جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۵۹ : پیشگویی دربارۀ خوارج [منبع]

قال (علیه السلام) لما عزم على حرب الخوارج و قيل له إن القوم عبروا جسر النهروان :
مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ، وَ اللَّهِ لَا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.

لا يُفلِتُ : نجات نمى يابد، فرار نمى كند 
(در سال ۳۸ هجرى به هنگامى حركت براى جنگ با خوارج، شخصى گفت، خوارج از پل نهروان عبور كردند، امام فرمود): 
خبر از قتلگاه خوارج:
قتلگاه خوارج اين سوى نهر است، به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقى نمى ماند، و از شما نيز ده نفر كشته نخواهد شد. 
(منظور امام از «نطفه» آب نهر است كه از فصيحترين كنايه در رابطه با آب هر چند زياد و فراوان باشد). 
هنگاميكه امام عليه السّلام تصميم بجنگ با خوارج گرفت و به آن حضرت گفته شد كه ايشان از پل نهروان عبور كردند، فرمود:
(1) قتلگاه ايشان (موضع كشته شدنشان) اين طرف آب (نهروان) است، 
(2) سوگند بخدا ده تن از آنان (از كشته شدن) نجات نمى يابد، و ده نفر هم از شما هلاك نمى گردد (چون حضرت براى جنگ با خوارج در پى ايشان مى رفت، مردى از اصحابش آمد و گفت: يا امير المؤمنين خوارج از نهر عبور كردند، فرمود ديدى ايشان گذشتند؟ آن مرد گفت آرى، فرمود سوگند بخدا عبور نكردند و هرگز عبور نمى كنند و محلّ كشته شدن آنها اين طرف نهر است، بعد از آن سوار شده رفتند، چون نزديك نهر رسيدند، ديدند كه همه خوارج غلاف شمشيرها را شكسته اسبهاى خود را پى كرده آماده جنگند و فرياد ميكنند: «لا حكم إلّا للّه» يعنى حكمى نيست مگر از جانب خدا. «اين كلمه را هميشه شعار خود قرار داده غوغايى بر پا مى نمودند» پس حضرت فرمان جنگ داد، چون جنگ تمام شد فهميدند كه نُه تن از خوارج فرار كرده كشته نشده اند و از اصحاب حضرت فقط هشت تن كشته شده بودند. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مقصود حضرت از لفظ نطفة (كه بمعنى آب صافى است) آب نهر است و اين فصيحترين كنايه است براى آب هر چند زياد باشد، و پيش از اين به اين معنى (در پائين خطبه چهل و هشتم كه راجع بجنگ با خوارج بود) اشاره نموديم. 
هنگامى كه آهنگ جنگ با خوارج داشت به او گفتند كه ايشان از پل نهروان گذشته اند. آن حضرت فرمود: 
قتلگاهشان اين سوى آب است. به خدا سوگند، حتى ده تن از ايشان زنده نماند و حتى، ده تن از شما كشته نشود. 
سید رضی: مراد از «نطفه»، در كلام امام، آب نهروان است و اين فصيح ترين تعبير است از آب. هر چند، هم بسيار باشد. 
قتلگاه آنها (خوارج) در اين طرف نهر است. به خدا سوگند از آنها ده نفر نجات نخواهد يافت و از شما ده نفر کشته نخواهد شد.
و آن حضرت فرمود چون آماده جنگ خوارج شد، بدو گفتند آنان از پل نهروان گذشتند.
كشتنگاه آنان اين سوى نطفه است. به خدا، كه ده كس از آنان نرهد و از شما ده تن كشته نشود. 
[از نطفه، آب نهر را خواهد، و آن فصيح ترين كنايت از آب است، هرچند آب بسيار باشد]. 
گفتار آن حضرت است زمانى كه عزم بر جنگ خوارج داشت و به آن حضرت خبر دادند كه آنان از پل نهروان عبور كرده اند:
محل نابودى ايشان اين طرف آب است. به خدا قسم ده نفر از ايشان از اين مهلكه جان به در نبرند، و از شما هم ده نفر كشته نشود. 
مراد از «نطفه» آب نهر است. لغت نطفه از جنبه كنايى فصيح ترين كنايه از آب مى باشد هر چند آب بسيار باشد. و ما شبيه اين مطلب را ذيل نظير همين فرمايش حضرت در گذشته اشاره كرديم.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏2، ص: 669-665لمّا عزم على حرب الخوارج، و قيل له: إن القوم عبروا جسر النهروان.هنگامى كه امام تصميم گرفت با خوارج بجنگد به او گفته شد: آنها از پل نهروان گذشته‏ اند (و فرار كرده‏ اند) امام اين سخن را نپذيرفت و سپس گفتار كوتاه زير را بيان فرمود: يک پيشگويى عجيب! ماجرا و شأن ورود اين سخن چنين است که هنگامى که شرارتها و شيطنت هاى خوارج بالا گرفت و هر روز مرتکب جنايتى مى شدند، امام (عليه السلام) تصميم گرفت کار آنها را يکسره کند و چون مرکز آنها نهروان در نزديکى کوفه بود به آن سو حرکت فرمود، هنگامى که به نزديکى آن منطقه رسيد مردى به خدمت حضرت آمد و عرض کرد: بشارت اى اميرمؤمنان! خوارج هنگامى که خبر ورود شما را به منطقه شنيدند از نهر عبور کردند و عقب نشينى نمودند. امام فرمود: «با چشم خودت ديدى که از نهر عبور کردند؟ عرض کرد: آرى. امام فرمود: به خدا عبور نکرده اند و عبور نخواهند کرد و قتلگاه آنها اين طرف نهر است». و عجب اين که جماعتى ديگر از يارانش يکى پس از ديگرى آمدند و همين خبر را به امام دادند و امام نپذيرفت، سپس شخصاً بر مرکب سوار شد و به جايى رسيد که لشکر خوارج نمايان بودند، غلافهاى شمشير را شکسته و اسبها را از کار انداخته و همگى آماده پيکار با امام بودند (ظاهراً آن گروهى که اين خبر دروغين را به امام دادند يا از افراد نفوذى خوارج بودند و يا افراد ساده لوحى بودند که تحت تأثير يک فرد نفوذى واقع شده بودند و مى خواستند به اين ترتيب خوارج را در مقابل ضربات امام حفظ کنند). به هر حال در اين ماجرا طبق بعضى از روايات، جوانى در لشکر على (عليه السلام) بود که وقتى خبرهاى مربوط به عبور خوارج از نهر را شنيد و اصرار آن حضرت را بر انکار اين خبر مشاهده کرد در امامت امام شک نمود و با خود گفت: همراه او مى روم اگر خبر عبور راست بوده است در يک حمله غافلگيرانه ضربه اى بر چشم امام فرود مى آورم. او رفت و هنگامى که صدق کلام امام را مشاهده کرد از آن حضرت تقاضاى عفو و بخشش نمود. به هر حال در اين سخن دو خبر غيبى و پيشگويى مهم بيان شده است، نخست اين که مى فرمايد: «قتلگاه آنها در اين طرف نهر است» (مَصارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ) اشاره به اين که آنها از نهر عبور نکرده و همچنان در اين طرف آماده نبردند و ما با آنها نبرد مى کنيم و سرانجامش آن است که اين سوى نهر اجساد بى جان آنها را در بر خواهد گرفت. واژه «نطفه» در اصل به معنى آب صاف آمده است و گاه به معنى مرواريد ذکر شده، شايد به تناسب صفا و درخششى که در مرواريد وجود دارد و اطلاق اين واژه بر آب نطفه انسان يا ساير جانداران به خاطر آن است که اين آب در واقع عصاره بدن و خالص ترين ترشّحى است که در وجود انسان ديده مى شود. به هر حال اين واژه در کلام مورد بحث اشاره به نهرى است که از کنار نهروان عبور مى کرد و ظاهراً يکى از شاخه هاى دجله بوده است و با توجه به تفاوتى که در بين آب فرات و دجله است که فرات غالباً گل آلود و دجله غالباً صاف است تعبير بالا مى تواند اشاره به اين نکته بوده باشد. و در پيشگويى دوم مى فرمايد: «به خدا سوگند از آنها ده نفر نجات نخواهد يافت و از شما ده نفر کشته نخواهد شد»! (وَاللهِ لايُفْلِتُ(1) مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لايَهْلِکُ مِنْکُمْ عَشَرَةٌ). اين پيشگويى با اين صراحت و قاطعيت آميخته با قسم به خوبى نشان مى دهد که قلب مولى با جاى ديگرى ارتباط داشته و آگاهى هاى خود را از آنجا مى گرفته است که در برابر مردم با اين وضوح و صراحت از حادثه قريب الوقوعى که به هيچ وجه قابل پيش بينى نيست خبر مى دهد. مورّخان نوشته اند هنگامى که خوارج کشته شدند مسلّم شد که نُه نفر از آنها از مرگ نجات يافته و فرار کرده اند و همين نُه نفر در بلاد اسلام پراکنده شدند، دو نفر به سوى عمان رفتند و دو نفر به کرمان و دو نفر به سيستان و دو نفر به جزيره(2) و يک نفر به تلّ موزون (در خوزستان) و همانها بودند که گروههايى از ناآگاهان لجوج را دور خود جمع کردند و پايه فتنه هايى را نهادند و از ياران امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين جنگ هشت نفر به شهادت رسيدند. ابن ابى الحديد در ذيل اين سخن مى گويد پيشگويى ها و اخبار غيبيه بر دو گونه است بعضى به صورت کلّى و مبهم ادا مى شود که نمى تواند بيانگر معجزه اى باشد، ولى گاه انگشت روى خصوصيات و جزئيات و عدد گذارده مى شود، مانند آنچه در سخن بالا آمده است; اين گونه امور جز از طريق علم پروردگار که به پيامبرش آموخته و پيامبر آن را در اختيار على (عليه السلام) قرار داده امکان پذير نيست بى شک هيچ انسانى بدون امداد الهى قادر بر درک چنين امورى قبل از وقوعش نيست و هر جا چنين امرى يافت شود معجزه الهى خواهد بود. سپس به سخنى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اشاره مى کند که خطاب به على (عليه السلام) فرمود: «وَ الَّذى نَفْسى بِيِدِهِ لَوْلا اَنّى اَشْفَقُ اَنْ يَقُولَ طَوائِفٌ مِنْ اُمَّتى فيکَ ما قالَتِ النَّصارى فِى ابْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ الْيَوْمَ فيکَ مَقالا لاتَمُرُّ بِمَلأ مِنَ النّاسِ اِلاّ أَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْکَ لِلْبَرَکَةِ» «قسم به کسى که جانم در دست قدرت او است اگر نمى ترسيدم از اين که گروههايى از امّت من درباره تو همان را بگويند که مسيحيان درباره عيسى بن مريم گفتند، امروز درباره تو سخنى مى گفتم که از هيچ کجا نگذرى مگر اين که مردم خاک زير پاى تو را براى تبرّک بردارند».(3) مرحوم سيد رضى در پايان اين خطبه مى فرمايد: «يعنى «بالنطفة» ماء النهر، و هى افصح کناية عن الماء و إن کان کثيراً جمّاً و قد اشرنا الى ذلک فيما تقدم عند مضىّ ما اشبهه» «منظور امام از نطفه (در کلام بالا) آب نهر است و اين فصيح ترين کنايه اى است که درباره آب گفته مى شود هر چند آب فراوان و بسيار بوده باشد و نيز ما به اين سخن در گذشته (خطبه 48)، هنگامى که شبيه اين سخن مطرح بود اشاره کرديم. *** نکته: آيا آگاهى بر غيب ممکن است؟ شک نيست که پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و امامان معصوم (صلى الله عليه وآله وسلم) کراراً از امور پنهانى مربوط به حال يا آينده خبر داده اند، و به تعبير ديگر داراى علم غيب بودند، قرآن مجيد نيز درباره حضرت مسيح مى گويد که يکى از معجزاتش آگاهى بر غيب و امور پنهانى بود: (و أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِروُنَ في بُيُوتِکُمْ) «من از آنچه مى خوريد و در خانه هاى خود ذخيره مى کنيد به شما خبر مى دهم(4)» و در پايان همين آيه آن را يکى از نشانه هاى خدا و صدق دعوى نبوّتش مى شمرد. در نهج البلاغه، در کلام مورد بحث و ديگر سخنان حضرت نيز، کراراً پيشگويى هاى مهمى به چشم مى خورد. در اين که چگونه ممکن است از غيب آگاه شد، حدود علم غيب معصومين (عليه السلام) چه اندازه بوده است؟ و ظاهر آياتى را که مى گويد: «علم غيب مخصوص خداست» چگونه بايد تفسير کرد؟ و رواياتى که در اين زمينه وارد شده است چه مفهوم و معنايى دارد؟ سخن بسيار است که به خواست خدا در شرح خطبه صدوبيست و هشتم بيان خواهد شد. * * * پی نوشت: 1 ـ «يفلت» از ماده «إفلات» به معنى خلاصى يافتن و خلاص کردن، هر دو آمده است. بعضى نيز گفته اند به معنى خلاصى يافتن با سرعت است. 2 ـ «جزيره» نامى است که گاه به تمام بخشهايى که در ميان رود دجله و فرات در عراق قرار گرفته اطلاق مى شده، و گاه به معنى بخشى از شهر اهواز آمده است که در ميان دو شاخه رود کارون قرار دارد و تعبير بالا ظاهراً اشاره به معنى دوم است. 3 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 4. 4 ـ سوره آل عمران، آيه 49.  
شرح علامه جعفریاطلاع اميرالمومنين عليه‌السلام از غيب و ابراز آن و اينكه منبع علوم غيبي آنحضرت پيامبر اكرم (ص) بوده است: مسلم است كه مطالبي متعدد در نهج‌البلاغه آمده است كه اثبات ميكند اميرالمومنين عليه‌السلام اطلاعاتي از غيبت داشته و آنها را اظهار فرموده است. بعضي از اين مطالب غيبي بقدري مشهود است كه ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: هذا الخبر من الاخبار التي تكاد تكون متواتره لاشتهاره و نقل الناس كافه له و هو من معجزاته و اخباره المفصله عن الغيوب (اين خبر از اخباري است نزديك به متواتر، بجهت مشهور بودن آن و اينكه همه‌ي مردم آنرا نقل كرده‌اند و اين اطلاع از غيب از معجزات اميرالمومنين (ع) و از اخبار مشروحي است كه آنحضرت از غيب خبر داده است.) براي بررسي اطلاعات غيبي اميرالمومنين عليه‌السلام مقدمه‌اي را درباره‌ي علم غيب متذكر مي‌شويم: مقدمه‌اي براي تفسير علم غيب معناي غيب كه مفهومي در مقابل شهادت است، عبارتست از حقايق دور از ديدگاه يك انسان كه داراي دو مفهوم عام و خاص است. مفهوم عام غيب عبارتست از هر حقيقتي كه از ديدگاه انساني غايب است، يعني ميان انسان و آن حقيقت موانعي وجود دارد كه از رابطه‌ي دركي ميان انسان و آن حقيقت فاصله و حجاب انداخته است. بنابراين مي‌توان گفت: هر حقيقت و واقعيتي كه ماوراي درك انسان جاهل قرار گرفته است، براي او نوعي غيب است. مفهوم خاص- غيب عبارتست از حقايق پشت پرده‌ي واقعيات و رويدادهاي عالم طبيعت كه حواس و ذهن و ديگر ابزار شناخت معمولي راهي به آنها ندارد. آنچه كه در قرآن مجيد آمده و در ميان دانشمندان و متفكران اسلامي مطرح شده است كه چه كسي ميتواند عالم به غيب باشد و معناي علم غيب چيست، همين مفهوم خاص است. ما نخست آيات مربوط به غيب را مطرح مي‌كنيم و سپس به مباحث مربوط به آن را بررسي مي‌كنيم و پس از آن همه‌ي موارد غيبگوئي اميرالمومنين (ع) را در نهج‌البلاغه مي‌آوريم. آيات مربوط به غيب و علم به آن اين آيات به گروه‌هائي تقسيم مي‌شود: گروه يكم- غيب به معناي واقعيات پشت پرده‌ي طبيعت محسوس و ملموس كه بايد به آنها ايمان آورد. از جمله آيات اين گروه: 1- الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلواه … (مردم متقي كساني هستند كه ايمان به غيب مي‌آورند و نماز را بر پاي مي‌دارند). 2- انما تنذر من اتبع الذكر و خشي الرحمن بالغيب (جز اين نيست كه تو كسي را انذار و تبليغ ميكني كه از قرآن تبعيت كند و از خداوند رحمن كه ذاتش بر انسانها غايب است (يا بوسيله‌ي حقايقي كه مربوط به خدا و از امور غيبي است) خشيت دارند). اين گروه از آيات كه با كلمات مختلفي در قرآن آمده است، شامل ذات خداوندي و حقيقت صفات او و فرشتگان و روز معاد و عوالم پس از مرگ و روز قيامت و مسئوليت در آنروز و بهشت و دوزخ و ديگر حقايق غيبي مي‌باشد. علم باين حقايق غيبي پس از ايمان بوجود خدا بوسيله‌ي عقل و فطرت سليم و ايمان به معاد و ابديت كه آنهم قابل درك و پذيرش بوسيله‌ي دلايل عقلي و وجداني مي‌باشد ولو بطور اجمال در امكان همه‌ي مغزهاي معتدل مي‌باشد. گروه دوم- آيات مربوط به غيب آسمانها و زمين است كه پشت پرده‌ي طبيعت ناميده مي‌شود: 1- اني اعلم غيب السماوات و الارض (من غيب آسمانها و زمين را مي‌دانم). 2- و لله غيب السماوات و الارض و اليه يرجع الا مركله. (و غيب آسمانها و زمين از آن خدا است و همه‌ي امور بسوي او بر مي‌گردد). و اين مطلب در سوره‌ي النحل آيه 77 و الكهف آيه 26 و النمل آيه‌ي 65 و فاطر آيه‌ي 38 و الحجرات آيه 18 و المائده آيه‌ي، 109 و 116 و التوبه آيه‌ي 78 آمده است و از امثال اين آيات روشن مي‌شود كه جهان طبيعت رو بنائي دارد كه ما انسانها بوسيله ي حواس و ذهن و ابزار و وسائل شناخت مي‌توانيم با آنها ارتباط برقرار كنيم و به سود خود در آنها تصرف نمائيم، و زير بنائي دارد كه ما انسانها با وسايل مزبور نمي‌توانيم با آن تماس پيدا كنيم، ولي دانشهاي ما در موقع تحليلها و تركيبهاي نهائي، نوعي روشنائيهاي اجمالي بما مي‌دهند كه موجب اعتقاد به دخالت مباني و اصول زير بناي اطبيعت در سطح روبنائي آن مي‌باشد و اين روشنائيها عوامل فراواني دارند، از آن جمله: وقتي كه ما پديده‌هاي طبيعت را بطور كامل تحليل مكنيم، باين نتيجه مي‌رسيم كه يك واحد حقيقي بنام هيولي و يا ماده و يا حركت به عنوان يك حقيقت عيني وجود ندارد كه اينهمه صور و اشكال و روابط و كميتها و كيفيتها در آن واحد حقيقي در جريان قرار بگيرند، بلكه آنچه كه مي‌بينيم امور مزبوره را در حال حركت و تحول و كون و فساد مشاهده كنيم و اگر آنها را به دانه‌هاي تسبيح تشبيه كنيم، نخي وجود ندارد كه آنها را يكي پس از ديگري يا يكي در كنار ديگري قرار داده و بجريان بيندازد. با اين مشاهدات عيني است كه ميگوئيم: جهان طبيعت شكافهائي دارد كه پشت پرده‌ي خود را نشان مي‌دهند. و جريان طبيعت، همان است كه گروه‌هاي فراواني از جهان بينان و حتي از آن کسانيكه دنيا را از ديدگاه علمي محض مي‌نگرند، مي‌گويند: كه همه‌ي امور جهان طبيعت از يك جهان مافوق سرازير مي‌گردند. همچنين وقتي كه رابطه‌ي عليت را ميان حوادث، مورد توجه تحليلي دقيق قرار مي‌دهيم، يك نخ عيني كه پيوند دهنده‌ي معلول به علت باشد، وجود ندارد، بلكه اين حوادث كه در رو بناي طبيعت و يا مشاهدات ابتدائي مورد توجه قرار مي‌گرند، با رابطه‌ي علت و معلول جلوه مي‌كنند، و واقعيت آن نيست كه براي ما جلوه ميكند، بلكه همه‌ي حوادث با يك استمرار دقيق از جهاني مافوق طبيعت سرازير مي‌شوند و در موقعيتهائي خاص به شكل علت و معلول ظهور مي‌نمايند. گروه سوم- آيات فراواني است كه علم غيب را در انحصار خداوندي قرار مي‌دهد. از آن جمله: 1- و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الاهو (و در نزد او است كليدهاي غيب، آنها را نمي‌داند مگر آن ذات اقدس). 2- و لله غيب السماوات و الارض (و از آن خدا است غيب آسمانها و زمين). 3- قل لايعلم من في السماوات و الارض الغيب الا الله (بگو كسي در آسمانها و زمين غيب نمي‌داند مگر خدا). گروه چهارم- آياتي است كه علم غيب را به خداوند نسبت مي‌دهد، بدون اختصاص و انحصار، از آنجمله: 1- عالم الغيب و الشهاده انت تحكم بين عبادك (خداوند عالم غيب و شهادت، تو (اي خدا،) حكم ميكني ميان بندگانت). 2- ثم تردون الي عالم الغيب و الشهاده (سپس بر مي‌گرديد بسوي خداوندي كه عالم غيب و شهادت است). چنانكه ملاحظه مي‌شود گروه سوم از آيات قرآني علم غيب را در انحصار و اختصاص خداوندي قرار مي‌دهد. با نظر به اين آيات است كه بعضي از اشخاص نسبت علم غيب به غير خدا را تجويز نمي‌كنند و مي‌گويند: اين آيات علم غيب را از انسانها هر كسي كه باشد نفي مي‌كند. پاسخ اين مسئله آيه‌ايست در قرآن مجيد كه صريحا اطلاع از غيب را به غير خدا با اذن خداوندي امكان‌پذير بيان مي‌كند. آيه چنين است: عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا. الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلقه رصدا (خداوند عالم غيب است، و هيچ كسي را به غيب خود مطلع نمي‌سازد، مگر با رضايت خداوندي كه غيب را به پيامبري (يا فرستاده‌اي) عطا فرمايد، خداوند ناظر و نگهباني از دو طرف (طرف رو بخدا و طرف رو به مردم) براي آن پيامبر موكل مي‌سازد). با ملاحظه‌ي آيات فوق يا اين آيه ثابت مي‌شود كه داناي مطلق غيب خدا است و بس و اگر بخواهد از اين دانش كسي را آگاه بسازد، مانعي وجود نخواهد داشت. نسبت آيات فوق با آيه‌ي مورد بحث، نسبت همه‌ي آيات فراواني است كه همه‌ي جريات خلقت را به خدا نسبت مي‌دهد و خدا را خالق مطلق معرفي مي‌كند، با آن آياتي كه جريانات خلقت را به علل و عوامل طبيعي مستند مي‌سازد، مانند: فلينظر الانسان مم خلق. خلق من ماء دافق (بنگرد انسان در آنچه از آن خلق شده است. او از آبي جهنده خلق شده است). و نظير آن آيات كه ميراندن مردم را به خدا اختصاص مي‌دهد، مانند: الله يتوفي الانفس حين موتها (خدا است كه نفوس انسانها را در موقع مرگشان مي‌گيرد). و با اينحال در آيه‌ي ديگر مي‌فرمايد: قل يتوفاكم ملك الموت الذي و كل بكم (به آنان بگو: ارواح شما را فرشته‌ي مرگي كه بشما موكل است، مي‌گيرد). حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا (آنگاه كه مرگ به يكي از شما وارد شود، فرستادگان ما او را مي‌گيرند (روح او را). با توجه به آيه‌ي ارتضا كه امكان تعليم غيب را از خدا به رسول گوشزد مي‌كند، بعيد دانستن يا امكان‌ناپذير بودن علم غيب براي غير خدا، باصطلاح معروف: اجتهاد در مقابل نص صريح است. نمونه‌هايي از طرق غير معمولي كه واقعيات پشت پرده را قابل وصول مي‌سازد مقصود از اين نمونه‌ها آن نيست كه معلوماتي كه از اين طريق بدست مي‌آيد، حقايق ماوراي طبيعي مي‌باشند، بلكه مقصود اينست كه طرق وصول به آن حقايق، طرق معمولي مانند حواص و فعاليتهاي طبيعي ذهن و آزمايشگاهها نيست. 1- هيچ كسي تاكنون در امكان آگاهيها و دانستنيهاي اشراقي و شهودي و الهامي ترديدي نكرده است. اين آگاهيها مستند به حواس طبيعي و تعقل معمولي و آزمايشگاههاي تعبيه شده با دست انسانها نمي‌باشد. اين گونه آگاهيها حتي در دقيقترين و متقن‌ترين علوم كه عبارتست از علم رياضي براي عده‌اي از افراد نصيب شده است. 2- طرق وصول به اكتشافات و اختراعات، همه مي‌دانند كه انتقال به معلومات جديد به عنوان اكتشاف و اختراع، اگر چه احتياج به طي كردن مقدمات علمي معمولي كه در قلمرو دانستنيهاي مربوط به موضوع دارد، ولي چنان نيست كه هر كس به آن مقدمات عالم بوده باشد، حتما و بالضروره بايد به اكتشاف و اختراع نائل شود. مثلا چه بسا دانشمنداني در فيزيك وجود دارند كه داراي معلومات بسيار وسيع و عميق در رشته‌ي فيزيك مي‌باشند، ولي كوچكترين اكتشافي را انجام نداده‌اند، با اينكه همه‌ي معلومات مربوطه و آزمايشگاهها در اختيار آنان قرار دارد. در يكي از مباحث گذشته اين مضمون را از كلودبرنار نقل كرديم كه هيچ قاعده و دستوري نمي‌توان بدست داد كه هنگام مشاهده‌ي امري معين در مغز مردي محقق فكري تازه و مثمر راه بيابد، فقط پس از آنكه چنان فكري بوجود آمد، مي‌توان آنرا در مجراي قوانين مصرح منطقي كه هيچ محققي را تخلف از آن جايز نيست، قرار داد، ولي ريشه‌ي آن امريست نامعلوم كه منشا ابتكار و نبوغ اشخاص است باز در همان مباحث گفتيم كه كتابي باين عنوان (سرنديبي بودن دانشها) نوشته شده است.  و اين تشبيه براي آن است كه مي‌گويند: يك كشتي در روي يك درياي پهناور گمشده بود و هيچ راهي براي ساحل مقصود بنظر كشتيبان نمي‌آمد، كشتي بان كشتي را بحال خود رها كرد و بادهاي دريائي آنرا به ساحلي رسانيد، وقتي كه كشتي نشينان پياده شدند، آنجا سرنديب بود. حالا داستان علم هم شبيه به چنين چيزيست كه وصول ذهن محقق به موضوعي تازه كه اكتشاف ناميده مي‌شود، از روي آگاهي و عمد و عبور از مقدمه‌هايي نيست كه رابطه ميان آن مقدمات و موضوع مستقيم و قطعي بوده باشد. وايتهد نيز اين مطلب را تصريح كرده است كه اين يك اشتباه مشهوريست كه مي‌گويند: ما بايد همواره با تفكرات منطقي پيشرفت كنيم، زيرا شماره‌ي بسيار زيادي از اكتشافات و گامهاي جديد ناشي از مقدماتي است كه ما هرگز در فكر آنها نبوديم بنابراين ميتوان گفت: طرق وصول انسان به واقعيات منحصر به حواس طبيعي و ذهن و ساير ابزار معمولي براي كشف واقعيات نيست. 3- الهامات روشنگر واقعيات در آينده و بينشهاي كاملا دقيق درباره‌ي سرگذشت حوادث كه بطور فراوان از اشخاصي كه داراي روح ظريف و لطيف هستند، ديده مي‌شود، قابل انكار و ترديد نيست تفسير اين الهامات و بينش با كلماتي امثال پاراپسيكولوژي چيزي جز جانشين ساختن لفظي بجاي لفظ ديگر نيست. 4- آگاهيهاي بسيار مهم از راه صفاي دروني با عامل تقوي و خلوص، واقعياتي را معلوم مي‌دارد كه هرگز با طرق معمولي حواس و ذهن و ساير ابزارهاي معرفتي متداول امكان‌پذير نمي‌باشد. علم غيبي كه پيامبران يا ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام دارند، علم فعلي نبوده و علم انفعالي است هيچ يك از پيامبران و ائمه‌ي معصومين و ديگر اولياءالله داراي علم فعلي ذاتي درباره‌ي غيب نيستند، يعني آنان ذاتا و فعلا در همه‌ي حقايق و در هر زمان از علم غيب برخوردار نمي‌باشند، بلكه مطابق دلايل معتبر از نهج‌البلاغه و ديگر منابع معتبر حديث، علم غيب آنان مستند به رسول‌الله (ص) است كه مطابق آيه‌ي قرآني كه در بحث گذشته مطرح كرديم، آن بزرگوار هم از خداوند متعال گرفته است. شيخ مفيد از يحيي بن عبدالله بن حسن نقل مي‌كند كه به امام هفتم حضرت موسي بن جعفر عليه‌السلام عرض كردم فدايت شوم، گروهي از مردم معتقدند كه شما علم غيب مي‌دانيد، (آيا اين صحيح است؟) فرمود: نه، سوگند به خدا، هر چه ما مي‌دانيم از پيامبر خدا و از او بدست آورده‌ايم اميرالمومنين (ع) در ذيل خطبه‌ي 128 در پاسخ كسي كه سئوال مي‌كند: يا اميرالمومنين آيا شما علم غيب مي‌دانيد، آنحضرت تبسمي فرموده و مي‌گويد: اي برادر كلبي، اينكه گفتم علم غيب نيست، بلكه آنرا از دارنده‌ي علمي فرا گرفته‌ام. علم غيب عبارتست از دانستن روز قيامت و آنچه را كه خدا برشمرده است، در نزد خدا است: علم روز قيامت، و او است كه باران را مي‌فرستد و آنچه را كه در ارحام مادرانست مي‌داند و هيچ كسي نمي‌داند آنچه را كه فردا خواهد اندوخت، و هيچ كسي نمي‌داند كه در كدامين زميني خواهد مرد … پس خداوند است كه مي‌داند آنچه را كه در ارحام است- از مرد و زن و زشت و زيبا، سخي و بخيل، شقي و سعيد، و كسي را كه هيزمي در آتش دوزخ يا با پيامبران در بهشت همنشين خواهد بود. اينست علم غيبي كه هيچ كسي جز خدا آنرا نمي‌داند و غير از اينها علمي است كه خداوند به پيامبرش تعليم فرموده و پيامبرش بمن تعليم نموده است و از خدا خواسته است كه سينه‌ي من آنرا بگيرد و ظرفيت آنرا داشته باشد و اعضاي من بتواند آنرا در بر بگيرد. مضمون اين جمله در نهج‌البلاغه آمده است كه ما در مبحث بعدي توضيح خواهيم داد. از اين منابع روشن مي‌شود كه همه‌ي آن آيات قرآني و رواياتي كه علم غيب را مختص به خدا و غير خدا را از علم غيب محروم بيان مي‌كند، آن علم ذاتي است كه مسلما مخصوص ذات پروردگار است. و آن خبرهاي غيبي كه حتي ابن خلدون اعتراف مي‌كند كه در ائمه‌ي اهل بيت وجود داشته است علم انفعالي است و هيچ محذور عقلي و نقلي در نسبت دادن اين علم كه مربوط به تعليم خداونديست وجود ندارد. ابن خلدون در مقدمه ميگويد: نسبت دادن الهامات و كرامات و علم غيب به ائمه‌ي اهل البيت با نظر به عظمت و علو مقامي كه داشتند، صحيح است فقط بايد ديد رواياتي كه اين امور را به ائمه نسبت مي‌دهند صحيح مي‌باشند يا نه، و اگر رواياتي معتبر، اين امور را به آنان نسبت بدهد، مي‌توان قبول كرد. مواردي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه از غيب اطلاع داده است جملات مربوط به اطلاعات غيبي اميرالمومنين عليه‌السلام بر دو نوع تقسيم مي‌گردد: نوع يكم- جملاتي است كه اطلاع آن حضرت را از واقعيات و حوادث پشت پرده اثبات مي‌كند. نوع دوم- جملاتي است كه حوادث معيني را از غيب خبر مي‌دهد. نوع يكم- بل اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشيه في الطوي البعيده (بلكه علم مخفي در درون دارم كه اگر آنرا ابراز كنم، مانند طنابهائي كه در چاههاي عميق آويزان شده به پيچ و تاب ميفتد، مضطرب مي‌شويد) دلالت اين جمله به علم غيب بجهت كلمه‌ي مكنون است كه بمعناي مخفي و پوشيده است. احتمال اينكه مقصود از مكنون، دانش مخفي براي آن مردم جاهل بوده است نه غيب مطلق، بعيد بنظر مي‌رسد، زيرا نتيجه‌اي كه از ابراز آن معلومات پوشيده براي مردم مي‌فرمايد، (پيچ و تاب و اضطراب شديد) نتيجه‌ايست كه از ظهور واقعيات كاملا دور از ذهن مردم مي‌باشد. 2- فاسئلوني قبل ان تفقدوني، فوالذي نفسي بيده لاتسئلوني عن شيي فيما بينكم و بين الساعه و لا عن فئه تهدي مئه و تضل مئه الا انباتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محط رحالها و من يقتل من اهلها قتلا و من يموت منهم موتا) بپرسيد از من پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، سوگند به خدائي كه جانم در دست اوست، از هيچ رويدادي ميان شما و ساعت نهائي و درباره‌ي گروهي كه صد نفر را هدايت و صد نفر را گمراه خواهدكرد، نخواهيد پرسيد، مگر اينكه به نعره زننده و پيشتاز و راننده و جايگاه نزول سواران و جايگاه فرود رحل و بار آنها و درباره‌ي كسي كه از مردم آن حوادث كشته خواهد شد يا با مرگ طبيعي از دنيا خواهند رفت، خبر خواهم داد).  3- و الله لو شئت ان اخبر كل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شانه لفعلت ولكني اخاف ان تكفروا في برسول‌الله صلي الله عليه و آله. الاواني مفضيه الي الخاصه ممن يومن ذلك منه و الذي بعثه بالحق و اصطفاه علي الخق ما انطق الا صادقا و قد عهد الي بذلك كله و بمهلك من يهلك و منجي من ينجو و مال هذا الامر و ما ابقي شيئا يمر علي راسي الا افرغه في اذني و افضي به الي (سوگند به خدا اگر بخواهم درباره‌ي ورود و خروج هر مردي از شما (همه‌ي رويدادهاي زندگيش) و همه‌ي شئونش خبر مي‌دهم، ولي مي‌ترسم بجهت من به پيامبر خدا كفر بورزيد. آگاه باشيد، من اينگونه اخبار را به خواصي كه مورد اطمينانند، بيان مي‌كنم. و سوگند بخدائي كه پيامبر را به حق برانگيخته است و او را براي مردم برگزيده است، سخني جز راست نمي‌گويم. اين خسنان بر من گفته شده است و همچنين مي‌توانم خبر بدهم به هلاكت كسي كه هلاك خواهد شد و به نجات هر كسي كه نجات پيدا خواهد كرد و نيز مي‌توانم سرنوشت نهائي اين امر را خبر بدهم. پيامبر همه چيزي را كه سرگذشت من خواهد بود، در گوشهايم وارد فرمود، و بمن اطلاع داده است).  نوع دوم- جملاتي است كه اميرالمومنين عليه‌السلام در آنها حوادث مشخص آينده را كه هيچ طريق معمولي براي درك آنها وجود ندارد بيان مي‌فرمايد و مطابق تحقيق مورخان و مفسران نهج البلاغه همه‌ي آن حوادث بوقوع پيوسته است. 1- بصره در آب غرق خواهد گشت كاني بمسجدكم كجوجو سفينه قد بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من في ضمنها (چنين مي‌بينم كه مسجد شما مانند سينه‌ي كشتي روي دريا ديده مي‌شود كه عذاب خداوندي بالا و پائينش را فراگرفته و هر كسي را كه در آن است غرق نموده است). بنا بگفته‌ي مورخان و شارحان نهج‌البلاغه شهر بصره پس از اميرالمومنين عليه‌السلام در نتيجه‌ي طغيان درياي (خليج فارس) دو بار غرق شده است: 1- در زمان القادر بالله 2- در زمان القائم بامر الله ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: فقط مسجد جامع بصره مانند سينه‌ي پرنده ديده مي‌شد. 2- موقعيت فعلي ممن و حوادث امروز بمن خبر داده شده بود والذي بعثه بالحق، لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله و لتساطن سوط القدر، حتي يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا و الله ما كتمت و شمه و لا كذبت كذبه و لقد نبئت بهذا المقام و هذا اليوم (سوگند به خدائي كه پيامبر را به حق مبعوث فرموده است، شما گرفتار آشوبهاي فكري و عقيدتي گشته در پرويزن حوادث براي تصفيه بهم خواهيد خورد و چون محتواي ديگ جوشان در هم و بر هم خواهيد گشت، تا پايين‌نشينانتان صعود به بالا نمايند و بالانشينانتان به پستيها سقوط كنند. گروهي از شما كه در گذشته تقصير كار بودند، پيش بتازند و جمعي كه پيشتازان جامعه بودند، خطاكار گردند. سوگند به خدا، من كلمه‌اي را مخفي نداشته‌ام و هرگز دهان به دروغ باز ننموده‌ام. من از پيش به موقعيت كنوني خودم و حوادثي كه در اين جامعه بوجود آمده است خبر داده شده بودم). در جملات فوق صريحا مي‌فرمايد كه همه‌ي مسائل امروز و وضعي كه در ميان اين مسائل براي من پيش آمده است، (كه از اخبار غيبي است) مي‌دانستم و چنانكه در جملات آينده خواهيم ديد: اين اطلاعات غيبي را به پيامبر اكرم نسبت داده است. 3- حوادث بسيار تند بسراغ كوفه خواهد آمد كاني بك يا كوفه تمدين مد الاديم العكاظي، تعركين بالنوازل و تركبين بالزلازل.. (اي كوفه، چنين مي‌بينم كه مانند چرم دباغي شده كه در بازار عكاظ پهن مي‌شد، براي حوادث گسترده مي‌شوي، با رويدادهاي تند گلاويز و با تلاطمهاي متزلزل كننده فشرده و خسته ميگردي) حوادثي طوفاني و رويدادهائي كه بسيار تند و ريشه‌دار و در بردارنده‌ي پديده‌هاي گسترده بوده است، چند بار كوفه را فرا گرفته است. 4- پس از من مردي گلو گشاد و شكم برآمده بر شما پيروز مي‌شود، او دستور خواهد داد كه بمن ناسزا بگوئيد و از من تبري بجوئيد اما انه سيظهر عليكم بعدي رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، ياكل ما يجد و يطلب مالايجد فاقتلوه و لن تقتلوه، الا و انه سيامركم بسبي والبرائه مني … (آگاه باشيد، پس از من مردي بر شما پيروز مي‌گردد كه داراي گلوي گشاد و شكم برآمده است. هر چه را كه پيدا كند مي‌خورد و هر چه را كه پيدا نكند، مي‌جويد. بكشيد او را ولي او را نخواهيد كشت و بدانيد كه او شما را دستور خواهد داد كه بمن دشنام بدهيد و ناسزا بگوئيد و از من تبري بجوئيد). درباره‌ي تعيين اين شخص اختلاف نظر ميان شارحان نهج‌البلاغه وجود دارد. آنچه كه معروف است و محققان هم تاييد مي‌كنند، اين شخص معاويه بن ابي‌سفيان است كه داراي دو وصف مزبور بوده و دشنام و لعن بر علي (ع) را رواج داد و مردم را به تبري و بيزاري از علي (ع) اجبار مي‌نمود. 5- جايگاه كشته شدن خوارج كنار رودخانه است و ده نفر از آنان نجات پيدا نخواهد كرد و بيش از ده نفر از سپاهيان اميرالمومنين شهيد نخواهد گشت. «مصارعهم دون النطفه، و الله لايفلت منهم عشره و لايهلك منكم عشره» (جايگاه كشته شدن آنان (خوارج) كنار رودخانه است و سوگند به خدا، ده نفر از آنان از اين جنگ نجات پيدا نخواهد كرد و ده نفر از شما شهيد نخواهد شد). ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: اين خبر از اخباريست كه نزديك به تواتر است و همه‌ي مورخان آنرا نقل كرده‌اند و اين يكي از معجزات اميرالمومنين (ع) و يكي از اخبار مشروح و مشخص غيبي است كه آنحضرت فرموده است و داستان جنگ و كشته شدن همه‌ي آنها مگر ده نفر از ياران اميرالمومنين (ع) چنانكه از ابن ابي‌الحديد نقل كرديم، قطعي بوده و همگان آنرا نقل كرده‌اند. 6- همه‌ي خوارج كشته نشده‌اند و تدريجا يكي پس از ديگري خروج خواهند كرد و پايان كارشان، دزدان راهزن خواهند بود. لما قتل الخوارج، فقيل له يا اميرالمومنين، هلك القوم باجمعهم. فقال عليه‌السلام: كلا و الله، انهم نطف في اصلاب ارجال و قرارات النسا كلما نجم منهم قرن قطع حتي يكون آخرهم لصوصا سلابين (هنگاميكه خوارج كشته شدند، به آنحضرت گفته شد كه: يا اميرالمومنين، همه‌ي خوارج كشته شدند. حضرت فرمود: نه هرگ ز، سوگند به خد ا، از آنان نطفه‌هائي در پشت مردان و رحم‌هاي زنان وجود دارد، هر موقعي كه شاخي از آنان بروز كند، بريده مي‌شود تا اينكه آخرين افرادشان دزداني لخت كننده‌ي مردم خواهند بود). جريان خروج تدريجي خوارج پس از اميرالمومنين عليه‌السلام در مجلد چهارم از شرح نهج البلاغه ابن ابي‌الحديد از ص 132 تا ص 278 (پايان مجلد چهارم) و مجلد پنجم از ص 80 تا ص 129 مشروحا آمده است، مراجعه شود. 7- امت اسلامي از مروان بن الحكم و فرزندش روز سرخي خواهد ديد وستلقي الامه منه و من ولده يوما احمر (و بزودي امت اسلامي از مروان و فرزندش روز سرخي خواهد ديد). با اينكه دوران رياست مروان بسيار اندك در حدود (9 ماه) بوده است، همه‌ي اين مدت را قتل و غارتها براه انداخت و همچنين چهار فرزند عبدالملك بن مروان، وليد، سليمان، يزيد، هشام خونريزيها و بدبختيهاي زيادي در امت مسلمان بوجود آوردند. (بعضي ديگر ميگويند: مقصود فرزندان خود مروان بودند كه عبارتند از: عبدالملك، عبدالعزيز، بشر و محمد. حجاج بن يوسف در زممان عبدالملك و از طرف او بود كه خونريزي و خون آشاميش ضرب المثل تاريخ شده است). 8- بني‌اميه مدتي كوتاه از دنيا بهره‌مند مي‌شوند و سپس همه‌ي آنچه را كه بدست آورده بودند، از دست مي‌دهند بل هي مجه من لذيذ العيش يتطعمونها برهه ثم يلفظونها جمله (بلكه تمتع و بهره‌برداري بني‌اميه از لذائذ دنيا مانند جرعه‌ي شرابي از لذايذ عيش دنيا است كه از دهان بيندازند، برهه‌اي از زمان برخوردار مي‌شوند و سپس همه‌ي آنها را از خود به دور مي‌اندازند). 9- مردي گمراه در شام عربده خواهد كشيد و پرچم‌هايش را در حومه‌هاي كوفه نصب خواهد كرد فكاني انظر الي ضليل قد نعق بالشام و فحص براياته في ضواحي كوفان فاذا فغرت فاغرته و اشتدت شكيمته و ثقلت في الارض و طاته عضت الفتنه ابنائها بانيابها و ماجت الحرب بامواجها، و بدا من الايام كلوحها و من الليالي كدوحها، فاذا اينع زرعه و قام علي ينعه و هدرت شقاشقه و برقت بوارقه، عقدت رايات الفتن المعضله و اقبلن كالليل المظلم و البحر الملتطم. (مثل اينست كه مي‌بينم گمراهي در شام نعره زده و در پيرامون كوفه پرچمهايش را نصب نموده است، در آن هنگام كه دهانش را باز كرد و آهن افسارش سخت گشت و پاهاي خود را در زمين محكم ساخت، فتنه و آشوب، مبتلايان به آن فتنه را با نيشهاي خود مي‌گزد و امواج جنگ سرمي‌كشند و قيافه‌ي عبوس روزها آشكار، و اثر جراحتهاي شبها ظاهر مي‌گردد. وقتي كه آنچه را كشته است بثمر رسيد و آن ثمر به پاي خود ايستاد و آن شقشقه‌ها (گوشت پاره‌اي شبيه به جگر كه شتر به دهان خود مي‌آورد) برگشت. شمشيرها و نيزه‌هايش كشيده شد و درخشيدن گرفت، پرچم آشوبهاي بوجود آورنده‌ي مشكلات افراشته مي‌شود، اين پرچم يا اين مشكلات مانند شب تاريك و درياي متلاطم روي مي‌آورند). بنابر تحقيق مورخان، اين شخص عبدالملك بن مروان است نه معاويه، زيرا همه‌ي توصيفاتي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي حوادث مربوط به آن گمراه فرموده است، بر عبدالملك تطبيق مي‌گردد. 10- بصره در انتظار مرگ سرخ و گرسنگي قحطي است فويل ليك يا بصره عند ذلك من جيش من نقم الله لا رهج له و لا حس و سيبتلي اهلك بالموت الاحمر و الجوع الاغبر (پس در آن موقع واي بر تو اي بصره، از سپاهي از عذاب و نقمتهاي خداوندي كه نه غباري دارند و نه صداي همهمه‌اي، و بزودي اهالي تو اي بصره، مبتلا مي‌شوند به مرگ سرخ و گرسنگي قحطي). 11- زماني مي‌رسد كه اسلام از دلها ريخته مي‌شود، مانند آبي كه از گرداندن كاسه بزمين مي‌ريزد ايها الناس سياتي عليكم زمان يكفا فيه الاسلام كما يكفا الاناء بما فيه (اي مردم، زماني فرا مي‌رسد كه اسلام از دلها بيرون ريخته مي‌شود، (يا واقعيات اسلام و حقايق آن مبدل به صورت و ظاهر مي‌گردد) مانند آبي كه از گرداندن كاسه بر زمين مي‌ريزد). با در نظر گرفتن اينكه در آن دوران دين اسلام كه تازه ظهور كرده بود و مردم با آنهمه حرارت و اشتياق شديد اسلام را پذيرفته بودند، حتي احتمال اين نمي‌رفت كه روزي فرا رسد كه اين دين مقدس از دلها بيرون رود، يا جز شكل و صورت و نامي از آن باقي نماند. پيشگوئي با آن قاطعيت كه اميرالمومنين عليه‌السلام ابراز مي‌دارد، جز با اطلاع از غيب امكان‌پذير نمي‌باشد. 12- صاحب الزنج علي بن محمد ورزيني فتنه‌ها براه خواهد انداخت يا احنف، كاني به و قد سار بالجيش الذي لايكون له غبار و لا لجب و لا قعقعه لجم و لا حمحمه خيل يثيرون الارض باقدامهم كانها اقدام النعام (اي احنف، مي‌بينم كه آن مرد با لشگري بحركت درآمده است كه نه غباري دارد و نه هياهوئي. سم اسبهايش صدائي بروز نمي‌دهد و همهمه‌اي در اسبانش نيست، زمين را با پاهايشان زير و رو مي‌كنند، مانند پاهاي شترمرغ). ابن ابي‌الحديد در مجلد هشتم از شرح نهج‌البلاغه از ص 126 به بعد مي‌گويد: اين مرد (صاحب الزنج) در فرات بصره در سال 255 ظهور كرد. و او خود را علي بن محمد بن احمد بن عيسي بن زيد بن علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه‌السلام معرفي كرد، طايفه‌ي زنج كه زمينهاي نمكزار را تصفيه مي‌كردند، از او پيروي نمودند. مسعودي در كتاب مروج الذهب مي‌گويد: كردار علي بن محمد دلالت مي‌كرد كه او از اطالبيين (اولاد علي بن ابيطالب (ع نبوده است، زيرا روش او مانند روش ازارقه بود كه كشتن زنها و كودكان و كهنسالان و بيماران را تجويز مي‌كرد. فتنه و كشتار اين شخص در شرح نهج البلاغه- ابن ابي‌الحديد مجلد هشتم از ص 126 تا 214 آمده است، مراجعه فرمائيد. 13- اتراك (مفعول) حمله و تاخت و تاز خواهند كرد و خونريزيها براه خواهند انداخت كاني اراهم قواما كان وجوهم المجان المطرقه، يلبسون السرق والديباج و يعتقبون الخيل و يكون هناك استحرار قتل حتي يمشي المجروح علي المقتول، و يكون المفلت اقل من الماسور (مثل اينكه آنانرا قومي مي‌بينم كه صورتهايشان مانند سپرهايي آهنين است كه قطعه قطعه بهم چسبيده شود. حرير و ديبا پوشيده‌اند و اسبهاي چابك را انتخاب مي‌كنند، در آن هنگام كشتار بسيار شديدي واقع مي‌شود بطوريكه مجروح از روي جنازه‌ي مقتول راه مي‌رود و فرار كننده كمتر از اسير شده خواهد بود). داستان مغول و تاخت و تاز و بيدادگري اين قوم در تاريخ بشري بي‌نظير و ضرب المثل عمومي جوامع انساني در بيرحمي و قساوت گشته است. ابن ابي‌الحديد در مجلد هشتم ص 218 چنين مي‌گويد: بدان اين غيبي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام از آن خبر داده است، ما با چشم خود ديديم و در زمان ما واقع شد و مردم از اوايل اسلام انتظار آنرا مي‌كشيدند، تا اينكه قضا و قدر اين حادثه‌ي خونين را به دوران ما كشيد و آنان از قوم تاتار بودند كه از خاور دور خروج كردند و سپاهيانشان وارد شدند و با سلاطين خطا و قفجاق و شهرهاي ماوراءالنهر و خراسان و ديگر بلاد عجم كاري كردند كه از خلقت حضرت آدم (ع) تا عصر ما هيچ تاريخي مثل آنرا نديده است، زيرا بابك خرم دين اگر چه مدت آشوبش در حدود بيست سال طول كشيد، ولي فقط در اقليم آذربايجان بود، در حاليكه مغول همه‌ي مشرق زمين را مورد تاخت و تاز قرار داد و تا شهرهاي ارمينيه و شام تار و مار نمودند و سپاهيانشان به عراق وارد شدند. بخت النصر كه يهود را كشت، فقط بيت المقدس را ويران كرد و بني‌اسرائيل را كه در شام بودند كشت، اين دو گروه قابل هيچگونه مقايسه با يكديگر نيستند … 14- حضرت مهدي (ع) ظهور خواهد كرد يعطف الهوي علي الهدي، اذا عطفوا الهدي علي الهوي و يعطف الراي علي القرآن اذا عطفوا القرآن علي الراي (هوي را بر هدايت برمي‌گرداند در آن هنگام كه هدايت را بر هوا برگردانده‌اند و راي را بر قرآن برمي‌گرداند در آن هنگام كه قرآن را بر راي برگردانده‌اند). اين شخص حضرت مهدي عجل الله فرجه الشريف است كه پيامبر اكرم ظهور آنرا خبر داده است. اين خبر در ميان دو فرقه‌ي سني و شيعه از حد متواتر بالاتر است. و اين خبر غيبي را كه پيامبر فرموده است نه تنها اميرالمومنين (ع) بلكه صحابه‌ي فراواني آنرا شنيده و نقل كرده‌اند. 15- زماني فرا مي‌رسد كه تجسس موجب تقرب مي‌شود، فاجر ظريف شمرده ميشود و مردم دادگر ناتوان مي‌گردند ياتي علي الناس زمان لايقرب فيه الا الماحل و لا يظرف فيه الا الفاجر و لا يضعف فيه الا المنصف، يعدون الصدقه فيه غرما وصله الرحم منا و العباده استطاله علي الناس … (زماني براي مردم فرا مي‌رسد كه تجسس و ماجراجوئي موجب امتياز مي‌گردد و ظريف شمرده نمي‌شود مگر شخص تبهكار و ناتوان نمي‌گردد در آن مگر دادگر، احسان و صدقه در آن زمان ضرر محسوب مي‌شود و صله‌ي ارحام موجب منت گذاري و عبادت را براي خودنمائي انجام مي‌دهند). اين پديده‌ها در دوران ما شيوع و رواج فراواني دارد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 331-330 از سخنان امام (ع) است هنگامى كه حضرت تصميم جنگ با خوارج داشت به آن حضرت معروض داشتند كه خوارج اينك از پل نهروان گذشته اند  سيّد رضى (ره) در بيان عبارت زيباى حضرت (كه «نطفه» را كنايه از آب نهر بكار برده اند) فرموده: منظور امام (ع) از واژه «نطفه» آب نهر است، و اين فصيح ترين كنايه است، هر چند آب نهر زياد و فراوان باشد. (شارح مى گويد)، خلاصه داستان خوارج چنين است: هنگامى كه حضرت به قصد تعقيب خوارج بيرون آمد يكى از يارانش به حضور رسيد عرض كرد: بشارت باد شما را يا امير المؤمنين زيرا بمجرّد خبر رسيدن شما به منطقه، آنها از رود عبور كرده رفتند. خداوند پيروزى را نصيبتان گرداند. حضرت فرمود: «خدا را در نظر بگير تو خود ديدى كه از نهر گذشتند» عرض كرد، آرى خود ديدم. امام (ع) فرمود: «به خدا سوگند از رود نگذشته و نخواهند گذشت، قتل گاه آنها پيش از رود قرار دارد. سوگند به آن كه دانه را شكافت و جنبندگان را زندگى بخشيد جز سه نفر آنان به نهر نخواهند رسيد، پيش از آن كه به اردوگاه كنار رود برسند خداوند آنها را خواهد كشت افترا زنان زيان مى برند.» پس از اين فرموده حضرت گروه زيادى از ياران امام (ع) يكى بعد از ديگرى آمدند، همان طور كه گزارشگر اول گفته بود گزارش كردند حضرت حركت كرده، بر اسب سوار شد و به سوى نهر براه افتاد تا به كنار رود رسيد، و تمام خوارج را ملاحظه كرد كه غلافهاى شمشير خود را شكسته، اسبهايشان را پى كرده، به نوعى خاص بر زانوهاى خود نشسته، ذكر خاصّى را به صورت هماهنگ و با صداى بلند و غنادار مى خوانند.  روايت شده است كه جوانى از ياران حضرت، به هنگامى كه امام از محلّ خوارج و قتل گاه آنان خبر داد با خود گفت، سوگند به خدا، در نزد آن حضرت موضع مى گيرم، چنانچه ديدم از نهر گذشته اند، ناوك نيزه ام را در چشمش فرو خواهم كرد، آيا ادّعاى غيب دانى مى كند امّا بر خلاف وسوسه باطنى من آنها را ديدم كه از نهر عبور نكرده اند. از اسب فرود آمدم و آنچه بر قلبم گذشته بود، با امام (ع) در ميان گذاشته و از آن بزرگوار طلب آمرزش كردم. حضرت فرمود: خداست كه تمام گناهان را مى آمرزد از خدا طلب آمرزش كن. در باره اين خبر غيبى كه حضرت فرمود: خوارج از ده نفر كمتر نجات مى يابند و از ياران من كمتر از ده نفر كشته مى شوند روايت شده است كه امام (ع) به ابو ايّوب انصارى كه ميمنه سپاه را داشت، فرمود، هنگامى كه با خوارج روبرو شديم بر آنها حمله ور شويد، به خدا سوگند، ده نفر از آنها نجات نخواهد يافت و از شما ده نفر هم كشته نمى شود. پس از قتل خوارج دريافتند كه از آنها نه نفر فرار كرده اند و از ياران امام (ع) هشت نفر كشته شده اند اين دو خبر از كرامات و معجزات آن بزرگوار بود. از فرموده هاى حضرت است هنگامى كه خوارج كشته شدند به حضرت عرض كردند يا امير المؤمنين تمام خوارج كشته شده اند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 354 و قال عليه السلام لما عزم على حرب الخوارج و هو الثامن و الخمسون من المختار في باب الخطب  و قيل له انّهم قد عبروا جسر النهروان:مصارعهم دون النّطفة و اللّه لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة. كنايه قال السّيد يعنى بالنطفة ماء النّهر و هى أفصح كناية عن الماء و إن كان كثيرا جمّا و قد أشرنا إلى ذلك فيما تقدم عند مضي ما اشبهه. (10467- 10418)اللغة:(الجسر) معروف و (الصّرع) الطرح على الارض و المصرع يكون موضعا و مصدرا و المراد هنا موضع هلاكهم و (النطفة) بالضّم الماء الصّافي قلّ أو كثر و النطفتان في الحديث بحر المشرق و المغرب أو ماء الفرات و بحر جدّة، و المراد بها هنا كما ذكره السّيد (ره) ماء النهروان، و قد مضى التّعبير بها أيضا في الخطبة السابعة و الأربعين و (الافلات) و التفلت و الانفلات التخلّص من الشّي ء فجأة.الاعراب:كلمة لما في كلام السّيد ظرفية بمعنى حين، و جملة قيل له عطف على عزم و قوله مصارعهم دون النطفة في محلّ النّصب مقول لقال.المعنى:مشاكلة اعلم أنّ قوله (مصارعهم دون النطفة و اللّه لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة) اخبار عمّا يكون قبل كونه و هو من معجزاته المتواترة.و روى أنّه لما قتل الخوارج وجدوا المفلت منهم تسعة تفرّقوا في البلاد، فانهزم اثنان منهم الى عمّان، و اثنان إلى كرمان، و اثنان الى سجستان، و اثنان الى الجزيرة، و واحد الى تلّ موزون، فظهرت بدعهم في البلاد و صاروا فرقا كثيرة على ما ستطلع عليه في شرح كلامه الآتى، و وجدوا المقتول من أصحابه ثمانية و يمكن أن يكون خفى على القوم مكان واحد من المقتولين أو يكون التّعبير بعدم إهلاك العشرة للمشاكلة و المناسبة بين القرينتين.تذكرة:قد مضى في شرح الخطبة السّادسة و الثّلاثين أسماء المقتولين من أصحابه، و مضى أيضا في شرح كلامه الخامس و الثلاثين سند تلك الرّواية و نقلها من العلّامة المجلسى من كتاب الخرائج عن جندب بن زهير.و أقول هنا مضافا إلى ما سبق: أنّه روى عن المدايني في كتاب الخوارج أنه لما خرج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 355 عليّ إلى أهل النهروان أقبل رجل من أصحابه ممّن كان على مقدمته يركض حتّى انتهى إلى عليّ فقال: البشرى يا أمير المؤمنين، قال: ما بشراك؟ قال: إنّ القوم عبروا النهر لما أبلغهم وصولك فابشر فقد منحك اللّه اكتافهم، فقال اللّه أنت رأيتهم قد عبّروا، قال: نعم فأحلفه ثلاث مرّات في كلّها يقول نعم، فقال: و اللّه ما عبروا و لن يعبروا و أنّ مصارعهم لدون النطفة و الذي فلق الحبّة و برء النسمة لن يبلغوا الا ثلث و لا قصر بوران حتى يقتلهم اللّه، و قد خاب من افترى.قال: ثمّ أقبل فارس آخر يركض فرسه فقال كقول الأوّل فلم يكترث عليه السّلام بقوله، و جاءت الفرسان كلّها تركض و تقول مثل ذلك فقام عليه السّلام فجال في متن فرسه.قال فقال شابّ من النّاس: و اللّه لأكوننّ قريبا منه فان كان عبروا النهر لأجعلنّ سنان رمحي في عينه أيدّعي علم الغيب، فلما انتهى عليّ إلى النّهر وجد القوم، قد كسروا جفون سيوفهم و عرقبوا خيولهم و حبوا على ركبهم و تحكموا تحكيمة واحدة بصوت عظيم له نرجل، فنزل ذلك الشّاب فقال: يا أمير المؤمنين انّى كنت شككت فيك آنفا و إنّى تائب إلى اللّه و إليك فاغفر لي فقال عليّ: إنّ اللّه هو الذي يغفر الذّنوب فاستغفره.تنبيه و تحقيق:قال الشّارح المعتزلي: هذا الخبر من الأخبار التي تكاد تكون متواترة، لاشتهاره و نقل النّاس له كافة، و هو من معجزاته و إخباره المفصلة عن الغيوب و الاخبار على قسمين:أحدهما الأخبار المجملة و لا إعجاز فيها نحو أن يقول الرّجل لأصحابه:إنّكم ستنصرون على هذه الفئة التي تلقونها غدا فان نصر جعل ذلك له حجة عند اصحابه و سماها معجزة و إن لم ينصر قال لهم تغيّرت نيّاتكم فمنعكم اللّه نصره و نحو ذلك من القول.و القسم الثّاني الأخبار المفصلة عن الغيوب مثل هذا الخبر فانّه لا يحتمل التّلبيس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 356 لتقييده بالعدد المعين في أصحابه و في الخوارج و وقوع الأمر بعد الحرب بموجبه من غير زيادة و لا نقصان، و ذلك أمر إلهيّ عرفه من جهة رسول اللّه و عرفه رسول اللّه من جهة اللّه سبحانه، و القوّة البشرية تقصر عن إدراك مثل هذا، و لقد كان له من هذا الباب ما لم يكن لغيره.و بمقتضى ما شاهد النّاس من معجزاته و أحواله المنافية لقوى البشريّة غلافيه من غلا حتّى نسب إلى أنّ الجوهر الإلهي حلّ في بدنه كما قالت النّصارى في عيسى، و قد أخبره النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بذلك، فقال يهلك فيك محبّ غال و مبغض قال، و قال له تارة: و الذي نفسى بيده لو لا أنّي اشفق أن يقول طوايف من امّتي فيك ما قالت النّصارى في ابن مريم لقلت اليوم فيك مقالا لا تمرّ بملاء من النّاس إلّا أخذوا التراب من تحت قدميك للبركة.قال الشّارح: و اوّل من جهر بالغلوّ في أيّامه عبد اللّه بن سبا قام إليه و هو يخطب فقال له أنت أنت و جعل يكرّرها، فقال له ويلك من أنا فقال أنت اللّه فأمر بأخذه و أخذ قوم كانوا على رأيه.و روى ابو العباس أحمد بن عبيد اللّه من عمّار الثّقفي عن عليّ بن محمّد بن سليمان النّوفلي عن أبيه و عن غيره من مشيخته أنّ عليّا قال: يهلك فيّ رجلان: محبّ مطر يضعني غير موضعى و يمدحني بما ليس فيّ، و مبغض مفترير مينى بما أنا منه برى ء.قال أبو العباس: و هذا تأويل الحديث المروّى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيه و هو قوله صلّى اللّه عليه و آله إنّ فيك مثلا عن عيسى بن مريم، أحبّته النصارى فرفعته فوق قدره، و أبغضته اليهود حتّى بهتت أمّه.قال ابو العباس و قد كان عليّ عثر على قوم خرجوا من محبّته باستحواذ الشيطان عليهم إلى أن كفروا بربّهم و جحد و اما جاء به نبيّهم و اتّخذوه ربّا و إلها و قالوا:أنت خالقنا و رازقنا فاستتابهم و توعّدهم فأقاموا على قولهم فحفر لهم حفرا دخن عليهم طمعا في رجوعهم فأبوا فحرّقهم بالنّار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 357 قال الشّارح: و روى أصحابنا في كتاب المقالات أنّه لما حرّقهم صاحوا إليه الآن ظهر لنا ظهورا بيّنا أنك أنت الاله لأنّ ابن عمك الذي أرسلته قال لا يعذّب بالنار إلّا ربّ النّار.و روى أبو العباس عن محمّد بن سليمان بن حبيب المصيصى عن عليّ بن محمّد النّوفلي عن أبيه و مشيخته، أن عليّا مرّ بهم و هم يأكلون في شهر رمضان نهارا فقال أسفر أم مرضى؟ قالوا: و لا واحدة، قال: أ فمن أهل الكتاب أنتم؟ قالوا: لا قال:فما بال الأكل في شهر رمضان نهارا؟ قالوا: أنت أنت لم يزيدوه على ذلك، ففهم مرادهم و نزل عليه السّلام عن فرسه فألصق خدّه بالتّراب ثمّ قال عليه السّلام: ويلكم إنّما أنا عبد من عبيد اللّه فاتّقوا اللّه و ارجعوا إلى الاسلام فأبوا فدعاهم مرارا فأقاموا على أمرهم فنهض عنهم، ثمّ قال شدّوهم وثاقا و علىّ بالفعلة و النّار و الحطب ثمّ أمر بحفر بئرين فحفرتا فجعل أحدهما سربا و الآخرة مكشوفة و ألقى الحطب في المكشوفة و فتح بينهما فتحا و ألقى النّار في الحطب فدخن عليهم و جعل يهتف بهم و يناشدهم ارجعوا إلى الاسلام فأبوا فأمر بالحطب و النّار و القى عليهم فاحترقوا فقال الشّاعر:لترم بى المنية حيث شائت          اذا لم ترم بى في الحفرتين        اذا ما حشّتا حطبا بنار         فذاك الموت نقدا غير دين     قال أبو العباس ثمّ إنّ جماعة من أصحاب علىّ منهم عبد اللّه بن عبّاس شفعوا في عبد اللّه بن سبا خاصّة و قالوا: يا أمير المؤمنين إنّه قد تاب فاعف عنه فأطلقه بعد ان اشترط عليه أن لا يقيم بالكوفة، فقال: أين أذهب؟ قال: المداين فنفاه إلى المداين فلما قتل أمير المؤمنين أظهر مقالته و صارت له طائفة و فرقة يصدّقونه و يتبعونه.و قال لمّا بلغه قتل عليّ عليه السّلام: و اللّه لو جئتمونا بدماغه في سبعين صرة لعلمنا أنّه لم يمت و لا يموت حتّى يسوق العرب بعصاه، فلما بلغ ابن عباس ذلك قال: لو علمنا لما تزوّجنا نساءه و لا قسّمنا ميراثه.قال أصحاب المقالات: و اجتمع إلى عبد اللّه بن سبا بالمداين جماعة على هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 358 القول و تفاقم أمرهم و شاع بين النّاس قولهم و صار لهم دعوة يدعون إليها و شبهة يرجعون اليها و هي ما ظهر و شاع بين النّاس من اخباره بالمغيبات حالا بعد حال، فقالوا:إنّ ذلك لا يمكن أن يكون إلّا للّه تعالى أو من حلّت ذات الاله في جسده، و لعمرى أنّه لا يقدر على ذلك إلّا باقدار اللّه تعالى إيّاه عليه، و لكن لا يلزم من إقداره إيّاه عليه أن يكون هو الاله أو تكون ذات الاله حالّة فيه هذا.و حيث انجرّ الكلام إلى هذا المقام فلا بأس بأن نحقّق الكلام في معنى الغلوّ و التّفويض و نشير إلى بعض الآيات و الأخبار الواردة فيهما، و نذكر وجوه التفويض و ما ينبغي أن يدان به و يعتقد عليه.فأقول: قال الصّدوق في اعتقاداته: اعتقادنا في الغلاة و المفوّضة أنّهم كفار باللّه جلّ جلاله و أنّهم شرّ من اليهود و النصارى و المجوس و القدريّة و الحرورية و من جميع أهل البدع و الأهواء المضلّة، و أنّه ما صغر اللّه جل جلاله تصغيرهم شي ء و قال اللّه جلّ جلاله:«ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ، وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»  و قال اللّه عزّ و جلّ: «لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ»  و اعتقادنا في النبيّ و الأئمة أنّ بعضهم قتلوا بالسيف و بعضهم بالسمّ و أنّ ذلك جرى عليهم على الحقيقة و أنه ما شبّه أمرهم كما يزعمه من يتجاوز الحدّ فيهم «إلى أن قال» و كان الرّضا عليه السّلام يقول في دعائه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 359 اللّهمّ إنّي بري ء اليك من الحول و القوّة، و لا حول و لا قوّة إلّا بك، اللهمّ إنّي أعوذ بك و أبرء إليك من الذين ادّعوا لنا ما ليس لنا بحقّ، اللهمّ إنّي أبرء إليك من الذين قالوا فينا ما لم نقله في أنفسنا، اللهمّ لك الحقّ و منك الرّزق و «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» ، اللهمّ أنت خالقنا و خالق آبائنا الأوّلين و آبائنا الآخرين، اللهمّ لا تليق الرّبوبيّة إلّا بك، و لا تصلح الالهيّة إلّا لك، فالعن النّصارى الذين صغّروا عظمتك، و العن المضاهئين لقولهم من بريّتك.اللهمّ إنّا عبيدك و أبناء عبيدك، لا نملك لأنفسنا نفعا و لا ضرّا، و لا موتا، و لا حياة، و لا نشورا، اللهمّ من زعم أنّنا أرباب فنحن منه براء، و من زعم أنّ إلينا الخلق و علينا الرّزق، فنحن منه براء كبراءة عيسى بن مريم من النّصارى، اللهمّ إنّا لم ندعهم إلى ما يزعمون، فلا تؤاخذنا بما يقولون، و اغفرنا ما يدعون، و لا تدع على الأرض منهم ديّارا، إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً و روى عن زرارة أنّه قال: قلت للصّادق عليه السّلام إنّ رجلا من ولد عبد اللّه بن سبا يقول بالتّفويض، فقال: و ما التّفويض؟ قلت: يقول إنّ اللّه خلق محمّدا و عليّا صلوات اللّه عليهما ففوّض الأمر إليهما فخلقا و رزقا و أماتا و أحييا، فقال: كذب عدوّ اللّه إذا انصرفت إليه فاتل عليه هذه الآية التي في سورة الرّعد «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ».فانصرفت إلى الرّجل فأخبرته بما قال الصّادق عليه السّلام فكأنّي ألقمته حجرا أو قال فكانّما خرس و قد فوّض اللّه عزّ و جلّ إلى نبيّه أمر دينه فقال عزّ و جلّ:«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».و قد فوّض ذلك إلى الأئمة عليهم السّلام و عن المفيد في شرح هذا الكلام: الغلوّ في اللغة هو تجاوز الحدّ و الخروج عن القصد قال اللّه تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 360 «يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ»  الآية فنهى عن تجاوز الحدّ في المسيح و حذّر من الخروج عن القصد في القول و جعل ما ادّعته النّصارى فيه غلوّا لتعدية الحدّ على ما بينّاه، و الغلاة من المتظاهرين بالاسلام الذين نسبوا أمير المؤمنين و الأئمة من ذرّيته عليهم السّلام إلى الالهيّة و النّبوّة، و وصفوهم من الفضل في الدّين و الدّنيا إلى ما تجاوزوا فيه الحدّ، و خرجوا عن القصد و هم ضالّ كفّار حكم فيهم أمير المؤمنين بالقتل و التّحريق بالنّار و قضت الأئمة عليهم السلام عليهم بالاكفار و الخروج عن الاسلام، و المفوّضة صنف من الغلاة و قولهم الذي فارقوا به من سواهم من الغلاة اعترافهم بحدوث الأئمة و خلقهم، و نفى القدم عنهم و إضافة الخلق و الرّزق مع ذلك إليهم، و دعواهم أنّ اللّه تفرّد بخلقهم خاصّة و أنّه فوّض إليهم خلق العالم بما فيه و جميع الأفعال انتهى كلامه رفع مقامه و قال المحدّث العلامة المجلسى طاب ثراه: اعلم أنّ الغلوّ في النبيّ و الأئمة عليهم الصّلاة و السّلام إنّما يكون بالقول بالوهيّتهم، أو بكونهم شركاء للّه تعالى في المعبوديّة أو في الخلق و الرّزق، أو أنّ اللّه تعالى، حلّ فيهم، أو اتحد بهم، أو أنّهم يعلمون الغيب بغير وحى أو إلهام من اللّه تعالى، أو بالقول في الأئمة أنهم كانوا أنبياء أو القول بتناسخ أرواح بعضهم إلى بعض، أو القول بأنّ معرفتهم تغنى عن جميع الطاعات و لا تكليف معها بترك المعاصي، و القول بكلّ منها الحاد و كفر و خروج عن الدّين كما دلّت عليه الأدلّة العقلية و الآيات و الأخبار و قد عرفت أنّ الائمّة عليهم السّلام تبرّؤوا منهم و حكموا بكفرهم و أمروا بقتلهم و إن قرع سمعك شي ء من الأخبار الموهمة لشي ء من ذلك فهى إمّا مأوّلة أو هي من مفتريات الغلاة، و لكن أفرط بعض المتكلمين و المحدّثين في الغلوّ لقصورهم عن معرفة الأئمة عليهم السّلام و عجزهم عن إدراك غرائب أحوالهم و عجائب شئوناتهم فقدحوا في كثير من الرّوات الثقاة لنقلهم بعض غرائب المعجزات حتّى قال بعضهم من الغلوّ نفى السّهو عنهم أو القول بأنّهم يعلمون ما كان و ما يكون و غير ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 361 مع أنّه قد ورد في أخبار كثيرة: لا تقولوا فينا ربا و قولوا ما شئتم و لن تبلغوا و ورد أنّ أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله إلّا ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان، و ورد لو علم أبو ذر ما في قلب سلمان لقتله و غير ذلك فلا بدّ من المتديّن أن لا يباد ربردّ ما ورد عنهم من فضايلهم و معجزاتهم و معالي أمورهم إلّا إذا ثبت خلافه بضرورة الدين أو بقواطع البراهين أو بالآيات المحكمة أو بالأخبار المتواترة، انتهى كلامه رفع مقامه و هو كاف في تحقيق المقام و توضيح المرام و ما ذكره (ره) هي الجادّة الوسطى و النّمط الأوسط و الصّراط المستقيم الذي ينبغي سلوكه و المذهب الحقّ الواجب أخذه و لزومه، فالرّاغب عنه مارق و اللّازم له لاحق و المقصّر فيه زاهق و أما التفويض فالوارد في الأخبار الكثيرة المنع من القول به، و قد أكثروا فيها من ذمّ المفوّضة و تكذيبهم و التّبرّى منهم و من ذلك ذهب جمع من الاصحاب إلى نفيه و المنع من القول به، و لكن الانصاف أنّ القول بالمنع مطلقا تفريط، كما أنّ القول بثبوته مطلقا إفراط إذ الأخبار في طرفى المنع و الثّبوت بالغة حدّ الاستفاضة لو لم تبلغ حدّ التواتر، فالعمل باحدى الطائفتين و طرح الطايفة الأخرى بالمرّة و إسقاطها عن درجة الاعتبار غير ممكن، فاللازم الأخذ بكلّ منهما في الجملة، و مقتضاه القول بالتفصيل في المسألة و يظهر ذلك برسم وجوه التّفويض فأقول و باللّه التّوفيق إنّ التفويض عبارة عن تسليم الأمر إلى الخلق و ردّه إليه، و هو على وجهين أحدهما تفويض أمور الخلق إلى أنفسهم، و هو الذي قال به القدرية و يقال لها المفوّضة أيضا و محصّل ما ذهبوا إليه أنّ اللّه أوجد العباد و أقدرهم على أفعالهم و فوّض إليهم الاختيار فهم مستقلّون بايجادها على وفق مشيّتهم و ارادتهم و طبق قدرتهم من دون أن يكون له سبحانه تأثير فيها بوجه من الوجوه، و بازاء هؤلاء الجماعة جماعة أخرى ذهبت إلى أن لا مؤثّر في الوجود إلّا اللّه فيفعل ما يشاء و يحكم ما يريد لا علّة لفعله و لا رادّ لقضائه و هذان الفريقان واقعان في طرفي التّضادّ، أحدهما يسمّى بالقدريّة و الآخر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 362 بالجبريّة، و زعم الفرقة الاولى أنّ بالقول بالتّفويض يظهر فايده التّكليف بالأمر و النّهى و الوعد و الوعيد، و به يحصل استحقاق الثواب و العقاب، و به ينزّه اللّه سبحانه عن ايجاد الشّرور و القبايح التي هي أنواع الكفر و المعاصي، و زعم الفرقة الاخرى أنّ بالقول بالجبر يحصل سلطنة مالك الملوك في ملكوته و ملكه و أنّ فيه تعظيما لقدرة اللّه تعالى و تقديسا له عن شوائب النّقصان و الافتقار في التّاثير إلى شي ء آخر و أنت خبير بأنّ القول الأوّل مستلزم للشّرك، و الثاني مستلزم للكفر، و قد ورد في الأخبار الكثيرة المنع منهما و الرّد عليهما صريحا بقولهم: لا جبر و لا تفويض بل أمر بين الأمرين، و تحقيق الأمر بين الأمرين و توضيح الرّد على الفريقين لعلنا نشير إليها في مقام مناسب إنشاء اللّه.الوجه الثاني تفويض أمور الخلق إلى النّبيّ و الأئمة الطاهرين سلام اللّه عليهم وردّها إلى اختيارهم و هو يتصوّر على أنحاء بعضها صحيح و بعضها باطل:الاول:التّفويض في الخلق و الايجاد و التّربية و الرّزق و الاماتة و الاحياء و غيرها من الأفعال، و قد أثبته بهذا المعنى بعض النّاقصين من الغلاة فان كان مرادهم منه أنّهم يفعلون جميع ذلك بارادتهم و قدرتهم و هم الفاعلون لها حقيقة كما هو ظاهر كلماتهم على ما حكى عنهم غير واحد، فهو كفر صريح دلّت على امتناعه الأدلة العقليّة و النقلية، و قد مضى الاشارة إلى بعضها في كلامي الصّدوق و المفيد السابقين و يدلّ عليه صريحا «1» ما رواه في العيون عن الرّضا عليه السّلام أنّه قال: من زعم أن اللّه يفعل أفعالنا ثمّ يعذّبنا عليها فقد قال بالجبر، و من زعم أنّ اللّه فوّض أمر الخلق و الرّزق إلى حججه فقد قال بالتّفويض، و القائل بالجبر كافر و القائل بالتفويض مشرك و فيه أيضا باسناده عن أبي هاشم الجعفرى قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السّلام عن______________________________ (1) و التقييد بذلك نظرا الى ان آيات الخلق و دلائل التوحيد و الآيات الواردة في كفر النصارى و بطلان مذهبهم و الاخبار الواردة فيها دالّة على الامتناع أيضا الّا انّ المقصود في المقام ذكر الادلّة الخاصة الصريحة، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 363 الغلاة و المفوّضة فقال: الغلاة كفّار و المفوّضة مشركون من جالسهم أو خالطهم أو و اكلهم أو شاربهم أو واصلهم أو زوّجهم أو تزوّج إليهم أو امنهم أو ائتمنهم على أمانة أو صدق حديثهم أو أعانهم بشطر كلمة، خرج من ولاية اللّه عزّ و جلّ و ولاية رسول اللّه و ولايتنا أهل البيت و في البحار من كتاب الرّجال للكشّي باسناده عن عبد اللّه بن شريك عن أبيه قال: بينا عليّ عند امرأة له من غنزة و هي امّ عمرو إذ أتاه قنبر فقال: إنّ عشرة نفر بالباب يزعمون أنّك ربّهم فقال: ادخلهم قال: فدخلوا عليه فقال لهم: ما تقولون فقالوا إنّك ربّنا و أنت الّذي خلقتنا و أنت الذي رزقتنا، فقال لهم: ويلكم ربّي و ربّكم اللّه، ويلكم توبوا أو ارجعوا فقالوا: لا نرجع عن مقالتنا أنت ربّنا ترزقنا و أنت خلقتنا فقال: يا قنبر ائتني بالفعلة فخرج قنبر فأتاه بعشرة رجال مع الزّبل  «1» و المرود، فأمر أن يحفروا لهم في الأرض فلمّا حفروا خدّا «2» أمر بالحطب و النّار فطرح فيه حتّى صار نارا تتوقّد قال لهم: توبوا قالوا: لا نرجع فقذف عليّ عليه السّلام بعضهم ثمّ قذف بقيّتهم في النّار قال عليه السّلام: إنّي إذا أبصرت شيئا منكرا         أو قدت نارى و دعوت قنبرا     «3» و عن العيون عن ماجيلويه، عن عليّ، عن أبيه، عن ياسر الخادم قال: قلت للرّضا عليه السّلام ما تقول في التفويض؟ فقال: إنّ اللّه تبارك و تعالى فوّض إلى نبيّه أمر دينه فقال:«ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» فامّا الخلق و الرّزق فلا ثمّ قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ خالق كلّ شي ء و هو يقول عزّ و جلّ:______________________________ (1) الزبل ككتب جمع زبيل كأمير و قنديل و سكّين قاله فى القاموس (2) أى الحفرة المستطيلة فى الارض ق (3) و فى بعض الروايات بعد هذا البيت هكذا:ثم احتفرت حفرا فحفرا         و قنبر يحطم حطما منكرا (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 364 «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَيْ ءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا یُشرکون» و في الاحتجاج و عن العيون جميعا عن عليّ بن أحمد الدّلال القمّي، قال:اختلف جماعة من الشّيعة في أنّ اللّه عزّ و جلّ فوّض إلى الأئمة أن يخلقوا و يرزقوا فقال قوم: هذا محال لا يجوز على اللّه، لأنّ الاجسام لا يقدر على خلقها غير اللّه عزّ و جلّ، و قال آخرون بل اللّه عزّ جلّ أقدر الأئمة على ذلك و فوّض إليهم، فخلقوا و رزقوا، و تنازعوا في ذلك نزاعا شديدا فقال قائل: ما بالكم لا ترجعون إلى أبي جعفر محمّد بن عثمان فتسألونه عن ذلك ليوضح لكم الحقّ فيه فانّه الطريق إلى صاحب الأمر عليه السّلام فرضيت الجماعة بأبي جعفر و سلّمت و أجابت إلى قوله، فكتبوا المسألة فأنفذوها إليه، فخرج إليهم من جهته توقيع نسخته إنّ اللّه تعالى هو الّذى خلق الأجسام و قسّم الأرزاق، لأنّه ليس بجسم و لا حالّ في جسم، ليس كمثله شي ء و هو السّميع البصير، فأمّا الأئمة فانّهم يسألون اللّه فيخلق و يسألونه فيرزق ايجابا لمسألتهم و إعظاما لحقهم إلى غير هذه من الأخبار الواردة في ردّ هذه المقالة الفاسدة و طعن القائلين به، فلا يستريب عاقل في الحكم بكفرهم إن كان مرادهم التّفويض بالاستقلال.و إن كان مرادهم أنّ اللّه يفعل الأشياء مقارنا لارادتهم كشقّ القمر و إحياء الموتى و قلب العصاحيّة و غير ذلك من المعجزات، بمعنى أن يكون الفاعل لها حقيقة هو اللّه سبحانه و يكون هو الخالق و الرّازق و المحيى و المميت و الضارّ و النافع إلّا أن ذلك لما كان مقارنا لإرادتهم و مقترنا لمشيّتهم فاطلق ذلك عليهم مجازا.و بعبارة أخرى لما كان وقوع هذه الأفعال بسبب ارادتهم فصاروا بمنزلة الفاعل لها حقيقة، فهذا المعنى مما لا إباء للعقل عنه لأنه لا يأبى عن أن يكون اللّه خلقهم و أكملهم و ألهمهم ما يصلح لنظام العالم ثمّ خلق كلّشي ء بقدرته مقارنا لارادتهم و مشيتهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 365إلّا انّ المحدّث المجلسي قال: إنّ الأخبار الكثيرة تمنع من القول به فيما عدا المعجزات ظاهرا بل صريحا، مع أنّ القول به قول بما لا يعلم، إذ لم يرد ذلك في الأخبار المعتبرة فيما نعلم، و ما ورد من الأخبار الدّالّة على ذلك كخطبة البيان و أمثالها فلم يوجد إلّا في كتب الغلاة و أشباههم مع أنه يمكن أن يكون المراد كونهم علّة غائية لجميع الممكنات، و ايجاد جميع المكونات و انه تعالى جعلهم مطاعين في الأرضين و السماوات، و يطيعهم باذن اللّه تعالى كلّ شي ء حتى الجمادات، و انهم إذا شاءوا امرا لا يرد اللّه مشيتهم و لكنّهم لا يشاءون إلّا أنّ يشاء اللّه.و أمّا ما ورد من الاخبار فى نزول الملائكة و الرّوح اليهم لكلّ أمر و أنه لا ينزل من السماء ملك لأمر إلّا بدء بهم فليس ذلك لمدخلهم في ذلك و لا للاستشارة بهم، بل له الخلق و الأمر تعالى شأنه و ليس ذلك إلّا لتشريفهم و إكرامهم و اظهار رفعة مقامهم.الثاني:التّفويض في أمر الدّين في الجملة و إنّما قيّدنا به و خالفنا ظاهر أكثر العباير لأنّ كثيرا من الأمور الدّينيّة ممّا نطق به الكتاب العزيز، و بعضها ثبت بالاحاديث القدسيّة، فلا بدّ أن يكون التّفويض فيما عداها، و به يظهر ما في إطلاقات الاكثر، فالمقصود بذلك أنّه سبحانه لمّا أكمل نبيّه بحيث لم يكن يختار من الأمور شيئا إلّا ما يوافق الحقّ و الصّواب، و لم يكن يخطر بباله ما يخالف مشيّة اللّه في كلّ باب فوّض إليه تعيين بعض الامور كالزيادة في الصّلاة و تعيين النّوافل في الصّلاة و الصّوم و طعمة بالجد، و تحريم كلّ مسكر و نحو ذلك ممّا سيأتي في ضمن الأخبار و التّفويض بذلك المعنى حقّ ثابت بالأخبار المستفيضة و قد ذهب إليه جمع من الأصحاب و هو الظّاهر من أكثر المحدّثين بل صريح بعضهم كالكليني حيث عقد في الكافي بابا فيه و الصّدوق في جملة من كتبه، فقد ذكر الأخبار الدالة على ذلك من غير تعرّض لردّها، و صرّح به في عقايده حسبما عرفت سابقا، و المحدّث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 366 المجلسي في جملة من كتبه و غيرهم فممّا يدلّ على ذلك رواية ياسر الخادم الّتي أسلفناها و ما رواه في الكافي عن فضيل بن يسار قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول لبعض أصحاب قيس الماصر: إنّ اللّه عزّ و جلّ أدّب نبيّه فأحسن أدبه، فلمّا أكمل له الأدب قال:«وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»  ثم فوّض إليه أمر الدّين و الامّة ليسوس عباده فقال:«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» و إنّ رسول اللّه كان مسدّدا موفّقا مؤيّدا بروح القدس لا يذلّ «يزلّ ظ» و لا يخطى شي ء ممّا يسوس به الخلق، فتأدّب بآداب اللّه ثمّ إنّ اللّه عزّ و جلّ فرض الصّلاة ركعتين ركعتين عشر ركعات، فأضاف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى الركعتين ركعتين و إلى المغرب ركعة، فصارت عديل الفريضة لا يجوز تركهنّ إلّا في سفر، و أفرد الرّكعة في المغرب فتركها قائمة في السّفر و الحضر، فأجاز اللّه له ذلك كلّه فصارت الفريضة سبع عشر ركعة.ثمّ سنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله النّوافل أربعا و ثلاثين ركعة مثلي الفريضة فأجاز اللّه له ذلك، و الفريضة و النافلة احدى و خمسون ركعة، منها ركعتان بعد العتمة جالسا تعدّ بركعة مكان الوتر، و فرض اللّه في السّنة صوم شهر رمضان و سنّ رسول اللّه صوم شعبان و ثلاثة أيّام في كل شهر مثلي الفريضة فأجاز اللّه له ذلك و حرّم اللّه الخمر بعينها و حرّم رسول اللّه المسكر من كلّ شراب فأجاز اللّه ذلك و عاف رسول اللّه أشياء و كرهها لم ينه عنها نهى حرام إنما نهى عنها نهى إعافة و كراهة، ثمّ رخّص فيها فصار الاخذ برخصته واجبا على العباد كوجوب ما يأخذون بنهيه و عزايمه و لم يرخّص لهم رسول اللّه فيما نهيهم عنه نهى حرام، و لا فيما أمر به أمر فرض لازم فكثير المسكر من الأشربة نهيهم عنه نهى حرام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 367 و لم يرخّص رسول اللّه تقصير الركعتين اللتين ضمّهما إلى ما فرض اللّه بل ألزمهم ذلك إلزاما واجبا لم يرخّص لأحد في شي ء من ذلك إلّا للمسافر، و ليس لأحد أن يرخّص ما لم يرخّصه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فوافق أمر رسول اللّه أمر اللّه عزّ و جلّ، و نهيه نهى اللّه عزّ و جلّ، و وجب على العباد التسليم له كالتسليم للّه تبارك و تعالى و في الكافي أيضا عن عبد اللّه بن سليمان العامرى عن أبي جعفر عليه السّلام قال: لما عرج برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نزل بالصلاة عشر ركعات ركعتين ركعتين، فلما ولد الحسن و الحسين زاد رسول اللّه سبع ركعات شكرا للّه فأجاز اللّه له ذلك و ترك الفجر لم يزد فيها لضيق وقتها، لأنّه يحضرها ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار، فلمّا أمره اللّه تعالى بالتقصير في السّفر وضع عن امّته ستّ ركعات و ترك المغرب لم ينقص منها شيئا و في البحار من كتاب الاختصاص باسناده عن جابر بن يزيد، قال تلوت على أبي جعفر عليه السّلام هذه الآية من قول اللّه:«لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ ءٌ» فقال إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حرص أن يكون علىّ وليّ الأمر من بعده فذلك الّذي عنى اللّه  لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ ءٌ و كيف لا يكون له من الأمر شي ء و قد فوّض اللّه إليه فقال: ما أحلّ النّبيّ فهو حلال و ما حرّم النّبيّ فهو حرام و فيه أيضا من بصائر الدّرجات باسناده عن محمّد بن الحسن الميثمي، عن أبيه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعته يقول: إنّ اللّه أدّب رسوله حتّى قوّمه على ما أراد ثمّ فوض إليه فقال:«ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» فما فوّض اللّه إلى رسوله فقد فوّض إلينا، و رواه في الكافي أيضا مثله و في البحار من البصاير أيضا عن أديم بن الحرّ، قال اديم: سأله موسى بن اشيم يعنى أبا عبد اللّه عليه السّلام عن آية من كتاب اللّه فخبّره بها، و لم يبرح حتّى دخل رجل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 368 فسأله عن تلك الآية بعينها فأخبره بخلاف ما أخبره، قال ابن أشيم فدخلنى من ذلك ما شاء اللّه حتّى كنت كاد قلبي أن يشرح بالسّكاكين، و قلت. تركت أبا قتادة بالشّام لا يخطي في الحرف الواحد الواو و شبهها و جئت إلى من يخطي هذا الخطاء كلّه فبينا أنا كذلك إذ دخل عليه آخر فسأله عن تلك الآية بعينها فأخبره بخلاف ما أخبرني و الّذي سأله بعدى فتجلّى عنّي و علمت أنّ ذلك تعمّدا منه، فحدّثت نفسي بشي ء فالتفت إلىّ أبو عبد اللّه عليه السّلام فقال يابن اشيم لا تفعل كذا و كذا فحدّثني عن الامر الذي حدثت به نفسى ثمّ قال: يابن اشيم إنّ اللّه فوّض إلى سليمان بن داود فقال:«هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ»  و فوّض إلى نبيّه فقال:«ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» فما فوّض إلى نبيّه فقد فوّضه إلينا، و رواه في الكافي نحوها إلى غير ذلك ممّا ورد في هذا الباب هذا و المستفاد من الرّوايتين الأخيرتين هو ثبوت التّفويض إلى الأئمة كما ثبت للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و هو نصّ الصّدوق في عبارته التي نقلناها سابقا، و لكنه مشكل جدّا، و ذلك لأنّ الظاهر من تفويض أمر الدّين إليهم حسبما ذكرناه سابقا هو تسليم أمره إليهم و جعله موكولا إلى اختيارهم، بمعنى أن يكون لهم الخيار في تحريم شي ء أو تحليله و الحكم بطهارة شي ء أو نجاسته إلى غير ذلك من الأحكام الشّرعية و الوضعيّة و هو مناف للأحاديث المستفيضة بل المتواترة الدّالة على أنّ جميع الأحكام ممّا علمه رسول اللّه عليّا و الأئمة من ولده، و أنّه ما بقي شي ء يحتاج إليه الامّة من الأحكام الشّرعيّة و المسائل الدّينيّة حتّى أرش الخدش إلّا بيّنه صلّى اللّه عليه و آله و تنافيه للتّفويض ظاهر، إذ المستفاد من هذه الأخبار أنّه لم يبق من أمر الدّين شي ء إلّا و أودعه صلّى اللّه عليه و آله عندهم، فلم يبق حكم واقعىّ حتّى يفوّض الأمر فيه إليهم أو يحكموا به من تلقاء أنفسهم، بل الظاهر أنّ كلّ ما حكموا به فهو نور مقتبس من أنوار الرّسالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 369و منه ينقدح إشكال آخر، و هو أنّ المستفاد من كثير من الأخبار و الآيات أنّ في القرآن تبيان كلّ شي ء و أنّه لا رطب و لا يابس إلّا في كتاب مبين، و أنّ جميع الأحكام ممّا نزل به الرّوح الأمين من عند ربّ العالمين، و ذلك ينافي التفويض إلى النّبيّ أيضا بالتقريب الذي ذكرناه آنفا، و قد قال سبحانه: «و ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحى يوحى، و إن اتّبع إلّا ما يوحى الىّ و ما أنا إلّا نذير مبين» و من المعلوم أنّه كثيرا ما كان ينتظر الوحى و لا يجيب من تلقاء نفسه، فلو كان الأمر مفوّضا إليه لما احتاج إلى ذلك و يمكن الجواب عن الاشكال الأوّل بحمل الأحكام المفوّضة إليهم على الأحكام الظاهريّة كالواردة في مقام التّقية و ربّما يشعر به الرّواية الأخيرة إلّا أنّ المستفاد من ذيلها كالرّواية المتقدّمة عليها هو كون التّفويض إلى الأئمة على حدّ التّفويض إلى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنّ ما فوّض إلى رسول اللّه فوّض إلى الأئمة، و قد ظهر من رواية الفضيل أنّ التّفويض إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّما هو في الأحكام الواقعيّة فالأولى الجواب بأنّ المراد بالتّفويض إليهم هو التّفويض في تشريع الأحكام و اختراعها.لا يقال: إنّ تشريع الأحكام كان مختصّا بالنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذ لم يبق بعده حكم حتّى يكون مفوّض التشريع إلى الأئمة لأنّا نقول: إنّ غاية ما يستفاد من الأخبار هو أنّ إكمال الدّين و إنزال جميع الاحكام كان في زمن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أمّا تبليغه لها كلّها إلى الامة فلا بل لم يبلّغ صلوات اللّه عليه إلّا قليلا من الاحكام، و إنّما أودعها كلّها عند الأئمة و سلّمها إليهم و هم عليهم السّلام بلّغوا منها إلى الامّة ما كانت محتاجة إليه، و بقى مخزونا عندهم ما لم يكن لها إليه حاجة و بمثل هذا الجواب أيضا يمكن الذّبّ عن الاشكال الثّاني إلّا أنّ التّحقيق في الجواب عنه أن يقال: إنّ كون جميع الاحكام ممّا اوحى بها إلى النبيّ لا ينافي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 370 التّفويض إليه، لأنّ المستفاد من الأخبار أنّ تفويض أمور الدّين إليه صلّى اللّه عليه و آله إنّما وقع بعد أن أدّبه اللّه سبحانه، و المراد بتأديبه هو اجتبائه بالهداية إلى جميع ما فيه صلاح العباد في أمر المعاش و المعاد، و اكرامه بالعصمة المانعة من الخطاء و الزّلل، و اكمال عقله و إقداره على معرفة جهات الأفعال من المصالح و المفاسد الواقعة فيها فيكون محصّل المراد بتلك الأخبار أنّ اللّه أكمل عقل نبيّه و علّمه جميع المصالح و المفاسد الواقعيّة، فحسن علمه و كماله، ثمّ فوّض إليه أمر دينه أى أذن له في مراجعة عقله في معرفة الأحكام، فعرف في شي ء جهة حسن ملزم فحكم في نفسه بوجوبه، و في شي ء آخر جهة قبح ملزم فحكم في نفسه بحرمته، و هكذا ثمّ لحقه الاجازة من اللّه سبحانه، فحاله عند التّحقيق كحال المجتهد إذا رجع الأدلّة فحكم بحكم ثمّ عرض على المعصوم فأقرّه عليه و أجاز له ذلك و بعبارة أخرى أنّ اللّه لمّا أكمل نبيّه بالعقل و العلم و العصمة و الهداية، و النّبيّ لمّا عرف الجهات الواقعيّة للأفعال، فعيّن في نفسه الشّريف لكلّ فعل حكما من الأحكام على حسب ملاحظة الجهات و مراعات اقتضاء المقتضيات الواقعيّة فلحقه الاجازة منه سبحانه بما عيّنه في نفسه، ثمّ كلف النّاس به بعد لحوق الاجازة فيكون و حيا و يندرج في أحكام اللّه سبحانه، ثمّ في الكتاب المشتمل عليها و على غيرها، و كيف كان فلا ينطق بما اختاره في نفسه إلّا بعد الاجازة و نزول وحى يدلّ على تقريره عليه.و من هنا ذهب بعض أصحابنا الأصوليّين إلى أنّ المراد بقولهم كلّما حكم به العقل حكم به الشّرع: هو العقل الكلّ العالم بالجهات المحسّنة و المقبحة العارف بالمصالح و المفاسد الواقعيّة، و يوضح ما حقّقناه ما ورد في أمر تحويل القبلة من أنّ النبيّ كان متعبّدا باستقبال بيت المقدّس، فلما عيرت به اليهود و قالوا له: إنك تابع لقبلتنا كره استقبال قبلتهم و أحبّ التحويل إلى الكعبة فأنزل اللّه سبحانه: «قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 371فانّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قد اختار في نفسه التّحويل، و مع ذلك لم يكلّف النّاس به من هوى نفسه و إنما كلّفهم بعد نزول الوحى، فولّى وجهه شطره فولّوا وجوههم إليه، فافهم و اغتنم.الثالث:تفويض أمر الخلق إليهم من سياستهم و تأديبهم و تكميلهم و تعليمهم و وجوب إطاعتهم فيما أحبّوا و كرهوا، و فيما علموا جهة المصلحة فيه و ما لم يعلموا، و بعبارة اخرى أنّه تعالى فوّض زمام الخلق إليهم و أوجب عليهم طاعتهم في كلّ ما يأمرون به و ينهون عنه، سواء علموا جهة المصلحة أم لم يعلموا، و انما الواجب عليهم الاذعان و الانقياد.قال العلّامة المجلسي (ره): و هذا المعنى حقّ دلّت عليه الآيات و الأخبار و أدلّة العقل اه أقول: من الآيات قوله تعالى: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»  و قوله: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ».و من الأخبار ما رواه في الكافي باسناده عن أبي اسحاق النحوي قال: دخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام فسمعته يقول: إنّ اللّه أدّب نبيّه على محبّته  «1» فقال:«وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» ثمّ فوّض إليه، فقال: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» و قال: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» ثمّ قال و إنّ نبىّ اللّه فوّض إلى عليّ و ائتمنه فسلمتم و جهد الناس فو اللّه لنحبّكم (لحسبكم خ ل) أن تقولوا اذا قلنا، و أن تصمتوا اذا صمتنا و نحن فيما بينكم و بين______________________________ (1) أى على ما أحبّ و أراد من التأديب، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 372 اللّه ما جعل اللّه لأحد خيرا في خلاف أمرنا و في الكافي و البحار من بصاير الدّرجات باسنادهما عن زرارة قال سمعت أبا جعفر و أبا عبد اللّه عليهما السّلام يقول: إنّ اللّه فوّض الى نبيّه أمر خلقه لينظر كيف طاعتهم ثمّ تلى هذه الآية: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».و عن زرارة أيضا عن أبي جعفر عليه السّلام قال: وضع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دية العين و دية النفس و دية الأنف، و حرّم النبيذ و كلّ مسكر فقال له رجل: فوضع هذا رسول اللّه من غير أن يكون جاء فيه شي ء؟ قال: نعم ليعلم من يطع الرّسول ممن يعصيه.الرابع:تفويض القول بما هو أصلح لهم أو للخلق بسبب اختلاف العقول و الافهام و الازمنة و الحالات أو غير ذلك من الاعتبارات و بعبارة أوضح أنّه سبحانه فوّض إليهم بيان العلوم و الأحكام بما أراد و أراد المصلحة فيها بسبب اختلاف عقول النّاس و بسبب التقيّة فيفتون بعض النّاس بالواقع من الأحكام و بعضهم بالتقيّة، و يبيّنون تفسير الآيات و تأويلها بحسب ما يحتمل عقل كلّ سائل و لهم أن يبيّنوا و لهم أن يسكتوا بحسب ما يريهم اللّه من مصالح الوقت و يشهد بذلك رواية ابن أشيم السّالفة.و ما رواه الكلينيّ باسناده عن الوشا عن الرّضا عليه السّلام قال: قلت له: حقّا علينا أن نسألكم قال: نعم، قلت: حقّا عليكم أن تجيبونا، قال: لا ذاك إلينا إن شئنا فعلنا و ان شئنا لم نفعل أما تسمع قول اللّه: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ» .و باسناده عن زرارة بن أعين عن أبي جعفر عليه السّلام قال سألته عن مسألة فأجابني ثمّ جاءه رجل آخر فسأله عنها فأجابه بخلاف ما أجابني ثمّ جاء آخر فأجابه بخلاف ما أجابني و أجاب صاحبي فلمّا خرج الرّجلان قلت له: يابن رسول اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 373 رجلان من أهل العراق من شيعتكم قد ما يسألان فأجبت كلّ واحد منهما بغير ما أجبت به صاحبه، فقال: يا زرارة إنّ هذا خير لنا و لكم و أبقى لنا و لكم و لو اجتمعتم على أمر واحد لما صدقكم النّاس علينا و لكان أقلّ لبقائنا و لبقائكم و عن الخصال بسنده عن حماد قال: قلت للصّادق عليه السّلام: انّ الأحاديث تختلف عنكم قال: فقال: إنّ القرآن نزل على سبعة أحرف و أدنى ما للامام أن يفتى على سبعة وجوه ثمّ قال: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ» .و في الكافي مسندا عن منصور بن حازم قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام أسألك عن المسألة فتجيبني فيها بالجواب، يجيئك غيرى فتجيب فيها بجواب آخر، فقال: إنّا نجيب النّاس على الزّيادة و النقصان قال العلّامة المجلسي: و لعلّ تخصيص هذا النّحو من التّفويض بالنّبيّ و الأئمة عليهم السّلام لعدم تيسّر هذه التّوسعة لساير الأنبياء و الأوصياء، بل كانوا مكلّفين بعدم التّقية في بعض الموارد و إن أصابهم الضّرر.الخامس:التّفويض في قطع الخصومات و مقام القضاء، فلهم أن يحكموا بظاهر الشريعة و لهم أن يحكموا بعلمهم و بما يلهمهم اللّه من الواقع و مخّ الحقّ في كلّ واقعة و يدلّ عليه ما رواه محمّد بن سنان قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام لا و اللّه ما فوّض اللّه إلى أحد من خلقه إلّا إلى الرسول و إلى الأئمة عليه و عليهم السّلام فقال:«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّه»  و هي جارية في الأوصياء فانّ الظاهر أنّ المراد بالارائة هو الالهام و ما يلقى في القلب فتدلّ على التّفويض بالمعنى المذكور، و يأتي تحقيق ذلك إنشاء اللّه في شرح كلامه المأة و التاسع عشر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 374 السادس:التفويض في العطاء و المنع، فانّ اللّه تعالى خلق لهم الأرض و ما فيها و جعل لهم الأنفال و الخمس و الصّفايا فلهم أن يعطوا من شاءوا و أن يمنعوا من شاءوا و يدلّ عليه ما رواه في البحار من كتاب الاختصاص و بصاير الدّرجات، عن محمّد بن خالد الطيالسي عن سيف بن عميرة عن أبي بكر الحضرمي عن رفيد مولى ابن هبيرة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام إذا رأيت القائم اعطى رجلا مأئة ألف و أعطى آخر درهما فلا يكبر في صدرك، و في رواية اخرى فلا يكبر ذلك في صدرك فانّ الأمر مفوّض اليه و في هذا المعنى أخبار كثيرة أوردها الأصحاب بعضها في أبواب الخمس و بعضها في أبواب الجهاد هذا، و أنت بعد ما أحطت خبرا بما ذكرناه من أقسام التّفويض و عرفت صحيحها و باطلها ظهر لك فساد القول بالنّفى و الاثبات على وجه الاطلاق، و عليك بالتّأمّل حقّ التّأمل في هذا المقام فانّه من مزالّ الاقدام.الترجمة:و گفته أمير مؤمنان عليه التّحيّة و السّلام در وقتى كه عزم نمود بر حرب خوارج نهروان و گفته شده آن حضرترا كه خارجيان عبور كرده اند از پل نهروان:مواضع هلاك شدن ايشان نزد آب نهروانست، بخدا سوگند نمير هند از ايشان ده نفر و هلاك نمى شود از شما ده نفر، شارح مى گويد بقرارى كه آن حضرت خبر داده بود نه نفر از خوارج خلاصى يافت و نه نفر از أصحاب آن حضرت شهيد شد و اين از جمله اخبار غيبيّه آن حضرتست. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 1 خطبه آن حضرت (ع) هنگامى كه آهنگ جنگ خوارج كرد: هنگامى كه على عليه السلام آهنگ جنگ خوارج كرد به او گفتند كه ايشان از پل نهروان گذشتند، چنين فرمود: «مصارعهم دون النطفة و و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة» (كشتارگاه آنان اين سوى آب است، و به خدا سوگند از ايشان ده تن جان سالم به در نمى برند و نمى گريزند و از شما ده تن نابود نمى شوند) [در شرح اين خطبه مباحث زير مطرح شده است ]: اين خبر از اخبارى است كه از شدت اشتهار و اينكه عموم مردم آن را نقل كرده اند به حد تواتر رسيده است، و از معجزات على (ع) و خبر دادن قطعى او از غيب به شمار مى رود. اين گونه خبر دادنها بر دو گونه است: يكى آن كه اخبارى به طريق اجمال و اختصار مى دهند و در آن هيچ گونه اعجازى نيست مثل اين كه كسى به ياران خود بگويد: شما با اين گروهى كه فردا روياروى مى شويد نصرت خواهيد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 2 يافت و پيروز خواهيد شد. اگر پيروز شوند آن را در نظر ياران خويش براى خود حجت و برهان قرار مى دهد و معجزه مى نامد و اگر پيروز نشوند به آنان مى گويد نيتهاى شما دگرگون شد و در سخن من شك و ترديد كرديد و خداوند نصرت خود را از شما باز داشت، و نظير اين سخن را مى گويد، زيرا عادت هم بر اين جارى شده است كه پادشاهان و سالارها به ياران خود و سپاهيان خويش وعده نصرت و پيروزى مى دهند و آنان را به پيروزى اميدوار مى سازند و در صورتى كه اين كار واقع شود دليل خبر دادن از غيب و معجزه نيست. نوع دوم خبر دادن قطعى از امور غيبى و پوشيده است مانند همين خبر كه على (ع) داده است و چون آن را مقيد به شمارى مشخص از اصحاب خود و خوارج نموده است و پس از پايان جنگ همان گونه كه گفته اتفاق افتاده است و هيچ بيش و كمى در آن صورت نگرفته است، بنابراين احتمال هيچ گونه اشتباهى در آن نيست و اين از اخبار خداوند است كه على (ع) آن را از پيامبر (ص) آموخته و دانسته است و پيامبر (ص) هم آن را از پيشگاه خداوند سبحان فرا گرفته است و قدرت معمولى بشر از ادراك نظير اين اخبار عاجز و ناتوان است و براى امير المؤمنين على (ع) در اين مورد چيزهايى بوده كه براى ديگران وجود نداشته است. و مردم به سبب مشاهده همين گونه معجزات و احوالى كه با قدرت معمولى بشرى منافات دارد درباره على (ع) به اشتباه افتاده اند و گروهى در اين باره چندان مبالغه و غلو كرده اند كه گفته اند: جوهر ذات خداوندى در او حلول كرده است. و اين موضوع همان گونه است كه مسيحيان در مورد عيسى عليه السلام گفته اند، و همانا كه پيامبر (ص) اين موضوع را به على (ع) خبر داده و به او فرموده است: «در مورد تو دو تن هلاك مى شوند، دوستى كه غلو كند و دشمنى كه كينه ورزد.» بار ديگرى به على (ع) چنين فرمود: «سوگند به كسى كه جان من در دست اوست اگر نه اين بود كه مى ترسم گروههايى از امت من درباره تو همان سخن را بگويند كه مسيحيان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 3 در باره پسر مريم مى گويند امروز در باره تو سخنى مى گفتم كه پس از آن از كنار هيچ گروهى از مردم نمى گذرى مگر آنكه خاك پايت را براى بركت و فرخندگى بر مى گيرند». آغاز ظهور غلو كنندگان: نخستين كس كه به روزگار على (ع) آشكارا غلو كرد عبد الله بن سبأ بود. روزى كه على (ع) خطبه مى خواند او برخاست و چند بار گفت: تو، تويى على فرمود: واى بر تو مگر من كيستم گفت: تو خدايى. على (ع) فرمان داد او و پيروانش را بگيرند. ابو العباس احمد بن عبيد اللّه، از عمار ثقفى، از على بن محمد بن سليمان نوفلى از قول پدرش و ديگر مشايخ خود نقل مى كند كه على (ع) مى گفته است: «در مورد من دو تن هلاك مى شوند، دوستدار مبالغه كننده كه مرا فراتر از جايگاه خودم قرار مى دهد و با چيزى كه در من نيست مرا مى ستايد و دشمنى افترا زننده كه مرا به آنچه از آن بيزارم متهم مى سازد». ابو العباس مى گويد: اين موضوع تأويل حديثى است كه از پيامبر (ص) در مورد على (ع) نقل شده كه به او فرموده است: «همانا در تو مثلى از عيسى بن مريم (ع) است، مسيحيان او را چنان دوست داشتند كه او را فراتر از منزلت خود قرار دادند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 4 و يهوديان چنان دشمنش مى داشتند كه به مادرش تهمت زدند.» ابو العباس مى گويد: على (ع) به گروهى برخورد كه شيطان بر ايشان چيره شده و از دايره محبت نسبت به او فراتر رفته بودند تا آنجا كه به پروردگار خود كافر شدند و آنچه را كه پيامبر ايشان آورده بود منكر شدند و على را پروردگار و خداى خود پنداشتند و به او گفتند: تو آفريننده و روزى دهنده مايى. على (ع) از ايشان خواست تا توبه كنند و آنان را تهديد كرد و بيم داد ولى آنان همچنان بر عقيده خود پايدار ماندند، او براى آنان گودالهاى بزرگى حفر كرد و نخست به طمع اينكه شايد از سخن و عقيده خود برگردند آنان را دود داد و چون از پذيرش حق سر برتافتند آنان را در آتش سوزاند و چنين گفت: «مگر نمى بينيد كه چون كارى ناپسند ديدم گودالهايى كندم و آتش بر افروختم و قنبر را فرا خواندم». اصحاب [معتزلى ] ما در كتابهاى مقالات خود نقل كرده اند كه چون على (ع) آنان را در آتش افكند بانگ برداشتند و خطاب به او گفتند: اكنون براى ما كاملا روشن شد كه تو خود، خدايى زيرا پسر عمويت كه او را به رسالت فرستاده اى گفت: «با آتش جز خداى آتش، عذاب و شكنجه نمى كند». ابو العباس از محمد بن سليمان بن حبيب مصيصى از على بن محمد نوفلى از قول پدرش و مشايخ ديگرش نقل مى كند كه مى گفته اند: على (ع) روز ماه رمضان از كنار آنان عبور كرد و ديد ايشان آشكارا چيزى مى خورند، پرسيد: آيا مسافريد يا بيمار گفتند: هيچ كدام. پرسيد: آيا اهل كتابيد گفتند: نه. گفت: پس چيز خوردن در روز ماه رمضان چيست گفتند: تو، تويى، و هيچ چيز ديگر نگفتند. على (ع) مقصودشان را دريافت و از اسب خود پياده شد و چهره خويش را بر خاك نهاد و گفت: اى واى بر شما همانا كه من بنده اى از بندگان خدايم، از خدا بترسيد و به اسلام برگرديد. نپذيرفتند، چند بار آنان را به پذيرش حق فرا خواند و آنان همچنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 5 بر عقيده خود پايدار ماندند، على از كنار آنان رفت و سپس گفت: آنان را استوار ببنديد و كارگران و هيزم و آتش بياوريد، و دستور داد دو چاه [خندق گود] كندند كه يكى سرپوشيده و ديگرى باز بود و آنان را در خندق سر پوشيده انداختند سپس در خندق ديگر هيزم ريختند و ميان دو خندق نقبى زدند و هيزمهاى خندق رو باز را آتش زدند، و بدينگونه نخست بر آنان دود دادند و على (ع) فرياد برآورد و آنان را سوگند داد كه به اسلام برگرديد. نپذيرفتند، آن گاه بر آنان آتش افكندند و همگان سوختند. در اين مورد شاعرى چنين سروده است: «بر فرض كه در يكى از اين دو خندق مرگ مرا را در نربايد در هر جا كه بخواهد در خواهد ربود، هنگامى كه آن دو خندق آكنده از هيزم و آتش شد مرگى نقد است كه نسيه نيست» گويد: على عليه السلام همچنان كنار آنان ايستاده بود تا آنكه همگان سوختند. ابو العباس گويد: گروهى از ياران على (ع) كه عبد الله بن عباس هم از ايشان بود در مورد شخص عبد الله بن سبأ شفاعت كردند و گفتند: اى امير المؤمنين او توبه كرده است او را عفو كن. على (ع) پس از اينكه با او شرط كرد كه مقيم كوفه نباشد او را آزاد نمود. عبد الله بن سبأ گفت: كجا بروم فرمود: به مداين، و او را به آن شهر تبعيد كرد، و همين كه امير المؤمنين كشته شد او سخن خود را آشكار ساخت و فرقه و گروهى بر گرد او جمع شدند و سخن او را تصديق نمودند و از او پيروى كردند، و هنگامى كه خبر كشته شدن على (ع) به او رسيد گفت: به خدا سوگند اگر پاره هاى مغز او را در هفتاد كيسه كوچك براى ما بياوريد باز هم علم خواهيم داشت كه او نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه عرب را با چوبدستى خويش به سوى حقيقت براند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 6 چون اين سخن او به اطلاع ابن عباس رسيد گفت: اگر مى دانستيم كه على (ع) برمى گردد زنانش را عروس و ميراثش را تقسيم نمى كرديم. اصحاب مقالات مى گويند: گروهى معتقد به همين عقيده بودند و در مداين بر گرد عبد الله بن سبا جمع شدند كه از جمله ايشان عبد الله بن صبرة همدانى و عبد الله بن عمرو بن حرب كندى و كسان ديگرى غير از آن دو بودند و كار ايشان پيچيده و استوار شد. و سخن و عقيده ايشان ميان مردم شايع شد و دعوتى و ادعايى داشتند كه مردم را به آن فرا مى خواندند و نيز شبهه يى داشتند و به آن مراجعه مى كردند، شبهه ايشان در مورد اخبار غيبى بود كه از قول على (ع) ميان مردم ظاهر و شايع شده بود و پياپى صحت آنرا مى ديدند و بدين سبب مى گفتند: اين اخبار غيبى ممكن نيست از كسى جز خداوند متعال يا از كسى كه خداوند در جسم او حلول كرده صادر شود. آرى به جان خودم سوگند اين درست است كه او بر اين كار توانا نبوده، مگر اينكه خداوند او را بر آن توانا ساخته است ولى اگر خداوند او را بر آن كار توانا فرموده است دليل بر آن نيست كه او خدا باشد يا خداوند در جسم او حلول كرده باشد. برخى از آن فرقه به شبهه هاى ضعيفى استناد مى كردند، از قبيل گفتار عمر درباره اينكه على (ع) چشم كسى را كه در منطقه حرم كژى در دين پديد آورده بود بركند. عمر گفت: چه بگويم در مورد دست خداوند كه در حرم خدا چشمى را بركنده است. و به اين گفتار على (ع) كه فرموده است: به خدا سوگند من در خيبر را با نيروى بدنى خود از جاى نكندم بلكه آن را به نيروى خداوندى از جاى بركندم. و به اين گفتار رسول خدا (ص) كه فرموده است: «خدايى جز خداى يگانه نيست، وعده خويش را صادقانه برآورد و بنده خويش را يارى داد و خود به تنهايى احزاب را شكست داد». و حال آنكه كسى كه احزاب را شكست داد على بن ابى طالب بود كه عمرو بن عبدود پهلوان و سواركار ايشان را كه از خندق گذشته بود كشت و آنان سحر گاه شب بعد گريختند و بدون اينكه جنگى بكنند روى به هزيمت نهادند جز اينكه سواركارشان كشته شد. يكى از شاعران اماميه هم به اين موضوع اشاره كرده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 7 و آن را از فضائل على (ع) شمرده است و در آن چنين گفته است: «اگر شما از كسانى هستيد كه قصد رسيدن به مقام او را داريد اى كاش با عمرو بن عبدود و مرحب به مبارزه پرداخته بوديد و چگونه در جنگهاى احد و خيبر و حنين گريختيد، گريختنهاى پياپى، مگر شما روز عقد برادرى و بيعت گرفتن در غدير حضور نداشتيد كه همگان حاضر بودند و كسى غايب نبود...» همچنين مى گويند: مردى سنى با مردى شيعى مجادله داشت، دعواى خود را نزد مردى از اهل ذمه بردند كه در مورد فضيلت دادن يكى از خلفا بر ديگرى هوادار هيچ كدام نبود او براى ايشان اين بيت را خواند: «چه فاصله يى است ميان كسى كه در عقيده نسبت به على شك دارد و كسى كه كه مى گويد همو خداوند است».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom