خطبه ۱۴۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : فلسفه نبوت و آزمایش [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام):
مبعث الرُسُل:
بَعَثَ اللَّهُ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَ جَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ، لِئَلَّا تَجِبَ الْحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْكِ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِمْ، فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إِلَى سَبِيلِ الْحَقِّ.
أَلَا إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ كَشَفَ الْخَلْقَ كَشْفَةً، لَا أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخْفَوْهُ مِنْ مَصُونِ أَسْرَارِهِمْ وَ مَكْنُونِ ضَمَائِرِهِمْ، وَ لَكِنْ لِيَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، فَيَكُونَ الثَّوَابُ جَزَاءً وَ الْعِقَابُ بَوَاءً.

كَشَفَ الْخَلْقَ : از احوال مردم در هر حالتى مطلع است.
الْعِقَاب : كيفر، مجازات.
بَوَاء : مصدر «باء فلان به فلان» : به انتقام خون او، كشته شد. 
إعذار : رفع عذر، بر طرف كردن بهانه
بَواء : مكافات، روبروشدن با نتيجه عمل 
۱. فلسفه بعثت پيامبران:
خداوند پيامبران را بر انگيخت و وحى را به آنان اختصاص داد، و پيامبران را حجّت خود بر بندگان قرار داد، تا استدلالى يا جاى عذرى براى كسى باقى نماند، پس پيامبران انسان ها را، با زبان راستگويى به راه حق فراخواندند.
آگاه باشيد كه خداوند از درون بندگان پرده بر مى گيرد، نه آن كه بر اسرار پوشيده آنان آگاه نيست، و بر آنچه در سينه ها نهفته دارند بى خبر است، بلكه خواست آنان را آزمايش كند، تا كدام يك، اعمال نيكو انجام مى دهد، و پاداش برابر نيكوكارى و كيفر مكافات در خور بدى ها باشد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در فضائل و مناقب ائمّه اطهار):
قسمت أول خطبه:
(1) خداوند پيغمبرانش را بر انگيخته وحيش را بآنان اختصاص داد، و آنها را براى مردم حجّت و دليل گردانيد تا ايشان را (در كردارشان) حجّت و عذرى نباشد (باينكه ما به اوامر و نواهى تو آشنا نبوديم) پس همه را بوسيله پيغمبران براه حقّ دعوت فرمود.
(2) آگاه باشيد كه خداوند (احوال) مردم را آشكار نمود نه آنكه بآنچه پنهان داشته اند از اسرار و انديشه هائى كه در دل دارند بى اطّلاع باشد، بلكه (فرستادن پيغمبران و امر و نهى) براى آن بود كه آنان را بيازمايد كه كردار كدام كس بهتر است (معنى آزمايش خداوند اين است كه چه كس در دنيا از فرمان او پيروى نموده رستگار مى گردد، و كه نافرمانى كرده بعذاب گرفتار ميشود، نه آنكه آخر كار آنان را ندانسته بخواهد دانا گردد، چنانكه در شرح خطبه شصت و دوّم بيان شد) تا ثواب (بهشت) پاداش (كردار نيك) و عذاب (آتش) كيفر (كردار زشت) باشد.
 
خداوند، رسولان خود را فرستاد و وحى خويش ويژه آنان ساخت. و آنها را بر آفريدگان خود حجت گردانيد تا از آن پس، آفريدگان را حجتى نباشد و عذرى نماند. بندگان خود را به زبان راستگوى پيامبران به راه حق فراخواند.
بدانيد، كه خداوند از حال درون مردمان پرده برگرفت و آن را آشكار ساخت. نه آنكه، بر رازى، كه در درون مى پرورند و اسرارى كه در دل پنهان كرده اند، آگاه نبود، بلكه مى خواست بيازمايدشان كه كداميك در عمل بهتر از ديگران است، تا پاداش نيك جزاى نيكان شود و كيفر بد سزاى بدكاران.
 
خداوند رسولان خودرا با وحى، که ويژه پيامبران اوست مبعوث ساخت، و آنان را حجت خويش بر خلقش قرار داد، تا دليلى (در برابر خداوند) به واسطه نفرستادن حجت و راهنما نداشته باشند، و به اين ترتيب خلق خودرا با زبان صدق و راستى به راه حق فراخواند.
آگاه باشيد! خداوند پرده از اسرار درون بندگان خود (با آزمايش ها) برداشته، نه به اين سبب که از آنچه انسانها در درون پنهان دارند و اسرارى را که فاش نکرده اند بى خبر است، بلکه براى اين است که مى خواهد آنها را امتحان کند تا آشکار شود کدام يک عمل نيکوتر انجام مى دهد تا ثواب و کيفر، پاداش و مجازات عمل باشد.
 
خدا پيامبرانش را برانگيخت و وحى خود را خاصّ ايشان فرمود، و آنان را حجّت خود بر آفريدگانش نمود، تا برهانى يا جاى عذرى نماند براى آفريدگان. پس، آنان را به راه حق خواند به زبانى راست -زبان پيامبران-. خواست تا درون بندگان آشكار كند، -و آنچه در دل دارند پديدار كند-. نه آنكه بر اسرار پوشيده آنان دانا نبود و بر آنچه در سينه هاى خود نهفته اند بينا نبود، بلكه خواست آنان را بيازمايد تا كدام يك از عهده تكليف، نيكوتر برآيد تا پاداش، برابر كار نيك بود، و كيفر، مكافات كار بد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در بعثت پيامبر و فضل اهل بيت:
خداوند پيامبرانش را با مخصوص گرداندن آنان به وحى خود به رسالت برانگيخت، و آنان را حجت خود بر بندگانش قرار داد، تا عذرى براى مردم به خاطر بستن راههاى عذر به روى آنان نباشد، پس آنان را با زبان صدق به راه حق دعوت كرد.
بدانيد كه خداوند بندگان را در معرض آزمون قرار داد، نه به خاطر اينكه به آنچه از اسرار باطنى و انديشه هاى درونى پنهان كرده بودند آگاه نبود، بلكه به اين علّت كه آنان را در بوته آزمايش قرار دهد تا كدامشان عامل بهترين عملند، آن گاه ثواب در برابر كار نيك، و عقاب در مقابل كار بد قرار گيرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 609-603 از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در مورد بعثت انبيا و فضل اهل بيت عليهم السلام و هشدار به اهل ضلالت ايراد شده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه پيرامون سه محور سخن گفته است. نخست درباره بعثت انبيا و رسالت آنان مطالب مهمى بيان فرموده است. پس از آن بخشى از فضايل و برترى اهل بيت عليهم السلام را ذكر مى فرمايد. و در بخش ديگرى اشارات پرمعنايى به راه و رسم گمراهان و پايان كار آنها دارد. فلسفه آزمايشهاى الهى:جمعى از شارحان نهج البلاغه معتقدند که انگيزه امام (عليه السلام) بر ايراد اين خطبه، اين بوده است که در برابر بدخواهان و کسانى که فضايل آن حضرت را انکار مى کردند پاسخ روشنى بيان فرموده باشد، و البتّه بخشى از اين خطبه ناظر به اين معناست، هر چند بخش هاى ديگر جنبه کلى دارد.به هر حال امام (عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه به دو چيز اشاره مى فرمايد : فلسفه بعثت پيامبران و فلسفه آزمايش هاى الهى.نخست مى فرمايد : «خداوند رسولان خودرا با وحى که ويژه پيامبران اوست مبعوث ساخت، و آنان را حجت خويش بر خلقش قرار داد تا دليلى (در برابر خداوند) به خاطر نفرستادن حجت و راهنما نداشته باشند، و به اين ترتيب خلق خودرا با زبان صدق و راستى به راه حق فراخواند» (بَعَثَ اللهُ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَجَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ. لِئَلاَّ تَجِبَ الْحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْکِ الإعْذَارِ(1) إلَيْهِمْ، فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إلَى سَبِيلِ الْحَقِّ).اين عبارت، اشاره به نکته مهمى است که کراراً در آيات قرآن آمده است و آن، اين که خداوند تا پيامبرى مبعوث نکند و اوامر و نواهى خودرا از طريق وحى بر او نازل نسازد، متخلفان را مجازات نخواهد کرد، در آيه 15 و 16 سوره اسراء مى خوانيم : « (وَمَا کُنّا مَعَذِّبِينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً * وَإذَا اَرَدْنَا اَنْ نُهْلِکَ قَرْيَةً اَمَرْنَا مُتْرَفِيَها فَفَسقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْها الْقَولُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً); و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم کرد، مگر آن که پيامبرى مبعوث کرده باشيم، و هنگامى که بخواهيم شهر و ديارى را هلاک کنيم، نخست اوامر خود را براى مترفين (و ثروتمندانِ مستِ شهوت) آن جا بيان مى داريم، سپس هنگامى که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند آنها را به شدت درهم مى کوبيم».در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که با قبول استقلال حکم عقل، هرگاه عقل انسان حسن و قبح چيزى را درک کند (مانند خوبى عدالت و زشتى ظلم) اتمام حجت بر انسانها مى شود، و حتى بدون بعثت انبيا مستحق ثواب ياعقاب خواهند شد، و اين معنا با آنچه در اين خطبه و در آيات متعدد قرآن آمده سازگار نيست.در پاسخ مى گوييم : درست است که از نظر عقل، استحقاق پاداش و کيفر در مستقلات عقليه وجود دارد، امّا اراده حق تعالى از باب لطف به بندگان بر اين قرار گرفته، که تا مستقلات عقل با واجبات و محرمات شرع که از طريق وحى نازل مى شود تأييد نگردد، بندگان خودرا به عذاب هاى فراگير و سنگين مجازات نمى کند.از اين جا روشن مى شود نيازى به پاسخى که بعضى از شارحان داده اند و مى گويند : «اين آيه در حکم عموم است که قابل تخصيص به مستقلات عقليه مى باشد، و به تعبير ديگر خداوند بدون بعثت پيامبران و نزول وحى کسى را مجازات نمى کند مگر در مستقلات عقل، مانند زشتى ظلم و ستم و سرقت و قتل نفس»، نيست.سپس امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن به مطلب ديگرى مى پردازد و آن موضوع فلسفه آزمايشهاى الهى است، مى فرمايد : «آگاه باشيد ! خداوند پرده از اسرار درون بندگان خود (با آزمايشها) برداشته، نه بخاطر اين که از آنچه انسانها در درون پنهان داشته اند و اسرارى را که فاش نکرده اند بى خبر است، بلکه براى اين است که «مى خواهد آنها را امتحان کند، تا آشکار شود کدام يک عمل نيکوتر انجام مى دهند تا ثواب و کيفر، پاداش و مجازات عمل باشد» (أَلاَ إنَّ اللهَ تَعَاَلى قَدْ کَشَفَ الْخَلْقَ کَشْفَةً; لاَ أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخْفَوْهُ مِنْ مَصُونِ أَسْرَارِهِمْ وَمَکْنُونِ ضَمَائِرِهمْ; (وَلکِنْ لِيَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)، فَيَکُونَ الثَّوَابُ جَزَاءً، والْعِقَابَ بَوَاءً(2)).امام (عليه السلام) در اين سخن کوتاه پرده از روى مسأله مهمى برداشته است; زيرا مفهوم آزمايش به آن گونه که در ميان بندگان مطرح است براى خداوند معنا ندارد. آزمايش هاى بندگان براى رفع جهل و نادانى است. براى شناخت اشيا و اشخاص است، و اين موضوع در مورد آن کس که عالم الغيب والشهادة و آگاه از درون و برون است نمى تواند مفهومى داشته باشد، بلکه آزمايش هاى الهى براى اين است که هر کس آنچه را در درون دارد آشکار کند، تا مسأله استحقاق ثواب و عقاب تحقق يابد، و به تعبير روشن تر کسى را نمى توان به خاطر نيّات خوب و بدى که در دل دارد پاداش يا کيفر داد، بلکه زمانى که آن را به صورت اعمال و افعال اظهار داشت مستحق پاداش يا کيفر مى شود.اين همان چيزى است که در يکى از کلمات قصار امام (عليه السلام) به صورت واضحترى بيان شده، در آن جا امام (عليه السلام) در تفسير آيه « (وَاعْلَمُوا اَنَّما أَمْوالُکُمْ وَاَولاَدُکُمْ فَِتْنَةٌ)(3); بدانيد که ثروت ها و فرزندان شما اسباب آزمايش شما است»، مى فرمايد : خداوند مردم را با اموال و اولاد آزمايش مى کند... هر چند خداوند به آنها از خودشان آگاه تر است، ولى هدف آن است که اعمالى که سبب استحقاق پاداش و کيفر مى شود ظاهر و آشکار گردد. (وَلَکِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتي بِهَا يَسْتَحِقُّ الثَّوَابَ وَالعِقَابَ)(4).نه در فقه اسلامى و نه در قوانين هيچ کشورى کسى را به خاطر نيّت قتل يا سرقت مجازات نمى کنند، همان گونه که به خاطر نيّت خدمت پاداش نمى دهند، هر چند گاهى به عنوان تفضّل، اين گونه افراد را مورد محبّت قرار مى دهند، و خداوند متعادل که از همه مهربانتر و بخشنده تر است نيز طبق روايات متعددى به نيّت خير از باب تفضّل پاداش خير مى دهد، ولى به نيّت شرّ کيفر نمى کند همان گونه که در حديث آمده است : «مَنْ هَمَّ بِحَسَنة فَلَمْ يَعْمِلْهَا کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ... وَمَنْ هَمَّ بِسَيِّئَة لَمْ تُکْتَبْ عَلَيْهِ; هر کس قصد کار نيکى کند هر چند آن را انجام ندهد براى او حسنه اى نوشته مى شود، و هر کس نيّت کاربدى کند (و آن را انجام ندهد) بر او نوشته نمى شود»(5). (6)* * *پی نوشت:1. «اعذار» مصدر باب افعال از مادّه «عذر» به معنى اتمام حجت است.2. «بواء» در اصل به معنى بازگشت کردن و منزل گرفتن است سپس به کيفر و مجازات مستمر و مداوم اطلاق شده است و در خطبه بالا به همين معناست.3. انفال، آيه 28.4. کلمات قصار، کلمه 93.5. وسايل الشيعه، جلد 1، صفحه 36، باب 6 از ابواب مقدمة العبادات، حديث 6.6. سند خطبه: بخش هايى از اين خطبه را آمدى در كتاب غرر الحكم آورده، و اضافاتى بر نهج البلاغه دارد كه نشان مى دهد خطبه را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 322). 
شرح علامه جعفری«بعث الله رسله بما خصهم به من وحيه و جعلهم حجه له علي خلقه لئلا تجب الحجه لهم بترك الاعذار اليهم، فدعاهم بلسان الصدق الي سبيل الحق». (خداوند سبحان پيامبران خود را با وحيي كه در اختصاص آنان قرار داده بود، فرستاد، و آنان را حجت خود براي مردم تعيين نمود، تا مردم بجهت نبودن وسيله‌اي براي عذر، حجت بر خدا نداشته باشند. لذا آنان را با زباني راستگو به راه حق دعوت فرمود.)خداوند بدون اقامه حجت و ارائه برهان هيچ كسي را مكلف نمي‌سازد:حجت خداوندي بر مردم بر دو نوع است: حجت دروني و حجت بروني.1- حجت دروني- عبارتست از عقل و قلب و وجدان آدمي كه اگر آلوده به كثافات و زشتي‌ها نباشند يا تحت فرمان من طغيانگر قرار نگيرند، واقعيات و حقائق را با كمال صفا و روشنايي ارائه مي‌دهند. از يك جهت فعاليت اين حجت، مقدم بر حجت بروني است كه انبياء و اوصياء و اولياء و حكماي راستين مي‌باشد، زيرا تصديق انبياء و ديگر جچتهاي درجه دوم بوسيله اعجاز و ديگر دلائل، بعهده عقل و قلب و وجدان آدميان مي‌باشد. البته پس از آنكه صدق و واقعيت حجتهاي بروني به ثبوت پيوست، همين حجتها (انبياء و اولياء و اوصياء و حكماي راستين) مي‌توانند عقول و دلها وجدانهاي مردم را تكميل و توجيه نمايند، مانند اينكه شما براي پيدا كردن يك چراغ عالي‌تر و پرنورتر مي‌توانيد با يك چراغ حتي با يك شمع به جستجو بپردازيد و آن چراغ عالي‌تر و پرنورتر را بدست بياوريد.2- حجت بروني- ما در توضيح و توصيف حجت بروني، همه انبياء و اوصياء عليهم‌السلام و اولياء و حكماي راستين را متذكر شديم، زيرا آنچه كه عقل بالضروره حكم مي‌كند و منابع اسلامي نيز آن را تاييد مي‌نمايد، لزوم حجت بطور مطلق است، نه تنها انبياء عليهم‌السلام. زيرا بديهي است كه همه برهه‌هاي تاريخ و همه جوامع بشري از انبياي رسمي برخوردار نبوده‌اند. با اين حال، خداوند متعال بوسيله يك عده انسانهاي رشديافته، حق و باطل را ولو بطور نسبي براي بندگان خود ارائه مي‌نمايد. و اينكه از بعضي تواريخ و حتي از بعضي منابع معتبر اسلامي (قرآن و نهج‌البلاغه) چنين برمي‌آيد كه در طول تاريخ دورانهايي بوده است (فترت) كه مردم در تاريكي‌ها غوطه‌ور بوده و هيچ روشنايي براي پيدا كردن حق و باطل نداشتند، اگر درست دقت كنيم، خواهيم ديد اغلب آن منابع دلالت باين ندارند كه هيچ حجت و دليلي در روي زمين و در جوامع نبوده است بلكه مي‌گويند كه مردم در فساد و تباهي‌ها غوطه‌ور بوده‌اند، و اين مني اعم از آن است كه حجت بروني بمعناي عام آن وجود نداشته است. البته برخي از آن منابع همانگونه كه در بعضي خطبه‌هاي نهج‌البلاغه آمده است، دلالت بر فساد عموم مردم و فقدان رهنما بطور عام مي‌نمايد، كه در اين صورت خداوند سبحان با حجت دروني (عقول و دلها و وجدان‌هاي آدميان) آنان را از ظلمات نجات مي‌دهد.بدانجهت كه مباحث مربوط به نبوت و عموم راهنمايي از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار است، لذا از محققان و مطالعه‌كنندگان ارجمند تقاضا مي‌شود به مجلدات زير از اين ترجمه و تفسير مراجعه فرمايند:مجلد دوم ص 171 و ص 94 و از ص 176 تا 192 و از ص 195 تا ص 203.و مجلد چهارم از ص 259 تا 260 و از ص 307 تا ص 313.و مجلد پنجم از ص 149 تا ص 157.و مجلد هشتم از ص 58 تا ص 67 و از ص 284 تا ص 293.و مجلد يازدهم از ص 153 تا ص 167.****«قد كشف الخلق كشفه لا انه جهل ما اخفوه من مصون اسرارهم و مكنون ضمائرهم، ولكن ليبلوهم ايهم احسن عملا، فيكون الثواب جزاء و العقاب بواء» (خداوند متعال (بوسيله آزمايشها) در اين دنيا درون مردم را آشكار مي‌كند نه از آن جهت كه اسرار نهاني آنان را كه پوشيده است نمي‌داند و از آنچه كه در دلهاي آنان مخفي است آگاهي ندارد، بلكه براي آنست كه آنان را در مجراي آزمايش قرار بدهد تا كسي كه عمل صالح انجام مي‌دهد (در عرصه وجود) بروز كند. و كسي كه عمل ناصالح مرتكب مي‌گردد، مستحق كيفر شود، و در نتيجه پاداش جزاي عمل صالح و كيفر عقاب عمل ناصالح تحقق يابد).آزمايشهاي خداوندي در اين دنيا براي باز كردن سطوح نفوس انسانها است:معناي ظاهري آزمايش از يك طرف و مخصوصا اينكه در بعضي از منابع اسلامي آمده است (خداوند آزمايش مي‌كند تا بداند) از طرف ديگر، ممكن است اين توهم را پيش بياورد كه خداوند سبحان براي بدست آوردن علم جريان آزمايش را به راه مي‌اندازد! در صورتيكه علم مطلق خداوندي به همه موجودات عالم هستي ثابت است، اعم از آنكه در رودخانه زمان بروز كنند يا فرا سوي زمان باشند، و اعم از بالقوه و بالفعل و گذشته و حال و آينده و بطور كلي در هر محل و نقطه‌اي از هستي كه قرار گرفته و بجريان افتاده باشند. بنابراين، بايد مفهوم آزمايش در اسناد به خدا بطور صحيح تفسير شود. اميرالمومينن عليه‌السلام در جملات مورد تفسير اين جمله را فرموده‌اند: (قد كشف الخلق كشفه لا انه جهل ما اخفوه … ) (خداوند متعال موجوديت مردم را بوسيله آزمايش باز مي‌كند نه اينكه آنچه را كه آنان مخفي داشته‌اند، خدا آن را نمي‌داند … ) معناي اين جمله باز كردن آن چيز است كه بسته است و به فعليت رسيدن آنچه كه بالقوه است. همانگونه كه زرگر با ذوب كردن طلاي مخلوط حقيقت و عيار آن را باز مي‌كند و آن را تصفيه مي‌نمايد و طلاي خالص آن را درمي‌آورد و اين عمل دليل آن نيست كه زرگر هويت و عيار و مقدار طلا را در آن مخلوط نمي‌داند. در دو آيه شريفه از قرآن چنين آمده است:1- و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين (تا خداوند تمحيص (خالص و تصفيه) نمايد كساني را كه ايمان آورده‌اند و محو كند آنان را كه كفر مي‌ورزند)2- و ليبتلي الله ما في صدوركم و ليمحص ما في قلوبكم (و تا خداوند آنچه را كه در سينه‌هاي شما است بيازمايد و آنچه را كه در دلهاي شما است خالص و تصفيه نمايد).بنابر امثال اين دو آيه مباركه در هر مورد كه كلمه ابتلاء و در بعضي از موارد كلمه فتنه به كار رفته است، بهمان معناي قرار دادن در مجراي حوادث براي باز شدن سطوح نفس آدمي در اين دنيا و تصفيه نمودن آن است.ممكن است گفته شود كه در بعضي از آيات قرآني جمله (ليعلم) (تا خداوند بداند) آمده است آيا اينگونه جملات دلالت به ادعاي كساني كه مي‌گويند: خداوند به جزئيات علم ندارد، نمي‌نمايد؟- مانند اين آيه: ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الايام نداولها بين الناس و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهداء و الله لا يحب الظاليمن (اگر زخمي براي شما وارد شده است، براي آن قوم (كفار) هم مثل همان زخم وارد شده است و اين روزگاران (حوادث تاريخي) را ميان مردم به جريان مي‌اندازيم و تا خداوند بداند كساني را كه ايمان آورده‌اند و از شما (مردم باايمان شهودي اتخاذ كند و خداوند ستمكاران را دوست نمي‌دارد) ظاهر اينگونه آيات اينست كه نتيجه حوادث و اصطكاك و ابتلاءها اينست كه خداوند از آنچه كه تحقق نيافته و مخفي است آگاه گردد! و اين مطلب خلاف اصل مسلم عقايد اسلامي است كه خداوند بهمه اشياء در همه عرصه هستي داناي مطلق است.مرحوم علامه طباطبائي در تفسير اين آيه چنين مي‌گويد: مقصود از اين آيه شريفه ظهور ايمان مردم باايمان است پس از مخفي بودن آن، زيرا علم خداوند تعالي به حوادث اشياء در جهان عيني عين وجود آنها در جهان عيني است، زيرا اشياء با وجود واقعي خود، معلوم خداوندي هستند نه بوسيله صورتهاي منعكس از آنها آنگونه كه علوم و ادراكات ما مي‌باشد (علوم و ادراكات ما درباره حوادث و اشياء صورتهاي معمولي از آنها در ذهن ما است.) و اين آشكار است. و لازمه اين مطلب اينست كه اينكه خداوند بخواهد به يك چيز علم پيدا كند، در حقيقت تحقق و ظهور آن چيز را مي‌خواهد. اين نظريه كه عده‌اي از متفكران اسلامي بيان كرده‌اند همان اشكال معروف را دارد كه گفته شده است: بدان جهت كه اراده خداوندي از صفات افعال است نه از صفات ذاتي، بنابراين، اگر علم خداوند مربوط به اراده او باشد، چون اراده امري است حادث، پس علم خداوندي هم امري حادث خواهد گشت در صورتيكه علم باريتعالي مساوي و يا عين ذات اقدس او است.آنچه كه بنظر مي‌رسد اينست كه علم خداوندي عين ذات او است مانند قدرت او و اين علم با تعدد جلوه‌گاه‌ها نه حادث مي‌شود و نه متغير. لذا اگر فرض شود كه اشياء و حوادث عالم هستي، داراي اطوار و جرياناتي ديگر غير از اين وضع باشد، مثلا حركت از آنها منتفي گردد، قوانين جاريه در آنها غير از اين قوانين باشد، با اين حال، علم خداوندي تغيير پيدا نمي‌كند، بلكه بروز اطوار و جريانات و موقعيتهاي ديگر جلوه‌گاههاي متنوعي را براي علم خداوندي ارائه مي‌دهند. همانگونه كه نقشه يك ساختمان در ذهن مهندس يك نقشه است، اگر آن نقشه در ماكت (نمونه بسيار كوچك) پياده كند، همان علم به نقشه را نشان مي‌دهد كه در ذهن او است و اگر خود ساختمان بطور كامل ساخته شود باز همان علم به نقشه است در جلوه‌گاه ديگر. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه داورى است ميان او و برخى از اصحاب كه در باره برترى آن حضرت نزاع مى كردند.فرموده است: «بعث رسله... سبيل الحقّ»:اين سخن بر اساس گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» منظور از لسان صدق زبان دين است كه در پرتو فروغ رسالت گويا، و به نور حقّ مشتعل و فروزان است، مراد از «سبيل الحقّ» راهى است كه انسان را به خدا مى رساند، راهى كه پيامبران و اولياء او براى راهنمايى به آن يكزبانند. اين كه سخنان خود را با اين مطلب كه مشتمل بر ذكر فضيلت پيامبران است آغاز كرده براى اين است كه مقام برتر پيامبر اكرم (ص) را اثبات فرمايد.فرموده است: «ألا إنّ اللّه... بواء»:اين سخنان به منزله تهديد كسانى است كه در باره برترى حسب و مرتبه فضيلت او داورى و نزاع مى كنند، و آنان را بيم مى دهد كه خداوند اسرارشان را مى داند و به آنچه در دل دارند آگاه است، و غرض از تكاليفى كه بر عهده مردم گذارده جز اين نيست كه آنها را بيازمايد تا عمل كدام يك نيكوتر باشد. معناى آزمايش خالق را از خلق پيش از اين مكرّر شرح داده ايم. مراد از كشفة نيز امتحان و آزمايش است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 16 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الرابعة و الاربعون من المختار في باب الخطب و شرحها في فصلين:الفصل الاول:بعث رسله بما خصّهم به من وحيه، و جعلهم حجّة له على خلقه، لئلّا تجب الحجّة لهم بترك الإعذار إليهم، فدعاهم بلسان الصّدق إلى سبيل الحقّ، ألا إنّ اللَّه قد كشف الخلق كشفة، لا أنّه جهل ما أخفوه من مصون أسرارهم، و مكنون ضمائرهم، و لكن ليبلوهم أيّهم أحسن عملا، فيكون الثّواب جزاء، و العقاب بواء.اللغة:(الاعذار) التخويف و الوعيد و (الكشف) الاظهار و رفع كلّ شيء عما يواريه و يستره و (البواء) الكفوء و باء الرّجل بفلان قتل به، و أبأت القاتل بالقتل و استبأته أي قتلته به.الاعراب:قوله: من وحيه، بيان لما الموصولة، و قوله: ليبلوهم أيّهم أحسن عملا، كلمة أيّ استفهاميّة مضافة إلى ما بعدها و هي مبتدأ و أحسن خبره، و عملا تميز و جملة الاستفهام بدل من مفعول يبلو على حدّ قوله سبحانه: «وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» فانّ جملة هل هذا إلّا بشر، بدل من النّجوى.و يجوز أن يكون الجملة الاستفهاميّة استينافا بيانيا، كأنّه سئل عن المبتلين و قيل: من هم؟ فقيل: أيّهم أحسن عملا نظير ما قاله بعض النحويّين في قوله: «لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا» من أنّ أيّ استفهاميّة و جملة الاستفهام مستأنفة، و من كلّ شيعة، مفعول ننزعنّ، و المعنى لننزعنّ بعض كلّ شيعة، و كأنّ قائلا يقول: و من المنزعين؟ فقيل: أيّهم أشدّ. استفهام تقريعى و توبيخى.   منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 18 المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة حسب ما أشار اليه الشّارحان البحراني و المعتزلي منافرة بينه و بين قوم من الصّحابة الذين كانوا ينازعونه الفضل، و صدّر الفصل بالاشارة إلى بعث الرّسل و الحكمة في بعثهم فقال: (بعث رسله بما خصّهم به من وحيه) الضمائر راجعة إلى اللَّه سبحانه و إن لم يجر له ذكر لعدم الالتباس كما في قوله تعالى: «فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى .» و الوحى كلام مأخوذ من اللَّه سبحانه بواسطة الملك، و الالهام يحصل منه سبحانه بغير واسطة، و قيل: الوحى قد يحصل بشهود الملك و سماع كلامه فهو من الكشف الصّورى المتضمّن للكشف المعنوي، و الالهام من المعنوى، و أيضا الوحى من خواصّ الرّسالة و متعلّق بالظاهر، و الالهام من خواصّ الولاية، و أيضا هو مشروط بالتبليغ كما قال: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» دون الالهام، و منهم من جعل الالهام نوعا من الوحى فيكون إطلاق الوحى على الالهام في قوله سبحانه: «وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ» «وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى » على سبيل الحقيقة، و أمّا على الأقوال السّابقة فهو من باب التوسّع و التجوّز. (و جعلهم حجّة له على خلقه لئلا) يكون للنّاس على اللَّه حجّة بعد الرّسل و (تجب الحجّة لهم عليه بترك الاعذار) و التّخويف و إبداء العذر في العقاب و تقديمه (إليهم) يعني أنّه سبحانه إنّما أرسل رسله مبشّرين و منذرين إتماما للحجّة و إزالة للعذر عنه في العقاب على العصيان لأنّ العقاب بلا بيان قبيح على الحكيم كما قال تعالى: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا».فان قلت: هذا ينافي بالقول بالواجبات العقليّة و كفاية حكم العقل بالوجوب أو التحريم فيما استقل بحسنه أو قبحه و لو لم يبعث الرّسل كما هو مذهب العدليّة من الامامية و المعتزلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 19 قلت: قد أجاب عنه الشّارح المعتزلي بأنّ صحّة مذهبهم يقتضي أن يحمل عموم الألفاظ على أنّ المراد بها الخصوص، فيكون التّأويل لئلا يكون للنّاس على اللَّه حجّة فيما لم يدلّ العقل على وجوبه و لا قبحه كالشّرعيّات، و كذلك و ما كنّا معذّبين على ما لم يكن العقل دليلا عليه حتّى نبعث رسولا، و محصّله أنّ العمومات مخصوصة بغير المستقلات، و أنّ المقصود بالآية و ما كنّا معذّبين قبل بعث الرّسل إلّا فيما استقلّ لحكمه العقل، هذا.و يمكن الجواب بابقاء الآية على عمومها و التصرّف في البعث بأن يجعل كنايه- مجاز [بعث رسله بما خصّهم به من وحيه ] بعث الرّسل كناية أو مجازا عن مطلق بيان التكليف و لو بلسان العقل كما في المستقلات العقليّة إلّا أنّه لمّا كان الغالب بل الأغلب كون البيان بالرّسول، فعبّر به عنه كما في قولك لا أبرح هذا المكان حتّى يؤذّن المؤذّن، مريدا به دخول الوقت إذ كثيرا ما يعلم دخوله به. (فدعاهم بلسان الصّدق) و هو لسان الأنبياء و الحجج، لأنّهم تراجمة وحى اللَّه سبحانه و يقرب منه ما في شرح البحراني قال: هو لسان الشريعة النّاطقة عن مصباح النّبوة المشتعل عن نور الحقّ سبحانه (إلى سبيل الحقّ) و هو سبيل الدّين و نهج الشّرع المبين.و لمّا أشار عليه السّلام إلى الحكمة في بعث الرّسل أردفه بالتّنبيه على الغرض من التّكليف و هو قوله: (ألا إنّ اللَّه تعالى قد كشف الخلق كشفة) أي أبداهم و أظهر حالهم بما تعبّدهم به من الأحكام إذ بالتعبّد بها يظهر ما هم عليه من السّعادة و الشّقاوة و الجحود و التّسليم، و هذا معنى ما قيل إنّه أراد بالكشف الاختبار و الابتلاء (لا) ل (أنّه جهل ما أخفوه من مصون أسرارهم و) أضمروه من (مكنون ضمائرهم) بل هو العالم بالسّرائر و الخبير بمكنونات الضّمائر.و إن تجهر بالقول فانّه يعلم السّر و أخفى، و لا يعزب عنه مثقال ذرّة في الأرض و لا في السّماء، و ما يكون من نجوى ثلاثة إلّا هو رابعهم و لا خمسة إلّا هو سادسهم و لا أدنى من ذلك و لا أكثر إلّا هو معهم، على ما مرّ تحقيقا و تفصيلا في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 20 تنبيهات الفصل السّابع من الخطبة الأولى، و في شرح الخطبة التّاسعة و الأربعين و الخطبة الخامسة و الثّمانين فليراجع (و لكن) كشفهم (ليبلوهم أيّهم أحسن عملا) اقتباس من الآية الشّريفة في سورة هود قال تعالى: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا».قال الطّبرسيّ: معناه أنّه خلق الخلق و دبّر الامور ليظهر إحسان المحسن فانّه الغرض في ذلك أي ليعاملكم معاملة المبتلى المختبر لئلا يتوهم أنّه سبحانه يجازى العباد على حسب ما في معلومه أنّه يكون منهم قبل أن يفعلوه.و في سورة الملك  «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا».قال الطّبرسيّ: أي ليعاملكم معاملة المختبر بالأمر و النّهى فيجازى كلّ عامل بقدر عمله، و قيل: ليبلوكم أيّكم أكثر للموت ذكرا و أحسن له استعدادا و أحسن صبرا على موته و موت غيره، و أيّكم أكثر امتثالا للأوامر و اجتنابا عن النّواهي في حال حياته.قال أبو قتادة سألت النّبي صلّى اللَّه عليه و آله عن قوله تعالى: «أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»* ما عنى به؟ فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: يقول: أيّكم أحسن عقلا ثمّ قال: أتمّكم عقلا، و أشدّكم للَّه خوفا، و أحسنكم فيما أمر اللَّه به و نهى عنه نظرا، و إن كان أقلّكم تطوّعا.و عن ابن عمر عن النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله أنّه تلى تبارك الذي بيده الملك إلى قوله: «أيّكم أحسن عملا»، ثمّ قال: أيّكم أحسن عقلا، و أورع عن محارم اللَّه، و أسرع في طاعة اللَّه، و عن الحسن أيّكم أزهد في الدّنيا و أترك لها انتهى.أقول: و قد مضى تفصيل الكلام في معنى ابتلاء اللَّه سبحانه لعباده في شرح الخطبة الثانية و السّتين، و محصّله أنّه سبحانه يختبر عباده مع علمه بما يؤل اليه أمرهم من سعادة أو شقاوة بأوامره و نواهيه، و يعاملهم معاملة المختبر ليجازي كلّ عامل بمقتضى فعله و عمله، كما لا يجازي المختبر للغير إلّا بعد وقوع الفعل و العمل منه (فيكون الثواب) منه تعالى (جزاء) للحسنات بمقتضى فضله (و العقاب بواء) للسيّئات بمقتضى عدله.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و وليّ ربّ العالمين است كه متضمّن فائده بعثت پيغمبران عاليمقدار و اظهار مناقب عترت رسول مختار و أهل بيت اطهار است چنانچه فرموده:مبعوث فرمود حق سبحانه و تعالى پيغمبران خود را بآن چه كه مخصوص ساخت ايشان را از وحى خود، و گردانيد ايشان را حجّة واضحه از براى خود بر مخلوقات خود تا اين كه واجب نشود حجّت مر ايشان را بسبب ترك تخويف و ترساندن ايشان، پس خواند ايشان را بزبان راست كه دعوت أنبياء است بسوى راه درست كه طريق شريعت غرّا است، آگاه باشيد بدرستى كه خداوند آشكارا ساخت خلق را آشكار ساختنى نه از جهة اين كه جاهل بود به آن چه مخفى داشته اند از أسرار محفوظه و مكنونات قلوب ايشان، و ليكن از جهة اين كه امتحان نمايد ايشان را تا كدام يك از ايشان بهترند از حيث عمل تا باشد ثواب جزاى حساب و عقاب پاداش سيئات.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 279 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «بعث رسله بما خصهم به من وحيه» (خداوند پيامبران خويش را با وحى كه ويژه آنان فرموده برانگيخته است) شروع مى شود پس از توضيح مختصرى درباره مطالب كلامى خطبه بحث مختصر زير را ايراد كرده است كه اگر چه ظاهر آن به كلام بيشتر شباهت دارد ولى حاوى نكات تاريخى و اجتماعى است.]...  
بخش ۲ : برتری اهل بیت بر دیگران [منبع]

فضلُ أهل البيت :
أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغْياً عَلَيْنَا؟ أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ.
بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى.
إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ، غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ، لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِمْ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

۲. ويژگى هاى امامان دوازده گانه:
كجا هستند كسانى كه پنداشتند دانايان علم قرآن آنان مى باشند نه ما كه اين ادّعا را بر أساس دروغ و ستمكارى بر ضدّ ما روا داشتند، خدا ما اهل بيت پيامبر عليهم السّلام را بالا آورد و آنان را پست و خوار كرد، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت، ما را در حريم نعمت هاى خويش داخل و آنان را خارج كرد، كه راه هدايت را با راهنمايى ما مى پويند، و روشنى دل هاى كور را از ما مى جويند.
همانا امامان (دوازده گانه) همه از قريش بوده كه درخت آن را در خاندان بنى هاشم كاشته اند، مقام ولايت و امامت در خور ديگران نيست، و ديگر مدعيّان زمامدارى،  شايستگى آن را ندارند.
 
(3) (چون با اين بيان دانستيد كه سبب آزمايش الهىّ چيست، پس) كجايند كسانيكه گمان ميكنند كه آنان در علم (اسرار خلقت و تفسير و تأويل قرآن كريم) مطّلع و استوارند، بجز ما اهل بيت ادّعاى آنان دروغ و ستم بر ما است، زيرا خداوند ما را برترى داده و ايشان را فرو گذاشته، و (اين مقام و منزلت را) بما عطاء فرموده و آنان را بى بهره ساخته، و ما را داخل نموده و آنها را خارج فرموده،
(4) بوسيله ما هدايت و راهنمائى طلب مى گردد، و بينائى از كورى و گمراهى خواسته ميشود،
(5) محقّق است كه ائمّه و پيشوايان دين از قريش هستند كه از هاشم بوجود آمده اند (و از نسل علىّ و فاطمة عليهما السّلام ظاهر گشته اند): امامت و خلافت بر غير ايشان سزاوار نيست و خلفاى غير آنان (كه بنا حقّ روى كار آمده اند براى جانشينى پيغمبر اكرم) صلاحيّت ندارند (زيرا لازمه خلافت و امامت خصائصى است كه در غير أئمّه اثنى عشر يافت نمى شود، و اين فرمايش امام عليه السّلام صراحت دارد باينكه امامت براى غير دوازده امام شايسته نيست).
 
كجايند كسانى كه پنداشتند كه راسخان در علم آنهايند، نه ما اهل بيت؟ بر ما دروغ مى بندند و ستم روا مى دارند. خداوند ما را فرا برده و آنان را فروهشته. به ما عطا كرده و آنان را محروم داشته، ما را به درون برده و آنها را از در رانده است.
راه هدايت به پايمردى ما طلب شود و كورى و گمراهى به ما از ميان برود. هر آينه، پيشوايان از قريش هستند. نهال پيشوايى را در خاندان هاشم كشته اند. پيشوايى غير ايشان را سزاوار نيست و ولايت و امامت را كسى جز ايشان شايسته نباشد.
 
کجايند کسانى که ادعا مى کردند آنها راسخان در علمند، نه ما، و اين ادعا را از طريق دروغ و ستم نسبت به ما، مطرح مى نمودند؟ (آنها کجا هستند تا ببينند که) خداوند ما را برترى داد و آنها را پايين آورد، به ما عطا کرد و آنها را محروم ساخت، ما را (در کانون نعمت خويش) داخل نمود و آنها را خارج ساخت. (مردم) به وسيله ما هدايت مى يابند و از نور وجود ما نابينايان روشنى مى جويند. به يقين امامان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين اين نسل از «هاشم» غرس شده است، اين مقام در خور ديگران نيست و زمامدارانِ غير از آنها، شايستگى ولايت و امامت را ندارند!
 
كجايند كسانى كه پنداشتند آنان -نه ما- دانايان علم -قرآنند- به دروغ و ستمى كه بر ما مى رانند. خدا ما را بالا برده و آنان را فرو گذاشته، به ما عطا كرده و آنان را محروم داشته، ما را در -حوزه عنايت خود- در آورد، و آنان را از آن برون كرد.
راه هدايت را با راهنمايى ما مى پويند، و روشنى دلهاى كور را از ما مى جويند. همانا امامان از قريش اند كه درخت آن را در خاندان هاشم كشته اند، ديگران درخور آن نيستند، و طغراى امامت را جز به نام -هاشميان- ننوشته اند.
 
كجايند آنان كه گمان دارند راسخون در دانشند و ما نيستيم؟ اين گمان را با كذب و ستم بر ما بر خود داشتند، از آن رو كه خداوند ما را رفعت داد و آنان را پست كرد، و دانش را به ما بخشيد و از آنان منع كرد، و ما را در حريم عنايت وارد و آنان را خارج كرد.
به وجود ما هدايت خواسته مى شود، و به بركت ما كور دلى بر طرف مى گردد. بى شك امامان از قريش هستند، كه درخت وجودشان در اين تيره از خاندان هاشم غرس شده، اين منزلت شايسته ديگران نيست، و واليان ديگر صلاحيت اين مقام را ندارند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 861-611 جايگاه اصيل ولايت:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه به پاسخ کسانى مى پردازد که ادعاهاى بى اساس در زمينه علم و دانش اسلامى در برابر اهل بيت (عليهم السلام) داشتند، و به دروغ خودرا آگاه تر و عالم تر معرفى مى کردند، و سياستمداران حرفه اى آن زمان به اين ادعاها دامن مى زدند تا مسأله امامت و خلافت ائمه اهل بيت (عليهم السلام) را تضعيف کنند و کم رنگ جلوه دهند، مى فرمايد : «کجايند کسانى که ادّعا مى کردند آنها راسخان در علم اند، نه ما، و اين ادعا را از طريق دروغ و ستم نسبت به ما، مطرح مى نمودند». (أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا، کَذِباً وَبَغْياً عَلَيْنَا).سپس مى افزايد : «(آنها کجا هستند تا ببينند که) خداوند ما را برترى داد و آنها را پايين آورد، به ما عطا کرد و آنها را محروم ساخت، و ما را (در کانون نعمت خويش) داخل نمود و آنها را خارج ساخت». (أَنْ رَفَعَنَا اللهُ وَ وَضَعَهُمْ، وَأَعْطَانَا وَحَرَمَهُمْ، وَأَدْخَلََنَا وَأَخْرَجَهُمْ).اشاره به اين که پيشرو بودن ما در معارف اسلامى، و آگاهى بر قرآن و وحى و سنّت پيغمبر (صلى الله عليه وآله)، چيزى نيست که بر کسى مخفى باشد، هميشه ما پناهگاه علمىِ امّت بوده ايم، و حتى خلفا نيز در مشکلات و معضلات به ما پناه مى آوردند، اين حقيقتى است که عيان است و حاجتى به بيان ندارد، و آنها که به خاطر مسائل سياسى و حبّ و بغضهاى ناشى از علاقه هاى مادّى به انکار اين حقيقت برخاسته اند، خود را رسوا مى کنند.در ادامه براى توضيح بيشتر مى فرمايد : «مردم به وسيله ما هدايت مى يابند و از نور وجودِ ما، نابينايان، روشنى مى جويند». (بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى، وَيُسْتَجْلَى الْعَمَى).اين گفتارِ امام (عليه السلام) شواهد زيادى از تاريخ و احاديث قطعى نبوى دارد که در پايان اين بحث ضمن نکته ها بيان خواهد شد.و در پايانِ اين بخش از خطبه، امام (عليه السلام) به حديث معروف پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره انحصار امامت به قريش و فرزندان هاشم اشاره کرده، مى فرمايد : «به يقين امامان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين اين نسل از «هاشم» غرس شده است، اين مقام در خور ديگران نيست و زمامدارانِ غير از آنها، شايستگى ولايت و امامت را ندارند». (إِنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ قُرَيْش غُرِسُوا فِي هذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِم; لاَ تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ، وَلاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ مِنْ غَيْرِهُمْ).امام (عليه السلام) با اين بيان که اشاره به حديث معروفِ پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) دارد که مى فرمايد : «الاَْئِمَّةُ مِنْ قُرَيْش; امامان از قريش هستند». و سپس آن را به شاخه خاص «بنى هاشم» منحصر مى کند، روشن مى سازد که مدعيان خلافت و امامت غير از بنى هاشم شايستگى اين مقام را ندارند، و براى پيدا کردن امامان واقعى بايد هر زمان در بنى هاشم جستجو کرد.****نکته ها:1. گوشه اى از احاطه علمى على (عليه السلام):سياست بازانِ حرفه اى براى رسيدن به مقصود خود، گاهى واضحترين مسائل را انکار مى کنند يا با توجيهات نادرست از کنار آن مى گذرند، که يکى از مصداقهاى آن مسأله برترى بخشيدن بعضى از صحابه را بر على (عليه السلام) بايد شمرد، تا آن جا که «ابن عباس» را که به شاگردى على (عليه السلام) در تفسير افتخار مى کرد، بر او مقدّم داشتند !(1)، و «زيد بن ثابت» را در آگاهى بر احکام ميراث، و «ابى بن کعب» را در قرائت !، و حديث مجعولى نيز در اين زمينه به پيغمبر (صلى الله عليه وآله) نسبت مى دهند.مدارک روشنى در کتب فريقين (شيعه و اهل سنت) بر داناتر بودن على (عليه السلام) نسبت به همه صحابه به طور عام داريم که جاى انکار نيست، از جمله :1ـ حديث ثقلين که از معروفترين احاديثى است که اهل سنت در کتابهاى خود آورده اند، ـ وقبلاً به اسناد آن اشاره کرديم ـ (2)، به روشنى مى گويد : که على (عليه السلام) و اهل بيت (عليهم السلام) هرگز از قرآن جدا نيستند و قرآن از آنها جدا نمى شود و همه بايد به اين دو تمسّک جويند و همه مى دانيم علوم دين و معارف اسلام از قرآن سرچشمه مى گيرد.2ـ حديثِ معروف «اَقْضَاکُمْ عِليُّ; قضاوت و داورى على (عليه السلام) از همه شما بهتر است»(3). شاهد ديگرى بر اين مقصود است، چرا که، قضاوت و داورى در مورد احکام اسلام نياز به احاطه علمى به اصول و فروع اسلام دارد، و آن کس که از همه آگاهتر است، داورى او برتر است.3ـ حديث معروف على (عليه السلام) که مى گويد : «عَلَّمَنِي رَسُولُ اللهِ أَلْفَ بَاب کُلُّ بَاب يَفْتَحُ (مِنْهُ) أَلْفَ بَاب; پيغمبر (صلى الله عليه وآله) هزار باب علم به من آموخت که از هر باب، هزار باب ديگر گشوده مى شود».(4) دليل روشنى است بر اين که : کسى در ميان امت از نظر علم و دانش به پاى آن حضرت نمى رسد، چرا که اين حديث درباره کسى جز او وارد نشده است.4ـ در حديثى از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در تفسير آيه (وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الکِتَابِ) مى خوانيم که فرمود : «إنَّمَا هُوَ عَلِيٌّ; علم الکتاب نزد على بن ابى طالب است»(5).توجه داشته باشيد، که بنا به آيه 40 سوره نمل «آصف بن برخيا» که بخشى از علم کتاب را در اختيار داشت (الَّذِي عَنْدِهُ عِلْمٌ مِنَ الکِتابِ)توانست تخت بلقيس را از يمن به شام آورد، حال فکر کنيد کسى که تمام علم کتاب نزد او است چه توانايى هايى دارد.5ـ اين سخن، معروف است که على (عليه السلام) فرمود : «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُوني; هر چه مى خواهيد از من بپرسيد پيش از آن که مرا از دست دهيد». به گفته بزرگان اهل سنت کسى غير از على (عليه السلام) چنين ادعايى نکرد، مگر اين که رسوا شد(6).6ـ آگاهان از تاريخ اسلام در عصر خلفا مى دانند که على (عليه السلام) همواره پناهگاه علمى امت بود، تا آن جا که بارها خليفه دوّم اين جمله را تکرار کرد : «لَوْلاَ عَلِيٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ».و در تعبير ديگرى گفت : «اللَّهُمَّ لاَ تُبْقِني لِمُعْضَلَة لَيْسَ لَهَا إبْنُ أبيطَالِب; خداوندا ! هرگاه مشکلى پيش آيد و على (عليه السلام) براى حل آن نباشد مرا زنده مگذار».و در تعبير ديگر : «لاَ اَبْقَانِيَ اللهُ بِأَرْض لَسْتَ فِيَها (يَا) أَبَا الْحَسَنِ; اى أبو الحسن ! خداوند مرا در سرزمينى که تو در آن نيستى زنده مگذارد»(7).اين مطلب به اندازه اى واضح بود که به گفته «ذهبى» در «التفسير والمفسّرون» اين جمله به صورت ضرب المثلى در ميان مردم درآمد که هر کجا در مطلبى درمى ماندند و شخص مورد نظر براى حل نبود مى گفتند : «قَضِيَّةٌ وَلاَ أَبَا حَسَن لَها; اين حادثه اى است که ابو الحسن براى حل آن نبود»(8).* * *2. روايت «انّ الأئمّة (عليهم السلام) من قريش»:در خطبه بالا به اين نکته اشاره شده بود که امامان از قريش و از نسل هاشمند، و ديگران صلاحيت امامت را ندارند، اين سخن هماهنگ است با روايات متعددى که در معروفترين منابع اهل سنت آمده است. از جمله :1ـ در «صحيح مسلم» از «جابر بن سمره» نقل شده که مى گويد : از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) شنيدم که مى فرمود : «لاَيَزَالُ الاْسْلاَمُ عَزِيزاً إلَى اثْنى عَشَرَ خَليفَةً ـ ثُمَّ قالَ کَلِمَةٌ لَمْ أَفْهَمْهَا ـ فقُلْتُ لإبَى مَا قَالَ ؟ قَالَ : فَقالَ کُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش; اسلام همواره عزيز خواهد بود تا 12 خليفه بر مسلمانان حکومت کند ـ سپس سخنى گفت که من نفهميدم ـ از پدرم سؤال کردم پيامبر (صلى الله عليه وآله) چه فرمود ؟ گفت : فرمود تمام آنها از قريشند»(9).اين روايات از طرق متعددى با مختصر تفاوتى نقل شده است.جالب اين که در يکى از طرق اين حديث در «صحيح مسلم» مى خوانيم که «جابر» در ذيل حديث مى گويد : «فَقَالَ (صلى الله عليه وآله) کَلِمَةٌ أَصَمَّنيها النَّاسُ فَقُلْتُ لأَبي مَا قَالَ ؟ قَالَ : کُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش; پيامبر (صلى الله عليه وآله) سخنى گفت که بر اثر سروصداهاى مردم، من آن را نفهميدم، به پدرم گفتم : پيامبر (صلى الله عليه وآله) چه فرمود ؟ گفت : فرمود : همه آنها از قريشند».در تعبير ديگرى مى خوانيم پيغمبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : «لاَ يَزَالُ الدِّينُ قَائِمَاً حَتّى تَقُومَ السَّاعَةُ أَوْ يَکُونَ عَلَيْکُمْ إثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً کُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش».اين تعبير نشان مى دهد که عمر خلفاى دوازدگانه تا پايان جهان ادامه خواهد يافت، و اين سخن کاملاً هماهنگ با عقيده شيعه است.2ـ در «صحيح بخارى» مى خوانيم که «جابر» مى گفت : از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) شنيدم که مى فرمود : «يَکُونُ إثْنَى عَشَرَ أَمِيراً فَقَالَ کَلِمَة لَمْ أَسْمَعْها فَقَالَ أَبِي انَّهُ قالَ کُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش; بعد از من 12 امير خواهد بود سپس سخنى فرمود : که آن را نشنيدم، پدرم گفت : حضرت فرمود : همه آنها از قريشند»(10).3ـ همين مضمون در «صحيح ترمذى» با تفاوت مختصرى آمده است و بعد از آن مى گويد : «هَذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحيِحٌ; اين حديثِ خوبِ صحيحى است»(11).4ـ در «صحيح ابى داود» نيز همين مضمون آمده است و تعبير حديث نشان مى دهد که پيامبر (صلى الله عليه وآله) آن را در ميان جمعيّت فرمود : زيرا در آن وارد شده است که وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : همواره اين دين، عزيز و نيرومند است تا 12 خليفه بر آن حکومت کند، مردم با صداى بلند تکبير گفتند(12).5ـ در «مسند احمد حنبل» نيز اين حديث در چند مورد آمده است(13).بعضى از محققان شماره طرق آن را در اين کتاب (مسند احمد) 34 طريق دانسته اند(14).بارها با علماء اهل سنّت درباره تفسيرِ احاديث فوق که در معروفترين منابع آنها آمده است، سخن گفته شده است، ولى هيچ کدام تفسير قانع کننده اى درباره 12 خليفه و يا 12 امير ارائه نداده اند; چرا که مطابق اعتقاد آنها عدد 12 براى آنها قابل تطبيق نيست، تنها طبق اعتقاد پيروان اهل بيت مى توان آن را تفسير کرد.* * *3. موقعيّت بنى هاشم در اسلام:در خطبه بالا اشاره اى به موقعيّت بنى هاشم در ميان قريش شده بود، و اين در واقع برگرفته از کلمات پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) است، از جمله در حديثى که در کتاب «فضايل الصحابة» احمد بن حنبل از «عايشه» نقل شده، چنين مى خوانيم : «قَالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) قَالَ لِي جَبْرَئيِلُ : يَا مُحَمَّدُ قَلَّبْتُ الاَْرْضَ مَشَارِقَها وَمَغارِبَها فَلَمْ أَجِدْ وُلْدَ أَب خَيْرَاً مِنْ بَنِي هَاشِم; پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) فرمود : جبرئيل به من چنين گفت : اى محمّد ! شرق و غرب جهان را زير ورو کردم و فرزندانى بهتر از بنى هاشم نيافتم»(15).روشن است همه بنى هاشم در اين حد از مقام نيستند، و ظاهراً حديث بيشتر ناظر به ائمّه معصومين (عليهم السلام) است.* * *پی نوشت:1. دکتر «ذهبى» در کتاب خود «التفسير والمفسرون» از ابن عباس چنين نقل مى کند : «مَا اَخَذْتُ مِنْ تَفْسيرِ القُرَآنِ إلاّ مِنْ عَليِّ ابْنِ أبيطَالِب : آنچه را از تفسير قرآن فراگرفتم از على ابن ابيطالب بود» (جلد 1، صفحه 89) و نيز از ابن عباس نقل شده است که مى گويد : «وَمَا عِلْمي وَعِلْمُ اَصْحَابِ مُحَمَّد فِي عِلْمِ عَلَيِّ إلاّ کَقَطْرَة فِي سَبْعَةِ أَبْحُر; علم و دانش من و تمام اصحاب محمّد (صلى الله عليه وآله) در برابر علم على (عليه السلام) مانند قطره اى است در برابر هفت دريا» ! (الغدير، جلد 2، صفحه 45 در شرح ديوان حسان).2. اسناد حديث ثقلين را در «پيام قرآن» جلد 9 به طور مشروح از صفحه 62 تا 71 آورده ايم.3. اين حديث را جمعى از حفاظ اهل سنت مانند «ابن عبدالبر» در «استيعاب» و «قاضى» در «مواقف» و «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه و «ابن طلحه شافعى» در «مطالب السئول» (الغدير، جلد 3 صفحه 96) و «ابن عساکر» در «تاريخ مختصر دمشق» (جلد 17 صفحه 301) آورده اند.4. اين حديث را «کنز العمال» در جلد 13 صفحه 114 آورده است. (شماره 36372).5. مدارک اين حديث را از کتب اهل سنت در احقاق الحق، جلد 3 صفحه 280 مطالعه فرماييد. در شواهد التنزيل حاکم حسکانى، جلد 1 صفحه 307 تا 310 رواياتى در اين زمينه آمده است.6. شرح اين مطلب را در جلد 4 همين کتاب در ذيل خطبه 93 آورده ايم.7. مرحوم «علامه امينى» اين تعبيرات را از کتب اهل سنت با مدارک دقيق نقل فرموده است. (الغدير، جلد 3 صفحه 97 تحت عنوان آراى صحابه درباره على (عليه السلام)).8. التفسير والمفسّرون، جلد 1 صفحه 89.9. صحيح مسلم، جلد 3 صفحه 1453 طبع بيروت دار التراث العربى.10. صحيح بخارى، جلد 3 جزء 9 صفحه 101 طبع دار الجيل بيروت.11. صحيح ترمذى، جلد 4 صفحه 501 طبع دار التراث الاحياء العربى بيروت.12. صحيح ابى داود، جلد 4 صفحه 106 (کتاب المهدى).13. مسند احمد، جلد 5 صفحه 89 ـ 90 ـ 101.14. به کتاب منتخب الاثر صفحه 12 و احقاق الحق جلد 13 مراجعه شود.15. فضايل الصحابه، جلد 2، صفحه 628، حديث 1073. 
شرح علامه جعفریفضيلت اهل بيت:«اين الذين زعموا انهم الراسخون في العلم دوننا كذبا و بغيا علينا ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم، و ادخلنا و اخرجهم. بنا يستعطي الهدي، و يستجلي العمي» (كجا هستند كساني كه گمان مي‌كنند كه آنان هستند كه در علم راسخ‌اند نه ما- گماني كه دروغ و تعدي برحق ما است، خداوند سبحان ما را بلند و آنها را پست قرار داده و براي ما عطا فرموده و آنان را محروم ساخته است و ما را به عالم حق و حقيقت داخل و آنان را خارج نموده است، بوسيله ما هدايت از خدا التماس مي‌شود و ظلمت و تاريكي برطرف مي‌گردد).راسخون در علم چه كساني هستند؟ آيه 7 از سوره آل‌عمران چنين است: هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تاويله و ما يعلم تاويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون امنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولوا الالباب. (او است خداوندي كه كتاب را به تو فرستاد. قسمتي از آن آيات محكمه است كه اصل كتاب است و قسمت ديگر متشابهات است. اما كسانيكه در دلهاي آنان لغزشي است از متشابهات تبعيت مي‌كنند و منظور آنان فتنه برپا كردن و تاويل آن متشابهات (بدلخواه خويش) است و نمي‌داند تاويل آن را مگر خدا و راسخان در علم مي‌گويند ما به آن ايمان آورديم، همه آنها از نزد پروردگار ماست و متذكر نمي‌شود مگر خردمندان.)مرحوم علامه طباطبائي و ديگر مفسران در تفسير اين آيه و اينكه (واو) در سر (و الراسخون في العلم) براي استيناف است يا واو عاطفه است مطالب مفصلي ايراد كرده‌اند كه مراجعه به آنها در اين مورد بسيار مفيد است. چند مسئله را در توضيح اين آيه شريفه براي تبيين جمله مورد تفسير متذكر مي‌شويم:مسئله يكم- گفته شده است: اگر علم به تاويل متشابهات قرآن را منحصر به خدا بدانيم بطوريكه هيچ كسي نتواند متشابهات را تاويل كند، نازل كردن آنها براي بشريت بي‌فائده خواهد بود، پس قطعي است كه بايد اشخاصي وجود داشته باشند كه توانايي تاويل متشابه را داشته باشند و ساير مردم از آن اشخاص بياموزند، بنابراين، (واو) در (و الراسخون في العلم) واو عاطفه مي‌باشد. پاسخ اين نظريه با توجه به حصر قطعي در آيه مستفاد از حرف نفي (لا) (و لا يعلم) و حرف استثناء (الا) در (الا الله) روشن مي‌شود، با اين بيان كه اين حصر كه در آيه (و لا يعلم تاويله الا الله) علم تاويل را منحصر به خدا مي‌كند. اولا اگر و الراسخون في العلم (راسخان در علم) را به لفظ جلاله (الله) عطف كنيم. با نظر باينكه منظور صاحبان اين نظريه، همه علماء صاحب نظر مي‌باشد. (نه عده خاصي كه پيامبر و ائمه معصومين مي‌باشند) از جهت قاعده ادبي صحيح نخواهد بود، زيرا حصر قطعي علم تاويل به خداوند متعال با شركت هزاران عالم صاحب‌نظر در همين علم تاويل بهيچ وجه صحيح نيست. و ثانيا در امثال اين موارد، روش آيات چنين است كه خداوند سبحان وقتي كه مردم باايمان را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله هم در ميان آنان وجود دارد درباره يك موضوع بيان مي‌فرمايد، رسول خدا صلي الله عليه و آله را نيز قبلا متذكر مي‌شود و اين نكته بسيار عالي است كه مرحوم علامه طباطبائي در تفسير آيه مورد بحث آن را مطرح نموده است. مانند:1- آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون (البقره آيه 285) (رسول خدا (ص) به آنچه كه از پروردگارش به او نازل شده است ايمان آورده است و (همچنين) مردم باايمان)2- ثم انزل الله سكينته علي رسوله و علي المومنين (التوبه 26) (سپس خداوند آرامش خود را به پيامبرش و به مردم باايمان نازل فرمود.)3- لكن الرسول و الذين آمنوا معه (التوبه آيه 88) (ولكن پيامبر (ص) و كساني كه با او ايمان آورده‌اند.)4- و هذا النبي و الذين آمنو (آل عمران آيه 68) (و اين پيامبر و كساني كه ايمان آورده‌اند.)5- لا يخزي الله النبي و الذين آمنوا (التحريم آيه 8)، (خداوند پيامبر و كساني را كه ايمان آورده‌اند خوار و پست نمي‌سازد.)بنابراين، همانطور كه علامه طباطبائي متوجه شده است مي‌بايست آيه مورد تفسير چنين باشد: و لا يعلم تاويله الا الله و رسوله و الراسخون في‌العلم (و نمي‌داند تاويل آن متشابه را مگر خدا و رسول خدا و راسخان در علم). و اينكه گفته شده است اگر علم تاويل متشابه منحصر به خدا باشد، و هيچ كس نداند چه فائده‌اي بر نزول آيات متشابه مي‌توان تصور نمود؟ پاسخ آن با توجه به اينكه خداوند علم تاويل را به اشخاص مخصوصي از بندگان خود كه پيامبر و ائمه معصومين مي‌باشند تعليم داده و مردم ديگر بايد از آنان فرا بگيرند. همانگونه كه خداوند متعال علم غيب را كه در انحصار خود او است. مورد استثنا قرار داده و فرموده است: عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول (الجن آيه 26-27) (خداوند عالم غيب است و هيچ كس را به غيب خود مطلع نمي‌سازد مگر به پيامبر و رسولي كه مورد رضايت او است) و اين نكته را نيز علامه طباطبائي متذكر شده است.مسئله دوم- اينكه خداوند متعال در اين آيه شريفه يكي از صفات راسخين در علم را كه عبارتست از ايمان به متشابه و باينكه همه قرآن اعم از محكم و متشابه از نزد خدا است. متذكر شده است منافاتي با اين حقيقت ندارد كه منابع ديگر اثبات كند كه همين راسخون در علم، به تاويل متشابهات عالمند و ديگر مردم بايد از آنان بياموزند.مسئله سوم- اگر بر فرض غير صحيح بگوييم: واو در و الراسخون في العلم عاطفه است و معناي آيه چنين است كه (و نمي‌داند تاويل متشابه را مگر خداوند و راسخون در علم، باز نمي‌توانيم راسخون در علم) را به هر كسي كه از طرق معمولي مقداري علم به دست آورده، اطلاق كنيم. همه ما از اين جريان اطلاع داريم كه هيچ مفسر و فقيه و متكلم و حكيم و فيلسوفي كه منابع علم و معرفت آنان همين حواس و انديشه و تعقل و منقولات است، نمي‌توانند ادعاي رسوخ در علم (استحكام غير قابل تزلزل و قطعي مطلق) داشته باشند و چنين ادعايي هم هيچ كس نكرده است. آيا امثال فخررازي‌ها نگفته‌اند: نهايه اقدام العقول عقال و اكثر سعي العالمين ضلال و لم نستقدمن علمنا طول بحثنا سوي ان جمعنا فيه قيل و قال (نهايت كوشش عقول بشري بند و زنجيري است كه نمي‌تواند از آن رهايي يابد و اكثر تلاش عالميان گمراهي است و ما از علم خود در طول عمرمان استفاده نكرديم، مگر اينكه مشتي قيل و قال براي خود اندوختيم) از طرف ديگر با توجه به منابع قطعي كه رسوخ در علم را براي اميرالمومنين و ائمه عليهم‌السلام اثبات مي‌كند. بايد اين معني را براي راسخين در علم قبول كنيم كه منظور آن بزرگوار و اولاد معصومين او مي‌باشند.از آنجمله: حديث بسيار معروف از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كه شيعه و سني آنرا به تواتر نقل كرده‌اند: انا مدينه العلم و علي بابها (من شهر علمم و علي در آن شهر است) و در جمله‌اي كه آن حضرت فرمود: سلوني قبل ان تفقدوني (بپرسيد از من پيش از آنكه من از ميان شما بروم) و آن حديث معروف كه مي‌گويد: اقضاكم علي (قاضي‌ترين شما علي) است و در همين خطبه كه مورد تفسير ما است. مي‌فرمايد: اين الذين زعموا انهم الراسخون في العلم دوننا كذبا و بغيا علينا (كجا هستند كساني كه به دروغ و از روي تعدي بر ما گمان كرده‌اند: آنان هستند راسخان در علم، نه ما.) اين تحدي و تهديد روشنترين دليل آن است كه مقصود خداوند متعال از راسخان در علم مردم معمولي نيستند كه علوم آنان بجهت ابتناء به اصول و مقدمات غير يقيني متزلزل است، و كساني بايد باشند كه منابع علم آنان وصل به ماوراي طبيعي باشد.محمد بن يعقوب كليني در كتاب كافي چند باب آورده است كه دلالت بهمين معني دارند كه راسخون در علم علي (ع) و اولاد معصومين او مي‌باشند. از آنجمله:1- باب ان الراسخين في العلم هم الائمه عليهم‌السلام2- باب ان من وصفه الله تعالي في كتابه بالعلم هم الائمه عليهم‌السلام (در اين كه كساني كه خداوند آنان را با علم توصيف فرموده است، ائمه عليهم‌السلام هستند)3- باب ان الائمه اوتوا العلم و اثبت في صدورهم (در اينكه ائمه عليهم‌السلام كساني هستند كه به آنان علم داده شده و در سينه‌هاي آنان ثبت و رسوخ پيدا كرده است)4- باب ان الائمه معدن العلم و شجره النبوه و مختلف الملائكه (در اينكه ائمه معادن علم و درخت نبوت و مورد تردد فرشتگان هستند)5- باب ان الائمه ورثوا علم النبي و جميع الانبياء و الاوصياء الذين من قبلهم (در اينكه ائمه علم پيامبر اسلام و جميع پيامبران و اوصياء پيش از خود را به ارث برده‌اند)6- باب ان الائمه عليهم‌السلام عندهم جميع الكتب التي نزلت من عند الله عز و جل و انهم يعرفونها علي اختلاف السنتها7- باب انه لم يجمع القرآن كله الا الائمه عليهم‌السلام و انهم يعلمون علمه كله (در اينكه جز ائمه عليهم‌السلام كسي همه قرآن را جمع نكرده و آنان هستند كه همه علم قرآن را جمع نكرده و آنان هستند كه همه علم قرآن را مي‌دانند)8- عن سلمه بن كهيل، عن الصنابجي عن علي قال قال رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم: انا دار الحكمه و علي بابها (من خانه حكمتم و علي در آن است)9- احمد بن عمران بن سلمه (كه مورد وثوق و عادل و مورد رضايت بود) نقل مي‌كند از سفيان ثوري از منصور از ابراهيم از علقمه، از عبدالله، او مي‌گويد: كنت عند النبي صلي الله عليه و آله و سلم فسئل عن علي فقال: قسمت الحكمه عشره اجزاء فاعطي علي تسعه اجزاء و الناس جزء واحدا10- عبايه از عبدالله بن عباس از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود: علي عيبة علمي (علي ظرف (يا جايگاه) علم من است)11- از عبدالله بن عمرو: رسول خدا (ص) در حال مرض فرمود: بگوييد: برادرم بيايد، عثمان را خواستند، پيامبر از وي روگرداند، سپس فرمود: بگوييد برادرم بيايد علي بن ابيطالب را خواستند، پرده‌اي روي او انداخت و با يكديگر صحبت كردند، وقتي كه علي از نزد پيامبر عليهماالسلام بيرون آمد. از وي پرسيدند: پيامبر به تو چه گفت؟ علي فرمود: علمني رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم الف باب يفتح من كل باب الف باب. پيامبر هزار باب از علم براي من تعليم فرمود كه از هر باب هزار باب باز مي‌شود.****«ان الائمه من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم لا تصلح علي سواهم و لا تصلح الولاه من غيرهم» (قطعي است كه امامان از قريشند كه در اين شعبه از هاشم كاشته شده‌اند، و امامت براي غير آنان شايسته نيست (و از غير زمامداران هاشمي لياقت ندارند.)امامت از فرزندان هشام قريش است و غير قريش صلاحيت اين مقام الهي را ندارند:اينكه مقام پيشوايي از نسل شخصي معين (هاشم) تعيين شده است،نبايد با اين علوم و معارف محدودي كه درباره نيروها و استعدادها و اسرار نهفته در انسان داريم، مورد انكار و ترديد قرار بگيرد. لذا اگر چنين ادعا كنيم كه خداوند سبحان رازي در وجود حضرت هاشم به وديعت نهاده است كه زمامداران برحق اسلامي بايد از نسل آن بزرگوار باشند هيچ علمي شايستگي رد و طرد چنين ادعايي را ندارد، همانگونه كه پيامبراني متعدد از نسل حضرت ابراهيم خليل علي نبينا و عليهم‌السلام به وجود آمدند البته اين معنايش آن نيست كه هر كس از نسل حضرت ابراهيم خليل يا حضرت هاشم باشد، صلاحيت پيشوايي دارد، بلكه قضيه اينست كه پيامبران بعد از ابراهيم (ع) از نسل آن حضرت و پيشوايان اسلامي از حضرت هاشم مي‌باشند.مرحوم محقق خوئي در شرح نهج‌البلاغه شرط قرشي بودن را براي امامت از هر دو طائفه شيعه و سني نقل نموده است. ما در اينجا بطور خلاصه آن احاديثي را كه محقق مزبور براي شرط مذكور آورده است، متذكر مي‌شويم:1- محمد بن اسماعيل البخاري در كتاب صحيح خود (صحيح بخاري) از عبدالملك نقل كرده است كه جابر بن سمره شنيدم كه گفت: از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مي‌فرمود؟ (يكون بعدي اثنا عشر اميرا فقال: كلمه لم اسمعها، فسالت ابي ماذا قال؟ قال: انه قال: كلهم من قريش.2- بخاري روايت مزبور را از ابن‌عينيه چنين نقل فرموده است: قال رسول‌الله لا يزال امر الناس ما ضياما وليهم اثنا عشر رجلا، ثم تكلم بكلمه خفيف علي، فسالت ابي ماذا قال رسول‌الله؟ فقال: قال: كلهم من قريش.3- مضمون روايت فوق را مسلم در صحيح خود بطور مسند از حصين از جابر بن سمره نقل كرده است.4- باز مسلم در صحيح خود از عبدالمك بن عمير از جابر بن سمره همين مضمون را روايت نموده است.5- باز همين مضمون را مسلم در صحيح از سماك بن حرب از جابر بن سمره.6- باز همين مضمون را مسلم در صحيح خود از احمد بن عون بن عثمان از الشعبي از جابر بن سمره نقل نموده است.7- الحميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين گفته است: و در روايت مسلم از حديث عامر بن ابي‌وقاص از نامه‌اي كه جابر بن سمره براي او نوشته و آن را بوسيله نافع به او فرستاده است، نقل نموده است كه در آن نامه چنين آمده است كه براي من خبر بده از چيزي كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شنيده‌اي، پس براي من چنين نوشت: شنيدم كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روز جمعه‌اي كه در شامگاه آن اسلمي سنگسار شده بود، لا يزال هذا الدين قائما حتي تقوم و يكون عليهم اثني عشر خليفه كلهم من قريش … (اين دين به بقاي خود استمرار پيدا مي‌كند تا دوازده خليفه كه همه آنان از قريشند زمامداري آن را بعهده داشته باشد.سيد بحراني پس از وارد كردن اين اخبار هفتگانه و ده روايات ديگر از طريق اهل سنت از جابر بن سمره چنين مي‌گويد: يحيي بن المحسن البطريق در كتاب المستدرك متذكر شده است كه در كتاب العمده 20 سند براي روايت مورد بحث نقل كرده است (ان الخلفاء بعد اثنا عشر خليفه) يعني خلفاء بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم 12 خليفه‌اند. همه اين اسناد از صحاح است. از صحيح بخاري 3 سند، از صحيح مسلم 9 سند و از صحيح ابوداوود 3 سند و از الجمع بين الصحاح 2 سند و الجمع بين الصحيحين- حميدي 3 سند. و همه اين روايات دلالت گويا به اين دارند كه دين اسلام به عزت خود پايدار مي‌ماند، مادامي كه 12 خليفه كه همه آنان از قريشند، امامت آن را به عهده بگيرند. سپس مرحوم محقق هاشمي خوئي چهارده سند ديگر نقل نموده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس در دنباله اين سخنان كسانى را كه مى پندارند از او برترند مورد پرسش قرار مى دهد، بايد دانست كه اينها دسته اى از اصحاب بودند كه هر كدام در يكى از علوم، ادّعاى برترى مى كردند، يكى مدّعى بود كه به واجبات احكام دين آگاهتر است، ديگرى ادّعا داشت كه قرائت قرآن را بهتر مى داند، يكى هم خود را داناتر به احكام حلال و حرام قلمداد مى كرد، و اين را از پيامبر خدا (ص) روايت كرده اند كه: زيد بن ثابت از ميان شما به واجبات احكام داناتر، و أبىّ به قرائت قرآن آگاهتر است، اين را نيز از آن حضرت نقل كرده اند كه فرموده است: على از همه شما به داورى بيناتر است.پرسش امام (ع) از اينها بر سبيل انكار است از اين رو ادّعاى آنها را نادرست شمرده است، بارى، اگر آنچه را روايت كرده اند و ذكر كرديم درست باشد با توجّه به اين كه داورى نيازمند همه آن فضيلتهايى است كه آنها براى ديگران ادّعا كرده اند ثابت مى شود كه على (ع) بر آنها برترى دارد، زيرا طبق همين روايات آن حضرت داراى همه فضايلى است كه هر كدام از ديگران يكى از اين فضيلتها را داراست، و اگر اين روايات آنها نادرست باشد با توجّه به انوار فضايل بى شمار آن حضرت كه آفاق را پر كرده و بر صفحه دلها نقش بسته است، افضليّت آن بزرگوار از هر جهت ثابت است، و به همين علّت هم سخنان آن دسته از صحابه كه چنين ادّعاهايى را داشته اند تكذيب شده است.سپس امام (ع) به انگيزه اى كه آنها را وادار به اظهار چنين ادّعاهايى كرده است اشاره مى كند و فرموده است: «أن رفعنا اللّه» يعنى: خداوند مرتبه ما را در دنيا و آخرت بالا برد و بر عموم مردم برترى داد، أن و ما بعد آن بنا بر اين كه مفعول له است منصوب است. «و أعطانا» يعنى: سرورى و پيامبرى داد و ديگران را از آن بى بهره ساخت، همچنين از جمله آنچه به ما عطا فرموده اين كه ما را در دايره عنايت خاصّه خود وارد و آنها را از آن بيرون كرده است.فرموده است: «بنا يستعطى الهدى و يستجلى العمى»:واژه عمى (كورى) را براى جهل و نادانى استعاره آورده است، و با كلمه استجلاء (روشنى خواستن) آن را ترشيح داده است، و چون ائمّه (ع) اذهان خلق را براى پذيرش انوار ربّانى آماده، و آنان را به سلوك در راه حقّ رهبرى و ارشاد مى كنند، لذا هدايت و رستگارى نيز به واسطه وجود آنها از خداوند خواسته مى شود، زيرا در پرتو شايستگى آنهاست كه نفوس بشرى هدايت مى يابد، و به سبب قانونهاى كلّى و جزيى دين كه به وسيله آنها به دست رسيده است زدودن زنگار جهل، و روشنايى معرفت، از پروردگار مسألت مى شود، و بيان امام (ع) نيز اشاره به قابليّت و كمال شايستگى آنها دارد.فرموده است: «إنّ الأئمّة من قريش...»:جمله فوق كه ائمّه (ع) از قريشند عينا همان نصّ مشهورى است كه از پيامبر خدا (ص) رسيده است و در باره اين كه امام (ع) آن را به خاندان هاشم تخصيص داده است بنا بر مذهب شيعه اين نصّى است كه مانند نصوص رسيده از پيامبر اكرم (ص) پيروى از آن واجب است، زيرا آنها امام (ع) را معصوم مى دانند، ديگر مسلمانان نيز پيروى از على (ع) را واجب مى شمارند، زيرا پيامبر (ص) فرموده است: «إنّه لمع الحقّ و أنّ الحقّ معه يدور حيث دار» يعنى: على (ع) با حقّ است و حقّ نيز با اوست و هرگز از هم جدا نمى شوند، امّا اين كه ائمّه مذكور چه كسانى هستند، بنا بر مذهب شيعه دوازده امامى، مراد خود آن حضرت و يازده تن از فرزندان آن بزرگوارند كه هر يك از آنها بر امامت جانشين خود تصريح كرده است و عصمت همگى آنان نزد اين طايفه ثابت است، و گروههاى شيعه غير از دوازده امامى، هر كدام اين سخن را بر امامانى كه مورد اعتقاد آنهاست حمل كرده اند. منظور از جمله «لا تصلح على سواهم» اين است كه صلاح نيست امامت در دست ديگرى جز اينها باشد و حاكمان و امامانى غير از اينها صلاحيّت حكومت و خلافت را ندارند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 17 أين الّذين زعموا أنّهم الرّاسخون في العلم دوننا كذبا و بغيا علينا، أن رفعنا اللَّه و وضعهم، و أعطانا و حرمهم، و أدخلنا و أخرجهم، بنا يستعطى الهدى، و يستجلى العمى، إنّ الأئمّة من قريش، غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سويهم، و لا تصلح الولاة من غيرهم. (28765- 28654)اللغة:و (كذب) يكذب من باب حسب كذّبا و كذبا و كذبة و كذّبة و كذّابا و (البطن) دون القبيلة أو دون الفخد و فوق العمارة كذا في القاموس و قيل: أوّل العشيرة الشعب قال سبحانه: «وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا» ثمّ القبيلة، ثمّ البطن، ثمّ العمارة ثمّ الفخذ.الاعراب:و قوله: أين الذين، استفهام على سبيل التقريع و التوبيخ، و قوله: دوننا في محلّ النّصب حال من فاعل الرّاسخون و هو بمعنى سوى و غير مبنيّ على الفتح لملازمته الاضافة، و كذبا و بغيا منصوبان على الحال من فاعل زعموا و هما بمعنى الفاعل أي كاذبين في زعمهم، و علينا، متعلّق ببغيا، و أن رفعنا، في محلّ النّصب مفعول له لبغيا، أي بغيهم علينا لأنّ رفعنا اللَّه، و قوله: لا تصلح، فاعله راجع إلى الامامة المفهومة من قوله: إنّ الأئمة من قريش. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 21 المعنى:ثمّ إنّه لمّا أشار الى الحكمة في بعث الرّسل و نبّه على الغرض من التّكليف أردفه بقوله: كنايه (أين الّذين زعموا أنّهم الرّاسخون في العلم دوننا) و غرضه بذلك توبيخ الزّاعمين لذلك و الانكار عليهم و التّنبيه على أنّ الرّسوخ في العلم مخصوص بأهل بيت الولاية عليهم السّلام و أنّ غيرهم كاذب في دعوى الرّسوخ.و هذه الدّعوى منهم أعنى اختصاصهم بالرّسوخ قد شهد عليه البراهين العقلية و النقلية و نصّ عليه العامّة و الخاصّة.اما العامة فلما أورده الشّارح المعتزلي في شرح هذا المقام حيث قال: إنّه كناية و إشارة إلى قوم من الصّحابة كانوا ينازعونه الفضل، فمنهم من كان يدّعى له أنّه أفرض، و منهم من كان يدّعى له أنّه أقرء، و منهم من كان يدّعى له أنّه أعلم بالحلال و الحرام، هذا.مع تسليم هؤلاء له أنّه عليه السّلام أفضل «أقضى ظ» الامّة و أنّ القضاء يحتاج إلى كلّ هذه الفضائل و كلّ واحدة منها لا تحتاج إلى غيرها، فهو إذا أجمع للفقه و أكثرهم احتواء عليه إلّا أنه لم يرض بذلك، و لم يصدق الخبر «1» الذي قيل أفرضكم فلان إلى آخره، فقال إنّه كذب و افتراء حمل قوما على وضعه الحسد و البغى و المنافسة لهذا الحىّ من بني هاشم.و أما الخاصة فقد تظافرت رواياتهم على ذلك.ففي البحار من بصائر الدّرجات باسناده عن أبي بصير عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: نحن الرّاسخون في العلم و نحن نعلم تأويله.و من البصائر أيضا عن إبراهيم بن إسحاق عن عبد اللَّه بن حمّاد عن بريد البجلي «العجلى ظ» عن أحدهما عليهما السّلام في قوله تعالى: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرسول اللَّه أفضل الرّاسخين في العلم قد علّمه اللَّه جميع ما أنزله عليه من التنزيل و التأويل، و ما كان اللَّه لينزل عليه شيئا لم يعلّمه تأويله، و أوصياؤه من بعده يعلمونه كلّه.______________________________ (1) و هو ما رووه من أنّ أفرضكم زيد بن ثابت و أقرءكم ابىّ، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 22 و من مناقب ابن شهر آشوب عن أبي القاسم الكوفي قال: روى في قوله: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» إنّ الراسخون في العلم من قرنهم الرّسول بالكتاب و أخبر أنهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض.قال صاحب المناقب: و في اللّغة الرّاسخ هو اللّازم لا يزول عن حاله و ليس يكون كذلك إلّا من طبعه اللَّه على العلم في ابتداء نشوه كعيسى عليه السّلام في وقت ولادته قال: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ» الآية، فأما من يبقى السنين الكثيرة لا يعلم ثمّ يطلب العلم فينا له من جهة غيره على قدر ما يجوز أن يناله منه فليس ذلك من الراسخين يقال: رسخت عروق الشجر في الأرض و لا يرسخ إلّا صغيرا انتهى.و هذا هو الدّليل العقلى على اختصاص الرّسوخ لهم مضافا إلى الأدلّة الاخر لا نطول بذكرها.و لمكان الاختصاص كذب المدّعين للاتصاف بالرسوخ و الزاعمين لاختصاصه بهم دونهم بقوله (كذبا و بغيا علينا) و حسدا لنا و علّة كذبهم و بغيهم (أن رفعنا اللَّه و وضعهم) أى رفع اللَّه درجاتنا في الدّنيا و الآخرة على الكافّة و وضعهم.كما يدلّ عليه قوله سبحانه: «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ» فقد روى في غاية المرام من تفسير الثعلبي في تفسير هذه الآية برفع الاسناد إلى أنس بن مالك قال: قرء رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هذه الآية فقام رجل فقال: يا رسول اللَّه أىّ بيوت هذه؟ قال:بيوت الأنبياء، فقام إليه أبو بكر فقال: يا رسول اللَّه هذا البيت منها؟ يعني بيت عليّ و فاطمة، قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: نعم من أفاضلها، و بمعناها روايات اخر عامية و خاصية. (و أعطانا و حرمهم) أي آتانا النبوّة و الخلافة و الامامة و حرمهم هذه كما قال تعالى: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»، قال أبو جعفر عليه السّلام في المروّى من بصائر الدرّجات: فنحن الناس المحسودون على ما آتانا اللَّه من الامامة دون خلق اللَّه جميعا.و من مناقب ابن شهر آشوب و تفسير العياشي عن أبي سعيد المؤدب عن ابن عباس في قوله  «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» قال: نحن الناس و فضله النبوة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 23 (و أدخلنا) في عناية الخاصّة (و أخرجهم) منها و من جملة تلك العناية الخاصّة أنّه سبحانه أمر بسدّ الأبواب الشّارعة في المسجد غير باب أمير المؤمنين عليه السّلام، روى الحمويني بسنده عن بريد الأسلمي قال: أمر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بسدّ الأبواب فشقّ ذلك على أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فلمّا بلغ ذلك رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دعا الصّلاة جامعة حتّى إذا اجتمعوا صعد المنبر فلم يسمع لرسول اللَّه تحميدا و تعظيما في خطبة مثل يومئذ فقال: يا أيّها النّاس ما أنا سددتها و لا أنا فتحتها، بل اللَّه عزّ و جلّ سدّها، ثمّ قرء: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى »، و قال رجل: دع لى كوّة تكون في المسجد فأبى و ترك باب عليّ صلوات اللَّه عليه مفتوحا و كان يدخل و يخرج منه و هو جنب. (بنا يستعطى الهدى) لأنّهم عليه السّلام الأعلام و المنار و نور الأنوار و شموس الضّياء و كواكب الدّجى و نجوم الظّلماء، و الهداة لمن اهتدى في الآخرة و الاولى على ما مرّ تحقيقا و تفصيلا في شرح الخطبة الرابعة.استعاره وفاقيّة- استعارة مرشّحة (و يستجلى العمى) و هو استعارة وفاقيّة مرشّحة حيث استعير العمى للضلالة بجامع عدم الاهتداء و قرن بما يلايم المستعار منه و هو الاستجلاء.تعريف المسند اليه باللام (قصر) و قوله عليه السّلام (إنّ الأئمة من قريش) مأخوذ من الحديث النّبوي المعروف بين الفريقين حسب ما تطلع عليه في التنبيه الآتى، و هو مفيد للحصر كما نبّه عليه العلامة التفتازاني في باب تعريف المسند من شرح التلخيص حيث قال: إنّ المعرّف بلام الجنس إن جعل مبتدأ فهو المقصور على الخبر سواء كان الخبر معرّفا بلام الجنس أو غيره، نحو الكرم هو التقوى أي لا غيرها، و الأمير الشّجاع أي لا الجبان و الأمير هذا أو زيد أو غلام زيد أو كان غير معرّف أصلا نحو التوكل على اللَّه و التفويض إلى أمر اللَّه و الكرم في العرب و الامام من قريش لأنّ الجنس حينئذ يتّحد مع واحد ممّا يصدق عليه الخبر فلا يتحقّق بدون ذلك الواحد، لكن يمكن تحقّق واحد منه في الجملة بدون ذلك الجنس فيلزم أن يكون الكرم مقصورا على الاتّصاف بكونه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 24 في العرب، و لا يلزم أن يكون ما في العرب مقصورا على الاتصاف بالكرم، و على هذا القياس.قال المحقق الشريف في وجه إفادته القصر لأنّ المعنى أنّ كلّ توكّل على اللَّه و كلّ تفويض إلى أمر اللَّه و كلّ كرم في العرب فيلزم أن يكون الكرم مقصورا على الاتصاف بكونه في العرب، لأنّ كلّ فرد منه موصوف بكونه فيهم فلا يوجد فرد منه في غيرهم، و لا يلزم من ذلك أن يكون كلّ ما هو كائن في العرب موصوفا بكونه كرما، لئلا يلزم قصر الخبر على المبتدأ انتهى.فقد ظهر بذلك أنّه لاغبار على إفادته القصر و إن اختلف أنظارهم في وجه إفادته له، و ليكن هذا على ذكر منك تثنبّه به على فساد أكثر ما ذهب إليه المعتزلة في باب الامامة حسب ما حكاه الشّارح المعتزلي عنهم على ما تطلع عليه في التنبيه الآتي إنشاء اللَّه.و قوله: (غرسوا في هذا البطن) المعيّن (من هاشم) أراد به نفسه الشّريف مع الأحد عشر من ولده على ما هو مذهب أصحابنا الاماميّة المحقّة رضوان اللَّه عليهم و قوله: (لا تصلح) أي الامامة المستفادة من سوق الكلام (على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم) و هو تأكيد لما قد دلّ عليه القصر السّابق و اختصاص الامامة بالعترة الطاهرة أعنى الأئمة الاثنى عشر عليهم السّلام كما هو مدلول الفقرة الأخيرة.و وجهه أنّ للولاية و الامامة خصائص بها يتأهل لها، و تلك الخصائص موجودة فيهم غير موجودة في غيرهم، فلا تصلح إلّا لهم عليهم السّلام كما تقدّم تحقيق ذلك و توضيحه في شرح الفصل الخامس من الخطبة الثّانية في معنى قوله: و لهم خصائص حقّ الولاية، و فيهم الوصيّة و الوراثة.تنبيه:قال الشّارح المعتزلي في شرح قوله: إنّ الائمة من قريش إلى آخر الفصل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 25 ما لفظه: قد اختلف النّاس في اشتراط النّسب في الامامة.فقال قوم من قدماء أصحابنا: النّسب ليس فيها شرطا أصلا و أنّها تصلح في القرشيّ و غير القرشي إذا كان فاضلا مستجمعا للشّرائط المعتبرة و اجتمعت الكلمة و هو قول الخوارج.و قال أكثر أصحابنا و أكثر النّاس: إنّ النّسب شرط فيها و إنّها لا تصلح إلّا في العرب خاصّة و من العرب فقريش خاصّة.و قال أكثر أصحابنا: معنى قول النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: الأئمة من قريش أنّ القرشيّة شرط إذا وجد في قريش من يصلح للامامة فان لم يكن فيها من يصلح فليست القرشيّة شرطا فيها.و قال بعض أصحابنا. معنى الخبر أنّه لا يخلو قريش أبدا ممّن يصلح للامامة فأوجبوا بهذا الخبر وجود من يصلح من قريش لها في كلّ عصر و زمان.و قال معظم الزّيدية: إنّها في الفاطميّين خاصة من الطالبيين لا تصلح في غير البطنين و لا تصح إلّا بشرط أن يقوم بها و يدعو إليها فاضل زاهد عالم عادل شجاع سائس و بعض الزيدية يجيز الامامة في غير الفاطميّين من ولد عليّ و هو من أقوالهم الشاذّة.و أما الراوندية فانهم خصّصوها بالعباس و ولده من بطون قريش كلّها و هو القول الذي ظهر في أيام المنصور و المهدي.و أما الامامية فانهم جعلوها سارية في ولد الحسين عليه السّلام في الأشخاص المخصوصين و لا تصحّ عندهم لغيرهم.و جعلها الكيسانية في محمّد بن الحنفية و ولده.و منهم من نقلها منه إلى ولد غيره.ثمّ قال الشارح: فان قلت: إنك شرحت هذا الكتاب على قواعد المعتزلة و اصولهم فما قولك في هذا الكلام و هو تصريح بأنّ الامامة لا يصلح من قريش إلّا في بني هاشم خاصة و ليس ذلك بمذهب المعتزلة لا متقدّميهم و لا متأخّريهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 26 قلت: هذا الموضع مشكل ولى فيه نظر و إن صحّ أنّ عليا قاله كما قال لأنّه ثبت عندى أنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله قال: إنّه مع الحقّ و إنّ الحقّ يدور معه حيثما دار، و يمكن أن يتأوّل على مذهب المعتزلة فيحمل أنّ المراد به كمال الامامة كما حمل قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لا صلاة لجار المسجد إلّا في المسجد على نفي الكمال لا على نفى الصحّة، انتهى كلامه هبط مقامه.أقول محصّل: ما حكاه الشّارح من الأقوال و أورده في هذا المقام عن أصحابه المعتزلة و غيرهم عشرة.أمّا القول الأوّل فيبطله قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: الأئمة من قريش لافادته القصر و اشتراطه النّسب حسب ما عرفت سابقا.و أمّا القول الثاني فهو مسلّم لكن لا على اطلاقه بل بتقييد القرشي بالبطن المخصوص من هاشم أعنى عليا و ولده للأدلّة الآتية الدالة عليه مضافة إلى ما تقدّم من تصريح عليّ عليه السّلام به.و أمّا القول الثّالث ففيه إنا قدّمنا أنّ معنى النّبوى أنّه لا بدّ أن يكون الامام من قريش، و عليه فلا معنى لقولهم فان لم يكن فيها من يصلح فليست القرشيّة شرطا فيها، ضرورة أنه إذا لم تكن شرطا فيها على تقدير عدم وجود من يصلح لجاز أن يكون من غيرها لكنه باطل بمقتضى القصر و لازمه أنه إذا فرض عدم وجود من يصلح من قريش لها أن لا يكون هناك امام أصلا على ما هو قضية الشرطية المستفادة من القصر لا وجوده من غير قريش على ما زعموا.و أما القول الرّابع ففيه أنّ مفاد الخبر أنّ الامام لا بدّ أن يكون من قريش و أما أنّ قريشا لا بدّ أن يكون منهم في كلّ عصر و زمان من يصلح للامامة فلا دلالة للخبر عليه باحدى من الدلالات، نعم قد قامت الأدلّة العقلية و النقلية على ما تقدّمت في شرح الفصل الخامس عشر من الخطبة الاولى و في غيره أيضا على أنّ الزّمان لا يخلو من حجّة، فيضمّ قوله: إنّ الأئمة من قريش إلى تلك الأدلّة يثبت أنّ قريشا لا تخلو من أن يكون منهم في كلّ عصر إمام، نظير دلالة قوله سبحانه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 27 «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ» بضميمة قوله: «وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً» على أنّ أقل مدّة الحمل ستة أشهر إلّا أنه دلالة تبعيّة غير مقصودة.و أما القول الخامس فهو مسلّم لكن لا في مطلق الطالبى و الفاطمي، بل في الأشخاص المخصوصة أعنى الأئمة الاثنى عشر، و ما ذكروه من الشروط أعنى القيام و الدّعوة و السياسة لم يدلّ عليها دليل من الكتاب و السنة، و عمدة شروطها العصمة و النص و الأفضلية، و لها شرايط اخر مذكورة في الكتب الكلامية لأصحابنا و أما القول السادس و السابع فشاذّان ضعيفان لا يعبأ بهما مع قيام الأدلّة القاطعة على خلافهما.و أما القول الثامن فهو المذهب الحقّ الذى أحقّ أن يدان و يتّبع، و عليه دلّت النصوص المعتبرة المتواترة.و أما القول التاسع و العاشر فكالسادس و السابع ضعيفان أيضا، هذا.و بقى الكلام مع الشارح فيما ذكره جوابا عن الاعتراض الذى أورده على نفسه أعني قوله قلت: هذا الموضع مشكل ولى فيه نظر إلى قوله: حيثما دار.فأقول: هذا الجواب يستشمّ منه ميل الشارح إلى مذهب الشيّعة الاماميّة كما هو زعم بعض العامّة بل أكثرهم حيث ينسبونه إلى التشيّع و يتبرّون منه إلّا أنّ أكثر كلماته صريحة في اختياره مذهب الاعتزال حسب ما عرفتها و ستعرفها إنشاء اللَّه في تضاعيف الشرح على ما جرى عليه ديدننا و التزمنا به من حكاية كلّما وقع فيه منه خطاء و زلّة من كلامه و تعقيبه بالتنبيه على هفواته و آثامه.ثمّ أقول: إنّ هذا الموضع ليس محلّ اشكال و لا نظر لأنّ صحّة الرّواية لا غبار عليها فانّها و إن رواها السيّد (ره) على نحو الارسال إلّا أنّ مضمونها معتضد و موافق للاخبار النبوية و غير النّبوية المعتبرة العاميّة و الخاصيّة القطعيّة السّند حسب ما تعرف جملة منها عن قريب انشاء اللَّه تعالى، و بالجملة فليس الدليل منحصرا في المقام في هذه الرّواية حتّى يستشكل في صحّتها، بل لنا على هذه الدّعوى أدلّة قاطعة متظافرة بل متواترة حسب ما تطلع عليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 28 و أما قول الشارح و يمكن أن يتأوّل و يطبق على مذهب المعتزلة ففيه:أولا إنّ الامامة منصب إلهي و ملك عظيم غير قابل للكمال و النّقصان و الشدّة و الضّعف، بل لها شروط و خصال بها يتأهّل لها، فحيث ما وجدت تلك الشّرائط وجدت، و حيث ما انتفت انتفت، فلا معنى لحمل قوله عليه السّلام: الأئمة من قريش، على الامامة الكاملة إذ ليس لنا إمامة ناقصة.اللهمّ إلّا أن يجعل المراد بالامام معناه اللّغوى أعنى مطلق المقتدى فحينئذ يصحّ توصيفه بالكمال و النّقصان، فيراد بالكامل الأئمة الّذين يهدون بالحقّ و به يعدلون، و بالنّاقص الأئمة الذين يدعون إلى النّار و هم للحقّ جاهدون، و على ذلك فيكون معنى قوله: الأئمة من قريش آه، المقتدين الكاملين يعني أئمة الهدى من قريش غرسوا في البطن المخصوص من هاشم، فلا ينافي وجود المقتدين الناقصين أعني أئمة الضّلال من غير ذلك البطن.لكن هذا المعنى مضافا إلى أنّه مجاز ممّا لا يلتزم به الشّارح، لأنّ غرضه من حمل الحديث على كمال الامامة، و من تمحّل ذلك التّأويل إنّما هو تصحيح مذهب المعتزلة و رفع تضادّ الحديث لذلك المذهب، فكيف يقرّ و يذعن بضلال أئمته و له أن يجيب عن ذلك و يقول إنّ المراد بالإمام الكامل الأفضل و الأجمع للخلال  «1» الحميدة، و بالنّاقص من دون ذلك كما يؤمى إليه اعترافه وفاقا لأصحابه المعتزلي بأنّ عليّا أفضل من سائر الخلفاء على ما تقدّم تفصيلا حكاية عنه في المقدّمة الثانية من مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية.إلّا أنّه يتوجّه عليه ما قدّمناه في المقدّمة المذكورة في المقصد الثّاني منها من أنّه بعد القول و الالتزام بأفضليّة أمير المؤمنين عليه السّلام لا يبقى لغيره إمامة و خلافة أصلا، لقبح ترجيح المرجوح على الراجح و غير الأفضل على الأفضل عقلا و شرعا فيبقى ايراد الذي أوردناه أعنى عدم كون الامامة قابلة للنّقصان على حالها.______________________________ (1) الظاهر الخصال يكون صحيحا و ان كان فى الاصل الخلال منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 29 و ثانيا إنّ بعد الغضّ عمّا قلنا و المماشاة نقول: إنّ قوله: الأئمة من قريش، جمع محلّى باللّام و كذلك قوله، لا تصلح الولاة من غيرهم، و الجمع المحلّى مفيد للعموم و حقيقة في الاستغراق الحقيقي على ما قرّر في الاصول و حملها على الأئمة و الولاة الكاملين يوجب صرف الاستغراق إلى المجاز أعنى الاستغراق العرفي و الأصل في الاستعمال الحقيقة.لا يقال: لا نسلّم كون اللّام في لفظ الأئمة و الولاة للاستغراق، و إنّما هى للجنس كما صرّح به العلامة التّفتازاني على ما حكيته عنه فيما تقدّم، و عليه فلا ينافي كون بعض أفراد الأئمة أعني غير الكاملين من غير قريش.لأنّي أقول: مراده من الجنس هو الاستغراق، لأنّه صرّح في باب تعريف المسند إليه بكون الاستغراق قسما من الجنس تبعا لصاحب التلخيص، و يومى إلى ذلك أيضا ما قال المحقق الشريف: من أنّ معنى قولنا: التوكّل على اللَّه و الكرم في العرب، أنّ كلّ توكّل على اللَّه، و كلّ كرم في العرب، سلّمنا و لكن نقول إنّ كون بعض أفراد الأئمة من غير قريش ينافي القصر المستفاد من الحديث على ما حقّقه المحقّقان المذكوران و قدّمنا حكايته عنهما فيما تقدّم.هذا كلّه مضافا إلى وقوع التّصريف «يح ظ» في الأخبار النبويّة الآتية بالاستغراق الحقيقي و عدم احتمالها للتأويل لكونها نصّا في العموم و هو مؤكّد لكون الاستغراق هنا أيضا حقيقيا.و ثالثا انّ قياس الحديث على نحو لا صلاة لجار المسجد و التمثيل به فاسد ضرورة أنّ لاء النّافية للجنس موضوعة لنفى الماهيّة و حقيقة فيه كما في لا رجل في الدّار، و استعماله في نفى صفة من صفات الجنس كالصّحة و الكمال و نحوهما مجاز لا يصار إليه إلّا بدليل، و قد قام الدّليل على إرادة المعنى المجازي نحو لا صلاة لجار المسجد إلّا في المسجد، و لا طلاق إلّا بشهود، و لا نكاح إلّا بوليّ، و لا عتق إلّا في ملك، و ما ضاهاها، لعلمنا بأنّ الماهيّة موجودة فيها جزما، و إنما المنفىّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 30 صحّتها أو كمالها، و أما فيما نحن فيه فأصالة الحقيقة محكمة لم يقم دليل على خلافها، فلا وجه للتأويل بكمال الامامة على ما زعمه.إذا عرفت ذلك فلنتصدّ لذكر الأخبار الدّالة على أنّ الأئمة كلّهم من قريش و أنّ الامامة مخصوصة بعليّ أمير المؤمنين عليه السّلام و ولده الأحد عشر، و هى كثيرة جدّا عاميّة و خاصيّة و نحن نوره طائفة منها من طريق العامّة لكونها أقلع لعذر الخصم و أبلغ حجّة، نرويها من كتاب غاية المرام للسيّد المحدّث العلّامة السيّد هاشم البحراني و هو أحد و عشرون حديثا.الاول أبو عبد اللَّه محمّد بن إسماعيل البخاري في صحيحه عن عبد الملك قال:سمعت جابر بن سمرة قال: سمعت النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول: يكون بعدي اثنا عشر أميرا فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كلمة لم أسمعها فسألت أبي ما ذا قال؟ قال: إنّه قال: كلّهم من قريش.الثاني البخاري رفعه إلى ابن عيينة قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لا يزال أمر النّاس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا، ثمّ تكلّم بكلمة خفيت علىّ فسألت أبي ما ذا قال رسول اللَّه؟ فقال: قال: كلّهم من قريش.الثالث مسلم في صحيحه مسندا عن حصين عن جابر بن سمرة قال: دخلت مع أبي على النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فسمعته يقول: إنّ هذا الأمر لا ينقضي حتّى يمضي فيه اثنا عشر خليفة، قال: ثمّ تكلّم بكلام خفي عليّ قال: فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش.الرابع مسلم في صحيحه قال: حدّثنا ابن أبي عمر و قال: حدّثنا سفيان عن عبد الملك بن عمير عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول: لا يزال أمر النّاس ماضيا ما وليّهم اثنى عشر رجلا ثمّ تكلّم النّبي بكلمة خفيت علىّ فسألت أبي ما ذا قال رسول اللَّه؟ فقال: قال: كلّهم من قريش.الخامس مسلم في صحيحه قال: حدّثنا هذاب بن خالد الأزدى قال: حدّثنا حمّاد بن سلمة عن سماك بن حرب قال: سمعت جابر بن سمرة يقول: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول: لا يزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة ثمّ قال كلمة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 31 لم أفهمها فقلت لأبي ما قال؟ فقال: قال: كلّهم من قريش.السادس مسلم في صحيحه قال حدّثنا أحمد بن عثمان النّوفلي حدّثنا أزهر حدّثنا أحمد بن عون بن عثمان عن الشعبي عن جابر بن سمرة قال: انطلقت إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و معي أبي فسمعته يقول: لا يزال هذا الدّين عزيزا منيعا إلى اثنى عشر خليفة فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كلمة أخفيها النّاس فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش السابع الحميدى في الجمع بين الصحيحين قال: و في رواية مسلم عن حديث عامر بن أبي وقاص قال: كتب إلىّ جابر بن سمرة مع غلامى نافع أن أخبرني بشيء سمعته من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فكتب إلىّ: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يوم جمعة عشيّة رجم الأسلمي قال: لا يزال الدّين قائما حتّى تقوم و يكون عليهم اثنى عشر خليفة كلّهم من قريش، الحديث.قال السيّد البحراني: بعد ايراد هذه الأخبار السّبعة و عشر روايات كلّها من طريق المخالفين عن جابر بن سمرة ما لفظه: أقول: قد ذكر يحيى بن الحسن البطريق في كتاب المستدرك أنّه ذكر في كتاب العمدة من طريق العامّة عشرين طريقا في أنّ الخلفاء بعده إثنا عشر خليفة كلّها من الصّحاح من صحيح البخاري ثلاثة طرق، و من مسلم تسعة، و من صحيح أبي داود ثلاثة، و في الجمع بين الصحاح الستة طريقين، و منها من الجمع بين الصحيحين للحميدى ثلاثة كلّها ينطق بأنه لا يزال الاسلام عزيزا إلى اثنى عشر خليفة و ماوليهم اثنى عشر خليفة كلّهم من قريش الثامن أبو علي الطبرسى الفضل بن الحسن في كتاب اعلام الورى من طريق المخالفين و هو عدّة روايات منها ما رواه عن أبي سلمة القاضي قال: أخبرنا أبو القاسم القسوى «أبو العباس النسوى خ» حدّثنا أبو بكر بن أبي شيبة حدّثنا حاتم بن إسماعيل عن المهاجر بن مسمار عن عامر بن سعد بن أبي وقاص قال: كتبت إلى جابر بن سمرة مع غلامي نافع أن أخبرني بشيء سمعته عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فكتب إليّ أني سمعت رسول اللَّه يوم جمعة عشية رجم الأسلمي يقول: لا يزال الدّين قائما حتى تقوم الساعة و يكون عليكم اثنى عشر خليفة كلّهم من قريش و سمعته يقول. أنا الفرط على الحوض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 32 التاسع ما رواه من طريق المخالفين الشيخ أبو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد عن محمّد بن عثمان الذهبي حدّثنا عبد اللَّه بن جعفر الرّقي قال: حدّثنا عيسى ابن يونس عن مجالد عن الشعبي عن مسروق قال: كنّا عند عبد اللَّه بن مسعود فقال له رجل: أحدّثكم بنبيّكم كم يكون بعده من الخلفاء؟ فقال له: نعم من الخلفاء عدّة نقباء موسى اثنى عشر خليفة كلّهم من قريش.العاشر ما رواه حمّاد بن زيد عن مجالد عن الشّعبي عن مسروق عن عبد اللَّه ابن مسعود و زاد فيه قال: كنّا جلوسا إلى عبد اللَّه يقرينا القرآن، فقال له رجل:يا عبد الرّحمن هل سألتم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كم يملك أمر هذه الأمّة خليفة بعده فقال له عبد اللَّه: ما سألني بها أحد منذ قدمت العراق، نعم سألنا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال: اثنى عشر عدّة نقباء بني اسرائيل.الحادى عشر ما رواه عبد اللَّه بن أبي اميّة مولى مجامع عن يزيد الرّفاشي عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لم يزل هذا الدّين قائما إلى اثنى عشر من قريش فاذا مضوا هاجت الأرض بأهلها.الثاني عشر ما رواه سليمان بن أحمر قال: حدّثنا أبو عون عن الشّعبي عن جابر بن سمرة أنّ النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: لا يزال أهل هذا الدّين ينصرون على من ناداهم الى اثنى عشر خليفة فجعل الناس يقومون و يقعدون، و تكلّم بكلمة لم أفهمها فقلت لأبي أو لأخي: أيّ شيء قال؟ قال: كلّهم من قريش.الثالث عشر ما رواه قطر بن خليفة عن أبي خالد الوالبي عن جابر بن سمرة عن النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مثله.الرابع عشر ما رواه سهل بن حماد عن يونس بن أبي يعفور قال: حدّثني عون بن أبي جحيفة عن أبيه قال: كنت عند رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و عمّي جالس بين يدي فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 33 رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله لا يزال أمر امّتي صالحا حتّى يمضى اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش اسم أبي جحيفة وهب بن عبد اللَّه.الخامس عشر ما رواه الليث بن سعد عن خالد بن زيد عن سعد بن أبي هلال عن ربيعة بن سيف قال: كنّا عند شقيق الأصبحي فقال: سمعت عبد اللَّه بن عمر يقول: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول: يكون خلفي اثنى عشر خليفة.السادس عشر ما رواه الشيخ أبو عبد اللَّه جعفر بن محمّد بن أحمد الدورستي في كتابه في الرّد على الزّيدية قال: أخبر أبي قال: أخبرنا الشيخ أبو جعفر بن بابويه قال: حدّثنا محمّد بن عليّ ماجيلويه عن عمّه عن أحمد بن أبي عبد اللَّه عن أبيه عن خلف بن حماد الأسدي عن الأعمش عن عباية بن ربعي عن ابن عباس قال:سألت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله حين حضرته وفاته فقلت إذا كان ما نعوذ باللَّه منه فإلى من؟فأشار إلى عليّ عليه السّلام فقال: هذا، فانّه مع الحقّ و الحقّ معه ثمّ يكون بعده أحد عشر إماما مفترضة طاعتهم كطاعته.السابع عشر الدورستي أيضا قال: أخبرنا أبو عبد اللَّه محمّد بن وهبان قال: حدّثنا أبو بشر أحمد بن إبراهيم بن أحمد قال: أخبرنا محمّد بن زكريّا بن دينار العلائي حدّثنا سليمان بن إسحاق عن سليمان بن عبد اللَّه بن العبّاس قال: حدّثني أبي قال: كنت يوما عند الرّشيد فذكر المهدي و ما ذكر من عدله فأطنب من ذلك فقال للرّشيد: إنّي أحسبكم أنكم تحسبونه أبا المهدي حدثني أبي عن أبيه عن جدّه عن ابن عبّاس عن أبيه العباس بن عبد المطلب أنّ النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: يا عم تملك من ولدي اثنى عشر خليفة ثمّ يكون امور كريهة و شدّة عظيمة ثمّ يخرج المهدي من ولدي يصلح اللَّه أمره في ليلة فيملاء الأرض عدلا كما ملئت جورا يمكث في الأرض ما شاء اللَّه ثمّ يخرج الدّجال.قال أبو عليّ الطبرسي عقيب هذه الأخبار و ما بمعناها ممّا لم نوردها: هذا بعض ما جاء من الأخبار من طريق المخالفين و رواياتهم في النّص على عدد الأئمة الاثني عشر عليهم السّلام و إذا كانت الفرقة المخالفة قد نقلت ذلك كما نقلته الشّيعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 34 الاماميّة و لم ينكر ما تضمّنه الخبر فهو أدّل دليل على أنّ اللَّه تعالى هو الذي سخّر لروايته اقامة لحجّته و إعلاء لكلمته و ما هذا الأمر إلّا كالخارق للعادة و الخارج عن الامور المعتادة، و لا يقدر عليها إلّا اللَّه تعالى الذي يذلّل الصّعب و يقلّب القلب و يسهّل له العسير و هو على كلّ شيء قدير انتهى.الثامن عشر صدر الأئمة أخطب خوارزم أبو المؤيد موفق بن أحمد في كتاب فضائل أمير المؤمنين قال: حدّثنا فخر القضاة نجم الدّين أبو منصور محمّد بن الحسين بن محمّد البغدادي فيما كتب إليّ من همدان، قال: أنبأنا الامام الشّريف نور الهدى أبو طالب الحسن بن محمّد الزّيني قال: أخبرنا إمام الأئمة أحمد بن محمّد بن شاذان قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن عبد اللَّه الحافظ قال: حدّثنا عليّ بن سنان الموصلي عن أحمد بن محمّد بن صالح عن سلمان بن محمّد عن زيد بن مسلم عن زياد بن محمّد عن عبد الرّحمن بن يزيد عن جابر عن سلامة عن أبي سليمان الرّاعي راعى رسول اللَّه قال: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول: ليلة اسرى بي إلى السّماء قال لي الجليل جلّ جلاله. آمن الرّسول بما انزل اليه من ربّه فقلت: و المؤمنون، فقال: صدقت يا محمّد من خلّفت في امّتك؟ فقلت: خيرها، قال: عليّ بن أبي طالب؟ قلت: نعم يا ربّ قال: يا أحمدانيّ اطلعت على الأرض اطلاعة فاخترتك منها فاشتققت لك اسما من اسمائي فلا اذكر في موضع إلّا ذكرت معى فأنا المحمود و أنت محمّد، ثمّ اطلعت الثانية فاخترت منها عليّا فشققت له اسما من أسمائي فأنا الأعلى و هو عليّ، يا محمّد إنّي خلقتك و خلقت عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة من ولده من نور من نورى، و عرضت ولايتكم على أهل السّماوات و الأرضين، فمن قبلها كان عندي من المؤمنين، و من جحدها كان عندي من الكافرين، يا محمّد لو أنّ عبدا من عبادي عبدني حتّى ينقطع أو يصير كالشنّ البالي، ثمّ أتاني جاحدا لولايتكم ما غفرت له حتّى يلقاني بولايتكم، يا محمّد تحبّ أن تراهم؟ قلت: نعم يا ربّ، قال: فالتفت عن يمين العرش، فالتفتّ فاذا بعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و عليّ بن الحسين و محمّد بن عليّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و عليّ بن موسى و محمّد بن عليّ و عليّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 35 ابن محمّد و الحسن بن عليّ و المهدي في ضحضاح من نور قيام يصلّون، و هو في وسطهم يعني المهدي كأنّه كوكب درّيّ، و قال: يا محمّد هولاء الحجج و هذا السّائر من عترتك و عزّتي و جلالي انّه الحجّة الواجبة و المنتقم.قال السيّد المحدّث البحراني: روى هذا الحديث جماعة من الخاصّة و العامّة: رواه الشّيخ الطوسي في الغيبة و أبو الحسن محمّد بن أحمد بن الحسن بن شاذان في المناقب المأة من طريق العامّة، و رواه صاحب المقتضب و صاحب الكنز الخفي و الحمويني من العامّة التاسع عشر إبراهيم بن محمّد الحمويني من أعيان علماء العامّة في كتاب فرائد السمطين في فضائل المرتضى و فاطمة و الحسن و الحسين بسنده عن سعيد بن جبير عن عبد اللَّه بن العبّاس قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: إنّ خلفائي و أوصيائي و حجج اللَّه على الخلق بعدي الاثنى عشر أوّلهم أخي و آخرهم ولدي، قيل:يا رسول اللَّه و من أخوك؟ قال: عليّ بن أبي طالب، قيل: فمن ولدك؟ قال: المهدي الذي يملاءها قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما، و الّذي بعثني بالحقّ بشيرا لو لم يبق من الدّنيا إلّا يوم واحد لطوّل اللَّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيه ولدى المهدي فينزل فيه روح اللَّه عيسى بن مريم فيصلّى خلفه و تشرق الأرض بنور ربّها و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب.العشرون الحمويني هذا بالاسناد إلى ابن بابويه قال: حدّثنا أحمد بن الحسن القطان قال: حدّثنا أحمد بن يحيى بن زكريّا القطان قال حدّثنا بكر بن عبد اللَّه بن حبيب قال: حدّثنا الفضل بن الصّقر العبدي قال: حدّثنا أبو معاوية عن الأعمش عن عباية بن ربعي عن عبد اللَّه بن عبّاس قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أنا سيّد النّبيين و عليّ بن أبي طالب سيّد الوصيّين و إنّ أوصيائي بعدي اثنى عشر أوّلهم عليّ بن أبي طالب و آخرهم القائم.الحادى و العشرون محمّد بن أحمد بن شاذان أبو الحسن الفقيه في المناقب المأة و الفضائل لأمير المؤمنين و الأئمة من طريق العامة عن سلمان المحدّي قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 36 دخلت على النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إذا الحسين بن عليّ على فخذه و هو يقبّل عينيه و يلثم فاه و هو يقول: أنت سيّد و ابن سيّد و أبو السّادات أنت إمام ابن إمام أبو الأئمة، أنت حجّة ابن حجّة أبو الحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة لا تستقصى و فيما ذكرناه كفاية في هذا الباب و من أراد الزيادة فعليه بكتاب غاية المرام، و قد عقد السيّد المحدّث البحراني فيه با بين على هذا المعنى قال: الباب الرابع و العشرون في أنّ الأئمة بعد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اثنى عشر بنصّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إجمالا و تفصيلا: علىّ و بنوه الأحد عشر من طريق العامة و فيه ثمانية و خمسون حديثا، ثمّ أورد الرّوايات العاميّة فقال: الباب الخامس و العشرون في أنّ الأئمة بعد رسول اللَّه اثنى عشر إجمالا و تفصيلاهم: عليّ بن أبي طالب و بنوه الأحد عشر من طريق الخاصّة و فيه خمسون حديثا ثمّ روى الأحاديث الخاصيّة و اللَّه الهادي إلى سواء السّبيل.الترجمة:كجايند كسانى كه دعوى باطل كردند كه ايشان راسخان در علمند نه ما از روى دروغ و ظلم بر ما بجهة اين كه خداوند رتبه ما را بلند فرموده و پست كرد ايشان را، و عطا نمود بما منصب امامت و خلافت را و محروم كرد ايشان را، و داخل نمود ما را در عنايت خاصّه خود و خارج كرد ايشان را، بوجود ما خواسته مى شود هدايت، و طلب روشنى مى شود از كورى و ضلالت، بدرستى كه امامان از طائفه قريش اند كاشته شدند در اين بطن معيّن از هاشم بن عبد مناف يعني در ذرّيه علويّه صلاحيت ندارد امامت بر غير ايشان و صلاحيت ندارند واليان از غير ايشان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 279 اختلاف فرقه هاى اسلامى در اينكه ائمه بايد از قريش باشند: مردم در مورد شرط نسب براى امامت اختلاف نظر دارند، گروهى از ياران قديمى معتزله ما گفته اند: در امامت نسب به هيچ روى شرط نيست و امامت براى قرشى و غير قرشى سزاوار است به شرطى كه فاضل و داراى شرايط معتبر ديگر باشد و اجتماع كلمه مسلمانان در مورد پيشوايى او صورت گرفته باشد. خوارج نيز همين عقيده را دارند. بيشتر مردم همچنين بيشتر ياران ما بر اين عقيده اند كه نسب در آن شرط است و امامت سزاوار كسى جز اعراب نيست و از ميان اعراب هم سزاوار قريش است. بيشتر ياران [معتزلى] ما مى گويند: معنى اين گفتار پيامبر (ص) كه فرموده است «ائمه از قريش هستند» اين است كه اگر ميان قريش كسى پيدا شود كه براى امت شايسته باشد حق تقدم با اوست ولى اگر ميان قريش كسى كه شايسته امت است موجود نباشد شرط قرشى بودن ملاحظه نخواهد شد. برخى از ياران ما گفته اند: معنى اين خبر اين است كه قريش هيچ گاه خالى از كسى كه شايسته امامت است نخواهد بود و با اين خبر اين موضوع را واجب دانسته اند كه در هر عصر و زمان كسى از قريش كه شايسته و سزاوار حكومت است وجود خواهد داشت. گروه بيشترى از زيديه معتقدند كه امامت فقط ويژه فرزندان و فرزندزادگان فاطمه (ع) و از نسل ابو طالب است و براى هيچ كس ديگر غير از اين دو گروه روا نيست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 280 و امامت صحيح نخواهد بود مگر اينكه شخص فاضل زاهد عالم عادل شجاع و سياستمدار براى آن قيام كند و مردم را به آن فرا خواند. برخى از زيديه امامت را در افرادى كه فاطمى نباشند ولى از نسل على عليه السلام باشند جايز مى دانند ولى اين از اقوال شاذ و نادر ايشان است. راونديه خلافت و امامت را از ميان همه خانواده هاى قريش مخصوص عباس عموى پيامبر كه رحمت خدا بر او باد و فرزندانش مى دانند و اين عقيده و سخن به هنگام خلافت منصور دوانيقى و مهدى عباسى اظهار شده است. اما اماميه امامت را ميان فرزندزادگان حسين عليه السلام مى دانند كه آن هم براى اشخاص معينى از ايشان و به اعتقاد اماميه امامت براى كسى ديگر غير از ايشان روا نيست. كيسانيه هم امامت را در محمد بن حنفيه و فرزندان او مى دانند و برخى از ايشان آن را قابل انتقال به فرزندان ديگران هم دانسته اند. اگر بگويى تو اين كتاب را بر مبناى قواعد معتزله و اصول ايشان شرح داده اى بنابراين، اين سخن تو چيست كه تصريح بر آن است كه در نظر اماميه امامت از ميان قريش فقط سزاوار بنى هاشم است و اين موضوع اعتقاد و مذهب هيچ يك از معتزله نه قدماى ايشان و نه متاخران آنان است. مى گويم: اين موضوع مشكل است و مرا در آن نظر خاصى است و آن اين است كه اگر ثابت شود على عليه السلام آن را فرموده است من هم همان عقيده را خواهم داشت كه براى من ثابت شده است كه پيامبر (ص) درباره على عليه السلام فرموده است «او همراه حق است و به هر كجا كه رود حق با او خواهد بود». وانگهى ممكن است اين سخن را تأويل كرد و مطابق مذهب معتزله باشد و چنين معنى شود كه مراد از آن مرحله كمال امامت است همان گونه كه اين گفتار رسول خدا (ص) را كه فرموده اند «نماز براى همسايه مسجد نيست مگر در مسجد» بايد به مرحله كمال نماز معنى كرد نه اينكه نمازى كه در خانه گزارده شود صحيح نيست.  
بخش ۳ : انتخاب دنیا به جای آخرت [منبع]

أهلُ الضلال :
آثَرُوا عَاجِلًا وَ أَخَّرُوا آجِلًا وَ تَرَكُوا صَافِياً وَ شَرِبُوا آجِناً، كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى فَاسِقِهِمْ وَ قَدْ صَحِبَ الْمُنْكَرَ فَأَلِفَهُ وَ بَسِئَ بِهِ وَ وَافَقَهُ، حَتَّى شَابَتْ عَلَيْهِ مَفَارِقُهُ وَ صُبِغَتْ بِهِ خَلَائِقُهُ، ثُمَّ أَقْبَلَ مُزْبِداً كَالتَّيَّارِ لَا يُبَالِي مَا غَرَّقَ، أَوْ كَوَقْعِ النَّارِ فِي الْهَشِيمِ لَا يَحْفِلُ مَا حَرَّقَ.
أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى وَ الْأَبْصَارُ اللَّامِحَةُ إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى، أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ؟ ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَى الْحَرَامِ وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ وَ أَقْبَلُوا إِلَى النَّارِ بِأَعْمَالِهِمْ، وَ دَعَاهُمْ رَبُّهُمْ فَنَفَرُوا وَ وَلَّوْا، وَ دَعَاهُمُ الشَّيْطَانُ فَاسْتَجَابُوا وَ أَقْبَلُوا.

الآجِن : آبى كه رنگ و طعمش تغيير كرده است، در اينجا لذات دنيا را حضرت، به آبى تشبيه نموده كه نوشيدنش گوارا نيست.
بَسِئَ بِهِ : با آن انس و الفت گرفت.
خَلَائِقُهُ : ملكاتى كه در شخصيت انسان راسخ و استوار شده است.
لَا يَحْفِلُ : اعتنا نمى كند، اهميت نمى دهد.
الْحُطَام : در اصل به گياه خشكيده خرد شده گفته مى شود و در اينجا اشاره است به متاع فانى دنيا. 
بَسَأ : انس گرفته است
شابَت مَفارِقُه : پير و سفيد شد مو هاى سرش
صُبِغَت : رنگى شده است
خَلائِق : اخلاقيات و روحيات، اوصاف نفسانى
مُزبِد : كف نموده
لا يَحفِل : اعتناء نمى كند
تَشاحّوا : نزاع كردند، با هم كش مكش كردند 
۳. شناساندن گمراهان و خبر از ستمكارى عبد الملك مروان:
گمراهان، دنياى زودگذر را برگزيدند، و آخرت جاويدان را رها كردند. چشمه زلال را گذاشتند و از آب تيره و ناگوار نوشيدند، گويا فاسق آنها را مى نگرم كه با منكر و زشتى ها يار است (عبد الملك مروان) و با آن انس گرفته و همنشين مى گردد تا آن كه موى سرش در گناهان سفيد گشته و خلق و خوى او رنگ گناه و منكر گيرد، در چنين حالى، كف بر لب به مردم يورش آورد، چونان موج خروشانى كه از غرق كردن هر چيزى بى پروا باشد، يا شعله اى كه تر و خشك را بسوزاند و همه چيز را خاكستر گرداند.
۴. اندرزهاى جاودانه:
كجايند عقل هاى روشنى خواه از چراغ هدايت و كجايند چشم هاى دوخته شده بر نشانه هاى پرهيزكارى كجايند دل هاى به خدا پيش كش شده و در اطاعت خدا پيمان بسته.
افسوس كه دنياپرستان بر متاع پست دنيا هجوم آوردند، و براى به دست آوردن حرام يورش آورده يكديگر را پس زدند، نشانه بهشت و جهنّم براى آنان بر افراشته، اما از بهشت روى گردان و با كردار زشت خود به طرف آتش روى آوردند، پروردگارشان آنان را فراخواند امّا پشت كرده، فرار كردند، و شيطان آنان را دعوت كرد، پذيرفته به سوى او شتابان حركت كردند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در توبيخ و سرزنش بنى اميّه و پيروانشان):
(6) دنيا را اختيار كرده آخرت را پشت سر انداختند، و از آب صاف و گوارا (تقوى و پرهيزكارى) چشم پوشيده و آب گنديده آشاميدند (بعذاب هميشگى تن دادند)
(7) گويا مى بينم يك فاسق و گناهكار ايشان (عبد الملك ابن مروان) را پيرو از منكر و كارهاى زشت كه با آن الفت و انس گرفته و رام و موافق گشته، تا اينكه موهاى سرش بر آن كار زشت سفيد گرديده و خوهايش بآن رنگ شده است (حكومت و سلطنت او بطول انجاميده، و زشتكارى جبلّىّ و غريزه او گشته) پس (بانجام هر كار زشتى) رو آورد در حالتى كه كف بر لب دارد (مست و بى پروا است) مانند درياى بزرگ پر موجى كه باك ندارد از آنچه غرق مى گرداند، يا مانند افتادن آتش در گياه خشك كه نينديشد از آنچه مى سوزاند
(8) (در چنين زمانى) كجايند عقلهاى افروخته شده به چراغهاى هدايت و ديده هاى نگرنده به نشانه تقوى و پرهيزكارى
(9) كجايند دلهايى كه بخدا تخصيص داده شده و بطاعت و بندگى خدا بسته شده اند (كجايند طرفداران پيشوايان دين كه بجز اطاعت و فرمانبردارى خدا پيشه اى ندارند)
(10) (در حاليكه بنى اميّه) بمتاع دنيا هجوم آورده و براى حرام با يكديگر زد و خورد مى نمايند،
(11) و نشانه بهشت و آتش براى ايشان نمايان است، پس از بهشت رو گردانده و با اعمال و كردارشان به آتش توجّه نموده اند،
(12) و پروردگارشان آنها را (براه رستگارى) دعوت فرموده، آنان رميده پشت گردانيدند، و شيطان ايشان را (براه ذلّت و بد بختى) خوانده، آنها دعوتش را پذيرفته بآن رو آوردند.
 
دنياى ناپايدار و گذرا را برگزيدند و آخرت را واپس داشتند. زلال صافى را رها كردند و آب گنديده ناگوارا را آشاميدند. گويى بزهكارشان را مى نگرم كه به زشتكارى الفت يافته و انس گرفته و با آن موافق گشته است. تا آن گاه، كه موى سرش در گناه سفيد شده و همه رفتار و كردارش رنگ گناه گرفته است. سپس كف بر دهان آورده، در اين حال، همانند درياى مواجى است كه از غرق كردن هيچكس و هيچ چيز باك ندارد. يا همانند شعله اى سركش است كه در گياهان خشك در گرفته و هر چه را يابد مى سوزاند و نابود مى كند.
كجايند خردهايى كه از چراغهاى هدايت روشنى مى جستند و كجايند ديدگانى كه به نشانه هاى پرهيزگارى مى نگريستند و كجايند دلهايى كه فقط به خدا تعلق داشتند و به اطاعت و بندگى او پيمان بسته بودند.
بر سر متاع بى ارزش دنيا ازدحام كردند و براى اندك حرامى با يكديگر به نزاع برخاستند. نشان بهشت و دوزخ برايشان افراخته و نمايان است. ولى از بهشت روى گردانيده، با اعمالشان روى به دوزخ مى نهند. پروردگارشان ايشان را فراخواند، برميدند و، روى واپس كردند، شيطان آنها را فراخواند، دعوتش را اجابت كرده، روى به سوى او نمودند.
 
آنها (حاميان باطل) دنيا را مقدّم داشتند، و آخرت را عقب انداختند، آب گوارا و صاف (نعمتهاى جاويدان) را رها کردند، و آبهاى متعفن (هوسهاى زودگذر دنيا) را نوشيدند.
گويا فاسق آنان را مى بينم که با زشتيها همنشين شده، و با آن انس گرفته است، آن چنان با آن هماهنگ گشته که موهاى او در اين راه سفيد شده، و خلق و خوى او به رنگ گناه درآمده است.
سپس همچون سيلى خروشان حرکت کرده (و همه چيز را در کام خود فرومى برد)، بى آن که به آنچه غرق مى کند اعتنايى داشته باشد، و يا همچون شعله آتشى در گياهان خشک است که براى آن تفاوت نمى کند که چه چيز را مى سوزاند!
کجايند آن عقلها که از چراغ هدايت نور مى گيرند، و آن چشمها که به مناره ها و نشانه هاى تقوا دوخته شده اند؟ کجايند آن دل ها که به خدا بخشيده شده، و با يکديگر پيمان اطاعت خدا را بسته اند.
ولى آنها (دنياپرستان) گرد متاع پست دنيا ازدحام کرده اند، و براى به دست آوردن حرام به نزاع با يکديگر برخاسته اند، پرچم بهشت و دوزخ در برابر آنها بر افراشته شده، اما از بهشت روى برگردانده و با اعمال خود به آتش دوزخ روى آورده اند!
(آرى) پروردگارشان آنها را فراخوانده، اما رويگردان شده و پشت کرده اند، (ولى) شيطان آنها را به سوى خود دعوت کرده، دعوتش را پذيرفته و به او روى آورده اند!
 
دنياى زودگذر را گزيدند، و آخرت جاودانه را نپسنديدند. چشمه زلال را واگذاردند،  و از آب تيره و ناگوار نوشيدند. گويى فاسق آنان را مى بينم با منكر يار است و همنشين، بدان مأنوس و با آن قرين. تا آنكه موى سرش در آن رنگ سپيد پذيرد، و خوى او رنگ منكر گيرد. پس كف بر دهان آرد چون موج روى آب، كه پرواى غرقه ساختن چيزى را ندارد، يا چون افتادن آتش در گياه خشك پژمرده كه باكش نبود چه را سوزانده.
كجاست خردهاى روشنى جو از چراغهاى رستگارى و ديده هاى نگرنده به نشانه هاى پرهيزگارى كجاست دلهايى كه بخشيده در راه رضاى كردگار بود، و پيمان بسته بر طاعت پروردگار.
بر متاع ناچيز دنيا فراهم آمدند، و براى به دست آوردن حرام يكديگر را پس زدند. نشان بهشت و دوزخ براى آنان افراشته شد، رويهاى خود از بهشت گرداندند، و با كردار خويش به سوى دوزخ راندند. پروردگارشان خواند رميدند و پشت كردند، شيطانشان خواند، پذيرفتند و روى آوردند.
 
دنيا را بر همه چيز پيش انداختند و آخرت را پشت سر گذاشتند، آب گوارا را رها كردند و آب گنديده را خوردند. گويا به فاسقى از آنان نظر مى كنم كه همنشين منكر شده و با آن الفت گرفته، و با بدى همدم و موافق گشته، تا جايى كه مويش بر منكر سپيد شده، و اخلاقش با گناه رنگ گرفته، آن گاه بر مردم هجوم نموده همچون درياى پر موج كه از آنچه غرق كند پروا نكند، يا همچون آتشى كه در گياه خشك افتد و به آنچه سوزاند اعتنا ننمايد.
كجايند عقلهاى روشنى جو از چراغهاى هدايت، و ديده هاى نظر كننده به نشانه هاى تقوا كجايند قلوبى كه به خداوند سپرده شدند، و با آنها بر طاعت حق پيمان بسته شد.
اين مردم بر متاع دنيا ازدحام كردند، و براى به دست آوردن حرام بر يكديگر بخل و كينه ورزيدند، نشانه هاى بهشت و جهنّم براى اينان بر افراشته شد، اما روى از بهشت بر گرداندند، و با اعمالشان به آتش روى آوردند، پروردگارشان آنان را دعوت نمود ولى اينان فرار كرده و به حق پشت كردند، و شيطان آنان را فراخواند و اينان اجابت كرده به او روى آوردند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 625-620 اين خودکامگان خشک و تر را مى سوزانند!امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه اشاره به کسانى مى فرمايد که در برابر امامان و پيشوايان حق ايستادند و براى حکومت چند روزه دنيا، حق را زير پا نهادند، مى گويد : «آنها دنيا را مقدّم داشتند و آخرت را عقب انداختند، آب گوارا و صاف (نعمت هاى اخروى) را رها کردند، و آب هاى متعفن (هوسرانى دنيا) را نوشيدند» (آثَرُوا عَاجِلاً وَ أَخَّرُوا آجِلاً، وَ تَرَکُوا صَافِياً، وَ شَرِبُوا آجِناً(1)).سپس مى افزايد : «گويا فاسق آنان را مى بينم که با زشتى ها همنشين شده، و با آن انس گرفته است، آن چنان با آن هماهنگ گشته که موهاى او در اين راه سفيد شده، و خلق و خوى او به رنگ گناه درآمده است!» (کَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى فَاسِقِهِمْ وَ قَدْ صَحِبَ الْمُنْکَرَ فَأَلِفَهُ، وَبَسِىءَ بِهِ(2) وَ وَافَقَهُ، حَتَّى شَابَتْ عَلَيْهِ مَفَارِقُهُ، وَ صُبِغَتْ بِهِ خَلاَئِقُهُ(3)).و در ادامه مى افزايد: «سپس همچون سيلى خروشان حرکت کرده (و همه چيز را در کام خود فرو مى برد)، بى آن که به آنچه غرق مى کند اعتنايى داشته باشد، و يا همچون شعله آتشى درگياهان خشک است، که براى آن تفاوت نمى کند چه چيز را مى سوزاند». (ثُمَّ أَقْبَلَ مُزْبِداً(4) کَالتَّيَّارِ(5) لاَ يُبَالِي مَا غَرَّقَ، أَوْ کَوَقْعِ النَّارِ فِي الْهَشِيمِ(6) لاَ يَحْفِلُ(7) مَا حَرَّقَ!)در اين که ضميرها در عبارات فوق به چه شخص و يا اشخاصى برمى گردد، در ميان شارحان گفتگوهاى فراوانى است. بعضى آن را اشاره به خلفاى نخستين مى دانند، و بعضى به گروهى از صحابه که راه خطا را پيمودند. و بعضى براى آن يک مفهوم عام قائلند، نه اشخاص معيّن. و بعضى اشاره به «بنى اميه» مى دانند.و احتمال اخير از همه مناسب تر است; زيرا آنها به وضوح دنيا را بر آخرت مقدّم داشتند، و چشمه زلال حق را رها کرده و به لجن دنياى متعفن روآوردند.وبنابراين تفسير جمله «کَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى فَاسِقِهِمْ»، اشاره به «عبدالملک بن مروان» مى باشد، که از چهره هاى بسيار کثيف «بنى اميه» بود، و جنايات زيادى را مرتکب شد، که خودش مستقيماً متولى آن بود، و چه جنايات وحشتناکى که به توسّط فرماندار خونخوارش «حجّاج» انجام شد. او سيل ويرانگر و آتش سوزانى بود که هر چيزى را بر سر راه خود مى ديد به نابودى مى کشاند. تعبير «کَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى فَاسِقِهِمْ; گويا فاسق آنها را مى بينم...»، نشان مى دهد که اشاره به فردى است که در آينده پيدا مى شود و تطبيق آن برگذشتگان و يا معاصران حضرت جز با تکلّف ممکن نيست.* * *حق طلبان و پيروان شيطان:امام (عليه السلام) در بخش آخر اين خطبه از دو گروه سخن مى گويد : گروه خردمند و عاقل و با تقوا و مطيع فرمان حقّ، و گروه ديگرى که ازدحام بر متاع پست دنيا کرده و براى به چنگ آوردن اموال حرام بر يکديگر سبقت مى گيرند، مى فرمايد : «کجايند آن عقلها که از چراغ هدايت نور مى گيرند ؟ و آن چشمها که به مناره ها و نشانه هاى تقوا دوخته شده اند؟ کجايند آن دل ها که به خدا بخشيده شده و با يکديگر پيمان اطاعت خدا را بسته اند» (أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى، والاَْبْصَارُ الْلاَّمِحَةُ(8) إلَى مَنَارِ التَّقْوَى! أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتِْ للهِ، وَعُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللهِ).اشاره به اين که گروه زيادى از مردم به راه خلاف گام نهاده اند، و نيکان چنان در اقليّت قرار گرفته اند که گويى امام (عليه السلام) به دنبال آنها گردش مى کند تا آنها را پيدا کند.سپس در ادامه سخن مى فرمايد: «(ولى آن گروه دنياپرست) گرد متاع پست دنيا ازدحام کرده اند، و براى بدست آوردن حرام به نزاع با يکديگر برخاسته اند، پرچم بهشت و دوزخ در برابر آنها برافراشته شده، اما از بهشت روى برگردانده و با اعمال خود به آتش دوزخ روى آورده اند، (آرى) پروردگارشان آنها را فراخوانده، اما روى گردان شده و پشت کرده اند، (ولى) شيطان آنان را به سوى خود دعوت کرده، دعوتش را پذيرفته و به او روى آورده اند» (ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ(9) وَ تَشَاحُّوا(10) عَلَى الْحَرَامِ; وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ، فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ، وَأَقْبَلُوا إلَى النَّارِ بِأَعْمَالِهِمْ; وَ دَعَاهُمْ رَبُّهُمْ فَنَفَرُوا(11) وَ وَلَّوْا، وَ دَعَاهُمُ الشَّيْطَانُ فَاسْتَجَابُوا وَ أَقْبَلُوا).به نظر مى رسد اين دو گروه را که امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه به آنها اشاره فرمود، همانها هستند که در بخشهاى قبل به آنها اشاره شد، گروهى که در برابر امامت امامان راستين سرتسليم فروآوردند، و خضوع کردند، و گروه ديگرى که در برابر آنها به پاخاستند و سعى در خاموش کردن نور هدايت آنان داشتند، آنها خودکامگانى بودند دنياپرست، که حلال و حرام برايشان مطرح نبود، و در پيروى و اطاعت شيطان بر يکديگر سبقت مى گرفتند.* * *پی نوشت:1. «آجن» از مادّه «اجن» (بر وزن فجر) به معنى تغيير کردن بو و رنگ و طعم آب است.2. «بسئ به» از مادّه «بسوء» به معنى انس گرفتن و هماهنگ شدن با چيزى است.3. «خلائق» گاهى جمع «خلق» به معنى مخلوق است وگاه جمع «خليقه» به معنى خلق و خو است و در خطبه بالا در معنى دوّم به کار رفته است.4. «مزبد» از مادّه «زَبَد» به معنى کف روى آب و مانند آن گرفته شده و «مزبد» اسم فاعل آن است.5. «تيّار» در اصل به معنى امواج شديدى است که آب را به بيرون دريا پرتاب مى کند و گاه به هرگونه موج اطلاق مى شود.6. «الهشيم» از مادّه «هشم» (بر وزن پشم) به گياهان خشکيده درهم شکسته اطلاق مى شود.7. «لا يحفل» از مادّه «حُفُول» به معنى اعتنا کردن به چيزى گرفته شد بنابراين «لايحفل» يعنى اعتنا نمى کند.8. «لامحه» از مادّه «لمح» (بر وزن لمس) در اصل به معنى درخشيدن برق است سپس به معنى نگاه کردن سريع آمده است و گاه به معنى چشم دوختن به چيزى نيز آمده که در خطبه بالا همين معنا اراده شده است.9. «حطام» به معنى چيز شکسته و بى ارزش است و اموال دنيا را به دليل بى ارزش بودن «حطام دنيا» مى گويند.10. «تشاحوا» از مادّه «تشاح» و از ريشه «شُح» به معنى بخل توأم با حرص گرفته شده و «تشاح» در جايى گفته مى شود که دو نفر يا دو گروه براى به دست آوردن چيزى به منازعه برمى خيزند.11. «نفروا» از مادّه «نَفْر» و «نفور» به معنى دورشدن و فرار کردن از چيزى است. 
شرح علامه جعفری«آثروا عاجلا و اخروا آجلا، و تركوا صافيا و شربوا آجنا، كاني انظر الي فاسقهم و قد صحت المنكر فالفه و بسي‌ء به و وافقه، حتي شابت عليه مفارقه و صبغت به خلائقه، ثم اقبل مزبدا كالتيار لا يبالي ما غرق او كوقع النار في الهسيم لا يحفل ما حرق» (دنياي گذران را مقدم داشتند و آخرت باقي را رها كردند. شربت زلال حيات باايمان را كنار گذاشتند و آب ناگوار و مخلوط با كثافت را آشاميدند. گويي به تبهكار آنان مي‌نگرم كه همدم كار زشت گرديده و با آن، الفتي پيدا كرده است، و با آن كار زشت انس گرفته و با آن هماهنگ گشته است تا موهاي سرش با آن ناشايستي‌ها سفيد شده و اخلاقش رنگ آن منكرها را گرفته است. اين گمراه بي‌پروا با دهان كف برآورده مانند موج انبوه كه باكي از آنچه را كه غرق مي‌كند، ندارد روي مي‌آورد يا همانند آتش كه در گياهان خشكيده مي‌افتد و بي‌پروا از آنچه كه مي‌سوزاند، زبانه مي‌كشد.)دنياي زودگذر را گرفتند و آخرت جاوداني را رها ساختند!لذائذ و خواستني‌هاي دنيا، چنان بينائي شخصيت آنان را سلب كرد كه هيچ موقعيتي را نه از گذشته به ياد مي‌آورند و نه از آينده! گويي در همان موقعيت از زندگي دلخواه كه بسر مي بردند، زاييده شده و در همان موقعيت زندگي خواهند كرد! آري، امروز كه جهان را به مراد خود ديدند، همه ديروزها و فرداها از ديدگاه آنان ناپديد گشت. جهل بنيان‌كن از يك طرف و باختن شخصيت به لذائذ موقت دنيا، آنان را از دريافت زمان و سپري شدن تدريجي آن و نابود شدن نيروها و استعدادها و سرمايه‌هاي حيات‌بخش، چنان ناتوان ساخت كه گويي همان لحظات اشتغال به لذائذ حيواني، ابدي و غير قابل انقراض مي‌باشد! اين كوته‌بيني محقرانه و اين اسارت در زنجير شهوات و خودكامگي‌ها نگذاشت از آب حيات زلال زندگي حتي جرعه‌اي بنوشند، گويي آنان مرده‌گاني بودند كه گام به اين دنيا نهادند، گرماي خورشيد و ديگر عوامل طبيعت چند صباحي آنان را بجنبش درآوردند، چونان مار افسرده از سرما كه در گرماي خورشيد بجنبش درمي‌آيد، ولي بالاخره مار است كه به حركت و تقلا مي‌افتد، تا آنگاه كه روزگارش بسر آيد و به مشتي خاك تيره مبدل گردد. سپس آن مردگان متحرك با گذشت ساليان عمر از حركت مي‌افتند و بقول آن شاعر: (از خاك برآمدند و بر باد شدند) و مورخان ساده‌لوح وقتي كه كميت انسان‌هايي را كه در فلان جامعه و در فلان برهه از تاريخ براي آيندگان خبر مي‌دهند، همان مردگان را از آن كميت محسوب نموده، مثلا مي‌نويسند: در آن موقع، در آن جامعه صد و پنجاه و پنج هزار انسان زندگي مي‌كردند! در آن زمان، در فلان جامعه ده‌ها ميليون انسان زندگي مي‌كردند!بديهي است كه منظور آن مورخان جنبش و جست و خيز موجوداتي است كه از حقيقت زندگي تنها احساس سطحي، اراده و حركت را داشتند. شما گمان مكنيد كه احساس رضايت اين زنده‌نماهاي دور از حيات، و اين آزاده‌نماهاي دور از آگاهي و اراده و اين نمايشگران وجدان انساني بيخبر از دل و وجدان، و اين سوداگران جانهاي آدميان، مستند به يك پايه و اساس صحيح است، همه پديده‌هاي مزبور (احساس رضايت، آزادي، آگاهي، وجدان و غيرذلك) يا مستند به تلقين ماهرانه مديريتهاي جوامع آنان است و يا متكي به تجسيم ذاتي خود آنان مي‌باشد كه حيات خيالي را حيات حقيقي مي‌بينند نسبت مي‌دهند، به همين جهت است كه شما مي‌توانيد در آثار علمي و فرهنگي مخصوصا در آثار ادبي آنان چه صريحا و چه اشارتا و چه ضمنا اين مطلب را ببينيد: براي آنان:نيست وش باشد خيال اندر جهان           تو جهاني بر خيالي بين روانبر خيالي صلحشان و جنگشان          بر خيالي نامشان و ننگشاننتيجه قطعي اين تبهكاري‌ها است كه مرتكب شوندگان آنها از زندگي فقط به نام آن خوشحالند. با لغزش‌ها و معاصي انس گرفته و موي سر و ريش در مصاحبت آنها سفيد كرده، نه بهره‌اي از آگاهي و تعقل دارند و نه نصيبي از آزادي و آزادگي و نه حظي از دل و وجدان كه آنان را به حيات حقيقي رهنمون شوند. اينان بقول علي عليه‌السلام همانند درندگان ناآگاهند كه با استشمام اندك بويي از لذت و منفعت، شديدترين حمله را مي‌آورند بدون توجه به حق و ناحق، مشروع و نامشروع، صحيح و ناصحيح و زشت و زيبا، هر چيزي را روياروي خود ببينند، متلاشي و نابود مي‌سازند تا به آنچه كه آن را منفعت خود مي‌بينند نائل گردند!! و بديهي است كه پس از آنكه آگاهي و خرد و آزادگي و دل و وجدان از انسان سلب شد، در هر چيزي كه منفعتي ديد براي ربودن آن، به هر كاري دست مي‌يازد، اگر چه به اصطلاح عاميان: منفعت منظور، دستمالي باشد كه براي بدست آوردن آن، حاضر است هزاران قيصريه (بازار يا سراي تجارت و كسب و فروشگاه‌ها) را آتش بزند!!****«اين العقول المستصبحه بمصابيح الهدي و الابصار اللامحه الي منار التقواي! اين القلوب التي وهبت لله و عوقدت علي طاعه الله! ازدحموا علي الحطام و تشاحو علي الحرام، و رفع لهم علم الجنه و النار، فصرفوا عن الجنه وجوههم و اقبلوا الي النار باعمالهم، و دعاهم ربهم فنفرو و ولوا، و دعاهم الشيطان فاستجابوا و اقبلوا» (كجا هستند آن عقولي كه از انوار هدايت روشنايي‌ها كسب كرده‌اند و كجا هستند آن ديده‌هايي كه به نشانه‌هاي تقوي مي‌نگرند، كجا هستند آن دلهايي كه به خدا بخشيده شده‌اند و پيمان به اطاعت خداوندي بسته‌اند. هجوم به متاع پست دنيا آوردند و براي بدست آوردن حرام با يكديگر به ستيزه برخاستند. پرچم (يا نشانه‌هاي بهشت و دوزخ براي آنان برافراشته شد، آنان روي از بهشت برگرداندند و با كردارهاي زشتي كه انجام داده بودند، به آتش روي آوردند و پروردگارشان دعوت كرد، از آن دعوت رميده و پشت گرداندند و شيطان آنان را خواند اجابتش كرده و به آن روي آوردند.)كجا رفتند و چه شدند آن بينايان و اطاعت‌كنندگان و دلهاي بخشيده شده به خدا!مگر عقول آنان با انوار هدايت روشن نشده بود، مگر ديدگان آنان به مشعل تقوي نمي‌نگريست، مگر دلهاي آنان در اختيار خدا نگداشته شده بود، مگر آن دلها خود را وابسته جاذبيت تقوي نكرده بودند؟! آيا انعطاف بشري به اين اندازه مي‌رسد كه پس از روشنايي بار ديگر ظلمت‌گرا گردد! و پس از قرار گرفتن در جاذبيت حق و حقيقت از آن بگسلد و راهي بيابان گمراهي شود! براي آنان، هر گونه حجت و برهان اقامه شده و رشد و گمراهي هر يك چهره خود را به آنان نشان داده بود، متاع دنيا و مقام و جاه، ناچيز بودن خود را به آنان اثبات كرده بود، چه شد، چه عاملي پيش آمد كه زير و رو شدند آنچنانكه گويي اينان همان عقول منور و ديده‌هاي ديده‌ور و دلهاي بخشيده شده به خدا و وابسته به اطاعت خداوندي نيستند. آري، اي بشر، هشيار باش كه زندگاني عزيزت با عامل انعطاف خطرناك از مسير (حيات معقول) منحرف نگردد. اين انعطاف كه مي‌توان گفت: يكي از عالي‌ترين عوامل گرديدن به سوي رشد و كمال است، چنان باعث خسارت ما شده است كه هر لحظه مي‌گوييم:باز پهنا مي‌رويم از راه راست!         باز گو اي خواجه راه ما كجاست!اي هميشه حاجت ما را پناه           بار ديگر ما غلط كرديم راهدمبدم وابسته دام نويم           هر يكي گر باز و سيمرغي شويمصد هزاران دام و دانه است اي خدا          ما چو مرغان حريص و بينواحال كه چنين است: در هر نمازي كه حداقل دوبار ميگوييم: «اهدنا الصراط المستقيم» از ته دل بگوييم و بر مبناي باور بگوييم، باشد كه اصل اولي خودشناسي را درك كنيم و سپس براي تكميل اين اصل با اصول ديگر به تكاپو بيفتيم. اين نيايش حيات‌بخش «اللهم لا تكلنا الي انفسنا طرفه عين ابدا» (پروردگارا، ما را (حتي) بمقدار يك چشم بهم زدن نيز بر خودمان وامگذار) تكرار كنيم. و نگذاريم تكيه بر خود گسيخته از خدا، بر سر ما آن بياورد كه بر سر بريده‌شدگان از فيض رحمانيت الهي آورده است. اكثريت قاطع مسلمانان در صدر اسلام با ياد خدا و با تكيه به فيض و رحمت الهي و با توكل و ايمان به مكتب، به آن مقام والاي انسانيت و تقوي نائل گشتند، با بوجود آوردن يك انقلاب واقعي، روشن‌ترين مشعلها را در جاده‌هاي تكامل نصب نمودند. متاسفانه مدت طولاني نگذشت كه آن اكثريت تدريجا كاهش يافت هر اندازه كه آزمايش‌ها مخصوصا بوسيله مال و مقام و شهرت شديدتر مي‌گشت، بر شدت كاهش مي‌افزود. با اينحال عظمت اسلام و استحكام و جاودانگي اين دين مقدس، با گذشت زمان و با كاهش مسلمانان واقعي، هر چه بيشتر از پيش آشكارتر مي‌گشت. صحيح است كه مي‌گويند: اگر حقيقت اسلام خود حافظ و نگهدارنده خود نبود، اين دين انسان‌ساز قرنها پيش افول مي‌كرد و امروزه اثري و خبري از آن نمانده بود، در صورتيكه اگر در جامعه‌شناسي مذهبي دوران ما بررسي داشته باشيم، خواهيم ديد كه همه مذاهب (بوسيله بي‌توجهي و خودكامگي‌ها و تشريفات‌گرائي مردم آنها) رنگ خود را باخته‌اند، يا اگر مورد بحث و تحقيق قرار بگيرند، رنگ خود را مي‌بازند، مگر دين اسلام كه هر چه زمان پيش مي‌رود اصالت و هويت و حياتي بودن خود را بيشتر آشكار مي‌سازد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بايد دانست كه ضمير جمع در «آثروا و أخّروا» و ما بعد اينها ضماير مهملى هستند كه بر جماعت اطلاق مى شوند هر چند ممكن است بعضى از جماعت مراد باشد، و گفتار امام (ع) در اين جا بر كسانى صدق دارد كه تا زمان او باقى مانده و هر چند ظاهرا از اصحاب پيامبر (ص) به شمار مى آيند ليكن روشى ناپسند دارند، مانند مغيرة بن شعبه و عمرو بن عاص و مروان بن حكم و معاويه و ديگر حكّام بنى اميّه يعنى همان كسانى كه دنيا را اختيار كردند و به آن در آويختند، و ثوابهاى آخرت را از ياد برده و به دست فراموشى سپردند، و لذّاتى را كه از شايبه آلودگيهاى دنيوى و تيرگيهاى نفسانى پاك بوده و در برابر ثوابهاى آخرت وعده داده شده، رها كرده، لذّات زودگذر خيالى مشوب به عوارض و امراض و دگرگونى و زوال را برگزيدند. واژه آجن كه به معناى آب گنديده است براى لذّات دنيا استعاره شده و اين خوشيها را به آبى تشبيه فرموده كه مزه آن دگرگون گشته و آشاميدن آن روا و گوارا نيست، و با ذكر واژه شرب ترشيح داده شده است.فرموده است: «كأنّي أنظر إلى فاسقهم»:احتمال دارد فاسق معيّنى از آنان اراده شده باشد مانند: عبد الملك بن مروان كه در اين صورت ضمير فاسقهم به بنى اميّه و پيروان آنها برگشت دارد، و نيز محتمل است كه منظور، مطلق فاسق باشد، يعنى كسى كه پس از آن حضرت از بنى اميّه به فسق و فجور پردازد، و صفاتى را كه ذكر فرموده دارا باشد: از قبيل اين كه به ارتكاب منكرات پردازد و به اين اعمال خوگيرد، و تا پايان عمر آن را مطابق طبع خود يابد. جمله حتّى شابت عليه مفارقه يعنى: تا اين كه موى سرش سپيد گردد كنايه بر همين معناست، و جمله صبغت به خلائقه به معناى اين است كه ارتكاب منكرات ملكه او گشته و خلق و خوى او شده است، واژه مزبدا يعنى: در حالى كه كف بر دهان دارد براى او استعاره شده و بدين طريق به بحرى متراكم تشبيه شده است بدين سبب هنگامى كه خشمگين مى شود توجّه نمى كند چه كارهاى زشتى را در ميان مردم انجام مى دهد همچنان كه دريا اعتنايى ندارد به اين كه چه كسى در آن غرق مى شود، همچنين كوشش او را در ارتكاب زشتيها و تباهيها به افتادن آتش در هيزم تشبيه فرموده است، چون همان گونه كه آتش باك ندارد چه چيزى را مى سوزاند، او نيز از حركات زشت و اعمال بد خود بيمى به دل راه نمى دهد و باكى از كسى ندارد.پس از اين امام (ع) از خردهايى كه در پرتو انوار الهى كامل گشته اند مى پرسد. واژه مصابيح الهدى را يا براى پيشوايان دين و يا براى قانونهاى كلّى خداوند استعاره قرار داده است، روشنى خواستن از مصابيح هدايت به معناى اقتدا و پيروى از پيشوايان دين است.«الأبصار اللّامحة الى منار التّقوى» يعنى: چشمهايى كه به نشانه هاى تقوا و نمونه هاى پرهيزگارى دوخته شده است، واژه منار، و مصابيح استعاره است. سپس از كسانى مى پرسد كه دلهاى خود را به خداوند تسليم داشته اند، يعنى هدف و كوشش خود را مطالعه انوار كبريائى حقّ قرار داده و توجّه خويش را به سوى كعبه وجود او معطوف كرده اند، «عوقدت على طاعة اللّه» يعنى: خلفاى الهى از آنها پيمان گرفته اند كه در فرمانبردارى و طاعت خداوند و مواظبت بر آن استوار باشند.سپس امام (ع) به نكوهش و توبيخ گذشتگانى كه براى مال ناچيز دنيا هجوم آورده، و همديگر را مورد تعدّى و آزار قرار دادند پرداخته است، واژه «حطام» را براى مال و منال دنيا استعاره آورده است، زيرا داراييهاى دنيا مانند گياه خشك و درهم شكسته به زودى تباه و نابود مى شود، «تشاحّوا على الحرام» يعنى: هر يك از آنها بر سر حرام نسبت به ديگرى بخل مى ورزد، منظور از «علم الجنّة» قانون شريعت است كه انسان را به بهشت مى كشاند و «علم النّار» وسوسه هاى شيطانى است كه زيب و زيور دنيا را آرايش مى دهد، پرچم بهشت در دست داعيان حقّ و دعوت كنندگان به سوى خداوند است كه عبارتند از پيامبر گرامى (ص) و كسانى كه پس از او از خاندانش امامت و رهبرى داشته و اولياى حقّ بوده اند و همچنين آنهايى كه به خوبى از آنها پيروى كرده اند. پرچم جهنّم در دست ابليس و سپاهيان او كه شياطين جنّ و انس و دعوت كنندگان به آتشند مى باشد، پس از اين امام (ع) مردم را سرزنش مى كند كه در برابر اين دو پرچم كه به وسيله داعيان آنها افراشته شده است روى از بهشت برتافته و با كردار زشت خود به سوى آتش گام بر مى دارند.اين كه امام (ع) فرموده است: «و أقبلوا بأعمالهم» (با كارهاى خود به آتش رو آورده اند) و نه فرموده بوجوههم (با صورتهايشان) همچنان كه «فصرفوا... وجوههم» فرموده، براى اين است كه آنها روى دل به لذّات دنيا و بهره گرفتن از خوشيهاى آن دارند و اين امر مستلزم اعراض از انجام دادن اعمالى است كه انسان را به بهشت مى رساند، و اين اعراض از عمل براى رسيدن به بهشت، همان روگردانيدن از آن است، و بى گمان آنچه انسان از دنيا مى خواهد، دسترسى به لذّات و رسيدن به خوشيهاى آن است و اعمالى كه او را به اين هدف مى رساند مستلزم دخول در آتش است ليكن چون اين ملازمه تبعى است و آتش ذاتا نمى تواند هدف و مقصودى باشد كه به سوى آن بشتابند، لذا با كردار ناشايست خود به سوى آن رو مى آورند، زيرا اعمال آنها مستلزم دخول آنها در آتش جهنم است، سپس بر سبيل نكوهش يادآورى مى كند كه آنها از دعوت پروردگار ابراز نفرت و رميدگى كردند و دعوت شيطان را پذيرفتند و به سوى آن رو آوردند.جمله «و دعاهم» تا پايان اين گفتار هشدارى است بر اين كه بر پا دارنده پرچم بهشت خداوند است كه اين كار را به وسيله خلفاى خود در روى زمين انجام مى دهد، و دارنده پرچم دوزخ شيطان است كه به دست دوستان و پيروان خود آن را بر پا مى كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 38 الفصل الثاني:منها: آثروا عاجلا، و أخّروا آجلا و تركوا صافيا و شربوا آجنا، كأنّي أنظر إلى فاسقهم و قد صحب المنكر فألفه، و بسأ به و وافقه، حتّى شابت عليه مفارقه و صبغت به خلائقه، ثمّ أقبل مزبدا كالتّيّار لا يبالي ما غرق، أو كوقع النّار في الهشيم لا يحفل ما حرق، أين العقول المستصبحة بمصابيح الهدى، و الأبصار اللّامحة إلى منار التّقوى، أين القلوب الّتي وهبت للَّه، و عوقدت على طاعة اللَّه؟ ازدحموا على الحطام، و تشاحّوا على الحرام، و رفع لهم علم الجنّة و النّار، فصرفوا عن الجنّة وجوههم، و أقبلوا على النّار بأعمالهم، و دعاهم ربّهم فنفروا و ولّوا، و دعاهم الشّيطان فأطاعوا و أقبلوا (28874- 28768)اللغة:(الآجن) الماء المتغيّر الطّعم و اللّون و (بسأ) به كجعل و فرح بسئا و بسئا و بسوءا أنس و (المفارق) جمع المفرق و زان مجلس و مقعد وسط الرأس، و هو الذي يفرق فيه الشعر و (الخلائق) جمع الخليقة أى الطبيعة و (أزبد) البحر أى صار ذا زبد و رجل مزبد أى ذو زبد و هو ما يخرج من الفم كالرغوة و (التّيّار) مشدّدة موج البحر و (الهشيم) النّبت اليابس المتكسر أو يابس كلّ كلاء و (حفل) الماء يحفل من باب ضرب حفلا و حفولا اجتمع، و قال الشّارح المعتزلي لا يحفل أي لا يبالي و (المستصبحة) في بعض النّسخ بتقديم الحاء على الباء من الاستصحاب و في بعضها بالعكس كما ضبطناه من الاستصباح و هو الأوفق.الاعراب:ما في قوله: ما غرق، موصول في محلّ النّصب أى لا يبالي ممّا غرق، و كذلك في قوله ما حرق إن كان يحفل بمعنى يبالي كما فسّره الشارح و إن كان بمعنى يجتمع كما في القاموس فما في محلّ الرّفع فاعل له و هو ظاهر.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل وارد في معرض التّوبيخ و التّقريع لطائفة غير مرضيّة الطريقة.فقال بعض الشّارحين: إنّه عني بذلك الصّحابة الذين مضى ذكرهم في الفصل السّابق يعنى الّذين زعموا أنّهم الرّاسخون في العلم.و قال بعضهم: إنّ المراد به بنو اميّة.و قال الشّارح البحراني: أراد بذلك من تخلّف من النّاس إلى زمانه ممّن هو غير مرضيّ الطريقة و إن كان معدودا من الصّحابة بالظاهر كالمغيرة بن شعبة و عمرو بن العاص و مروان بن الحكم و معاوية و نحوهم من امراء بني اميّة، و يقرب منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 39 كلام الشّارح المعتزلي و ستطلع عليه.و كيف كان فقوله (آثروا عاجلا و أخّروا آجلا) أراد به أنّهم اختاروا الدّنيا على الآخرة و قدّموها عليها و أخّروها عنها و ذلك لكون شهواتها حاضرة معجّلة و لذاتها غائبة مؤجّلة استعاره مرشحة (و تركوا صافيا و شربوا آجنا) أى تركوا اللّذات الاخرويّة الصّافية من الكدورات و العلائق البدنيّة، و استلذّوا باللذات الدّنيوية المشوبة بالآلام و الاسقام فاستعار لفظ الآجن للذّاتها و الجامع عدم السّوغ أو عدم الصّفاء فيها كما أنّ الماء المتغيّر الطّعم و اللّون لا يسوغ و لا يصفى و ذكر الشّرب ترشيح. (كأنّي أنظر إلى فاسقهم) قال الشارح البحراني: يحتمل أن يريد فاسقا معيّنا كعبد الملك بن مروان، و يكون الضّمير عائد إلى بني اميّة و من تابعهم، و يحتمل أن يكون مطلق الفاسق أى من يفسق من هؤلاء فيما بعده و يكون بالصّفات الّتي أشار إليها بقوله (و قد صحب المنكر فألفه) أي أخذه الفا له (و بسأبه و وافقه) أى استأنس به و وجده موافقا لطبعه كنايه (حتّى شابت عليه مفارقه) و هو كناية عن طول عهده بالمنكر إلى أن بلغ عمره غايته، لأنّ شيب المفارق عبارة عن بياضها و هو إنّما يكون إذا بلغ الشّيوخيّة و لتأخر شيب المفرق عن شيب الصّدغ و تأكّد دلالته على طول العهد خصّصه بالذّكر استعاره (و صبغت به خلائقه) أى صارت طبائعه مصبوغة ملوّنة بالمنكر أى صار المنكر خلقا له و سجيّة، فاستعار لفظ الصبغ لرسوخ المنكر في جبلته لشدّة ملازمته له.استعاره مرشحة (ثمّ أقبل مزبدا كالتّيّار) شبّهه بالبحر الموّاج و رشح التشبيه بذكر لفظ الازباد و وجه الشبه أنّه عند الغضب لا يبالى بما يفعله فى النّاس من المنكرات كما (لا يبالي) البحر ب (ما غرق) تشبيه و شبّهه اخرى بالنّار المضرمة الملتهبة فقال (أو كوقع النّار في الهشيم) يعني أنّ حركاته في الظّلامات مثل وقع النّار في النّبت اليابس و الدّقاق من الحطب و وجه الشّبّه أنّه (لا يحفل) و لا يبالي بظلمه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 40 كما لا يحفل وقع النّار و لا يبالي ب (ما حرق) «1» أو انّ ما أفسده لا يرجى اصلاحه كما أنّ ما حرقه النّار لا يمكن اجتماعه.استفهام- استعاره مرشحة ثمّ استفهم على سبيل الأسف و التحسّر فقال (أين العقول المستصبحة بمصابيح الهدى) استعار لفظ المصابيح لأولياء الدّين و أئمّة اليقين المقتبس عنهم نور الهداية و رشّح بذكر لفظ الاستصباح، و يجوز أن يكون استعارة لأحكام الشّرع المبين الموصلة لآخذها و السّالكة بعاملها إلى حظيرة القدس.و مثله لفظ المنار في قوله (و الأبصار اللامحة إلى منار التقوى) إذ أئمّة الهدى أعلام التّقى بهم يهتدى في ظلمات الضّلال و غياهب الدّجى و كذلك بأحكام سيّد الأنام و الانقياد بها يهتدي إلى نهج الحقّ و سواء الطريق الذي يؤمن لسلوكها و يتقى من النّار و ينجي من غضب الجبّار جلّ و تعالى.استفهام ثمّ استفهم اخرى بقوله (أين القلوب الّتي وهبت للَّه) أي وهبها أهلها للَّه سبحانه و المراد بهبتها له جعلها مستغرقة في مطالعة أنوار كبريائه و التوجّه إلى كعبة وجوب وجوده و هي القلوب الّتي صارت عرش الرّحمن و اشير اليها في الحديث القدسي لا يسعني أرضي و لا سمائي و لكن يسعني قلب عبدى المؤمن. (و عوقدت على طاعة اللَّه) أي أخذ اللَّه عليهم العهد بطاعته إمّا في عالم الميثاق أو بألسنة الأنبياء و الرّسل و إليه اشير في قوله سبحانه: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى  نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» ثمّ رجع إلى ذمّ الفرقة المتقدّمة المصدّرة بهذا الفصل فقال استعاره (ازدحموا على الحطام) أي تزاحموا على متاع الدّنيا و استعار له لفظ الحطام الموضوع لليابس من النّبت المتكسّر لسرعة فنائه و فساده (و تشاحّوا على الحرام) أى تنازعوا عليه لأنّ غرض كلّ منهم جذبه اليه (و رفع لهم علم الجنّة و النّار) قال الشّارح البحراني: أشار بعلم الجنّة إلى قانون الشريعة القائد إلى الجنّة و بعلم النّار إلى______________________________ (1) هذا مبنىّ على جعل يحفل بمعنى يجتمع كما أنّ الأول مبنىّ على جعله بمعنى يبالى على ما مضى سابقا، منه ره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 41 الوساوس المزينة لقنيات الدّنيا، و العلم الأوّل بيد الدّعاة إلى اللَّه و هم الرّسول و من بعده من أولياء اللَّه من أهل بيته و التّابعين لهم باحسان، و العلم الثّاني بيد ابليس و جنوده من شياطين الجنّ و الانس الدّاعين إلى النار. (فصرفوا عن الجنّة وجوههم) و أعرضوا عنها (و أقبلوا إلى النار بأعمالهم) القبيحة الموصلة إليها (و دعاهم ربّهم فنفروا) و استكبروا (و ولّوا و دعاهم الشيطان فأطاعوا و أقبلوا) و استجابوا.تنبيه:قال الشارح المعتزلي في شرح هذا الفصل:فان قلت: هذا الكلام يرجع إلي الصّحابة الذين مضى ذكرهم في أوّل الخطبة.قلت: لا و إن زعم قوم أنّه عناهم، بل هو إشارة إلى قوم ممّن يأتي من الخلف بعد السّلف، ألا تراه قال: كأنّي أنظر إلى فاسقهم و قد صحب المنكر فألفه، و هذا اللّفظ إنّما يقال في حقّ من لم يوجد بعد كما قال في حقّ الأتراك:كأنّي أنظر اليهم قوما كأنّ وجوههم المجان، و كما قال في حقّ صاحب الزّنج كأنى به يا أحنف و قد سار بالجيش، و كما قال في الخطبة التّى ذكرناها آنفا كأنى به قد نعق بالشّام، يعني به عبد الملك.و حوشى عليه السّلام أن يعنى بهذا الكلام الصّحابة لأنّهم ما آثروا العاجل، و لا أخّروا الآجل، و لاصحبوا المنكر، و لا أقبلوا كالتيّار لا يبالي ما غرق، و لا كالنار لا يبالي ما احترقت، و لا ازدحموا على الحطام، و لا تشاحّوا على الحرام، و لا صرفوا وجوههم عن الجنّة، و لا أقبلوا إلى النّار بأعمالهم، و لا دعاهم الرّحمن فولّوا، و لا دعاهم الشيطان فاستجابوا، و قد علم كلّ أحد حسن سيرتهم و سداد طريقتهم و إعراضهم عن الدّنيا و قد ملكوها، و زهدهم فيها و قد تمكّنوا منها، و لو لا قوله: كأنّي أنظر الى فاسقهم، لم أبعد أن يغني بذلك قوما ممّن عليهم اسم الصّحابة و هو ردّى الطريقة كالمغيرة بن شعبة، و عمرو بن العاص، و مروان بن الحكم، و معاوية، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 42 و جماعة معدودة أحبّوا الدّنيا و استغواهم الشّيطان، و هم معدودون في كتب أصحابنا من اشتغل بعلوم السيرة و التواريخ عرفهم بأعيانهم انتهى كلامه.أقول: و لا يبعد عندي أن يعنى عليه السّلام به المتقدّمين ذكرهم في أوّل الخطبة و استبعاد الشارح له بظهور لفظ كأنّى أنظر في حقّ من لم يوجد بعد لا وجه له، لا مكان أن يقال: إنّ نظره في الاتيان بهذا اللّفظ إلى الغاية أعني قوله: حتى شابت عليه مفارقه، و بعبارة اخرى سلّمنا ظهور هذا اللفظ في حقّ ما لم يوجد إلّا أنّ مراده عليه السّلام به ليس نفس الفاسق حتّى يقال إنه كان موجودا في زمانه عليه السّلام، و إنّما مراده بذلك الاخبار عن استمرار الفاسق في فسقه و تماديه في المنكرات الى آخر عمره، و هذا الوصف للفاسق لم يكن موجودا، فحسن التعبير بهذه اللفظة فافهم جيدا و أما استيحاشه من أن يعنى به الصحابة بأنهم ما آثروا العاجل إلى آخر ما ذكره فهو أوضح فسادا لأنّه لو لا اختيارهم الدّنيا على الاخرى لم يعدلوا عن امام الورى، فعدو لهم عنه دليل على أنهم اشتروا الضلالة بالهدى، و آثروا العاجل، و أخّروا الآجل و قد تركوا الشرب من الماء المعين، و منهل علوم ربّ العالمين، و استبدّوا بعقولهم الكاسدة، و ارتووا من آرائهم اللّاجنة الفاسدة، و مصاحبتهم جميعا للمنكر بالبدعات التي أحدثوها واضحة، و اقبال فاسقهم كالتيار و النار لا يبالي مما غرق و حرق لا غبار عليه و ما فعل عثمان من ضرب ابن مسعود و كسر بعض أضلاعه، و ضرب عمار و إحداث الفتق فيه، و ضربه لأبي ذرّ و إخراجه إلى الرّبذة و نحوها مما تقدّم ذكرها في شرح الكلام الثالث و الأربعين و غيره شاهد صدق على ما قلناه.و كذلك اجتماعه مع «بنى ظ» أبيه إلى الحطام و مشاحتهم على الحرام و حضمهم لمال اللَّه خضم الابل نبته الرّبيع على ما تقدّم في شرح الخطبة الثالثة أوضح دليل على ما ذكرنا فبعدولهم جميعا عن اللَّه و عن وليّه صرفوا وجوههم عن الجنّة، و أقبلوا بأعمالهم إلى النار، فاستحقّوا الخزى العظيم و العذاب الأليم في أسفل درك من الجحيم.الترجمة:بعض ديگر از اين خطبه در ذمّ و توبيخ طائفه غير مرضيّه از غاصبين خلافت و بني اميه و أمثال ايشان مى فرمايد كه:اختيار كردند ايشان متاع دنياى ناپايدار را، و تأخير انداختند امورات دار القرار را، و ترك كردند زلال صافي را، و آشاميدند از آب متغير گنديده، گويا من نظر ميكنم بسوى فاسق ايشان در حالتى كه مصاحب شده است با قبايح و منكرات و الفت گرفته به آنها و استيناس يافته به آنها و موافق طبع خود يافته آنها را تا آنكه عمر او بپايان رسيد، و سفيد شده ميانهاى سر او و رنگ گرفته به آنها طبيعتهاى او.پس از آن رو آورد در حالتى كه كف بر آورده مثل درياى موج دار اصلا باك ندارد از آنچه غرق گرداند، يا مثل افتادن آتش در گياه خشك كه هيچ باك نمى كند از آنچه كه سوزاند، كجايند عقلهاى چراغ بر افروزنده بچراغهاى هدايت، و چشمهاى نظر كننده به نشانهاى تقوى، كجايند قلبهايى كه بخشيده شده اند بخدا، و بسته شدند بر طاعت خدا، ازدحام كردند آن طايفه بد كردار بر متاع دنياى بى اعتبار، و نزاع كردند با يكديگر در بالاى حرام، و بلند شد از براى ايشان علم بهشت و جهنم، پس گردانيدند از بهشت روهاى خود را، و اقبال كردند بسوى دوزخ باعملهاى خود، و دعوت كرد ايشان را پروردگار ايشان بعبادت و اطاعت پس رميدند و اعراض نمودند، و دعوت كرد ايشان را شيطان لعين بسوى قبائح پس قبول كردند و اقبال نمودند. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom