خطبه ۱۸۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت خدا و صفات او [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يحمد الله فيها و يثني على رسوله و يصف خلقا من الحيوان:
حمد اللّه تعالى:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُدْرِكُهُ الشَّوَاهِدُ وَ لَا تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ وَ لَا تَرَاهُ النَّوَاظِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ؛ الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ، وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى وُجُودِهِ، وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شَبَهَ لَهُ؛ الَّذِي صَدَقَ فِي مِيعَادِهِ وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ وَ قَامَ بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُكْمِهِ؛ مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ، وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ.
وَاحِدٌ لَا بِعَدَدٍ وَ دَائِمٌ لَا بِأَمَدٍ وَ قَائِمٌ لَا بِعَمَدٍ.
تَتَلَقَّاهُ الْأَذْهَانُ لَا بِمُشَاعَرَةٍ، وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي لَا بِمُحَاضَرَةٍ.
لَمْ تُحِطْ بِهِ الْأَوْهَامُ بَلْ تَجَلَّى لَهَا بِهَا، وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا وَ إِلَيْهَا حَاكَمَهَا.
لَيْسَ بِذِي كِبَرٍ امْتَدَّتْ بِهِ النِّهَايَاتُ فَكَبَّرَتْهُ تَجْسِيماً، وَ لَا بِذِي عِظَمٍ تَنَاهَتْ بِهِ الْغَايَاتُ فَعَظَّمَتْهُ تَجْسِيداً، بَلْ كَبُرَ شَأْناً وَ عَظُمَ سُلْطَاناً.

وَاحِدٌ لَا بِعَدَدٍ : از اجزائى تشكيل نيافته، (واحد عددى نيست).
الَامَد : غايت، پايان.
الْمُشَاعَرَة : درك كردن، حس كردن، انفعال حواس در برابر چيزى كه حس مى كنند.
الْمَرَائِى : جمع «مرآة»، مرآ و منظر، يعنى هر آنچه از پديده هاى هستى كه ديده ميشوند، بوجود خداوند گواهى مى دهند. 
لا تَحوى : شامل نمى شود، در بر نمى گيرد
وَسَمَ : داغ و نشان نهاد
مُشاعَرَة : درك از راه حواس 
۱. خدا شناسى:
ستايش خداوندى را سزاست كه حواس پنجگانه او را درك نكنند، و مكان ها او را در برنگيرند، ديدگان او را ننگرند، و پوشش ها او را پنهان نسازند، با حدوث آفرينش ازلى بودن خود را ثابت كرد، و با پيدايش انواع پديده ها، وجود خود را اثبات فرمود، و با همانند داشتن مخلوقات ثابت شد كه خدا همانندى ندارد.
خدا در وعده هاى خود راستگو، و برتر از آن است كه بر بندگان ستم روا دارد، ميان مخلوقات به عدل و داد رفتار كرد، و در اجراى احكام عادلانه فرمان داد، حادث بودن اشياء، گواه بر ازليّت او، و ناتوانى پديده ها، دليل قدرت بى مانند او، و نابودى پديده ها، گواه دائمى بودن اوست.
خدا يكى است نه با شمارش، و همبستگى است نه با محاسبه زمان، بر پاست نه با نگهدارنده اى، انديشه ها او را مى شناسند نه با درك حواس، نشانه هاى خلقت به او گواهى مى دهند نه به حضور مادّى، فكرها و انديشه ها بر ذات او احاطه ندارند، كه با آثار عظمت خود بر آنها تجلّى كرده است، و نشان داد كه او را نمى توانند تصوّر كنند، و داورى اين ناتوانى را بر عهده فكرها و انديشه ها نهاد.
بزرگى نيست داراى درازا و پهنا و ژرفها، كه از جسم بزرگى برخوردار باشد، و با عظمتى نيست كه كالبدش بى نهايت بزرگ و ستبر باشد، بلكه بزرگى خدا در مقام و رتبت، و عظمت او در قدرت و حكومت اوست.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در باره بعضى از صفات خداوند متعال و مدح حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله).
قسمت اول خطبه:
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه حواسّ و مشاعر (كنه ذات و حقيقت) او را در نمى يابد، و مكانها او را فرا نمى گيرد، و ديده ها او را نمى بيند، و پرده ها او را نمى پوشاند (زيرا درك شدن و فرا گرفته شدن و ديده شدن و پوشيده شدن از لوازم جسم است)
(2) و بوسيله حدوث و پديدار شدن آفريدگانش بر قدم و هميشگى و وجود و هستى خود راهنما است (زيرا مخلوق حادث به قديمى كه او را آفريده باشد نياز دارد و نمى شود او حادث بوده يا قادر و توانا نباشد چون در اين صورت خالقيّت را نشايد) و مانند بودن مخلوق بيكديگر دليل است بر اينكه مانندى براى او نيست (زيرا مانند داشتن مستلزم امكان است كه در واجب راه ندارد، و بيان اين مطلب در شرح خطبه صد و پنجاه و دوّم گذشت)
(3) خداوندى كه وفا كننده است وعده خود را، و برتر است از اينكه بر بندگانش ستم روا دارد، و در باره آفريدگانش بعدل رفتار مى نمايد، و حكم خود را بر ايشان از روى راستى و درستى اجراء فرموده است (آنان را بر وفق حكمت و مصلحت آفريده و احكام تكوينيّه و تكليفيّه را از روى عدل و درستى بر آنها تعيين نموده)
(4) و بحدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود و به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده بر توانائى خويش و بنا بود شدن كه از روى ناچارى آنها نگران آن هستند بر هميشگى خود (از عقول) استشهاد نموده و گواهى خواسته (تا حكم كنند كه هر حادثى را آفريننده است و هر ناتوان و نابود شدنى ناقص است و خداوند از حدوث و نقص مبرّى است)
(5) يكى است نه از روى عدد و شماره (واحد عددى نيست كه متّصف به صفت قلّت و مبدا و جزء كثير باشد، بلكه واحد حقيقى است كه كثرت نداشته و دوّمى براى او فرض نمى شود) و هميشه بوده و هست نه بحساب مدّت و زمان (زيرا او آفريننده زمان است) و قائم و برقرار است نه بوسيله ستونها و پشتيبانها (و چيزيكه نگاهش دارد، زيرا همه اشياء مستند باو است) و فهمها او را دريابد نه از راه درك كردن (بحواسّ، زيرا او منزّه است از آنكه در انديشه گنجد) و ديده شده ها (يا ديده ها) بوجود و هستى او گواهى مى دهند نه از روى حاضر شدن با هم (زيرا محدود نيست كه در جائى حاضر و در جاى ديگر نباشد يا چشم سر او را ببيند)
(6) انديشه ها باو احاطه ننموده (بكنه ذات و حقيقتش پى نبرده اند) بلكه بوسيله انديشه ها به انديشه ها آشكار گشته (عقل از راه انديشه باو راه برده و كنه ذاتش را در نيافته، زيرا جسم نيست تا انديشه باو احاطه نمايد) و بسبب انديشه ها امتناع نموده از (احاطه) انديشه ها (باو، زيرا انديشه ممكن بواجب الوجود راه ندارد كه باو احاطه نمايد) و انديشه ها را نزد انديشه ها به محاكمه آورده (انديشه را در اين باب حكم ساخت تا حكم كند كه بخالق مى تواند احاطه نمايد، و او را در انديشه در آورد، چنانكه ممكنات را در مى آورد انديشه به زبان گويد خداوند منزّه است از اينكه در انديشه آيد)
(7) بزرگى او طورى نيست كه نهايات باو برسد و او را بزرگ جلوه دهند در حاليكه داراى جسم باشد، و عظمت او قسمى نيست كه غايات باو خاتمه يابد و او را عظيم نشان دهند در حاليكه داراى جسد باشد (خلاصه بزرگى خداوند متعال مانند بزرگى اجسام نيست كه نهايات و اطراف داشته و بسيار بزرگ و دراز و فراخ باشد) بلكه شأن و سلطنت و پادشاهى او بزرگ است.
 
ستايش خداوندى را كه به حواس درك نشود و هيچ مكان را گنجاى او نيست و هيچ چشمى نتواندش ديد و هيچ پرده اى نتواندش پوشيد.
به حادث بودن آفريدگان خود بر قديم بودنش راه مى نمايد و به پديد آوردن آنها بر هستى خويش گواهى دهد. همانند بودن آفريدگانش به يكديگر، دليل بر بى همانندى اوست.
خداوندى كه در هر وعده كه دهد صادق است و فراتر از آن است كه بر بندگان خود ستم روا دارد. با آفريدگان خود به عدالت رفتار مى كند و هر حكم كه مى دهد از روى عدالت است.
حادث بودن اشياء بر ازليّت او گواه است و موسوم بودنشان به ناتوانى دليل بر توانايى او، آنها به فنا محكوم اند و اين نشانه بر دوام بودن اوست.
يكى است اما نه به عدد، جاويدان است ولى نه به مدت. برپاست ولى نه به نيروى تكيه گاه. ذهنها دريابندش ولى نه از راه حواس. آنچه ديده شود گواه وجود اوست ولى نه آنسان در آنها حاضر باشد و به چشم آيد.
انديشه ها به او احاطه نكنند. بلكه جلوه اى نمود تا به وجودش معترف شوند و به تعقل دريابند كه ادراك كنه ذاتش ممنوع است و بدين ترتيب، آنها را بر انديشه هاى باطلى كه مدعى احاطه ذات او بودند، حاكم و داور قرار داد.
بزرگيش به گونه اى نيست كه داراى ابعاد باشد و اين ابعاد سبب بزرگى جسم او گردند و عظمتش به گونه اى نيست كه غايات به او خاتمه يابند و او را در حالى كه، داراى جسد است، بزرگ نشان دهند. بلكه، شأن او و سلطنت او بزرگ است.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که حواس، وى را درک نمى کند، و مکانها او را در بر نمى گيرد، چشمها او را نمى بيند و پوششها وى را مستور نمى سازد، خداوندى که با حدوث مخلوقاتش، ازليت خود را آشکار ساخته و با پيدايش موجودات، وجود خود را نشان داده و با همانند بودن آفريده ها، عدم وجود مثل و مانندى را براى ذات پاکش اثبات کرده است.
خداوندى که در وعده هايش صادق و برتر از آن است که به بندگانش ستم روا دارد. در ميان بندگان، قيام به قسط کرده و در داورى خود، عدالت را درباره به آنها (به طور کامل) رعايت مى کند. حادث بودن اشيا را گواه بر ازليتش قرار داده و ناتوانى آنها را نشانه اى از قدرت خود، و فناى قهرى آنها را گواه بر دوام و ابديتش شمرده است. او يگانه است، اما نه يگانه عددى (بلکه مثل و مانندى ندارد)، هميشگى است; ولى نه به اين معنا که زمان نامحدودى دارد (او برتر از زمان است) و برقرار است بى آن که نگهدارنده اى داشته باشد.
عقل ها او را در مى يابند ولى نه از طريق حواس، و چشمها او را مى بينند نه به صورت حضور جسمانى، انديشه ها هرگز به او احاطه پيدا نکرده، بلکه به وسيله انديشه بر آنها متجلّى شده است و با نيروى عقل، مسلّم گشته که کنه ذاتش را نتوان درک کرد و انديشه هاى ژرف، افکار سستى را که دعوى احاطه بر کنه ذاتش دارند، به محاکمه کشيده است.
(او بزرگ است) اما نه به اين معنا که حد و مرز جسمش طولانى است (او با عظمت است); اما نه به اين معنا که ابعاد جسمانى فوق العاده بزرگى دارد، بلکه شأن و مقامش بزرگ و والاست و سلطه اش با عظمت!
 
سپاس خدايى را كه حسّهاى ظاهرى، او را نتواند دريافت، و هيچ جاى فرا گرفتن وى را در خود، بر نتواند تافت. ديده ها او را نخواهد ديد، و پوششها وى را نتواند پوشيد.
به حادث بودن آفريده هايش، قديم بودن خود را بيان دارنده است، و با پديد آوردن مخلوقاتش، هستى خويش را نماينده، و با همانند بودن آنان به يكديگر بى همانندى خود را نشان دهنده.
خدايى كه در وعده خود راست گفتار است، و از ستم كردن بر بندگان به دور و به كنار. با آفريدگانش به دادكار كند، و در حكم خود بر آنان با عدل رفتار كند.
نوپديد بودن موجودات گواه است كه او هميشه بوده است، و نشان عجزى كه در آفريده ها نهاده، توانايى او را نموده است، و به نيست شدنى كه آفريدگان را از آن ناچار ساخته، دليل آرد كه خود پاينده است.
يگانه است نه به شمار، هميشه است و به خود پايدار، برپاست نه با نگاهدار.
ذهنها او را -از روى اوصاف- شناسد و به درك او نرسد، و -نشان خلقت او- هر جا بر وجود وى گواهى دهد، نه آنكه او تنها در آنجا بود.
وهمها او را فرا نگيرد، بلكه براى آنها -در ديگر آفريده ها- جلوه كرد، و نماياند كه او را به تصوّر نتوانند در آورد، و داورى را به عهده آنها انداخت -تا بدانند كه او را هرگز چنانكه بايد نتوانند شناخت-.
او نه بزرگى است داراى درازا و پهنا و ژرفا گرديده، و درازى و پهنى و ژرفايى، او را داراى جسمى بزرگ گردانيده، و نه تناورى است حدّها آن را به نهايت رسانيده و كالبدى ستبرش گردانيده، بلكه بزرگى او در مقام و رتبت است، و عظمت او در قدرت و سلطنت.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در حمد الهى و ستايش پيامبر و عجايب آفرينش:
خدايى را حمد كه حواس او را در نيابد، مكانها فرايش نگيرند، چشمها او را نبينند، و پرده هاى پوشنده او را نپوشانند، همان كه حادث بودن مخلوقاتش دليل بر ازلى بودن او، و به وجود آمدن موجودات برهان وجود اوست، و شبيه بودن مخلوقات به يكديگر گواه بر اين كه او را شبيهى نيست.
خداوندى كه در وعده اش صادق، و از اينكه به بندگان خود ستم كند به دور است، در ميان عبادش به قسط، و در حكم كردن بر آنان به عدالت رفتار كند.
به حادث بودن اشياء بر ازليتش، و به داغ ناتوانى كه بر موجودات نهاده بر قدرتش، و به مرگ و فناى مخلوقات كه گريزى از آن قرار نداده بر دائمى بودنش گواه آورد.
يكى است نه به عدد، هميشگى است نه به زمان، بر پاست نه با كمك پشتيبان.
ذهن ها او را دريابند نه به وسيله حواس، و ديده ها وجودش را گواهى دهند نه بر وجه حضور حسّى.
انديشه ها به او احاطه نكرد بلكه به انديشه ها نزد انديشه ها تجلّى نمود، و به انديشه ها وانمود كه انديشه ها به او احاطه ندارند، و انديشه ها را در اين زمينه قاضى قرار داد.
بزرگى او همچون اجسام و اجساد بر اساس طول و عرض و حجم و عمق و بدايت و نهايت نيست تا در جسم و حجم بزرگ آيد، بلكه شأنش بزرگ، و سلطنتش عظيم است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 149-139 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يحمد اللَّه فيها و يثني على رسوله و يصف خلقاً من الحيوان.از خطبه هاى امام عليه السلام است. كه در آن از ستايش خداوند و مدح و ثناى پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس اسرار آفرينش گروهى از حيوانات سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه كه يكى از جامع ترين خطبه هاى نهج البلاغه است و بيشتر از معارف الهيه سخن مى گويد در واقع از شش بخش تشكيل يافته است. در بخش اوّل- همانند بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه- از حمد و ستايش الهى و ذكر اسما و صفات او با تعبيرات بسيار دقيق و حساب شده، سخن به ميان آمده است.در بخش دوم از رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مأموريت ويژه و برنامه هاى عملى او سخن مى گويد.در بخش سوم انگشت روى آفرينش بعضى از جانداران، به عنوان نمونه زنده اى از نشانه هاى علم و قدرت پروردگار گذارده و به خصوص درباره مورچگان و آفرينش آسمان و زمين و خورشيد و ماه، بحث مى كند.در بخش چهارم به نتيجه گيرى از آنچه گفته شد مى پردازد و عظمت آفريدگار را در پشت اين صحنه هاى شگفت انگيز نشان مى دهد و به آنهايى كه اين آيات عظمت حق را مى بينند و راه انكار را مى پويند هشدار مى دهد.در بخش پنجم بار ديگر به آفرينش موجود اعجاب انگيز ديگرى به نام ملخ و دقايق خلقت او مى پردازد و سرانجام در بخش ششم باز به نتيجه گيرى جامعى پرداخته و خطبه را با يك بحث كلى درباره نظام آفرينش و عظمت آفريدگار و خضوع همه موجودات در برابر ذات پاك او به پايان مى رساند. اين گونه بايد خدا را شناخت:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه بعد از ذکر حمد و ستايش پروردگار به بيان اوصاف او مى پردازد; اوصافى که نفى جسميت و نفى حدوث و شبيه و مانند از او مى کند، حضرت مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که حواس، وى را درک نمى کند و مکانها او را در بر نمى گيرد، چشمها او را نمى بيند و پوششها وى را مستور نمى سازد»; (الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي لاَ تُدْرِکُهُ الشَّوَاهِدُ، وَ لاَ تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ، وَ لاَ تَرَاهُ النَّوَاظِرُ، وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ).آنچه در اوصاف چهارگانه بالا آمده امورى است که هرگونه شائبه جسميت را از خداوند نفى مى کند، نه چشم او را مى بيند، نه حواس ديگر او را درک مى کند، نه مکانى دارد و نه چيزى او را مستور و پنهان مى سازد.«شَواهِد» جمع «شاهِدَة» به معناى حس و «مَشاهِد» جمع «مَشْهد» به معناى مکان حضور و ظهور است. «نَواظِر» جمع «ناظِرَة» قوت بينايى است و «سَواتِر» جمع «ساتِرَه» به معناى پرده و هر چيزى است که اشيا را مستور مى سازد.اوصاف بالا که در واقع برگرفته از قرآن مجيد در آيات مختلف آمده است خط بطلان بر عقيده «مُجَسِّمه» (گروهى که براى خدا جسم قائل بودند) مى کشد و بيگانگى آنها را از تعليمات اسلام مشخص مى کند.سپس حضرت اوصاف ديگر از جمله «ازلى» بودن خداوند و نفى هر گونه شبيه و مانند براى او را بيان مى کند و مى فرمايد: «خداوندى که با حدوث مخلوقاتش، ازليت خود را آشکار ساخته و با پيدايش موجودات (اسرار آفرينش) وجود خود را نشان داده و با همانند بودن آفريده ها، عدم وجود مثل و مانندى را براى ذات پاکش اثبات نموده است»; (الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ، وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى وَجُودِهِ، وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ).اساس اين دلايل سه گانه در اين نکته استوار است که امکان ندارد سلسله علتها و معلولهاى جهان تا بى نهايت پيش رود، زيرا تسلسل باطل لازم مى آيد. بنابراين حدوث موجودات دليل بر اين است که يک علت ازلى و ابدى که هستيش از درون ذات اوست در اين جهان وجود دارد; همه حادثند و او قديم، همه مخلوقند و او خالق، چون ذات پاکش از هر جهت بى نهايت است شبيه و مانندى نمى تواند داشته باشد، زيرا دو وجود بى نهايت از همه جهات غير ممکن است; براى اينکه هر کدام ديگرى را محدود مى سازد، ولى مخلوقات که از نظر زمان و مکان و همه چيز محدودند شبيه و مانند بسيار دارند.آن گاه به ذکر دو وصف ديگر از اوصاف ذات پاک خداوند را که جزو «صفات فعل» محسوب مى شود بيان کرده، چنين مى فرمايد: «خداوندى که در وعده هايش صادق، و برتر از آن است که نسبت به بندگانش ستم روا دارد (به همين دليل) در ميان بندگان، قيام به قسط کرده (و هيچ گونه تبعيض را در شرايط مساوى روا نمى دارد) و در داورى خود، عدالت را درباره آنها (به طور کامل) رعايت مى کند»; (الَّذِي صَدَقَ فِي مِيعَادِهِ، وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ، وَ قَامَ بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ، وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُکْمِهِ).آرى، در وعده هاى او چيزى جز صدق وجود ندارد، زيرا تخلّف در وعده يا به علت عجز است يا به جهت جهل و يا به دليل نياز (مثلا انسان وعده اى مى دهد، پس از انجام دادن آن ناتوان مى شود و تخلّف مى کند يا وعده اى مى دهد و بعد مى فهمد نبايد چنين وعده اى را مى داد، يا وعده اى را مى دهد بعد مى بيند تخلّف از آن به نفع اوست) بديهى است هيچ يک از اين اوصاف سه گانه: عجز و جهل و نياز در ذات پاک او راه ندارد، و به همين دليل خلف وعده درباره او متصور نمى شود.در بيان دومين وصف، نخست به والا بودن مقام خداوند از ظلم اشاره مى کند، همان چيزى که از نياز يا عجز و جهل سرچشمه مى گيرد. سپس انگشت بر دو شاخه از شاخه هاى عدل خدا مى گذارد که يکى از آن دو عدم تبعيض است و ديگرى عدالت در قضاوت و داورى و مجازات و کيفر و پاداش، بنابراين جمله هاى سه گانه «وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ» همه اشاره به عدالت خداوند و نفى ظلم از او در جهات مختلف است.سپس به بيان چند وصف ديگر از اوصاف جمال و جلال خدا پرداخته و مى فرمايد: «حادث بودن اشيا را گواه بر ازليتش قرار داده و ناتوانى آنها را نشانه اى از قدرتش و فناى قهرى آنها را گواه بر دوام و ابديتش شمرده است»; (مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الاَْشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ، وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ).امام(عليه السلام) در نخستين جمله مى فرمايد: «خداوند حدوث اشيا را دليل بر ازليت خود قرار داده، زيرا ما در اين عالم مجموعه اى از موجودات حادث را مى بينيم که به صورت علت و معلول زنجيروار به علتهاى گذشته باز مى گردد. آيا ممکن است اين علت و معلولهاى زنجيره اى تا بى نهايت پيش رود؟ و هر علتى خود معلول ديگرى باشد و به تعبير ديگر تسلسل علت و معلول را تا بى نهايت بپذيريم؟ پاسخ اين سؤال به يقين منفى است، زيرا مفهومش اين است که بى نهايت نيازمند تبديل به موجود بى نياز شود يا به تعبير ديگر بى نهايت صفر تبديل به عدد گردد، بنابراين از حدوث اشيا پى به وجودى مى بريم که از ازل بوده و هستيش از خود اوست و واجب الوجود است.در جمله دوم به اين حقيقت اشاره مى کند که در جبين هر موجودى نشانه عجز و ناتوانى به چشم مى خورد; عمرها محدود، قدرتها، شايستگى ها و استعدادها محدوداست، اين عجز و ناتوانى دليل بر اين است که دست قدرت مطلقه اى در پشت سر آنهاست که به هر کدام به مقدارى که حکمتش اقتضا کرده، توانايى بخشيده است.در جمله سوم سخن از فناى موجودات است، فنايى که بى اختيار به سوى آن پيش مى روند و مرگى که در انتظار آنهاست; چه بخواهد يا نخواهد. روشن است که اين موجودات فانى آفريننده خود نيستند و وجودشان از ذاتشان نمى جوشد و گرنه فانى نمى شدند، بنابراين قدرتى مافوق آنهاست که ازلى و ابدى است و اينها همه متکى به ذات پاک او هستند.تنها نکته اى که در اينجا باقى مى ماند اين است که چه تفاوتى ميان جمله «مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الاَْشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ» و جمله اى که در بالا گذشت («الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ») وجود دارد؟ آيا هر دو بيان اثبات ازليت خداوند از طريق حدوث موجودات است; يعنى يک وصف است که با دو عبارت بيان شده يا هر کدام مفهوم جداگانه اى دارد؟ فصاحت و بلاغت امام ايجاب مى کند که هر يک نکته جديدى را القا کند.بعيد نيست که جمله گذشته اشاره به دلالت تکوينى باشد و جمله اخير به دلالت تشريعى; يعنى همان گونه که حدوث موجودات با زبان تکوين دلالت بر ازليت خدا مى کند، در آيات قرآن و روايات معصومين نيز با عبارات مختلف به اين موضوع استدلال شده است. (دقت کنيد).قرآن مجيد مى گويد: «(کُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَان * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالاِْکْرَامِ); تمام کسانى که بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند».(1) و در جاى ديگر مى خوانيم: «(أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْء أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ); آيا آنها بى سبب آفريده شدند يا خود خالق خويشتنند».(2)اين آيه در واقع اشاره به برهان عليت است که در فلسفه براى اثبات وجود خدا آمده و آن اين است که عالمى که در آن زندگى مى کنيم بدون شک، حادث است. آيا اين حادث بدون علت به وجود آمده يا خود علت خويش است يا معلول علتى است که آن هم معلول علت ديگر است و يا مخلوق خداوند واجب الوجودى است که هستى اش در ذات اوست؟ با توجه به باطل بودن سه احتمال اوّل، احتمال چهارم تثبيت مى شود.آن گاه امام(عليه السلام) سه وصف ديگر از اوصاف پروردگار را ذکر مى فرمايد: «او يگانه است; اما نه يگانه عددى (بلکه مثل و مانندى ندارد) هميشگى است ولى نه به اين معنا که زمان نامحدودى دارد و برقرار است بى آنکه نگهدارنده اى داشته باشد»; (وَاحِدٌ لاَ بِعَدَد، وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَد، وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَد).منظور از واحد عددى، اشيايى است که شبيه و مانند و دوم و سوم براى آنها امکان دارد ولى يک فرد بيشتر از آن موجود نشده است; مانند خورشيد در منظومه شمسى که يکى بيش نيست ولى دومى براى آن تصور مى شود.اين معنا درباره خداوند متصور نيست، زيرا وجود او از هر جهت بى نهايت است و تعدد در آن امکان پذير نيست، بنابراين وحدت ذات پاک او وحدت عددى نيست، بلکه به اين معناست که شبيه و نظير و مثل و مانند ندارد، همان چيزى که در سوره توحيد آمده است: (وَلَمْ يَکُنْ لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ)(3) و به تعبير ديگر در واحد عددى تعدد امکان پذير است; ولى در واحد ذاتى امکان پذير نيست.در جمله دوم «دَائِمٌ لاَ بِأَمَد» اشاره به اين مى کند که دوام وجود خداوند، دوام زمانى نيست زيرا ذات پاک او فوق زمان و مکان است بلکه دوام او همان دوام ذاتى است.جمله «قَائِمٌ لاَ بِعَمَد» مفهومش آن است که قيام او به ذات اوست; نه به کمک ديگرى و به بيان ديگر قائم بودن مفهومى مادى دارد و آن اينکه چيزى روى پاى خود بايستد يا به کمک ستونى برپا باشد، و مفهومى مافوق مادى دارد و آن اينکه وجودى مدير و مدبر عالَم هستى باشد آن هم بدون اتکا بر چيز ديگرى و قائم بودن خداوند به همين معناست. به بيانى ديگر، همه موجودات وابسته به ذات پاک او هستند و او قائم به ذات پاک خويش.سپس کلام امام(عليه السلام) اوج مى گيرد و براى معرفى ذات پاک خدا تا آنجا که انديشه هاى بشرى اجازه مى دهد پيش مى رود و ذات پاکش را به طريق ماهرانه اى که نه به تشبيه انجام و نه به تعطيل معرفت ضمن چند جمله کوتاه و پرمعنا معرفى کرده، مى فرمايد: «عقلها او را در مى يابند; ولى نه از طريق حواس و چشمها او را مى بينند; ولى نه به صورت حضور جسمانى»; (تَتَلَقَّاهُ الاَْذْهَانُ لاَ بَمُشَاعَرَة(4)، وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي(5) لاَ بِمُحَاضَرَة(6)).اشاره به اينکه آثار عظمت و قدرت و علم و حکمت او که سراسر جهان را پرکرده دليل روشنى بر وجود اوست; وجودى که پشت پرده غيب و در ماوراى طبيعت قرار گرفته و همه جا را تجليگاه علم و قدرت خود قرار داده است.در ادامه و تکميل اين سخن مى فرمايد: «انديشه ها هرگز به او احاطه پيدا نکرده بلکه به وسيله انديشه بر آنها متجلّى شده و با نيروى عقل، مسلّم گشته که کنه ذاتش را نتوان درک کرد و انديشه هاى ژرف، افکار سستى را که دعواى احاطه بر کنه ذاتش دارند، به محاکمه کشيده است»; (لَمْ تُحِطْ بِهِ الاَْوْهَامُ(7)، بَلْ تَجَلَّى لَهَا(8) بِهَا، وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا، وَ إِلَيْهَا حَاکَمَهَا).امام(عليه السلام) طبق آنچه در بالا آمد هم مذهب تعطيل را ابطال مى کند و هم تشبيه را; يعنى به آنها که مى گويند: ما درباره صفات خدا چيزى جز صفات سلبيه را نمى فهميم، و آنها که خدا را تا سرحد ممکنات پايين مى آورند و صفات محدود ممکن را براى او قائل مى شوند، اخطار مى کند هر دو راه خطا مى پويند. از يک سو از تلقى اذهان و تجلى صفات سخن مى گويد و از سوى ديگر از عدم احاطه افکار به ذات پاک و صفات او، که نتيجه آن، اين مى شود که ما نسبت به ذات و صفات خداوند علم اجمالى داريم، هر چند از شرح و تفصيل آن عاجز و ناتوانيم.سپس امام(عليه السلام) در ادامه و تکميل اين سخن مى فرمايد: «(او بزرگ است) اما نه به اين معنا که حد و مرز جسمش طولانى است (او با عظمت است) اما نه به اين معنا که ابعاد جسمانى فوق العاده بزرگ دارد، بلکه شأن و مقامش بزرگ و والاست و سلطه اش با عظمت!»; (لَيْسَ بِذِي کِبَر امْتَدَّتْ بِهِ النِّهَايَاتُ فَکَبَّرَتْهُ تَجْسِيماً، وَ لاَ بِذِي عِظَم تَنَاهَتْ بِهِ الْغَايَاتُ فَعَظَّمَتْهُ تَجْسِيداً ; بَلْ کَبُرَ شَأْناً، وَ عَظُمَ سُلْطَاناً).اشاره به اينکه وقتى مى گوييم الله اکبر (خداوند از همه چيز بزرگتر است) گاه به ذهن افراد ناآگاه چنين مى آيد که ابعاد وجودى او شرق و غرب و شمال و جنوب عالم را پر کرده است و هنگامى که مى گوييم خداوند عظمت دارد فکر مى کنند نسبت به موجودات ديگر مانند کوهها و درياها و آسمانها چنين است، در حالى که بزرگى و عظمت خدا جنبه جسمانى ندارد، بلکه عظمت و بزرگى معنوى است، زيرا اگر او داراى جسم بزرگى بود حتماً اجزايى داشت و نهايتى و زمان و مکانى، حال آنکه از همه اينها برتر و بالاتر است و چه زيبا فرمود امام صادق(عليه السلام) آنجا که شخصى در حضورش گفت: الله اکبر، امام(عليه السلام) از او پرسيد: خدا از چه چيز بزرگتر است؟ عرض کرد: «من کل شىء» (از همه چيز). امام(عليه السلام) فرمود: در اين صورت خدا را محدود (به زمان و مکان) ساختى. آن مرد عرض کرد: پس چه بگويم؟ فرمود: بگو: «اللهُ اَکْبَر مِنْ أنْ يُوصَفَ ; خداوند برتر از آن است که به وصف درآيد».(9) اشاره به اينکه ما هر وصفى براى او قائل شويم در نهايت از اوصاف مخلوقات است، زيرا در فکر ما بيش از اين نمى گنجد، بنابراين او برتر از همه اين اوصاف است.قرآن مجيد نيز مى گويد: «(سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلاَّ عِبَادَ اللهِ الْمُخْلَصِينَ); منزه است خداوند از توصيف آنها مگر بندگان مخلص خدا».(10) (که او را به آنچه شايسته است وصف مى کنند).(11)****پی نوشت:1. الرحمن، آيه 26 و 27.2. طور، آيه 35.3. در شرح خطبه 65 در جلد سوم همين شرح به حديث پرمعنايى اشاره کرديم که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در پاسخ شخص سؤال کننده اى که درباره يگانگى خداوند از آن حضرت چيزى پرسيد، بيان فرموده که براى واحد چهار معنا ذکر مى کند دو معناى آن درباره خداوند غير ممکن است و دو معناى آن صحيح است. (ر.ک: جلد 3، صفحه 70).4. «مُشاعَرَة» به معناى درک به وسيله حواس است و از شعور به معناى احساس گرفته شده است.5. «مَرائى» جمع «مِرآة» به معناى آينه است و گاه به چشم، آينه اطلاق مى شود، زيرا عکس موجودات در آن مى افتد.6. «مُحاضَرَة» به معناى حضور و مجالست است.7. «اَوْهام» جمع «وَهْم» بر وزن «فهم» در لغت به معناى خطورات قلبى است و در استعمالات روزمره ما در فارسى به معناى پندارهاى باطل يا مشکوک است; ولى قرائن نشان مى دهد که در خطبه بالا و موارد ديگرى از خطبه هاى نهج البلاغه درباره «انديشه هاى دور پرواز» استعمال شده است.8. «تَجلّى لَها» ضميرهاى شش گانه اى که در اين جمله و دو جمله بعد است همه بازگشت به اوهام (عقول) مى کند و مفهومش در جمله اوّل اين است که خداوند از طريق ادراکات عقلى و نظاماتى را که عقل در جهان آفرينش مى بيند بر عقل ها تجلّى کرده و از طريق درک عقل، عدم امکان درک ذاتش بر عقول مسلّم شده است و به وسيله نيروى عقل عقل هاى قاصر مدّعى درک کنه ذاتش را به محاکمه کشيده است (دقّت کنيد). بعضى احتمالات ديگر درباره مرجع اين ضماير داده شده که صحيح به نظر نرسيد.9. الکافى، جلد 1، صفحه 117، حديث 8.10. صافات، آيات 159 و 160.11. سند خطبه: اين خطبه را جمعى از بزرگان و مشاهيرى كه بعد از سيّد رضى مى زيسته اند در كتابهاى خود آورده اند؛ مانند طبرسى در احتجاج و زمخشرى در ربيع الابرار و بعضى ديگر. با توجه به تفاوتهاى قابل ملاحظه نقل آنها با آنچه سيّد رضى نقل كرده است معلوم مى شود آنها از منبع ديگرى نقل كرده اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 467). 
شرح علامه جعفری«الحمدلله الذي لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد و لا تراء النواظر و لا تحجبه السواتر، الدال بقدمه علي حدوث خلقه و بحدوث خلقه علي وجوده …» (ستايش خداي راست كه حواس ظاهري او را نتواند درك نمايد و ديدگاههاي جهان طبيعت نتواند او را در برگيرد و ديدههاي نظاره‌گر نتواند او را ببيند و پرده‌ها او را نپوشاند. با حدوث عالم خلقت دلالت بر قدم خود دارد (همانگونه كه) با ايجاد مخلوقات دلالت بر وجود خود مي‌نمايد …).آن ذات اقدس به جهت غايت لطافت و تجرد از هر گونه ديدگاه و بيننده بالاتر است:او فوق جسم و جسمانيات و بالاتر از استعدادهاي درك همه عوامل دراكه است. لذا انساني كه مي‌خواهد در ارتباط با خداوند ذوالجلال در چنين ديدگاهي با چنان وسايل محدودي توفيق يابد، انتظار بيهوده‌اي را مي‌كشد. ما انسان‌ها معمولا از يك اشتباه منحرف‌كننده غفلت مي‌ورزيم و آن اينست كه ما همواره گمان مي‌كنيم كه آن همه معلومات محدود و نامحدود و گاهي هم بعضي از حقايق بي‌نهايت كه درك و دريافت مي‌نماييم، در نتيجه كاربرد همين عوامل درك مانند حواس طبيعي يا وسايل و ابزاري كه براي دقت كارهاي شگفت انگيز ساخته‌ايم مي‌باشد! در صورتي كه چنين معارف و دريافت شده‌هاي فوق محدوديت‌ها و تعين‌هاي مادي، قطعا از توانايي اين وسايل طبيعي و مصنوعي بالاتر است.شما وقتي كه اندكي دقت مي‌كنيد مي‌بينيد درك حقيقت زيبايي، آزادي حقيقي شخصيت، حقيقت عدالت، و حقيقت ارزش‌ها هيچ يك از عهده وسايل طبيعي و مصنوعي مانند ميكروسكوپها، تلسكوپها و باعظمت ترين كمپيوترها (كامپيوترها) ساخته نيست، چه رسد به درك ذات اقدس ربوبي و صفات عاليه او. بنابراين بايد بپذيريم كه گسترش و عمق جهان هستي و سطوح بيكران آن و تعميم حقايق هستي تا مجردات مربوط به استعدادهاي دروني ما است.1- هر چه در اين دنيا به تصور ما درآيد، مخلوق است و مسبوق به نيستي و دگرگوني. پس تنها قديم آن خداوند است كه فوق قلمرو خلقت است.2- توجه لازم به مسبوق بودن مخلوقات به غير خود، بهترين دليل بر تكيه وجودي آنها به خالق كائنات است.3- و همه موجودات كه در اين جهان هستي در مجراي قانوني خود قرار گرفته‌اند، به وسيله انواعي از پديده‌ها با يكديگر شباهت دارند مانند كميت‌ها، انواع بيشماري از كيفيتها، انواع حركت‌ها، مدت بقاء و دوام در عرصه طبيعت، علل به وجود آمدن و از بين رفتن، طعم‌ها، مقاومت‌ها، نيروها و ضعف‌ها … و غيرذلك، ولي تنها خداوند سبحان است كه شباهتي با هيچ چيز ندارد «و ليس كمثله شيي‌ء».4- با ارائه حدوث تمامي اشياء ازليت خود را اثبات فرموده است، حتي با ارائه حدوث زمان به وسيله احداث ماده متحرك. هر خردمندي مي‌فهمد كه زمان نيز با محدوديت منشا انتزاع آن كه ماده متحرك است، پس از عدم وارد صحنه وجود شده است.5- با توجه به فراگيري ناتواني كه در همه موجودات مشاهده مي‌شود و اين كه هيچ يك مالكيت بقا و زوال و استعداد تغييرپذيري خود را در اختيار ندارد و با اين حال با يك نظم محيرالعقول در مجراي قانوني خود مشغول به كارند، از همين جا است كه عقل بيدار و عظماي معرفتي تاريخ تصريح مي‌كنند كه خداوند به عنوان آن موجود نيرومند حافظ هستي و قوانين آن، حقيقتي است بديهي. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه نخست خداى را ستوده و سپس ذات اقدس وى را از چند امر، منزّه و دور دانسته است:1-  خداوند به حواس ظاهر در نمى آيد، حضرت از حواس به عنوان شواهد تعبير فرموده است زيرا آنها مدركات خود را مشاهده مى كنند و با آن تماس مى گيرند، و پيش از اين بارها ثابت شده است كه خداوند از درك شدن به حواس پاك و منزه است.2-  مكانها او را در بر نمى گيرد و بر او احاطه نمى يابد و اين از بديهيات است كه خداوند جا و مكان ندارد.3-  چشمها او را نمى بينند، ذكر اين صفت پس از نفى درك شواهد كه عموميت دارد، به اين دليل است كه ممكن است برخى تصور كنند كه گر چه خداوند را بقيّه حواس نتوانند درك كنند ولى چشمها مى توانند او را ببينند، چنان كه تعدادى از مردم اين عقيده را دارند و مى گويند: نفى ديده شدن از ذات حق تعالى گمراهى بلكه كفر است (پاك و منزه است ذات بارى از آنچه اين ستمكاران و اهل باطل مى گويند.)4-  با پرده هاى مادى و حجابهاى جسمانى ذات اقدس حق تعالى پوشيده نمى شود زيرا چنين پوششى خاصّ اجسام است و حق تعالى از جسم بودن پاك و مبرّاست.5-  حادث و پديده نيست، و دليل بر آن، حادث بودن آفريده هايش مى باشد، در اين مورد امام (ع) حدوث آفرينش را دليل بر دو امر دانسته است:الف-  بر قديم بودن ذات حق تعالى.ب-  بر اصل وجود و هستى خداوند، و شرح اين مطلب در خطبه 151 ذيل «الحمد للَّه دال على وجوده بخلقه...» ذكر شد، جز آن كه در آن جا، هستى آفريده ها را دليل بر وجود خدا دانسته، ولى در اين خطبه حدوث آنها را دليل قرار داده است و چون هستى ممكنات دليل بر هستى صانع آنها مى باشد. پس سزاوار است كه حدوث آنها دليل بر قدم حق تعالى باشد قديم بودن و ازليّت براى خداوند به يك معناست.6-  شبيه و مانندى براى او نيست زيرا همانندى ويژه آفريده هاى وى است، اين مطلب نيز در بيان خطبه نام برده فوق به تفصيل شرح شده است.7-  خداوند در وعده هاى خود صادق است يعنى آنچه در كتابهاى پيامبرانش خبر داده در تحقق آن شكّى نيست خواه مربوط به امور دنيا باشد چنان كه وعده نصرت به پيامبر و يارانش داده كه مى فرمايد: «وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها...» و نيز وعده داده است كه آنان را در زمين خليفه قرار دهد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ» و خواه مربوط به آخرت باشد چنان كه بندگان صالحش را وعده بهشت و ثواب جزيل داده است، و خلف وعد كذب است و آن هم بر خداى متعال محال است چنان كه در قرآن مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ»8-  به بندگانش ستم روا نمى دارد، بر خلاف سلاطين و پادشاهان روى زمين كه هر گاه ستم كردن بر زير دستان به سودشان باشد و از آن لذت ببرند و يا در ترك آن ضررى احساس كنند در حق آنان روا مى دارند، و اين خود معلول طبيعت مادى بشرى است كه اين را براى خود كمال مى داند، ولى ذات اقدس پروردگار از چنين خاصيّتى مبرّا و دور است.9-  در ميان آفريده هايش به عدل رفتار مى كند و نظام خلقت را بر پايه عدل استوار فرموده است، اين مطلب آن چنان روشن است كه نيازى به توضيح ندارد.10-  به دليل حدوث مخلوقاتش بر ازليّت و بى آغازيش استدلال، و به دليل اهميت اين موضوع، به اختلاف عبارت آن را تكرار فرموده است.11-  به ناتوانى مخلوقات بر كمال قدرت وى استدلال مى شود. آنچه غير از ذات خداست بطور كلّى داغ نقص قدرت بلكه كمال عجز و ناتوانى بر پيشانى دارد، زيرا همگى نيازمند به او هستند و او مبدأ وجودى همه آنهاست و هيچ كدام از سببها و علّتها، علّت واقعى نيستند بلكه همه از معدّات مى باشند پس در حقيقت هيچ قدرتى نيست مگر از او و براى او، و شكل منطقى استدلال با يك قياس استثنايى چنين است: اگر خداوند نسبت به وجود امرى عجز و ناتوانى مى داشت، مبدأ وجودى آن واقع نمى شد، امّا او مبدأ تمام هستيهاست، پس قدرت كامله اش بر تمام آنها ثابت است.يادآورى: از باب اصطلاح، عجز در موردى به كار مى رود كه از آن انتظار قدرت مى رود مثل اين كه به ديوار نمى گويند عاجز است زيرا از آن انتظار قدرت و توانايى نمى رود.12-  جاودانه است زيرا جز ذات اقدس وى همه چيز محكوم به فناست.قدرت و حاكميّت حق تعالى بر آنچه از آفريده هايش كه آمادگى فنا دارند، صورت عدم افاضه مى فرمايد، چنان كه قرآن به اين معنا اشاره مى كند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ، إِلَّا مَنْ شاءَ...» شكل استدلال براى اثبات اين صفت بر طبق قياس استثنايى چنين است: اگر خدا هم مانند بقيه مخلوقات مقهور فنا و نيستى بود جايز الفنا و ممكن مى بود و حال آن كه واجب الوجود بالذات است، پس مقهور فنا نيست بلكه جاويد است و براى هميشه ثابت مى باشد.13-  حق تعالى يكتا و أحد است، واحد نيست كه در سلسله اعداد در آيد، بلكه مبدأ تمام كثرات و شمارنده همه آنهاست، در مباحث گذشته بارها اين معنا را بيان داشتيم كه: اطلاق وحدت بر خدا چگونه و به چه معناست و اين جا، نيازى به اعاده آن نيست.14-  جاودانه است نه در محدوده زمان، اين نيز در گذشته روشن شد كه دائم بودن وجود حق تعالى به معناى مساوى بودن وجود او با وجود زمان است، زيرا وى پس از آفرينش مجرّدات زمان را ايجاد فرمود و مساوى با زمان بودن به معناى در زمان بودن نيست و به دليل اين كه واژه امد به معناى نهايت زمان و سرانجام فرصتى است كه براى موجود زمانى تحقّق دارد و نيز ثابت شده است كه خداوند موجودى زمانى نيست بنا بر اين ثابت مى شود كه وى جاودانى و بدون زمان است.15-  استوار است امّا بر پايه اى متكى نيست كه او را بر پاى دارد مانند همه ممكنات و اين در حقيقت همان معناى واجب الوجود است كه ما در شرح جمله «الحمد للَّه الدال على وجوده بخلقه» مبرهن ساختيم و نيز بسيارى از مباحث اين فصل در آن خطبه ذكر شده است.16-  انديشه ها او را دريابند، ولى نه با حواسّ ظاهر، يعنى ذهنها به اندازه توان خود به سبب صفات سلبى و نسبى وى را مى شناسند، و اين كه امام مى فرمايد: «لا بمشاعره»، مقصود آن است كه اين تصور، نه از طريق حواس ظاهر است و نه تصورى است شبيه به آنچه از آن طريق و به وسيله آنها به دست مى آيد، بلكه بر وجهى شايسته تر و با عقل صرف، دور از علايق مادّى و توابع آن، از قبيل: وضع، مكان، مقدار و... درك مى شود.17-  ديدگان گواه بر هستى وى هستند، نه بر حضورش، اين صفت اشاره به آن است كه چشمها عقول را وادار مى كنند تا از روى آثار قدرت و لطيفه هاى صفت و خلاصه آنچه كه با آنها درك مى شود به وجود حق تعالى گواهى دهند و چون اين گواهى امرى است بسيار روشن، چنان است كه گويا خداوند در ميان همه ديدنيها مشهود است هر چند كه چشم، او را به حضور نمى آورد و با ذات وى تماسّ نمى گيرد، و احتمال ديگر در معناى عبارت امام (ع) آن است كه وجود ديدنيها و زيباييهاى آن، شاهد بر وجود صانع سبحانه و تعالى مى باشد، نه بر حضور حسى او.18-  حق تعالى در وهم و خيال نگنجد، خداوند به دليل اين كه مجرّد از ماده است عقل بر او احاطه ندارد، چه رسد به نيروى واهمه، زيرا اين قوه به معانى جزئيّه اى تعلق مى گيرد كه از محسوسها و امور مادّى به دست مى آيند.طرز استدلال و شكل قياسى كه در اين جا تشكيل مى شود چنين است: هيچ واجب الوجودى با نيرويى كه اشياى مادى و داراى وضع را درك مى كند، ادراك نمى شود، و هر چه با، وهم درك شود تعلق به امر مادّيى دارد كه داراى وضع است، و نتيجه اين مقدمات اين است: هيچ واجب الوجودى به وسيله وهم بكلّى درك نمى شود، تا چه رسد به احاطه اين نيرو بر او، كه حقيقت وى را درك كند، اين مطلبى است كه بارها در مباحث قبل ذكر شده است.19-  حق تعالى خود را براى اوهام و خيالها، روشن و متجلّى ساخته است، چون ثابت شده است كه نيروى واهمه، تنها محسوسهاى جزيى را در مى يابد، پس معناى تجلّى خداوند براى اوهام آن است كه حق تعالى در صورتهاى جزيى تمام آنچه كه به وسيله وهمها درك مى شوند، نشان داده است كه او صانع و موجد آنهاست، زيرا اوهام، موقعى كه به خود و تغييرات عارضه بر خود مى نگرند، در مى يابند كه موجدى دارند و اين تغييرات از ناحيه اوست و اين ادراك جزيى غير از ادراك عقلى است كه كلّى مى باشد.حرف باء در كلمه بها به معناى سببيّت است يعنى اصل وجود اين قوا دليل اساسى براى تجلّى خداوند در خود آنهاست و ممكن است كه به معناى فى باشد يعنى: خداوند براى آنها در وجودشان ظهور فرموده است، واژه بل براى برگشتن از امرى ناممكن (احاطه) و اثبات آنچه ممكن است يعنى تجلى و ظهور حق تعالى.20-  «و بها امتنع منها»:نقصانى كه در قواى ادراكى آدمى وجود دارد آنها را از احاطه بر وجود خداوند باز داشته است زيرا -چنان كه پيش از اين خاطر نشان ساختيم- قوه واهمه و خيال، اختصاص به جزئيات حسّى دارد و براى درك معانى كلّى و مجرّد از مادّه آماده نيست. دليلهاى ديگرى هم براى آن وجود دارد كه از جمله آنها، علوّ ساحت اقدس ربوبى از انواع تركيب است علاوه بر نقصى كه در قواى ادراكى مى باشد. اين صفت به تعبير ديگر چنين بيان مى شود: نيروى واهمه با اعتراف خود از درك ذات حق تعالى عاجز است، به دليل اين كه هم خودش ناقص است و هم، كنه ذات حق درك شدنى نيست، هنگامى كه توجه به خدا مى كند و مى خواهد وى را بشناسد به عجز و ناتوانى خود اعتراف مى كند.21-  «و اليها حاكمها»:حق تعالى اوهام را حاكم قرار داده يعنى ميان خودشان و خود، داور (حكم) قرار داده است، با اين توضيح كه وقتى به طلب ذات حق روى مى آورند و از آن به خردها رجوع مى كنند با كمال افسوس اقرار مى كنند كه با زحمت و رنج بسيار نمى توان به كنه ذات حق پى برد و او را شناخت و به عجز و ناتوانى خود اعتراف دارند. زيرا موقعى كه از يك طرف به نيازمندى، نقصان ذاتى و مخلوقيت خود و از طرف ديگر به بى نيازى، كمال، و خالقيت خدا و خلاصه، تمام صفات مصنوعيّت خويش و صانعيّت خداوند بر مى خورند، به عجز از شناخت حق اقرار مى كنند.برخى از شارحان نهج البلاغه گفته اند كه مراد امام (ع) از كلمه اوهام در اين جا، عقول است، و بديهى است كه عقول نيز بر حق تعالى احاطه نمى يابند زيرا وى، مركب و محدود نيست بنا بر اين منظور از: تجلى خداوند براى عقول كشف حقايقى است كه عقول مى توانند به آن برسند يعنى صفات ثبوتيه و سلبيه خداوند و جمله و بها امتنع منها يعنى با عقل و دلالت عقلى معلوم مى شود كه ذات حق درك شدنى نيست و عبارت «اليها حاكمها» يعنى خداوند عقلهايى را كه ادعاى درك كنه و احاطه كامل به وجود وى دارند طرف دعواى خود شمرده و سپس ايشان را به نزد عقلهاى سالم و دور از غرض براى محاكمه آورده و اينها آنان را محكوم كرده اند كه چنين ادعايى ناصحيح است. آنچه اين شارح احتمال داده كه اوهام را بر عقول اطلاق كرده اگر چه بطور مجاز درست است ولى اين جا قرينه اى وجود ندارد و بدون ضرورت، غير حقيقت اراده شده است.برخى ديگر گفته اند تقدير عبارت امام اين است: «لم تحط به اهل الاوهام»، يعنى صاحبان و هم و خيال احاطه به ذات خدا پيدا نمى كنند، و مضاف حذف شده است اما اگر با نظر دقيق تامّل شود معناى سخن امام همان است كه ما در اول خاطر نشان ساختيم و يا حدّاقل شبيه به آن است. آرى اين واژه هاى پر معنا، از لطيفه هاى سخنان امام و شامل بسيارى از اسرار حكمت مى باشد.22-  صفت ديگر خداوند كه حاكى بر جسم نبودن وى مى باشد: «كونه تعالى ليس بذى كبر... تجسميا»، مى باشد، توضيح، اين كه واژه كبير سه اطلاق دارد:1-  آنچه كه مقدارش زياد حجمش بزرگ باشد.2-  حيوانى كه سنّش بالا باشد.3-  بزرگ قدر، و والا مقام.امام (ع) در اين صفت، بزرگى به معناى اول را از خداوند نفى مى فرمايد زيرا اگر خدا به آن معنا كبير باشد لازمه اش داشتن جهات سه گانه و جسميّت است كه باطل مى باشد و دور بودن معناى دوم از خداوند نيز امرى است روشن. كلمه تجسيما مصدر منصوب و در مورد حال است يعنى به حالت جسم بودن. امتداد جسم را به نهايات كه جهات سه گانه است اسناد داده است به اين دليل كه آخرين مرحله اى مى باشد كه طبيعت با كشش و امتدادش به آن منتهى و در آن جا متوقّف مى ماند و نيز دليل اين كه جهات را علت بزرگ شدن دانسته اين است كه بزرگ شدن لازمه كشيده شدن به سوى جهات است.23-  «و لا بذى عظم... تجسيدا»:در اين صفت نيز نفى جسميت از خداوند شده است از سه معنايى كه براى كبير گفتيم اوّل و سوّمش را براى عظيم نيز گفته اند اما بر معناى دوم اطلاق نمى شود، و مراد امام در اين جا، نفى معناى اوّل آن از خداست چون خدا جسم نيست و اسناد تناهى به غايات نيازى به دليل ندارد زيرا غايات سبب تناهى و محل انقطاع آن مى باشند و نيز اسناد تعظيم به آن مانند اسناد تكبير است كه ذكر شد. (اين عبارات در شماره قبل توضيح داده شد).24-  حق تعالى داراى شأن و مقامى بزرگ است.25-  سلطنتى با شكوه دارد، با توجه به توضيحى كه در شماره هاى 22 و 23  بيان داشتيم كه امير المؤمنين (ع) صفت بزرگ بودن به دو معناى اوّل در هر كدام از آنها را، شايسته ذات اقدس احديت ندانست اما در دو صفت اخير معناى سوّمى از آنها را براى حضرتش اثبات كرد كه عبارت از بزرگى مقام و عظمت جلال وى باشد.و اما نصب دو كلمه شأنا و سلطانا به واسطه تميز بودن است و معناى عبارت چنين است شأن و مقام او، بالاست و حاكميت و تسلّطش با عظمت است او سرچشمه مقام هر صاحب مقام و سرانجام سلطنت هر صاحب قدرتى است بالاتر از رتبه او، و عظيمتر از حكومت وى وجود ندارد، جز او خدايى نيست، او بزرگ مقام، بلند مرتبه، صاحب كبريايى، عظمت و جلال است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 3 و من خطبة له عليه السّلام و هي المأة و الرابعة و الثمانون من المختار في باب الخطب و رواها الطبرسي في الاحتجاج مثله:الحمد للّه الّذي لا تدركه الشّواهد، و لا تحويه المشاهد، و لا تراه النّواظر، و لا تحجبه السّواتر، الدّالّ على قدمه بحدوث خلقه، و بحدوث خلقه على وجوده، و باشتباههم على أن لا شبه له، الّذي صدق في ميعاده، و ارتفع عن ظلم عباده، و قام بالقسط في خلقه، و عدل عليهم في حكمه، مستشهد بحدوث الأشياء على أزليّته، و بما وسمها به من العجز على قدرته، و بما اضطرّها إليه من الفناء على دوامه، واحد لا بعدد، و دائم لا بأمد، و قائم لا بعمد، تتلقّاه الأذهان لا بمشاعرة، و تشهد له المرائي لا بمحاضرة، لم تحط به الأوهام بل تجلّى لها بها، و بها امتنع منها، و إليها حاكمها، ليس بذي كبر امتدّت به النّهايات فكبّرته تجسيما، و لا بذي عظم تناهت به الغايات فعظّمته تجسيدا، بل كبر شأنا، و عظم سلطانا.اللغة:(العمد) بالتحريك جمع العمود و (المرائي) جمع المرئي كمرمي و هو ما يدرك بالبصر أو جمع مرآة بفتح الميم يقال فلان حسن في مرآة عينى قاله الشارح المعتزلي، و سيأتي ما فيه و (تجسيما و تجسيدا) مصدران من باب التفعيل و في بعض النسخ من باب التفعل، و يفرق بين الجسم و الجسد بأنّ الجسم يكون جيوانا و جمادا و نباتا، و الجسد مختصّ بجسم الانس و الجنّ و الملائكة و يطلق على غير ذوى العقول و قوله تعالى: «عِجْلًا جَسَداً»* أي ذا جثّة على التشبيه بالعاقل أو بجسمه.الاعراب:بل في قوله بل تجلّى للاضراب، و الباء في بها للسببيّة، و تجسيما و تجسيدا منصوبان على الحال.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مشتملة على مطالب نفيسة من العلم الالهى و مقاصد لطيفة من آثار قدرته، و بدايع تدبيره و حكمته في مصنوعاته، و افتتحها بما هو حقيق بالافتتاح فقال: (الحمد للّه الذي لا تدركه الشواهد) أراد بالشواهد الحواسّ و تسميتها بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 9 إمّا لحضورها من شهد فلان بكذا إذا حضره، أو لشهادتها عند العقل على ما تدركه و تثبته، و عدم امكان إدراكها له سبحانه لانحصار مدركاتها في المحسوسات و اختصاص معلوماتها بالأجسام و الجسمانيات، و هو سبحانه منزّه عن ذلك حسبما عرفته في شرح الفصل الثاني من المختار الأوّل و غيره.(و لا تحويه المشاهد) أي المجالس و الأمكنة، لأنّ حواية المجلس و المكان من صفات الامكان كما مرّ في شرح الفصل الخامس من المختار الأول و غيره.(و لا تراه النواظر) أي نواظر الأبصار و تخصيصها بالذكر مع شمول الشواهد لقوّتها و وقوع الشبهة في أذهان أكثر الجاهلين في جواز إدراكه تعالى بها كما هو مذهب المجسمة و المشبهة و الكرامية و الأشاعرة المجوّزين للرّؤية، و قد عرفت فساد قولهم في شرح المختار التاسع و الأربعين، و المختار المأة و الثامن و السبعين و غيرهما.(و لا تحجبه السواتر) لأنّ المحجوبيّة بالسواتر الجسمانية من أوصاف الأجسام و عوارضها حسبما عرفت تحقيقه في شرح المختار المأة و الثاني و الخمسين(الدالّ على قدمه بحدوث خلقه، و بحدوث خلقه على وجوده) يعني أنّ حدوث خلقه دليل على وجوده و قدمه معا، و قد مرّ تحقيقه أيضا في شرح المختار المأة و الثاني و الخمسين و المختار التاسع و الأربعين (و باشتباههم على أن لا شبه له) أي بابدائه المشابهة بين الموجودات دلّ على أن لا شبه له و لا نظير، و قد مرّ تحقيقة أيضا في شرح المختار الّذي أشرنا إليه.(الّذي صدق في ميعاده) أي في وعده لأنّ الخلف في الوعد كذب قبيح محال عليه سبحانه كما قال عزّ من قائل: «إنّ اللّه لا يخلف الميعاد» و استدلّ على عدم جواز الكذب عليه بأنّه إذا جاز وقوع الكذب في كلامه ارتفع الوثوق عن اخباره بالثواب و العقاب و الوعد و الوعيد و ساير ما أخبر به من أخبار الاخرة و الأولى، و في ذلك تفويت مصالح لا تحصى و هو سبحانه حكيم لا يفوت عنه الأصلح بنظام العالم، فعلم من ذلك عدم جواز الخلف في وعده و وعيده.(و) بذلك أيضا علم أنّه تعالى (ارتفع عن ظلم عباده) لكون الظلم قبيحا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 10 عقلا و نقلا. يعني أنّه سبحانه منزه عن حال ملوك الأرض الذين من شأنهم ظلم رعيتهم إذا شاهدوا انّ في ظلمهم منفعة لهم، و في ترك الظلم مضرّة، فيظلمون من تحت ملكهم نيلا إلى تلك المنفعة، و دفعا لتلك المضرّة، و تحصيلا لذلك الكمال الحقيقي أو الوهمي، و اللّه سبحانه كامل في ذاته غير مستكمل بغيره.(و قام بالقسط) و العدل  في خلقه و (عدل عليهم في حكمه) يعني أنّه سبحانه خلقهم و أوجدهم على وفق الحكمة و مقتضى النظام و المصلحة و أجرى فيهم الأحكام التكوينيّة و التكليفيّة على مقتضى عدله و قسطه قال تعالى  «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ».قال لطبرسيّ: أي أخبر بما يقوم مقام الشهادة على وحدانيته من عجيب حكمته و بديع صنعته، و شهدت الملائكة بما عاينت من عظيم قدرته و شهد أولوا العلم بما ثبت عندهم و تبيّن من صنعه الّذي لا يقدر عليه غيره.قال: و روي عن الحسن أنّ في الاية تقديما و تأخيرا و التقدير شهد اللّه أنّه لا إله إلّا هو قائما بالقسط، و شهدت الملائكة أنّه لا إله إلّا هو قائما بالقسط، و شهد أولو العلم أنّه لا إله إلّا هو قائما بالقسط، و القسط العدل الّذي قامت به السّماوات و الأرض، و رواه أصحابنا أيضا في التفسير، و قيل: معنى قوله قائما بالقسط أنّه يقوم باجراء الأمور و تدابير الخلق و جزاء الأعمال بالعدل كما يقال: فلان قائم بالتدبير أي يجري في أفعاله على الاستقامة.(مستشهد بحدوث الأشياء على أزليّته) أى مستدلّ بحدوثها على قدمه سبحانه و قد عرفت وجه الدلالة في شرح المختار المأة و الثاني و الخمسين.و قال العلّامة المجلسي (ره) الاستشهاد طلب الشهادة أي طلب من العقول بما بين لها من حدوث الأشياء الشهادة على أزليّته أو من الأشياء أنفسها بأن جعلها حادثة، فهى بلسان حدوثها تشهد على أزليّته، و المعنى على التقديرين أنّ العقل يحكم بأنّ كلّ حادث يحتاج إلى موجد و أنّه لا بدّ أن تنتهى سلسلة الاحتياج الى من لا يحتاج إلى موجد، فيحكم بأنّ علّة العلل لا بدّ أن يكون أزليّا و إلّا لكان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 11 محتاجا إلى موجد آخر بحكم المقدّمة الأولى.(و بما وسمها به من العجز على قدرته) يعني أنّه استشهد على قدرته بالعجز الذي وسم و وصف به خلقه، و وجه شهادته عليها أنّا نرى أنّ غيره تعالى لا يقدر على ما يقدر عليه هو جلّ و علا من الموجودات بل لا يقدر على شيء أصلا و لا يملك لنفسه موتا و لا حياتا و لا نشورا، فضلا عن غيره، و لا يتمكّن من أن يخلق ذبابا فضلا عما هو أعظم منه، فعلم بذلك أنّ الموجودات على كثرتها و عظمتها لا بدّ من انتهاء وجوداتها على من هو قادر عليها كلّها بالايجاد و الاعدام و التصريف و التقليب قال تعالى  «أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ» تشبيه [و بما وسمها به من العجز على قدرته ] و قال العلّامة المجلسي (ره) في تفسير هذه الفقرة: الوسم الكى شبّه ما اظهر عليها من آثار العجز و الامكان و الاحتياج بالسمة الّتي تكون على العبيد و النعم و تدلّ على كونها مقهورة مملوكة.و قال الصّدوق (ره) الدليل على أنّ اللّه قادر أنّ العالم لما ثبت أنّه صنع لصانع و لم نجد أن يصنع الشيء من ليس بقادر عليه بدلالة أنّ المقعد لا يقع منه المشى و العاجز لا يتأتّي منه الفعل صحّ أنّ الذي صنعه قادر، و لو جاز غير ذلك لجاز منّا الطيران مع فقد ما يكون به من الالة و يصحّ لنا الادراك و ان عدمنا الحاسّة فلما كان اجازة هذا خروجا عن المعقول كان الأوّل مثله.(و بما اضطرّها اليه من الفناء على دوامه) المراد من اضطرارها الى الفناء حكم قدرته القاهرة على ما استعدّ منها للعدم بافنائه حين استعداده بحكم قضائه المبرم، و دلالة ذلك على دوامه سبحانه أنّ الفناء لما كان دليلا على الحدوث و الامكان دلّ فناؤها على أنّ صانعها ليس كذلك و أنّه أزليّ أبديّ سرمديّ.(واحد لا بعدد) يعني أنّ وحدته ليست وحدة عددية بأن يكون معه ثان من جنسه، و قد مرّ تحقيق ذلك مستوفي في شرح المختار الرابع و الستّين.قال الصّدوق «ره» في التوحيد في تفسير أسماء اللّه الحسنى: الأحد الواحد الأحد معناه أنّه واحد في ذاته أى ليس بذى ابعاض و لا أجزاء و لا أعضاء، و لا يجوز منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 12 عليه الاعداد و الاختلاف لأنّ اختلاف الأشياء من آيات وحدانيّته ممّا دلّ به على نفسه و يقال لم يزل اللّه واحدا، و معنى ثان أنه واحد لا نظير له و لا يشاركه في معنى الوحدانية غيره، لأنّ كلّ من كان له نظراء أو أشباه لم يكن واحدا في الحقيقة و يقال فلان واحد الناس أى لا نظير له فيما يوصف به، و اللّه واحد لا من عدد لأنّه عزّ و جلّ لا يعدّ في الأجناس و لكنه واحد ليس له نظير. (دائم لا بأمد) قال الشارح البحراني قد سبق بيان أنّ كونه دائما بمعنى أنّ وجوده مساوق لوجود الزمان، إذ كان تعالى هو موجد الزمان بعد مراتب من خلقه و مساوقة الزمان لا يقتضى الكون في الزمان، و لما كان الأمد هو الغاية من الزمان و منتهى المدّة المضروبة لذي الزمان من زمانه، و ثبت أنّه تعالى ليس بذى زمان يفرض له الأمد ثبت أنّه دائم لا أمد له. و قال الصّدوق (ره) الدائم الباقي الذي لا يبيد و لا يفنى. (قائم لا بعمد) أي ليس قيامه قياما جسمانيا يكون بالعمد البدنيّة أو بالاعتماد على الساقين، أو أنّه قائم باق من غير استناد الى سبب يعتمد عليه و يقيمه كساير الوجودات الممكنة.و في حديث الرّضا عليه السّلام المروي في الكافي عنه عليه السّلام مرسلا قال: و هو قائم ليس على معنى انتصاب و قيام على ساق في كبد كما قامت الأشياء، و لكن قائم يخبر أنّه حافظ كقول الرّجل القائم بأمرنا فلان و اللّه هو القائم على كلّ نفس بما كسبت و القائم أيضا في كلام النّاس الباقي، و القائم أيضا يخبر عن الكفاية كقولك للرجل قم بأمر بني فلان، أي اكفهم و القائم منّا قائم على ساق فقد جمعنا الاسم و لم يجمع المعنى الحديث.قال صدر المتألّهين في شرح الكافي: قوله عليه السّلام: و هو قائم ليس على معنى انتصاب، يعني أنّ من الأسماء المشتركة بين الخالق و الخلق اسم القائم لكن في كلّ منهما بمعنى آخر، فإنّ القائم من الأجسام ما ينتصب على ساق كما نحن ننتصب عند القيام بأمر على سوقنا في كبد و مشقّة، و أمّا الباري جلّ مجده فاسم القيام فيه يخبر بأنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 13 حافظ للأشياء مقوم لوجودها و لا يؤده حفظهما و أنّه القائم على كلّ نفس بما كسبت فاختلف المعنى و اتّحد الاسم.و قد يطلق القائم في كلام الناس بمعنى الباقي و هو أيضا معناه مختلف فمعنى الباقي في الخلق ما يوجد في زمان بعد زمان حدوثه، و أما في حقّه تعالى فليس بهذا المعنى لارتفاعه عن مطابقة الزمان، بل بقاؤه عبارة عن وجوب وجوده و امتناع العدم عليه بالذات و بقاؤه نفس ذاته.و القائم قد يجيء بما يخبر عن الكفاية كما يقال: قم بأمر بني فلان أى اكفه و لا شكّ أنّ هذا المعنى فيه تعالى على وجه أعلى و أشرف، بل لا نسبة بين كفايته للخلق كافّة لا بالة و قوّة و تعمل و تكلّف، و بين كفاية الخلق بعضهم لبعض بتعب و مشقة فقد اتّفق الاسم و اختلف المعنى. (تتلقّاه الأذهان لا بمشاعرة) أى لا من طريق المشاعر و الحواس، و المراد بتلقّى الأذهان له تقبّلها، أي إدراكها لما يمكن لها إدراكه من صفاته السّلبيّة و الاضافية لا تلقّى ذاته، لما عرفت مرارا من عجز العقول و الأوهام و الأذهان و الأفهام عن تعقّل ذاته. (و تشهد له المرائي لا بمحاضرة) يعني تشهد له المرئيات و المبصرات و تدلّ على وجوده و صفات كماله حسبما عرفته في شرح المختار التاسع و الأربعين.و لما كان بناء الشهادة غالبا على حضور الشاهد عند المشهود به كما يشعر به تصاريف تلك المادّة مثل قوله سبحانه  «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى  سَفَرٍ...» الاية أي من كان حاضرا غير مسافر فليصمه، و قولهم: الشاهد يرى ما لا يراه الغايب، و شهدت مجلس فلان أى حضرته، و سمّى الشهيد شهيدا لحضور ملائكة الرّحمة عنده فعيل بمعنى المفعول إلى غير ذلك من تصاريفها، و كان قوله تشهد له المرائي موهما لكون شهادتها بعنوان الحضور.استدرك بقوله: احتراس لا بمحاضرة، من باب الاحتراس دفعا للتوهّم المذكور، يعني أنّ شهادتها ليست بعنوان الحضور كما في ساير الشهود، بل المراد من شهادتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 14 دلالتها عليه من باب دلالة الأثر على المؤثر و الفعل على الفاعل.هذا كلّه على كون المرائي جمع المرئي و هو الشيء المدرك بالبصر قال الشارح المعتزلي: و الأولى أن يكون المرائي ههنا جمع مرآة بفتح الميم من قولهم هو حسن في مرآة عيني يقول إن جنس الرّؤية يشهد بوجود الباري من غير محاضرة منه للحواس انتهى.و تبعه العلّامة المجلسي (ره) في البحار و كذا الشارح البحراني قال: و المرائي جمع مرآة بفتح الميم و هي المنظر يقال فلان حسن في مرآة العين و في رأى العين أي المنظر انتهى إلّا أنّه جعل المرائي بمعنى النواظر.أقول: و يتوجّه عليهم أولا أنّ كون المرائي جمعا للمرآة لم يثبت من أهل اللّغة.و ثانيا سلمنا لكن لا بدّ من جعل المرآة الّتي هي مفردها اسم مكان بمعنى محلّ الرّؤية حتّى يصحّ بناء الجمع منها إذ لو جعلناها مصدرا بمعنى نفس الرّؤية كما هو ظاهر كلام الأولين لا يصحّ أن يبنى منها جمعا، كما أنّ المناظر التي هي جمع المنظر يراد بها محال النظر، و فسرها في القاموس باشراف الأرض.و الحاصل أنّ المرآة التي هي واحدة المرائي على زعمهم بمعنى المنظر فان جعلناها مصدرا لا يصحّ أن يبنى منها جمع. و إن جعلناها اسما للمكان فيصحّ بناؤه منها إلّا أنّه لا وجه حينئذ للحكم بكون المرائي جمعا لها أولى كونها جمعا للمرئي إذ لا تفاوت بينهما في المعنى كما لا يخفى.و أمّا الشارح البحراني فلا يفهم وجه تفسير المرائي بالنواظر بعد تفسير المرآة بمعنى المنظر إلّا ان يقال إنّ مراده بالمرائي محالّ النظر أى الابصار فيصحّ التعبير عنها بالنواظر و المناظر كليهما فتأمل جيّدا. (لم تحط به الأوهام بل تجلّى لها بها و بها امتنع منها و إليها حاكمها) قال الشارح المعتزلي: الأوهام ههنا هي العقول يقول: إنّه سبحانه لم تحط به العقول أى لم تتصوّر كنه ذاته، و لكنه تجلّى للعقول بالعقول، و تجلّيه ههنا هو كشف ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 15 يمكن أن تصل إليه العقول من صفاته السّلبيّة و الاضافية و كشف ما يمكن أن تصل إليه العقول من أسرار مخلوقاته، فأما غير ذلك فلا.و قوله: و بالعقول امتنع من العقول، أى و بالعقول و بالنظر علمنا أنّه تعالى يمتنع أن تدركه العقول.و قوله: و إلى العقول حاكم العقول أى جعل العقول المدّعية أنها أحاطت به و أدركته كالخصم له سبحانه ثمّ حاكمها إلى العقول السّليمة الصحيحة النظر فحكمت له سبحانه على العقول المدّعية لما ليست أهلا له انتهى.و قيل: يحتمل أن يكون أحد الضميرين في كلّ من الفقرات الثلاث راجعا إلى الأوهام، و الاخر إلى الأذهان فيكون ان بالأوهام و خلقه تعالى لها و أحكامها أو بادراك الأوهام آثار صنعته و حكمته تجلّى للعقول، و بالعقول و حكمها بأنه تعالى لا يدرك بالأوهام امتنع من الأوهام، و إلى العقول حاكم الأوهام لو ادّعت معرفته حتّى تحكم العقول بعجزها عن ادراك جلال هذا.و يجوز أن يراد بالأوهام الأعمّ منها و من العقول و اطلاقه على هذا المعنى شايع، فالمراد تجلّى اللّه لبعض الأوهام أى العقول ببعض الحواس و هكذا على سياق ما مرّ. (ليس بذى كبر امتدّت به النهايات فكبرته تجسيما) الكبير يطلق على معان: أحدها العظيم الحجم و المقدار و الكبير في الطول و العرض و السّمك الثاني العالي السنّ من الحيوان الثالث رفيع القدر و عظيم الشأن.إذا عرفت ذلك نقول: إنّ اطلاق الكبير على اللّه سبحانه و وصفه به كما ورد في الكتاب العزيز ليس باعتبار المعنى الأوّل و الثاني، لأنّ الكبير بهذين المعنيين من عوارض الأجسام و الأحجام، فلا بدّ أن يراد به حيثما يطلق عليه المعنى الثالث و هو معنى قوله عليه السّلام ليس بذي كبراه يعني أنّه موصوف بالكبر و لكن لا بالمعنى الموجود في الأجسام بأن يكون ممتدّا طولا و عرضا و عمقا، و إنّما اسند الامتداد به الى النهايات لأنّها غاية الطبيعة بالامتداد يقف عندها و ينتهى بها، فكانت من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 16 الأسباب الغائية، فلذلك اسند إليها، و كذلك اسناد التكبر اليها اذ كان التكبير من لوازم الامتداد اليها، فمعنى قوله: فكبّرته تجسيما أنّه كبّرته النهايات مجسّمة له أو حالكونه سبحانه مجسما.روى في الكافي عن ابن محبوب عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رجل عنده: اللّه أكبر، فقال عليه السّلام: اللّه أكبر من أيّ شيء؟ فقال: من كلّ شيء فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: حددته، فقال الرجل: كيف أقول؟ قال عليه السّلام: قل: اللّه أكبر من أن يوصف.قال بعض شراح الكافي: لما كان الأكبر من أسماء التفضيل كالأعظم و الأطول و الأعلم و نحوها، و الموصوف بها من جنس ما يفضل عليه فيهما، فانك اذا قلت هذا أطول من ذلك أنه وجد لهذا مثل الذي في ذلك من الطول مع زيادة، و كان الحق بحيث لا مجانس له في ذاته و صفاته، فلم يجز اطلاق الأكبر عليه بالمعنى الذى يفهمه الناس من ظاهر اللفظ، اذ الكبر و الصغر من صفات الجسمانيات و لا ينبغي أيضا أن يكون المفضل عليه شيئا خاصا أو عاما كما يقال: اللّه أكبر من العرش أو من العقل أو من كلّ شيء، لأنّه يوجب التحديد و التجنيس كما علمت، فلذلك أفاد عليه السّلام أن معنى اللّه أكبر أنّه أكبر من أن يوصف لئلا يلزم التحديد. (و لا بذى عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا) و معناها كسابقتها، يعني أنّ اتصافه بالعظمة و اطلاق العظيم عليه في القرآن الكريم و غيره ليس بالمعنى المتبادر إلى الأفهام المتصوّر في الأجسام أعنى العظم في القطر و الجسد، بل المراد أنّه عظيم السلطان رفيع الشأن.و هو معنى قوله عليه السّلام في حديث ذعلب المتقدّم روايته عن الكافي في شرح المختار المأة و الثامن و السّبعين: و يلك يا ذعلب انّ ربّي لطيف اللطافة لا يوصف باللّطف عظيم العظمة لا يوصف بالعظم كبير الكبرياء لا يوصف بالكبر جليل الجلالة لا يوصف بالغلظ.و الى ما ذكرناه أشار هنا بقوله  (بل كبر شأنا و عظم سلطانا) أي كبره من حيث الشأن، و عظمته من حيث السّلطنة.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام أنام و وصي والا مقام است در صفات كمال و نعوت جمال حضرت ذو الجلال و شهادت برسالت حضرت خاتم الأنبياء و نبيّ مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ذكر عجايب مخلوقات و غرايب مصنوعات مى فرمايد:حمد و ثنا مر خداوندى را سزاست كه درك نمى تواند بكند او را حواس، و احاطه نمى تواند بكند بر او مجلسها، و نمى بيند او را چشمها، و محجوب نمى سازد او را پردها دلالت كننده است بر قدم خود بحدوث خلق خود، و بحدوث مخلوقات خود بر وجود خود، و با مشابه بودن مخلوقات بر اين كه شبيه نيست او را، آن خداوندى كه صادق است در وعدهاى خود و مرتفع است از ظلم بندگان خود، و قائمست بعدالت در خلق خود، و عادل است بر ايشان در حكم خود، شاهد آورنده است با حادث بودن أشياء بر أزليّت خود، و با چيزى كه علامت زده بر آنها كه عجز و انكسار است بر قدرت خود، و با چيزى كه مضطر نموده است آنها را بسوى آن كه فنا و نابوديست بر دوام وجود خود.يكى است نه به شماره عدد، دائم الوجود است نه با مدّت، و قائمست نه باعتماد بچيزى. استقبال ميكنند او را ذهنها نه با طريق مشاعر و حواس، و شهادت مى دهند بر وجود او مرئيات و مبصرات نه با عنوان حضور، و احاطه نكرد او را وهمها بلكه هويدا شد از براى أوهام بأوهام و بسبب عقلها ممتنع شد از ادراك عقول و بسوى عقلها محاكمه كرد عقلها را خداوند متعال صاحب بزرگي نيست چنان بزرگى كه ممتد بشود بوجود او نهايات و أطراف پس بزرگ گرداند نهايات او را در حالتى كه صاحب جسم باشد، و صاحب عظمت نيست چنان عظمتى كه منتهى بشود بأوغايتها پس عظيم نمايند او را در حالتى كه صاحب جسد باشد بلكه بزرگست از حيثيت شأن و عظيمست از حيثيت سلطنت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص269 از سخنان آن حضرت عليه السلام كه با عبارت «الحمد الله الذى لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد و لا تراه النواظر» شروع مى شود [در اين خطبه كه از خطبه هاى طولانى نهج البلاغه است و با عبارت «سپاس خداوندى را كه حواس پنجگانه او را در نمى يابد و مكانها و انجمن ها او را محتوى نيست و بينندگان او را نمى بينند» آغاز مى شود، ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات بر مبناى معتقدات معتزليان شرحى كلامى مى دهد و هر چند در اين شرح هيچگونه مبحث تاريخى و اجتماعى طرح نشده است ولى اشاره به چند نكته درباره محتواى اين شرح براى خوانندگان گرامى خالى از بهره نيست. ابن ابى الحديد ضمن آنكه مى گويد حيرت و سرگردانى در جلال و بزرگى ذات بارى تعالى و توقف و درماندگى در حد محدودى، كه حيطه عمل كرد عقل بشرى است، چيزى است كه همواره عقلاى خردمند و فاضل به آن معترفند، اشعار بسيارى را كه خودش در اين باره سروده و به اصطلاح خود به آن نام مناجات داده است آورده است. اين شصت بيتى كه نقل كرده نمودارى است براى اظهار نظر نسبى درباره سبك شعر ابن ابى الحديد و ضمن آن بر فلاسفه و عقايد آنان در مورد بيان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص270 علت حركت فلك بر كسانى كه پنداشته اند پيامبر (ص) با چشم خويش خداوند را رؤيت كرده است سخت تاخته است. نكته ديگر آن است كه چون در اين خطبه امير المومنين على عليه السلام فرمان داده است به چگونگى دقت شود و نيز درباره ملخ سخن رفته است، ابن ابى الحديد با استفاده از كتاب «الحيوان» جاحظ بحثى خواندنى درباره مورچه هاى بسيار ريز و شگفتيهاى زندگى مورچگان و زندگى ملخ طرح كرده است كه در عين آنكه آميخته به افسانه هايى است ولى نكات خواندنى هم در آن آمده است. به عنوان مثال مواردى را كه مصرف اجزاء ملخ براى بيماريها سودمند است آورده و مى گويد خوردن ملخ براى عقرب گزيدگى سودبخش است و گفته اند اگر لاشه ملخ هاى كشيده قامت برگردن كسى كه گرفتار تب و نوبه - تبى كه هر چهار روز يك بار در بيمار ظاهر مى شود-  است آويخته شود سودمند خواهد بود. درباره چيرگى مورچه - موريانه- هم به محله ها و مناطقى از شهرها تا حدى كه مردم از آن محله كوچيده اند مطالبى آورده است].  
بخش ۲ : رسالت رسول اکرم [منبع]

الرسول الأعظم :
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الصَّفِيُّ وَ أَمِينُهُ الرَّضِيُّ (صلى الله عليه و آله)؛ أَرْسَلَهُ بِوُجُوبِ الْحُجَجِ وَ ظُهُورِ الْفَلَجِ وَ إِيضَاحِ الْمَنْهَجِ؛ فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِهَا، وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ دَالًّا عَلَيْهَا، وَ أَقَامَ أَعْلَامَ الِاهْتِدَاءِ وَ مَنَارَ الضِّيَاءِ، وَ جَعَلَ أَمْرَاسَ الْإِسْلَامِ مَتِينَةً، وَ عُرَى الْإِيمَانِ وَثِيقَةً.

الْفَلَج : پيروزى، مقصود از ظهور پيروزى، برترى كلمه توحيد است.
صَاعِداً : آشكارا.
الَامْرَاس : جمع «مرس»، طنابها، ريسمانها. 
فَلَج : غلبه، بالا بودن سخن حق
أمراس : طنابها
مَتِينَة : محكم و بادوام 
۲. ويژگى هاى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده خدا، و پيامبر برگزيده، و امانت دار پسنديده اوست «درود خدا بر او و عترت او باد» خدا او را با حجّت هاى الزام كننده، و پيروزى آشكار، و راه روشن فرستاد، پس رسالت خود را آشكارا رساند، و مردم را به راه راست وا داشت، و آن را به همگان نشان داد، و نشانه هاى هدايت را بر افراشت، و چراغ هاى روشن را بر سر راه آدميان گرفت، رشته هاى اسلام را استوار كرد، و دستگيره هاى ايمان را محكم و پايدار كرد.
 
(8) و گواهى مى دهم كه محمد بنده و فرستاده برگزيده و درست كردار پسنديده او است، خداوند بر او و بر آل او درود فرستد (بجهت هدايت و راهنمائى مردم)
(9) او را با برهانهاى واجب و لازم (كه مردم بايد آنها را قبول داشته باشند چون در مقام حجّت كافى است) و با پيروزمندى هويدا و راه روشن آشكار فرستاد، پس آن حضرت هم پيغام خداوند را رسانيد در حاليكه با آن حقّ و باطل را از هم جدا كرد، و مردم را براه راست برد در حاليكه بآن راه نماينده بود، و عملهاى دلالت كننده براه راست و نشانهاى روشن را بر پا نمود (تا كسى باطل را با حقّ و گمراهى را با رستگارى اشتباه نكند) و ريسمانهاى اسلام را محكم و دستگيره هاى ايمان و يقين را استوار گردانيد (تا هر كه بآن ريسمانها و دستگيره ها چنگ زند از گمراهى و بد بختى رهائى يابد و ديگرى بر او مسلّط نشود).
 
و شهادت مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده او و رسول برگزيده او و امين پسنديده اوست. او را فرستاد با حجتهاى الزام كننده و پيروزمنديى آشكار و راهى روشن و رسالت خود را تبليغ كرد و به آن حق و باطل را از هم جدا نمود. و مردم را به راه راست هدايت نمود و خود راهنماى ايشان بود. پرچمهاى هدايت و چراغهاى روشن را برافراشت. و رشته هاى اسلام را استوارى بخشيد و دستگيره هاى آن محكم ساخت.
 
و گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده برگزيده و امين مرضىّ اوست ـ درود خدا بر او و خاندانش باد ـ (خداوند) او را براى بيان حجتهاى لازم و پيروزى آشکار (حق بر باطل) و روشن ساختن راه حق فرستاد. او رسالت خود را آشکارا ابلاغ کرد و انسانها را بر مسير حق قرار داد در حالى که راه پيشرفت را به آنها نشان داده بود، پرچمهاى هدايت را برافراشت و نشانه هاى روشن را برپا ساخت، ريسمانهاى (خيمه) اسلام را محکم نمود و دستگيره هاى ايمان را استوار ساخت.
 
و گواهى مى دهم كه محمّد (صلی الله علیه وآله) بنده اوست، و فرستاده برگزيده او، و امانتدار پسنديده اوست. درود خدا بر او و آل او باد. او را با حجّتهاى الزام كننده فرستاد، و با پيروزى آشكار، و راه پديدار. پس رسالت خود را آشكارا رساند، و -مردم را- به راه راست واداشت و آن راه را بديشان نماياند. نشانه ها بر پا كرد براى راه يافتن، با چراغهايى روشن. رشته هاى -احكام- اسلام را استوار كرد. و دستآويزهاى آن را محكم و پايدار.
 
و شهادت مى دهم كه محمّد بنده و رسول برگزيده، و امين پسنديده اوست، درود خدا بر او و آلش باد. او را با دلايل الزام كننده، و پيروزى آشكار، و راه روشن فرستاد، او هم رسالت حق را آشكارا به مردم رساند، و انسانها را به راه راست واداشت و راه را به آنان نماياند، و نشانه هاى هدايت و مشعل روشن دين را به پا كرد، و رشته هاى اسلام را محكم، و دستگيره هاى ايمان را استوار نمود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 154-151 ابعاد وجودى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) به دنبال بخش اوّل اين خطبه که متکفّل بيان دقيق ترين صفات جمال و جلال خدا بود به اصل دوّم دين; يعنى شهادت به رسالت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى پردازد و او را با صفاتى که بيانگر همه ابعاد وجودى آن حضرت است وصف مى کند و مى گويد: «و گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده برگزيده و امين مرضىّ اوست، درود خدا بر او و خاندانش باد»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الصَّفِيُّ، وَ أَمِينُهُ الرَّضِيُّ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ).به يقين اگر خداوند کسى را بر مى گزيند و او را امين مى داند و از وى راضى مى شود به دليل خلوص کامل و صفا و پاکى او در همه جهات است و اين تعبيرات اشاره اى به مسئله عصمت پيامبر از هرگونه خطا و گناه است.سپس به برنامه هاى مختلف و اهداف بعثت آن حضرت پرداخته، چنين مى فرمايد: «او را براى بيان حجتهاى لازم و پيروزى آشکار (حق بر باطل) و روشن ساختن راه حق فرستاد»; (أَرْسَلَهُ بِوُجُوبِ الْحُجَجِ، وَ ظُهُورِ الْفَلَجِ(1)، وَ إِيضَاحِ الْمَنْهَجِ).به اين ترتيب در جمله هاى سه گانه بالا اهداف بعثت را که اتمام حجت و پيروزى حق بر باطل و روشن ساختن راه سعادت است بيان فرموده است.آن گاه به برنامه هاى عملى پيامبر پرداخته، چنين مى فرمايد: «او رسالت خود را آشکارا ابلاغ کرد، و انسانها را بر مسير حق قرار داد، در حالى که راه پيشرفت را به آنها نشان داده بود، پرچمهاى هدايت را برافراشت و نشانه هاى روشن را برپا ساخت، ريسمانهاى (خيمه) اسلام را محکم نمود و دستگيره هاى ايمان را استوار ساخت» (فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً(2) بِهَا، وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ دالاّ عَلَيْهَا، وَ أَقَامَ أَعْلاَمَ الاِْهْتِدَاءِ وَ مَنَارَ الضِّيَاءِ، وَ جَعَلَ أَمْرَاسَ(3) الاِْسْلاَمِ مَتِينَةً، وَ عُرَى(4) الاِْيمَانِ وَثِيقَةً).در آغاز، سخن از پرداختن به ابلاغ رسالت الهى به طور کلى به ميان آمده است، همان گونه که در قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِينَ);آنچه را مأموريت دارى آشکارا بيان کن و از مشرکان روى بگردان».(5)سپس از جزئيات اين برنامه سخن مى گويد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم را از بيراهه به جاده اصلى دعوت کرد و دلايل و نشانه ها را براى پيمودن اين راه به آنها گوشزد نمود و چراغ هاى نورانى بر سر هر راه نهاد تا به هنگام تاريکى نيز از ادامه مسير باز نايستند و سرانجام با بيانات کافى و تدبيرهاى سازنده رشته هاى اسلام را محکم ساخت و دستگيره هاى ايمان را استحکام بخشيد.کمتر کلامى را مى توان پيدا کرد که در عين کوتاهى و فشردگى اين همه مطلب را درباره اهداف و برنامه هاى پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بيان کند.جمله «جَعَلَ أَمْرَاسَ الاِْسْلاَمِ مَتِينَةً» گويا اسلام را به خيمه اى تشبيه مى کند که ريسمانهاى محکمى از هر سو آن را به زمين هاى اطراف متصل کرده است تا تندبادها نتواند آن را از جا بر کند اين ريسمانها امورى مانند جمعه و جماعات و حج و زکات و جهاد و امر به معروف و نهى از منکر است که هميشه حوزه اسلام را حفظ کرده و از آن دفاع مى نمايد، هر جا اين تعليمات اسلامى پياده شود اسلام بيمه مى شود و هرگاه ضعيف گردد دشمنان بر مسلمين چيره خواهند شد.جمله «وَ عُرَى الاِْيمَانِ وَثِيقَةً» ايمان را تشبيه به تنابى کرده که دستگيره هاى مختلفى در آن است و براى نجات از قعر چاه، يا نجات در پرتگاه ها بايد به اين دستگيره ها چسبيد. بديهى است اگر اين دستگيره ها سست و ضعيف باشد نه تنها انسان نجات نمى يابد، بلکه گرفتار سقوط خطرناکى مى شود. اين دستگيره ها همان فروع و تعليمات اسلام در برنامه هاى مختلف عبادى و اجتماعى است که در احاديث نيز به آن اشاره شده است. از جمله در حديث است که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) روزى از يارانش سؤال کرد: «أىّ عُرَى الإيمانِ أَوْثَق؟; کدام يک از دستگيره هاى ايمان محکم تر است؟» جمعى گفتند: خدا و پيامبرش آگاهترند؟ و بعضى از نماز يا زکات و... نام بردند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «آنچه گفتيد داراى فضيلت است; ولى پاسخ اصلى نيست»: «وَ لکِنْ أوْثَقُ عُرَى الإيمانِ الحُبُّ فِى اللهِ وَ البُغْضُ فِى اللهِ وَ تَولّي اَوْلِياءَ اللهِ وَالتّبري مِنْ اَعْداءِ اللهِ; محکمترين دستگيره هاى ايمان دوست داشتن براى خدا و دشمن داشتن براى خداست، و محبّت اولياء الله و بيزارى از اعداء الله است».(6)البتّه مفاهيم اخلاقى همچون توکل و تفويض و تسليم و رضا و صبر و يقين و مانند آنها که در روايات به آن اشاره شده نيز مى تواند به عنوان دستگيره هاى ايمان معرفى شود و هيچ کدام با يکديگر منافاتى ندارند.****پی نوشت:1. «فلج» به معناى پيروزى است; خواه پيروزى در استدلال باشد يا در عمل.2. «صادع» از ريشه «صدع» بر وزن «صبر» در اصل به معناى شکافتن است و از آنجا که به هنگام زمين گياهان ظاهر مى شوند، معناى ظهور نيز در آن نهفته است.3. «امراس» جمع «مَرَس» بر وزن «مرض» و «مرس» نيز جمع «مرسه» به معناى تناب است.4. «عرى» جمع «عروه» به معناى دستگيره و دستاويز است.5. حجر، آيه 94.6. الکافى، جلد 2، صفحه 126، حديث 6. 
شرح علامه جعفریدر ستايش پيامبر:«و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الصفي، و امينه الرضي صلي الله عليه و آله ارسله بوجوب الحجج و ظهور الفلج و ايضاح المنهج …» (و شهادت مي‌دهم به اين كه محمد (ص) بنده و رسول برگزيده خدا و امين مورد رضايت او است، درود خداوند بر او و فرزندانش باد. خداوند آن رسول گرامي را به جهت لزوم بيان حجت و دليل بر مردم (براي پذيرش دين) و آغاز طلوع پيروزي و روشن ساختن مسير و روش آن فرستاد …).در تاريخ در هيچ جامعه‌اي مشاهده نشده است كه يك صاحب رسالت انساني در آن مدت اندك و با نداشتن نيروي مناسب، و با كمال محدوديت از همه عوامل زندگي فردي و اجتماعي، رسالت فراگير جهاني را گسترش داده و هر چه را در اين مسير خواسته باشد، با موفقيت به انجام برساند. جز وجود نازنين پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم. شايد اين مطلب را با اين مشخصات مشروح كه مطرح كرديم كمتر كسي در يك سخن جمع‌آوري كرده باشد ولي حقيقت بالاتر از آن است كه احتياجي قطعي به تصديق اين و آن داشته باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) پس از حمد خداوند و ستايش وى، به آنچه شايسته اوست، سخن خود را با گواهى بر بندگى پيامبر (ص) تكميل كرد، بندگى كه مبدأ كمال علمى و نظرى براى نفس انسانى است، و سپس ويژگيهايى را براى آن حضرت بر شمرده است كه هر كدام منشأ كمال در جهت عمل است، او برگزيده خدا و امين وحى و پسنديده اوست و نيز به رسالت پيامبر و دلايل و حجتهاى محكمى كه با خود آورده اشاره فرموده است و منظور از اين حجّتها ممكن است يا خصوص معجزات باشد و يا امرى عمومى تر يعنى آنچه از طرف خدا بر مردم اتمام حجتى باشد كه در قيامت نگويند اگر براى ما پيامبرى فرستاده بودى تو را اطاعت مى كرديم، و به اين معنى تمام راههاى فروع دين و ادلّه احكام آن را فرا مى گيرد و معناى وجوب حجّتها، دليلهايى است كه پذيرش آنها براى مردم حتمى و عمل طبق آن، لازم بوده است.و «ظهور الفلح»: پيروزى آشكار بر بقيّه اديان و غلبه يافتن بر اهل آن، چه كسانى كه براى خدا شريك قايل بودند و چه آنان كه وجود خدا را منكراند. و ايضاح المنهج: پيامبر اسلام راه خدا و شريعت وى را واضح و روشن مى كند، چنان كه قرآن به اين معنى اشاره دارد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ...» زيرا، هدايتى كه در اين آيه شريفه ذكر شده به معناى روشن ساختن راه و جمله «ليظهره على الدين كله» اشاره به برخى از هدفهاى بعثت پيامبر است و عبارت: «بظهور الفلج» در سخن امام نيز به همين معنا مى باشد و «فلج» به ضمّ فاء و سكون لام به معناى پيروزى و با ضمّ لام به معناى شاعر و سخنران نيز جايز است.فرموده است: «فبلّغ الرسالة...»:اين جمله اشاره است به اين كه پيامبر اكرم امانت الهى را كه عبارت از وحى بود، به حق ادا فرمود، و منظور از صدعه بالرّساله روشن و آشكارا ساختن ماموريت رسالت مى باشد و در گذشته معلوم شد كه اصل صدع به معناى شقّ و جدا كردن است كه گويا پيامبر (ص) با اظهار نبوّت و رسالت خود، شق عصاى مشركان كرده و جمع شرور آنان را پراكنده و متفرّق ساخته است، و معناى «حمله على الحجّه»، دعوت جامعه و مجذوب ساختن آنها براى گام نهادن در راه روشن خدا و شريعت اوست، و اين دعوت براى آنان كه اهل تعقّل و استدلالند همراه با حكمت و موعظه نيكو و مجادله به نحو احسن است امّا براى كسانى كه به استدلال توجّهى ندارند با جنگ و شمشير توأم خواهد بود، و منظور از بپا داشتن پرچمهاى هدايت، نشان دادن دليلها مى باشد كه عبارت است از معجزه ها و كليه قوانين دينى، و «منار الضياء» نيز به معناى دليلهاى روشن است و واژه هاى محّجه، أعلام و منار، به عنوان استعاره به كار رفته و دو كلمه صادعا و دالّا حال و منصوب و كلمه هاى امراس و عرى استعاره از دين و ايمان است كه بر آن چنگ مى زنند و به آن متمسّك مى شوند و واژه هاى متانه و وثاقه ترشيحهاى اين استعاره اند. امام (ع) با اين طرز بيان و عبارات دقيق، اشاره مى كند به اين كه اصول اسلامى بايد آن چنان روشن و استوار در دلها جايگزين شود كه انسانها براى نجات از تمام مهلكه هاى دنيا و آخرت به آن تمسّك جويند و آن را پيوسته دليل رسيدن به كليه اهداف غايى خود بدانند. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 17 و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله الصّفيّ، و أمينه الرّضيّ- صلّى اللّه عليه و آله- أرسله بوجوب الحجج، و ظهور الفلج، و ايضاح المنهج، فبلّغ الرّسالة صادعا بها، و حمل على المحجّة دالّا عليها، و أقام أعلام الاهتداء، و منار الضّياء، و جعل أمراس الإسلام متينة، و عرى الإيمان وثيقة.اللغة:و (فلجت) فلجا و فلوجا ظفرت بما طلبت و فلج بحجّته أثبتها و أفلج اللّه حجّته بالألف أظهرها قال الشارح المعتزلي: الفلج النصرة و أصله سكون العين و إنما حرّكه ليوازن بين الألفاظ لأنّ الماضي منه فلج الرّجل على خصمه بالفتح و مصدره الفلج بالسّكون. و(الأمراس) الحبال جمع المرس و هو جمع المرسة بالتحريك الحبل.المعنى:و لما فرغ من حمد اللّه سبحانه و ثنائه و أوصاف جلاله و كبريائه أردفه بالشهادة بالرسالة التي هى مبدء لكمال القوّة العملية من النفوس البشرية بعد كمال قوّتها النظريّة بما تقدّم فقال: (و أشهد أنّ محمدا عبده و رسوله الصّفىّ) أى الصافي الخالص في مقام العبوديّة عن الكدر النّفسانيّة، أو المصطفى أى المختار من مخلوقاته (و أمينه) على وحيه (الرضيّ) المرتضى على تبليغ وحيه و رسالاته (صلّى اللّه عليه و آله أرسله بوجوب الحجج) أى أرسله مصاحبا بالحجج الواجبة قبولها على الخلق لكفايتها في مقام الحجيّة من المعجزات الظاهرات و الايات البيّنات، أو المراد أنّه أرسله بسبب وجوب الحجج عليه تعالى، يعني أنّه لما كان الاعذار و الانذار واجبا عليه تعالى بمقتضى اللطف أرسله لذلك ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة، و لئلّا يكون للناس على اللّه حجّة بعد الرّسل. (و ظهور الفلج) أى مع ظهور الظفر، أو لأن يظهر ظفره على ساير الأديان كما قال سبحانه: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ...»*. (و ايضاح المنهج) أى ما يضاح بنهج الشرع القويم، و الارشاد إلى الصراط المستقيم المؤدّي إلى نضرة النعيم و الفوز العظيم.استعاره (فبلّغ الرسالة صادعا بها) امتثالا لأمره تعالى و هو قوله  «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ...» و قوله  «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» و أصل الصّدع هو الشق في شيء صلب و الفرقة من الشيء فاستعير هنا لابلاغ المأمور، قال في القاموس: فاصدع بما تؤمر أى شقّ جماعاتهم بالتوحيد أو اجهر بالقرآن أو أظهر أو أحكم بالحقّ و افصل بالأمر و اقصد بما تؤمروا فرق به بين الحقّ و الباطل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 18 (و حمل) النّاس (على المحجّة) و الجادّة الواضحة و هي طريق الشريعة (دالّا عليها) و هاديا إليها (و أقام) بين الامة (أعلام الاهتداء و منار الضّياء) أى أعلاما توجب اهتداءهم بها و منارا تستضيئون بنورها.و المراد بها المعجزات الظاهرة و القوانين الشرعيّة الباهرة، فانها تهدى من غياهب الجهالة، و تنقذ من ظلمات الضلالة، و تدلّ على حظاير القدس و محافل الانس (و جعل أمراس الاسلام) و حبال الدّين (متينة) متقنة (و عرى الايمان) و حبال اليقين (وثيقة) محكمة.الترجمة:و شهادت مى دهم كه محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده برگزيده او است و أمين پسنديده او، فرستاد او را با حجت هاى واجب، و با ظفر و غلبه ظاهر، و با واضح نمودن راه پس رسانيد رسالت را در حالتى كه شكافنده بود ميان حق و باطل را، و حمل كرد خلق را براه راست در حالتى كه دلالت كننده بود بر آن، و بر پا نمود علمهاى راه يافتن و منارهاى روشنى را، و گرداند كوههاى اسلام را محكم و ريسمانهاى ايمان را بغايت استوار.  
بخش ۳ : آفرینش مورچه [منبع]

منها في صفة [عجيب] خلق أصناف من الحيوان :
وَ لَوْ فَكَّرُوا فِي عَظِيمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِيمِ النِّعْمَةِ، لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِيقِ وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ، وَ لَكِنِ الْقُلُوبُ عَلِيلَةٌ وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ.
أَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى صَغِيرِ مَا خَلَقَ كَيْفَ أَحْكَمَ خَلْقَهُ وَ أَتْقَنَ تَرْكِيبَهُ، وَ فَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ سَوَّى لَهُ الْعَظْمَ وَ الْبَشَرَ؟ انْظُرُوا إِلَى النَّمْلَةِ فِي صِغَرِ جُثَّتِهَا وَ لَطَافَةِ هَيْئَتِهَا، لَا تَكَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ وَ لَا بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ.
كَيْفَ دَبَّتْ عَلَى أَرْضِهَا وَ صُبَّتْ عَلَى رِزْقِهَا، تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى جُحْرِهَا وَ تُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا؛ تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا وَ فِي وِرْدِهَا لِصَدَرِهَا؛ مَكْفُولٌ بِرِزْقِهَا، مَرْزُوقَةٌ بِوَفْقِهَا.
لَا يُغْفِلُهَا الْمَنَّانُ وَ لَا يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ، وَ لَوْ فِي الصَّفَا الْيَابِسِ وَ الْحَجَرِ الْجَامِسِ؛ وَ لَوْ فَكَّرْتَ فِي مَجَارِي أَكْلِهَا [وَ] فِي عُلْوِهَا وَ سُفْلِهَا وَ مَا فِي الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ بَطْنِهَا وَ مَا فِي الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أُذُنِهَا، لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً.
فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا، لَمْ يَشْرَكْهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ وَ لَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ.
وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِبِ فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ، مَا دَلَّتْكَ الدَّلَالَةُ إِلَّا عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ، لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ كُلِّ شَيْءٍ وَ غَامِضِ اخْتِلَافِ كُلِّ حَيٍّ؛ وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ وَ الثَّقِيلُ وَ الْخَفِيفُ وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفُ فِي خَلْقِهِ إِلَّا سَوَاءٌ.

الْبَشَر : جمع «بشرة»، پوست بدن انسان.
الصَّدَر : بازگشتن از آبشخور پس از وارد شدن به آن.
بِوِفْقِهَا : موافق طبعش، به دلخواهش.
الصَّفَا : سنگ صاف و سخت.
الْجَامِس : ثابت و بدون حركت.
الشَّرَاسِيف : جمع «شرسوف»، سر دنده هاى سينه از سوى شكم. 
مَدخولَة : عيبناك و ناقص
بَشَر : جمع بشرة : ظاهر بدن
دَبَّت : حركت كرد و جنبيد
صُبَّت : علاقه مند شد، عشق ورزيد
جُحر : لانه حشرات
صَدَر : برگشت و بازگشت
صَفا : سنگ صاف و صيقلى
يابِس : خشك و بى شكاف
جامِس : جامد و سفت
شَراسِيف : پرده هاى ميان دنده هاى پهلو 
قسمت دوم از اين خطبه است در وصف شگفتى آفرينش دسته هاى از حيوانات (مانند مورچه و ملخ و غير آنها):
(10) و اگر مردم در عظمت توانائى و بزرگى نعمت و بخشش خداوند متعال فكر و انديشه كنند (از گمراهى) براه (راست) باز مى گردند، و از مشقّت و سختى آتش سوزان (قيامت) مى ترسند (بر خلاف دستور خدا و رسول رفتار نمى نمايند) و ليكن دلها بيمار و بينائيها معيوب است (به اين جهت از راه حقّ پا بيرون نهاده در آثار قدرت و توانائى پروردگار انديشه نكرده از نعمتهاى او سپاسگزار نيستند)
(11) آيا نگاه نمى كنند حيوان كوچكى را كه آفريده چگونه آفرينشش را استوار و بهم پيوند كردنش را محكم گردانيده، و (با همه كوچكى) براى آن گوش و چشم پديد آورده و استخوان و پوست به تناسب آراسته
(12) نگاه كنيد به مورچه با كوچكى جثّه و نازكى اندامش كه بنگاه با گوشه چشم ديده نمى شود و به انديشه درك نمى گردد، چگونه مسير خود را مى پيمايد، و براى بدست آوردن روزيش مى شتابد، دانه را به لانه اش انتقال مى دهد و آنرا در انبارش (براى روز سختى) آماده مى گذارد، در تابستان براى زمستان و هنگام آمدن (روزهاى گرم) براى وقت باز گشتن (روزهاى سرد) دانه ها را گرد مى آورد،
(13) خداوند ضامن روزيش بوده، مناسب حال راه روزيش را گشاده، پروردگار بسيار نعمت و بخشش دهنده از آن غافل نيست، و خداوند جزاء دهنده آنرا محروم و بى بهره نمى گرداند و اگر چه در سنگ خشك (كه چيزى از آن نمى رويد) و سنگ سخت (كه از جائى بجائى حركت داده نمى شود) باشد،
(14) و اگر در مواضع خوردن و در بالا و پائين و آنچه در درون مورچه است از اطراف اضلاع شكمش و آنچه در سر آنست از چشم و گوش، انديشه كنى از (تدبير و حكمت خداوند در) آفرينش آن به شگفت آمده از وصف آن برنج در آئى،
(15) پس بلند و برتر از آن است (كه در انديشه در آيد) خدائى كه مورچه را بروى دست و پايش بر قرار داشت و آنرا بر روى ستونها و اعضائش بناء كرد، در حاليكه در آفرينش آن آفريننده اى شركت نداشته و توانائى او را يارى نكرده است.
(16) و اگر راههاى انديشه خود را بپيمائى تا به انتهاى آن برسى (از هر گونه فكر و انديشه بكار برى) دليل و برهان ترا راه ننمايد مگر باينكه آفريننده مورچه همان آفريننده درخت خرما است، بجهت دقّتى كه براى امتياز هر چيز (از يكديگر) بكار برده شده، و اهميت گوناگون بودن هر جاندارى (خلاصه چون تفصيل آفرينش هر يك از موجودات دقيق است و سبب اختلاف اشكال آنها مشكل مى باشد و در هر يك حكمتهاى باريكى نهفته است، مور و پيل، كوه كاه، خرد و بزرگ، در صحراء و در دريا ناچار همه را آفريننده حكيمى به مقتضاى حكمت بآن تفصيل و اختلاف آفريده و تخصيص داده و در نيازمندى آنها بخالق متعال تفاوتى نيست، لذا مى فرمايد:)
(17) بزرگ و خرد و سنگين و سبك و توانا و ناتوان در مخلوقاتش نيست مگر آنكه (نسبت به قدرت كامله او) يكسان است (پس مپندار كه اين مشكل است چون كوچك است و آن ديگرى آسان چون بزرگ مى باشد).
 
از اين خطبه [در صفت آفرينش اصناف حيوانات]:
اگر در عظمت و بزرگى نعمت بارى تعالى مى انديشيدند، به راه راست بازمى گشتند و از عذاب آتش مى ترسيدند. ولى دلها بيمار است و ديده ها عيبناك. آيا به خردترين چيزى كه آفريده است، نمى نگرند كه چسان آفرينش او را استوار داشته و تركيبش را محكم نموده برايش چشم و گوش پديد آورده و استخوان و پوست ترتيب داده است.
به آن مورچه بنگريد، با جثّه خرد و اندام نازكش، آن چنان خرد كه نزديك است كه به گوشه چشم ديده نشود و به نيروى انديشه، آفرينشش به تصور درنيايد كه چگونه بر روى زمين مى رود و روزى خود به دست مى آورد و دانه به سوراخ مى كشد و در انبار خود مهيا مى دارد. در فصل گرما براى فصل سرماى خود دانه مى اندوزد، و به هنگام در آمدن، راه دوباره بازگشتن را به ياد دارد. خداوند روزيش را ضمانت كرده و آنچه موافق حال اوست به او عطا كرده است. دادار نعمت دهنده از او غافل نشده و ايزد پاداش دهنده محرومش نساخته است. هر چند، كه بر روى سنگى خشك و سخت كه بر آن هيچ نمى رويد جاى داشته باشد، باز هم روزيش مى رسد. اگر در مجارى خوراك او در بالا و زير و درون تن و اضلاع شكمش و چشمى و گوشى كه بر سر او نهاده شده بنگرى، از آفرينش او در شگفت خواهى شد. و در توصيف آن به رنج خواهى افتاد.
پس بزرگ است، خداوندى كه مورچه را بر روى دست و پاهايش برپاى داشت و بر ستونهاى بدنش قرار داد. در آفريدن آن هيچ آفريننده اى با او شريك نبود. و توانمندى ياريش ننموده است. اگر در عوالم انديشه ات به سير و گشت پردازى و به نهايت رسى، به اين امر رهنمون شوى كه آفريننده مورچه همان آفريننده نخل خرماست. به سبب دقتها و ظرافتهايى كه هر چيزى را از چيز ديگرى جدا مى كند و پيچيدگى اختلاف هر موجود زنده با ديگرى: يكى درشت و كلان است و يكى نرم و لطيف، يكى سنگين است و يكى سبك، يكى نيرومند است و يكى ناتوان، در آفرينش همه يكسان اند.
 
اگر در عظمت قدرت (خداوند) و اهميّت نعمت او مى انديشيدند، به راه راست باز مى گشتند، و از آتش سوزان دوزخ مى ترسيدند; ولى دلها بيمار و چشمهاى بصيرت معيوب است، آيا به مخلوقات کوچکى که خدا آفريده، نمى نگرند که چگونه آفرينش آنها را دقيق و حساب شده و ترکيب آنها را متقن ساخته، گوش و چشم براى آنها آفريده و استخوان و پوست آنها را مرتّب نموده است.
به اين مورچه نگاه کنيد با آن جثه کوچک و اندام ظريفش که از کوچکى درست، با چشم ديده نمى شود و در انديشه نمى گنجد; ولى با اين حال چگونه روى زمين (ناهموار و پر سنگلاخ) راه مى رود و به روزيش دست مى يابد، دانه ها را (از راه هاى دور و نزديک) به لانه اش منتقل مى کند و در جايگاه مخصوص نگهدارى مى نمايد. در فصل گرما براى سرما، و به هنگام توانايى براى روز ناتوانى، ذخيره مى کند، روزيش (از سوى خدا) تضمين شده و خوراک موافق طبعش در اختيار او قرار گرفته است، خداوند منّان هرگز از او غافل نمى شود و پروردگار مدبّر محرومش نمى سازد، هر چند در دل سنگ سخت و خشک و در ميان صخره اى فاقد رطوبت باشد. اگر در مجارى خوراک و در بالا و پايين دستگاه گوارش او و آنچه در جوفش از اطراف دنده ها وجود دارد و آنچه در سر او از چشم و گوش قرار گرفته، بينديشى شگفت زده خواهى شد و از وصف عجايب او به زحمت خواهى افتاد.
پس بزرگ و بلند مرتبه است خداوندى که مورچه را روى دست و پا (ى ضعيف و ظريفش) برپا داشته و او را بر ستونهاى محکمى (نسبت به او) بنا نهاده است. هيچ آفريدگارى در آفرينش اين حشره با او شريک نبوده و هيچ قدرتمندى او را در آفرينش آن يارى نکرده است. اگر همه راههاى فکر وانديشه را طى کنى تا به آخر رسى، همه دلايل به تو مى گويد که آفريننده مورچه کوچک همان آفريدگار درخت (تناور) نخل است، زيرا ساختمان اجزاى هر موجودى دقيق است و هر مخلوق زنده اى در درون خود اعضاى مختلف و پيچيده اى دارد. (به يقين) بزرگ و کوچک، سنگين و سبک، قوىّ و ضعيف، همه در خلقتش يکسان است و در برابر قدرتش همگون!
 
از اين خطبه است در صفت آفرينش گونه هاى جانداران:
و اگر در بزرگى قدرت و كلانى نعمت -او- مى انديشيدند، به راه راست باز مى گرديدند، و از -آتش- سوزان عذاب مى ترسيدند، ليكن دلها بيمار است و بينش ها عيبدار. آيا به خردترين چيزى كه آفريده نمى نگرند، كه چسان آفرينش او را استوار داشته و تركيب آن را برقرار آن را شنوايى و بينايى بخشيده و برايش استخوان و پوست آفريده.
بنگريد به مورچه و خردى جثّه آن، و لطافتش، در برون و نهان. چنان است كه به گوشه چشمش نتوان ديد، و با انديشيدن به چگونگى خلقتش نتوان رسيد. چگونه بر زمين جنبد و به روزى خود خنبد. دانه را به لانه خود برد، و در قرارگاه خويش آماده اش كند. در گرما براى سرماى خود فراهم آرد، و به هنگام درون رفتن، برون شدن را فراياد دارد. رزق او پذيرفته گرديده و روزيش در خور وى رسيده. نعمت دهنده او را وانگذارد، و پاداش دهنده محرومش ندارد، هرچند بر خشك سنگى باشد صاف و تابان، يا بر سنگى فسرده -در بيابان-، و اگر بنگرى در گذرگاههاى خوراك او كه -چسان- از بالا و زير -پيوسته است به هم-، و آنچه درون اوست از غضروفهاى آويخته به دنده تا شكم، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم، از آفرينش او جز شگفتى نتوانى، و در وصف او به رنج درمانى.
پس، بزرگ است خدايى كه او را بر دست و پاهايش برپا داشت و بر ستونهاى -بدنش- نگاه داشت. در آفرينش آن آفريننده اى با او انباز نبود، و در خلقت آن توانايى، وى را كارساز نه. اگر فكرت خود را در گونه گون راهها -ى آفرينش- بگردانى تا خود را به نهايت آن راهها رسانى، تو را جز اين نشان ندهد كه آفريننده مورچه و خرمابن يكى بود، به خاطر دقّتى كه جدا جدا -در آفرينش- هر چيز به كار رفته است، و اختلاف دقيق و ديرياب كه در خلقت هر جاندار با جاندارى ديگر نهفته است، و -ميان- كلان و نازك اندام، و گران و سبك، و نيرومند و ناتوان، در آفرينش جز همانندى نيست.
 
از اين خطبه است در توصيف عجايب آفرينش اصنافى از حيوانات:
اگر مردم در عظمت قدرت و بزرگى نعمت حق انديشه مى نمودند، به راه مستقيم باز گشته، و از عذاب سوزان مى ترسيدند، اما دلها بيمار، و ديده ها عيبناك است. آيا به كوچك ترين چيزى كه آفريده دقت نمى كنند كه چگونه خلقتش را محكم، و تركيبش را استوار كرد، و براى آن گوش و چشم قرار داد، و به استخوان و پوست آراست.
مورچه را با جثّه كوچك، و ظرافت اندامش بنگريد، به گونه اى است كه نمى توان او را با گوشه چشم ديد، و به انديشه درك كرد، چگونه به نرمى روى زمين راه مى رود، و بر رزقش مى جهد، دانه را به لانه مى برد، و در قرارگاهش قرار مى دهد، به تابستان براى زمستان جمع مى كند، و به وقت آمدن براى زمان بازگشتن مهيّا مى نمايد، خدايش ضامن روزى او شده، و او را موافق حالش رزق داده، خداوند منّان از او غفلت ندارد، و پروردگار ديّان محرومش نمى گذارد، گرچه در ميان سنگى خشك و سخت باشد و اگر در مواضع جريان غذاى او، در بالا و پايين، و آنچه در درون اوست از جوانب اضلاع شكمش، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش بينديشى، هر آينه از آفرينشش به تعجّب آيى، و از وصفش به رنج و تعب افتى.
بلند مرتبه است خدايى كه مورچه را به روى دست و پايش واداشت، و او را بر پايه اين اعضا بنا كرد، كسى با او در اين برنامه شريك نبود، و قدرتمندى در آفرينش آن او را كمك نداد. و اگر راههاى انديشه ات را تا رسيدن به انتهايش طى كنى، جز به اين حقيقت نمى رسى كه آفريننده مورچه همان آفريننده نخله خرماست، به خاطر دقت گونه گونى كه در هر چيز، و پيچيدگى اختلافى كه در هر زنده اى به كار گرفته شده است. بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، قوى و ضعيف در عرصه گاه خلقتش نيست مگر اينكه نسبت به قدرت او مساويند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 166-156 قدرت بى نظير او در آفرينش موجودات کوچک و بزرگ:در ادامه بحث اين خطبه که از خداشناسى آغاز شد و با پيامبرشناسى ادامه يافت، امام(عليه السلام) بار ديگر به خداشناسى باز مى گردد و اين بار به ادله اثبات وجود خداوند و علم و قدرت بى پايان او مى پردازد و به آنها که از بيراهه مى روند هشدار داده و مى فرمايد: «اگر در عظمت قدرت (خداوند) و اهميّت نعمت او مى انديشيدند، به راه راست باز مى گشتند و از آتش سوزان (دوزخ) مى ترسيدند»; (وَ لَوْ فَکَّرُوا فِي عَظِيمِ الْقُدْرَةِ، وَ جَسِيمِ النِّعْمَةِ، لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِيقِ، وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ).اشاره به دو چيز است که اگر انديشه ها در آن به کار گرفته شود آثار آن به زودى در اعمال انسان آشکار مى شود; نخست انديشه در عظمت قدرت خدا، که کرات عظيم آسمانى و ميلياردها ستاره در يک کهکشان و صدها ميليون کهکشان آفريده و کرانه هاى ملک عظيم او بر هيچ کس روشن نيست و آنچه را درباره عظمت جهان مى گوييم مربوط به چيزى است که در قلمرو علم قاصر ما قرار گرفته و اى بسا تمام اينها همچون برگ درختى باشد که بر پيکر درخت سر به آسمان کشيده اى در ميان جنگلى قرار دارد. انديشه در اين امر سبب مى شود که انسان در برابر چنين قدرتى خاضع گردد، سر بر آستانش نهد و دل به او ببندد و زندگى خود را با نام و ياد او نورانى سازد.ديگر اينکه در نعمتهايى بيانديشد که همه وجود ما را در برگرفته و از لحظه انعقاد نطفه تا پايان عمر ادامه دارد; خورشيد و ماه و آسمان و زمين را به خدمت ما گماشته و ابرها و بادها و بارانها را سر بر فرمان ما نهاده، در همه جا خوان نعمتش را گسترده و همه را روزى خوار خود ساخته است.به يقين شکر نعمت که در فطرت هر انسانى است او را به دنبال شناخت منعم مى فرستد.حضرت در ادامه مى فرمايد: چه عاملى سبب مى شود که با وجود اين انگيزه هاى قوى، انسان از راه بماند و به بيراهه کشيده شود و عذاب دردناک الهى دامان او را بگيرد. مى فرمايد: «ولى دلها بيمار و چشمهاى بصيرت معيوب است» (وَ لکِنِ الْقُلُوبُ عَلِيلَةٌ، وَالْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ!(1)).در اينجا امام(عليه السلام) به دو علت عمده اشاره مى کند، زيرا منظور از «قلوب»، عقلهاست که بر اثر هوا و هوسها و آفات ديگر، شناخت از کار مى افتد و منظور از «بصائر»، چشمهاى بصيرت است که پرده هاى گناه و تعصب و خودخواهى بر روى آن افکنده مى شود.بديهى است آنها هرگز در اصل خلقت چنين نبوده، بلکه بر اثر غفلت و هوا و هوس و شهوت به اين روز افتاده اند. امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه، اشاره به موانع شناخت مى کند که در آيات قرآن نيز آمده است: «(کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلى قُلُوبِهِمْ مَّا کَانُوا يَکْسِبُونَ); چنين نيست که آنها خيال مى کنند، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دل هاى آنها نشسته است».(2) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلى عِلْم وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً); آيا ديدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اينکه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده و بر چشمش پرده افکنده است».(3)همان گونه که در آيات بيشمارى نيز همگان را دعوت به مطالعه اسرار آفرينش و تفکّر در قدرت و نعمتهاى خدا کرده تا از اين طريق به راه راست پى برند.سپس امام(عليه السلام) بعد از بيان مسأله اسرار آفرينش به صورت کلّى انگشت روى بخشى از موجودات شگفت انگيز جهان آفرينش مى گذارد و مى فرمايد: «آيا به مخلوقات کوچکى که خدا آفريده، نمى نگرند که چگونه آفرينش آنها را دقيق و حساب شده و ترکيب آنها را متقن ساخته، و گوش و چشم براى آنها آفريده و استخوان پوست آنها را مرتّب کرده است»; (أَلاَ يَنْظُرُونَ إِلَى صَغِيرِ مَا خَلَقَ، کَيْفَ أَحْکَمَ خَلْقَهُ، وَ أَتْقَنَ تَرْکِيبَهُ، وَ فَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ، وَ سَوَّى(4) لَهُ الْعَظْمَ وَالْبَشَرَ(5)!).در اينجا امام(عليه السلام) به امور ششگانه اى درباره حيوانات و حشرات بسيار کوچک اشاره مى کند; آفرينش مستحکم، ترکيب صحيح، دارا بودن گوش و چشم و نظم خاص استخوان و پوست. آرى در عين کوچکى، همه اعضا و ابزار مورد نياز در اختيار آنهاست و آنچه را خداوند به حيوان عظيمى همچون فيل و کرگدن داده، به آنها نيز به نسبت اندام و نيازشان بخشيده است و به يقين آفرينش اين موجودات کوچک به جهت ظرافت و دقت عجيبى که در آنها به کار رفته از آفرينش موجودات عظيم مهمتر است.آن گاه امام وارد مرحله دقيق ترى مى شود و از ميان موجودات کوچک به شرح بسيار جالبى درباره دو مخلوق صغير که غالباً انسانها درباره آفرينش آن دو نمى انديشند مى پردازد; نخست درباره مورچه چنين مى فرمايد: «به اين مورچه نگاه کنيد با آن جثه کوچک و اندام ظريفش که از کوچکى درست، با چشم ديده نمى شود و در انديشه نمى گنجد»; (انْظُرُوا إِلى النَّمْلَةِ فِي صِغَرِ جُثَّتِهَا، وَ لَطَافَةِ هَيْئَتِهَا، لاَ تَکَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ، وَ لاَ بِمُسْتَدْرَکِ الْفِکَرِ).سپس مى افزايد: « ولى با اين حال چگونه روى زمين (ناهموار و پر سنگلاخ) راه مى رود و به روزيش دست مى يابد، دانه ها را (از راه هاى دور و نزديک) به لانه اش منتقل مى کند و در جايگاه مخصوص نگهدارى مى نمايد. در فصل گرما براى سرما و به هنگام توانايى براى روزناتوانى ذخيره مى کند»; (کَيْفَ دَبَّتْ عَلَى أَرْضِهَا، وَ صُبَّتْ عَلَى رِزْقِهَا، تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى حُجْرِهَا، وَ تُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا. تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا، وَ فِي وِرْدِهَا(6) لِصَدْرِهَا(7)).آرى، اين موجود ضعيف و ناتوان به قدرى هوشيار است که راه و رسم زندگى خود را به خوبى مى داند، با اين دست و پاى کوچک کوه و دشت و بيابان و درختها را جولانگاه خود قرار مى دهد و آن دسته از مواد غذايى که با مزاج او سازگار است از ميان مواد مختلف بر مى گزيند و دانه هاى غذايى را از راه هاى دور و نزديک به لانه خود مى برد; دانه هايى را انتخاب مى کند که از پيچ و خم لانه بگذرد و مشکلى براى عبور و مرور ساير همنوعانش ايجاد نکند. دانه ها را در جايگاه مخصوص جاى مى دهد به گونه اى که فاسد نشود. در فصل تابستان با يک الهام درونى بى آن که زمستان را ديده باشد ـ يعنى متولّد همان سال باشد ـ پيش بينى ايّامى را که برف و باران سراسر روى زمين را گرفته و جمع آورى روزى را بر او غير ممکن ساخته مى کند و درست به اندازه نيازش با دورانديشى مواد غذايى را ذخيره مى سازد.در ادامه مى افزايد: «روزيش (از سوى خدا) تضمين شده و خوراک موافق طبعش در اختيار او قرار گرفته، خداوند منّان هرگز از او غافل نمى شود، و پروردگار مدبّر محرومش نمى سازد، هر چند در دل سنگى سخت و خشک و در ميان صخره اى فاقد رطوبت باشد»; (مَکْفُولٌ بِرِزْقِهَا، مَرْزُوقَةٌ بِوِفْقِهَا ; لاَ يُغْفِلُهَا الْمَنَّانُ، وَ لاَ يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ(8)، وَ لَوْ فِي الصَّفَا(9) الْيَابِسِ، وَالْحَجَرِ الْجَامِسِ!(10)).اشاره به اينکه خداوند منان اين موجودات کوچک را که در دشتها و بيابانها و کوهها زندگى مى کنند از نظر لطفش دور نداشته هر غذايى که موافق طبع آنهاست در اختيارشان قرار داده است، حتى اگر در دل سنگ سخت و خشکى زندگى کنند غذا و رطوبت لازم را هر چند از طريق هوا باشد براى آنها فراهم مى کند و با الهام درونى آنها را وادار مى سازد که در ايّام توانايى براى روزهاى ناتوانى ذخيره کنند و اين واقعاً حيرت آور است.آيا اين حشره مى داند چند روز از زمستان را نمى تواند از لانه بيرون آيد؟ آيا مى فهمد که جيره غذايى او در اين مدت چه اندازه است؟ آيا توجه دارد چه موادى ممکن است در اين مدت سالم بماند و فاسد نشود؟ و آيا خبر دارد که اين مواد در کجاست و از چه جايى بايد به دست آورد؟آرى همه اينها را مى داند و استاد ازل به او آموخته است.سپس امام(عليه السلام) ساختمان شگفت آور اين موجود زنده کوچک را با نيروى فکر و انديشه تشريح مى کند و مى فرمايد: «اگر در مجارى خوراک و در بالا و پايين دستگاه گوارش او و آنچه در جوفش از جوانب دنده ها وجود دارد و آنچه در سر او از چشم و گوش قرار گرفته، بينديشى شگفت زده خواهى شد و از وصف عجايب آن به زحمت خواهى افتاد»; (وَ لَوْ فَکَّرْتَ فِي مَجَارِي أَکْلِهَا، فِي عُلْوِهَا وَ سُفْلِهَا، وَ مَا فِي الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ(11) بَطْنِهَا، وَ مَا فِي الرَأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أُذُنِهَا، لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً، وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً!).اشاره به اينکه اگر انسان در آفرينش اين موجود کوچک که به زحمت ديده مى شود دقت کند، و پرده هاى غفلت را که ناشى از عادى شدن مسئله است کنار بزند، به راستى يک دنيا شگفتى در آن ديده مى شود; در سر بسيار کوچک او هم چشم است و هم گوش و هم دهان و دو شاخکى همچون دو آنتن دارد که براى برقرارى ارتباط از آن استفاده مى کند و در شکمش چيزى همانند معده و روده است و دنده هاى بسيار ظريف و کوچکى از هر طرف آن را احاطه کرده است. اعصاب و عضلات ظريفش به اندازه نياز اوست و مغز کوچکش مديريت زندگى پيچيده او را بر عهده گرفته، پاهايش مفاصل مختلف دارد و هر مفصلى همچون مفاصل حيوانات بزرگ کار ويژه اى انجام مى دهد.سپس امام(عليه السلام) به نتيجه گيرى از بيان بالا پرداخته، چنين مى فرمايد: «پس بزرگ و بلند مرتبه است خداوندى که مورچه را روى دست و پا (ى ضعيف و ظريفش) برپا داشته و او را بر ستونهاى محکمى (نسبت به او) بنا نهاده است، هيچ آفريدگارى در آفرينش اين حشره با او شريک نبود و هيچ قدرتمندى او را در آفرينش آن يارى نکرده است»; (فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا، وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا! لَمْ يَشْرَکْهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ، وَ لَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ).امام(عليه السلام) در اين عبارت همگان را به دو موضوع توجه مى دهد و آن اينکه خداوند اين پيکر ظريف را بر دست و پاى ظريفى که توان حمل آن را دارد بلکه گاه کوله بار سنگينى که چندين برابر وزن اوست بر دوش مى گيرد، استوار ساخته و عجب اينکه با کوله بارش از ديوار صاف بالا مى رود و گاه به سقف مى چسبد و به راه خود ادامه مى دهد کارى که از هيچ انسان قهرمانى ساخته نيست. اضافه بر اين براى او اسکلتى متناسب حالش آفريده که امام از آن تعبير به دعائم (ستونها) فرموده است. اين اسکلت نه چندان سنگين است که از توان حرکت او بکاهد و نه آن قدر سبک و ظريف که نتواند هيأت او و محتواى درون وجودش را نگهدارد.آن گاه به نکته مهم ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد: «اگر تمام راه هاى فکر وانديشه را طى کنى تا به آخر برسى همه دلايل به تو مى گويد که آفريننده مورچه کوچک همان آفريدگار درخت (تناور) نخل است، زيرا ساختمان اجزاى هر موجودى دقيق است و هر مخلوق زنده اى در درون خود اعضاى مختلف و پيچيده اى دارد»; (وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِبِ فِکْرِکَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ، مَا دَلَّتْکَ الدَّلاَلَةُ إِلاَّ عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ، لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ کُلِّ شَيْء، وَ غَامِضِ اخْتِلاَفِ کُلِّ حَيٍّ).اشاره به اينکه تصوّر نکنيد ساختمان يک موجود بزرگ; مانند درخت نخل تناور از ساختمان يک موجود کوچک همچون مورچه مهم تر است، زيرا اگر درست بنگريد هر دو ساختمان بسيار پيچيده و دقيقى دارند و قوانين منظّم بر هر دو حاکم است و هدايت هاى الهى از لحظه تولّد تا پايان عمر در هر دو نمايان است. به علاوه آن درخت بزرگ هم در حدّ خود داراى اعضاى مختلف کوچک و بزرگ و قوى و ضعيف است که هر کدام متناسب با وظيفه و مسئوليتهايشان ساخته شده اند (و به اين ترتيب ارتباط علت و معلول در جمله هاى بالا آشکار مى شود).کوتاه سخن اينکه گاه انسان آثار مختلفى از نظر کوچکى و بزرگى يک پديده آورنده مى بيند; مثلا ساعتهايى را که به اندازه يک سانتى متر است و ساعتهايى که چند متر طول و عرض آن است يا کتابى را که چند صفحه پايان يافته با کتابى که دوره آن ده ها جلد است هنگامى که انسان آنها را با يکديگر مقايسه مى کند و اصول کلّى حاکم بر آن را يکسان مى بيند و ادبيّات خاصّى که در آن کتاب کوچک و بزرگ به کار رفته هماهنگ مشاهده مى کند مى فهمد هر دو اثر از يک منبع، سرچشمه گرفته و پديد آورنده هر دو يکى است.سپس به نکته مهم ديگرى در تکميل اين سخن پرداخته مى فرمايد: «(به يقين) بزرگ و کوچک، سنگين و سبک، قوىّ و ضعيف، همه در خلقتش يکسان است و در برابر قدرتش همگون»; (وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ، وَ الثَّقِيلُ وَ الْخَفِيفُ، وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفُ، فِي خَلْقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ).اشاره به اينکه کوچک و بزرگ و آسان و مشکل نسبت به موجودى تصوّر مى شود که قدرت و نيروى او محدود باشد. آنچه از استعداد او بيرون است ممتنع، و آنچه به اندازه آخرين حدّ استعداد اوست مشکل و آنچه کمتر از قدرت اوست آسان است; ولى ذات پاک خداوند که قدرتى نامحدود دارد همه اينها در برابرش يکسان است; حرکت دادن کلّ منظومه شمسى با حرکت دادن يک ذرّه غبار براى او تفاوتى نمى کند و آفرينش مورچه هاى بسيار ريز با درختان بسيار بلند و قوى پيکر براى او يکى است.براى يک مورچه برداشتن يک دانه گندم با دو دانه بسيار فرق مى کند; ممکن است يکى را به آسانى بردارد و براى برداشتن دومى بسيار خسته و ناتوان گردد، در حالى که ما انسانها در اين دو کمترين تفاوتى را احساس نمى کنيم. همچنين ما در تصورات ذهنى خود مى توانيم يک قطره آب را تصوّر کنيم و به همان سادگى و آسانى يک درياى بى کران و موّاج را. اين مثالها مى تواند عمق بحثى را که درباره قدرت بى پايان خدا در بالا گفتيم، روشن سازد.****نکته:زندگى بسيار شگفت انگيز مورچه ها:گرچه مورچه ها بر اثر کثرت و تنوّع و وجود بى شمارشان در کوه و صحرا و درون خانه ها، به صورت يک امر عادى درآمده و توجه عامّه مردم را هرگز به خود جلب نمى کند; ولى براى دانشمندانى که گاه بيست سال درباره زندگى آنها انديشيده اند بسيار شگفت آور است و مطالعات آنها درباره اسرار آفرينش مورچگان درهاى بزرگى را براى پى بردن به عظمت آفريدگار به روى ما گشوده است که به گوشه اى از آن ذيلا اشاره مى شود:1. حيوانات و حشراتى که به صورت گروهى زندگى مى کنند کم نيستند; مانند بخشى از پرندگان و ماهيان و گوزنها و آهوها; ولى آنها که زندگى دسته جمعيشان بر اساس تقسيم کار است کم هستند و مورچگان يکى از شاخص ترين آنها هستند. مورچه هاى ماده وظيفه جمع آورى غذا، نگهدارى نوزادان و حتى نگهدارى مادر لانه (ملکه مورچگان) را بر عهده دارند. مورچه هاى نر کارشان بارور ساختن ملکه و ملکه کارش تخم گذارى است و جالب اين که نرها بعداز جفت گيرى مى ميرند. گروهى نيز به صورت نيروهاى مسلّح هستند که آرواره هاى قوى دارند و از لانه در برابر هجوم دشمنان پاسدارى مى کنند.2. مورچه هاى کارگر (ماده ها) زمين را سوراخ مى کنند و به تدريج خاک را مى کَنَند تا محل مناسبى براى زندگى آنها در زير سطح زمين فراهم شود; ولى همه مورچه ها در زير زمين زندگى نمى کنند. گروهى از مورچه ها که آنها را مورچه نجار مى نامند، درون چوبها را سوراخ مى کنند و در آن لانه مى سازند.3. مورچه ها در اندام کوچک خود که گاهى فقط به دو ميليمتر مى رسد تمام دستگاههايى را که در يک حيوان عظيم الجثه است، دارا هستند و حتى چيزى بيش از او دارند، پاهاى اضافى و شاخکهايى که آنها را با محيط خود آشنا مى سازد و عقل و هوش اجتماعى قوى و آينده نگرى.4. بسيارى از مورچه ها، حشرات ديگر را به خدمت خود در مى آورند و از آنها استفاده مى کنند (در واقع نوعى دامدارى دارند) از جمله مورچه گندمزار يکى از اين نوع مورچه هاست. جانورى که مورد استفاده اين نوع مورچه قرار مى گيرد، شپشه هاى گياهى است. اين حشرات اگر خشمگين شوند مايع شيرينى مانند عسل ترشح مى کنند و مورچه ها از آن بهره مى گيرند. بعضى ديگر از مورچه ها، حشرات مخصوصى را که در پوست درختان تخم مى گذارند يا سوسکها را به خدمت خود در مى آورند.5. اگر تعجب نکنيد گروهى از مورچه ها دست به کشاورزى مى زنند. نوعى مورچه که به نام مورچه چترى ناميده مى شود، باغچه اى در اطراف لانه خود ترتيب مى دهد و در آن قارچهاى کوچک مى پروراند. مورچه هاى کارگر براى رشد قارچها قطعات کوچکى از برگها را جدا مى کنند و با خود مى آورند. هنگامى که مورچه کارگر قطعه اى از برگ را با خود مى آورد گويى چترى بالاى سر دارد و به همين دليل به اين نام ناميده شده است.6. نوعى از مورچه ها به مورچه هاى سپاهى ناميده شده اند که مانند عشاير از جايى به جاى ديگر کوچ مى کنند. آنها حشراتى واقعاً درنده هستند که حتى فيلها سعى مى کنند سر راه آنها قرار نگيرند و گرنه صدمه زيادى به آنها مى زنند. گروهى از اين مورچگان که در مناطق حارّه زندگى مى کنند گوشت خوارند و هرگاه دسته جمعى به جانورى حمله کنند به زودى از پاى در مى آيد و در مدت کمى همه عضلات حيوان را مى خورند و تنها اسکلتى از او به جاى مى ماند.7. مورچه ها معمولا سرى بزرگ و کمرى باريک دارند و نسبت به جثه خود بسيار قوى و پرزورند چنان که دانه اى را که چندين برابر آنها وزن دارد با دندان مى گيرند و از ديوار بالا مى روند کارى که براى هيچ قهرمان وزنه بردارى از انسانها امکان پذير نيست. آرى! مورچه بر خلاف جثه کوچک خود، به راحتى مى تواند بارهايى را که ده برابر خودش وزن دارد بلند کند يا جابجا نمايد.8. آينده نگرى مورچه و مديريت او بسيار جالب است; در تابستان با الهام درونى به فکر زمستان سخت است در صورتى که چه بسا در طول عمرش هرگز زمستان نديده باشد. دانه هاى غذايى را به طرز مطلوبى نگهدارى مى کند; گاه آنها را از لانه بيرون مى آورد تا هوا بخورد و فاسد نشود و گاه آنها را به دو يا چند قمست تقسيم مى کند تا سبز نشود و فاسد نگردد، حتى نوشته اند دانه گشنيز را به چهار قسمت تقسيم مى کند، زيرا اگر کمتر از آن باشد سبز مى شود.9. موقعيت شناسى مورچه عجيب است. بعضى از دانشمندان نوشته اند مورچه اى را در وسط دايره اى از آتش قرار دادند او براى نجات خود به هر سو حرکت کرد و چون راه فرارى پيدا نکرد سرانجام جان داد. نقطه اى را که او جان داده بود اندازه گيرى کردند درست مرکز دايره بود; يعنى دورترين نقطه به آتش اطراف.10. مورچه ها انواع زيادى دارند که بعضى از دانشمندان بالغ بر چهارهزار نوع را شمارش کرده اند و تعداد مورچه هاى روى زمين را ده برابر مجموع انسانها مى دانند. مطالعات جديد نشان مى دهد که مورچه ها در زمينه حل مشکل ترافيک از انسانها پيشى گرفته اند. ميليونها مورچه صبورانه با دنبال کردن يک ساختار ساده «تک گذر» بهترين راه را براى رسيدن به مقصد در اسرع وقت و بدون تأخير در پيش مى گيرند.شگفتيهاى دنياى مورچگان بسيار بيش از آن است که در بالا گفته شد و در اين زمينه کتابها يا مقالات فراوانى نوشته شده است و از اينجا روشن مى شود که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين خطبه بر چه نقطه حساسى از آفرينش خداوند انگشت نهاده است.(12)****پی نوشت:1. «مدخولة» از ريشه «دخل» بر وزن «دغل» به معناى فساد و تباهى است.2. مطفّفين، آيه 14.3. جاثيه، آيه 23.4. «سوّى» از ريشه «تسويه» به معناى نظام بخشيدن و مرتّب نمودن است.5. «بشر» جمع «بشرة» يعنى ظاهر پوست تن و به معناى انسان نيز مى آيد.6. «ورد» به معناى عطش و نيز آبگاه است و در اينجا کنايه از امکان و توانايى است.   7. «صدر» يعنى بازگشت از آبگاه و در اينجا کنايه از ناتوانى و فقدان است.8. «ديّان» به معناى پاداش دهنده و داور حاکم و مدبّر است.9. «صفا» به معناى تخته سنگ سخت و صاف است.10. «جامس» يعنى خشکيده.11. «شراسيف» جمع «شُرسُوف» به معناى انتهاى نرم دنده ها در طرف شکم است.12. دائرة المعارف موسوم به فرهنگ نامه، نوشته موريس پارکر که توسط ده نفر از اساتيد دانشگاههاى ايران به فارسى برگردانده شده است; فرهنگ معين; مقالات مطبوعات روز و حياة الحيوان دميرى. 
شرح علامه جعفریمنها: في صفه خلق اصناف من الحيوان:«و لو فكروا في عظيم القدره و جسيم النعمه لرجعوا الي الطريق و خافوا عذاب الحريق ولكن القلوب عليله و البصائر مدخوله … انظروا الي النمله في صغر جثتها و لطافه هيئتها لا تكاد تنال بلحظ البصر و لا بمستدرك الفكر …».اگر درون آدمي به مقام ديده‌وري برسد و بينايي خود را دريابد مي‌تواند از شناخت يك ملخ و لو اجمالا با شناخت قانون جهان و عظمت جهان‌آفرين آشنا شود.***(آخرين خطبه‌اي كه استاد علامه محمدتقي جعفري (ره) در روزهاي بيماري و در حين معالجه تفسير نموده‌اند. در تاريخ مهرماه 1377). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )قسمت دوم خطبه در بيان شگفتى آفرينش بعضى از جانوران:«و لو فكروا ... مدخوله»:حرف لو براى اين وضع شده است كه نبودن يك امرى را به نبودن امر ديگرى وابسته بداند. (خواه اين دو امر، لازم و ملزوم باشند يا اين كه هيچ رابطه ميانشان نباشد) اما بيشتر در موردى به كار مى رود كه نبودن ملزوم باعث تحقّق نيافتن لازم شده باشد و اين مطلب دو صورت دارد:1-  اين كه نسبت ميان لازم و ملزوم از نسبت چهارگانه تساوى باشد، خواه حقيقى و خواه وضعى.2-  ملزوم، علّت براى لازم باشد تا نبودن آن ملزوم دليل نبودن اين لازم باشد، اما اگر ميان آنها (لازم و ملزوم) رابطه عليت نباشد، عكس آن هم ممكن است يعنى نبودن ملزوم وابسته به نبودن لازم باشد بطورى كه از آيه قرآن چنين بر مى آيد: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا...» (در اين آيه از عدم لازم كه عبارت از نبودن فساد است، بر عدم ملزوم كه نبودن خدايان باشد، استدلال شده)، در اين خطبه امام (ع) لو را بر طبق صورت دوم به كار برده يعنى جمله شرطيه را علّت جمله جزا دانسته و فرموده است: علّت اين كه مردم از گمراهى و نادانى به طرف حقيقت بر نگشتند و از كيفر آخرت نترسيدند آن است كه در عظمت آفرينش و آفريده هاى حيرت انگيز و نعمتهاى فراوان حق تعالى نيانديشيدند، بنا بر اين از عدم علت استدلال بر عدم معلول شده است، زيرا تفكّر در اين امور، سبب توجّه انسان به دين خدا و پيمودن راه ديانت و شريعت مى شود، چنان كه قرآن نيز بدين معنا اشاره مى فرمايد: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ...» و جاى ديگر چنين مى گويد «أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها...» و جز اينها.«و لكن القلوب... مدخوله»:امام (ع) در اين جملات بيان مى كند، اين كه مردم در عظمت آفرينش نمى انديشند، به آن سبب است كه شرط انديشيدن يعنى سلامت دل و چشم بصيرت از آنها رخت بر بسته است، زيرا قلبهايشان بيمار و ديده حق بينشان معيوب است و علّت آن هم توجه به زرق و برق امور پست مادى كه همانند پرده اى ديده دل آدمى را مى پوشاند و چشم بصيرت او را آن چنان بى نور مى سازد كه از درك راه روشن حق، وى را باز مى دارد.«ألا ينظرون... البشر»:در اين قسمت حضرت آنان را كه از انديشيدن در عظمت حق تعالى و شگفتى آفرينش او غافلند آگاه كرده و آنها را به تفكر وامى دارد و با اين عمل به بهترين وجه، نظم و ترتيب سخنورى را رعايت فرموده است زيرا بطور معمول هر گاه خطيبى بخواهد براى جمعى به سخنرانى بپردازد نخست بطور اجمال كليّاتى از آنچه منظور نظر دارد براى شنوندگان مى گويد تا ذهن آنها را براى شنيدن اصل گفتار آماده سازد، و سپس به تفصيل مطلب مى پردازد، اين جا نيز به دليل اين كه مى خواهد بطور تفصيل برخى از آفريده هاى عجيب الخلقه خداوند را براى آنان بيان كند و آنها را به تفكر وادار سازد، در اوّل به عظمت و بزرگى قدرت كامله حق تعالى اشاره كرده و شنوندگانى را كه از انديشيدن در خلقت خدا غافلند مورد سرزنش و ملامت قرار مى دهد تا بفهماند كه مى خواهد مطلبى را به تفصيل بيان دارد، و به دنبال آن به منظور توجه دادن به اين كه چگونه زيبايى خلقت در مخلوقى ريز و كوچك روشن و آشكار است هيأتى آراسته و قوى، چشمانى بينا و استخوان بندى عظيم با داشتن جثه اى به ظاهر كوچك و اين صفتها را براى آن موجود، بدون ذكر نامش بيان كرده است تا اين كه دلها براى درك آن تمايل بيشتر پيدا كنند و نفسها براى دريافت عظمت الهى آماده شوند، و در پايان آن به ذكر نام وى پرداخته و مى فرمايد:«انظروا الى النمله»:به مورچه نگاه كنيد، معناى واژه هيئتها قيافه ظاهرى و تصوير عضوهاى آن مى باشد و معلوم است كه ظرافت و تدبير انديشى كامل كه در آن به كار رفته علاوه بر آن كه با يك نظر و ديدن ابتدايى فهميده نمى شود حتى با تفكر آغازين همچنان كه بايد و شايد به تصور انسان نمى آيد، بلكه نيازمند به امعان نظر بيشتر و تعمق فكرى زيادترى مى باشد، حرف باء در بمستدرك متعلق به تنال است.«و لا [تنال] بمستدرك الفكر»:بر خلاف آنچه كه ما در معناى اين جمله بيان داشتيم برخى با توجّه به واو عطف چنين گفته اند: صورت ظاهرى مورچه كه با چشم آدمى ديده مى شود آن چنان حيرت آور است كه عقل از تصور آن ناتوان مى ماند، ولى اين معنا درست نيست زيرا كار فكر و بهره انديشه آن نيست كه صورت ظاهر مورچه را ادراك كند بلكه در شگفتيهاى آفرينش آن مى انديشد تا به حكمت و تدبير صانع و آفريننده آن پى برد. در محل اعراب جمله «لا تكاد تنال» سه احتمال ذكر شده:1-  حال، در محل نصب، و عامل آن فعل انظروا مى باشد.2-  جمله مستأنفه باشد كه محل اعراب ندارد و كلمه كيف بدل از نمله و در محل جرّ است.3-  احتمال ديگر اين كه آغاز سخن باشد و از معناى آن تعجّب اراده شود.«و كيف صبّت» در معناى اين فعل دو احتمال ذكر شده است.الف: مورچه با هدايت و الهام خداوند به جانب روزى خود كشانده شد.ب: بر عكس آن، بلكه روزى مورچه همانند باران بر رويش ريخت.امام (ع) در اين جمله سرعتى را كه اين حيوان در طلب روزى خود به كار مى برد تشبيه به ريختن آب كرده و فعل صبّت براى آن استعاره آورده است.اگر سؤال شود: با آن كه تمام حيوانات در روى زمين براى طلب روزى به دويدن مشغولند، چرا حضرت تنها كار مورچه را مورد تحيّر و سزاوار تفكّر دانسته است در پاسخ مى گوييم: فقط دويدن وى نيست بلكه آنچه جالب توجه است هيأتى است كه از مجموعه كارهاى اين جانور، به تصور انسان درمى آيد، از قبيل: كوچكى جسم و دست و پاهاى آن چنان متحرك و با همه اين ظرافت داراى حواس چشم و گوش و بقيه اعضاى ظاهرى و دستگاه گوارشى مى باشد و با توجّه به مسافتى كه مى پيمايد و با راهيابى سريع و صحيح بر آذوقه خود دست مى يابد و سپس آن را به لانه خود مى برد، و جز اينها، وقتى كه آدمى به اين مجموعه مى نگرد جاى تعجّب و حيرت است كه بايد بيانديشد و بر عظمت آفرينش و حكمت و تدبير آفريننده اعتراف و اذعان كند.«تجمع فى حرّها لبردها»:يعنى در تابستان آذوقه زمستان خود را فراهم مى كند.«و فى ورودها لصدرها»:در هنگام حضور قدرت و توانايى جنب و جوش و حركت، خوراك خود را براى روزهاى عجز و ناتوانيش آماده مى كند زيرا در زمستان بر اثر سرما از كار و حركت مى افتد و مجبور است در تنگناهاى زمين و جاهاى گرم خود را پنهان كند.از جمله داستانهاى شگفتى كه دانشمندان از كارهاى حيرت آور مورچه نقل كرده اند حكايتى است كه ابو عثمان، عمرو بن بحر جاحظ در كتاب الحيوان با عباراتى فصيح ذكر كرده و مى گويد: مورچه در هنگام فرصت هرگز احتياط را از دست نمى دهد و اوقات خود را ضايع نمى كند، در تابستان آذوقه زمستانش را فراهم مى كند، به دليل قدرت تشخيص و عاقبت انديشى كه در وى وجود دارد، دانه هايى را كه براى فصل زمستان در زير زمين ذخيره كرده و احتمال پوسيدگى و كرم افتادگى در آن مى رود، با خود بيرون مى آورد و پهن مى كند تا خشك شده و از فاسد شدن مصون ماند و اغلب اوقات اين كار را در شب انجام مى دهد كه كسى متوجه نشود و شبهاى مهتابى را انتخاب مى كند، زيرا كه در شب مهتابى بهتر مى بيند و اگر جايش نمناك باشد از ترس سبز شدن دانه ها، موضع جوانه زدن آنها را با نيش خود سوراخ و گاهى به دو نيمه مساوى تقسيم مى كند، امّا اگر دانه گشنيز باشد كه بر خلاف بقيّه حبوبات دو نيمه آن هم سبز مى شود، آن را چهار بخش مى كند و از اين امور نتيجه مى گيريم كه اين حيوان در زيركى و هوشمندى بر ساير حيوانات برترى دارد.و نيز (جاحظ) مى گويد: يكى از آشنايان من، لانه مورى را حفّارى مى كرد و ديد كه هر نوع از دانه ها را از ديگران جدا، مرتب و منظم ساخته، و مى گويد مشاهده كرديم كه هر دانه از آنها را روى ديگرى چيده و لابلايشان را به وسيله برگهاى كاه و غير آن پر كرده است، و پس از تمام اين ويژگيها با جثّه اى چنين ريز و وزنى با اين سبكى و نيروى شامّه به اين ظرافت و قوه بويايى وى نيز بر آنچه در ساير حيوانات يافت مى شود برترى دارد، از باب مثال اگر ملخ مرده يا پاره اى از آن در جايى از روى زمين بيفتد كه بكلّى مورچه در آن جا سابقه اى نداشته است، طولى نمى كشد كه مورچه اى دوان دوان از راههاى بسيار دور مى آيد خود را به آن مى رساند و آن را با خود مى برد و اگر از حمل آن عاجز باشد فورا به لانه برمى گردد و هنوز انسان فكرش را نكرده، مشاهده مى كند كه مى آيد در حالى كه پشت سرش خطّى سياه و طولانى از صف مورچگان به منظور حمل بار مورد نظر تشكيل يافت و اين مايه شگفتى است كه حسّ بويايى وى حتى از حس كردن انسان گرسنه بوى غذا را قويتر و نيرومندتر است.مطلب ديگر همّت بلند و جرأت او بر حمل و نقل اجسامى كه صد برابر وزن خود يا بيشتر از آن مى باشد و در ميان حيوانها هيچ موجودى يافت نمى شود كه مانند مورچه چند برابر وزن خود را حمل كند، و چنان كه از داستان سليمان پيامبر با مورچه استفاده مى شود، وى مى تواند از دور با بقيّه موران ارتباط برقرار سازد: «قالَتْ نَمْلَةٌ: يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها...» گر چه اين گفته مورچه را حمل بر حقيقت نكرده اند، اما معناى مجازى آن كه بقيه را آگاه كرده و از هيبت سليمان و لشكريانش آنان را بر حذر داشته، امرى معتبر است.از داستانهاى عجيب ديگر آن است كه شخصى مشغول ساختن آلات اصطرلاب بود، حلقه اى را از ميان كوره آتش در آورد و روى زمين انداخت تا سرد شود بر حسب اتفاق بر روى مورچه اى كه بر روى زمين بود قرار گرفت و هر چه حيوان تلاش كرد كه خود را نجات دهد حرارت مانع او مى شد، به هر سو مى گريخت تا سرانجام نقطه اى را گرفت و همان جا ماند تا جانش گرفته شد. ولى پس از كاوش و تحقيق معلوم شد كه او نقطه اى از ميان دايره را انتخاب كرده است كه محل دقيق مركز آن بوده و جاى قرار گرفتن پايه مركزى پرگار مى باشد، و اين كار حكايت از دقّت احساس وى مى كند زيرا آن جا، دورترين نقطه از خط آتشين محيط دايره است و حرارت آن كمتر حس مى شود.و از كارهاى حيرت آور اين حيوان آن است كه هرگز متعرض جانورانى از قبيل سرگين غلتان و ملخ و سوسك سياه نمى شود مگر در صورتى كه اينها از كار افتاده يا زخمى و يا دست و يا پايشان قطع شده باشد كه در اين موقع آنها را مورد حمله قرار داده و از پا درمى آورد و حتى اگر مارى هر چند از افعيهاى مصرى باشد كه ضربت خورده يا مجروح باشد از حمله او در امان نيست و به آن حمله مى برد تا وى را بخورد و اگر مار كوچكترين زخمى داشته باشد از مورچه خلاصى ندارد.تمام اينها امورى است كه وقتى انسان در آن فكر كند جاى آن دارد كه بگويد: مورچه در بسيارى از كارهاى خود از اكثر انسانها با هوشتر و زيركتر است زيرا آدمى هر كه باشد گاهى دچار ضعف و اشتباه مى شود در حالى كه اين حيوان هرگز اشتباه نمى كند و ضعفى از خود نشان نمى دهد.«مكفولة و مرزوقة»:هر دو منصوب و حال مى باشند.«و رزقها و وفقها»:روزى مطابق ميل و درخور نيرو و به اندازه كفايتش. اين عبارت به اين طريق نيز روايت شده است «مكفول برزقها مرزوقة لوفقها»، اين همه عنايات را امام (ع) نسبت به ذات بارى تعالى داده است: «لا يغفلها المنّان...» و با توجه به لطفى كه خداوند در باره آفريده هاى خود دارد، روزى آنها را مى دهد و از آنان غفلت نمى فرمايد.«و لا يحرمها الدّيّان»:اين سخن حضرت بيانگر اين حقيقت است كه چون خداوند ديّان و بسيار جزا دهنده است آفريده هاى خود را از پاداش محروم نمى سازد، همين كه اين حيوان قدم به عالم وجود گذارده و تحت فرمان تكوينى خدا قرار گرفته با توجه به الطاف بى پايان او، گويا پيروى از اوامر تشريعى وى كرده و عبادتى را انجام داده و به اين دليل مشمول معناى نام ديّان او شده و مستوجب پاداش اعمال نيك و عبادات مى باشد، پاداشى كه عبارت از ماده بقاء و ادامه هستى آن است و اگر چه روى صخره اى صاف و خشك و در دل سنگى سخت باشد خداوند درهاى روزى وى را بر رويش مى گشايد.سپس امام (ع) شگفتيهاى چندى كه در اعضاى مورچه قرار دارد و انسان را به تفكر وادار مى كند بيان فرموده است:1-  از آن جمله مواضع خوردن و مجارى تغذيه وى مى باشد: دهان و حلق و بقيه آنها.2-  قسمتهاى بالاى تنه آن، از سر گرفته تا كمر و ميانه آن و قسمتهاى پايين بدنش.3-  قسمتهاى داخلى وى از قبيل دنده هاى قوسى شكل يا چيزى كه همان فايده را دارد بطور مجاز اين نام را به آن داده اند كه اطراف شكم را فرا گرفته است.4-  اعضايى كه در جزء مهمّ بدن يعنى سر قرار دارد، از قبيل چشم و گوش وى كه مجراى دو نيروى بينايى و شنوايى وى مى باشند.تمام اينها كه ذكر شد با نهايت كوچكى و ظرافتى كه دارند آدمى را به شگفتى و دقت وادار مى كند كه بيانديشد و به حكمت و تدبير سازنده آن پى ببرد، مادّه قضا كه در اين جا به كار رفته به معناى انجام دادن است يعنى اگر در اين امور كه گذشت تفكر و انديشه كنى تعجب خواهى كرد، احتمال ديگرى هم داده شده كه به معناى مرگ باشد يعنى از شدت تعجب خواهى مرد و بنا بر احتمال اخير، نصب كلمه عجبا به دليل مفعول له بودن است، و پس از بيان اين شگفتيها كه آدمى را به تعجب و تفكر وامى داشت صانع حكيم و مدبّر آنها را به عظمت و تعالىّ ياد كرده و علّت آن را هم بعضى از آثار صنع حضرتش در خلقت اين موجود ريز عجيب قرار داده است كه عبارت از آن است كه چگونه جثّه كوچك آن را روى دست و پايى به ظاهر ضعيف و پايه هايى ظريف قرار داده و در آن استخوانها و رگ و پى، مرتب و منظم استوار ساخته است بدون اين كه در آفرينش اين اعجوبه خلقت شريكى داشته يا ديگرى وى را كمك كرده باشد و اين خود از يك سو، تدبير و حكمتى را كه در اين اندام ريز نهفته است نشان مى دهد و از سوى ديگر حكايت از عظمت خالق و آفريننده آن دارد.«و لو ضربت... النّخله»:اگر مركب نفست را در ميدانهاى انديشه به جولان در آورى و راههاى استدلال را بطور كامل بپيمايى همه شان با تو يك سخن مى گويند كه: آفريننده مورچه با اين كوچكى همان آفريننده درخت با عظمت خرما مى باشد پس او كه خالق اين دو موجود متفاوت است صانعى با حكمت و پروردگارى مدبّر است.«لدقيق تفصيل كل شيئى... حىّ»:در اين جمله، حضرت ادعاى خود را مبنى بر اين كه نمله و نخله در استناد به صانع يگانه با هم اشتراك دارند به اين طريق بيان فرموده است كه هر موجود ممكنى در سلسله آفرينش با همه مشتركاتى كه با بقيّه دارد، داراى ساختمان ويژه خود نيز مى باشد و شكل منطقى اين استدلال چنين است هر كدام از مورچه و درخت خرما را خصوصياتى از جهات مختلف حجم و رنگ و غير اينها مى باشد كه در ديگرى نيست و هر موجودى كه چنين باشد وى را صانعى حكيم به اين صورت در آورده است و نتيجه دو مقدمه فوق آن است كه اين دو موجود نيازمند به صانعى مدبّر مى باشند تا به هر يك آنچه را كه ويژه وى و در خور آن است عنايت فرمايد، اين گونه دليل آوردن را متكلّمان استدلال به امكان صفات ناميده اند و توضيح آن را قبلا در شرح اين سخن امام (ع): «الحمد للَّه الدالّ على وجوده بخلقه» بيان داشتيم.«و ما الجليل و اللطيف... سواء»:امام (ع) با اين جمله ادعاى قبلى خود را مؤكّد ساخته و كسانى را كه مى گويند نسبت دادن دو موجود، كه يكى در نهايت كوچكى و ديگرى داراى عظمت آن چنانى مى باشد، به خداوند يكتا بعيد است، ردّ كرده و اشاره مى فرمايد كه تمام آفريده ها گر چه در صفتها و صورتها متفاوتند ولى در اين كه مقدور خداوند مى باشند تفاوتى ندارند او مى تواند صورت نخل خرما بسازد يا اندام مور ضعيف بپردازد و چنان نيست كه براى او بعضى آسان و برخى ديگر سخت باشد، چون اگر چنين باشد نقص در خدا لازم آيد و اين مطلبى است كه در كتابهاى حكمت و كلام بطلانش ثابت شده است، البته تفاوت و اختلاف و نقصى كه وجود دارد از ناحيه قابل و استعدادهاى مختلف آن مى باشد.و «اللطيف» اين كلمه در اين مورد به معناى كوچكى جثّه است ولى به چند معناى ديگر نيز آمده است، دقت و ظرافت، شفّاف مانند هوا، ولى چنان كه بيان شد در اين جا منظور همان اوّلى مى باشد و به اين دليل آن را در مقابل جليل قرار داده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 4 منها- في صفة خلق اصناف من الحيوان و لو فكّروا في عظيم القدرة، و جسيم النّعمة، لرجعوا إلى الطّريق، و خافوا عذاب الحريق، و لكنّ القلوب عليلة، و الأبصار «و البصائر خ» مدخولة، أ لا ينظرون إلى صغير ما خلق كيف أحكم خلقه، و أتقن تركيبه، و فلق له السّمع و البصر، و سوّى له العظم و البشر. أنظروا إلى النّملة في صغر جثّتها، و لطافة هيئتها، لا تكاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرك الفكر، كيف دبّت على أرضها، و صبّت على رزقها، تنقل الحبّة إلى جحرها، و تعدّها في مستقرّها، تجمع في حرّها لبردها، و في ورودها لصدرها، مكفولة برزقها، مرزوقة بوفقها، لا يغفلها المنان، و لا يحرمها الدّيّان، و لو في الصّفا اليابس، و الحجر الجامس. و لو فكّرت في مجاري أكلها، و في علوها و سفلها، و ما في الجوف من شراسيف بطنها، و ما في الرّأس من عينها و أذنها، لقضيت من خلقها عجبا، و لقيت من وصفها تعبا، فتعالى الّذي أقامها على قوائمها، و بناها على دعائمها، لم يشركه في فطرتها فاطر، و لم يعنه في خلقها قادر، و لو ضربت في مذاهب فكرك لتبلغ غاياته ما دلّتك الدّلالة إلّا على أنّ فاطر النّملة هو فاطر النّخلة، لدقيق تفصيل كلّشيء و غامض اختلاف كلّ حيّ، و ما الجليل و اللّطيف، و الثّقيل و الخفيف، و القويّ و الضّعيف، في خلقه إلّا سواء.اللغة:و (البشر) جمع البشرة مثل قصب و قصبة ظاهر الجلد و (النملة) واحدة النمل و (جثّة) الانسان شخصه.و (استدرك) الشيء و إدراكه بمعنى و استدركت ما فات و تداركته بمعنى و استدركت الشيء أى حاولت إدراكه به، و مستدرك الفكر يحتمل أن يكون مصدرا بمعنى الادراك و أن يكون اسم مفعول و (الفكر) و زان عنب جمع فكرة بالكسر و هو اعمال النظر و قيل اسم من الافتكار و في بعض النسخ الفكر بسكون العين.و (صبّت) على البناء للمفعول من صبّ الماء أراقه، و في بعض النّسخ بالضاد المعجمة و النون على بناء المعلوم أى بخلت و (الجحر) بالضمّ الحفرة التي تحتفرها الهوام و السّباع لأنفسها (و في ورودها لصدرها) الورود في الأصل الاشراف على الماء للشرب ثمّ اطلق على مطلق الاشراف على الشيء دخله أو لم يدخله كالورود و الصدر بالتحريك اسم من صدر صدرا و مصدار أى رجع، و في نسخة الشارح البحراني في وردها لصدرها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 7 و (كفل) كفالة من باب نصر و علم و شرف ضمن و كفلته و به و عنه إذا تحملت به و (المنان) من المن بمعنى العطاء لا من المنّة و (الدّيان) الحاكم و القاضي و قيل القهار، و قيل السائس أى القائم على الشيء بما يصلحه و (الصفا) بالقصر الحجر و قيل الحجر الصّلبة الضخم لا ينبت شيئا و الواحدة صفاة و (الجامس) الجامد و قيل أكثر ما يستعمل في الماء جمد و في السمن و غيره جمس.و (اكلها) بالضمّ فى بعض النسخ و في بعضها بضمتين المأكول و (علوها) و (سفلها) بالضمّ فيهما في بعض النسخ و بالكسر في بعضها و (الشراسيف) مقاط الاضلاع و هي أطرافها التي تشرف على البطن، و قيل الشرسوف كعصفور غضروف معلّق بكلّ ضلع مثل غضروف الكتف و (الاذن) بالضمّ و بضمّتين على اختلاف النسخ و (العجب) التعجّب أو التّعجب الكامل و (الضرب في الأرض) السيّر فيها أو الاسراع به و (الدلالة) بالكسر و الفتح اسم من دلّه إلى الشيء، و عليه أي أرشده و سدّده و (الغامض) خلاف الواضح.الاعراب:و جملة لا تكاد تنال حال من النملة و العامل انظروا، و قوله: كيف دبّت، في محلّ الجرّ بدل من النملة أو كلام مستأنف و الاستفهام للتّعجّب.و مكفولة برزقها و مرزوقة بوفقها بالرفع في أكثر النسخ خبران لمبتدأ محذوف قال الشارح البحراني نصب على الحال و في بعض النسخ رزقها و وفقها بدون الباء، و عجبا مفعول به لقضيت قال الشارح البحراني: و يحتمل المفعول له على كون القضاء بمعنى الموت و هو بعيد.المعنى:(منها) أى من جملة فصول تلك الخطبة (في صفة) عجيب (خلق أصناف من الحيوان) أي في وصف عجايب خلقتها الدالّة على قدرة بارئها و عظمة مبدئها و تدبيره و حكمته في صنعتها، و قد تقدّم فصل واف من الكلام على هذا المعنى في الخطبة المأة و الرّابعة و الستّين و شرحها.و قال عليه السّلام هنا: (و لو فكّروا) أى تفكروا و اعملوا نظرهم (في عظيم القدرة) أى في آثار قدرته العظيمة الظاهرة في مخلوقاته (و جسيم النعمة) أى عظيم نعمته التي أنعم بها على عباده (لرجعوا إلى الطريق) و الصراط المستقيم (و خافوا عذاب الحريق) و عقاب الجحيم لكفايتها في الهداية إليه و الاخافة منه.قال تعالى في الاشارة إلى عظيم قدرته  «اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ». و قال «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ».قال الطبرسي «ره» في هذه الاية استفهام يراد به التقريع و المعنى أو لم يعلموا أنّ اللّه سبحانه الّذي يفعل هذه الأشياء و لا يقدر عليها غيره فهو الاله المستحقّ للعبادة دون غيره.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 19و قال في الدلالة على جسيم نعمته «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً. وَ الْجِبالَ أَوْتاداً.. وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً. وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً. وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً. وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً.. وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً. وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً. وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً.. لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً. وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً. إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً».فانّ في تعداد تلك النعم اشارة إلى عظيم ما منّ به على عباده فمن تفكّر فيها أناب إلى طريق الحقّ و نهج الصواب، و خاف من سوء المال و أليم العذاب (و لكن) الناس بمعزل عن هذا بعيدون عن الاهتداء إليه لأنّ (القلوب عليلة) سقيمة (و الأبصار) أى البصاير كما في بعض النسخ (مدخولة) معيبة، فكان مرضها و علّتها مانعة عن التدبّر و التفكر.و المراد بعلّتها خروجها عن حدّ الاعتدال و الاستقامة بسبب توجّهها إلى الشهوات النفسانيّة و العلايق البدنية، لأنّ مرض القلوب عبارة عن فتورها عن درك الحق بسبب شوبها بالشكوك و الشبهات و فسادها بالعلايق و الامنيات، كما أنّ مرض الأعضاء عبارة عن فتورها عن القيام بالاثار المطلوبة منها بسبب طروّ الفساد عليها و خروجها عن حدّ الاعتدال.قال تعالى  «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً» و قال  «وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ» أي غطاء، فانهم لما اعرضوا عن النظر فيما كلفوه أو قصروا فيما اريد منهم جهلوا ما لزمهم الايمان به، فصاروا كمن على عينيه غطاء و هو معنى العيب في الأبصار.فان قيل: لم خصّ القلوب و الأبصار بالذكر. قلت: لأنّ القلب محلّ الفكر و النظر و الأبصار طريق إليها و إن كانت الأسماع طريقا أيضا إلّا أنّ الأبصار لكونها أعظم الطرق خصّت بالذّكر و قد جمعتها جميعا الاية الشريفة «خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ».و لما أشار إلى عظيم قدرته اجمالا و وبخ على غفلة القلوب و عيب الأبصار و كان المقصود بذلك جذب نفوس المخاطبين و توجيه قلوبهم إلى إقبال ما يذكّرهم به أو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 20 تشويقهم إلى إصغاء ما يتلى عليهم أردفه بالتنبيه على لطيف صنعه تعالى في صغير ما خلق فقال: (ألا ينظرون إلى صغير ما خلق) من أنواع الحيوان (كيف أحكم خلقه) و أتقنه (و أتقن تركيبه) و أحكمه (و فلق) أى شقّ (له السّمع و البصر و سوّى) أى عدل (له العظم و البشر) مع ما هو عليه من الصغر.ثمّ تخلص إلى تفصيل المرام بعد ما كساه ثوب الاجمال و الابهام، لأنّ ذكر الشيء مبهما ثمّ مفسّرا و مفصّلا أوقع في النفوس و أثبت في القلوب فقال عليه السّلام: (انظروا إلى النملة) نظرا يوجب البصيرة و يعرف به عظيم القدرة (في صغر جثّتها) و شخصها (و لطافة هيئتها) و كيفيتها (لا تكاد تنال بلحظ البصر) أى النظر و هكذا في بعض النسخ (و لا بمستدرك الفكر).قال العلّامة المجلسيّ «ره» مستدرك الفكر على بناء المفعول يحتمل أن يكون مصدرا أى ادراك الفكر أو بطلبها الادراك و لعلّه أنسب بقوله: بلحظ البصر، و أن يكون اسم مفعول أى بالفكر الذي يدركه الانسان و يصل إليه أو يطلب ادراكه أى منتهى طلبه لا يصل إلى ادراك ذلك، و أن يكون اسم مكان و الباء بمعنى في. (كيف دبّت على أرضها) الاضافة لأدنى ملابسة استعاره (و صبّت على رزقها) قيل هو على العكس أى صبّ رزقها عليها.قال الشارح المعتزلي: و الكلام صحيح و لا حاجة فيه الى هذا، و المراد و كيف ألهمت حتّى انصبّت على رزقها انصبابا أى انحطت عليه قال: و يروى و ضنّت على رزقها أى بخلت، انتهى.و على الأوّل فلفظ الصّب استعارة لسرعة الحركة إليه كما في الماء المصبوب نحو ما ينصب فيه، و على الثاني فضنّتها لعلمها بحاجتها إلى الرزق و سعيها في الاعداد و الحفظ (تنقل الحبّة إلى حجرها) و بيتها (و تعدّها في مستقرّها) أى تهيّؤ الحبّة في محلّ استقرارها (تجمع فى حرّها لبردها) أى في أيّام الصّيف للشتاء (و فى ورودها لصدرها) أى تجمع في أيّام التمكن من الحركة لأيام العجز لأنّها تظهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 21 في أيّام الصّيف و تختفى في أيّام الشّتاء لبرودة الهواء (مكفولة) أى مضمون (برزقها مرزوقة بوفقها) أى بما يوافقها من الرزق كمّا و كيفا. (لا يغفلها المنّان) أى لا يتركها غفلة عنها و اهمالا من غير نسيان اللّه الذي هو كثير المنّ و العطاء (و لا يحرمها الدّيان) أى لا يجعلها محرومة من رزقها الدّيان المجازي لعباده ما يستحقّون من الجزاء.و قد يفسّر الدّيان بالحاكم، و القاضي، و القهار، و بالسايس القائم على الشيء بما يصلحه كما تفعل الولاة و الأمراء بالرعيّة.و وجه المناسبة على الأوّل أنها حيث دخلت في الوجود طايعة لأمره و قامت فيه منقادة لتسخيره، وجبت في الحكمة الالهيّة جزاؤها و مقابلتها بما يقوم بوجودها فلا تكون محرومة من مادّة بقائها على وفق تدبيره، قاله الشارح البحراني.و على الثاني أنّ إعطائه كلّ شيء ما يستحقّه و لو على وجه التفضّل من فروع الحكم بالحق.و على الثالث الاشعار بأنّ قهره سبحانه لا يمنعه من العطاء كما يكون في غيره احيانا.و على الرّابع أنّ مقتضى قيمومته بالأصلح عدم الحرمان كما هو شأن الموالى بالنسبة إلى العبيد.و كيف كان فهو سبحانه لا يمنعها من الرزق (و لو) كانت (في الصّفا) الصلد (اليابس) الذي لا ينبت شيئا (و الحجر) الجامد (الجامس) الذي لا يتحول من موضع موضعا بل يفتح عليها أبواب معاشها في كلّ مكان و يهديها إلى أقواتها في كلّ زمان.ثمّ نبّه على مجال آخر للفكرة في النملة موجبة للتنبيه و العبرة فقال (و لو فكرت في مجاري اكلها) أى مجاري ما تأكله من الطعام و هى الحلق و الأمعاء (و في علوها و سفلها).قال الشارح البحراني علوها بسكون اللّام نقيض سفلها و هو رأسها و ما يليه إلى الجزء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 22 المتوسّط و سفلها ما جاوز الحر من طرفها الاخر.أقول: فعلى ذلك الضميران مرجعهما نفس النملة على حذو ما سبق، و يحتمل رجوعهما إلى المجاري و المراد واحد. (و ما في الجوف من شراسيف بطنها) أى أطراف أضلاعها المشرفة على بطنها (و ما في الرّأس من عينها و اذنها).قال الشارح المعتزلي و لا يثبت الحكماء للنمل آذانا بارزة عن سطوح رؤوسها و يجب إن صحّ ذلك أن يحمل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام على قوّة الاحساس بالأصوات فانّه لا يمكن الحكماء إنكار وجود هذه القوّة لها، و لهذا إذا صيح عليهنّ هدبن.و قوله عليه السّلام  (لقضيت من خلقها عجبا) جواب لو أى لو فكرت في هذه الأمورات التي أبدعها اللّه سبحانه فيها بحسن تدبيره و حكمته و قدرته مع مالها من الصّغر و اللطافة لأدّيت من ذلك عجبا أى تعجّبت غاية التّعجب (و لقيت من وصفها تعبا) و مشقّة إن وصفتها حقّ الوصف. (فتعالى اللّه الذي أقامها على قوائمها) مع ما بها من الدقّة و اللطافة لا يكاد أن يدركه الطرف لغاية دقتها كالخيوط الدّقيقة استعاره (و بناها على دعائمها) استعار الدّعامة الّتي هو عمود البيت لما يقوم به بدنها من الأجزاء القائمة مقام العظام و الأوتار و فيه تشبيهها بالبيت المبنيّ على الدّعائم (لم يشركه في فطرتها) أي خلقتها و ايجادها (فاطر) مبدع (و لم يعنه على خلقها قادر) مدبّر بل توحّد بالفطر و التدبير و تفرّد بالخلق و التقدير فسبحانه ما أعظم شأنه و أظهر سلطانه. (و لو ضربت في مذاهب فكرك لتبلغ غاياته) أى لو سرت أو أسرعت في طرق فكرك و هى الأدلّة و اجزاء الأدلة لتصل إلى غايات الفكر في الموجودات و المكونات (ما دلّتك الدلالة) أى لم يدلّك الدّليل (إلّا على أنّ فاطر النملة) على صغرها (هو فاطر النخلة) على طولها و عظمتها، يعني أنّ خالقهما واحد و الغرض منه دفع توهّم يسر الخلق و سهولته في الأشياء الصّغيرة (لدقيق تفصيل كلّ شيء و غامض اختلاف كلّ حيّ). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 23 يعني أنّ كلا من الأجسام و الأشياء صغيرا كان أو كبيرا فتفصيل جسمه و خلقته و هيئته تفصيل دقيق و اختلاف أشكالها و صورها و ألوانها و مقاديرها اختلاف غامض السّبب، فلا بدّ للكلّ من مدبّر حكيم خصّصه بذلك التفصيل و الاختلاف على اقتضاء التدبير و الحكمة، فثبت بذلك أنّها لا تفاوت فيها بين الصّغر و الكبر في الافتقار إلى الصّانع المدبّر.و أكّد ذلك الغرض بقوله  (و ما الجليل و اللّطيف) كالنخلة و النملة (و الثقيل و الخفيف) كالتراب و السحاب (و القوىّ و الضعيف) كالفيلة و السخلة (في خلقه إلّا سواء) لاستواء نسبة قدرته التي هي عين ذاته اليها.و الغرض بذلك دفع استبعاد نسبة الخلقة العظيمة و الخلقة الصّغيرة إلى صانع واحد، و وجه الدفع أنّ المخلوقات و إن اختلفت من حيث الطبايع و الهيات و الأشكال و المقادير صغرا و كبرا و ثقلا و خفّة و ضعفا و قوّة إلّا أنّها لا اختلاف فيها من حيث النسبة إلى القدرة الكاملة للفاعل المختار.الترجمة:و بعضى از فقرات اين در وصف خلقت عجيبه و غريبه اصنافي از حيواناتست مى فرمايد:اگر فكر مى كردند در قدرت عظيمه و نعمت جسيمه پروردگار هر آينه بر مى گشتند براه راست، و مى ترسيدند از عذاب آتش، و لكن قلبها ناخوش است و ديدها معيوب آيا نظر نمى كنند بسوى كوچك آنچه خلق فرموده از حيوان چگونه محكم ساخته خلقت آنرا و استوار گردانيده تركيب آن را، و شكافته از براى آن گوش و چشم را، و معتدل نمود از براى او استخوان و پوست را.نظر بكنيد بسوى مورچه در غايت خوردى جثه او و لطافت هيئت او نزديك نيست كه ادراك شود بنگريستن بگوشه چشم و نه با طلب درك فكرها چگونه حركت مى نمايد بر زمين خود، و هجوم آورد بر روزي خود، نقل ميكند دانه را بسوى سوراخ خود، و مهيا مى نمايد آن دانه را در مقرّ خود، و جمع ميكند آن را در گرماى خود از براى سرماى خود، و در أيام تمكّن خود براى أيام عجز خود، كفيل كرده شده بروزى آن، و روزى داده شده بچيزى كه موافق مزاج او است در حالتي غفلت نمى نمايد از آن خداوندى كه كثير العطاء است، و محروم نمى فرمايد آنرا خدائى كه جزا دهنده بندگانست اگر چه بوده باشد آن مورچه در سنگ سخت و خشك و در سنگ محكم و استوار.و اگر فكر نمودى در مجراهاى غذاى او و در بلندى و پستى أعضاى او و در آنچه در درون او است از أطراف دنده ها كه مشرفست بشكم او، و در آنچه كه در سر او است از چشم او و گوش او هر آينه تعجب مى كردى از خلقت آن بغايت تعجّب، و ملاقات مى كردى از وصف آن بتعب و مشقت، پس بلند است خداوندى كه بر پا داشت آنرا بقائمهاى آن كه دست و پاى او است، و بنا نمود عمارت بدن آنرا بر ستونهاى آن كه اعضا و جوارح او است، در حالتى كه شريك نشد او را در آفريدن آن هيچ آفريننده و اعانت نكرد او را در خلقت آن هيچ صاحب قدرت.و اگر سير كنى در راههاى فكر خودت تا برسى بنهايتهاى آن راه ننمايد تو را راه نماينده مگر بر اين كه خالق مورچه كوچك همان خالق درخت خرماى بزرگ است از جهت دقت و لطافت تفصيل هر شيء و از جهت صعوبت و غموض اختلاف هر ذى حياة، و نيست بزرگ جثه و لطيف بدن و سنگين و سبك و صاحب قوّت و صاحب ضعف در ايجاد فرمودن او مگر يكسان.  
بخش ۴ : انکار جاهلانه خدا [منبع]

خلقة السماء و الكَون :
وَ كَذَلِكَ السَّمَاءُ وَ الْهَوَاءُ وَ الرِّيَاحُ وَ الْمَاءُ، فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ وَ الْمَاءِ وَ الْحَجَرِ وَ اخْتِلَافِ هَذَا اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ تَفَجُّرِ هَذِهِ الْبِحَارِ وَ كَثْرَةِ هَذِهِ الْجِبَالِ وَ طُولِ هَذِهِ الْقِلَالِ وَ تَفَرُّقِ هَذِهِ اللُّغَاتِ وَ الْأَلْسُنِ الْمُخْتَلِفَاتِ.
فَالْوَيْلُ لِمَنْ أَنْكَرَ الْمُقَدِّرَ وَ جَحَدَ الْمُدَبِّرَ، زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ، وَ لَا لِاخْتِلَافِ صُوَرِهِمْ صَانِعٌ؛ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى حُجَّةٍ فِيمَا ادَّعَوْا، وَ لَا تَحْقِيقٍ لِمَا [دَعَوْا] أَوْعَوْا؛ وَ هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَانٍ، أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَانٍ؟!

الْقِلال : جمع «قلّة»، قله كوهها.
لَمْ يَلْجَئُوا : استناد نكردند، پناه نبردند.
اوْعَوْا : حفظ كردند. 
قِلال : جمع قلة : سر كوه
لَم يَلجَئُوا : تكيه و اعتماد نكرده اند
أوعَوا : ياد گرفته و حفظ كرده اند 
و همچنين (در برابر قدرت و توانائى او ايجاد هر يك از) آسمان و هواء و بادها و آب يكسان است.
(18) پس به خورشيد و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ و گردش شب و روز و روان بودن اين درياها و بسيارى اين كوهها و درازى قلّه ها و گوناگون بودن لغتها و زبانها نگاه كنيد (در شگفتى آفرينش هر يك از اين مخلوقات تأمّل و انديشه نموده ببينيد چه حكمتهاى باريك در آنها نهفته است كه همه آنها دليل بر وجود و هستى صانع مى باشد) پس واى بر كسيكه ايجاد كننده را انكار كرده بنظم آورنده را باور ندارد،
(19) گمان دارند كه ايشان مانند گياه (خودرو در بيابانها و كوهها) مى باشند كه براى ايشان برزگر و تخم پاشنده اى نيست، و صورتهاى گوناگونشان را آفريننده اى نمى باشد، و در آنچه ادّعاء مى كردند به حجّت و دليلى وابسته نبودند، و در آنچه حفظ كرده و باور نمودند تحقيق و يقينى نداشتند (بلكه ادّعاى ايشان فقط از روى خود پسندى و گمان است) و آيا ساختمانى هست كه آنرا بناء كننده اى نبوده يا جنايت و گناهى كه آنرا جنايت كننده اى نباشد (نيازمندى فعل بفاعل ضرورى و آشكار و انكار آن باطل و نادرست و منكرش نادان و گمراه است).
 
خلقت آسمان و هوا و بادها و آب يكى است. پس به خورشيد و ماه و درخت و آب و سنگ بنگر و آمد و شد اين شب و روز و روان گشتن اين درياها و بسيارى اين كوهها و بلندى اين قله ها و پراكندگى اين لغتها و زبانهاى گوناگون.
واى بر كسانى كه آفريننده و مدبر آنها را انكار كنند و چنان پندارند كه گياهانى هستند كه هيچ برزگرى آنها را كشت نكرده است و اين اشكال گونه گون را صانعى نيست. آنان براى ادعاى خود حجتى نياوردند و در آنچه باور داشتند، تحقيق و يقينى نداشتند. آيا هيچ بنايى بى سازنده اى تواند بود و هيچ جنايتى بى جنايتكارى صورت بندد؟
 
و همين گونه است (آفرينش) آسمان و هوا و بادها و آب. نگاهى بيفکن به خورشيد و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ و آمد و شد اين شبها و روزها و پيدايش درياها و کثرت اين کوهها و بلندى اين قلّه ها و تعدّد اين لغات و زبانهاى گوناگون.
واى بر آن کس که (اين نظام شگرف را ببيند و) نظام آفرين اين جهان را انکار کرده، و مدبّر عالم را نفى کند، آنها گمان کردند همچون علفهاى خودرو هستند که زارعى ندارند و براى اشکال گوناگونشان آفريننده اى نيست. آنها براى اثبات ادعاى خويش به دليلى پناه نبرده، و براى آنچه در مغز خود پرورانده اند تحقيقى به عمل نياورده اند. آيا ممکن است ساختمانى بدون سازنده (عاقل و آگاه) يا حتى جنايتى (برنامه ريزى شده) بدون جنايتگر پديد آيد؟!
 
و خلقت آسمان، و هوا، و بادها، و آب يكى است. پس بنگر در آفتاب و ماه، و درخت و گياه، و آب و سنگ، و شب و روز رنگارنگ، و روان گشتن اين درياها، و فراوانى اين كوهها، و درازى ستيغهاى كوه، و گونه گونى لغتها و زبانهاى -مردم انبوه-.
پس واى بر آن كه تقدير كننده را نپذيرد، و تدبير كننده را ناآشنا گيرد. پنداشته اند همچون گياهانند كه آنان را كارنده اى نيست و اختلاف صورتهاشان را سازنده اى. در آنچه ادعا كردند حجّتى نياوردند. و نه تحقيقى كردند در آنچه فرا گرفتند آيا هيچ بنايى بود بى سازنده، يا جنايتى بى جنايت كننده؟
 
و چنين است آسمان و هوا، و باد و آب. به خورشيد و ماه، گياه و درخت، آب و سنگ، آمد و شد اين شب و روز، روان شدن اين درياها، وجود اين كوههاى بسيار، درازى اين قلّه ها، و اختلاف اين لغات و زبانهاى گوناگون دقّت كن.
واى به حال كسى كه آفريننده را انكار، و تدبير كننده را باور نداشته باشد. بى خبران گمان مى كنند كه آنان همچون گياه بيابانى بدون زارع اند، و صورتهاى متنوّع آنان را آفريننده اى نيست، اينان براى مدّعاى باطل خود دليلى ندارند، و براى آنچه در باطن خود باور كرده اند تحقيقى ننموده اند. آيا ساختمانى بدون بنا كننده، يا جنايتى منهاى جنايتكار ممكن است؟
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 174-167 نگاهى به موجودات آسمان و زمين بيفکنيد!امام(عليه السلام) در بخش پيشين اين خطبه درباره دقايق و عجايب آفرينش مورچگان، سخن گفت; ولى براى اينکه تصور نشود شگفتيها و نظامات عجيب و خيره کننده منحصر به اين مورد يا موارد محدود نيست بلافاصله به سراغ اين نکته مى رود که اگر در جاى جاى اين جهان پهناور در زمين و آسمان و مخلوقات گوناگون دقت کنيد همه همين گونه است. در اين ميان انگشت روى شانزده پديده شگفت انگيز اين جهان مى گذارد; از زمين و آسمان گرفته تا بعضى مسائل مربوط به انسان و مى فرمايد: «و همين گونه است (آفرينش) آسمان و هوا و بادها و آب»; (وَ کَذلِکَ السَّمَاءُ وَالْهَوَاءُ، وَ الرِّيَاحُ وَالْمَاءُ).در ادامه مى افزايد: «نگاهى بيفکن به خورشيد و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ و آمد و شد اين شبها و روزها و پيدايش درياها و کثرت اين کوهها و بلندى اين قلّه ها و تعدّد اين لغات و زبانهاى گوناگون»; (فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، وَالنَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ، وَالْمَاءِ وَ الْحَجَرِ، وَاخْتِلاَفِ هذَا اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ، وَ تَفَجُّرِ هذِهِ الْبِحَارِ، وَ کَثْرَةِ هذِهِ الْجِبَالِ، وَ طُولِ هذِهِ الْقِلاَلِ(1) وَ تَفَرُّقِ هذِهِ اللُّغَاتِ، وَ الاَْلْسُنِ الْمُخْتَلِفَاتِ).امام(عليه السلام) در اينجا مجموعه اى از موجودات گوناگون اين جهان را مطرح فرموده که هر يک خلقتى شگفت آور و آثارى بسيار دارند. منظور از «سماء» اشاره به مجموعه کرات عالم بالا از ثوابت و سيارات گرفته تا کهکشانهاست، بنابراين شمس و قمر که در جمله بعد مى آيد از قبيل ذکر خاص بعد از عام است و مى دانيم آسمان با اين معنا آفرينشى بسيار عجيب دارد، همان گونه که قرآن مى فرمايد: «(لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ); آفرينش آسمان و زمين از آفرينش انسانها مهمتر است ولى بيشتر مردم نمى دانند».(2)منظور از «هَواء» همان هوايى است که گرداگرد کره زمين را گرفته، از همه چيز حياتى تر و از همه چيز فراوان تر است.«رياح» (جمع ريح) اشاره به بادهاست که وظايف مختلفى در چرخه حيات انسان و موجودات زنده بر عهده دارند، ابرها را به حرکت درآورده به سوى زمينهاى خشک و بى آب، گسيل مى دارند، گياهان را بارور مى کنند، درياها را مواج مى سازند و به موجودات دريايى اکسيژن مى دهند، هواى آلوده را جابجا مى کنند و هواى تصفيه شده جنگلها را به شهرها مى فرستند.«ماء» (آب) در اينجا به قرينه رياح (بادها) اشاره به نزول بارانهاى حيات بخش و زنده کننده است همان گونه که قرآن مى فرمايد: «(وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً); ما بادها را براى بارور ساختن (ابرها) فرستاديم و از آسمان آبى نازل کرديم».(3)سپس امام(عليه السلام) دستور مى دهد به موجودات مختلف اين جهان، از خورشيد و ماه گرفته تا گياهان و درختان نگاه کنيد و همچنين آبها و سنگها. (به نظر مى رسد «ماء» در اينجا که در کنار حجر (سنگ) قرار گرفته اشاره به چشمه ها و نهرهاى جارى است) و اختلاف ليل و نهار، اشاره به نظام بسيار دقيق و حساب شده نور و ظلمت است که هر يک به دنبال ديگرى مى آيد و فصول چهارگانه را با آثار و برکاتش پديد مى آورد با شب هاى آرام بخش و روزهاى پرتلاش که در آيات بسيارى از قرآن به آن اشاره شده است.جمله «وَ تَفَجُّرِ الْبِحار» مى تواند اشاره به پيدايش درياها يا جوش و خروشى باشد که بر اثر امواج کوه پيکر پيدا مى شود و مى دانيم درياها کانون عجيب ترين مخلوقات خداست، آن گونه که در دعاى امام سجاد(عليه السلام) آمده است: «يا مَنْ فِى الْبِحارِ عَجائِبُهُ»(4) و نيز منبع مهمى براى مواد غذايى و معدنى و وسيله خوبى براى نقل و انتقالات به صورت بسيار گسترده و سرچشمه پيدايش ابرها و نزول بارانهاست.کثرت جبال اشاره به کوه هاى فراوانى است که کره زمين را همچون زرهى دربرگرفته، طوفانها را درهم مى شکند. ابرها را براى آبيارى زمينها نگه مى دارد و به پوسته زمين در مقابل جزر و مد ناشى از جاذبه ماه آرامش مى بخشد، و دامنه هاى آن چراگاه آماده اى براى چهارپايان است. همچنين طولانى بودن گله ها سبب مى شود منابع آب به صورت برف بر فراز آنها ذخيره شود و تدريجاً به سوى زمينهاى تشنه سرازير گردد و آنها را آبيارى کند، و انسانها و حيوانات تشنه را سيراب کند. قرآن مجيد مى گويد: «(وَالاَْرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا * أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَ مَرْعَاهَا * وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا * مَتَاعاً لَّکُمْ وَلاَِنْعَامِکُمْ); زمين را بعد از آن گسترش داد، و از آن آب و چراگاهش را بيرون آورد، و کوه ها را ثابت و محکم نمود، همه اينها براى بهره گيرى شما و چهارپايانتان است».(5)در پايان به نکته مهمى از زندگى بشر اشاره مى کند و آن اختلاف لغات و لهجه ها و کثرت زبانهاست. با اينکه پدر و مادر همه يکى است اين تعدد لغات از کجا سرچشمه گرفته است و چگونه هر گروهى به زبان خاصى سخن مى گويند؟ و هم اکنون بيش از هزار زبان، اعم از زبانهاى رسمى و محلى در دنيا وجود دارد. خداوند چنان استعدادى براى خلق لغات به انسانها داده که هر گروهى مى توانند براى خود لغت و زبانى ابداع کنند. شايد براى اينکه اسرار زندگيشان تنها نزد خودشان باشد و بيگانگان از آن باخبر نشوند. قرآن مجيد مى گويد: «(الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْانَ * خَلَقَ الاِْنسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ); خداوند رحمن قرآن را تعليم فرمود، انسان را آفريد و به او سخن گفتن آموخت».(6)نيز مى فرمايد: «(وَمِنْ ايَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوَانِکُمْ); و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبان ها و رنگهاى شماست».(7)امام(عليه السلام) بعد از استدلالات قوى و نيرومند و قانع کننده بالا براى اثبات وجود خدا درباره منکران پروردگار سخن مى گويد و ادعاى بى اساس آنها را با دو دليل ابطال مى کند. (البتّه کمتر موردى در قرآن و نهج البلاغه ديده مى شود که سخن از ماديها و منکران ذات پاک پروردگار به ميان آمده باشد، زيرا آنها حداقل در آن زمان، بسيار کم بودند و اکثريت مردم جهان را صاحبان اديان و مذاهب تشکيل مى دادند).مى فرمايد: «واى بر آن کس که (اين نظام شگرف را ببيند) و نظام آفرين اين جهان را انکار کرده و مدبّر عالم را نفى کند»; (فَالْوَيْلُ لِمَنْ أَنْکَرَ الْمُقَدِّرَ، وَ جَحَدَ الْمُدَبِّرَ!).اشاره به اينکه آثار تدبير در سراسر جهان آفرينش آن قدر آشکار است که منکران مدبّر جهان در خور سرزنش و نفرين هستند.سپس مى افزايد: «آنها گمان کردند همچون علفهاى خودرو هستند که زارعى ندارند و براى اشکال گوناگونشان آفريننده اى نيست»; (زَعَمُوا أَنَّهُمْ کَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ، وَ لاَ لاِخْتِلاَفِ صُوَرِهِمْ صَانِعٌ).البتّه اين تعبير به خاطر نگاه ساده انديشانه اى است که انسانها معمولا نسبت به علفهاى خودرو دارند، حال آنکه از نظر يک دانشمند گياه شناس هر برگى از آنها نيز دفترى از معرفت کردگار است. امروز دانشمندان به اين نکته پى برده اند که هزاران نوع گياه خودرو در دشتها و کوهها با خواص دارويى مختلف و حيات بخش مى رويد و هر کدام ساختمان شگرفى براى خود دارند. ريشه ها، ساقه ها، برگها و گلهاى هر يک از ديگرى عجيبتر و شگفت آورتر است، پس با دقت معلوم مى شود که آنها هم زارع و خالقى دارند با علم و قدرت بى پايان.آن گاه امام(عليه السلام) با دو دليل سخن آنها را درهم مى شکند، نخست مى فرمايد: «آنچه منکران پروردگار مى گويند گفتارى است بى دليل، زيرا آنها براى اثبات ادعاى خويش به دليلى پناه نبرده، و براى آنچه در مغز خود پرورانده اند تحقيقى به عمل نياورده اند»; (وَ لَمْ يَلْجَؤُوا(8) إِلَى حُجَّة فِيمَا ادَّعَوْا، وَ لاَ تَحْقِيق لِمَا أَوْعَوْا(9)).دليل دوم اينکه هر ساختمان و بناى منظم و حساب شده اى حتماً مُهندس و معمارى داشته است، مى فرمايد: «آيا ممکن است ساختمانى بدون سازنده (عاقل و آگاه) يا حتى جنايتى (برنامه ريزى شده) بدون جنايتگر پديد آيد»; (وَ هَلْ يَکُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَان، أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَانٍ).هم اکنون آثار و بناهايى در گوشه و کنار کره زمين وجود دارد که هزاران سال از عمر آن مى گذرد و به جهت ظرافتها و هنرنماييهايى که در آنها به کار رفته به عنوان آثار باستانى حفظ مى شود و در واقع کتابهايى هستند که تمدن انسانهاى پيشين را در خود نگهدارى مى کنند. نه خداپرستان نه ماديها هيچ کدام ادعا نمى کنند که اين ساختمانها به وسيله باد و باران و طوفانها به وجود آمده يا افراد نا آگاه و بى هنرى به صورت تصادفى آنها را روى هم چيده اند، بلکه همه بدون استثنا از وجود اين بناها پى به بانى صاحب عقل و شعورى مى برند و درايت و تدبير و هنرمندى او را مى ستايند.و جمله «أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَان» اشاره به اين است که نه تنها بنا و سازندگى احتياج به علم و تدبير دارد، بلکه تخريبها و جنايات هدفدار نيز نياز به برنامه ريزى شخص عاقلى دارد که براى رسيدن به مقصود و مطلوب خويش چه زمان و مکانى را انتخاب کند، از چه وسيله اى استفاده کند و چگونه وارد عمل شود تا به مقصود برسد.امروز براى تخريب يک بناى عظيم به گونه اى که عوارض نامطلوب جانبى نداشته باشد از وجود متخصصان و آگاهان استفاده مى کنند، بنابراين هم ساخت و سازهاى حساب شده و هم تخريبهاى برنامه ريزى شده هر دو نياز به عقل و تدبير دارد. گواه اين سخن اينکه امام(عليه السلام) در بخش آينده اين خطبه سخن از ملخ و ساختمان شگفت انگيز او به ميان مى آورد که کارش تخريب حساب شده زراعتها و گياهان است.****نکته:جلوه هايى از برهان نظم:آنچه امام(عليه السلام) در جمله هاى آخر اين خطبه بيان فرمود «وَ هَلْ يَکُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَان، أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَان» اشاره لطيفى است به برهان معروف نظم که از مهم ترين استدلالات خداشناسى است.توضيح اينکه هر گاه ما وارد ساختمان مجلل چند طبقه اى شويم که داراى اتاقهاى خواب متعدد، سالنهاى پذيرايى، آشپزخانه، حمام و سرويس بهداشتى و آسانسورهايى باشد هنگامى که به سقفها و ديوارها نگاه مى کنيم آيينه کاريهاى زيبا، گچ بريها و نقاشى و رنگ آميزى جالبى در هر طرف مى بينيم. وسايل گرمايش و سرمايش، لوله کشيهاى آب و گاز، سيم کشيهاى برق و تلفن همه منظم و مرتب است.آيا هيچ کس ـ در هر حد از عقل و شعور باشد ـ احتمال مى دهد که تصادفهاى ناشى از حوادث مختلف طبيعى آن را به وجود آورده؟ يا چند کارگر بى سواد مقدارى مصالح را فراهم ساخته و بدون هيچ آگاهى از معمارى و امور ديگر چنين بناى باشکوهى را به وجود آورده اند؟ به يقين هر کس چنين احتمالى دهد يا مزاح مى کند و يا عقل خود را از دست داده است. همه عقلاى دنيا چنين قضاوت مى کنند که افراد هوشمندى نقشه هاى دقيق آن را قبلا تهيه کرده اند سپس گروهى از معمارها و بناهاى ماهر و مهندسان تأسيسات و هنرمندان در تزيينات ساختمان دست به دست هم داده اند و چنين اثرى را آفريده اند.اين سخن درباره هر بنا، هر کارخانه، هر کتاب علمى و... نيز صادق است و از آن تعبير به برهان نظم مى شود. مى گويند هميشه نظم دليل بر عقل و شعور پديد آورنده آن است و هر قدر نظم دقيقتر و پيچيده تر باشد از عقل و دانش بيشترى حکايت مى کند.اگر درست دقت کنيم ساختمان يک مورچه که ممکن است همه روزه زيردست و پاهاى ما بر اثر بى توجهى از بين رود از اين بناهاى باشکوه هم مهم تر است. ساختمان پاها، مفصل زانوها، دستها و شاخکها، چشم فوق العاده کوچک و بينا، دستگاه شامه قوى که از راههاى دور باخبر مى شود، دهان و روده ها و دستگاه هاضمه و سلسله اعصاب و از همه مهم تر آن مغز بسيار کوچک و فوق العاده هوشمند، هر کدام به تنهايى از خالق عالم و قادرى که آن را آفريده است حکايت مى کند.اضافه بر اين، اين حشره کوچک تغذيه و نمو مى کند و توليد مثل دارد در حالى که آن ساختمان مجلل، موجود بى جانى است نه تغذيه اى دارد و نه نمو و توليد مثلى.حال اگر به سراغ ساختمان يک انسان و دستگاه هاى فوق العاده پيچيده و حساس قلب و مغز و اعصاب و دهها هزار کيلومتر رگها و مويرگهايى که تمام ذرات بدن او را هر لحظه آبيارى و تغذيه مى کنند در نظر بگيريم ايمان ما به آن خالق عالم و قادر بيشتر مى شود.افزون بر اينها مى دانيم در اين جهان صدها هزار نوع گياه و صدها هزار نوع حيوان و پرنده و حشرات و... وجود دارد که هر يک داستان شگفت انگيزى مخصوص به خود دارند. قرآن مجيد نام يکايک آنها را آيتى از آيات خدا نهاده و مى گويد: (سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِى الاْفَاقِ وَفِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ).(10)اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود *** هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار****پی نوشت:1. «القلال» جمع «قلّه» قسمت بالاى کوه را گويند.2. غافر، آيه 57.3. حجر، آيه 22.4. از فقرات دعاى ابوحمزه ثمالى.5. نازعات، آيات 30-33.6. الرحمن، آيات 1 - 4.7. روم، آيه 22.8. «لَمْ يَلْجَؤوا» از ريشه «لجؤ» بر وزن «غروب» به معناى پناه بردن، گرفته شده است.9. «اوعوا» از ريشه «وعى» بر وزن «سعى» در اصل به معناى نگهدارى چيزى در قلب است. سپس به هر ظرفى که چيزى در آن جمع مى کنند «وعاء» گفته شده است.10. فصلت، آيه 53. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و كذلك السماء و الماء»،حضرت در اين عبارت آسمان، هوا بادها و آب را به آفريده هايى از قبيل مورچه و درخت خرما و اعضاى آنها و بقيّه امور فوق الذكر، تشبيه كرده و وجه مشابهت هم عبارت است از نيازمندى در آفرينش و كيفيت تركيب و حالات مختلف، به صانعى حكيم و آفريننده اى مدبّر.نخست آفريده هاى گوناگون و ويژگيهاى آنها را ذكر فرموده و به قدرت خداوند نسبت داده است زيرا اين خود روشنترين دليل بر كمال قدرت وى مى باشد، و سپس به ذكر آسمان و بقيّه مشبّهات پرداخته و آنها را، نه از آن رو كه با هم تضادّ و اختلاف دارند، بلكه به آن سبب كه هر يك داراى حكمت و منفعتى مى باشند و موادّ اوليه اجسام و مركبات را تشكيل مى دهند. واژه هوا، اعم از كلمه رياح مى باشد زيرا رياح يا بادها، اختصاص به مورد حركت دارد بر خلاف هوا كه شامل ساكن هم مى شود.«فانظروا... المختلفات»،در اين قسمت، امام (ع) آدمى را توجه مى دهد كه بطور مشروح به حالات برخى از آفريده ها و آنچه ويژه هر كدام از آنهاست بنگرد، در صفتها، شكلها، اندازه ها، روشنيها، رنگها و ساير خصوصيات و منافعى كه از آنها به دست مى آيد، بيانديشيد زيرا اين اختلاف احوال با اشتراك در اصل جسميت حكايت از نيازمندى به مدبّرى حكيم دارد كه به هر كدام آنچه را شايسته آن بوده عطا فرموده است و استدلال مذكور را در همه اين موارد جارى ساخته است و چون جريان اين احتجاج و درك اين دليل در تمام اينها احتياج به يك ديدى آگاهانه و انديشه اى عالمانه دارد، آن را مورد امر و دستور قرار داده و فرموده است: «انظروا... » و خصوصياتى كه با توجّه به آنها، از وجود اشياى مذكور (در متن خطبه) استدلال بر وجود صانع حكيم مى شود، از حدّ و شماره بيرون است ولى برخى از آنها را تحت چند موضوع كه حضرت بيان فرموده اند توضيح مى دهيم:1-  خورشيد و ماه و عظمت جسمانى و روشنايى كه از آن دو صادر مى شود و گردشهاى متعدد آنها و پى آمدهاى اين حركتها كه عبارت از پيدايش فصول و آثارى است كه در وجود موادّ تركيبى جهان از قبيل معادن و گياهان و حيوانها وجود دارد چنان كه خداوند متعال به دليل اعطاى اين نعمت عظيم بر آدميان منّت نهاده و مى فرمايد: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» و اينها را خدا جز به حق و مصلحت نيافريده است و او، آيات خود را براى اهل معرفت مفصّل بيان مى كند.2-  گياهان و درختها و موادّ جسمانى و اشكال و رنگهاى مختلف و شاخ و برگها و ميوه هاى گوناگون آنها و سود و زيانهايى كه در زندگى موجودات دارند كه در قرآن به آن توجه داده است: «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ».3-  آب و سنگ كه اوّلى در نهايت نرمى و لطافت است و دومى، بر عكس، بسيار زبر و سخت با آن كه اغلب آبها از دل سنگ بيرون مى آيد، و نيز آثار سودمند و يا زيانبارى كه در اين دو مادّه متخالف، براى مخلوقات ديگر وجود دارد، قرآن در اين زمينه نيز موارد مختلفى را بيان فرموده و از جمله آنها اين آيات است كه هم در باره اهميّت آب و فوايد آن است و هم روياندن گياهان و درختان و ميوه ها و موارد استفاده از آنها را بيان فرموده است: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ... مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ» و در جاى ديگر مى فرمايد: «... أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ...».4-  يكى از مواردى كه حضرت توجّه به آن فرموده است، شب و روز مى باشد كه چگونه پشت سر همديگر مى آيند و با اختلاف كوتاه و بلند مى شوند، و همچنين منافعى كه بر وجود هر يك از آنها بار مى شود كه پروردگار سبحان از آن ياد فرموده است: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً... أَلْفافاً.»5-  موضوع پنجم دريا و جوش و خروش آن و فوايد و منفعتهايى كه از آن نصيب ديگران مى شود چنان كه خداوند مى فرمايد «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ... يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ.»6-  ساختمان كوهها و بلنديهاى آن و عرض و طولشان و همچنين معادن گوهرها و فلزات و مواد قيمتى كه در درون آنها قرار دارد.7-  آخرين موضوع لغتها و لهجه هاى گوناگون و زبانهاى مختلف است كه اهل هر كشورى و شهرى و سرزمينى و بلكه هر فردى بطورى خاص سخن مى گويد.اجمالا وقتى كه انسان در اين موضوعها و ويژگيهاى آن، بيانديشد، با وضوح، وجود صانع حكيم و مدبّرى را دريافت مى كند و خلاصه استدلال آن است كه تمام موجودات مزبور، جسم و ماده محسوس مى باشند، اما هر كدام ويژگيها و صفاتى مخصوص به خود دارند، حال بايد ديد اين امتيازات از چه ناحيه اى مى باشد اگر بگوييم به دليل جسميت است لازمه اش آن است كه تمام صفات همه آنها يكى باشد زيرا علت آن كه جسميت است يكى است و اين امرى باطل است، چون ميان موجودات تمايزى وجود نخواهد داشت، و نيز اين خصوصيات از ناحيه عوارض جسميت هم نيست زيرا عوارض هم از صفات خصوصند و مثل بقيّه، علّت و سبب مى خواهند و در نهايت تسلسل لازم مى آيد، و چون اين دو امر باطل شد، پس ريشه اين امتيازات از خارج وجود آنهاست يعنى از ناحيه فاعل حكيم و خداوند متعال است، كه روى مصلحت و حكمت خويش به هر كدام آنچه را كه شايسته آن است عطا فرموده، شرح اين استدلال و شكل برهان در چند مورد گذشته بيان شده است.پس از آن كه امام (ع) با ذكر آثار آفرينش، خالق و آفريننده جهان را اثبات فرمود، كسانى را كه منكر خدا باشند نفرين كرده و يا خبر از آينده داده است كه حتما ويل نصيب او خواهد شد، سيبويه نحوى گفته است: ويل هم براى دعا (نفرين) و هم براى وعده و خبر از آينده مى آيد، اما از عطاء بن سيّار نقل شده است كه ويل نام يك وادى از جهنّم است كه اگر كوهها در آن قرار گيرند، از شدّت حرارت آب مى شوند. اين كلمه مبتدا و مرفوع است و خبر آن لمن انكر مى باشد. واژه مدبّر به معناى كسى است كه بر سرانجام امور و مصالح آن كه همان مرحله قضاست، آگاهى كامل دارد، و قدر، امورى است كه بر طبق اين آگاهى انجام مى شود، همان طور كه در گذشته شرح داده شده است.چنان كه متداول و معمول است امام (ع) پس از بيان دليلهايى بر اثبات وجود حق تعالى، منكران خدا را نفرين كرده و وعده عذاب الهى داده است و منظور از منكران، گروهى از عرب مى باشند كه مبدأ و معاد را انكار كرده و دهرى مذهب شدند و گفتند: روزگار است كه همه ما را نيست و نابود مى كند، و ما عقيده و مذهب آنها را ضمن شرح نخستين خطبه بطور مشروح بيان داشته ايم و اجمالا، ايشان كسانى هستند كه خداوند متعال در كتاب كريمش عقيده شان را چنين معرّفى مى فرمايد: «وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا...».«زعموا... صانع»،در اين قسمت به اين موضوع اشاره شده است كه منكران خدا و قيامت به غلط و از روى اشتباه خود را همانند گياهان خودرو، دانسته و براى خويش صانعى قائل نيستند و در اين جمله تمثيل به كار رفته است كه اصل (مشبه به)، گياه و فرع (مشبه)، وجود خود آنها، مى باشد و حكم اين تمثيل يا نتيجه تشبيه، عبارت از توهم آنهاست كه آفريننده اى ندارند، و جامع ميان اين دو، يا وجه شبه، ممكن است همان توارد مرگ و زندگى بر آنها باشد چنان كه قرآن اشاره مى كند مى ميريم و زنده مى شويم و يا امر ديگر از امورى كه ميان آنها مشترك است، گر چه منكرانى كه مورد سخن امام (ع) بودند توجّهى به اين جامع نداشتند زيرا مراعات اين اصطلاحات و جزئيات تمثيل، از امور تخصّصى است كه آنان از اين علم بى بهره بوده اند، و در جاى خود ثابت شده است كه با فرض تحقّق شرايط تمثيل، اعتبار چندانى ندارد، بلكه به دلايلى فاسد است، زيرا حد اكثر افاده ظن و گمان ضعيف يا قوى مى كند و مفيد يقين نيست.«و لم يلجئوا... جان»،در اين جملات حضرت ادّعاى كافران را مبنى بر انكار حق و قيامت، مردود دانسته است به دليل اين كه آنان براى عقيده خود هيچ دليلى ندارند. «و هل يكون... جان»، ممكن است اين قسمت هشدارى باشد بر اين كه اصل وجود آنها و آفرينش گياهان دليل بر وجود صانع است و نقيض ادّعاى آنان را اثبات مى كند و به صورت استفهام اشاره به حدّ وسط و كبراى قياس كرده است كه ترتيب آن با شكل اول چنين مى شود: آنها مصنوعند و هيچ مصنوعى بى صانع نيست، پس هيچ كدام از آنان بى صانع و آفريننده نيست، امام (ع) به كبراى قياس، فقط اشاره اى فرموده بدون اين كه تصريح به آن كند، زيرا امرى بديهى است و خلافش ترجيح بلا مرجّح است كه نزد همه عقلا حتى كودكان و حيوانها زشت و محال است. از باب مثال: درازگوش كه صداى چوب را مى شنود از ترس مى دود، به دليل آن كه غريزه اش مى گويد صداى چوب بدون وجود چوب محال است. پس فرارش ترجيح بلا مرجّح نيست و بر فرض اين كه گياه بدون زارع سبز شود دليل بر آن نمى شود كه فاعل نداشته باشد، زيرا زارع فاعل و وجود دهنده نيست، او فقط كارش آماده كردن بذر و زمين است ولى فاعل حقيقى و هستى بخش به زراعت و گياه، پروردگار حكيم است كه از حواسّ ظاهرى ما، دور مى باشد، ديدگان او را در نمى يابند و اوهام و انديشه ها از درك ذات اقدس وى ناتوانند و او از آنچه منكران ستمگر مى گويند مبرّا و بدور است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 5 و كذلك السّماء و الهواء و الرّياح و الماء. فانظر إلى الشّمس و القمر، و النّبات و الشّجر، و الماء و الحجر، و اختلاف هذا اللّيل و النّهار، و تفجّر هذه البحار، و كثرة هذه الجبال، و طول هذه القلال، و تفرّق هذه اللّغات، و الألسن المختلفات. فالويل لمن جحد المقدّر، و أنكر المدبّر، يزعمون «زعموا خ» أنّهم كالنّبات ما لهم زارع، و لا لاختلاف صورهم صانع، و لم يلجئوا إلى حجّة فيما ادّعوا، و لا تحقيق لما أوعوا، و هل يكون بناء من غير بان، أو جناية من غير جان.اللغة:و (القلال) و زان جبال جمع قلّة بالضمّ و هى أعلى الجبل، و قيل الجبل. و (وعا) الشيء و أوعاه حفظه و جمعه، و في بعض النسخ وعوه على المجرّد بدل أوعوه و (جنا) فلان جناية بالكسر أى جرّ جريرة على نفسه و قومه، و جنيت الثمرة و اجتنيتها اقتطفتها و اسم الفاعل منهما جان إلّا أنّ المصدر من الثاني جنى لا جناية.الاعراب:و قوله: فالويل لمن جحد المقدّر، جملة اخبارية أو إنشائية دعائية قال سيبويه: الويل مشترك بين الدّعاء و الخبر.المعنى:(و كذلك السماء و الهواء و الرياح و الماء) على اختلاف هيئاتها و هيئاتها و تباينها و تضادها مشابهة للامور السابقة، مستوية لها من حيث الانتساب إلى القدرة.تطبيق- ازدواج- سجع (فانظر إلى الشّمس و القمر و النّبات و الشجر و الماء و الحجر و اختلاف هذا اللّيل و النّهار و تفجّر هذه البحار و كثرة هذه الجبال و طول هذه القلال و تفرّق هذه اللّغات و الألسن المختلفات.) لا يخفى ما في هذه الفقرة و سابقتيها من الرقة و السّلاسة و اللّطافة من حيث اللّفظ و العبارة، حيث تضمنت سياقة الاعداد مع مراعاة التطبيق و الازدواج و ملاحظة الأسجاع، و أمّا من حيث المعنى فالمراد بها الأمر بالتدبّر فيما أودع في هذه الأشياء من غرايب الصنعة و لطايف الحكمة و براهين القدرة و العظمة حسبما عرفت نبذا منها في شرح الفصل الرابع و السادس من المختار التسعين فانظر ما ذا ترى.و قال الشارح المعتزلي: المراد بها الاستدلال بامكان الاعراض على ثبوت الصّانع، بأن يقال كلّ جسم يقبل لجسميته المشتركة بينه و بين ساير الأجسام ما يقبله غيره من الأجسام، فاذا اختلف الأجسام في الاعراض فلا بد من مخصّص و هو الصّانع الحكيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 24 و قرّره الشارح البحرانى بتقرير أوضح و هو أنّ هذه الأجسام كلّها مشتركة في الجسميّة و اختصاص كلّ منها بما يميّز به من الصّفات المتعدّدة ليست للجسميّة و لوازمها، و إلّا وجب لكلّ منها ما وجب للاخر، ضرورة اشتراكها في علّة الاختصاص فلا مميّز له هذا خلف، و لا لشيء من عوارض الجسمية لأنّ الكلام في اختصاص كلّ منها بذلك العارض كالكلام في الأوّل و يلزم التسلسل، فيبقى أن يكون لأمر خارج عنها هو الفاعل الحكيم المخصص لكل منها بحدّ من الحكمة و المصلحة.أقول: و قد اشير إلى هذا الاستدلال في قوله عزّ و جلّ  «وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ. وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ. وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ».قال الطبرسيّ: أى من دلالاته على وحدانيّته و كمال قدرته «خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و ما فيهما من عجايب خلقه و بدايع صنعه مثل ما في السّموات من النجوم و الشمس و القمر و جريها في مجاريها على غاية الاتّساق و النظام، و ما في الأرض من الجماد و النبات و الحيوان المخلوقة على وجه الاحكام. «وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ» الألسنة جمع لسان و اختلافها هو أن ينشأها اللّه مختلفة في الشّكل و الهيئة و التركيب فيختلف نغماتها و أصواتها حتّى أنّه لا يشتبه صوتان من نفسين هما اخوان، و قيل: إنّ اختلاف الألسنة هو اختلاف اللغات من العربيّة و العجميّة و غيرهما، و لا شيء من الحيوانات يتفاوت لغاتها كتفاوت لغات الانسان فان كانت اللّغات توقيفيّا من قبل اللّه فهو الذي فعلها، و إن كانت مواضعة من قبل العباد فهو الذي يسرها. «وَ أَلْوانِكُمْ» أى و اختلاف ألوانكم من البياض و الحمرة و الصّفرة و السّمرة و غيرها فلا يشبه أحد أحدا مع التشاكل في الخلقة، و ما ذلك إلّا للتراكيب البديعة و اللّطائف العجيبة الدالّة على كمال قدرته و حكمته حتى لا يشتبه اثنان من النّاس و لا يلتبسان مع كثرتهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 25 «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ»* أى أدلّة واضحات  «لِلْعالَمِينَ»* أى للمكلّفين.«وَ مِنْ آياتِهِ»* الدالّة على توحيده و اخلاص العبادة له  «مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ» أى النّوم الذي جعله اللّه راحة لأبدانكم باللّيل و قد تنامون بالنهار فاذا انتبهتم انتشرتم لابتغاء فضل اللّه  «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ»* ذلك فيقبلونه و يتفكّرون فيه، لأنّ من لا يتفكّر فيه لا ينتفع به فكأنه لم يسمعه. «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» معناه و من دلالالته أن يريكم النار تنقدح من السحاب يخافه المسافر و يطمع فيه المقيم، و قيل: خوفا من الصواعق و طمعا في الغيث «و ينزّل من السّماء ماء» أى غيثا و مطرا «فيحيى به» أى بذلك الماء «الأرض بعد موتها» أى بعد انقطاع الماء عنها وجدو بها «إنّ في ذلك لايات لقوم يعقلون» أى للعقلاء المكلّفين. (فالويل) أى الحزن و الهلاك و المشقّة من العذاب و قيل إنّه علم واد في جهنّم (لمن جحد المقدّر و أنكر المدبّر) و هم الدّهريّون الّذين قالوا ما هى إلّا حياتنا الدّنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا إلّا الدّهر (و يزعمون أنهم كالنبات) النابت في الصحاري و الجبال من غير زرع فكما أنّه ليس له زارع و مدبّر من البشر فكذلك هؤلاء. (ما لهم زارع) أصلا (و لا لاختلاف صورهم صانع) قطعا و ذكر اختلاف الصّور لكونه أوضح دلالة على الصانع و قيل: المراد انهم قاسوا أنفسهم على النبات الذي جعلوا من الأصول المسلمة أنه لا مقدّر له بل ينبت بنفسه من غير مدبّر (و لم يلجئوا) أى لم يستندوا (إلى حجّة فيما ادّعوا) من جحود المقدّر (و لا تحقيق لما) حفظوا و (أوعوا) من إنكار المدبّر بل دعويهم مستندة إلى مجرّد الظنّ و الحسبان و محض الهوى و الاستحسان كما نطق به الفرقان.قال تعالى «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ. وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 26 و روى في الصّافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام في حديث وجوه الكفر قال عليه السّلام: فأمّا كفر الجحود فهو الجحود بالرّبوبيّة و هو قول من يقول: لا ربّ و لا جنّة و لا نار، و هو قول صنفين من الزنادقة يقال لهم الدّهرية و هم الّذين يقولون و ما يهلكنا إلّا الدّهر و هو دين وضعوه لأنفسهم بالاستحسان عنهم على غير تثبّت منهم و لا تحقيق لشيء مما يقولون قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا...»* إنّ ذلك كما يقولون.قال الفخر الرازي: و أما شبهتهم في انكار الإله الفاعل المختار فهو قولهم  «وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ» يعني تولد الأشخاص إنما كان بسبب حركات الأفلاك الموجبة لامتزاج الطبايع و إذا وقعت تلك الامتزاجات على وجه خاصّ حصلت الحياة، و اذا وقعت على وجه آخر حصل الموت، فالموجب للحياة و الموت تأثيرات الطبايع و حركات الأفلاك، و لا حاجة في هذا الباب إلى إثبات الفاعل المختار، فهذه الطائفة جمعوا بين إنكار الإله و بين إنكار البعث و القيامة ثمّ قال تعالى  «وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ».و المعنى أنّ قبل النظر و معرفة الدليل الاحتمالات بأسرها قائمة، فالذي قالوه يحتمل و ضدّه أيضا يحتمل، و ذلك هو أن يكون القول بالبعث و القيامة حقا و القول بوجود الإله الحكيم حقّا فانّهم لم يذكروا شبهة ضعيفة و لا قويّة في أنّ هذا الاحتمال الثاني باطل، و لكنه خطر ببالهم هذا الاحتمال الأوّل فجزموا به و أصرّوا عليه من غير حجّة و لا بيّنة، فثبت أنّهم ليس لهم علم و لا جزم و لا يقين في صحّة القول الّذي اختاروه بسبب الظنّ و الحسبان و ميل القلب إليه من غير موجب و حجّة و دليل، هذا استفهام انكارى و لما دعا عليه السّلام على الجاحدين بالويل و الثبور زيف قولهم بعدم استناده إلى حجّة و بيّنة و لو كانت ضعيفة هيّنة، عاد إلى تقريعهم و توبيخهم باقامة البرهان المحكم و الدلالة الواضحة على بطلان قولهم و فساد به منهم فقال على سبيل الاستفهام بقصد الإنكار و الإبطال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 27 (و هل يكون بناء من غير بان و جناية من غير جان) يعني افتقار الفعل إلى الفاعل ضروري و إنكاره باطل و منكره ضال جاهل.روى في البحار من جامع الأخبار قال: سئل أمير المؤمنين عليه السّلام عن اثبات الصانع فقال عليه السّلام: البعرة تدلّ على البعير، و الرّوثة تدلّ على الحمير، و آثار القدم تدلّ على المسير، فهيكل علوىّ بهذه اللّطافة و مركز سفلى بهذه الكثافة كيف لا يدلّان على اللطيف الخبير؟و فيه من كتاب التوحيد للصّدوق (ره) بسنده عن هشام بن الحكم قال: كان زنديق بمصر يبلغه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام فخرج إلى المدينة ليناظره فلم يصادفه بها فقيل له هو بمكّة، فخرج الزنديق إلى مكة و نحن مع أبي عبد اللّه عليه السّلام فقاربنا الزنديق و نحن مع أبي عبد اللّه عليه السّلام في الطواف فضرب كتفه «كفّه» كتف أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال له جعفر عليه السّلام: ما اسمك؟ قال: اسمي عبد الملك، قال: فما كنيتك؟قال: أبو عبد اللّه قال عليه السّلام: فمن الملك الذي أنت له عبد أمن ملوك السماء أم من ملوك الأرض؟ و أخبرني عن ابنك أعبد إله السّماء أم عبد إله الأرض؟ فسكت، فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: قل ما شئت تخصم، قال هشام بن الحكم: قلت للزنديق: أما تردّ عليه، فقبح قولي.فقال له أبو عبد اللّه عليه السّلام: إذا فرغت من الطواف فأتنا.فلما فرغ أبو عبد اللّه عليه السّلام أتاه الزنديق فقعد بين يديه و نحن مجتمعون عنده فقال للزنديق: أ تعلم أنّ للأرض تحت و فوق؟ قال: نعم، قال عليه السّلام: فدخلت تحتها؟قال: لا، قال: فما يدريك بما تحتها؟ قال: لا أدرى إلّا أنّي لأظنّ أن ليس تحتها شيء، قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فالظنّ عجز ما لم تستيقن.قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فصعدت إلى السّماء؟ قال: لا، قال: فتدري ما فيها؟ قال لا، قال: فعجبا لك لم تبلغ المشرق و لم تبلغ المغرب و لم تنزل تحت الأرض و لم تصعد إلى السّماء و لم تجز هنالك فتعرف ما خلقهنّ و أنت جاحد ما فيهنّ و هل يجحد العاقل ما لا يعرف؟! فقال الزنديق: ما كلّمني بهذا أحد غيرك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 28 فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فأنت في شكّ من ذلك فلعلّ هو و لعلّ ليس هو؟قال الزّنديق: و لعلّ ذاك.فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: أيّها الرّجل ليس لمن لا يعلم حجّة على من يعلم فلا حجّة للجاهل يا أخا أهل مصر تفهم عنّي فانا لا نشكّ في اللّه أبدا، أما ترى الشّمس و القمر و اللّيل و النهار يلجان ليس لهما مكان إلّا مكانهما فان كانا يقدران على أن يذهبا و لا يرجعان فلم يرجعان؟ فان لم يكونا مضطرّين فلم لا يصير الليل نهارا و النهار ليلا؟ اضطرّا و اللّه يا أخا أهل مصر إلى دوامهما و الذي اضطرّهما أحكم منهما و أكبر منهما، قال الزنديق: صدقت.ثمّ قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا أخا أهل مصر الذي تذهبون و تظنونه بالوهم فان كان الدّهر يذهب بهم لم لا يردّهم؟ و إن كان يردّهم لم لا يذهب بهم القوم مضطرّون يا أخا أهل مصر السّماء مرفوعة و الأرض موضوعة لم لا تسقط السماء على الأرض و لم لا تنحدر الأرض فوق طباقها فلا يتماسكان و لا يتماسك من عليهما؟ فقال الزنديق أمسكهما و اللّه ربّهما و سيّدهما، فامن الزنديق على يدي أبي عبد اللّه عليه السّلام.و قد أوردت هذه الرواية على طولها لتماميّتها في إبطال مذهب الدّهرية و نزيد إيضاحها بكلام أمير المؤمنين عليه السّلام و لو تأملتها حقّ التأمل ظهر لك أنّها في الحقيقة بمنزلة الشرح لقوله: و لم يلجئوا إلى حجّة، إلى قوله: جان، فتدبّر لتبصر.الترجمة:و همچنين آسمان و هوا و آب و باد. پس نظر كن بسوى مهر و ماه و درخت و گياه و آب و سنگ و بسوى اختلاف نمودن اين شب و روز و منفجر شدن اين درياها و بسيارى اين كوهها و درازى اين سرهاى كوهها و متفرق شدن اين لغتها و زبانهاى مختلف گوناگون.پس واي بر كسى كه انكار نمايد خداوند صاحب تقدير را، و كافر شود بخداوند صاحب تدبير، و گمان كرده اند كه ايشان مثل گياه خودرويند كه نيست ايشان را زراعت كننده، و نه از براى صورتهاي مختلفه ايشان آفريننده، و استناد نكردند بدليلي در آن چيزى كه ادعا نمودند، و بتحقيقي در آن چيزى كه حفظ كردند و ذهني ايشان شد، آيا ممكن بشود بنائي بدون بنا كننده يا جنايتي بدون جنايت زننده.  
بخش ۵ : آفرینش ملخ [منبع]

خلقة الجَرادَة :
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ، وَ أَسْرَجَ لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ، وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ، وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ، وَ نَابَيْنِ بِهِمَا تَقْرِضُ، وَ مِنْجَلَيْنِ بِهِمَا تَقْبِضُ؛ يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ وَ لَا يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا وَ لَوْ أَجْلَبُوا بِجَمْعِهِمْ، حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا وَ تَقْضِيَ مِنْهُ شَهَوَاتِهَا، وَ خَلْقُهَا كُلُّهُ لَا يُكَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً.

قَمْرَاوَيْن : دو ماه تابان و نورانى.
مِنْجَلَيْن : دو داس، برخى گفته اند مقصود از دو داس در اينجا دو پاى ملخ است.
ذبُّها : دفع آن.
نَزَوَاتُهَا : پروازهايش، پريدنهايش. 
قَمراوَين : مانند ماه، ماهوش
نَابَين : دو دندان پيشين
تَقرِضُ : با دندان مى خورد، مى برد
مِنجَل : داس
يَرهَبُها : از آن مى ترسد
ذَبّ : دفع و منع نمودن
نَزَوات : جست و خيزها
إصبَعاً مُستَدِقَّة : انگشت نازك 
قسمت سوم خطبه:
(20) و اگر مى خواهى (مانند مورچه) در باره ملخ بگو (و در شگفتى آفرينش آن تأمّل و انديشه كن) كه خداوند سبحان براى آن دو چشم سرخ آفريده، و دو حدقه (مانند ماه) تابان بر افروخته، و گوش پنهان (از نظر) برايش قرار داده، و دهن مناسب برايش گشوده، و براى آن حسّ توانا (كه راه معاش و سود و زيان خود را مى يابد) قرار داده و دو دندان كه بوسيله آن (گياه را) چيده و جدا ميكند، و (دو پا مانند) دو داس كه بآن مى درود، برزگران براى زراعتشان از آن مى ترسند و دفع آنرا نمى توانند اگر چه با هم اتّفاق نموده گرد آيند تا اينكه در پرواز خود بكشت زار آمده و از آن خواهشهايش را انجام دهد در حاليكه همه جثّه و تن آن باندازه يك انگشت باريك نيست.
 
و اگر خواهى در آفرينش ملخ بنگر. براى او دو چشم سرخ آفريد و حدقه هاى چشمش را چون دو ماه تابان بيفروخت. براى او گوشى پنهان بيافريد و دهانى به اعتدال و سامان و حسى نيرومند و دو دندان نيش، كه هر چيز را بدان ببرد و دو دست داس مانند كه هر چيز را با آن بگيرد. كشاورزان به سبب كشته هاى خود از آن بيمناك اند و اگر همه ياران خود را گرد آورند، توانايى دفع آن ندارند. ملخها به خواست و ميل خود به كشتزار روى نهند و هر چه خواهند بجوند و بخورند. همه اندام ملخ به قدر يك انگشت باريك نيست.
 
و اگر بخواهى درباره ملخ سخن بگو که خداوند براى او دو چشم سرخ رنگ و دو حدقه همچون دو قرص ماه، آفريده و گوش پنهان و دهان مرتب و متناسب به او بخشيده است. خداوند براى او حس قوى و دو دندان که با آنها (ساقه و شاخه گياهان و برگهاى درختان را) مى چيند و دو داس که با آنها (ساقه ها و برگهاى مورد نظر را) مى گيرد. کشاورزان براى زراعت خود از آنها مى ترسند ولى هرگز قادر بر دفع آنها نيستند حتى اگر همه دست به دست هم دهند. ملخ آنچنان نيرومندانه پيش مى آيد تا با جست و خيز خود به کشتزارها وارد شود و آنچه را مى خواهد انجام دهد (و هر زمان مايل بود ـ و احتمالا پس از نابودى کشتزار ـ آنجا را ترک گويد) اينها همه در حالى است که تمام پيکر او به اندازه يک انگشت باريک نيست!
 
و اگر خواهى از ملخ بگويم كه دو ديده سرخ آفريد براى آن، و دو حدقه برايش افروخت چون ماه تابان، و او را گوشى بداد پوشيده و پنهان، و برايش دهانى گشود به اعتدال، و حسّى نيرومند و به كمال. و دو دندان پيشين كه بدانها ببرد، و دو پاى داس مانند كه بدانها چيزى را بگيرد. كشاورزان در كشت خود از آن مى ترسند و توانايى راندنش را ندارند، هر چند همه كسان خود را فراهم آرند، تا گاهى كه در جست و خيزهايش روى به كشته آرد، و هر چه خواهش آن است روا دارد، و همه اندام ملخ به اندازه يك انگشت باريك نيست -و اين حقيقتى است-.
 
و اگر مى خواهى در رابطه با ملخ بگو، كه خداوند براى او دو چشم قرمز، و دو حدقه تابان، و گوش پنهان آفريده، و براى او دهانى مناسب گشوده، و به او حسّى توانا عنايت كرده، و دو دندانى داده كه با آنها مى چيند و جدا مى كند، و دو داس كه با آنها چيزى را مى گيرد، كشاورزان براى زراعتشان از او بيم دارند، و براى دفع او گرچه با هم همدست شوند عاجزند، تا با جست و خيزهايش به كشتزار آيد، و خواسته هاى خود را بر آورده نمايد، در صورتى كه جسم او به اندازه يك انگشت باريك بيش نيست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 179-175 به ساختمان ملخ نگاه کن!حشرات را مى توان بر سه گونه تقسيم کرد: گروهى از آنان خدمتگزار انسانها هستند مانند زنبوران عسل که شهد گلها را براى ما جمع آورى مى کنند و عموم زنبورها که گردهاى گلها را جابه جا کرده و آنها را بارور مى کنند و ميوه هاى درختان را پربرکت مى سازند.بخش ديگرى حشرات بى آزارند که (در ظاهر) نه خدمتى دارند و نه زحمت و دردسرى، و گروه سومى هستند که جزء آفات و بلاها محسوب مى شوند; مانند ملخ.امام در بخش هاى گذشته اين خطبه شرحى درباره شگفتيهاى آفرينش مورچه بيان فرمود که موجودى است غالباً بى آزار و سخت کوش و مى تواند الگويى براى انسانها باشد; ولى در اين بخش از خطبه درباره حشره اى سخن مى گويد که از مأموران عذاب الهى است و مى تواند لشکرى فراهم کند و به باغها و زراعتها چنان حمله ور شود که هيچ قدرت و لشکرى نتواند با آن مقابله کند و به اين ترتيب خداوند قدرت نمايى خود را در تمام جهات آشکار مى سازد و خوف و رجا را در انسانها تقويت کرده، مى فرمايد: «و اگر بخواهى درباره ملخ گفت و گو کن که خداوند براى او دو چشم سرخ رنگ و دو حدقه همچون دو قرص ماه آفريده و گوش پنهان و دهان مرتب و متناسب به او بخشيده است»; (وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ(1)، إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ، وَ أَسْرَجَ لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ(2)، وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ، وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ(3)).در ادامه سخن مى افزايد: «خداوند براى او حس قوى و دو دندان که با آنها (ساقه و شاخه گياهان و برگهاى درختان را) مى چيند و دو وسيله همچون دو داس که با آنها اشياى مورد نظر را مى گيرد»; (وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ، وَ نَابَيْنِ(4) بِهِمَا تَقْرِضُ، وَ مِنْجَلَيْنِ(1) بِهِمَا تَقْبِضُ).بعضى از دانشمندان مى گويند: ملخ موجود عجيبى است که در هر بخشى از اعضاى خود شبيه يکى از حيوانات است و به تعبير ديگر با اين که ظاهراً حيوان ضعيفى است ده شباهت به ده حيوان نيرومند دارد: صورتش همچون صورت اسب، چشمانش مانند چشمان فيل، گردنش همانند گردن گاو، شاخکهايش همچون شاخهاى گوزن، سينه اش همچون سينه شير، شکمش همچون شکم عقرب، بالهايش همانند بالهاى عقاب، رانهايش همچون رانهاى شتر، پاهايش مانند پاهاى شترمرغ و دم او مانند دم مار است و امام(عليه السلام) در بيان بالا به هفت ويژگى شگفت آور او اشاره فرموده ; چشمها، حدقه ها، گوش پنهان، دهان مخصوص، احساس قوى، دندانهاى نيرومند و دو عضو شبيه دو داس در دو طرف دهان. درباره عجايب خلقت اين حشره در نکته ها بحث جالبى خواهد آمد.سپس امام(عليه السلام) به خطرات عظيم اين حشره ظاهراً ضعيف پرداخته، مى افزايد: «کشاورزان براى زراعت خود از آنها مى ترسند ولى هرگز قادر بر دفع آنها نيستند، حتى اگر همه دست به دست هم دهند. ملخ آنچنان نيرومندانه پيش مى آيد تا با جست و خيز خود در کشتزارها وارد شود و آنچه را ميل دارد بخورد (و هر زمان مايل بود ـ و احتمالا پس از نابودى کشتزار ـ آنجا را ترک گويد) اينها همه در حالى است که تمام پيکر او به اندازه يک انگشت باريک نيست»; (يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ، وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا، وَ لَوْ أَجْلَبُوا بِجَمْعِهِمْ، حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا(2)، وَ تَقْضِي مِنْهُ شَهَوَاتِهَا. وَ خَلْقُهَا کُلُّهُ لاَ يُکَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً(3)).راستى عجيب است هرگاه فرماندهان بزرگ تاريخ لشکر خود را براى مبارزه با اين حشره کوچک بسيج کنند قادر بر دفع آن نيستند; دسته هاى ملخها همچون قطعات بزرگ ابر در آسمان ظاهر مى شوند و ناگهان بر باغها و زراعتهاى وسيع فرود مى آيند و در مدّت کوتاهى ساقه هاى گياهان و شاخه ها و برگها را مى خورند و بيابانى خشک يا درختانى عريان از هرگونه برگ و ميوه از خود به يادگار مى گذارند.حتى امروز که با هواپيماى سمپاشى و وسايل ديگر به مبارزه با آنها بر مى خيزند تنها در بعضى از موارد ممکن است توفيقى نصيبشان شود، اگر حمله ملخها شديد باشد وسايل امروز نيز قادر به مبارزه با آنها نيست.****نکته:زندگى عجيب ملخها:يکى از حشرات شگفت انگيز ملخ است حيوانى که در حال عادى به صورت بى ضرر و غير مزاحم در گوشه و کنار مزارع، باغها، درّه ها و کوه ها زندگى مى کند; ولى هنگامى که فرمان مرموزى به او داده شود به سرعت تکثير مثل مى کند و به صورت دسته جات عظيم; مانند قطعات ابر در آسمان به پرواز در مى آيد و بر هر زراعت و باغى فرود آيد آن را نابود مى کند.به گفته دانشمندان ساختمان اين حشره بسيار پيچيده و عجيب است; از جمله اينکه داراى دو زوج چشم مرکّب و سه چشم بسيط است، چشمهاى مرکّب او از چهار هزار قسمت تشکيل شده و هر يک ساختمان مخصوص به خود را دارد و از مجموع آنها چشم مرکب با ديد واحد تشکيل مى شود. اما چشمهاى سه گانه بسيط او در بالاى سرش قرار گرفته سينه اش از سه حلقه و شکمش از ده حلقه شبيه به يکديگر تشکيل شده است.او داراى دو زوج بال است; يک زوج بالهاى جلو او که سخت است و به صورت قابى درآمده و جهت پرواز به کار نمى رود و کارش حفاظت بالهاى ظريف پرواز است که به هنگام استراحت چند مرتبه چين مى خورد و زير بالهاى سخت جلو محفوظ مى ماند.پاهاى عقب ملخ رشد زيادى کرده و براى جهش و پرش به او کمک مى کند. ملخها در فصل تابستان يا بهار تخم ريزى مى کنند، اين تخمها به وسيله نوع ماده از انتهاى دُم او بيرون مى آيد و در سوراخهايى از زمين که بوجود آورده قرار مى گيرد، نوزادان پس از خروج از تخم بسيار پرخور و حريصند و آنچه را سر راه خود بيابند مى خورند و از اين جهت در مبارزه با ملخ هميشه بايد محلّ تخم ريزى آنها را دانست و وسيله نابودى نوزادها را قبل از خروج از تخم فراهم کرد.ملخ انواع و اقسامى دارد ; ملخهاى دريايى، ملخهاى مراکشى، ملخهاى ايتاليايى که بيش از انواع ملخها به زراعتها خسارت وارد مى کنند. از شگفتيهاى زندگى ملخ اين است که از هنگامى که از تخم بيرون مى آيد تا زمانى که کامل شود و به پرواز درآيد شش بار تغيير شکل مى دهد. توده هاى ملخ گاهى به قدرى زياد و گسترده مى شوند که هزاران کيلومتر مربع از آسمان را مى پوشانند.(8)****پی نوشت:1. «الجرادة» يعنى ملخ. ريشه اصلى آن «جرد»، بر وزن «فرد» به معناى پوست کندن است که ظاهراً اين کلمه از آن گرفته شده است.2. «قمراوين» تثنيه «قمراء» ازماده «قمر» گرفته شده و قمراء جنبه وصفى دارد; يعنى نورانى.3. «سوىّ» به معناى موجود کاملى است که عيبى در آن نباشد.4. «نابين» تثنيه «ناب» دندان جلو است.5. «منجلين» تثنيه «منجل» به معناى داس است و در اينجا کنايه از پاها يا دست هاى ملخ است که قوسى شکل است و با آن برگ ها و ساقه ها را مى گيرد و با دندانش مى چيند.6. «نزوات» جمع «نزوه» به معناى پرش است.7. «مستدقة» از ريشه «دقّت» به معناى باريک بودن گرفته شده و «مستدقّه» به معناى باريک است.8. رجوع شود به الزلجىّ الحديث تأليف و ترجمه محمد کاظم الملکى، جلد 2، صفحه 329 و فرهنگ معين، واژه ملخ. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«ان شئت قلت فى الجراده... مستدقّه»،در اين عبارات يكى ديگر از موجودات عجيب عالم آفرينش را مدّ نظر آورده و با آن بر وجود حق تعالى استدلال فرموده، و آن پرنده اى است به نام ملخ يعنى چنان كه در آفرينش مورچه و غير آن دلايلى بر وجود صانع حكيم يافت مى شود، در وجود ملخ نيز به روشنى مى توان دليل وجود خداوند را دريافت، و به قسمتهايى از دقايق حكمت كه در آفرينش اين موجود به چشم مى خورد توجه داده است:1-  دارا بودن دو چشم سرخ، با دو حدقه سفيد و روشن، و به اعتبار سرخى آتشين و روشنگرى قوى كه در حدقه چشم اين حشره وجود دارد، فعل اسرج را برايش استعاره آورده است كه به معناى روشن كردن چراغ مى باشد.2-  اين پرنده، داراى گوشى است كه از چشم بينندگان پوشيده مى باشد، بعضى از شارحان گفته اند: واژه «خفىّ» كه به عنوان صفت براى سمع آمده، در حقيقت صفت مقبول است و بطور مجاز بر قابل اطلاق شده، يعنى گوشى كه صداهاى لطيف و بسيار ضعيف را مى شنود.3-  «و جعل لها الحسّ القوىّ»،مراد از حسّ قوّه واهمه و مقصود از نيرومندى آن مهارت و هوشمنديى است كه در طريقه زندگى و فعّاليتهايش، به آن الهام شده است، هنگامى كه فردى بسيار زيرك و با هوش باشد در باره اش مى گويند: «له حسّ حاذق»، بنا بر اين يكى از شگفتيهاى ملخ، دارا بودن زيركى خاص و هوشمندى وى مى باشد.4-  و از جمله دقّتهاى حكيمانه اى كه در وجود اين حشره يافت مى شود، ساختمان پاهاى وى مى باشد، قسمت پايين كه بر آن تكيه مى كند و روى آن مى نشيند، مثل ارّه داراى دندانه است، و اين موضوع داراى فوايدى است: وسيله كاوش و جستجوى مطلوب وى مى باشد، در هنگام نشستن، دمش را از آسيبها نگهدارى مى كند و در موقع پرواز تكيه گاه اوست.«يرهبها الزّرّاع... شهواتهما»،موقعى كه گروهى از اين حشره، به زراعتها و درختهاى سرزمينى هجوم آورند بكلّى آن را محو و نابود مى سازند و هيچ قدرتى توان دفع آن را ندارد حتى اگر رئيس كشورى با تمام قدرت و لشكرش براى اين امر بسيج شود كارى از او ساخته نيست، و اين قويترين دليل بر عظمت آفريننده و تدبير وى مى باشد زيرا ناتوانترين موجود بر تواناترين مخلوق چيره شده و حكمت الهى است كه براى آفريده اى ضعيف چنان وسايل پيروزى را فراهم كند كه هيچ كس نتواند در برابر آن مقاومت كند، تا هر جا كه مى خواهد وارد شود و تمايلات خود را ارضاء كند، با اختيار خود مى آيد و با ميل خود هم كوچ مى كند.يكى ديگر از مسائل اسرارآميز كه در وجود ملخ نهاده شده آن است كه اين حشره براى گذاردن تخمهاى خود، جاهاى سخت و روى سنگهاى صاف را انتخاب مى كند و آن را به توسط دم خود مى شكافد و اين امر حاكى از ويژگى مخصوص و رازى نهفته در دم ملخ مى باشد و گرنه بطور عادى وى را چنان نيرويى نيست تا سنگهاى سختى را كه كلنگ هم در آنها كارگر نيست اين چنين بشكافد و سوراخ كند. و بالاخره موقعى كه در داخل اين كانالها قرار گرفت تخم گذارى مى كند، اين جا مركزى مناسب براى حفاظت و رشد آنها مى باشد و هنگامى كه روح در آنها دميده مى شود، بچه ملخها از داخل تخمها بيرون مى آيند در حالى كه رنگى متمايل به سفيد در بالهايش آشكار مى شود و روى پاى خود مى ايستد و به پرواز در مى آيد، و نيز نقل شده است كه هر گاه ملخها مجبور شوند از آب عبور كنند تا خود را به مزرعه اى برسانند، عدّه اى از آنها خود را روى آب، پل عبور ديگران قرار مى دهند، و اين عمل را بعضى از مردم شعور مرموزى مى دانند كه از ناحيه خداوند بر ملخها الهام مى شود، ولى برخى ديگر اين مطلب را قبول نداشته، بلكه اين عمل را قانونى طبيعى مى دانند و چنين توجيه مى كنند كه وقتى گروه اول از ملخها به منظور رسيدن به سبزه زار، خود را بر روى آب افكندند. حالت قرار گرفتن آنها بر روى آب به نظر گروههاى بعدى مثل زمين خشك مى آيد لذا اين گروه بر روى گروه اول شروع به راه رفتن مى كنند، نه اين كه حكايت از الهام و شعورى داشته باشد، ويژگيهاى ديگرى از شگفتيهاى آفرينش اين حشره ذكر كرده اند كه ما را نيازى به آوردن آن در اين جا نيست.«و خلقها كلّه لا يكون اصبعا مستدقّه»،حرف واو، از براى حال است و معناى جمله چنين مى باشد، خداوند ملخ را چنان كه وصف كردم، آفريد و عجايبى در وى به وديعت نهاد تا جايى كه كليّه كشاورزان از خطرش بيمناكند، در حالى كه تمام جثّه اش از يك انگشت كوچك هم كمتر است، اين جمله را، امام (ع) به منظور رفع توهم بيان فرموده، زيرا اگر كسى كه اين همه اعمال عجيب و آثار شگفت را از اين حشره مى شنود، خودش را نديده باشد ممكن است بيانديشد كه شايد اين موجود با اين قدرت و آثار، داراى پيكرى درشت و عظيم الجثّه باشد لذا حضرت اين شبهه را برطرف كرده و كوچكى جسم وى را در مقايسه با انگشت كوچك بيان فرموده، و ذكر اين مطلب، بيشتر شنونده را به وجود آفريدگار معتقد مى سازد، 
منهاج البراعه (خوئی)و إن شئت قلت في الجرادة إذ خلق لها عينين حمراوين، و أسرج لها حدقتين قمراوين، و جعل لها السّمع الخفيّ، و فتح لها الفم السّويّ، و جعل لها الحسّ القويّ، و نابين بهما تقرض، و منجلين بهما تقبض، يرهبها الزّرّاع في زرعهم، و لا يستطيعون ذبّها و لو أجلبوا بجمعهم، حتّى ترد الحرث في نزواتها، و تقضي منه شهواتها، و خلقها كلّه لا يكون إصبعا مستدقّة.اللغة:و (الناب) من الأسنان خلف الرباعية و (المنجل) و زان منبر حديدة يقضب بها الزرع و (نزا) كدعا نزوا وثب.الاعراب:و الواو في قوله: و خلقها، للحال.المعنى:و لما نبّه على لطايف الحكمة و دقايق القدرة الشاهدة بوجود الصّانع المدبّر الحكيم في خلقة النملة أردف ذلك تأكيدا و تثبيتا بذكر دقايق الصنع و براهين التدبير في خلق الجرادة فقال عليه السّلام: (و إن شئت قلت في الجرادة) نظير ما قلته في النملة من القول البيّن الكاشف عن تدبّر الصّانع الحكيم المدبّر (إذ خلق لها عينين حمراوين و أسرج لها حدقتين قمراوين) أى جعلهما مضيئتين كالسراج منيرتين كالليلة المنيرة بالقمر مجاز (و جعل لها السمع الخفىّ) أى عن أعين الناظرين و قيل: أراد بالخفىّ اللطيف السامع لخفىّ الأصوات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 29 قال الشارح البحراني: فوصفه بالخفاء مجاز اطلاقا لاسم المقبول على قابله (و فتح لها الفم السّوىّ) أى المستوى قال الشارح البحراني: و التسوية التعديل بحسب المنفعة الخاصة بها.أقول: و يحتمل أن يكون المراد به أنّ فمها مشقوق عرضا مثل فم السرطان و ليس كأفواه الزنابير و ساير ذوات الأجنحة من الحيوان. (و جعل لها الحسّ القوىّ) قال البحراني: أراد بحسّها قوّتها الوهميّة و بقوّته حذقها فيما الهمت إياه من وجوه المعاش و التصرّف يقال: لفلان حسّ حاذق إذا كان ذكيا فطنا درّاكا.أقول: و الظاهر أنّ المراد به قوّة سامعتها و باصرتها، فإنا قد شاهدنا غير مرّة أنها تقع على الزرع في أوانه بزحفها فيصحن و يأكلن الزرع و يفسدنه فاذا ظهر في الجوّ واحد من الطير المعروف بطير الجراد يمرّ عليهنّ و لو على غاية بعد منهنّ يشاهدنه أو يسمعن صوته فيسكتن و يمسكن عن أصواتهن مخافة أن يقع عليهنّ فيقتلهنّ، و هو دليل على قوّة سمعها و بصرها (و) جعل لها (نابين) أى سنّين (بهما تقرض) و تقطع الزرع و الحبّ تشبيه (و منجلين) أى يدين أو رجلين شبيهتين بالمنجل الذى يقضب أى يقطع به الزرع و وجه الشبه الاعوجاج و الخشونة (بهما تقبض).و من لطيف الحكمة في رجليها أن جعل نصفهما الّذي يقع عليه اعتمادها و جلوسها كالمنشار ليكون لها معينا على الفحص و وقاية لذتها عند جلوسها و عمدة لها عند الطيران. (يرهبها الزّراع في زرعهم و لا يستطيعون ذبّها و لو أجلبوا بجمعهم) أى يخافها الزارعون و لا يقدرون على دفعها و لو تجمّعوا و تألّبوا بجمعهم، ألا ترى أنها إذا توجّهت بزحفها إلى بقعة و هجمت على زروعها و أشجارها أمحلته و لا يستطيع أحد دفعها حتّى لو أنّ ملكا من ملوك الدّنيا أجلب عليها بخيلة و رجله و أراد ذبّها عن بلاده لم يتمكّن من ذلك.و في ذلك تنبيه على عظمة الخالق حيث يسلّط أضعف خلقه على أقوى خلقه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 30 قيل لأعرابيّ: ألك زرع؟ فقال: نعم و لكن أتانا زجل من جراد بمثل مناجلي الحصاد فسبحان من يهلك القوىّ الأكول بالضعيف المأكول.و في حيوة الحيوان للدميري عن ابن عمر أنّ جرادة وقعت بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاذا مكتوب على جناحها بالعبرانية: نحن جند اللّه الأكبر و لنا تسع و تسعون بيضة و لو تمّت لنا المأة لأكلنا الدّنيا بما فيها.و كيف كان فلا يستطيع أحد لدفعها (حتّى ترد الحرث في نزواتها) و وثباتها (و تقضى منه شهواتها) فترد الحرث باختيارها و ترحل عنها باختيارها.قال الاصمعي: أتيت البادية فاذا أعرابيّ زرع برّا له، فلما قام على سوقه و جاد سنبله أتاه زجل جراد فجعل الرّجل ينظر إليه و لا يدري كيف الحيلة فيه فأنشأ يقول:مرّ الجراد على زرعي فقلت لها         لا تأكلن و لا تشغل بافساد       فقام منهم خطيب فوق سنبلة         إنا على سفر لا بدّ من زاد    و قوله  (و خلقها كلّه لا يكون اصبعا مستدقة) تنبيه على تمام التعجّب بما أودع فيها من بديع الصنعة، يعني أنّها يرهبها الزراع و يخافها الحراث و يهابها الملاك و الحال أنها مخلوق ضعيف صغير حقير حتّى أنها لو شرح أوصافها المذكورة لمن لم يرها أصلا اعتقد أنّ الموصوف بها لا بدّ أن يكون خلقا عظيم الجثّة قوىّ الهيكل حتّى يصلح استناد هذه الأوصاف إليه و لم يكن له مزيد تعجّب، فاذا تبيّن له صغر حجمه زاد تعجّبا.الترجمة:و اگر خواستى گفتى در ملخ آنچه كه در مورچه گفتي هنگامى كه خلق فرمود خداوند عالم از براى آن دو چشم سرخ، و بر افروخت از براى آن دو حدقه روشن، و گردانيد از براى آن قوّه سامعه كه پنهان است و واز نمود از براى آن دهن مساوى، و قرار داد از براى آن قوّه حسّاسه با قوّت و دو دندان كه با آنها قطع ميكند گياه را و دو پاى مثل دو داس كه به آنها قبض ميكند علف را، مى ترسند از آن صاحبان زراعت در زراعت خودشان و استطاعت ندارند دفع كردن آن را اگر چه جمع آورى نمايند چه جمعيّت خودشان را و حال آنكه خلقت آن تماما باندازه انگشت باريك نمى شود.  
بخش ۶ : نشانه هاى خدا در طبيعت [منبع]

فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً، وَ يُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَ وَجْهاً، وَ يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ [إِلَيْهِ] سِلْماً وَ ضَعْفاً، وَ يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ رَهْبَةً وَ خَوْفاً؛ فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لِأَمْرِهِ، أَحْصَى عَدَدَ الرِّيشِ مِنْهَا وَ النَّفَسِ وَ أَرْسَى قَوَائِمَهَا عَلَى النَّدَى وَ الْيَبَسِ، وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَ أَحْصَى أَجْنَاسَهَا؛ فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ، دَعَا كُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ وَ كَفَلَ لَهُ بِرِزْقِهِ.
وَ أَنْشَأَ السَّحَابَ الثِّقَالَ، فَأَهْطَلَ دِيَمَهَا وَ عَدَّدَ قِسَمَهَا، فَبَلَّ الْأَرْضَ بَعْدَ جُفُوفِهَا وَ أَخْرَجَ نَبْتَهَا بَعْدَ جُدُوبِهَا.

النَّدِى : خيسى، رطوبت.
اهْطَلَ : پى در پى باراند.
الدِّيَم : جمع «ديمة»، بارانهاى ملايمى كه با رعد و برق همراه نباشد.
عَدَّدَ قِسَمَهَا : نصيبهاى هر مكانى را (از باران) مشخص نمود.
جُدُوبُ الَارْضِ : زمينهايى كه از نباريدن باران خشك و بى حاصلند. 
يَعنُو : خضوع و تواضع ميكند
قِياد : كشش و اطاعت
نَدَى :ترى و رطوبت
يَبَس :خشكى
أهطَلَ دِيَمَها : بشدت فرو ريخت باران آنرا
بَلَّ : تر كرد
جُفوف : خشكى
جُدوب : بى علفى زمين در اثر نبودن باران 
۵. نشانه هاى خدا در طبيعت:
پس بزرگ است خداوندى كه تمام موجودات آسمان و زمين، خواه و ناخواه او را سجده مى كنند، و در برابر او با خضوع چهره بر خاك مى نهند، و رشته اطاعت او را در تندرستى و ناتوانى به گردن مى نهند، و از روى ترس و بيم، زمام اختيار خود را به او مى سپارند.
پرندگان رام فرمان اويند، و از تعداد پرها و نفس هاى پرندگان آگاه است، برخى را پرنده آبى و گروهى را پرنده خشكى آفريد، و روزى آنها را مقدّر فرمود، و اقسام گوناگون آنها را مى داند، اين كلاغ است و آن عقاب، اين شتر مرغ است و آن كبوتر. هر پرنده اى را با نام خاصّى فرا خواند، و روزى اش را فراهم كرد.
خدايى كه ابرهاى سنگين را ايجاد، و باران هاى پى در پى را فرستاد، و سهم باران هر جايى را معيّن فرمود، زمين هاى خشك را آبيارى كرد، و گياهان را پس از خشكسالى روياند.
 
(21) پس منزّه (از ادراك) است خداوندى كه هر كه در آسمانها و زمين است (فرشتگان و خداپرستان) او را باختيار و اضطرار (در خوشى و سختى) سجده ميكنند، و رخسار و چهره بخاك مى مالند (اظهار خضوع و فروتنى مى نمايند) و اطاعت كرده فرمان او مى برند از روى بى اختيارى و ناتوانى، مهارشان را بدست او دهند از روى ترس و بيم،
(22) پرندگان در اختيار امر و فرمان او مى باشند، شماره پرها و نفس كشيدن آنها را ميداند، و دست و پاى آنها را در آب و خشكى استوار گردانيده (بعضى را ساكن دريا و برخى را در بيابان قرار داده) است، و روزيشان را تعيين فرموده، و بر اصناف آنها احاطه دارد، اين كلاغ است و اين عقاب است و اين كبوتر است و اين شتر مرغ است، هر مرغى را به نامش خوانده (بر وفق حكمت و مصلحت آفريده) و روزيش را ضامن گشته،
(23) و ابر سنگين (باران دار) را پديد آورد و بارانش را ريزان ساخته، و نصيب و بهره هر جائى را از آن تعيين نمود، زمين را بعد از خشكى آب داد و بعد از خشكسالى از آن گياه رويانيد.
 
بزرگ است، خداوندى كه هر چه در آسمانها و زمين است، چه از روى رغبت و چه از روى اضطرار در برابرش حاضرند و بر آستان او چهره و گونه بر خاك مى سايند. و از روى تسليم و ناتوانى فرمان او مى برند و از بيم، زمام فرمانبردارى خود به دست او مى دهند.
پرندگان مسخر فرمان او هستند. به شمار پرهايشان و نفسهايشان آگاه است. دستها و پاهاى آنها را بر روى زمينهاى نمناك و خشك استوار ساخته. روزيشان را مقدّر فرموده و اجناس آنها را شماره كرده است. اين كلاغ است و آن عقاب است و آن ديگر كبوتر است يا شتر مرغ. هر پرنده اى را به نام خود خواند و عهده دار روزى آن گرديد.
ابرهاى گران را بيافريد و بارانهاى بر دوام را از آنها ريزان ساخت و بهره هر جاى را از آن معين فرمود و زمينى را كه خشك شده بود آب داد و پس از خشكسال در آن گياه رويانيد.
 
بزرگ و جاويدان است خداوندى که همه آنها که در آسمانها و زمين اند از روى اختيار يا اجبار در برابرش سجده مى کنند و صورت و جبين را براى او بر خاک مى سايند و طوق عبادت او را در سلامت و ضعف به گردن مى نهند و زمام اختيار خويش را از روى ترس و بيم به او مى سپارند.
پرندگان مسخّر فرمان اويند، خداوند شماره پرها و نفسهاى آنها را احصا کرده، پاهاى (بعضى از) آنها را براى حرکت درون آب و (گروهى ديگر را براى) خشکى محکم ساخته. و براى هر کدام غذاى مناسب و خاصّى مقدّر فرموده و اصناف آنها را شماره نموده (و هر يک را به شکل خاصّى آفريده است) اين کلاغ است و آن عقاب، و اين کبوتر است و آن شترمرغ. هر يک را به نامى فرا خوانده و روزى اش را برعهده گرفته است.
ابرهاى سنگين (و پر آب) ايجاد کرد و بارانهاى پر پشت و پى در پى از آن فرو فرستاد. سهم هر مکانى را (از باران) مشخص ساخت و با آن زمينهاى خشک را آبيارى نمود و گياهان را بعد از خشکسالى روياند.
 
پس بزرگ است خدايى كه آنچه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه او را سجده نمايد، و خوار و فروتن گونه و چهره بر زمين سايد، و از سر تسليم و ناتوانى طاعت او بپذيرد، و از بيم و ترس رشته فرمانبرى او را در گردن گيرد.
و پرنده رام فرمان اوست، پرها و دم زدن آن را شمرده است، و پاهايش را برترى و خشكى استوار كرده است، و روزى آن را مقدّر فرموده، و جنسهاى آن را به شمار در آورده است. اين كلاغ است و اين عقاب، و اين كبوتر است و اين شتر مرغ. هر پرنده را به نام آن خواند، و روزى او را پذيرفت و بدو رساند.
و ابر گرانبار را بيافريد و باران پيوسته را از آن ببارانيد، و نصيب هر جا را معين گردانيد، و زمين را، از پس آنكه خشك بود، تر كرد، و پس از آنكه رستنى نداشت گياه از آن برآورد.
 
پس بزرگ و خجسته است خداوندى كه هر كس در آسمانها و زمين است به اختيار و اضطرار به پيشگاهش سجده مى برد، و براى او گونه و چهره بر خاك مى سايد، و او را به حالت تسليم و درماندگى اطاعت مى كند، و از بيم و خوف عنان زندگى به دست او مى نهد.
پرندگان مسخّر فرمان اويند، شماره پر و بال و نفس زدن آنان را مى داند، و پاى آنان را در جاى ترى و خشكى استوار نموده است، روزى آنان را مقدر فرموده، و بر اصناف آنان آگاهى دارد. اين كلاغ، اين عقاب، اين كبوتر، و اين شتر مرغ است، هر پرنده اى را به نامش خوانده، و رزقش را ضامن گشته.
ابر سنگين را به وجود آورد، و باران پى در پى از آن بريخت، و سهم هر سرزمين را معين فرمود، پس زمين را پس از خشكى سيراب كرد، و بعد از خشكسالى گياهش را روياند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 187-182 راستى او بزرگ است!امام(عليه السلام) در پايان اين خطبه در واقع يک جمع بندى کلى بيان مى کند و همه موجودات زمين و آسمان و انواع پرندگان و ابر و باد را سر بر فرمان او مى شمرد و مى فرمايد: «بزرگ و جاويدان است خداوندى که همه کسانى که در آسمانها و زمين اند از روى اختيار يا اجبار در برابرش سجده مى کنند و صورت و جبين را براى او بر خاک مى سايند و طوق عبادت او را در سلامت و ضعف به گردن مى نهند و زمام اختيار خويش را از روى ترس و بيم به او مى سپارند»; (فَتَبَارَکَ(1) اللهُ الَّذِي يَسْجُدُ لَهُ (مَنْ فِى السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً)(2)، وَ يُعَفِّرُ(3) لَهُ خَدّاً(4) وَ وَجْهاً، وَ يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ سِلْماً وَ ضَعْفاً، وَ يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ رَهْبَةً وَ خَوْفاً!).سجود در اينجا ممکن است اشاره به خضوع ارادى در برابر ذات پاک پروردگار باشد، چون فاعل آن، صاحبان عقل اند که از کلمه «مَنْ» فهميده مى شود. اين احتمال نيز داده شده که منظور هم سجده ارادى تشريعى باشد و هم تکوينى، بنابراين که واژه «مَنْ» در اينجا شامل صاحبان عقل و غير آنها هر دو باشد (و به اصطلاح جنبه تغليب داشته باشد).تعبير «طَوْعاً وَ کَرْهاً» مى تواند اشاره به همين معنا باشد، زيرا آنها سجود تشريعى دارند از روى اراده است و آنها که سجده تکوينى مى کنند از روى اراده نيست و مى تواند اشاره به اين باشد که گروهى در حال اختيار در پيشگاه او سر به سجده مى نهند و گروهى به هنگام گرفتاريها و مشکلات، آن گونه که در قرآن مجيد آمده است: «(فَإِذَا رَکِبُوا فِى الْفُلْکِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِکُونَ); هنگامى که مشرکان بر کشتى سوار مى شوند (در برابر طوفانها و امواج کوه پيکر دريا قرار مى گيرند) خدا را با اخلاص و خالى از هر گونه آلودگى به شرک مى خوانند ولى هنگامى که خدا آنان را به خشکى مى رساند و نجات مى دهد باز مشرک مى شوند».(5)جمله «يُعَفِّرُ لَهُ...» اگر به معناى حقيقى آن تفسير شود، اشاره به سجده معمولى است که انسان پيشانى بر خاک مى نهد و اگر به معناى مجازى تفسير شود هرگونه خضوع تشريعى و تکوينى را شامل مى گردد.همچنين جمله «يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ...» نيز ناظر به همين معناست که گروهى از عقلا از روى ميل و اختيار و احساس ضعف و ناتوانى سر بر فرمان او مى نهند و اما موجودات غير عاقل بى اختيار تسليم قوانين آفرينش اند.جمله «يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ...» اشاره به مرحله اى فراتر از مرحله اطاعت است، زيرا در اطاعت انسان فرمان مولا را مى شنود و به پا مى خيزد و آن را انجام مى دهد; ولى در «قياد» خود را تسليم او مى کند و مولا او را مى برد «هر جا که خاطر خواه اوست».بعضى از لغويان در ميان «رهبت» و «خوف» اين فرق را گذاشته اند که «خوف» به معناى مطلق ترس است و «رهبت» ترسى است که با اضطراب و خويشتن دارى همراه باشد.سپس امام(عليه السلام) بار ديگر به بخشى از مخلوقات شگفت انگيز خدا; يعنى پرندگان مى پردازد که به راستى از عجايب خلقت اند. نه تنها از اين جهت که برخلاف جاذبه زمين به آسمان پرواز مى کنند و با سرعت عجيب و فوق العاده اى به هر سو مى روند، بلکه ساختمان آنها از جهات مختلف ـ که در پايان اين بحث به بخشى از آن اشاره مى شود ـ جنبه استثنايى دارد. حضرت مى فرمايد: «پرندگان مسخّر فرمان اويند»; (فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لاَِمْرِهِ).اين جمله برگرفته از آيه شريفه «(أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرَات فِى جَوِّ السَّمَاءِ مَا يُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللهُ إِنَّ فِي ذلِکَ لاَيَات لِّقَوْم يُؤْمِنُونَ) ; آيا پرندگانى را که بر فراز آسمانها نگه داشته شده اند نديدند؟ هيچ کس جز خدا آنها را نگاه نمى دارد، در اين امر نشانه هايى (ازعظمت و قدرت خدا) وجود دارد براى کسانى که ايمان مى آورند (و آماده پذيرش حقّند)».(6)آن گاه به شرح بيشترى درباره پرندگان پرداخته وبه چند نکته مهم اشاره مى کند و مى فرمايد: «خداوند شماره پرها و نفسهاى آنها را احصا کرده، پاهاى بعضى را براى حرکت درون آب، محکم ساخته و پاى گروهى را براى خشکى و براى هر کدام غذاى مناسب و خاصّى مقدّر فرموده و اصناف آنها را شماره نموده (و هر يک را به شکل خاصّى آفريده است) اين کلاغ است و آن عقاب، و اين کبوتر است و آن شترمرغ. هر يک را به نامى فرا خوانده و روزى اش را برعهده گرفته است»; (أَحْصَى عَدَدَ الرِّيشِ(7) مِنْهَا وَ النَّفَسَ، وَ أَرْسَى(8) قَوَائِمَهَا عَلَى النَّدَى(9) وَ الْيَبَسِ; وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا، وَ أَحْصَى أَجْنَاسَهَا. فَهذَا غُرَابٌ وَ هذا عُقَابٌ. وَ هذَا حَمَامٌ وَ هذَا نَعَامٌ; دَعَا کُلَّ طَائِر بِاسْمِهِ، وَ کَفَلَ لَهُ بِرِزْقِهِ).امام(عليه السلام) در اين عبارات به نکات زيبايى اشاره مى کند. پرهاى پرندگان از شگفت انگيزترين بخشهاى آنهاست; هر کدام شبيه نهال زيبايى است که ريشه اش در گوشت بدن او به طور سطحى فرو رفته و شاخ و برگها به صورت منظم از آن روييده و با چينش مخصوص در اطراف سر، گلو، بالها و سينه ها روى هم قرار گرفته است و هر يک از آنها که بيفتد نهال ديگرى به جاى آن مى رويد. لطافت آن عجيب و رنگ آميزى آن عجيب تر است.سپس به پاهاى آنها اشاره مى کند که بعضى براى خشکى ساخته شده، کوتاه و محکم و بعضى براى استفاده در کنار درياها و نهرها، بلند و کشيده که با گردن بلندى همراه است و به حيوان اجازه مى دهد غذاى خود را از درون آب بگيرد.آن گاه به مواد غذايى آنها اشاره مى کند که براى هر يک سهمى از دانه هاى غذايى و غير آن قائل شده است و جالب اينکه هيچ يک از پرندگان دندانى براى خرد کردن اين دانه ها ندارند. در عوض معده اى به آنها داده (که در عربى به آن «قانصه» مى گويند) بسيار پر حرارت و داغ که با ترشحات مناسب دانه ها را نرم و قابل جذب مى کند و چون به جهت وجود دشمنان مختلف، وقت زيادى براى برچيدن دانه ندارد، خداوند عضو ديگرى به آنها داده به نام چينه دان (که در عربى به آن «حوصله» مى گويند) و مانند کيسه اى است براى جمع آورى سريع دانه ها تا به هنگام فرصت به طور تدريجى به سنگدان منتقل کند و آن را هضم و جذب نمايد.آن گاه به انواع گوناگون و کاملا متفاوت پرندگان اشاره مى کند که هر يک ساختمانى مخصوص خود و برنامه هاى ويژه اى در زندگى دارند; از کلاغها گرفته تا عقابها و از کبوترها تا شترمرغها و عجايب آفرينش در آنها به قدرى زياد است که انسان را مبهوت مى کند. بزرگ است خداوندى که اين همه موجودات را به صورتهاى مختلف آفريده است.شايد جمله «دَعَا کُلَّ طَائِر بِاسْمِهِ» اشاره به همين موضوع باشد که هر يک از پرندگان را با ويژگى هايى که اراده کرده آفريده است و در واقع اين دعوت تکوينى است با مجموعه ويژگى هايى که از آن تعبير به اسم شده و شبيه تعبيرى است که قرآن مجيد در مورد آفرينش همه موجودات دارد: «(إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ); فرمان او چنين است که هر گاه چيزى را اراده کند تنها به آن مى گويد موجود باش آن نيز بى درنگ موجود مى شود».(10)امام(عليه السلام) پايان خطبه را به آفرينش ابرهايى اختصاص مى دهد که آب، سرچشمه اصلى حيات همه موجودات، از آن فرو مى ريزد، مى فرمايد: «ابرهاى سنگين (و پر آب) ايجاد کرد و بارانهاى پر پشت و پى در پى از آن فرو فرستاد. سهم هر مکانى را مشخص ساخت و با آن زمينهاى خشک را آبيارى نمود و گياهان را بعد از خشکسالى رويانيد»; (وَ أَنْشَأَ (السَّحَابَ الثِّقَالَ) (11) فَأَهْطَلَ(12) دِيَمَهَا(13)، وَ عَدَّدَ قِسَمَهَا. فَبَلَّ الاَْرْضَ بَعْدَ جُفُوفِهَا وَ أَخْرَجَ نَبْتَهَا بَعْدَ جُدُوبِهَا(14)).مى دانيم ابرها اقسام مختلفى دارند نوعى ابرهاى پوششى هستند که تقريباً هيچ آبى ندارند و ابرهايى که آب مختصرى با خود حمل مى کنند. قسم سوم ابرهاى فشرده پرآبى است که رطوبت زيادى با خود دارند و گويى درياهايى معلق بر فراز آسمان اند و معمولا در طبقات پايين جوّ قرار مى گيرند و قرآن از آنها به «سحاب ثقال» تعبير کرده است، مى فرمايد: «(وَهُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالا سُقْنَاهُ لِبَلَد مَّيِّت فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ); او کسى است که بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش (باران) رحمتش مى فرستد تا ابرهاى سنگين بار را (بر دوش) کشند (سپس) ما آنها را به سوى زمينهاى مرده مى فرستيم و به وسيله آنها آب (حيات بخش) را نازل مى کنيم و با آن از هرگونه ميوه اى (از خاک تيره) بيرون مى آوريم».(15)****نکته:درسهايى بزرگ در جمله هاى کوتاه:اين خطبه درسهاى مهمى به ما مى آموزد; از جمله اينکه اسرار عظمت خداوند را حتى در کوچکترين موجودات اين جهان جستجو کنيم چه بسا موجودات کوچک و در ظاهر بى اهميّتى همچون مورچه و ملخ را بيابيم که داراى شگفت انگيزترين اسرار خلقت باشند. به همه چيز، به عنوان اينکه نخستين بار است آن را مى بينيم نگاه کنيم، تا به عجايبش پى ببريم و از اين مخلوقات به خالق دانا و توانايش برسيم.قابل توجه اينکه پيشينيان درباره اسرار آفرينش موجودات مخصوصاً حيوانات امورى گفته اند که خالى از اسطوره و افسانه نيست، در حالى که آنچه امام در اين خطبه و خطبه هاى ديگر نهج البلاغه از اسرار آفرينش بيان مى کند خالى از هرگونه اغراق و مطلب خرافى و نادرست است.****پی نوشت:1. «تبارک» از ريشه «برکت» در اصل از «برک» بر وزن «برگ» به معناى سينه شتر گرفته شده و از آنجا که شتران به هنگام ثابت ماندن در جايى سينه خود را به زمين مى چسبانند اين ماده به معناى ثبوت و دوام و استقرار چيزى به کار مى رود و به آبگير از آن جهت «بِرکه» مى گويند که آب مدتى در آن ثابت مى ماند و مبارک به چيزى مى گويند که خير آن باقى و ثابت باشد، بنابراين «تبارک» هنگامى که در مورد خداوند به کار مى رود به معناى پربرکت و جاويد است.2. رعد، آيه 15 .3. «يعفّر» از ريشه «عَفْر» و «عَفَر» بر وزن «فقر» و سفر به معناى خاک گرفته شده است، بنابراين تعفير به معناى خاک ماليدن است.4. «خدّ» در اصل به معناى شکاف است. سپس به فرورفتگى بين گونه ها و بينى و به خود گونه و دو طرف صورت اطلاق شده و در اينجا به معناى دو طرف صورت است.5. عنکبوت، آيه 65.6. نحل، آيه 79.7. «ريش» به معناى پرهاى پرندگان است و چون پرهاى آنها غالباً زينتى است به لباس هاى زينتى نيز «ريش» اطلاق مى شود.8. «ارسى» از ماده «رسو» بر وزن «رسم» به معناى ثابت و پابرجا بودن گرفته شده و ارسى به معناى پابرجا ساختن است.9. «ندى» و «نداوت» به معناى رطوبت است.10. يس، آيه 82.11. رعد، آيه 12.12. «اهطل» از ريشه «هطل» بر وزن «حتم» به معناى پى در پى باريدن است.13. «ديم» جمع «دَيْمه» بر وزن «بيمه» به معناى باران پردوام و خالى از رعد و برق است.14. «جدوب» و «جدب» بر وزن «جمع» به معناى خشکى ناشى از عدم نزول باران است.15. اعراف، آيه 57. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از آن كه برخى از ظرافتها و شگفتيهاى آفرينش الهى را بيان داشته، براى روشنتر شدن عظمت مقام پروردگار، او را به عنوان معبود تمام ممكنات معرّفى فرموده و با اين كه مجموعه جهان هستى در نيازمندى و احتياج و خضوع امكانى، در مقابل قدرت كامله وى شريك مى باشند، امّا هر كدام به نوعى خاص خود او را مى پرستند، و در پيشگاه او، به سجده مى پردازند، كه از ديگرى ساخته نيست، امير المؤمنين (ع) در اين سخنان گهربار خود به فرمايش خداوند متعال اشاره كرده كه مى فرمايد: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً».«و يعفّر له خدّا و وجها»،سجده كردن و صورت بر خاك گذاشتن كه در سخن امام (ع) مى باشد، براى مخلوقاتى كه داراى چهره مادّى و صورت ظاهر باشند، حقيقى و بدون توجيه است، اما براى آنهايى كه بدين گونه نيستند و سجده كردن برايشان صدق نمى كند، اين امور مجازى خواهد بود، سجده، استعاره است از خضوع خاصّ هر موجودى، و واژه هاى تعفير و خدّ و وجه، ترشيحهاى اين استعاره مى باشند اگر چه در مورد اخير هم مى توان سجده را حقيقى دانست زيرا در كتابهاى لغت، سجود به معناى خضوع نيز آورده است، و با توجه به آنچه گفتيم لفظ اعطاء القياد و صفتهاى رهبة و خوفا در قسمت دوم استعاره است، و دو كلمه آخر كه منصوبند، مفعول له مى باشند.«فالطّير مسخّرة لامره»،پرندگان مسخّر فرمان حق تعالى مى باشند، چنان كه خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ، ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ...» مسخّر خدا، يعنى تحت تصرف وى مى باشند، و تصرف خداوند در موجودات بر دو نوع است، تصرف عام كه همان اصل آفرينش است، همه را از كتم عدم به عرصه وجود در آورده و سپس به فنا و زوال رهسپارشان مى كند، و تصرف خاص آن است كه هر فردى را در مسير خاصش راهنمايى مى كند و آنچه مايه امتياز او بر ديگران است به وى عطا مى كند خداوند شماره موهاى پر مرغان و عدد نفسهاى آنها را مى داند، و اين نشانه اى از تسخير و تصرف عامّ علمى وى در پرندگان است زيرا داشتن پر، و نفس كشيدن در همه پرندگان وجود دارد و اين جا چه در، دريا و چه در خشكى، بر روى پاهايشان نگه داشته است و اين اشاره به تصرف و علمى است كه ناشى از قدرت كامله الهى مى باشد، و اندازه گيرى خوراكيها و تعيين آنچه به صلاح آنهاست همه تحت قدرت و علم خداوند متعال است، خلاصه اين كه تعيين اندازه ها و آماده كردن آنها در مرحله آفرينش به اعتبار قدرت او و دانستن شماره افراد و اجناس موجودات و خاصّه پرندگان در رابطه با علم حق تعالى مى باشد.«فهذا غراب... نعام»،در اين قسمت انواع مختلف پرندگان را نام مى برد، منظور از واژه اجناس در اين جا، جنسهاى اصطلاحى و منطقى نيست بلكه مراد معناى لغوى آن است كه شامل نوع منطقى مى شود، و حضرت در هر دو قرين از اين چهار قسم، سجع متوازى را رعايت فرموده است (كه در پاورقى صفحه 142 آن را تعريف كرديم).«دعا كلّ طائر باسمه»،فعل دعا، در اين عبارت، استعاره از امرى است كه خداوند براى تكوين و ايجاد شيئى صادر مى كند، زيرا ميان دعا و امر مشابهتى وجود دارد كه در معناى هر دو، طلب ايجاد شيء مطلوب نهفته است، چنان كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ، لَها: وَ لِلْأَرْضِ».و كلمه اسم را براى اين استعاره، به عنوان ترشيح آورده است زيرا هر كس را به نامش مى خوانند و صدا مى زنند، احتمال ديگر آن است كه اسم را به معناى علامت، كه معناى لغوى آن مى باشد، بگيريم، به دليل اين كه هر نوعى از پرندگان داراى نشانه و علامتى مخصوص است كه در ديگران نيست، و معناى عبارت امام (ع) اين است كه خداى تعالى، پرندگان را با توجّه به علامتهاى خاصّ و ويژگيهايى كه در علمش و در لوح محفوظ برايشان وجود داشته، آفريده است.بعضى از شارحان برآنند كه حضرت با اين كلمه، اسماء اجناس را اراده فرموده است يعنى در لوح محفوظ تمام لغتهايى را كه در آينده، مردم براى موجودات وضع مى كنند، ثبت كرده، و هنگام آفرينش هر نوع، آن را با همان نام، صدا مى كند و آن نيز به سرعت دعوت حق را لبيك مى گويد، اگر آدمى تدبير حكيمانه پروردگار را در آفرينش پرنده ملاحظه كند در حيرت فرو خواهد رفت، آفريننده حكيم وى را به منظور سبك بودن وزن و جمع و جور بودن اندامش، عوض چهار دست و پا، فقط دو پا و براى هر كدام چهار انگشت قرار داده و محلّ خروج مدفوع و بولش را يكى ساخته، و سپس براى اين كه بتواند در فضا به آسانى پرواز كند و هوا را بشكافد، سينه وى را به صورت محدب ساخته، چنان كه سينه كشتى را چنين مى سازند تا به آسانى آب را درهم شكافته و به جريان خود در دريا ادامه دهد، و بالها و دمش را با موهاى طولانى مجهّز ساخته است تا بتواند به آسانى پرواز كند و كليّه بدنش را به وسيله پرها، چنان پوشانده كه هوا به داخل آنها راه يافته و وى را نشاط مى بخشد، و چون غذايش را كه دانه يا گوشت است بدون نياز به جويدن مى بلعد، به جاى رديفى از دندانهاى بى فايده به وى منقارى سخت محكم عنايت كرده و حرارت داخل بدنش را افزايش داده است تا اين كه غذايش را بدون احتياج به جويدن به مصرف سوخت بدنش برساند. خداوند پرندگان را چنان آفريده است كه با تخم گذارى تكثير نسل كنند نه با زاييدن زيرا اگر بنا بود بزايند مى بايست جوجه در شكم پرورش يابد و در اين صورت با، بار سنگين به آسانى نمى توانستند در آسمان به پرواز در آيند لذا پروردگار سبحان به جاى شكم، تخم آنها را با ظرفيّت مناسب و حرارت مشترك از طرف نر و ماده، آماده پرورش فرزندانشان قرار داده است، به منظور بقاى نسل اين موجود، حق تعالى آن چنان وى را به فرزندش علاقه مند ساخته است كه دانه را نخست خود مى بلعد و پس از آن كه ظرف دو شب آن را در چينه دانش نرم و آماده كرد به دهان جوجه وارد، و وى را تغذيه مى كند.وجود چينه دان در پرندگان از كارهاى حكيمانه خالق متعال است، چينه دان مانند توبره اى در جلو سينه مرغان آويخته شده تا غذاهايى را كه مى خواهند مورد استفاده قرار دهند به سرعت در آن جا ريخته و به مرور دانه دانه به طرف سنگدان بكشانند و يكى از حكمتهاى وجود چينه دان همين است كه كار تغذيه را سرعت مى بخشد زيرا به سرعت دانه ها را از زمين مى چيند و آن را پر مى كند و سپس از سر فرصت آنها را به سنگدان منتقل مى كند، از اسرار عجيب ديگر در پرندگان پرهاى زيبا و متعادلى است كه در طاوس و درّاج و جز آنها مشاهده مى شود و آن چنان عالمانه ساخته شده است كه گويا نقّاشى ماهر آن را نقاشى كرده، از عجايب ديگر پايه بى مانندى است كه در هر يك از پرها وجود دارد و موها به رديف در دو طرف آن قرار گرفته و مانند لوله آب باعث تغذيه و آبيارى موها مى باشد و از ماده عصبى سخت و محكم ساخته شده تا موها را سفت بگيرد پس پاك و منزّه است خداوندى كه تمام موجودات را جفت آفريد و شماره همه مخلوقات را مى داند و علم وى بر همه اشياء احاطه دارد.«انشأ السحاب...»،در جمله هاى آخر اين خطبه حضرت اشاره به برخى از آثار قدرت بى پايان حق تعالى كرده است، كه از آن جمله آفرينش ابرهاى باران زا مى باشد كه به هر طرف از روى زمين كه مصلحت مى داند قسمتى از آنها را روانه و زمين خشك را با رطوبت بارانها آماده رويش گياه و درخت و سبزه مى سازد، چنان كه خداوند در قرآن مجيد نيز به اين امر اشاره فرموده است: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ.» 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 6 فتبارك اللّه الّذي يسجد له من في السّموات و الأرض طوعا و كرها و يعفّر له خدّا و وجها، و يلقي إليه بالطّاعة سلما و ضعفا، و يعطي له القياد رهبة و خوفا، فالطّير مسخّرة لأمره، أحصى عدد الرّيش منها و النّفس، و أرسى قوائمها على النّدى و اليبس، و قدّر أقواتها، و أحصى أجناسها، فهذا غراب، و هذا عقاب، و هذا حمام، و هذا نعام، دعا كلّ طائر باسمه، و كفل له برزقه، و أنشأ السّحاب الثّقال فأهطل ديمها، و عدّد قسمها، فبلّ الأرض بعد جفوفها، و أخرج نبتها بعد جدوبها (40937- 40286).اللغة:و (العفر) بالتحريك و قد يسكن وجه الأرض و يطلق على التراب و عفّره تعفيرا مرغه فيه.و (السّلم) بالكسر كما في بعض النسخ الصّلح و المسالم، و بالتحريك كما في بعضها الاستسلام و الانقياد و (القياد) بالكسر ما يقاد به و اعطاء القياد الانقياد و (اليبس) بالتحريك ضدّ الرطوبة و طريق يبس لانداوة فيه و لا بلل و (الحمام) بالفتح كلّ ذى طوق من الفواخت و القمارى و غيرهما و الحمامة تقع على الذكر و الأنثى كالحيّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 8 و (النعام) بالفتح اسم جنس النعامة و (الهطل) بالفتح تتابع المطر أو الدّمع و سيلانه و قيل تتابع المطر المتفرّق العظيم القطر و (الديمة) بالكسر مطر يدوم في سكون بلا رعد و برق و الجمع ديم كعنب و (البلّة) بالكسر ضد الجفاف بالفتح و (الجدوب) بالضمّ انقطاع المطر و يبس الأرض.الاعراب:و الفاء في قوله: فتبارك، فصيحة، و طوعا و كرها منصوبان على الحال، و خدا و وجها منصوبان على المفعول به، و سلما و ضعفا منصوبان على الحال أو التميز، و رهبة و خوفا منصوبان على المفعول لأجله.المعنى:(فتبارك) أى تعالى حقيقت- مجاز- كنايه (اللّه الّذي يسجد له مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً)* أراد بالسجدة معناها الحقيقي، لأنّه يسجد له الملائكة و المؤمنون من الثقلين طوعا حالتي الشدّة و الرخا، و الكفرة له كرها حال الشدّة و الضرورة فقط أو معناها المجازي أعنى مطلق الخضوع أعمّ من التكليفي و التكويني أي الدّخول تحت ذلّ الافتقار و الحاجة، و الأوّل مبنيّ على كون لفظة من مخصّصة بذوى العقول و الثاني على عدم الاختصاص. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 31 و يؤيّد الأوّل قوله  (و يعفّر له خدّا و وجها) لظهوره في التمريغ أى تقليب الوجه و الخدّ بالأرض اللّهمّ إلّا أن يكون كناية عن غاية الخضوع (و يلقى اليه بالطاعة) أى يطيع له (سلما و ضعفا) أي من حيث التسليم و الضعف أو حالكونه مستسلما ضعيفا (و يعطى له القياد رهبة و خوفا) أي ينقاد له لأجل الخوف و الرهبة. (فالطير مسخّرة لأمره) كما قال تعالى «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» .قال الطبرسي: أى ألم تتفكّروا و تنظروا إلى الطير كيف خلقها اللّه خلقة يمكنها معها التصرّف في جوّ السّماء صاعدة و منحدرة و ذاهبة و جائية مذللات للطّيران في الهواء بأجنحتها تطير من غير أن تعتمد على شيء- ما يمسكهنّ إلّا اللّه- أى ما يمسكهنّ عن السقوط على الأرض من الهواء إلّا اللّه فيمسك الهواء تحت الطير حتّى لا ينزل فيه كامساك الهواء تحت السابح في الماء حتّى لا ينزل فيه، فجعل إمساك الهواء تحتها إمساكا لها على التوسّع، فانّ سكونها في الجوّ إنما هو فعلها، فالمعنى ألم ينظروا في ذلك فتعلموا أنّ لها مسخّرا و مدبّرا لا يعجزه شيء و لا يتعذّر عليه شيء و أنه إنّما خلق ذلك ليعتبروا.و لما نبّه على كونها مسخّرة مقهورة تحت قدرته، أردفه باحاطة علمه تعالى عليها بجميع أجزائها فقال كنايه (أحصى عدد الريش منها و النفس) و احصائه كناية عن علمه به (و أرسى قوايمها على الندى و اليبس) أى أثبت قوايمها بعضها على الندى كطير البحر و بعضها على اليبس كطير البرّ (قدّر أقواتها) أى جعل لكلّ منها قوتا مقدّرا معيّنا على قدر الكفاية كنايه (و أحصى أجناسها) و هو كناية عن احاطته بأنواعها.و فصّلها بقوله استعاره مرشحة (فهذا غراب و هذا عقاب و هذا حمام و هذا نعام دعا كلّ طاير باسمه).قال الشارح البحراني: الدّعاء استعارة في أمر كلّ نوع بالدّخول في الوجود و ذلك الأمر يعود إلى حكم القدرة الالهية العظيمة عليه بالدّخول في الوجود، و وجه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 32 الاستعارة ما يشترك فيه معنى الدّعاء و الأمر من طلب دخول مهيّة المطلوب بالدّعاء و الأمر في الوجود و هو كقوله تعالى «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ. فَقَضاهُنَ...» الاية، و لما استعار لفظ الدّعاء رشّح بذكر الاسم لأنّ الشيء إنّما يدعى باسمه، و يحتمل أن يريد الاسم اللغوي و هو العلامة فانّ لكلّ نوع من الطير خاصّة و سمة ليست للاخر و يكون المعنى أنه تعالى أجرى عليها حكم القدرة بمالها من السّمات و الخواص في العلم الالهي و اللّوح المحفوظ.قال: و قال بعض الشارحين: أراد أسماء أجناس و ذلك أنّ اللّه تعالى كتب في اللّوح المحفوظ كلّ لغة تواضع عليها العباد في المستقبل، و ذكر الأسماء الّتي يتواضعون عليها، و ذكر لكلّ اسم مسمّاه فعند إرادة خلقها نادى كلّ نوع باسمه فاجاب دعواه و أسرع في إجابته. (و كفل له برزقه) أى ضمنه ثمّ أشار إلى كمال قدرته تعالى في خلق المطر و السحاب فقال (و انشأ السحاب الثقال) أى الثقيلة بما فيها من الماء، و هو اقتباس من قوله سبحانه في سورة الرّعد «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ» و قد تقدّم في الهداية الرابعة في شرح الفصل السّادس من المختار التسعين تفسير هذه الاية و نبّهنا هناك على ما تضمنها الرّعد و البرق و السحاب و المطر من عجائب القدرة و العظمة و الحكمة فليراجع ثمّة.و قوله: (فأهطل ديمها) أى جعل ديمها هاطلة سائلة متتابعة (و عدّد قسمها) أى أحصى ما قدر منها لكلّ بلد و أرض على وفق الحكمة و المصلحة (فبلّ الأرض بعد جفوفها و أخرج نبتها بعد جدوبها) كما قال عزّ من قائل في سورة الحجّ «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَ...» أى ترى الأرض ميتة يابسة فاذا أنزلنا عليها المطر تحرّكت بالنبات و انتفخت و أنبتت من كلّ نوع من أنواع النبات موصوف بالبهجة و الحسن و النضارة و في سورة الروم  «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 33 تبصرة:لما كان هذه الخطبة الشريفة متضمّنة بوصف خلقة أصناف من الحيوان و تشريح ما أبدعه اللّه سبحانه فيها من دلائل القدرة و الحكمة و براهين التّوحيد و التفريد و العظمة، بعضها بالتفصيل كالنملة و الجرادة، و بعضها بالاجمال و الاشارة كالغراب و العقاب و الحمامة و النعامة أحببت أن أذكر فصلا وافيا في وصف هذه الأنواع الستّة من الحيوان التي تضمّنها كلام أمير المؤمنين عليه السّلام على الترتيب الوارد في كلامه، و المقصود بذكر هذا الفصل تأكيد الغرض المسوق له هذه الخطبة الشريفة و هي الدّلالة على قدرة الصانع و حكمة المبدع عزّ و جلّ فأقول:تذنيبات:الاول- فى خلقة النملة:قال الدميرى في كتاب حيوة الحيوان: النمل معروف الواحدة نملة و الجمع أنمال، و أرض نملة ذات نمل، و النملة بالضمّ النميمة يقال رجل نمل أى نمام، و ما أحسن قول الأوّل: اقنع بما تلقي بلا بلغة         فليس ينسى ربّنا النملة       إن أقبل الدّهر فقم قائما         و إن تولّى مدبرا نم له     قال: و سميت النملة نملة لتنمّلها و هو كثرة حركتها و قلّة قوائمها، و النمل لا يتزاوج و لا يتلاقح إنّما يسقط منه شيء حقير في الأرض فينمو حتى يصير بيظتا ثم يتكوّن منه، و البيض كلّه بالضاد المعجمة إلّا بيض النمل فانّه بالظاء المشالة و النمل عظيم الحيلة في طلب الرّزق فاذا وجد شيئا أنذر الباقين يأتون إليه، و قيل انما يفعل ذلك منه رؤساؤها، و من طبعه أنّه يحتكر في أيّام الصيف للشتاء، و له في الاحتكار من الحيل ما أنه إذا احتكر ما يخاف إنباته قسّمه نصفين ما خلا الكسفرة فانه يقسّمها أرباعا لما ألهم من أنّ كلّ نصف منها ينبت، و إذا خاف العفن على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 34 الحبّ أخرجه إلى ظاهر الأرض و نشره، و أكثر ما يفعل ذلك ليلا في ضوء القمر و يقال: إنّ حياته ليست من قبل ما يأكل و لا قوامه، و ذلك إنه ليس له جوف ينفذ فيه الطعام و لكنه مقطوع نصفين، و إنّما قوته إذا قطع الحبّ في استنشاق ريحه فقط و ذلك يكفيه.أقول: و ظاهر كلام أمير المؤمنين عليه السّلام في هذه الخطبة أعنى قوله عليه السّلام في مجاري أكلها و من شراسيف بطنها يدلّ على فساد زعم هذا القائل، و التجربة أيضا تشهد بخلافه، فانا قد شاهدنا كثيرا أنّ الذّر و هي صغار النمل تجتمع على حبوبات الطعام و نحوها و يأكلها حتّى يفنيها بتمامها.قال الدميرى: و قد روى عن سفيان بن عيينة أنه قال: ليس شيء يخبا قوته إلّا الانسان و العقعق و النمل و الفار، و به جزم في الاحياء في كتاب التوكل، و عن بعضهم أنّ البلبل يحتكر الطعام و يقال: إنّ للعقعق محابي إلّا أنّه ينساها، و النمل شديد الشم، و من أسباب هلاكه نبات أجنحته فاذا صار النمل كذلك أخصبت العصافير لأنّها تصيدها في حال طيرانها، و قد أشار إلى ذلك أبو العتاهية بقوله:فاذا استوت للنمل أجنحة         حتى تطير فقد دنا عطبه     و كان الرشيد يتمثل بذلك كثيرا عند نكبة البرامكة.و هو يحفر قرية بقوائمه، و هي ستّ فاذا حفرها جعل فيها تعاويج «تعاريخ خ» لئلّا يجرى إليها ماء المطر، و ربما اتخذ قرية فوق قرية لذلك و إنما يفعل ذلك خوفا على ما يدّخره من البلل.قال البيهقي في الشعب: و كان عدى بن حاتم الطائي يفتّ الخبز للنمل و يقول: إنهنّ جارات و لهنّ علينا حقّ الجوار.و سيأتي في الوحش عن الفتح بن خرشف الزاهد انّه كان يفتّ الخبز لهنّ في كلّ يوم فاذا كان يوم عاشوراء لم تأكله.و ليس في الحيوان ما يحمل ضعف بدنه مرارا غيره على انّه لا يرضى بأضعاف الأضعاف حتّى أنّه يتكلّف حمل نوى التمر و هو لا ينتفع به و إنما يحمله على حمله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 35 الحرص و الشره و هو يجمع غذاء سنين لو عاش و لا يكون عمره أكثر من سنة.و من عجايبه اتخاذ القرية تحت الأرض و فيها منازل و دهاليز و غرف و طبقات معلقات تملاءها حبوبا و ذخاير للشتاء، و منه ما يسمّى الذرّ الفارسي و هو من النمل بمنزلة الزنابير من النحل، و منه أيضا ما يسمّى بنمل الأسد سمّى بذلك لأنّ مقدمه يشبه وجه الأسد و مؤخره يشبه النمل.و روى البخارى و مسلم و أبو داود النسائى عن أبي هريرة عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: نزل نبيّ من الأنبياء عليهم السّلام تحت شجرة فلذعته، فأمر بجهازه فاخرج من تحتها و أمر بها فاحرقت بالنار فأوحى اللّه تعالى إليه هلّا نملة واحدة.قال أبو عبد اللّه الترمذي في نوادر الأصول: لم يعاتبه على تحريقها و إنما عاتبه بكونه أخذ البريء بغير البريء، و هذا النّبي هو موسى بن عمران عليه السّلام و أنّه قال يا ربّ تعذّب أهل قرية بمعاصيهم و فيهم الطايع، و كأنّه أحبّ أن يريه ذلك من عنده فسلّط عليه الحرّ حتّى التجأ إلى شجرة مستروحا إلى ظلّها و عندها قرية نمل فغلبه النوم فلما وجد لذّة النوم لذعته نملة فدلكهنّ بقدمه فأهلكهنّ و أحرق مسكنهنّ فأراه تعالى الاية في ذلك عبرة لما لذعته نملة كيف اصيب الباقون بعقوبتها، يريد أن ينبّهه على أنّ العقوبة من اللّه تعالى تعمّ الطايع و العاصي، فتصير رحمة و طهارة و بركة على المطيع، و شرّا و نقمة و عدوانا على العاصي، و على هذا ليس في الحديث ما يدلّ على كراهة و لا حظر في قتل النّمل، فانّ من أذاك حلّ لك دفعه عن نفسك و لا أحد من خلق اللّه أعظم حرمة من المؤمن و قد أبيح لك دفعه بضرب أو قتل على ماله من المقدار، فكيف بالهوام و الدّواب التي قد سخّرت للمؤمن و سلّط عليها.قال الدميري: و روى الطبراني و الدار قطني أنّه قال: لما كلّم اللّه موسى عليه السّلام كان يبصر دبيب النملة على الصفاء في اللّيلة الظلماء من مسيرة عشرة فراسخ.قال: و روى أنّ النملة التي خاطبت سليمان أهدت إليه نبقة «1» فوضعها عليه السّلام في كفّه فقالت:______________________________ (1) النبقة بالنون المكسورة ثم الباء الساكنة حمل السدر، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 36 أ لم ترنا نهدى إلى اللّه ماله          و إن كان عنه ذاغني فهو قابله        و لو كان يهدى للجليل بقدره          لقصر عنه البحر حين يساجله        و لكنّنا نهدى إلى من نحبّه          فيرضى بها عنّا و يشكر فاعله        و ما ذاك إلّا من كريم فعاله          و إلّا فما في ملكنا من يشاكله     فقال سليمان عليه السّلام: بارك اللّه فيكم فهو بتلك الدعوة أكثر خلق اللّه، انتهى ما أهمّنا نقله من كتاب حيوة الحيوان.أقول: و من عجيب قصّة النمل ما جرى له مع سليمان عليه السّلام و قد اخبر به سبحانه في كتابه العزيز قال تعالى في سورة النمل «وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ. حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ. فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ» .قال الطبرسيّ «أتوا على واد النمل» هو واد بالطايف و قيل بالشام «قالت نملة» أى صاحت بصوت خلق اللّه لها، و لما كان الصوت مفهوما لسليمان عبّر عنه بالقول، و قيل: كانت رئيسة النّمل «لا يحطمنّكم» أى لا يسكرنّكم «سليمان و جنوده و هم لا يشعرون» بحطمكم أو وطئكم فانهم لو علموا بمكانكم لم يطئوكم.و هذا يدلّ على أنّ سليمان و جنوده كان ركبانا و مشاة على الأرض و لم تحملهم الريح، لأنّ الريح لو حملتهم بين السّماء و الأرض لما خافت النملة أن يطئوها بأرجلهم و لعلّ هذه القصّة كانت قبل تسخير اللّه الريح لسليمان عليه السّلام.فان قيل: كيف عرفت النّملة سليمان و جنوده حتّى قالت هذه المقالة؟قلنا: إذا كانت مأمورة بطاعته فلا بدّ و أن يخلق اللّه لها من الفهم ما تعرف به امور طاعته، و لا يمتنع أن يكون لها من الفهم ما تستدرك به ذلك و قيل: إنّ ذلك كان منها على سبيل المعجز. «فتبسّم ضاحكا من قولها» و سبب ضحكه التعجب لأنّه رأى ما لا عهد له به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 37 و قيل انه تبسّم بظهور عدله حتّى عرفه النمل، و قيل: إنّ الريح أطارت كلامها إليه من ثلاثة أميال حتّى سمع ذلك فانتهى إليها و هى تأمر النمل بالمبادرة، فتبسّم عليه السّلام من حذرها، هذا.قال بعض أهل العلم: إنّ النملة تكلّمت بعشرة أنواع من البديع قولها: يا نادت، أيّها، نبّهت، النمل، سمّت، ادخلوا، أمرت، مساكنكم، نعتت، لا يحطمنّكم حذرت، سليمان، خصّت، و جنوده، عمّت، و هم، أشارت، لا يشعرون، اعتذرت.و في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم «و حشر لسليمان جنوده من الجنّ و الانس و الطير» قعد على كرسيّه و حملته الرياح على واد النمل و هو واد ينبت الذّهب و الفضة، قد وكّل اللّه به النمل و قول الصّادق عليه السّلام: إن للّه واديا ينبت الذّهب و الفضة قد حماء اللّه بأضعف خلقه و هو النمل لو رامه البخاتي ما قدرت عليه، فلما انتهى سليمان إلى وادى النمل قالت نملة الاية.و في البحار من العيون و العلل بسنده عن داود بن سليمان الغازي قال: سمعت عليّ بن موسى الرّضا عليه السّلام يقول عن أبيه موسى بن جعفر عن أبيه جعفر ابن محمّد عليهم السّلام في قوله عزّ و جلّ «فتبسّم ضاحكا من قولها».قال: لما قالت النملة «يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنّكم سليمان و جنوده» حملت الريح صوت النملة إلى سليمان و هو مارّ في الهواء و الريح قد حملته فوقف و قال: علىّ بالنملة.فلما اتى بها قال سليمان: يا أيّتها النملة أما علمت أنّي نبيّ اللّه و أنّي لا أظلم أحدا؟ قالت النّملة: بلى، قال سليمان: فلم حذّر تنيهم ظلمي؟ و قلت: يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم؟ قالت النملة: خشيت أن ينظروا إلى زينتك فيفتتنوا بها فيبعدوا عن ذكر اللّه.ثمّ قالت النملة: أنت أكبر أم أبوك داود؟ قال سليمان: بل أبي داود، قالت النملة: فلم زيد في حروف اسمك حرف على حروف اسم أبيك داود؟ قال سليمان عليه السّلام: ما لى بهذا علم، قالت النملة: لأنّ أباك داوى جرحه بودّ فسمّى داود و أنت يا سليمان أرجو أن تلحق بأبيك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 38 ثمّ قالت النّملة: هل تدرى لم سخّرت لك الرّيح من بين ساير المملكة؟قال سليمان: ما لي بهذا علم، قالت النّملة: يعني عزّ و جلّ بذلك لو سخّرت لك جميع المملكة كما سخّرت لك هذه الرّيح لكان زوالها من يدك كزوال الريح «فتبسّم ضاحكا من قولها».قال العلّامة المجلسي (ره) معنى التعليل الذي ذكره النملة أنّ أباك لما ارتكب ترك الأولى و صار قلبه مجروحا بذلك فداواه بودّ اللّه و محبّته فلذا سمّى بداود و اشتقاقا من الدواء بالودّ، و أنت لما ترتكب بعد و أنت سليم منه سمّيت سليمان فخصوص العلتين للتسميتين صارتا علّة لزيادة اسمك على اسم أبيك.ثمّ لما كان كلامها موهما لكونه من جهة السّلامة أفضل من أبيه استدركت ذلك بأنّ ما صدر منه لم يصر سببا لنقصه بل صار سببا لكمال محبّته و تمام مودّته و أرجو أن تلحق أنت أيضا بأبيك في ذلك ليكمل محبّتك.و في حيوة الحيوان عن الثعلبي و غيره أنّها كانت مثل الذئب في العظم و كانت عرجاء ذات جناحين.و في تفسير مولا فتح اللّه من كشف الغمّة: كانت مثل الدّيك، و من زاد المسير: كانت بعظم نعجة، و من كشف الأسرار سألها سليمان عليه السّلام عن مقدار جيشها فقالت أربعة آلاف قائد، و لكلّ قائد أربعون ألف نقيب، و لكلّ نقيب أربعون ألفا و في روضة الصفا قال لها سليمان عليه السّلام أما علمت أنّي نبيّ اللّه لا أرضى بظلم أحد؟ قالت: نعم، قال: فلم حذرتهم؟ قال: يلزم على السائس أن ينصح قومه، و أيضا فقد خفت من جنودك أن يحطمنّهم من حيث لا يشعرون، فاستحسن عليه السّلام قولها.ثمّ قال لها تلطّفا: سلطانك أعظم أم سلطاني؟ قالت: بل سلطاني، قال: فكيف ذلك؟ قالت: لأنّ سريرك على الريح و سريرى كفك.ثمّ قال: جندك أكثر أم جندي؟ قالت: بل جندي، قال من أين هذا؟ قالت فارجه حتّى أعرض عليك بعض جيشي، فصاحت عليهم أن اخرجوا من حجراتكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 39 حتّى ينظر إليكم نبيّ اللّه، فخرج سبعون ألف فوج لا يعلم عددهم إلّا اللّه قال عليه السّلام:هل بعد ذلك؟ قالت: لو خرج كلّ يوم مثلها إلى سبعين عاما لم تنفدوا، ثمّ لما أراد المسير أهدت إليه نصف رجل جراد و اعتذرت كما قال الشاعر:أهدت سليمان يوم العرض نملته          تأتى برجل جراد كان في فيها       ترنمت بفصيح القول و اعتذرت          إنّ الهدايا على مقدار مهديها   الثاني- في الجرادة:قال في حيوة الحيوان: الجراد معروف الواحدة جرادة الذكر و الانثى فيه سواء يقال هذه جرادة انثى كنملة و حمامة، قال أهل اللّغة: و هو مشتقّ من الجرد قالوا: و الاشتقاق في أسماء الأجناس قليل جدّا يقال: ثوب جرد أى أملس، و ثوب جرد إذا ذهب زبره.و هو أصناف مختلفة فبعضه كبير، و بعضه صغير، و بعضه أصفر و بعضه أبيض و إذا خرج من بيضه يقال له الدبا، فاذا طلعت أجنحته و كبرت فهو الغوغا، الواحدة غوغاة و ذلك حين يموج بعضه في بعض، فاذا بدت فيه الألوان و اصفرت الذكور و اسودت الاناث سمّى جرادا حينئذ و إذا أراد أن يبيض التمس لبيضه المواضع الصّلدة و الصخور الصّلبة التي لا تعمل فيها المعاول فيضربها بذنبه فتفرج له فيلقى بيضه في ذلك الصّدع فيكون له كالافحوص و يكون حاضنا له و مربيا.و للجرادة ستّة أرجل يدان في صدرها و قائمتان في وسطها و رجلان في مؤخّرها و طرفا رجليها منشاران، و هو من الحيوان الّذي ينقاد لرئيسه فيجتمع كالعسكر إذا ظعن أوله تتابع جميعه ظاعنا و إذا نزل أوله نزل جميعه، و لعابه سمّ ناقع للنبات لا يقع على شيء منه إلّا أهلكه.قال: و في الجراد خلقة عشرة من جبابرة الحيوان مع ضعفه: وجه فرس و عينا فيل، و عنق ثور، و قرنا ايل، و صدر أسد، و بطن عقرب، و جناحا نسر، و فخذا جمل، و رجلا نعامة، و ذنب حيّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 40 و قد أحسن القاضي محيى الدّين في وصف الجراد بذلك في قوله:فخذا بكر و ساقا نعامة         و قادمتا نسر و جؤجؤ ضيغم        حبتها أفاعى الأرض بطنا و أنعمت          عليها جياد الخيل بالرأس و الفم     قال الشارح المعتزلي: قال أبو عثمان في كتاب الحيوان: من عجائب الجرادة التماسها لبيضها الموضع الصّلد و الصّخور الملس ثقة بأنها إذا ضربت بأذنابها فيها انفرجت لها، و معلوم أنّ ذنب الجراد ليس في خلقة المنشار و لا طرف ذنبه كحدّ السّنان و لا لها من قوّة الاسر و لا لذنبها من الصّلابة ما اذا اعتمدت به على الكدية جرح فيها، كيف و هي تتعدّى إلى ما هو أصلب من ذلك.و ليس في طرفها كابرة العقرب و على أنّ العقرب ليس تخرق القمقم بذنبها من جهد الأيد و قوّة البدن، بل انما ينفرج المها بطبع مجعول هناك، و كذلك انفراج الصخور لأذناب الجراد.و لو أنّ عقابا أرادت أن تخرق جلد الجاموس لما انخرق لها إلّا بالتكلّف الشديد و العقاب هى التي تنكدر على الذئب فتقد بدابرتها ما بين صلوه إلى موضع الكاهل فاذا غرزت الجرادة و ألقت بيضها و انضمّت عليها تلك الأخاديد التي هي أحدثتها و صارت كالأفاحيص لها، صارت حاضنة لها و مربية و حافظة و صائنة واقية.حتّى اذا جاءت وقت دبيب الرّوح فيها حدث عجب آخر لأنّه تخرج من بيضه أصهب إلى البياض، ثمّ يصفّر و يتكوّن فيه خطوط سود و بيض، و حجم جناحه ثمّ يستقل فيموج بعضه في بعض.قال في حيوة الحيوان: تكتب هذه الكلمات و تجعل في انبوبة قصب و تدفن في الزرع أو في الكرم فانّه لا يؤذيه الجراد باذن اللّه تعالى و هي: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اللّهمّ صلّ على سيّدنا محمّد و على آل سيّدنا محمّد و سلّم، اللّهمّ أهلك صغارهم و اقتل كبارهم، و افسد بيضهم و خذ بأفواههم عن معايشنا و أرزاقنا إنّك سميع الدّعاء، إنّى توكّلت على اللّه ربّي و ربّكم ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 41 من دابّة إلّا هو آخذ بناصيتها إنّ ربّي على صراط مستقيم، اللّهم صلّ على سيّدنا محمد و على آل سيدنا محمّد و سلّم و استجب منّا يا أرحم الرّاحمين» و هو عجيب مجرّب.الثالث- في الغراب:قال في حيوة الحيوان: الغراب معروف سمّى بذلك لسواده و منه قوله تعالى «و غرابيب سود» و كنيته أبو المرقال قال: قال الشاعر:انّ الغراب و كان يمشى مشية         فيما مضى من سالف الأجيال        حسد القطاة و رام يمشى مشيها         فأصابه ضرب من العقال        فأضلّ مشيته و أخطأ مشيها         فلذاك سمّوه أبا المرقال     و هو أصناف: العذاف، و الزاغ، و الاكحل، و غراب الزرع، و الاورق، و هذا الصنف يحكى جميع ما يسمعه، و الغراب الأعصم عزيز الوجود قالت العرب: أعزّ من الغراب الأعصم.و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مأئة غراب رواه الطبراني من حديث أبي أمامة.و في رواية ابن أبي شيبة قيل: يا رسول اللّه و ما الغراب الأعصم؟ قال: الّذي إحدى رجليه بيضاء.و قال في الاخبار الأعصم أبيض البطن، و قيل: أبيض الجناحين، و قيل: أبيض الرجلين، و غراب الليل قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبه باخلاق البوم فهو من طير الليل.و قال ارسطا طاليس: الغراب أربعة أجناس: أسود حالك، و أبلق، و مطرف ببياض لطيف الجرم يأكل الحبّ، و أسود طاووسى براق الرّيش و رجلاه كلون المرجان يعرف بالزاغ.قال صاحب المنطق: الغراب من لئام الطير و ليس من كرامها و لا من أحرارها و من شأنه أكل الجيف و القمامات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 42 و هو إما حالك السّواد شديد الاحتراق، و يكون مثله في النّاس الزنج فانّهم شرار الخلق تركيبا و مزاجا كمن بردت بلاده و لم تنضجه الأرحام أو سخنت بلاده فأحرقته الأرحام، و إنما صارت عقول أهل بابل فوق العقول و كمالهم فوق الكمال لأجل ما فيها من الاعتدال، فالغراب الشديد السّواد ليس له معرفة و لا كمال.و الغراب الأبقع كثير المعرفة و هو اللئيم من الأسود.و غراب البين الأبقع قال الجوهري: هو الذي فيه سواد و بياض، و قال صاحب المجالسة: سمّي الغراب البين لأنه بان عن نوح عليه السّلام لما وجّهه لينظر إلى الماء فذهب و لم يرجع، و لذلك تشأموا به.و قال صاحب منطق الطير: الغربان جنس من الأجناس التي امر بقتلها في الحلّ و الحرم من الفواسق، اشتقّ لها ذلك الاسم من اسم إبليس لما يتعاطاه من الفساد الذي هو شأن إبليس، و اشتقّ ذلك أيضا لكلّ شيء اشتدّ أذاه، و أصل الفسق الخروج عن الشيء، و في الشرع الخروج عن الطاعة.و قال الجاحظ: غراب البين نوعان: أحدهما غراب صغير معروف باللّوم و الضعف و أمّا الاخر فانّه ينزل في دور النّاس و يقع على مواضع اقامتهم إذا ارتحلوا عنها و بانوا منها، فلما كان هذا الغراب لا يوجد إلّا عند بينونتهم عن منازلهم اشتقّوا له هذا الاسم من البينونة.و قال المقدسي: هو غراب أسود ينوح نوح الحزين المصاب و ينعق بين الحلال «الخلّان» و الأحباب، و إذا رأى شملا مجتمعا انذر بشتاته، و إن شاهد ربعا عامرا بشّر بخرابه و دروس عرصاته، يعرّف النازل و الساكن بخراب الدّور و المساكن، و يحذّر الاكل غصّة الماكل، و يبشّر الراحل بقرب المراحل، ينعق بصوت فيه تحزين، كما يصيح المعلن بالتأذين، و أنشد على لسان حاله:أنوح على ذهاب العمر منّى          و حق أن أنوح و أن أنادى        و أنذر كلّما عاينت ركبا         حدا بهم لو شك البين حادى     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 43 يعنّفني الجهول إذا رآني          و قد البست أثواب الحداد       فقلت له اتّعظ بلسان حالي          فانّى قد نصحتك باجتهاد       و ها أنا كالخطيب و ليس بدعا         على الخطباء أثواب السّواد       ألا ترنى إذا عاينت ركبا         أنادى بالنوى في كلّ ناد       أنوح على الطلول فلم يجبني          بساحتها سوى خرس الحماد       فأكثر في نواحيها نواحى          من البين المفتّت للفؤاد       تيقّظ يا ثقيل السّمع و افهم          إشارة من تسير به الغوادي        فما من شاهد في الكون إلّا         عليه من شهود الغيب بادى        و كم من رائح فيها و غاد         ينادى من دنوّ أو بعاد       لقد أسمعت لو ناديت حيّا         و لكن لا حياة لمن ينادى     قال الدميرى: و العرب تتشأم بالغراب و لذا اشتقّوا من اسمه الغربة و الاغتراب و الغريب.و قال الجاحظ: و انما كان الغراب عندهم هو المقدم في باب الشوم لأنّه لما كان أسود و لونه مختلفا ان كان أبقع و لم يكن على ابلهم شيء أشدّ من الغراب و كان حديد البصر يخاف من عينيه كما يخاف من عين المعيان قدّموه في باب الشوم، انتهى.و يقال: إنّ الغراب يبصر من تحت الأرض بقدر منقاره، و في طبع الغراب كلّه:الاستتار عند السّفاد، و هو يسفد مواجهة و لا يعود إلى الأنثى بعد ذلك أبدا لقلّة وفائه، و الأنثى تبيض أربع بيضات أو خمسا.و إذا خرجت الفراخ من البيض طردتها لأنّها تخرج قبيحة المنظر جدّا اذ تكون صغار الأجرام عظام الرءوس و المناقير، جرو اللون متفاوتات الأعضاء، فالأبوان ينكران الفراخ و يطيران لذلك و يتركانه، فيجعل اللّه قوته في الذباب و البعوض الكائن في عشه إلى أن يقوى و ينبت ريشه، فيعود إليه أبواه و على الأنثى الحضن و على الذكر أن يأتيها بالمطعم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 44 و في طبعه أنّه لا يتعاطى الصّيد بل إن وجد جيفة أكل منها و إلّا مات جوعا و يتقمقم كما يتقمقم صغار الطير، و فيه حذر شديد و تنافر، و الغذاف يقاتل البوم و يخطف بيضها و يأكله.و من عجيب إنّ الانسان إذا أراد أن يأخذ فراخه تحمل الانثى و الذكر في زايد في أرجلهما حجارة و يتحلقان في الجوّ و يطرحان الحجارة عليه يريدان بذلك دفعه.قال أبو الهثيم: يقال إنّ الغراب يبصر من تحت الأرض بقدر منقاره، و الحكمة في ذلك أن اللّه تعالى بعث إلى قابيل لما قتل أخاه هابيل غرابا و لم يبعث له غيره من الطير و لا من الوحش إن القتل كان مستغربا جدّا إذ لم يكن معهودا قبل ذلك، فناسب بعث الغراب.عجيبة:نقل القزويني عن أبي حامد الاندلسى أنّ على البحر الأسود من ناحية الاندلس كنيسة من الصّخر منقورة في الجبل عليها قبّة عظيمة، و على القبّة غراب لا يبرح و في مقابل القبّة مسجد يزوره النّاس يقولون: إنّ الدّعاء فيه مستجاب، و قد قرّر على القسيسين ضيافة من يزور ذلك المسجد من المسلمين، فاذا قدم زائر دخل الغراب رأسه في روزنة على تلك القبّة و صاح صيحة، و إذا قدم اثنان صاح صيحتين و هكذا كلّما وصل زوار صاح على عددهم، فتخرج الرّهبان بطعام يكفى الزائرين و تعرف تلك الكنيسة بكنيسة الغراب، و زعم القسيسون أنهم ما زالوا يرون غرابا على تلك القبة و لا يدرون من أين يأكل أو يشرب.الرابع- في العقاب:قال الدّميري: العقاب طاير معروف و الجمع أعقب قال في الكامل: العقاب سيّد الطيور و النسر عريفها، قال ابن ظفر: حاد البصر و لذلك قالت العرب: أبصر من عقاب، و الأنثى منه تسمّى لقوة و قال ابن خلكان: يقال: إنّ العقاب جميعه أنثى و إنّ الّذي يسافده طير آخر من غير جنسه، و قيل: إنّ الثعلب يسافده، قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 45 و هذا من العجايب، و لابن عنين الشاعر في هجو شخص يقال له: ابن سيدة:ما أنت إلّا كالعقاب فامّه          معروفة و له أب مجهول     و العقاب تبيض ثلاث بيضات في الغالب، و تحضنها ثلاثين يوما و ما عداها من الجوارح يبيض بيضتين و يحضن عشرين يوما، فاذا خرجت فراخ العقاب ألقت واحدا منها لأنّها يثقل عليها طعم الثلاث و ذلك لقلّة صبرها، و الفرخ الّذي تلقيه يعطف عليه طائر آخر يسمى كاسر العظام، فيربّيه، و من عادة هذا الطائر أن يزقّ كلّ فرخ ضائع.و العقاب إذا صادت شيئا لا تحمله على الفور إلى مكانها، بل تنقله من موضع إلى موضع، و لا تقعد إلّا على الأماكن المرتفعة، و إذا صادت الأرانب تبدء بصيد الصّغار ثمّ الكبار.و من عجيب ما الهمته أنّها إذا اشتكت أكبادها أكلت أكباد الأرانب و الثعالب فتبرء، و هي تأكل الحيّات إلّا رؤوسها، و الطيور إلّا قلوبها، و يدلّ لهذا قول امرء القيس.كأنّ قلوب الطير رطبا و يابسا         لدى و كرها العناب و الحشف البالي     و من شأنها أن جناحها لا يزال يخفق قال عمرو بن خرام:لقد نركت عفراء قلبي كأنّه          جناح عقاب دائم الخفقان     و هي أشدّ الجوارح حرارة، و أقواها حركة، و أيبسها مزاجا، و هي خفيفة الجناح سريعة الطيران، تتغدى بالعراق و تتعشى باليمن، و ريشها الذي عليها فروتها بالشتاء و حليتها في الصّيف، و متى ثقلت عن النهوض و عميت حملتها الفراخ على ظهورها و نقلتها من مكان إلى مكان، فعند ذلك تلتمس لها عينا صافية بأرض الهند على رأس جبل فتغمسها فيها ثمّ تضعها في شعاع الشمس فيسقط ريشها و ينبت لها ريش جديد و تذهب ظلمة بصرها، ثمّ تغوص في تلك العين فاذا هي قد عادت شابة كما كانت فسبحان القادر على كلّ شيء الملهم كلّ نفس هداها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 46 الخامس- في الحمام:قال الجوهري: هو عند العرب ذوات الأطواق نحو الفواخت و القماري  «1» و ساق حرّ و القطاء و الوراشين و أشباه ذلك، يقع على الذكر و الانثى لأنّ الهاء إنّما دخلت على أنّه واحد من جنس لا للتأنيث، و نقل الأزهرى عن الشافعي أنّ الحمام كل ما عبّ و هدر.قال الدّميري: الحمام الذي يألف البيوت قسمان:أحدهما البرّي و هو الذي يلازم البروج و ما أشبه ذلك و هو كثير النفور و سمّى برّيا لذلك.و الثاني الأهلي و هو أنواع مختلفة و أشكال متباينة منها الرواعب، و المراعيش و العداد، و السداد، و المضرب، و القلاب، و المنسوب، و هو بالنسبة إلى ما تقدّم كالعتاق من الخيل و تلك كالبراذين.قال الجاحظ: الفقيع من الحمام كالصصلاب «الصقلاب ظ» من الناس و هو الأبيض.قال الدّميري: و من طبعه أنّه يطلب و كره و لو ارسل من ألف فرسخ و يحمل الأخبار و يأتي بها من البلاد البعيدة في المدّة القريبة، و فيه ما يقطع ثلاثة آلاف فراسخ في يوم واحد، و ربما اصطيد و غاب عن وطنه حتّى يجد فرصة فيطير إليه.و سباع الطير تطلبه أشدّ الطلب و خوفه من الشاهين أشدّ من خوفه من غيره، و هو أطير منه و من ساير الطيور كلّها لكنّه يذعر منه و يعتريه ما يعتريه الحمار من الأسد و الشاة إذا رأت الذئب و الفار إذا رأى الهرّ.و من عجيب الطبيعة فيه ما حكاه ابن قتيبة في عيون الأخبار عن المثنّى بن زهير أنّه قال: لم أر شيئا قطّ من رجل و امرأة إلّا و قد رأيته في الحمام، رأيت حمامة لا تريد إلّا ذكرها و ذكرا لا يريد إلّا انثاه إلّا أن يهلك أحدهما أو يفقد، و رأيت حمامة تتزيّن للذكر ساعة يريدها، و ما رأيت حمامة لها زوج و هي تمكن آخر______________________________ (1) و هو ذكر القمرى (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 47 ما تعدوه، و رأيت حمامة تقمط حمامة و يقال إنّها تبيض من ذلك و لكن لا يكون لذلك البيض فراخ، و رأيت ذكرا يقمط ذكرا، و رأيت ذكرا يقمط كلّ ما رأى و لا يزاوج و انثى يقمطها كلّ ما رآها من الذكور و لا تزاوج، و ليس من الحيوان ما يستعمل التقبيل عند السفاد إلّا الانسان و الحمام، و هو عفيف في السّفاد يجرّ ذنبه ليعفى أثر الأنثى كأنه قد علم ما فعلت فيجتهد في إخفائه، و قد يسفد لتمام ستة أشهر و الانثى تحمل أربعة عشر يوما و تبيض بيضتين إحداهما ذكر و الثانية انثى، و بين الاولى و الثّانية يوم و ليلة، و الذكر يجلس على البيض و يسخنه جزء من النّهار و الأنثى بقية النهار، و كذلك في اللّيل، و إذا باضت الأنثى و أبت الدّخول على بيضها لأمر مّا ضربها الذكر و اضطرّها للدّخول، و إذا أراد الذكر أن يسفد الأنثى اخرج فراخه من الذكر «الوكر» و قد الهم هذا النوع إذا خرجت فراخه من البيض بأن يمضغ الذكر ترابا مالحا و يطمّها إياه ليسهل به سبيل المطعم، و زعم ارسطو أنّ الحمام يعيش ثماني سنين.و ذكر الثعلبي و غيره عن وهب بن منبه في قوله تعالى  «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» قال: اختار من النعم الضأن، و من الطير الحمام.و ذكر أهل التاريخ أنّ المسترشد باللّه لما حبس رأى في منامه كأنّ على يده حمامة مطوقة، فأتاه آت فقال له: خلاصك في هذا، فلما أصبح حكى ذلك لابن السكينة فقال له: ما أوّلته؟ قال: أوّلته ببيت أبي تمام:هنّ الحمام فان كسرت عيافة         من حائهن فانهنّ حمام     و خلاصي في حمامي، فقتل بعد أيام يسيره سنة تسع و عشرين و خمس مأئة.و في البحار من الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفلي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: اتّخذوا الحمام الراعبية في بيوتكم فانّها تلعن قتلة الحسين عليه السّلام.و فيه من العيون و العلل سأل الشامي أمير المؤمنين عليه السّلام عن معنى هدير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 48 الحمام الراعبية فقال عليه السّلام: تدعو على أهل المعازف  «1» و القيان و المزامير و العيدان و من الكافي عن أبي خديجة قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: هذه الحمام حمام الحرم من نسل حمام إسماعيل بن إبراهيم التي كانت له.و عن أبي سلمة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: الحمام طير من طيور الأنبياء عليهم السّلام الّتي كانوا يمسكون في بيوتهم و ليس من بيت فيه حمام إلّا لم يصب ذلك البيت آفة من الجنّ، إنّ سفهاء الجن يعبثون بالحمام و يدعون الناس، قال فرأيت في بيت أبي عبد اللّه عليه السّلام حماما لابنه إسماعيل.السادس- في النعام:قال في حيوة الحيوان: معروف يذكر و يؤنث، و هو اسم جنس مثل حمام و حمامة و جراد و جرادة و تجمع النعامة على نعامات قال الجاحظ: و الفرس يسمّونها شتر مرغ، و تأويله بعير و طائر قال الشاعر:و مثل نعامة تدعى بعيرا         تعاميا إذا ما قيل طيرى        فان قيل احملي قالت فإنّي          من الطير المرفه في الوكور    قال: و تزعم الأعراب أنّ النعامة ذهبت تطلب قرنين فقطعوا اذنيها، فلذلك سمّيت بالظليم، انتهى.و كانهم انما سمّوها ظليما لأنّهم إنّما ظلموها حين قطعوا اذنيها و لم يعطوها ما طلبت، و هذا بناء على اعتقادهم الفاسد.قال الدّميري: و النّعام عند المتكلّمين على طبايع الحيوان ليست بطاير و إن كانت تبيض و لها جناح و ريش، و يجعلون الخفّاش طيرا، و إن كان يحبل و يلد و له اذنان بارزتان و ليس له ريش لوجود الطيران فيه و مراعاة لقوله تعالى  «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ...» و هم يسمّون الدّجاجة طيرا و إن كانت لا تطير.______________________________ (1) المعازف الملاهى كالعود و الطنبور و الواحد معزف كمنبر، و القيان جمع القينة الامة المغنية فهو عطف على الاهل، و يقدّر المضاف في الأخيرين (بحار) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 49 و ظنّ بعض النّاس أنّ النعامة متولّدة من جمل و طاير، و هذا لا يصحّ، و من أعاجيبها أنّها تضع بيضها طولا بحيث لو مدّ عليها خيط لاشتمل على قدر بيضها و لم تجد لشيء منه خروجا عن الاخر، ثمّ إنّها تعطى كلّ بيضة منه نصيبها من الحضن إذ كان كلّ بدنها لا يشتمل على عدد بيضها، و هي تخرج لعدم الطعم، فان وجدت بيض نعامة اخرى تحضنه و تنسى بيضها. و لعلّها ان تصاد فلا ترجع إليه و لهذا توصف بالحمق و يضرب بها المثل قال الشاعر:فاني و تركى ندى الأكرمين          و قد حى بكفّى زنادا شحاحا       كتاركة بيضها بالعراء         و ملبسة بيض أخرى جناحا    قال الدّميري: و النعام من الحيوان الذي يعاقب الذكر الانثى في الحضن و كل ذي رجلين إذا انكسرت له إحداهما استعان بالاخرى في نهوضه و حركته ما خلا النعامة فانها تبقى في مكانها جاثمة حتّى تهلك جوعا قال الشاعر:إذا انكسرت رجل النعامة لم تجد         على أختها نهضا و لا باستها حبوا    و ليس للنعام حاسة السمع و لكن له شمّ بليغ، فهو يدرك بأنفه ما يحتاج فيه إلى السمع، فربما شم رائحة القناص من بعد، و لذلك تقول العرب: هو أشم من النعامة قال ابن خالويه: ليس في الدّنيا حيوان لا يسمع و لا يشرب الماء أبدا إلّا النعام و لا مخّ له و متى رميت رجل واحدة له لم ينتفع بالباقية، و الضبّ أيضا لا يشرب و لكنه يسمع، و من حمقها أنها إذا ادركها القناص أدخل رأسها في كثيب رمل تقدّر أنها قد استخفت منه، و هو قوية الصّبر على ترك الماء و أشدّ ما يكون عدوها إذا استقبلت الريح، و كلّما اشتدّ عصوفها كانت أشدّ عدوا، و تبتلع العظم الصلب و الحجر و المدر و الحديد فتذيبه و تميعه كالماء.قال الجاحظ: من زعم أنّ جوف النعام يذيب الحجارة لفرط الحرارة فقد أخطأ و لكن لا بدّ مع الحرارة من غرائز آخر بدليل أنّ القدر يوقد عليها الأيام و لا تذيب الحجارة، و كما أنّ جوفي الكلب و الذئب يذيبان العظم و لا يذيبان نوى التمر، و كما أنّ الابل تأكل الشوك و تقتصر عليه و إن كان شديدا كالسّمر و هو شجر أمّ غيلان و تلقيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 50 ردما، و إذا أكلت الشعير ألقته صحيحا انتهى.و إذا رأت النعامة في اذن صغير لؤلؤة أو حلقة اختطفها و تبتلع الجمر فيكون جوفها هو الحامل في إطفائه و لا يكون الجمر عاملا في إحراقه، و في ذلك اعجوبتان إحداهما التغذي بما لا يتغذى به، و الثانية الاستمراء و الهضم، و هذا غير منكر لأنّ السّمندل يبيض و يفرخ في النار.فسبحان من أعطى كلّ شيء خلقه ثمّ هدى، و أبدع في الملك و الملكوت من لطايف القدرة من الحكمة ما فيه كفاية لمن اهتدى، و اودع فيهما من بدايع الصنع و الخلقة ما لا يعدّ و لا يحصى، و في أدنى مصنوعاته و مكوّناته تذكرة و ذكري لاولى النهى، شرح اللّه صدورنا للاهتداء إلى مناهج المعرفة بالتحقيق، و الارتقاء إلى معارج اليقين و التصديق انّه وليّ التوفيق.الترجمة:پس بلند است آن خدائى كه سجده ميكند او را أهل آسمانها و زمين با رضا و كراهت، و مى مالد بخاك از براى او رخسار و روى را، و مى اندازند جلو فرمان بردارى را بسوى او از حيثيت ضعف و تسليم، و مى دهند او را افسار انقياد از جهة خوف و ترس پس مرغ ها مسخّرند از براى أمر او، شمرده شماره پرها و نفسهاى آنها را، و محكم ساخته و ثابت نموده پاهاى آنها را برترى و برخشكى، مقدر فرموده روزيهاى آنها را، و شمرده و ضبط كرده جنسهاى آنها را، پس اين كلاغ است، و اين هما است و اين كبوتر است، و اين شتر مرغ است، دعوت فرمود هر مرغى را بنام خود، و كفالت كرد بروزى آن، و ايجاد نمود ابر سنگين را، پس بارانيد باران نرم بي رعد و برق آن را، و شمرد قسمتهاى آن را كه بهر ولايت باندازه معين تقسيم شده پس تر ساخت آن باران زمين را پس از خشك شدن آن، و بيرون آورد گياه آن را بعد از قحط سالى آن.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom