليك حقوقا محيطة بك في كلّ حركة تحرّكتها، أو سكنة سكنتها، أو منزلة نزلتها، أو جارحة قلبتها، أو آلة تصرّفت بها، بعضها أكبر من بعض، و أكبر حقوق اللّه عليك ما أوجبه لنفسه تبارك و تعالى من حقّه الّذي هو أصل الحقوق و منه تفرّع.فالويل ثمّ الويل لمن لم يطع اللّه سبحانه في حقّه عليه، فضلا عن أن يغاصب حقّه.قوله عليه السّلام: (و ارجع إلى معرفة ما لا تعذر بجهالته) أمره أن يرجع إلى معرفة ما لا يقبل عذره بجهالته من وجوب طاعة اللّه سبحانه و رسوله و طاعة الإمام الحقّ، و لمّا أخرجته هوى النفس عن الطاعة إلى العصيان و الطغيان و عن نور المعرفة إلى ظلمة الجهالة و حيرة الضلالة، أمره بالرجوع إلى معرفة ما أى الحقّ الّذي لا يسمع تجاهله فيه.قوله عليه السّلام  (فإنّ للطاعة أعلاما واضحة- إلخ) الأعلام جمع العلم بفتحتين و هو شيء منصوب في الطريق يهتدى به و غاية الطاعة القرب منه تعالى و الغاية ما إليه الحركة، و وصف عليه السّلام الأعلام بالواضحة و تالييها بالنيّرة و النهجة لحسم العذر أصلا و سدّ طرق العذر من جميع الجوانب، فانّ السبل إذا كانت نيّرة و المهجة نهجة و أعلامها واضحة و كانت غايتها مطلّبة، فمن أين يعتذر المتمرّد عن الطاعة، و ما مستمسكه في العذر، و بأيّ باب يدخل لذلك؟ و قد دريت من بحثنا عن الإمامة في المختار 237 من باب الخطب (ص 35- إلى ص 175 من ج 16) أنّ القرآن و رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و آله هم الأئمة الحقّ و الأعلام الواضحة و السّبل النيّرة و المهجة النهجة لا غير، فراجع إلى ذلك المبحث الشريف حتّى يتبيّن لك بالعيان أنّ الال هم الّذين اختارهم اللّه و اجتباهم و اصطفاهم أعلاما واضحة للطريقة الّتي هي أقوم، إنّ هذا القرآن يهدى للّتي هي أقوم.قوله عليه السّلام: (يردها الأكياس و يخالفها الأنكاس) قد دريت في اللّغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 385 أنّ الأكياس بمعنى العقلاء، و إنما يردها الأكياس لأنّ العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان، و أنّ الأنكاس جمع النكس و هو الرجل الدّني المنكوس على ما بيّن في اللّغة مشبعا، و إنّما يخالفها الأنكاس لأنّهم لدناءة طبعهم، و قصور همّتهم ألفوا بقاذورات الدّنيا الدّنيّة و أوساخ الامال النفسانيّة الشيطانيّة فهم ناكسوا رؤوسهم إلى اللّذائذ الحيوانيّة الداثرة الفانية أقرب شيء شبها بهم الأنعام السائمة، و في كتاب العقل و الجهل من الكافي: بإسناده عن محمّد بن عبد الجبّار عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان، قال: قلت: فالّذي كان في معاوية؟ فقال:تلك النكراء تلك الشيطنة و هي شبيهة بالعقل و ليست بالعقل، و قد مضى بحثنا عن هذا الحديث و شرحه في المختار السابع باب الكتب و الرسائل فراجع إلى (ص 225 ج 17).و قد تقدّم في رسالتنا في لقاء اللّه تعالى أنّ حشر الخلائق حسب أعمالهم، و أنّ كلّ أحد إلى غاية سعيه و عمله و إلى ما يحبّه و يهواه، فحيث إنّ الأنكاس أدبروا ههنا عن أمر اللّه تعالى و طاعته و لقائه و أقبلوا إلى الشهوات النفسانية و لم يرفعوا رؤوسهم عن معلفهم و مرعيهم فهم في النشأة الاخرة أيضا ناكسون لأنّ الدّنيا مزرعة الاخرة قال عزّ من قائل: «نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ. عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ» (الواقعة 61- 63)، و في الكافي كما في الصافي عن السّجاد عليه السّلام: العجب كلّ العجب لمن أنكر النشأة الاخرى و هو يرى النشأة الاولى.و قال عزّ من قائل: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ» (الم السجدة: 13).و روى ثقة الإسلام الكليني في باب ظلمة قلب المنافق و إن أعطى اللسان و نور قلب المؤمن و إن قصر بلسانه من كتاب الإيمان و الكفر (ص 309 ج 2 من المعرب) بإسناده عن المفضل عن سعد عن أبي جعفر عليه السّلام: قال إنّ القلوب أربعة: قلب فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 386 نفاق و ايمان، و قلب منكوس، و قلب مطبوع، و قلب أزهر أجرد فقلت: ما الأزهر؟قال: فيه كهيئة السراج، فأمّا المطبوع فقلب المنافق، و أما الأزهر فقلب المؤمن إن أعطاه شكر و إن ابتلاه صبر، و أما المنكوس فقلب المشرك ثمّ قرأ هذه الاية: «أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (الملك: 22) فأما القلب الّذي فيه إيمان و نفاق فهم قوم كانوا بالطائف فإن أدرك أحدهم أجله على نفاقه هلك و إن أدركه على إيمانه نجى.و قال العلم الحجّة المولى صالح المازندراني قدّس سرّه في بيانه: (ص 130 ج 10) القلب المنكوس كالكوز المقلوب- إلى أن قال: و قيل: القلب المنكوس القلب الناظر إلى الدّنيا و المتوجّه إليها لأنّ الدّنيا تحت الاخرة و الاخرة فوقها فالناظر إليها منكوس رأسه، و الاية من باب التمثيل بالأشياء المحسوسة تقريبا للفهم و الاستشهاد باعتبار أنّ المشرك يمشي مكبّا على وجهه لكون قلبه مكبوبا، مقلوبا و المؤمن يمشى سويّا لكون قلبه على وجه الفطرة مستقيما عارفا بالحق كما يرشد إليه قوله تعالى: «عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».قوله عليه السّلام: (من نكّب عنها- إلخ) أى من عدل و تتحّى عنها مال عن الوسط و العدل و القصد، و مشى على غير هداية و استقامة في الضلال.قوله عليه السّلام: (و غير اللّه نعمته و أحلّ به نقمته فنفسك نفسك) إنّما أمره بحفظ نفسه و كرّره تأكيدا و تشديدا لما قال سبحانه: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» (الرعد: 12)، و قال تعالى: «فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (التوبة: 71).في باب محاسبة العمل من كتاب الايمان و الكفر من الكافي (ص 329 ج 2 من المعرب): قال أبو عبد اللّه عليه السّلام لرجل: إنّك قد جعلت طبيب نفسك، و بيّن لك الداء، و عرّفت آية الصحة، و دللت على الدواء، فانظر كيف قيامك على نفسك.و في ذلك الباب عنه عليه السّلام أيضا: اقصر نفسك عمّا يضرّها من قبل أن تفارقك واسع في فكاكها كما تسعى في طلب معيشتك فإنّ نفسك رهينة بعملك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 387 و فيه عنه عليه السّلام أيضا قال: كتب رجل إلى أبي ذرّ رضي اللّه عنه يا أبا ذر أطرفنى بشيء من العلم، فكتب إليه: أنّ العلم كثير و لكن إن قدرت أن لا تسيئ إلى من تحبّه فافعل، قال: فقال له الرجل: و هل رأيت أحدا يسيئ إلى من يحبّه؟فقال له: نعم نفسك أحبّ الأنفس إليك فإذا أنت عصيت اللّه فقد أسأت إليها.قوله عليه السّلام: (و حيث تناهت بك امورك- إلخ) قال بعضهم: حيث عطف على سبيلك، أى فقد بيّن اللّه لك مالك و منقلبك، قال تعالى: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ...»، فهو عليه السّلام يحذّره عن عاقبته الوخيمة، و يخوّفه عن جزاء أعماله الفاضحة، ثمّ كأنّما قيل: و إلى ما تناهت به اموره و أىّ شيء يترتّب على أفعاله؟ فأجاب عليه السّلام: فإنّه قد أجري إلى غاية خسر إلخ، فما تناهت به اموره جزاء أعماله السيئة.هذا غاية ما يمكن أن يقرّر معنى العبارة على قول هذا البعض، و لكنّ الإنصاف أنّ الصواب هو ما أفاده الفاضل الشارح المعتزلي كما تقدّم في بيان الإعراب، أى قف حيث أنت لأنك قد أجريت إلى غاية خسر فالفاء في فقد في معرض التعليل للفعل المحذوف أعنى قف، و الكلام على هذا الوجه خال عن التكلّف دون الأوّل.و لا يخفى لطافة قوله عليه السّلام: و إنّ نفسك قد أوحلتك شرا، و قد علمت أنّ معنى أوحلتك أو رطتك في الوحل، فالويل ثمّ الويل لمن أطاع نفسه و نسى حظّه، فإنّ النفس لأمّارة بالسوء ينسي مطيعه ذكر اللّه تعالى كما قال تعالى: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ»، و قال تعالى: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى» (طه: 125).هذا آخر المجلّد الخامس من تكملة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة و به انتهى المنهاج إلى المجلّد التاسع عشر، و للّه الحمد على ما أولانا، و له الشكر بما تفضّل علينا من إفاضة مننه، و إسبال نعمه علينا، و كيف أشكره تعالى حقّ شكره و ليس من شكر أشكره به إلّا و هو نعمة جزيلة أنعم بها عليّ، اللّهم ارزقنا قلبا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 19، ص: 388 ذاكرا و لسانا شاكرا، اللّهم ثبّت قلوبنا على دينك، اللّهم ارزقنا نعمة الحضور عندك، اللّهم يا عاصم قلوب المؤمنين خلّصنا من شرور أنفسنا و وفّقنا بالتنعّم من مأدبتك القرآن الفرقان العظيم، و باتّباع سنّة نبيك الكريم، و اطاعتك و اطاعة رسولك و اولى الأمر الّذين هم وسائط فيضك و أبواب رحمتك يا أرحم الراحمين.و قد حصل الفراغ من تأليف هذا السفر الكريم بيد العبد الراجى لقاء ربّه الرّحيم: نجم الدّين الحسن بن عبد اللّه الطبري الاملي في الامل، ليلة الأربعاء الثامنة عشر من ربيع المولود من شهور سنة تسع و ثمانين و ثلاثمائة بعد الألف من هجرة خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و على آله الطيبين الطاهرين، و الحمد للّه، و آخر دعويهم أن الحمد للّه ربّ العالمين.الترجمة:اين نامه ايست كه أمير عليه السّلام بمعاوية نوشت:در آنچه كه در دست دارى از خدا بترس، و حقّ خدا را بر خود بنگر و بشناختن آنچه كه عذرت در ندانستن آن پذيرفته نمى شود باز گرد، زيرا براى بندگى و طاعت نشانها و پرچمهاى روشن، و راههاى هويدا، و جادّه آشكار و نتيجه و غايت مطلوبست خردمندان بدان در آيند، و سفلگان از آن روى گردانند، هر كه از آنها بازگشت از حقّ برگشت، و در وادى گمراهى بسر برد، و خداى نعمتش را بر وى دگرگون كرد، و او را در عذابش افكند پس خويشتن را درياب و خود را باش كه خدا راه را برايت روشن كرد، و چون كارها بدست تو افتاد نهايت زيان را از دست خويش جارى كردى و در وادى كفر در آمدى، نفست تو را به شرّ كشانيد و از دست وى بگل درماندى و تو را بگمراهى در آورد و به نابوديها رسانيد و راهها را بر تو دشوار كرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom