خطبه ۲۴۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۴۰ : نکوهش عثمان [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) قاله لعبد الله بن العباس و قد جاءه برسالة من عثمان و هو محصور يسأله فيها الخروج إلى ماله بِيَنبُع، ليقلّ هتف الناس باسمه للخلافة، بعد أن كان سأله مثل ذلك من قبل، فقال (عليه السلام) :
يَا ابْنَ عَبَّاسٍ، مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلًا نَاضِحاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ، بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدُمَ، ثُمَّ هُوَ الْآنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ؛ وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً.

الْهَتْف : صدا كردن، ندا دادن.
نَاضِحاً : آبكش، آب برنده.
الْغَرْب : دلو بزرگ. 
هَتف : صدا زدن
ناضِح : شترى كه آب مى كشد
غَرب : دلو بزرگ 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه بعبد اللَّه ابن عبّاس فرموده زمانيكه از طرف عثمان كه (از جهت ستمگرى و از بين بردن بيت المال مسلمين و كارهاى ناشايسته اى كه كرده) در محاصره بود (مى خواستند از خلافت عزلش نمايند و او از ترس كشته شدن جرأت بيرون آمدن نداشت) نامه اى براى آن بزرگوار آورد، در آن نامه از آن حضرت درخواست مى نمود كه بملك خود در ينبع (اسم موضعى است در اطراف مدينه از سمت دريا) تشريف ببرد تا غوغاء و هياهوى مردم براى نامزد نمودن او بخلافت كم شود (چون محاصره كنندگان عثمان به صداى بلند خلافت را بنام امير المؤمنين مى خواندند و عثمان گمان داشت محاصره او بتحريك حضرت است از اينرو بيرون رفتن او را از مدينه درخواست نمود تا شايد مردم هم از اطراف خانه او پراكنده شده به همراهى آن حضرت بروند و او بتواند از خانه بيرون آمده چاره نمايد، و اين را خواست) بعد از آنكه مانند آن درخواست را پيشتر هم نموده بود (پيش از آن خواست كه حضرت به ينبع تشريف ببرد، و چون رفت پس از آن درخواست نمود كه از آنجا به مدينه برگشته او را يارى فرمايد، اكنون دوباره درخواست مى نمود كه به ينبع تشريف ببرد) پس امام عليه السّلام فرمود:
(1) اى پسر عبّاس عثمان نمى خواهد مرا مگر اينكه مانند شتر آب كش قرار دهد با دلو بزرگ، بيايم و بروم: (پيش از اين) بسوى من فرستاد كه (از مدينه) بيرون شوم، پس از آن فرستاد (براى يارى او از ينبع به مدينه) بيايم، و اكنون (ترا) مى فرستد كه بيرون روم،
(2) بخدا سوگند (او را يارى كرده) از او دفاع نمودم بطوريكه (از زيادة كوشش كردن در همراهيش) ترسيدم گناهكار باشم (چون بر اثر كارهاى ناشايسته اى كه كرده و بجا مى آورد مستحق دفاع نمى باشد).
 
سخنى از آن حضرت (ع) به عبد الله بن عباس فرمود: هنگامى كه نامه اى از عثمان آورده بود و عثمان در محاصره بود. از او مى خواست كه بر سر ملك خود به «ينبع» رود تا مگر نام او را براى خلافت كمتر برند و عثمان پيش از اين هم، چنين درخواستى از او كرده بود:
اى ابن عباس. عثمان چيزى نمى خواهد مگر آنكه مرا چون اشترى آبكش سازد، با دلوى بزرگ كه پى در پى بيايم و بروم. نخست نزد من فرستاد كه از شهر بيرون شوم. آن گاه نزد من فرستاد كه بازگردم. اكنون هم، كس فرستاده كه از شهر بيرون روم. به خدا سوگند از او دفاع نمودم، به گونه اى كه ترسيدم كه گناهكار شده باشم.
 
اى ابن عباس، عثمان (با اين پيام هاى ضد و نقيض و دور از منطق) مقصودى جز اين ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد; گاهى بگويد بيا و گاهى بگويد باز گرد، يکبار عثمان کسى را نزد من فرستاد که از مدينه خارج شوم باز شخصى را نزد من فرستاد که برگردم و هم اکنون فرستاده است که بيرون روم به خدا سوگند من آن قدر از عثمان دفاع کردم که ترسيدم گنهکار باشم!
 
از سخنان اوست به عبد اللّه پسر عباس [عبد اللّه نامه اى از عثمان براى او آورد، هنگامى كه عثمان را در حصار گرفته بودند، از امام خواسته بود تا به ينبع، بر سر مال خود رود تا مردم نام او را براى خلافت كمتر برند، و پيشتر هم از امام چنين خواسته بود، امام فرمود:]
پسر عباس عثمان جز اين نمى خواهد كه من چون شتر آبكش بوم، با دلوى بزرگ پيش آيم و پس روم. به من فرستاد تا بيرون روم، سپس فرستاد تا بازگردم و اكنون فرستاده است تا بيرون شوم. به خدا كوشيدم آزار مردم را از او باز دارم، چندان كه ترسيدم در اين كار گناهكارم.
 
از سخنان آن حضرت است عبد اللّه بن عباس در زمانى كه عثمان در محاصره بود نامه اى از جانب او به محضر امام آورد كه امام از مدينه خارج شود و به زمين خود در ينبع برود تا هياهوى مردم براى پيشنهاد خلافت به حضرت آرام گردد، اين دومين بار بود كه از آن جناب چنين درخواستى داشت، امام در جواب وى فرمود:
عثمان خواسته اى جز اين ندارد كه مرا به مانند شتر آبكش با دلو قرار دهد، بيايم و بروم، پيش از اين فرستاد كه از مدينه بيرون روم، دوباره فرستاد كه باز گردم، الان هم فرستاده كه خارج شوم. به خدا قسم به اندازه اى از او دفاع كردم كه ترسيدم آلوده به گناه شده باشم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 598-593 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قالَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبّاسِ؛ وَ قَدْ جاءَهُ بِرِسالَةٍ مِنْ عُثْمانٍ، وَ هُوَ مَحصُورٌ يَسْأَلُهُ فيهَا الْخُرُوجَ إلى مالِهِ بِيَنْبُعٍ، لِيُقَلَّ هَتْفَ النّاسِ بِاسْمِهِ خِلافَةً، بَعْدَ أنْ كانَ سَأَلَهُ مِثْلَ ذلِكَ مِنْ قَبْلُ، فَقالَ عليه السلام:...از سخنان امام عليه السلام است كه به ابن عباس هنگامى كه عثمان در محاصره بود و از ناحيه او نامه اى براى امام آورد كه در آن پيشنهاد شده بود كه امام از مدينه خارج شود و به ملك خود در ينبع برود تا مردم شعار خلافت به نام او ندهند و اين بار دوم بود كه عثمان از آن حضرت چنين درخواستى مى كرد امام در پاسخ، اين سخن را ايراد فرمود: ... خطبه در يك نگاه:محتواى اين خطبه روشن است؛ در سال 35 هجرى هنگامى كه مردم عثمان را در خانه اش محاصره كرده بودند و تقاضاى عزل او را از خلافت داشتند، جمعيّت شعار مى دادند كه خلافت حق على بن ابى طالب است. عثمان براى اينكه جلوى اين شعار را بگيرد مصلحت در اين دانست كه على عليه السلام از چشم مردم مدينه دور شود، لذا چنين پيشنهادى به آن حضرت كرد. و اين درحالى بود كه قبلا همين پيشنهاد را كرده بود و امام به آن عمل كرد. سپس نامه ديگرى نوشت كه امام به مدينه برگردد و از او دفاع كند. امام برگشت باز عثمان پيشنهاد رفتن به ينبع را به آن حضرت داد كه امام در اين كلام مى فرمايد: عثمان مى خواهد من همچون شتر آب كش باشم، هر زمان مصلحتش در آمدن من باشد بيايم و هر زمان در رفتن من باشد بروم. يکى ديگر از اشتباهات عثمان:داستان شورش توده هاى مردم بر ضد عثمان، يکى از داستانهاى اسف انگيز صدر اسلام است. اين شورش بر خلاف آنچه متعصبان مى پندارند، امرى کاملا طبيعى بود، زيرا عثمان از يک سو بنى اميّه و خويشاوندان خود را که افراد صالحى نبودند بر پستهاى حساس کشور اسلام گماشت و از سوى ديگر بيت المال مسلمانان را همانند اموال شخصى خود به اطرافيانش به هر تعداد مى خواست مى بخشيد در حالى که توده هاى مردم در محروميت به سر مى بردند.سر و صداى اين دو کار ناشايست همه جا پيچيد و سبب شورشى شديد بر ضد عثمان شد، گرچه پرچمدار اين شورش گروهى از مصريان و مردم کوفه بودند; ولى مردم مدينه نيز با آنها هم صدا شده و مهاجران و انصار در برابر آن سکوت کردند و هيچ کس جز على(عليه السلام) به دفاع از عثمان برنخاست، زيرا آن حضرت گرچه از معترضان شديد بر اعمال عثمان بود; ولى کشتن او را به مصلحت جامعه اسلامى نمى دانست.به هر حال، در اين ماجرا عثمان چند نامه يا چند پيام ضد و نقيض براى امام فرستاد; نخست از او خواست که از مدينه به سوى سرزمين «ينبع» خارج شود. بار ديگر نامه نوشت که حضرت باز گردد، دفعه سوم نامه نوشت که مجدداً از مدينه خارج شود.دليل اين دستورهاى ضد و نقيض اين بود که در آغاز گمان مى کرد ماندن على(عليه السلام) در مدينه سبب تشويق مردم به عزل او و بيعت با آن حضرت به عنوان خلافت خواهد شد. سپس هنگامى که حضرت از مدينه بيرون رفت، عثمان احساس کرد کسى جز على(عليه السلام) نمى تواند از او دفاع کند و سبب نجات او از دست شورشيان شود، لذا از آن حضرت تقاضاى بازگشت به مدينه را کرد. باز هنگامى که خبرهايى به او رسيد که مردم شعار بيعت با امام را سر داده اند، وحشت بر او مستولى شد و بار ديگر تقاضاى خروج آن حضرت را از مدينه کرد و از آنجا که آورنده نامه اخير، ابن عباس بود امام او را مخاطب ساخته و چنين فرمود: «اى ابن عباس عثمان (با اين پيام هاى ضد و نقيض) مقصودى جز اين ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد; گاهى بگويد بيا و گاهى بگويد باز گرد»; (يَا ابْنَ عَبَّاس، مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلاَّ أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلاً نَاضِحاً(1) بِالْغَرْبِ(2): أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ!).سپس افزود: «يکبار عثمان کسى را نزد من فرستاد که از مدينه خارج شوم باز شخصى را نزد من فرستاد که برگردم و هم اکنون فرستاده است که بيرون روم»; (بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ، ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدُمَ، ثُمَّ هُوَ الاْنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ!).اين امر نشان مى دهد که فشار مردم به قدرى شديد بود که عثمان کاملاً دستپاچه شده بود و هر ساعت تصميم تازه اى مى گرفت. غافل از اينکه کار از کار گذشته و دوران حکومتش پايان يافته و مردم هيچ عذرى را از او نمى پذيرند و در اين ميان با شخصيتى همچون على(عليه السلام) که مقام والايش در پيشگاه خالق و خلق بر کسى پوشيده نيست معامله يک مأمور حلقه به گوش و بى اختيار مى کرد.جالب اينکه عثمان درباره کس ديگرى چنين دستورهاى ضد و نقيضى را صادر نکرد، زيرا ديگران چنان نقشى را در جامعه اسلامى نداشتند که حضورو غيابشان تأثيرگذار باشد.سرانجام امام(عليه السلام) در پايانِ اين سخن به نکته مهمى اشاره مى کند و آن اينکه نهايت کوشش را براى دفاع از عثمان به خرج داده است. کارى که هيچ کس جز آن حضرت انجام نداد و نمى توانست انجام دهد، مى فرمايد: «به خدا سوگند من آن قدر از عثمان دفاع کردم که ترسيدم گنهکار باشم»; (وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَکُونَ آثِماً).اين تعبير ممکن است اشاره به اين باشد که دفاع بيش از حد از کسى که مرتکب آن کارهاى خلاف شده نوعى حمايت از ظلم و خطاست و اين کار جايز نيست.اين بهترين تفسيرى است که براى عبارت فوق مى توان گفت، هرچند ابن ابى الحديد و ابن ميثم در شرح نهج البلاغه خود دو احتمال ديگر نيز ذکر کرده اند:نخست اينکه امام مى گويد: به اندازه اى از عثمان دفاع کردم که بر جان خود بيمناکم، زيرا ايستادن در مقابل اين همه جمعيّت که بر ضد او قيام کرده اند اين گمان را به وجود مى آورد که آنان به من حمله کنند و آسيبى به من برسانند و اين خود گناهى است.ديگر اينکه مى ترسم زياده روى در دفاع از وى باعث ايجاد اختلاف و کشمکش شود و من ناچار از شدت عمل گردم و کسانى از دست من آزرده شوند و اين خود نيز گناه است; ولى روشن است که هيچ يک از اين دو احتمال متناسب با تعبير بالا نيست.در کتاب العقد الفريد آمده است که ابن عباس مى گويد: عثمان به سراغ من فرستاد و گفت: مشکل پسر عمويت را با من حل کن (منظورش امام اميرالمؤمنين بود) من به او گفتم: پسر عموى من کسى نيست که بتوانم براى او تعيين تکليف کنم او خودش در باره خود تصميم مى گيرد حالا بگو چه دوست دارى من به او بگويم؟ عثمان گفت: به او بگو از مدينه بيرون رود و در «ينبع» در کنار مِلک خودش باشد: نه او سبب اندوه من شود و نه من سبب اندوه او. ابن عباس مى گويد: من خدمت على(عليه السلام) رسيدم و پيام عثمان را عرض کردم فرمود: عثمان مى خواهد من شتر آبکش او باشم (گاه مى گويد از مدينه بيرون رو و گاه مى گويد باز گرد) سپس اين شعر را انشاد کرد:فَکَيْفَ بِهِ أنّي أداوي جَراحَهُ *** فَيُدْوى فَلا مَلَّ الدَّواءُ وَ لاَ الدّاءُاو را چه مى شود من مى خواهم بر زخمهاى او دوا بگذارم تا درمان شود ولى نه دواء فايده اى دارد و نه درد او.على(عليه السلام) به دنبال اين ماجرا (براى پرهيز از هر گونه اتهام) به روستاى ينبع رفت; ولى هنگامى که کار بر عثمان مشکل شد عثمان نامه به حضرت نوشت و تقاضا کرد که به مدينه باز گردد.(3)اين سخن تأييدى است بر آنچه سيّد رضى در کلام بالا آورده است که عثمان بر اثر دست پاچگى در برابر شورش عظيم مردم دستورات ضد و نقيضى در باره آن حضرت صادر کرد.(4)*****پی نوشت:1. «ناضح» به معناى شتر آب کش است و در اصل از ريشه «نضح» بر وزن «نظم» گرفته شده که به معناى آب پاشى کردن است.2. «غرب» به معناى دلو بزرگ است.3. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 9، ص 254 (با کمى تلخيص).4. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه آمده است كه ابن عبد ربّه در عقد الفريد قسمتى از سخن را آورده و پس از آن نوشته است كه على عليه السلام به دنبال اين پيغام عثمان از مدينه خارج شد و به ينبُع رفت (ينبع محلى است در نزديكى مدينه در كنار درياى احمر كه در آن زمان بخشى از آن تعلق به حضرت داشت و آن را وقف نموده بود) ولى پس از مدت كوتاهى عثمان نامه ديگرى به آن حضرت نوشت و مجدداً تقاضا كرد به مدنيه باز گردد (و از وى دفاع كند) نويسنده كتاب مصادر نهج البلاغه سپس مى افزايد: همين مطلب را مبرّد در كتاب كامل و ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 189) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )علت اين كه عثمان اين درخواست را از امام (ع) كرد، اين بود كه مردم، پيرامون خانه او را محاصره كرده بودند، او را صدا مى كردند و بر سرش فرياد مى كشيدند، و به دليل بدعتهايى كه مرتكب شده بود وى را سرزنش مى كردند، ثروت بيت المال را به غير مستحقان مى داد و در غير موردش صرف و خرج مى كرد، و بسيارى از اعمال ناشايست ديگر.نكته بلاغى: شتر آبكش استعاره و كلمه دلو ترشيح آن مى باشد كه دو فعل اقبل و ادبر، اشاره به وجه شبه آن است.«بعث الىّ... اخرج»،امام (ع) در اين جمله چگونگى وضع عثمان را در حال محاصره بيان مى كند و اين كه مردم او را در تنگنا قرار داده بودند و او مجبور بود دست نياز به سوى مردم دراز كند، اما اين كه از ميان مردم و بقيه ياران، اين نامه را تنها به على (ع) نوشت به يكى از دو دليل زير بود.الف-  او، باور داشت كه حضرت بزرگترين و شريفترين فرد جامعه است و مردم بيشتر از همه، او را پيروى و اطاعت مى كنند و دلهاى مردم با وى، مى باشد.ب-  او عقيده داشت كه حضرت با مردم سازش كرده و در شورش بر او با آنها شركت داشته است از اين رو انتخاب وى امام را از ميان تمام مردم بدون ترديد براى او مفيد بود، زيرا اگر با ميانجيگرى امام، مردم از محاصره او، دست برمى داشتند غرض حاصل بود، و اگر اين امر حاصل نمى شد، باز هم بعضى از مقاصد عثمان تحقق مى يافت از جمله اين كه متهم شدن آن حضرت به هماهنگى با شورشيان مورد تأييد واقع شده و بهانه اى بود براى كسانى كه بعدها به خونخواهى عثمان برخاستند و جنگهاى جمل در بصره و صفين را به وجود آوردند.«و اللَّه... »،در معناى اين جمله چند احتمال وجود دارد: 1-  يكى از شارحان چنين مى گويد: حضرت مى خواهد بفرمايد آن قدر در دفاع از عثمان كوشش كرده ام كه با توجه به زيادى خلافها و بدعتهاى وى، مى ترسم از گنهكاران به حساب آيم.2-  احتمال ديگر اين كه به اندازه اى از او دفاع كردم كه ديگر خوف جانى برايم دارد زيرا ايستادن در مقابل اين همه جمعيت كه عليه او قيام كرده اند اين گمان را به وجود مى آورد كه آنان بر من حمله كنند و مرا به قتل برسانند و اين خود گناهى است.3-  احتمال سوم اين كه مى ترسم زياده روى در دفاع از وى باعث ايجاد اختلاف و كشمكش شود و به منظور دفاع از خود، دست به شمشير دراز كنم يا با دست خود، كسى را بيازارم و گفته هاى ناشايست از من يا ديگران صادر شود كه اين خود گناه است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 177 و من كلامه عليه السّلام و هو المأتان و الثامن و الثلاثون من المختار في باب الخطب قاله لعبد اللّه بن العبّاس و قد جاءه برسالة من عثمان و هو محصور يسأله فيها الخروج إلى ماله بينبع ليقلّ هتف النّاس باسمه للخلافة من بعد أن كان سأله مثل ذلك من قبل فقال له عليه السّلام:يا ابن عبّاس ما يريد عثمان أن يجعلني إلّا جملا ناضحا بالغرب أقبل و أدبر بعث إليّ أن اخرج، ثمّ بعث إليّ أن اقدم، ثمّ هو الان يبعث إليّ أن اخرج و اللّه لقد دفعت عنه حتّى خشيت أن أكون آثما (55287- 55247).اللغة:قال ياقوت الحموى في مراصد الاطلاع: (ينبع) بالفتح ثمّ السكون و الباء موحدة مضمومة و عين مهملة «على وزن ينصر» مضارع نبع: حصن و قرية عنّاء على يمين رضوى لمن كان منحدرا من أهل المدينة إلى البحر على ليلة من رضوى.و هي لبني حسن بن عليّ بن أبي طالب و فيها عيون عذاب و واديها يليل يصب في عنقها قيل: أقطعها عمر عليّا رضى اللّه عنه. انتهى كلامه. و في النهاية أيضا انها قرية كبيرة بها حصن على سبع مراحل من المدينة من جهة البحر. و قيل على أربع مراحل.و في أخبارنا انه من أوقاف علىّ أمير المؤمنين عليه السّلام اجرى عينه. و ان صحّ الأول فلا منافاة بينهما كما لا يخفى. و اللّه تعالى يعلم.قال الجوهري في الصحاح: (الهتف): الصوت، يقال: هتفت الحمامة تهتف هتفا و هتف به هتافا أى صاح به. و قوس هتافة و هتفى أى ذات صوت. و المراد هنا أن النّاس كانوا ينادون باسمه عليه السّلام للخلافة. (الناضح) بالحاء المهملة: البعير الذى يستقى عليه الماء من النضح بمعنى الرش و الشرب دون الرىّ كالنضخ بالخاء المعجمة و قيل: النضخ بالمعجمة أبلغ منه و قيل: دونه، و يؤيد الأوّل قوله تعالى «فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتان» أى فوّارتان غزيرتان و لكن لا يقال للبعير الذى يستقى عليه الناضخ بالمعجمة. و انثى الناضح: الناضحة و جمعها نواضح قال قسام بن رواحة السنبسيّ (الحماسة 330) لبئس نصيب القوم من أخويهم          طراد الحواشي و استراق النّواضح     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 178 و انّما سمى الذى يستقى عليه الماء ناضحا أو التي يستقى عليها الماء ناضحة أو نواضح لأنّه جعل الفعل لها كأنّها هي الّتي تنضح الزراعات و النخيل. و هم يسمّون الأكّار النضّاح أى الذى ينضح على البعير أى يسوق الناضحة يسقى نخلا.و يقال لانثى الناضح السانية أيضا.قال المرزوقي في شرح الحماسة 747: النضح كالنضخ إلّا أن النضح له أثر و العين تنضح بالماء. و كذلك الكوز. و النضيح العرق لأن جرم اللّسان ينضح به و سمّى أبو ذؤيب الهذلي ساقي النخل نضّاحا كما سمّى البعير الذى يستقى عليه الماء الناضح. فعلى ذلك قال الهذلي:هبطن بطن رهاط و اعتصبن كما         يسقى الجذوع خلال الدور نضّاح     (الغرب) بفتح الغين المعجمة و سكون الراء المهملة: الدلو العظيمة. سميت الدلو غربا لتصوّر بعدها في البئر.ثمّ تكلم بهذه الجملة العبّاس بن مرداس بن أبي عامر السلمي الصحابي قبل أمير المؤمنين عليه السّلام حيث قال في ابيات له:أراك إذا قد صرت للقوم ناضحا         يقال له بالغرب أدبر و أقبل     و اتى بسبعة ابيات منها أبو تمام في الحماسة 149 الاتي نقلها.الاعراب:كلمة ما نافية. و كلمة أن بالفتح و السكون حرف مصدرى ناصب ليجعلني فتكون في موضع نصب على المفعوليّة ليريد نحو قوله تعالى  «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ»  و كذا قوله عليه السّلام: حتّى خشيت أن أكون آثما. و كلمة أن إذا كانت مصدريّة تقع في موضعين أحدهما في الابتداء فتكون في موضع رفع على الابتداء في نحو قوله تعالى  «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ»  و الثاني بعد لفظ دال على معنى غير اليقين فتكون في موضع رفع على الفاعلية نحو قوله تعالى: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ»  الاية. و في موضع نصب على المفعولية كما علم. و في موضع جر في نحو قوله تعالى: «مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ» الاية. و استثناء مفرغ كقوله تعالى: «وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 179 فقوله عليه السّلام جملا ناضحا معمول يجعلني و ناضحا صفة للجمل و بالغرب متعلّق بكلّ واحد من أقبل و أدبر لا بالناضح و الشاهد بيت العباس بن مرداس المقدم آنفا و يمكن أن يقرأ «أقبل» على صيغة الأمر و كذا «أدبر» أى يقول لي عثمان: أقبل و أدبر كما يقول النضّاح للجمل الناضح، و الظاهر أن صيغة التكلم فيهما كما اخترناها انسب باسلوب العبارة. بعث إلىّ. إلخ بيان لقوله المقدم كان سائلا سأله عن قوله كيف جعلك جملا ناضحا إلخ؟ فاجاب بعث إلىّ إلخ و قوله: و اللّه لقد دفعت، اخبار عن نفسه أنه دفع عنه غير مرّة كما يأتي في الشرح، و كلمة أن في المواضع الثلاثة دون الاولى و الاخرة مفسرة بمنزلة أى. و الشرط في المفسرة أن تكون مسبوقة بجملة فيها معنى القول دون حروفه نحو قوله تعالى  «فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ»  و قوله تعالى  «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا» و يصح أن يقرأ «أخرج» في الموضعين و «أقدم» على هيئتي التكلّم و الأمر و اللام في لقد دفعت لام جواب القسم كقوله تعالى: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» و قوله تعالى  «تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» .المعنى:سيأتي ذكر ما فعل عثمان بن عفان في أوان رئاسته و أيام أمارته و ما فعل الناس به عند قول أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى أهل الكوفة و جبهة الأنصار و سنام العرب- إلخ في أوّل باب المختار من كتبه و رسائله.قول الرضي رضي اللّه عنه (و هو محصور يسأله فيها الخروج إلى ماله بينبع- اه) انّ الصحابة بأجمعهم اجمعوا على حربه لما رأوا منه أشياء منكره تقرع سمعك و كانوا يومئذ بين خاذل و قاتل حتى حصروه في داره و منعوه من الماء أيّاما و آخر الأمر قتلوه في بيته بين ولده و نسائه في المدينة و دار الهجرة و هو بين ظهراني المسلمين حتّى قيل إنّ المجمعين على قتل عثمان كانوا أكثر من المجمعين على بيعته لأجل أحداثه التي نقموها منه.و إنّما سأله الخروج إلى ينبع ليقلّ هتف النّاس باسمه للخلافة، و ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 180 لما رأى ان ميل النّاس إلى عليّ عليه السّلام و كانوا يذكرونه عليه السّلام على رءوس الأشهاد و يهتفون أى ينادون باسمه للخلافة.قال الطبري في تاريخه (ص 409 ج 3 طبع مصر 1357 ه) قالوا لعثمان:إنّك قد أحدثت أحداثا عظاما فاستحققت بها الخلع و ما كان لنا أن نرجع حتّى نخلعك و نستبدل بك من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من لم يحدث مثل ما جربنا منك و لم يقع عليه من التهمة ما وقع عليك فاردد خلافتنا و اعتزل أمرنا فان ذلك اسلم لنا منك و اسلم لك منا.أقول: و هم يعنون بذلك الصحابي الذي لم يحدث مثل ما احدث عثمان أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام لما سنبيّن أن قلوب الجماعة كانت معه عليه السّلام و لذا خاف عثمان من ذلك كل الخوف حتّى رأى أن لو يخرج عليّ عليه السّلام من بينهم كان الأمر عليه أهون.قال الشّارح كمال الدّين ابن ميثم البحراني: و قد كان قصده بتلك الرسالة من بين سائر الصحابة لأحد أمرين أحدهما ما اخترناه، و الثاني: انه كان يعتقد أنّ له شركة مع النّاس في فعلهم به و كانت بينهما هناة فكان بعثه له من بين الجماعة متعينا لأنّهم ان رجعوا بواسطته فهو الغرض و ان لم يرجعوا حصلت بعض المقاصد و هو تأكد ما نسبه إليه من المشاركة في أمره و بقاء ذلك حجة عليه لمن بعده ممّن يطلب بدمه حتّى كان بسبب هذا الغرض الثاني ما كان من الوقايع بالبصرة و صفين و غيرهما. انتهى.أقول: هذا الأمر الثّاني ينافي ما صرّح به الرضي رضوان اللّه عليه حيث علل سؤال عثمان خروجه عليه السّلام إلى ينبع بقوله: ليقلّ هتف الناس باسمه للخلافة و لا شك أن الرضي كان اعرف بذلك منه على أنه ينافي أيضا قوله عليه السّلام: و اللّه لقد دفعت عنه حتّى خشيت أن أكون آثما. و قوله عليه السّلام المنقول من الطبرى كما يأتي: و اللّه ما زلت أذبّ عنه حتّى أنّى لأستحى. و مع ذلك ينافي قوله عليه السّلام: ثمّ بعث إلىّ أن اقدم أيضا. لأن عثمان لو رأى أنّ له عليه السّلام شركة معهم في قتله ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 181 سأله الاقدام من ينبع إليه و هذا بعيد جدّا إلّا أن يقال إنما عرضه ذلك الغرض بعد قدومه المدينة من ينبع فسأله الخروج إليه ثانيا و لكنه ينافي الأوّلين كما دريت، فالصواب هو الأمر الأوّل المختار.قوله عليه السّلام: (يا ابن عبّاس ما يريد عثمان أن يجعلني إلّا جملا ناضحا بالغرب اقبل و ادبر) هذا يقال لمن كان مسخّرا لغيره و ينقاد فعله و قوله كانّه لا رأى له و لا اعتبار و لا تدبّر و لا اختيار متى قال الغير له أدبر عن كذا يدبر و إذا قال له أقبل إلى كذا يقبل. كالبعير الناضح يقال له ادبر و اقبل بالغرب و هو ينقاد و يلتزم. قال العبّاس بن مرداس السلمي الصّحابي كما في الحماسة لأبي تمام (الحماسة 149):ابلغ أبا سلمي رسولا يروعه          و لو حلّ ذا سدر و أهلي بعسجل        رسول امرىء يهدى إليك نصيحة         فإن معشر جادوا بعرضك فابخل        و إن بوّأوك مبركا غير طائل          غليظا فلا تنزل به و تحوّل        و لا تطمعن ما يعلفونك إنّهم          أتوك على قرباهم بالممثّل        أبعد الإزار مجسدا لك شاهدا         اتيت به في الدار لم يتزيّل        أراك إذا قد صرت للقوم ناضحا         يقال له بالغرب أدبر و أقبل        فخذها فليست للعزيز بحطّة         و فيها مقال لامرىء متذلّل     قوله عليه السّلام: (بعث إلىّ أن اخرج، ثمّ بعث إلىّ أن أقدم، ثم هو الان يبعث إلىّ أن اخرج):هذا شرح و تفسير لقوله المقدم أن عثمان اراد ان يعامل معه معاملة النضّاح للناضح فقال عليه السّلام: بعث إلىّ أن اخرج من المدينة إلى ينبع ثمّ بعث إلىّ أن أقدم من ينبع إليها ثمّ هو الان بعث ان عبّاس و يطلب خروجه إلى ينبع ثانيا.قوله عليه السّلام  (و اللّه لقد دفعت عنه حتّى خشيت أن أكون آثما).و كان عثمان قد قسم المال و الأرض في بني اميّة فبدأ ببني أبي العاص فأعطى آل الحكم رجالهم عشرة آلاف و اعطى بني عثمان مثل ذلك و قسم في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 182 بني العاص و في بني العيص و في بني حرب و لانت حاشية عثمان لاولئك الطوائف و أبي المسلمون إلا قتلهم و أبي إلّا تركهم قال أبو جعفر الطبري في تاريخه: فلما نزل القوم ذا خشب جاء الخبر أن القوم يريدون قتل عثمان إن لم ينزع فلما رأى عثمان ما رأى جاء عليّا فدخل عليه بيته فقال يا ابن عمّ إنّه ليس لي مترك و إن قرابتي قريبة و لي حقّ عظيم عليك و قد جاء ما ترى من هؤلاء القوم و هم مصبحي و أنا أعلم أن لك عند النّاس قدرا و أنّهم يسمعون منك فأنا احبّ أن تركب إليهم فتردّهم عنّي- إلى أن قال: فركب علىّ و ركب معه نفر من المهاجرين و كلّمهم على و محمّد ابن مسلمة و هما اللّذان قدما فسمعوا مقالتهما و رجعوا.و قال (ص 433) بإسناده عن عكرمة عن ابن عبّاس لما حصر عثمان الحصر الاخر، قال عكرمة فقلت لابن عبّاس أو كانا حصرين؟ فقال ابن عبّاس الحصر الأوّل حصر اثنتى عشرة و قدم المصريون فلقيهم عليّ عليه السّلام بذي خشب فردّهم عنه و قد كان و اللّه علىّ له صاحب صدق. إلى آخر ما قال.ثمّ قال الطبرى و المسعودي: و لما انصرفوا فصاروا إلى الموضع المعروف بحمّس إذا هم بغلام على بعير و هو مقبل من المدينة فتأملوه فاذا هو ورش غلام عثمان فقرروه فأقرّ و أظهر كتابا إلى ابن أبي سرح صاحب مصر: إذا قدم عليك الجيش فاقطع يد فلان و اقتل فلانا و افعل بفلان كذا و أحصى أكثر من في الجيش و أمر فيهم بما أمر فرجعوا إلى المدينة و حصروا عثمان في داره و منعوه الماء فأشرف على النّاس و قال: ألا أحد يسقينا؟- إلى أن قالا: فبلغ عليا طلبه الماء فبعث إليه بثلاث قرب ماء. قال المسعودي: فلما بلغ عليّا أنهم يريدون قتله بعث بابنيه الحسن و الحسين و مواليه بالسلاح إلى بابه لنصرته و أمرهم أن يمنعوه منهم.قال الطبري: (ص 410) و كان عثمان يسترجع ممّا يرى على الباب فقال مروان: إن كنت تريد أن تذبّ عنه فعليك بابن أبي طالب فانه متستر و هو لا يجبه فخرج سعد حتّى أتى عليّا و هو بين القبر و المنبر فقال: يا أبا حسن قم فداك أبي و امي جئتك و اللّه بخير ما جاء به أحد قط إلى أحد تصل رحم ابن عمّك و تأخذ بالفضل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 183 عليه و تحقن دمه و يرجع الأمر على ما نحبّ قد أعطى خليفتك من نفسه الرّضي فقال عليّ عليه السّلام: تقبل اللّه منه يا أبا إسحاق و اللّه ما زلت أذبّ عنه حتّى أنى لأستحى- إلى آخر ما قال.و قال أيضا: لمّا حصروا عثمان جاء قوم عليا عليه السّلام فكلّموه في عثمان فاقبل علىّ عليه فجعل يخبره ما وجدوا في كتابهم- إلى أن قال: ثمّ أقبل عثمان على عليّ عليه السّلام فقال: إن لي قرابة و رحما و اللّه لو كنت في هذه الحلقة لحللتها منك فاخرج إليهم فكلّمهم فانّهم يسمعون منك إلى آخر ما قال و سيأتي تفصيله.أقول: لو لا تصريح الرضي بقوله: يسأله فيها الخروج إلى ما له بينبع، لأمكن أن يفسّر قوله عليه السّلام أن اخرج و أن أقدم بما قدمنا من الطبرى و المسعودى اى اخرج إلى النّاس فردّهم عنى، و كذا أن اقدم أى أقدم إلىّ كما دريت انّه مرة استغاثه بالنصرة و مرّة استسقاه فقال: أ لا أحد يسقينا. و مرّة دخل عليه بيته عليه السّلام و سأله أن يردّ النّاس عنه.ثمّ إنّ قوله عليه السّلام: حتّى خشيت أن أكون آثما. يحتمل وجوها الأوّل ما يتبادر إليه الذهن و يلوح له بدوا أنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام نها عثمان غير مرّة عن الاحداث الّتي كان يرتكبها و بالغ في النهى فلم ينته منها- كما سنتلو طائفة منها عنقريب في أوّل باب المختار من كتبه و رسائله عليه السّلام انشاء اللّه تعالى- و كذا قد دفع عنه غير مرة كما دريت و مع ذلك كلّه لم يتنبّه و لم ينته فكان عثمان آثما في أفعاله المخالفة للدين و مصرا عليها و لا كلام أن معاونة الإثم إثم ايضا فلو تظاهر عليه بالإثم كان عليه السّلام اثما قال تعالى: «تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»  (المائدة- 4) و ذمّ تعالى قوما أيضا في الكتاب بقوله: «وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»  الاية (المائدة- 68).الثّاني انّه عليه السّلام اراد منه أنّي و اللّه لقد دفعت عنه كرّة بعد كرّة حتّى خشيت أن ألقى نفسي في الهلكة و يقتلني النّاس و قتل النّفس حرام فمن ارتكتبه آثم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 16، ص: 184 الثّالث أن يكون المراد اني خشيت الإثم بما نلت منهم لما جاهدتهم في الدفع عنه من الضرب و الشتم و غلظ القول و امثالها.تنبيه:لا شبهة أن الايات و الأخبار التي جاءت في فضيلة الجهاد لا ينالها يد إنكار بل هي من ضروريات الدّين فلو كان عثمان إماما عدلا مستحقا للدفاع عنه لرأى عليّ عليه السّلام الجهاد دونه واجبا سواء كان قتل أو قتل و ما يتفوّه بقوله: ما يريد إلا أن يجعلني جملا ناضحا، أو بقوله: لقد خشيت أن أكون آثما. فتبصّر.الترجمة:اين يكى از كلام أمير المؤمنين عليه السّلام است كه بعبد اللّه بن عبّاس فرمود. ابن عباس از جانب عثمان هنگامى كه محصور بود و مردم گرد خانه او را در مدينه محاصره كرده بودند، نزد آن حضرت آمد كه آن بزرگوار از مدينه بيرون رود و به ينبع كه از آن حضرتش بود بسر برد تا مردم نامش را براى خلافت كمتر ياد كنند و بدان شعار ندهند و فرياد نزنند، و مثل اين خواهش را پيش از اين باره نيز از آن جناب كرده بود، أمير المؤمنين عليه السّلام در جواب ابن عباس فرمود:اى پسر عباس! عثمان جز اين نمى خواهد كه مرا چون شتر آبكش گرداند بيايم و بروم (مسخّر او باشم) يك بار بمن فرستاد كه (از مدينه) بيرون رو (و در ينبع باش) باز فرستاد كه (از ينبع بيا) اكنون باز مى گويد از مدينه بيرون رو و در ينبع بسر ببر، سوگند به خدا بس كه (در حق او دفاع كردم و مرگ و دشمن را) از او دفع كردم بيم آن دارم كه گناهكار باشم.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 390 از سخنان آن حضرت عليه السلام عبد الله بن عباس هنگامى كه عثمان در محاصره بود از سوى او پيامى براى على عليه السلام آورد كه عثمان تقاضا كرده بود آن حضرت به مزرعه خويش در ينبع برود تا هياهوى مردم در مورد خليفه شدن او كاسته شود. عثمان پيش از اين هم يك بار ديگر اين تقاضا را كرده بود. على عليه السلام به ابن عباس چنين فرمود: «يا بن عباس ما يريد عثمان الا ان يجعلنى جملا ناضحا بالغرب اقبل و ادبر، بعث الى ان اخرج ثم بعث الى ان اقدم ثم هو الان يبعث الى ان اخرج و الله لقد دفعت عنه حتى خشيت ان اكون آثما». «اى پسر عباس عثمان چيزى جز اين نمى خواهد كه مرا همچون شتر آب كشنده با دلو بزرگ قرار دهد كه روى آورم و پشت كنم. نخست به من پيام داد بيرون بروم. سپس پيام داد بر گردم، اينك پيام مى فرستد كه بيرون روم. به خدا سوگند چندان از او دفاع كردم كه ترسيدم گنهكار باشم.» [ابن ابى الحديد در اين خطبه پس از توضيح لغات و اصطلاحات در مورد آخرين جمله اين خطبه چنين مى گويد:] احتمال مى رود كه منظور امير المومنين اين باشد كه من در مورد دفاع از عثمان چندان كوشش و مبالغه كردم كه ترسيدم به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص391 سبب همين مبالغه و بسيارى دفاع از او گنهكار باشم كه دفاع از او به سبب جرائم و بدعتهايى كه پديد آورده است روا و شايسته نيست و اين تأويلى است كه منحرفان از عثمان هم همين را پذيرفته اند. و ممكن است مقصود اين باشد كه چندان از او دفاع كردم كه خود را در معرض هلاك انداختم و ممكن بود مردمى كه بر او شوريده بودند مرا بكشند و ترسيدم كه در به خطر انداختن جان خويش و در افكندن خودم در آن ورطه خطرناك گنهكار باشم. و ممكن است مقصود اين باشد كه در دفاع از عثمان با مردم كشش و كوشش كردم تا آنجا كه ترسيدم به سبب آنكه مردم را با تازيانه و دست خود زده و از او دور كرده ام و با گفتار خويش عثمان را يارى داده ام، مرتكب گناه شده باشم، يعنى در اين موارد بيش از آنچه لازم بوده است انجام داده ام. وصيت عباس پيش از مرگ خود به على (ع): در كتابى كه ابو حيان توحيدى آنرا در ستايش جاحظ تأليف كرده است چنين خواندم كه گفته است: من از نوشته و خط صولى نقل مى كنم كه گفته است: جاحظ مى گفته است: عباس بن عبد المطلب در بيمارى مرگ خويش به على بن ابى طالب عليه السلام چنين سفارش و توصيه كرد و گفت: پسر جانم من آماده كوچ كردن از دنيا به پيشگاه خداوندم. خداوندى كه نياز من به عفو و گذشت او بيشتر از نياز من به نصيحت و رايزنى براى تو است، ولى چه كنم كه هنوز نبض من مى زند و پيوند خويشاوندى ريشه دار است و هرگاه حق عمو بودن را انجام دهم پس از آن به چيزى اهميت نمى دهم. همانا كه اين مرد-  عثمان-  چند بار درباره تو پيش من آمده است و سخن گفته است و با نرمى و درشتى در مورد كار تو با من مناظره كرده است و از او در مورد تو چيزى افزون تر از آنچه از تو درباره او ديده ام نديده ام، چه به سود تو و چه به زيانت. و چنان نيست كه تو از كمى دانش صدمه ببينى، ولى از نپذيرفتن نصيحت صدمه خواهى ديد. اينك با همه اين امور رايى كه به تو مى سپارم و با آن تو را بدرود مى گويم اين است كه زبان و دست خويش و عيبجويى و ستيز خود را از او بازدارى كه تا هنگامى كه تو نسبت به او آغاز نكنى او نسبت به تو آغاز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص392 نخواهد كرد و از چيزهايى كه به او نرسد پاسخى نخواهد داد. و در آن صورت تو دست يازنده و او درنگ كننده خواهد بود و تو عيبجو و او خاموش به حساب خواهد بود، و اگر اعتراض مى كنى و مى گويى او در مقام و منصبى نشسته است كه من سزاوارتر از اويم تو به آن كار نزديك شده بودى، ولى خودت به دست خويش و به پاى خود بر سر خويش چنين آوردى كه در گذشته نزديك به سوى ايشان رفتى-  يعنى در شورى شركت كردى-  و پنداشتى آنان طوق خلافت را زيور گردن و انگشترى آن را زيور انگشت تو خواهند كرد و از پى تو گام بر خواهند داشت و سعادت خود را در تو خواهند ديد و خواهند گفت: ما را از تو چاره يى نيست و نمى توانيم از تو به ديگرى عدول كنيم. و اين از اشتباهات بزرگ و خطاهاى تو بود كه هيچ عذرى در آن مورد از تو پذيرفته نيست. اينك كه به دست خويش كاخ خود را ويران ساخته اى و راى و نصيحت عموى خود را در بيابان انداخته اى تا باد آن را چون خس و خاشاك به اين سو و آن سو برد، بهترين و دور انديشانه ترين كار را كه مصلحت است انجام بده. با اين مرد ستيز و جدل مكن و نبايد اخبارى از تو به او برسد كه او را بر تو خشمگين سازد، كه اگر او به تو دندان نشان دهد، ياران بسيارى خواهد داشت و اگر تو با او ستيز كنى جز زيان نخواهى ديد و به چيزى جز زبونى نخواهى رسيد. و توجه داشته باش چه كسى در شام طرفدار اوست و چه بسيار كسانى كه اينجا بر گرد اويند و فرمانش را اطاعت مى كنند و سخن او را انجام مى دهند. مبادا به مردمى كه گرد تو مى گردند فريفته شوى كه مدعى دوستى تو و محبت نسبت به تو هستند، كه آنان يا دوستان جاهل و يا ارباب حاجت و همنشينان هستند كه فقط روياروى و در همان مجلس رعايت حرمت مى كنند. آرى اگر مردم هم نسبت به تو همان گمان را داشتند كه تو نسبت به خوددارى، حكومت از آن تو مى بود و زمام كار در دست تو، ولى اين سخنى است كه از آن روز كه رسول خدا بيمار شد از دست بشد و چون آن حضرت رحلت فرمود سخن گفتن درباره آن حرام گرديد. اينك بر تو باد تا از كارى كه رسول خدا (ص) تو را براى آن در نظر گرفت ولى به انجام نرسيد كناره گيرى كنى. خودت هم چند بار براى رسيدن به آن اقدام كردى و درست نشد، و هر كس با روزگار در افتد مغلوب مى شود و آن كس كه بر چيز ممنوعى حرص ورزد به رنج مى افتد. با وجود اين به عبد الله سفارش كرده ام از تو اطاعت كند و او را به پيروى از تو بر انگيخته ام، و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص393 محبت و دوستى ترا در كام او ريخته ام و او را در مورد تو همانگونه كه گمان مى-  داشتم يافته ام. به هر حال كمان خود را به زه مكن مگر پس از اعتماد بر آن و چون ترا خوش آمد به زبانه هاى كمان بنگر كه استوار باشد و كمان خود را آماده تير نهادن مكن، مگر پس از علم از آمادگى آن و تير را از كمان رها مكن، مگر آنكه بدانى به هدف خواهى زد و مواظب باش كه زشت نامى ببار نياورد. اينك با خواندن آيات آخر سوره كهف از من بدرود كن و هرگاه مى خواهى برخيز و برو. مى گويم [ابن ابى الحديد] مردم اين انديشه عباس و راى او را در مورد على عليه السلام كه در شوراى تعيين خليفه شركت نكند پسنديده اند، ولى من در موردى و به يك معنى آن را مى پسندم و در معنى و موردى ديگر نمى پسندم. اگر مقصود عباس از اين پيشنهاد چنين بوده است كه او خود را از اعضاى آن شورى برتر بداند و قدر خويش را فراتر از آن پندارد كه نظير يكى از آن افراد باشد، يا آنكه از امارت و ولايت خود را كنار كشد، رايى پسنديده و درست است، ولى اگر مقصود عباس اين بوده است كه اگر تو با آنان در شورى شركت نمى كردى و در خانه خود تنها مى ماندى يا از مدينه بيرون مى رفتى و به يكى از مزارع خويش مقيم مى شدى، مردم به جستجوى تو بر مى آمدند و با شتران خويش آهنگ تو مى كردند تا تو را به خلاف رسانند و ظاهر سخن او هم همين است، در نظر من راى پسنديده يى نيست، زيرا بر فرض كه على عليه السلام چنان مى كرد، آنان عثمان يا كس ديگرى از آن گروه را به خلافت بر مى گزيدند و چنان رغبتى نسبت به آن حضرت نداشتند كه در جستجوى او بر-  آيند. بلكه كنار رفتن او مايه روشنى چشم ايشان مى شد و همان چيزى مى بود كه مى خواستند، زيرا قريش همگى نسبت به على عليه السلام سخت كينه توز بودند. و اگر على (ع) عمر نوح (ع) را مى كرد و انواع چاره سازى ها را براى رسيدن به خلافت معمول مى داشت و گاهى نسبت به آن بى رغبتى نشان مى داد و گاه فضائل خود را بيان مى كرد و گاه همسر و اطفال خود را شبانه براى استمداد بر در خانه انصار مى برد، يا در خانه خود مى نشست و اظهار مى فرمود كه به جمع كردن قرآن پرداخته است، هرگز به خلافت نمى رسيد، مگر اينكه شمشير كشد آنچنان كه سرانجام هم همانگونه شد. البته كه من اعراب، بويژه قريش، را در دشمن داشتن على و كينه-  توزى نسبت به او سرزنش نمى كنم، كه على (ع) خونهاى ايشان را ريخته و آنان را سوگوار كرده بود و در ستيز با آنان پرده ها را كنار زده بود و سينه و دلهاى اعراب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص394 در كينه توزى چنان است كه مى دانى و اسلام مانع از باقى ماندن كينه ها در دلها نمى-  شود، همانگونه كه امروز هم اين موضوع را آشكار مى بينيم و مردم همچون مردمان گذشته هستند و سرشتها يكسان است. فرض كن كه تو خود در دو سال گذشته يكى از اعراب جاهلى يا روميان مى بودى كه يكى از مسلمانان پسر يا برادرت را مى كشت و تو مسلمان مى شدى، آيا مسلمانى تو موجب مى شد كه خشم و كينه ات نسبت به آن قاتل كاسته شود؟ هرگز، كه آن كينه از ميان رفتنى نيست. وانگهى اين در موردى است كه اسلام صحيح و عقيده راستين و حقيقى باشد، تا چه رسد به مسلمانى بسيارى از اعراب كه برخى از آنان از روى تقليد و برخى براى طمع و بدست آوردن منابع و گروهى از بيم شمشير و گروهى از تعصب و براى انتقام جويى يا دشمنى با گروهى ديگر از دشمنان و افراد ضد اسلام، مسلمان شده اند. و اين را هم بدان هر خونى را كه پيامبر (ص) ريخته بود، چه به شمشير على عليه السلام و چه به شمشير ديگران، عرب پس از رحلت پيامبر (ص) همه آن خونها را به حساب على (ع) گذاشتند، زيرا ميان وابستگان پيامبر، بنا بر سنت و عادت و آيين اعراب، هيچكس سزاوارتر از على نبود كه آن خونها را به حساب او بگذارند. و اين عادت عرب است كه نخست خون كشته شدگان خود را از شخص قاتل مطالبه مى كند و هرگاه قاتل بميرد يا انتقام گرفتن از او دشوار و غير ممكن شود، آن را از برجسته ترين افراد خاندان قاتل مطالبه مى كند. هنگامى كه گروهى از بنى تميم يكى از برادران عمرو بن هند را كشتند، يكى از دشمنان شعرى سرود و ضمن آن عمرو را تحريض كرد كه به جاى آن گروه، زرارة بن عدس، سالار بنى تميم را بكشد و حال آنكه او نه تنها قاتل نبود كه در آن كار حضور هم نداشت، و هر كس در جنگها و درگيريهاى ميان اعراب بنگرد آنچه را گفتيم خواهد شناخت. من از ابو جعفر يحيى بن ابى زيد نقيب، كه خدايش رحمت كناد، پرسيدم و به او گفتم: بسيار شگفت مى كنم از اينكه چگونه على عليه السلام آن مدت دراز پس از رحلت پيامبر (ص) زندگى كرده و ميان خانه خود يا جاى ديگرى غافلگير و كشته نشده است آن هم با توجه به كينه هاى سوزانى كه در دلها و جگرها نسبت به او بوده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص395 نقيب فرمود: اگر نه اين بود كه على چهره بر حضيض خاك نهاد و خود خويشتن را به گمنامى و فراموشى سپرد و به عبادت و نماز گزاردن و دقت و نگرش به معانى قرآن پرداخت و از آن حال نخست بيرون آمد و شمشير را يكسو افكند و همچون دليرى كه از آن دليريها كناره گيرى مى كند و چون راهبى كه در كوهها به عبادت مى پردازد يا به سياحت اكتفاء مى كند رفتار نمى فرمود كشته مى شد، وانگهى، بناچار از آن قومى كه حكومت را بر عهده گرفتند فرمان برد و در قبال ايشان زبون تر و فروتن تر از كفش و پاى افزار گرديد، به همين سبب آنان او را رها كردند و در مورد او خاموش ماندند، عرب هم بدون رضايت باطنى متوليان حكومت جرأت چنان كارى را نداشتند، و چون حاكمان در مقابل آن رفتار على عليه السلام انگيزه و دليلى براى كشتن او نداشتند از او دست برداشته شد و اگر چنين نبود، كه به آن دژ استوار پناه برده بود، بدون ترديد كشته مى شد. به نقيب گفتم: آيا آنچه در مورد خالد گفته مى شود-  كه مأمور بوده است او را در نماز بكشد-  صحيح است گفت: گروهى از علويان آن را گفته اند، وانگهى روايت شده است كه مردى پيش زفر بن هذيل شاگرد برجسته و مصاحب ابو حنيفه آمد و از او پرسيد عقيده ابو حنيفه در اين مورد كه كسى پيش از سلام نماز سخنى بگويد يا كارى انجام دهد يا حدثى از او سر زند چيست گفت: جايز است كه ابو بكر در تشهد نماز خود پيش از سلام دادن سخن گفت - خالد را از كشتن على عليه السلام منع كرد-  آن مرد پرسيد: ابو بكر چه گفته است زفر گفت: تو را با آن چه كار. آن مرد سخن خود را براى بار دوم و سوم تكرار كرد. زفر گفت: بيرونش كنيد، بيرونش كنيد، كه گمان مى كنم او از اصحاب ابو الخطاب باشد. من به نقيب گفتم: عقيده خود تو در اين باره چيست گفت: من آن را بعيد مى دانم، هر چند اماميه آن را روايت كرده باشند. و افزود كه اين موضوع را از خالد بعيد نمى دانم، چون شجاعت آن كار را داشته است و نسبت به على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص396 هم سخت كينه توز بوده است ولى چنين كارى را از ابو بكر بعيد مى دانم كه مردى پارسا بوده است و چنين نيست كه ميان گرفتن خلافت و بازداشت فدك و خشمگين ساختن فاطمه، ديگر كشتن على عليه السلام را هم مرتكب شود پناه بر خدا از اين كار و هرگز مباد. من گفتم: آيا خالد توان كشتن على عليه السلام را داشته است گفت: آرى و چرا توان آن را نداشته باشد و حال آنكه او مسلح و شمشير بدست بوده است و على عليه السلام بدون سلاح و غافل بوده و نمى دانسته است نسبت به او چه قصدى شده است. مگر ابن ملجم او را غافلگير نكرده و نكشته است، در صورتى كه خالد از ابن ملجم شجاع تر بوده است. من از نقيب پرسيدم: اماميه در اين مورد چه روايت كرده اند و الفاظ آن چيست؟ خنديد و گفت: «چه بسيار كسانى كه عالم به چيزى هستند، در عين حال خود مى پرسند.» و گفت: از اين موضوع دست از سر ما بردار. تو در اين مورد چه در حفظ دارى؟ گفتم: شعر متنبى را، و براى او خواندم. خوشش آمد و گفت: مى دانى مصراع اول شعرى كه خواندى چيست و از كيست گفتم از محمد بن هانى مغربى است و مصراع نخست آن چنين است: «همه روز مى كوشم كه تجربه خويش را افزون كنم.» چند بار مرا تحسين كرد و گفت اينك از اين بحث در گذريم و آنچه را در آن بوديم بخوانيم و تمام كنيم و من در آن هنگام كتاب جمهرة النسب ابن كلبى را پيش او مى خواندم. به خواندن آن برگشتيم و از گفتگو در مورد مطلبى كه پيش آمده بود منصرف شديم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom