جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۱۸ : نیکی و مدارا با مردم [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى عبد الله بن عباس و هو عامله على البصرة :
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ، فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ.
وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُكَ لِبَنِي تَمِيمٍ وَ غِلْظَتُك عَلَيْهِمْ، وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا إِسْلَامٍ، وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً، نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا.
فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَكَ اللَّهُ فِيمَا جَرَى عَلَى [يَدِكَ وَ لِسَانِكَ] لِسَانِكَ وَ يَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٍّ، فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ؛ وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِكَ، وَ لَا يَفِيلَنَّ رَأْيِي فِيكَ، وَ السَّلَامُ.

تَنَمُّرُكَ : بد خويى و بد رفتارى تو.
لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ : ستاره اى از آنان ناپديد نشده است، كنايه از عدم ضعف و سستى است.
طَلَعَ لَهُمْ آخَرَ : ستاره اى ديگر طلوع كرد، كنايه از قوت و قدرت است.
الْوَغْم : جنگ.
ارْبَعْ : مدارا كن، (در موارد لازم) توقف نما.
لَا يَفِيلَنَّ : ضعيف و سست نمى شود. 
مَهبِط : محل فرو آمدن
مَغرِس : محل كاشت
حادِث : رسيدگى كن، تجديد محبت و پيمان كن
تَنَمُّر : بد اخلاقى كردن، سخت گيرى نمودن
وَغم : جنگ، كينه، قصاص و انتقام
مَأزور : گناه زده، گناهكار
إربَع : بايست، توجه كن
يَفِيل : رأيش ضعيف مى شود 
(نامه به فرماندار بصره عبد اللّه بن عباس در سال ۳۶ هجرى پس از جنگ جمل).
روش برخورد با مردم، (اخلاق اجتماعى):
بدان، كه بصره امروز جايگاه شيطان، و كشتزار فتنه هاست. با مردم آن به نيكى رفتار كن، و گره وحشت را از دل هاى آنان بگشاى.
بد رفتارى تو را با قبيله «بنى تميم» و خشونت با آنها را به من گزارش دادند، همانا «بنى تميم» مردانى نيرومندند كه هر گاه دلاورى از آنها غروب كرد، سلحشور ديگرى جاى آن درخشيد، و در نبرد، در جاهليّت و اسلام، كسى از آنها پيشى نگرفت. و همانا آنها با ما پيوند خويشاوندى، و قرابت و نزديكى دارند، كه صله رحم و پيوند با آنان پاداش، و گسستن پيوند با آنان كيفر الهى دارد.
پس مدارا كن اى ابو العباس اميد است آنچه از دست و زبان تو از خوب و يا بد، جارى مى شود، خدا تو را بيامرزد، چرا كه من و تو در اينگونه از رفتارها شريكيم. سعى كن تا خوش بينى من نسبت به شما استوار باشد، و نظرم دگرگون نشود، با درود.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بعبد اللَّه ابن عبّاس هنگامى كه او از جانب آن بزرگوار حاكم و فرمانرواى بصره بود:
(عبد اللَّه ابن عبّاس پسر عموى امام عليه السّلام است كه بيشتر علماى رجال او را حسن الحال و نيكو كردار و از اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و از شيعيان و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام دانسته اند، چون فرمانرواى بصره گرديد با قبيله بنى تميم كه در جنگ جمل پيروى از طلحه و زبير و عائشه كرده بودند، دشمنى و بد خويى مى نمود بطوريكه آنها را شيعه و پيرو جمل و انصار و يار عسكر «نام شتر عائشه» و حزب و طرفدار شيطان مى ناميد، اين روش ابن عبّاس با ايشان بر شيعيان امام عليه السّلام كه از قبيله بنى تميم بودند گران آمده از او رنجيدند، پس حارثة ابن قدامه كه از شيعيان آن حضرت و از قبيله بنى تميم بود بآن بزرگوار نامه اى نوشت و از او شكايت كرد، امام عليه السّلام نامه اى بابن عبّاس در باره مهربانى نمودن به قبيله بنى تميم نوشت كه از جمله آن اينست):
(1) و اى پسر عبّاس بدان كه بصره جاى فرود شيطان و كشتنگاه تباهكاريها است (فتنه جويان اين شهر بسيارند) پس مردم آن سامان را با نيكوئى كردن بايشان خرّم و شاد گردان، و (بسبب بد خويى آنان را نشورانده اگر ايشان را بر اثر كارهاى ناشايسته پيش ترس و بيمى است تو) گره ترس را از دلهاشان بگشا (طورى با آنها رفتار كن كه بفهمند از كيفر كارهاى گذشته آنان چشم پوشيده اى).
(2) و خبر بد خويى و درشتى تو با قبيله بنى تميم بمن رسيد، همانا بنى تميم را كوكبى پنهان نشده مگر آنكه كوكب ديگرى بر ايشان پديدار گشته (آسمان فضل و بزرگوارى و شجاعت و دليرى آنان از كوكب درخشان تهى نگرديده، و اگر بزرگى از آنها كشته شده ديگرى جايش را گرفته) و در جاهليّت و اسلام كسى به كينه جوئى و خونخواهى بر ايشان پيشى نگرفته (از اينرو با چنين مردمى نبايستى آغاز درشتى و ناهموارى نمود) و (سبب ديگرى كه نبايستى با آنان بد خويى كرد آنست كه) ايشان را با ما خويشاوندى پيوسته و نزديك است (چون نسب بنى هاشم و بنى تميم به الياس ابن مضر جدّ شانزدهم پيغمبر اكرم منتهى ميشود، پس) ما را در پيوستن بآن خويشاوندى پاداش و در جدائى از آن گناه مى باشد،
(3) پس اى ابو العبّاس خدا ترا بيامرزد در نيك و بدى كه بر دست و زبان تو جارى ميشود (در گفتار و كردارت با رعيّت) مدارا كن، زيرا ما در گفتار و كردار با هم شريكيم (چون تو از جانب من حكم مى رانى) و چنان باش كه گمان نيكوى من بتو باشد، و انديشه ام در باره ات سست نگردد (هيچ گاه سخن بيجا نگفته بى دستور من كارى انجام مده) و درود بر آنكه شايسته درود است (شارح بحرانىّ «رحمه اللَّه» در اينجا مى نويسد: ابو العبّاس كنیه عبد اللَّه ابن عبّاس بوده، و عرب چون بخواهد كسيرا اكرام كند او را به كنيه مى خواند).
 
از نامه آن حضرت (ع) به ابن عباس، عامل او در بصره:
بدان، كه بصره جايگاه فرود آمدن ابليس است و كشتگاه فتنه ها و آشوبها. پس، مردم آنجا را به نيكى كردن خوشدل نماى و گره وحشت از دلهايشان بگشاى.
به من خبر رسيده كه با بنى تميم بدخويى و درشتى كرده اى. از ميان بنى تميم ستاره اى غروب نكرد، مگر آنكه در ميان آنها ستاره ديگرى طلوع نمود. در جاهليت و اسلام، در كينه جويى، كس همانند آنها نبوده است. ايشان را با ما پيوند خويشاوندى و قرابت خاص است، كه اگر آن را مراعات كنيم، پاداش يابيم و اگر نكنيم، مرتكب گناه شده ايم.
پس اى ابو العباس خدايت رحمت كناد، در آنچه از نيكى و بدى بر دست تو جارى مى شود، مدارا كن، كه ما هر دو در آن شريكيم و چنان باش كه گمانم به تو نيكو گردد و انديشه ام در باره تو بد نگردد.
 
بدان بصره محل نزول ابليس و کشتزار فتنه هاست، به همين دليل با اهل آن به نيکى رفتار کن و گره ترس و وحشت را از دل هاى آنها بگشا (تا آتش فتنه خاموش شود و آنها احساس امنيت کنند) بدرفتارى تو با طائفه بنى تميم و خشونت تو به آنها را به من گزارش داده اند (ولى بدان آنها فضايلى دارند از جمله اينکه) طائفه بنى تميم کسانى هستند که هرگاه رييس نيرومندى از آنها غايب گردد (و از دنيا برود) مرد نيرومند ديگرى در ميان آنها ظاهر مى شود، نه در عصر جاهليّت و نه در عصر اسلام کسى در نبرد بر آنان پيشى نمى گرفت. (علاوه بر اين) آنها با ما پيوند خويشاوندى نزديک و قرابت خاص دارند که ما نزد خداوند به وسيله صله رحم به آنها مأجور خواهيم بود و با قطع آن مؤاخذه خواهيم شد، بنابراين اى ابوالعباس، خدا تو را رحمت کند خويشتن دار باش و مدارا کن در آنچه بر زبان و دست تو از خير و شر جارى مى شود، چرا که هر دو در اين امور شريک هستيم و سعى کن که حسن ظن من به تو پايدار بماند و نظرم درباره (شايستگى هاى تو براى امر حکومت) دگرگون نشود والسلام.
 
و از نامه آن حضرت است به عبد اللّه پسر عباس، فرمانگزار او در بصره:
بدان كه بصره فرود آمدنگاه شيطان است، و رستنگاه آشوب و عصيان. پس، دل مردم آن را با نيكويى روشن ساز، و گره بيم را از دل آنان باز.
به من خبر داده اند با تميميان درشتى كرده اى، و به آنان سخن سخت گفته اى حال آنكه مهترى از بنو تميم در نگذشت جز آنكه مهترى به جاى او نشست، و در جاهليّت و اسلام كسى هماوردشان نگشت، و آنان با ما هم پيوندند، و نزديك و خويشاوند. ما در رعايت اين خويشاوندى پاداش داريم و در بريدن آن گناهكاريم.
پس، ابو العباس خدايت بيامرزاد در آنچه بر زبان و دست تو جارى گردد، خوب باشد يا بد، كار به مدارا كن كه من و تو در آن شريك خواهيم بود. چنان كه گمانم به تو نيكو گردد و انديشه بد در باره ات نرود.
 
از نامه هاى آن حضرت است به عبد اللّه بن عباس فرماندارش در بصره:
بدان كه بصره جاى ورود شيطان، و كشتزار فتنه است، مردمش را به احسان اميد ده، و گره ترس را از قلوبشان باز كن.
به من خبر رسيده كه با بنى تميم درشتى كرده اى و از در خشونت در آمده اى، بنى تميم جمعيتى هستند كه ستاره اى از ايشان غروب نكرد مگر اينكه ستاره اى ديگر به جايش طلوع نمود، كسى در زمان جاهليت و اسلام به كينه جويى بر ايشان پيشى نگرفته، اينان را با ما خويشاوندى متّصل و نزديكى خاص است، ما را در صله رحم با آنان اجر است، و در قطع رحم مؤاخذه.
ابو العباس خدايت رحمت كند، در آنچه بر زبان و دستت از خير و شرّ جارى شود مدارا كن، كه هر دو در اين زمينه شريكيم، و در حسن ظنّم به وجود خودت پايدار باش، و كارى مكن كه نظرم از تو برگردد. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که به عبدالله بن عباس در آن زمان که از طرف امام(عليه السلام) فرماندار بصره بود، نگاشته شد.(1) نامه در یک نگاه:مرحوم ابن میثم در مقدمه شرح این نامه مى نویسد که ابن عباس بعد از آنکه از طرف امیر  مؤمنان على(علیه السلام) والى بصره شد نسبت به بنى تمیم راه خشونت را پیش گرفت; زیرا عداوت آنها را در روز جمل نسبت به امام(علیه السلام) و لشکر امام(علیه السلام) به خاطر داشت. آنها از پیروان طلحه و زبیر و عایشه در آن روز بودند و ابن عباس به آنها حمله کرد و آنان را دور راند و آنها را پیروان شتر و یاران عسکرـ نام شتر عایشه عسکر بود ـ و حزب شیطان مى نامید. این کار بر گروهى از شیعیان امام(علیه السلام) از بنى تمیم سخت آمد که از جمله آنها جاریة بن قدامه بود. او نامه اى خدمت امام(علیه السلام) نوشت و از ابن عباس شکایت کرد و همین امر سبب شد که امام(علیه السلام) نامه مورد بحث را براى ابن عباس بنویسد.در این نامه به چند امر اشاره مى کند. نخست اینکه بنى تمیم طایفه اى هستند که مردان شجاع بزرگى دارند و حتى در زمان جاهلیّت و پس از آن در عصر اسلام کسى در دلیرى بر آنان پیشى نمى گرفت. دیگر اینکه با ما خویشاوندى دارند و دستور صله رحم ایجاب مى کند ما با آنها نیکى کنیم.سرانجام امام(علیه السلام) به این نکته اشاره مى کند که آنچه از خیر و شر بر زبان و دست تو جارى شود نتیجه نیک و بد آن دامان مرا نیز مى گیرد، بنابراین نسبت به بنى تمیم خوش رفتار باش. آتش فتنه را با مدارا خاموش کن:هنگامى که طلحه و زبير به اتفاق عايشه با گروهى از ماجراجويان فاسد وارد بصره شدند و در آنجا پرچم مخالفت بر ضد امير مؤمنان على(عليه السلام) را بر افراشتند، بصريان از آنان استقبال کرده و لشکر عظيمى را براى جنگ با امير مؤمنان(عليه السلام) برپا کردند. فتنه عظيمى را برپا نمودند و سرانجام شکست خوردند و متلاشى شدند و شايد انتظار داشتند که امام(عليه السلام) بعد از پيروزيش دستور قتل گروهى از آنان را صادر کند; ولى امام(عليه السلام) با آنها از در محبّت وارد شد همان کارى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بعد از فتح مکّه کرد و همين باعث شد که آرامش کامل به بصره باز گردد.امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه که به فرماندار بصره، ابن عباس، نگاشته است به همين معنا اشاره کرده و مى فرمايد: «بدان بصره محل نزول ابليس و کشتزار فتنه هاست. به همين دليل با اهل آن به نيکى رفتار کن و گره ترس و وحشت را از دل هاى آنها بگشا (تا آتش فتنه خاموش شود و آنها شرمنده گردند و احساس امنيت کنند)»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ، وَمَغْرِسُ(2) الْفِتَنِ، فَحَادِثْ(3) أَهْلَهَا بِالاِْحْسَانِ إِلَيْهِمْ، وَاحْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ).اينکه مى فرمايد: بصره مهبط و جايگاه فرود ابليس و محل رويش فتنه هاست، اشاره به اين است که آنجا اقوام گوناگونى زندگى مى کنند که هم نسبت به يکديگر مشکل دارند و هم نسبت به بيرون اين سرزمين و شايد به همين دليل، طلحه و زبير و عايشه آنجا را براى فتنه انگيزى بر ضد امام امير مؤمنان(عليه السلام) انتخاب کردند به خصوص اينکه آنجا مهم ترين بندر عراق است و بنادر معمولا مرکز رفت وآمد اقوام مختلف اند. به همين دليل افکار التقاطى و نفوذى و مفاسد اخلاقى در اين گونه بندرگاه ها بيشتر است مگر اينکه اهالى آن تحت آموزش مستمر اخلاقى قرار گيرند. بعضى نيز معتقدند; هنگامى که ابليس به زمين فرود آمد، بصره را جايگاه نخستين خود انتخاب کرد; ولى دليلى براى اين مطلب اقامه نکرده اند.مهم اين است که امام(عليه السلام) به ابن عباس دستور مى دهد: بهترين راه براى آرام کردن اين شهر آن است که به مضمون آيه شريفه (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ * وَما يُلَقّاها إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَما يُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظّ عَظيم)(4) عمل کند; يعنى بدى هايى را که آنها در جنگ جمل داشتند با نيکى پاسخ گويد تا آنان شرمنده احسان او گردند و دست از هر گونه مخالفت بردارند به علاوه بخشى از مخالفت آنها ممکن است به علت ترس از انتقام و مکافات عمل باشد هنگامى که با آنها به نيکى رفتار شود آتش اين خوف و ترس فرو مى نشيند و آرامش جاى آن را مى گيرد.امام(عليه السلام) به اين معنا در کلمات قصار اشاره فرموده و به صورت اصل کلى مى فرمايد: «عاتِبْ أخاکَ بِالاِْحْسانِ إِلَيْهِ وَارْدُدْ شَرَّهُ بِالاِْنْعامِ عَلَيْهِ; برادرت را به هنگام خطا کردن با نيکى سرزنش کن و شر او را از طريق بخشش از خودت دور ساز».(5)سپس امام(عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدّمه وارد اصل مقصود مى شود و مى فرمايد: «بدرفتارى تو با طايفه بنى تميم و خشونت تو به آنها را به من گزارش داده اند»; (وَقَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُکَ(6) لِبَنِي تَمِيم، وَغِلْظَتُک عَلَيْهِمْ).آن گاه امام(عليه السلام) صفاتى براى طايفه بنى تميم ذکر مى کند که دليل بر شايستگى آنها براى عفو و گذشت و نيکى کردن است.در نخستين صفت مى فرمايد: «طايفه بنى تميم کسانى هستند که هرگاه رييس نيرومندى از آنها غايب گردد (و از دنيا برود) مرد نيرومند ديگرى در ميان آنها ظاهر مى شود»; (وَإِنَّ بَنِي تَمِيم لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلاَّ طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ).تعبير به نجم (ستاره) اشاره به اين است که آنها هميشه داراى شخصيت هاى برجسته اى بودند که اگر يکى از آنها از بين مى رفته، ديگرى جاى او را مى گرفته و به سبب همين، مردان مدير و مدبّر هميشه در ميان قبايل عرب درخشيده اند.در دومين وصف آنها به شجاعتشان اشاره کرده و مى فرمايد: «و نه در عصر جاهليّت و نه در عصر اسلام کسى در نبرد بر آنان پيشى نمى گرفت»; (وَإِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْم(7) فِي جَاهِلِيَّة وَ لاَ إِسْلاَم).با توجّه به اينکه «وَغْم» در لغت هم به معناى جنگ تفسير شده و هم به معناى حقد و حسد، اين احتمال در تفسير جمله بالا داده شده است که آنها جمعيتّى انتقام جوى کينه توزند و اگر کسى مزاحم آنان شود سخت در مقابل او مى ايستند و فتنه برپا مى کنند; ولى با توجّه به اينکه امام(عليه السلام) در اين چند جمله در مقام مدح آنهاست اين تفسير به نظر درست نمى رسد.در سومين و آخرين وصف مى فرمايد: «(اضافه بر اينها) آنها با ما پيوند خويشاوندى نزديک و قرابت خاص دارند که ما نزد خداوند به وسيله صله رحم نسبت به آنها مأجور خواهيم بود و با قطع آن مؤاخذه خواهيم شد»; (وَإِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً(8)، وَقَرَابَةً خَاصَّةً، نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا، وَمَأْزُورُونَ(9) عَلَى قَطِيعَتِهَا).مفسّران نهج البلاغه دليل خويشاوندى را اين مى دانند که بنى تميم و بنى هاشم به واسطه جد اعلاى آنها که الياس بن مضَر بود (مطابق اين بيان هاشم با سيزده واسطه به الياس مى رسد) همچنين بنى تميم نيز با واسطه هاى زيادى به او مى رسند; ولى از آنجا که مسأله خويشاوندى در اسلام بسيار اهمّيّت دارد امام(عليه السلام) حتى با اين مقدار واسطه باز هم آنها را خويشاوند نزديک شمرده است. علاوه بر اين، بعضى گفته اند که در ميان هاشم و تميم از طريق دامادى و ازدواج دو فاميل با يکديگر رابطه اى برقرار بود. بعضى نيز گفته اند که يکى از همسران على(عليه السلام) به نام ليلا بنت مسعود حنظليه از بنى تميم بود; ولى با توجّه به اينکه ارتباط سببى به عنوان رحم شناخته نمى شود، بلکه بايد رابطه نسبى باشد، اين دو تفسير بعيد به نظر مى رسد.ابن ابى الحديد و بعضى ديگر فضايل ديگرى براى طائفه بنى تميم نيز برشمرده اند که از مجموع آنها استفاده مى شود که اين طايفه به راستى طايفه اى ممتاز بوده اند.در ضمن از کلام امام(عليه السلام) اين نکته استفاده مى شود که مسأله صله رحم در اسلام بسيار گسترده است که حتى با فاصله زياد در اجداد باز هم مشمول اين حکم اسلامى است که امام(عليه السلام) مى فرمايد: اگر آن را مراعات نکنى در پيشگاه خدا مسئول هستى و مراعات آن مايه خير و برکت است.در پايان اين نامه، امام(عليه السلام) به ابن عباس دستور مدارا کردن و خويشتن دارى در برابر مخالفان به طور کلى و بنى تميم به طور خاص مى دهد و مى فرمايد: «بنابراين اى ابوالعباس، خدا تو را رحمت کند خويشتن دار باش و مدارا کن در آنچه بر زبان و دست تو از خير و شر جارى مى شود، زيرا هر دو در اين امور شريک هستيم و سعى کن که حسن ظن من نسبت به تو پايدار بماند و نظرم درباره (شايستگى هاى تو براى امر حکومت) دگرگون نشود; والسلام»; (فَارْبَعْ(10) أَبَا الْعَبَّاسِ، رَحِمَکَ اللهُ، فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِکَ وَ يَدِکَ مِنْ خَيْر وَ شَرّ! فَإِنَّا شَرِيکَانِ فِي ذَلِکَ، وَکُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِکَ، وَلاَ يَفِيلَنَّ(11) رَأْيِي فِيکَ، وَالسَّلاَمُ).منظور از خير و شر، سود و زيان است; يعنى کارهايى که ممکن است منشأ ظلم و يا زيانى شود و شر به معناى ظلم و ستم نيست، زيرا ابن عباس کسى نبود که بر کسانى ظلم کند.قابل توجّه اينکه امام(عليه السلام) در دستورى که درباره مدارا کردن با مخالفان مى دهد به اين نکته اشاره مى فرمايد که تو نماينده منى و هر کارى از تو سر زند، هم به حساب تو مى نويسند و هم به حساب من، بنابراين بايد کاملاً مراقب باشى. اين سخن مانندآن است که به علماى دين گفته مى شود مراقب کارخود باشيد زيرا کارهايى که شما انجام مى دهيد هم به حساب خودتان مى نويسند و هم به حساب اسلام.امام(عليه السلام) در آن جمله آخر هشدارى به ابن عباس نيز مى دهد که اگر خويشتن دارى و مدارا را پيشه نکند ممکن است نظر امام(عليه السلام) درباره او تغيير کند و اين تأکيد ديگرى است بر دستورى که حضرت بيان فرمود.در عبارت بالا امام(عليه السلام) ابن عباس را به عنوان «ابوالعباس» خطاب مى کند و کنيه اوست و در عرب معمول است که هنگامى که مى خواهند به کسى احترام بگذارند نام اصلى او را نمى برند بلکه او را به کنيه صدا مى زنند يا به لقب و در اينجا امام(عليه السلام) احترام عبدالله بن عباس را کاملاً حفظ فرموده و او را به کنيه اش صدا زده است.*****نکته:ويژگى هاى اهل بصره:در خطبه هاى متعدّدى از نهج البلاغه از جمله، خطبه 13 و 14 مذمت هاى شديدى از اهل بصره شده و همان گونه که در نامه بالا نيز ملاحظه کرديد، امير مؤمنان على(عليه السلام) بصره را مهبط شيطان و محل ورود ابليس و پايگاه فتنه ها مى شمرد; ولى به قرينه بعضى از روايات که مدح فراوانى از اهل بصره اعم از زنان، مردان، کودکان و بزرگان شده، امام(عليه السلام) مقطع خاصى از زمان را در نظر داشته است، همان زمانى که آتش جنگ جمل را برافروختند و از سرکشان و پيمان شکنانى همچون طلحه و زبير حمايت کردند و گروه زيادى از مسلمان را به کشتن دادند.بنابراين نکوهش هاى مزبور دليل بر آن نيست که هر کس در آن شهر وارد شود و يا افراد بومى آن شهر هميشه و در طول تاريخ صفات نکوهيده اى دارند و اهل صلاح و سعادت نيستند. به خصوص اينکه در ميان آنها دانشمندان، علما، قاريان و مواليان اهل بيت فراوان بوده و هستند. براى توضيح بيشتر به جلد اوّل، ذيل خطبه 13 مراجعه فرماييد.*****پی نوشت:1 . سند نامه: نويسنده مصادر نهج البلاغه درباره اين نامه مى گويد: ابن ميثم در شرح نهج البلاغه خود آن را نقل کرده; ولى سياق کلامش به خوبى نشان مى دهد که اين نامه را از غير نهج البلاغه در اختيار داشته است و همچنين ابوهلال عسکرى در کتاب صناعتين و باقلانى در اعجاز القرآن و سيّد امير يحيى علوى در کتاب الطراز بخشى از اين نامه را نقل نموده و با توجّه به تفاوت هاى موجود روشن مى شود که منبعى غير از نهج البلاغه در اختيار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 241).2 . «مغرس» در اصل به معناى محل غرس درختان است. سپس به محل پيدايش هر امرى اطلاق شده است.3 . «حادث» صيغه امر از «محادثه» به معناى مراقبت و بررسى و زدودن زنگار است; يعنى زنگار کينه ها را از قلبشان بدين وسيله بزدا.4 . فصلت، آيه 34 و 35.5 . نهج البلاغه، کلمات قصار، 158.6 . «تنمّر» به معناى خشمگين شدن و بدرفتارى نمودن است و از ريشه «نمر» بر وزن «کبد» به معناى پلنگ است.7 . «وغم» اين واژه هم به معناى جنگ آمده و هم به معناى کينه.8 . «ماسّة» در اينجا به معناى نزديک و قريب است از ريشه «مسّ» به معناى تماس گرفته شده است.9 . «مازورون» به معناى گناه کاران از ريشه «وزر» به معناى گناه گرفته شده است.10 . «اربع» از ريشه «ربوع» به معناى مدارا کردن و خويشتن دارى نمودن است.11 . «يفيل» از ريشه «فيل» بر وزن «ميل» به معناى نادرست يا ضعيف بودن است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )نامه حضرت به عبد اللَّه عباس، وقتى كه نماينده وى در بصره بود:نقل شده است كه وقتى ابن عباس از طرف امير المؤمنين به ولايت بصره ماموريت يافته بود، با مردم آن جا، بناى بد رفتارى را گذاشت، زيرا آنها در جنگ جمل، از دشمنان امام، و پيروان طلحه و زبير و عايشه بودند، بنا بر اين ابن عباس نسبت به آنان تندى را آغاز كرد، و ايشان را از خود، دور كرد، و با يادآورى جنگ جمل آنها را مورد طعن و سرزنش قرار داد، تا آن جا كه آنان را پيروان شتر و ياران عسكر، كه نام شتر عايشه بود، و نيز حزب شيطان مى ناميد، اين امر بر عده اى از بنى تميم كه از شيعيان حضرت بودند، از قبيل حارثه بن قدامه و غيره...، گران آمد، لذا حارثه نامه اى به شكايت از ابن عباس براى امام (ع) نوشت، با رسيدن شكايتنامه حارثه، على (ع) براى ابن عباس چنين مرقوم فرمود: اما بعد فردا، بهترين مردم در نزد خدا، كسى است كه آگاهيش به آنچه اطاعت خداست بيشتر باشد، خواه به سودش باشد، و خواه بر ضررش و نيز كسى كه در راه حق نيرومندتر است، اگر چه تلخ باشد. آگاه باش كه پايدارى آسمان و زمين ميان بندگان به علت حق است، پس بايد عملت حكايت از راز درونيت كند و دستوراتت براى همه يگانه و روشت طريقه راست و مستقيم باشد.«و اعلم انّ البصرة مهبط ابليس»،امام (ع) در اول نامه بصره را فرودگاه شيطان ناميد و اين مطلب اشاره به فرود آمدن شيطان از بهشت در آن جا، و كنايه از آن است كه به اين دليل آن جا مبدأ انديشه هاى باطل و افكار فاسده اى است كه از ابليس در آن جا به وجود آمده و لازمه اين گونه افكار برانگيختن فتنه و آشوب مى باشد.واژه مغرس را كه به معناى رويشگاه درخت است، براى بصره استعاره آورده است به اعتبار اين كه آن جا، محل روييدن فتنه هاى بسيارى است. و برخى شارحان گفته اند: در عبارت مهبط ابليس، نوعى لطف و زيبايى وجود دارد، زيرا قوه واهمه كه ابليس نفس عاقله است، هر گاه در فعاليت خود، از تحت تدبير عقل و موافقت او خارج شود از مرحله عالم كمال فرود آمده و دستورهاى عاليه آن را كه در حقيقت، درهاى بهشت مى باشد ترك كرده و در نتيجه ترجيح دادن انديشه هاى فاسد، به خسرانهاى پست و مشاركت شهوت و غضب مبتلا خواهد شد و چون اهل بصره بيعت امام را شكستند و با وى مخالفت كردند به اين سبب خردهاى خود را از پذيرش انديشه هاى مصلحت آميز، بكلى بر كنار كردند، و ابليس و لشكريانش به سرزمين آنها فرود آمدند و آراى فاسد و باطل را به صورتهاى حق به آنها نماياندند. اين بود كه اهل بصره به ابليس و يارانش پيوستند و در نتيجه اين چنين مبتلا به سرنوشت سوء و شقاوت و بدبختى شدند.به اين دليل بصره محل نزول ابليس و جايگاه رشد آشوب و فتنه هايى شد كه از وسوسه هاى شيطان و آراى فاسده او به وجود آمد.پس از بيان موقعيت سرزمين بصره، براى ابن عباس، وى را دستور مى دهد كه به اهل بصره و ساكنين آن شهر، وعده احسان و نيكى بدهد و گره بيم و ترس را از دلهاى آنان باز كند.نكته بلاغى در اين عبارت آن است كه واژه عقده، را كه به معناى گره است استعاره از سختى و آزردگى بسيارى آورده است كه ترس از مخالفت با بيعت آن حضرت، بر روحيه آنها وارد مى كند.وجه تشبيه آن است كه ترس از مخالفت گذشته پيوسته ملازم و همراه آنان و به دلهايشان بسته است مانند گره ريسمان و غير آن، و ترشيح آن، باز كردن است كه كنايه از برطرف كردن خوف، از وجود آنها مى باشد.مقصود از اين سفارشها كه حضرت به ابن عباس در باره مردم بصره فرمود، آن است كه دلهايشان از او رنجور نشود و به كين برنخيزند كه مانند گذشته از اطاعت امام خارج شده و فتنه و آشوب بپاسازند.سپس به ابن عباس هشدار مى دهد كه از سختگيريش نسبت به بنى تميم با اطلاع است و بطور ضمنى او را از اين كار نهى مى فرمايد، و به دنبال اين مطلب به شرح حال آنها پرداخته و بر ايشان ويژگيهايى ذكر كرده است، كه با اين خصوصيات لازم است رعايت حال و دلجويى آنان مورد توجه قرار گيرد و اين ويژگيها از اين قرار است:1-  بنى تميم مردمى هستند كه در گذشته هرگز شخص بزرگى از آنان نمرده است مگر آن كه شخص بزرگ ديگرى به جايش قرار گرفته است و لفظ نجم ستاره را از شخص بزرگ استعاره آورده است زيرا سيد قوم و بزرگ آنان پيشوايى است كه با او راهنمايى مى شوند و در انتخاب راههاى صحيح و درست به او و انديشه هايش اقتدا مى كنند و در حالت غايب شدن و طلوع كردن هم به عنوان ترشيح آمده است.2-  «إنّهم لم يسبقوا بوغم»،خصوصيت ديگر بنى تميم اين بود كه آنها چون مردمى با شخصيت و بلند پرواز بودند هيچ گونه آزارى را بر خود هموار نمى كردند بلكه چه در دوران جاهليت و چه در زمان اسلام در مقابل كوچكترين آزارى به جوش و خروش و فرياد، در مى آمدند و انتقام خود را مى گرفتند و در اين امر كسى بر آنان تقدم نداشت، بر خلاف مردمى كه پست باشند و خود را حقير و بى مقدار شمارند كه چنانچه بر آنان ستمى رود معمولا اهميتى نمى دهند و اگر هم اول خشمگين و عصبانى شوند، اين حالت چندان دوام نمى يابد كه كينه انتقام جويانه اى را در دلشان ايجاد كند.احتمال ديگر در عبارت فوق آن است كه كلمه مضاف حذف شده و تقدير آن چنين است: «انهم لم يسبقوا بشفاء حقد من عدوهم»، كسى برايشان به انتقام گرفتن و تشفى خاطرشان از دشمنشان پيشى نگرفته كه از طرف ايشان انتقام بگيرد چون ايشان خود داراى قوت و شجاعت مى باشند.3-  ويژگى سوم، بنى تميم با بنى هاشم رابطه خويشاوندى نزديكى دارند.بعضى گفته اند خويشاوندى آنها در پيوندشان به الياس بن مضر تحقق مى يابد زيرا هاشم پسر عبد مناف و او پسر قصى بن كلاب پسر مرة بن كعب پسر لوىّ بن غالب فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن حزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر است، و تميم پسر مراد و او پسر طابخة بن الياس بن مضر مى باشد و به منظور ترغيب و تشويق در ايجاد ارتباط و اتصال و مدارا كردن با آنها تذكر داده است، كه پيوند با خويشان سبب پاداش در آخرت مى باشد.«مأزورون»،در اصل موزورون بوده، و براى اين كه با مأجورون تناسب داشته باشد و او تبديل به همزه شده است و در حديث آمده است لترجعنّ مأزورات غير مأجورات آن زنان در حالى برمى گردند كه بار گناه بر دوش دارند و اجر و پاداشى ندارند.پس از بيان ويژگيهايى از اهل بصره كه به آن دليل بايد نسبت به آنان رفق و مدارا شود به ابن عباس دستور مى دهد كه در گفتار و كردارش آرامش را حفظ كند و تفكر و انديشه را از دست ندهد زيرا بردبارى و تدبّر در امور، انسان را بهتر، به درستى و صحت مى رساند و خير و شر را برايش مشخص مى كند منظور از شرّ، كه در كلام حضرت آمده است كيفر و عقوبت قولى يا عملى است كه ابن عباس نسبت به آن مردم در مقابل خلافهاى گذشته شان روا مى داشت.«فانّا شريكان فى ذلك»،چون در عبارت گذشته او را امر به تدبر و تفكر در گفتار و كردار كرد، جمله اخير را به جاى علت درستى اين امر ذكر كرده است، به دليل اين كه او نماينده حضرت است و هر كار نيك يا عمل زشتى را كه انجام دهد امام هم در آن شريك مى باشد زيرا آن حضرت سبب بعيد است و والى وى سبب قريب. ابو العباس كه در سخن امام آمده، كنيه عبد اللَّه عباس مى باشد، و عرب كسى را كه احترام مى كند او را به كنيه اش خطاب مى كند، بعضى گفته اند: «اكنّيه حين أناديه لأكرمه»: هنگامى كه او را ندا مى كنم به كنيه مى خوانم تا وى را احترام كرده باشم.با اين كه امام (ع) هنگامى كه ابن عباس را به نمايندگى خود برگزيد او را براى اين كار شايسته و لايق مى دانست در اين جا به او خاطر نشان مى سازد كه همان حالت را حفظ كند و پيوسته شايستگى خود را كه مورد حسن ظن امام بوده است با خود داشته باشد، و بايد توجه داشت كه اين امر امام دليل بر آن نيست كه ابن عباس در كارهايش عملى بر خلاف فرمان وى انجام داده و باعث تغيير حسن نظر او، در باره خود شده باشد بلكه فقط به اين منظور است كه در آينده تغيير روش ندهد. توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 309 و من كتاب له عليه السّلام الى عبد اللّه بن عباس و هو عامله على البصرة و هو المختار الثامن عشر من باب كتبه و رسائله عليه السّلام:اعلم أن البصرة مهبط إبليس، و مغرس الفتن؛ فحادث أهلها بالإحسان إليهم، و احلل عقدة الخوف عن قلوبهم؛ و قد بلغني تنمّرك لبني تميم، و غلظتك عليهم، و إنّ بني تميم لم يغب لهم نجم إلّا طلع لهم آخر، و إنّهم لم يسبقوا بوغم في جاهليّة و لا إسلام، و إنّ لهم بنا رحما ماسّة و قرابة خاصّة، نحن مأجورون على صلتها، و مأزورون على قطيعتها، فاربع أبا العبّاس- رحمك اللّه- فيما جرى على يدك و لسانك من خير و شرّ، فإنّا شريكان في ذلك، و كن عند صالح ظنّي بك، و لا يفيلنّ رأيي فيك، و السّلام. (57468- 57371)المصدر:روى أنّ ابن عبّاس كان قد أضرّ ببني تميم حين ولي البصرة من قبل عليّ عليه السّلام لما عرفهم به من العداوة يوم الجمل لأنّهم كانوا من شيعة طلحة و الزبير و عائشة فتنكّر عليهم و سمّاهم شيعة الجمل و أنصار عسكر «1» و حزب الشيطان فاشتدّ ذلك على نفر من شيعة عليّ عليه السّلام من بني تميم منهم جارية بن قدامة «2» فكتب بذلك إلى عليّ عليه السّلام يشكو ابن عبّاس فكتب عليه السّلام إلى ابن عبّاس: «أمّا بعد فإنّ خير النّاس عند اللّه أعملهم بطاعته فيما له و عليه، و أقولهم بالحقّ و إن كان مرّا ألا و إنّه بالحقّ قامت السماوات و الأرض فيما بين العباد فلتكن سريرتك فعلا، و ليكن حملك واحدا، و طريقتك مستقيمة و اعلم أنّ البصرة مهبط إبليس- إلخ.أقول: هكذا قال العالم الشارح البحراني قدّس سرّه في شرحه على النهج، و نقل عنه المحدّث الجليل المجلسيّ رضوان اللّه عليه في ثامن البحار (ص 634 من الطبع الكمباني) و أتى به الفاضل الهادي كاشف الغطا رحمة اللّه عليه في مستدرك نهج البلاغة، و مداركه، و لكن روى أبو الفضل نصر بن مزاحم المنقري الكوفيّ المتوفّى (212 ه ق) في كتابه صفّين (ص 57 من الطبع الناصري) أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام كتب إلى عبد اللّه بن عامر:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى عبد اللّه بن عامر أمّا بعد فإنّ خير النّاس عند اللّه عزّ و جلّ أقومهم للّه بالطّاعة فيما له و عليه، و أقولهم بالحقّ و لو كان مرّا، فإنّ الحقّ به قامت السماوات و الأرض و لتكن سريرتك______________________________ (1) كان عسكر اسم جمل عائشة. (2) قد حرف في شروح نهج البلاغة و تراجمه العربية و الفارسية جارية بن قدامة بحارثة بن قدامة، فراجع الى التقريب و الاصابة لابن حجر، و الطبقات الكبرى لابن سعد (ص 56 ج 7 من طبع بيروت)، و روى الكشى في رجاله أن أمير المؤمنين عليه السّلام وجهه الى أهل نجران عند ارتدادهم عن الاسلام، و قال أبو على في منتهى المقال: و وجد على كتاب الشيخ رحمه اللّه هكذا: قال محمد بن ادريس هذا (يعنى حارثة بن قدامة بالحاء و الثاء) اغفال واقع في التصنيف و انما هو جارية بالجيم و هو جارية بن قدامة السعدى التميمى أحد خواص على عليه السّلام صاحب السرايا و الالوية و الميل يوم صفين و كان ينبغي أن يكون فى باب الجيم بغير شك- منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 310 كعلانيتك، و ليكن حكمك واحدا، و طريقتك مستقيمة، فإنّ البصرة مهبط الشيطان فلا تفتحنّ على يد أحد منهم بابا لا نطيق سدّه نحن و لا أنت و السّلام.اللغة:(مهبط) بكسر الباء كمجلس: موضع الهبوط: يقال: هبط هبوطا من باب ضرب أي انحدر و نزل؛ قال عزّ من قائل: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» (البقرة- 36)، (و مغرس) كمجلس أيضا موضع الغرس، يقال: غرس الشجر غرسا من ذلك الباب أيضا أي أثبته في الأرض، و يبنى اسما الزّمان و المكان من الثلاثي الصّحيح المجرّد على وزن مفعل بكسر العين إذا كانت عين مضارعه مكسورة، و على مفعل بفتح العين إذا كانت عين المضارع مضمومة أو مفتوحة إلّا إحدى عشرة لفظة أتت بكسر العين مع أنّ مضارعها مضموم؛ فالضّابطة قائلة بأنّ المهبط و المغرس على وزن مفعل بالكسر، ففتح العين فيهما كما اختاره الشيخ محمّد عبده ليس بصحيح، و نسختنا الّتي قوبلت على نسخة الرضي مشكولة بالكسر فيهما. (حادث أهلها بالاحسان إليهم) أي تعاهدهم تعدهم به، قال ابن الأثير في النهاية في حديث الحسن: حادثوا هذه القلوب بذكر اللّه [فإنّها سريعة الدثور] أي اجلوها به و اغسلوا الدرن عنها و تعاهدوها بذلك كما يحادث السيف بالصقال، ففي المقام أمره الأمير عليه السّلام أن يجلو قلوب أهلها و يغسل درن الأحقان و الضّغائن ورين الوساوس الموذية المودية عنها بصقال الاحسان و ماء البرّ. (تنمّرك) النمر سبع معروف أصغر من الأسد و أخبث و أجرأ منه و هو منقط الجلد نقطا سودا و بيضا سمّي به للنّمر الّتي فيه و منه النمرة بفتح النون و كسر الميم و هي كساء فيه خطوط بيض و سود تلبسه الأعراب؛ و في البيان و التبيين (ص 68 ج 2) أنّ عمر بن الخطّاب سأل عمرو بن معديكرب عن سعد، قال: كيف أميركم؟ قال: خير أمير، نبطيّ في حبوته، عربيّ في نمرته، أسد في تامورته، يعدل في القضية، و يقسم بالسويّة، و ينفر في السّريّة، و ينقل إلينا حقّنا كما تنقل الذّرّة؛ فقال عمر: لشدّ ما تقارضتما الثناء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 311 و التنمّر: التشبّه بالنّمر إمّا في لبس ثوب من النمرة و نحوها يشبه جلده، و إمّا في التخلّق بأخلاقه، و يفيد كلا الوجهين قول عمرو بن معديكرب:قوم إذا لبسوا الحديد         تنمّروا حلقا و قدّا«1»و هذا البيت من أبيات له مذكورة في الحماسة (الحماسة 34) يريد بالحديد حلقا الدروع الّتي نسجت حلقتين حلقتين، و بالحديد قدّا اليلب و هو شبه درع كان يتّخذ من القدّ أي إنّهم إذا لبسوا الحديد الدروع و اليلب تشبّهوا بالنمر في أفعالهم في الحرب فيكون حلقا و قدّا كل واحد منهما بدلا عن الحديد و يجوز أن يريد بتنمّروا أنّهم تلوّنوا بألوان النّمر لطول ثباتهم و ملازمتهم الحديد، و على هذا الوجه يصحّ أن يكون انتصاب حلقا و قدّا على التميز، و يروى خلقا و قدّا أي انهم تشبّهوا بالنمر في أخلاقهم و خلقهم فيكون انتصابهما على التميز أيضا، هذا ما ذكره المرزوقيّ في شرح الحماسة؛ و قال الجوهريّ في الصحاح في معنى البيت:أي تشبهوا بالنمر لاختلاف ألوان القدّ و الحديد و لم يذكر الرواية الثانية.______________________________ (1) صدر القصيدة على ما في الحماسة:ليس الجمال بمئزر         فاعلم و ان رديت بردا       ان الجمال معادن          و مناقب أورثن مجدا       اعددت للحدثان          سابغة و عداء علندى     و قال الثعالبى في يتيمة الدهر (ص 233 ج 3): لما حصل الصاحب بن عباد فى رقعة جرجان على الفيل الذى كان في عسكر خراسان أمر من بحضرته من الشعراء أن يصفوه في تشبيب قصيدة على وزن قافية قول عمرو بن معديكرب: اعددت للحدثان، البيت فأتى بثلاث قصائد حسان معروفة بالفيليات لابى القاسم عبد الصمد بن بابك، و أبى الحسن الجوهرى، و أبى محمد الخازن، و بعض أبيات الجوهرى مذكور في باب البلار و البراهمة من كتاب كليلة و دمنة المترجم بالفارسى لنصر اللّه المنشى، كما قد اشرنا اليه من تعليقتنا عليه (ص 473 طبع طهران 1382 ه ق). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 312 و نقل الجوهريّ عن الاصمعي قال: تنمّر له أي تنكّر له و تغيّر و أوعده لأنّ النّمر لا تلقاه أبدا إلّا غضبان.و في كنز اللّغة: تنمّر- مانند پلنگ خشمناك شدن، و لبس فلان لفلان جلد النمر إذا تنكّر له و أظهر الحقد و الغضب و قيل: كانت ملوك العرب إذا جلست لقتل انسان لبست جلود النمور ثمّ أمرت بقتل من تريد قتله، و نقل الجاحظ في البيان و التبيين عن أبي الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير الأزدي الخراساني صاحب التفسير قال: سمعت يزيد بن المهلّب يخطب بواسط فقال: «يا أهل العراق، يا أهل السّبق و السّباق، و مكارم الأخلاق، إنّ أهل الشام في أفواههم لقمة دسمة، زبّبت لها الأشداق، و قاموا لها على ساق، و هم غير تاركيها لكم بالمراء و الجدال؛ فالبسوا لهم جلود النّمور». (و غم) الوغم بالفتح فالسكون: الحرب و القتال و الترة و الذحل الثقيل و الحقد الثابت في الصّدر، قال ابن الأثير المتوفّى «606 ه ق» في و غم من النهاية: و في حديث عليّ عليه السّلام: «إنّ بني تميم لم يسبقوا بوغم في جاهلية و لا اسلام» الوغم: الترة، و جمعها أوغام، و وغم عليه بالكسر أي حقد و تو غم إذا اغتاظ. انتهى.استعاره  (رحما) قال الراغب في المفردات: الرّحم رحم المرأة و منه استعير الرّحم للقرابة لكونهم خارجين من رحم واحدة يقال: رحم و رحم، قال تعالى:«وَ أَقْرَبَ رُحْماً»، انتهى، و في الأساس للزّمخشري: وقعت النطفة في الرّحم «هو الّذي يصوّركم في الأرحام» و هي منبت الولد و وعاؤه في البطن و بينهما رحم و رحم قال الهذلي:و لم يك فظّا قاطعا لقرابة         و لكن وصولا للقرابة ذا رحم     «و أقرب رحما» و هي علاقة القرابة و سببها. (مأزورون) من الوزر فأصله موزورون بالواو إلّا أنّه عليه السّلام قال: مأزورون طلبا للمطابقة بين مأجورين و مأزورين، و نحوه قوله عليه السّلام لأشعث بن قيس إن صبرت جرى عليك القدر و أنت مأجور و إن جزعت جرى عليك القدر و أنت مأزور و سيأتي في الحكمة 291. (اربع) بالباء الموحّدة قال الجوهريّ: ربع الرّجل يربع- من باب منع- منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 313 إذا وقف و تحبّس و منه قولهم اربع على نفسك و اربع على ظلعك أي ارفق بنفسك و كفّ، و في نسخة مخطوطة من النهج جاءت الكلمة بالتاء المثناة (ارتع) و كأنّها مصحّفة. (لا يفيلنّ) فال رأيه يفيل فيالة و فيولة من باب ضرب أخطأ و ضعف، و فيّل رأيه تفييلا: قبّحه و ضعّفه و خطّاه، و رجل فائل الرأى و فيل الرأى أي ضعيفة، قال أبو الفرج محمّد بن الحسين الكاتب:و أعلم أنّي فائل الرأي مخطئ          و لكن قضاء لا اطيق غلابه «1»    الاعراب:«فحادث» الفاء فصيحة. «و إنّ بني تميم» الواو هنا و او الحال و لذا يجب أن تكسر انّ في المقام لأنّ وقوع انّ بعد واو الحال من المواضع التسعة الّتي يجب كسرها كما تقرّر في النحو فراجع إلى شرح صدر الدّين السيد علي خان الكبير على الصّمدية في النحو للشيخ البهائي العاملي قدّس سرّهما، و هذا نحو قوله تعالى: «كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ» (الأنفال- 6) و قال أبو البقاء يعيش ابن عليّ في تفسيره التبيان في إعراب القرآن: الواو هنا- يعني في قوله تعالى و إنّ فريقا: للحال، و في تفسير الجلالين، و النيسابوري، و البيضاوي قوله تعالى: «وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ» في موضع الحال أي كما أخرجك في حال كراهتهم. «و إنّهم. و إنّ لهم» معطوفان على قوله و إنّ بني تميم، «لم يسبقوا» على صيغة المجهول  «ماسّة» صفة لقوله رحما لأنّها مؤنثة، «فاربع» الفاء فصيحة و التقدير إذا كان حال البصرة و شأن بني تميم كذا فاربع، «أبا العباس» منصوب بالنداء و هو كنية لابن عبّاس، «رحمك اللّه» جملة معترضة، «فيما جرى» متعلّق بقوله اربع  «من خير و شرّ» بيان لما، «فانا شريكان» تعليل لقوله اربع  «و كن» عطف على اربع، «و السلام» خبره محذوف أي و السلام عليك، أو و السّلام على من اتّبع الهدى، و نحوهما.______________________________ (1) صححنا البيت في باب الاسد و الثور من كتاب كليلة و دمنة (ص 154 طبع طهران 1382 ه). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 314 المعنى:كان ابن عبّاس عامل البصرة و خليفة أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام فيها بعد وقعة الجمل فإنّه عليه السّلام لما أراد الخروج من البصرة بعد أن وضعت الحرب أوزارها استعمله و استخلفه عليها، و قد مضى تفصيل ذلك في شرحنا على المختار الثاني من كتبه عليه السّلام (ص 95 ج 17)، و كان عامله عليها قبله عثمان بن حنيف.و البصرة أحدثها المسلمون و مصرّوها أيّام عمر بن الخطّاب، تفصيل ذلك مذكور في كتاب أحسن التقاسيم في معرفة الأقاليم للمقدّسي المعروف بالبشاري (ص 117 طبع ليدن)، و أتى بأكثر منه تفصيلا و شرحا البلاذريّ في كتابه فتوح البلدان (ص 341- 370 طبع مصر 1350 ه ق).و هذا الكتاب بعض ما كتبه عليه السّلام إلى ابن عبّاس و سيأتي نقله على صورته الكاملة.قوله عليه السّلام: (اعلم أنّ البصرة مهبط إبليس، و مغرس الفتن) قد ذمّ عليه السّلام البصرة و أهلها من قبل هذا الكتاب أيضا حين أراد الخروج من البصرة بعد الجمل و قد أشرنا إلى الروايات الواردة فيه في شرحنا على المختار الثاني من كتبه (ص 86- 89 ج 17)، و قوله عليه السّلام أنّها مهبط إبليس يحتمل وجوها:منها أن تكون فيه اشارة إلى قوله تعالى لإبليس: «فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» (الأعراف- 14) و قوله تعالى: «قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ» (الأعراف- 25)، بأنّ إبليس لمّا اخرج من الجنّة و هبط إلى الأرض كانت أرض البصرة مهبطه و لكنّ الإنصاف أنّ الكلام يأبى عن هذا الوجه، و كلمة مهبط لا تدلّ عليه لأنّها أعمّ من ذلك و قد قال تعالى لقوم موسى عليه السّلام: «اهْبِطُوا مِصْراً» (البقرة- 60) و في الأساس للزّمخشريّ: هبط من بلد إلى بلد، فالمهبط يأتي بمعنى موضع الورود و النزول و لا يعتبر فيه الانحدار من عال إلى سافل مطلقا، نعم إنّ الهبوط إذا استعمل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 315 في الانسان و إبليس ففيه نوع استخفاف بخلاف الإنزال فإنّ اللّه تعالى ذكر الانزال في الأشياء الّتي نبّه على شرفها كانزال الملائكة و القرآن و المطر و غير ذلك، و الهبط ذكر حيث نبّه على الغضّ نحو: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»، «فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها»، «اهْبِطُوا مِصْراً»؛ أفاده الراغب في المفردات.و منها أن تكون فيه اشارة إلى أنّ البصرة قرية بعيدة عن العلماء و القرّاء و لم تكن مدينة فاضلة و إلّا لم تكن مهبطه و ذلك لأنّ العلماء حصون كحصون سور المدينة لها.و منها أن تكون فيه اشارة إلى أنّ البصرة موطن و محلّ له بأن تكون لها خواصّ أوجبت له أن يتّخذها موطنا له، و قد مضى في شرح المختار الثاني من باب الكتب قول الأمير عليه السّلام فيها: «الحمد للّه الّذي أخرجني من أخبث البلاد و أخشنها ترابا، و أسرعها خرابا، و أقربها من الماء، و أبعدها من السماء، بها مغيض الماء و بها تسعة أعشار الشرّ، و هي مسكن الجنّ- إلخ» (ص 88 ج 17) و كان إبليس من الجنّ كما مضى البحث عن ذلك في شرح المختار الثامن منّ باب الكتب (ص 286- 295 ج 17) و لمّا كان إبليس و قبيله و جنوده اتّخذوها موطنا لهم فهي مهبطهم و مغرس الفتن.و منها أن تكون فيه اشارة إلى أنّها مهبط قوم تعلّق إبليس بهم فغرسوا اصول الفتن في أراضي قلوبهم، و بذروا حبوب آراء رديّة فيها حتّى أثمرت ما أثمرت ففيه إشارة إلى هبوط جند المرأة و أتباع البهيمة فيها، و إذا تأمّلت فيما جرى على أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام منذ خلافته الظاهرية إلى شهادته كلّها مولّدة من هبوط القوم في البصرة فإنّه أثار فتنة الجمل، و هي ولّدت وقعة صفّين، و هي ولّدت وقعة نهروان، و هي ولّدت أمر شهادته عليه السّلام فهم غرسوا بهبوطهم فيها شجرة خبيثة أثمرت هذه الثمار السوء فكانت البصرة لذلك مهبط إبليس و مغرس الفتن.قوله عليه السّلام  (فحادث أهلها- إلى قوله: عن قلوبهم) الفاء فصيحة كما مرّ أي إذا كانت البصرة حالها كذا فحادث أهلها- إلخ و من الفاء هذه، و من قوله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 316 و احلل عقدة الخوف عن قلوبهم يستفاد أنّ أهل البصرة لم يكونوا بعد آمنين، بل كانوا خائفين، و كانوا يتربّصون بهم ريب المنون، بل يستفاد من قوله انّها مهبط إبليس و مغرس الفتن، و من تفريع حادث أهلها عليه ذلك أيضا فاسلوب الكلام يدلّ على اضطراب أوضاعها و احتمال اثاره فتنة فيها، و اقبال وقائع هائلة على أهلها و لذلك أمر الأمير عليه السّلام ابن عبّاس بالإحسان إليهم و إزالة الخوف عنهم لئلّا تحدث فتنة.ثمّ إنّ قوله هذا في البصرة ذمّ على أهلها أيضا فانّه يدلّ على اتّباعهم إبليس بخروجهم عن حكومة سلطان العقل، و على أنّهم أهل شقاق و نفاق، و على أنّ فيهم أهل التفتين و حزب الشيطان.استعاره مرشحة قوله عليه السّلام  (و إنّ بني تميم لم يغب لهم نجم إلّا طلع لهم آخر) النجم كثيرا ما يراد به فى لغة العرب سيّد القوم و مقتداهم و المشهور من النّاس من حيث إنّهم يقتدون و يهتدون به و قال حسّان بن ثابت في قصيدة يذكر فيها عدّة أصحاب اللّواء يوم احد:تسعة تحمل اللّواء و طارت          في رعاع من القنا مخزوم     إلى أن قال:لم تطق حمله العواتق منهم          إنّما يحمل اللّواء النّجوم     أي إنّما يحمله الأشراف المشاهير من النّاس، و القصيدة مذكورة في السيرة النبويّة لابن هشام (ص 149 ج 2 طبع مصر 1375 ه)، و أتى الجاحظ في البيان و التبين أبياتا منها (ص 325 ج 2 طبع مصر 1380 ه)، و في ديوان الحسان، و لمّا استعار كلمة النجم لهذا المعنى رشح بمناسبة ظاهر اللّفظ بقوله لم يغب و طلع، و المعنى كيف يجوز لنا التنمّر لهم و الغلظة عليهم و الحال أنّ لهم هذه الخصال الثلاث:أحدها أنّه لم يمت منهم سيّد إلّا قام لهم آخر منهم مقامه، و كأنّما يريد عليه السّلام أنّ لهم سيّدا مطاعا و أميرا خيّرا مدبّرا يجمع شمل امورهم و يلمّ شعث آرائهم و أهوائهم، و ينقذهم من المهالك، و يمنعهم عن الهوىّ فيما يوجب شينهم، و هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 317 التدبير و الاتّحاد و الاقتداء بقدوة كذا كان لهم في كلّ دورة فلا ينبغي التنمّر على قوم هذا شأنهم.و الثّاني أنّهم لم يسبقوا بوغم في جاهلية و لا إسلام يعني بهذه الجملة أنّهم كانوا أهل بأس و قوّة و شجاعة و حميّة في الجاهلية و الإسلام و يناسبه معنى التميم لغة فإنّه بمعنى الشديد كما في نهاية الأرب في معرفة أنساب العرب للقلقشندي، فلا ينبغي التنمّر و الغلظة على طائفة بلغوا في البأس و القوّة هذه المرتبة أمّا معناها المطابقيّ فالأولى أن يحمل الوغم على الحقد و الغيظ لأنّه يناسب المقام و اسلوب الكلام و ذلك لأنّ ابن عبّاس- كما دريت- إنّما تنكّر عليهم باتّباعهم الناكثين و يسمّيهم حزب الشيطان و شيعة الجمل و أنصار عسكر لذلك و أوجب عملهم هذا حقدا في صدر ابن عبّاس و كأنّه كان يسميّهم بها تشفّيا من غيظه، و يتنكّر عليهم انتقاما منهم بفعلهم المنكر فنهاه الأمير عليه السّلام عن ذلك و عرّف له بني تميم بأنّهم لم يسبقوا بوغم في جاهليّة و لا اسلام، أي لم يسبقهم أحد كان له حقد و غيظ عليهم فيتنكّر و يغلظ عليهم تشفّيا منهم و نكاية فيهم لقوّتهم و قهرهم، هذا هو الوجه الّذي ينبغي أن يختار في معنا هذه الجملة في المقام.و أمكن أن يفسّر بوجوه اخرى: منها أن يقال: لم يسبقهم أحد بحقد لهم عليه لأنّهم لعلوّ همّتهم و شرافة نفوسهم لا يهتمّون بأذى غيرهم و إسائته عليهم و لذلك لم يكن في قلوبهم ضغن و عداوة على أحد.و منها أن يفسّر الوغم بالترة فقال الجوهريّ في الصحاح: الموتور الّذي قتل له قتيل فلم يدرك بدمه تقول منه و تره يتره وترا و ترة، و كذلك وتره حقّه أي نقصه و قوله تعالى: «وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ» أي لن يتنقّصكم في أعمالكم كما تقول دخلت البيت و أنت تريد دخلت في البيت، انتهى؛ فالمعنى أنّ بني تميم لم يهدر لهم دم، و لم ينقص أحد حقّهم.و منها أن يفسّر الوغم بالحرب و القتال كقول شقيق بن سليك الأسدي يقول معتذرا إلى أبي أنس الضحّاك بن قيس بن خالد الشيبانى الفهري (الحماسة 261): منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 318 أتاني عن أبي أنس وعيد         فسلّ لغيظة الضحّاك جسمي        و لم أعص الأمير و لم اربه          و لم أسبق أبا أنس بوغم     و قول شقيق يشابه قول أبي دلامة زند بن الجون شهد مع روح بن حاتم المهلّبيّ الحرب فقال له روح: تقدّم و قاتل فقال أبو دلامة:إنّي أعوذ بروح أن يقدّمني          إلى البراز «1» فتخزى بي بنو أسد       إنّ البراز إلى الأقران أعلمه          مما يفرّق بين الرّوح و الجسد    إلى آخر الأبيات المذكورة في الأغاني (ص 119 ج 9 طبع ساسي في أخبار أبي دلامة) و في عيون الأخبار (ص 164 ج 1) و في شرح المرزوقيّ على الحماسة (ص 778 ج 2).الثالث أنّ لهم بنا -أي ببني هاشم- رحما ماسّة و قرابة خاصّة لأنّ نسب كلّ واحد من بني هاشم و بني تميم ينتهي إلى إلياس بن مضر: لأنّ هاشما هو ابن عبد مناف بن قصيّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤيّ بن غالب بن فهر بن مالك بن النّضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن إلياس بن مضر، كما في السيرة النبويّة لابن هشام؛ و تميما هو ابن مرّ بن ادّ بن طابخة بن إلياس بن مضر، كما في نهاية الأرب في معرفة العرب للقلقشنديّ.و يمكن أن تكون فيه إشارة إلى مصاهرة كانت بين الأمير عليه السّلام و بين بني تميم فإنّ إحدى زوجاته كانت ليلى بنت مسعود الحنظلية من بني تميم و ولّدت له عبيد اللّه و أبا بكر كما في تاريخ اليعقوبي (ص 189 ج 2).ثمّ إنّه عليه السّلام أكّد مراعاة حقّ الرّحم بقوله: نحن مأجورون على صلتها و مأزورون على قطيعتها، و قد قال عزّ من قائل: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً» (النساء- 2)، و قال تعالى: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ» (محمّد- 25).كنايه قوله عليه السّلام: (فاربع- إلخ) قد تقدّم في الإعراب أنّ الفاء فصيحة متفرّعة على جميع ما تقدّم من هذا الكتاب أي إذا كانت البصرة مهبط إبليس و مغرس الفتن______________________________ (1) (القتال- خ ل) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 319 و كانت منزلة بني تميم كذا فقف و تثبّت و ارفق فيما يجرى على لسانك و يدك من خير و شرّ و نافع و ضارّ، و لا تعجل به، أمره أن يدارى مع الرّعية في أقواله و أفعاله فانّ ما يجري على اللّسان و اليد كناية عنهما، و سمّى ابن عبّاس بكنيته أبي العبّاس تكريما له و العرب يقصد بها التعظيم و بعض النفوس تأنّف أن تخاطب باسمها.قوله عليه السّلام: (فإنّا شريكان في ذلك) علّل التثبّت بقوله هذا، أي اربع و تثبّت فيما يجري على يدك و لسانك لأنّا شريكان في ذلك أي أنا و أنت شريكان في ما جرى على يدك و لسانك، و إنّما كان الأمير عليه السّلام شريكه فيه لأنّه كان سببا بعيدا فيما جرى على يد ابن عبّاس و لسانه و هو كان نائبا عنه و سببا قريبا في أفعاله و أقواله و كلّ ما صنع بالرّعية فإنما هو باتّكائه عليه عليه السّلام و إلّا لما كان له مكنة و قدرة على ذلك.ثمّ إنّ قوله هذا يهدينا إلى حقيقة اخرى و هي أنّ الفرد الانسانيّ لمّا كان بمنزلة عضو من هيكل اجتماعه و لم يكن تعيّشه مرتبطا لشخصه خاصّة بل يؤثّر أثرا من سنخ فعله و قوله في الاجتماع فكلّ ما صدر عن يده و لسانه و له بقاء في الاجتماع و يعمل به غيره و لو بعد مماته فهو شريك العامل في ذلك الأثر الصادر منه قال عزّ من قائل: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى. وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى. ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى» (النجم 41- 43).و قال تعالى: «سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ. إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (الصافات 78- 79).و في البحار (ص 181 من الجزء الثاني من ج 15) نقلا عن ثواب الأعمال للصّدوق رحمه اللّه بإسناده عن ميمون القدّاح عن أبي جعفر عليه السّلام قال: أيّما عبد من عباد اللّه سنّ سنّة هدى كان له أجر مثل أجر من عمل بذلك من غير أن ينقص من اجورهم شيء، و أيّما عبد من عباد اللّه سنّ سنّة ضلالة كان عليه مثل وزر من فعل ذلك من غير أن ينقص من أوزارهم شيء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 320 و قد عقد المجلسيّ بابا في ذلك روى فيه عدّة روايات عن أهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم أجمعين قريبة بهذا المضمون كلّها تشير إلى هذه الحقيقة.و قد روى في المجلّد السابع عشر (ص 188) عن أبي عبد اللّه الصادق عليه السّلام قال: لا يتكلّم أحد بكلمة هدى فيؤخذ بها إلّا كان له مثل أجر من أخذ بها، و لا يتكلّم بكلمة ضلالة فيؤخذ بها إلّا كان عليه مثل وزر من أخذ بها.قوله عليه السّلام  (و كن عند صالح ظنّي بك) أي كن مراقبا لنفسك في ما يجري على يدك و لسانك بحيث إنّك ترى نفسك حاضرة عند صالح ظنّي بك فانظر فيما تفعل و تقول هل هو مرضيّ عندي أم لا فإذا رأيت رضاي فيه فافعل.قوله عليه السّلام: (و لا يفيلنّ رأيي فيك) لمّا استعمله الأمير عليه السّلام على البصرة، و استصلحه لذلك و كان ابن عبّاس ممّن يثق الأمير عليه السّلام به و إلّا لما كان يستخلفه على البصرة نبّهه على أن لا يعمل ما يوجب سلب وثوقه به و ضعف رأيه فيه.الترجمة:اين نامه ايست كه وليّ اللّه الأعظم أمير المؤمنين علي عليه السّلام به عبد اللّه بن عبّاس كه عامل و حاكم آن حضرت بر أهل بصره بود فرستاد.در روايت آمده كه ابن عبّاس در بصره بر بني تميم درشتي و بدخوئى ميكرد و آنان را پيروان جمل و ياران عسكر- كه نام شتر عائشه بود- و حزب شيطان مى ناميد از آن روى كه بني تميم در جنگ جمل از طرفداران و أتباع طلحة و زبير و عائشه بودند. اين رفتار ابن عبّاس بر گروهى از بني تميم كه از شيعيان أمير عليه السّلام بودند و از جمله آنان جارية بن قدامه بود گران آمد نامه اى بأمير نوشته و از دست ابن عبّاس شكايت كردند، أمير عليه السّلام اين نامه را به ابن عبّاس نوشت: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 321 أمّا بعد بهترين مردم در نزد خدا آن كسى است كه بطاعت او -خواه در آنچه آنكه به سود او است و خواه در آنچه كه بزيان او است- عمل كننده تر باشد، و به گفتار حق اگر چه براى او ناگوار و تلخ باشد گوياتر؛ آگاه باش كه آسمانها و زمين بحق و عدل براى بندگان برپا است، پس مطابق انديشه ات كردار داشته باش، و با همه يكسان باش، و راه راست پيش گير، و بدانكه بصره فرودگاه شيطان و جاى نشانيدن درخت فتنه است پس أهل آن را وعده باحسان و نيكى ده -يعنى با آنان احسان و نيكى كن و به بخشش و دستگيرى آنانرا دلشاد دار- و گره بيم از دلشان بگشا.بمن خبر رسيد كه با بني تميم پلنگ خوئى و درشتى روا مى دارى با اين كه بني تميم كسانى هستند كه ستاره اى از ايشان غروب نكرد مگر اين كه ديگرى از ايشان طلوع كرد -يعنى آنان هميشه داراى بزرگى پيشوا و از أهل شرف و كرامت بودند- و كسى بر ايشان چه در زمان جاهليت و چه در زمان اسلام سبقت نگرفته كه به كينه توزى و خشم گرفتن و دشمنى بر آنان سخت گيرد و درشتى كند (يعنى آنان مردم شجاعت و حميّت و قوّت و نبرد بودند)، و ايشان را با ما رحامتى پيوسته و خويشى خاصّى است (جدّ أعلاى بني هاشم و بني تميم الياس بن مضر است- و ديگر اين كه أمير عليه السّلام با بني تميم رحامت بمصاهرت داشت) كه به صله رحم پاداش خوب يابيم و به قطع آن كيفر بد؛ پس اى أبو العبّاس -خدا رحمتت كند- در نيك و بدى كه از دست و زبانت جارى مى شود آهستگى كن و تأنّي و رفق پيشه گير و هموار باش و با رعيت مدارا كن كه من و تو در نيك و بد تو شريكيم (زيرا ابن عبّاس عامل آن حضرت بود و آنچه ميكرد باتّكاء و اعتماد و پشت گرمى باو بود، و أمير عليه السّلام سبب بعيد در كارهاى او است چنانكه ابن عبّاس سبب قريب و هر دو در آنها شريك) و باش در نزد گمان شايسته من بتو، و بايد رأى من در باره تو سست نگردد، و السلام.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص329 از نامه آن حضرت به عبد الله بن عباس كه كارگزارش بر بصره بوده است در اين نامه كه با اين عبارت شروع مى شود «و اعلم انّ البصرة مهبط ابليس و مغرس الفتن...» (و بدان كه بصره جاى فرود آمدن ابليس و جاى رويش آشوبهاست...) ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اصطلاحات، به مناسبت آنكه على (ع) در اين نامه نسبت به بنى تميم سفارش فرموده است، بحث تاريخى اجتماعى زير را آورده است: فصلى درباره بنى تميم و ذكر برخى از فضايل ايشان: ابو عبيده معمر بن مثنى در كتاب التاج گفته است، بنى تميم را فضايلى است كه هيچ كس در آن با ايشان شريك نيست، و براى قبيله بنى سعد بن زيد مناة سه خصلت است كه همه اعراب آن را مى شناسند: نخست، فراوانى شمار ايشان است. آن چنان كه شمارشان بر بنى تميم فزونى دارد و دشت و كوهستان را انباشته اند و از لحاظ فزونى نفرات، معادل قبيله مضر هستند و خاندانى كه شمار بيشترى دارد خاندان كعب بن سعد بن زيد مناة است و بدين جهت اوس بن مغراء چنين سروده است: «خاندان و تبار من از بهتر و گزيده تر قبيله كعب است چه از لحاظ سوار كارى و چه از لحاظ اعقاب، معادل و همسنگ تميم است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص330 فرزدق هم در مورد ايشان اين ابيات را سروده است: اگر بدانى در ريگزارهاى مويسل [نام سرزمين و آبى است] و ميان دهكده هاى عمان تا ذوات حجور چه كسانى سكونت دارند، خواهى دانست كه قبايل بسيارى از آل سعد آنجا ساكن هستند كه تسليم فرمان هيچ اميرى نشده اند. همچنين فرزدق گفته است: «بر قبيله سعد گريه كن كه در ناحيه يبرين مقيم بود و نزديك بود شمارش بر همه مردم فزونى گيرد.» و به همين سبب به «سعد الاكثرين» هم ناميده شده اند و در مثل آمده است «در هر وادى بنى سعد زندگى مى كنند» خصلت دوم اين قبيله اين است كه در دوره جاهلى اجازه حركت از عرفات در اختيار خاندان بنى عطارد بوده است و آنان اين موضوع را از يكديگر به ارث مى برده اند و تا هنگام ظهور اسلام همانگونه بوده است. چون در موسم حج مردم در منى جمع مى شده اند، هيچ كس براى رعايت احكام دين و حفظ سنّت از جاى خود حركت نمى كرده است تا آنكه سالار خاندان كرب بن صفوان حركت كند و اجازه دهد. در همين مورد اوس بن مغراء چنين سروده است: «مردم براى وقوف در عرفات آهنگ جاى خود نمى كنند تا گفته شود اى خاندان صفوان حركت كنيد.» فرزدق هم در اين مورد چنين سروده است: بامدادان روز عيد قربان چون در محصب منى به يكديگر رسيديم، از همانجا كه در عرفات وقوف مى كنند، مردم را چنان مى بينى كه چون ما حركت كنيم آنان هم بر گرد ما حركت مى كنند و چون ما به مردم اشاره كنيم وقوف مى كنند. خصلت سوم اين است كه ايشان شريف ترين خاندان عرب هستند كه پادشاهان لخم آنان را به شرف رسانده اند. منذر بن منذر بن ماء السمآء روزى كه نمايندگان قبايل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص331 عرب پيش او بودند، دو جامه و برد پدرش محرق بن منذر را آورد و گفت: اين دو برد را بايد عزيزترين و گرامى ترين اعراب از لحاظ تبار بپوشد. مردم خاموش ماندند. احيمر بن خلف بن بهدلة بن عوف بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم گفت: من شايسته آن دو جامه ام. پادشاه گفت: به چه سبب گفت: به اين سبب كه قبيله مضر گرامى ترين و نيرومندترين و پر شمارترين قبيله عرب است و تميم از لحاظ شمار از همه شاخه هاى آن افزون و برترين ايشان است و شمار اصلى و خاندان شريف بنى تميم در اعقاب بهدلة بن عوف است كه او جد من است. پادشاه گفت: اين درباره اصل و عشيره ات پذيرفته است ولى در مورد عترت و نزديكان وضع تو چگونه است گفت: من پدر ده پسر و برادر ده برادر و عموى ده تن ام. او آن دو برد- جامه- را به او سپرد و زبرقان بن بدر در اين شعر خود به همين موضوع اشاره دارد كه مى گويد: آن دو جامه پسر ماء السماء را عموى من به سبب فضيلت فراوان به هنگام برشمرده شدن فضايل پوشيد. ابو عبيده مى گويد: آنان را در اسلام هم خصلتى است كه چنين است. قيس بن عاصم منقرى همراه تنى چند از بنى سعد به حضور پيامبر (ص) آمد و رسول خدا درباره او فرمود: «اين سالار مردم باديه نشين است.» و بدين گونه او را سالار قبايل خندف و قيس كه در باديه ها سكونت دارند توصيف فرمود. ابو عبيدة مى گويد: براى قبيله بنى حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم خصال فراوانى است و خاندان دارم بن مالك بن حنظلة گزيده ترين خاندان مضر است و زرارة بن عدس بن زيد بن دارم برگزيده ترين خاندان بنى تميم است و حاجب بن زرارة هم داراى كمانى بود كه از سوى تمام افراد قبيله مضر در گرو خسرو ساسانى بود و در اين باره چنين سروده شده است: خسرو سوگند خورده است كه با هيچ يك از مردم مصالحه نكند مگر آنكه حاجب بن زراره كمان خويش را در گرو او نهد. و از جمله ايشان در خاندان مجاشع بن دارم، صعصعة بن ناجية بن عقال بن محمد بن سفيان بن مجاشع است. او نخستين كسى است كه دختركان بى گناهى را كه اعراب از بيم تنگدستى و فقر زنده به گور مى كردند زنده مى ساخت. هنگامى كه اسلام ظهور كرد، او سيصد دختر را از خانواده هاى ايشان خريد و آزاد كرد و پرورش و تربيت آنان را بر عهده گرفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص332 غالب بن صعصعه هم كه پدر فرزدق شاعر است، از همين خاندان و قبيله است. غالب همان كسى است كه ميزبانى صد ميهمان ناشناس و پرداخت ده خونبها را براى قومى كه آنان را نمى شناخت بر عهده گرفت. اين داستان چنين است كه افراد خاندان كلب بن وبرة ميان خود و در انجمنهاى خويش افتخار مى كردند و مى گفتند ما خردمندان و برگزيدگان عرب هستيم و از لحاظ تبار و كرم كسى با ما برابرى و ستيز نمى كند. پير مردى از ايشان گفت: اعراب به اين موضوع براى شما اقرار ندارند كه خود داراى تبارى نژاده و كارهاى پسنديده و خردمندانى هستند. شما صد تن از افراد خود را در بهترين صورت و با جامه هاى مرتب گسيل داريد و آنان از قبايل اعراب كه از كنارشان مى گذرند بخواهند كه از ايشان پذيرايى كنند و پرداخت ده خونبها را بر عهده بگيرند و نسبت و تبار خويش را هم نگويند. هر كس آن صد نفر را ميهمان و پذيرايى كند و آن ده خونبها را بپردازد همو آن بزرگوار و كريمى است كه در فضل او ستيزى نمى شود. آن صد تن بيرون آمدند و خود را به سرزمينهاى قبايل بنى تميم و اسد رساندند و ميان يك يك قبايل و آبها حركت كردند و هيچ كس را پيدا نكردند كه آنچه را مى خواهند برآورد. چون پيش اكثم بن صيفى رسيدند و از او تقاضا كردند، گفت: شما كيستيد و كشته شدگان كيستند و داستان شما چيست زيرا با اختلافى كه در گفتار داريد شما را داستانى است، آنان از پيش او رفتند و از كنار قتيبة بن حارث بن شهاب يربوعى گذشتند و خواسته خود را از او خواستند. پرسيد: شما كيستيد گفتند: از قبيله كلب بن وبره ايم. گفت: من خود از قبيله كلب خونخواهم و در صورتى كه ماههاى حرام تمام شود و شما در اين سرزمين باشيد و سواران من به شما برسند مادرانتان را به مرگ شما سوگوار مى كنم و شما را درمانده مى سازم. ايشان ترسان از پيش او رفتند و از كنار عطارد بن حاجب بن زراره عبور كردند و تقاضاى خود را طرح كردند. گفت: سخنى آشكار بگوييد و خواسته خود را بگيريد. گفتند: اين يكى پيش از آنكه چيزى به شما بدهد چيزى از شما خواست و رهايش كردند و رفتند. و چون از كنار خاندان مجاشع بن دارم گذر مى كردند به صحرايى انباشته از شتر رسيدند كه غالب بن صعصعه سرگرم قطران ماليدن به شترى بود. از او تقاضاى ميزبانى و پرداخت خونبها كردند. گفت: پيش از آنكه فرود آييد شتران مورد نياز خود را از ميان اين شتران به اندازه خونبها جدا كنيد، سپس فرود آييد. ايشان فرود آمدند و موضوع را به او گفتند و افزودند خداوندت ارشاد فرمايد كه چه سالار بزرگى هستى، ما را از رنج و تعب آسوده كردى و اگر مى دانستيم از نخست پيش تو مى آمديم و آهنگ تو مى كرديم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 333 همين داستان منظور نظر فرزدق است كه مى گويد: «شما را به خدا سوگند چشمهاى چه كسى مانند غالب را ديده است كه صد ميهمان را پذيرايى كند و هيچ سخنى نگويد...» ابو عبيدة مى گويد: از قبيله بنى يربوع بن حنظله و از خاندان رياح بن يربوع عتاب بن هرمىّ بن رباح، ردافت پادشاهان، يعنى پادشاهان خاندان منذر، را برعهده داشته است. ردافت پادشاه چنين بوده است كه در باده نوشى پس از شاه او مى نوشيده است و هرگاه پادشاه حضور نداشته است عهده دار كارهاى او در مجلس مى شده است، و اين منصب را پسرانش يكى پس از ديگرى به ارث بردند و تا هنگام ظهور اسلام اين مقام پابرجا بوده است. لبيد بن ربيعه چنين مى گويد: «گزيدگان گرامى خاندان غالب و هم نشينان و همتاهاى پادشاهان قوم و قبيله من هستند.» نخستين كسى كه فردى از مشركان را كشته است از خاندان يربوع بوده است و او واقد بن عبد الله بن ثعلبة بن يربوع هم سوگند عمر بن خطاب است كه در سريه نخلة عمرو بن حضرمى را كشت و عمر بن خطاب ضمن مباهات به اين موضوع چنين سروده است: در سريه نخله هنگامى كه واقد جنگ را برافروخت، نيزه هاى خود را از خون عمرو بن حضرمى سيراب ساختيم و عثمان بن عبد الله هم ميان ما اسير شد و غل و زنجير و تازيانه با او ستيز مى كرد. افراد بخشنده و شهره به جود اعراب هم از آن قبيله بوده اند. پيشتازترين اعراب در جود، خالد بن عتاب بن ورقاء رياحى بوده است. فرزدق پيش سليمان بن عبد الملك رفت، و سليمان او را به سبب بسيار افتخار كردن بر خود خوش نمى داشت و با فرزدق ترشرويى كرد و خود را به ناشناسى زد و درشت سخن گفت و كار را به آنجا رساند كه به او گفت: اى بى مادر تو كيستى فرزدق گفت: اى امير المؤمنين آيا مرا نمى شناسى من از قبيله اى هستم كه با وفاتر و بردبارتر و سرورتر و بخشنده تر و شجاع تر و شاعرتر عرب از ايشان است. سليمان گفت: به خدا سوگند بايد بر آنچه گفتى حجت آورى و گرنه پشتت را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص334 - با تازيانه- به درد مى آورم و ترا از خانه و ديارت تبعيد مى كنم. فرزدق گفت: با وفاترين فرد عرب حاجب بن زراره است كه كمان خود را از سوى همه اعراب گرو گذارد و به آنچه تعهد كرده بود وفا كرد. بردبارترين عرب احنف بن قيس است كه در بردبارى به او مثل زده مى شود. سرورتر همه اعراب- باديه نشين- قيس بن عاصم است كه پيامبر (ص) درباره او فرمود: «اين سالار مردم با ديه است.» دلير و شجاع ترين عرب جريش بن هلال سعدى است. بخشنده ترين عرب خالد بن عتاب بن ورقاء رياحى است. اما شاعرترين عرب من هستم كه اينك پيش تو ام. سليمان گفت: چه چيزى ترا پيش ما آورده است براى تو پيش ما چيزى نيست، برگرد. سليمان از شنيدن آن سخنان درباره عزت فرزدق كه ياراى رد كردن آن را نداشت غمگين شد و فرزدق ضمن اشعارى اين بيت را هم گفته است: ما پيش تو براى نيازى كه براى ما پيش آمده باشد و به تو نيازمند باشيم يا به سبب بينوايى و اندكى خاندان مجاشع نيامده ايم. مى گويد [ابن ابى الحديد]: اگر فرزدق عتيبة بن حارث بن شهاب يربوعى را هم نام مى برد و مى گفت دليرترين اعراب است غير قابل رد كردن بود. مى گويند اعراب باديه مى گفته اند: اگر ماه بر زمين افتد كسى جز عتيبة بن حارث نمى تواند با شتاب آن را بگيرد و اين به سبب مهارت او در نيزه زدن بوده است. به عتيبة لقب شكارچى دليران و زهر كشنده سوار كاران داده بودند، و هموست كه بسطام بن قيس را كه سوار كار نامى و دلير قبيله ربيعه بود به اسيرى گرفت و بسطام مدتى پيش او در بند ماند تا آنكه عتيبه فديه كامل از او گرفت و موهاى جلو سرش را بريد و سپس او را رها كرد، آن هم با اين شرط كه ديگر با بنى يربوع جنگ نكند. در كتابهاى طبقات دليران و جنگجويان نام عتيبة بن حارث مقدم بر همه آمده است ولى فرزدق از او با اينكه از قبيله تميم است نام نبرده است، زيرا جرير هم، چون از بنى يربوع است، به او افتخار مى كرده است و دشمنى فرزدق با جرير او را از بردن نام عتيبه بازداشته است. ابو عبيدة مى گويد: براى خاندان عمرو بن تميم هم خصالى است كه همه اعراب براى آنان قبول دارند و هيچ كس در آن باره با ايشان ستيز نمى كند. يكى از آن خصال اين است كه گرامى ترين افراد از لحاظ عمو و عمه و جد پدرى و جده از آن خاندان است و او هند بن ابى هالة است. نام اصلى ابى هاله، نبّاش بن زرارة است و او يكى از افراد خاندان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص335 عمرو بن تميم است. خديجة دختر خويلد پيش از آنكه همسر پيامبر (ص) شود، همسر ابو هاله بوده است و هند را براى او آورده است. پس از آن خديجه را پيامبر (ص) به همسرى گرفت و هند پسر بچه اى بود كه پيامبر (ص) او را به فرزندى خويش پذيرفت. سپس خديجه براى پيامبر (ص) قاسم و طاهر و زينب و رقيه و ام كلثوم و فاطمه را آورد و هند بن ابى هاله برادر مادرى ايشان است. هند بن ابى هاله داراى پسرى به نام هند شد، و اين پسر از لحاظ جد و جده كه پيامبر و خديجه باشند و از لحاظ عمو و عمه يعنى پسران و دختران رسول خدا گرامى ترين افراد است. ديگر از خصال ايشان اين است كه اكثم بن صيفى از ايشان است. او از خاندان اسد بن عمرو بن تميم است و به روزگار خويش حكيم عرب بوده است و در دوره جاهلى امثال و حكم و مواعظ فراوانى كه ميان مردم متداول بوده است از او نقل شده است. از ديگر ويژگيهاى ايشان اين است كه ذو الاعواز هم از ايشان است كه او را خراجى بر عهده مردم مضر بود و آن را به او مى پرداختند. او چندان پير شد كه بر سريرى مى نشاندند و از كنار آبهاى اعراب عبور مى دادند و خراج را به او پرداخت مى كردند. اسود بن يعفر نهشلى كه كور بود چنين سروده است: برخلاف آنچه تو مى پيمايى من دانسته ام كه راه همان راه ذو الاعواز است. هلال بن احوز مازنى هم كه در اسلام بر همه تميم سرورى كرده است و كسى جز او بر آن قبيله سرورى نكرده است از ايشان است. گويد: خالد بن عبد الرحمان بن وليد بن مغيرة مخزومى وارد مسجد كوفه شد، به گروهى رسيد كه ابو الصقعب تيمى هم كه از قبيله تيم الرباب بود ميان ايشان نشسته بود و خالد بن عبد الرحمان او را نمى شناخت. ابو الصقعب از داناترين مردم بود و خالد، همينكه علم و گفتارش را شنيد، بر او رشك برد و گفت: از كدام قبيله اى گفت: از تيم الرباب هستم. خالد بن عبد الله پنداشت فرصتى يافته است. گفت: بنابراين به خدا سوگند تو نه از تيره سعد كه از همه بيشترند هستى و نه از تيره حنظله كه گرامى ترين افراد هستند و نه از تيره عمرو كه شديدترين مردمند. ابو الصقعب گفت: تو از كدام قبيله اى گفت: از بنى مخزوم. گفت: به خدا سوگند نه از خاندان برگزيده هاشم هستى و نه از بنى اميه كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص336 جوياى خلافت بودند و نه از خاندان عبد الدار كه پرده داران كعبه بوده اند، پس به چه چيز افتخار مى كنى گفت: ما ريحانه قبيله قريش هستيم. ابو الصقعب گفت: چه استناد زشتى كردى، آيا مى دانى چرا مخزوم را ريحانه قريش گفته اند براى اينكه زنان ايشان در نظر مردان گرم و دلپذير بودند و بدين گونه او را محكوم ساخت. ابو العباس مبرّد در كتاب الكامل روايت كرده است كه معاوية بن ابى سفيان به احنف بن قيس و جارية بن قدامة و تنى چند از مردان سرشناس بنى سعد كه همراه آن دو بودند سخنى درشت گفت تا آنان را خشمگين سازد. آنان هم به او پاسخى زشت دادند. همسر معاوية، فاخته دختر قرظة، در حجره اى نزديك آنان بود و سخن ايشان را شنيد. فاخته كه مادر عبد الله بن معاويه است همينكه آنان رفتند گفت: اى امير المؤمنين از اين اشخاص سبكسر سخنى شنيدم كه تو به روى خود نياوردى و نزديك بود من بيرون آيم و بر آنان حمله آورم. معاويه گفت: قبيله مضر بزرگتر و مشهورتر قبايل عرب است و تميم مشهورتر شاخه مضر است و سعد شهره تر شاخه تميم است و اين گروه روى شناس ترين افراد قبيله سعد هستند. همچنين ابو العباس روايت مى كند كه عبد الملك بن مروان روزى از بنى دارم سخن به ميان آورد، يكى از همنشين هاى او گفت: اى امير المؤمنين آن قوم از لحاظ كثرت نسل و فراوانى ذريه بهره مند هستند، و به اين سبب شهره شده اند. عبد الملك گفت: چرا اين سخن را مى گويى و حال آنكه از ايشان لقيط بن زرارة و قعقاع بن معبد بن زرارة و محمد بن عمير بن عطارد بن حاجب بن زرارة درگذشته اند و هيچ فرزندى باقى نگذاشته اند، در حالى كه به خدا سوگند عرب هرگز اين سه تن را فراموش نمى كند. ابو العباس مبرد همچنين مى گويد اصمعى گفته است: جنگى در باديه در گرفت كه دامنه اش به بصره هم كشيد و كار نخست به دشوارى كشيد، سپس درباره صلح گفتگو شد و همگان در مسجد جامع جمع شدند. مرا كه نوجوانى بودم پيش ضرار بن قعقاع كه از بنى دارم بود فرستادند كه پيام ببرم. اجازه گرفتم اجازه داده شد و همينكه وارد شدم ديدم جامه كوتاه لنگ مانندى بر تن دارد و مشغول مخلوط كردن دانه و علف براى بزى شيرى است كه در خانه داشت. خبرش دادم كه قوم جمع شده اند، درنگ كرد تا آن بز خوراكش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص337 را خورد و ظرف را شست و فرياد برآورد كه اى كنيزك براى ما چاشت بياور. كنيزك روغن و خرما آورد. ضرار مرا هم به خوردن دعوت كرد. خوش نداشتم كه با او چيزى بخورم و او را كثيف پنداشتم، چون هر چه مى خواست خورد، برخاست و با مقدارى گل كه در گوشه خانه بود دستهايش را پاك كرد و شست و گفت: اى كنيزك براى من آب بياور. كنيز آب آورد آن را آشاميد و باقيمانده اش را به صورت خود ريخت و سپس گفت: سپاس خدا را، آب فرات همراه خرماى بصره و روغن زيتون شام، چه هنگام مى توانيم شكر اين نعمتها را بگزاريم. سپس گفت: رداى مرا بياور، كنيزك ردايى عدنى براى او آورد كه آن را روى همان جامه لنگ مانند كه بر تن داشت پوشيد. اصمعى مى گويد: من به سبب زشتى- كهنگى- جامه هاى او خود را از او كنار كشيدم، ضرار همينكه وارد مسجد شد نخست دو ركعت نماز گزارد و سپس پيش آن قوم رفت. هيچ حلقه اى از مردم باقى نماند مگر آنكه براى بزرگداشت او همگى برخاستند. او نشست و تمام خونبهايى را كه ميان قبايل بود پذيرفت كه از اموال خودش بدهد و برگشت. ابو العباس مبرد مى گويد: ابو عثمان مازنى از قول ابو عبيدة براى من نقل كرد كه مى گفته است: پس از كشته شدن مسعود بن عمرو عتكى زياد بن عمرو بن اشرف عتكى به بازار مال فروشان بصره آمد كه از بنى تميم انتقام بگيرد. او ياران خود را به صف كرد. در ميمنه افراد قبيله بكر بن وائل و در ميسره افراد قبيله عبد القيس را قرار داد كه اعقاب لكيز بن اقصى بن دعمى بن جديلة بن اسد بن ربيعه هستند. زياد بن عمرو هم در قلب ياران خود ايستاد. چون اين خبر به احنف بن قيس رسيد، گفت: ابن زياد بن عمرو نوجوان و خواهان نام است و اهميت نمى دهد كه خود را به چه گرفتارى افكند. احنف ياران خود را فرا خواند و در حالى كه بنى تميم جمع شده بودند، حارثة بن بدر غدانى هم پيش او آمد. احنف همينكه او را ديد به حاضران گفت: برخيزيد از سالار خود استقبال كنيد. سپس او را كنار خود نشاند و با او رايزنى كرد. آنان افراد قبايل سعد و رباب را در قلب لشكر خود جاى دادند و فرمانده ايشان عبس بن طلق طعّان بود كه معروف به اخو كهمس و از افراد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص338 خاندان صريم بن يربوع بود. آنان در مقابل و روبه روى زياد بن عمرو و همراهان ازدى او بودند. حارثة بن بدر غدانى هم به سرپرستى افراد بنى حنظله و مقابل قبيله بكر بن وائل قرار گرفت. قبيله عمرو بن تميم را هم برابر افراد عبد القيس قرار دادند. حارثة بن بدر براى احنف اين ابيات را خواند: عبس يعنى اخو كهمس در جنگ بازار مال فروشان كوفتن ازديان را به زودى از تو كفايت مى كند، عمرو هم با آرامى افراد قبيله لكيز بن اقصى و هر چه را فراهم ساخته اند كفايت خواهد كرد، ما هم با ضربه هايى كه موى نوجوانان را سپيد خواهد كرد، قبيله بكر را از تو كفايت مى كنيم. لكيز بن اقصى همان قبيله عبد القيس هستند. گويد همينكه آنان روياروى ايستادند، احنف به ايشان پيام داد كه اى مردم قبيله ازد يمن و اى مردم قبيله ربيعه بصره، به خدا سوگند كه شما براى ما محبوب تر از افراد قبيله تميم كوفه ايد، وانگهى شما همسايگان ماييد و بايد دست در دست با دشمن مقابله كنيم و اين شما بوديد كه در گذشته نسبت به ما جنگ را آغاز كرديد و حريم ما را زير پا نهاديد و بر ما آتش افروختيد ما از خويشتن دفاع كرديم و تا هنگامى كه به خير و آشتى راهى باشد نيازى به جنگ و شر نداريم. اينك با ما راست باشيد و راهى درست برگزينيد. زياد بن عمرو به احنف پيام داد يكى از اين سه پيشنهاد را بپذير، اگر مى خواهى تو و قومت تسليم فرمان ما شويد، و اگر مى خواهى بصره را براى ما بگذار و تو و قومت هر كجا مى خواهيد كوچ كنيد، و اگر مى خواهيد خونبهاى كشته شدگان ما را بپردازيد و از خونبهاى كشته شدگان خود بگذريد و خونبهاى مسعود هم بايد ده برابر پرداخت شود. مبرد مى گويد: مقصودش اين بوده است كه بايد خونبهاى مسعود چون خونبهاى پادشاهان و وابستگان ايشان در دوره جاهلى پرداخت شود. در روزگار جاهلى اگر كسى از افراد خانواده پادشاه كشته مى شد خونبهاى او ده خونبها بود. احنف پيام داد به همين زودى يكى از اين پيشنهادها را مى پذيريم، امروز برگرديد. آنان پرچمهاى خود را به اهتزاز درآوردند و رفتند. فرداى آن روز احنف كسى را پيش آنان فرستاد و پيام داد شما ما را به پذيرش پيشنهادهايى مختار قرار داده ايد و راه ديگرى براى ما نيست. اما تسليم شدن به فرمان شما در حالى كه هنوز از زخمها خون مى چكد چگونه ممكن است. اينكه سرزمين خود را ترك كنيم، اين كار همانند كشته شدن است كه خداوند متعال مى فرمايد: «و اگر ما بر آنان مى نوشتيم- مقرر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 339 مى داشتيم- كه خويشتن را بكشيد يا از ديار خويش بيرون رويد جز گروهى اندك آن را انجام نمى دادند.» ولى پيشنهاد سوم شما كه بر عهده گرفتن مال است، ما خونبهاى خونهاى خود را باطل مى كنيم- مى بخشيم- براى كشتگان شما خونبها مى پردازيم، با توجه به اينكه مسعود هم مردى از مسلمانان است و خداوند سنّت جاهلى را از ميان برده است قوم هماهنگ شدند كه شمشيرها را غلاف كنند و ديگر كشته شدگان از قبيله هاى ازد و ربيعه را خونبها دهند و موضوع خونبهاى مسعود هم فعلا متوقف بماند. احنف ضمانت پرداخت خونبهاى كشتگان را رد كرد و اياس بن قتادة مجاشعى را به عنوان گروگان به آنان سپرد تا آن مال را بپردازد. قوم بر آن راضى شدند، فرزدق به اين موضوع افتخار كرده و خطاب به جرير اين چنين سروده است: آن كس كه براى آن دو لشكر عرب كه از نسل معد بن عدنان بودند در جنگى كه به جمجمه ها ضربت مى زدند خود را گروگان قرار داد از ماست... و گفته مى شود افراد قبيله تميم و باديه نشينان ايشان و هم سوگندان آنان از ايرانيان و هنديان و سنديان بيش از هفتاد هزار تن بودند و جرير در همين مورد چنين سروده است: از يمنى ها و دار و دسته محرق و ازديان بپرس كه چون خبر مرگ مسعود را به ما دادند هفتاد هزار مرد مسلح زره پوشيده و غرق در آهن به جانب ايشان آمدند. احنف بن قيس مى گويد: پرداخت ديه ها براى من بسيار و سنگين شد و ميان اردوگاههاى بنى تميم آن اندازه شتر پيدا نكردم، ناچار به سوى يبرين و صحراها بنى تميم رفتم و آنجا به جستجو پرداختم و مقصود خود را مسألت كردم، مرا به خيمه اى راهنمايى كردند. پير مردى كه لنگى بر كمر داشت و ريسمانى بر آن بسته بود آنجا نشسته بود، بر او سلام دادم و نسب خود را گفتم. به من گفت: رسول خدا، كه درود خدا بر او و آلش باد، چه كرد گفتم: رحلت فرمود. پرسيد: عمر بن خطاب كه عرب را حفظ و احاطه مى كرد چه كرد گفتم: درگذشت. گفت: بنابراين پس از آن دو چه خيرى در شهر نشينى شما باقى مانده است احنف مى گويد: تعهدى را كه براى پرداخت خونبها به قبيله هاى ازد و ربيعه كرده بودم براى او گفتم. به من گفت: همين جا بمان. شامگاه ساربانى آمد كه هزار شتر با خود پيش او آورد. آن مرد به من گفت: اين شترها را براى خود بگير. پس از آن ساربان ديگرى با همان مقدار شتر آمد، گفت: اين هزار شتر را هم بگير. گفتم: نيازى به آن نيست. احنف مى گويد: با هزار شتر كه گرفتم از پيش او برگشتم و به خدا سوگند تا اين ساعت نفهميده ام كه او كه بود.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom