جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : آماده شدن براى مرگ [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في المبادرة إلى صالح الأعمال :
فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ، وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى.

بَادِرُوا آجَالَكُم بِاَعْمَالِكُم : پيش از مرگ به عمل مبادرت ورزيد. 
ابْتَاعُوا : (نعمتهاى پايدار الهى را در برابر لذائذ فانى حيات دنيوى) بخريد. 
تَرَحَّلُوا : كوچ كنيد، مقصود در اينجا تهيه لوازم كوچ است، يعنى آماده كردن زاد و توشه كه مسافر ناگزير از آنست. 
جُدَّ بِكُم : وادار به كوچ كردن شديد. 
اظَلّكُم : به شما سايه انداخت، يعنى مرگ نزديك شماست، بطوريكه گوئى بر شما سايه انداخته است. 
سُدًى : مهمل، بيهوده. 
جُدَّ بِكُم : بشما سرعت داده شده، از شما درخواست سرعت شده است 
أظَلّكم : بشما سايه افكنده است 
سُدًى : مهمل و بى توجه 
شتافتن به سوى اعمال پسنديده:
اى بندگان خدا از خدا بپرهيزيد. و با اعمال نيكو به استقبال أجل برويد، با چيزهاى فانى شدنى دنيا آنچه كه جاويدان مى ماند خريدارى كنيد. از دنيا كوچ كنيد كه براى كوچ دادنتان تلاش مى كنند. آماده مرگ باشيد كه بر شما سايه افكنده است. چون مردمى باشيد كه بر آنها بانگ زدند و بيدار شدند، و دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند. خداى سبحان شما را بيهوده نيافريد، و به حال خود وا نگذاشت.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه مردم را بخدا پرستى و نكوكردارى در دنيا و آماده بودن براى سفر آخرت امر مى فرمايد):
(1) پس (از سپاس و ستايش خداوند متعال و درود بر رسول اكرم) اى بندگان خدا از معصيت خدا بپرهيزيد (معصيت ننمائيد و از عذاب بترسيد) و بسبب كردار خود بر مرگهايتان پيش دستى كنيد (در زندگى نيكو كردار باشيد تا پس از مرگ ايمن گرديد) و بخريد چيزى (اعمال صالحه) را كه براى شما باقى مى ماند به چيزى كه از كفتان مى رود (آخرت را دريابيد كه هميشه باقى است، و از شهوات دنيا چشم پوشيد كه بزودى فانى گردد) 
(2) و (براى سفر آخرت) آماده باشيد كه براى كوچاندن شما سعى و شتاب دارند، و براى مرگ مستعدّ باشيد كه بر شما سايه افكنده است (نزديك شده و علامات و آثارش هويدا است) 
(3) و (مانند) گروهى باشيد كه چون بانگ بر ايشان زده آگاه (و بيدار) شدند (نه مانند كسانيكه در خواب غفلت ماندند تا آنگاه كه به چنگال مرگ گرفتار گرديدند) و دانستند كه دنيا جاى (اقامت) ايشان نيست، پس (آنرا بآخرت) تبديل نمودند، زيرا خداوند سبحان شما را بى جهت نيافريده و مهمل و بيكار رها نكرده است (چنانكه در قرآن كريم سوره 23 آیه 115 فرموده: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» يعنى آيا گمان كرديد كه شما را بى جهت آفريديم و پنداشتيد كه بسوى ما باز گشت نخواهيد نمود). 
از خداى بترسيد، اى بندگان خداى. و پيش از آنكه مرگتان فرا رسد دست به اعمال صالح زنيد و با نعمت ناپايدار دنيا، ثواب ابدى آخرت را به دست آوريد. بار سفر بربنديد، كه اين سفر را به اصرار از شما خواهند. مهياى مرگ باشيد، كه بر سرتان سايه افكنده است. از آن جماعت باشيد، كه چون بر آنان بانگ زنند بيدار مى شوند و مى دانند، كه دنيا جاى درنگ نيست. از اين رو، دنيا را داده اند و آخرت را به عوض گرفته اند. خداوند سبحان شما را به عبث نيافريده و به هر حال خود رها نكرده است. 
از نافرمانى خدا بپرهيزيد اى بندگان خدا! و با اَعمال نيکِ خود، بر مرگتان پيشى گيريد و به وسيله چيزى که از دست شما مى رود، چيزى را که براى شما جاودان مى ماند خريدارى کنيد. از اين منزلگاهِ دنيا، کوچ کنيد که به شدّت براى کوچ دادن شما اقدام شده است و آماده مرگ باشيد که بر شما سايه افکنده است و از کسانى باشيد که آنها را بانگ زدند و بيدار شدند و دانستند که دنيا سراى ابدى آنان نيست، لذا آن را با سراى آخرت مبادله کردند; اينها همه به خاطر آن است که خداى سبحان شما را بيهوده نيافريده و بى هدف رها نکرده است!
بندگان خدا از -نافرمانى- خدا بپرهيزيد، و پيش از رسيدن اجل به كار برخيزيد. آنچه را براى شما مى ماند، بدانچه از دستتان مى رود بخريد. -دنيا را واگذاريد و كردار نيك را با خود ببريد- بار بربنديد كه -شما را در اين خانه نمى گذارند، -پى در پى به رفتن از آن وامى دارند. آماده مرگ باشيد - كه آينده است- و سايه خود بر شما افكنده است. 
چون مردمى باشيد كه بانگ بر آنان زدند و بيدار گشتند، دنيا را ناپايدار ديدند و از سر آن گذشتند، -آخرت جاويدان را گرفتند- و جهان فانى را هشتند. چه خداى سبحان شما را به بازيچه نيافريد، و به خود وانگذاشت، -تا هر چند كه خواهيد در دنيا به سر بريد-. 
از خطبه هاى آن حضرت است در تشويق به عمل صالح:
اى بندگان خدا، خدا را بپرهيزيد، و به وسيله اعمال نيكو بر مرگ پيشى جوييد، و بخريد آنچه را براى شما باقى مى ماند به چيزى كه از دستتان مى رود، كوچ كنيد كه در كوچاندنتان جدّى هستند، براى مرگ كه بر سر شما سايه انداخته مهيّا شويد، مردمى باشيد كه صيحه هشدار دهنده بر آنان زده شده پس بيدار شده اند، و يافته اند كه دنيا جاى ابدى نيست به همين خاطر حيات فانى را به زندگى باقى تبديل كرده اند. زيرا خداوند شما را بيهوده نيافريده، و به حال خود نگذاشته. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 46-37و من خطبة له عليه السّلام: فِي المبادرة إلى صالح الأعمال.در اين خطبه امام عليه السلام مردم را به انجام اعمال صالح دعوت مى كند. خطبه در يك نگاه:در اين خطبه- همانند خطبه گذشته- باز سخن درباره ناپايدارى دنيا و زهد در آن است و امام عليه السلام مردم را به آمادگى براى گام نهادن به جهانِ ديگر فرا مى خواند.در بخش ديگرى از اين خطبه، كوتاهىِ دنيا را چنين ترسيم مى فرمايد: «ميان شما و بهشت و دوزخ تنها مرگ فاصله است، مرگى كه با گذشتن لحظه ها و ساعت ها فرا مى رسد، و گردش روز و شب انسانها را به آن نزديك مى سازد.»در بخش ديگرى مردم را به توبه و بازگشت به سوى خدا تشويق مى كند و هشدار مى دهد كه از مرگ غافل نشوند و آرزوهاى دور و دراز، در دل نپرورانند چرا كه غفلت از مرگ و فريفته شدن به آرزوهاى طولانى آدمى را از كار آخرت باز مى دارد؛ ناگهان مرگ او فرا مى رسد در حالى كه غرق گناه است و توان دل كندن از دنيا را ندارد! مرگ بر همه سايه افکنده! در بخشِ اوّل اين خطبه، امام(عليه السلام) به همه مردم هشدار مى دهد که مراقِب گذشتِ سريع عمر و زوال دنيا و هدفى که براى آن آفريده شده اند باشند و با شش دستور که در عباراتى کوتاه و پر معنا آمده است اين هدف مهم را دنبال مى کند. نخست مى فرمايد: «از نافرمانى خدا بپرهيزيد اى بندگان خدا!» (فَاتَّقُوا اللّهَ عِبَادَ اللّهِ). اشاره به اين که: تمام وجود شما از آنِ خدا است، و سر تا پايتان غرق نعمت هاى او است، و شما بنده او هستيد چگونه ممکن است بندگان خدا، فرمان خدا را ناديده بگيرند و از آن تخلّف کنند؟ تکيه بر تقواى الهى در اين خطبه و بسيارى از خطبه هاى «نهج البلاغه» به خاطر آن است که سرمايه اصلى انسان، همان تقوا است و قرآن با جمله «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيکُمْ; گرامى ترين شما نزد خدا با تقواترين شما است»(1) و با جمله «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى; زاد و توشه برگيريد که بهترين زاد و توشه ها، زاد و توشه تقوا است.»(2) سخن را درباره تقوا تمام کرده و اهميّت آن را آشکارا نشان داده است. در دومين دستور مى فرمايد: «با اَعمالِ نيکِ خود، بر مرگتان پيش گيريد! (و قبل از آنکه مرگ فرصت را از شما بگيرد ذخاير بزرگى از اعمال نيک فراهم سازيد)» (وَ بَادِرُوا آجَالَکُمْ بِأَعْمَالِکُمْ). گويى مسابقه اى ميان انسانها و مرگ در گرفته و اگر انسانها بر مرکب اعمال صالح سوار شوند، پيش از آن که مرگ آنها را از رسيدن به مقصد باز دارد، بر مرگ خود پيشى مى گيرند و زود به مقصد مى رسند. در واقع مقصد نهايى انسان، سعادت و تکامل و «قُرب الى اللّه» است; اگر بر مرکبِ تقوا و عمل صالح، سوار شود پيش از پايان عمر به اين مقصد نايل مى گردد، و اگر چنين نباشد مرگ بر او پيشى مى گيرد و به مقصد مى رسد، يعنى پايان عمر انسان را اعلام مى کند! قرآن مجيد در اين زمينه، تعبير بسيار گويايى دارد مى فرمايد: «وَ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَل قَرِيب فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحينَ; و از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق کنيد پيش از آن که مرگ يکى از شما فرا رسد و بگويد پروردگارا چرا (مرگ) مرا مدّت کوتاهى به تأخير نينداختى تا صدقه دهم و از صالحان باشم.».(3) و در آيه بعد مى فرمايد: «وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا; خداوند هرگز مرگ کسى را، هنگامى که اجلش فرا رسد به تأخير نمى اندازد.» يعنى اين دعا دور از اجابت و اين درخواست ناپذيرفتنى است. در سومين دستور به نکته مهم ديگرى اشاره مى فرمايد و مى گويد: «به وسيله چيزى که از دست شما مى رود چيزى را که براى شما جاودان مى ماند، خريدارى کنيد» (وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَکُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْکُمْ). دنيا و مواهب دنيا متاعى ناپايدار است و به سرعت زوال مى پذيرد، ولى آخرت و نعمت هاى اخروى سرمايه هاى ابدى و جاويدانند; کدام عاقل در خريدنِ متاعِ جاودانى، به وسيله متاع زوال پذير، هنگامى که به او چنين معامله اى پيشنهاد شود ترديد مى کند؟! «اِبْتَاعُوا» از مادّه «ابتياع» به معناى خريدارى کردن است اين همان چيزى است که در قرآن مجيد در آيات متعدّدى به آن اشاره شده است. در يکجا مى فرمايد: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ المُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ في سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَ الاِْنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِکُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمِ; خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خريدارى کرده که (در برابرش) بهشت براى آنان باشد (به اين گونه که:) در راه خدا پيکار مى کنند، مى کشند و کشته مى شوند اين وعده حقى است بر او که در تورات و انجيل و قرآن آمده است و چه کسى از خدا به عهدش وفادارتر است; پس بشارت باد بر شما به داد و ستدى که با خدا کرده ايد! و اين است آن پيروزى بزرگ.»(4) اين آيه -که داد و ستد معنوى و الهىِ انسانها را، با خدا به زيباترين بيانى شرح داده و مشتمل بر دَه تأکيد است- گر چه در مورد جهاد وارد شده، ولى به يک معنا همه زندگى انسانها را شامل مى شود; چرا که جهاد بخش مهمّى از اين زندگى است و اصول حاکم بر آن شامل ساير کارهاى معنوى و الهى نيز مى شود. شبيه همين معنا، در سوره صفّ آيه ده تا دوازده نيز آمده است، مى فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجارَة تُنْجِيکُمْ مِنْ عَذَاب أَلِيم...; اى کسانى که ايمان آورده ايد! آيا شما را به تجارتى راهنمايى کنم که شما را از عذاب دردناک رهايى مى بخشد؟!...». راستى چه تجارتى پر سودتر و عاقلانه تر از اين تجارت است که از يک سو، طرفِ معامله انسان خداى کريم و غفور و رحيم باشد و از سوى ديگر، خداوند متاعِ فانى و زوال پذيرى که بهر حال از دست انسان مى رود از او بپذيرد و از سوى سوم گرانبهاترين و پايدارترين متاع پرارزشى را در برابر آن مرحمت کند!! در چهارمين توصيه، دنيا را به منزلگاهى تشبيه مى کند که قافله اى در آن فرود آمده تا ساعتى بياسايد سپس از آن کوچ کند، در حالى که راهِ بسيار دور و درازى در پيش داشته باشد و قافله سالار نيز، او را براى يک سفر سريع آماده مى سازد. مى فرمايد: (از اين منزلگاهِ دنيا) کوچ کنيد! که به شدّت براى کوچ دادن شما، اقدام شده است» (وَ تَرَحَّلُوا(5) فَقَدْ جُدَّ(6) بِکُمْ). اشاره به اينکه: مسافرت از اين دنيا، مطلب شوخى و آسانى نيست، بلکه سخت و جدّى است; چرا که تمام عوامل درونى و برونىِ ما فرياد «کوچ کنيد!» را بر آورده اند; قواى درونى به سرعت تحليل مى رود، و عوامل بيرونى به فرسودگى نيروهاى جسمانى کمک مى کند; آفات، بلا و حوادثِ غير منتظره و انواع بيمارى ها نيز، آن را تشديد مى کند، و همه با زبان حال مى گويند: «کوچ کردن شما جدّى و شديد است». در پنجمين دستور فرمان آماده باش مى دهد و مى گويد: «آماده مرگ باشيد که بر شما سايه افکنده است» (وَاسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّکُمْ). يک قافله سالارِ بيدار و آگاه، هنگامى که احساس مى کند سفرى طولانى و پر مخاطره در پيش است، به اهل قافله هشدار مى دهد که خود را تا آنجا که مى توانند آماده سازند و وسايل لازم را تهيّه کنند! بديهى است منظور از استعداد و آمادگى براى مرگ اين نيست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و دنيا را رها سازد و در کنج خانه در انتظار مرگ بنشيند; بلکه منظور فراهم ساختن اَعمالِ صالحِ بيشتر و بهتر و تهذيب نفس و تحصيل فضايل اخلاقى و تهيه «باقيات صالحات» است; و به تعبير ديگر: «فراهم ساختن تمام امورى که در زندگى جاويدان آخرت به درد انسان مى خورد.» جمله «فَقَدْ أَظَلَّکُمْ» (بر شما سايه افکنده است) اشاره به نزديکى آن است; زيرا تنها اشياى نزديک است که بر انسان سايه مى افکند. در واقع ميان انسان و مرگ هيچ فاصله اى نيست، گاه يک انسان قوىّ و نيرومند و سالم در يک حادثه ناگوار، در چند لحظه مبدّل به يک مشت استخوان و گوشت متلاشى شده مى گردد و گاه يک انسان پير و ناتوان، يا نيرومند و جوان، با يک سکته قلبى و مغزى که عوامل زيادى نمى خواهد در چند لحظه چنان با دنيا وداع مى گويد که گويى هرگز اهل اين دنيا نبوده است; گاه يک لقمه نان يا يک جرعه آب، گلوگير مى شود و انسان را خفه مى کند و گاه يک غذاى نامناسب انسان را مسموم کرده و از پاى در مى آورد، و اگر حالت غفلتِ عمومى -که خداوند طبق مصالحى بر انسانها مسلّط ساخته است- نبود هيچ انسانى نمى توانست لحظه اى آرامش داشته باشد. امام(عليه السلام) در ششمين و آخرين دستورِ اين بخش از خطبه، به نکته مهمّ ديگرى اشاره کرده و دستورات گذشته را با آن تکميل مى کند، مى فرمايد: «از کسانى باشيد که آنها را بانگ زدند و بيدار شدند و دانستند که دنيا، سراى ابدى آنان نيست; لذا آن را با سراى آخرت مبادله کردند» (وَ کُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا، وَ عَلِمُوا أنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدَار فَاسْتَبْدَلُوا(7). چه کسى فرياد مى زند و مردم دنيا را از خوابِ غفلت بيدار مى کند، تا آماده کوچ کردن شوند؟ آيا همان مَلَکى است که در روايت امام باقر(عليه السلام) و در ديوان منسوب به اميرمؤمنان على(عليه السلام) به آن اشاره شده است: «لَهُ مَلَکٌ يُنَادِي کُلَّ يَوْم! لِدُوا لِلْمَوْتِ وَ ابْنُوا لِلْخَرَاَبِ!» «او فرشته اى دارد که همه روز فرياد مى کند بزاييد براى مردن! و بنا کنيد براى خراب شدن!(8)». يا اين که منادى همان عوامل درونى و برونى بدن انسان است که موجب فساد و ويرانىِ تدريجى، يا ناگهانى آن مى شود و با زبان حال فرياد مى زند: «آماده کوچ کردن باشيد!» در اين زمينه اشعار جالب ديگرى در ديوان منسوب به آن حضرت نيز آمده است که دريغ دانستيم از ذکر آن صرف نظر کنيم; مى فرمايد: إِلَى مَ تَجُّرُ أَذْيَالَ التَّصَابِي وَ شَيْبُکَ قَدْ نَضَا بَرْدَ الشَّبَابِ بِلاَلُ الشَّيْبِ فِي فَوْدَيْکَ نَادَى بِأَعْلَى الصَّوْتِ حَىَّ عَلَى الذِّهَابِ خُلِقْتَ مِنَ التُّرَابِ وَ عَنْ قَرِيب تَغِيبُ تَحْتَ أَطْبَاقِ التُّرَابِ طَمَعْتَ إِقَامَةً فِي دَارِ ظَعْن فَلاَ تَطْمَعْ فَرِجْلُکَ فِي الرِّکَابِ وَ أَرْخَيْتَ الْحِجَابَ فَسَوْفَ يَأْتِي رَسُولٌ لَيْسَ يُحْجَبُ بِالْحِجَابِ أَعَامِرُ قَصْرِکَ الْمَرْفُوعِ؟ أَقْصِرْ! فَإِنَّکَ سَاکِنُ الْقَبْرِ الْخَرَابِ! تا کى دامن عشق ها را مى کشى در حالى که پيرى تو، طراوت جوانى را از بين برده است. بلال پيرى در دو طرف سر تو، بانگ اذان برداشته و با بلندترين صدا «بشتاب براى رفتن» را سر داده است. تو از خاک آفريده شده اى و بزودى در زير طبقاتِ خاک پنهان خواهى شد. تو طمع دارى در سراى موقّت اقامت گزينى در اين کار طمع نکن، پاى تو در رکاب است. تو گرداگردِ خود حجاب و مانعى ايجاد کرده اى ولى بزودى فرستاده اى مى آيد که هيچ حجابى مانع او نيست. آيا قصر بلند خود را مرمّت مى کنى؟ کوتاه کن! چرا که بزودى ساکن قبر ويران خواهى شد!(9). در پايان اين دستورات شش گانه که همه ناظر به ناپايدارى دنيا و لزوم آمادگى براى سفر آخرت است امام(عليه السلام) سخنى بيان فرموده که به منزله دليل و برهان براى سخنان قبل است مى فرمايد: «اينها همه به خاطر آن است که خداوندِ سبحان شما را بيهوده نيافريده و بى هدف رها نکرده است» (فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقُکُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُکْکُمْ سُدًى(10)). اين گفتار در حقيقت اشاره به برهان معروف معاد (برهان حکمت) است که مى گويد: اگر هدف آفرينشِ انسان، همين زندگى چند روزه و خور و خواب در آن باشد، هدف بيهوده اى خواهد بود; اين آفرينش عظيم، اين آسمان و زمين با اين همه عجايب و شگفتى ها، اين ساختمان عجيب انسان با آن همه ظرافت ها و دقّت ها، ممکن نيست براى هدفى اين چنين بى ارزش بوده باشد; تمام قراين موجود در جهان آفرينش انسان و جهان، گواهى مى دهد که هدفِ بزرگى در آفرينش او بوده است; و خداوند حکيم براى آن هدف مهم انسان و جهان را آفريده است و آن هدف، چيزى جز تکامل معنوى انسانها و قرب الى اللّه و زندگىِ مملوّ از سعادت در سراى جاويدان نيست. (11) *** پی نوشت: 1. سوره حجرات، آيه 13. 2. سوره بقره، آيه 197. 3. سوره منافقون، آيه 10. 4. سوره توبه، آيه 111. 5.«تَرَحّلوا» از مادّه «رِحْلت» به معناى مسافرت و کوچ کردن از محلّى به محل ديگر است. 6. «جُدّ بکم»; «جُدّ» از مادّه «جِدّ» به معناى سرعت در چيزى است و به معناى «اهميّت دادن» نيز به کار مى رود و اين تعبير هنگامى که در مورد مسافرت به کار رود به معناى «سفرهاى سريع» است. 7. قراين موجود در خطبه فوق نشان مى دهد که «فَاسْتَبْدَلُوا» به صورت فعل ماضى است درست مانند «فَانْتَبَهُوا»; زيرا هر کدام از اين دو به صورت نتيجه براى جمله قبل است. «انتباه» و بيدارى نتيجه فرياد بيدار باش است، و «تبديل کردن دنيا به آخرت» نتيجه علم و آگاهى از موقعيت اين دو، مى باشد. ولى با کمال تعجّب بعض از شارحان نهج البلاغه اصرار دارند که جمله «فَاسْتَبْدَلُوا» به صورت فعل امر خوانده شود که تفاوت زيادى را در مفهوم اين جمله و جمله هاى بعد ايجاد مى کند. 8. منهاج البراعة علاّمه خويى، جلد 4، صفحه 399 (همين معنا در کلمات «قصار نهج البلاغه» جمله 132 نيز وارد شده است آنجا که مى فرمايد: «إِنَّ لِلّهِ مَلَکاً يُنَادِي في کُلِّ يَوْم: لِدُوا لِلْمَوْتِ، وَاجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ، وَابْنُوا لِلْخَرَابِ».)  9. منهاج البراعة، جلد 4، صفحه 399. 10. «سُدى» از مادّه «سدو» (بر وزن سرو) به معناى رها شده و بيهوده و بى هدف است; به همين جهت عرب به شترانى که بدون ساربان رها مى شوند و هر جا بخواهند به چرا مى روند «سُدى» مى گويند و در خطبه بالا اشاره به اين است که خداوند انسان را رها نساخته و بيهوده و بى هدف نيافريده است. 11. سند خطبه: بخش هايى از اين خطبه را «آمُدى» در كتاب «غُرر» و «دُرر» آورده و تفاوت هاى آن، با آنچه در «نهج البلاغه» آمده، نشان مى دهد كه او بر منبع ديگرى دست يافته بود. «سبط بن جوزى» نيز در كتاب «تذكرة الخواص» بخش هايى از آن را آورده، به ضميمه بخش هايى كه در «نهج البلاغه» نيامده است، كه آن نيز نشان مى دهد از منبع ديگرى گرفته است، شايان توجّه اين كه نامبرده در كتابش تصريح مى كند: تنها عباراتى از كلام «اميرمؤمنان» را ذكر مى كند كه داراى اسناد متصل بوده باشد هر چند اين اسناد را به خاطر اختصار حذف كرده است( مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 47- 48).  
شرح علامه جعفریتشويق به عمل صالح: «فاتقو الله عباد الله و بادروا آجالكم باعمالكم و ابتاعوا ما يبقي لكم بما يزول عنكم و ترحلوا و قد جد بكم، و استعدوا للموت فقد اظلكم» (اي بندگان خدا براي خدا تقوي بورزيد و با اعمال خود به سرانجام حيات (كه دست شما را از كار قطع خواهد كرد) سبقت بجوئيد و آنچه را كه براي شما پايدار خواهد ماند، در برابر آنچه كه از شما جدا و فاني خواهد گشت، بخريد. آماده‌ي كوچ شويد كه شما براي حركت به آينده‌اي (كه بزندگي شما پايان خواهد داد) سخت تحريك مي‌شويد و براي چشم بستن از اين دنيا خود را آماده نمائيد كه مرگ بر شما سايه افكنده است). از خورشيد زندگي در راه كمال برخوردار شويد كه مرگ بر همه‌ي شما سايه افكنده است. اولين جمله‌ي اين خطبه با دستور به تقوي شروع شده است. بحث مشروح درباره‌ي تقوي با خواست خداوندي در توصيف متقين كه اميرالمومنين عليه‌السلام به همام فرموده است، خواهد آمد. در جملات بعدي مردم را به انقراض حيات و به پايان رسيدن و خاموش گشتن شعله‌ي فروزان زندگي آگاه مي‌سازد. و مي‌دانيم كه اين تنبيه و هشدار تنها براي فرا رسيدن مرگ كه همه مردم آنرا مي‌دانند نيست، زيرا چنين تنبيه و هشدار شبيه به توضيح واضحات است كه بر كسي پوشيده نيست، بلكه منظور اصلي آگاه كردن مردم به ضرورت دريافت واقعي زندگي است كه با آتش نادانيها و انحرافات خاكستر مي‌شود و بر باد فنا مي‌رود. دليل اين مدعا همه آن آيات قرآني و جملات نهج‌البلاغه است كه با اشكال و بيانات مختلف فرا رسيدن مرگ را گوشزد مي‌نمايد و ضمنا لزوم اصلاح زندگي را تذكر مي‌دهد. بعبارت ديگر محصول اينگونه آيات و جملات اينست كه چون پديده‌ي مرگ بسراغ شما خواهد آمد، و اين مرگ مانند پلي است كه شما را به صحنه‌ي ابديت وارد نموده حساب محصول حيات را پيش روي شما خواهد گذاشت، لذا بايد اين زندگي را بعنوان يك سرمايه‌ي بسيار ارزنده تلقي نموده و با بهره‌برداري از عقل و وجدان، زندگي را براي حيات ابدي آماده ساخت.  *** «و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا و علموا ان الدنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا» (شما اي مردم، گروهي باشيد كه بر آنان فرياد زده شد و بيدار گشتند و يقين پيدا كردند كه دنيا براي آنان خانه‌ي پايدار نيست، لذا دنيا را بر آخرت مبدل ساختند). از همه‌ي در و ديوار جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم، فرياد هشدار شنيده مي‌شود: مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم           جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محملها هشدار، كه زندگي بسرعت مي‌گذرد و حتي يك لحظه توقف براي اين جويبار امكان ندارد. هشدار، كه لحظه‌اي كه وجود ما از آن عبور كرده يا بر وجود ما گذشته است، احتمال بازگشت ندارد. آرزوي برگردانيدن لحظات سپري شده‌ي عمر چنانست كه آرزوي برگردانيدن عقربك برزگ كيهاني را در سر بپرورانيم. هشدار، كه ساليان عمر ما با گذشت بي‌سر و صداي خود، قدرت و زيبائي و لذايذ را تدريجا از دست ما مي‌ربايد و ما را روانه‌ي حاشيه‌ي طبيعت مي‌سازد، تا آنگاه كه آشنائي ما با طبيعت به بيگانگي از آن مبدل گردد و احساس غربت، اين آشيانه‌ي زيبا را براي ما نامانوس بنمايد. حركت از متن طبيعت به كناره‌هاي آن، همراه با آگاهي به گسيخته شدن و دوري از متن طبيعت انجام نمي‌شود، بلكه انسان بطور تدريجي و نامحسوس ارتباطات خوشايند و مثبت خود را با متن طبيعت از دست مي‌دهد، اين گسيخته شدن و حركت به كناره‌هاي طبيعت به آن معني نيست كه طبيعت بطور عيني متني دارد و كناره يا حاشيه‌اي، بلكه مقصود دگرگوني تدريجي موجوديت آدمي است كه كم كم و بطور نامحسوس قدرتها و زيبائيها و لذايذ متنوعي را كه در زندگاني در حال ارتباط با طبيعت داشت، از دست مي‌دهد. مثلا در فصل بهار كه سرتاسر وجودش را نعشه و احساس لذت و سبكي فرا مي‌گرفت، براي او با فصل خزان كه گلها ريخته و برگهاي پرطراوت درختان سر سبزي خود را از دست داده و چمنها به بيابان خشك تبديل مي‌گردد، تفاوتي ندارد. لذت خوراكيها و عمل جنسي و هيجانهاي عاطفي كه با ديدن عوامل تحريك عواطف مانند فرزندان مي‌جوشيد، همه و همه به خاموشي و نابودي مي‌گرايد. مولوي در توصيف اين خزيدن به كناره‌ي طبيعت را چنين توصيف مي‌كند: پيش از آن كه ايام پيري در رسد         گردنت بندد به حبل من مسد خاك شوره گردد و ريزان و سست          هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع        او ز خويش و ديگران نامنتفع ابروان چون پار دم زير آمده          چشم را نم آمده تاري شده از تشنج رو چو پشت سوسمار          رفته نطق و طعم و دندآنها ز كار پشت دو تا گشته دل سست تو طپان          تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان بر سر ره زاد كم مركوب سست         غم قوي و دل تنك تن نادرست خانه ويران كار بي‌سامان شده          دل ز افغان همچو ناي انبان شده عمر ضايع سعي باطل راه دور         نفس كاهل دل سيه جان ناصبور موي بر سر همچو برف از بيم مرگ         جمله اعضا لرز لرزان همچو برگ روز بي گه لاشه لنگ و ره دراز         كارگه ويران عمل رفته ز ساز از اين جريان طبيعي عمومي اين حقيقت را درك مي‌كنيم كه آن حالت ثبات و سكوني كه روان آدمي در اين زندگاني احساس مي‌كند و در عين حركت جدي و پرشتاب، اين دنيا را براي خود جايگاه توقف تلقي مي‌كند، خيالي بيش نيست. بنظر مي‌رسد كه: ذهن انسان ثبات و جاودانگي را كه در طبيعت روح است، به طور ناآگاه از طبيعت روح مي‌گيرد و آن را بحيات مستند مي‌سازد و در نتيجه گذشت زمان و زوال تدريجي عمر براي او بطور جدي منظور نمي‌گردد و در محاسبات زندگي وي داخل نمي‌شود. فقط موقعي حركت جدي و گذشت زمان براي آدمي با اهميت مطرح مي‌شود كه جوشش حيات كاهش خود را آغاز مي‌نمايد و باصطلاح دوران خزيدن به كناره‌ي طبيعت شروع مي‌گردد.  *** «فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثا و لم يترككم سدي» (قطعا خداوند سبحان شما را عبث نيافريده و شما را بيهوده رها نساخته است). احساس بيهودگي و پوچي در اين زندگاني يا ناشي از اختلالات رواني است و يا ناتواني از درك حقايقي كه در مقابل ديدگان انساني گسترده است يك روان معتدل كه داراي قدرت مديريت حواس و نيروها و فعاليتهاي مغزي مي‌باشد، همه‌ي شئون عالم هستي را با نظم و قانوني كه دارند نمي‌تواند پوچ و بيهوده تلقي كند، حلقه‌هاي زنجيري واقعيتها و قوانين بطوري پشت سر هم و كنار همديگر در حركت و جريانند كه حكم به بيهودگي يكي از آنها مانند حكم به نفي و انكار همه‌ي واقعيتهاي هستي خواهد بود راستي كساني كه در صافترين و نابترين حالات رواني نغمه‌هاي دروني خود را مي‌شنوند كه جدي بودن هستي و زندگي را مي‌نوازند، چگونه آنها را ناشنيده مي‌گيرند و چه پاسخي براي سئوال عقلي و وجداني خود كه مي‌گويند: كار من و تو بدين درازي كوتاه كنم كه نيست بازي آماده كرده‌اند؟! چرا اين گونه مردم توجه نمي‌كنند به اينكه براي رسيدن به بيهودگي و اعتقاد به پوچي، از آن واقعيات بهره مي‌گيرند كه اگر همان واقعيات را بدون غرض و آلودگيهاي مغزي مورد توجه قرار بدهند، حكمت و هدف بزرگ زندگي خود و جهان هستي را خواهند يافت توضيح اين مطلب چنين است كه: عامل احساس بيهودگي و بي‌هدفي كه به برخي از اشخاص رخ مي‌دهد، بر دو نوع عمده تقسيم مي‌گردد: نوع يكم- احساسات زودگذري كه ناشي از شكست خواسته‌ها و آرمانهاي مشخص است. اين عامل غالبا در اشخاصي به وجود مي‌آيد كه در گرايش و انجذاب به آرمانهاي زندگي حيات و شخصيت خود، چنان افراط مي‌كنند كه حيات و شخصيت خود را وابسته به آن آرمانها تلقي مي‌كنند، بديهي است كه در صورت محروميت و از دست دادن آن آرمانها، حيات و شخصيت آنان نيز كه وابسته به آنها است، بي‌معني و پوچ و بيهوده تلقي مي‌شود. و اگر در موقعيت ديگري موفق به تحصيل آرمانها و خواسته‌هاي خود شوند، مسلما شيريني طعم حيات را مي‌چشند و حيات خود را جديترين پديده تلقي نموده و جهان هستي را تجسمي از هدف و حكمت مي‌دانند و مي‌گويند: جاي پائي به همه كنگره گردون نيست خشت اين كاخ حكومت چه حكيمانه زدند شهريار بايد بگوئيم: اين گونه اشخاص نه معناي زندگي را مي‌دانند و نه جهان هستي را شناخته‌اند. بلكه ملاك هدفدار بودن و بيهوده بودن حيات و جهان هستي را خواسته‌ها و آرمانها و دانسته‌هاي محدود و نسبي و زودگذر خود قرار داده‌اند. اينان هر لحظه براي خود فلسفه‌اي مي‌تراشند و رويائي مي‌بينند و احكامي صادر مي‌كنند، خدا كند كه اينان مهارتي فريبنده در بيان و ابراز آنچه كه در درونشان درباره‌ي حيات و جهان دارند، نداشته باشند، و الا اگر بتوانند برداشتهاي بي‌اساس خود را با جملات فريبنده و قيافه‌هاي حق بجانب در معرض افكار ساده‌لوحان قرار بدهند، اذهان و ارواح آنان را تسخير و مغز آنان را در خلائي ويرانگر به بازي خواهند گرفت. نوع دوم- آن حالت رواني است كه از بافتن مقداري خيالات و پندارهاي كلي كه صورت قضايا دارد، بوجود مي‌آيد و تعميم بيهودگي و پوچي را درباره‌ي زندگي همه‌ي انسانها نتيجه مي‌گيرد. و گاهي نويسندگاني پيدا مي‌شوند كه اين خيالات و پندارها را فلسفه‌ي پوچي مي‌نامند!! و با اين نامگذاري فلسفه را تا حد خيالات و پندارها پائين مي‌آورند و نمي‌دانند كه يك عده مسائل موقعي فلسفه ناميده مي‌شوند كه متكي به مقدار لازم و كافي اصول و قواعد بوده باشد. اگر اين پوچگرايان براي فلسفه‌ي خود واقعا به مقداري اصول و قواعد كلي دست يافته‌اند، پس اعتراف صريح دارند كه واقعياتي وجود دارند كه آن اصول و قواعد بازگوكننده‌ي آن واقعيات مي‌باشند، و اگر براي طرح مدعاي خود هيچ اصل و قاعده‌اي را نمي‌پذيرند، چگونه ادعاي فلسفه مي‌نمايند؟! براي توضيح بيشتر مي‌گوئيم: كسي كه ادعاي بي‌هدفي و پوچي در اين دنيا مي‌نمايد، اين قضيه را بطور كلي و بعنوان يك واقعيت صحيح مطرح مي‌كند: جهان هستي و من كه انسان ناميده مي‌شوم يك موجود پوچ و بيهوده مي‌باشند اين ادعائي است كه مطرح شده است. حال ببينم عناصر اصلي و عوامل ابزار چنين ادعائي چيست؟ هنگامي كه مي‌گويد: جهان هستي و من آيا جهان هستي و من را كه در پندار خود بوجود آورده است، مطرح مي‌نمايد، يا جهان هستي و من را كه با قطع نظر از ذهن آن مدعي وجود دارند و انسانهاي ديگر به واقعيت و جدي بودن آن دو اعتقاد دارند؟ ترديدي نيست كه اين مدعي، پندار خود را كه يك پديده‌ي بي‌اساس ذهن است، بازگو نمي‌كند، زيرا براي اثبات بي‌اساس و پوچ بودن آن نه احتياجي به ابراز دارد و نه به اثبات، بلكه او مي‌خواهد درباره‌ي جهان هستي و من كه ديگر انسانها واقعيت و قانوني بودن آنها را پذيرفته‌اند و خود او نيز مدتي از زندگانيش آن را پذيرفته بود اظهار نظر نمايد، و هم اكنون از مواد همين جهان بصورت خوردنيها و آشاميدنيها و مسكن و ديگر امور ضروري زندگي استفاده مي‌كند و اگر وضع رواني او تا حد اختلال نرسيده باشد، در صورت بيماري به پزشك مراجعه خواهد كرد و اگر آن سقفي كه در زيرش نشسته است در حال فرود آمدن باشد، از آن محل بدون كمترين مسامحه فورا فرار خواهد كرد. مدعي پوچي با مشاهده و پذيرش اين واقعيات، ادعا مي‌كند كه جهان هستي پوچ است و من هم كه جزئي از اين جهان هستي مي‌باشيم پوچ و بيهوده هستم! اين مدعي چه بداند و چه نداند، تناقض مي‌گويد، يعني در آن حال كه واقعيتها را مي‌پذيرند، در همان حال همان واقعيتها را منكر مي‌شود! ادعاكننده‌ي پوچي كه مي‌گويد: جهان هستي و من كه جزئي از آن هستم، پوچ و بيهوده است، هر دو موضوع را درك مي‌كند و چنين حكمي را صادر مي‌نمايد. براي درك دو موضوع بدون ترديد هزاران پديده و روابط را مشاهده كرده و از واقعيتهاي متنوع عبور نموده است، پس از مشاهده و عبور از آن پديده‌ها و روابط و واقعيتها حكمي را كه صادر مي‌كند، مربوط به اينست كه مجموع آن مشاهده شده‌ها كه زندگي من هم يكي از آنها است داراي يك هدف و حكمت عالي نيست، اين حكم درست مانند اينست كه ماهي با مشاهده‌ي هزاران واقعيات در دريا و ارتباط با آنها اين حكم را صادر مي‌كند كه اقيانوس پوچ و داراي هدف نيست! در صورتي كه اگر مدعي مزبور از فهم و شعور برخوردار بوده باشد، مي‌گويد: من نمي‌دانم هدف تو فلسفه‌ي اين كارگاه بزرگ چيست و هدف نهائي زندگي من كدام است و اگر به اضافه داشتن فهم و شعور از عقل و خرد هم بهره‌مند بوده باشد، از مشاهده‌ي عيني نظم و قانون كه در مجموع جهان هستي و حيات انسانها حكمفرماست، اين نتيجه را مي‌گيرد كه حقيقت يا حقايقي وابسته به يك حقيقت وجود دارد كه جهان هستي و حيات ما انسانها را مورد محاسبه قرار خواهد داد.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )خلاصه موعظه حضرت در اين خطبه ايجاد نفرت نسبت به دنيا و ترغيب و تشويق نسبت به آخرت است. همچنين تشويق به امورى كه سبب رسيدن به نعمتهاى آخرت مى شود و برحذر داشتن از انجام اعمالى كه موجب بدبختى انسان در آخرت مى شوند.  سخن حضرت كه «فاتقو اللّه...»، تذكّر بر وجوب انجام اعمالى صالح (كه بايد به كار گرفته شود) و تشويق و تحريص بر كارهاى نيك است با اين بيان كه مرگ بر انسان سبقت گرفته، و انتظار بسرعت رسيدن اجل نيز هست. پس همواره بايد مرگ را به خاطر داشت، و همين به خاطر داشتن مرگ از امورى است كه انسان را قويا به سوى خداوند جذب مى كند.  نسبت دادن مسابقه را به مرگ و پايان زندگى به لحاظ تشبيه كردن آن است به شخصى كه قرار مسابقه مى گذارد. زيرا فرا رسيدن مرگ كه ميان انسانها و انجام دادن كارهاى نيكشان فاصله ايجاد مى كند به مالى شباهت دارد كه قرار مسابقه بر سر آن بسته مى شود.  حضرت فرموده است: «و ابتاعوا ما بقى الى قوله عنكم»،  «خريدارى كنيد براى دنياى باقى خود...» كه اشاره به لزوم زهد در دنيا، و دورى جستن از كالاهاى غير ماندگار آن دارد در نتيجه خريد متاعهاى آخرت ضرورى مى نمايد. تاكنون بارها به اين حقيقت توجّه داشته اى كه لفظ بيع در امورى كه پايدار نيست به كار مى رود و به معناى فروختن و از دست دادن است، و لفظ اشترى براى امور پايدار. پس مشترى خريدارى مى كند چيزهايى را كه بماند، و پولى را كه مى دهد از دستش خارج مى شود، در اين مورد خاصّ كه حفظ نفس در دنياى آخرت مطرح است، خريدار، نفوس را بيشتر دوست مى دارد زيرا نفوس در دنياى آخرت ماندنى هستند، ولى خوشيهاى دنيوى زودگذر و ناپايدارند، لذا حضرت عبارت «و ابتاعوا» را براى متاع دنيا به كار برده است.  حضرت فرموده: «فترحلّوا فقد جدّ بكم»،  براى كوچ كردن به آخرت آماده شويد. زيرا براى كوچ دادن شما كوشش فراوانى صورت مى گيرد، فرمانى است بر كوچ كردن از دنيا، يعنى بايد منازل سفر به سوى خداوند متعال را كه همان سلوك و پيمودن راه حق است، منزل به منزل طى كرده پشت سر گذاشت و به تدريج از دنياى فانى رخت بربست.  حضرت وجوب كوچ كردن از دنيا را با عبارت: «فقدّ جدّبكم» بيان كرده اند، يعنى: با زور و اجبار شما را به سوى مرگ مى برند و لفظ «جدّبكم» بر سريع تحقق يافتن اسبابى كه مزاج انسانى را به فساد و تباهى مى كشاند، و او را به دنياى آخرت، نزديك مى كند اشاره دارد چنان كه راننده شتر قافله را آهسته آهسته به مقصد نزديك مى كند.  سپس مى فرمايند: «و استعدوا للموت فقد اظلّكم»،  «براى مرگ آماده شويد كه بر شما سايه افكنده است.» آماده شدن براى مرگ به معناى كمال بخشيدن به نفوس است چنان كمالى كه نفوس سزاوار و شايسته آن هستند. تا بدان پايه و مقام كه مرگ برايشان اهميّتى نداشته، بلكه دوست داشتنى مى شود، زيرا مرگ وسيله رسيدن به محبوب و ملاقات خداوند و موجب سعادت پايدار در پيشگاه قدس ربوبى است. سايه افكندن مرگ، كنايه از نزديك بودن آن است. در اين عبارت مرگ به ابر و يا پرنده اى تشبيه شده و صفت «سايه افكندن» را به عنوان استعاره به كار گرفته اند. آن گاه فرموده اند: «كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا»،  «شما از كسانى باشيد كه به نداى ندا دهنده دقّت كرده بيدار شويد» اين بيان امام (ع) براى توجّه دادن انسانها به منادى حق تعالى است، يعنى زبان شريعت و ندايى كه از دل طبيعت برخاسته و گوش جان، آن را مى شنود.  فرموده است: «و علموا الى قوله سدى»،  براى آگاهاندن انسانها به اين حقيقت است كه دنيا خانه پايدارى براى آنها نيست، تا اعتمادى بدان پيدا نكرده، آماده بيرون رفتن از دنيا شوند، سپس دستور تبديل دنيا به آخرت را مى دهند، تا يادآور شوند، در صورتى كه آخرت مى تواند عوض از دنيا باشد، واجب است كه به آخرت توجّه شود. و با اين بيان كه خداوند شما را بيهوده نيافريده. وجوب عمل براى آخرت را ثابت مى كند، زيرا انسانها براى جايگاهى فراتر از دنيا خلق شده اند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 395 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثالثة و الستون من المختار فى باب الخطب  فاتّقوا اللّه عباد اللّه و بادروا آجالكم بأعمالكم، و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم، و ترحّلوا فقد جدّ بكم، و استعدّوا للموت فقد أظلّكم، و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا، و علموا أنّ الدّنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا، فإنّ اللّه لم يخلقكم عبثا، و لم يترككم سدى.اللغة:(بادره) مبادرة و بدارا و بدر غيره إليه عاجله و (جدّ بكم) بصيغة المجهول أى عجل بكم و حثثتم على الرّحيل و (استعدّ) له تهيأ و (أظلّنى) الشّي ء غشينى أودنا منّى حتّى القى على ظلّه و (صيح بهم) من الصّياح و هو الصّوت بأقصى الطاقة و (استبدلوا) بصيغة الامر بمعنى أبدلوا و (السّدى) بالضّم و قد يفتح المهملة من الابل يستعمل في الواحد و الجمع.الاعراب:الباء فى قوله بأعمالكم للمصاحبة، و في قوله بما يزول للمقابلة، و في قوله بكم للتّعدية، و الفاء في قوله فقد جدّ بكم، و قوله فقد أظلكم للسّببيّة، و في قوله فانتبهوا عاطفة، و في قوله فاستبدلوا فصيحة، و في قوله فانّ اللّه للسّببيّة أيضا.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذه الخطبة أيضا هو التنفير عن الدّنيا نظرا إلى قصر مدتها و سرعة زوالها و التّرغيب في الآخرة لتحصيل ما هو وسيلة إلى ثوابها منجية عن عقابها و هو التّقوى و لزوم الأعمال الصّالحة المشار إليها بقوله كنايه (فاتقو اللّه عباد اللّه و بادروا آجالكم بأعمالكم)أى سارعوا إلى آجالكم الموعودة مصاحبا بأعمالكم الصالحة و هو كناية عن ترّقب الموت و عدم الغفلة عنه، و هو إنّما يكون بالتّجافي عن دار الغرور و الرّغبة إلى دار السّرور و الاستعداد للموت قبل نزول الموت (و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 397 و هو أمر بشراء الآخرة بالدّنيا و توصيف المبتاع بالبقاء و الثّمن بالزّوال ترغيبا و تحريصا، إذ تبديل الزّايل بالباقى بيعة رابحة و كفة راجحة لا يرغب عنها العاقل، و استعمال المبايعة في هذه المبادلة و المعاوضة غير عزيز قال سبحانه:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»  و اعلم أنّ البيع اعتماده على أركان أربعة: البايع، و المشتري، و الثّمن، و المثمن فالثّمن كما علمت هو متاع الحياة الدّنيا الفانية و لذايذها النّفسانية، و المبتاع نعيم الآخرة الباقية و الجنّة التي أكلها دائم و ظّلها، و المشترى هو العبد، و معلوم أنّ البايع لا بد أن يكون هو اللّه سبحانه إذ هو مالك ملك السّماوات و الأرض و له الآخرة و الاولى، و له الجنّة المأوى.تشبيه [و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم ] فقد شبه عليه السّلام دار الدّنيا بسوق تجارة عرض اللّه فيها متاع الآخرة للبيع و ليس في يد الخلق إلّا دراهم زيفة مغشوشة و هي زينة الحياة الدّنيا، فأمر بابتياع ذلك المتاع بتلك الدّراهم، فمن كان له عقل و كياسة امتثل ذلك الأمر فربح و فاز فوزا عظيما و من كان ذا حمق و جهالة تضرّ و خاب فخسر خسرانا مبينا و قد وقع الاشارة إلى تلك التّجارة و ما فيها من الرّبح العظيم و المنفعة الكثيرة في قوله سبحانه:«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 398 قال المفسّرون في هذه الآية وجوه من الدّلالة على الحثّ و التّاكيد بتلك المعاملة.الأوّل إنّ حقيقة الاشتراء غير جايز في حقّه سبحانه، لأنّ المشترى إنّما يشترى ما لا يملك و هو سبحانه مالك الأشياء كلّها، لكنّه ذكر لفظ الشّرا تلطّفا لتأكيد الجزاء لأنّه لمّا ضمن الثّواب على نفسه فى مقابلة العبادات البدنيّة و الماليّة جعل نفسه بمنزلة المشترى اللّازم عليه ردّ الثّمن بعد أخذ المبيع.الثّاني أنّه جعل في مقابلة النّفس التي هي منبع الشّرور و المفاسد، و المال الذي هو منشاء الغرور و المهالك الجنّة الدّائمة و السّعادات الباقية و هذه تجارة لن تبور، فلا يرغب عنها عاقل و لا يستقيلها إلّا جاهل روى أنّ أعرابيا مرّ بباب المسجد فسمع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله يقرأ هذه الآية فقال هذا الكلام لمن؟ قالوا: للّه سبحانه قال: متى وقع هذا البيع و الشّرى؟قالوا: في عالم الميثاق، قال: و اللّه بيع مربح لا نقيل و لا نستقيل.الثّالث قوله: وعدا، و وعد اللّه حقّ.الرّابع قوله: عليه، و كلمة على للوجوب.خامس قوله: حقّا و هو التّاكيد للتّحقيق.السّادس قوله: في التّورية و الانجيل و القرآن، و ذلك يجرى مجرى اشهاد جميع الكتب الالهية و جميع الأنبياء و الرّسل على هذه المعاملة.السّابع قوله: و من أوفى بعهده من اللّه، و هو في غاية التّاكيد إذ معناه أنه يفى ء و لا يخلف إذ عدم الوفاء للوعد، إمّا للعجز و عدم القدرة أو للبخل و الدّناءة، و كلّها مستحيلة في حقّ اللّه سبحانه مضافا إلى ما فيه من الكذب و الخيانة.الثّامن قوله: فاستبشر و أ ببيعكم، و هو مبالغة في التّاكيد أى فافرحوا بهذه المبايعة لأنكم بعتم فانيا بباق و زايلا بدايم.التّاسع قوله: و ذلك هو الفوز.العاشر قوله: العظيم، فثبت بهذه الوجوه العشرة عظم منفعة هذه المبايعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 399 و جلالة قدرها و كثرة ربحها تشبيه- كنايه (و ترّحلوا فقد جدّ بكم) و هو أمر بقطع منازل السّفر إلى اللّه و سلوك الطرق الموصلة إلى رضوان اللّه معلّلا بأنّكم حثثتم على هذا السير و السّلوك و عجلتم على طىّ هذه المنازل، فشبه عليه السّلام، الدّنيا بمنزل ينزل فيه قافلة ليستريحوا ساعة ثمّ ينادى فيهم بالرّحيل.و نظيره ما يأتي منه عليه السّلام في أواخر الكتاب قال: تغرّ و تضرّ و تمرّ إنّ اللّه لم يرضها ثوابا لأوليائه و لا عقابا لأعدائه و إنّ أهل الدّنيا كركب بيناهم حلّوا أن صاح بهم سايقهم فارتحلوا، و قال عليه السّلام في الدّيوان المنسوب إليه.تزوّد من الدنيا فانّك راحل          و بادر فانّ الموت لا شك نازل        ألا إنّما الدنيا كمنزل راكب          أراح عشّيا و هو في الصّبح راحل      فان قلت: ظاهر التّشبيه يعطى أنّ للنّاس في دار الدنيا مناديا ينادي فيهم الرّحيل و آمرا يأمرهم بالسّير و التعجيل، فمن ذلك المنادي، و ما المراد بذلك الأمر؟.قلت يحتمل أن يكون ذلك إشارة إلى الملك المأمور بالنداء من جانب اللّه سبحانه كما ورد في حديث أبي جعفر عليه السّلام، و في الديوان:له ملك ينادى كلّ يوم          لدوا للموت و ابنوا للخراب     و يحتمل أن يكون كناية عن توارد الأسباب التي تعدّ المزاج للفساد و تقربه إلى الآخرة و إلى ذلك أشار عليه السّلام في الدّيوان أيضا بقوله:إلى م تجرّ أذيال التّصابى          و شيبك قد نضا برد الشباب        بلال الشّيب في فوديك نادى          بأعلى الصّوت حيّ على الذّهاب        خلقت من التّراب و عن قريب          تغيب تحت أطباق التّراب        طمعت إقامة في دار ظعن          فلا تطمع فرجلك في الركاب        و أرخيت الحجاب فسوف يأتي          رسول ليس يحجب بالحجاب        أ عامر قصرك المرفوع اقصر         فانّك ساكن القبر الخراب     (و استعدّوا للموت فقد أظلكم) أى تهيّئوا له فانّه قريب منكم و أشرف عليكم كانّه أوقع ظلاله على رؤوسكم، و التّهيؤ له إنّما يحصل بالعلم بانّ أمامه طريقا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 400 بعيدا و سفرا مهولا و ممرّا على الصّراط، و أنّ المسافر لا بدّ له من زاد، فمن لم يتزوّد و سافر هلك و عطب، فاذا علم ذلك استكمل نفسه و قصر أمله و أصلح عمله و قطع العلايق الدّنيويّة و ترك الشّهوات النّفسانيّة و أشرب قلبه حبّ الآخرة فحينئذ لا يبالى أوقع على الموت أم الموت وقع عليه و إلى ما ذكرناه ينظر ما عن تفسير العسكري عن آبائه عليهم السّلام قال: قيل لأمير المؤمنين عليه السّلام: ما الاستعداد للموت؟ قال: أداء الفرائض، و اجتناب المحارم، و الاشتمال على المكارم ثمّ لا يبالي أن وقع على الموت أو وقع الموت عليه، و اللّه ما يبالى ابن أبي طالب أن وقع على الموت أو وقع الموت عليه تشبيه (و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا و علموا أنّ الدّنيا ليست لهم بدار) و هو أمر لهم بكونهم مثل أقوام التفتوا إلى منادى اللّه و هو لسان الشّريعة فحصل لهم بذلك الالتفات الانتباه من مراقد الطبيعة، و علموا أنّ الدّنيا ليست لهم بدار و أنّ مأواهم الآخرة دار القرار فكانوا من الزّاهدين في الدّنيا الرّاغبين في الآخرة، و اتّخذوا الأرض بساطا، و التّراب فراشا، و الماء طيبا، و قرضوا من الدّنيا تقريضا، فانّ من اشتاق إلى الجنّة سلا من الشّهوات، و من أشفق من النّار رجع عن المحرّمات، و من زهد في الدّنيا هانت عليه المصائب ألا إنّ للّه عبادا كمن رأى أهل الجنّة في الجنّة مخلّدين، و كمن رأى أهل النّار في النار معذّبين، شرورهم مأمونة، و قلوبهم محزونة، أنفسهم عفيفة و حوايجهم خفيفة، صبروا أيّاما قليلة فصاروا بعقبا راحة طويلة أمّا الليل فصافّون أقدامهم تجرى دموعهم على خدودهم يجارون إلى ربّهم يسعون في فكاك رقابهم من النّار، و أمّا النهار فحكماء علماء بررة أتقياء كأنّهم القداح قد براهم الخوف من العبادة ينظر إليهم الناظر فيقول مرضى و ما بالقوم من مراض، أم خولطوا فقد خالط القوم أمر عظيم من ذكر النار و ما فيها (فاستبدلوا) اى أبدلوا الآخرة بالدّنيا و هو تفريع على التشبيه يعنى أنّ القوم الذين صبح به كما أنهم علموا أنّ الدّنيا ليست منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 401 لهم بدار و بدّلوها بالآخرة فكذلك أنتم إذا كنتم مثلهم فاستبدلوها بها (فانّ اللّه لم يخلقكم عبثا و لم يترككم سدى) إما علة لجميع ما أمر به سابقا من التقوى و المبادرة إلى الآجال بالأعمال و ابتياع الآخرة بالدّنيا و غيرها مما تلاها، أو لخصوص الأمر الأخير أعنى الاستبدال، و كيف كان فالمقصود بذلك أنه سبحانه لم يخلق الناس عبثا و لم يتركهم مهملين كالابل المرسلة ترعى حيث تشاء و إنما خلقهم للمعرفة و العبادة كما قال سبحانه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» .فلا بدّ لهم من القيام بوظايف الطاعات و تحمّل المشاق في أداء العبادات و تبديل سيئاتهم بالحسنات بتوبتهم من الخطيئات، لتمكّنوا من الوفود إلى الدّرجات العاليات و في الحديث القدسي من منتخب التوراة: يابن آدم اني لم أخلقكم عبثا و لا جعلتكم سدى و لا أنا بغافل عما تعملون، و إنكم لن تنالوا ما عندي إلّا بالصبر على ما تكرهون في طلب رضائي، و الصبر على طاعتي أيسر عليكم من حرّ النار، و عذاب الدّنيا أيسر عليكم من عذاب الآخرة، يابن آدم كلكم ضالّ إلّا من هديته، و كلكم مريض إلّا من شفيته، و كلكم فقير إلّا من أغنيته، و كلكم هالك إلّا من أنجيته، و كلكم مسي ء إلّا من عصمته، فتوبوا إلىّ أرحمكم و لا تهتكوا أستاركم عند من لا يخفى عليه أسراركم.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام أنام و حجّة عالى مقامست كه مى فرمايد: پرهيز نمائيد از معبود بسزا اى بندگان خدا و بشتابيد بسوى أجلهاى خود با عملهاى خود و بخريد آخرت باقى را در عوض دنياى فاني، و رحلت نمائيد بسوى آخرت پس بتحقيق كه تعجيل كرده شده است بشما و مهيّا باشيد بمرك كه بتحقيق سايه انداخته است بر شما، و بشويد مثل طايفه كه از طرف خدا ندا كرده شدند پس بيدار شدند و دانستند كه نيست دنياى فانى از براى ايشان خانه و سراى زندگانى پس بدل نمائيد دنيا را بآخرت از جهة اين كه خداوند عبث خلق نكرده است شما را، و سر خود و مهمل نگذاشته است شما را.  
بخش ۲ : برگرفتن توشه برای آخرت [منبع]

وَ مَا بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ، وَ إِنَّ غَايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِ الْمُدَّةِ، وَ إِنَّ غَائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدَانِ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ، وَ إِنَّ قَادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ، فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً.

يَحْدُوُهُ : آن را سوق مى دهد و مى راند. 
جَدِيدَان : شب و روز. 
حَرِىٌّ : شايسته، سزاوار. 
الَاوْبَة : رجعت، بازگشت. 
مَا تَحْرُزُون بِهِ انْفُسَكُمْ : آنچه بواسطه آن نفس خود را حفظ خواهيد كرد. 
تَهدِمُ : ويران ميكند 
جَديرَة : سزاوار 
أوبَة : بازگشت نمودن 
ميان شما تا بهشت يا دوزخ، فاصله اندكى جز رسيدن مرگ نيست. زندگى كوتاهى كه گذشتن لحظه ها از آن مى كاهد، و مرگ آن را نابود مى كند، سزاوار است كه كوتاه مدّت باشد. زندگى كه شب و روز آن را به پيش مى راند به زودى پايان خواهد گرفت. مسافرى كه سعادت يا شقاوت همراه مى برد بايد بهترين توشه را با خود بردارد. از اين خانه دنيا زاد و توشه برداريد كه فرداى رستاخيز نگهبانتان باشد. 
(4) و ميان هيچكس از شما و بهشت يا دوزخ فاصله اى نيست مگر مرگ كه او را در يابد (زيرا پس از مرگ باب عمل و توبه و بازگشت بسته شود، پس هر كه مرد اگر در دنيا اطاعت و پيروى كرده ببهشت رود، و اگر نافرمانى نموده در دوزخ گرفتار خواهد بود) 
(5) و مدّت زندگى (در دنيا) كه يك لحظه آنرا كم گرداند، و ساعت (مرگ) آنرا از بين ببرد به كوتاهى سزاوار است (زندگانى در دنيا را كه بزودى منقضى شود بايد كوتاه دانست و از كار آخرت باز نماند)
(6) و غايبى كه (از وطن اصلى خود آخرت دور گشته و) نو آيندگان يعنى شب و روز او را (بمنزل حقيقى) ميراند سزاوار است كه بزودى (به وطنش) بازگشت نمايد (بايد در فكر بازگشتن بوطن اصلى خود بوده در اين مسافرت دنيا براى آسايش آنجا ربح و سودى بدست آرد) 
(7) و كسيكه با سعادت و نيكبختى يا شقاوت و بدبختى (به وطنش) مى آيد، نيكوترين توشه را نيازمند است،
(8) پس در دنيا از دنيا توشه برداريد از آنچه خود را فردا (ى قيامت از عذاب الهى) برهانيد. 
ميان شما و نعمت بهشت و آتش دوزخ فاصله اى جز مرگ نيست، مرگى كه بى ترديد آمدنى است. و چه كوتاه است مدت عمر تو، زيرا از گذشت لحظه اى، مى كاهد و از رفتن ساعتى، بنيادش درهم مى ريزد. غايبى كه گذشت شب و روز به اصرار فرا مى خوانندش شتابان بازخواهد گشت. قاصدى كه با بشارت رستگارى يا تهديد شوربختى از راه مى رسد، سزاوار است كه با نيكوترين توشه پذيرايش شوى. [پس، از اين جهان توشه آخرت برداريد تا خود را از عقوبت روز جزا در امان نگه داريد.] 
ميان شما و بهشت و دوزخ، فاصله اى جز فرا رسيدن مرگ نيست. و مسلّماً مقصدى که گذشتنِ لحظات، فاصله آن را مى کاهد، و عبور ساعت ها آن فاصله را نابود مى کند، سزاوار است که بسيار کوتاه باشد. و امر غايبى که (اشاره به سرآمدِ زندگى است) گذشتِ شب و روز، آن را به پيش مى راند، سزاوار است به سرعت فرا رسد. و مسافرى که به زودى با سعادت و خوشبختى يا با شقاوت و بدبختى فرا مى رسد بايد بهترين آمادگى را براى استقبال از او داشت; حال که چنين است در اين جهان، از اين جهان، براى خود زاد و توشه اى برگيريد که فرداى قيامت خود را با آن حفظ کنيد.
ميان شما تا بهشت يا دوزخ -فاصله اندكى است كه- جز رسيدن مرگ نيست. مدّت زمانى كه چشم بر هم زدنى كوتاهش سازد، و آمدن ساعت -مرگ- بيخ و بن آن را براندازد، چه كوتاه مدّتى است، و غايبى -مرگ- كه گذشت شب و روز آن را مى خواند، سزاوار است شتابان باز آيد، و پيكى را كه مژده رستگارى يا پيام نگونبختى و خوارى همراه دارد، 
نيك پذيره شدن شايد. پس، در دنيا از دنيا چندان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگاه داريد. 
بين شما و بهشت يا جهنم حايلى جز مرگ نيست كه از راه مى رسد. مدت حياتى كه لحظه ها از آن مى كاهند، و ساعت مرگ آن را منهدم مى نمايد سزاوار كوتاهى است، و اجل پنهان كه آمد و رفت شب و روز آن را مى آورد سزاوار سرعت باز گشت است، و آن آينده اى كه با خود رستگارى يا بد بختى آورد شايسته آماده كردن بهترين توشه است. پس در دنيا توشه برداريد توشه اى كه خود را بدان از عقاب فردا حفظ كنيد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 54-48   تا مى توانيد توشه برگيريد: در ادامه بحث گذشته، امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به سه نکته ديگر مى کند که مکمّل دستورات شش گانه پيشين است. نخست هشدار مى دهد که: «ميان شما و بهشت و دوزخ فاصله اى جز فرا رسيدن مرگ نيست» (وَ مَا بَيْنَ أَحَدِکُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلاَّ الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ). اشاره به اين که اگر به شما هشدار دادم که آماده مرگ شويد و با اَعمال صالح، بر اجل خود پيشى بگيريد به خاطر اين است که فاصله ميان شما، و بهشت و دوزخ، بسيار کوتاه است; در يک لحظه مرگ فرا مى رسد و خود را در ميان بهشت يا دوزخ (به تناسب اعمالتان) مى بينيد. آنها که آگاه و بيدارند کوتاهى اين فاصله را به خوبى درک مى کنند و به مقتضاى (إِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ)(1) آن را از نظر زمانى، نزديک مى بينند و به مقتضاى (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً)(2) آن را از نظر مکان نيز، نزديک مشاهده مى کنند. بديهى است اين سخن اشاره به قيامت صغرا است نه قيامتِ کبرا; توضيح اين که، انسانها داراى دو قيامتند: 1- قيامت کبرا که تمامى اوّلين و آخرين، در يک زمان معيّن در صحنه محشر حضور مى يابند و به حساب همه انسانها رسيدگى مى شود، نيکوکاران مشمولِ عنايات حقّ و برخوردار از بهشت برين مى شوند و بدکاران به کيفر اعمالشان راهى دوزخ مى شوند. 2- قيامت صغرا که با مرگ هر کس فرا مى رسد; رابطه او با دنيا قطع شده، پرونده اَعمال بسته مى شود و نشانه هاى رحمت، يا عذاب الهى آشکار مى گردد و قبر، باغى از باغ هاى بهشت يا حفره اى از حفرهاى دوزخ مى شود. همانگونه که در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «إِنَّ لِلْقَبْرِ کَلاَماً فى کُلِّ يَوْم يَقُولُ: أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ... أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ; قبر همه روز سخنى دارد و سخنش اين است: من خانه غربتم... من باغى از باغهاى بهشت، يا حفره اى از حفره هاى آتشم!»(3). البته اين بهشت و دوزخ، بهشت و دوزخ برزخى است نه بهشت و دوزخ قيامتى. بهر حال، امام(عليه السلام) در اين قسمت از خطبه، از نزديک بودن قيامت و پاداش و کيفر خبر مى دهد هر چند دنياپرستانِ محجوب، آن را دور مى دانند. سپس در دومين جمله از اين فراز، امام(عليه السلام) به نکته مهمى اشاره مى کند که نشان مى دهد مرگ که دريچه بهشت و دوزخ است از آدمى چندان دور نيست هر چند غالب مردم از آن غافلند; مى فرمايد: «مقصدى که گذشتن لحظات، فاصله آن را مى کاهد، و عبور ساعت ها، آن فاصله را نابود مى کند، سزاوار است که بسيار کوتاه باشد.» (وَ إِنَّ غَايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ، وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ، لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِ الْمُدَّةِ). منظور از«غايت» در اينجا همان عمر آدمى يا پايان عمر است که لحظه به لحظه، از آن کاسته مى شود و گذشت هر ساعتى، بخشى از آن را ويران مى کند; چرا که مجموع عمر، ترکيبى از ساعات و لحظه هاست. اين همان حقيقتى است که در سوره «والعصر» به آن اشاره شده و مى فرمايد: «إِنَّ الاِْنْسَانَ لَفِى خُسْر; هر انسانى گرفتار خسران است. (و چه بخواهد يا نخواهد سرمايه عمر را تدريجاً از کف مى دهد).» و نيز همان حقيقتى است، که در يکى از کلماتِ قصار، به آن اشاره شده: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ; هر نَفَسى که انسان مى کشد يک گام به مرگ نزديکتر مى شود.»(4) چرا که قلب و مغز و اعضاى هر انسانى استعداد معيَّنى براى زيستن دارد که اگر هيچ مانعى بر سر راه او پيدا نشود و هيچ بيمارى، عمر او را کوتاه نسازد، لحظه اى فرا مى رسد که مانند شمعى که موادّ قابل اشتعالش پايان گرفته، خاموش مى شود. راستى عجيب است، اگر به انسانى بگويند تمام عمرت را با چه چيز حاضرى مبادله کنى؟ مى گويد با هيچ چيز; ولى لحظه ها و ساعات را مفت و رايگان از دست مى دهد، در حالى که مجموعه عمر چيزى جز ترکيب همان لحظه ها و ساعات نيست. در اينجا سزاوار است اشاره به داستان زيبا و گويايى کنيم که يکى از بزرگان فقها، مرحوم «محقّق نراقى» در کتاب طنزآميز و پندآموز خود به نام «طاقديس» -که تمام آن در لباس شعر است- آورده است. او مى گويد: «يک نفر «طرّار» به سراغ دکّان بقّالى رفت و از او قيمت گردو را سئوال کرد او در پاسخ گفت: هر هزار گردو به ده درهم است. سؤال کرد: قيمت صد عدد چه مقدار است؟ گفت: پيدا است يک درهم; سراغ قيمت ده عدد را گرفت گفت: معلوم است يک دهم درهم; سرانجام قيمت يک گردو را سئوال کرد؟ گفت: قيمتى ندارد. مردِ طرّار گفت: اگر قيمتى ندارد يک عدد به من عطا کن! صاحب دکّان بى گفتگو يک عدد گردو به او داد. او برگشت و يکى ديگر تقاضا کرد باز صاحب دکّان يک گردو به او داد. بار سوم که تقاضاى خود را تکرار نمود، بقّال متوجّه شد; گفت: تو کجايى هستى؟ گفت اهل فلان جا، گفت: اى طرّار حقّه باز! ديگرى را فريب ده (مى خواهى سرمايه مرا با اين حيله و نيرنگ از چنگ من به درآورى; من هرگز فريب تو را نخواهم خورد).» سپس مى افزايد: «اگر از عمر ما چهل سال باقى مانده باشد، کسى بگويد اين چهل سال را با چه معامله مى کنى، مى گوييم تمام دنيا را به ما بدهى قيمت آن نخواهد بود: گردهى صد ملک بى تشويش را         مى فروشم کى حيات خويش را! ولى اين انسان نادان اين عمر عزيز را که از ماه و سال و روزها تشکيل يافته تدريجاً مفت و رايگان از دست مى دهد: ليکن اين کودن ببين بى قيل و قال         مى دهد مفت از کف خود ماه و سال اى دو صد حيف از چنين گنج نهان          کان ز دست ما برون شد ناگهان.» در سومين جمله، همان معنا را با تعبير زيباى ديگر تکميل کرده، مى فرمايد: «آن امر غايبى که گذشتِ شب و روز آن را به پيش مى راند سزاوار است به سرعت فرا رسد!» (وَ إِنَّ غَائِباً يَحْدُوهُ(5) الْجَدِيدَانِ: اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ، لَحَرِىٌّ بِسُرْعَةِ الاَْوْبَةِ(6)) منظور از «غايب» در اينجا اَجل و سرآمد زندگى است، که گويى همچون شتر سريع السّيرى از آينده به سوى انسانها در حرکت است و شب و روز، همچون دو ساربان، براى سرعتِ حرکتِ اين حيوان، به خواندن آواز معروف «حُدا» مشغولند. بديهى است چنين شترى به سرعت به سوى انسان باز مى گردد و بر درِ خانه او زانو مى زند. تعبير به «جديدان» به عنوان کنايه از شب و روز، به خاطر آن است که دائماً نو مى شوند و يکى جانشين ديگرى مى گردد. و تعبير «أَوْبَه» که به معناى بازگشت است در مورد اجل و سرآمد زندگى، از اين نظر است که بنا به تصريح قرآن و دلايل حسّى و يقينى، انسان در آغاز، مادّه بى جانى بيش نبود، سپس لباس حيات بر تن پوشيد، و باز هم به سوى مرگ مى شتابد، و دگر بار در قيامت به فرمان خدا زنده مى شود: «کَيْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاکُمْ ثُمَّ يُمِيتُکُمْ ثُمَّ يُحْيِيکُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ; چگونه به خدا کافر مى شويد! در حالى که شما مرده (و جسم بى روحى) بوديد، او شما را زنده کرد، سپس شما را مى ميراند و بار ديگر شما را زنده مى کند، سپس به سوى او بازگردانده مى شويد.»(7) شبيه همين معنا به تعبير بسيار روشنى در کلمات قصار آمده است، مى فرمايد: «إِذَا کُنْتَ فِي إِدْبَار وَ الْمَوْتُ فِي إِقْبَال فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقى; هنگامى که تو در بازگشت (عمر) هستى و مرگ به جلو مى آيد چه زود ملاقات صورت مى گيرد.»(8) جمعى از شارحان «نهج البلاغه» احتمال داده اند که: منظور از «غايب» در جمله بالا انسان باشد زيرا از وطن اصلى و منزل حقيقى خود که بايد به آن بازگردد، يعنى سراى آخرت دور مانده و غايب شده است، و شب و روز اين انسان را با سرعت به سوى منزلگاه اصلى مى راند، و به همين دليل به زودى به آن باز مى گردد. اين تفسير با جلمه (إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) که نشان مى دهد: «ما از سوى او آمده ايم و به سوى او باز مى گرديم» و با جمله ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) در وصيّت نامه تاريخى اش به امام مجتبى(عليه السلام) که مى فرمايد: «وَ اعْلَمْ يَا بُنَىَّ أَنَّ مَنْ کانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ، فَإِنَّهُ يُسَارُبِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَ يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِيماً وَادِعاً; فرزندم بدان! آن کس که مرکبش شب و روز است، دائماً در حرکت است هر چند خود را ساکن مى پندارد، و همواره قطع مسافت مى کند گر چه ظاهراً ايستاده و متوقّف است»(9)، هماهنگ است. ولى آنچه اين تفسير را از نظر دور مى کند، اين است که تعبير «غايب» از انسان، نيازمند به تکلّف است در حالى که اين تعبير درباره مرگ و سرآمدِ زندگى، بسيار به ذهن نزديک است. در چهارمين جمله که اين بحث را تکميل مى کند مى فرمايد: «مسافرى که با سعادت و خوشبختى يا با شقاوت و بدبختى فرا مى رسد بايد بهترين آمادگى را براى استقبال از او داشت» (وَ إِنَّ قَادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لاَِفْضَلِ الْعُدَّةِ). روشن است که منظور از «قادم» در اين جمله، انسان است که همچون مسافرى از منزلگاهِ دنيا، به سوى سراى جاودان در حرکت است و ره آوردى که با خود دارد، يا سعادت است يا شقاوت. چه بهتر که بهترين زاد و توشه را با خود برگيرد، تا بتواند در آن سرا سعادتمند وارد شود. در واقع انسانها همچون مسافرانى هستند، که سفر درازى را در پيش دارند اگر زاد و توشه خوبى همراه داشته باشند، سلامت خود را در طول سفر حفظ کرده و پر نشاط و با طراوت به مقصد مى رسند، و اگر زاد و توشه بدى با خود داشته باشند بيمار و رنجور و ناتوان و بدبخت، وارد آن سرا مى شوند. جمعى از شارحان «قادم» را نيز به معناى مرگ و سرآمدِ عمر، تفسير کرده اند که يا با پيام سعادت وارد مى شود يا خبر ناگوار شقاوت; و طبعاً براى ورود او بايد بهترين آمادگى را داشت. اين تفسير از آن جهت که هماهنگ با مفهوم جمله قبل (وَ إِنَّ غائِباً...) مى باشد، ترجيح دارد. منظور از «أَفْضَلُ العُّدَةِ» (برترين آمادگى) همان فراهم ساختن زاد و توشه تقوا است که در «قرآن مجيد» به عنوان «خير الزّاد» معرفى شده است (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى)(10). به همين دليل، امام(عليه السلام) در آخرين جمله اين فراز، به عنوان يک نتيجه گيرى چنين مى فرمايد: «حال که چنين است در اين جهان، از اين جهان، براى خود زاد و توشه اى برگيريد که فرداى قيامت خود را با آن حفظ کنيد.» (فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً). امام(عليه السلام) تعبير بسيار جالبى در اين عبارت فرموده، مى فرمايد: در دنيا، از خودِ دنيا، براى آخرت زاد و توشه برگيريد. اشاره به اينکه مواهب اين جهان مادّى مى تواند در عالم آخرت که مملوّ از معنويّت است کارساز باشد، آن هم در صورتى ممکن است که انسان از وجود خود، در دنيا بهره گيرد، و پيش از آنکه از جهان چشم بربندد، زاد و توشه لازم را فراهم سازد، و همان گونه که زاد و توشه مسافر در دنيا، او را از خطرِ گرسنگى و مرگ حفظ مى کند، زاد و توشه تقوا نيز، انسان را در قيامت از خطرات محشر و عذاب الهى نگاه مى دارد. در احاديث اسلامى نيز بر اين معنا تأکيد شده است; در حديثى از امام «على بن ابى طالب»(عليه السلام) تقوا به عنوان حرز مؤمن معرفى شده، مى فرمايد: (اَلتَّقْوَى حِرْزٌ لِمَنْ عَمِلَ بِهَا)(11) و در جايى ديگر، تقوا را به عنوان يک «دژ محکم» و «حصنِ حصين» معرفى فرموده، مى فرمايد: (التَّقْوَى حِصْنٌ حَصِينٌ لِمَنْ لَجَأَ إِلَيْهَا)(12) و در جاى ديگر، به عنوان «سپر محکم» ذکر فرموده است. مى فرمايد: (إِلْجَأُوا إِلَى التَّقْوَى فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مَنِيعَةٌ).(13) *** پی نوشت: 1. سوره قمر، آيه 1. 2. سوره معارج، آيه 6. 3. کافى جلد 3، صفحه 242. 4. کلمات قصار، جمله 74. 5. «يَحْدُو» از مادّه «حَدْو» (بر وزن ضرب) و «حُدا» (بر وزن دعا)، در اصل به معناى آواز خواندن براى شتران به منظور سرعتِ حرکتِ آنهاست; زيرا در ميان اعراب معمول بوده که با نوعى آهنگ و صداى مخصوص در مواقعى که مى خواستند شتران را به سرعت، حرکت دهند براى آنها مى خواندند، و صحيحِ آن «حُدا» است و در لسان عامّه «حُدى» گفته مى شود. 6. «أَوْبَه» معناى مصدرى دارد و با «إياب» که به معناى رجوع و بازگشت است، يک مفهوم را مى رساند.  7. سوره بقره، آيه 28. 8. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 28. 9. نهج البلاغه، نامه 31. 10. سوره بقره، آيه 197. 11. غرر الحکم، حديث 1128. 12. غررالحکم، حديث 1558. 13. غرر الحکم، حديث 2553.  
شرح علامه جعفری«و ما بين احدكم و بين الجنه او النار الا الموت ان ينزل به» (اي مردم ميان شما و بهشت و يا دوزخ فاصله‌اي جز مرگ وجود ندارد كه فرود آيد و آن فاصله را بردارد). خطاي ما در درك زمان، قيامت و بهشت و دوزخ را با فاصله‌ي بي‌نهايت براي ما مطرح مي‌نمايد. اين مطلب در بعضي از آيات قرآن مورد تذكر قرار گرفته است مانند: «انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا» (روز قيامت روزيست كه آنان آنروز را دور مي‌بينند و ما آنرا نزديك مي‌بينيم). آري، انسانهائي كه در كشش زمان فرو رفته و خود مانند جزئي از زمان گرديده‌اند، نه تنها قيامت و بهشت و دوزخ را بسيار بسيار دور مي‌بينند، بلكه هستي خود را در كشش زمان چنان كرده‌اند كه مي‌گويند: «و ما اظن الساعه قائمه» (گمان نمي‌كنم قيامتي برپا خواهد گشت). اما آن دسته از مردم رشد يافته و موفق به تكامل كه از جويبار زمان بيرون آمده و همه‌ي حقايق و واقعيات را در زنجير پيوسته‌ي علل و معلولات و عمل و عكس العملها مشاهده مي‌نمايند، فاصله‌اي ميان زندگي خود و قيامتي كه روز آشكار شدن اعمال و نتايج آنها در پيشگاه خداونديست، نمي‌بينند. اين مطلب در سخناني كه اميرالمومنين (عليه‌السلام) در توصيف مردم با تقوا به همام فرموده است، مشروحا بررسي خواهد گشت. از طرف ديگر احاديثي در منابع اسلامي به اين مضمون آمده است كه: «من مات فقد قامت قيامته، ثم ان كان من السعداء فيكون قبره روضه من رياض الجنه و ان كان من الاشقياء فيكون قبره حفره من حفر النيران». (هر كس كه از اين دنيا رفت، قيامتش برپا شد. سپس اگر از گروه سعادتمندان بوده باشد، قبر او باغي از باغهاي بهشتي است و اگر از اشقياء بوده باشد، قبر او گودالي از گودالهاي دوزخ خواهد بود). بعضي از اهل عرفان بهشت و دوزخي را كه با مرگ آغاز مي‌شود، به اخلاق و اوصاف نيكو و صفات و اندوخته‌هاي بد تفسير نموده‌اند. به اين معني كه روح آدمي پس از مفارقت از بدن و قطع علائق مديريت كه به حالت فراغت مي‌رسد و خويشتن را درمي‌يابد اگر در اين دنيا اهل فضيلت و اخلاق و اوصاف نيكو بود، با تجسم و مشاهده آنها پس از مرگ، در حقيقت وارد بهشت خويشتن مي‌گردد و اگر داراي صفات و اندوخته‌هاي بد و ناشايست بوده باشد، با تجسم و مشاهده‌ي آنها وارد دوزخ خويشتن مي‌شود. بنظر مي‌رسد اين دو تفسير مخالفتي با يكديگر ندارند، زيرا اين حقيقت كه عمل انسان پس از مرگ براي او مجسم مي‌شود، در منابع فراواني وارد شده است. *** «و ان غايه تنقصها اللحظه و تهدمها الساعه لجديره بقصر المده و ان غالبا يحدوه الجديدان: الليل و النهار لحري بسرعه الاوبه». (و آن پايان مدت زندگي آدمي كه گذشت لحظات از آن مي‌كاهد و مرور ساعتها آنرا نابود مي‌سازد، سزاوار كوتاهي است و آن اجل پوشيده از چشم كه جريان روز و شب آنرا بسوي انسان مي‌راند، در بازگرداندن انسان بجايگاه اصلي او شايسته‌ي است). اگر لحظه‌ها پشت سر هم از آينده مي‌رسند و بدون توقف بگذشته مي‌خزند، آينده هر اندازه هم كه طولاني و ممتد بوده باشد، پايانش نزديك است آري چنين است كه لحظه‌ها با پيوستگي شگفت‌انگيز و بدون انقطاع پشت سر هم از آينده مي‌رسند و بي آنكه در ديدگاه ما كمترين توقفي داشته باشند، رهسپار گذشته مي‌شوند. و اينكه گذشت زمان براي ما طولاني جلوه مي‌كند، بدان جهت است كه ما خود را در هر موقعيتي كه از زندگاني قرار گرفته باشيم نمي‌توانيم يا نمي‌خواهيم از قيد و بند لحظات گذران زمان آزاد نموده و از ديدگاه بالاتري به زمان و گذشت آن بنگريم. بهمين جهت است كه زندگي براي انسان آگاه از آغاز و انجام آن، حقيقتي روياروي جلوه نموده و مي‌تواند محاسبات عاليتري درباره‌ي اين حقيقت طرح شده در برابر ديدگان خود انجام بدهد، بخلاف كساني كه مانند يك گياه يا يك درخت روئيده شده در كنار جويبار قرار گرفته كه نه از منبع آن اطلاعي دارد و نه آگاهي به انجام و محصول آن يكي از آثار رواني گذشت زمان براي مغزهاي ناآگاه، بروز حالتي شبيه به خواب در انسان است، لذا در بعضي از احاديث آمده است كه: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا» (مردم در خواب فرو رفته‌اند و موقعي كه مرگ به سراغشان بيايد بيدار مي‌شوند). يكي از اساسي‌ترين محاسباتي كه انسان آگاه از آغاز و انجام زندگي دارا مي‌باشد، درك واقعي است كه مدت عمرش را تشكيل مي‌دهد، اين انسان چنانكه گفتيم: گياه يا درخت روئيده شده در كنار جويبار نيست، بلكه انساني است كه به جويبار اشراف و احاطه دارد و با علم به پايان آن كه نوعي علم شهوديست، گويي طناب متحرك تدريجي زمان از رويدادهاي زندگي او كشيده شده و يك حقيقت معلوم در برابر ديدگان او قرار مي‌گيرد. براي چنين شخصي برهه‌هاي حقيقي و قراردادي زمان كه كشش طولاني نشان مي‌دهند، مفهومي ندارد، مگر از نظر انعكاس در سطح خودآگاه ذهن.  *** «و ان قادما یقدم بالفوز او الشقوه لمستحق لافضل العده فتزودوا في الدنيا من الدنيا ما تحرزون به انفسكم غدا». (و آن سرنوشت نهائي كه يا رستگاري با خود خواهد آورد و يا تباهي و شقاوت را، سزاوار آماده كردن بهترين وسائل براي سعادت است. پس در اين زندگاني آنچه را كه بوسيله‌ي آن در فرداي اين روزهاي زودگذر نفس خود را به موقعيت مطلوب موفق خواهيد نمود بدست بياوريد). آنچه كه پيش خواهد آمد با يكي از دو حالت خواهد بود از مطالب گذشته روشن شد كه آن سرنوشت نهائي را كه بعنوان نتايج اعمال انساني در آن كيفيت زندگي كه پيش گرفته بود خواهد ديد، يا رستگاري و نجات و وصول به آرمانهاي اعلاي روح است و يا شقاوت و محروميت از آرمانهاي اعلاي روحي است كه رحمت و لطف بي‌پايان خداوندي است. اين تقسيم در قرآن مجيد درباره‌ي سرنوشت نهائي آدمي بطور فراوان آمده است. و چنانكه اشاره كرديم منشاء اصلي اين تقسيم اعمال خود انسان و انتخابي است كه در كيفيت زندگي داشته است. نتايجي كه از انتخاب كيفيت زندگي گريبانگير شخصيت انساني خواهد گشت، مطابق قوانيني است كه خداوند متعال در عالم هستي بجريان انداخته است، بدين جهت است كه در آيات قرآني و منابع حديثي نتايج انتخاب كيفيت زندگي به خدا نسبت داده شده است، يعني ترتب نتايج انتخاب بر انتخابي كه بشر در اين دنيا انجام داده است، طبق قانون الهي است. مسئله‌اي ديگر در اين مبحث وجود دارد كه تذكر به آن لازم است. و آن مسئله عبارتست از عاقبت و سرنوشت زندگي انسانهائي كه نتوانسته‌اند قدرت و آگاهي لازم به انجام تكاليف الهي را در اين دنيا بدست بياورند. و اين قسم از مردم، مستضعفين نيز ناميده مي‌شوند. اين گروه از انسانها كه در اين دنيا بجهت انواعي از ناتوانيها مورد مسئوليت و توجه تكليف نبوده‌اند، چنانكه از بعضي از آيات قرآني و احاديث مربوط برمي‌آيد، و بحكم بديهي عقل درباره‌ي عدالت مطلق خداوندي، نه در رديف رستگاران قرار مي‌گيرند كه در اين دنيا عمر خود را در اطاعت از فرمان عقل سليم و وجدان پاك و دستورات الهي سپري نموده‌اند و نه در رديف اشقياء و تبهكاراني كه زندگي خود را در اختيار غرايز حيواني و اغواهاي شيطاني قرار داده‌اند. عدل مطلق و حكمت بالغه‌ي خداوندي اقتضا مي‌كند كه براي قرار گرفتن اين گروه در يكي از دو گروه سعداء و يا اشقياء پس از عبور از جهان طبيعت كه در آن مي‌داني براي عمل اختياري نداشته‌اند. قدرت و آگاهي لازم به آنان عنايت فرمايد و آنان را در مجراي آزمايش و تصفيه قرار بدهد. در جمله‌ي آخر كه اميرالمومنين مي‌فرمايد: «ما تحرزون به انفسكم غدا» (از جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيد توشه‌اي برداريد كه فردا نفس خود را با آن احراز كنيد). اين حقيقت با كمال صراحت گوشزد شده است كه عناصر پايدار و اركان جاويد شخصيت انساني در ابديت، از همين زندگي پي‌ريزي مي‌شود و آن شخصيتي كه انسان در ابديت با آن روياروي خواهد گشت، همانست كه در اين دنيا پي‌ريزي شده است و اين حقيقتي است كه آيات قرآني در موارد متعدد و روايات معتبر و همچنين دلايل صريح عقلي آن را تاييد مي‌نمايد.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 355-352 و سپس حضرت به آنچه كه ميان هر يك از انسان با بهشت يا دوزخ فاصله است اشاره كرده مى فرمايد: ما بين احدكم... اين عبارت امام (ع) براى تعيين آن حقيقتى است كه مردم براى آن آفريده شده اند و وعده رسيدن به آن را دريافت داشته اند. و تنها حايل ميان انسانها و آن وعده گاه، مرگ است.  برخى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: اين كلام امير المؤمنين (ع)، آنچه را حكما در باره بهشت و جهنّم تفسير كرده اند. تأييد و اصلاح مى كند حكما معتقدند كه بهشت به معارف الهى و لوازم آن و دوزخ به محبّت دنيا و نيل به لذّات آن باز مى گردد. قرارگيرى خصلتهاى پست در جوهر و حقيقت نفس و علاقه شديد به آنها سبب مى شود كه پس از جدا شدن جان از تن، نفس با همان صفات مكتسبه باقى مانده، و قدرت برگشت و تدارك روشنايى را نداشته باشد.  چنان كه شخص از همسايگى معشوق و لذّت بردن از آن، به جايگاهى سياه و تاريك منتقل گشته، و امكان بازگشت به جايگاه اوّل را نداشته باشد.  خداوند متعال تقاضاى پشيمان شده ها را چنين بيان مى فرمايد: «قالَ رَبِ حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ ...».  با اين توضيح، كه درك لذّت. معرفت كامل «خداوندى» و درك درد و رنج، دوزخ و آتش است اين دو معنا به هنگام جدا شدن جان از بدن تحقّق مى پذيرد زيرا ادراكات حقيقى در اين هنگام بطور شهود براى نفس انسانى حاصل مى شود، و خصلتهاى درون ذاتى آشكار مى گردند، چنان كه اگر درد عضو مجروح را با داروى مخدّر از ميان ببرند، بيمار احساس درد نمى كند، ولى وقتى كه خاصيّت داروى مخدّر از ميان برود، درد بازگشته و مريض احساس درد مى كند.  نفس انسانى، پس از فرا رسيدن مرگ، درك لذّت و درد را مى كند، زيرا سرگرميهاى دنيوى از ميان رفته اند.  مى گويم: (شارح) اين تفسير و توضيح به روش متكلّمين نيز روشن است، زيرا در حديث آمده است: مرگ شايستگى بهشت يا دوزخ داشتن را براى بنده خدا، آشكار مى كند. و او بر اين حالت تا برپايى محشر كبرى باقى خواهد ماند.  امام (ع) به كنايه مدّت معلوم زندگى انسان را «غايت» تعبير فرموده و سپس كوتاهى و ناچيزى آن را با دو بيان شرح داده است.  1-  گذشت هر لحظه عمر را كوتاه مى كند. يعنى تا بنگرى عمر گذشته است. اين كه گذر زمان، عمر را كوتاه مى كند، امر واضحى است، زيرا هر جزئى از زمان، كه مى گذرد، مجالى است كه مدّت بقاى انسان را در اين دنيا كم مى كند.  2-  ساعتها مدّت عمر را از بين مى برند. در اين بيان، حضرت ساعت را كنايه از هنگام مرگ آورده اند. شك نيست كه لحظه قطع علاقه نفس از بدن، پايان مدّت بقاى انسان در اين دنياست. پايان هر چيز آن امرى است، كه شيء بدان بستگى داشته باشد امام (ع) انهدام و خرابى را كنايه از پايان يافتن و قطع شدن دانسته اند. بديهى است زمانى كه حالش اين باشد، در نهايت كوتاهى است.  قوله عليه السّلام: «و انّ غائبا الى قوله، الأوبة»،  به اين حقيقت اشاره دارد، كه دنيا جايگاه غربت و محلّ سفر و كوچ كردن انسان است و مكان حقيقى او جائى است كه از آنجا سرچشمه گرفته و بدان باز مى گردد. امام (ع) بدين سبب به شب و روز جديدان اطلاق كرده كه هر كدام در تعاقب يكديگر پديد مى آيند، و هيچ كدام با ديگرى اختلاف ندارند. و لفظ «حدو» را براى آنچه لازمه نو شدن باشد يعنى آماده شدن انسان را براى فرا رسيدن اجل استعاره آورده اند، كه شبيه آواز خواندن ساربان براى سرعت گرفتن شتران، در پيمودن راه و رسيدن به منزل مقصود مى باشد.  به خوبى روشن است، آن كس را كه شب و روز برايش آواز بخوانند، شتابان به مبدأ و موطن اصلى اش باز مى گردد.  برخى از شارحان نهج البلاغه، منظور از «غائبا» را در كلام حضرت مرگ دانسته اند. ما مى گوييم (شارحين)، هر چند اين نظر محتمل است، امّا با عبارت «اوبه» كه به معناى بازگشت است سازگار نيست، زيرا بر مرگ صفت آينده، و رونده اطلاق نمى شود، تا اوبه كه به معناى بازگشت كننده است در باره آن گفته شود.  حضرت با عبارت «قادم» به سعادت و شقاوت انسان هنگام ورود به پيشگاه خداوند اشاره فرموده اند، كه پس از جدا شدن از اين دنيا محقّق مى گردد.  زيرا سرانجام كار انسان يا رسيدن به سعادت هميشگى، و يا به بدبختى و خسران دائمى است واژه «تدوم» بيان گر اين واقعيّت است، دنيايى كه پايانش اين باشد، ايجاب مى كند كه انسان بهترين توشه را برگيرد، تا به محبوبترين صورت دست يافته، و از زشت ترين و ناپسندترين حالت بدور ماند.  در تكميل همين موضوع امام (ع) فرموده اند: «فتزوّدوا...»، «از دنيا زاد و توشه برگيريد» چگونگى بهتر توشه برگرفتن از دنيا را توضيح داده اند، توشه اى كه انسان مى تواند با آن، در قيامت نفس خود را از در افتادن به آتش جهنّم، و شدّت گرماى آن نجات دهد. زاد و توشه نيكو را امام (ع) تقواى الهى و ترس و خشيت خداوندى معرّفى كرده اند.  چنان كه دانستى خشيت و ترس از خداوند، در همين دنيا حاصل مى شود.  كلام حضرت گوياى اين حقيقت است كه خشيت و خوف از دنيا و در دنيا به دست مى آيد. معناى كسب خشيت در دنيا روشن است، امّا به دست آوردن مقام خوف و خشيت از دنيا يعنى چه كسب خشيت الهى از دنيا بدين معناست، كه آثار و نتايجى كه براى نفس حاصل مى شوند عبارتند از: حالات و ملكاتى، مانند، خوف و خشيت و جز اين دو از امورى كه مى توانند زاد و توشه آخرت قرار گيرند و پس از جدا شدن جان از بدن همراه انسان باشند.  اين خصلتهاى نفسانى از رياضت همين بدن كه عناصر تشكيل دهنده آن، دنيوى و خاكى است حاصل مى شود. پس مى توان گفت، كه توشه آخرت از دنيا و در دنيا كسب مى شود.  در عرف جامعه، كلمه زاد و توشه براى سفر و بر امور مادّى اطلاق مى شود، در اين خطبه امام (ع) واژه «زاد» را براى كارهاى شايسته به كار برده اند، زيرا ميان توشه محسوس كه در سفر برداشته مى شود و تقوايى كه در سفر آخرت مفيد واقع شود، از اين جهت كه مسافر سلامت خود را، در هر دو نوع توشه تأمين مى كند شباهت است.  آرى در منازل محسوس، با داشتن توشه محسوس از گرسنگى و تشنگى در امان است و در منازل معقول و مراتب سير و سلوك و پيمودن راه به سوى خداوند متعال، با توشه تقوى از عذاب گرسنگى معقول در امان خواهد بود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 396 و ما بين أحدكم و بين الجنّة أو النّار إلّا الموت أن ينزل به، و إنّ غاية تنقصها اللّحظة و تهدمها السّاعة لجديرة بقصر المدّة، و إنّ غائبا يحدوه الجديدان اللّيل و النّهار لحريّ بسرعة الأوبة، و إنّ قادما يقدم بالفوز أو الشّقوة لمستحقّ لأفضل العدّة، فتزوّدوا في الدّنيا من الدّنيا ما تحرزون به أنفسكم غدا.اللغة:و (الجديدان) و الاجدان الليل و النّهار و (الاوبة) الرّجوع و (العدّة) ما اعددته من مال أو سلاح أو غير ذلك و الجمع عدد مثل غرفة و غرف و (الحرز) الحفظ و تحرزون إمّا ثلاثى مجرّد من باب نصر أو مزيد فيه من باب الافعال.الاعراب:و ما في و ما بين أحدكم للنفى، و قوله أن ينزل به في محلّ رفع بدل من الموت، و قوله و أنّ غاية اه عطف على قوله فانّ اللّه و الليل و النّهار بدل من الجديدان أو عطف بيان،المعنى:هذا و لما علل وجوب الابدال بما ذكر أكّد ذلك بقوله (و ما بين أحدكم و بين الجنة أو النار إلّا الموت أن ينزل به)و ذلك لأنّ العاقل إذا لاحظ أنه لا حجاب بينه و بين الجنة أو النار إلّا موته فيقطع العلايق الدنيوية و يفرغ قلبه من حبها و يستبدل الآخرة بالدنيا، و يمتثل لقوله: موتوا قبل أن تموتوا، شوقا إلى الثواب و خوفا من العقاب و مقصوده عليه السّلام بذلك الاشارة إلى قرب الساعة و ما يكون فيها من الثواب و العقاب و أنها ليست بعيدة كما يزعمه أهل الحجاب بيان ذلك أنّ أهل الحجاب و أصحاب الشك و الارتياب يزعمون يوم القيامة بعيدا من الانسان بحسب الزمان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 402 «وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً»* و بحسب المكان  «وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ» و أمّا أهل العلم و اليقين فيرونه قريبا بحسب الزمان  «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» حاضرا بحسب المكان  وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ  إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً.هذه هي القيامة الكبرى، و أما القيامة الصغرى فهي إذا انقطع علاقة الروح من الجسد كما قال: من مات فقد قامت قيامته ثمّ إن كان من السعداء فيكون قبره روضة من روض الجنة، و إن كان من الأشقياء فيكون القبر حفرة من حفر النيران، هذا بحسب مذاق أهل الشرع و أمّا مذاق أهل العرفان فهو على ما ذكروه أنّ كلّ من شاهد بنور البصيرة باطنه في الدنيا لرآه مشحونا بأصناف السباع و الموذيات مثل الغضب و الشهوة و الحقد و الحسد و الكبر و العجب و الرّياء و غيرها، و هي التي لا تزال تفرسه و تنهشه إن سبا عنها بلحظة إلّا أنّ أكثر النّاس محجوب العين عن مشاهدتها، فاذا انكشف الغطاء بالموت و وضع في قبره عاينتها و هى محدقة عليه، و قد تمثّلت بصورها و أشكالها الموافقة لمعانيها، فيرى بعينه العقارب و الحيّات قد أحدقت و إنّما هى ملكاته و صفاته الحاضرة الآن، و قد انكشف له صورها الطبيعية و هذا عذاب القبر و ان كان سعيدا تمثّل له ما يناسب أخلاقه الحسنة و ملكاته المرضيّة على وفق ما كانت تعتقدها أو فوقها من الجنات و الحدائق و الأنهار و الغلمان و الحور العين و الكاس من المعين فهذا عقاب القبر و ثوابه، و لذا قال صلوات اللّه عليه و آله: القبر روضة من رياض الجنّة أو حفرة من حفر النّيران، فالقبر الحقيقي هذه الهيئة و ثوابه و عذابه ما ذكر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 403 ثمّ إنّه عليه السّلام علّل وجوب الاستبدال بعلّة ثانية مشيرة إلى سرعة زوال الدّنيا و فنائها و قصر مدّتها و انقضائها و هو قوله (و إنّ غاية تنقصها اللحظة و تهدمها السّاعة لجديرة بقصر المدّة)أراد بالغاية أجل الانسان و مدّة تعيّشه في دار الدنيا و نبّه على قصرها بأنّها تنقصها اللحظة أى النظرة لأن كلّ جزء من الزّمان فرضته قد مضى من مدّة الانسان منقص لها، و بأنها تهدمها السّاعة أى ساعات اللّيل و النّهار، لأنّ الطبايع الجرميّة فلكية كانت أو عنصريّة متجدّدة الوجود و الحدوث في كلّ آن، فوجودها نفس زوالها و حدوثها نفس فنائها و الموادّ و الأعراض تابعة للطبايع فاذن تكون السّاعات هادمة لها استعاره بالكنايه و قال الشّارح البحراني: كنى بالسّاعة [تهدمها السّاعة] عن وقت الموت و لا شكّ أنّ الآن الذي تنقطع فيه علاقه النّفس مع البدن غاية لأجل الانسان، و غاية الشي ء هى ما ينتهى عندها الشّي ء فكنى بالهدم عن ذلك الانقطاع و الانتهاء كناية بالمستعار (و ان غايبا يحدوه الجديدان الليل و النّهار لحريّ بسرعة الأوبة) المراد بالغايب الانسان فانّه غايب عن وطنه الأصلي و منزله الحقيقي الذي إليه معاده و مسيره و هو دار الآخرة و شبّه الليل و النّهار بالحادي لكونهما مقرّبين للانسان بتعاقبهما إلى وطنه موصلين له إليه كما أنّ الحادى يحدو الابل و يحثّها على السّير بحدائه حتّى يوصلها إلى المنزل، و من المعلوم أنّ من كان حاديه الليل و النّهار فهو في غاية سرعة السّير و الرّجوع إلى وطنه، و قيل المراد بالغايب الموت قال البحراني: و هو و إن كان محتملا إلّا أنّه لا يطابقه لفظ الأوبة لأنّه لم يكن حتّى يرجع.أقول: يمكن الجواب عنه بأنّ الموت لما كان عبارة عن العدم الطاري للانسان و كان الانسان مسبوقا بالعدم أيضا سمّي حلول الموت بالأوبة قال الصّدر الشيرازى: اعلم أنّ المبدأ هي الفطرة الاولى، و المعاد هو العود إليها، فالاشارة إلى الأولى كان اللّه و لم يكن معه شيء «وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 404 فهذا خروج من العدم الأصلي إلى الوجود الكونيّ الحدوثي، و الاشارة إلى الانتهاء «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ» «كُلُّ شَيْ ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ » و هذا خروج من هذا الوجود الخاصّ إلى العدم الفطرى، فعلى هذا يصحّ توصيف الموت بأنّه يئوب إلى الانسان إلّا أنّ توصيفه بكون الليل و النّهار حاديين له لا يخلو عن بعد فافهم (و إنّ قادما يقدم بالفوز أو الشقوة لمستحقّ لأفضل العدة) و المراد بالقادم بالفوز أو الشقوة هو الانسان لما قد علمت أنه غايب عن وطنه الأصلى و ساير إليه، فهو حين قدومه على منزله إمّا أن يكون سعيدا فيفوز بالسعادة الباقية، و إمّا أن يكون شقيا فيقع في الخيبة الدائمة، و من كان هذا شأنه فاللازم عليه أن يستعدّ أفضل العدة، و يدخر لنفسه أحسن الزاد و الذخيرة حتى ينادى بنداء «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» . (فتزودوا في الدّنيا من الدّنيا ما تحرزون به أنفسكم غدا) يعني أنّ الانسان إذا كان مستحقا لأفضل العدة فلا بد له أن يتزود من دنياه ما يحفظ به نفسه غدا بعد الموت و يوم القيامة من حرّ النّار و من غضب الجبّار، لأنّ ذلك أفضل العدد «1» و أحسن الزّاد و هذا هو التّقوى كما قال اللّه تعالى: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى».الترجمة:و نيست ميان يكى از شما و ميان بهشت يا جهنم مگر مرگ كه نازل شود بر او، و بدرستى مدّت و مسافت عمرى كه كم مى گرداند آنرا نگريستن و خراب مى سازد آن را ساعتهاى شب و روز هر آينه سزاوار است آن بكوتاهى مدت، و بدرستى غايبى كه ميرانند او را تازه آيندگان كه عبارتست از شب و روز هر آينه لايقست بسرعة بازگشت. يعنى بسوى وطن اصلى كه عبارتست از آخرت، و بدرستى كه آينده كه مى آيد بسوى آخرت با سعادت يا شقاوت هر آينه استحقاق دارد به بهترين توشه كه عبارتست از عبادت و اطاعت تا برساند بسعادت، پس توشه برداريد در دنيا از دنيا آن چيزى را كه حفظ نمائيد با آن نفسهاى خودتان را از عقوبت روز جزا.______________________________ (1) عدد جمع عدة، منه  
بخش ۳ : پرهیز از غفلت [منبع]

فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ، فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ وَ الشَّيْطَانُ مُوَكَّلٌ بِهِ يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَهَا وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَهَا إِذَا هَجَمَتْ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَكُونُ عَنْهَا، فَيَا لَهَا حَسْرَةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَةِ؛ نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ وَ لَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا كَآبَة.

یُسَّوِفَهَا : (تا توبه را) به تأخير بيندازد. 
لَا تُبْطِرُهُ النَّعْمَةُ : نعمت او را به طغيان نمى كشاند و چشم بصيرتش را با پرده غفلت نمى پوشاند. 
خادِع : فريبنده 
لِيُسَوّفُها : تا آنرا بتأخير اندازد 
لا تُبطِرُ : نعمت بطغيان و اندارد، بَطَر : طغيان نمودن در اثر فراوانى مال و مقام 
بنده خدا بايد از پروردگار خود بپرهيزد، خود را پند دهد و توبه را پيش فرستد، و بر شهوات غلبه كند، زيرا مرگ او پنهان و پوشيده است، و آرزوها فريبنده اند، و شيطان، همواره با اوست و گناهان را زينت و جلوه مى دهد تا بر او تسلّط يابد، انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد كه آن را تأخير اندازد، و تا زمان فرا رسيدن مرگ از آن غفلت نمايد. واى بر غفلت زده اى كه عمرش بر ضد او گواهى دهد، و روزگار او را به شقاوت و پستى كشاند. 
از خدا مى خواهيم كه ما و شما را برابر نعمت ها مغرور نسازد، و چيزى ما را از اطاعت پروردگار باز ندارد، و پس از فرا رسيدن مرگ دچار پشيمانى و اندوه نگرداند. 
(9) و (بهترين توشه براى آخرت آنست كه) بنده از عذاب پروردگارش بپرهيزد، باينكه خود را پند دهد (و گفتار و كردار نيك را شعار خود قرار دهد) و به توبه و بازگشت پيشى گيرد (پيش از رسيدن مرگ از گناهان توبه نمايد) و بر شهوتش (خواهشهاى نفسش) مسلّط شود، زيرا مرگ او از او پنهان است (معلوم نيست چه وقت عمرش بسر مى رسد) و آرزويش او را فريب مى دهد (از كار آخرت باز مى دارد) و شيطان با او همراه است، معصيت و نافرمانى (خدا و رسول) را براى او مى آرايد تا بر آن سوار شود (مرتكب گردد) و او را به توبه نمودن اميدوار مى نمايد كه آنرا بتأخير اندازد تا اينكه ناگاه مرگ او را دريابد در حالتى كه از آن بسيار غافل مى باشد، 
(10) پس حسرت و اندوه بر آن غافلى باد كه عمرش (در قيامت) بر او حجّت و دليل باشد (باينكه چرا در دنيا كه همه جور وسيله برايت مهيّا بود سعادتمند نگشتى) و ايّام زندگانيش او را به بدبختى رساند (بر اثر نافرمانى در دنيا بعذاب ابدى گرفتار گردد) 
(11) از خداوند سبحان در خواست مى نماييم كه ما و شما را در رديف كسانى قرار دهد كه هيچ نعمتى او را ياغى و سركش ننمايد (هر چند نعمت يابد تواضع و فروتنيش بيشتر گردد) و هيچ فائده و غرضى (از اغراض باطله مانند رئاء و خود نمائى) او را از عبادت و بندگى پروردگار باز ندارد، و (كارى كند كه) بعد از مرگ پشيمانى و اندوه او را در نيابد. 
بنده اى از پروردگار خود مى ترسد، كه خود به اصلاح حال خويش پردازد و پيش از مرگ توبه كند و بر خواهشهاى نفس خود پيروز گردد. زيرا اجل چهره فرو پوشيده و آرزوها فريبنده و شيطان مهيا و در كمين است تا گناهان را در چشم او بيارايد و به ارتكاب معاصى برانگيزاندش. شيطان آدمى را به توبه اميدوار سازد و او، بدين وسوسه، هر بار توبه را به تأخير اندازد، تا بناگهان مرگ بر او هجوم آورد، در حالى كه، از خيال مرگ غافل است. اى حسرتا بر كسى كه دستخوش غفلت گردد و روز قيامت زندگى دنيوى او بر ضد او گواهى دهد و زيستن در اين جهان او را به شقاوت كشاند. 
از خداوند سبحان مى خواهم، كه ما و شما را در زمره كسانى قرار دهد كه نعمت دنيا سرمستشان نمى سازد و هيچ هدفى آنان را از فرمانبردارى پروردگارشان باز نمى دارد و مرگ سبب پشيمانى و اندوهشان نمى شود. 
بنده بايد از پروردگارش بترسد! خويشتن را اندرز دهد، توبه را مقدّم دارد، و بر شهوات خود چيره شود; زيرا مرگ او، از نظرش پنهان است و آرزويش او را فريب مى دهد; شيطان همواره مراقب اوست و گناه را در نظرش جلوه مى دهد، تا مرتکب شود; و او را در آرزوى توبه نگه مى دارد، تا آن رابه تأخير اندازد و هنگامى که مرگ بر او هجوم مى آورد در غافلترين حالت باشد! اى واى بر انسان غافلى که عمرش حجتى بر ضدّ اوست! (و در قيامت گواهى مى دهد که همه امکانات در اختيار او بود امّا از آن بهره نگرفت) و واى به حال انسانى که روزگارش (که بايد سرچشمه سعادت او شود) او را به شقاوت کشاند!
از خداوند سبحان مى خواهيم که ما و شما را از کسانى قرار دهد که هيچ نعمتى آنان را مست و مغرور نمى سازد و هيچ هدفى آنها را از اطاعت فرمان پروردگار باز نمى دارد و بعد از فرا رسيدن مرگ، پشيمانى و اندوه به آنان روى نمى آورد.
پس، بنده بايد پرواى پروردگار دارد، خيرخواه خود باشد و پيش از رسيدن مرگ توبه آرد. بر شهوت چيره شود، -و رهايش نگذارد-  چه مرگ او پوشيده است و آرزوى دراز وى را فريبنده، و شيطان بر او نگهبان -و هر لحظه گمراهى اش را خواهان-. گناه را در ديده او مى آرايد، تا خويش را ان بيالايد، كه: بكن و از آن توبه نما و اگر امروز نشد فردا، تا آنكه مرگ او سر برآرد، و او در غفلت خود را از انديشه آن فارغ دارد. دريغا و پشيمانيا بر آن در غفلت به سر برده روزگار تباه، و عمر وى بر اين تباهى و غفلت گواه. 
از خداى سبحان خواهانيم كه ما و شما را از كسانى بدارد كه نعمت، آنان را به راه سركشى در نيارد، و هيچ چيز از اطاعت پروردگارشان باز ندارد، و پس از مرگ اندوه و پشيمانى به آنان روى نيارد. 
آن عبدى تقوا پيشه شد كه خيرخواه خود گشت، و توبه اش را پيش انداخت، و بر شهوتش پيروز شد، زيرا زمان اجل انسان مخفى است، و آرزويش گول زننده اوست، شيطان موكّل آدمى است كه معصيتش را در نظرش مى آرايد تا مرتكب آن شود، و توبه را به صورت آرزو براى آينده جلوه مى دهد تا آن را به تأخير افكند، تا مرگ بر آدمى بتازد زمانى كه نسبت به آن غافل تر از هر چيز باشد. حسرت و اندوه بر آن بى خبرى كه عمر نابود شده اش بر او حجّت است، و پايان زندگيش شقاوت.
از خدا درخواست دارم ما و شما را از كسانى قرار دهد كه نعمت آنان را به طغيان نيندازد، و هدفى آنان را در عبادت پروردگار خود مقصّر نسازد، و پس از مرگ ندامت و اندوه بر او فرود نيايد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 63-56   واى بر انسانهاى غافل! امام(عليه السلام) در اين بخش که در واقع نتيجه گيرى از بخش هاى گذشته است و با «فاء» تفريع شروع مى شود مى فرمايد: «بنده بايد از پروردگارش بترسد، خويشتن را اندرز دهد، توبه را مقدّم دارد، و بر شهوات خود چيره شود» (فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ، وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ، وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ).(1) امام در جمله اوّل، دستور به تقوا مى دهد که در واقع توضيحى است براى جمله «فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا» که قبلاً آمده بود; زيرا مى دانيم بهترين زاد و توشه ها زاد و توشه تقواست. و روى عنوان عبوديّت که انگيزه تقوا است تکيه مى کند و بعد از ذکر اين اجمال، به تفصيلِ آن، در سه جمله مى پردازد: نخست اندرز دادن خويش و به دنبال آن توبه کردن و سرانجام بر شهوات غالب شدن که مجموعاً يک نسخه کامل براى سعادت انسانهاست; انسانى که از اندرز خويش غافل شود به سراغ توبه و جبران گذشته نمى افتد و چنين انسانى مغلوب شهوات مى شود. سپس اشاره به مطلبى مى کند که در حقيقت دليلى است براى آنچه در جمله قبل آمده، مى فرمايد: «زيرا مرگِ انسان، از نظرش پنهان است (ناگهان فرا مى رسد در حالى که توبه نکرده و از اسارت شهوات رهايى نيافته) و آرزويش وى را فريب مى دهد، شيطان همواره مراقب اوست، گناه را در نظرش جلوه مى دهد تا مرتکب شود، و او را در آرزوى توبه نگه مى دارد، تا آن را به تأخير اندازد و هنگامى که مرگ بر او هجوم مى آورد در غافلترين حالت باشد!» (فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ، وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ، وَ الشَّيْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ، يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْکَبَهَا، وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَهَا(2)، إِذَا هَجَمَتْ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَکُونُ عَنْهَا). با توجّه به اينکه «أَغْفَلَ مَا يَکُونُ عَنْهَا» در مقامِ بيانِ حال است، مجموع جمله چنين معنا مى دهد که: «هنگام هجوم مرگ، چنين انسانى که اسير شهوات، آرزوها و شيطان است، در غافلترين حالات به سر مى برد، و هنگامى چشم باز مى کند که کار از کار گذشته است و در آغوش اجل قرار گرفته است.» اين احتمال نيز وجود دارد که «اذا» معناى شرطيّت نداشته باشد و «اذا»ى «مفاجات» باشد و آنگاه مفهوم جمله چنين مى شود: «ناگهان مرگ او فرا مى رسد، در حالى که در غافلترين حالات است» البتّه نتيجه هر دو تعبير يکى است و آن فرا رسيدنِ مرگ، بدون هيچ گونه آمادگى است. در ادامه اين سخن امام(عليه السلام) مى فرمايد: «اى واى بر انسان غافلى که عمرش دليلى بر ضدّ او است (و در قيامت گواهى مى دهد که همه امکانات در اختيار او بود امّا از آن بهره نگرفت) و واى به حال انسانى که روزگارش (که بايد سرچشمه سعادت او شود) او را به شقاوت کشاند!» (فَيَالَهَا حَسْرةً عَلَى کُلِّ ذِي غَفْلَة أَنْ يَکُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً، وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَةِ!) آرى سرمايه اى عظيم تر و پربرکت تر از ساعات و ايّام عمر انسان وجود ندارد; سرمايه اى است که گاه بهره گيرى از يک ساعت آن، مى تواند انسان را از پست ترين حالات به اوج عظمت برساند و همچون «حرّ بن يزيد رياحى» از صف اشقيا درآيد و در صفوف بهترين صالحان و شهيدان جاى گيرد; يا اينکه در لحظه اى، ضربه اى بر پيکر کفر وارد سازد که پاداشش برتر از عبادت جنّ و انس باشد (همانگونه که درباره اميرمؤمنان على(عليه السلام) در روز تاريخى احزاب آمده است) و يا شبى از آن را در بستر به سر برد، در حالى که بالاترين معامله را با خدا کرده باشد (آنگونه که در «ليلة المبيت» واقع شد). چنين عمرى که ساعات و لحظاتش اين قدر گرانبها است اگر دهها سالِ آن، در اختيار انسان قرار گيرد و کمترين بهره اى از آن برندارد، آيا حسرت بار و اسف انگيز نيست و همين است که امام(عليه السلام) در جمله هاى بالا به خاطر آن تأسّف مى خورد. در پايان، امام(عليه السلام) با يک دعاى بسيار پرمعنا و آموزنده، خطبه را پايان مى دهد، مى فرمايد: «از خداوند سبحان مى خواهيم که ما و شما را از کسانى قرار دهد که هيچ نعمتى آنان را مست و مغرور نمى سازد، و هيچ هدفى آنها را از اطاعت فرمان پروردگار باز نمى دارد، و بعد از فرا رسيدن مرگ، پشيمانى و اندوه به آنان روى نمى آورد» (نَسْأَلُ اللّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا و إِيَّاکُمْ مِمَّنْ لاَتُبْطِرُهُ(3) نِعْمَةٌ وَ لاَتُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ، وَ لاَتَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لاَ کَآبَةٌ(4)). امام(عليه السلام) در اين سه جمله -که در مقام دعا ذکر کرده- سه درس ديگر به همگان مى دهد; نخست اينکه: مراقب باشيد نعمتهاى الهى شما را مست و مغرور نکند; ديگر اينکه: مواظب باشيد، اهداف مادّى شما را از اطاعت خدا باز ندارد; سوم اينکه: کارى کنيد که اگر مرگتان فرا رسد، نادم و پشيمان و اندوهناک نباشيد و آمادگى کافى براى آن به دست آورده باشيد! *** نکته ها: 1- فلسفه پنهان بودن مرگ در اين خطبه اشاره اى به مسأله پنهان بودن مرگ شده است (فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ) و اين يکى از رازهاى مهمّ خلقت است; هيچ کس نمى داند يک ساعت ديگر زنده است يا در صفِ مردگان؟ امروز «مُخبِر» است و فردا «خبر»; امروز در مجلس ياد بود دوستش شرکت مى کند، و فردا دوستان ديگر در مجلس ياد بود او هستند. بى شکّ اگر پايان عمر هر کس بر او روشن بود سرچشمه مفاسد بى شمارى مى شد که «امام صادق(عليه السلام)» در توحيد معروف «مفضّل» به آن اشاره فرموده، مى گويد: «اى مفضّل! درباره مخفى بودن مدّتِ حياتِ انسان، بينديش! اگر انسان مقدار عمر خود را مى دانست (از دو حال خارج نبود) اگر عمرش کوتاه بود، همان مقدار از عمر به خاطر انتظارِ مرگ بر او گوارا نبود; بلکه به کسى مى ماند که دارايى اش به پايان رسيده و پيوسته احساس فقر مى کند و در ترس و وحشت است. اين در حالى است که فناى عمر از فناى مال مهمتر مى باشد، زيرا مال جانشين دارد امّا عمر جانشينى ندارد. و اگر عمر او طولانى بود و از آن آگاه مى شد، احساس امنيّت و بقا مى کرد و غرق معاصى و گناهان مى گرديد; به اين اميد که بهره کافى از شهوات ببرد و هنگامى که پايان عمرش نزديک مى شود، به توبه بنشيند. اين چيزى است که خداوند از بندگانش نمى پسندد (به همين دليل مدّت عمر را پنهان نگه داشت تا بندگانش هميشه در ميان خوف و رجا باشند; همان حالتى که از يک سو به انسان آرامش مى دهد و از سوى ديگر هشدار و سبب تکامل او مى گردد)». 2- فريب آرزوها را نخوريد امام(عليه السلام) در جمله ديگرى به فريب آرزوها اشاره فرموده و مى گويد: (وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ). چرا و چگونه آرزوها انسان را فريب مى دهد و بهترين ساعات عمر او را در پندارها و خيالات واهى سپرى مى کند؟! به خاطر اينکه دامنه آرزوها هرگز محدود نيست. بسيارى هستند که گمان مى کنند اگر خانه کوچک محقّرى در تملّک آنها درآيد براى هميشه از نظر مسکن آسوده خاطر خواهند بود، ولى چيزى نمى گذرد که خانه کوچک را بر خود تنگ مى بينند. و اگر به خانه وسيعترى برسند باز آن را محدود و ناکافى مى پندارند. ديده شده است افرادى خانه ها و قصرهاى متعدّد داشته اند ولى باز عطش درونى آنها فرو ننشسته و آرزوهاى خانه هاى بيشتر و قصرهايى مجلّل تر داشته اند; روحيّه آنان طبق آن تعبير معروف است که: «اگر اقليم هاى هفت گانه را به پادشاهى بدهند باز در بند اين است، که چنگ به آسمانها بيندازد و اقليم ديگرى بر آن بيافزايد.» اين تنها در مورد مسکن بود، در مورد ساير مواهبِ زندگىِ مادّى نيز، عيناً همين است! اين آرزوهاى دور و دراز و بى انتها، صاحبان خود را لحظه اى راحت نمى گذارد و تمام نيروهاى آنها را به خود جذب مى کند، در حالى که همه آنها انبوهى از پندارها است و اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) از آن تعبير به «خدعه» و «نيرنگِ آرزو» کرده است. 3- تزيين کردن شيطان! از نکات مهمّى که در خطبه بالا به آن اشاره شده، زينت بخشيدن معاصى به وسيله شيطان است که در آيات قرآنى نيز به آن اشاره شده; در آيه چهل و سه سوره «انعام» درباره گروهى از امّت هاى پيشين مى خوانيم: «وَلکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا کَانُوا يَعْمَلُونَ; ليکن دل هاى آنها قساوت پيدا کرد و شيطان کارهايى را که مى کردند براى آنان زينت داد» و در سوره «حجر» از قولِ خود شيطان مى خوانيم که وقتى از درگاه خداوند مطرود شد و کمر به دشمنى فرزندان آدم و گمراه ساختن آنها بست، چنين گفت: «لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ; من (لذّات مادّى را) در زمين، در نظر آنها زينت مى دهم; همگى را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان مخلَصت را(5)». اين تزيين شيطانى، از طرق مختلفى صورت مى گيرد: گاه از طريق آرزوهاى دور و دراز يا پندارهاى باطل! و گاه از طريق وسوسه لذّات زود گذر و شيرينى هاى ظاهرى که در بعضى از گناهان وجود دارد، و دقيقاً امتحان انسانها از همين جا شروع مى شود که چگونه پرده هاى پندار و پيرايه آرزوهاى زود گذر را بدرند و به لذّت هاى ظاهرى -که همانندِ عسلِ مسمومى، درکامِ روحِ انسان، شيرينى موقّتى ايجاد مى کند و آنگاه اَمعاى درون انسان را متلاشى مى سازد- اعتنا نکنند و در حقيقت خطر مهمّ گناهان و معاصى، همين تزيين هاى شيطانى و يا تزيين هاى نفس است. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که در بعضى از آياتِ قرآن، تزيين اعمال به خدا نسبت داده شده است اينگونه آيات با آيات بالا چگونه سازگار است؟ پاسخ اين سؤال با توجّه به آيه چهار سوره «نمل» به خوبى روشن مى شود که مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ لاَيُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ اَعْمَالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ; کسانى که به آخرت ايمان ندارند اَعمال (بد) آنها را براى آنان زينت مى دهيم به گونه اى که سرگردان مى شوند». اين آيه به خوبى نشان مى دهد که اين تزيين الهى نوعى مجازات الهى براى افراد بى ايمان و منحرف است و يا به تعبير ديگر: اعمالشان سبب مى شود که خداوند آنها را در چنگال شيطان رها سازد و از آنان حمايت نکند. به اين ترتيب هر دو بخش از آيات به يک حقيقت اشاره مى کند و شايد تعبير (وَ الشَّيْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ، يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْکَبَها) که در خطبه بالا آمده اشاره به همين باشد. 4- عمر انسانها حجّتى بر ضدّ آنهاست! از تعبيرهاى پر معنايى که در خطبه بالا آمده است «حجّت بودن عمر» است. چگونه عمر انسان مى تواند حجّتى بر ضدّ او باشد؟ ظاهراً نکته اش اين است که خداوند در طولِ عمرِ انسان، به قدر کافى درسهاى عبرت به او مى دهد و حوادث بيدار کننده و هشدار دهنده را فراهم مى سازد، علاوه بر پيام هايى که به وسيله پيامبران مرسل و اوصياى آنها براى انسان فرستاده است. از همين رو در آيه 37 سوره «فاطر» چنين مى خوانيم: «هنگامى که فرياد دوزخيان بلند مى شود و از پيشگاه خدا تقاضا مى کنند ما را از دوزخ خارج کن و بار ديگر به دنيا بازگردان تا اعمال صالحى غير از آنچه داشتيم انجام دهيم به آنها گفته مى شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُمْ مَا يَتَذَکَّرُ فيهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جَاءَکُمُ النَّذيِرُ; آيا شما را به آن اندازه، عمر نبخشيديم که هر کس اهليّت دارد در آن متذکّر شود و آيا انذار کننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟!» 5- غرور و مستى نعمت! نکته ديگرى که در خطبه بالا به آن اشاره شده، حالتى است به عنوان «بَطَر» که به افراد کم ظرفيت به هنگام وفور نعمت دست مى دهد و در قرآن مجيد به آن اشاره شده است. در آيه «چهل و هفت» سوره «انفال» مى خوانيم: «وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بَطَراً وَ رِئَاءَ النَّاسِ; و مانند کسانى نباشيد که از روى غرور و مستىِ نعمت و خود نمايى و رياکارى در مقابل مردم، از خانه هاى خود بيرون آمدند و مردم را از راه خدا باز مى داشتند». واژه «بَطَر» (بر وزن نظر) همان گونه که در قبل نيز اشاره شد، در اصل به معناى شکافتن است و سپس به معناى طغيان و غرور، به خاطر فزونى نعمت - که سبب مى شود انسان پرده هاى تقوا و اطاعت الهى را پاره کند - اطلاق شده است و اين حالتى است که در بسيارى از صاحبان نعمت که ايمان و ظرفيت کافى براى فزونى نعمتهاى الهى را ندارند پيدا مى شود; حالتى شبيه حالت مستان پيدا مى کنند به گونه اى که قادر بر کنترل حرکات و سخنان خود نيستند: حالتى بسيار زشت و زننده و مايه ننگ و عار! به همين دليل در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «يَنْبَغِي لِلْعَاقِلِ أَنْ يَحْتَرِزَ مِنْ سُکْرِ الْمَالِ وَ سُکْرِ الْقُدْرَةِ وَ سُکْرِ الْعِلْمِ وَ سُکْرِ الْمَدْحِ وَ سُکْرِ الشَّبَابِ; انسان عاقل بايد از مستى مال و مستى قدرت و مستى علم و مستى مدح مدّاحان و مستى جوانى بپرهيزد» و در پايان حديث مى افزايد: «فَإِنَّ لِکُلِّ ذلِکَ رِيَاحاً خَبِيثَةً تَسْلُبُ الْعَقْلَ وَ تَسْتَخِّفُ الْوَقَارَ; زيرا اين مستى ها بادهاى کثيف و آلوده اى دارد که عقل را مى ربايد و وقار انسان را از بين مى برد».(6) آرى مستى اين امور غالباً از مستى شراب سنگين تر است، چرا که مستى شراب يک شبه از بين مى رود ولى مستى اين امور گاهى يک عمر، همراه انسان است! **** پی نوشت: 1. «افعالى» که در اين جمله هاست، گر چه به صورت ماضى آمده، ليکن معناى امر را در بر دارد گويا چنان شنونده مطيع فرمان است که بدون گفتن، آنها را انجام داده است.  2. «يُسوِّفها» از مادّه «تسويف» به معناى امروز فردا کردن و تأخير انداختن کارى است و در اصل از جمله «سوف افعل کذا» (بزودى اين کار را انجام مى دهم) گرفته شده است.  3. «تُبْطِرُ» از مادّه «بَطَر» (بروزن نظر) در اصل به معناى شکافتنِ چيزى است و «بيطار» (دامپزشک) را نيز از اين جهت «بيطار» مى گويند که بدن حيوان را با نيشتر براى معالجه مى شکافد; سپس به هرگونه طغيان و تجاوزِ از حدّ، در اظهارِ خوشحالى به هنگام روى آوردن نعمت ها، اطلاق شده است و در يک تعبير مى توان «بَطَر» را به معناى مستى و غرورِ ناشى از نعمت، تفسير کرد. 4. «کَآبه» (بر وزن خرابه) معناى مصدرى و اسم مصدرى دارد و به معناى ناراحتى و دل شکستگى از غم و اندوه است و گاه گفته اند: «به ناراحتى هاى ناشى از اندوه که آثارش در چهره ظاهر مى شود» اطلاق مى گردد. 5. سوره حجر، آيات 39 - 40.  6. غرر الحکم، حديث 10948.  
شرح علامه جعفری«فاتقي عبد ربه، نصح نفسه و قدم توبته و غلب شهوته فان اجله مستور عنه و امله خادع له و الشيطان موكل به يزين له المعصيه ليزكبها و يمنيه التوبه ليسوفها». (آن بنده‌اي كه خيرخواه خويشتن گشت و توبه و بازگشت بسوي خدايش را پيش انداخت و به شهوت خود پيروز گشت، تقوي به پروردگارش ورزيد. زيرا اجل آدمي از او پوشيده است و آرزويش فريبنده‌ي او است و شيطان به اغوايش آماده و معصيت را بر او مي‌آرايد تا مرتكبش شود و او را بر آرزوي توبه قانع مي‌سازد تا به تاخيرش بياندازد). خيرخواهي درباره‌ي خويشتن و شتاب براي توبه و پيروزي بر شهوت از عاليترين علامات تقوي است: هر سه صفت انساني والا كه در جملات مورد تفسير آمده است از سازنده‌ترين عوامل رشد و تقويت عقل و وجدان و احساسات عالي انساني است. عامل يكم- خيرخواهي درباره‌ي خويشتن- اين عامل در درون انسان با دو شرط بوجود مي‌آيد. 1- حقايقي براي انسان خير و كمال تلقي شود، با آنرا بخواهد. 2- نفس خود براي خويشتن مطرح و با اهميت جلوه كند. كسي كه خود براي خويشتن داراي اهميت نباشد، در صدد شناخت خير و شر و مفيد و مضر بر خود برنمي‌آيد تاخير و مفيد را براي خود جلب و شر و مضر را در خود دفع نمايد. و مي‌توان گفت: شرط اول معلول شرط دوم است و با نظر به اين دو شرط است كه اغلب انسانهاي جوامع خيرخواه خويشتن نيستند زيرا خود براي آنان داراي اهميتي نيست كه محرك و شوق آنان بسوي تحصيل خيرات بوده باشد. بي‌اهميت تلقي كردن خود به عوامل متعددي مستند است كه مهمترين آنها عبارتست از بوجود آمدن خود بدون كوشش و تلاش آزادانه. توضيح اينكه انسان پس از سپري كردن دوران كودكي، بروز خود را در درون خويش احساس مي‌كند، بدون اينكه آنرا از جهان خارجي با زحمت و تحمل مشقت و آزادانه بدست بياورد، لذا هيچ اهميتي به آن نمي‌دهد كه اين خود چگونه بوجود آمد؟ و چرا بوجود آمد؟ و اين خود چه ماهيتي دارد؟ و مختصاتش چيست؟ و چه فعاليتهايي را مي‌تواند انجام بدهد؟ و محصول عالي آن چيست؟ پس اولاد آدم اين گوهر گرانبها را ارزان بدست آورده است و ارزان از دست مي‌دهد و احتياجي به گفتگو ندارد كه خود ما همواره اين خطاب و سرزنش را با ما دارد كه: من ندانم آنچه انديشيده‌اي اي          دو ديده دوست را چون ديده‌اي اي گران جان خوار ديدستي مرا          زانكه بس ارزان خريدستي مرا هر كه او ارزان خرد ارزان دهد          گوهري طفلي به قرصي نان دهد در نهان جان از تو افغان مي‌كند           گر چه هر چه گوئيش آن مي‌كند فقط موقعي ارزش اين گوهر گرانبها را خواهيم فهميد كه هنگام وداعش فرار رسيده باشد و موضوعي براي خيرخواهي و اثري براي درك ماهيت خود باقي نخواهد ماند. مولوي در اين باره مطلبي مي‌آورد كه بسيار جالب توجه است. مي‌گويد: در آن هنگام كه مي‌خواهند تيري را از بدن يك انسان در آوردند، براي جلوگيري از درد كشيدن تير از بدن، ماده‌ي مخدر به او مي‌دهند و او را بي‌حس مي‌نمايند و بدان جهت كه آدمي در موقع وداع با روح و جان، بجهت ردك ارزش با عظمت آن سخت ناراحت خواهد گشت و درد بي‌اندازه را خواهد چشيد، لذا در و گيجي لحظات فرا رسيدن مرگ مانند آن ماده‌ي مخدر است كه طعم تلخ از دست دادن چنان سرمايه‌ي بزرگ الهي را نچشد: مي‌دهند افيون به مردم زخم مند         تا كه پيكان از تنش بيرون كنند وقت مرگ از رنج او را مي‌درند         او بدان مشغول شد جان مي‌برند از اينجا روشن مي‌شود كه تكليف تعليم و تربيت درباره‌ي شناساندن خود انساني و اهميت آن چقدر بزرگ و حياتي است. متاسفانه آن دسته از جوامعي كه مذهب و اخلاق را در شئون زندگي دخالت نمي‌دهند، به جان انسانها ارزشي قائل نيستند كه موجوديت آنرا به رسميت بشناسند و با اهميتترين مسائل تعليم و تربيت را به خود و جان آدمي اختصاص بدهند. لذا اين سئوال كه آيا موجب شرمساري مرگ‌آور نيست كه جانها و خودهاي ميليونها انسان دستخوش تمايل فرد يا افرادي قرار بگيرد؟ بايد ديد بكدامين انسان مطرح مي‌شود اگر سئوال مزبور را به كسي كه انسانها را موجوداتي متحرك مي‌بيند كه هيچ حقيقتي مهم بنام جان، من، روح، شخصيت، در آنان سراغ ندارد، پاسخ سئوال مزبور منفي است، يعني نه، باعث شرمساري نيست و چه جاي تاسف و شرمساري است، بازي با مشتي موجودات متحرك بوسيله‌ي تمايل يك يا چند فرد خودخواه كه خود فاقد جان، من، روح است؟! از اينجا بايد دانست كه بيهوده نبوده است كه طلايه‌داران فكري بعضي از جوامع امروزي براي انكار روان، جان، خود، شخصيت، آنهمه تلاش مي‌كنند و آن حقيقه‌الحقايق را ناديده تلقي مي‌كنند و باصطلاح خودشان رفتارشناسي و شناخت يك عده معلولهاي دروني را بدون تحقيق در علل آنها براي انسان شناسي كافي مي‌دانند زيرا آنان بنوبت خود از اقتدار فكري قابل توجه برخوردارند و مي‌دانند كه اگر بگويند: آري جان وجود دارد، من وجود دارد، روان خيال محض نيست، شخصيت يك پندار نيست. فورا انسانهاي همان جامعه بطور جدي خواهند پرسيد كه زود باشيد تكليف ما را با اين حقايق روشن بسازيد، تا بدانيم خير ما چيست و آنرا بخواهيم و بدست بياوريم و شر ما كدام است تا آخر نخواهيم و از خود دور نمائيم. شما كه تعليم و تربيت و مديريت فكري ما را بعهده گرفته‌ايد، زود باشيد هدف و فلسفه‌ي زندگي ما را بيان كنيد، زيرا ما هر چه انديشيديم نتوانستيم خودمان را در اين زندگاني به خور و خواب و خشم و شهوت قانع بسازيم. ما حل اين مسئله اساسي را كه از آغاز بروز آگاهي به حيات بشري تاكنون همه‌ي خردمندان را بخود مشغول داشته است، از شما مطالبه مي‌كنيم كه: روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي اگر پيشتازان فكري حرفه‌اي جوامع، قدرت پاسخگوئي صحيح از اين سئوالات را داشتند، و حيات بشري را با آن پاسخها توجيه مي‌نمودند، يقين بدانيد كه تاريخ بشري مسير ديگري را در پيش مي‌گرفت و اين همه تلفات جسماني و روحي را كه هيچ مغز بزرگي نمي‌تواند كميت و كيفيت آنرا درك كند، متحمل نمي‌گشت. بشر با بي‌اهميتي تلقي كردن جان خود است كه نه به تعقل واقع بينانه‌اش اهميتي مي‌دهد و نه به احساسات عالي‌اش كه گاه و بيگاه فضاي درون او را عطرآگين مي‌سازد و از خويشتن مي‌پرسد: در اندرون من خسته دل ندانم چيست           كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست (حافظ) اين صدا در كوه دلها بانگ كيست          كه پر است زين بانگ اين كه گه تهي است هر كجا هست آن حكيم اوستاد         بانگ او از كوه دل خالي مباد مي‌زهاند كوه از آن آواز و قال          صد هزاران چشمه‌ي آب زلال آيا اين فغان و غوغا و اين صداي پرطنيني كه گاهي در كوه دل مي‌پيچد، نبوده است كه نوع بشر را از خاك بلند كرده و او را به برداشتن عاليترين گامهاي ترقي و اعتلاء وادار نموده است؟ ولي متاسفانه، بعضي پيشتازان فكري حرفه‌اي با عشق بي‌اساس بيك پديده كه آنرا بعنوان زير بناي تفكرات علمي و جهان‌بيني و انسان‌شناسي خود درآورده است، نمي‌تواند اين فغان و غوغا و صداي پرطنين درون را درك و هضم نمايد خود را مجبور مي‌بيند (كه البته عامل جبرش هم خود او است) که اين جرس خوش آوا و بيدار كننده‌ي قافله‌ي تعقلها و انديشه‌ها و احساسات و تجسمها و هدف گرائيها را به خدمت اسافل اعضاء درآورده و در همانجا تكليفش را روشن بسازد كه بله، از نظر علمي، (كدام علمي!!!) اين فغان و غوغا و اين صداي پرطنين، چيزي نيست جز حركات بازتابي سركوفتگي غرايز حيواني كه در راس همه‌ي آنها غريزه‌ي جنسي قرار گرفته است!! اين متفكر حرفه‌اي كه- جز ذكرني دين اوني ذكر او سوي اسفل برد او را فكر او نمي‌دانست كه در حدود ششصد سال پيش از او، آگاهاني در اين قافله‌ي بسيار انبوه كه رو به كمال مي‌روند، وجود داشته‌اند كه آنچه را كه امروز باصطلاح در جامعه‌ي متمدن بعنوان بزرگترين كشفيات در علوم انساني، مردم را به بازي با دروازه‌ي ورود به زندگي وادار خواهند كرد، فهميده و خطا بودن آنرا گوشزد كرده‌اند- حافظان را گر نبيني اي عيار         اختيارت را ببين بي‌اختيار روي در انكار حافظ برده‌اي           نام تهديدات نفسش كرده‌اي! آقاي فرويد، با شما هستم- بگذار، با مردم با گوش فرا دادن به آن فغان و غوغا و صداي پرطنين دروني كه بزرگترين و آگاهترين و نيرومندترين حافظ و نگهبان وجود او است، قدمي و قدمهائي از حيوانات فراتر نهند. وقتي كه موجوديت دروني انساني را اين پيشتازان حرفه‌اي از تعهد و ارزشهاي انساني خالي كردند، ديگر ملاكي براي خوبيها و بديها و صواب و خطا نمي‌ماند كه احتياجي به تصحيح آن احساس كند. وقتي كه همه‌ي موجوديت و شئون حيات بشري هيچ بايدي نداشته باشد، بازسازي و تطهير و تهذيب و توبه هم منتفي خواهد گشت، اين احساس بي‌نيازي از بازسازي و طهارت و تهذيب و بازگشت به فطرت پاك كه در همه حال و در هر جائي امكانپذير است، او را به بيمارستانهاي رواني و تيمارستانها روانه خواهد كرد كه اين پيشتازان فكري حرفه‌اي به سراغ آنان بروند و آن بيمار رواني را با معلومات خود مداوا فرمايند! و از روي رختخوابها و اطاقها و حياطهاي بيمارستانها روانه‌ي منازل و خيابانها نمايند!! آيا تاكنون ديده شده است يك انسان عادل و باتقوي و كسي كه خود را رو به يك هدف اعلا در زندگي مي‌داند و مطابق آن عمل مي‌نمايد و در صورت ارتكاب گناه و خلاف دستورات عقل و وجدان و رهبران الهي، توبه و بازگشت مي‌نمايد، قدم به بيمارستان رواني گذارد و در صورت ترقي روانه‌ي تيمارستانش كنند؟! شما پيشتازان فكري حرفه‌اي بجاي تعليم طرق پيشگيري از عقده‌ها و نابسامانيهاي دروني، آدميان را باتلقين بي‌بند و باري به نام آزادي، آماده‌ي گرفتاريهاي بيشتر به عقده‌ها و نابسامانيهاي رواني مي‌نماييد و با اين كار عالمانه!! افزايش دردها را بعنوان دوا تجويز مي‌كنيد. ايكاش، شما مقداري هم درباره‌ي وجدان و تعهد و احساس مسئوليت در برابر تكاليف مي‌انديشيديد و مي‌فهميديد كه بقول بعضي از متفكران آگاه: براي مضطرب ساختن درون يك نفر كافي است كه به او بگوئيد: تو آزاد مطلق هستي! مي‌دانيد اين كسي كه شما به او گفته‌ايد: تو آزاد مطلق هستي چه طوفاني را در درون خود خواهد ديد؟ من آزاد مطلقم، پس مي‌توانم قلب خود را از حركت باز داشته و زندگي كنم!! من آزاد مطلقم، پس مي‌توانم نفس نكشم و زنده بمانم!! من آزاد مطلقم، پس هيچ كاري را انجام ندهم نتيجه و محصول كار با پاي خود و دست به سينه مي‌آيد و در پيش من باكمال تسليم و احترام، خود را در اختيار من مي‌گذارد!! من آزاد مطلقم، اگر بيمار شدم به پزشك مراجعه نكنم، زيرا تندرستي و بهبودي بخاطر آزادي من، زنگ در خانه را مي‌زند، البته براي اينكه آزادي من لكه‌دار نشود، بااجازه‌ي اينجانب وارد اطاق من مي‌شود و دست مرا محكم مي‌فشارد و آنگاه بيماري را از بدن يا روان من درمي‌آورد، با لگد و مشت از اطاقم بيرون مي‌كند و به اين هم قناعت نمي‌كند، بلكه فرياد به بيماري زده و مي‌گويد، پس از اين، ديگر ترا در اين رختخواب نبينم كه آمده و مزاحم آزادي اين آقا گشته‌اي!! من آزاد مطلقم، بطوريكه- گر فلك يك صبحدم با من گران دارد سرش          شام بيرون مي‌روم چون آفتاب از كشورش! من آزاد مطلقم، آنقدر بار كدورت به دلم آمده جمع           كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون لنگ لنگان دم دروازه‌ي هستي گيرم          نگذارم كه كسي از عدم آيد بيرون! من آزاد مطلقم، هم اكنون اگر بخواهم كه سال گذشته برگردد، بدون اينكه به دستور شفاهي يا كتبي احتياجي داشته باشد، منظومه‌ي شمسي با تمام كهكشانهاي مربوطه خواسته‌ي مرا اطاعت نموده سال و ماه و ساعت و دقيقه و ثانيه‌ي گذشته سهل است كه تكون اوليه‌ي خود را برمي‌گرداند و ميلياردها سال گذشته باز ديگر از آغاز شروع مي‌شود!! من آزاد مطلقم، اگر بخواهم من پدر و واسطه‌ي بوجود آورنده‌ي پدر مادر خود شوم، يعني آنان پسر و دختر من شوند، بهيچ مانعي برخورد نمي‌كند!! من آزاد مطلقم، قوانين طبيعي و قراردادي غلط مي‌كنند كه مرا به زنجير خود بكشند! بديهي است كه اين پندارها به اضافه‌ي هزاران پندار ديگر طوفاني را در زير جمجمه‌ي اين انسان بوجود مي‌آورد که از برخورد آن تخيلات با واقعيات زندگي آدمي در جهان هستي ناشي مي‌شود. من گمان نمي‌كنم آن پيشتازان حرفه‌اي با آن قدرت فكري كه دارند، از درك نامعقول بودن آزادي مطلق كه پوشاك خوشايندي بر بي‌بند و باري انتخاب شده است، ناتوان باشند. اينان فقط يك ناتواني دارند كه شايد خودشان بهتر از ديگران به آن ناتواني آگاهي دارند كه از بيان فلسفه و هدف زندگي براي مردم ضعيف و عاجزند. براي ناديده گرفتن مطالبه‌ي مردم درباره‌ي بيان فلسفه و هدف زندگي، مجبورند آنان را با كلمه‌ي آزادي قانع كنند كه انديشه و تعقل آنان جسارت و فضولي نكند كه بگويند: پس كو فلسفه و خدف اعلاي حيات ما؟! *** «اذا هجمت منيته عليه اغفل ما يكون عنها. فيا حسره علي كل ذي غفله ان يكون عمره عليه حجه و ان توديه ايامه الي الشقوه». (در آن هنگام كه مرگ بر او تاختن بگيرد، درباره‌ي آن مرگ غافلتر از همه چيز است. چه حسرت و تاسف دردناكي كه سراغ غوطه‌ور در غفلت را خواهد گرفت كه عمر بر باد رفته‌اش حجتي بر ضرر او خواهد بود و پايان روزگارش به شقاوت خواهد رسيد). آن پشيماني تباه كننده كه سودي نخواهد بخشيد هر گونه غفلتي كه در مورد لزوم آگاهي و هشياري گريبان آدمي را بگيرد، بي‌شك دير يا زود بيني او را بخاك خواهد ماليد، بدون اينكه توانايي برخاستن از سقوط را داشته باشد. هر اندازه كه اهميت آگاهي در پديده‌اي از حيات بيشتر باشد، غفلت درباره‌ي آن پديده تلختر و نتائجش ساقط كنندتر خواهد بود. روي همين اصل است كه تلخي غفلت از فناي تدريجي زندگي كه حتي يك ميلياردم ثانيه‌اش قابل بازگشت نيست، فوق تصور ما درباره‌ي تلخيها است. همه‌ي ما اين جمله را بارها تكرار كرده‌ايم كه آنچه كه قابل جبران است، فوت شدن آن، خيلي ناراحت كننده نيست. روي همين مسئله است كه تلخي گذشت لحظات عمر كه غير قابل بازگشت است، براي كسي كه ارزش لحظات عمر را بداند، طعم تلخي زهري را دارد كه شكنجه‌ي آن از مرگ و فنا ناگوارتر است. افسوسي را كه در رباعي زير مي‌بينيد، موجي از احساس درد سپري شدن لحظات زندگي است كه بوسيله‌ي آگاهي خردمندانه مي‌توانست كار ابديت را انجام بدهد كه گذشت و سپري شدن آن معنائي نداشته باشد: افسوس كه ايام جواني بگذشت           سرمايه‌ي عمر جاوداني بگذشت تشنه به كنار جوي چندان خفتم           كز جوي من آب زندگاني بگذشت چگونه عمر آدمي حجتي بر خسارت او مي‌گردد؟ مسلم است كه عمر به معناي ساليان زمان مجرد كه عبارتست از يك امتداد ذهني منتزع از حركات عيني، نيست كه مجسم مي‌گردد و با انسان به خصومت و احتجاج مي‌پردازد، همچنين اگر فرض كنيم زمان يك واقعيت عيني بوده باشد، باز اين واقعيت عيني كه مانند طنابي از دانه‌هاي حوادث مي‌گذرد، استعداد روياروئي با انسان را ندارد كه با وي به مخاصمه و احتياج برخيزد. آنچه كه مي‌تواند در برابر انسان ايستاده و از وي علت جريان خاص زندگيش را پرسش و جستجو نمايد، خود اعمال و انديشه‌ها و مي‌خواهمهاي او است، كه يكي از آنها بي‌اعتنايي وي به گذشت سريع زمان عمر است كه چرا متوجه نشده است كه: در قطع نخل سركش باغ حيات ما            چون اره‌ي دو سر نَفَس اندر كشاكش است و اين اره‌ي دو سر همچنان به كار خود ادامه مي‌دهد، و بدون اينكه امان بدهد آدمي به گذشته بينديشد، هر آن و لحظه‌اي كه از راه مي‌رسد، بدون كمترين توقف به گذشته مي‌خزد، گوئي كارگاه مغز آدمي دستگاهي مخصوص به گذشته سازي دارد كه در هر كمتر از آن و لحظه مانند جريان دانه‌هاي الكتريسيته، آن و لحظه را از سيم وجود آدمي عبور مي‌دهد. كسي كه به اين عبور و جريان اعتنائي ندارد، در حقيقت به حركت خود كه چه بخواهد و چه نخواهد، رو به نهايت معيني مي‌رود، اعتنائي ندارد. اهميت ندادن انسان به اين عبور و جريان، از دو موضوع سرچشمه مي‌گيرد: موضوع يكم- جبري بودن گذشت زمان او در مغز خود چنين فكر مي‌كند كه انديشه و توجه به گذشت زمان كه يك پديده‌ي جبري بوده و هيچ كس توانائي تصرف در آن را نمي‌تواند، يعني هيچ كس نمي‌تواند آنرا متوقف بسازد يا تند و يا كندش كند، كاملا بيهوده است، پس بهتر اينست كه اصلا در اين باره مغز را خسته و فرسوده نكنم. موضوع دوم- عبارتست از عدم ايمان به اينكه: يا سبو يا خم مي‌ يا قدح باده كنند           يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود و هيچ حادثه‌اي در حيات آدمي بروز نمي‌كند مگر اينكه در اوراق كتاب عمرش با خواناترين خط رقم زده مي‌شود و ثبت و ضبط مي‌گردد و آنگاه كه پايان عمر طبيعي آدمي فرا رسيد، بايد از عهده‌ي پاسخگوئي آنها برآيد. درباره‌ي موضوع اول كه جبري بودن گذشت زمان است. اولا- هيچ حسابگري عاقل براي يك پديده‌ي جبري محاسبه‌ي اختيار و مسئوليت باز نمي‌كند چه رسد به خداوند حكيم و عدل مطلق. خداوند متعال بهيچ وجه ما را درباره‌ي زمان و گذشت و حال و آينده‌ي آن مورد بازخواست و خطاب قرار نمي‌دهد، آنچه كه خداوند مي‌تواند از ما بازخواست كند، توجه به گذشت زمان و انقراض تدريجي عمر است كه مي‌گويد: مگر نمي‌ديدي كه هيچ آن و لحظه‌ي گذشته‌اي برنمي‌گشت و هرگز يك آن و لحظه توقفي بيش از موجوديت گذران خود نداشت؟! پس براي چه علتي بود كه براي وصول به رشد و تعالي و هدف اعلاي زندگي خود، امروز نشد، فردا فردا مي‌گفتي؟! ثانيا- آيا جبر زمان شديدتر از جبر فضا و مكان آدمي را احاطه كرده است؟ نه هرگز، زيرا موجوديت جسماني آدمي همانطور كه بجهت احساس حركت يا تاثر از آن با ضروريت جبري با زمان سر و كار دارد، همچنان فضا و مكان نيز از همه طرف آدمي را در برگرفته است، انسان در خلاء زندگي نمي‌كند، با اين حال سرنوشتي اختياري را كه او در اين دو امتداد جبري براي خود مي‌سازد چيزي است كه انكارش كمتر از انكار وجود خويشتن نيست. هم اكنون من مشغول نوشتن اين سطرها هستم، اينكه دو امتداد جبري مرا احاطه كرده است، سهل است كه ميلياردها ميليارد حوادث زنجيري طبيعت از آغاز انفجار كهكشانها تا همين لحظات در عرض يا پشت سر هم در بوجود آمدن اين موقعيت دخالت ورزيده‌اند از نظر علمي و جهان‌بيني مورد قبول است، با اين حال در مسيري كه من براي خود انتخاب كرده‌ام، اينطور نبوده است كه از گذرگاهي باريك و آهنين به اين مسير افتاده‌ام كه اگر نامش را الف بناميم، گذرگاه ب وجود نداشته است. اين يك پندار عاميانه است كه معتقد شوم كه در مسير خود از الفهائي عبور كرده‌ام كه ب نداشته است. اگر در نوشتن اين مطالب بخطا بروم و روزي متوجه خطاي خود شوم، هرگز نمي‌توانم قيافه‌ي فيلسوفانه بخود گرفته و كيفيت خاصي را كه براي كهكشانها پس از انفجار رخ داده است، مقصر قلمداد كرده و هنگام سئوال از اينكه چه علتي باعث شده است كه تو چنين خطائي را مرتكب شده‌اي، پاسخ اين سئوال را بگردن فعاليتها و مسير كهكشانها انداخته و فكر خود را از سئوال چرا مرتكب خطا گشتي؟ راحت بسازم. از طرف ديگر آيا هيچ عاقلي را سراغ داريد كه جبر تابش آفتاب سوزان در دشت بي‌آب و علف كه بايد از آنجا بگذرد و چه بسا روزهائي را سپري كند كه آبي در آن دشت پيدا نخواهد كرد، فكر نكند كه چون تابش آفتاب سوزان در دشت يك پديده‌ي جبري است، پس من نبايد درباره‌ي آن بيانديشم! بله، شما بايد درباره‌ي آن بيانديشيد تا بتوانيد موجوديت خود را در راه ادامه‌ي حيات توجيه نمائيد و نابود نگرديد. در اينجا يك مسئله‌ي بسيار مهم مي‌ماند كه بي‌اعتنائي ما درباره‌ي آن، مي‌تواند عمر گذران را روياروي ما قرار داده و به مخاصمه با ما برانگيزد و آن اينست كه: بيائيد رابطه‌ي حيات خودمان را با زمان و مختصات آن تصفيه كنيم مي‌دانيم كه درباره‌ي مفهوم و واقعيت زمان تاكنون تفكرات و تحقيقات بسيار فراوان انجام گرفته است، بطوريكه هيچ فيلسوفي را نمي‌توان پيدا كرد كه درباره‌ي اين موضوع بسيار مهم نينديشيده باشد. در نتيجه آراء و عقايد بسيار گوناگون درباره‌ي زمان ديده مي‌شود كه بعضي از آنها با بعضي ديگر مخالف و متضاد و مقداري از آنها را مي‌توان بجامع مشتركي برگرداند. ما در اين مبحث در صدد بحث و تحقيق مفهوم و واقعيت زمان بطور كلي نيستم. آنچه كه به مبحث ما مربوط مي‌شود، طرح مطالبي در تصفيه‌ي رابطه‌ي حيات با زمان و مختصات آن مي‌باشد. با نظر به قوانين جاريه در عالم طبيعت كه حركات در طبيعت را تنظيم مي‌نمايد، اگر ما بتوانيم با همه‌ي انواع حركتها ارتباط ذهني برقرار كنيم، ترديدي نيست در اينكه با قطع نظر از خصوصيات و نمودهاي حاصله از آن حركتها، پيش از يك نوع زمان كه همان كشش و امتداد جاري در ذهن است نخواهيم يافت، يعني چنان نيست كه هر يك از انواع حركتها زماني با مشخصات معين را در ذهن ما بوجود بياورد. ما تنها يك واقعيت معين از زمان را در ذهن خود درمي‌يابيم چه بر لب جوئي بنشينيم و زمان را از حركت و جريان آب در آن جوي دریافت نمائيم و چه در نقطه‌اي از فضا قرار بگيريم كه از حركت كره‌ي زمين يا ديگر كرات، جريان زمان را در ذهن خود احساس نمائيم. يا به وسيله‌ي دستگاههاي بسيار دقيق روئيدن گل و باز شدن تدريجي غنچه‌ي گل را نظاره نمائيم و زمان را بوسيله‌ي درك حركت روئيدن و باز شدن غنچه‌ي گل يا بوسيله‌ي درك حركت الكترونها يا بوسيله‌ي حركت زمان‌سنج قراردادي مانند ساعت دريافت نمائيم. اگر تفاوتي در ميان زمانهاي دريافت شده از حركات متنوع وجود داشته باشد، مربوط به خصوصيت و نمود شيئي متحرك است كه ممكن است در بازتاب و انعكاسي كه در ذهن در حال حركت ايجاد خواهد كرد، بوجود بيايد. اين مسئله ما را به تحقيق جدي درباره‌ي نقش اساسي روان و ذهن آدمي در مفهوم و واقعيت زمان رهنمون مي‌گردد. بعني اساسيترين حقيقتي كه درباره‌ي مفهوم و واقعيت زمان بايد مورد توجه قرار بگيرد، قطب، درون ذاتي ما است كه با پديده‌اي به نام زمان سر و كار دارد، زيرا قطب درون ذاتي (ذهن يا روان) ما كاري با حلقه‌هاي زنجيري قوانين جاريه در هستي براي دريافت زمان ندارد. مسلم است كه قانون در جريان اجزاي عالم هستي اينست كه معلول پس از علت بوجود بيايد و هرگز معلول مقدم بر علت خود نمي‌باشد و پاسخ از اين سئوال كه اين پيش و پس در واقعيتها با قطع نظر از قرار گرفتن آن در حيطه‌ي قطب درون ذاتي ما چيست؟ براي دريافت ذهني زمان در حال ارتباط مستقيم با حركت، مورد نياز نيست. آنچه كه از واقعيت زمان براي كسي كه مي‌خواهد با حيات قابل تفسير و توجيه زندگي كند، مربوط و بسيار با اهميت است، چگونگي ارتباط او با خود واقعيتها در هر دو قلمرو آنچنان كه هستند و آنچنان كه بايد باشند است، نه مفهوم و جريان طبيعي زمان (البته مقصود ما نفي اهميت تحقيق و كاوش در مسائل مربوط به زمان نيست، بلكه مقصود ضرورت تصفيه‌ي رابطه‌ي حيات آدمي با گذشت و حال و آينده و كندي و شتاب عبور زمان است). اميرالمومنين (ع) در موارد فراواني از نهج‌البلاغه به اين مسئله بااهميت (تصفيه‌ي رابطه‌ي حيات آدمي با زمان) اشاره فرموده هشدارهاي موكدي را در اين مسئله داده‌اند. مسلم است كه اين همه هشدارها براي بر هم زدن قوانين جهان هستي برون ذاتي و جهان دورن ذاتي آدمي نيست كه بر هم خوردن مفهوم و واقعيت زمان را به دنبال خود داشته باشد، بلكه منظور اميرالمومنين (ع) همانگونه كه در بالا اشاره كرديم، اينست كه انساني كه مي‌خواهد از يك حيات معقول در جويبار زمان برخوردار شود حتما بايد رابطه‌ي حيات خود را با زمان تصفيه نمايد. دو مطلب كه در اين مورد قابل طرح است، بدين قرار است: مطلب يكم- نشستن در زير درخت بسيار پر شاخ و برگ خلقت و تماشاي جويبار گذران، عمر هر چند هم لذتبخش باشد، نمي‌تواند اثر اساسي در حيات آدمي بوجود بياورد، اگر چه براي تصفيه‌ي ذهن از خس و خاشاك حوادث و تمايلاتي كه مانع از درك جريان عمر مي‌باشد، سودمند است يعني آدمي مي‌تواند با تماشاي جريان جويبارها و حتي قطار بلندي كه سوت زنان در حركت است و حركت كارواني منظم يا با زنگهاي پرطنين طبيعي و عبور ابرها و غير ذلك اشاراتي از گذشت زمان را دريابد: بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين          كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس و اين گونه درك گذشت زمان كه از تحول زنجيري رويدادهاي عيني در ذهن بوجود مي‌آيد، بسيار عاليتر و مفيدتر از نشستن و چشم دوختن به عقربكهاي ثانيه شمار و دقيقه شمار ساعت شمار ساعتي است كه با دست خود بشر براي نماياندن واحدهاي قرار دادي ماخوذ از كيفيت حركت منظومه‌ي شمسي كه امتداد زمان مجرد را در ذهن ما منعكس مي‌سازد، يا ذهن ما آنرا بوجود مي‌آورد. تماشاي برچيده شدن تدريجي نور آفتاب از قله‌هاي كوه و گسترش تدريجي مهتاب زيبا در آن قله‌ها و جريان زيباي جويبارها و آبشارها انعكاس عيني‌تري را از گذشت زمان در درون ما بوجود مي‌آورد، تا تك تك يكنواخت ساعت و صداي زنگهائي كه در فاصله‌هاي معين مثلا شصت دقيقه (يكساعت) نواخته مي‌شود. براي همين سودمند بودن نظاره بر حركات و جريان نمودهاي طبيعت است كه اميرالمومنين (ع) تاكيد به نگرش در عبور قافله بشري مي‌نمايد كه پيش از ما و پيش از هزاران سال يك چند كم و بيش در زير ستارگان اين سپهر لاجوردين زيستند و براه خود رفتند. مطلب دوم- آنچه كه اثر اساسي در حيات آدمي دارد تنظيم و تصفيه‌ي حيات با واقعيت زمان در سه حلقه‌ي مهم آن است كه گذشته و حال و آينده ناميده مي‌شود. اين مطلب بيان كننده‌ي رابطه‌ي مستقيم تاثير زمان با سه حلقه‌اي كه دارد، با رشد رواني آدمي است: رابطه‌ي مستقيم تاثير زمان با مقدار و كيفيت رشد رواني آدمي اين يك رابطه‌ي قطعي است كه ترديد يا انكار آن حكايت از نبودن بينش عميق درباره‌ي دو طرف رابطه (حيات انسان و زمان) مي‌نمايد. هر اندازه كه رشد رواني آدمي عاليتر بوده باشد، از فرو رفتن چنگالهاي درنده‌ي زمان در روان بيشتر در امان خواهد بود. علت اين پديده‌ي بسيار مهم در اينست كه هر اندازه رشد آدمي از نظر روح و روان كاملتر باشد، چنانكه از خصوصيات فرعي واقعيات بالاتر مي‌رود، و با خود واقعيات ارتباط كاملتري برقرار مي‌كند، همچنين گريبان روح را از چنگال گذشته و حال و آينده فراتر مي‌برد. بعنوان مثال بسيار روشن كه دركش براي كهنسالي بديهي است، گذشت دوران جواني و ميانسالي و ورود در پيري و كهنسالي است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم را ناراحت مي‌كند و شايد بتوان گفت: مرد معمولي سوزانترين آه را موقعي از درون خود برمي‌آورند كه عمر گذشته‌ي خود را بياد مي‌آورند اين آه و ناله‌ها و اين اندوه مستمر حكايت از عدم رشد رواني مي‌نمايد كه آدمي در گذرگاه عمر، آن واقعياتي را كه ديده است، بخوبي ارزيابي ننموده است، مثلا موقت را از پايدار تشخيص نداده است، غذاي حس را بجاي غذاي عقل گرفته، هر تمايلي كه در درونش بوجود آمده است، همه‌ي شخصيت را فداي آن كرده است، براي هر يك از تمايلات، شخصيت را تسليم محض نموده است و با پايان رسيدن مدت تمايل، برگشتن شخصيت بحال حقيقي خود، همواره با احساس تجزئه و شكست ناگوار همراه بوده است. گاهي اين تجزئه و شكست بجهت شدت تسليم در برابر تمايل، به اختلال و نابساماني شخصيت انجاميده است. آري، زمان براي اينگونه مردم همواره قيافه‌ي مبارزه با ثبات و استقلال شخصيت نشان مي‌دهد. هنگامي كه بعقب برمي‌گردد و به نقطه‌اي از زمان مي‌نگرد كه با يك پديده‌ي بسيار لذتبخش، شخصيت او را بخود جلب نموده و به زانو درآورده و تسليمش كرده بود و امروز از آن پديده حتي خاكستري هم بجاي نمانده است، چنان آهي از درون برمي‌آورد كه گوئي با همه سطوح حياتش به ستيزه با زمان و گذشت آن برخاسته است، در اين كشاكش روحي شكنجه‌زا، ناگهان ساعت ديواري زنگ ساعت 12 پس از ظهر آن روز را اعلام مي‌كند كه حتي اين نيز بگذرد بخود بيا و بهوش باش، بجاي پيكار و جنگ با زمان و حلقه‌ي گذشته‌ي آن، اعلان جنگ جدي به خود طبيعي‌ات بده كه با كوتاهي ورزيدن در واقعيات حيات و تنظيم رابطه با آنها، عمر درازي را از دست مي‌دهد و سپس بخيال اينكه آه‌هاي پي در پي و سوزان مي‌تواند همان نقطه را كه شخصيت را تسليم يك پديده‌ي لذتبخش و گذران نموده بود، برگرداند و جراحت شخصيت را ترميم نمايد! خلاصه آنچه كه واقعيت است، اينست كه روان يا روح يا شخصيت آدمي سر و كارش با حقائق و واقعيتها است و نظري در خصوصيات فرعي ن سايه‌ها و ابعادي از جهان كه در اختيارش نيست ندارد، مگر اينكه هر يك از آنها بعنوان يك واقعيت و حقيقت سر راه روح را بگيرد، مانند تحقيق در حقيقت سايه و نمود آيينه، و حركات بسيار گوناگون برگهاي يك درخت كه با وزيدن باد بوجود مي‌آيد. حتي خود گذشت زمان كه يك مفهموم قابل درك است، ممكن است سر راه مغز و روح را گرفته و تحقيق جدي ماهيت خود را مطالبه نمايد. در اين هنگام روح يا مغز بوسيله‌ي چنگالهاي تيز لحظات گذشته پاره پاره نمي‌شود، بلكه بعنوان يك واقعيت در جهان هستي كه ذهن با قدرت تجريدي كه دارد آنرا مورد درك و شناخت قرار مي‌دهد و با شناخت ماهيت و خصوصيات آن لذت مي‌برد و احساس مي‌كند كه مغز و روح با شناخت مزبور به شكوفائي مطلوبي رسيده است، اين احساس و لذت با پايان عمر اگر چه قرنها بوده باشد، پايدار مي‌ماند. بنابراين، رشد روحي انسان مستلزم ارتباط او با واقعيات است، نه غلطيدن در امواج زمان كه پشت سر هم از راه مي‌رسند و راه گذشته را پيش مي‌گيرند. اين جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام كه: و ابتاعوا ما يبقي لكم بما يزول عنكم (و آنچه را كه براي شما پايدار خواهد ماند، در برابر آنچه كه از شما جدا و رو به فنا خواهد رفت، بخريد)، بهترين عبارتي است كه بيان كننده‌ي طريق تنظيم و تصفيه رابطه‌ي مغز و روح شما با واقعيات آنچنان كه هستند با صرف نظر از آنچه كه دو ستون ساختمان درون ذات (زمان در جريان) و برون ذات (مكان و فضا) سر و كار داشته باشد و چيزي را بيندوزد كه مانند خود روح پايدار بماند، بيمي از گدشت زمان و تنوع و تشخيص فرعي بيشمار آن واقعيات نداشته باشيد. سيبي كه در جويبار به سوي شما مي‌آيد و مي‌تواند دست دراز كرده آنرا بگيريد، اگر وجود شما به چنان سيبي نيازمند است، فورا آن را بگيريد و تحقيق درباره‌ي جريان و گذشت قطرات آن جويبار و اينكه پيش از آمدن شما بر لب آن جويبار چه ميوه‌هائي از آن جويبار گذشته است، مسئله‌ايي ديگر است كه اگر هيچ مانعي ندارد. با نظر به اين مطلب دوم است كه منابع معتبر اسلامي و حكم قاطع عقل و وجدان اهميت حياتي اندختن مايه‌ي بقاء ابدي را هشدار مي‌دهند. اگر انساني در اين دنيا صدها سال زندگي كند و فقط شدنها و گرديدنهائي را سپري كند بدون اينكه حقيقت ثابتي را براي روح مطرح نمايد، هيچ تفاوتي با گردبادهاي پرشتابي كه نمي‌توانند يك بوته‌ي گل يا بوته‌ي علف را جزء ذات خود قرار بدهند ندارد، چنين انساني نه فنائي مي‌فهمد و نه بقائي و نه متغيري و نه ثابتي. در دو بيت زير كه اولي از سعدي و دومي از حافظ است، دقت فرمائيد: سعديا گر بكند سيل فنا خانه‌ي عمر         دل قويدار كه بنياد بقاء محكم از او است اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند          چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور البته مضمون هر دو بيت يك حقيقت عالي را بازگو مي‌كند كه عبارتست از اتصال و تكيه‌ي هستي محدود انساني به خداوند لم يزل و لايزال در برابر كسي كه خيال مي‌كند: يك چند به كودكي به استاد شديم         يك چند به استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد        از خاك برآمديم و بر باد شديم با اين حال، اين بحث باقي مي‌ماند كه آيا سرمدي بودن خدا و احساس تكيه بر آن موجود برين است كه مي‌تواند پاسخگوي احساس فنا و خاموشي شعله‌ي حيات ما انسانها باشد، يا اينكه وسائل آمادگي براي بقاي ابدي را خود انسان بايد در اين زندگاني بدست بياورد و باصطلاح ديگر ابديت خود را از همين حيات پي‌ريزي نمايد اگر بخواهيم موقعيت خود انسان را در مسئله‌ي فنا و بقاء در نظر بگيريم، حتما بايد وسائل آمادگي بقاي ابدي در قلمرو نور الهي را خود ما بدست بياوريم و اگر اين انديشه به ذهن ما خطور كند كه آن وسائل دراين دنياي گذران بوجود آمده و كار خود را كرده است، حقيقت عالي كه در دو بيت ديده مي‌شود، (پيوستگي اين فانيها در سطح طبيعت به بقاي ابدي در ماوراي طبيعت) عاليترين پاسخ است و اگر بخواهيم با دو بيت مزبور خود را در برابر وحشت نيستي تسليت بدهيم، باز كاري است شايسته. و اما اگر بخواهيم فنا و بقا را ارزيابي و مقايسه نموده و بگوئيم: بدانجهت كه فناي عمر ما نيستي محض نيست، بلكه فاني نمائي در برابر بقاي ابديست، راه ديگري هم وجود دارد كه اصلا از مطرح كردن من دست برمي‌دارد و مي‌گويد: در غم ما روزها بيگانه شد         روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باك نيست         تو بمان اي آنكه جز تو پاك نيست *** «و نسئل الله سبحانه ان يجعلنا و اياكم ممن لاتبطره نعمه و لاتقصر به عن طاعه ربه غايه. و لاتحل به بعد الموت ندامه و لا كابه» (و از خداوند سبحان مسئلت مي‌داريم كه ما و شما را از آن گروه قرار بدهد كه نعمتهاي اين دنيا او را در كاموريهاي طغيانگرانه فرو نبرد و هيچ هدفي او را در اطاعت پروردگارش مقصر نسازد و پس از مرگ ندامت و اندوهي وجودش را فرا نگيرد). اشباع نامشروع شكم و شهوات، روح آدمي را در گرسنگي غذاي حيات و تشنگي معرفتي آن تباه مي‌كند. انگيزه‌ي اشباع نامشروع شكم و شهوات آنچنان كه بنظر مردم معمولي مي‌رسد، ضعيف و ناچيز نيست، كامجوئي لذت پرستانه اگر بجوشد و سربلند كند، آنچنان سهل و آسان نيست كه پشيمانيهاي موقت و توبه‌هاي اعتيادي بتواند از عهده‌ي آثار بنيانكن آن برآيد. سهل شمردن اين دو امر يكي از مهمترين عوامل بروز دشواريهاي زندگي آدميان است كه هر گونه راه حل و فصل آنها بر روي آدميان بسته است. بنابر مشاهدات و تجربياتي كه اغلب مردم آگاه حتي انسانهاي نيمه‌آگاه با وجود لمس كرده‌اند اين حقيقت را مي‌دانند كه پس از هر كامجويي و اشباع غير عقلاني شكم و شهوات، نوعي سستي و ندامت تلخ ببار مي‌آيد كه انسان فقط با بلعيدن چند قرص باري به هر جهت و امثال آن خود را تخدير مي‌نمايد. تكرار سستي و ندامتها و بلعيدن قرص مزبور بر سائيده شدن دندانه‌هاي قانونگير مغز مي‌انجامد و تدريجا حيات آدمي را چنان پريده رنگ مي‌سازد كه حتي از تفسير كاملا طبيعي محض هم ناتوان مي‌گردد. اين يك جريان فكري بي‌دليل نيست كه متفكران (باصطلاح) حمايت كننده از بطر (كامجوئي و كاموريهاي فسادانگيز) خود نيز از تفسير طبيعت حياتي كه بطربازي را نقل و نبات قانوني زندگي معرفي مي‌كنند، عاجز و ناتوانند، چون خودشان بهتر از همه از سستي و ندامتي كه در دنبال كامجوئيها سراغ سطوح ظاهري و عميق شخصيت را مي‌گيرد، با خبرند و خواه اطلاع داشته باشند كه مولوي چنين گفته است: آتشش پنهان و ذوقش آشكار          دود او ظاهر شود پايان كار و يا اطلاع نداشته باشند، قطعا خودشان تجربه كرده‌اند. خداوندا، عنايات رباني خود را شامل حال ما فرما، تا نعمتهاي ترا وسيله‌ي نكبت و اين عامل عبادت را به عامل معصيت تبديل نكنيم بامدادان كه سر از بستر خواب برمي‌داريم، نسيمهاي صبحگاهي براي نوازش جسم و روح ما از راه مي‌رسند و ما را در لطافت و نوازش خود فرو مي‌برند، جسم و روان خسته شده از كار و تلاش روز گذشته تجديد قوا مي‌نمايند، آفتاب سر برمي‌كشد و همه جا را روشن مي‌سازد و به اعتراض و گستاخيهاي خفاشان اعتنائي نمي‌كند و بار ديگر فضا را پر از نور مي‌نمايد و سنگهاي جامد محقر را در راه تبديل به مواد مفيد معدني به حركت درمي‌آورد و نباتات را با اشعه‌ي خود تغذيه و انرژي حيات جانداران را تامين نموده و درباره‌ي انسانها چه فعاليتهاي ضروري و مفيد كه انجام نمي‌دهد. طبيعت با همه‌ي اجزاء و روابطش در يك جريان قانوني براي شيرين كردن كام آدميان غوره‌ها را مبدل به انگور نموده، انگورها را آماده‌ي عصاره‌گيري براي ماده‌ي شيره‌اي مي‌نمايد كه مغز آدمي را تقويت و آماده‌ي تموج انديشه و تفكري كند كه او را براي ساختن يك دنياي زيبا و آشيانه‌ي حيات بخش مهيا نمايد. ديگر درباره‌ي زيبائيها سخني نمي‌گويم كه چه ارتباط سازنده‌اي با روح و جان بشري دارند. درباره‌ي نعمت حواس و تعقل و نيروهاي روحي چه بگويم كه اگر جهان هستي به شكل صفحه‌اي برآيد براي نوشتن كميت و كيفيت نعمتهاي درون استخواني بنام جمجمه، اين صفحه‌ي بزرگ پر خواهد گشت و نويسنده همچنان در اول وصف آن نعمتها در خواهد ماند. بطربازان مقداري از محتويات اين جمجمه را با مواد الكلي از كار مي‌اندازد، و مقداري ديگر از آنرا در راه از كار انداختن محتويات جمجمه‌ي ديگر انسانها مصرف مي‌نمايند و باقيمانده را در توجيه اين دو نابكاري مستهلك مي‌سازند! اميرالمومنين (ع) از اين خطر بزرگ كه همواره انسانها را از ورود به صحنه‌ي حيات قابل تفسير و توجيه جلوگيري مي‌كند، بخدا پناه مي‌برد و دست نيايش ببارگاهش بلند نموده و از آن مقام ربوبي خواستار در امان بودن از خطر مزبور مي‌گردد.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 356 قوله عليه السلام: «فاتّقى عبد ربّه... شهوته»:  در محتوا دستور العمل و اوامرى الزامى است، هر چند اين عبارت امام (ع) به صورت فعل ماضى و بدون حرف عطف آمده است ولى افعال ماضى به كار رفته در آن به معناى اوامرى الزامى هستند، و سخنوران معتقدند كه سخن را بدين سان بيان كردن، توضيح معنى، در بهترين صورت كلام است.  بنا بر اين، امر به تقوى تفسيرى براى امر به زاد و توشه برگرفتن است، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ...».  همچنين فرمان دادن به نصيحت نفس در معناى امر، بدقت و تفكّر در مصالح نفس و توجّه به اين است كه چه كارهايى براى اصلاح نفس مفيد مى باشد.  كارهايى كه براى وارستگى نفس داراى فائده اند عبارتند از: 1-  رعايت كردن حدود الهى. 2-  به هنگام برخورد با محرمات، توقف كردن و مرتكب حرام نشدن. 3-  بديها را رها كردن و بدنبال زشتيها نرفتن، بدين شرح كه بايد واجبات را بجاى آورد، و محرّمات را ترك كرد و خود را از بديهاى اخلاقى وارسته ساخت. اينها چيزهايى هستند كه در اصلاح و منزّه ساختن نفس تأثير بسزايى دارند.  امام (ع) امر به انجام توبه، و مغلوب ساختن شهوات داده اند. امر به توبه و بازگشت به سوى خدا و مبارزه با شهوات به منزله تفسير اصلاح نفس بشمار مى آيد و از لوازم پرهيزگارى است، كه در بيان حضرت به دنبال امر به تقوى آمده است. امر به توبه قبل از فرا رسيدن مرگ و با هر لحظه اى كه بر انجام آن توفيق حاصل شود لازم است.  سپس مى فرمايد: «فأنّ اجله... شقوة»: «فرا رسيدن مرگ بر انسان پوشيده است».  اين عبارات امام (ع) تهييج بر انجام اوامر گذشته، و تأكيدى بر انجام دادن توبه و... است. انسانها را برحذر مى دارد كه مورد هجوم آرزوهاى دور و درازشان قرار نگيرند كه موجب غفلت مى شود. غفلت و بى خبرى سبب اندوه فراوان شده، پشيمانى زيادى را به دليل غفلتى كه داشته اند به دنبال دارد.  توضيح بيشتر اين موضوع آن است كه پوشيده بودن مرگ از انسان، موجب بى خبرى از آن مى شود و هرگاه بر اين غفلت و بى توجّهى، فريب آرزوهاى طولانى، كه از وسوسه هاى شيطانى است اضافه شود بى خبرى محض تحقّق مى يابد. و شيطان گناه را در نظر انسان، زيبا جلوه مى دهد، و انجام توبه را به تأخير مى اندازد. ابليس مدام مواظب و موكّل بر انسان و همراه اوست. چنان كه سيّد انبياء پيامبر مصطفى (ص) فرموده اند: «هيچ مولودى بدنيا نمى آيد، جز اين كه شيطانى با او تولّد مى يابد و همراه اوست.» امام (ع) فريب دادن را به آرزو نسبت داده است، بدين معنا كه آرزوها انسان را فريب مى دهند، براى روشن ساختن سخن حضرت «أمل» را تعريف مى كنيم.  أمل يا آرزو عبارت است از: اراده نفس بر انجام كارهاى دنيوى و بهره بردن از خوشيهاى زندگى در آينده حيات، به خيال طولانى بودن عمر، و فرصت داشتن، براى انجام گناه، و در پايان توبه كردن و بازگشتن به سوى خداوند، در صورتى كه اين اراده نفسانى بر معاصى و سپس توبه، از دستاويزهاى فريب شيطانى و گول زدن اوست.  از توضيح فوق روشن شد كه نسبت دادن فريب به آرزو نسبتى مجازى است. امام (ع) نتيجه چنين فريب خوردگى را، هجوم ناگهانى مرگ بر شخص فريب خورده. در حالى كه وى در نهايت بى خبرى و سرگرم آرزوهاى دور و دراز است، دانسته اند. آرى بدين دليل است كه بى خبرى موجب بزرگترين اندوه و بيشترين پشيمانى است، زيرا خود عمر، به زبان حال گواه و دليل است. و در انجام گناه بر عليه انسان شهادت مى دهد. با وجودى كه عمر مى توانست وسيله اى براى نيك بختى او باشد، حال سببى براى شقاوت و بدبختى و تيره روزى او شده است.  (شارح «ابن ميثم» در باره اعراب كلمات عبارت حضرت چنين توضيح مى دهند) كلمه «اغفل» به عنوان حال منصوب است و «حسرة» به عنوان تميز، چنان كه مى دانيم تميز براى ابهام از جمله است. ابهام معناى جمله بدين سان كه شخص دعوت شده براى درك اين حقيقت، شگفت زده شود، و نداند كه از چه نظر مرگ براى شخص غافل ناراحت كننده است براى رفع ابهام مى گوييم. از جهت اندوه و حسرتى كه دارد مرگ برايش ناگوار است.  در باره حرف لام در «لها» چند قول است: 1-  لام به معناى استغاثه باشد، در اين صورت معنى سخن چنين است: واى بر اندوه فراوان بى خبران.  2-  لام، حرف جر باشد و چون بر ضمير داخل شده است به فتح خوانده مى شود، و مناداى از كلام افتاده است. تقدير كلام از نظر معنا چنين خواهد بود: اى مردم شما را فرا مى خوانم كه اندوه و حسرت بى خبران را ببينيد. با در نظر گرفتن معناى دوّم، جمله «ان يكون» به دليل حذف حرف جر، در محلّ نصب است. گويا چنين گفته شده است. چرا بى خبران در اندوه قرار مى گيرند پاسخ شان اين است، كه چون عمرشان، دليلى بر عليه آنها در روز قيامت خواهد بود.  كلام امام (ع): «نسئل اللّه تعالى... كأبة»: پايان خطبه است و در اين فراز از گفتار، از خداوند استدعا مى كنند كه از سه چيز آن حضرت را خلاصى بخشد.  1-  شادى فراوان به نعمتهاى دنيا و توسعه بيش از حد آن، زيرا داشتن مال دنيا و شاد بودن از آن، موجب دوست داشتن است و لازمه آن هلاكت هميشگى است.  2-  خداوند، اجازه ندهد كه به يك فايده از فوايد طاعت و بندگى بسنده كنم. فعل «لا يقصر» به معناى كوتاه آمدن و بسنده كردن، به كار رفته است، به مثل گفته مى شود «قصرت هذه الغاية بفلان» اين نتيجه در فلان شخص محدود شد، وقتى كه آن شخص به مقصود دست نيابد.  3-  پس از مرگ پشيمانى و اندوهى بر من نباشد. اين تقاضا به منظور از بين رفتن اسباب پشيمانى و ندامت است، پيروى هواى نفس و عدول از فرمانبردارى خداوند، در قيامت وسيله پشيمانى و اندوه مى شود حفظ و حراست فقط از جانب خداوند ممكن است.   
منهاج البراعه (خوئی)فاتّقى عبد ربّه نصح نفسه قدّم توبته غلب شهوته، فإنّ أجله مستور عنه، و أمله خادع له، و الشّيطان موكّل به، يزيّن له المعصية ليركبها، و يمنّيه التّوبة ليسوّفها، حتّى تهجم منيّته عليه أغفل ما يكون عليها، فيا لها حسرة على كلّ ذي غفلة أن يكون عمره عليه حجّة، و أن يؤدّيه أيّامه إلى شقوة، نسئل اللّه سبحانه أن يجعلنا و إيّاكم ممّن لا تبطره نعمة، و لا تقصّر به عن طاعة ربّه غاية، و لا تحلّ به بعد الموت ندامة و لا كابة. (10819- 10628)اللغة:و (التّسويف) المبطل و اصله أن يقول مرّة بعد أخرى سوف أفعل و (البطر) الطغيان و (كتب) الرّجل كابة إذا صار كئيبا أى منكسرا حزنا.الاعراب:و جملة يزين آه منصوب المحلّ على الحالية و أغفل منصوب بنزع الخافض أى في أغفل حالة، و قوله يالها حسرة منادى مستغاث، و الحسرة منصوب على التّمييز كانّه قال يا للحسرة على الغافلين ما أكثرك، أو أنّه مستغاث لأجله و المنادى محذوف اى يا قوم ادعوكم للحسرة، و فتحة اللّام حينئذ من أجل دخولها على الضّمير، و مثل ذلك قول عليّ بن موسى الرّضا عليه التّحيّة و الثنّاء:و قبر بطوس يا لها من مصيبة         ألحّت على الأحشاء بالزّفرات    و قوله أن يكون عمره آه في محلّ الجرّ على كونه بدلا من كلّ ذي غفلة، و جملة نسأل اللّه دعائية لا محلّ لها من الاعراب.المعنى:(فاتقى عبد ربّه نصح نفسه قدم توبته غلب شهوته) و هذه جملات خبريّة في معنى الانشاء مفصّلة للزّاد الذي به يحصل حرز النّفس و حفظها، و المراد بنصح النّفس النّظر إلى مصالحها بأمرها بما هو محصّل لها الكمال و نهيها عمّا يوقعها في الضّلال و حثّها بالخيرات و الحسنات و منعها عن الشّرور و السّيئات، و من جملة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 405 النّصح أن يقدّم توبته على أجله و لا ينخدع بطول أمله و يستغفر ربّه فيما فات و يقصر عن شهوته فيما هو آت (فانّ أجله مستور عنه، و أمله خادع له، و الشّيطان موكل به يزين له المعصية ليركبها، و يمنّيه التّوبة ليسوفها، حتّى تهجم منيته عليه أغفل ما يكون عليها) و هذه كلّها علل لوجوب تقديم التوبة و تحذير عن هجوم الموت في حالة الغفلة بيان ذلك أنّ ستر الأجل و اختفائه عن الانسان موجب لغفلته عن ذكره و طول الأمل خادع له يخدعه بطول الحياة كما قيل:أعلّل النّفس بالآمال أرقيها         ما أضيق الدّهر لو لا فسحة الأمل     فاذا انضاف إلى ذلك خداع الشّيطان و وسوسته و تزيين المعصية في نظره و تسويفه للتّوبة و القائها في امنيّة مع كونه موكلا به ملازما له، كانت الغفلة أشدّ و النّسيان آكد، فيهجم منيته عليه في نهاية غفلة من دون تمكّن من توبته و لا تدارك منه لمعصيته، فعند ذلك ينتبه من نوم الغفلة و الجهالة، و يقع في كمال الخيبة و النّدامة، و هو عند ذلك يقول: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» . (فيا لها حسرة على كلّ ذي غفلة أن يكون عمره عليه حجّة) أى شاهدا بلسان حاله على ما اكتسب فيه من الاثم و المعصية (و أن يؤدّيه أيّامه) التي أمهله اللّه فيها لتحصيل السّعادة (إلى شقوة) ثمّ دعا عليه السّلام لنفسه و للمخاطبين بقوله: (نسأل اللّه سبحانه أن يجعلنا و ايّاكم ممّن لا تبطره نعمة)أى من الذين لا يوجب كثرة النعم له البطر و الطغيان كما أنّ ذلك من جبلة الانسان قال سبحانه: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» . (و لا تقصر به عن طاعة ربه غاية) أى لا تكون مقصرا في الطاعات لغرض من الأغراض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 406 الدّنيوية (و لا يحلّ به بعد الموت) حسرة و (ندامة و لا) حزن و (كابة) لانغماره في المعصية و تسويفه التوبة و هجوم موته عليه في حالة الغفلة.هداية فيها دراية:قد تحصّل من كلامه عليه السّلام أنّ اللّازم على الانسان أخذ الزّاد ليوم المعاد و أن لا يطمئن بطول الأجل و لا يغترّ بخداع الأمل، إذ ربّ آمل شي ء لا يدرك ما أمل كما قال عليه الصّلاة و السلام في الدّيوان:يا من بدنياه اشتغل          قد غرّه طول الأمل        و الموت يأتي بغتة         و القبر صندوق العمل     و قال آخر: يار اقد الليل مسرورا بأوّله          إنّ الحوادث قد يطرقن أسحارا       لا تامننّ بليل طال أوّله          فربّ آخر ليل اجّج النّارا    و لا سيما أنّ الشيطان اللعين عدّو مبين و هو في الكمين:«وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ»  فينبغي للعاقل أن يحسن عمله و يقصر أمله و يقدم توبته أجله و يعجل في طلب الغفران و لا يغترّ بتسويف الشيطان، و يتوب إلى اللّه سبحانه من صغاير ذنوبه و كبايرها، و بواطن سيئآته و ظواهرها، و سوالف زلّاته و حوادثها، توبة من لا يحدّث نفسه بمعصية، و لا يضمر أن يعود في خطيئة، حتّى يصل بذلك إلى روح و ريحان، و يتمكّن من نزول الجنان، و لا يقع بعد الموت في الخيبة و الخسران و الحسرة و الحرمان.و لنذكر هنا حديثا ينوّر القلوب، و يكشف الحجاب عن وجه المطلوب، و يظهر به عظم منفعة التّوبة، و يتّضح به معنى التسويف فيها و هو.ما رواه في الصّافى من المجالس و بعض الأصحاب من الأمالى باسنادهما عن عبد الرّحمن بن غنم الدّوسي قال: دخل معاذ بن جبل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باكيا، فسلّم فردّ عليه السلام ثمّ قال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 407 ما يبكيك يا معاذ؟ فقال يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ بالباب شاباطريّ الجسد نقىّ اللون حسن الصّورة يبكي على شبابه بكاء الثكلى على ولدها يريد الدّخول عليك فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ادخل علىّ الشّابّ يا معاذ فأدخله عليه فسلّم، فردّ عليه السلام ثمّ قال: ما يبكيك يا شاب؟ قال: كيف لا أبكى و قد ركبت ذنوبا إن أخذني اللّه عزّ و جلّ ببعضها أدخلنى نار جهنم و لا أرانى إلّا سيأخذني بها و لا يغفر لي أبدا فقال رسول اللّه هل أشركت باللّه شيئا؟ قال: أعوذ باللّه أن اشرك بربّي شيئا، قال: أقتلت النّفس التي حرّم اللّه؟ قال: لا، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله: يغفر اللّه لك ذنوبك و إن كان مثل الجبال الرّواسي قال الشّاب: فانّها أعظم من الجبال الرّواسي.فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يغفر اللّه لك ذنوبك و إن كان مثل الأرضين السّبع و بحارها و رمالها و أشجارها و ما فيها من الخلق، قال الشّاب: فانّها أعظم من الأرضين السّبع و بحارها و رمالها و أشجارها و ما فيها من الخلق، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله يغفر اللّه لك ذنوبك و إن كانت مثل السّماوات و نجومها و مثل العرش و الكرسي، قال:فانّها أعظم من ذلك، قال: فنظر النبيّ إليه كهيئة الغضبان ثمّ قال: ويحك يا شاب ذنوبك أعظم أم ربّك؟ فخرّ الشّاب على وجهه و هو يقول سبحان ربّي ما من شي ء أعظم من ربّي ربّي أعظم يا نبيّ اللّه من كلّ عظيم، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: فهل يغفر لك الذّنب العظيم إلّا الرّبّ العظيم؟ قال الشّاب: لا و اللّه يا رسول اللّه ثمّ سكت الشّاب، فقال له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ويحك يا شاب ألا تخبرني بذنب واحد من ذنوبك؟ قال: بلى اخبرك.إنّي كنت أنبش القبور سبع سنين اخرج الأموات و انزع الأكفان، فماتت جارية من بعض بنات الأنصار فلما حملت إلى قبرها و دفنت و انصرف عنها أهلها و جنّ عليهم اللّيل أتيت قبرها فنبشتها، ثمّ استخرجتها و نزعت ما كان عليها من أكفانها و تركتها مجرّدة على شفير قبرها و مضيت منصرفا، فأتاني الشّيطان فأقبل يزيّنها لي و يقول أما ترى بطنها و بياضها أما ترى و ركيها، فلم يزل يقول لي هذا حتّى رجعت إليها و لم أملك نفسي حتّى جامعتها و تركتها مكانها، فاذا أنا بصوت من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 408 ورائي يقول: يا شاب ويل لك من ديّان يوم الدّين يوم يقفني و إياك كما تركتني عريانة في عساكر الموتى و نزعتنى من حفرتى و سلبتنى أكفاني و تركتني أقوم جنبة إلى حسابى، فويل لشبابك من النّار، فما أظنّ أنّي أشمّ ريح الجنّة أبدا فما ترى لى يا رسول اللّه؟فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: تنحّ عنّى يا فاسق إنّى أخاف ان أحترق بنارك فما أقربك من النّار، ثمّ لم يزل بقول و يشير إليه حتّى أمعن أى أبعد من بين يديه، فذهب فأتى المدينة فتزوّد منها، ثمّ أتى بعض جبالها فتعبّد فيها، و لبس مسحا و غلّ يديه جميعا إلى عنقه و نادى:يا ربّ هذا عبدك بهلول بين يديك مغلول يا ربّ أنت الذي تعرفنى و زل منّى ما تعلم سيّدى يا ربّ إنّى أصبحت من النّادمين و أتيت نبيّك تائبا فطردنى و زادنى خوفا، فأسألك باسمك و جلالك و عظم سلطانك أن لا تخيّب رجائي سيدي و لا تبطل دعائى و لا تقنطنى من رحمتك.فلم يزل يقول ذلك أربعين يوما و ليلة تبكى له السّباع و الوحوش، فلما تمّت له أربعون يوما و ليلة رفع يديه إلى السّماء و قال:اللهمّ ما فعلت في حاجتى إن كنت استجبت دعائي و غفرت خطيئتي فأوح إلى نبيّك، و إن لم تستجب دعائي و لم تغفر لي خطيئتي و أردت عقوبتي فعجّل بنار تحرقنى أو عقوبة في الدّنيا تهلكنى و خلّصني من فضيحة يوم القيامة فأنزل اللّه تعالى على نبيّه:«وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً» يعني الزّنا «أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ»  يعنى بارتكاب ذنب أعظم من الزّنا و نبش القبور و أخذ الاكفان:«ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ»  يقول خافوا اللّه فعجلوا التوبة: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 409 «وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ»  يقول عزّ و جلّ أتاك عبدى تائبا فطردته فأين يذهب و إلى من يقصد و من يسأل أن يغفر له ذنبه غيرى ثمّ قال عزّ و جلّ:«وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» .يقول اللّه عزّ و جلّ لم يقيموا على الزّنا و نبش القبور و أخذ الأكفان:«أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ»  فلما نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خرج و هو يتلوها و يتبسّم، فقال لأصحابه من يدلّني على ذلك الشّاب التائب؟ فقال معاذ: يا رسول اللّه بلغنا أنّه في موضع كذا و كذا، فمضى رسول اللّه بأصحابه حتّى انتهوا إلى ذلك الجبل و صعدوا إليه يطلبون الشّاب، فاذا هم بالشّاب قائم بين صخرتين مغلولة يداه إلى عنقه قد اسودّ وجهه و تساقطت أشفار عينيه من البكاء و هو يقول:سيدى قد أحسنت خلقي و أحسنت صورتى و ليت شعري ما ذا تريد بى، في النّار تحرقنى أم في جوارك تسكنني، اللهمّ إنك قد أكثرت الاحسان إلىّ و أنعمت علىّ فليت شعرى ما ذا يكون آخر أمري، إلى الجنّة تزفّني، أم إلى النّار تسوقني، اللهمّ إنّ خطيئتى أعظم من السّماوات و الأرض، و من كرسّيك الواسع، و عرشك العظيم، فليت شعري تغفر خطيئتي أم تفضحني بها يوم القيامة.فلم يزل يقول نحو هذا و هو يبكي و يحثو التّراب على رأسه و قد أحاطت به السّباع، و صفت فوقه الطير و هم يبكون لبكائه، فدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأطلق يديه من عنقه و نفض التراب عن رأسه و قال: يا بهلول ابشر فانك عتيق من النّار، ثمّ قال هكذا تداركوا الذنوب كما تداركها بهلول، ثمّ تلى عليه ما أنزل اللّه عزّ و جلّ و بشّره بالجنّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 410 و في الصّافي و البحار من المجالس باسناده عن قطر بن خليفة عن الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: لما نزلت هذه الآية «1» صعد إبليس جبلا بمكة يقال له ثور، فصرخ بأعلي صوته بعفاريته فقالوا: يا سيّدنا لما ذا دعوتنا؟ قال: نزلت هذه الآية فمن لها، فقام عفريت من الشياطين فقال: أنا لها بكذا و كذا، قال لست لها، فقال آخر مثل ذلك، فقال: لست لها، فقال الوسواس الخنّاس: أنا لها، قال: بماذا؟ قال: أعدهم و أمنّيهم التوبة، حتّى يواقعوا في الخطيئة فاذا وقعوا الخطيئة أنسيتهم الاستغفار، فقال: أنت لها فوكّله بها إلى يوم القيامة.أقول: و من نظر إلى هاتين الرّوايتين بعين البصيرة و تفكّر فيما تضمّنته الأولى من جلالة فايدة التوبة و تأمّل فيما تضمّنته الثانية من عظم الخطر في تأخيرها و تسويفها و عرف أنّ التسويف و التأخير من وسوسة الوسواس الخناس الذي يوسوس في صدور الناس لا بدّ له أن يستيقظ من نوم الغفلة و الجهالة و يتدارك الموت قبل حلوله و لا يغرّه الأمل بطوله.و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأبي ذر رضي اللّه عنه.يا باذر اغتنم خمسا قبل خمس: شبابك قبل هرمك، و صحّتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و فراغك قبل شغلك، و حياتك قبل موتك.يا باذر إياك و التّسويف بأملك، فانّك بيومك و لست بما بعده، فان يكن غدلك فكن في الغد كما كنت في اليوم، و إن لم يكن غدلك لم تندم على ما فرّطت في اليوم.يا باذر كم مستقبل يوم لا يستكمله، و منتظر غدا لا يبلغه.يا باذر لو نظرت إلى الأجل و مسيره، لأبغضت الأمل و غروره.يا باذر كن كأنك في الدّنيا عابر سبيل، و عد نفسك من أصحاب القبور.يا باذر إذا أصبحت فلا تحدّث نفسك بالمساء، و إذا امسيت فلا تحدّث نفسك______________________________ (1) اى قوله تعالى، وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً الآية، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 411 بالصّباح، و خذ من صحّتك قبل سقمك، و من حياتك قبل موتك، فانك لا تدرى ما اسمك غدا.و بالجملة فالتّعجيل في جميع الامور قبيح إلّا في التّوبة فانه فيها حسن إذ التأخير مظنة الفوت الموجب للاقتحام في الهلكات مع ما في التأخير من خطر آخر و هو أنّ التوبة إذا وقعت عقيب السيئة تؤثر فيها و تمحو أثرها، و إذا تأخرت يتراكم الرّين و ظلمة الذّنوب على القلب فلا يقبل التأثير و لذلك قال لقمان لابنه: يا بنىّ لا تؤخّر التوبة فانّ الموت يأتي بغتة، و من ترك المبادرة إلى التوبة بالتسويف كان بين خطرين عظيمين أحدهما أن تتراكم الظلمة على قلبه من المعاصي حتى يصير رينا و طبعا فلا يقبل المحو الثاني أن يعاجله المرض أو الموت فلا يجد مهلة للاشتغال بالمحو و لذلك أيضا ورد في الخبر أنّ أكثر صياح أهل النار من التسويف، فما هلك من هلك إلّا بالتسويف فيكون تسويده القلب نقدا و جلاؤه بالطاعة نسية إلى أن يختطفه الموت فيأتي اللّه بقلب سقيم و لا ينجو إلّا من أتى اللّه بقلب سليم، و إلى ما ذكرنا كلّه ينظر قوله سبحانه:«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً، وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً».الترجمة:پس متّقى شد بنده براى پروردگار خود كه نصيحت كرد نفس خود را و مقدّم داشت توبه خود را و غلبه نمود بر شهوت خود، پس بدرستى كه أجل آن پنهانست از او، و آرزوى او فريبنده اوست، و شيطان ملعون موكل اوست كه زينت مى دهد از براى أو معصيت را تا سوار شود بر او، و آرزومند مى سازد او را بتوبه و إنابة تا بتاخير اندازد آنرا تا اين كه هجوم آورد مرگ أو بأو در غافلترين حالتى كه ميباشد بر آن حالت. أى حسرت حاضر باش بر هر صاحب غفلت كه باشد عمر او بر أو حجت در روز قيامت، و برساند أو را روزگار أو ببدبختى و شقاوت، سؤال مى كنيم از خداوند تعالى آنكه بگرداند ما و شما را از كسانى كه بطغيان نيندازد او را نعمت و مقصّر نسازد او را از اطاعت پروردگار خود غرض و غايت، يعنى أغراض دنيويه مانع اطاعت أو نگردد، و از كسانى كه حلول نكند بأو بعد از مرگ و رحلت هيچ حسرت و ندامت و نه اندوه و محنت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom