جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶۰ : تداوم تفكر خوارج [منبع]

و قال (علیه السلام) لما قُتل الخوارج، فقيل له يا أميرالمؤمنين هلك القوم بأجمعهم :
كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ.
 

قَرَارَاتِ النِّساءِ : كنايه از رحمهاى زنان است. 
نَجَمَ : آشكار شد. 
كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ : هر گاه از آنان رئيسى ظهور كند، كشته گرد.
قَرارات النساء : رحمهاى زنان 
نَجَمَ قَرن : برويد و بيرون آيد شاخى (رئيسى) 
لُصوص : جمع لص : دزدان 
سَلاّبين : غارتگر، لخت كننده 
(در پايان جنگ با خوارج، در سال ۳۸ هجرى شخصى گفت، اى اميرالمؤمنين عليه السّلام خوارج همه نابود شدند. فرمود):
خبر از تداوم تفكّر انحرافى خوارج:
نه، سوگند به خدا هرگز آنها نطفه هايى در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت، هر گاه كه شاخى از آنان سر برآورد قطع مى گردد تا اينكه آخرينشان به راهزنى و دزدى تن در مى دهند. 
چون خوارج نهروان كشته شدند به آن حضرت گفته شد: يا امير المؤمنين همه ايشان هلاك گشتند، فرمود:
(1) سوگند بخدا چنين نيست، ايشان نطفه هايى هستند در پشت مردها و رحم زنها (نه تن از آنها گريخته و در شهرها متفرّق شدند، از آنان فرزندانى بوجود خواهد آمد كه در روى زمين فتنه و فساد مى نمايند، و ليكن) 
(2) هر زمان از آنها شاخى (سرى) پيدا گردد شكسته شود (بزودى كشته ميشود) تا اينكه آخرشان دزدها و راهزنان ميشوند (مانند اجدادشان، چنانكه نقل شده چون آن نه نفر در شهرها پراكنده گشتند هر كدام مذهبى اختيار و از آن ترويج كردند و در راهها دزدى مى نمودند). 
آن حضرت فرمود: هنگامى كه همه خوارج كشته شدند و او را گفتند، يا اميرالمؤمنين، همه آن قوم طعمه تيغ هلاكت گرديدند، فرمود: 
به خدا سوگند، كه آنها نطفه هايى هستند در پشت مردان و زهدان زنان. هر زمان از ايشان كسى سر برآورد و سرش قطع شود تا كسى باقى نماند، جز مشتى دزد و راهزن. 
نه; به خدا سوگند (اين گونه که شما مى پنداريد که خوارج ريشه کن شدند نيست) آنها نطفه هايى در پشت پدران و رحم مادران خواهند بود، هر زمان شاخى از آنها سر برآورد قطع مى شود و در آخر کار، آنان دزدان و راهزنان خواهند شد.
و آن حضرت فرمود [و چون خوارج كشته شدند، گفتند، اى امير مؤمنان همگى كشته شدند. فرمود:] 
هرگز به خدا، كه نطفه هايند در پشتهاى مردان و زهدانهاى مادران. هرگاه مهمترى از آنان سر برآرد، از پايش در اندازند، چندان كه آخر كار مال مردم ربايند و دست به دزدى يازند. 
گفتار آن حضرت است در وقتى كه خوارج به قتل رسيدند و به آن حضرت گفته شد همه آنان هلاك شدند:
به خدا قسم چنين نيست، اينان نطفه هايى هستند در صلب مردان، و رحم زنان، هرگاه از آنان شاخى سر زند بريده شود تا اينكه آخرين آنان دزدانى لخت كننده مردم شوند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏2، ص: 678-671لمّا قتل الخوارج فقيل له: يا امير المؤمنين هلك القوم باجمعهم.هنگامى كه خوارج نهروان كشته شدند به امام عليه السّلام گفته شد: اى امير مؤمنان! همه خوارج كشته شدند (امام اين سخن را نپذيرفت و در جواب آنان چنين گفت): عاقبت کار خوارج: اين سخن نيز ادامه سخنى است که در بحث گذشته درباره خوارج آمده بود و به همين دليل اين دو را قطعات مختلف يک کلام دانسته اند. در اينجا نيز امام به چند پيشگويى درباره خوارج مى پردازد که آنها را مى توان در رديف معجزات آن حضرت شمرد. نخست در پاسخ ياران خود که بعد از جنگ نهروان خدمتش عرض کردند «اى اميرمؤمنان! تمام خوارج نابود شدند» فرمود: «نه; به خدا سوگند (اين گونه که شما مى پنداريد نيست) آنها نطفه هايى در پشت پدران و رحم مادران خواهند بود»! («کَلاَّ وَاللهِ، إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلاَبِ الرِّجَالِ، وَ قَرَارَاتِ(1) النِّسَاءِ). به فرض که مردان آنها در اين جنگ کشته شده باشند، ولى نطفه هاى ديگرى در آينده پرورش مى يابد و از مادر متولّد مى شود که راه خوارج را مى پويد و به جرگه آنها مى پيوندد. و همان گونه که امام پيشگويى فرموده بود در سالهاى بعد، بلکه قرنهاى بعد نيز گروهى پا به عرصه وجود گذاشتند که همان راه نکبت بار خوارج را ادامه دادند. اضافه بر اين، همان گونه که در گذشته نيز اشاره شد، نه نفر در نهروان نجات يافتند و فرار کردند و در بلاد مختلف پراکنده شدند و پايه هاى اين مکتب فاسد و مفسد را بنا نهادند. از طرفى مى دانيم آنها که در نهروان حاضر شدند تمام خوارج نبودند گروه ديگرى نيز وجود داشتند که در ميدان جنگ حاضر نبودند و همان راه را ادامه دادند. سپس در ادامه اين سخن به پيشگويى ديگرى پرداخته، مى فرمايد: «هر زمان شاخى از آنها سر بر آورد قطع مى شود» (کُلَّما نَجَمَ(2) مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ). اين سخن از يک سو اشاره به شرارت و شيطنت و درنده خويى خوارج مى کند که همچون يک حيوان شاخدار درصدد ايذاء و آزار ديگران بودند و از سوى ديگر اشاره به شکست هاى پى درپى و ناکامى هاى مکرّر آنها در طول تاريخ حيات کثيفشان دارد و همان گونه که در ادامه اين سخن در بحث نکته ها خواهد آمد، اين امر بوضوح در تاريخ منعکس است. و در پايان اين سخن پيشگويى سومى مى فرمايد و آن اين که «در آخر کار آنان دزدان و راهزنان خواهند شد» (و از شکل يک گروه به اصطلاح مذهبى و يا سياسى به صورت يک مشت دزد غارتگر درمى آيند) (حَتّى يَکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلاّبِينَ). همان گونه که در ادامه سخن در بحث نکته ها خواهد آمد صدق اين پيشگويى نيز از نظر تاريخى روشن مى شود چرا که ارباب تواريخ افراد متعدّد و سرشناسى از خوارج را نام برده اند که به صورت دزدانى خطرناک درآمده اند و به راهزنى مشغول شده اند. *** نکته ها: 1 ـ خوارج يک جريان بودند نه يک گروه! از کلام بالا به خوبى استفاده مى شود که امام (عليه السلام) خوارج را يک گروه خاص نمى داند; بلکه جريانى مى شمرد که در طول تاريخ اسلام در مقاطع مختلف ظاهر مى شدند، حتى قرائن تاريخى نشان مى دهد که جريان آنها از عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ظاهر شد. مفسّر بزرگ قرآن مرحوم «طبرسى» از «ابوسعيد خدرى» در ذيل آيه (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُکَ فِى الصَّدَقاتِ...)(3) چنين نقل مى کند: هنگامى که پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مشغول تقسيم غنائم بود ـ و به گفته ابن عباس غنائم قبيله «هوازن» را در روز «حنين» تقسيم مى کرد ـ مردى به نام «حرقوص بن زهير» نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و به حالت اعتراض گفت: اى رسول خدا در تقسيم غنائم عدالت را رعايت کن. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ناراحت شد و فرمود: واى بر تو اگر من عدالت را رعايت نکنم چه کسى مى تواند عدالت را رعايت کند؟ «عمر» گفت: اى رسول خدا اجازه فرما گردنش را بزنم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «دَعْهُ فَاِنَّ لَهُ أَصْحاباً يَحْتَقِرُ اَحَدُکُمْ صَلاتَهُ مَعَ صَلاتِهِمْ وَ صِيامَهُ مَعَ صِيامِهِمْ يَمْرُقُونَ مِنَ الدّينِ کَما يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ...» «او را رها کن، او يارانى دارد که هر يک از شما نماز خود را در برابر نمازشان کوچک مى شمرد و روزه خود را در برابر روزه هايشان اندک مى بيند، ولى (هم اينان) از دين خدا با سرعت و شتاب خارج مى شوند آن گونه که تير از کمان خارج مى شود...». سپس مرحوم طبرسى مى افزايد: در حديث ديگرى آمده است که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره آنها چنين فرمود: «فَاِذا خَرَجُوا فَاقْتُلُوهُمْ ثُمَّ اِذا خَرَجُوا فَاقْتُلُوهُمْ; هنگامى که خروج کنند آنها را به قتل برسانيد سپس هنگامى که خروج کنند آنها را به قتل برسانيد»، آنگاه آيه فوق نازل شد که مى فرمايد: بعضى هستند که در تقسيم غنائم به تو خرده مى گيرند هر گاه سهم قابل ملاحظه اى به آنها داده شود راضى مى شوند و اگر داده نشود خشم مى گيرند. اين سخن به خوبى نشان مى دهد که ريشه هايى از انديشه هاى اين گروه از همان عصر پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وجود داشته است که هر گاه منافعشان به خطر مى افتاد اِبا نداشتند که قداست پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را هم بشکنند. «ابن ابى الحديد» از مسند «احمد حنبل» نقل مى کند «عايشه» از «مسروق» پرسيد: از «مخدج» (يکى از رؤساى معروف خوارج) چه خبر دارى؟ گفت: «على بن ابى طالب» او را در کنار نهروان کشت. «عايشه» گفت: شهودى در اين مسأله براى من اقامه کن. «مسروق» مردانى را که شاهد اين ماجرا بودند نزد «عايشه» آورد و گواهى دادند که «مخدج» کشته شد. سپس «مسروق» اشاره به قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) کرده، به عايشه مى گويد: تو را به صاحب اين قبر قسم چه چيز از صاحب اين قبر درباره آنها شنيدى؟ «عايشه» گفت: شنيدم مى فرمود: «اِنَّهُمْ شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَليقَةِ يَقْتُلُهُمْ خَيْرُ الْخَلْقِ وَ الْخَلْيِقَةِ وَ أَقْرَبُهُمْ عِنْدَاللهِ وَسيلَةً; آنها بدترين مخلوقات و بدترين انسانها هستند و آنها را بهترين انسان و بهترين مخلوقات و مقرّبترين آنها نزد پروردگار به قتل مى رساند.»(4) ويژگى هاى خوارج را مى توان چنين خلاصه کرد: آنها گروهى بودند که به ظواهر عبادات سخت پايبند بودند و حتى به مستحبات و مکروهات ساده و معمولى اهميت مى دادند و همين امر يکى از اسباب غرور و خود برتربينى آنان بود و در مقابل افرادى بودند بسيار جاهل، متعصّب و بسيار لجوج و جسور و بى ادب و براى رسيدن به مقاصد خود، بى رحم و شقاوتمند. نمونه بارز آن را در همان داستان «ذوالخويصره» (حرقوس) که در عصر پيامبر واقع شد مى توان مشاهده کرد. درست است که ظهور و بروز خوارج در صفّين و بعد از داستان حکمين در عصر على (عليه السلام) بود، ولى اين به آن معنى نيست که فرهنگ خوارج قبل از آن وجود نداشت، هم امروز نيز اين فرهنگ منحط در ميان گروههايى در جوامع مختلف پيدا مى شود و شايد بسيارى از وهّابيان را بتوان در اين زمره دانست; چرا که ويژگى هاى بالا در آنان نمايان است. در محيط خودمان نيز افرادى را مى بينيم که به ظواهر عبادات سخت پايبندند ولى گاه، بزرگترين و پاکترين علما و خدمتگزاران دينى خرده مى گيرند و آنها را از طريق صحيح منحرف مى دانند و در پى فتنه گرى و شرارت و آشوبند. مبارزه با خوارج ـ جز در موارد حاد ـ از طريق جنگ و ستيز نيست. همان گونه که در خطبه آينده خواهد آمد، راه درمان اين بيمارى اجتماعى بالا بردن سطح فرهنگ عمومى و آگاهى کافى نسبت به مسائل دينى و اعتقادى است. اميرمؤمنان «على (عليه السلام)» در مورد جهل و نادانى آنان در خطبه سى و ششم که قبلا به آن اشاره شد مى فرمايد: «وَ أَنْتُمْ مَعاشِرُ أَخِفّاءُ الْهامِ، سُفَهاءُ الاَْحْلامِ وَ لَمْ آتِ ـ لا أَبَالَکُمْ ـ بُجْراً وَ لا أَرَدْتُ لَکُمْ ضُرّاً; اى گروه کم عقل و اى نادانها من کار خلافى انجام نداده بودم و نمى خواستم به شما زيان برسانم (که اين گونه در برابر من و يارانم قيام کرده ايد و افراد بى گناه را مى کشيد)». در انحراف آنها همين بس که خود اساس و بناى پايه مسأله حکميّت را در «صفّين» گذاردند، در حالى که «على (عليه السلام)» مخالف آن بود، سپس آن حضرت را به خاطر حکميت تکفير کردند و کسى را که عصاره ايمان و پايه گذار اسلام و نمونه اتمّ مؤمن راستين بود، دعوت به توبه از کفر نمودند; (العياذ بالله). اينها دليل روشنى بر جهل و نادانى و در عين حال تعصّب و لجاجت آنهاست. در بى رحمى و خشونت آنها همين بس که يکى از صحابه پيامبر «عبدالله بن خبّاب» را که مردى بسيار پاک و با ايمان بود به همراه همسر حامله اش به جرم اين که از «على (عليه السلام)» بيزارى نجست به طرز فجيعى به شهادت رساندند و شکم همسرش را دريدند، اين در حالى بود که از کشتن يهوديان در همان حال نهى مى کردند و حتى بر کشنده يک خوک خرده گرفتند! ظاهر آنها چنان فريبنده بود که «ابن عباس» در توصيف آنان مى گويد: از کثرت عبادت پيشانيهايشان پينه بسته بود، و دستهايشان به خاطر اين که در حال سجده بر زمينهاى خشک و سوزان مى نهادند همچون زانوى شتر خشن و سفت شده بود، پيراهن هاى کهنه و مندرس مى پوشيدند و دامنها را به عنوان آمادگى براى مبارزه به کمر مى بستند، ولى در دل آنها قساوت و بى رحمى و جهل و فساد موج مى زد و نفاقشان بگونه اى بود که ظاهر آنها گروه زيادى را فريب مى داد تا آن حد که حاضر به جنگ با آنها نبودند ولى هنگامى که اعمالشان پرده ها را کنار زد خطر آنان براى مسلمانان آشکار شد. اعمالشان به قدرى ضدّ و نقيض بود که گاه به اندک چيزى خرده مى گرفتند که چرا مثلا فلان شخص دانه خرمايى را که زير درخت نخلى افتاده بوده بدون اجازه مالکش برداشته و خورده است، ولى گاه چنانکه گفتيم مسلمانى مانند «عبدالله بن خبّاب» و همسر باردارش را مانند گوسفند سر مى بريدند. نه تنها در مسائل عملى گرفتار اين تضادها بودند، بلکه در عقائد فقهى و کلامى نيز همين ويژگيها را داشتند. آنها مرتکب گناه کبيره را (هر گناهى که باشد) کافر و واجب القتل مى دانستند و در مسأله حکومت ـ چنانکه قبلا هم گذشت ـ قائل به نوعى هرج و مرج و عدم نياز به تعيين حاکم بودند. قرائن نشان مى دهد که در مسائل جنسى، شهوت پرست بودند و شايد به همين دليل، گرفتن نُه زن عقدى را مجاز مى شمردند و مرتکب زناى محصنه را مستحق رجم نمى دانستند. طبيعى است که چنين گروه نادان و خودخواهى بسرعت به شاخه ها و گروههاى مختلفى تقسيم مى شوند. به همين جهت چيزى نگذشت که هر يک از سران آنها داعيه اى عنوان کردند و به فرقه هاى زيادى تقسيم شدند، از جمله «ازارقه»، «نجدات»، «صفريّه»، «عجاردة» و «ثعالبه» و غير آن. هم اکنون نيز افرادى که افکارى همچون افکار خوارج دارند و اعمالشان يادآور اعمال آنان مى باشد در گوشه و کنار جوامع اسلامى پيدا مى شوند و مى توان بسيارى از وهّابيان را در اين دسته جاى داد; چرا که آنها نيز به بعضى از ظواهر عبادات و مستحبّات، سخت پايبندند و گاه انجام کوچک ترين مکروهات و يا مخالفت با مستحبات را جايز نمى دانند، ولى در مقابل، غالب مسلمانان را اعم از شيعه و سنّى مشرک مى شمرند و خون بسيارى را مباح مى دانند و با اين که از نظر تفکّر اسلامى و عقائد، سخت عقب مانده اند خودبرتربينى فوق العاده اى بر آنها حاکم است، نادانى خوارج و غرور و خودبزرگ بينى آنها و بى رحمى و قساوت در وجود آنان کاملا هويداست. آنها همچون خوارج خود را حقّ مطلق و ديگران را باطل مطلق مى پندارند يا آن که بهره کمى از علوم اسلامى دارند. 2 ـ سرانجام خوارج به صورت دزدان غارتگرى در آمدند اين که امام (عليه السلام) در آخر گفتار بالا پيش بينى مى فرمايد که گروههاى آخرين خوارج به صورت دزدان و غارتگران در مى آيند، چيزى است که تاريخ اسلام بر آن گواهى مى دهد. به گفته «ابن ابى الحديد» از جمله افراد سرشناس خوارج که عاقبت کارش به دزدى و غارتگرى کشيده شد «وليد بن طريف شيبانى» در ايام «هارون الرشيد» بود. هارون فردى به نام «يزيد بن مزيد» را از همان طائفه «بنى شيبان» به تعقيب او فرستاد، «يزيد» «وليد» را کشت و سر او را نزد هارون برد. در ايام «متوکّل» عباسى نيز فرد ديگرى از آنان به نام «ابن عمرو خثعمى» به راهزنى و شرارت و ناامن ساختن جاده ها پرداخت، فردى بنام «ابوسعيد محمد بن يوسف طايى» از طرف حکومت وقت مأمور تعقيب وى شد، و گرچه خودش موفّق به فرار گرديد، ولى بسيارى از يارانش کشته شدند و گروه زيادى اسير گشتند. سپس جماعت ديگرى از خوارج در منطقه «کرمان» و «عمان» به دزدى و شرارت پرداختند و در رديف «مفسدان فى الارض» و «محاربين» قرار گرفتند که «ابواسحاق صابى» در کتاب «التاجى» نام آنها را برشمرده است(5).  * * * پی نوشت: 1 ـ «قرارات» از ماده «قرار» به معنى ثابت ماندن و در اصل از قرّ (بر وزن حرّ) به معنى سرماست و از آنجا که سرما حرکت و فعاليت را از انسان مى گيرد اين واژه به معنى ثابت ماندن آمده است و «قرارات النساء» به معنى رحم زنان است که نطفه براى مدت قابل ملاحظه اى در آن قرار مى يابد و قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في قَرار مَکين; سپس او را نطفه اى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم». (سوره مؤمنون، آيه 13) 2 ـ «نَجَمَ» از ماده «نجم» (بر وزن حجم) به معنى طلوع کردن است و به ظهور و بروز (ناگهانى) هر چيزى نيز اطلاق مى شود. 3 ـ سوره توبه، آيه 58. 4 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 267. 5 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 73 ـ 76.  
شرح علامه جعفریخبر دادن از پايان كار خوارج: هنگاميكه همه‌ي خوارج كشته شدند، به آنحضرت گفته شد كه يا اميرالمومنين، همه‌ي خوارج كشته شدند فرمود: «كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ -كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ- حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ». (نه هرگز، سوگند به خدا از آنان نطفه‌هائي در پشت مردان و ارحام زنان وجود دارد هر موقعي كه از آنان شاخي بروز كرد، بريده مي‌شود تا اينكه آخرين افراد آنان دزداني لخت كننده‌ي مردم مي‌شوند).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 333-332 «كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ -كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ- حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ». اين سخن امام (ع) براى ردّ گفتار و ادّعاى شخصى است كه به عرض رساند، تمام خوارج به هلاكت رسيده كسى از آنها باقى نماند. بيان اين كه خوارج به صورت نطفه در صلب مردها و رحم زنها باقى خواهند ماند، به اين حقيقت اشاره دارد كه بطور يقين گروهى وجود خواهند داشت كه طرز تفكر و انديشه نادرست خوارج را داشته باشند گر چه در زمان حاضر در پشت پدران و رحم مادرانشان هستند، ولى در آينده متولّد خواهند شد چه آنها كه در زمان حضرت به صورت نطفه وجود داشته و از صلب پدران به رحم مادران انتقال يافته بودند و چه آنها كه بعدها از صلب پدران به رحم مادران انتقال مى يافتند فرموده امام (ع) همه را شامل مى شود.  سپس براى بقاى خوارج در بستر زمان خصوصياتى را بيان كرده اند، بدين شرح: از آنها رؤسايى با نفود قيام خواهند كرد. امام (ع) از ظهور و خروج آنان به عبارت «قرن» به صورت استعاره ترشيحى تعبير فرموده اند: «هرگاه شاخه اى از خوارج برويد، بريده خواهد شد: «كلّما نجم منهم قرن قطع»: نجم و قطع از ويژگيهاى گياه است كه به كنايه براى بوجود آمدن و از بين رفتن خوارج استعمال شده است.  در عاقبت امر، رذالت و بيچارگى را براى آنها پيش بينى كرده مى فرمايند: آنها سرانجام دزدان سر راه بگيرى خواهند شد.  گروه زيادى از خوارج، پس از آن حضرت به مقام رياست رسيدند، زيرا آن نه نفرى كه در جنگ نهروان فرار كردند، هر كدام به محلّى رفتند و فزونى يافتند به علاوه اين نه نفر گروهى از همفكران خوارج در اطراف پراكنده بودند كه حضرت بر آنها دست نيافت. از آن نه نفر، دو نفر به عمان، دو نفر به كرمان، دو نفر به سجستان، دو نفر به جزيره و يك نفر به تلّ مورون رفتند. و بسرعت نوآورى در باره ديانت از ناحيه آنها در همه جا پراكنده شد، و در نهايت به بيست گروه و فرقه تقسيم شدند. بزرگان خوارج را شش فرقه و بترتيب زير نام برده اند.  1-  فرقه ازارقة: پيروان نافع بن ازرق، كه از بزرگترين فرقه هاى خوارج بودند. اين گروه از شهر بصره به قصد تصرّف اهواز خارج شدند. و بر اهواز و حومه آن و بخشى از سرزمين فارس و كرمان، در زمان فرمانروايى عبد اللّه زبير مسلّط شدند. از فرماندهان خوارج ده نفر و به اسامى ذيل به همراه نافع بن ازرق بودند.  اوّل: عطيّة بن اسود حنفى. دوّم: عبد اللّه ما خول و دو برادرش. سوّم: عثمان بن زبير. چهارم: عمر بن عمير العميرى. پنجم: قطرّى بن فجاة مازنى. ششم: عبدة بن هلال شيبانى. هفتم: صخر التيمى: هشتم: صالح عبدى. نهم: عبد ربّه الكبير. دهم عبد ربّه الصغير.  نامبردگان با سى هزار سوار كه به همراه داشتند، بر اهواز و اطراف آن استيلا يافتند. از طرف عبد اللّه زبير مهلّب بن صفرة، براى پيكار با آنها گسيل شد. مهلّب و فرزندانش نه سال تمام با خوارج جنگ كردند تا سرانجام، به هنگام امارت حجاج بن يوسف ثقفى، جنگ پايان يافته خوارج متلاشى شدند، فرمانده كل، نافع بن ازرق، پيش از آن كه، مهلّب كاملا بر اوضاع مسلّط شود وفات يافت، خوارج پس از وى با قطرى بن فجاة مازنى بيعت كرده او را امير المؤمنين ناميدند.  2-  فرقه دوّم، فرقه نجدات، كه رهبرشان نجدة بن عامر حنفى بود. دو فرمانده ديگر نيز به همراه نجدة بودند كه به يكى عطيّه و به ديگرى ابو فديك مى گفتند. ابو فديك به علّت شبهه اى كه پيش آمد از نجدة جدا شد و سپس او را كشت. پيروان نجدة به دو دسته بزرگ به رهبرى عطيه و ابو فديك تقسيم شدند. در زمان حكومت عبد الملك مروان، هر دو نفر بقتل رسيدند.  3-  فرقه بيهسيّة، پيروان، ابى بيهس الهيصيم بن جابر. ابى بيهس ساكن حجاز بود، و عثمان بن حيّان مزنى در مدينه پس از آن كه دست و پايش را قطع كرد او را به قتل رساند. اين قتل در زمان خليفه اموى وليد بن عبد الملك و به اشاره او صورت گرفت.  4-  فرقه عجاردة، پيروان عبد الكريم بن عجرد. اين فرقه، به دسته هاى كوچك فراوانى تقسيم مى شدند و هر يك براى خود رئيسى داشتند.  5-  فرقه أباضيّه، پيروان عبد اللّه بن أباض مى باشند، و در روزگار رياست مروان بن محمّد، عبد اللّه بن محمد بن عطيّه به دستور مروان بر عليه عبد اللّه بن أباض قيام كرده، پس از جنگى كه صورت گرفت وى را به قتل رساند.  6-  فرقه ثعالبه: پيروان ثعلبة بن عامر. اين گروه نيز بدسته هاى مختلف فراوانى تقسيم شدند كه براى هر دسته فرمانده مشهورى بود. نام رؤساى اين فرق و چگونگى اموال آنها و اين كه چه كسانى آنها را كشتند در كتابهاى تاريخ به تفصيل نگاشته شده است. امّا فرموده حضرت كه سرانجام اينان به صورت، دزدانى قطّاع الطريق در خواهند آمد، اشاره به رفتارى بود كه در نهايت، پيروان خوارج، در اطراف بلاد اصفهان، اهواز، و قراء عراق انجام مى دادند. آنها زندگى خود را از غارت اموال بيت المال و كشتن اشخاصى كه مرام آنها را قبول نداشتند تأمين مى كردند.  خوارج پس از آن كه بوسيله مهلّب ضعيف شده و متلاشى شدند، دست به دزدى، راهزنى، آدمكشى آشكار و يا ترر مى زدند، شرح كامل زندگى و اعمال رفتارشان را در كتابهاى تاريخى بايد جست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 375 و قال عليه السلام لما قتل الخوارج و هو التاسع و الخمسون من المختار في باب الخطب  فقيل له يا أمير المؤمنين هلك القوم بأجمعهم:كلّا و اللّه إنّهم نطف في أصلاب الرّجال، و قرارات النّساء، كلّما نجم منهم قرن قطع حتّى يكون آخرهم لصوصا سلّابين. (10502- 10474)اللغة:(القرار) و القرارة بالفتح ما قرّ فيه شي ء و سكن و المراد هنا الأرحام و (نجم) ينجم من باب نصر ظهر و طلع و (القرن) الرّدق من الحيوان و موضعه من رأس الانسان أو الجانب الاعلى منه و القرن من القوم سيّدهم و رئيسهم و (اللصوص) جمع لص مثلّثة و (السّلب) الاختلاس.الاعراب:قوله في أصلاب الرّجال متعلق بالاستقرار المقدّر صفة للنطف، و سلّابين حال مؤكدة.المعنى:هذا الكلام أيضا من جملة اخباره الغيبيّة حسبما عرفت في شرح كلامه السّابق فانّ أصحابه لمّا توهّموا هلاك القوم جميعا و استيصالهم ردعهم بقوله (كلّا و اللّه إنّهم نطف)مستقرّة (في أصلاب الرّجال و قرارات النّساء) يعنى أنّ قوما ممّن يرى رايهم و يقول بمثل مقالتهم الآن موجودون بعضهم في أصلاب الآباء و بعضهم في أرحام الامهات و سيظهرون و يتّبعون لهم و يكون لهم رؤساء ذو و أتباع و استعاره مرشحة (كلّما نجم منهم قرن قطع) أراد به استيصال رؤسائهم و استعار لهم لفظ القرن مرشحا بذكر النّجم و القطع لكونهما من ملايمات المستعار منه، ثمّ أشار إلى ما يصير إليه حالهم من الدّنائة و الابتذال بقوله (حتّى يكون آخرهم لصوصا سلّابين)أى قطاعا للطريق روى أنّ طائفة من الخوارج لم يحضروا القتال و لم يظفر بهم أمير المؤمنين عليه السّلام و قد عرفت في شرح الكلام السّابق أنّ المفلتين من القتل كانوا تسعة نفر، فتفرقوا في البلاد و شاعت بدعهم فيها و صاروا نحوا من عشرين فرقة و كبارها ستّ و قيل سبع:احداها المحكمة:و هم الذين خرجوا على أمير المؤمنين عليه السّلام عند التحكيم و كفّروه، و هم اثنا عشر ألف رجل كانوا أهل صلاة و صيام، و فيهم قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله يحقر صلاة أحدكم في جنب صلاتهم، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 376 و صوم أحدكم في جنب صومهم، و لكن لا يجاوز ايمانهم تراقيهم، قالوا: من نصب من قريش و غيرهم و عدل فيما بين النّاس فهو امام، و إن غيّر السّيرة و جار وجب أن يعزل أو يقتل و لم يوجبوا نصب الامام، و جوّزوا أن لا يكون في العالم إمام و كفّروا عثمان و أكثر الصّحابة و مرتكب الكبيرة.الثانية البيهسية:أصحاب أبي بيهس هيصم بن جابر و كان بالحجاز و قتل في زمن الوليد قالوا: الايمان هو الاقرار و العلم باللّه و بما جاء به الرّسول فمن وقع فيما لا يعرف أحلال هو أم حرام فهو كافر، لوجوب الفحص عليه حتّى يعلم الحقّ، و قيل لا يكفر حتّى يرجع أمره إلى الامام فيحدّه و كلّما ليس فيه حدّ فمغفور، و قيل لا حرام إلّا ما في قوله: «قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً...» الآية. و قالوا: إذا كفر الامام كفرت الرّعيّة حاضرا أو غايبا، و قال بعضهم السّكر من شراب حلال لا يؤاخذ صاحبه.الثالثة الازارقة:أصحاب نافع بن الازرق و كانوا أكبر الفرق غلبوا على الأهواز و بعض بلاد فارس و كرمان في أيّام عبد اللّه بن زبير، و هم في ثلاثين ألف فارس فأنفذ إليهم المهلب و لم يزل في حربهم هو و أولاده تسع عشرة إلى أن فرغ من أمرهم في أيّام الحجّاج و مذهبهم أنّهم قالوا: كفر عليّ بالتّحكيم، و هو الّذي أنزل اللّه في شأنه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ»  و ابن ملجم محقّ في قتله، و هو الذي انزل في شأنه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 377 و فيه قال شاعرهم:يا ضربة من تقىّ ما أراد بها         إلّا ليبلغ من ذي العرش رضوانا       إنّي لأذكره يوما فأحسبه          أو في البريّة عند اللّه ميزانا «1»    عليه و عليهم ألف ألف لعنة من اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين، و قالوا: أيضا بكفر عثمان و طلحة و الزّبير و عايشة و عبد اللّه بن العبّاس و ساير المسلمين معهم و قضوا بتخليدهم في النّار، و كفروا الذين قعدوا عن القتال و إن كانوا موافقين لهم في الدّين، و قالوا بتحريم التّقيّة في القول و العمل و بجواز قتل أولاد المخالفين و نسائهم و أنّه لا رجم على الزّاني المحصن إذ هو غير مذكور في القرآن، و المرأة إذا قذفت أحدا لا تحدّ، لأنّ المذكور في القرآن هو صيغة الذين و هي للمذكّر، و جوّزوا أن يكون النبيّ كافرا و إن كان بعد النبوّة، و قالوا: إنّ مرتكب الكبيرة كافر.الرابعة النجدات:نسبتهم إلى نجدة بن عامر النّخعي و كان معه أميران يقال: لأحدهما عطية و للآخر أبو فديك، ففارقاه بشبهة ثمّ قتله أبو فديك و صار لكلّ منهما جمع عظيم، و قتلا في زمن عبد الملك، و هم افترقوا من حيث المذهب إلى فرق عديدة منها:العاذرّية و هم الذين عذروا النّاس في الجهالات بالفروع و ذلك أنّ نجدة وجد لعنه اللّه بجيش إلى أهل القطيف فقتلوهم و أسروا نسائهم و نكحوهنّ قبل القسمة و أكلوا من الغنيمة قبلها أيضا فلمّا رجعو إلى نجدة و أخبروه بما فعلوا قال: لم يسعكم ما فعلتم، فقالوا: لم نعلم أنّه لا يسعنا فعذروهم بجهالتهم و قال النّجدات كلّهم:لا حاجة للنّاس إلى الامام بل الواجب عليهم رعاية النّصفة فيما بينهم و يجوز لهم نصبه إذا توقّفت عليه الامور و خالفوا الأزارقة في غير التّكفير.و منها الأصغرية أصحاب زياد بن الأصغر يخالفون الأزارقة في تكفير من قعد عن القتال إذ كانوا موافقين لهم في الدّين و في إسقاط الرّجم فانّهم لم يسقطوه______________________________ (1) البيت لعمران بن الخطان الخارجى لعنه اللّه بمدح ابن ملجم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 378 و جوّزوا التّقية في القول دون العمل، و قالوا المعصية الموجبة للحدّ لا يسمّى صاحبها إلّا بها فيقال سارق مثلا و لا يقال كافر و ما لا حدّ فيه لعظمته كترك الصّلاة و الصّوم يقال لصاحبه كافر.الخامسة الاباضية:نسبتهم إلى عبد اللّه بن أباض كان في أيّام مروان بن محمّد فوجد إليه عبد اللّه محمّد بن عطية فقاتله و قتله، و هؤلاء ذهبوا إلى أنّ مخالفينا من أهل القبلة كفار غير مشركين يجوز مناكحتهم و غنيمة أموالهم حلال عند الحرب دون غيره، و دارهم دار الاسلام إلّا معسكر سلطانهم، و مرتكب الكبيرة موّحد غير مؤمن بناء على أنّ الأعمال داخلة في الايمان، و فعل العبد مخلوق للّه تعالى و مرتكب الكبيرة كافر كفر نعمة لا كفر ملّة، و توقفوا في النّفاق أهو شرك أم لا و كفّروا عليّا و أكثر الصّحابة و تحت هذه الفرقة أيضا فرق عديدة:منهم الحفصيّة نسبتهم إلى أبى حفص بن أبي المقدام و زادوا على الاباضية أنّ بين الايمان و الشّرك معرفة اللّه تعالى فانّها خصلة متوسطة بينهما، فمن عرف اللّه تعالى و كفر بما سواه من رسول أو جنّة أو نار أو بارتكاب كبيرة فكافر لا مشرك.و منهم اليزيدية و هم أصحاب يزيد بن أنيسة زادوا على الاباضية بقولهم: إنّه سيبعث نبيّ من العجم بكتاب يكتب في السماء و ينزل جملة واحدة و يترك شريعة محمّد إلى ملّة الصّابية المذكورة في القرآن، و قالوا أصحاب الحدود مشركون، و كلّ ذنب شرك صغيرة كانت أو كبيرة.و منهم الحارثية و هم أصحاب أبي الحارث الأباضى، خالفوا الأباضية في القدر أى كون أفعال العباد مخلوقة منه تعالى، و فى كون الاستطاعة قبل الفعل.السادسة العجاردة:أصحاب عبد الكريم بن عجرد، زعموا أنّ العبد إذا أتى بما امر به و لم يقصد اللّه كان ذلك طاعة، و قالوا أيضا بوجوب التبرّى عن الطفل حتّى يدّعي الاسلام بعد البلوغ، و يجب دعاؤه إلى الاسلام إذا بلغ، و هذه الفرقة افترقوا فرقا كثيرة: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 379منهم الميمونية نسبتهم إلى ميمون بن عمران قالوا: باسناد الأفعال إلى قدر العباد، و يكون الاستطاعة قبل الفعل و أن اللّه يريد الخير دون الشّرّ و لا يريد المعاصي كما هو مذهب المعتزلة، قالوا: و أطفال الكفّار في الجنّة، و يروي منهم تجويز نكاح البنات للبنين و البنين للبنات، و جوّزوا أيضا نكاح بنات البنين و بنات البنات و بنات أولاد الاخوة و الأخوات، و نقل عنهم إنكار سورة يوسف فانهم زعموا أنّها قصّة من القصص، و لا يجوز أن تكون قصّة العشق قرآنا و منهم الحمزية نسبتهم إلى حمزة بن أدرك وافقوا الميمونيّة إلّا أنّهم قالوا أطفال الكفّار في النّار.و منهم الشّعيبيّة نسبتهم إلى شعيب بن محمّد و هم كالميمونيّة في بدعتهم إلّا في القدر.و منهم الحازميّة نسبتهم إلى حازم بن عاصم وافقوا الشّعيبيّة و يحكى عنهم أنّهم يتوقّفون في أمر عليّ و لا يصرّحون بالبرائة منه كما يصرّحون بالبرائة من غيره.و منهم الخلفية أصحاب خلف الخارجي و هم خوارج كرمان أضافوا القدر خيره و شرّه إلى اللّه و حكموا بأنّ أطفال المشركين في النار بلا عمل و شرك.و منهم الاطرافية و هم على مذهب حمزة و رئيسهم رجل من سجستان يقال له: غالب إلّا أنهم قالوا بمعذورية أهل الاطراف فيما لم يعرفوه من الشريعة إذا أتوا بما يعرف لزومه من جهة العقل، و وافقوا أهل السّنة في أصولهم.و منهم المعلومية هم كالحازمية إلّا أنّهم قالوا يكفى المعرفة ببعض أسمائه، فمن علمه كذلك فهو عارف به و فعل العبد مخلوق له.و منهم الصّلتية نسبتهم إلى عثمان بن أبى الصلت، و هم كالعجاردة لكن قالوا من أسلم و استجار بنا توليّنا و تبرأنا من أطفاله حتّى يبلغوا فيدعوا إلى الاسلام فيقبلوا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 380السابعة الثعالبة:و ربما عدت هذه من فرق العجاردة فيكون الفرق الكبار ستّا، و بعضهم جعلها ستّا باسقاط المحكمة، و كيف كان فهم أصحاب ثعلبة بن عامر، قالوا بولاية الأطفال صغارا كانوا أو كبارا حتى يظهر منهم إنكار الحقّ بعد البلوغ، و نقل عنهم أنهم يرون أخذ الزكاة من العبيد إذا استغنوا و إعطائها لهم إذا افتقروا، و تفرّقوا إلى أربع فرق.الاولى الأخنسية أصحاب الأخنس بن قيس، و امتازوا عن الثعالبة بأن توقفوا فيمن هو في دار التقية من أهل القبله فلم يحكموا عليه بايمان و لا كفر، و نقل عنهم تجويز نكاح المسلمات من مشركي قومهنّ.الثانية المعبدية نسبتهم إلى معبد بن عبد الرّحمن، خالفوا الأخنسية في تزويج المسلمات من المشركين و خالفوا الثعالبة في زكاة العبيد أى أخذها منهم و دفعها إليهم.الثالثة الشيبانية نسبتهم إلى شيبان بن سلمة قالوا بالجبر و نفى القدرة الحادثة الرّابعة المكرمية نسبتهم إلى مكرم العجلى قالوا تارك الصلاة كافر لا لترك الصلاة بل لجهلهم باللّه، فانّ من علم أنه مطلع على سرّه و علنه و مجازيه على طاعته و معصيته لا يتصوّر منه الاقدام على ترك الصلاة، و كذا كلّ كبيرة فانّ مرتكبها كافر بجهله باللّه.الترجمة:و فرموده آن حضرت وقتى كه قتل نمود خوارج را و عرض كردند به آن حضرت كه جميع طايفه خوارج هلاك و تمام شدند: نيست و همچنين بخدا قسم به درستى كه ايشان نطفه ها هستند در پشتهاى مردان و در رحمهاى زنان هر گاه ظاهر شود از ايشان شاخى بريده شود تا اين كه مى باشد آخر ايشان دزدان ربايندگان يعنى مآل كارشان به جائى رسد كه در آخر از رذالة و دنائة نفس قطاع الطريق و راهزن ميشوند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 8 [از سخنان آن حضرت (ع) هنگامى كه خوارج كشته شدند] چون خوارج كشته شدند به على (ع) گفته شد اى امير المؤمنين قوم همگان كشته شدند، فرمود: «كلا و الله انهم نطف اصلاب الرجال و قرارات النساء» (هرگز به خدا سوگند ايشان نطفه هايى در پشت مردان و رحم زنانند...) [در اين خطبه ابن ابى الحديد به تناسب كلمه «قرارات» كه كنايه لطيفى از ارحام است فصلى مشبع در 58 صفحه در باره كنايه و رموز و تعريض با ذكر مثالهاى بسيار از نثر و نظم آورده است كه از مباحث ارزنده ادبى است و چون خارج از موضوع تاريخ است ترجمه نشد. پس از آن مى گويد]: خبر دادن على عليه السلام در مورد اينكه «خوارج همگى در واقعه نهروان هلاك نشدند و اعتقاد خوارج عقيده يى است كه در آينده كسانى كه هنوز آفريده نشده اند بر آن دعوت خواهند كرد» صحيح بود و همان گونه اتفاق افتاد و اين موضوع هم كه فرموده است: «آخرين افراد خوارج دزدان راهزن هستند.» همان گونه بود و چنان شد كه دعوت خوارج مضمحل گرديد و مردان آن نيست و نابود شدند و كار به آنجا كشيد كه جانشينان ايشان راهزنانى متظاهر به تبهكارى و تباهى در زمين بودند. كشته شدن وليد بن طريف خارجى و مرثيه خواهرش براى او: از جمله كسانى كه كارش به راهزنى انجاميد، وليد بن طريف شيبانى بود كه به روزگار هارون الرشيد پسر مهدى خروج كرد، هارون يزيد بن مزيد شيبانى را به مقابله او گسيل داشت، يزيد، وليد را كشت و سرش را نزد هارون برد، و خواهرش مرثيه يى براى او سروده است و بر شيوه همه شاعران خوارج در مرثيه خويش مدعى شده است كه وليد اهل تقوى و دين بوده است و حال آنكه وليد آن چنان كه او پنداشته نبوده است. خواهر وليد چنين مى گويد: «اى درخت خابور چگونه پر شاخ و برگى، گويا بر پسر طريف اندوه و جزعى ندارى، جوانمردى كه هيچ زاد و توشه يى را جز از راه تقوى دوست نمى داشت و مال را جز از راه نيزه ها و شمشيرها نمى پسنديد...». مسلم بن وليد هم اشعارى در مدح يزيد بن مزيد سروده و ضمن آن يادآور شده است كه او موفق به كشتن وليد بن طريف شده است و چنين مى گويد: «ابن طريف خارجى كه با لشكرى به سوى او رفتى، مرگ را همچون رگبار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 9 عرضه مى كند... اى يزيد سلامت باشى كه در پناه سلامت تو نه در ملك سستى و نه در دين خلل خواهد بود...» خروج ابن عمرو خثعمى و سرانجام كار او با محمد بن يوسف طائى: سپس به روزگار حكومت متوكل عباسى، در منطقه جزيره، ابن عمرو خثعمى خروج كرد و به راهزنى و نا امن ساختن راهها پرداخت و خود را خليفه ناميد. ابو سعيد محمد بن يوسف طائى ثغرى صامتى به جنگ او رفت و گروه بسيارى را نيز اسير گرفت، و ابن عمرو خثعمى توانست با گريز از ميدان جان خود را نجات دهد. ابو عباده بحترى ضمن قصيده مفصلى ابو سعيد را مدح گفته و از اين جنگ ياد كرده است [و ضمن آن ] چنين گفته است: «ما گروهى از خاندان امية را كه با تبهكارى و ستم در طلب خلافت بودند تكفير مى كرديم، طلحه و زبير، هر دو را سرزنش مى نموديم و ابو بكر صديق و فاروق را هم شماتت مى كرديم...» و اين قصيده از اشعار پسنديده و گزينه بحترى است. بيان گروهى كه معتقد به عقيده خوارج بوده اند: پس اين دو، گروهى ديگر از خوارج در نواحى كرمان از مردم عمان خروج كردند كه اهميتى ندارند. ابو اسحاق صابى در كتاب التاجى خود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 10 قيام آنان را آورده است و همه آنان از راه و روش پيشينيان خود بر كنار بودند و قصد و هدف ايشان راهزنى و تباهى در زمين و كسب اموال از راه حرام بوده است و ما را نيازى نيست كه با شرح حال ايشان سخن را به درازا كشانيم. از جمله كسان ديگرى كه به داشتن رأى خوارج مشهورند و صدق گفتار امير المؤمنين (ع) كه فرموده است: «آنان نطفه هايى در پشت مردان و رحم زنانند» ثابت شده است، عكرمه وابسته و آزاد كرده ابن عباس و مالك بن انس اصبحى فقيه هستند. از قول مالك نقل شده است كه چون سخن از على (ع) و عثمان و طلحه و زبير به ميان مى آورد مى گفت: به خدا سوگند با يكديگر جنگ نكردند مگر براى دسترسى به نان سپيد و تريد آماده. ديگر از ايشان، منذر بن جارود عبدى و يزيد بن ابى مسلم-  وابسته و آزاد كرده حجاج بن يوسف ثقفى-  هستند، روايت شده است كه زنى از خوارج را پيش حجاج آوردند، يزيد بن ابى مسلم وابسته حجاج هم كه پوشيده عقيده خوارج را داشت حاضر بود. حجاج با آن زن سخن گفت و آن زن روى از او برگرداند، يزيد به او گفت: اى واى بر تو امير با تو سخن مى گويد زن گفت: اى فاسق پست، واى بر تو و كلمه پست [ردى ] در اصطلاح خوارج به كسى گفته مى شود كه سخنان و عقيده ايشان را حق مى داند ولى آن را پوشيده مى دارد، و ديگر از ايشان صالح بن عبد الرحمان صاحب ديوان عراق است. ديگر از كسانى كه از پيشينيان منسوب به خوارج است جابر بن زيد و عمرو بن دينار و مجاهد هستند. و از كسانى كه پس از اين طبقه اند و به خوارج منسوب اند ابو عبيدة معمر بن مثنى تيمى است كه گفته مى شود عقيده شاخه صفريه خوارج را داشته است. ديگر از ايشان يمان بن رباب است كه بر عقيده بيهسية بود، عبد الله بن يزيد و محمد بن حرب و يحيى بن كامل هم از اباضيه بودند. ديگر از پيشينيان كه منسوب به مذهب خوارجند ابو هارون عبدى و ابو الشعشاء و اسماعيل بن سميع و هبيرة بن بريم هستند. هر چند ابن قتيبه پنداشته است كه هبيرة از غلات شيعه است. ابو العباس محمد بن يزيد مبرد هم از اين نظر كه در كتاب معروف خود، الكامل در باره خوارج به اطناب سخن گفته است و گرايش او به ايشان به چشم مى خورد منسوب به خوارج است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom