جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۹۲ : اتمام حجت با بیعت کنندگان [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما أراده الناس على البيعة بعد قتل عثمان :
دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي، فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ، وَ إِنَّ الْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ.
وَ اعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ، وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ وَ لَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَ أَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ، وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً.

لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ : عقلها طاقت تحمل آن را ندارند. 
اغَامَت : با ابر پوشيده شد. 
المَحَجَّة : راه مستقيم و راست. 
تَنَكّرَتْ : تغيير كرد. 
 
دَعونى : مرا ترك كنيد، و لم كنيد 
مُستَقبِلون : روبرو هستيم 
أغامَت : ابرى و تاريك شده است 
مَحَجَّةّ : راه روشن 
تَنَكّرَت : نامعلوم و متغير شده است 
لَم أصغِ : گوش نخواهم داد 
عَتب : سرزنش 
 
(پس از قتل عثمان آنگاه كه مردم هجوم آوردند تا با امام على عليه السّلام بيعت كنند، در روز جمعه ۲۵ ذى الحجّه سال ۳۵ هجرى در مدينه فرمود).
علل نپذيرفتن خلافت:
مرا واگذاريد و ديگرى را به دست آريد،(۱) زيرا ما به استقبال حوادث و امورى مى رويم كه رنگارنگ و فتنه آميز است، و چهره هاى گوناگون دارد و دل ها بر اين بيعت ثابت و عقل ها بر اين پيمان استوار نمى ماند، چهره افق حقيقت را (در دوران خلافت سه خليفه) ابرهاى تيره فساد گرفته، و راه مستقيم حق ناشناخته ماند. 
آگاه باشيد، اگر دعوت شما را بپذيرم، بر أساس آنچه كه مى دانم با شما رفتار مى كنم و به گفتار اين و آن، و سر زنش سرزنش كنندگان گوش فرا نمى دهم. اگر مرا رها كنيد چون يكى از شما هستم كه شايد شنواتر، و مطيع تر از شما نسبت به رييس حكومت باشم، در حالى كه من وزير و مشاورتان باشم بهتر است كه امير و رهبر شما گردم. 
_______________________________________(۱). شكّى نيست كه امام على عليه السّلام از طرف خدا به امامت منصوب شد و ۱۲۰ هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى در غدير خم به امر خدا و ابلاغ پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با امام بيعت كردند، امّا پس از ۲۵ سال انحراف سياسى مردم در خلافت، و تغيير ارزش‏ها، امام در اين سخنرانى اتمام حجّت مى‏ كند، كه مى‏ فرمايد: «مرا واگذاريد» يعنى شما تحمّل حكومت عدل را نداريد. امام، طلحه و زبير را در پيشاپيش جمعيّت مى ‏ديد كه فرياد بيعت سر مى‏ دهند، و مى‏ دانست آنان از اوّلين گروه‏هاى آشوب طلبى هستند كه پس از چند ماه، جنگ جمل را بر آن حضرت تحميل خواهند كرد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگام بيعت كردن مردم با آن بزرگوار (روز جمعه بيست و پنجم ذى الحجّة سال سى و پنج از هجرت) پس از كشته شدن عثمان: 
(1) دست از من برداشته ديگرى را بطلبيد (و او را امير و خليفه گردانيد، چون بعد از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خلفايى كه بنا حقّ روى كار آمدند سنّت و سيره او را تغيير داده بيت المال را از روى عدل و درستى ميان رعيّت قسمت نكردند، بلكه به دلخواه هر كارى خواستند انجام و عرب را بر عجم و قوىّ را بر ضعيف ترجيح دادند، و عثمان اقارب و خويشاوندش را از بنى اميّه بر سائر مردم برترى داد و سالهاى دراز بهمين منوال رفتار شد، و مردم سنّت و سيره رسول اكرم را از ياد بردند، اكنون كه آمده بودند با امام عليه السّلام بيعت نمايند منظورشان آن بود كه آن حضرت هم به رويّه سه خليفه پيش از خود رفتار كند، پس آن بزرگوار براى اتمام حجّت و اينكه بدانند او بر خلاف سنّت و سيره پيغمبر اكرم كارى انجام ندهد و آنها نقض بيعت خواهند نمود، اين سخنان را فرمود، بنا بر اين درست نيست كه گفته شود: اگر آن حضرت از جانب رسول خدا بخلافت نصب گرديد و در حقيقت امامت و امارت از آن او و قيام بآن برايش واجب بود، چگونه استعفاء مى نمود. چون امام عليه السّلام مى دانست كه بالأخره ايشان دست از عهد و پيمان برداشته و با او همراه نخواهند بود، از اينرو مى فرمايد:) 
ما بكارى اقدام مى نماييم كه آنرا روها و رنگهاى گوناگون است (به مشكلاتى بر خواهيم خورد «از قبيل جنگ با ناكثين يعنى طلحه و زبير و سائر اصحاب جمل كه پيمان خود را شكستند، و با قاسطين يعنى معاويه و لشگر شام كه به آن حضرت ياغى شدند، و با مارقين يعنى خوارج نهروان كه كافر شدند» بطورى) كه دلها بر آن استوار نيست (مردم در اين پيش آمدها شكيبائى ندارند) و عقلها زير بار آن نخواهند رفت (بلكه انكار خواهند نمود) 
(2) آفاق را ابر سياه (ظلم و ستم و بدعت) فرو گرفته (خورشيد حقّ و حقيقت زير آن پنهان گشته) و راه روشن (حقيقت احكام اسلام) تغيير يافته، 
(3) و بدانيد اگر من دعوت (بيعت) شما را بپذيرم طبق آنچه خود مى دانم رفتار خواهم نمود (شما را بر مركب حقّ سوار نموده در راه راست سوق مى دهم و بر خلاف رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخنى نگفته قدمى بر نمى دارم) و (اگر خلافت را قبول كرده سوار بر كار شوم) به سخن گوينده (اى كه گفتارش بر وفق خواهش نفسانىّ و بر خلاف شرع بوده) و به سرزنش توبيخ كننده (اى كه مرا ملامت كند كه چرا به رويّه خلفاى پيش رفتار نمى كنم) گوش نمى دهم،
(4) و اگر مرارها كنيد (و بخلافت نگماريد) مانند يكى (از افراد) شما هستم و شايد به سخنان شما (در باب رفتار نارواى خليفه نا حقّ) بيشتر گوش دهم (و از حقوقتان دفاع نمايم) و فرمان كسيرا كه شما او را بر كار خويش والى و زمامدار قرار مى دهيد (اگر دستورش مطابق دستور اسلام باشد) بهتر انجام دهم
(5) (بنا بر اين)  وزير و مشاور بودن من براى شما بهتر است از اينكه امير و زمامدار باشم (خلاصه حضرت اتمام حجّت مى فرمايد كه بعد از بيعت كردن ايشان اگر بر خلاف خواهشهاى آنان رفتار نمود ايراد نكنند كه ما نمى دانستيم چنين رفتار مى نمايى و گر نه با تو بيعت نمى نموديم). 
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) پس از كشته شدن عثمان كه خواستند با او بيعت كنند:
از من دست بداريد و ديگرى جز مرا بطلبيد، كه روى به كارى داريم كه چهره ها و رنگهاى گونه گون دارد. نه دلها را در برابر آن طاقت شكيبايى است و نه عقلها را تاب تحمل. سراسر آفاق را ابرى سياه فرو پوشيده و راههاى روشن ناشناخته مانده. 
بدانيد، كه اگر دعوتتان را اجابت كنم با شما چنان رفتار خواهم كرد كه خود مى دانم. نه به سخن كسى كه در گوشم زمزمه مى كند گوش فرا خواهم داد و نه به سرزنش ملامتگران خواهم پرداخت. اگر مرا به حال خود رها كنيد، من نيز چون يكى از شما خواهم بود. شايد بيشتر از شما، به سخن آنكه كار خود به او وامى گذاريد، گوش سپارم و بيشتر از شما از او فرمان ببرم. اگر براى شما وزير باشم بهتر از آن است كه امير باشم. 
 
مرا رها کنيد و ديگرى را بطلبيد! چرا که ما به استقبال چيزى مى رويم که چهره ها و رنگ هاى گوناگون دارد و دلها نسبت به آن استوار و عقل ها بر آن ثابت نمى ماند (چون قبول زمامدارى در اين شرايط بسيار مشکل و طاقت فرساست); ابرهاى تيره و تار، افق ها را پوشانيده و راه مستقيم حق (در اين فضاى ظلمانى) ناشناخته است.
بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم مطابق آنچه خود، مى دانم (با اصول حق و عدالت) با شما رفتار خواهم کرد و هرگز به سخن اين و آن و سرزنشِ سرزنش کنندگان، گوش نخواهم داد! و اگر مرا رها کنيد همچون يکى از شما خواهم بود (و با عدم وجود يارو ياور، مسئوليّتى نخواهم داشت) بلکه شايد از شما شنواتر و مطيع تر، نسبت به رئيس حکومت و واليان امر (در حفظ کيان اسلام و منافع مردم) بوده باشم و من براى شما وزير و مشاور باشم بهتر از آن است که امير و رهبر باشم (چرا که اگر امير باشم و با من مخالفت کنيد کافر مى شويد، ولى اگر ديگرى به جاى من باشد چنين نيست).
 
و از خطبه هاى آن حضرت است چون پس از كشته شدن عثمان خواستند با او بيعت كنند:
مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد، كه ما پيشاپيش كارى مى رويم كه آن را رويه هاست، و گونه گون رنگهاست. دلها برابر آن برجاى نمى ماند و خردها برپاى. همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده.
و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرفتم با شما چنان كار مى كنم كه خود مى دانم، و به گفته گوينده و ملامت سرزنش كننده گوش نمى دارم. و اگر مرا واگذاريد همچون يكى از شمايم، و براى كسى كه كار خود را بدو مى سپاريد، بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير شما باشم، بهتر است تا امير شما باشم. 
 
از سخنان آن حضرت است به هنگامى كه مردم پس از كشته شدن عثمان خواستند با او بيعت كنند:
رهايم كنيد و غير مرا بخواهيد، زيرا ما با حادثه اى روبرو هستيم كه آن را چهره ها و رنگهاست، حادثه اى كه دلها بر آن استوار، و عقلها بر آن پايدار نمى ماند. آفاق حقيقت را ابر سياه گرفته، و راه مستقيم دگرگون و ناشناخته شده است. 
بدانيد اگر خواسته شما را پاسخ دهم بر اساس آنچه خود مى دانم با شما رفتار مى كنم، و به گفتار هيچ گوينده و سرزنش هيچ سرزنش كننده اى توجه نمى كنم. و اگر رهايم كنيد مانند يكى از شما خواهم بود، و شايد شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى كسى باشم كه حكومت خود را به او مى سپاريد. و من براى شما به وزارت بنشينم بهتر از قيام به امارت است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 214-201و من كلام له عليه السلام لمّا أراده الناس على البيعة بعد قتل عثمان.اين سخن را امام وقتى ايراد كرد كه مردم بعد از قتل عثمان، مى خواستند با او بيعت كنند (و او مى خواست با اين سخن هم به مردم اتمام حجّت كند و هم بى اعتنايى خود را به مقام، ثابت نمايد). خطبه در يك نگاه:يكى از شارحان معروف نهج البلاغه (مرحوم علّامه خويى) مى نويسد: از روايات استفاده مى شود كه سبب ايراد اين خطبه آن بود كه خلفاى پيشين سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در تقسيم عادلانه بيت المال و رعايت مواسات بين مردم، تغيير دادند؛ عرب را بر عجم و موالى را بر بردگان و بزرگان قبيله را بر افراد عادى مقدّم داشتند.هنگامى كه عثمان به حكومت رسيد، اين معنا تشديد شد؛ او خويشاوندان خود را از بنى اميّه بر ساير مردم برترى بخشيد (مقامات و پست هاى حكومت را بين آنها تقسيم كرد و اموال عظيمى از بيت المال را در اختيار آنها گذاشت؛) سال ها اين رسم در ميان آنان رواج داشت و بسيارى از مردم به آن خو گرفته بودند و سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله به فراموشى سپرده شده بود.هنگامى كه بعد از كشته شدن عثمان، همگان دست بيعت را به سوى على عليه السلام دراز كردند، بزرگان قبايل و افراد سرشناس از آن حضرت انتظار داشتند كه به همان شيوه خلفا عمل كند در حالى كه امام عليه السلام تنها سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ملاك مى دانست؛ ناچار با اين سخنان با آنها اتمام حجّت كرد و با صراحت اعلام داشت كه اگر رشته خلافت را به دست گيرد مطابق خواسته آنها عمل نخواهد كرد. در ضمن، بى اعتنايى خود را به خلافت و مقامات ظاهرى كاملًا نشان داد و در آغاز، دست رد به سينه طالبان بيعت زد تا هيچ كس تصوّر نكند، پذيرش بيعت مردم از سوى امام عليه السلام به خاطر علاقه او به خلافت بوده است. مرا رها کنید و به دنبال دیگرى بروید! شارحان «نهج البلاغه» بحث هاى فراوانى پیرامون این خطبه کرده اند و بیشتر به اشکالاتى که مربوط به مسئله امامت است، پرداخته اند; حتّى بسیارى از آنها شرح خطبه را رها کرده، مستقیماً به سراغ پاسخ اشکالات رفته اند; ولى بهتر این است که ما نخست به تفسیر خطبه بپردازیم و در پایان به سراغ سؤال و جوابهایى که پیرامون این خطبه مطرح شده است، برویم. امام(علیه السلام) در برابر کسانى که دست بیعت به سوى او دراز کرده اند و از هر طرف هجوم آورده اند و گمانشان این بوده که امام هم برنامه تبعیض هاى ناروا در تقسیم بیت المال و مقام ها و پست ها را انجام خواهد داد، مى فرماید: «مرا رها نمائید و دیگرى را طلب کنید!» (دَعُونی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی). سپس به بیان دلیل این مطلب پرداخته، مى فرماید: «زیرا ما به استقبال چیزى مى رویم که چهره ها و رنگ هاى گوناگونى دارد; و دلها نسبت به آن استوار و عقل ها بر آن ثابت نمى ماند!» (فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ; لاَ تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ، وَ لاَ تَثْبُتُ عَلَیْهِ الْعُقُولُ). اشاره به اینکه مردم بر اثر کارهاى نارواى خلفا - مخصوصاً عثمان - اتّحاد نخستین را از دست داده اند و هر کس براى خود نظرى دارد و آن را دنبال مى کند و بسیارى از آنها همچون شکارچیان در هر جا دنبال شکارى از اموال و مقامات دنیا هستند و با این اختلاف و تشتّت، باز گرداندن مردم به وحدت عصر رسول الله کار بسیار مشکل و پیچیده اى است و انتظارات آنها حدّ و مرزى ندارد. سپس در ادامه این سخن، دور نماى تاریک آینده را با واقع بینى دقیقى ترسیم مى کند و مى فرماید: «ابرهاى تیره و تار افق ها را پوشانیده و راه مستقیم حق (در این فضاى ظلمانى) ناشناخته است». (وَ إِنَّ الآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ(1)، وَ الْمَحَجَّةَ(2) قَدْ تَنَکَّرَتْ). چرا که هوا و هوس هاى شیطانى و زرق و برق فریبنده دنیا چنان فضاى افکار و قضاوت جامعه را تیره و تار کرده که اجازه نمى دهد راه صحیح را از چاه بشناسد و از پرتگاههایى که در مسیر آنهاست، بپرهیزد و به گفته دانشمند مصرى محمّد عَبْدُه: «طمعهایى که در بسیارى از مردم در عهد عثمان به خاطر بخششهاى بى دریغ از بیت المال و انواع تبعیضهاى ناروا حاصل شده بود، به آسانى به آنها اجازه نمى داد که بعداً با دیگران مساوات داشته باشند و هرگاه عدل على(علیه السلام) به سراغ آنها مى آمد، از آن مى گریختند و به سراغ برپا ساختن فتنه ها مى رفتند تا به مقصود خود برسند و این در اغلب رؤسا و سردمداران قوم وجود داشت و امام بر سر دو راهى قرار داشت; اگر همان امتیازات را به آنها مى داد مرتکب ظلم عظیم و مخالفت با شرع شریف مى شد (و اگر تسلیم آنها نمى شد فتنه گرى ها آغاز مى گشت) و از سوى دیگر، توده مردم که بر ضدّ مظالم عثمان به پا خاسته بودند، خواهان عدل و داد بودند و مى بینیم که آنچه را على(علیه السلام) پیش بینى مى کرد، بعد از قبول بیعت مردم رخ داد (و فریاد مخالفت دنیا پرستان از هر سو بلند شد)».(3) سپس در تأکید بیشترى نسبت به این موضوع، که اگر من زمام امور را بدست گیرم روش هاى نادرست پیشین را ادامه نخواهم داد; بلکه همچون زمان پیامبر اکرم به سراغ حقّ و عدالت خواهم رفت، مى افزاید: «بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم، مطابق آنچه خود مى دانم (از اصول حق و عدالت) با شما رفتار خواهم کرد و هرگز به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نخواهم داد!» (وَ اعْلَمُوا أَنِّی إنْ أَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ مَا أَعْلَمُ، وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ(4) الْعَاتِبِ). اشاره به اینکه من مى دانم مصلحت اندیشان دنیا طلب، در آینده به من خواهند گفت که اجراى حق و عدالت امر حکومت را بر من مشکل مى کند و مخالفت ها را برمى انگیزد; اصول سیاست مدارى ایجاب مى کند که همان ناهنجارى هاى سابق را ادامه دهم; بیت المال را به زورمندان ببخشم و مناصب و پست ها را در اختیار گردنکشان قرار دهم هر چند به قیمت پایمال شدن حقوق توده مردم باشد; درست همان کارى که اسلام و همه ادیان آسمانى براى نفى آن آمده اند: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقوُمَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ;(5) ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب (آسمانى) و میزان (شناسایى حق از باطل و قوانینى عادلانه) نازل کردیم، تا مردم قیام به عدالت کنند». سپس براى اتمام حجّت و اثبات بى اعتنایى خود به مقام هاى ظاهرى مى افزاید: «اگر مرارها کنید همچون یکى از شما خواهم بود (و با عدم وجود یار و یاور مسئولیّتى نخواهم داشت) بلکه شاید از شما شنواتر و مطیع تر نسبت به رئیس حکومت و والیان امر (در حفظ کیان اسلام و منافع مردم) بوده باشم» (وَ إِنْ تَرَکْتُمُونِی فَأَنَا کَأَحَدِکُمْ; وَ لَعَلِّی أَسْمَعُکُمْ وَ أَطْوَعُکُمْ لِمَنْ وَلَّیْتُمُوهُ أَمْرَکُمْ). این تعبیر نشان مى دهد که امام(علیه السلام) در عالمى غیر از عالم مصلحت گرایان دنیاپرست و سیاست پیشه، سیر مى کرد و هرگز حکومت را به عنوان یک طعمه شیرین و لذیذ نمى دانست; بلکه وظیفه اى سنگین و مقدّمه اى براى احیاى ارزش هاى اسلامى مى شمرد، که بدون آن، حکومت به اندازه آب بینى حیوانى هم ارزش ندارد. در پایان روى سخنش را به همان گروه دنیاپرست و زیادت خواه و سیاست باز کرده، مى فرماید: «من براى شما وزیر و مشاور باشم، بهتر از آن است که امیر و رهبر باشم». (وَ أَنَا لَکُمْ وَزِیراً، خَیْرٌ لَکُمْ مِنِّی أَمِیراً). چرا که اگر امیر باشم شما هرگز نمى توانید به خود کامگى ها و غصب حقوق محرومان ادامه دهید، ولى در مشاورت با من بهره هایى از حق خواهید برد، بى آنکه مسئول اعمال شما باشم. تاریخ با صراحت مى گوید تمام پیش بینى هاى امام(علیه السلام) در این کلام شریف به وقوع پیوست. و بر خلاف آنچه برخى از کوته نظران مى اندیشند، امام(علیه السلام) کاملا از شرایط سخت دوران حکومت خودآگاه بود و تمام واکنش هاى مخالفان را پیش بینى مى کرد; هرگز غافلگیر نشد و چیزى بر خلاف آنچه گفته بود روى نداد; ولى او پیرو مکتبى بود که مى گفت: احیاى ارزش ها، هر چند به قیمت قربانى شدن خود انسان باشد، بر هرچیز مقدّم است; نه مکتب هاى دنیاى مادّى که مى گویند: براى حفظ حکومت مى توان ارزش ها را قربانى کرد! او به گفته خود عمل کرد; حتّى حاضر نشد به برادرش «عقیل» سهم مختصرى، اضافه بر آنچه حقّ او بود، از بیت المال بدهد. او بر خلاف خلیفه پیشین، کمترین چیزى براى خود نیاندوخت و روزى خطاب به مردم فرمود: «دَخَلْتُ بِلاَدَکُمْ بِأَشْمَالِی هذِهِ وَ رَحْلَتی، و رَاحِلَتى، هَاهِىَ فَإنْ أَنَا خَرَجْتُ مِنْ بِلاَدِکُمْ بِغَیْرِ مَا دَخَلْتُ فَإِنَّنِی مِنَ الْخَائِنینَ; من به سرزمین شما وارد شدم با این لباس و این اثاث مختصر و این مرکب; و اگر از سرزمین شما به غیر از این خارج شوم (و چیزى از بیت المال مسلمین را با خود ببرم); از خائنانم!»(6) بر خلاف آنچه معمول سیاستمداران امروز است، که به هنگام انتخابات وعده هاى فریبنده اى به مردم مى دهند و براى جلب آرا به هر کار خلافى دست مى زنند، امام(علیه السلام) اهداف واقعى خود را کاملا روشن ساخت و از مسائلى که در ذائقه بسیارى تلخ بود، خبر داد و براى اینکه کمترین شائبه اغفال در کار نباشد، مردم را از طوفان هاى آینده آگاه نمود; این کارى است که در برنامه هیچ یک از زمامداران دنیاى مادّى در طول تاریخ، سابقه نداشته است. *** نکته ها: 1- چرا فرمود دست از من بردارید؟ شارحان «نهج البلاغه» و دیگر اندیشمندان اسلام درباره این کلام امیرمؤمنان سخنان بسیارى گفته اند; گروهى آن را دلیل بر عدم وجود نصّ بر مسئله امامت و ولایت پنداشته اند و گروهى در مقابل به دفاع برخاسته اند و جمعى از - به اصطلاح - روشنفکران عصر ما، آن را دلیل بر اصالت رأى مردم در حکومت گرفته اند و همچنین... ولى براى اینکه در اینجا بیراهه نرویم بهتر است قبل از قضاوت درباره متن خطبه، به شرایط زمانى و مکانى و سایر مقدّماتى که فضاى اصلى خطبه را تشکیل مى دهد، توجّه کنیم. از جمله: الف) این سخن در زمانى از امام صادر شد که «عثمان» بر اثر حیف و میل در بیت المال و مسلّط ساختن بنى امیّه بر جان و مال مردم و بروز اغتشاش در مناطق مختلف، به قتل رسیده بود و مردم براى بیعت، به سوى امام هجوم آورده بودند. مردمى که سران آنها به امتیازات بى دلیل زمان عثمان خو گرفته بودند، انتظار داشتند امام هم بیت المال مسلمین را مطابق میل آنها تقسیم کند و سیاستمدارانشان انتظار داشتند که در برابر بیعت با امیرمؤمنان(علیه السلام)، پست هاى مهمّ فرماندارى و استاندارى کشور وسیع اسلام، در اختیار آنها گذاشته شود. بسیارى از توده مردم نیز از ارزش هاى اسلامى فاصله گرفته و به خاطر وفور غنایم جنگى، آلوده زرق و برق دنیا شده بودند; افکار جاهلى در میان آنها خودنمایى مى کرد و زندگى عصر پیامبر - به خاطر بى توجّهى خلفا - به فراموشى سپرده شده بود. به همین دلیل، امام خود را بر سر دو راهى مى دید: تسلیم نشدن در برابر بیعت مردم در آن شرایط بحرانى، یا تن دادن به بیعت و استقبال از طوفانها و بحرانها و امواج سهمگین اجتماعى. ب) امام کسى نبود که مانند سیاستمداران دنیاطلب، طرح واقعى خود را براى حکومت اسلام پنهان سازد و با نشان درِ باغ سبز و فریبکارى، آنها را به بیعت بشکاند و بعد از نشستن بر تخت قدرت، طرح اصلى خود را آشکار سازد! او هرگز به این گونه فریبکارى ها تن درنمى داد و مایل بود همه چیز را قبلا به طور آشکار با مردم در میان بگذارد و مشکلات بیعتشان را براى آنها بیان کند. بدیهى است براى کسى که از دیدگاه ارزش هاى الهى به حکومت مى نگرد، دلیلى ندارد که خود را با فریبکارى و به هر قیمت ممکن، به قدرت برساند. ج) بى شک امام لایق ترین فرد، نه تنها در آن زمان، بلکه در زمان هاى قبل از آن نیز براى حکومت بود; نه تنها امام چنین عقیده اى را درباره خود داشت و مى فرمود: «إِنَّهُ لِیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحا; رقیب من هم به یقین مى داند که جایگاه من از خلافت جایگاه محور سنگ آسیا نسبت به آن است، (که هرگز ممکن نیست سنگ بدون آن گردش کند).(7) و نیز هنگامى که به مسئله شوراى شش نفرى عمر اشاره مى کند که او را در کنار پنج نفر قرار داده بودند; مى فرماید: «مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِىَّ مَعَ الاَْوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هذِهِ النَّظَائِرِ; کدام زمان بود که در مقایسه من با نخستین آنان (ابوبکر) شک و تردید وجود داشته باشد، تا چه رسد به اینکه مرا هم سنگ امثال اینها قرار دهند».(8) و در جاى دیگر هنگامى که مردم مى خواستند بعد از عثمان با او بیعت کنند، با صراحت مى گوید: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی; همه شما به خوبى مى دانید من از همه کس به خلافت شایسته ترم».(9) حتّى رقباى او، با صراحت شایسته تر بودن او را قبول داشتند (هر چند در عالم سیاست این شایستگى ها از طرف رقیبان در عمل فراموش مى شود!) از جمله «عُمر» به هنگام انتخاب شوراى شش نفرى به على(علیه السلام) گفت: «تو از همه شایسته ترى اگر شوخ طبع نبودى!» سپس افزود: «أَمَا وَ اللهِ لَئِنْ وُلِّیَتَهُمْ لَتَحْمِلَنَّهُمْ عَلَى الْحَقِّ الْوَاضِعِ وَ الْمَحَجَّةِ الْبَیْضَاءِ; به خدا سوگند! اگر زمام حکومت را تو در دست بگیرى مردم را در مسیر حقّ واضح، و راه روشن قرار خواهى داد».(10) «ابوبکر» هنگامى که به خلافت رسید - طبق نقل بسیارى از روایات - عدم صلاحیّت خویش را براى خلافت بیان کرد. به گفته «طبرى» چنین گفت: «أَیَّهَا النَّاسُ! فَإِنِّی وُلِّیتُ عَلَیْکُمْ وَ لَسْتُ بِخَیْرِکُمْ; مردم من والى شما شده ام در حالى که بهترین شما نیستم».(11) و حتّى در بعضى از این روایات آمده است که ابوبکر گفت: «أَقِیلوُنِی! فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ وَ عَلِىٌّ فِیکُمْ; مرا رها سازید، من بهترین شما نیستم در حالى که على در میان شماست».(12) با توجه به آنچه در بالا آمد که همه از محکمات تاریخ و حدیث محسوب مى شود - و طبعاً جمله هاى متشابهى ماند خطبه بالا را باید در پرتو آن تفسیر کرد - شکّى باقى نمى ماند که امام(علیه السلام) در این خطبه مى خواهد، عدم علاقه خود را به مسأله خلافت روشن سازد و نهایت تواضع خویش را در این امر نشان دهد و هم به مردمى که اصرار در بیعت با او داشتند، بگوید که اگر من قدرت را بدست گیرم برنامه ام دنبال روى از روش هاى نادرست پیشین نیست; بلکه چاره اى جز این ندارم که شما را به راه حق باز گردانم و ارزش هاى عصر پیامبر را زنده کنم; هر چند خوشایند گروه زیادى نباشد و عَلَم مخالفت بر پا دارند و طوفان هایى بپا کنند. با توجّه به این نکات، نوبتى براى این باقى نمى ماند که بحث کنیم، آیا این خطبه دلیل بر آن نیست که امامت منصوص نبوده. و یا اینکه معیار براى امامت و خلافت تنها آراى مردم است و بس! زیرا این سخن را کسى مى گوید که تنها ظاهر این خطبه را مورد توجّه قرار دهد و از تمام قراین تاریخى و سخنان دیگر امام(علیه السلام) در نهج البلاغه و غیر آن، چشم بپوشد! *** 2- چرا عدالت على(علیه السلام) را بر نمى تابیدند؟ بى شک، بیعت با على(علیه السلام) - به گفته همه مورّخان - پرشورترین و مردمى ترین، بیعت بود; چرا که بیعت در «سقیفه» از چند نفر تجاوز نمى کرد و بیعت با «عمر» طبق سفارش خلیفه اوّل بود و بیعت با «عثمان» ناشى از رأى سه نفر از شوراى شش نفرى بود; در حالى که بیعت با على(علیه السلام) از آغاز به صورت گروهى انجام شد و از متن توده مردم برخاست و مردم همه یک صدا گرد او را گرفته و با او بیعت کردند; درحالى که امام به خاطر شرایط بسیار سخت جامعه اسلامى - که از سوى مدیریّت خلفاى پیشین سرچشمه گرفته بود - از قبول آن اکراه داشت. مورّخ معروف، «ابن اثیر» در «کامل» در این زمینه چنین مى گوید: «هنگامى که مصریان که در شورش بر ضدّ عثمان، نقش اصلى را داشتند بعد از واقعه قتل عثمان به مردم مدینه اصرار کردند که باید حتماً خلیفه اى براى مسلمین تعیین گردد، مردم به سوى على(علیه السلام) هجوم آوردند و گفتند: «آمده ایم با تو بیعت کنیم; مى بینى که چه بر سر اسلام و مسلمین آمده است». على فرمود: «مرا رها کنید! و به دنبال دیگرى بروید چرا که ما به سوى چیزى مى رویم که چهره ها و رنگ هاى مختلف دارد و دل ها و عقل ها بر آن استقرار نمى یابد (مسئله اى است بسیار پیچیده و غامض)». مردم گفتند: «تو را به خدا سوگند مى دهیم! مگر نمى بینى در چه شرایطى قرار داریم؟ مگر اسلام را (تنها) نمى بینى؟ مگر آشوب و فتنه ها را مشاهده نمى کنى؟ مگر از خدا نمى ترسى؟». فرمود: «من پاسخ شما را گفتم و بدانید اگر من پیشنهاد شما را اجابت کنم (به سنّت هاى غلط پیشین تن نمى دهم و) شما را به راهى مى برم که مى دانم (عین حقّ و عدالت است) و اگر مرا رها کنید من فردى مانند شما خواهم بود (و مسئولیّتى بیش از مسئولیّت یک نفر ندارم)». سپس ابن اثیر بیعت عامّه مردم با على(علیه السلام) به طور مشروح، شرح مى دهد.(13) به یقین - همان گونه که عبارت هاى فوق گواهى مى دهد - على(علیه السلام) مى دانست که حکومت حق و عدالت بر مردمى که عادت به ظلم و ستم کرده اند، بسیار مشکل است و با مخالفت هاى شدید سران دنیاپرست روبرو خواهد شد; ولى با این همه مى دانست حفظ اصول، هرچند به قیمت مخالفت ها، کارشکنى ها و سرانجام شهادتش تمام شود، کار بسیار پرارزشى است. هدف امام حکومت کردن به هر قیمت نبود، بلکه حکومت را براى حفظ اصول و ارزش ها لازم مى دانست، هرچند موقعیّت و حتّى جان او در این راه قربانى شود و البتّه درک این واقعیت براى کسانى که با فرهنگ انبیا و اولیا آشنا نیستند، آسان نیست. «ابن ابى الحدید» در اینجا جمله جالبى از بعضى اندیشمندان نقل کرده است که گفته اند: «سیاست على(علیه السلام) را اگر انسان منصف، با دقّت بررسى کند و نسبت به شرایطى که او و یارانش گرفتار آن بودند آن را بسنجد، مى بیند که این سیاست واقعاً یک معجزه بود».(14) *** 3- چرا وزیر بودن آن حضرت بهتر است؟ جمله «أَنَالَکُمْ وَزِیراً، خَیْرٌ لَکُمْ مِنِّی أمِیراً» علاوه بر اینکه مى توان آن را بر نوعى تواضع و اتمام حجّت حمل کرد، توجیه دیگرى هم مى تواند داشته باشد که اگر على(علیه السلام) امیر مى شد، مخالفت و قیام بر ضدّ او سبب کفر مى گردید; چرا که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حدیث معروف درباره او فرموده بود: «حَرْبُکَ حَرْبِی; جنگ با تو، همچون جنگ با من است (و موجب کفر و خروج از اسلام مى شود)».(15) در حالى که اگر آن حضرت مشاور بود، مخالفت با حکومت وقت، سبب کفر نمى گردید. * * * کوتاه سخن اینکه بعضى از ناآگاهان پیرامون این خطبه جنجال زیادى به راه انداختند و آن را بر خلاف اصول اعتقادى تشیّع پنداشتند، در حالى که هیچ مسئله اى که بر خلاف این اعتقادات باشد، در آن دیده نمى شود; زیرا از یک سو، امام مى خواهد بى اعتنایى خود را به مقام هاى ظاهرى کاملا نشان بدهد; در حالى که دیگران براى امورى بسیار کمتر از آن دست و سر مى شکستند. از سوى دیگر، امام نهایت تواضع خود را در برابر مردم و افراد مؤمن و با ایمان، با این تعبیرات نشان مى دهد. از سوى سوم، به آنها هشدار مى دهد و اتمام حجّت مى کند که اگر من زمام امور را به دست گیرم جز حقّ و عدالت و کتاب و سنّتِ پیامبر و رضاى خدا را به رسمیّت نمى شناسم. هرگز از من انتظار نداشته باشید که مانند دیگران، پایه هاى حکومت خود را با ظلم و ستم و تبعیض و تزویر محکم کنم. و از سوى چهارم، تصّور نکنید من از طوفان هاى آینده بى خبرم و بر مرکب خلافت به عنوان یک مرکب راهوار سوار مى شوم; من مى دانم در شرایط فعلى، سوار شدن بر این مرکب چموش بسیار خطرناک و پر دردسر است! اگر آن را بپذیرم به خاطر وظیفه الهى است، نه غیر آن.(16) **** پی نوشت: 1. «أغامت» از مادّه «غَيْم» گرفته شده که به معناى ابر است; بنابراين، جمله «إِنَّ الآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ» يعنى: افق ها را ابر پوشانده است; که در اينجا کنايه از تاريک بودن اوضاع سياسى و اجتماعى مسلمين در آن زمان است.  2. «مَحجّه» در لغت به معناى طريقه واضح و راه روشن و مستقيم است، خواه ظاهرى باشد يا معنوى، و در اصل از مادّه «حجّ» به معناى «قصد» گرفته شده; زيرا هميشه انسان قصد دارد از راه روشن و مستقيم برود، تا به مقصود برسد. 3. شرح نهج البلاغه شيخ محمّد عبده، ذيل خطبه 92، صفحه 233.  4. «عتب» مصدر است و به معناى سرزنش کردن آمده است. 5. سوره حديد، آيه 25.  6. بحارالانوار، جلد 40، صفحه 325.  7. خطبه 3 (شقشقيّه).  8. همان مدرک. 9. خطبه 74. 10. شرح نهج البلاغه ابن الحديد، جلد 1، صفحه 186. همين مضمون را طبرى در تاريخ خود، با تفاوت مختصرى نقل کرده است. (جلد 3، 294 - حوادث سال 23 هجرى). 11. تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 405. 12. احقاق الحق، جلد 8، صفحه 240.  13. کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 193.  14. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 73. 15. «ابن مغازلى» دانشمند معروف اهل سنّت در کتاب «مناقب» خود از ابن عبّاس نقل مى کند که پيامبر(صلى الله عليه وآله) خطاب به على(عليه السلام) فرمود: «سِلْمُکَ سِلْمِي وَ حَرْبُکَ حَرْبِي» (مناقب ابن مغازلى، صفحه 50).16. سند خطبه: نويسنده مصادر نهج البلاغه در ذيل اين خطبه مى گويد: طبرى و ابن اثير آن را در حوادث سال 35 هجرى با تفاوت مختصرى نقل كرده اند و آنچه از مراجعه به اين دو مدرك استفاده مى شود، اين است كه امام عليه السلام اين جمله ها را پشت سر هم به صورت يك خطبه بيان نفرموده؛ بلكه بين آن حضرت و مردم گفتگوهايى در زمينه خلافت شد و امام سخنانى بيان فرمود كه مرحوم سيّد رضى همه آنها را در كلام بالا جمع آورى كرده و گفتگوهاى مردم را از آن حذف نموده است. از آنچه در بالا گفته شد، استفاده مى شود كه اين كلام قبل از سيّد رضى از دو منبع معروف اهل سنّت نقل شده است؛ سپس سيّد رضى از منبعى كه نزد او معتبر بوده است، آن را نقل كرده است( به تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 456 و تاريخ كامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 190 به بعد مراجعه شود) همچنين شيخ مفيد در الجمل صفحه 48، و ابن جوزى، در تذكرة الخواص، صفحه 57، اين خطبه را نقل كرده اند. 
شرح علامه جعفریپس از كشته شدن عثمان: «دعوني و التسموا غيري، فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان، لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول. و ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تنكرت». (مرا رها كنيد و از ديگري التماس كنيد، زيرا ما به استقبال امري مي‌رويم كه جنبه‌ها و رنگهائي دارد و دلها بر آن تاب نياورد و عقول بر آن ثبات نمي‌دارد. آفاق فضاي آينده را آبر فرا گرفته و راه راست مشوه و ناشناخته است.)  با طوفانهائي كه در پيش داريم و با عشقي كه من به عدالت دارم، شما تحمل زمامداري مرا نخواهيد داشت، برويد براي خودتان زمامداري غير از من پيدا كنيد. تقسيم مساوي بيت‌المال جنجالها برپا خواهد كرد و من نمي‌توانم در تقسيم آن، در موارد لزوم تساوي، ميان افراد فرقي بگذارم، همان‌گونه كه رسول‌الله و خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله عمل فرموده است. او مجتهد نبود كه احتمال خطا در نظر و در كارش وجود داشته باشد، همه‌ي نظرات و اعمال و سخنانش (بجز آنچه از طرف خدا مربوط به تشخيص خود او بوده است) يا مستقيما مستند به وحي بوده است و يا بطور غير مستقيم «و ما ينطق عن الهوي ان هو الاوحي يوحي» (او از هوي سخن نمي‌گويد، سخن او نيست جز وحيي كه به او وحي شده است) وقتي كه من از گفتار و كردار پيامبر اكرم با كمال صراحت و بدون احتمال نظر شخصي مشاهده كرده‌ام و شنيده‌ام كه درباره‌ي بيت‌المال، سياه وسفيد و عرب و عجم و برده و مالك و مردم حقير نما و چشمگير فرقي با يكديگر ندارند، با اين حال چگونه ميان آنان تفاوت بگذارم؟ آيا با نظر به روش بعضي از گذشتگان، ايجاد تسويه، طوفان در اجتماع براه نخواهد انداخت؟ شما برويد براي خودتان زمامداري غير از من پيدا كنيد. و من هم بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله‌ي كار خويش گيرم. مي‌بينم كه خويشاوندان من، از نزديك و دور، عقيل برادرم گرفته تا ديگران، خويشاوندي و يا هم قبيله بودن خود را با من، به رخ من خواهند كشيد و از من امتيازات مقامي و مالي خواهند خواست و هدفشان اين خواهد بود كه با در نظر گرفتن وابستگي و ارتباط با من بر ديگر مردم جامعه تقدم بجويند و مرا كه علي بن ابي‌طالب و پيرو رسول‌الله براي خود پلي بسازند كه از روي آن عبور كنند و به تاراج مردم بپردازند! آيا فرياد و نهيب دور باش به خوشاوندان، طوفان ايجاد نخواهد كرد؟ شما برويد براي خودتان زمامداري غير از من پيدا كنيد من هم بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله‌ي كار خويش گيرم. بر مبناي اصل اساسي كه: «الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه ما درت به معائشهم و اذا محصوا بالبلاء قل الديانون» (از امام حسين عليه‌السلام) (مردم بردگان دنيا هستند و دين در زبان آنان براي چشيدنست، آنان دور دين مي‌گردند مادامي كه معاششان با آن مي‌چرخد، و هنگامي كه با بلا آزمايش شدند متدينان اندكند.) جنگ و پيكارها و سختيها و مصيبتها بوجود خواهد آمد. جدائي از خانمانها، سرگشتگي در غربتها و كمبود مواد معيشت و جراحت و اهانتها بروز خواهد كرد. براي مقاومت در برابر اين همه ناگواريها، دلهائي محكم و آزمايش شده و منور بنور الهي مي‌خواهد نه دل هر بزدلي و نه دل هر بي شخصيتي كه با كشمكشي گرمش شود و با غوره‌اي به سردي بيفتد. هم اكنون عده‌اي را مي‌بينم كه آتش مقام پرستي در درون آنان زبانه مي‌كشد، فردا براي رسيدن به مقام، بهر دروغ و مكر و دغل و حتي خونريزيهاي فراوان تن خواهد داد. آيا مقاومت من در برابر آن مقام پرستان، ايجاد طوفان نخواهد كرد؟! *** «و اعلموا اني ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم، و لم اضع الي قول القائل و عتب العاتب» (و بدانيد قطعا من اگر پاسخ مثبت در اين امر به شما بدهم، طبق آنچه كه مي‌دانم با شما عمل خواهم كرد و به سخن هيچ گوينده و ملامت هيچ ملامتگري گوش فرا نخواهم داد.) من حقيقت را از شما نگرفته‌ام كه تابع مطلق شما باشم. اين جمله را به خليل بن احمد دانشمند بسيار معروف در علم و زهد و تقوي نسبت داده‌اند كه درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام گفته است: «افتقار الكل اليه و استغنائه عن الكل، يعطي انه امام الكل في الكل» (احتياج همه به او و بي نيازي او از همه اثبات مي‌كند كه اوست امام همه در همه‌ي امور.) روسو در كتاب قرارداد اجتماعي در توصيف قانونگزار (كه شامل زمامدار نيز مي‌باشد) چنين مي‌گويد: كه (سعادت او نبايد مربوط به جامعه باشد يعني نبايد در سعادت احتياجي به جامعه داشته باشد. ولي بايد حاضر شود به سعادت جامعه كمك كند). از يكي از شعراي بسيار بزرگ پرسيدند: تو چرا اين زمامدار، آن امير را مدح مي‌گوئي، ولي علي بن ابيطالب عليه‌السلام را كه بيش از همه‌ي آنان شايستگي دارد، مدح نمي‌گوئي؟ آن شاعر پاسخ داده بود كه: (امرا و زمامداران را اشعار من و امثال من است كه مطرح و بزرگ مي‌كند، در صورتي كه علي بن ابيطالب عليه السلام از مدح و تعريف من و امثال من بي نياز است. «و اذا استطال الشي قام بنفسه، و صفات نور الشمس تذهب باطلا» (و هنگامي كه يك چيزي خود را گسترش داد و هستي خود را اصالت بخشيد، قائم بنفسه مي‌گردد و صفات (يا صفاي) نور آفتاب هر باطل تاريك را از بين مي‌برد.)  وانگهي به قول بيعضي از دانشمندان انسان شناس گاهي مدح و توصيف كساني كه از شخصيت خيلي بالائي برخوردارند اين توهم را بوجود مي‌آورد كه شايد مداح با اين وسيله مي‌خواهد شخصيت خود را در جامعه مطرح كند بااين‌كه آري، من قدرت درك عظمتها را دارم، منهم سنخيتي با آن شخصيت والا دارم! مگر چنين نيست كه (مادح خورشيد مداح خود است)؟ خلاصه، آن تملقها و چاپلوسيها و فرياد وا انسانا زدنها كه به عنوان سيره‌ي دائمي قدرت طلبان و سلطه‌جويان تاريخ بوده است بهيچ وجه براي علي بن ابيطالب معنائي ندارد. او خود را مديون جامعه مي‌بيند كه اصلاحشان كند و عدالت را بر پاي بدارد نه اين كه براي حيات معقول الهي خود، نياز بگرفتن امضاء و تصديق از مردم داشته باشد. *** «و ان تركتموني فانا كاحدكم، و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن وليتموه امركم و انا لكم وزيرا خير لكم مني اميرا» (و اگر مرا رها كنيد، من يكي از شما خواهم بود، و شايد كه من شنواتر و مطيع‌تر از همه‌ي شما با آن كسي خواهم بود كه امر زمامداري خود را به او سپرده‌ايد و من براي شما وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم.) اگر مرا رها كنيد و مسئوليت زمامداري را براي من بوجود نياوريد من هم فردي از شما هستم و بوظيفه‌ي خود عمل خواهم كرد. اي مردم، ضرورتي كه در حق و عدالت بمن ارائه شده است، محال است كه كمترين مسامحه درباره‌ي آن دو روا بدارم. اي مردم شما امت محمد رسول‌الله صلي الله عليه و آله هستيد، بيش از همه آگاهيد كه مشروعيت حكومت و زمامداري و هر گونه مقام فقط براي تحقق بخشيدن و اجراي عدالت در ميان انسانها و رساندن آنان به رشد و كمالي است كه استعدادش را در نهاد خود دارند، نه عدالت براي بدست آوردن حكومت. عدالت آب حيات زندگي اجتماعي مردم است. شوخي با عدالت و آن را وسيله‌ي مقام قرار دادن، وقيح‌ترين خيانت به عدالت و انسانهائي است كه خدا خواسته است از عدالت بهره‌ور شوند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 807 در خصوص بيعت: از محتواى سخن امام (ع) در اين خطبه چنين استفاده مى شود، كه براى ايجاد علاقه در هر امر مطلوبى لازم است كه دشوارى و منعى بوجود آيد، تا قدرش بخوبى دانسته شود. فلسفه و حكمت اين امر اين است، كه اگر كسى چيزى را به اصرار بخواهد و از آن باز داشته شود، در به دست آوردن آن حرص مى ورزد. طبيعت انسان چنين است كه نسبت به امور ممنوعه حرص دارد. و از آنچه سريع به دست آورد، بزودى متنفّر مى شود. امام (ع) با عدم پذيرش خلافت در آغاز رغبت و ميل آنها را شديدا بر انگيخت تا در قبول خلافت اصرار بورزند.  زيرا انتقال خلافت به امام (ع) بعد از دگرگونيهايى بود كه در دستورات دينى پديد آمده بود و قتل عثمان اتّفاق افتاد و مردم بر ريختن خون او جرأت يافتند در زمينه اين حوادث و تحولات، نياز بود كه روحيّه مردم را تقويت و آنها را بر قواعد حق و دستورات الهى تشويق كند تا رغبت و ميل آنها را بر خلافت خويش بيش از پيش فزونى بخشد. با توجّه به وضع موجود و عاقبت نگرى لازم، فرمود: «دعونى و التمسوا غيرى»، مرا رها كنيد و ديگرى را براى اين امر بجوييد.  مگر نمى بيند كه پس از انكار قبول خلافت امام (ع) آنها را توجّه مى دهد كه: فرا روى ما حوادث گوناگون و مشكلى قرار دارد. مقصود حضرت از تذكّر مشكلات آينده، جلوگيرى از اشكال تراشى است تا وحدت كلمه پيدا كرده برخى از آنها موجب پايدارى ديگران گردند و در نهايت صلاح پذير و آماده رويارويى پيشآمدهاى سخت و دشوار آينده باشند.  علّت نپذيرفتن خلافت، حوادث ناگوار آينده و پيمان شكنى بعضى از عناصر نامطلوب بود كه در آغاز خلافت اصرار فراوانى بر قبول حكومت امام (ع) داشتند. مانند طلحه و زبير.  نظر به مشكلات و حوادث آينده بود كه فرمود: به پيشواز امورى مى رويم كه چهره ها و رنگهاى گوناگونى دارد، بدان هيبت و صلابت كه دلها تحمّل صبر بر آن امور را ندارند و خردها نه تنها پذيراى آنها نيستند، بلكه از قبول آن امور به دليل مخالفت با شريعت و نظام هستى ابا و انكار دارند. امور آينده اى كه امام (ع) بر آنها واقف و آگاه بود، اختلاف مردم و تحليلهاى نادرست و شبهات بيهوده و باطلى بود كه بعدها تحقق پذيرفت مانند تهمتهايى كه معاويه و مردم بصره بر آن حضرت زدند و او را متهم به قتل عثمان كردند و يا خوارج او را متّهم به قبول حكميت در جنگ صفّين كردند. چهره ها و رنگهاى مختلفى كه در عبارت حضرت آمده است استعاره بالكنايه از همين اتهامات مى باشد.  قوله عليه السلام: «و إنّ الآفاق قد أغامت و المحجّة قد تنكّرت»، ابرهاى تيره ظلم و جهل اطراف بلاد و دلها را فرو پوشانده و نادانى مردم شريعت را منكر گرديده است امام (ع) در عبارت فوق لفظ «غيم» را براى فروپوشى آفاق و كرانه دلها استعاره به كار برده و كنايه از اين است كه تاريكهاى ستمگرى و نادانى دلها را در جهت فساد و تباهى دگرگون كرده است. وجه شباهت اين است، چنان كه از ابر و رعد و برق چيزى جز نزول باران انتظار نيست از دلهاى تاريك ستمگران چيزى جز شرّ و فساد انتظار نمى رود. عبارت «محجّة» اشاره به آشكار بودن راه شريعت و انكار آن به دليل نادانى مردم و عدم رفتار به احكام آن مى باشد.  قوله عليه السلام: «و اعلموا الى قوله عتب العاتب»،  پس از آن كه امام (ع) قبول خلافت را رد كرد و صداقت آنها را در تمايل بخلافت خويش دانست شرايطى براى قبول خلافت بيان كرد و نحوه برخورد خود با مسائل اجتماعى و يا كيفيّت عمل خود را به اجمال توضيح داد و به آنها فهماند كه در صورت پذيرش خلافت جز آنچه از شريعت مى داند در كار خلافت توصيه كسى را قبول نمى كند، و سخن كسى را كه به خواهش هواى نفس و مخالف شريعت گفته شود نمى پذيرد، و به تهديد و ارعاب كسى كه فزون طلب و يا ناراضى باشد در باره امرى كه بيقين مخالف شريعت است ترتيب اثر نمى دهد، زيرا ناحق گو و تهديد كننده بر خدا افترا بسته و خدا را در حقيقت تهديد كرده است. در حقيقت امام (ع) به آنچه وعده كرده بود وفا كرد. بزودى و به تفصيل در داستان برادرش عقيل توضيح خواهيم داد. كه چگونه وقتى عقيل از آن حضرت تقاضاى يك صاع گندم يا جو اضافى كرد آهنى را داغ كرده و به دست عقيل داد. و عقيل از سوز دست فريادى بر آورد. امام (ع) خطاب به عقيل فرمود: گريه كنندگان بحالت گريه كنند آيا از گرماى آهنى كه انسانى ببازيچه داغ كرده است فرياد بر مى آورى چگونه من از آتشى كه خداوند با خشمش بر افروخته است فرياد برنياورم.... لفظ «ركوب» در عبارت امام استعاره از استوارى حضرت بر امور يقينى و علمى خود مى باشد.  قوله عليه السلام: «و ان تركتمونى ...»،  يعنى اگر مرا به خودم واگذاريد و قبول خلافت را از من نخواهيد، در فرمانبردارى اميرى كه انتخاب كنيد همچون يكى از شما نه، بلكه شايد فرمانبردارتر از شما نسبت به آن امير خواهم بود. اظهار اطاعت امام (ع) از خليفه اى كه آنها انتخاب مى كردند به دين دليل بود كه امام (ع) وجوب اطاعت از پيشوا را از ديگران بهتر مى دانست.  در اين كه امام (ع) فرمود شايد فرمانبردارتر باشم بدين لحاظ است كه اگر به فرض آنها اميرى براى خود انتخاب مى كردند و آن امير بر خلاف فرمان خدا عمل مى كرد امام (ع) در برابر چنين اميرى فرمانبردارتر از آنها نبود كه بماند مخالفت هم مى كرد، پس چون احتمال اين كه آنها اميرى انتخاب مى كردند و او موافق يا مخالف فرامين الهى عمل مى كرد بوده است، بكار بردن كلمه «شايد» بجا و مناسب بوده است.  كلمه «واو» در كلام امام (ع) كه فرمود «و أنا» به معناى حال و كلمه «وزيرا و اميرا» حال هستند. عمل كننده در اين دو حال فعلى است كه جار و مجرورها بدان متعلق هستند. يعنى فعل «كنت» معناى كلام چنين است: در حالى كه من وزير شما باشم از اين كه فرمانروا و امير، براى شما باشم بهتر است.  مقصود امام (ع) از وزير، معناى لغوى، يعنى كمك كار و پشتيبان مى باشد. كه بار سنگين مشورت را بدوش دارد. روشن است كه امام (ع) همواره وزير مسلمين و معاضد و پشتيبان آنها بود.  خيريّت امير نبودن امام (ع) براى مسلمانها سهولت كار آنها در امر دنيا بوده است. چه اگر آن حضرت خليفه مى بود آنها را بر امورى كه بر خلاف طبع و ميل شان بود مانند پيكار در راه خدا و صبر و استعانت وا مى داشت بعلاوه بيت المال را بطور مساوى بين مستمندان تقسيم مى كرد، چنان كه انجام داد و آنها را از چيزهايى كه مختصر منعى در شريعت داشت باز مى داشت و اين همه بظاهر خير آنها نبود و آنها را بمخالفت وا مى داشت چنان كه وا داشت.  امّا اگر وزير مى بود اين مشكلات نبود، چون وزير وظيفه اى جز مشورت و راى زنى شايسته و كمك در جنگ ندارد. و هر گاه مسئول را نتواند بر كار نيك الزام كند بر خلاف نظر او رأى مى دهد. البتّه اين خيريّت ما در آغاز كه خلافت را در نمود مطرح كرد، زيرا جمله «اگر فرمانم را اجابت كنيد» براى به طمع انداختن مردم بر اجابت و پذيرش آورده شده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 61 و من كلام له عليه السّلام لما اريد على البيعة و هو الواحد و التسعون من المختار فى باب الخطب و قد رواه غير واحد من العامة و الخاصة حسبما نشير إليه:دعوني و التمسوا غيري، فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان، لا تقوم له القلوب، و لا تثبت عليه العقول، و إنّ الآفاق قد أغامت، و المحجّة قد تنكّرت، و اعلموا أنّي إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، و لم أصغ إلى قول القائل، و عتب العاتب، و إن تركتموني فأنا كأحدكم، و لعلّي أسمعكم و أطوعكم لمن و ليتموه أمركم، و أنا لكم وزيرا خير لكم منّي أميرا.اللغة:(غامت) الآفاق و أغامت و اغيمت و غيمت تغييما و تغيمت غطاها الغيم، و غيم اللّيل جاء كالغيم و (المحجّة) الطريق الواضح و (التنكّر) التّغير عن حال تسرّك إلى حال تكرهها و الاسم النّكير و (العتب) كالعتاب الملامة و (الوزير) حباء الملك أى جليسه الذى يحمل ثقله و يعينه برأيه.الاعراب:قوله عليه السّلام: و أنا لكم آه الواو للحال، و الجملة بعدها منصوبة المحلّ على الحاليّة، و أنا مبتدأ و خير خبره و الظرفان متعلّقان به، و وزيرا و أميرا منصوبان على الحال، و اختلف علماء الأدبية في عامل الحال إذا وقع في مثل هذا المثال، فمنهم من جعله أفعل التفضيل، و منهم من جعله كان محذوفة تامة صلة لاذا و التقدير أنا إذا كنت لكم وزيرا خير منّي لكم إذا كنت أميرا و تحقيق ذلك أنّهم بعد حكمهم على عدم جواز تقديم الحال على عامله إذا كان اسم تفضيل من حيث ضعفه في العمل لأجل شباهته بالفعل الجامد في عدم قبوله علامة التأنيث و التثنية و الجمع كما يقبلها أسماء الفاعلين و المفعولين و الصفة المشبهة فلا يتصرّف  «1» في معموله بالتقديم كما لا يتصرّف في الفعل الجامد، استثنوا من ذلك ما إذا كان اسم التفضيل عاملا في حالين احداهما مفضلة على الاخرى فانه يجب حينئذ تقديم الحال الفاضلة لخوف اللبس، و مثلوا له بقولهم هذا بسرا أطيب منه رطبا، قال سيبويه في المحكيّ عنه: انتصب بسرا على الحال من الضمير فى أطيب و انتصب رطبا على الحال أيضا من الضمير المجرور بمن، و العامل فيهما أطيب بما فيه من معنى المفاضلة بين شيئين، كأنه قال: هذا في حال كونه بسرا أطيب من نفسه______________________________ (1)- يعنى انّ الفعل الجامد لا يتصرّف فيه فلا يتصرّف فى معموله و كذلك ما أشبهه فيجب تأخير الحال فيهما يقال ما أحسنه مقبلا و هذا أفصح الناس خطيبا. منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 62 فى حالكونه رطبا، تريد أن تفضل البسر على الرطب، قال: فأطيب ناب مناب عاملين، لأنّ التقدير يزيد طيبه في حالكونه بسرا على طيبه في حالكونه رطبا و أشار بذلك  «1» إلى التمر، و المعنى بسره أطيب من رطبه انتهى و به قال غير واحد من النحاة كالمازني و الفارسي و ابن كيسان و ابن جنى و ابن هشام في التوضيح، و ذهب المبرّد و الزّجاج و ابن السّراج و السيّرافي إلى أنّ النّاصب في المثال كان محذوفة تامة صلة لإذا و إذا فان قلت ذلك و هو بلح فالمقدر اذا و ان قلته و هو تمر فالمقدر إذ، و الصاحبان المضمران في كان لا المضمر في أطيب، و المجرور بمن و قدم الظرف يعنى إذا و إذا على أطيب لاتساعهم في الظروف و لهذا جاز كلّ يوم لك ثوب و لم يجز زيد جالسا في الدّار و كيف كان فقد اتفق الفريقان بعد اختلافهم في عامل الحال على وجوب تقديم أحد الحالين على اسم التفضيل و تأخير الآخر ليظهر الفضل بين المفضّل و المفضّل عليه إذ لو أخّرا جميعا حصل الالتباس.فان قيل: إن جعل أحدهما تاليا لأفعل لا يحصل الالتباس، قلنا يؤدّى إلى الفصل بين أفعل و بين من و مجرورها و هو غير جايز لكونهما بمنزلة الصّلة و الموصول فان قلت: فكيف فصّل بالظرف في كلام الامام عليه السّلام؟ قلت: ذلك فصل جايز للاتّساع في الظروف بما لا يتّسع في غيره.المعنى:اعلم أنّ المستفاد من الروايات الآتية و غيرها في سبب هذا الكلام هو أنّ خلفاء الجور بعد ما غيّروا سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سيرته التي كان يسيرها من العدل بالقسمة و المواساة بين الرّعية، ففضّلوا العرب على العجم، و الموالي على العبيد، و الرؤساء على السفلة، و آثر عثمان أقاربه من بني امية على ساير الناس و جرى على ذلك ديدنهم سنين عديدة، و اعتاد الناس ذلك أزمنة متطاولة حتّى نسوا______________________________ (1) اى بلفظ هذا منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 63 سيرة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كان غرض الطالبين لبيعته عليه السّلام أن يسير عليه السّلام فيهم مثل سيرة من سبق عليه من المتخلّفين من تفضيل الشريف على الوضيع، و كان عليه السّلام تفرّس ذلك منهم و عرفه من و جنات حالهم.خاطبهم بهذا الكلام إتماما للحجّة و إعلاما لهم بأنّه عليه السّلام إن قام فيهم بالأمر لا يجيبهم إلى ما طمعوا فيه من الترجيح و التفضيل فقال عليه السّلام (دعوني و التمسوا غيرى) للبيعة (فانّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان) و هو إنذار لهم بالحرب و إخبار عن ظهور الفتنة و اختلاف الكلمات و تشتّت الآراء و تفرّق الأهواء، يعنى أنّى إن أجبت إلى ملتمسكم فلا بدّ من ابتلاء أمر له أحكام صعبة و تكاليف شاقة من محاربة الناكثين و القاسطين و المارقين و التسوية في القسمة و العدل بين الرّعيّة الى غير ذلك و هو مما (لا تقوم له القلوب) أى لا تصبر عليه (و لا تثبت عليه العقول) بل تنكره (و انّ الآفاق قد أغامت) أى أظلمت بظهور البدع و خفاء شمس الحقّ تحت سحاب شبه أهل الباطل (و المحجّة قد تنكّرت) أراد به تغيّر الحنيفية البيضاء و الملّة الغرّاء و جهالة جادّة الحقّ (و اعلموا أنّي إن إن أجبتكم) إلى ما تلتمسونه منّي (ركبت بكم ما أعلم) أى جعلتكم راكبين على محض الحقّ و أسير فيكم بسيرة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و لم أصغ إلى قول القائل و عتب العاتب) أى لم يأخذني في اللّه لومة لائم (و إن تركتموني فأنا كأحدكم) يعنى إن تركتموني فهو أنفع لكم و أرفه لحالكم لأنّى حينئذ أكون مثل واحد منكم و المراد بتركهم إيّاه عدم طاعتهم له و اختيار غيره للبيعة حتى لا تتمّ شرايط الخلافة لعدم النّاصر كما قال في الخطبة الشقشقيّة: لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر لألقيت حبلها على غاربها، و ليس الغرض ردعهم عن البيعة الواجبة بل إتمام للحجة و توطئة لابطال ما علم عليه السّلام منهم من ادعاء الاكراه بعد البيعة كما فعل طلحة و الزّبير بعد النّكث و قوله (و لعلّى أسمعكم و أطوعكم لمن و ليتموه أمركم) لعلّه عليه السّلام أراد أنه إذا تولى الغير أمر الامامة و لم تتم الشرائط في خلافته عليه السّلام لم يكن ليعدل عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 64 مقتضى التقيّة فيكون أكثر الناس إطاعة لوالي الأمر بخلاف ساير النّاس فانّه يجوز عليهم الخطاء (و أنا لكم وزيرا خير لكم منّي أميرا) يعني وزارتي خير لكم من امارتي، لأنّ فيه موافقة الغرض أو سهولة الحال في الدنيا، فانّه على تقدير الامارة و بسط اليد يجب عليه القيام بمحض الحق و هو صعب على النفوس و لا يحصل به آمال الطامعين بخلاف ما إذا كان وزيرا فانّ تكليف الوزير هو الاشارة بالرأى مع تجويز التأثير في الأمير و عدم الخوف و نحوه من شرايط الأمر بالمعروف، و لعلّ الأمير الذي يولّونه الأمر يرى في كثير من الامور ما يوافق آمال القوم و يطابق أطماعهم و لا يعمل بما يشير الوزير فيكون وزارته أوفق لمقصود القوم فالحاصل أنّ ما قصد تموه و طمعتم فيه من بيعتي لا يتمّ لكم، و وزارتي أوفق لغرضكم، و المقصود إتمام الحجّة و إفهام حقيقة الأمر كيلا يعترضوا عليه بعد البيعة إذا لم يحصل غرضهم منه عليه السّلام و لا يقولوا: إنّا كنّا عن هذا غافلين، هذا.و اعلم أنّ ما ذكرته في شرح هذا الكلام له عليه السّلام هو الذي ينبغي أن يحمل الكلام عليه و هو أقرب و أظهر ممّا قاله الشّارح البحراني «قد» من أنّ مراده عليه السّلام بكلامه ذلك هو التمنّع عليهم لتقوى رغبتهم إليه، فانّه لا بدّ لكلّ مطلوب على أمر من تعزّز فيه و تمنّع، و الحكمة في ذلك أنّ الطالب له يكون بذلك أرغب فيما يطلب فانّ الطبع حريص على ما منع، سريع النفرة عمّا سورع إلى اجابته فيه.و أمّا الشّارح المعتزلي فقد تمشّى فيه على مذهبه و قال: هذا الكلام يحمله أصحابنا على ظاهره و يقولون: إنّه عليه السّلام لم يكن منصوصا عليه بالامامة من جهة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إن كان أولى النّاس بها و أحقّهم بمنزلتها، لأنه لو كان منصوصا عليه بالامامة من جهة الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما جاز له أن يقول: دعونى و التمسوا غيرى، و لا أن يقول: و لعلّي أسمعكم و أطوعكم لمن و ليتموه أمركم، و لا أن يقول:و أنا لكم وزيرا خير لكم منّى أميرا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 65 ثمّ ذكر تأويل الامامية بأنّ الخطاب للطالبين منه أن يسير فيهم مثل سيرة الخلفاء بتفضيل بعضهم على بعض في القسمة و العطاء، فاستعفاهم و سألهم أن يطلبوا غيره ممن يسير بسيرتهما إلى أن قال: و قد حمل بعضهم كلامه عليه السّلام على محمل آخر فقال: هذا كلام مستزيد شاك من أصحابه يقول عليه السّلام لهم: دعوني و التمسوا غيري، على طريق التّضجر منهم و التّسخط لأفعالهم، لأنّهم كانوا عدلوا عنه من قبل و اختاروا غيره عليه فلما طلبوه بعد أجابهم جواب العاتب المتسخّط ثمّ قال: و حمل قوم منهم الكلام على وجه آخر فقالوا: إنّه أخرجه مخرج التّهكّم و السّخرية، أى أنا لكم وزيرا خير منّى لكم أميرا فيما تعتقدونه كما قال سبحانه: «ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ» .أى بزعمك و اعتقادك ثمّ قال: و اعلم أنّ ما ذكروه ليس ببعيد أن يحمل الكلام عليه لو كان الدّليل قد دلّ على ذلك، فأمّا إذا لم يدلّ عليه دليل فلا يجوز صرف اللّفظ عن ظاهره. و نحن نتمسّك بالظاهر إلى أن يقوم دلالة على مذهبهم تصدّنا عن حمل اللّفظ على ظاهره، و لو جاز أن يصرف الألفاظ عن ظواهرها لغير دليل قاهر يصدّ عنها لم يبق وثوق بكلام اللّه عزّ و جلّ و بكلام رسوله، انتهى كلامه هبط مقامه.و أورد عليه المحدّث العلامة المجلسىّ طاب رمسه في المجلّد الثّامن من البحار بعد نقل كلامه بقوله: و لا يخفى على اللّبيب بعد الغماض عن الأدلّة القاهرة و النّصوص المتواترة لا فرق بين المذهبين في وجوب التّأويل و لا يستقيم الحمل على ظاهره إلّا على القول بأنّ إمامته عليه السّلام كان مرجوحا و أنّ كونه وزيرا كان أولى من كونه أميرا، و هو ينافي القول بالتفضيل الذي قال به، فانّه عليه السّلام إذا كان أحقّ بالامامة و بطل تفضيل المفضول على ما هو الحقّ و اختاره أيضا كيف يجوز للناس أن يعدلوا عنه إلى غيره و كيف يجوز له عليه السّلام أن يأمر الناس بتركه و العدول عنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 66 إلى غيره مع عدم ضرورة تدعو إلى ترك الامامة؟ و مع وجود الضّرورة كما جاز ترك الامامة الواجبة بالدّليل جاز ترك الامامة المنصوص عليها، فالتأويل واجب على التقديرين و لا نعلم أحدا قال بتفضيل غيره عليه و رجحان العدول إلى أحد سواه في ذلك الزمان، على أنّ الظّاهر للمتأمّل في أجزاء الكلام حيث علّل الأمر بالتماس الغير باستقبال أمر لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول و يتنكّر المحجة و أنّه إن أجابهم حملهم على محض الحقّ، هو أنّ السّبب في ذلك وجود المانع دون عدم النّص و أنّه لم يكن متعيّنا للامامة أو لم يكن أحقّ و أولى به و نحو ذلك.تنبيه:متضمّن لبعض الأخبار المناسبة للمقام، قال ابن الأثير في المحكيّ عنه في كتاب الكامل: لما قتل عثمان اجتمع أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من المهاجرين و الأنصار و فيهم طلحة و الزّبير فأتوا عليّا عليه السّلام فقالوا له لا بدّ للناس من إمام، قال: لا حاجة لي في أمركم فمن اخترتم رضيت به، فقالوا: ما نختار غيرك و تردّدوا إليه مرارا و قالوا في آخر ذلك: إنّا لا نعلم أحدا أحقّ به منك و لا أقدم سابقة و لا أقرب قرابة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال عليه السّلام: لا تفعلوا فاني أكون وزيرا خير من أن أكون أميرا، فقالوا، و اللّه ما نحن بفاعلين حتّى نبايعك.قال عليه السّلام: ففي المسجد فانّ بيعتي لا يكون خفيّا و لا يكون إلّا في المسجد و كان عليه السّلام في بيته، و قيل: في حايط لبني عمرو بن منذر، فخرج إلى المسجد و عليه ازار و قميص و عمامة خز و نعلاه في يده متوكّئا على قوسه، فبايعه الناس فكان أوّل من بايعه طلحة بن عبيد اللّه، فنظر إليه حبيب بن ذويب فقال: إنّا للّه و إنّا إليه راجعون، أوّل من بدأ بالبيعة يد شلاء لا يتمّ هذا الأمر، و بايعه الزبير و قالا بعد ذلك: إنما صنعنا ذلك خشية على أنفسنا، و هربا إلى مكّة بعد قتل عثمان بأربعة أشهر و بايعه الناس و جاءوا بسعد بن أبي وقاص فقال عليّ عليه السّلام: بايع، قال: لا حتّى يبايع النّاس و اللّه ما عليك منّي بأس، فقال عليه السّلام: خلّوا سبيله، و جاءوا بابن عمر فقالوا: بايع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 67 فقال: لا حتى يبايع الناس، قال: ائتني بكفيل قال، لا أرى كفيلا، قال الأشتر: دعنى أضرب عنقه قال عليه السّلام: دعوه أنا كفيله.و بايعت الأنصار إلّا نفرا يسيرا منهم حسان بن ثابت، و كعب بن مالك، و مسلمة بن مخلد، و أبو سعيد الخدري، و محمّد بن مسلمة، و النعمان بن بشير، و زيد ابن ثابت، و كعب بن مالك، و رافع خديج، و فضالة بن عبيد، و كعب بن عجرة كانوا عثمانية فأمّا النعمان بن بشير فانه أخذ أصابع نائلة امرئة عثمان التي قطعت و قميص عثمان الذي قتل فيه، فلحق بالشام فكان معاوية يعلّق قميص عثمان و فيه الأصابع فاذا رأوا ذلك أهل الشام ازدادوا غيظا وجدّوا في أمرهم قال: و روى أنهم لمّا أتوا عليّا عليه السّلام ليبايعوه قال: دعوني و التمسوا غيري فانّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول، فقالوا ننشدك اللّه ألا ترى ما نحن فيه ألا ترى الاسلام؟ ألا ترى الفتنة؟ ألا تخاف اللّه؟فقال: قد أجبتكم و اعلموا أني إن أجبتكم أركب بكم ما أعلم فان تركتموني فانما أنا كأحدكم إلّا أنّي من أسمعكم و أطوعكم لمن و ليتموه و روى الشّارح المعتزلي عن الطبري و غيره أنّ الناس غشوه و تكاثروا عليه يطلبون مبايعته و هو عليه السّلام يأبى ذلك و يقول: دعونى و التمسوا غيرى فانّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تثبت عليه العقول و لا تقوم له القلوب، قالوا: ننشدك اللّه ألا ترى الفتنة؟ ألا ترى إلى ما حدث في الاسلام؟ ألا تخاف اللّه؟ فقال عليه السّلام: قد أجبتكم لما أرى منكم و اعلموا أنى إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم و إن تركتموني فانّما أنا كأحدكم بل أنا أسمعكم و أطوعكم لمن و ليتموه أمركم، فقالوا: ما نحن بتاركيك.قال عليه السّلام: إن كان لا بدّ من ذلك ففي المسجد إنّ بيعتي لا يكون خفيّا و لا يكون إلّا عن رضاء المسلمين و في ملاء و جماعة، فقام و النّاس حوله فدخل المسجد و انثال عليه المسلمون فبايعوه و فيهم طلحة و الزبير و في البحار من المناقب في جمل أنساب الأشراف أنه قال الشعبي في خبر: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 68 لما قتل عثمان أقبل الناس إلى عليّ عليه السّلام ليبايعوه و مالوا إليه فمدّوا يده فكفّها، و بسطوها فقبضها حتّى بايعوه و في ساير التواريخ أنّ أوّل من بايعه طلحة بن عبد اللّه و كانت أصبعه اصيبت يوم أحد فشلّت، فبصر بها أعرابيّ حين بايع فقال: ابتدأ هذا الأمريد شلاء لا يتمّ، ثمّ بايعه الناس فى المسجد، و يروى أنّ الرّجل كان عبيد بن ذويب فقال: يد شلاء و بيعة لا يتمّ و فى البحار و بويع يوم الجمعة لخمس بقين من ذي الحجّة سنة خمس و ثلاثين من الهجرة، و عن المعلّى بن خنيس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام انّ اليوم الذي بويع فيه أمير المؤمنين ثانية كان يوم النيروز، هذا و لمّا بويع عليه السّلام انشأ عطيّة هذه الأبيات:رأيت عليّا خير من وطىء الحصا         و أكرم خلق اللّه من بعد أحمد       وصيّ رسول المرتضى و ابن عمّه          و فارسه المشهور في كلّ مشهد       تخيّره الرّحمن من خير اسرة         لأطهر مولود و أطيب مولد       إذا نحن بايعنا عليّا فحسبنا         ببيعته بعد النبيّ محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) (و أنشأ خزيمة بن ثابت): إذا نحن بايعنا عليّا فحسبنا         أبو حسن ممّا نخاف من الفتن        وجدناه أولى النّاس بالنّاس انه          أطبّ قريش بالكتاب و بالسنن        و انّ قريشا لا تشقّ غباره          إذا ما جرى يوما على ضمر البدن        ففيه الذي فيهم من الخير كلّه          و ما فيهم مثل الذي فيه من حسن        وصيّ رسول اللّه من دون أهله          و فارسه قد كان في سالف الزّمن        و أوّل من صلّى من الناس كلّهم          سوى خيرة النسوان و اللّه ذى المنن        و صاحب كبش القوم في كلّ وقعة         يكون لها نفس الشجاع لدى الذقن        فداك الذي تثنى الخناصر باسمه          إمامهم حتّى اغيّب في الكفن      منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 69الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن إمام عاليمقام است وقتى كه اراده شد بر بيعت بعد از كشته شدن عثمان بى ايمان مى فرمايد:ترك نمائيد مرا از اين كار و معاف بداريد و طلب كنيد غير مرا پس بدرستي كه ما استقبال نمايندگانيم كارى را كه مر او را است وجهها و رنگهاى گوناگون كه نمى ايستد و صبر نمى نمايد آن كار را قلبها، و ثابت نمى شود بر آن عقلها، و بدرستى كه آفاق و اطراف عالم را ظلمت گرفته و راه روشن شريعت تغيير يافته، و بدانيد اين كه بدرستي من اگر اجابت نمايم و قبول كنم حرف شما را سوار گردانم شما را به آن چه كه خودم مى دانم و گوش نمى دهم بگفتار گوينده و ملامت ملامت كننده، و اگر بگذاريد مرا بحال خود و معذور بداريد پس من مى باشم مثل يكى از شماها، و شايد اين كه گوش دادن و اطاعت نمودن من بيشتر از شماها باشد بكسى كه والى امر خود قرار بدهيد، و من از براى شما در حالتى كه وزير باشم بهترم از براى شما از من در حالتى كه أمير باشم زيرا كه در حالت أمارت و بسط يد تكليف من قيام نمودنست بمحض حق و آن صعب است در حق أكثر مردم، و أما در حالت وزارت تكليف من نصيحت است و مشاورت و بس خواه و الى امر قبول نمايد و خواه قبول ننمايد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 349 از سخنان آن حضرت در پاسخ به تقاضاى مردم براى بيعت، پس از قتل عثمان [در اين خطبه كه پس از كشته شدن عثمان و تقاضاى مردم براى بيعت با على عليه السلام ايراد شده است و با عبارت «دعونى و التمسوا غيرى» (مرا واگذاريد و كسى ديگر غير از مرا جستجو كنيد) شروع مى شود پس از پاره يى توضيحات لغوى بحث كوتاهى از لحاظ كلامى آورده است ]: مى گويد: معتزله همين گفتار على (ع) را بر ظاهر آن حمل كرده و مى گويند: دليل بر آن است كه از سوى پيامبر (ص) نصى بر امامت على (ع) موجود نيست، هر چند كه على (ع) از همگان براى خلافت سزاوارتر و شايسته تر بوده است، و اگر چنين نصى مى بود جايز نبود بگويد: «مرا وانهيد و ديگرى را جز من بجوييد.» و يا بگويد: «شايد من نسبت به كسى كه شما به امارت گماريد شنواتر و فرمانبردارتر باشم.» و يا بگويد: «و اگر من براى شما وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم». حال آنكه اماميه آن را بر وجهى ديگر حمل كرده مى گويند: آنان كه مى خواستند با على (ع) بيعت كنند همانها بودند كه قبلا با خلفاى ديگر بيعت كردند ولى عثمان همه يا بيشتر آنان را از عطا و مقررى خود محروم ساخته بود و حق ايشان را نپرداخته بود و بنى اميه به روزگار عثمان اموال را به خود اختصاص داده و ريشه كن كرده بودند و چون عثمان كشته شد آنان به على عليه السلام گفتند: ما با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه ميان ما با روش ابو بكر و عمر رفتار كنى كه آن دو چيزى از اموال را براى خود و اهل خويش برنمى داشتند. خواستند با على (ع) بيعت كنند به شرط جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 350 آنكه بيت المال را ميان ايشان به گونه ابو بكر و عمر تقسيم كند. در اين هنگام بود كه على (ع) تقاضا كرد او را معاف دارند و كسى ديگرى را جستجو كنند كه ميان آنان به روش ابو بكر و عمر رفتار كند و براى آنان سخنى فرمود كه در آن رمزى نهفته بود و آن اين گفتار اوست كه مى فرمايد: «ما با كارى روياروى خواهيم بود كه داراى رنگها و وجوهى است كه دلها براى آن پايدار و عقلها در آن ثابت نمى ماند. آفاق تيره و تار و راه روشن ناشناخته است». شيعيان مى گويند: اين سخنى است كه آن را باطن و ژرفاى شگرفى است و در واقع خبر دادن از امور پوشيده يى است كه او از آن آگاه بوده و آنان بدان نادان بوده اند و آن عبارت بود از بيم دادن نسبت به جنگ داخلى مسلمانان و اختلاف كلمه و ظهور فتنه. معنى گفتار او كه مى فرمايد: «آن را رنگها و وجوهى است» اين است كه موضع شبهه و تأويل خواهد بود. برخى مى گويند: على درست و بر حق رفتار كرد و برخى مى گويند خطا كرد. اين موضوع درباره جنگهاى على (ع) يعنى جمل و صفين و نهروان و تخطئه آنان همين گونه شد و مذاهب مختلف و براستى پراكنده در مورد او و آنان پيش آمد. معنى گفتار على عليه السلام كه مى فرمايد: «آفاق تيره و تار و راه روشن ناشناخته است» اين است كه شبهه بر دلها و عقلها چيره شده است و بيشتر مردم نمى دانند راه حق كجا و كدام است، در اين صورت اگر من براى شما وزيرى باشم كه از سوى رسول خدا و به شريعت و احكام او ميان شما فتوى دهم براى شما بهتر از آن است كه اميرى باشم كه آنچه شما تدبير مى كنيد انجام دهم و هر چه مى خواهيد بر او حكم كنيد. و من مى دانم كه مرا قدرتى كه در ميان شما به روش پيامبر (ص) رفتار كنم و همچون او كه در ميان يارانش با تدبير مستقل عمل مى كرد عمل كنم نيست و اين به سبب تباهى احوال شما و ممكن نبودن اصلاح شماست. برخى از شيعيان، كلام على (ع) را به معنى ديگرى حمل كرده و گفته اند: اين سخن گفتار كسى است كه گله مند و از ياران خود شاكى است و به آنان مى گويد: مرا واگذاريد و كس ديگرى غير از مرا بجوييد و اين از راه دلتنگى و افسردگى و ناراحتى از كردار ايشان است زيرا آنان پيش از اين عدول كرده بودند و كس ديگرى را بر او برگزيده بودند و چون به جستجوى او برآمدند به آنان پاسخ شخص گله مند و سرزنش كننده داد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 351 گروهى ديگر از شيعيان اين سخن را به گونه اى ديگر توجيه كرده و مى گويند: على (ع) اين سخن را به طريق نيشخند و تمسخر فرموده است. يعنى بر طبق اعتقاد شما اگر من وزير شما باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم و نظير گفتار خداوند است كه مى فرمايد: «بچش كه تو نيرومند گرامى هستى» يعنى خودت براى خود چنين مى پندارى. و بدان آنچه كه آنان گفته اند بعيد نيست به شرط آنكه دليلى براى آن وجود داشته باشد، ولى اگر دليل وجود نداشته باشد جايز نيست كه معنى ظاهرى آنرا به چيزى ديگر تأويل كرد و ما در اين مورد به ظاهر اين گفتار تمسك مى جوييم مگر آنكه دليلى بر طبق عقيده آنان ارائه شود كه مانع از معنى ظاهرى باشد و اگر جايز باشد كه بدون ارائه دليل قطعى معنى ظاهرى الفاظ را رها كرد چه اعتماد و وثوقى به گفتار خداوند عز و جل و به گفتار رسول خدا (ص) باقى مى ماند، و ما در مباحث گذشته چگونگى احوال را پس از كشته شدن عثمان و چگونگى انجام بيعت علوى آورده ايم. آنچه از طلحه و زبير به هنگام تقسيم اموال سر زد: ما اينجا و درباره اين موضوع، آنچه را كه شيخ ما ابو جعفر اسكافى در كتاب خود كه بر رد كتاب العثمانيه شيخ ديگر ما، جاحظ نوشته است مى آوريم و آنچه را كه اسكافى گفته است در مباحث گذشته نياورديم. ابو جعفر اسكافى مى گويد: همينكه اصحاب پس از كشته شدن عثمان براى تبادل نظر در موضوع امامت در مسجد رسول خدا (ص) جمع شدند، ابو الهيثم بن-  التيهان و رفاعة بن رافع و مالك بن عجلان و ابو ايوب انصارى و عمار بن ياسر به على عليه السلام اشاره كردند و فضل و سابقه و جهاد و قرابت او را تذكر دادند و مردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 352 پيشنهاد ايشان را پذيرفتند. هر يك از ايشان نيز برخاستند و درباره فضايل على عليه السلام سخنرانى كردند. برخى او را بر مردم روزگار خودش و برخى ديگر او را بر همه مسلمانان برترى دادند آن گاه با على عليه السلام بيعت شد. روز دوم پس از بيعت-  كه روز شنبه يازده شب باقى مانده از ماه ذى حجه بود-  على به منبر رفت. نخست حمد و ثناى خدا را بجا آورد و از پيامبر (ص) ياد كرد و بر او درود فرستاد، از نعمت خدا بر مسلمانان ياد فرمود آن گاه مردم را به زهد و پارسايى در دنيا و رغبت به آخرت تشويق فرمود و پس از آن چنين گفت: اما بعد، همانا هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت فرمود مردم ابو بكر را به خلافت برگزيدند سپس ابو بكر عمر را خليفه ساخت و او با روش ابو بكر عمل كرد و او خلافت را در شورايى قرار داد كه از ميان ايشان حكومت به عثمان رسيد. او كارهايى انجام داد كه شما دانستيد و زشت شمرديد، او محاصره و كشته شد. سپس همگان با ميل و رغبت خود پيش من آمديد و از من خواستيد حكومت را بپذيرم و همانا من مردى از شمايم، آنچه به سود شماست به سود من و آنچه به زيان شماست به زيان من هم هست. خداوند دروازه فتنه ميان شما و اهل قبله را گشوده و فتنه هايى چون پاره هاى شب سياه روى آورده است و اين كار را جز مردم بصير و شكيبا و داناى به موقعيت امور تحمل نمى كنند. من شما را به راه روشن پيامبرتان، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، خواهم برد و به آنچه فرمان داده شده ام در مورد شما عمل خواهم كرد، اگر براى من مستقيم شويد، و از خداوند بايد يارى جست. همانا كه موضع من نسبت به رسول خدا (ص) پس از رحلت او همچون موضع من به روزگار زندگى اوست. اينك در پى آنچه به آن امر مى شويد باشيد و از آنچه از آن نهى مى شويد باز ايستيد و در هيچ كارى شتاب مكنيد تا براى شما آن را روشن بيان كنيم، كه ما را در مورد هر كارى كه شما آنرا خوش نمى داريد عذرى موجه است و همانا كه خداوند از فراز آسمان و عرش خود مى داند كه من حكومت بر امت محمد (صلی الله علیه وآله) را خوش نمى داشتم تا آنكه رأى شما به اتفاق بر من قرار گرفت زيرا خودم شنيدم رسول خدا (ص) مى فرمود: «هر والى كه پس از من عهده دار حكومت گردد او را بر لبه صراط نگه مى دارند و فرشتگان كارنامه اش را مى گشايند اگر دادگر بوده است خداوند به عدل او نجاتش مى بخشد و اگر ستمگر بوده است صراط او را چنان مى جنباند كه مفاصل از اختيارش بيرون و در آتش سرنگون مى شود و نخست  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 353 بينى و چهره اش در آتش قرار مى گيرد» ولى اينك كه رأى شما بر من قرار گرفته و جمع شده است نمى توانم شما را به حال خود رها كنم. على عليه السلام سپس به چپ و راست خود نگريست و فرمود: هان مبادا فردا گروهى از شما كه دنيا آنان را فرو گرفته است و براى خود زمينهاى آباد و جويبارها فراهم ساخته اند و بر اسبهاى راهوار سوار مى شوند و كنيزكان زيبارو را به خدمت مى گيرند، و در واقع اين كار مايه ننگ و درماندگى ايشان است، همين كه آنان را از آنچه در آن فرو مى روند باز دارم و به حقوق خودشان كه آگاهند برگردانم، آن را خوش نداشته باشند و كارى ناروا بشمرند و بگويند پسر ابو طالب ما را از حقوق خودمان منع كرد همانا هر مرد از مهاجران و انصار كه افتخار مصاحبت پيامبر (ص) را مايه فضيلت و برترى بر ديگران مى داند بايد بداند كه فضيلت رخشنده فردا در پيشگاه خداوند است و مزد و پاداش او بر عهده خداوند است. همانا هر كس كه دعوت خدا و پيامبر را پاسخ داده و دين ما را تصديق كرده است و در آيين ما در آمده و بر قبله ما روى آورده است مستوجب حقوق و حدود اسلام است. شما همگان بندگان خداييد و اموال هم از آن خداوند است كه ميان شما به صورت مساوى تقسيم خواهد شد و در آن مورد هيچ كس را بر ديگرى فضيلتى نيست. بديهى است پرهيزگاران را فردا در پيشگاه خداوند نيكوترين پاداش و برترين ثواب فراهم است و خداوند اين جهان را براى پرهيزگاران پاداش و مزد قرار نداده است «و آنچه در پيشگاه خداوند است براى نيكان بهتر است» چون به خواست خدا فردا فرا رسيد صبح زود پيش ما آييد كه نزد ما اموالى است كه بايد ميان شما تقسيم كنيم و نبايد هيچ كس از شما، چه عرب و چه عجم از آمدن خوددارى كند چه از كسانى باشد كه مقررى مى گيرند و چه نمى گيرند، همين قدر كه مسلمان آزاد باشد حاضر شود. اين سخن را مى گويم و براى خودم و شما آمرزش مى خواهم. سپس از منبر فرود آمد. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: اين سخنان على عليه السلام نخستين چيزى بود كه آنرا خوش نداشتند و موجب كينه توزى آنان به او شد و از چگونگى اعطاء و تقسيم كردن او به طور مساوى ناراحت شدند. چون فردا فرا رسيد على (ع) صبح زود آمد و مردم هم براى گرفتن اموال آمدند. على به كاتب خود عبيد الله بن ابى رافع جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 354 فرمود: نخست از مهاجران شروع كن و آنانرا بخواه و به هر مردى كه حاضر شد سه دينار بده و سپس از انصار شروع كن و با آنان هم همانگونه رفتار كن و به هر يك از مردم كه حاضر شود اعم از سرخ و سياه همينگونه پرداخت كن. سهل بن حنيف گفت: اى امير المومنين اين مرد ديروز غلام من بود و امروز او را آزاد كرده ام. فرمود: به او هم همان مقدار كه به تو مى دهيم مى پردازيم. و به هر يك از آن دو سه دينار داد، و هيچكس را بر كس ديگر برترى نداد. در آن روز طلحه و زبير و عبد الله بن عمر و سعيد بن عاص و مروان بن حكم و تنى چند از قريش و ديگران هنگام قسمت كردن اموال حاضر نشدند. اسكافى مى گويد: عبيد الله بن ابى رافع شنيد كه عبد الله بن زبير به پدرش و طلحه و مروان و سعيد بن عاص مى گويد: ديروز بر ما پوشيده نماند كه على در سخن خودش چه چيزى را اراده كرده است. سعيد بن عاص در حالى كه به زيد بن ثابت مى نگريست گفت: آرى «به در مى گويد كه ديوار بشنود» عبيد الله بن ابى رافع به سعيد و عبد الله بن زبير گفت: خداوند در كتاب خويش مى فرمايد «ولى بيشتر ايشان از حق كراهت دارند». عبيد الله بن ابى رافع اين موضوع را به على عليه السلام خبر داد. فرمود: به خدا سوگند، اگر براى ايشان به سلامت باقى بمانم آنان را بر راه روشن و طريق صحيح وامى دارم. خدا سعيد بن عاص را بكشد كه از گفتار ديروز من و اينكه به او نگريستم چنين فهميده است كه قصد من او و ياران اوست كه به هلاكت درافتاده اند. گويد: فرداى آن روز پس از نماز صبح كه هنوز مردم در مسجد بودند زبير و طلحه آمدند و جايى دورتر از على عليه السلام نشستند. سپس مروان و سعيد و عبد الله بن زبير آمدند و كنار آن دو نشستند. سپس گروهى ديگر از قريش آمدند و به آنان پيوستند و ساعتى آهسته با يكديگر سخن گفتند. وليد بن عقبة بن ابى معيط برخاست و پيش على (ع) آمد و گفت: اى ابا الحسن تو همه را سوگوار كرده اى [خونهايى از ما بر عهده توست ] در مورد خودم، پدرم را در جنگ بدر كشتى و ديروز در جنگ خانه عثمان برادرم را نصرت ندادى و زبون ساختى. اما سعيد بن عاص، پدرش را-  كه گاو نر قريش بود-  در جنگ بدر كشتى، اما مروان، پدرش را هنگامى كه عثمان او را به خود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 355 ملحق ساخت سفله و فرومايه خواندى، و حال آنكه ما فرزند زادگان عبد مناف برادران و افراد نظير تو هستيم. اينك با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه اموالى را كه روزگار عثمان به ما رسيده است ببخشى و كشندگان عثمان را بكشى و ما اگر از تو بيمناك شويم ترا رها مى كنيم و به شام مى رويم. على عليه السلام فرمود: اما آنچه درباره خونهاى خود كه بر گردن من است گفتيد، حق و حقيقت، خونى شماست، اما اينكه آنچه را به دست آورده ايد پرداخت آن را از عهده شما بردارم براى من حقى نيست كه پرداخت حق خدا را از شما يا غير شما بردارم، و اينكه كشندگان عثمان را بكشم، اگر امروز كشتن آنان بر من واجب باشد ديروز آنان را مى كشتم، و اين حق براى شما محفوظ است كه اگر از من بيمناك باشيد امانتان دهم و اگر من از شما بيمناك باشم تبعيدتان كنم. وليد برخاست و پيش ياران خويش رفت و آنان در حالى كه اظهار دشمنى و ستيز مى كردند پراكنده شدند. چون اين كار از ايشان آشكار شد، عمار بن ياسر به ياران خويش گفت: برخيزيد پيش اين گروه برادرانتان برويم كه از آنان چيزهايى به ما رسيده و كارهايى ديده ايم كه خوش نمى داريم و از آن بوى ستيز و طعنه زدن نسبت به امامشان احساس مى شود و سفلگان و ستمگران ميان آنان و زبير و اين چپ دست نافرمان [يعنى طلحه ] در افتاده اند. ابو الهيثم و عمار و ابو ايوب و سهل بن حنيف و جماعتى همراه ايشان به حضور على عليه السلام رفتند و گفتند: اى امير المومنين در كار خود بنگر و اين قوم خود، يعنى اين گروه قريش، را پند و اندرز بده كه آنان پيمانت را شكسته و با عهد تو مخالفت كرده اند، در نهان ما را هم به كنار نهادن تو فرا مى خوانند. خدايت به سعادت رهبرى فرمايد و اين بدان سبب است كه ايشان مساوات و برابرى را خوش نمى دارند و ايثار را از دست داده اند و چون ميان ايشان و غير عرب مواسات برقرار كردى ناراحت شده اند با دشمن تو رايزنى كرده و او را بزرگ ساخته اند و اينك براى پراكنده ساختن جماعت و دلجويى از گمراهان آشكارا خون عثمان را طلب مى كنند. هر چه رأى توست آن را اعمال فرماى. على عليه السلام در حالى كه ردايى به تن داشت و بردى قطرى به كمر بسته بود و شمشيرى بر دوش داشت و بر كمانى تكيه كرده بود گفت: اما بعد، ما خداوند را مى ستاييم كه پروردگار و ولى ما و خداوند و ولى نعمت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 356 ماست، پروردگارى كه نعمتهاى او نهان و آشكار و به لطف او و بدون نيرو و كوشش ما به ما مى رسد تا ما را بيازمايد كه آيا سپاسگزاريم يا كافر نعمت. هر كس سپاس خدا را بجا آورد بر نعمتش مى افزايد و هر كس كفران نعمت كند عذابش مى كند. بهترين مردم نزد خداوند از لحاظ منزلت و نزديكترين ايشان به خداوند كسى است كه مطيع تر فرمان او باشد و از همگان بيشتر فرمان او را به كار بندد و سنت پيامبر را بيشتر پيروى كند و كتاب خدا را بيشتر زنده بدارد. براى هيچ كس پيش ما فضيلتى جز به اطاعت از خدا و رسول نيست. اينك كتاب خدا در دسترس ما و عهد و روش پيامبر ميان ما معلوم و شناخته شده است و اين موضوع را فقط كسى نمى داند كه نادان ستيزه جو و منكر حق باشد. خداوند متعال فرموده است: «اى مردم، ما شما را از يك مرد و يك زن بيافريديم و شما را شاخه شاخه و خاندان خاندان قرار داديم تا يكديگر را باز شناسيد همانا گوهرى تر شما نزد خدا پرهيزكارتر شماست» آن گاه با صداى بلند و تا آنجا كه مى توانست فرياد برآورد: خداى را فرمان بريد، رسول را فرمان بريد و اگر سرپيچى كنيد همانا كه خداوند كافران را دوست نمى دارد. آنگاه گفت: اى گروه مهاجران و انصار، آيا با اسلام خود به خدا و رسولش منت مى گزاريد نه، كه خداوند بر شما منت نهاده كه شما را به ايمان هدايت فرموده است اگر راستگوييد. سپس گفت: منم ابو الحسن-  و اين را به هنگام خشم مى گفت-  و افزود: هان اين دنيايى كه شما آن را تمنى مى كنيد و به آن رغبت مى ورزيد و چنان شده است كه شما را به خشم مى آورد يا شاد مى كند، خانه و جايگاهى نيست كه براى آن آفريده شده باشيد، پس فريبتان ندهد كه از آن بر حذر داشته شده ايد، و نعمتهاى خدا را با شكيبايى در اطاعت از او و تسليم و زبونى در قبال فرمان او بر خود تمام بخواهيد. اما در اين درآمد و اموال كسى را بر ديگرى فضيلتى نيست و مال از آن خداوند و شما هم بندگان تسليم فرمان اوييد و اين كتاب خداوند است كه به آن اقرار آورده تسليم شده ايم و عهد پيامبرمان ميان ماست و هر كس به آن راضى نيست هر گونه مى خواهد رفتار كند، زيرا آن كس كه به فرمان خدا عمل كند و بر حكم او حكم دهد بر او بيمى نيست. على (ع) آن گاه از منبر فرود آمد و دو ركعت نماز گزارد و عمار بن ياسر و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 357 عبد الرحمان بن حسل قرشى را نزد طلحه و زبير كه در گوشه مسجد بودند فرستاد. آن دو پيش ايشان رفتند و آنان را فراخواندند، برخاستند و آمدند كنار على عليه السلام نشستند. به آن دو فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم مگر چنين نبود كه شما دو تن با كمال ميل براى بيعت پيش من آمديد و مرا به حكومت فرا خوانديد و حال آنكه من آن را خوش نداشتم گفتند: آرى چنين بود. سپس فرمود: شما بدون آنكه مجبور و در فشار باشيد با من بيعت كرديد و عهد بستيد گفتند: همين گونه است. فرمود: پس چه چيزى شما را پس از آن به اين حالى كه مى بينم وادار كرده است گفتند: ما با تو بيعت كرديم به شرط آنكه كارها را بدون اطلاع و رأى ما تمام نكنى و در هر كار با ما رايزنى كنى و در آن بر ما استبداد نورزى و ما را بر ديگران چندان فضيلت است كه مى دانى و حال آنكه اموال را تقسيم و كارها را بدون اطلاع و رايزنى با ما انجام مى دهى. فرمود: همانا از اندك، خشم گرفته ايد و بسيار را وا نهاده ايد، از خداوند آمرزش بخواهيد تا شما را بيامرزد. اينك به من بگوييد آيا من شما را از حقى كه براى شما واجب شده باشد باز داشته و بر شما ستم روا داشته ام گفتند: پناه بر خدا، هرگز. فرمود: آيا از اين اموال چيزى را ويژه خود قرار داده ام گفتند: پناه بر خدا هرگز. فرمود آيا كارى و حقى از يكى از مسلمانان تباه شده است كه از انجام آن ناتوان شده يا بى اطلاع باشم گفتند: پناه بر خدا هرگز. فرمود: پس چه كارى از كارهاى مرا ناخوش داشتيد كه مخالفت با مرا انديشيده ايد؟ گفتند: مخالفت تو با عمر بن خطاب در چگونگى تقسيم اموال كه تو حق ما را همچون ديگران قرار دادى و ميان ما و كسانى كه با ما سنجيده نمى شوند تساوى برقرار كردى خداوند اين اموال را در پناه شمشيرها و نيزه هاى ما و زحمت بسيار سواران و پيادگان ما فراهم و دعوت ما را پيروز فرمود و با زور و زحمت آن سرزمينها و اموال را بدست آورديم و نبايد با كسانى كه با كراهت به اسلام معتقد شده اند يكسان باشيم. على (ع) در پاسخ فرمود: اما آنچه در مورد مشورت با شما گفتيد، به خدا سوگند مرا رغبتى به حكومت نبود و شما دو تن مرا به آن دعوت كرديد و سپس همگان مرا به خلاف گماشتيد و ترسيدم كه اگر پيشنهاد شما را نپذيرم امت به اختلاف افتد و چون حكومت به من رسيد به كتاب خدا و سنت رسول خدا نگريستم و به هر چه آن دو مرا دلالت كرد پرداختم و از آن پيروى كردم و به آراى شما و ديگران در آن مورد نيازى پيدا نكردم و بديهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 358 است اگر كارى پيش آيد كه حكم آن در كتاب خدا و سنت روشن نشده و نيازمند به مشورت باشد بدون ترديد با شما دو نفر مشورت خواهم كرد. اما در مورد اموال و اين روش قسمت، من در آن مورد از خود حكم و عملى نكرده ام من و شما شاهد بوده ايم كه پيامبر (ص) همين گونه حكم و رفتار فرمود، وانگهى كتاب خدا در اين مورد گوياست و آن كتابى است كه «نيايد آن را باطلى از پيش روى و از پشت سرش فرو فرستادنى است از درستكارى ستوده». و اين سخن كه مى گوييد «بهره ما از اموالى كه خداوند در پناه شمشيرها و نيزه هاى ما به ما ارزانى فرموده است ما و ديگران را برابر قرار دادى» از ديرباز گروهى بر مسلمانى سبقت گرفته و اسلام را با شمشيرها و نيزه هاى خود يارى داده اند و رسول خدا (ص) در تقسيم اموال، آنان را بر ديگران برترى نداده و آنان را به سبب پيشگامى و سبقت بر ديگران بر نگزيده است، و خداوند سبحان پيشگامان و مجاهدان را روز قيامت پاداش عنايت خواهد فرمود. به خدا سوگند، براى شما و غير شما پيش من چيزى جز همين نيست. خداوند دل ما و شما را به حق هدايت و به ما و شما شكيبايى عنايت فرمايد. سپس فرمود: خداوند رحمت كند مردى را كه چون حقى بيند بر انجام آن يارى دهد و چون ستمى بيند در دفع آن كوشا و در قبال هر كس كه با حق مخالفت مى كند ياور حق باشد. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: روايتى هم شده است كه طلحه و زبير به هنگام بيعت با على (ع) به او گفته اند: ما با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه در اين حكومت شريك تو باشيم. على (ع) به آن دو فرمود: نه، شما در برداشتن سهم از غنايم چون خود من خواهيد بود و من براى خودم نه تنها نسبت به شما بلكه نسبت به برده حبشى بينى بريده يى هم درهمى و كمتر از درهمى افزون برنخواهم داشت و اين دو پسر من همين گونه خواهند بود و اگر چيزى جز كلمه شركت را نمى پذيريد، شما دو تن به هنگام ناتوانى و تنگدستى يار من خواهيد بود نه به هنگام استقامت و قوت. ابو جعفر اسكافى مى گويد: آن دو شرطى داشتند كه با امانت سازگار نبود و على عليه السلام براى آن دو شرطى فرمود كه در دين و شريعت واجب است. ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، همچنين مى گويد: روايت شده است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 359 زبير در حضور مردم گفته است: اين پاداش ما از سوى على است براى او در كار عثمان قيام كرديم تا كشته شد و چون به يارى ما به آنچه مى خواست رسيد كسانى را كه ما از آنان برتر بوديم بر ما برترى داد. طلحه هم گفت: سرزنش جز بر خود ما نيست، ما سه تن از اهل شورى باقى مانده بوديم، يكى از ما-  يعنى سعد بن ابى وقاص-  على را خوش نداشت، ما دو تن با او بيعت كرديم، آنچه در دست ما بود به او داديم، ولى او آنچه را در دست داشت از ما بازداشت. امروز چنانيم كه در مورد اميدى كه ديروز داشتيم اشتباه كرده ايم و در مورد فردا همين را هم كه امروز به اشتباه خود پى برده ايم اميد نداريم. اگر بگويى، ابو بكر هم اموال را همان گونه كه على عليه السلام قسمت مى كرد به تساوى مى پرداخت، پس چرا مردم كار او را زشت نشمردند آن چنان كه به روزگار امير المومنين عليه السلام زشت شمردند و فرق ميان اين دو حالت چيست مى گويم: ابو بكر بدون فاصله زمانى، همان گونه كه پيامبر (ص) اموال را تقسيم مى فرمود عمل كرد. چون عمر عهده دار خلافت شد و گروهى را بر گروه ديگر برترى داد، مردم چگونگى تقسيم اول را فراموش كردند و كار عمر را پذيرا شدند. روزگار عمر هم طولانى بود و محبت مال و فراوانى عطا در دل مردم [مهاجران و انصار] ريشه دوانيد، گروه ديگرى هم كه بر آنان ستم شده بود به قناعت روى آوردند و براى هيچيك از آن دو گروه تصور نمى شد كه ممكن است اين حالت دگرگون شود يا تغييرى بپذيرد. چون عثمان به حكومت رسيد كار را همان گونه كه عمر انجام داده بود انجام داد و اعتماد و وثوق آن قوم به دريافت آن چنانى اموال بيشتر شد و هر كس به كارى عادت كند و انس بگيرد ترك آن كار و تغيير عادت بر او دشوار است. چون امير المومنين على عليه السلام عهده دار كار شد و خواست تقسيم اموال را به شيوه روزگار پيامبر (ص) و ابو بكر برگرداند بر ايشان بسيار دشوار آمد چه، آن را فراموش كرده و دور انداخته بودند. فاصله زمانى هم بيست و دو سال بود. در نتيجه اين كار را آن چنان زشت و بزرگ شمردند كه شكستن بيعت و سرپيچى از اطاعت پيش آمد و خداوند امر و فرمان خود را جارى مى فرمايد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom