خطبه ۲۲۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : بیوفایی و ناپایداری دنیا [منبع]

و من خطبة له (عليه السلام) في التَنفير من الدنيا :
دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ؛ لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا؛ أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ؛ الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ؛ وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ، تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا.

الْنُزَّال : جمع «نازل»، ساكنان، كسانيكه در جائى فرود مى آيند و اقامت مى كنند.
مُتَصَرِّفَة : گذرنده، دگرگون شونده.
مُسْتَهْدَفَة : هدف گرفته شده.
الْحِمَام : مرگ. 
مَحفوفَة : پيچيده شده
نُزّال : جمع نازل : سكونت كننده
تارات : دفعه ها
مُتَصَرِّفَة : تغيير يابنده
أغراض : نشانه ها، جمع غرض
مُستَهدِفَة : هدف گيرى شده 
۱. دنيا شناسى:
دنيا خانه اى است پوشيده از بلاها، به حيله و نيرنگ شناخته شده، نه حالات آن پايدار، و نه مردم آن از سلامت برخوردارند. داراى تحوّلات گوناگون، و دوران هاى رنگارنگ، زندگى در آن نكوهيده، و امنيّت در آن نابود است. اهل دنيا همواره هدف تيرهاى بلا هستند كه با تيرهايش آنها را مى كوبيد، و با مرگ آنها را نابود مى كند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مذمّت دنيا و بيان حال مردگان):
(1) دنيا سرائى است (اهل) آنرا غمّ و اندوه فرا گرفته، و بمكر و دغل شهرت يافته (بيوفائى آن به بينايان پوشيده نيست) همواره بر يك حال باقى نمى ماند (زندگى آن به مرگ و توانگرى به درويشى و خويش به گرفتارى و تندرستى به بيمارى و توانائى بنا توانى و ارجمندى به خوارى مبدّل مى گردد) و آمده هاى در آن (از دردها و رنجهاى آن از قبيل سوختن و غرق شدن و زير آوار رفتن و گرفتار انواع بيماريها گشتن) سالم نمانند، حالات آن گوناگون و نوبتهايش در تغيير است (گاهى نعمت دادگاه زحمت رساند) خوشى در آن (پيروى از خواهشهاى نفس) نكوهيده شده است، و آسودگى در آن يافت نمى شود،
(2) و اهلش در آن هدفهاى تير بلاء هستند كه دنيا تيرهاى خود را بجانب ايشان مى افكند (هر يك را به دردى مبتلى مى سازد) و به مرگ نابودشان مى نمايد.
 
سرايى است كه بلاها از هر سو گردش را گرفته و به غدر و بيوفايى شهرت يافته. نه خود همواره بر يك حال باشد و نه ساكنانش در امان و سلامت به سر برند. حالاتش گونه گون است و هر روز نوبت به يكى دهد. در آنجا شادمانى نكوهيده است و امن و آسودگى نتوان يافت. مردم دنيا در دنيا چون هدفهايى هستند كه تيرها بر آنها مى بارند. دنيا تيرهايش را بر مردمش مى افكند و به مرگى كه بر سرشان مى فرستد، نابودشان مى كند.
 
(دنيا) سرايى است که در لابه لاى بلاها و مشکلات پيچيده شده و به غدر و نيرنگ و بى وفايى معروف است: حالاتش يکنواخت نمى ماند و ساکنانش سالم و در امان نيستند. پيوسته اوضاع و حالاتش دگرگون مى شود (به گونه اى که) زندگى در آن نکوهيده و نامطلوب و امنيّت در آن ناياب و معدوم است. اهل دنيا همواره هدف تيرهاى بلا هستند که پى در پى به سوى آنها پرتاب مى کند و با مرگ نابودشان مى سازد.
 
دنيا خانه اى است فرا گرفته بلا، شناخته به بيوفايى و دغا. نه به يك حال پايدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار. دگرگونى پذيرد، رنگى دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگى در آن ناباب است، و ايمنى در آن ناياب، و مردم دنيا نشانه هايند، كه آماجشان سازد. تيرهاى خود به آنان افكند و به كام مرگشان در اندازد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در گريز از دنيا:
دنيا خانه اى است پيچيده به بلا، و معروف به خيانت. احوالش پايدار نمى ماند، و اهلش جان سالم به در نبرند. حالاتى است گوناگون، و نوبت هايى است متغيّر. زندگى در آن ناپسند است، و امنيت در آن ناياب. مردمش آماج تير بلايند، كه تيرهايش به سوى آنان نشانه مى رود، و با مرگ نابودشان مى كند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 442-435 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ في التَّنْفيرِ مِنَ الدُّنْيا.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در متنفّر ساختن از زرق و برق دنيا ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل شده و هر يك ناظر به مطلبى است كه مكمّل مطلب ديگر است: در بخش اوّل امام عليه السلام به معرفى دنيا مى پردازد كه سرايى است ناپايدار وناامن و مملوّ از حوادث ناگوار؛ پيوسته دستخوش دگرگونيها و اهل آن هدف تيرهاى بلا.در بخش دوم امام عليه السلام هشدار مى دهد كه قبل از شما گروههاى زيادى در دنيا آمدند و چه بسا از شما قوى تر و داراى امكانات فزون تر؛ امّا همه را گذاردند و رفتند و خانه اى از سنگ و گل و خاك به نام خانه گور را به جاى آن قصرهاى زيبا پذيرفتند.در بخش سوم مى فرمايد: شما هم در همان مسير قرار داريد و داراى همان سرنوشت هستيد. روزى فرا مى رسد كه زندگى شما پايان مى يابد و قبرها جسمهاى بى جان شما را در بر مى گيرند و در آينده اى نه چندان دور از قبرها برانگيخته مى شويد و اعمالى را كه در يك عمر انجام داديد در برابر شما ظاهر مى شود و بايد پاسخگوى آن باشيد. ناپايدارى احوال جهان:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه از ناپايدارى و بى وفايى دنيا سخن مى گويد و مى فرمايد: «(دنيا) سرايى است که در لابه لاى بلاها و مشکلات پيچيده شده و به غدر و نيرنگ و بى وفايى معروف است: حالاتش يکنواخت نمى ماند و ساکنانش سالم و در امان نيستند»; (دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ، وَ بِالْغَدْرِ(1) مَعْرُوفَةٌ، لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا، وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا(2)).بلاهايى که زندگى اين دنيا را در برگرفته، بسيار زياد و متنوّع است، بيماريهاى جسمى، بيماريهاى روانى، حوادث ناگوار اجتماعى، طوفانها، زلزله ها، سيلابها، جنگها، غارتها، حوادثى که منجر به مرگ يا مجروح شدن اعضا مى گردد، از دست دادن عزيزان و مانند آنها. جمله «دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ» اشاره گويايى است به تمام آنچه گفته شد.غدر و بى وفايى دنيا ممکن است اشاره به اهل آن باشد که غالباً بى وفا هستند هنگامى که دنيا به انسان رو مى کند دوستدار و مخلصند و هرگاه پشت کرد گويى هرگز آشنا نبودند. يا اشاره به بى وفايى مواهب دنيوى است در حالى که انسان کاملا سالم و سرحال است و تصوّر مى کند سالها اين وضع ادامه مى يابد. با پيش آمد کوچکى ناگهان سلامت و نشاط برچيده مى شود و در حالى که اموال و ثروت فراوان، از هر سو فراهم کرده، حادثه اى پيش مى آيد که ناگهان ورشکست مى شود و محتاج نان شب مى گردد.ناپايدارى دنيا که در «لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا» بيان شده، نتيجه همان بلاها و حوادث گوناگونى است که از هر سو انسان را احاطه کرده، و در امان نبودن ساکنان دنيا که در جمله «وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا» آمده به سبب همان حوادث تلخ و ناپايدارى دنياست.آرى! «از نسيمى دفتر ايّام بر هم مى خورد» و با يک گردش چرخ نيلوفرى، نه نادر به جا مى ماند و نه کبکبه و دبدبه نادرى و به گفته شاعر:آن مادرى که اين همه فرزند زاد و کشت *** ديگر که چشم دارد از او مهر مادرى!سپس در تأکيد همين معنا با عبارات تکان دهنده ديگرى مى افزايد: «احوالش ناپايدار و حالاتش دگرگون (به گونه اى که) زندگى در آن نکوهيده و نامطلوب و امنيّت در آن ناياب و معدوم است»; (أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ، وَ تَارَاتٌ(3) مُتَصَرِّفَةٌ(4)، الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ، وَ الاَْمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ).سرتاسر تاريخ بشر پر از شواهد زنده اى بر اين گفتار پرمعناى مولاست و از آن فراتر، آيات قرآن مجيد است که از سرگذشت پيشينيان پرده بر مى دارد. از جمله صحنه بسيار عبرت انگيزى است که از زندگى ثروتمند معروف بنى اسرائيل قارون در اواخر سوره قصص، ترسيم کرده است.يک روز قارون با تمام زر و زيور و خدم و حشم و دم و دستگاه خود در ميان بنى اسرائيل ظاهر مى شود و با تمام قدرت و ثروتش از برابر چشمان آنها رژه مى رود، آنچنان که گويى در دل دنياپرستان بنى اسرائيل، قند آب مى شود و فرياد يا (يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِىَ قَارُونُ) سر مى دهند.فرداى آن روز که با يک زلزله آميخته با «خسف» زمين، قارون و تمام اموال و ثروتش را در کام خود فرو مى برد آن دنياپرستان ديروز در وحشت فرو مى روند و اين سخن را مى گويند: «(لَوْلاَ أَنْ مَّنَّ اللهُ عَلَيْنَا لَخَسَفَ بِنَا); اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود ما را نيز به قعر زمين فرو مى برد (و به سرنوشت قارون گرفتار مى شديم)».در عصر و زمان ما نه تنها اين گونه حوادث کم نيست، بلکه دامنه وسيع تر و گسترده ترى پيدا کرده و صحنه هايى که همه روز با چشم خود ناظر آن هستيم.سپس امام(عليه السلام) در پايان اين فراز، تشبيه جالبى درباره حوادث دنيا و ساکنان دنيا دارد، مى فرمايد: «اهل دنيا همواره هدف تيرهاى بلا هستند، که پى در پى بسوى آنها پرتاب مى کند و با مرگ نابودشان مى سازد»; (وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ(5)، تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا، وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا(6)).آرى! انسانها در اين جهان هدفهاى بى دفاعى هستند در برابر تيرهاى بلاها که از چپ و راست و بالا و پايين به سوى آنها پرتاب مى شود; تيرهايى که کمتر خطا مى کند و درست به هدف مى خورد و هدف را نابود مى سازد.آيا در ميدانى که تيراندازان آن را احاطه کرده و مرتّباً انسانى را نشانه گيرى مى کنند امنيّت و سلامتى وجود دارد؟! آيا زندگى در وسط چنين ميدانى مذموم و منفور نيست؟! ممکن است اين ميدان مملوّ از انواع غذاهاى رنگارنگ و لباسهاى زيبا و جواهرات و زيورها باشد; ولى آيا اين امور با آن شرايطى که اين ميدان دارد مى تواند سبب دلخوشى گردد؟! هرگز.در اينجا داستان معروفى است که مى تواند بى وفايى و ناپايدارى دنيا را به خوبى مجسّم کند. در کتاب کامل مبرّد مى خوانيم که: «روزى يزيد ابن عبدالملک گفت دنيا هيچ گاه براى هيچ کس خالى از ناراحتيها و مشکلات نشده من مى خواهم چنين روزى را براى خود فراهم نمايم. هنگامى که يک روز خلوت کردم هيچ خبرى را به من نرسانيد و مرا با لذاتم در آن خلوتگاه واگذاريد. سپس معشوقه خود حبابه را صدا زد و گفت: شراب به من بنوشان و آواز بخوان و (به پندار خود) بهترين وسائل عيش و نوش را فراهم ساز. در اين هنگام حبابه دانه انارى را برگرفت در دهان خود گذاشت. ناگهان به گلوى او پريد (و در دستگاه تنفس او فرو رفت و خارج نشد) و همين سبب مرگ او شد. يزيد ابن عبدالملک چنان ضجّه و فريادى زد که بيهوش شد. هنگامى که به هوش آمد گفت من اجازه نمى دهم او را دفن کنيد بايد در کنار من باشد. (طبق روايت ديگرى پيوسته او را در آغوش گرفت، مى بوييد تا متعفن شد) اطراف او از بنى اميّه به او گفتند اين زن بازگشت به حيات نمى کند اين يک مردار است در اين هنگام اجازه دفنش داد و طبق بعضى از نقلها بعد از 15 روز خود يزيد ابن عبدالملک از دنيا رفت و اين بود سرانجام عيش و نوش بى دغدغه او».(7)*****نکته:سراى پيچيده با بلاها:اين جهان به راستى سراى مشکلات و نابسامانيها و درد و رنجهاست. معمولا همه ما از اين موضوع به طور اجمال آگاه هستيم; ولى غالباً در شرح و تفصيل آن تأمل نمى کنيم.آفاتى که سلامت انسان را تهديد مى کند بيش از آن است که در حساب آيد. ساختمان وجود انسان از اعضاى مختلفى تشکيل شده که هر کدام از آنها براى انجام دادن وظيفه صحيح، شرايط بى شمارى دارند: قلب، کليه ها، عروق و اعصاب، عضلات، استخوانها که اگر کمترين تغييرى در شرايط آن حاصل شود مشکل آفرين است.بعضى از پزشکان معتقدند که کبد انسان سيصد نوع از سموم را دفع مى کند حال اگر کمترين آفتى به آن برسد و يک يا چند نوع از سموم را نتواند دفع کند اوّل مشکلات است. و همچنين چشم و گوش و زبان و امثال آن.از آفات درونى که بگذريم آفات بيرونى فوق العاده زياد و متنوع است به طورى که مرگ انسان در درون عوامل حيات او نهفته است; بارانى که مايه حيات و زندگى است اگر بيش از حدّ ببارد سيلاب عظيمى را تشکيل مى دهد که همه چيز را با خود مى برد; نسيمى که مايه حيات و نشاط است اگر سريع تر از حدّ معمول بورزد، طوفانى مى شود که درختان را از ريشه مى کند و انسانها را به هوا پرتاب مى کند; خورشيدى که نورش زندگى آفرين است اگر بيش از حدّ بتابد انسان گرما زده مى شود و خطر مرگ او را تهديد مى کند; زمينى که بستر آرامش انسان است و همه برکات را از آن مى گيرد اگر سر به طغيان بردارد و زلزله هايى روى دهد گاه شهرهايى را که صدها سال در عمران و آبادى آن کوشيده اند در چند ثانيه به تلّى از خاک مبدّل مى سازد.آفات گياهى، طغيان درياها، هجوم انواع بيماريهاى فراگير از زمين و هوا و آب وغذا، هر کدام مى تواند حيات انسان را تهديد کند. هنگامى که به ملخها فرمان حمله داده شود و لشکر عظيم آنها از هر سو حمله ور شوند برگها و ساقه ها و محصولات درختان را نابود مى کنند بى آنکه هيچ کس ـ حتّى با وسايل پيشرفته امروز ـ بتواند جلوى آنها را بگيرد.اينها مربوط به حوادث طبيعى بود. آفات اجتماعى نيز از آن کمتر نيست جنگهاى خونين که همچون آتشفشان هر روز در گوشه اى جهان ظاهر مى شود دائماً حيات انسان را تهديد مى کند. رقابتهاى ويرانگر در تصاحب پستهاى سياسى و مسائل اقتصادى همه روز گروهى را بر خاک سياه مى نشاند و يا در کام مرگ فرو مى برد.اختلافات خانوادگى که منجر به طلاق و از هم پاشيدگى خانواده ها مى شود. نافرمانى فرزندان، خيانت شرکا و دوستان ناباب و ضربات شکننده منافقان، هر يک عاملى است براى تهديد حيات انسان و يا آرامش او. بنابراين بايد با تمام وجود به اين سخن مولايمان رو بياوريم که: «دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ»(8). (9)*****پی نوشت:1. «غدر» معانى متعددى دارد که قريب با هم است: مکر و نيرنگ و بىوفايى.2. «نزّال» جمع «نازل» به معناى ميهمان و يا کسى که در جايى وارد مى شود.3. «تارات» جمع «تاره» بر وزن «غارت» به معناى زمان و معمولا به معناى يک مرتبه به کار مى رود.4. «متصرّفه» از ريشه «تصرف» يعنى دگرگون کردن.5. «مستهدفه» از ريشه «هدف» گرفته شده که تير به سوى آن پرتاب مى شود.6. «حمام» از ريشه «حم» بر وزن «غم» به معناى مقدر ساختن است و به همين مناسبت حمام به مرگ قطعى که خداوند مقدر ساخته و «حِمام» (به کسر ح) با «حَمام» (به فتح ح) تفاوت دارد، زيرا دومى به معناى کبوتر است.7. کامل مبرّد، ج 1، ص 389 و تتمة المنتهى مرحوم محدّث قمى، شرح حال يزيد ابن عبدالملک.8. در شرح خطبه 145 نيز توضيحات بيشترى در اين رابطه مى خوانيد.9. سند خطبه: اين خطبه را متّقى هندى از فقهاى عامّه در كتاب كنزالعمّال آورده، مى گويد: دينورى و ابن عساكر از عبداللَّه بن صالح عجلى از پدرش چنين نقل مى كند كه روزى على بن ابى طالب عليه السلام خطبه اى براى ما خواند. نخست حمد و ثناى الهى بجا آورد و درود بر پيامبر فرستاد و بعد فرمود: «عِبادَاللَّهِ لاتَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةِ الدُّنْيا فَإِنَّها دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ ...» و نيز سبط بن جوزى در تذكرة الخواصّ آن را با اضافاتى نقل كرده و مى گويد: اين خطبه (به جهت فصاحت و بلاغتش) به عنوان «خطبه بالغه» معروف است. سپس نقل مى كند كه ابونعيم نيز در كتاب حليه بخشى از اين خطبه را آورده است. خطيب خوارزمى نيز در كتاب مناقب آن را با اضافاتى نقل كرده است. نويسنده مصادر نهج البلاغه بعد از اشاره به مطالب بالا مى گويد: با اين نقل گسترده اى كه از خطبه در كتب اهل سنّت آمده، نيازى نمى بينيم كه راويان اين خطبه را از علماى اماميّه شرح دهيم. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 167) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه شريف كه دنيا را نكوهش و نواقص آن را گوشزد كرده، مى خواهد انسان را چنين هشدار دهد كه از تمايل زياد به دنيا بر حذر باشد و بداند كه رو آوردن به زرق و برق دنيا، آدمى را از توجه به خدا باز مى دارد، بايد به دنيا به گونه اى نگريست و استفاده كرد كه بدان منظور پديد آمده است (يعنى دنيا را وسيله آخرت قرار داد و نه هدف) كلمه دار خبر مبتداى محذوف (الدنيا) است.در آغاز، عيبهاى دنيا را بر شمرده و مردم را از آن بر حذر داشته است:1-  دنيا با گرفتارى و بلا همراه است و به منظور رساتر بودن كلام، اين معنا را بطور كنايه با لفظى كه از مادّه حفوف اشتقاق يافته و به معناى احاطه و فراگيرى همه جهات است تعبير فرموده است، چون كنايه رساتر از تصريح است.2-  دنيا به دغلكارى و فريب شهرت دارد، لفظ فريب و دغل را به عنوان كنايه و استعاره ذكر كرده است، زيرا گاهى در دنيا خوشيهايى به انسان رو مى آورد كه چون مورد پسند انسان است و به آن خو مى گيرد، تصور مى كند كه اين وضع براى هميشه باقى مى ماند گويا از دنيا قول گرفته كه هميشه با او سر سازش داشته باشد، و چون آن وضعيت تغيير مى كند و دنيا با او ناسازگار مى شود مثل آن است كه دنيا وى را فريب داده و با او مكر كرده است و از آن رو كه اين تغيير حالت، از خوشى به ناخوشى و بالعكس براى دنيا زياد و دائمى است لذا به اين ويژگى معروف و مشهور است.3-  هيچ حالتى از حالات دنيا ثبات و دوامى ندارد.4-  وارد شوندگان به دنيا از آفتها مصون نيستند.5-  احوال آن متفاوت است. احوال خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن چنين است، «احوالها احوال مختلفه».6-  متغيّر بودن حالات آن، چنان است كه پس از هر حالتى، حالت ديگرى پيدا مى شود.7-  خوشى و دلبستگى بدان نكوهيده است، زيرا لذتهاى آن، عاقبتى هلاكت زا دارد و آلوده به مرض هاى تيره كننده دل و عوارض نامطلوب است و به اين سبب پيوسته در زبانهاى اغلب مردم مورد مذمت قرار مى گيرد و در زبان كسى هم كه دنيا به كام اوست و در آسايش و رفاه زندگى مى كند، موقعى كه برخى بيماريهاى فرساينده بر جسم و جان او عارض مى شود، دنيا مورد نكوهش و مذمّت واقع مى شود.8-  هيچ گونه امنيّتى از خطرهاى آن وجود ندارد و انسان در دنيا از خطراتش ايمن نيست، خطرهايى كه از لوازم ذاتى و تحولاتى وجودى دنياست و استعدادهاى كسانى كه بر اثر حركت افلاك و ستاره هاى آن، امورى را مى پذيرند در دنيا مختلف است و ارواح مجرّده، از سوى حق تعالى به هر پذيرنده اى از آنها آنچه آماده دريافتش هست، افاضه مى كنند.9-  ساكنان دنيا همواره هدف تيرهاى بلايند، واژه اغراض را استعاره از مبتلايان آورده و كلمه «مستهدفه» را هم كه از لوازم مشبه به است براى ترشيح ذكر فرموده است، همچنان كه تيراندازى را استعاره از ايجاد گرفتاريها، و تيرها را به عنوان ترشيح آورده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 322 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأتان و الرّابعة و العشرون من المختار فى باب الخطب و هي مرويّة في البحار من كتاب عيون الحكمة و المواعظ باختلاف و زيادة كثيرة تقف عليها إنشاء اللّه بعد الفراغ من شرح ما أورده السّيد في المتن، و هو قوله عليه السّلام:دار بالبلاء محفوفة، و بالغدر معروفة، لا تدوم أحوالها، و لا تسلم نزّالها، أحوال مختلفة، و تارات متصرّفة، العيش فيها مذموم، و الأمان منها معدوم، و إنّما أهلها فيها أغراض مستهدفة، ترميهم بسهامها، و تفنيهم بحمامها.اللغة:(سلم) المسافر يسلم من باب تعب نجا و خلص من الافات و (تارات) جمع تارة و هى مرّة واحدة و (الأغراض) جمع الغرض و هى الهدف الّذى يرمى إليه السّهام و (المستهدفة) بصيغة الفاعل أى منتصبة للرمى إليها، و في بعض النّسخ بصيغة المفعول أى جعلت هدفا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 323 الاعراب:قوله عليه السّلام: دار، خبر لمبتدأ محذوف أى الدّنيا دار، و قوله: أحوال مختلفة أيضا خبر محذوف المبتدأ أى أحوالها أحوال مختلفة، و قوله: الأمان منها معدوم، في نسخة الشّارح المعتزلي و كذا البحراني بدل منها فيها، و قوله: ترميهم بسهامها الباء للتّعدية إلى المفعول الثّاني أى ترمى إليهم سهامها، و قوله: تفنيهم بحمامها الباء للالة.المعنى:اعلم أنّ الغرض من هذه الخطبة الشريفة الثّنفير عن الدّنيا و التّحذير منها و التّنبيه على مساويها و مخازيها الموجبة للنّفرة و الحذر، قال عليه السّلام (دار بالبلاء محفوفة) أى حفّت بالمكاره و البليّات و أحاطت بها من كلّ جانب الالام و الافات و في نسبة محفوفة إلى الدّار توسّع و المراد كون أهلها محفوفة بها.استعاره (و بالغدر معروفة) قال الشّارح البحراني: استعار لفظ الغدر عمّا يتوهّم الانسان دوامها عليها من أحوالها المعجبة له كالمال و الصحّة و الشّباب فكأنّه في مدّة بقاء تلك الأحوال قد أخذ منها عهدا فكأن التغيّر العارض لها المستلزم لزوال تلك الأحوال أشبه شيء بالغدر، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 324 أقول: مراده عليه السّلام أنّها مشهورة بالغدر و الخداع، معروفة بالمكر و الغرور غير مختفية حيلتها و مكيدتها على أهل البصيرة، لأنّها بكونها حلوة خضرة محفوفة بالشهوات و مهيّاة للامال و الامنيّات، أعجبت النّاس بشهواتها العاجلة و تحبّبت إليهم بلذّاتها الحاضرة، و تزيّنت بالغرور، فاغترّ بها كلّ من كان غافلا عن مكيدتها و افتتن بحبّها كلّ من كان جاهلا بحقيقتها، حتّى إذا أوقعتهم في حبائل محبّتها أبدت ما كان مضمرا في باطنها من مكرها و حيلتها، فلم يكن امرء منها في حبرة إلّا أعقبته بعدها عبرة و لم يلق من سرّائها بطنا إلّا منحته من ضرّائها ظهرا، و لم ينل أحد من غضارتها رغبا إلّا أرهقته من نوائبها تعبا، فكم من واثق بها قد فجعته، و ذى طمأنينة قد صرعته، و ذى ابهة قد جعلته حقيرا، و ذى نخوة قد ردّته ذليلا.و كفى في ايضاح غدرها ما قاله بعض قدماء أهل الحقيقة و البصيرة من أنها الاخذة ما تعطى و المورثة بعد ذلك التبعة، السالبة لمن تكسو و المورثة بعد ذلك العرى، الواضعة لمن ترفع و المورثة بعد ذلك الجزع، التاركة لمن يعشقها و المورثة بعد ذلك الشقوة، المغوية لمن أطاعها الغدّارة بمن أئتمنها، هي المحبوبة التي لا تحبّ أحدا، الملزومة التي لا تلزم أحدا يوف لها و تغدر، و يصدق لها و تكذب و ينجز لها فتخلف، هى المعوّجة لمن استقام بها، و المتلاعبة بمن استمكنت منه بيناهى تطعمه إذ حولته مأكولا، و بيناهى تخدمه إذ جعلته خادما، و بيناهى تضحكه إذ ضحكت منه، و بيناهى تشتمه إذ شتمت منه، و بيناهى تبكيه إذ بكت عليه، و بيناهى قد بسطت يده بالعطية إذ بسطتها بالمسألة، و بينا هو فيها عزيز إذ أذلّته، و بينا هو فيها مكرّم إذ أهانته، و بينا هو فيها معظم إذ حقرته، و بينا هو فيها رفيع إذ وضعته، و بينا هى له مطيعة إذ عصته، و بينا هو فيها مسرور إذ أحزنته، و بينا هو فيها شبعان إذ أجاعته، و بينا هو فيها حىّ إذ أماتته.فافّ لها من دار هذه صفتها تضع التاج على رأسه غدوة، و تعفّر خدّه بالتراب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 325 عشية، و تحلى الأيدى بالأسورة عشيّة، و تجعلها في الأغلال غدوة، و تقعد الرّجل على السرير غدوة، و ترمى به في السجن عشيّة، تفرش له الدّيباج عشيّة، و تفرش له التراب غدوة، و تجمع له الملاهى و المعازف غدوة، و تجمع عليه النوائح و النوادب عشيّة، تحبّب إلى أهله قربه عشيّة، و تحبّب إليهم بعده غدوة، تطيب ريحه غدوة، و تنتن ريحه عشيّة.فهو في كلّ ساعة متوقّع لسطوتها غير آمن غدرها و خديعتها، غير ناج من بلائها و فتنها، تمتّع نفسه من أحاديثها، و عينه من أعاجيبها، و يده من جمعها، ثمّ يصبح باكى العينين، صفر اليدين، في أودية الندامة و الحسرة و الخذلان حيران.و من ذلك كلّه علم أنها (لا تدوم أحوالها) بل يصير حياتها موتا و غناؤها فقرا و فرحها ترحا، و صحتها سقما، و قوّتها ضعفا، و عزّها ذلا، إلى غير هذه من حالاتها المتبدّلة المتغيّرة. (و لا تسلم نزالها) أى لا تسلم النازل في تلك الدّار من آلامها و آفاتها و صدماتها بل هو في كلّ آن مترقّب لإصابة مكروه، و جل من كلّ بلاء.فانّ كلّ ذى جسد فيها لا ينفكّ جسده من أنّ الحرّ يذيبه، و البرد يجمده و السّموم يتخلّله، و الماء يغرقه، و الشّمس تحرقه، و الهواء يسقمه، و السّباع يفترسه، و الطّير تنقره، و الحديد يقطعه، و الصّدم يحطمه.ثمّ هو معجون بطينة من ألوان الأسقام و الأوجاع و الأمراض، فهو مرتهن بها مترصّد لها دائما، لكونه مخلوقا من الأخلاط الأربعة الّتي لو غلب أحدها على الاخر أحدث أنواعا من المرض ألا ترى إنّ أصحّ الأخلاط و أقربها إلى الحياة هو الدّم، فاذا خرج عن حدّ الاعتدال يموت صاحبه بموت الفجأة و الطّاعون و الاكلة و السّرسام.هذا كلّه مع ماله من مقارنة الافات السّبع الّتى لا يتخلّص منها ذو جسد، و هى الجوع، و الظّماء، و الحرّ، و البرد، و الخوف، و الجوع «و المرض ظ» و الموت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 326 أحوالها (أحوال مختلفة) إن جانب منها اعذوذب و احلولى أمرّ منها جانب فأوبى، لم تطل على أحد فيها ديمة رخاء إلّا هتنت عليه مزنة بلاء، و لم يمس امرء منها في جناح أمن إلّا أصبح على قوادم خوف.(و تارات متصرّفة) يعني أنّ حالاتها تتغيّر بأهلها تارة بعد اخرى، و مرّة بعد مرّة، فانّها تنقل أقواما من الجدب إلى الخصب و من الرّجلة إلى الرّكب، و من البؤس إلى النّعمة، و من الشدّة إلى الرّخاء، و من الشّقاء إلى الرّاحة، ثمّ تنقلب بهم فتسلبهم الخصب و تنزع منهم النّعمة و الرّاحة.و محصّله أنّها دار تصرّف و انتقال و تقلّب من حال إلى حال صحّتها تتبدّل بالسّقم، و شبابها بالهرم، و غناها بالفقر، و فرحها بالتّرح، و سرورها بالحزن، و عزّها بالذّل، و أمنها بالخوف.بينا ترى المرء فيها مغتبطا محبورا و ملكا مسرورا في خفض و دعة و نعمة و لذّة و أمن وسعة، في بهجة من شبابه و حداثة من سنّه، و بهاء من سلطانه، و صحّة من بدنه إذا انقلبت به الدّنيا أسرّ ما كان فيها قلبا، و أطيب ما كان فيها نفسا، و أقرّ ما كان فيها عينا، و ألذّ ما كان فيها عيشا، فأخرجته من ملكها و غبطتها و خفضها و دعتها و بهجتها، فأبدلته بالعزّ ذلّا، و بالسّرور حزنا، و بالنّعمة نقمة، و بالغنى فقرا، و بالسّعة ضيقا، و بالشّباب هرما، و بالشّرف ضعة و بالحياة موتا.ففارق الأحبّة و فارقوه، و خذله إخوانه و تركوه، و صار ما جمع فيها مفرّقا و ما عمل فيها متبّرا، و ما شيّد فيها خرابا و صار اسمه مجهولا، و ذكره منسيّا، و حسبه خاملا، و جسده باليا، و شرفه وضيعا، و نعمته وبالا، و كسبه خسارا، و ورث أعداؤه سلطانه، و استذلّوا عقبه، و استباحوا حريمه، و تملّكوا أمواله، و نقضوا عهده و ملكوا جنوده، فافّ و تفّ لدار حالها هذا، و شأن ساكنها ذلك، وفّقنا اللّه تعالى للزّهد فيها و الاعراض عنها.و بما ذكرنا ظهر أنّ (العيش فيها مذموم) و أراد بالعيش التّرفّه فيها و التنعّم بلذّاتها و الالتذاذ بشهواتها و إنّما كان مذموما لكونه شاغلا عن التّوجّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 327 إلى الحقّ و عن الالتفات إلى الاخرة، و معقّبا للنّدم و الحسرة الطّويلة و العذاب الشّديد يوم القيامة.قد وقع ذمّه في كتاب اللّه تعالى و على ألسنة الأنبياء و الرّسل متجاوزا عن حدّ الاحصاء قال تعالى  «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ» و قال أيضا «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ. أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»  و قد وقع تشبيه المتنعّم باللّذات الدّنيويّة و المتلذّذ بشهواتها الملهية له عن التّوجّه إلى عاقبة أمره و الالتفات إلى مال حاله في كلام الحكماء برجل حمل عليه فيل مغتلم، فانطلق مولّيا هاربا، فاتّبعه الفيل فغشيه حتّى اضطرّه إلى بئر فتدلّى فيها و تعلّق بغصنين نابتين على شفير البئر، فاذا في أصلهما جرذان يقرضان الغصنين أحدهما أبيض و الاخر أسود، فلمّا نظر إلى تحت قدميه فاذا رءوس أربع أفاع قد طلعن من جحرهن، فلمّا نظر إلى قعر البئر إذا تنين فاغر فاه نحوه يريد التقامه، فلما رفع رأسه إلى أعلى الغصنين إذا عليهما شيء من عسل النّحل فألهاه ما طعم منه و ما نال من لذّة العسل و حلاوته عن الفكر في أمر الأفاعي اللواتى لا يدرى متى يبادرونه، و ألهاه عن التّنين الّذي لا يدرى كيف مصيره بعد وقوعه في لهواته أما الفيل فهو الأجل، و أمّا البئر فالدّنيا المملوّة من الافات و البلايا و الشرور و أمّا الغصنان فالعمر، و أمّا الجرذان فالليل و النّهار يسرعان في قطع العمر، و أمّا الأفاعي الأربعة فالأخلاط الأربعة الّتي هي السّموم القاتلة من المرّة و البلغم و الرّيح و الدّم الّتي لا يدرى صاحبها متى تهيج به، و أمّا التّنين الفاغر فاه ليلتقمه فالموت الرّاصد الطالب، و أمّا العسل الّذى اغترّ بأكله فما ينال النّاس من عيش الدّنيا و لذّتها و شهوتها و نعيمها و دعتها من لذّة الطّعام و الشّراب و اللباس و الشم و اللّمس و البصر، هذا هو العيش المذموم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 328 و بقباله العيش الممدوح و هو العيش الهنيء الّذي اشير إليه في الحديث القدسي المرويّ في البحار من إرشاد القلوب للّديلمي عن أمير المؤمنين عليه السّلام إنّ اللّه تعالى شأنه قال للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليلة المعراج في جملة مخاطباته: يا أحمد هل تدرى أىّ عيش أهني و أىّ حياة أبقى؟ قال: اللهمّ لا، قال: أمّا العيش الهنيء فهو الّذى لا يفتر صاحبه عن ذكرى و لا ينسى نعمتي و لا يجهل حقّى، يطلب رضائي في ليله و نهاره، و أمّا الحياة الباقية فهى الّتي تعمل لنفسه حتّى تهون عليه الدّنيا و تصغر في عينه و تعظم الاخرة عنده و يؤثر هواى على هواه، و يبتغى مرضاتي، و يعظّم حقّ عظمتي، و يذكر عملي به، و يراقبني بالليل و النّهار عند كلّ سيّئة أو معصية، و ينقى قلبه عن كلّ ما أكره، و يبغض الشيطان و وساوسه، و لا يجعل لابليس على قلبه سلطانا و لا سبيلا، فاذا فعل ذلك أسكنت قلبه حبّا حتّى اجعل قلبه لي و فراغه و اشتغاله و همّه و حديثه من النّعمة الّتي أنعمت بها على أهل محبّتي من خلقى و أفتح عين قلبه و سمعه حتّى يسمع بقلبه و ينظر بقلبه إلى جلالي و عظمتي، و أضيّق عليه الدّنيا و أبغّض إليه ما فيها من اللذات، و أحذّره من الدّنيا و ما فيها كما يحذّر الرّاعى على غنمه مراتع الهلكة فاذا كان هكذا يفرّ من النّاس فرارا، و ينقل من دار الفناء إلى دار البقاء، و من دار الشيطان إلى دار الرّحمن، يا أحمد لأزيننّه بالهيبة و العظمة، فهذا هو العيش الهنىء و الحياة الباقية، و هذا مقام الرّاضين، الحديث (و الأمان فيها معدوم) لأنها إذا كانت بالبلاء محفوفة و بالخديعة موصوفة مختلفة الحالات متصرّفة التارات حسبما عرفت تفصيلا و توضيحا فكيف يؤمن من بوائقها و يطمئنّ من طوارقها، و كيف يسلم من فجعتها و يستراح من خدعتها، و يتخلّص من غيلتها؟!.فهى غرارة ضرارة حائلة زائلة نافذة بائدة أكالة غوّالة حيّها بعرض موت و صحيحها بعرض سقم، ملكها مسلوب، و مالها منهوب، و عزيزها مغلوب، و موفورها منكوب، كيف لا و قد رايتها تنكرها لمن أمن بها و دان لها و اطمئنّ إليها حتّى ظعنوا عنها لفراق الأبد هل زوّدتهم إلّا السغب، أو أحلّتهم إلّا الضنك، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 329 أو نوّرت لهم إلّا الظلمة، أو أعقبتهم الّا الحسرة و الندامة، فبئست الدّار لمن لم يتّهمها و لم يكن فيها على وجل.استعاره مرشحة- استعارة مكنية تخييلية ترشيحية (و انما أهلها فيها أغراض مستهدفة ترميهم بسهامها) قال الشارح البحراني استعار لفظ الأغراض و رشح بذكر الاستهداف و كذلك استعار لفظ الرّمى لايقاع المصائب بهم و رشح بذكر السهام.أقول: بل هو استعارة مكنية تخييلية ترشيحية فانّه عليه الصلاة و السلام شبه الدّنيا بنبال ينصب غرضا و يتّخذ هدفا يرمى إليه بسهامه، فطوى عن ذكر المشبّه به و ذكر المشبّه كما هو شأن الاستعارة المكنية، و أثبت له ما هو من لوازم المشبّه به تخييلا و هو الأغراض و السهام، و رشح بذكر ما هو من ملايمات المشبّه به و هو الرّمى و الاستهداف.و محصّل المراد أنّ الناس في الدّنيا بمنزلة أغراض منصوبة للهدفية ترمى الدّنيا إليهم بسهامها أى مصائبها و محنها و آلامها قال الشاعر:رماني الدّهر بالارزاء حتّى          فؤادى في غشاء من نبال        فصرت إذا أصابتنى سهام          تكسّرت النصال على النصال    و قوله عليه السّلام (و تفنيهم بحمامها) ترشح آخر أى تهلكهم بموتها.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست در تنفير أز دنيا و تنبيه بسرعت زوال آن مى فرمايد:دنيا خانه ايست ببلا احاطه كرده شده، و با مكر و حيله اشتهار يافته، ثبات ندارد حالات آن، و سلامت نمى ماند نازل شوندگان آن، حالهاى آن حالتهاى مختلف است، و مرّات متغيّر و متبدّل تعيّش و التذاذ در آن مذموم است، و أيمنى در آن معدوم است، و جز اين نيست كه أهل دنيا در دنيا نشانگاهانى هستند كه نصب شده اند بنشانگي مى اندازد دنيا بايشان با تيرهاى خود، و فانى مى سازد ايشان را با مرگ خود.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص183 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با اين عبارت آغاز ميشود: «دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفه لا تدوم احوالها و لا يسلم نزالها...» (سرايى است آكنده و فروگرفته به بلا و معروف شده به غدر كه احوالش دائم نمى ماند و فرو آمدگان در آن به سلامت نمى مانند» [ابن ابى الحديد پس از معنى كردن برخى از مفردات و توضيح درباره برخى از اصطلاحات نمونه هايى از آثار و اشعارى را كه در نكوهش دنيا نقل شده آورده است و در مورد اشعار نخست چهارده بيت از ابو نواس شاهد آورده است كه ترجمه يكى دو بيت آن اين چنين است]: «خداوند هر مسلمانى كه مرگ را ياد ميكند و پند ميگيرد و هر مومنى را كه از ياد مرگ ميترسد و بر حذر ميافتد رحمت فرمايد». [سپس هفتاد بيت از سه قصيده شيواى سيد رضى را در مورد دنيا و دگرگونى حالات و زوال نعمتهاى آن شاهد آورده است كه ترجمه چند بيت از آن چنين است.] «مگر نه اين است كه ما نشانه تيرهايى هستيم كه تير تراشى كوشا همواره رها ميكند هرگاه تيرى از كنار ما ميگذرد شاد ميشويم و اگر تيرى به ما اصابت كند بيتابى ميكنيم...» «پند گرفتن ما از روزگار چه اندك است و شيفتگى ما به آرزوها چه استوار و پابرجاست... صاحب كاخ سدير و حيره سپيد و صاحب ايوان كجايند آن شمشيرهاى بران خاندان بدر و آن نيزه هاى استوار بنى ريان كجاست...».مى گويم: اين نمونه كلام رسا و آزاده است و شگفتى نيست كه به هر حال اين شاخه هم از همان درخت و اين اخگر هم از آن كانون است.  
بخش ۲ : عبرت گرفتن از مردگان [منبع]

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ، مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً.
أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً؛ فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمُشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ الصُّخُورَ وَ الْأَحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ [الْمُسْنَدَةَ] وَ الْقُبُورَ اللَّاطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ، الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا، فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ، بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ؛ لَا يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لَا يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ، عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُوِّ الدَّارِ؛ وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى.
وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ.
فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ؟ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُون».

أبْعَدَ آثَاراً : آثارشان ماندگارتر.
رَاكِدَة : ساكن، يعنى حركت و عملى از آنها صادر نمى شود.
عَافِيَة : مندرس، ويران و نابود.
النَّمَارِق : جمع «نمرقة»، بالش كوچك، تشكچه (احتمالا در اينجا معناى دوم مقصود است).
الْمُمَّهَدَة : گسترده.
اللَاطِئَة : چسبنده به زمين، همسطح با زمين.
الْمُلْحَدَة : (قبرهاى) داراى لحد.
فِنَاؤُهَا : فضاى جلوى قبر، «فناء الْدَّار» محيط جلوى خانه.
الْكَلْكَل : سينه شتر.
الْبِلى : فناء، پوسيدگى.
الْجِنَادِل : سنگها.
الثَرَى : خاك.
ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ : آن خوابگاه (قبر) شما را گور گرفت، يعنى اجل شما نزديك است بطوريكه گوئى عن قريب به سرنوشت گذشتگان گرفتار آمده و در همان قبرها زندانى خواهيد شد.
تَنَاهَتْ بِكُمُ الُامُورُ : امور پايان پذيرفت و به انتها رسيد، مقصود پايان يافتن مدت برزخ است.
بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ : قبرها زير و رو شد (و مردگان زنده شدند.)
تَبْلُوا : مى آزمايد و بر نيك و بد اعمال خويش آگاه مى گردد. 
بالِيَة : پوسيده و كهنه شده
عافِيَة : از بين رفته و مندرس شده
مُشَيَّدَة : قصر مرتفع و گچ كارى شده
نَمارِق : بالشها يا فرشهاى عالى
مُمَهَّدَة : آماده و گسترده شده
مُسَنَّدَة : تكيه داده شده
لاطِئَة : چسبيده و تنگ
مُقتَرِب : نزديك شونده
طَحَن : خرد كرده است، آرد نمود
ضَمّ : در بر گرفته است
مُستَودَع : امانتگاه
تَناهَت : بآخر برسد
بُعثِرَت : زير و رو شود
تَبلُو : آزمايش ميكند
أَسْلَفَتْ : قبلا فرستاده و آماده نموده است 
۲. عبرت گرفتن از دنيا:
اى بندگان خدا بدانيد، شما و آنان كه در اين دنيا زندگى مى كنيد، بر همان راهى مى رويد كه گذشتگان پيمودند آنان زندگانى شان از شما طولانى تر، خانه هاى شان آبادتر، و آثارشان از شما بيشتر بود، كه ناگهان صداهايشان خاموش، و وزش بادها در سرزمينشان ساكت، و اجسادشان پوسيده، و سرزمينشان خالى، و آثارشان ناپديد شد. قصرهاى بلند و محكم، و بساط عيش و بالش هاى نرم را به سنگ ها و آجرها، و قبرهاى به هم چسبيده تبديل كردند: گورهايى كه بناى آن بر خرابى، و با خاك ساخته شده است، گورها به هم نزديك اما ساكنان آنها از هم دور و غريبند، در وادى وحشتناك به ظاهر آرام امّا گرفتارند، نه در جايى كه وطن گرفتند انس مى گيرند، و نه با همسايگان ارتباطى دارند، در صورتى كه با يكديگر نزديك، و در كنار هم جاى دارند. چگونه يكديگر را ديدار كنند در حالى كه فرسودگى آنها را در هم كوبيده، و سنگ و خاك آنان را در كام خود فرو برده است.
شما هم راهى را خواهيد رفت كه آنان رفته اند، و در گرو خانه هايى قرار خواهيد گرفت كه آنها قرار دارند، و گورها شما را به امانت خواهد پذيرفت، پس چگونه خواهيد بود كه عمر شما به سر آيد و مردگان از قبرها برخيزيد «در آن هنگام كه هر كس به اعمال از پيش فرستاده آزمايش مى شود، و به سوى خدا كه مولا و سرپرست آنهاست باز مى گردد، و هر دروغى را كه مى بافتند براى آنان سودى نخواهد داشت».
 
(3) بندگان خدا، بدانيد شما و آنچه در آن هستيد از (كالاها و ساختمانها و آرايشهاى) اين دنيا در راه آنان مى باشيد كه پيش از شما گذشته اند، عمرهاشان از شما درازتر و شهرهاشان آبادتر و اثرهاشان مهمتر بود،
(4) صداهاشان خاموش شده (سخن نمى گويند) و بادهاشان خوابيده (كبر و نخوتشان از بين رفته) و اندامشان پوسيده، و شهرهاشان خالى مانده، و آثارشان ناپديد گشته،
(5) قصرهاى افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى چسبيده به لحد تبديل نمودند، آن قبرهايى كه جلو خوان آنها ويران شده، و ساختمان آنها با خاك استوار گشته، آن قبرها بهم نزديك است، ولى ساكن آنها غريب و تنها است (با نزديكى قبر هر يك بقبر ديگرى همديگر را ملاقات نمى كنند)
(6) ما بين اهل محلّه اى ساكن هستند كه ترسان و هراسانند (چون با هم الفت ندارند) و در بين گروهى بظاهر راحتند كه گرفتارى مى باشند (شغلى ندارند ولى در حقيقت به زحمات بيشمار مبتلى هستند) به وطنها (اقامتگاه هميشگى شان) انس نمى گيرند، و با هم آميزش ندارند چون آميزش همسايگان با اينكه نزديك و همسايه هستند، و چگونه بينشان ديد و باز ديد باشد و حال آنكه پوسيدگى با سينه خود آنها را خورد كرده و سنگ و خاك آنان را خورده (نابود نموده) است
(7) و تصوّر كنيد كه شما رفته ايد جائيكه ايشان رفته اند و آن خوابگاه (قبر) شما را گرو گرفته، و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد، پس (اى فريفتگان بدنيا) چگونه خواهد بود حال شما اگر كارهاى شما (قبر و عالم برزخ) بپايان رسد، و مردگان را از قبرها (براى رسيدگى بحساب) بيرون آورند (در قرآن كريم سوره 10 آیه 30 است: «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ، وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» يعنى) در آن هنگام هر نفسى بآنچه كه پيش فرستاده (عملى كه انجام داده) است آزمايش ميشود (سود و زيان آنرا مى بينيد) و بسوى خدا كه مالك بحقّ و راستى ايشان است باز گرديده ميشوند، و بكار آنها نيايد آنچه را كه افتراء مى بستند (بتها را شريك خدا دانسته به شفاعتشان چشم داشتند).
 
بدانيد، اى بندگان خدا، شما و هر چه از اين دنيا از آن شماست، به همان راه مى رويد كه پيشينيان شما رفته اند. كسانى كه عمرهايشان درازتر از عمرهاى شما و خانه هايشان آبادتر از خانه هاى شما و آثارشان ماندگارتر از آثار شما بود. آوازهايشان به خاموشى گراييد و باد بروتشان فرو نشست و پيكرهايشان فرسوده گرديد و سراهاشان خالى افتاد و آثارشان مندرس شد. كاخهاى بلند و بالشهايى را كه بر آن تكيه مى زدند به صخره هاى سخت و گورهاى به هم چسبيده و لحدهاى در زمين كنده، بدل كردند. گورهايى كه آستانه اش بر ويرانى بنا گشته و بناهايش از خاك ساخته شده. مكانهايش به هم نزديك و ساكنانش دور. در محله اى كه مردمش ترسان و هراسان اند. مردمى به ظاهر آسوده و به باطن دل مشغول. به خانه هاى خود انس نمى گيرند و چون همسايگان با يكديگر نمى پيوندند، هر چند در كنار هم اند و خانه هايشان به نزديك است. چگونه به ديدار يكديگر توانند رفت، در حالى كه، در آسياب فرسودگى خرد شده اند و سنگها و زمين پيكرشان را خورده است.
اكنون، چنان پنداريد كه شما نيز به همان جا رخت كشيده ايد كه آنان كشيده اند و گروگان آن خوابگاهيد و آن وديعتگاهتان در كنار گرفته است. چه خواهيد كرد، اگر كارتان به پايان رسد و زمانتان سر آيد و قبرها دهان گشايد و مردگان بيرون آيند. «آنجا هر كس هر چه كرده است پاداشش را خواهد ديد و همه را به سوى خدا مولاى حقيقيشان باز مى گردانند و همه آن بتان كه به باطل مى پرستيدند نابود مى شود.»
 
بدانيد اى بندگان خدا! شما و آنچه در آن از اين دنيا هستيد در همان مسيرى قرار داريد که پيشينيان شما بودند; همان کسانى که عمرشان از شما طولانى تر و سرزمينشان آبادتر و آثارشان از شما گسترده تر و ماندگارتر بود; امّا چيزى نگذشت که صداهايشان خاموش گشت، نيروها و حرکاتشان از کار افتاد، اجسادشان کهنه، خانه هايشان خالى و آثارشان محو گرديد، سرانجام قصرهاى بلند و محکم (و بساط عيش و نوش و تختهاى زينتى و) پشتيهاى نرم و راحت را به تخته سنگهاى خشن لحد و قبور به هم چسبيده و لحدهاى چيده شده مبدّل ساختند; همان گورهايى که درگاهش بر خرابى بنا شده و ساختمانش تنها با خاک برپا گشته; قبرهايى که به يکديگر نزديک است; ولى ساکنانش از يکديگر دورند! آنها در ميان اهل محلّه وحشت و در عين حال و افراد فارغ البال قرار گرفته اند. آنها هرگز انسى به وطنهاى خود (قبرها) پيدا نمى کنند و همچون همسايگان با يکديگر ديدارى ندارند با اينکه به هم نزديک اند و خانه هايشان در کنار يکديگر است. چگونه ممکن است با هم ديدار کنند در حالى که فنا و فرسودگى با سينه سنگين خود آنها را در هم کوبيده و سنگها و خاکها جسمشان را خورده است.
(در آينده اى نزديک) شما نيز به همان مسيرى مى رويد که گذشتگان رفتند و در گرو همان قبر و در دل همان به وديعت سپرده خواهيد شد، چگونه خواهيد بود آن زمان که امور پايان پذيرد (و دوران برزخ سپرى شود و) مردگان از قبرها خارج گردند، آنجاست که هرکس آنچه را از پيش فرستاده تجربه مى کند (و سود و زيان آن را در مى يابد) و به سوى خداوند که مولا و سرپرست واقعى همگان است بازگردانده مى شود و افتراها و سخنهاى نابجا (که در دنيا دستاويزشان بود) از دست مى رود.
 
و بندگان خدا بدانيد كه شما و آنچه در آنيد، به راه آنان كه پيش از شما بودند روانيد كه زندگانى شان از شما درازتر بود، و خانه هاشان بسازتر و يادگارهاشان ديريازتر. كنون آواهاشان نهفته شد، و بادهاشان فرو خفته. تن هاشان فرسوده گرديد، خانه هاشان تهى، و نشانه هاشان ناپديد. كاخهاى افراشته و بالشهاى انباشته را به جا نهادند، و زير خرسنگها و درون گورهاى به هم چسبيده فتادند، جايى كه آستانه اش را ويرانى پايه است، و استوارى بنايش را خاك، مايه. جاى آن نزديك است، و باشنده آن دور و به كنار، ميان مردم محله اى ترسان، به ظاهر آرام و در نهان گرفتار. نه در جايى كه وطن گرفته اند، انس گيرند و نه چون همسايگان يكديگر را پذيرند. با آن كه نزديك به هم آرميده اند خانه هم را نديده اند و چسان يكديگر را ديدار كنند كه فرسودگى شان خرد كرده است، و سنگ و خاك آنان را در كام فرو برده.
گويى شما هم به جايى رفته ايد كه آنان رفته اند، و آن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جاى شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهيد بود اگر كار شما به سر آيد و گورها گشايد «آن هنگام آزموده مى شود هر كس بدانچه پيشاپيش فرستاده، و بازگردانيده مى شوند به سراغ خدا كه مولاى راستين آنهاست و به كارشان نيايد آنچه به دروغ بر مى بافتند.»
 
بندگان خدا، بدانيد شما و آنچه در آن هستيد از اين دنيا در مسير آنانى مى باشيد كه پيش از شما از جهان گذشتند، عمرشان از شما طولانى تر، ديارشان آبادتر، و آثارشان از شما بهتر و ماهرانه تر بود، اما صدايشان فرو مرد، باد غرورشان نشست، بدنهايشان پوسيد، شهرشان خالى شد، و آثارشان نابود گشت. كاخهاى سخت بنيان، و فرشها و بسترهاى گسترده آنها به سنگهاى به هم پيوسته، و گورهاى زير زمين و لحد چيده شده تبديل شد، آن گورهايى كه در جاى ويرانى بنا شده، و با خاك زمين آن را محكم كرده اند. آن قبور به هم نزديك است، اما ساكنانش در تنهايى و غربت اند. در ميان اهل محلّه اى مقيمند كه در وحشت و ترسند، و بين قومى كه به ظاهر فارغ البال ولى در باطل دچار مشغله اى فراوانند، به وطن ها انس نمى گيرند، و همچون پيوستن همسايگان به هم نمى پيوندند با اينكه با هم مجاورند و خانه هايشان به هم نزديك است. چگونه ديد و باز ديد كنند در صورتى كه پوسيدگى با انداختن سنگينى خود بر آنها آنان را متلاشى كرده، و سنگ و خاك اعضايشان را خورده؟
تصور كنيد شما الآن جاى آنها هستيد، و قبرها شما را به گروگان گرفته، و در آغوش آن وديعه گاه رفته ايد. حال شما چگونه خواهد بود آن گاه كه برنامه ها به پايان برسد، و مرده ها را از گورها در آورند آن هنگام هر كسى از آنچه پيش فرستاده آگاه مى شود، و به سوى خداوند كه سرپرست بر حقّ آنان است باز گردانده مى شوند، و آنچه افترا مى بستند به كارشان نيايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 453-444 همسايگان دور از هم!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه دست مخاطبان خود را گرفته و به اعماق تاريخ پيشينيان مى برد و سرنوشت آنها را بعد از يک عمر طولانى با آن همه قوّت و قدرت و عزت، نشان مى دهد و ديروز و امروزشان را در کنار هم مى نهد و بزرگ ترين و مؤثّرترين درس عبرت را به مخاطبان خود که جميع بندگان خدا از هر قوم و ملّتى هستند مى آموزد و مى فرمايد: «بدانيد اى بندگان خدا! شما و آنچه در آن از اين دنيا هستيد در همان مسيرى قرار داريد که پيشينيان شما بودند»; (وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللّهِ أَنَّکُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَکُمْ).سپس به شرح اين مجمل مى پردازد: «همان کسانى که عمرشان از شما طولانى تر و سرزمينشان آبادتر و آثارشان از شما گسترده تر و ماندگارتر بود امّا چيزى نگذشت که صداهايشان خاموش گشت، نيروها و حرکاتشان از کار افتاد، اجسادشان کهنه، خانه هايشان خالى و آثارشان محو گرديد»; (مِمَّنْ کانَ أَطْوَلَ مِنْکُمْ أَعْمَاراً، وَ أَعْمَرَ دِيَاراً، وَ أَبْعَدَ آثَاراً; أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُم هَامِدَةً(1)، وَ رِيَاحُهُمْ رَاکِدَةً، وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً، وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً، وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً(2)).قرآن مجيد نمونه هاى روشنى از چنين اقوامى را در سوره هاى مختلف بر شمرده، از جمله درباره قوم عاد و ثمود، که نمونه روشنى محسوب مى شوند، در سوره «فجر» مى فرمايد: «(أَلَمْ تَرَ کَيْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَاد * إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ * الَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِى الْبِلاَدِ * وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ * وَفِرْعَوْنَ ذِى الاَْوْتَادِ * الَّذِينَ طَغَوْا فِى الْبِلاَدِ * فَأَکْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ * فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَاب); آيا نديدى پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ همچنين با آن شهر ارم با عظمت همان شهرى که مانندش در شهرها ساخته نشده بود و قوم ثمود که صخره هاى عظيم را از کنار درّه مى بريدند (و با آن کاخها مى ساختند) و فرعونى که قدرتمند و شکنجه گر بود، همان اقوامى که در شهرها طغيان کردند و فساد فراوان در آنها به بار آوردند، به همين سبب خداوند، تازيانه عذاب را بر آنان فرو ريخت».(3)امام(عليه السلام) سه ويژگى را که نشانه برترى بعضى از اقوام پيشين بوده براى آنان بر مى شمرد: نخست طول عمر (به گونه اى که درباره بعضى از آنان نوشته اند که عمرشان به چهارصد سال مى رسيد)(4) و ديگر عمران و آبادى شهرها به گونه اى که قرآن در جاى ديگر مى گويد: آنها دل کوهها را مى تراشيدند و خانه هاى امن در آن بنا مى کردند: (وَکَانُوا يَنْحِتُونَ مِنْ الْجِبَالِ بُيُوتاً امِنِينَ)(5). آنها زمينهاى آباد و خرم و سرسبز و باغهاى پرنعمت داشتند و در کشاورزى ابتکار و قدرت فراوانى نشان مى دادند.ديگر اينکه آثار آنها بسيار ماندگارتر بود. اشاره به اينکه خانه ها و قصرها و ساير کارهاى عمرانى آنها به قدرى قوى و محکم بود که ساليان دراز برقرار مى ماند.ولى عاقبت کارشان به کجا انجاميد، فريادها و غوغاها خاموش شد و سکوتى غم انگيز جاى آن را گرفت. بدنهاى بى جان آنها در زير خاک پوسيد و استخوانهايشان تبديل به خاک شد و حتّى آثار آنها برچيده شد.جمله «وَ رِيَاحُهُمْ رَاکِدَةً» با توجّه به اينکه «رياح» جمع «ريح» و ريح در اينجا به معناى «روح» و قوت است مفهوم رکود آن اين است که به کلّى از کار افتادند و بعضى آن را به معناى فرو نشستن باد غرور تفسير کرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از رياح بادهايى باشد که به پرچمهاى قدرتمندان و شاهان مى خورد. ضرب المثل معروفى است که مى گويند: «فلان شخص هنوز باد به پرچمش مى خورد» يعنى هنوز بر سر قوّت و قدرت است; ولى هنگامى که قدرت از بين برود پرچم سقوط مى کند و ديگر بادى به پرچم نمى خورد.سپس امام(عليه السلام) به اين نکته قابل توجّه اشاره مى فرمايد که بعد از کاخ نشين بودن و زندگى پر زرق و برق دنيا به چه روزى گرفتار شدند: «سرانجام قصرهاى بلند و محکم (و بساط عيش و نوش و تختهاى زينتى و) پشتيهاى نرم و راحت را به تخته سنگهاى لحد گورستان و قبور به هم چسبيده و لحدهاى چيده شده مبدل ساختند»; (فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمُشَيَّدَةِ(6)، وَ الَّنمَارِقِ(7) الْمُمَهَّدَةِ، الصُّخُورَ وَ الاَْحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ(8)، وَ الْقُبُورَ اللاَّطِئَةَ(9) الْمُلْحَدَةَ(10)).راستى چه دردناک است که انسان از اوج قدرت در حالى که غرق ناز و نعمت است به جايى منتقل مى شود که از هر نظر نقطه مقابل آن است; نه خانه اى، نه شمعى، نه چراغى، نه بسترى و نه ناز و نعمتى. البتّه اين درد و رنج براى آنهاست که با آن زندگى پر زرق و برق خو گرفته بودند; امّا آنها که زندگى زاهدانه و ساده اى داشتند از اين دگرگونى و تحوّل ناراحت نمى شوند به ويژه آنکه قبر براى آنها «رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ» محسوب مى شود.آنگاه به بيان دقيقى از وضع قبرها و ساکنانش پرداخته، مى فرمايد: «همان گورهايى که درگاهش بر خرابى بنا شده و ساختمانش تنها با خاک برپا گشته; قبرهايى که به يکديگر نزديک است; ولى ساکنانش از يکديگر دورند. آنها در ميان اهل محلّه وحشت و در عين حالى افراد فارغ البال قرار گرفته اند»; (الَّتي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا(11)، وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا; فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ، وَ سَاکِنُهَا مُغْتَرِبٌ، بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّة مُوحِشِينَ، وَ أَهْلِ فَرَاغ مُتَشَاغِلِينَ».آرى! اگر کاخهاى آنها با مصالح گران قيمت ساخته شده بود که از نقاط مختلف با زحمت فراوان گردآورى کرده و منتقل مى ساختند، خانه قبرشان با مصالحى بى ارزش يعنى مشتى خاک بنا شده است.ساکنان اين خانه ها (خانه هاى قبر) در دو حالت متضاد قرار دارند: هم نزديکند و هم دور; نزديک اند از نظر مکان و دورند از نظر ارتباط. يا چنان به خويشتن مشغول اند که به ديگرى نمى پردازند و يا اجازه ندارند که با هم مرتبط شوند. به ظاهر کارى ندارند; امّا در واقع بسيار گرفتارند; زيرا هر چند چيزى از کارهاى دنيوى در آنجا نيست امّا چنان گرفتار اعمال خويش اند که به ديگرى نمى پردازند (البتّه همه اينها در زندگى برزخى رخ مى دهد).آنگاه امام(عليه السلام) در تکميل اين سخن مى فرمايد: «آنها هرگز انسى به وطنهاى خود (يعنى قبرها) پيدا نمى کنند و همچون همسايگان با يکديگر ديدارى ندارند با اينکه به هم نزديک اند و خانه هايشان در کنار يکديگر است»; (لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالاَْوْطَانِ، وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ، عَلَى ما بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ، وَ دُنُوِّ الدَّارِ).جمله «لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالاَْوْطَانِ» ممکن است اشاره به اين باشد که آنها هر چند ساليان درازى است در قبرها خفته اند; ولى هرگز به آن علاقه ندارند و انس نمى گيرند. اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده که منظور ترک رابطه با وطنهاى خود در عالم دنياست که هرگز فکر بازگشت به وطن نمى کنند; ولى معناى اوّل به قرينه جمله «وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ ...» صحيح تر به نظر مى رسد.در پايان اين بخش به اين نکته اشاره مى فرمايد که چرا نمى توانند با هم رابطه برقرار کنند: «چگونه ممکن است با هم ديدار کنند در حالى که فنا و فرسودگى با سينه سنگين خود آنها را در هم کوبيده و سنگها و خاکها جسمشان را خورده است»; (وَ کَيْفَ يَکُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ، وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِکَلْکَلِهِ(12) الْبِلَى، وَ أَکَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ(13) وَ الثَّرَى!(14)).اشاره به اينکه آنها هر چند در قبرهاى ديوار به ديوار هم خفته اند; ولى همه قدرت خويش را از دست داده و به مشتى خاک تبديل شده اند; تزاور و ديدار چگونه در ميان استخوانهاى پوسيده و خاکهاى بى جان امکان پذير است؟!به گفته شاعر عرب:غَريبٌ وَأطْرافُ الْبُيُوتِ تَحُوطُهُ *** ألا کُلُّ مَنْ تَحْتَ التُّرابِ غَريبٌخفتگان در زير خاک غريب اند و ديوارهاى قبر از هر سو آنها را احاطه کرده، آرى! همه خفتگان در زير خاک غريب اند.*****نکته:سرنوشت انسان پس از مرگ:آنچه در فقره بالا آمد به قرينه جمله هايى که در آخر آن بود مربوط به جسم انسانها پس از مرگ است; جسم ها هستند که مى پوسند و خاک مى شوند جسمها هستند که با هم ديدارى ندارند و همه در هاله اى از غربت فرو رفته اند.ولى به يقين ارواح وضع ديگرى دارند; ارواح بدکاران گرفتار مجازاتهاى سختى هستند که در قرآن به بعضى از نمونه هاى آن مانند آل فرعون اشاره شده است: «(النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ); عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند و روزى که قيامت برپا شود (مى فرمايد:) آل فرعون را در سخت ترين عذابها وارد کنيد».(15)نيکوکاران در بهشت برزخى جاى مى گيرند و آن گونه که قرآن درباره شهيدان راه خدا مى گويد: «(فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ); آنها از نعمتهايى که خدا به آنها بخشيده شاد و خوشحال اند».(16) بلکه از بعضى روايات چنين استفاده مى شود که ارواح نيکان با يکديگر ديدار دارند و حلقه هاى انس تشکيل مى دهند.مرحوم کلينى در جلد سوم کافى در «باب ارواح المومنين» از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل مى کند که به اتفاق يکى از يارانش (حبّة العرنى) به پشت ديوار شهر کوفه که به نام وادى السلام معروف بود رفت و گويى با ارواح مردگان پيوسته و آهسته سخن مى گفت من مدّتى ايستادم و مدّتى نشستم و خسته شدم. عباى خود را بر زمين گستردم و عرض کردم: اى اميرمؤمنان! من از اينکه اين همه سرپا ايستاده ايد براى شما ناراحتم ساعتى استراحت کنيد، فرمود: من با ارواح اين مردگان سخن مى گويم و انس مى گيرم، عرض کردم: اى اميرمؤمنان! آيا آنها واقعاً چنين هستند؟ فرمود: «نَعَمْ وَ لَوْ کُشِفَ لَکَ لَرَأَيْتَهُمْ حِلَقاً حِلَقاً مُحْتَبينَ يَتَحادَثُونَ; اگر پرده ها از جلوى چشم تو کنار رود آنها را به صورت حلقه ها مى بينى که گرد هم نشسته اند و سخن مى گويند».(17)بنابراين اگر مى بينيم امام(عليه السلام) در اين عبارات تنها بر سرنوشت جسمانى انسان تکيه مى کند و سخنى از ارواح نمى گويد به دليل آن است که غالب مردم در اين دنيا به پرورش جسم و لذّات جسمانى مى پردازند، امام(عليه السلام) مى فرمايد: سرانجام اين جسم به کجا منتهى مى شود، بيدار باشيد و اين همه براى نيل به لذات جسمانى مرتکب انواع گناهان نشويد.*****سرنوشت حتمى شما:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه که پايان بخش آن است، آنچه را درباره سرنوشت پيشينيان بيان فرموده، بر مخاطبان خود تطبيق مى دهد تا گمان نکنند مرگ و مير و رها کردن کاخها و سرمايه ها و امکانات زندگى و پيوستن به خفتگان زير خاک که نه چيزى با خود بردند و نه ارتباطى با يکديگر مى گيرند مخصوص پيشينيان بود، مى فرمايد: «(در آينده اى نزديک) شما نيز به همان مسيرى مى رويد که گذشتگان رفتند و در گرو همان قبر و در دل همان به وديعت سپرده خواهيد شد»; (وَ کَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ، وَ ارْتَهَنَکُمْ ذلِکَ الْمَضْجَعُ(18)، وَ ضَمَّکُمْ ذلِکَ الْمُسْتَوْدَعُ).آرى! اين قانونى است که هيچ گونه استثنايى در آن نيست با اينکه هر عمومى استثنا و تخصيصى دارد اين امور هرگز تخصيص بردار نيست (يعنى آن قاعده نيز استثنايى دارد که در بعضى از موارد بدون استثناست). به بيان ساده مردم: «ممکن است دير و زودى داشته باشد; ولى سوخت و سوزى ندارد».سپس امام(عليه السلام) به نکته مهمى اشاره مى فرمايد و آن اينکه اگر کار انسان با مردن تمام مى شد چندان مشکل نبود. مشکل مهم آن است که بايد به زودى در دادگاه قيامت حضور يابد و در برابر تمام اعمالش از کوچک و بزرگ پاسخگو باشد، مى فرمايد: «پس چگونه خواهيد بود آن زمان که امور پايان پذيرد (و دوران برزخ سپرى شود و) مردگان از قبرها خارج گردند، آنجاست که هرکس آنچه را از پيش فرستاده تجربه مى کند (و سود و زيان آن را در مى يابد) و به سوى خداوند که مولا و سرپرست واقعى همگان است بازگردانده مى شود و افتراها و سخنهاى نابجا (که در دنيا دستاويزشان بود) از دست آنها مى رود»; (فَکَيْفَ بِکُمْ لَوْ تَنَاهَتْ(19) بِکُمُ الاُْمُورُ، وَ بُعْثِرَتِ(20) الْقُبُورُ: «هُنَالِکَ تَبْلُو(21) کُلُّ نَفْس مَا أَسْلَفَتْ، وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَا کانُوا يَفْتَرُونَ»).آرى در آن روز چند چيز چشمگير است: همگى در پيشگاه عدالت پروردگار حاضر مى شوند و همگى اعمال خود را در برابر خويش حاضر مى بينند و همه عذرهاى واهى ونسبتهاى دروغين و ناروا که ابزار گناه و انحراف بود محو و نابود مى گردد و هيچ کس راه فرارى از نتيجه اعمال خود ندارد.به راستى اگر انسان در اين دو نکته بينديشد که سرانجام زندگى پايان مى گيرد و همه چيز را رها کرده به خفتگان در زير خاک مى پيوندد و ديگر اينکه بعد از آن مسئله حساب و کتاب و جزاى اعمال است. حساب و کتابى که هيچ راه گريزى از آن نيست; اگر انسانها در اين دو امر فکر بکنند به يقين مراقب اعمال خويش در اين دنيا خواهند بود و اين همه ظلم و فساد و گناه رخ نخواهد داد.*****پی نوشت:1. «هامدة» از ريشه «همود» در اصل به معناى خاموش شدن آتش و فرونشستن حرارت آن است، سپس به خاموش شدن صداها اطلاق شده و در جمله بالا همين معنا اراده شده است.2. «عافية» از ريشه «عفو» به معناى از بين رفتن آثار چيزى است; مثل اينکه باد بوزد و شنهاى نرم را روى آثار باقى مانده از کاروان بريزد و تمام آن را از نظر محو کند و عفو به معناى گذشت و بخشش و آمرزش نيز از همين جا گرفته شده است، چرا که آثار خطا و گناه را از بين مى برد.3. فجر، آيات 6-13 .4. شرح نهج البلاغه علاّمه خويى، ج 14، ص 230 .5. حجر، آيه 82 .6. «مشيّده» از ريشه «شيد» بر وزن «صيد» به معناى مرتفع ساختن است و «شيد» بر وزن «بيد» به معناى گچ و مانند آن است که براى استحکام و زيبايى بنا روى آن مى مالند، بنابراين «اصول مشيدة» (با تشديد ياء) به معناى بناهاى مرتفع و محکم است و «مشيد» (بر وزن فقير) نيز به معناى بنايى است که گچ کارى و زيبا و محکم شده است و در قرآن مجيد، سوره حج، آيه 45 مى خوانيم: (وَبِئْر مُّعَطَّلَة وَقَصْر مَّشِيد).7. «نمارق» جمع «نمرقه» بر وزن «سنبله» به معناى متّکاى کوچکى است که بر آن تکيه مى کنند و در فارسى به آن «پشتى» مى گويند.8. «مسنّده» از ريشه «سنود» بر وزن «قعود» به معناى تکيه دادن است و «مسنّده» در عبارت بالا به معناى چيزى است که آن را به جايى تکيه داده اند.9. «لاطئه» به معناى چسبيده به زمين است از ريشه «لطوء» بر وزن «فروع» به معناى چسبيدن به زمين گرفته شده است.10. «ملحدة» از ريشه «لحد» بر وزن «مهد» به معناى دفن کردن ميّت است و معناى اصلى آن شکاف طولى است که در يک طرف پايين قبر ايجاد مى کنند که شبيه به پناهگاهى است و بدن ميّت را در آنجا مى گذارند که خاکها روى آن نريزد.11. «فِناء» به معناى فضاى بازى است که در جلوى در بعضى از خانه ها وجود دارد و سابقاً خانه هاى بزرگان چنين بود.12. «کلکل» به معناى سينه است.13. «جنادل» جمع «جندله» بر وزن «مزرعه» به معناى تخته سنگ است.14. «ثرى» به معناى خاک است.15. غافر، آيه 46 .16. آل عمران، آيه 170 .17. کافى، ج 3، ص 243، باب فى أرواح المؤمنين، ح 1.18. «مضجع» به معناى بستر و خوابگاه و در اينجا به معناى قبر است و از ريشه «ضجع» بر وزن «ضرب» به معناى به پهلو خوابيدن گرفته شده است.19. «تناهت» از ريشه «تناهى» به معناى آخر رساندن گرفته شده است.20. «بعثرت» از ريشه «بعثرة» بر وزن «مرتبة» در اصل به معناى زير و رو کردن و بيرون آوردن و استخراج کردن است و از آنجا که به هنگام احياى مردگان در قيامت، قبرها زير و رو مى شود و آنچه درون آنهاست ظاهر مى گردد اين تعبير در مورد رستاخيز به کار رفته است.21. «تبلو» از ريشه «بلاء» به معناى آزمودن گرفته شده و از آنجا که آزمايش سبب آگاهى است گاه اين واژه به معناى آگاهى به کار مى رود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )10- دنيا با ساكنان خود همان رفتارى را دارد كه با گذشتگان داشته است آنها كه از ايشان عمرشان درازتر و خانه هايشان آبادتر و آثارشان بالاتر بود يعنى عظمت آثار آنها چنان بود كه كسى را قدرت داشتن آن نبود و به سبب عظمتى كه داشت نمى توانست به آن برسد.منظور از اين قسمت آن است كه دنيا همچنان كه پيشينيان را به نابودى كشانده ساكنان فعلى را هم به آنان ملحق مى سازد.«اصبحت اصواتهم... و الثرى»،اين جا امام (ع) آنچه را كه بر سر گذشتگان از مردم آمده بطور تفصيل بيان فرموده است كه هشدارى باشد براى مردم دنيا. و عبارت: «رياحهم راكده»، كنايه از بى حركت بودن و گمنامى آنهاست پس از آن همه عظمت و ابهّتى كه در دلهاى مردم داشتند.«قد بنى بالخراب فناؤها»،يعنى خانه هايى كه با داشتن اهل و وجود ساكنان در آن آباد و معمور بود اكنون خراب شده و بر روى آن قبرها جاى گرفته است.در به كار بردن چهار كلمه فناؤها و بناؤها و مغترب و مقترب، امام (ع) رعايت سجع متوازى كرده است، كه در ميان هر يك از دو كلمه پهلوى هم، قرار دارد و از تقابلى كه ميان دورى و نزديكى وجود دارد، چنين اراده شده است كه آن كه در قبر خوابيده اگر چه قبرش به محلّ خانه اش نزديك است اما تنهاست و از خانواده اش دور است. و با بيان چند ويژگى براى خفتگان در قبرها كه وحشت زده و گرفتارند و با وطنهاى خود مأنوس و همانند همسايگان با هم ارتباط بر قرار نمى كنند، اراده كرده است كه اين همسايگى و فراغت خاطر آنها و حتى كليّه حالات آنها مثل دنيا نيست كه با هم انس و الفت داشته باشند و اين مطلب را بدان جهت بيان فرموده تا اهل دنيا از علاقه مندى به آن دورى كنند و چندان دلبسته به آن نباشند، و سپس علت آن را كه اهالى قبرها به ديدار يكديگر نمى روند با اين بيان تشريح فرموده است: چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد و حال آن كه پوسيدگى با سينه خود آنها را آرد كرده و كلمه طحن را براى اين معنا كه كهنگى و پوسيدگى بدنهاى آنان را تباه ساخته استعاره آورده و واژه كلكل را هم كه به معناى سينه و از لوازم مشبّه به است به منظور ترشيح براى آن ذكر كرده است و همچنين لفظ اكل را كه به معناى خوردن است براى اين معنا كه سنگها و خاكهاى گور بدنهاى مردگان را به نابودى كشانده اند استعاره آورده است.«و كأن قد صرتم... المستودع»،واژه كأن از حروف مشبهه به فعل و مخفّفه از مثقّله است، اسم آن ضمير شأن و خبرش قد صرتم است و اشاره است به اين كه شما هم مثل گذشتگان خود گويا اكنون به سرنوشت آنان دچار شده ايد.«و ارتهنكم ذلك المضجع»،گويا قبر، محلّ اقامت شما شده است و شما را از ساكنان پا بر جاى خود به حساب مى آورد، و اين كه قبر را براى مردگان به عنوان مستودع يعنى جايگاه موقّتى و امانت ذكر كرده به اين دليل است كه براى هميشه در آن جا نيستند بلكه در آينده كه روز قيامت است از آن جا بيرون مى آيند و به صحنه رستاخيز و سپس قرارگاه ابدى خود رهسپار مى شوند.«فكيف بكم... القبور»،در آخر، امام (ع) به منظور اين كه مردم را به كارهاى نيك و عبادات تشويق كند و از هوا و هوس و اعمال گناه و معصيت باز دارد ايشان را به احوال روز رستاخيز و هول و هراسهاى آن هشدار مى دهد و به عنوان پرسش كه آگاه كننده تر است توجه آنها را جلب كرده است، و در ذيل اين سؤال به اين نكته اشاره فرموده است كه در آن روز در حقيقت آدمى بيدار شده و نسبت به آنچه از خير و شرّ كه پيش فرستاده و اعمالى كه در دنيا انجام داده آگاه مى شود، به سوى مولاى حقيقى و معبود واقعى بازگشت مى كند كه در اين صورت بطلان تمام معبودهاى باطلى كه در دنيا آنها را حق مى پنداشته اند آشكار مى شود. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 321 و اعلموا عباد اللّه أنّكم و ما أنتم فيه من هذه الدّنيا على سبيل من قد مضى قبلكم ممّن كان أطول منكم أعمارا، و أعمر ديارا، و أبعد آثارا، أصبحت أصواتهم هامدة، و رياحهم راكدة، و أجسادهم بالية، و ديارهم خالية، و آثارهم عافية، فاستبدلوا بالقصور المشيّدة، و النّمارق الممهّدة، الصّخور و الأحجار المسنّدة، و القبور اللّاطئة الملحدة، الّتي قد بني بالخراب فناءها، و شيّد بالتّراب بنائها، فمحلّها مقترب، و ساكنها مغترب، بين أهل محلّة موحشين، و أهل فراغ متشاغلين، لا يستأنسون بالأوطان، و لا يتواصلون تواصل الجيران، على ما بينهم من قرب الجوار، و دنوّ الدّار. و كيف يكون بينهم تزاور و قد طحنهم بكلكله البلى، و أكلتهم الجنادل و الثّرى، و كأن قد صرتم إلى ما صاروا إليه، و ارتهنكم ذلك المضجع، و ضمّكم ذلك المستودع، فكيف بكم لو تناهت بكم الامور، و بعثرت القبور، هنالك تبلو كلّ نفس ما أسلفت و ردّوا إلى اللّه موليهم الحقّ و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون (53904- 53713).اللغة:و (همد) النّار همودا من باب قعد ذهب حرّها و لم يبق منها شيء و همدت الرّيح سكنت. و (المشيّدة) بضمّ الميم و تشديد الياء و فتحها كما في قوله تعالى «وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ» أى قصور مصونة و قيل: مجصّصة و قيل: مزينة، و في بعض النّسخ المشيدة بفتح الميم و تخفيف الياء كما في قوله تعالى «وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» أى المعمول بالشّيد و الجصّ يقال: شدت البيت من باب باع أى بنيته بالجصّ و شاده شيدا أى جصّصه.و (النّمرق) و النمرقة بتثليث النّون و ضمّ الرّاء الوسادة و هى المتكاء، و الجمع نمارق قال تعالى «وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ» و (المسنّدة) بتشديد النّون و تخفيفها من سند إلى الشّيء من باب قعد و تعب اعتمد عليه كاستند إليه و يعدّى بالهمزة و التّضعيف يقال اسندته إلى الشّيء و سندته فسند هو و (اللّطأ) بالأرض من باب منع و فرح لصق و (لحد) القبر و ألحده عمل به لحدا و (فناء) البيت بالكسر ما امتدّ من جوانبه.و (موحشين) في بعض النّسخ بصيغة الفاعل من أوحش المكان و توحش خلا من الانس و أوحش النّاس أى انقطع و بعد قلوبهم عن المودّة و الالفة و في بعضها بصيغة المفعول من أوحش الأرض وجدها وحشة خالية من الانس كلّها مأخوذة من الوحش و هو ما لا يستأنس من دواب البرّ و يقال إذا أقبل اللّيل: استأنس كلّ و حشىّ و استوحش كلّ انسىّ.و (الكلكل) و زان جعفر الصّدر و (الجندل) و زان جعفر أيضا ما يقلّه الرّجل من الحجارة و قد تكسر الدّال و (بعثرات القبور) أى قلّبت ترابها و أخرج موتاها من بعثرت الشيء و بعثرته إذا استخرجته و كشفته.الاعراب:و قوله: إنّكم و ما أنتم فيه، الواو بمعنى مع، و قوله: فاستبدلوا بالقصور، الباء للمقابلة، و قوله: قد بنى بالخراب، الباء بمعنى على، و يؤيّده ما في بعض النّسخ على الخراب بدله و هى للاستعلاء المجازى.و قوله: بين أهل، متعلّق بقوله: مغترب، و على في قوله: على ما بينهم، بمعنى مع كما في قوله تعالى «وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ» و قوله: «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ...» و قوله: و قد طحنهم، الجملة في محلّ النّصب على الحال، و البلى فاعل طحن، و قوله: و كأن قد صرتم، مخفّف كأنّ المشبّهة و الاسم محذوف أى كأنّكم، و يحتمل أن يكون ضمير شأن أى كأنّه قد صرتم و على التّقديرين فكأن هنا مفيدة للتّقريب لأنّ شباهة الأحوال بعضها ببعض تفيد قرب بعضها من بعض، و قوله: فكيف بكم، الفاء فصيحة و كيف اسم استفهام في محلّ الرّفع خبر لمبتدأ محذوف أى فكيف الحال بكم.المعنى:ثمّ ذكرهم بالاعتبار بأحوال السلف الماضين و ما جرت عليهم من تقلّبات الدّنيا و تصاريفها و تنكّر حالاتها و اغتيالها لهم و ما صار إليه عاقبة أمورهم ايضاحا بذلك لما قدّمه سابقا من غدر الدّنيا و عدم دوام أحوالها و سلامة نزالها و انتفاء الأمان فيها و إفنائها بحمامها و تنبيها به على أنّ الباقين فيها سيحلقون بالماضين و يحذون حذوهم و ينقلون من القصور إلى القبور، و يبدّلون السّرور بالويل و الثّبور.فقال عليه السّلام (و اعلموا عباد اللّه أنكم و ما أنتم فيه من هذه الدّنيا) من متاعها و حطامها و زبرجها و زخارفها (على سبيل من قد مضى قبلكم) من أهل الدّيار الخالية و الربوع الخاوية (ممّن كان أطول منكم أعمارا) منهم عوج بن عناق كان جبارا عدو اللّه و للاسلام، و له بسطة في الجسم و الخلق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 330 و كان يضرب يده فيأخذ الحوت من أسفل البحر ثمّ يرفعه إلى السّماء فيشويه في حرّ الشّمس و كان عمره ثلاثة آلاف و ستمائة سنة.و منهم عاد قوم هود فقد كانت بلادهم في البادية و كان لهم زرع و نخل كثير و لهم أعمار طويلة فعبدوا الأصنام و بعث اللّه إليهم هودا يدعوهم إلى الاسلام و خلع الأنداد فأبوا.و منهم شداد بن عاد الّذى بنى ارم ذات العماد في عدّة ثلاثمأة سنة و كان عمره تسعمائة سنة قال في إكمال الدّين: وجدت في كتب معمر أنّه ذكر عن هشام بن سعيد الرّحال، قال: إنّا وجدنا حجرا بالاسكندريّة مكتوبا فيه: أنا شدّاد بن عاد أنا شيّدت إرم ذات العماد الّتي لم يخلق مثلها في البلاد، و جنّدت الأجناد و شددت بساعدى الواد.و منهم لقمان بن عاد و كان من بقيّة عاد الاولى فقد روى أنّه عاش ثلاثة آلاف و خمسمائة سنة.و منهم فرعون ذو الأوتاد قال في مجمع البيان: قال الضحّاك: انّه عاش أربعمائة سنة و كان قصيرا ذميما و هو أوّل من خضب بالسّواد.و منهم عمرو بن عامر الملقّب بمزيقيا و ماء السّماء ملك أرض سبا فقد عاش ثمانمائة سنة أربعمائة سنة سوقة في حياة أبيه و أربعمائة سنة ملكا و كان يلبّس كلّ يوم حليتين في سنّى ملكه فاذا كان بالعشىّ مزق الحليتين حتّى لا يلبسهما أحد غيره سمّى مزيقيّا و سمّى بماء السّماء أيضا لأنّه كان حياة أينما نزل كمثل ماء السّماء.و منهم أبو هبل بن عبد اللّه بن كنانة عاش ستمائة سنة.و منهم جلهمة بن اود و يقال له طىّ و اليه تنسب قبيلة طىّ كلّها، و كان له ابن أخ يقال له: بجابر بن ملك بن اود، و قد عاش كلّ منهما خمسمائة سنة.و منهم عبيد بن الأبرص عاش ثلاثمأة سنة فقال:فنيت و أفنانى الزّمان و أصبحت          لدىّ بنو العشرون هنّ الفواقد    و منهم عزيز مصر الّذى كان في زمن يوسف و أبوه و جدّه و هم الوليد بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 331 الرّيان بن ذوسع و كان عمر العزيز سبعمائة سنة و عمر الرّيان ألف و سبعمائة سنة و عمر ذوسع ثلاثة آلاف سنة.و منهم الضحّاك صاحب الحيّتين عاش ألفا و مأتي سنة.و منهم افريدون العادل عاش فوق ألف سنة.و منهم الملك الذى أحدث المهرجان فقد زعمت الفرس انّه عاش ألفى سنة و خمسمائة.إلى غير هؤلاء من المعمّرين الّذين لا نطول بذكرهم، و انّما ذكرنا هؤلاء تاييدا لما قاله أمير المؤمنين عليه السّلام و ايضاحا له، لأنّ هؤلاء مع كونهم أطول أعمارا قد كانوا (أعمر ديارا و أبعد آثارا) أيضا حسبما أشرنا إليه.و المراد ببعد الاثار بعدها عن أن يقتدر على مثلها المخاطبون الّذين خاطبهم عليه السّلام بهذه الخطبة و كفى بذلك شاهدا بناء الهرمين بمصر، و هما إلى الان باقيان و قد بناهما عزيز مصر وليد بن الرّيان كما نقله تفصيلا الصّدوق في كتاب اكمال الدّين و قد اشير الى بعد آثار بعض من تقدّم ذكرهم في قوله تعالى  «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ. إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ. الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ. وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ. وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ. الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ. فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسادَ. فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ» .قال أمين الاسلام الطّبرسي: الاية خطاب للنّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تنبيه للكفّار على ما فعله سبحانه بالامم السّالفة لما كفرت باللّه و بأنبيائه و كانت أطول أعمارا و أشدّ قوّة و عاد قوم هود.و اختلفوا في إرم على أقوال:أحدها أنّه اسم قبيلة و قيل إنّه جدّ عاد و هو عاد بن عوص بن إرم بن سام ابن نوح.و ثانيها أنّه اسم بلد و هو دمشق و قيل: هو مدينة الاسكندريّة و قيل مدينة شدّاد بن عاد فلمّا أتمّها و أراد أن يدخلها أهلكه اللّه بصيحة نزلت من السّماء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 332 و ثالثها أنّه لقب عاد و قوله «ذات العماد» معناه ذات الطول و الشدّة و قيل: ذات الأبنية العظام المرتفعة، و قال ابن زيد ذات العماد في احكام البنيان «التي لم يخلق مثلها» أى مثل أبنيتها «في البلاد و ثمود الذين جابوا الصخر بالواد» أى قطعوا الصخر و نقبوها بالوادى الذين كانوا ينزلونه و هو وادى القرى.قال ابن عباس: كانوا ينحتون الجبال فيجعلون منها بيوتا كما قال تعالى  «وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ»  «و فرعون ذى الأوتاد» قال عليّ بن إبراهيم القمّي عمل الاوتاد التي أراد أن يصعد بها إلى السماء.و قال الطبرسي قيل في معناه أقوال:أحدها أنه كانت له ملاعب من أوتاد يلعب له عليها.و الثاني انه كان يعذّب بالأوتاد و ذلك أنه إذا غضب على أحد و تد يديه و رجليه و رأسه على الأرض و الثالث أنّ معناه ذو البنيان و البنيان أوتاد.و الرّابع أنه ذو الجموع و الجنود الكثيرة بمعنى أنهم يشدّدون ملكه و يقوّون أمره كما يقوّى الوتد الشيء.و الخامس أنه سمّى ذو الأوتاد لكثرة جيوشه السائرة في الأرض و كثرة أوتاد خيامهم فعبر بكثرة الأوتاد عن كثرة الأجناد و كيف كان فقد ظهر بذلك كلّه أنّ السلف الماضين كانوا طويلة الأعمار عامرة الدّيار بعيدة الاثار من أن يصفها الواصفون أو يقوى على إتيان مثلها الغابرون و مع اتّصافهم بهذه الابهة و العظمة و القوّة و الجلال: (أصبحت أصواتهم هامدة) و هذه الجملة استينافية بيانية فانه لما نبّه المخاطبين على أنهم على سبيل من قد مضى قبلهم فكان لقائل أن يستفهم و يقول: كيف كان حال الماضين و مال أمرهم؟ أجاب عليه السّلام بأنّ أصواتهم العالية الجهورية بالأمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 333 و النّهى و الحكم و الالزام صارت ساكتة ذاهبة الاثر بالمرّة. (و رياحهم راكدة) قال الشارح البحراني: ركود رياحهم كناية عن سكون أحوالهم و خمول ذكرهم بعد العظمة في الصّدور انتهى.و الأظهر أن يراد أنّ أعاصيرهم العاصفة الشديدة الهبوب التي كانت تهب بالرّتق و الفتق و السّياسات صارت ساكنة. (و أجسادهم بالية) بعد بضاضتها و نضارتها (و ديارهم خالية) من أهلها بعد عمارتها (و آثارهم عافية) مندرسة بعد عظمتها و جلالتها. (فاستبدلوا بالقصور المشيدة) المجصّصة الرّفيعة البنيان المحكمة القواعد و الأركان (و النمارق الممهّدة) أى الوسائد المهيئة للمتكئين (الصخور و الأحجار المسنّدة) اى المستندة بعضها إلى بعض أو أنها كانت لهم سنادا (و القبور اللّاطئة الملحدة) أى اللاصقة بالأرض المعمول لها اللّحد كنايه (التي قد بنى بالخراب فناؤها) أى على الخراب، و المراد خراب نفس القبور و تسرّع انهدامها، و انما نسب البناء إلى الفناء و لم يقل قد بنيت بالخراب، لأنّه من باب الكناية باقتضاء البلاغة و قد عرفت في ديباجة الشرح في مبحث الكناية أنّهم يقصدون إثبات شيء لشيء فيتركون التصريح باثباته له و يثبتونه لمتعلّقه كما في قول الشّاعر:إنّ المروّة و السّماحة و الندى          في قبّة ضربت على ابن الحشرج     جعل الأوصاف الثلاثة في قبّة الممدوح و كنى به عن ثبوتها له و قول الاخر في وصف الخمر: صفراء لا تنزل الأحزان ساحتها         لو مسّها حجر مسّته سرّاء    كنى عن نفى الحزن عنها بنفيها عن ساحتها و هو أبلغ من التّصريح به و يحتمل أن يكون المراد خراب الأبدان المدفونة فيها و فناؤها بالبلى (و شيّد بالتراب بناؤها) و في وصفها بذلك أى بكون شيدها التراب دون الجصّ ايماء إلى هوانها و هوان من دفن فيها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 334 (فمحلّها مقترب و ساكنها مغترب) يحتمل أن يكون المراد أنّ محلّ القبور و مكانها قريب من الأحياء و لكن ساكنها غريب عنهم، و أن يكون المراد أنّ محلّ كلّ منها قريب من الاخر و لكن ساكنوها غرباء، يعني أنّهم تدانوا في خططهم و قربوا في مزارهم و بعدوا في لقائهم. (بين أهل محلّة موحشين) أى ذوى وحشة ليس بينهم مودّة و لا الفة و على كون موحشين بصيغة المفعول فالمعنى استيحاش الاحياء منهم، و حاصله أنّهم لا يستأنسون بأحد و لا يستأنس بهم أحد لا من الأحياء و لا من الأموات (و أهل فراغ متشاغلين) أى فراغ من الأمور الدّنيويّة متشاغلين بالامور البرزخيّة من السؤال و الجواب و الثواب و العقاب. (لا يستأنسون بالأوطان) كاستيناس الاحياء بأوطانهم (و لا يتواصلون تواصل الجيران) كتوصّل أهل الدّنيا بجيرانهم (على ما بينهم من قرب الجوار و دنوّ الدّار) و حاصله أنّهم جيران لا يتأنسون و أحياء لا يتزاورون، بليت بينهم عرى التّعارف، و انقطعت منهم أسباب التّواصل، فكلّهم و حيدوهم جميع، و بجانب الهجران و هم جيران (و كيف يكون بينهم تزاور) و تأنّس استعاره بالكنايه تخييلية ترشيحية (و قد طحنهم بكلكله البلى) استعارة بالكناية شبّه البلى بالجمل الضّروس الّذى يرضّ و يدقّ ما يركب عليه بكلكله أى صدره فأثبت له الكلكل تخييلا، و الطحن ترشيحا، و الجامع أنّ البلى يجعل الأجساد أجزاء دقاقا مثل الدّقيق و الطّحين، و كذلك يجعل الضّروس بكلكله ما برك عليه عند الصّيال، و محصّله استبعاد تزاورهم مع اضمحلال أجسامهم و انحلالها بالبلى و كونهم ممزّقين كلّ ممزّق استعاره تبعية (و أكلتهم الجنادل و الثرى) استعارة تبعيّة كما في قولهم: نطقت الحال، و المراد إفناؤها لهم، فاستعار لفظ الاكل للافناء أى كيف يكون بينهم تزاور و قد أفنتهم الجنادل و التّراب هذا.و لا يخفى عليك أنّ إنكار التّزاور و التأنس إمّا مخصوص بغير المؤمنين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 335 أو محمول على التزاور بالأجساد، و هو الأظهر، لأنّ المستفاد من الأخبار الكثيرة ثبوت التّزاور بين أرواحهم، و قد مضت عدّة منها في أواخر التّذييل الثالث من شرح الفصل السّابع من فصول الخطبة الثانية و الثّمانين فليراجع ثمّة.و رويت هنا مضافا إلى ما سبق من البحار من المحاسن عن ابن محبوب عن إبراهيم بن إسحاق الجازى قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام أين أرواح المؤمنين؟فقال: أرواح المؤمنين في حجرات الجنّة يأكلون من طعامها و يشربون من شرابها و يتزاورون فيها و يقولون ربّنا أقم لنا السّاعة لتنجز لنا ما وعدتنا، قال: قلت:فأين أرواح الكفار؟ فقال: في حجرات النّار يأكلون من طعامها و يشربون من شرابها و يتزاورون فيها و يقولون: ربّنا لا تقم لنا السّاعة لتنجز لنا ما وعدتنا.و من المحاسن أيضا عن ابن فضّال عن حماد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ذكر الأرواح أرواح المؤمنين فقال: يلتقون، قلت: يلتقون؟ قال: نعم يتساءلون و يتعارفون حتى إذا رأيته قلت فلان.و فيه من الكافي باسناده عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام إنّ الأرواح في صفة الأجساد في شجر الجنة تعارف و تسائل، فاذا قدمت الرّوح على الأرواح تقول:دعوها فانها قد أقبلت من هول عظيم، ثمّ يسألونها ما فعل فلان و ما فعل فلان، فان قالت لهم: تركته حيا ارتجوه، و إن قالت لهم: قد هلك، قالوا: قد هوى هوى و الاخبار في هذا المعنى كثيرة و لا حاجة إلى الاطالة.ثمّ إنه عليه السّلام لما ذكر المخاطبين بشرح أحوال الماضين و عظم ما حلّ بهم من احوال القبر و دواهيه عقّب عليه السّلام ذلك بالتنبيه على قرب لحاقهم بهم فقال (و كأن قد صرتم إلى ما صاروا إليه) أى انتقلتم من ذروة القصور إلى وهدة القبور و بدّلتم النمارق الممهّدة بالأحجار المشيدة، و دار الانس و العيش و السعة ببيت الوحدة و الوحشة و الضيق و الغربة (و ارتهنكم ذلك المضجع) أى أخذكم أخذ المرتهن لرهنه (و ضمّكم ذلك المستودع) أى ضغطكم القبر الذى هو محلّ الاستيداع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 336 قال الشارح البحراني: و اطلق عليه لفظ المستودع باعتبار كونهم سيخرجون منه يوم القيامة، انتهى.و قد تقدّم بيان ضغطة القبر تفصيلا و تحقيقا مع الأخبار الواردة فيها في التذييل الثالث من شرح الفصل السابع من الخطبة الثانية و الثمانين و لا حاجة إلى الاعادة.ثمّ ذكرّهم عليه السّلام بدواهي القيامة و أفزاعها فقال (فكيف بكم لو تناهت بكم الأمور) أى الامور البرزخية (و بعثرت القبور) أى قلب ترابها و بعث الموتى الذين فيها و جدّدوا بعد اخلاقهم و جمعوا بعد افتراقهم لنقاش الحساب و معاينة الجزاء و هذه اللفظة من ألفاظ الكتاب العزيز قال سبحانه  «إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ. وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ. وَ إِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ. وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ. عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ»  و قال أيضا «أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ. وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ. إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ» أى بحث عن الموتى فاخرجوا عنها يعني عند البعث.اقتباس (هنا لك تبلو كلّ نفس ما أسلفت و ردّوا إلى اللّه موليهم الحقّ و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون) اقتباس من الاية الشّريفة في سورة يونس أى في ذلك المقام يعني مقام البعث تختبر كلّ نفس ما قدّمت من عمل فتعاين نفعه و ضرّه، و قرء بعضهم تتلو أى تقرء من التلاوة أو تتبع من التّلو، و ردّوا إلى اللّه موليهم الحقّ أى إلى ربّهم الصّادق ربوبيّته المتولّي لأمرهم على الحقيقة لا ما اتّخذوه مولى و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون، أى ضاع عنهم ما كانوا يدعونه أنّهم شركاء اللّه و أنّهم تشفع لهم روى فى البحار من كتاب مطالب السّؤول عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قال:انظروا إلى الدّنيا نظر الزّاهدين فيها فانّها و اللّه عن قليل تشقى المترف، و تحرّك السّاكن، و تزيل الثّاوى، صفوها مشوب بالكدر، و سرورها منسوج بالحزن، و آخر حياتها مقترن بالضعف، فلا يعجبنّكم ما يغرّنكم منها فعن كثب تنقلون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 337 عنها، و كلّ ما هو آت قريب، و هنا لك تبلو كلّ نفس مأ اسلفت و ردّوا إلى اللّه موليهم الحقّ و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون.تكملة:هذه الخطبة رواها المحدّث العلامة المجلسي قدّس سرّه في المجلّد السابع عشر من البحار من كتاب عيون الحكمة و المواعظ لعليّ بن محمّد الواسطي قال:و من كلام له عليه السّلام: إنكم مخلوقون اقتدارا، و مربوبون اقتسارا، و مضمّنون أجداثا، و كائنون رفاتا، و مبعوثون افرادا، و مدينون جزاء، و مميّزون حسابا، فرحم اللّه عبدا اقترف فاعترف، و وجل فعمل، و حاذر فبادر، و عبّر فاعتبر، و حذّر فازدجر، و أجاب فأناب، و راجع فتاب، و اقتدى فاحتذى، فأسرع طلبا، و نجا هربا فأفاد ذخيرة، و أطاب سريرة، و تأهّب للمعاد، و استظهر بالزّاد، ليوم رحيله، و وجه سبيله، و حال حاجته، و موطن فاقته، تقدّم امامه لدار مقامه فمهّدوا لأنفسكم في سلامة الأبدان، فهل ينتظر أهل غضارة الشّباب إلّا حوانى الهرم، و أهل بضاضة الصحّة إلّا نوازل السّقم، و أهل مدّة البقاء إلّا مفاجاة الفناء، و اقتراب الفوت و دنوّ الموت، و ازوف الانتقال، و اشفاء الزّوال، و حفى الأنين، و رشح الجبين، و امتداد العرنين، و علز القلق، و فيض الرّمق، و ألم المضض، و غصص الجرض.و اعلموا عباد اللّه أنكم و ما أنتم فيه من هذه الدّنيا على سبيل من قد مضى ممّن كان أطول منكم أعمارا، و أشدّ بطشا، و أعمر ديارا، و أبعد آثارا، فأصبحت أصواتهم هامدة جامدة من بعد طول تقلبها، و أجسادهم بالية، و ديارهم خالية، و آثارهم عافية، و استبدلوا بالقصور المشيّدة، و السّرور و النّمارق الممهّدة، الصخور و الأحجار المسندة، في القبور اللاطئة الملحدة التي قد بين الخراب فنائها و شيد التراب بنائها، فمحلّها مقترب و ساكنها مغترب، بين أهل عمارة موحشين، و أهل محلّة متشاغلين، لا يستأنسون بالعمران، و لا يتواصلون الجيران و الاخوان على ما بينهم من قرب الجوار و دنوّ الدّار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 338 و كيف يكون بينهم تواصل و قد طحنهم بكلكله البلى، فأكلهم الجنادل و الثرى، فأصبحوا بعد الحياة أمواتا، و بعد غضارة العيش رفاتا، فجع بهم الأحباب و سكنوا التراب، و ظعنوا فليس لهم اياب، هيهات هيهات «كلّا إنها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ إلى يوم يبعثون».و كأن قد صرتم إلى ما صاروا إليه من البلى و الوحدة فى دار الموت، و ارتهنتهم في ذلك المضجع، و ضمّكم ذلك المستودع، فكيف بكم لو قد تناهت الامور، و بعثرت القبور و حصّل ما في الصّدور و وقعتم للتحصيل، بين يدي الملك الجليل، فطارت القلوب لاشفاقها من سلف الذنوب، هتكت منكم الحجب و الأستار، و ظهرت منكم العيوب و الأسرار «هنا لك تجزى كلّ نفس بما كسبت» إنّ اللّه يقول  «وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ لِيَجْزِيَ» .اغتنموا أيّام الصحّة قبل السقم، و أيام الشيبة قبل الهرم، و بادروا بالتوبة قبل النّدم، و لا يحملنّكم المهلة على طول الغفلة، فان الأجل يهدم الأمل، و الأيّام موكلة بنقص المدّة، و تفريق الأحبّة.فبادروا رحمكم اللّه بالتوبة قبل حضور النوبة، و بروز اللّعبة التي لا ينتظر معه الأوبة و استعينوا على بعد المسافة بطول المخافة.فكم من غافل وثق لغفلته، و تعلّل بمهلته، فأمّل بعيدا، و بنى مشيدا، فنقص بقرب أجله بعد أمله، فأجابه منيّته، فصار بعد العزّ و المنعة و الشرف و الرفعة مرتهنا بموبقات عمله، قد غاب فما رجع، و ندم فما انتفع، و شقى بما جمع في يومه و سعد به غيره في غده، و بقى مرتهنا بكسب يده، زاهلا عن أهله و ولده، لا يغنى عنه ما ترك فتيلا، و لا يجد إلى مناص سبيلا فعلهم عباد اللّه التعرّج و الدّلج و إلى أين المفرّ و المهرب، و هذا الموت في الطلب يخترم الأوّل فالأوّل، لا يتحنّن على ضعيف، و لا يعرّج على شريف، و الجديد ان يحثّان الأجل تحثيثا، و يسوقانه سوقا حثيثا، و كلّ ما هو آت فقريب، و من وراء ذلك العجب العجب فأعدّوا الجواب يوم الحساب، و أكثروا الزّاد ليوم المعاد، عصمنا اللّه و إياكم بطاعته، و أعاننا و اياكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 339 على ما يقرّب إليه و يزلف لديه، فانما نحن به و له إنّ اللّه وقّت لكم الاجال، و ضرب لكم الأمثال، و ألبسكم الرّياش، و أرفع لكم المعاش، و آثركم بالنعم السوابغ، و تقدم إليكم بالحجج البوالغ، و أوسع لكم في الرفد الرافع، فتنهزوا فقد أحاط بكم الاحصاء، و ارتهن لكم الجزاء القلوب قاسية عن حظها، لاهية عن رشدها، اتّقوا اللّه تقيّة من شمّر تجريدا، و جدّ تشميرا و انكمش في مهل، و أشفق في وجل، و نظر في كرّة الموئل، و عافية الصبر، و معية المرجع، و كفى باللّه منتقما و نصيرا، و كفى بكتاب اللّه حجيجا و خصيما.رحم اللّه عبدا استشعر الحزن، و تجلبب الخوف و أضمر اليقين، و عرى من الشك في توهم الزّوال، فهو منه على وبال، فزهر مصباح الهدى في قلبه، و قرّب على نفسه البعيد، و هوّن الشديد، فخرج من صفة العمى، و مشاركة الموتى و اجتاز من مفاتيح الهدى، و مغاليق أبواب الرّدى، و استفتح بما فتح العالم به أبوابه، و خاض بحاره، و قطع غماره، و وضحت له سبيله و مناره، و استمسك من العرى بأوثقها، و استعصم من الحبال بأمتنها، خواض غمرات، فتاح مبهمات، دافع معضلات امة و لا مطية إلّا قصدهاتنبيه:قد تقدّم أوائل فقرات هذا الكلام بهذه الرّواية إلى قوله و غصص الجرض في ضمن فقرات الخطبة الثانية و الثمانين باختلاف أيضا فانظر ما ذا ترى و بما ذكرناه في شرح هذه الخطبة و الخطب المتقدّمة يتّضح لك قريب «غريب ظ» ما فى هذه الرواية و لا حاجة إلى الاعادة هذا.و يستفاد من بعض الرّوايات كون هذه الخطبة مع الكلام الثاني و الأربعين ملتقطين من خطبة طويلة، و هو ما رواه أيضا في المجلّد السابع عشر من البحار في موضع آخر من مناقب ابن الجوزى قال: خطبة و يعرف بالبالغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 340 روى ابن أبي ذئب عن أبي صالح العجلي قال: شهدت أمير المؤمنين كرّم اللّه وجهه و هو يخطب فقال بعد أن حمد اللّه تعالى و صلّى على محمّد رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أيّها النّاس إنّ اللّه أرسل إليكم رسولا ليربح به عليكم، و يوقظ به غفلتكم و إنّ أخوف ما أخاف عليكم اتّباع الهوى و طول الأمل، أمّا اتّباع الهوى فيصدّكم عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسيكم الاخرة، ألا و انّ الدّنيا قد ترحّلت مدبرة، و إنّ الاخرة قد ترحّلت مقبلة، و لكلّ واحد منهما بنون فكونوا من أبناء الاخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، فانّ اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.و اعلموا أنّكم ميّتون و مبعوثون من بعد الموت و محاسبون على أعمالكم و مجازون بها، فلا يغرّنكم الحياة الدّنيا و لا يغرّنكم باللّه الغرور.فانّها دار بالبلاء محفوفة، و بالعناء و الغدر موصوفة، و كلّ ما فيها إلى زوال، و هي بين أهلها دول و سجال، لا تدوم أحوالها، و لا يسلم من شرّها نزّالها، بينا أهلها في رخاء و سرور، إذا هم في بلاء و غرور، العيش فيها مذموم، و الرّخاء فيها لا يدوم، أهلها فيها أغراض مستهدفة، كلّ حتفه فيها مقدور، و حظّه من نوائبها موفور.و أنتم عباد اللّه على محجّة من قد مضى، و سبيل من كان ثمّ انقضى، ممّن كان أطول منكم أعمارا و أشدّ بطشا، و أعمر ديارا، أصبحت أجسادهم بالية، و ديارهم خالية، فاستبدلوا بالقصور المشيّدة، و النّمارق الموسّدة، بطون اللّحود، و مجاورة الدّود، في دار ساكنها مغترب، و محلّها مقترب، بين قوم مستوحشين، متجاورين غير متزاورين، لا يستأنسون بالعمران، و لا يتواصلون تواصل الجيران، على ما بينهم من قرب الجوار، و دنوّ الدّار.و كيف يكون بينهم تواصل و قد طحنتهم البلى، و أظلتهم الجنادل و الثرى، فأصبحوا بعد الحياة أمواتا، و بعد غضارة العيش رفاتا، قد فجع بهم الأحباب، و اسكنوا التّراب، و ظعنوا فليس لهم اياب، و تمنّوا الرّجوع فحيل بينهم و بين ما يشتهون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 341 كلّا إنّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ إلى يوم يبعثون. قال و قد أخرج أبو نعيم طرفا من هذه الخطبة في كتابه المعروف بالحلية.الترجمة:و بدانيد أى بندگان خدا بدرستى كه شما با چيزى كه هستيد در آن از متاع اين دنيا بر طريقه و روش كسانى هستيد كه گذشته اند پيش از شما از أشخاصى كه درازتر بودند از شما از حيثيّت عمرها، و معمورتر بودند از حيثيّت خانها، و دورتر بودند از حيثيّت أثرها، گرديد آوازهاى ايشان خاموش، و بادهاى غرور ايشان ساكن، و بدنهاى ايشان پوسيده، خانه هاى ايشان خالى، و أثرهاى ايشان مندرس پس عوض كردند بقصرهاى محكم شده با گچ و متّكاهاى مهيا شده، سنگها و حجرهاى تكيه كرده بهم قبرهاى هموار شده بزمين صاحب لحد را، چنان قبرهايى كه بنا كرده شده بر خرابى أطراف آنها، و بخاك محكم كرده شد بناى آنها، پس مكان آن قبرها نزديكست، و ساكن آنها غريبست در ميان أهل محله كه صاحبان وحشتند، و در ميان أهل فراغتى كه مشغولند بهولهاى برزخ، انس نمى گيرند ايشان بوطنها، و وصلت نمى كنند مثل وصلت كردن همسايها، با وجود اين كه در ميان ايشانست از قرب همسايگى و نزديكى خانه.و چگونه مى شود در ميان ايشان زيارت كردن يكديگر و حال آنكه مثل آرد كرده بدنهاى ايشان را پوسيدگى بسينه خود، و خورده است ايشان را خاكها و سنگها، و گويا گرديديد شما بسوى آنچه كه گرديدند ايشان بسوى آن و بگرو گرفت شما را آن خوابگاه قبر، و فشار داد شما را آن امانت گاه.پس چگونه باشد حال شما اگر بپايان برسد بشما كارها، و بيرون آورده شود مردهاى قبرها، در آن زمان امتحان مى كند هر نفس آن چيزى را كه پيش فرستاده و رد كرده شوند بسوى خدا كه مولاى بحقّ ايشانست، و گم شود از ايشان آن چيزى كه افترا مى گفتند يعنى شريكى كه قرار مى دادند براى خدا.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom