خطبه ۱۳۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۳۴ : مشورت عمر با امیرالمؤمنین [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و قد شاوَرَهُ عمرُ بن الخطاب في الخروج إلى غَزو الروم :
وَ قَدْ تَوَكَّلَ اللَّهُ لِأَهْلِ هَذَا الدِّينِ بِإِعْزَازِ الْحَوْزَةِ وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ، وَ الَّذِي نَصَرَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لَا يَنْتَصِرُونَ، وَ مَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لَا يَمْتَنِعُونَ، حَيٌّ لَا يَمُوتُ.
إِنَّكَ مَتَى تَسِرْ إِلَى هَذَا الْعَدُوِّ بِنَفْسِكَ فَتَلْقَهُمْ فَتُنْكَبْ، لَا [يَكُنْ] تَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ كَانِفَةٌ دُونَ أَقْصَى بِلَادِهِمْ لَيْسَ بَعْدَكَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهِ، فَابْعَثْ إِلَيْهِمْ رَجُلًا مِحْرَباً وَ احْفِزْ مَعَهُ أَهْلَ الْبَلَاءِ وَ النَّصِيحَةِ، فَإِنْ أَظْهَرَ اللَّهُ فَذَاكَ مَا تُحِبُّ، وَ إِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى كُنْتَ رِدْءاً لِلنَّاسِ وَ مَثَابَةً لِلْمُسْلِمِينَ.

الْحَوْزَة : آنچه را كه مالك حيازت مى كند و متولى حفظ آن مى شود.
كَانِفَةٌ : مانع و حايل، در اينجا مقصود شهرى است كه به آن پناه مى برند.
احْفِز : روانه ساز، گسيل دار.
اهْلُ البَلاءِ : جنگجويان دلير و با جسارت.
الرِدْء : ياور، پناه.
الْمَثَابَة : مرجع، محل بازگشت و گرد آمدن. 
تَوَكّلَ اللّهُ : خدا ضمانت نموده و عهده دار شده
حَوزَة : اصل و محل اجتماع
تُنكَب : به نكبت و بلا و گرفتارى ميافتى
كانِفَة : پناهگاه، حمايت كننده، از ماده كنف
إحفِز : حركت ده، روانه كن
اهلُ البَلاء : اشخاص امتحان داده
رِدء : پناه، محل اميد و مدافع
مَثوبَة : محل بازگشت 
(عمر براى شركت در جنگ با روميان در سال ۱۵ هجرى با امام عليه السّلام مشورت كرد، آن حضرت فرمود:)
مشاوره نظامى:
خداوند به پيروان اين دين وعده داده كه اسلام را سر بلند و نقاط ضعف مسلمين را جبران كند، خدايى كه مسلمانان را به هنگام كمى نفرات يارى كرد، و آنگاه كه نمى توانستند از خود دفاع كنند، از آنها دفاع كرد، اكنون زنده است و هرگز نمى ميرد.
هرگاه خود به جنگ دشمن روى و با آنان رو به رو گردى و آسيبى بينى، مسلمانان تا دورترين شهرهاى خود، ديگر پناهگاهى ندارند و پس از تو كسى نيست تا بدان رو آورند. مرد دليرى را به سوى آنان روانه كن، و جنگ آزمودگان و خيرخواهان را همراه او كوچ ده، اگر خدا پيروزى داد چنان است كه تو دوست دارى، و اگر كار ديگرى مطرح شد، تو پناه مردمان و مرجع مسلمانان خواهى بود.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه عمر ابن الخطّاب براى رفتن بجنگ روميان از آن بزرگوار مشورت نمود:
(1) خداوند براى اهل اسلام ضامن شده است كه حدود و نواحيشان را حفظ كند، و عورتشان را (چيزيكه نبايد دشمن بر آن آگاه شود) بپوشاند،
(2) و آن خداوندى كه آنها را يارى كرد در زمانيكه اندك بودند و نمى توانستند (از دشمن) انتقام بكشند، و آنها را از مغلوب شدن بازداشت در حالتى كه كم بودند و توانائى دفاع (از خود) نداشتند (خداوندى كه در صدر اسلام مسلمانان را با اينكه مانند امروز داراى جمعيّت بيشمار و قدرت و توانائى نبودند يارى كرد، اكنون هم يارى خواهد فرمود، زيرا) زنده است و هرگز نمى ميرد
(3) (پس در كارزار حاضر مشو، زيرا) تو خود اگر بسوى اين دشمن (قيصر روم و لشگريانش) روانه شوى و در ملاقات با ايشان (پس از زد و خورد) مغلوب گردى براى مسلمانان شهرهاى دور دست و سر حدّها پناهى نمى ماند، بعد از تو مرجعى نيست كه (براى جلوگيرى از فتنه و فساد) به آنجا مراجعه نمايند،
(4) پس (مصلحت در اينست كه تو در اينجا بمانى و بجاى خود) مرد جنگ ديده و دليرى بسوى ايشان بفرست، و به همراهى او روانه كن كسانى را كه طاقت بلاء و سختى جنگ داشته و پند و اندرز را بپذيرند، پس اگر خداوند (او را) غالب گردانيد همان است كه ميل دارى و اگر واقعه ديگرى پيش آيد تو يار و پناه مسلمانان خواهى بود (مى توانى دوباره لشگرى فراهم ساخته بجنگ ايشان بفرستى).
 
سخنى از آن حضرت (ع) عمر براى اين كه خود به نبرد روميان رود با او مشورت كرد و على (ع) فرمود:
خداوند، براى پيروان اين دين، بر عهده گرفته است كه حوزه دينشان را مستحكم گرداند و حريم اسلام را از تعرض خصم مصون دارد. آن خداوندى، كه ياريشان كرد و هنوز شمارشان اندك بود و كس به ياريشان برنمى خاست و آنان را از دشمنانشان حفظ كرد و حال آنكه، آنان را شمار اندك بود و توان دفاع از خود را نداشتند. اوست كه زنده است و نمى ميرد.
اگر تو خود به سوى دشمن روى و خود با دشمن روياروى شوى، اگر مغلوب گردى، مسلمانان را تا اقصا بلادشان پناهگاهى نمى ماند و بعد از تو مرجعى ندارند كه به آن باز گردند. پس مردى سلحشور را به سوى ايشان بفرست و سپاهى گران همراه او كن كه هم جنگ آزموده باشند و هم نيكخواه اسلام. اگر خداوند پيروزش گرداند كه اين همان است كه تو خواسته اى و اگر كار را گونه اى ديگر افتاد، در آن حال، تو پناه مردم و مرجع مسلمانان خواهى بود.
 
(اى خليفه!) خداوند بر عهده گرفته است که حوزه اسلام را براى پيروان دين سربلند سازد و نقاط ضعف آنها را بپوشاند. آن کس که آنها را در آن هنگام که اندک بودند، و کسى به کمک آنها نمى شتافت يارى کرد، و در آن موقع که به خاطر کمى نفرات قدرت دفاع از خودرا نداشتند از آنها دفاع نمود، زنده است و هرگز نمى ميرد!
هرگاه تو خود به سوى دشمن حرکت کنى و در ميدان نبرد با آنها روبه رو شوى و مغلوب گردى، پناهگاهى براى مسلمين در شهرهاى دور دست باقى نمى ماند و (در چنين شرايطى) بعد از تو کسى نيست که به او مراجعه کنند.
بنابراين مرد جنگ آزموده اى را به سوى آنها بفرست و گروهى که آزمون خودرا (در جنگها) داده اند و خير خواهند با او همراه ساز، اگر خداوند پيروزى نصيب کند همان است که تو مى خواهى و اگر شکل ديگرى رُخ داد (اشاره به اين که شکست دامن مسلمين را بگيرد) تو پشتيبان مردم و پناهگاه مسلمين خواهى بود!
 
و از سخنان آن حضرت است عمر براى رفتن به جنگ با روميان با او رأى زد، فرمود:
خدا براى مسلمانان عهده دار شده است كه حوزه مسلمانى را نيرومند سازد، تا حرمتشان مصون ماند -و دشمن بر آن نتازد-. آن كه آنان را يارى كرد حالى كه اندك بودند و كسى نبود كه يارى شان كند، و دشمنان را از آنان بازداشت حالى كه شمارشان كم بود، و كسى نبود كه بازشان دارد، زنده است و نمى ميرد.
هرگاه خود به سوى اين دشمن روى و با آنان روبرو شوى و رنجى يابى، مسلمانان تا دورترين شهرهاى خود، ديگر پناهگاهى ندارند و پس از تو كسى نيست تا بدان رو آرند.
مردى دلير را به سوى آنان روانه گردان. و جنگ آزمودگان و خيرخواهان مسلمانان را با او برانگيزان. اگر خدا پيروزى داد، چنان است كه تو دوست دارى و اگر كارى ديگر پيش آمد بارى تو -جاى خويش مى دارى-. پناه مردمان خواهى بود و مرجع مسلمانان.
 
از سخنان آن حضرت است وقتى عمر بن خطّاب براى رفتن به جنگ با روميان با حضرت مشورت كرد:
خداوند براى اهل دين، عزت و سر بلندى حوزه مسلمانى و حفظ آبرو را عهده دار شده. خداوندى كه مسلمانان را يارى كرد وقتى كه اندك بودند و يارى خود نمى توانستند كرد، و از آنان دفاع كرد آن وقت كه اندك بودند و از خود دفاع نمى توانستند نمود، خدايى كه زنده است و هرگز نمى ميرد.
اگر خود به جنگ اين دشمن روى و با آنان روبرو شوى و بلايى متوجه تو شود، براى مسلمانان در شهرهاى دوردست تكيه گاهى نمى ماند، و بعد از تو پناهى نيست كه به آن پناه برند. بنا بر اين مردى شجاع و كار آزموده به سوى دشمن فرست، و كسانى را همراه او كن كه جنگاور و خيرخواه باشند، اگر خداوند پيروزيت داد همان است كه دوست دارى، و اگر مسأله اى ديگر پيش آمد باز پناه مردم و مأمن مسلمين خواهى بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 490-481 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وقد شاوره عمر بن الخطاب في الخروج إلى غزو الروم.از سخنان امام عليه السلام است كه به هنگام مشورت كردن «عمر بن خطاب» با امام عليه السلام براى رفتن به جنگ روم بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:بعضى از شارحان معروف نهج البلاغه مى گويند امام عليه السلام اين سخن را زمانى فرمود كه «قيصر» با گروه عظيمى از لشكر به سوى مرزهاى اسلام حركت كرد، اين در زمانى بود كه سردار معروف لشكر مسلمين، «خالد بن وليد»، معزول شده بود و از خانه بيرون نمى آمد و كار بر «ابو عبيده جرّاح» و «شرحبيل» كه آنها نيز از فرماندهان رده بعد بودند مشكل شد، لذا «عمر بن خطاب» از روى ناچارى تصميم گرفت كه خودش در جنگ شركت كند و در اين باره با امام اميرالمؤمنين عليه السلام به مشورت پرداخت. و از كلام «ابن ابى الحديد» استفاده مى شود كه «عمر» با نظر مشورتى حضرت عليه السلام مخالفت كرد و هنگامى كه كار بر لشكر اسلام سخت شد شخصاً به ميدان جنگ رفت و روميان از ادامه جنگ ترسيدند و با «عمر» صلح كردند كه به مسلمانان جزيه بپردازند. سپس داستانى را كه شبيه به يك افسانه است نيز در اين جا نقل مى كند.(1)مرحوم «علامه شوشترى» در شرح نهج البلاغه مى گوييد: اوّلًا: آنچه «ابن ابى الحديد» نقل كرده است از «سيف» است و مى دانيم هيچ يك از روايات «سيف» خالى از جعل و تحريف نيست.ثانياً: هيچ دليلى نداريم كه كلام بالا را حضرت على عليه السلام به هنگام مشورت «عمر» در مورد خروج براى جنگ با روميان گفته باشد، بلكه ظاهر بعضى كلمات «شيخ مفيد» اين است كه اين كلام در مورد جنگ «قادسيه» يا «نهاوند» است.(2)اين نكته نيز قابل توجه است كه «عمر» معمولًا مشورتهايى را كه با على عليه السلام انجام مى داد مى پذيرفت و نجات خود را در آن مى ديد و همين معنا نظريه مرحوم «علامه شوشترى» را تأييد مى كند.به هر حال اين خطبه از دو بخش تشكيل شده؛ نخست وعده الهى به اين امّت در مورد پيروزى نهايى و دلگرم بودن به اين وعده الهى، و ديگر اين كه به «عمر» مى فرمايد: شخصاً در ميدان جنگ شركت نكنيد چرا كه اگر حادثه اى براى تو پيش آيد وضع مسلمين در شرايط كنونى به هم مى ريزد.***امام (عليه السلام) در آغاز اين سخن براى اين که به خليفه دوّم دلگرمى بدهد و روحيه او را تقويت کند، مبادا در مقابل دشمن بزرگ و سرسختى همچون روميان ترس و وحشت به خود راه بدهد چنين مى فرمايد : «خداوند بر عهده گرفته است که حوزه اسلام را براى پيروان اين دين سربلند سازد و نقاط ضعف آنها را بپوشاند» (وَقَدْ تَوَکَّلَ اللهُ لاَِهْلِ هذَا الدِّينِ بإعْزَازِ الْحَوْزَةِ(3)، وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ).تعبير به «تَوَکَّلَ» اشاره به اين است که خداوند وکالت و حمايت و دفاع آنها را بر عهده گرفته است و اين همان چيزى است که قرآن مجيد به آن اشاره مى کند : « (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ); او کسى است که رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همه آيينها غالب گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند»(4).اين وعده الهى ـ طبق سخن امام (عليه السلام) ـ مخصوص زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) نبود، بلکه در هر عصر و زمانى جارى است.تعبير به «سَتْرِ الْعَوْرَةِ» با توجه به اين که «عورت» در اصل به معنى : «نقاط آسيب پذير مرزها و آنچه انسان از آن بيم و وحشت دارد» مى باشد اشاره به اين که است که خداوند علاوه بر اين که عزّت و سربلندى مسلمين را بر عهده گرفته، دشمنان از توجّه به نقاط آسيب پذير و اسرار آنها منع مى کند تا نتوانند ضربه سنگينى بر مسلمين وارد سازند.سپس براى دلگرمى بيشتر و بيان شاهد زنده مى افزايد : «آن کس که آنها را در آن هنگام که اندک بودند و کسى به کمک آنان نمى شتافت يارى کرد و در آن موقع که به خاطر کمى نفرات قدرت دفاع از خود را نداشتند، از آنها دفاع نمود، زنده است و هرگز نمى ميرد !» (و هم اکنون يارى مسلمين را بر عهده دارد) (وَالَّذِي نَصَرَهُمْ، وَهُمْ قَلِيلٌ لاَ يَنْتَصِرُونَ، وَمَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لاَ يَمْتَنِعُونَ، حَيٌّ لاَ يَمُوتُ(5)).اشاره به اين که آن روز که مسلمانان در ظاهر بسيار ضعيف و از نظر عدّه در اقليّت بودند خدا آنها را يارى کرد، امروز که بحمد الله حوزه اسلام گسترده شده و گروههاى عظيمى زير پرچم اسلام گردآمده اند به يقين مشمول يارى حق خواهند بود و شکست نمى خورند، چون حامى آنها خداست و هميشه زنده و جاويدان است.ما به هر موجودى تکيه کنيم با گذشت زمان گرد و غبار ضعف و فتور و سستى بر آن مى نشيند و سرانجام فانى مى شود، آن که هميشه باقى است و ضعف و فتورى در قدرتش راه نمى يابد ذات پاک خداست که بايد در همه حال تکيه بر او کرد.سپس امام (عليه السلام) با اين مقدمه وارد ذى المقدمه و بيان نتيجه مى شود و به «عمر» تأکيد مى کند شخصاً در ميدان جنگ شرکت نکند و دليل روشنى براى آن ذکر مى فرمايد که در موارد مشابه آن نيز کاملاً قابل قبول است، مى فرمايد : «اگر تو خود به سوى دشمن حرکت کنى و در ميدان نبرد با آنها رو به رو شوى و مغلوب گردى پناهگاهى براى مسلمين در شهرهاى دور دست باقى نمى ماند، و (در اين شرايط) بعد از تو کسى نيست که به او مراجعه کنند» (إنَّکَ مَتَى تَسِرْ إلَى هذَا الْعَدُوِّ بِنَفْسِکَ، فَتَلْقَهُمْ فَتُنْکَبْ(6)، لاَ تَکُنْ لِلْمُسْلِمِينَ کَانِفَةٌ(7) دُونَ أَقْصَى بِلاَدِهِمْ. لَيْسَ بَعْدَکَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إلَيْهِ).اشاره به اين که هر گاه تو در ميدان جنگ کشته شوى تا مردم بخواهند با ديگرى بيعت کنند جامعه اسلامى فاقد مرکزيّت مى شود و مناطق دور دست که از همه جا آسيب پذيرترند متلاشى مى شود، سپس به ساير بلاد سرايت خواهد کرد.و از آن جا که همواره در مسائل اجتماعى نفى بايد توأم با اثبات باشد تا خلأ اجتماعى پيدا نشود امام (عليه السلام) بعد از آن که مى فرمايد : «خودت به ميدان نرو» راه چاره را به او نشان مى دهد و مى گويد : «مرد جنگ آزموده اى را به سوى آنها بفرست و گروهى که امتحان خودرا (در جنگها) داده اند و خير خواهند با او همراه ساز، اگر خداوند پيروزى نصيب کند همان است که تو مى خواهى، و اگر شکل ديگرى رخ داد (اشاره به اين که شکست دامن مسلمين را بگيرد) تو پشتيبان مردم و پناهگاه مسلمين خواهى بود (و مى توانى با اعزام نيروهاى جديد کنترل اوضاع را بدست بگيرى و بر دشمن پيروز شوى) (فَآبْعَثْ إلَيْهِمْ رَجُلاً مِحْرَباً(8)، وَاحْفِزْ(9) مَعَهُ أَهْلَ الْبَلاَءِ(10) وَالنَّصِيحَةِ، فَإنْ أَظْهَرَ اللهُ فَذَاکَ مَا تُحِبُّ، وَإنْ تَکُنِ الاُْخْرَى، کُنْتَ رِدْأً(11) للنَّاسِ وَمَثَابَةً(12) لِلْمُسْلِمِينَ).امام (عليه السلام) پاسخ خليفه را به هنگام مشورت، با يک دليل منطقى و روشن بيان فرمود و آن اين که حضور رييس يک جمعيّت در ميدان نبرد جز در موارد استثنايى کار خطرناکى است، چرا که يکى از احتمالات قابل قبول اين است که او در نبرد کشته شود که نتيجه اش متلاشى شدن لشکر از يکسو و متلاشى شدن شيرازه سراسر کشور از سوى ديگر مى باشد، در حالى که اگر او در جاى خود بماند مى تواند لشکر بلکه لشکرهاى ديگر را به جاى لشکر اوّل اعزام کند و سلطه خودرا بر تمام کشور حفظ نمايد.* * *نکته ها:پاسخ به يک سؤال:1 ـ جمعى از شارحان نهج البلاغه اين سؤال را در اين جا مطرح کرده اند که اگر حضور رييس جمعيّت چنين خطرى را در پى دارد پس چرا خود آن حضرت (عليه السلام) در ميدان جنگ «صفّين» و «جمل» و «نهروان» حضور پيدا کرد بلکه خود پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) نيز در بسيارى از جنگها که نام «غزوه» بر آن نهاده شده است نيز حضور يافت ؟بعضى از شارحان چنين پاسخ گفته اند که حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله) به خاطر اين بود که از طريق وحى مى دانست در اين ميدانها شهيد نمى شود و على (عليه السلام) نيز با اخبار پيامبر (صلى الله عليه وآله) که در حق او فرمود : با «ناکثين» و «قاسطين» و «مارقين» مبارزه خواهى کرد، از سلامت خود آگاه بود و با اين حال حضور آنها در ميدان جنگ مشکلى نداشت.بعضى ديگر گفته اند : آن دو بزرگوار در جنگهاى داخلى که فاصله چندانى با مرکز نداشت حضور مى يافتند، ولى در جنگهاى خارجى تنها پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در «تبوک» حضور يافت آن هم بعد از آن که على (عليه السلام) را به عنوان پناهگاهى مطمئن در «مدينه» به جاى خود گذاشت.به تعبير ديگر مى توان چنين گفت : موارد کاملاً مختلف است و هر يک از ميدانهاى جنگ و شرائط آن و وضعيّت دشمن حکمى مخصوص به خود دارد، ولى غالباً اگر ميدان از مرکز حکومت دور باشد و رييس حکومت در آن شرکت کند و کشته شود مشکلات عظيمى به بار خواهد آمد، و امام (عليه السلام) نيز به همين دليل خليفه را از حضور در ميدان جنگ نهى فرمود.2 ـ ايراد ديگر:ممکن است کسانى ايراد کنند که : چگونه على (عليه السلام) با اين که حکومت را حق مسلّم خود مى دانست و پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) بلکه آيات قرآن نيز به اين معنا تصريح کرده اند ـ که امامت و ولايت از آن على (عليه السلام) است ـ چنين برخورد ناصحانه و مشفقانه و دوستانه اى با رقيب خود مى کند ؟پاسخ اين سؤال روشن است; امام (عليه السلام) به سرنوشت نهايى اسلام و مسلمين مى انديشيد نه به شخص خود، او مى دانست به هر دليل خليفه دوّم بر اريکه قدرت نشسته و زمام حکومت را به دست گرفته و توده عوام و گروهى از خواص دست به دست او داده اند، در چنين شرايطى هر گاه در وسط يک بحران عظيم و جنگ خطرناک به طور ناگهانى پاى او از ميان برداشته شود هرج و مرج و آشوب همه جا را مى گيرد و کيان اسلام به خطر مى افتد. روح بلند على (عليه السلام) ايجاب مى کند که همه چيز را در اين جا فراموش کند و خير مسلمين را بر هرکار ديگر مقدّم بدارد.3 ـ عدم خيانت در مشورت:کلام بالا درسى است براى همه مسلمين که به هنگام مشورت بدون در نظر گرفتن موقعيت مشورت کننده و رابطه و ضابطه او آنچه خير و صلاح است بازگو کنند. به تعبير ديگر: يا مشورت را نپذيرند و يا اگر پذيرا شدند حق مشورت را ادا کنند.در حديثى مى خوانيم که امام صادق (عليه السلام) فرمود : «اِعْلَمْ اَنَّ ضَارِبَ عَليٍّ بِالسَّيْفِ وَ قَاتِلَهُ لَوْ اِئْتَمَنَني وَاسْتَنْصَحَني وَاسْتَشَارَنِي ثُمَّ قَبِلْتُ ذلِکَ مِنْهُ لاََدَّيْتُ الأَمَانَةَ; هر گاه آن کس که على (عليه السلام) را با شمشير، ضربت زد و او را شهيد کرد پيشنهاد مى کرد امانتى نزد من بگذارد يا نصيحتى به او کنم يا مشورتى از من مى خواست و من مى پذيرفتم امانت را (در هر سه موضوع) رعايت مى کردم(13).4 ـ برداشت نادرست!بعضى از مخالفان روى اين کلام امام (عليه السلام) گفتگوى بسيار کرده اند و خواسته اند از آن دليلى بر حقانيّت خليفه دوّم ـ آن هم از زبان على (عليه السلام) ـ اقامه کنند، ولى روشن است اين استنباط نادرست مى باشد چرا که هر کس در شرايط خليفه دوّم و هر کس در شرايط على (عليه السلام)، براى مصالح مسلمين بود، مى بايست طبق وظيفه شرعى و عقلى چنين مطلبى را بگويد و آنچه خير و صلاح مسلمين در آن است بيان دارد، هر چند به نفع شخص و اشخاصى و حتى اگر به ضرر خودش تمام شود.جمله «لَيْسَ بَعْدَکَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إلَيْهِ; بعد از تو کسى نيست که به او مراجعه کنند» به اين معنا نيست که تو اصلح امّت مى باشى بلکه به اين معناست که در شرايط فعلى که توده مردم ـ به حق يا به ناحق ـ تو را به اين صفت شناخته اند اگر کشته شوى تا توافق و بيعت بر ديگرى شود زمان طولانى مى طلبد و در اين مدّت مردم يله و رها مى شوند.(14)* * *پی نوشت:1. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 298.2. شرح نهج البلاغه شوشترى، جلد 7 ، صفحه 421 و 423 (با تلخيص).3. «حوزه» از مادّه «حوز» (بر وزن موز) به معنى جمع آورى کردن و به هم پيوستن و در اختيار گرفتن است و معمولاً به هر مجموعه اى حوزه گفته مى شود.4. توبه، آيه 33.5. جمله بالا «والذي نصرهم...» مبتداست و جمله «حىّ لا يموت» خبر آن مى باشد.6. «تنکب» از مادّه «نکب» (بر وزن نخل) به معنى انحراف از مسير است ولى در عبارت بالا کنايه از شکست خوردن و کشته شدن است.7. «کانفه» از مادّه «کنف» (بر وزن ظرف) به معنى حفظ کردن آمده است بنابراين «کانفه» به شخص يا چيزى مى گويند که پناهگاه باشد و افرادى را حفظ کند.8. «محرب» از مادّه «حرب» به معنى کسى است که جنگ جو و شجاع باشد.9. «احفز» از مادّه «حفز» (بر وزن نبض) به معنى فرستادن با سرعت و شدت است.10. «بلاء» به معنى آزمايش است و «اهل البلاء» به معنى افراد آزموده و مجرّب مى باشد.11. «رِدء» از مادّه «رَدْء» (بر وزن عبد) به معنى کمک کردن گرفته شده است بنابراين «رِدْء» به معنى معين و ياور و کمک کار و پشتيبان است.12. «مثابه» از مادّه «ثوب» (بر وزن قوم) به معنى بازگشتن چيزى به حالت نخستين گرفته شده و «مثابه» به معنى مرجع و کسى که به سوى او باز مى گردند مى باشد.13. تحف العقول، صفحه 374.14. سند خطبه: از جمله كسانى كه اين كلام را از امام عليه السلام نقل كرده اند ابن اثير در كتاب نهايه با مقدارى تفاوت است (در مادّه كنف) و همچنين ابو عبيد در كتاب الاموال (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 302). 
شرح علامه جعفریراهنمائي عمر در جنگ:«و قد توكل الله لاهل هذا الدين باعزاز الحوزه …» همان خدائي كه مسلمانان را بدون سپاه فراوان و بدون كمترين تجهيزات پيروز فرمود، زنده و ابدي است، تو مطابق تكليف خود عمل كن.بار ديگر عظمت روحي اميرالمومنين عليه‌السلام در اين مشورت آشكار مي‌گردد، اگر اين وارسته از همه آلودگيها و اين آراسته با همه فضائل انساني، كمترين هوي و هوس و خودخواهي در درون داشت، و اگر اين تجلي‌گاه جمال و جلال الهي، مي‌خواست از سياست ماكياولي براي بدست آوردن جاه و مقام، استفاده كند، دست به اغوا و فريبكاري مي‌زد و عمر بن خطاب را از مركز ثقل سياست دور مي‌داشت و آنگاه براي پيشبرد اميال سياسي معمولي خود اقداماتي مي‌كرد، ولي حقيقت و تاريخ شهادت مي‌دهد كه او علي بن ابي‌طالب بود و تا آخرين لحظات زندگي خود در اين دنيا هم علي بن ابي‌طالب ماند تا به ديدار خداوندي نائل آمد. دقت كنيد، ببينيد علي عليه‌السلام با چه استدلال محكمي و با چه اخلاصي عمر را ارشاد فرمود كه تو براي جنگ بسوي دشمن حركت مكن، خداوند متعال با اين چاره‌جوئيها و با توسل به اين گونه فعاليت نبود كه مسلمانان را پيروز فرمود، زيرا هنگامي كه خداوند عز و جل اخلاص و تكاپو و عظمت روحي و گذشت مسلمانان را ديد، آنان را با كمي افراد و با ناچيزي وسائل و تجهيزات بر همه دشمنان پيروز ساخت.نكته ديگري كه در اينجا بايد در نظر گرفت، اينست كه نظر اميرالمومنين عليه‌السلام در اين مشورت با كمال روشنايي اثبات مي‌كند كه او مسائل سياسي جامعه و چگونگي مديريت آن را در حد اعلا مي‌دانست، همانگونه كه خود آن بزرگوار هم در مواردي آن را تذكر داده است. و اينكه بعضي از ناآگاهان يا غرض ورزان مي‌گفتند: علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام سياستمدار نبوده است، افتراء به آن حضرت و خيانت بر تاريخ نموده‌اند. آري همانگونه كه بارها گفته‌ايم: اميرالمومنين از همه انواع سياست اطلاع داشت ولي آن نوع روش سياسي كه تجويز مي‌كند همه حقائق مذهبي و اخلاقي و اصول انساني براي وصول به قدرت، زير پاگذاشته شود، نه تنها آن بزرگوار مرتكب آن سياست نمي‌گشت، بلكه آن را مفسد بشر و بشريت دانسته و براي ريشه كن كردن آن، مبارزه‌ها فرموده است.در اينجا مطلبي را متذكر مي‌شويم كه از نظر كلامي با اهميت مي‌باشد: - ابن‌سينا در بحث خلافت مي‌گويد: (اصل اساسي در زمامداري برتري در تعقل و حسن مديريت است. پس هر كس كه در ديگر صفات ممتاز متوسط باشد و در دو صفت مزبور مقدم بر ديگران بوده و از آن صفات ممتاز بكلي بيگانه نباشد و به اضداد آن صفات متصف نباشد او شايسته‌تر است براي خلافت از كساني كه در صفات ممتاز غير از دو صف فوق (تعقل و حسن مديريت) بر او مقدم باشند پس لازم است كه اعلم آنان با اعقل آنان شركت نموده و او را ياري نمايد و لازم است اعقل آنان كمك و ياري اعلم را بپذيرد و به او رجوع كند. همانگونه كه عمر و علي انجام دادند.)مورد مشورت عمر با علي عليه‌السلام يك مسئله سياسي بود و نظري كه آن حضرت اظهار فرمودند، نيز يك نظر سياسي بود. امثال اينگونه موارد مي‌تواند موجب تجديد نظر در سخن ابن‌سينا و امثال وي در اينگونه مسائل بوده باشد. به اضافه اينكه ابن‌سينا در يكي از آثارش در مورد تقديم معقول بر محسوس چنين گفته است: (و براي اين بود كه شريف ترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلي الله عليه و آله و سلم چنين گفت با مركز حكمت و خزانه عقل اميرالمومنين عليه‌السلام: كه يا علي اذا رايت الناس يتقربون الي خالقهم بانواع البر تقرب انت اليه بانواع العقل تسبقهم. و اين چنين خطاب را جز چون بزرگي راست نيامدي كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس (لا جرم چون با ديده بصيرت عقل مدرك اسرار گشت، همه حقائق را دريافت و ديدن حكم داد و براي اين بود كه گفت: لو كشف العظاء ما ازددت يقينا (اگر پرده برداشته شود، بر يقين من افزوده نگردد) هيچ دولت آدمي را زيادت از ادراك معقول نيست، بهشتي كه به حقيقت آراسته باشد بر انواع نعيم و زنجبيل و سلسبيل، ادراك معقول نيست، بهشتي كه به حقيقت آراسته باشد بر انواع نعيم و زنجبيل و سلسبيل، ادراك معقول است و دوزخ با عقاب و اغلال متالعت اشغال جسماني است كه مردم در بند هوي افتند و در جحيم خيال بمانند.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در هنگامى كه عمر بن خطّاب در باره رفتن خود به جنگ با روميان با آن حضرت مشورت كرد:اين مشورت در هنگامى انجام گرفت كه پادشاه روم با انبوهى از لشكريان و مردم آن ديار به سوى مسلمانان شتافته، و خالد بن وليد در خانه اش انزوا اختيار كرده، و كار بر ابى عبيدة بن جرّاح و شرحبيل بن حسنه و ديگر فرماندهان سپاه اسلام دشوار شده بود.فرموده است: «و قد توكّل اللّه... لا يموت»:اين جملات سرآغاز سخنان امام (ع) و مقدّمه اى بر اظهار نظر اوست در اين گفتار دلايل لزوم توكّل بر خدا و اطمينان و اعتماد بر او را در اين مهمّ تذكّر مى دهد. فشرده سخنان آن حضرت اين است كه خداوند برپايى اين دين و عزّت و قدرت مردم سرزمينهاى آن را تضمين كرده است.واژه «عورة» كنايه از هتك حرمت زنان است، و ممكن است براى سرافكندگى و خوارى ناشى از مغلوبيّت و شكست، استعاره شده باشد، كه خداوند با وعده يارى و پيروزى كه داده، جلوگيرى از پاره شدن پرده حرمت مسلمانان را تضمين فرموده است، و اين سخن بنا بر گفتار خداوند متعال مى باشد، كه فرموده است: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً».فرموده است: «و الّذي نصرهم تا پايان مقدّمه»:استدلالى است بطور تمثيل بر آنچه بيان مى فرمايد كه خلاصه اش اين است: كسى كه مسلمانان را در آن زمان كه اندك بودند يارى و پيروزى بخشيد، زنده اى است كه نمى ميرد، و در اين هنگام كه مسلمانان از كثرت و فزونى برخوردارند نيز آنان را يارى و پيروزى خواهد داد، اصل تمثيل، حال كمى مسلمانان و فرع آن، حال كثرت آنان، و حكم تمثيل، پيروزى، و علّت آن بقاى ذات پروردگار، و دوام حيات زنده جاويدى است كه مرگى براى او نيست.فرموده است: «إنّك متى تسر ...»:مبتنى است بر رأى آن حضرت و خلاصه اين مشورت كه عبارت است از عدم صلاحديد آن بزرگوار به اين كه عمر شخصا از مركز خلافت بيرون رود و همراه لشكريان رهسپار جنگ با روميان شود. دليل اين رأى اين كه ممكن است در برخورد با دشمن دچار مصيبت و شكست گردد، و چون او امروز تكيه گاه مسلمانانى است كه به او پناه مى برند، و در صورت وقوع نابودى و شكست وى، براى آنان پايگاه استوارى كه به دور آن گرد آيند، و مركز قدرتى كه بدان اعتماد كنند باقى نمى ماند، لذا تذكّر مى دهد كه يكى از دلير مردان را كه به شجاعت و دلاورى شناخته شده، و سابقه فراوانى در نبرد و پيكار داشته، و از تجربه و بينش در اين كار برخوردار باشد، به جاى خود روانه جنگ كند، و معناى اين كه «أهل البلاء» را با او همراه سازد اين است كه كسانى را كه در اخلاص و خيرانديشى آنها ترديدى نيست، و در جنگها آزموده و صاحب تجربه اند به همراهى او گسيل دارد.سپس امام (ع) از بيانات خود نتيجه گيرى مى كند، و مى فرمايد: اگر خداوند مسلمانان را پيروز كند اين همان است كه آرزوى توست، و اگر پيشآمد به گونه ديگرى باشد، يعنى شكست و ناكامى پيش آيد، او براى مسلمانان همچنان پشتوانه اى است كه بدو اعتماد مى كنند، و پناهگاهى است كه به او آرامش خواهند يافت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 321 و من كلام له عليه السّلام و قد شاوره عمر بن الخطاب فى الخروج الى غزو الروم بنفسه و هو المأة و الرابع و الثلاثون من المختار فى باب الخطب:و قد توكّل اللّه لأهل هذا الدّين باعزاز الحوزة، و ستر العورة و الّذي نصرهم و هم قليل لا ينتصرون، و منعهم و هم قليل لا يمتنعون، حي لا يموت إنّك متى تسر إلى هذا العدوّ بنفسك، فتلقهم بشخصك فتنكب لا تكن للمسلمين كانفة دون أقصى بلادهم و ليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجلا محربا، و أحفز معه أهل البلاء و النّصيحة، فان أظهر اللّه فذاك ما تحبّ، و إن تكن الاخرى كنت ردء للنّاس و مثابة للمسلمين. (27527- 27450)اللغة:قوله (و قد توكّل اللّه) و عن بعض النّسخ بدله كفل اللّه أى صار كفيلا و (الحوزة) النّاحية و حوزة الاسلام حدوده و نواحيه و (كانفة) أى عاصمة حافظة من كنفه أى حفظه و آواه، و يروى كهفة بدل كانفة و هى ما يلجأ إليه و (المحرب) بكسر الأوّل و سكون الثاني و فتح الثّالث صاحب الحرب و في بعض النسخ مجرّبا بضم الأوّل و الجيم المعجمة و فتح الراء المشدّدة و (الرّدء) العون قال اللّه تعالى: «فأرسله معى ردءاً».الاعراب:الذي نصرهم مبتدأ و خبره حىّ، و جملة و هم قليل آه حاليّة معترضة بين المبتدأ و الخبر، و تنكب بالجزم معطوف على تسر، و الفاء في قوله: فابعث، فصيحة، و الباقى واضح.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله عليه السّلام لعمر بن الخطّاب كما أشار إليه السيّد (ره) ارشادا له إلى وجه المصلحة و تعليما له ما فيه صلاح الامّة، و كان ذلك في غزاة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 322 فلسطين التي فتح فيها بيت المقدس فأراد عمر أن يشخص بنفسه لما طال الحرب على المسلمين و ضاق الأمر عليهم و كتبوا إليه: إن لم تحضر بنفسك لم يفتح علينا فاستشار أمير المؤمنين عليه السّلام فى الشّخوص إلى العدوّ فلم يره صلاحا لما فيه من الخوف على بيضة الاسلام بالنّكتة التي أشار إليها في ضمن هذا الكلام بعد تقديم مقدّمة مهّدها بقوله عليه السّلام: (و قد توكّل اللّه لأهل هذا الدّين) أى صار وكيلا لهم قائما عليهم (باعزاز الحوزة) و البيضة و الجمعيّة (و ستر العورة) و ممّا لا ينبغي اطّلاع العدوّ عليه من الفضائح و القبائح (و الذى نصرهم و هم قليل لا ينتصرون و منعهم و هم قليل لا يمتنعون حىّ لا يموت) لا يخفى ما هذه الجملة من حسن الخطابة حيث أورد المسند إليه موصولا لزيادة التّقرير أعنى تقرير الغرض المسوق له الكلام، و هو الحثّ على التوكّل على اللّه و الاعتماد عليه و مزيد الثقة به ثمّ أكدّ ذلك المعنى بالجملة الحاليّة و باتيان المسند بما يجرى مجرى المثل السّائر و المراد أنّ من نصرهم فى حال قلّتهم و عدم تمكّنهم من انتقام الأعداء و منعهم في حال ضعفهم و عدم قدرتهم على الامتناع من سيف المعاندين حىّ لا يموت فهو أولى في حال كثرتهم بالحفظ و الحماية و الاعزاز و النصرة.ثمّ أشار إلى وجه المصلحة و النّكتة في المنع عن الخروج فقال (انّك متى تسر إلى هذا العدوّ بنفسك فتلقهم فتنكب لا تكن للمسلمين كانفة دون أقصى بلادهم) يعنى أنّ الجهاد على وجهين فيمكن إدالة الكفّار من المسلمين و يمكن إدالة المسلمين من الكفّار فلو خرجت بنفسك و لا قيت العدوّ و أصابتك النكبة لم تبق للمسلمين جهة عاصمة يعتصمون بها و لا ملجأ يستندون إليه (و ليس بعدك مرجع يرجعون إليه) و في ذلك خوف على بيضة الاسلام.ثمّ أشار إلى ما هو الأصلح و أقرب إلى الحزم بقوله (فابعث إليهم) أى إلى الأعداء (رجلا محربا) إى ذا خبرة و بصيرة بالحروب أو رجلا جرّب بكثرة الوقايع و الحروب و حصل الوثوق و الاعتماد عليه (و احفز) أى ادفع معه (أهل) النّجدة و (البلاء و النّصيحة) أى المختبرين المجرّبين بالنّصح (فان أظهر) ك (اللّه) و نصرك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 323 (فذاك ما تحبّ و إن تكن الاخرى) أى النّكبة و الانكسار (كنت ردءا للناس) و عونا لهم (و مثابة) أى مرجعا (للمسلمين) و مأمنا يأوون إليه.الترجمة:از جمله كلام آن امام أنام است در آن حال كه مشورت نمود باو عمر بن خطّاب در باب بيرون رفتن بسوى غزوه روم بنفس خود پس فرمود آن بزرگوار:بتحقيق كه وكيل شده است خداى تبارك و تعالى از براى أهل اين دين با عزيز نمودن و غالب گردانيدن ناحيه مسلمين و پوشانيدن عورت مؤمنين، و آن پروردگارى كه يارى كرد مسلمانان را در آن حال كه اندك بودند و قدرت نداشتند بر انتقام و حفظ نمود ايشان را در حالتي كه اندك بودند و تمكّن نداشتند از دفع دشمنان از خودشان زنده ايست كه هرگز نمى ميرد، بدرستى كه هرگاه روانه شوى تو بسوى اين دشمن بنفس خود پس برسى بايشان و مصيبتى بتو وارد بيايد و مغلوب شوى نمى باشد از براى مسلمانان پناهى نزد منتهاى ولايتهاى ايشان، و نباشد بعد از تو مرجعى كه بازگشت نمايند بسوى او، پس برانگيزان بسوى دشمنان مردى جنگ ديده كاردان، و دفع كن باو اهل آزمايش و نصيحت را، پس اگر غالب گرداند تو را خداوند تعالى پس اينست آن چيزى كه مى خواهى، و اگر باشد امر بطور ديگر باشى تو ياور و مدد مردمان و مرجع و پناه براى مسلمانان و پناه گاه ايشان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 216 از سخنان آن حضرت (ع) هنگامى كه عمر بن خطاب با او در مورد رفتن خود به جنگ با روميان مشورت كرد [اين خطبه كه با عبارت «و قد توكل الله لاهل هذا الدين باعزاز الحوزة» (همانا خداوند براى اهل اين دين برعهده گرفته است كه قلمرو آنان را عزيز بدارد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره يى از لغات و تركيبات نكته يى را طرح مى كند و پاسخ مى دهد و آن نكته اين است كه مى گويد:] امير المومنين على عليه السلام در اين خطبه عمر را از اينكه شخصا به جبهه جنگ برود منع كرده است كه مبادا كشته شود و بدان گونه همه مسلمانان از ميان بروند. اگر بپرسى پس به چه سبب رسول خدا (ص) خود در جنگها حاضر مى شد و فرماندهى جنگ را بر عهده مى گرفت مى گويم: به رسول خدا (ص) وعده نصرت و پيروزى داده شده و بر جان خويش ايمنى داشت و آن وعده خداوند در اين گفتار الهى است كه فرموده است: «و خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد»، حال آنكه عمر چنين نبوده است. اگر بگويى پس به چه سبب امير المومنين عليه السلام خود در جنگهاى جمل و صفين و نهروان حاضر شد و حال آنكه مى توانست خودش در مدينه به منظور حفظ آن شهر و دفاع بماند و اميرى كار آزموده را به جنگ بفرستد مى گويم: اين اشكال دو پاسخ دارد: يكى اينكه او از سوى پيامبر (ص) مى دانست كه در اين جنگها كشته نمى شود و گواه اين موضوع اين حديث و خبر مورد اتفاق همگان است كه پيامبر فرموده اند: «پس از من، على با پيمان گسلان و تبهكاران و از دين بيرون شدگان جنگ خواهد كرد» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 217 پاسخ دوم اين است كه: على (ع) مى پنداشته است در جنگ با اين گروههايى كه بر او خروج كرده اند هيچ كس جز خودش نمى تواند جاى او را پر كند و امير كار آزموده اى كه خير خواه باشد نيافته است و پيشنهاد او به عمر هم اين است كه اميرى كار آزموده و خير خواه بيابد و اين صفات را معتبر دانسته است. برخى از ياران على عليه السلام كه اهل جنگ بودند خير خواه نبودند و برخى از خير خواهان او جنگاور و دلير نبودند ناچار و به ضرورت شخصا سالارى جنگ را عهده دار شد. [ابن ابى الحديد سپس مبحث زير را در مورد جنگ فلسطين و فتح بيت المقدس آورده است.] جنگ فلسطين و فتح بيت المقدس: بدان كه اين جنگ، جنگ فلسطين است كه در آن بيت المقدس فتح شد و ابو جعفر محمد بن جرير طبرى آن را در تاريخ طبرى آورده است و چنين گفته است: چون عمر به شام رفت جانشين او بر مدينه على عليه السلام بود. على (ع) به عمر گفت: به تن خويش بيرون مرو كه آهنگ دشمنى سگ خو و هار دارى. عمر گفت: من مى خواهم با جهاد با دشمن مرگ عباس بن عبد المطلب را به تأخير اندازم، كه اگر عباس را از دست بدهيد شر و بدى شما را گسسته مى كند همان گونه كه ريسمان گسسته شود. عباس شش سال پس از حكومت عثمان درگذشت و شر و بدى به مردم روى آورد. ابو جعفر طبرى مى گويد: روميان از كتابهاى خود اين موضوع را دانسته بودند كه فاتح شهر ايلياء كه همان بيت المقدس است مردى خواهد بود كه نامش سه حرف است و بدين سبب هر يك از اميران و فرماندهان مسلمان كه آنجا مى آمدند روميان نخست نام او را مى پرسيدند و مى دانستند كه او فاتح شهر ايشان نيست و چون در جنگ با روميان كار براى مسلمانان به درازا كشيد از عمر مدد خواستند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 218 به او پيام دادند كه اگر خودت در اين جنگ حاضر نشوى براى ما فتح نخواهد شد. عمر براى آنان نوشت كه در روزى مشخص در مدخل منطقه جابيه منتظر او باشند، آنان در آن هنگام با عمر كه سوار بر خرى بود روياروى شدند، نخستين كس كه با او ديدار كرد يزيد بن ابى سفيان بود پس از او ابو عبيدة بن جراح و سپس خالد بن وليد كه همگى سوار بر اسب بودند و جامه هاى ابريشمى و ديبا بر تن داشتند با او روياروى شدند. عمر از خر پياده شد و سنگريزه هايى برداشت و به آنان پرتاب كرد و گفت: چه زود از راى و انديشه خود بازگشته ايد كه از من با اين وضع و جامه استقبال مى كنيد معلوم مى شود در اين دو سال سير شده ايد و چه زود سيرى و فربهى شما را دگرگون ساخته است به خدا سوگند، اگر اين كار را در حالى كه فرمانده دويست تن مى بوديد و پس از دويست سال مرتكب مى شديد شما را عوض مى كردم. گفتند: اى امير المومنين اينها قباهايى است كه زير آن جامه جنگى و سلاح پوشيده ايم. گفت: در اين صورت عيبى ندارد. ابو جعفر طبرى مى گويد: همينكه روميان دانستند كه عمر به تن خويش آمده است از او تقاضاى صلح كردند و عمر با آنان صلح كرد و براى ايشان عهدنامه يى نوشت كه جزيه و خراج بپردازند و از آنجا به بيت المقدس رفت، اسب عمر از حركت بازماند براى او ماديانى آوردند كه چون سوار شد شتابان و با جست و خيز بسيار به حركت درآمد، عمر از آن ماديان پياده شد و با رداى خود بر چهره اش زد و گفت: خداوند زشت بداراد كسى را كه حركات اين چنين به تو آموخته است اسبم را به من برگردانيد. او سوار بر آن شد تا به بيت المقدس رسيد. گويد: عمر پيش از آن بر ماديان سوار نشده بود و پس از آن هم سوار نشد و مى گفت: از تكبر و غرور به خدا پناه مى برم. ابو جعفر طبرى مى گويد: معاويه هم هنگامى كه با عمر ديدار كرد، جامه ديبا بر تن داشت و گرد او گروهى از غلامان و بردگان بودند معاويه چون به عمر رسيد دست او را بوسيد. عمر گفت: اى پسر هند اين چه حال است كه در آن ناز پرورده و خود خواه و صاحب نعمت شده اى و به من خبر رسيده است كه نيازمندان بر در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 219 خانه ات مى ايستند معاويه گفت: اى امير المومنين اين جامه از اين سبب است كه ما در سرزمين دشمن هستيم و دوست مى داريم آثار نعمت خداوند را بر ما ببينند و اما پرده دار براى اين است كه مى ترسيم اگر آسان بگيريم و بذل و بخشش كنيم مردم گستاخ شوند. عمر گفت: از هيچ چيز از تو نمى پرسم مگر اينكه مرا در تنگناى بيشترى چون بند انگشتان قرار مى دهى. اگر راستگو باشى اين انديشه خردمند است و اگر دروغ گويى باز هم خدعه زيركانه است. مردم گفتگوى معاويه و عمر را به گونه ديگرى هم روايت كرده اند و چنين گفته اند كه: چون عمر به شام آمد در حالى كه سوار بر خر كوته قامت بود وارد شد، عبد الرحمان بن عوف هم سوار بر همان گونه خر بود، معاويه در حالى كه با لشكرى كاملا مسلح بود با آن دو رويارو شد، پاى خود را خم كرد و از اسب پياده شد و به عمر به خلافت سلام داد. عمر به او پاسخ نداد. عبد الرحمان به عمر گفت: اى امير المومنين، بر اين جوان سخت گرفتى، اى كاش با او سخن مى گفتى. عمر به معاويه گفت: تو سالار اين لشكرى كه مى بينم گفت: آرى. عمر گفت: علاوه بر آن به سختى خود را در حجاب قرار داده اى و نيازمندان بر در خانه ات منتظر مى ايستند گفت: آرى همين گونه است. عمر گفت: اى واى بر تو چرا؟ معاويه گفت: از آن رو كه ما در سرزمين و كشور دشمنيم كه جاسوسان ايشان در آن بسيارند و اگر ساز و برگ كافى نداشته باشيم ما را كوچك مى شمرند و بى حرمتى مى كنند و بر امور پوشيده ما هجوم مى آورند وانگهى من كارگزار تو هستم اگر بر من كاستى گيرى كاسته مى شوم و اگر بر قدرتم بيفزايى افزوده مى شوم و اگر مرا متوقف بدارى متوقف مى شوم. عمر گفت: اگر دروغ گويى، اين رأى زيركانه است و اگر راست گويى، چاره انديشى خردمندانه است، هيچ گاه درباره چيزى از تو نپرسيدم مگر اينكه مرا در تنگنايى تنگ تر از فاصله درز دندانها قرار دادى، ديگر نه به تو فرمانى مى دهم و نه تو را از كارى نهى مى كنم. چون معاويه برگشت عبد الرحمان گفت: اين جوان در مورد ايرادى كه بر او گرفتى خوب پاسخ داد. گفت: آرى به همين سبب بود كه حرمتش را نگاه داشتيم. ابو جعفر طبرى مى گويد: عمر از مدينه چهار بار آهنگ شام كرد: يك بار با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 220 اسب، بار دوم با شترى، بار سوم با استر و بار چهارم با خر، او شناخته نمى شد و چه بسا كه كسى از او مى پرسيد: امير المومنين كجاست و عمر سكوت مى كرد. گاهى مى گفت: از مردم بپرس و هر گاه به شام مى آمد جامه كهنه و فرسوده يى كه پشت و رو شده بود بر تن داشت و چون مردم بر سفره او حاضر مى شدند خشن ترين خوراك را مى ديدند. طبرى مى گويد: در يكى از اين سفرهاى چهارگانه كه به شام آمد با طاعون مصادف شد كه در شام آشكار و همه گير بود، با مردم مشورت كرد همگى به او اشاره كردند كه برگردد و وارد شام نشود جز ابو عبيدة بن جراح كه او به عمر گفت: آيا از تقدير خداوند متعال مى گريزى، گفت: آرى، از تقدير خداوند به وسيله تقدير او به سوى تقدير او مى گريزم، اى ابو عبيده كاش كس ديگرى غير از تو اين سخن را گفته بود. چيزى نگذشت كه عبد الرحمان بن عوف آمد و براى آنان اين روايت را از قول پيامبر (ص) نقل كرد كه فرموده است «چون در سرزمينى بوديد كه در آن طاعون است از آن بيرون مرويد و چون به سرزمينى رسيديد كه در آن طاعون است وارد مشويد» عمر خدا را ستايش كرد كه آنچه در دل او بوده موافق آن خبر است و رأى و اشاره مردم هم با آن حديث موافق است و از همانجا به مدينه برگشت. ابو عبيده در آن طاعون مرد و اين طاعون معروف به طاعون «عمواس» است كه به سال هفدهم هجرى بوده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom