خطبه ۱۳۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حمد و وصف خدا [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يعظ فيها و يزهد في الدنيا:
حمدُ اللّه‏:
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا أَخَذَ وَ أَعْطَى وَ عَلَى مَا أَبْلَى وَ ابْتَلَى، الْبَاطِنُ‏ لِكُلِّ خَفِيَّةٍ وَ الْحَاضِرُ لِكُلِّ سَرِيرَةٍ، الْعَالِمُ بِمَا تُكِنُّ الصُّدُورُ وَ مَا تَخُونُ الْعُيُونُ.
وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) نَجِيبُهُ وَ بَعِيثُهُ، شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ‏.

ابْلَى : احسان و انعام كرد.
ابْتَلَى : امتحان كرد.
بَعِيثُهُ : فرستاده و برگزيده اش. 
أبلَى : احسان و نيكى نمود
ابتَلَى : امتحان كرد
تُكِنُّ : پنهان ميكند : مى پوشاند
نَجيب : انتخاب شده
بَعيث : برانگيخته شده 
۱. ستايش پروردگار:
خدا را ستايش مى كنيم بر آنچه گرفته، و آنچه بخشيده، و بر نعمت هايى كه عطا كرده و آزمايش هايى كه انجام داد. خداوندى كه بر هر چيز پنهانى آگاه و در باطن هر چيزى حضور دارد، به آنچه در سينه هاست آگاه و بر آنچه ديده ها دزدانه مى نگرد داناست، و گواهى مى دهم كه خدا يكى است و جز او خدايى نيست و گواهى مى دهم كه حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برگزيده و فرستاده اوست، آن گواهى كه با او درون و بيرون، قلب و زبان، هماهنگ باشد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در سپاس خداوند و اشاره به بعضى از اوصاف او):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس مى گزاريم خدا را بر آنچه گرفت و آنچه داد و آنچه احسان نمود و آنچه آزمايش فرمود (چون هر چه خدا بخواهد طبق حكمت و مصلحت بوده و آن نعمت است، بنا بر اين در هر حال بايد شكر و سپاس او را بجا آورد)
(2) او است بهر نهانى آگاه و بهر سرّ و انديشه اى بينا، و بآنچه كه در سينه ها پنهان و بآنچه كه چشمها دزدانه نگاه ميكند دانا (بجزء و كلّ و آشكار و نهان احاطه دارد)
(3) و گواهى مى دهيم كه خدائى جز او نيست، و محمّد -صلّى اللَّه عليه و آله- برگزيده و مبعوث از طرف او است، چنان گواهى كه نهان با آشكار و دل با زبان موافقت دارد (نه به زبان گفته و در دل باور نداشته باشيم).
 
سپاس مى گويم او را، بر آنچه بستد و بر آنچه عطا كرد و بر هر احسان كه نمود و بر هر امتحان كه فرمود. از درون هر پنهان آگاه است و هر رازى در نزد او آشكار است به هر چه در دلهاست داناست و هر چه كه چشمان، دزديده، در آن نگرند مى داند. شهادت مى دهم كه خداوندى جز او نيست و محمد (صلى اللّه عليه و آله) برگزيده و مبعوث از سوى اوست. شهادتى كه در آن نهان و آشكار و دل و زبان موافق باشند.
 
ستايش مى کنيم او را بر آنچه گرفته و بخشيده، و بر نعمتهايى که عطا کرده و آزمونهايى که (به وسيله مشکلات) مقرّر داشته است. همان کسى که نزد هر چيز مخفى حاضر است (و از آن آگاهى دارد) و در درون (جانها) حضور دارد و از آنچه سينه ها در خود پنهان داشته اند و از خيانت چشمها با خبر است و گواهى مى دهيم که معبودى جز او نيست و محمّد (صلى الله عليه وآله) برگزيده و فرستاده اوست گواهى و شهادتى که درون و برون، و قلب و زبان در آن هماهنگ باشد.
 
او را سپاس مى گوييم بر آنچه گرفت و عطا فرمود، و بر آنچه احسان كرد و آزمود. بر هرچه پوشيده است داناست، هر راز نزد او هويداست. داناست بدانچه سينه ها پوشيده دارد، و ديده ها دزديده بدان نگرد، و گواهى مى دهم كه خدا يكى است و جز او خدايى نيست، و اين كه محمّد گزيده او و فرستاده اوست. گواهيى كه برابر است در آن آشكارا با نهان، و دل با زبان.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در پند و اندرز و انديشيدن از مرگ:
خداى را مى ستاييم بر آنچه گرفت و آنچه عنايت فرمود، و بر آنچه لطف كرد و بر آنچه آزمايش نمود، آگاه به هر نهان است، و حاضر در كنار هر راز، آگاه است به آنچه در سينه ها نهفته، و به خيانت ديده ها عالم است. و شهادت مى دهيم كه خدايى جز او نيست، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله برگزيده و فرستاده اوست، شهادتى كه در آن نهان با آشكار، و قلب با زبان موافق است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 435-431 وَمِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يعظ فيها ويزهد في الدنيا.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن پند و اندرز داده و تشويق به بى اعتنايى به زرق و برق دنيا مى كند. خطبه در يك نگاه:اين خطبه، همان گونه كه در بالا اشاره شد، مشتمل بر «مواعظ» و پند و اندرز و توصيه به «زهد» در دنياست. و به طور دقيق تر از چهار بخش تشكيل شده است:1- حمد و ثناى الهى با ذكر اوصاف ويژه اى از خداوند و شهادت خالصانه به نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله.2- اشاره به فرارسيدن پايان عمر، وجدا شدن انسان از تمام سرمايه هاى زندگى دنيا.3- لزوم عبرت گرفتن از زندگى پيشينيان، آنهايى كه اموال و ثروتهاى فراوانى جمع كردند و سرانجام خانه هايشان قبرشان شد، و اموال و همسرانشان به دست ديگران افتاد.4- لزوم بهره گيرى از فرصتهايى كه در دنيا در دست داريم، براى فراهم ساختن زاد و توشه آخرت. اوصاف ويژه پروردگار:امام (عليه السلام) خطبه را با ستايش پروردگار و ذکر اوصاف ويژه اى آغاز مى کند مى فرمايد : «ستايش مى کنيم او را بر آنچه گرفته و بخشيده و بر نعمتهايى که عطا کرده و آزمونهايى که (به وسيله مشکلات) مقرّر داشته است». (نَحْمَدُهُ عَلَى مَا أَخَذَ وَأَعْطَى، وَعَلَى مَا أَبْلَى وَابْتَلَى).منظور از «أَخَذَ» گرفتن نعمتها و مواهب الهى است و منظور از «أَعْطَى» بخشيدن آنهاست و نيز منظور از «أَبْلَى» دادن نعمت و منظور از «وَابْتَلَى» آزمودن به وسيله گرفتن نعمتهاست و به همين دليل بسيارى از شارحان نهج البلاغه اين دو جمله را تفسيرى دانسته اند (يعنى اخذ را مساوى ابلى و اعطى را مساوى ابتلى ذکر کرده اند).ولى احتمال دارد اوّلى اشاره به نعمتهاى مادى و دوّمى اشاره به نعمتهاى معنوى باشد; زيرا واژه اخذ بيشتر در امور مادى به کار مى رود.به هر حال از تعبيرات بالا به خوبى استفاده مى شود که، ممکن است گرفتن نعمتها نيز خودش نعمتى باشد زيرا گاه وفور نعمت سبب غرور و دورى از خدا وبيگانگى از خلق مى گردد.اضافه بر اين حمد در برابر سلب نعمتها نشانه تسليم مطلق در برابر مشيّت الهى است.سپس به ذکر سه وصف ديگر از اوصاف پروردگار که در واقع هشدارى است به همه انسانها که مراقب خويش و اعمال و نيّات خويش باشند اشاره کرده، مى فرمايد : «همان کسى که نزد هر چيز مخفى حاضر است (و از آن آگاهى دارد) و در درون (جانها) حضور دارد و از آنچه سينه ها در خود پنهان داشته، و (نيز) از خيانت چشمها با خبر است» (الْبَاطِنُ لِکُلِّ خَفِيَّة(1)، وَالْحَاضِرُ لِکُلِّ سَرِيرَة، العَالِمُ بِمَا تُکِنُّ الصُّدُورُ، وَمَا تَخُونُ الْعُيُونُ).اين اوصاف، به خوبى نشان مى دهد که علم پروردگار علم حضورى است يعنى او در هر کجا حاضر و ناظر است، پنهان و آشکار براى او مفهوم ندارد، حضور و غياب براى او يکسان است، اسرار درون سينه ها را مى داند، گردش چشمهايى را که به خيانت مى گردد مى بيند و از باطن و درون هر کس و هر چيز آگاه است.به راستى اگر انسان به هنگام حمد و ستايش پروردگار و ذکر اين اوصاف در حقيقت آنها بينديشد، و به آن ايمان راسخ داشته باشد همه عالم را محضر خدا بداند و خدا را در درون جان و روح و فکر خود حاضر ببيند، چگونه ممکن است آلوده گناه و يا حتّى فکر گناه شود.سپس در پايان اين فراز شهادت خالصانه به وحدانيّت حق و نبوّت پيامبر داده مى فرمايد : «و گواهى مى دهيم که معبودى جز او نيست و محمّد (صلى الله عليه وآله)برگزيده و فرستاده اوست گواهى و شهادتى که درون و برون، وقلب و زبان، در آن هماهنگ است» (وَنَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ غَيْرُهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُهُ(2) وَبَعِيثُهُ(3)، شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الاِْعْلاَنَ، والْقَلْبُ اللِّسَانَ).بديهى است گواهى به اين دو اصل اساسى که پايه هاى ايمان را تشکيل مى دهد، انسان را به نفى معبودهاى ديگر دعوت مى کند و از عبادت شيطان و هواى نفس امّاره، بر حذر مى دارد و گواهى به نبوّت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) او را به اطاعت فرمانهايش فرا مى خواند، به ويژه شهادتى که تنها بر زبان جارى نيست بلکه قلب و جان انسان نيز با آن هم صداست.(4)* * *پی نوشت:1. «لام» در «لکلّ خفيّة» به معنى «فى» يا به معنى «مع» است همچنين «لام» در «لکلّ سريرة».2. «نجيب» از مادّه «نجابت» به معنى شىء يا انسان برگزيده و نفيس و برتر است.3. «بعيث» از مادّه «بعثت» به معنى مبعوث شده است.4. سند خطبه: آمدى از علماى قرن پنجم، قسمتهايى از اين خطبه را در كتاب الغرر به صورت پراكنده آورده است و از تفاوتهاى ميان آن و آنچه در نهج البلاغه است، مى توان دانست كه مدرك او كتاب ديگرى غير از نهج البلاغه بوده است. ابن اثير (متوفاى 606) در نهايه در موارد مختلف نيز به جمله هايى از اين خطبه اشاره كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 298). 
شرح علامه جعفری«نحمده علي ما اخذ و اعطي و علي ما ابلي و ابتلي» (سپاس مر خداي را بر آنچه كه از بندگانش مي‌گيرد و بر آنچه كه بر آنان مي‌بخشد. و سپاس مر خداي را به آن خيرات كه به بندگانش ارزاني مي‌دارد، و بر آن آزمايشها كه بندگان خود را به آنها مبتلا مي‌سازد.)مقامي است بس والا كه آدمي در همه حالات خوشي و ناخوشي سپاسگزار خدا باشد:وصول به مقام والاي سپاسگزاري در همه حالات ملايم و ناملايم اگر چه بسي دشوار است، ولي امكان‌ناپذير نيست. اين دشواري ناشي از آن است كه هر انساني بطور طبيعي به شاديها و خوشيها جلب مي‌شود و از اندوه‌ها و ناخوشيها مي‌گريزد. اين يك جريان معمولي طبيعي است. در قلمرو مسائل و امور رواني، يك جريان كلي ديگر وجود دارد كه مي‌توان آنرا نيز بعنوان يك قانون به حساب آورد و آن عبارت است از اختلاف عوامل شاديها با يكديگر و اختلاف عوامل اندوه‌ها با يكديگر. اين اختلاف در عوامل موجب تنوع هر يك از آن دو پديده (شادي و اندوه) از نظر عظمت و ارزش مي‌باشد. بعنوان مثال شادي ناشي از علم و معرفت با عظمت تر و با ارزش‌تر است از شادي ناشي خوردن يك غذاي لذيذ، يا پوشيدن يك لباس فاخر، همچنين نشاط حاصل از رسيدن به مقام (بدون احساس و انجام تكليف انساني بوسيله آن مقام) هيچ نسبتي با انبساط خاطر و ابتهاج روحي ناشي از احساس بر اين وظيفه و انجام آن نمي‌باشد. همچنين عوامل بعضي از درد و اندوه‌ها فقط آن پديده‌هاي طبيعي خالص است كه ضرري به نفس حيواني (خود طبيعي) وارد بسازد، مانند دردهاي عضوي، از دست دادن تجملات و غيره و ذالك.قسمتي ديگر از عوامل درد و اندوه‌ها، ناشي (از) از دست دادن حركتهاي تكاملي و راكد گذاشتن استعدادهاي سازنده شخصيت فردي و اجتماعي. ترديدي نيست كه اين قسم درد و اندوه با عظمت تر و با ارزش‌تر و مقدس‌تر از قسم اول كه ناشي از فقدان خواسته‌هاي نفس حيواني (خودطبيعي) مي‌باشد. با توجه به اصل فوق (اختلاف عوامل شاديها و اندوه‌ها) است كه فعاليتهاي تعليم و تربيت بايد به هر نحو است به تفسير شاديها و اندوه‌ها و توجيح عقلاني مردم درباره اين دو پديده طبيعي، اهميت حياتي بدهد. نتيجه بسيار مهمي كه از اين مبحث مي‌گيريم، اينست كه شخصيت انساني با قدرتي كه بوسيله رشد و تكامل به دست مي‌آورد، ملاك شاديها و اندوه‌هاي خود را، انبساط و انقباض كمالي و ارزشي قرار مي‌دهد، نه نقص و افزايش. وصول به خواسته‌هاي نفس حيواني وقتي كه شخصيت به اين مقام نائل گشت، نه تنها اهميتي به آمدن و رفتن شاديها و اندوه‌هاي مربوط به نفس حيواني نمي‌دهد، زيرا در مي‌يابد كه- غم و شادي بر عارف چه تفاوت دارد ساقيا باده بده شادي آن كاين غم از اوست به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقي است به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست مي‌فهمد كه: ازمه الامور طرا بيده و الكل مستمده من مدده (عنان و عوامل همه امور به دست خداونديست و همه موجودات عالم هستي از عنايات او استمداد مي‌كنند) بلكه بدان جهت كه شخصيت آگاه مي‌فهمد همه فعاليتهاي خداوندي درباره وجود او، چه آنچه كه مي‌گيرد و چه آنچه كه مي‌دهد، مستند به حكمت و مشيت بالغه خداوندي است كه جز به نفع كمال وجودي او به جريان نمي‌افتد، لذا در هر حال، سپاسگزار خداوندي مي‌باشد. براي تكميل اين مبحث مراجعه فرماييد به مجلد 15 از ص 273 تا ص 275.****«الباطن لكل خفيه، و الحاضر لكل سريره، العالم بما تكن الصدور و ما تخون العيون» (دانا است بهر امر پنهان و حضور و احاطه دارد بر هر راز نهاني. عالم بهر چيزي است كه سينه‌ها آن را مخفي مي‌دارد و چشمها به آن خائنانه (مخفيانه) مي‌نگرد).خدا است عالم مطلق بر همه‌ي موجودات:وقتي كه مي‌گوييم: خدا است آفريننده‌ي همه موجودات با همه اجزاء و سطوح و روابط آنها با هر مقوله و مفهومي كه از حركت و جريان آنها در صفحه هستي انتزاع مي‌گردد، مانند زمان و مكان و تعيين هستيها و نيستيهاي خاص مانند عدم يك انسان خاص و غير ذلك. لازمه قطعي چنين قضيه‌اي اينست كه خدا است عالم مطلق بر همه موجودات با همه اجزاء سطوح و روابط و انتزاعيات و اعتباريات آنها. ممكن است بعضي تصور كنند كه اگر رابطه خداوند ذوالجلال با موجودات، رابطه علت با معلولاتش باشد و منظور از علت و معلول و رابطه عليت ميان آنها همان مفاهيم باشد كه ما در عرصه طبيعت درك مي‌كنيم و قضاياي علمي را هم بر مبناي آنها استوار مي‌كنيم، مستلزم علم مطلق خداوندي بر موجودات نخواهد بود، همانگونه كه در علل و معلولات عالم طبيعت مي‌بينيم. مخصوصا اگر در قانون عليت خداوندي اين تصور را داشته باشيم كه آنچه در عالم تحقق فقط علت (خدا) است و ديگر موجودات شئون و حيثيات او است. اين نظريه را صدرالمتالهين شيرازي از فيلسوفان بزرگ اسلامي در اسفار مطرح نموده است. و همچنين عبدالرحمن جامي از عرفاي شعرا، چنين مي‌گويد:چون حق به تفاصيل و شئون گشت عيان            مشهود شد اين عالم پر سود و زيانگر باز روند عالم و عالميان            در رتبه اجمال حق آيد به ميانآن شاهد غيبي ز نهانخانه بود           زد جلوه كنان خيمه به صحراي وجوداز زلف تعينات بر عارض ذات          هر حلقه كه بست دل ز صد حلقه ربودهستي كه ظهور مي‌كند در همه شي‌ء          خواهي كه بري بحال او از همه پيرو بر سر مي‌ حباب را بين كه چسان وي          مي‌ بود اندر مي‌ و مي‌ در وي مي‌كساني كه در ظهور موجودات، به اين جمله تكيه مي‌كنند كه خدا فرموده است: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف» و مي‌گويند: مقتضاي ذات ربوبي موجب گسترش خلقت در پهنه هستي گشته است، همانگونه كه متقضاي ذات علت تامه بروز معلول است بدون نياز به علم و اراده، مي‌توانند علم خداوندي را بر موجودات انكاركنند زيرا بنابر قاعده عليت، صدور معلول از علت كه جلوه ثانوي علت است نيازي به علم ندارد. مولوي مي‌گويد:گنج مخفي بد ز پري چاك كرد          خاك را تابان‌تر از افلاك كردگنج مخفي بد ز پري جوش كرد          خاك را سلطان اطلس پوش كرداينگونه ابيات هم مانند رباعيات عبدالرحمن جامي بروز و ظهور موجودات در عرصه هستي را مقتضاي ذات معرفي مي‌نمايد كه اگر اين اقتضاء و عليت به همان معاني ماخوذ از جريان مقتضي و مقتضا و علت و معلول در طبيعت باشد، نيازي به علم وجود ندارد، همانگونه كه آب در صد درجه حرارت مي‌جوشد، بدون اينكه بداند معناي جوشيدن چيست؟ و علت آن كدام است؟ اين مطلب صحيح نيست، زيرا علم از صفات ذاتي خداونديست، لذا همه صفات و ذات و افعال و محصول همه فعاليتهاي آن موجود اقدس براي او معلوم است و بهترين دليل اين مدعا علم او به ذات اقدس خويش است كه علم بر ما سواي آن ذات را در بردارد.****«و نشهد ان لا اله غيره و ان محمدا نجيبه و بعيثه شهاده يوافق فيها السر العلان و القلب السان» (و شهادت مي‌دهم باينكه خدايي غير از او نيست و اينكه محمد صلي الله عليه و آله و سلم برگزيده و فرستاده او است- شهادتي كه درون آدمي در آن شهادت موافق آشكارش باشد و قلبش مطابق زبان).تطابق آشكار و نهان و قلب و زبان آدمي در شهادتين: اگر انساني پيدا شود كه در اين دو شهادت ظاهرش باطنش را تصديق نكند و قلبش زبانش را، ديگر هيچ موردي نمي‌توان پيدا كرد كه چنين انساني ادعاي تطابق و توافق آشكارش با نهانش و قلبش با زبانش نمايد، و براي هيچ كس مورد ترديد نباشد، زيرا كسي كه مي‌گويد من شهادت مي‌دهم به يگانگي خداوندي، سه عقيده را ابراز مي‌نمايد:1- (خدا موجود است)، 2- (آن خدا يكتا است)، 3- (من مفهومي را ولو بطور اجمال بعنوان خدا دريافته‌ام كه هم وجود او را معتقدم و هم يگانگي او را).ارتباط اين سه عقيده با شخصيت يك انسان، ارتباط روح با جسم است. اگر يك انسان در چنين وضع حساس رواني به بيماري دورويي مبتلا باشد، يعني ظاهرش و سخنانش اعتقادات سه گانه مزبور را نمايان بسازد و باطن و قلبش بر خلاف آن باشد، مخصوصا اگر اين حالت وقيح در او استمرار هم داشته باشد، اين شخص نه تنها در هيچ موردي قابل اطمينان نخواهد بود، بلكه شخصيت وي براي خودش نيز تباه و فساد مي‌باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «نحمده علي ما اخذ»:ضمير «نحمده» به اللّه كه در پيش آمده و در اين جا ذكر نشده بازگشت دارد.امام (ع) اين درس را به ما مى آموزد كه خداوند را بر هر چه از ما گرفته، و آنچه به ما داده، و بر هر خير و خوبى كه به ما احسان فرموده، و در هر شرّ و مصيبتى كه ما را به آن آزموده او را شكر گزار باشيم، و گوشزد مى سازد كه شكر او در همه احوال چه خوشى و ناخوشى و چه سختى و رفاه واجب است، اين كه خداوند را به باطن و حاضر و عالم توصيف فرموده، ما پيش از اين مكرّر شرح اين صفات را داده ايم، و گواه دو صفت نخست گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى» و مصداق دو صفت بعدى آيه شريفه «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ» مى باشد.در باره رمز شهادتين نيز پيش از اين اشاراتى كرده ايم، معناى «نجيب» برگزيده و «بعيث» برانگيخته شده است و هر دو از باب فعيل به معناى مفعولند.فرموده است: «شهادة يوافق فيها ...»:يعنى: شهادتى كه از ريا و نفاق پاك و خالص باشد. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 293 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثاني و الثلاثون من المختار في باب الخطب:نحمده على ما أخذ و أعطى، و على ما أبلى و ابتلى، الباطن لكلّ خفيّة، و الحاضر لكلّ سريرة، العالم بما تكنّ الصّدور، و ما تخون العيون، و نشهد أن لا إله غيره، و أنّ محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نجيبه و بعيثه، شهادة يوافق فيها السّرّ الإعلان، و القلب اللّسان.اللغة:قال الشّارح المعتزلي (أبلى) أى أعطى يقال: قد أبلاه اللَّه بلاء حسنا أى أعطاه قال زهير:جزى اللَّه بالاحسان ما فعلا بكم          و أبلاهما خير البلاء الذي يبلو    و أمّا قوله (و ابتلى) فالابتلاء إنزال مضرّة بالانسان على سبيل الاختبار كالمرض و الفقر و المصيبة، و قد يكون بمعنى الاختبار في الخير إلّا أنّه كثيرا ما يستعمل في الشّر.أقول: و الظاهر أنّ استعمال البلاء في الاعطاء أيضا على الغالب لا دائما، و إلّا فقد قال سبحانه: و لنبلونكم بشي ء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثّمرات.و التحقيق أنّ الابلاء و الابتلاء كلاهما من البلاء بمعنى الاختبار و الامتحان قال الفيروزآبادي: ابتليت الرّجل اختبرته و امتحنته كبلوته بلوا، ثمّ قال: و البلاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 295 يكون منحة و يكون محنة، و في المصباح بلاه اللَّه بخير أو شرّ يبلوه بلوا و أبلاه بالألف و ابتلاه ابتلاء بمعنى امتحنه، و الاسم بلاء مثل سلام، و البلوى و البليّة مثله و (كننته) أكنه من باب قتل سترته، و أكننته بالألف أخفيته، و قال أبو زيد الثلاثي و الرّباعى لغتان في السرّو في الاخفاء جميعا و تكنّ الصّدور في النّسخ من باب الافعال.المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة على فصلين: أحدهما حمد اللَّه المتعال و الاشارة إلى جملة من نعوت الكبرياء و الجمال، و الثّاني التنفير من الدّنيا و الوصيّة بالزهد و التقوى.اما الفصل الاول:فهو قوله (نحمده على ما أخذ و أعطى) أى على أخذه و إعطائه، و المراد بالاعطاء واضح، و أمّا الأخذ فيجوز أن يراد به أخذ الميثاق في عالم الذرّ بالتوحيد و النّبوة و الولاية كما يشهد به قوله سبحانه: و إذ أخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذرّيّتهم و أشهدهم على أنفسهم أ لست بربّكم الآية، أو أخذ عموم التكاليف أو خصوص الحقوق الماليّة كالخمس و الزّكاة و الصّدقات، أو أخذ ما أعطاه على بعض العباد و ابتلائهم بالفقر و المسكنة بعد الغنى و الثّروة، فانّ أخذ ذلك كلّه من العباد لما كان فعلا جميلا منه سبحانه و تعالى عائدا منفعته إليهم و نعمة منه عزّ و جلّ عليهم استحقّ بذلك حمدا و شكرا و إن كان في بعضها ضرر دنيويّ إلّا أنّ ثمرتها الاخروية أعظم و جزائها أدوم.و يحتمل أن يكون المراد به أخذ المجرمين، و مؤاخذة العاصين، و إعطاء المحسنين، و إنعام الصّالحين (و) نحمده (على ما أبلى و ابتلى) أى على اختباره و امتحانه بالخير و الشّر و النفع و الضّرر، لأنّ البلاء للأولياء كرامة، و الصّبر على المكاره و التحمل على المشاق من أفضل العبادات و أعظم القربات، و إنّما يوفّى الصّابرون أجرهم بغير حساب، و قد تقدّم تحقيقه في شرح الخطبة المأة و الثّالثة عشر فتذكّر. (الباطن لكلّ خفيّة) أى الخبير البصير بكلّ ما يبطن و يخفى (الحاضر لكلّ سريرة) أي العالم بكلّ ما يسرّ و يكتم، و إن تجهر بالقول فانّه يعلم السّر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 299 و أخفى (العالم بما تكنّ الصّدور) و تستره (و ما تخون العيون) و تسترقه من الرّمزات و اللّحظات على وجه الخيانة و الخلاف كما قال عزّ من قائل: و اللَّه يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصّدور، و قد مضى تحقيق الكلام في عموم علمه سبحانه بالجزئيات و الكلّيات و ما يتّضح به معنى هذه الفقرات في شرح الفصل السّادس و السّابع من الخطبة الاولى و شرح الخطبة الرّابعة و السّتين و الخامسة و الثّمانين. (و نشهد أن لا إله) إلّا اللَّه (غيره) متوحّدا في عزّ جلاله متفرّدا في قدس جماله، متعاليا عن نقص كماله (و أنّ محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله نجيبه و بعيثه) أى عبده المنتجب المصطفى من بين كافّة الخلق و المرسل المبعوث إلى عامّتهم (شهادة يوافق فيها السّر الاعلان و القلب اللّسان) أى صادرة عن صميم القلب و وجه الخلوص و توافق الباطن للظّاهر.الترجمة:از جمله خطب آن بزرگوار و مقتداى أخيار است:حمد ميكنم معبود بحق را بر اين كه أخذ فرمود و عطا نمود، و بر اين كه امتحان كرد با خير و شر خبير است بهر أمر پنهان، و حاضر است مر هر سرّ نهان را، عالم است به آن چه پوشيده است آن را سينها، و بر آنچه خيانت ميكند در آن چشمها، و شهادت مى دهيم كه نيست معبودى غير از او، و اين كه محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله برگزيده اوست و فرستاده شده اوست، چنان شهادتي كه موافقت نمايد در آن ظاهر و باطن، و قلب با زبان.  
بخش ۲ : مرگ شوخی نیست [منبع]

عِظَةُ الناس :
فَإِنَّهُ وَ اللَّهِ الْجِدُّ لَا اللَّعِبُ وَ الْحَقُّ لَا الْكَذِبُ، وَ مَا هُوَ إِلَّا الْمَوْتُ أَسْمَعَ دَاعِيهِ وَ أَعْجَلَ حَادِيهِ؛ فَلَا يَغُرَّنَّكَ سَوَادُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ وَ قَدْ رَأَيْتَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِمَّنْ جَمَعَ الْمَالَ وَ حَذِرَ الْإِقْلَالَ وَ أَمِنَ الْعَوَاقِبَ طُولَ أَمَلٍ وَ اسْتِبْعَادَ أَجَلٍ، كَيْفَ نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ فَأَزْعَجَهُ عَنْ وَطَنِهِ وَ أَخَذَهُ مِنْ مَأْمَنِهِ، مَحْمُولًا عَلَى أَعْوَادِ الْمَنَايَا، يَتَعَاطَى بِهِ الرِّجَالُ الرِّجَالَ حَمْلًا عَلَى الْمَنَاكِبِ وَ إِمْسَاكاً بِالْأَنَامِلِ.
أَمَا رَأَيْتُمُ الَّذِينَ يَأْمُلُونَ بَعِيداً وَ يَبْنُونَ مَشِيداً وَ يَجْمَعُونَ كَثِيراً، كَيْفَ أَصْبَحَتْ بُيُوتُهُمْ قُبُوراً وَ مَا جَمَعُوا بُوراً وَ صَارَتْ أَمْوَالُهُمْ لِلْوَارِثِينَ وَ أَزْوَاجُهُمْ لِقَوْمٍ آخَرِينَ، لَا فِي حَسَنَةٍ يَزِيدُونَ وَ لَا مِنْ سَيِّئَةٍ يَسْتَعْتِبُونَ [يُسْتَعْتَبُونَ]؟

الْمَوْتُ اسْمَعَ دَاعِيهِ : مرگ صدايش را به همه رسانده است (بنابر اين هيچ كس نيست مگر اينكه مى داند كه خواهد مرد).
اعْجَلَ حَادِيهِ : سوق دهنده بسوى مرگ، شتاب كرده است. 
حادِى : راننده و حركت دهنده
أزعَج : با ترس و هراس حركت داد
يَتَعاطِى : دست بدست مى دهد و مى گيرد
أنامِل : بند و سر انگشتان، جمع انملة
مَشيد : بناء گچ كارى شده و محكم
بُور : هلاك شده 
۲. ضرورت ياد مرگ:
به خدا سوگند، اين كه مى گويم بازى نيست، جدّى و حقيقت است، دروغ نيست، و آن چيزى جز مرگ نيست، كه بانگ دعوت كننده اش رسا، و به سرعت همه را ميراند.(۱) پس انبوه زندگان، و طرفداران، تو را فريب ندهند، همانا گذشتگان را ديدى كه ثروت ها اندوختند و از فقر و بيچارگى وحشت داشتند و با آرزوهاى طولانى فكر مى كردند در امانند، و مرگ را دور مى پنداشتند، ديدى كه چگونه مرگ بر سرشان فرود آمد و آنان را از وطنشان بيرون راند و از خانه أمن كوچشان داد كه بر چوبه تابوت نشستند، و مردم آن را دست به دست مى كردند و بر دوش گرفته و با سر انگشت خويش نگاه مى داشتند.
آيا نديديد آنان را كه آرزوهاى دور و دراز داشتند، و كاخ هاى استوار مى ساختند، و مال هاى فراوان مى اندوختند، چگونه خانه هايشان گورستان شد و اموال جمع آورى شده شان تباه و پراكنده و از آن وارثان گرديد و زنان آنها با ديگران ازدواج كردند نه مى توانند چيزى به حسنات بيفزايند و نه از گناه توبه كنند.
___________________________________________
(۱). حاديه: آواز خواندنى كه شتران را به شتاب مى‏ راند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در بي وفائى دنيا و وصيّت بتقوى و پرهيزكارى):
(4) سوگند بخدا مطلب بسيار مهمّى است، حقيقت است و درست نه بازى و شوخى، و راست است نه دروغ، و نيست اين مطلب مهمّ مگر مرگ كه هر كه را خواند شنوانيد، و هر كه را راند با شتاب است،
(5) پس بسيارى مردم (و دارائى و رياست و زيور ايشان) ترا فريب ندهد كه ديده اى كسيرا كه پيش از تو بوده و دارائى گرد آورده و از فقر و درويشى دورى مى جسته و با داشتن آرزوى دراز از عواقب امر مطمئنّ بوده و بسر رسيدن عمر را بعيد مى دانسته، چگونه مرگ او را رسيده و از وطنش ربوده و از آسايشگاهش خارج نموده بر چوبهاى مرگ (تابوت) حمل شده و مردم او را از دست هم مى گرفتند و بر دوشها نهاده و با انگشتها نگاه مى داشتند،
(6) آيا نديديد كسانى را كه آرزوى فراوان داشتند و بناى استوار مى ساختند و دارائى بسيار گرد مى آوردند، چگونه بسر بردند در خانه هاى گور، و آنچه گرد آوردند تباه و اموالشان نصيب ارث برنده ها شد، و زنهاشان همسر ديگران گرديدند، نمى توانند بكار نيكو (عبادت و بندگى) بيفزايد و نه از بدى (گناهى كه مرتكب شده اند) معذرت خواسته رضاء و خوشنودى طلبند (چون بعد از مردن توبه و بازگشت پذيرفته نيست).
 
به خدا سوگند، سخنى است به جد، نه بازيچه، سخنى است راست، نه دروغ، و آن سخن مرگ است، كه چاووش آن بانگ دعوت خود به گوش همه رسانيد و ساربان خدا خوانش مسافران را با شتاب فراخواند. پس به بسيارى مردمان فريفته نشوى، كه خود به چشم خود ديدى آن را كه پيش از تو بود، مالها اندوخت و از درويشى برحذر بود و با آرزوى دراز و دور انگاشتن مرگ، از عاقبت امر ايمن زيست، چگونه مرگ او را فرو گرفت و از وطنش بركند و بر تخته هاى تابوت نشاند و مردم تابوت او را از يكديگر مى گرفتند و بر دوشها مى نهادند و با سر انگشتان نگه مى داشتند.
آيا آن كسانى را كه آرزوهاى دور و دراز در دل داشتند و بناهاى بلند و استوار برمى آوردند و مال فراوان گرد مى آوردند، ديدى، كه خانه هايشان گورهايشان شد و هر چه گرد آورده بودند تباه گرديد و اموالشان به ميراث خواران رسيد و زنانشان نصيب ديگران شد نه ياراى آنكه بر حسنات خويش بيفزايند و نه توان آنكه از گناهان پوزش خواهند.
 
به خدا سوگند اين را که مى گويم جدّى است نه شوخى، واقعيت است نه دروغ، وآن اين که چيزى جز مرگ (در پايان کار) نيست (همان مرگى که) مناديش بانگ خودرا به گوش (همگان) رسانده و ساربانش با آواز حدى (همه را) به سرعت پيش مى برد، حال که چنين است انبوه زندگان تو را فريب ندهند و از خود غافل نسازند، با اين که افرادى را پيش از خود به چشم ديدى، از کسانى که ثروتها جمع آورى کردند واز فقر و بيچاره گى پرهيز داشتند و بر اثر آرزوهاى طولانى ودور شمردن اجل خودرا در امان دانستند، ديدى مرگ چه سان بر آنها فرود آمد و آنان را از وطنشان بيرون راند و از جايگاه امنشان برگرفت، اين در حالى بود که آنها را بر چوبه هاى مرگ (و تابوت) حمل مى کردند و مردان آنها را دست به دست بر دوش مى بردند و با سرانگشتان نگاه مى داشتند (گويى از گرفتن تابوت آنها با تمام دست خود نفرت و وحشت داشتند).
آيا نديديد کسانى را که آرزوهاى دراز داشتند و کاخهاى (رفيع و) استوار بنا کردند و اموال فراوانى گرد آوردند چگونه خانه هايشان گورستان شد و آنچه را جمع کرده بودند بر باد رفت و از چنگشان خارج گشت؟ اموالشان به دست وارثان افتاد و همسرانشان در اختيار ديگران قرار گرفتند (و از همه اسفناک تر اين که) نه مى توانند چيزى بر حسناتشان بيفزايند و نه از گناهان خود توبه کنند!
 
به خدا كه، سخن درست است و از روى بازى نيست، حقيقت است و دروغپردازى نيست. مرگ است كه منادى آن دعوتش را شنواند، و سرود خوان آن همه را شتابان خواند پس انبوه مردمان فريفته ات نگرداند -كه هيچ كس سرانجام زنده نماند-. آن را كه پيش از تو بود ديدى، كه مال فراهم آورد و از فقر ترسيد، و به آرزوى دراز، از عاقبت نينديشيد. مرگ را دور پنداشت و ناگهان بر سر او رسيد. او را بى آرام از وطنش براند و از جايى كه در آن ايمن بود برخيزاند. بر چوبهاى تابوت برداشته، مردان آن را با سر انگشتان گرفته به نوبت از دوش اين به دوش آن گذاشته.
آيا نديديد آنان را كه آرزوهاى دور و دراز در سر داشتند، و كاخهاى استوار مى افراشتند، و مالهاى فراوان مى انباشتند، چگونه خانه هاشان گورستان گرديد، و گردآورده شان تباه و پريشان، و مالهاشان از آن وارثان، و زنانشان در خانه اين و آن نه بر كرده نيك مى افزايند، و نه عذرى توانند خواست از كار زشت و ناخوشايند.
 
و از اين خطبه است در انديشيدن از مرگ:
به خدا قسم جدّى است نه شوخى، حق است نه دروغ، و آن نيست مگر مرگ كه داعى آن فريادش را به گوش رسانده، و راننده اش با سرعت همه را مى راند. پس انبوه مردمان تو را نفريبد، در حالى كه مردم پيش از خود را ديده اى از كسانى كه ثروت جمع كردند، و از كم شدنش ترسيدند، و به خاطر آرزوى طولانى و دور شمردن مرگ خود را از عواقب خطرناك در امان ديدند، چگونه مرگ بر آنان وارد شد، و آنها را از وطن بيرون كرد، و از جايگاه امنشان بر كنار نمود، بر تخته هاى تابوت حملشان كرد، و مردم آنان را دست به دست مى كردند، در حالى كه بر دوش خود گرفته و با انگشتان نگاهشان مى داشتند.
آيا نديده ايد آنان را كه دچار آرزوهاى طولانى بودند، و كاخهاى محكم مى ساختند، و ثروت فراوان جمع مى كردند، چگونه خانه هايشان تبديل به گورها شد، و اندوخته هايشان نابود گشت، و ثروتشان به وارثان رسيد، و زنانشان به ازدواج مردان ديگر در آمدند، نه بر حسنات خود توانند افزود، و نه قدرت عذر خواهى از بديهايشان را دارند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 441-438 ديدى چه سان مرگ بر آنها فرود آمد؟امام (عليه السلام) در اين بخش از کلمات پر معنى خود در اين خطبه همگان را هشدار مى دهد که اين زندگى به هر حال پايان مى گيرد و دير يا زود ـ که در هر حال زود است ـ بايد از اين جهان رخت بر بندد و به سراى جاويدان عزيمت کند و در برابر اعمال خويش، قرار گيرد مى فرمايد :«به خدا سوگند اين را که مى گويم جدّى است نه شوخى و بازى، واقعيت است، نه دروغ، و آن اين که چيزى جز مرگ (در پايان کار) نيست (همان مرگى که) مناديش بانگ خودرا به گوش (همگان) رسانده و ساربانش با آواز حدى (همه را) به سرعت پيش مى برد». (فَإنَّهُ وَاللهِ الْجِدُّ لاَ اللَّعِبُ، والْحَقُّ لاَ الْکَذِبُ. وَمَا هُوَ إلاَّ الْمَوْتُ أَسْمَعَ دَاعِيهِ(1)، وَأَعْجَلَ حَادِيهِ(2)).از آن جا که مرگ براى همه انسانها يک واقعيت اجتناب ناپذير و قطعى است امام (عليه السلام) سخنش را در اين جا با انواع تأکيدها ـ که به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه به ده نوع مى رسد ـ مؤکد ساخته است(3)، و به اين ترتيب مى فرمايد : صداى منادى مرگ از هر سو به گوش مى رسد، و بانگ «الرحيل» فضاى جهان را پر کرده، و فرشته مرگ پير و جوان و کودک را نمى شناسد و در کنار همه کمين کرده و در انتظار فرمان خداست.سپس مى فرمايد : «حال که چنين است انبوه زندگان تو را فريب ندهند و از خود غافل نسازند، با اين که افرادى را پيش از خود به چشم ديدى، از کسانى که ثروتها جمع آورى کردند و از فقر و بيچارگى پرهيز داشتند و بر اثر آرزوهاى طولانى و دور شمردن اجل، خودرا در امان دانستند، ديدى مرگ چه سان بر آنها فرود آمد و آنان را از وطنشان بيرون راند و از جايگاه امنشان برگرفت ؟ !» (فَلاَ يَغُرَّنَّکَ سَوَادُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ، وَقَدْ رَأَيْتَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِمَّنْ جَمَعَ الْمَالَ وَحَذِرَ الاْقْلاَلَ، وَأَمِنَ الْعَوَاقِبَ ـ طُولَ أَمَل واسْتِبْعَادَ أَجَلِ ـ کَيْفَ نَزَلَ بِهِ الْمَوتُ فَأَزْعَجَهُ(4) عَنْ وَطَنِهِ، وَأَخَذَهُ مِنْ مَأْمَنِهِ).جمله «فَلاَ يَغُرَّنَّکَ سَوَادُ النّاسِ»، دو معنا مى تواند داشته باشد : نخست اين که : اگر توده هاى مردم را مى بينى که زنده و سالمند، تو را فريب ندهند و از مرگ غافل نسازند، ديگر اين که : توده هاى مردم تو را وسوسه نکنند و فريب ندهند که به فکر زندگى باش، نه به فکر مرگ.مفهوم جمله «حَذِرَ الاْقْلاَلَ»، در اين جا اين است که : با جمع کردن اموال خودرا از فقر (به گمان خويش) دور ساختند.و جمله «أَمِنَ الْعَوَاقِبَ»، مفهومش اين است که : به خاطر آرزوهاى دور و دراز و اين که هنوز براى مردن زود است خودرا از عاقبت کار در امان مى پنداشتند، ولى على رغم همه اين آرزوها و پندارها ناگهان مرگ بر سر آنها فرود آمد و با شتاب و شدّت آنها را از وطن مألوفشان خارج ساخت، و از جايگاه امنشان بيرون راند.در ادامه اين سخن، مى فرمايد : «اين در حالى بود که آنها را بر چوبه هاى مرگ (و تابوت) حمل مى کردند و مردان، آنها را دست به دست، بر دوش مى بردند و با سرانگشتان نگاه مى داشتند». (گويى از گرفتن تابوت آنها با تمام دست خود نفرت و وحشت داشتند !) (مَحْمُولاً عَلَى أَعْوَادِ الْمَنَايَا يَتَعَاطَى بِهِ الرِّجَالُ، الرِّجَالَ حَمْلاً عَلَى الْمَنَاکِبِ وَإمْسَاکاً بِالاَْنَامِلِ).امام (عليه السلام) در اين تعبيرات صريح و گويا و تکان دهنده، پايان زندگى ثروتمندان بى خيال و مغروران جاه و جلال را، مخصوصاً به هنگام مرگ ناگهانى، به بهترين وجهى ترسيم فرموده، تعبيراتى که پرده هاى غفلت را از مقابل چشم انسان دور مى سازد، و هر شنونده اى را از خواب بى خبرى بيدار مى کند، و به راستى اگر هاديان راه و معلّمان انسانها، گهگاه با اين گونه عبارات بانگ بيدار باش سر ندهند معلوم نيست عاقبتِ کارِ انسان به کجا برسد.سپس امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن، همين معنا را در لباس جالب ديگرى پوشانده، و به همگان چنين مى فرمايد : «آيا نديديد کسانى را که آرزوهاى دراز داشتند و کاخهاى (رفيع) و استوار بنا کردند، و اموال فراوانى گردآوردند، چگونه خانه هايشان گورستان شد و آنچه را جمع کرده بودند بر باد رفت (و از چنگشان خارج شد ؟) اموالشان به دست وارثان افتاد، و همسرانشان در اختيار ديگران قرار گرفتند !» (أَمَا رَأَيْتُمُ الَّذِينَ يَأْمُلُونَ بَعِيداً، وَيَبْنُونَ مَشِيداً(5)، وَيَجْمَعُونَ کَثِيراً ! کَيْفَ أَصْبَحَتْ بُيُوتُهُمْ قُبُوراً، وَمَا جَمَعُوا بُوراً; وَصَارَتْ أَمْوَالُهُمْ لِلْوَارِثِينَ، وَأَزْوَاجُهُمْ لِقَوْم آخَرِينَ).سپس مى فرمايد : «(و از همه اسفناکتر اين که) نه مى توانند چيزى بر حسنات خود بيفزايند، و نه از گناهان خود توبه کنند !» (لاَ فِي حَسَنَة يَزِيْدُونَ، وَلاَ مِنْ سَيِّئَة يَسْتَعْتِبُونَ!).آرى ! هنگامى انسان از خواب غفلت بيدار مى شود که سيلى اجل بر صورت او نواخته شود، و در آن لحظه پرونده هاى اعمال را به کلّى مى بندند، نه چيزى بر حسنات، مى توان افزود و نه چيزى از سيئات، مى توان کاست. اگر تمام زندگى انسان را از او مى گرفتند ولى پرونده هاى اعمال گشوده بود و راه براى جبران باز بود غصّه اى نداشت; غم و اندوه بى پايان، آن زمان وجود انسان را فرا مى گيرد که راه را براى جبران گذشته، به کلّى بسته ببيند.* * * *پی نوشت:1. «أَسْمَعَ» فعل است و «دَاعِى» فاعل وضمير آن به «موت» بر مى گردد ومفعول آن «جميع الناس» است که محذوف مى باشد يعنى دعوت کننده و منادى مرگ صداى خودرا به گوش همگان رسانده است.2. «حَادِى» از مادّه «حِداء» به معنى کسى است که با آواز مخصوص خود شتران را سرگرم مى کند و به حرکت سريع وامى دارد و اين جمله نيز شامل فعل و فاعل و همچنين مفعول محذوف است (مانند جمله سابق).3. اين ده نوع تأکيد عبارت است از «انّ»، ضمير شأن (اگر بپذيريم ضمير در «انّه» ضمير شأن است) جمله اسميه، قسم جلاله، جدّ، الف و لامى که بر سر آن آمده، «لا اللعب»، «الحقّ»، «لا الکذب» و استفاده از «حصر» در جمله «ما هو إلاّ...».4. «ازعج» از مادّه «ازعاج» به معنى از جا کندن و بيرون راندن است.5. «مشيد» از مادّه «شيد» (بر وزن بيد) به دو معنا آمده است : نخست به معنى ارتفاع و ديگرى به معنى گچ، از همين رو به قصرهاى مرتفع و بلند و سر به آسمان کشيده قصر مشيد مى گويند و همچنين به قصرهايى که بسيار محکم مى سازند تا از حوادث روزگار مصون بماند (در مقابل خانه هاى مستضعفين که غالباً از گل ساخته مى شود) قصر مشيد گفته مى شود. 
شرح علامه جعفری«فانه و الله الجد لا اللعب، و الحق لا الكذب، و ما هو الا الموت اسمع داعيه و اعجل حاديه» (و از اين خطبه است: به خدا سوگند كه حقيقتي است جدي نه بازي، و حق است نه دروغ، و نيست اين حقيقت مگر مرگ كه نداكننده آن، نداي خود را بر همه شنوانده و راننده آن را كه سرود حركت مي‌خواند به شتاب انداخته است).ما در مجلدات گذشته در چند مورد مسئله مرگ را مطرح نموده‌ايم. اين موارد به قرار زير است:مجلد چهارم- از ص 289 تا ص 304: در برابر جهان اسرارآميز پس از مرگ، پرده از جلو چشمان شما برداشته مي‌شود.مجلد چهارم- از ص 302 تا ص 304: ديري نمي‌رسد كه با فرا رسيدن مرگ، پرده از جلو چشمان شما برداشته مي‌شود.مجلد پنجم- از ص 8 تا ص 11: واقعيت روز مشاهده نتايج حيات (مرگ و پس از مرگ) چنان محقق و حتمي است كه گويي مانند يك عامل موجود، دنبال شما افتاده و شما را به ورود در آن صحنه مي‌راند.مجلد نهم- از ص 21 تا ص 22: هيچ ناتواني شرم‌آورتر از آن نيست كه آدمي با باز كردن منطقه حيات خود به روي دشمن، به متلاشي كردن موجوديت خود كمك كند.مجلد نهم- از ص 280 تا ص 282: معاد و آخرت در پيش است.مجلد نهم- از ص 282 تا ص 289: ضرورت معاد و آخرت از ديدگاه فلسفي.مجلد نهم- از ص 289 تا ص 290: امروز روز كشت و كار است و فردا روز درو كردن.مجلد نهم- از ص 290 تا ص 291: آيا پس از انقراض اين زندگي دنيوي، باز حركت تكاملي امكان پذير خواهد بود؟مجلد دهم- از ص 118 تا ص 120: مرگ در زندگي، زندگي در مرگ.مجلد دهم- از ص 137 تا ص 145: آنچه كه در پشت پرده در انتظار فرزندان آدم (ع) بالاتر از آنست كه قابل تصور باشد.مجلد دهم- از ص 145 تا ص 149: آينده‌ي فوق‌العاده با اهميت در انتظار انسانها.مجلد دهم- از ص 270 تا ص 272: زندگي و مرگ پيرو قانون الهي است.مجلد يازدهم- از ص 7 تا ص 8: از خورشيد زندگي در راه كمال برخوردار شويد كه مرگ بر همه اينها افكنده است.مجلد سيزدهم- از ص 18 تا ص 23: اجل مطلق، اجل مسمي، اجل مشروط يا اجل اختراميمجلد سيزدهم- از ص 39 تا ص 41: افراد و صفوف اين كاروان كه از آغاز زندگي آدم در اين دنيا به راه افتاده‌اند، بدون استشناء بدنبال هم راه زوال و فنا را پيش گرفته‌اند.مجلد سيزدهم- از ص 46 تا ص 48: چشمهايي بينا آنان را تحت نظاره قرار داده، بينا و شنوا، او بينوا و ناتوان از مكر پردازيها و آرزوها. دلها از سرور و وجد خالي، اينست وضع انسانها در روز قيامت.مجلد سيزدهم- از ص 48 تا ص 51: اينست سير حتمي تو اي انسان، گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را!!مجلد سيزدهم- از ص 78 تا ص 81: در آرزوهاي بر باد فنا رفته و مهلتهاي ضايع گشته، و تاختن مرگ ناخوانده بر سرگذشتگان، درسهايي است آموزنده براي هشياران.مجلد سيزدهم- از ص 85 تا ص 87: آيا قوانين هستي كار خود را پس از سپردن لاشه انسان به دست حشرات زير زميني، درباره انسان به پايان رسانده است؟!مجلد سيزدهم- از ص 91 تا ص 93: هر انسان آگاهي كه در اين دنيا از (خود طبيعي) عبور كرده است، در آغاز ابديت از صراط هم عبور خواهد كرد.مجلد سيزدهم- از ص 122 تا ص 126: خوف و هراس از پايان كار.مجلد سيزدهم- از ص 208 تا ص 211: انديشه صحيح درباره مرگ مانع از شوخي و بازيگري در اين دنيا است.مجلد سيزدهم- از ص 225 تا ص 228: بار ديگر به چنگالهاي مرگ و بريده شدن تدريجي علائق و شروع رگبار حوادث ناگوار و سرنوشت نهايي خود بنگريد.مجلد سيزدهم- از ص 228 تا ص 230: در روز قيامت ماموريست موكل به كشاندن انسانها براي حساب، و شاهديست براي شهادت به هر چه كه در زندگي دنيوي انجام داده‌اند.مجلد هيجدهم- از ص 107 تا ص 119: روز قيامت، روز اجتماع همه انسانها براي بررسي حساب است.مجلد هيجدهم- از ص 142 تا ص 148: اشيائي كه انسان با آنها ارتباط مثبت دارند، در موقع خزيدن از هستي به نيستي، خيال برمي‌انگيزد و شگفتي در درون به وجود مي‌آورند.مجلد نوزدهم- از ص 87 تا ص 91: رازهاي نهاني براي بينادلان آشكار، و جاده حق براي منحرفان واضح، و علامت روز قيامت براي مردم با فراست روشن است.****«فلا يعزنك سواد الناس من نفسك، و قد رايت من كان قبلك ممن جمع المال و حذر الاقلال و امن العواقب طول امل و استبعاد اجل- كيف نزل به الموت فازعجه عن وطنه، و اخذه من مامنه، محمولا علي المناكب، و امساكا بالانامل» (انبوه مردم كه پيرامون ترا بگيرند فريبت ندهد. در حالي كه مردم پيش از خود را ديده اي كه مال و منال دنيا اندوخت و از كم شدن آن ترسيد و خود را از عواقب امور، در امن ديد، چگونه مرگ بر او فرود آمد و او را از وطنش برگرفت و از جايگاه امنش بر كنار نمود، و او را در تابوت مرگ برداشتند و مردها در حالي كه جنازه او را بر دوشهاي خود حمل مي‌نمودند و با انگشتانشان تابوت را مي‌گرفتند و به نوبت به همديگر تحويل مي‌دادند.)انسانهاي كمال يافته فريب آن مگسهاي انسان نما كه دور شيريني (مال و منال و مقام) او جمع مي‌شوند، نمي خورند:انسانهاي رشد يافته تعليم و تربيت جامعه و هرگونه خدمت به جامعه را تكليف الهي حتمي خود مي‌دانند و به همين جهت استقبال و رويگردان بودن مردم از آنان تاثيري در دل و مغز آنان نمي‌گذارد. ناتواني انسان موقعي بحد نهائي خود مي‌رسد كه استقلال و قوام وجود خود را از ديگران در يابد، يا بعبارت ديگر- براي ادامه هستي مطلوبش، تكيه بر ديگران نمايد. معناي دريافتن و تكيه مزبور اين است كه اگر به حال خود گذاشته شوم، مي‌افتم و لازمه چنين وابستگي شرم‌آور اينست كه (من ذاتا و از خود، وجودي ندارم)!چون به پيوستي به دام اي هوشيار           چند نالي در ندامت زار زارنام ميري و وزيري و شهي           نيست الا درد و مرگ و جان دهيبنده باش و برزمين رو چون سمند             چون جنازه نه، كه بر گردن نهندجمله را حمال خود خواهد كفور          بار مردم گشته چون اهل قبوربر جنازه هر كه را بيني به خواب          فارسي منصب شود عالي ركابزانكه آن تابوت بر خلقست بار           بار بر خلقان نهادند اين كباربار خود بر كس منه بر خويش نه          سروري را كم طلب درويش بهمركب اعناق مردم را مپاي          تا نيايد نقرست اندر دو پايمركبي را كاخرش تو ده دهي         كه به شهري ماني و ويران دهيده دهش اكنون كه چون شهرت نمود           تا نبايد رخت در ويران گشودده دهش اكنون كه صد بستانت           هست تا نماني عاجز و ويران پرستگفت پيغمبر كه جنت از اله           گر همي خواهي زكس چيزي مخواهچون نخواهي من كفيلم مر ترا          جنه الماوي و ديدار خداآن صحابي زان كفالت شد عيار          تا يكي روزي كه گشته بد سوارتازيانه از كفش افتاد راست            خود فرود آمد زكس چيزي نخواستاين قاعده جاريه روزگار است كه اذا اقبلت الدنيا علي احد اعارته محاسن غيره و اذا ادبرت عنه سلبته محاسن نفسه (اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام) (هنگامي كه دنيا به يك نفر روي آورد نيكوئيها و زيباييهاي ديگران را به او (عاريت) مي‌دهد. و هنگامي كه دنيا از كسي رويگردان شود، نيكوييها و زيباييهاي او را از او سلب مي‌نمايد) با توجه به ملاك اقبال و ادبار مردم معمولي به يك انسان كه همان مال و ثروت و مقام و ساير اشكال قدرت است مي‌توان نتيجه گرفت كه اشخاصي كه از اقبال مردم خوشحال و از ادبار آنان ناراحت مي‌شوند، (حتي گاهي اتفاق مي‌افتد كه وابستگي بحدي مي‌رسد كه اينگونه اشخاص توانايي ابراز هستي و اراده‌ي خود را بطور مستقل در خود مشاهده نمي‌كنند) قطعا به يك ناتواني پست و رذل دچار شده‌اند كه در حقيقت (نيستهاي هست نما) هستند! چاره اين نابكاري، قرار گرفتن تحت تعليم و تربيتهاي سازنده‌ايست كه نخست توانائي انسان را در ذات خود و سپس وابستگي ذات و توانائي آن را به خداوند قادر مطلق اثبات نمايند و آن را به آن وابستگي توجيه نمايند. كساني كه با داشتن چنين استقلالي در راس همه جوامع دنيا قرار بگيرند، و وابستگي همه انسانها را به خود، درك نمايند، كمترين تورمي در خود طبيعي (نفس حيواني) آنان به وجود نمي‌آيد، و بالعكس، اگر همه مردم دنيا او را تنها بگذارند و او باشد و چهار ديوار حيات محدودش هرگز احساس غربت در اين دنيا نمي‌نمايد. و به همين جهت است كه بعضي از صاحبنظران بيت ذيل حافظ را كه مي‌گويد:سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي            جان زتنهايي به لب آمد خدايا همدميچنين تاويل مي‌كنند ك منظور حافظ، فقدان انسانهاي رشد يافته است كه قابل انس و الفت روحاني مي‌باشند نه اينكه حافظ از تنهايي به معناي معمولي آن شكايت مي‌كند، لذا در بيت بعدي چنين مي‌گويد:آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست            عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدميانساني كه اطلاع از عظمت جانهاي آدميان پيدا كرده و بي‌ارزشي اجتماع مگسان دور شيريني آگاهي به دست آورده‌اند، همانگونه كه در عنوان بحث يادآور شده‌ايم: (هرگونه خدمت به جامعه را تكليف الهي حتمي خود مي‌دانند و به همين جهت استقبال و رويگردان بودن مردم از آنان هيچ تاثيري در دل و مغز آنان نمي‌گذارد. اميرالمومنين عليه‌السلام به برادرش عقيل بن ابي‌طالب چنين مرقوم فرموده است: و اما ما سالت عنه من رايي في القتال، فان رايي قتال المحلين حتي القي الله؛ لا يزيدني كثره الناس حولي عزه، و لا تقزقهم عني وحشه (نامه شماره 36 ص 409) (و اما پاسخ از آن سئوال كه در آن نظر مرا درباره جنگ خواستي، راي من، جنگ با اين جنگ افروزان است تا آنگاه كه خدا را ديدار كنم. تراكم انبوه مردم در دور من بر عزت من نمي‌افزايد، و همچنين پراكنده شدن آنان از دور من، موجب وحشت من نمي‌گردد.)****«اما رايتم الذين ياملون بعيدا و يبنون مشيدا و يجمعون كثيرا! كيف اصحبت بيوتهم قبورا، و ما جمعوا يورا، و صارت اموالهم للوارثين، و ازواجهم لقوم آخرين، لا في حسنه يزيدون، و لا من سيئه يستعتبون!» (آيا نديد كساني را كه آرزوهاي دور و دراز بر سر داشتند و كاخهاي محكم مي‌ساختند و اموال فراوان جمع مي‌كردند، چگونه خانه‌هاي آنان مبدل به گورها گشت و اندوخته‌هايشان نابود شد، اموالشان به وارثانشان منتقل و زنهايشان را مرداني ديگر گرفتند. آنان نه بر كارهاي (يا پاداش) نيكو افزودند و نه از خطا و معصيت معذرت خواستند.)با سپري شدن ساليان عمر، كاخهاي سر به فلك افراشته تبديل به تل خاك و خانه‌ها مبدل به گور مي‌گردد و اموال از آن وارثان و زنها از آن ديگران مي‌شود. با اينكه در مجلد دهم ابيات معروف خاقاني را درباره ايوان كسري در مدائن از ص 38 تا ص 42 آورده‌ايم، و كساني كه آن مجلد را داشته باشند، مي‌توانند مراجعه كنند و براي كساني كه آن مجلد را ندارند چند بيت ذيل را بعنوان نمونه مي‌آوريم. و بنظر مي‌رسد اين ابيات خاقاني همانگونه كه از دل او بر آمده، در طول چند قرن در دل همه هشياران در ميان نشسته است:هان اي دل عبرت بین از ديده نظر كن هان           ايوان مدائن را آيينه عبرت دانيك ره ز ره دجله منزل به مدائن كن             و زديده دوم دجله بر خاك مدائن رانخود دجله چنان گريد صد درجه‌ي خون گويي           كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان… تا سلسله ايوان بگسست مدائن را           در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچانگه گه بر زبان اشك آوازه ايوان را           تابو كه بگوش دل پاسخ شنوي زايواندندانه هر قصري پندي دهدت نونو           پند سر دندانه بشنو زبن دندانگويد كه تو از خاكي ما خاك توايم اكنون          گامي دو سه برمانه اشكي دو سه هم بفشاناز نوحه جغد الحق ماييم به درد سر           از ديده گلابي كن درد سر ما بنشانآري چه عجب داري كاندر چمن گيتي             جغد است پي بلبل نوحه است پي الحانما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما           بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلانگويي كه نگون كرده است ايوان فلك وش را             حكم فلك گردان يا حكم فلك گردانبرديده من خندي كاينجا ز چه مي‌گريد          خندند بر آن ديده كاينجا نشود گريان …اينست همان درگه كانراز شهان بودي           حاجب ملك بابل هند و شه تركستاناينست همان صفه كز هيبت او بردي           بر شير فلك حمله شير تن شادروان …مست است زمين زيراك خورده است بجاي مي‌         در كاس سر هرمز خون دل نوشروانبس پند كه بود آنكه برتاج سرش پيدا           صد پند نواست اكنون در مغز سرش پنهان …اينكه قصرها و آلونكها، كاخهاي سر به فلك كشيده و كوخهاي محقر با دست همين بشر سر برمي‌آورند و سپس فرو مي‌ريزند جاي ترديد نيست، زيرا همگان با اين پديده كم و بيش مانوسند. هيچ كس به دو مفهوم متضاد آباد و ويران جاهل نيست. آنچه كه بايد بشر به آن توجه داشته باشد و آن را بداند، دو چيز است: يكي- اينست كه چگونه اين انسانها اجتماع كاخهاي مجلل و باشكوه را با كوخهاي محقر و ناچيز هضم نموده است؟! يعني آن كاخ‌نشينها با كمال بي‌اعتنايي به كوخ‌نشينها در آن عمارتها نشستند و خوابيدند و مشغول برخورداري از هرگونه عوامل لذت شدند، و مي‌شوند و نفهميدند يا به روي خود نياوردند كه اين دو نوع زندگي چگونه قابل تفسير و توجيه مي‌باشد! دوم- هيچ جاي شگفتي نبود كه بزرگي و شكوه و استحكام و زيبايي كاخها و قصرها چنان عقول و دلهاي ساكنان آنها را خيره ساخت كه به خيال خود ناتواني و حقارت شخصيت و ناداني خود را با تكيه به آن شكوه و استحكام و زيبايي جبران نمودند، و بعبارت ديگر برون ذات خود را كه تشكل يافته از سنگ و سيمان و آهن و رنگ و سيم و ديگر مصالح ساختماني مي‌باشد، از آن مصالح كه ساختمانها را بالا برده و آن شكوه و زيبايي را به آنها مي‌دهد، ساختمان شخصيت كمال گراي خود را مي‌سازند. آنان با داشتن شكل و صورت زيباي انساني سنگ و سيمان و آهن و رنگ و ديگر مصالح جامدند، زيرا:اي برادر تو همي انديشه‌اي           مابقي خود استخوان و ريشه‌ايگر بود انديشه‌ات گل گلشني           ور بود خاري تو هيمه گلخني (مولوي)گاهي خوش بينيهاي افراطي ما افراد نوع انساني، كار را بجايي مي‌رساند كه آن مردم را كه عقول و وجدانهاي خود را از دست داده و شخصيت كمال گراي آنان به سنگ و آهن تبديل شده است، انسان تلقي مي‌كنيم و در تفسير تاريخ و تمدن و حتي در تحقيقات علوم انساني خود آنان را بعنوان انسانها مطرح مي‌نماييم و از نتائجي كه از اين تكاپوها و تحقيقات مي‌گيريم، كمال رضايت هم براي خود تلقين مي‌نماييم! در انتقال اموال كه از اين دست به آن دست مي‌گردد، بنگريد، آن اموال چگونه اندوخته شده بود، و چگونه انرژيهاي مغزي و رواني و شخصيت آن مالداران را به خود مصرف نموده و چه آرزوها و اميدها و كمال‌گراييها را كه در خود خشكانده بود، با پايان يافتن آخرين نفس در زندگي در اختيار كساني قرار مي‌گيرد كه شايد آن مالدار حاضر نبود حتي يك لحظه در روي او بنگرد. حساس‌تر از همه اموال و كاخها، همسري را از دست مي‌دهد كه شايد براي بدست آوردن رابطه همسري با او، سخت ترين ناملائمات را متحمل گشته و پردازش‌ترين اوقات عمر خود را مصرف نموده و با اهميت ترين نيروهاي مغزي و رواني و عضلاني مستهلك كرده و با عظمت ترين آرمان زندگي خود را در وصال او دريافته بود. تلخ‌تر از همه اينها، آنست كه در لحظات واپسين عمرش احساس كند كه چشماني به دنبال همسر او و منتظر برآوردن آخرين نفسهاي اوست. حال كه چنين است، انسان عاقل نبايد به مال و منال و مقام و شهوات و ديگر عوامل لذائذ آنچنان دل بسپارد كه حتي تصور فراق آنها، تلخ‌تر از مرگ براي او بوده باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بايد دانست ضمير «فإنّه» كه در آغاز خطبه است يا به سخن پيش برگشت دارد و يا مرجع آن مدلول گفتار آن حضرت است كه بر اساس تحذير و انذار مى باشد، يعنى آن چيزى كه از هجوم آن شما را بيم مى دهم چيزى جز مرگ نيست. «أسمع و أعجل» هر دو حالند از معنايى كه بدان اشاره شد و بدين سبب محلّا منصوبند.فرموده است: «فلا يغرّنك... و أمن العواقب»:يعنى نفس بد كنش، تو را با ديدن انبوه مردم به وسوسه نيندازد، و از ياد مرگ غافل نسازد، مراد از سواد النّاس كثرت و انبوهى مردم است، زيرا بسيارى از اوقات، انسان، مرده اى را مى بيند كه او را بر دوش گرفته به گورستان مى برند و با مشاهده آن نرمشى در دل و بيمى در خاطر پيدا مى كند، امّا ديرى نمى گذرد كه وسوسه شيطان دوباره او را فرا مى گيرد و به او القا مى كند كه اين انبوه مردم مشايعت كننده اند كه زنده اند، و خود او نيز با داشتن جوانى و برخوردارى از تندرستى از همين خيل زنده هاست، و آنچه سبب مرگ اين مرده شده قتل يا بيمارى و اسباب ديگرى بوده كه او از آنها آسوده و فارغ است، و خلاصه به حيله ها و نيرنگهاى مختلف او را از عبرت گرفتن از حال مردگان دور و محروم مى كند، از اين رو امام (ع) شنوندگان را از دچار شدن به چنين فريب و نيرنگى نهى مى كند، و اين كه غرور را به سواد ناس يعنى انبوه مردم نسبت داده به سبب اين است كه مشاهده كثرت و زيادى مردم مايه پيدايش اين غرور و غفلت استسپس با عبارات «فقد رأيت... تا يستعتبون» آنها را توجّه مى دهد كه اين فريب را، خود مى بينند و واو در اين جا براى حال است، و من جمع بدل بعض از كلّ است كه من كان قبلك مى باشد، و معناى آن اين است كه همان گونه كه مرگ آنها را فرو گرفت و از جايشان بركند، فرجام كار شما نيز چنين خواهد بود.فرموده است: «طول أمل ...»:واژه طول بنا به اين كه مفعول له است منصوب مى باشد.يعنى به سبب آرزوهاى دور و دراز اين كارها را مرتكب مى شدند، و ممكن است مفعول مطلق توكيدى به جاى حال باشد، و نيز محتمل است ظرف و عامل آن أمن، و يا چنان كه گفته شده بدل از من كان قبلك دانسته شود يعنى: آرزوى كسى را كه پيش از تو بوده ديده اى، علاوه بر اين به صورت بطول أمل نيز روايت شده است، مراد از «أعواد المنايا» تابوتهاست، و مقصود از «يتعاطى به الرّجال الرّجال» اين است كه بردارندگان تابوت، او را به يكديگر وا مى گذارند، و كاف خطاب در «ممّن قبلك» ممكن است براى عموم كسانى باشد كه طرف خطاب قرار مى گيرند يا شخص معيّنى باشد كه بنا بر مثل معروف عرب، «إيّاك أعنى و اسمعى يا جارة» (به تو مى گويم و تو اى همسايه بشنو) آمده است.فرموده است: «أما رأيتم ...»:استفهام بر سبيل تقرير است يعنى: اينها را ديده ايد، و اين كه نمى توانند بر حسنه اى بيفزايند، و از بديهاى خود پوزش بخواهند براى اين است كه دنيا جاى عمل و كار است و پس از آن ديگر امكانى براى عمل نيست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 294 منها: فإنّه و اللَّه الجدّ لا اللّعب، و الحقّ لا الكذب، و ما هو إلّا الموت أسمع داعيه، و أعجل حاديه، فلا يغرّنّك سواد النّاس من نفسك، فقد رأيت من كان قبلك ممّن جمع المال، و حذر الإقلال، و أمن العواقب طول أمل، و استبعاد أجل، كيف نزل به الموت فأزعجه عن وطنه، و أخذه من مأمنه محمولا على أعواد المنايا، يتعاطى به الرّجال الرّجال، حملا على المناكب، و إمساكا بالأنامل، أ ما رأيتم الّذين يأملون بعيدا، و يبنون مشيدا، و يجمعون كثيرا، كيف أصبحت بيوتهم قبورا، و ما جمعوا بورا، و صارت أموالهم للوارثين، و أزواجهم لقوم آخرين، لا في حسنة يزيدون، و لا من سيّئة يستعتبون.اللغة:و (اللعب) في بعض النسخ بفتح اللّام و كسرها و في بعضها بتخفيف العين قال ابن قتيبة و لم يسمع في التخفيف فتح اللّام مع السكون و هو الظاهر من الفيروزآبادي قال:لعب كسمع لعبا و لعبا و لعبا و تلعابا ضدّ جدّ و هو لعب و لعب و (الكذب) أيضا في بعض النسخ بفتح الأوّل و كسر الثاني و في بعضها بالسّكون و (دعا) المؤذّن الناس إلى الصّلاة فهو داعى اللَّه و (حدوت) بالابل حثثتها على السّير بالحداء و حدوته على كذا بعثته عليه و (المشيد) من شدت البيت أشيده من باب باع بنيته بالشّيد و هو بالكسر الجصّ و (البور) الفاسد الهالك و قوم بور أى هلكى قال سبحانه: و كنتم قوما بورا، و هو جمع باير كحول و حايل. و (يستعتبون) في بعض النسخ على البناء للفاعل و في بعضها على البناء للمفعول.الاعراب:قوله: فانّه و اللَّه آه الضّمير إمّا راجع إلى متقدّم ذكره لفظا في تضاعيف كلامه عليه السّلام و أسقطه السّيد (ره) و التقطه غيره على ما هو عادته من التقطيع و الالتقاط أو أنّه ضمير الشّان كما في قولك هو الأمير مقبل أى الشأن هذا.قال نجم الأئمة: و هذا الضمير في الحقيقة كأنه راجع إلى المسئول عنه بسؤال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 296 مقدّر كأنه سمع ضوضاة و جلبة فاستبهم الأمر فسأل بالشأن و القصة، فقلت هو الأمير مقبل، أى الشأن هذا، فلما كان المعود إليه الذى تضمنه السؤال غير ظاهر قبل اكتفى في التفسير بخبر هذا الضمير بتعقّبه بلا فصل لأنه معين للمسئول عنه و مبيّن له، فبان لك بهذا أنّ الجملة بعد الضمير لم يؤت بها لمجرّد التّفسير، بل هى كسائر اخبار المبتدات لكن سمّيت تفسيرا لما قرّرته، و القصد بهذا الابهام ثمّ التفسير تعظيم الأمر و تفخيم الشّأن، فعلى هذا لا بدّ أن يكون مضمون الجملة المفسّرة شيئا عظيما يعتنى به فلا يقال: هو الذّباب يطير، و قد يخبر عن ضمير الأمر المستفهم منه تقديرا بالمفرد تقول: هو الأمر حتّى لا تبقى على صرفه باقية.و قال أيضا في موضع آخر في شرح قول ابن الحاجب: المضمر ما وضع لمتكلّم أو مخاطب أو غايب تقدّم ذكره لفظا أو معنى أو حكما: و التقدّم الحكمى أن يكون المفسّر مؤخّرا لفظا و ليس هناك ما يقتضى تقدّمه على محلّ الضّمير إلّا ذلك الضّمير، فنقول إنه و ان لم يكن متقدّما على الضمير لا لفظا و لا معنى إلا أنّه في حكم المتقدّم نظرا إلى وضع ضمير الغائب و إنّما يقتضى ضمير الغائب تقدّم المفسر لأنّه وضعه الواضع معرفة لا بنفسه بل بسبب ما يعود إليه، فان ذكرته و لم يتقدّم مفسّره بقى مبهما منكرا لا يعرف المراد به حتّى يأتي تفسيره بعده و تنكيره خلاف وضعه، فالشيء الحامل لهم على مخالفة مقتضى وضعه بتأخير مفسّره عنه قصد التفخيم و التعظيم في ذكر ذلك المفسّر بأن يذكروا أوّلا شيئا مبهما حتّى يتشوّق نفس السامع إلى العثور على المراد به ثمّ يفسّروه، فيكون أوقع في النفس و أيضا يكون ذلك المفسّر مذكورا مرّتين بالاجمال و التّفصيل ثانيا فيكون آكد انتهى.و قوله: أسمع داعيه و أجل حاديه، منصوبان على الحال أمّا لفظا لو كان أفعل بصيغة التفضيل فيكون داعيه و حاديه مجرورين بإضافة افعل إليهما من باب إضافة الصّفة إلى مفعوله، و لو كان اسمع فعلا ماضيا من باب الافعال فداعيه منصوب بالمفعولية كذا في أكثر النّسخ و الجملة منصوبة المحلّ على الحال من الموت و العامل معنى الضمير أعنى هو لأنّه للشّأن و الشأن بمعنى المصدر كما في قولك ما شأنك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 297 واقفا و المصدر في معنى الفعل مضافا إلى تقويته معنى بشبه الفعل اخرى، كأنّه قيل: ما الشّأن المسئول عنه إلّا الموت فافهم جيّدا، و إضافة داعيه إلى الضّمير من باب اضافة الصّفة إلى المفعول، و كذلك الكلام في أعجل حاديه، و قوله: فلا يغرّنّك سواد النّاس من نفسك، قال الشارح المعتزلي من ههنا إمّا بمعنى الباء أى لا يغرنّك النّاس بنفسك و صحّتك و شبابك فتستبعد الموت اغترارا بذلك فتكون متعلّقة بالظاهر، و إمّا أن تكون متعلّقة بمحذوف تقديره متمكنا من نفسك و راكنا إليها.أقول: فعلى ما ذكره تكون بمعنى الباء السببيّة، و لكنّ الأظهر أن تكون بمعنى عند كما قاله أبو عبيدة في قوله تعالى: لن تغنى عنهم أموالهم و لا أولادهم من اللَّه شيئا، فالمعنى لا يغرّنّك سواد النّاس مجتمعين عندك، و يحتمل أن يكون بمعناها الأصلى، أى لا يغرنّك النّاس من إصلاح نفسك و لا يشغلونك عن التّوجه إلى ذاتك.و طول أمل منصوب على المفعول له لأمن أوله و للأفعال السابقة أيضا على سبيل التّنازع، قال الشّارح المعتزلي: و يجوز أن ينصب على البدل من المفعول المنصوب برأيت و هو من و يكون التّقدير فقد رأيت طول أمل من كان، و هذا بدل الاشتمال، و قد حذف منه الضمير العائد كما حذف من قوله تعالى: «قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ» «انتهى» و لا بأس به و العايد المحذوف في الآية لفظة منه أى النّار منه و قيل النّار مرفوع خبر لمبتدأ محذوف أى هو النّار و قيل: التقدير ذى النّار، هذا و روى في بعض النّسخ بطول أمل.و حملا و امساكا إمّا منصوبان على المصدر و العامل محذوف حال من فاعل يتعاطى، أو مفعوله أى حالكونهم يحملونه حملا فيكون حالا مقدّرة على حدّ: «فادخلوها خالدين»، أو مفعولان لأجله أى يتعاطونه للحمل و الامساك، و مشيدا صفة حذف موصوفه أى بناء مشيدا و قصرا مشيدا.المعنى:و أما الفصل الثاني (منها):فهو قوله عليه السّلام (فانّه و اللَّه الجدّ لا اللّعب و الحقّ لا الكذب و ما هو إلّا الموت) لا يخفى ما في هذا الكلام من التّهويل و التخويف و الانذار بالموت لما فيه على و جازته من وجوه التّاكيد و ضروب التّفخيم البالغة إلى عشرة بعضها لفظيّة و بعضها معنويّة كما هو غير خفيّ على العارف بأسرار البلاغة و بدايعها.أولها التأكيد بانّ و الثاني الاتيان بضمير الشأن إبهاما للمرام و قصدا للتّفخيم و الاعظام و تشويقا للسّامعين إلى ما يتلوه من النّبا العظيم الثالث اسميّة الجملة الرابع الاعتراض بين شطرى الكلام بقسم، و إنّه لقسم لو تعلمون عظيم الخامس الاخبار بأنّه جدّ ليس بهزل السادس تعريف الجدّ بالّلام قصدا للمبالغة من باب زيد الشّجاع أى الكامل في هذا الوصف السابع تعقيبه بانّه ليس بلعب الثامن إردافه بأنّه حقّ لا كذب و فيه من وجوه التّأكيد ما في قرنيه التاسع الاتيان بضمير الشّأن ثانيا قصدا لزيادة التمكن ما يعقبه في ذهن السّامعين لأنّ المحصول بعد الطلب أعزّ من المنساق بلا تعب العاشر الاتيان بكلمة الحصر أعني ما و إلّا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 300 و اتبع ذلك كلّه بالوجه الحادى عشر فقال مجاز (توسع) (أسمع داعيه) و بالوجه الثاني عشر فقال (و أعجل حاديه) أى أسمع من دعاه إلى اللّه سبحانه أى المدعوّ له و أسرع من ساقه إلى مكانه و حثّه إلى السّير اليه و نسبة الاسماع و الاعجال إلى الموت من التوسّع و التوكيد بهذا كلّه لشدّة ما رآه من المخاطبين من الغفلة و نومة الجهالة و اشتغالهم عن ذكر الموت و ما يحلّ عليهم من الفناء و الفوت و عن أخذ الذّخيرة و الزّاد ليوم المعاد، فأنزلهم منزلة المنكرين إيقاظا لهم عن رقدة الغافلين، و أعلمهم أنّ الموت حقّ يقين ليس منه خلاص و لا مناص لا فرار و لا محار، و أنّه يدركهم و لو كانوا في بروج مشيّدة و إذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون. (فلا يغرنّك سواد النّاس) و كثرتهم و اجتماعهم حولك (من نفسك) و من الاشتغال باصلاحها، و قال الشّارح البحراني: أى فلا يغرنّك من نفسك الأمارة بالسّوء وسوستها و استغفالها لك عن ملاحظة الموت برؤية سواد النّاس أى كثرتهم إذ كثيرا مّا يرى الانسان الميت محمولا فيتداركه من ذلك رقّة و روعة، ثمّ يعاوده الوسواس الخنّاس و يأمره باعتبار كثرة المشيّعين له من النّاس. و أن يجعل نفسه من الاحياء الكثيرين بملاحظة شبابه و صحته و يأمره باعتبار أسباب موت ذلك الميّت من القتل و سائر الأمراض، و باعتبار زوال تلك الأسباب في حقّ نفسه و بالجملة فيبعّد في اعتباره عند الموت بكلّ حيلة.فنهى عليه السّلام السّامعين عن الانخداع للنّفس بهذه الخديعة، و أسند الغرور إلى سواد النّاس لأنّه مادّته، و نبّه على فساد تلك الخديعة و الاغترار بقوله (فقد رأيت من كان قبلك ممّن جمع المال و حذر الاقلال) أى خاف من الافتقار و مسائة الحال (و أمن العواقب) و اطمئنّ بالأقارب (طول أمل و استبعاد أجل كيف نزل به الموت) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 301 و حلّ بساحته الفناء و الفوت (فأزعجه) و أقلعه (عن وطنه) و سكنه (و أخذه عن مأمنه) و مسكنه، و أرهقته منيّته دون الأمل، و شذّ به عنه تخرّم الأجل (محمولا على أعواد المنايا) و النّعوش (يتعاطى به الرّجال الرّجال) و يتداولونه مجاز من باب تسمية الكلّ باسم جزئه (حملا له على المناكب و امساكا بالأنامل) أى بالأيدي تسمية للكلّ باسم جزئه.ثمّ أكّد فساد الاغترار بتقرير آخر فقال (أما رأيتم الذين يأملون) أملا (بعيدا و يبنون) قصرا (مشيدا و يجمعون) مالا (كثيرا كيف أصبحت) أى صارت (بيوتهم قبورا و ما جمعوا بورا) أى فاسدا هالكا (و صارت أموالهم للوارثين و أزواجهم لقوم آخرين) بلى و هو مدرك بالعيان يشهد به التجربة و العيان (لا في حسنة يزيدون و لا من سيئة يستعتبون) أى لا يمكن لهم الزّيادة في الحسنات و لا طلب أن يعتب أى يرضى اللّه منهم في السّيئات، و على البناء للمجهول فالمعنى أنّه لا يطلب منهم الاعتاب و الاعتذار بعد الانتقال إلى دار القرار، و ذلك لأنّ استزاده الحسنات و استعتاب السّيئات إنّما هو في دار التّكليف و حالة الحياة و أمّا الآخرة فهو دار الجزاء، فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون، فان يصبروا فالنّار مثوى لهم و إن يستعتبوا فما هم من المعتبين، و قد تقدّم توضيح ذلك في شرح الفصل الخامس من فصول الخطبة الثّانية و الثّمانين.الترجمة:بعض ديگر از فقرات خطبه اينست كه فرموده:پس بدرستى كه آن حقيقت است نه بازيچه، و راست است نه دروغ، و نيست آن مگر مرگ در حالتى كه شنوانيد خواننده خود را، و شتابانيد راننده خود را، پس مغرور و فريفته ننمايد ترا سياهى مردمان و كثرت ايشان از اصلاح حال تو، و حال آنكه بتحقيق ديدي تو كسى را كه بود پيش از تو از آن كسى كه جمع كرد مال را و ترسيد از افتقار و پريشاني، و ايمن شد از عواقب امور بجهة درازي آرزو، و بعيد شمردن أجل چگونه فرود آمد باو مرگ پس بر كند او را از وطن مألوف خود و بگرفت او را از محلّ أمن خود در حالتى كه برداشته شده بود بر چوبهاى مركبها فرا مى گرفتند او را مردان از مردان بنوبة بجهة برداشتن بر دوشها، و نگه داشتن با دستها، آيا نديديد كساني را كه آرزوى دور و دراز مى كردند، و قصرهاى محكم مى ساختند، و جمع مى نمودند مالهاى بسيار را گرديد خانهاى ايشان قبرها و آنچه كه جمع مى نمودند نيست و نابود، و گشت مالهاى ايشان مال وارثان، و زنان ايشان أز براى ديگران، نه در ثواب قدرت زياده دارند، و نه از گناه قدرت استرضا و معذرت.  
بخش ۳ : دنیا جای توشه گرفتن [منبع]

فَمَنْ أَشْعَرَ التَّقْوَى قَلْبَهُ، بَرَّزَ مَهَلُهُ وَ فَازَ عَمَلُهُ؛ فَاهْتَبِلُوا هَبَلَهَا وَ اعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا؛ فَإِنَّ الدُّنْيَا لَمْ تُخْلَقْ لَكُمْ دَارَ مُقَامٍ، بَلْ خُلِقَتْ لَكُمْ مَجَازاً، لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الْأَعْمَالَ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ، فَكُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَازٍ وَ قَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّيَال.

بَرَّزَ : فائق و غالب شد، پيروز شد.
الْمَهَل : پيشى گرفتن در خير.
بَرَّزَ مَهَلُهُ : (بر ديگران) در پيشى گرفتن در خيرات فائق آمد.
اهْتَبِلُوا : طلب كنيد، غنيمت شماريد، (ضمير در «هبلها» به تقوى بر مى گردد نه بدنيا).
اوْفَاز : جمع «الوفز»، عجله.
الظُهُور : پشتها، مقصود، پشت مركبهاست.
الزِيَال : مفارقت، جدائى. 
بَرَّزَ : غلبه كرد و برتر آمد
اهتَبِلوا : جستجو كنيد
هَبَل : شأن و موقعيت، اهتبلوا اهبلها : از موقعيت آن (تقوى) استفاده كرده و غنيمت بشماريد
أوفَاز : عجله كردن، در حال سرعت بودن
ظُهور : جمع ظهر : پشتها، منظور مركب هاى سوارى است
زِيَال : مفارقت و جدائى 
۳. تقوا و روش برخورد با دنيا:
كسى كه جامه تقوا بر قلبش بپوشاند، كارهاى نيكوى او آشكار شود، و در كارش پيروز گردد. پس در به دست آوردن بهره هاى تقوا فرصت غنيمت شماريد، و براى رسيدن به بهشت جاويدان رفتارى متناسب با آن انجام دهيد، زيرا دنيا براى زندگى هميشگى شما آفريده نشده، گذرگاهى است تا در آن زاد و توشه آخرت برداريد، پس با شتاب، آماده كوچ كردن باشيد و مركب هاى راهوار براى حركت مهيّا داريد.
 
(7) پس كسيكه تقوى و پرهيزكارى را شعار قلبش قرار داد در خير و نيكوئى از ديگرى پيشى گرفت و كردارش رستگار گرديد، غنيمت دانيد بهره هاى تقوى و پرهيزكارى را و كار كنيد براى بهشت كارى كه آنرا نصيبتان سازد،
(8) زيرا دنيا براى اقامت و باقى ماندن شما خلق نشده، بلكه گذرگاه است تا از آن راه توشه برداريد اعمال را براى قرارگاه هميشگى (آخرت) پس (براى كوچ كردن) از آن شتاب كننده باشيد (زيرا سستى در آن موجب غفلت و باز ماندن از مقصد است) و براى مفارقت مركبها را آماده گردانيد (بدستور خدا و رسول رفتار نمائيد تا رستگار شده براى رفتن حاضر باشيد).
 
هركس تقوا را شعار قلب خود سازد، در اعمال خير بر ديگران پيشى گيرد و كارش موجب رستگاريش گردد. خيرى را كه از پرهيزگارى حاصل مى كنيد غنيمت شماريد و براى رسيدن به بهشت كارى در خور آن كنيد. زيرا دنيا را نيافريده اند كه سراى جاويدان شما باشد، بلكه گذرگاهى است و بايد از آن توشه برگيريد، براى سرايى كه در آن قرار خواهيد گرفت. پس براى سفر بشتابيد و مركبان را حاضر آوريد كه زمان جدايى در رسيده است.
 
هر کس تقوا را در کانون قلب خويش قرار دهد کارهاى نيک او ظاهر مى شود، وعملش به پيروزى مى رسد، پس براى تحصيل تقوا فرصت را غنيمت شمريد، و براى بهشت (جاويدان) عمل شايسته آن را انجام دهيد. (بدانيد) دنيا به عنوان اقامتگاه هميشگى شما خلق نشده، بلکه به عنوان گذرگاه شما آفريده شده است تا از آن زاد و توشه اعمال صالح براى سراى جاودانى برگيريد، اکنون که چنين است به سرعت آماده کوچ کردن از آن باشيد و مرکبها را براى ترک دنيا آماده کنيد!
 
پس كسى كه ترس از پروردگار را شعار خود سازد، در كار خير از اقران خود پيش تازد، كردارش پيروز و پسنديده است -و پاداش تمام بدو رسيده-. پس تقوى را غنيمت شماريد، و به كارى كه در خور بهشت است روى آريد، كه دنيا را نيافريده اند تا جاودان در آن به سر بريد، بلكه آفريده اندش تا زود از آن بگذريد، و از كردار نيك براى خانه هميشگى توشه فراهم آوريد. پس در اين جهان شتابان به كار پردازيد، و كردارى نيك را چون مركبان راهوار براى رفتن آماده سازيد.
 
آن كه تقوا را با عمق دل دريافت در كار خير سبقت گرفت، و عملش به نتيجه كامل رسيد. پس بهره هاى تقوا را غنيمت دانيد، و كارى كه شما را شايسته ورود به بهشت مى كند انجام دهيد، زيرا دنيا براى اقامت دائم شما آفريده نشده، بلكه گذرگاهى ساخته شده تا از آن براى خانه ابدى زاد و توشه اى فراهم آوريد. پس براى كوچ از دنيا عجله كنيد، و مركب ها را براى جدايى از آن آماده سازيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏5، ص: 446-443 گذرگاهى به نام دنيا:امام (عليه السلام) بعد از مقدمات حساب شده اى که در آغاز و بخش ميانه اين خطبه در مورد علم و آگاهى خداوند نسبت به همه چيز مخصوصاً نسبت به اعمال و نيّات بندگان، و همچنين نزديک بودن مرگ و عبرت انگيز بودن سرگذشت پيشينيان، بيان فرمود، چنين نتيجه گيرى مى فرمايد : «بنابراين هر کس تقوا را در کانون قلب خويش قرار دهد کارهاى نيک او ظاهر مى شود، وعملش به پيروزى مى رسد» (فَمَنْ أَشْعَرَ التَّقْوَى قَلْبَهُ بَرَّزَ(1) مَهَلُهُ(2)، وَ فَازَ عَمَلُهُ).روشن است اگر تقواى الهى در اعماق دل انسان ريشه بدواند، شاخ و برگ و ميوه هايش از دست و زبان و چشم و گوش او ظاهر مى شود، چرا که تقوا همان حالت خدا ترسى درون است که انگيزه اى است نيرومند براى اعمال نيک و عامل بازدارنده اى است در برابر گناه.سپس مى افزايد : «پس براى تحصيل تقوا فرصت را غنيمت شمريد و براى بهشت (جاويدان) عمل شايسته آن را انجام دهيد» (فَاهْتَبِلُوا هَبَلَهَا(3)، وَاعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا).اشاره به اين که : بهشت و سعادت را رايگان به کسى نمى دهند، و با گمان و پندار و ادعاهاى تو خالى حاصل به دست نمى آيد، کليد بهشت همان اعمال صالح است و اعمال صالح از تقوا بر مى خيزد.و در ادامه، اشاره به وضع دنيا و آخرت و موقعيت هر کدام از اين دو گروه مى فرمايد : «(بدانيد) دنيا به عنوان اقامتگاه هميشگى شما خلق نشده، بلکه به عنوان گذرگاه شما آفريده شده است تا از آن زاد و توشه اعمال صالح براى سراى جاودانى برگيريد» (فَإِنَّ الدُّنْيَا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دَارَ مُقَام، بَلْ خُلِقَتْ لَکُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الأَعْمَالَ إلَى دَارِ الْقَرَارِ).جهان بينى اسلامى که بارها در قرآن و در نهج البلاغه آمده است دنيا را يک گذرگاه، يک پل، يک ميدان تمرين، و سرانجام يک بازار تجارت و مقدمه اى براى آخرت که جايگاه اصلى انسان است معرفى مى کند، و اگر با اين ديدگاه به دنيا بنگريم همه چيز در نظر ما رنگ ديگرى به خود مى گيرد و ما را از آلودگى به گناه و ظلم و ستم باز مى دارد و به سوى نيکيها دعوت مى کند.ولى پيروان مکتبهاى مادى که دنيا و مواهب آن را هدف نهايى خود مى پندارند و از سراى آخرت به کلى غافلند، آلودگى به گناهان و کشمکشهاى پايان ناپذير براى جلب اموال و دست آوردن مقامات ظاهرى در انتظار آنهاست، هرگز آتش جنگ در ميانشان فروکش نمى کند و درگيريها در ميان آنان پايان نمى پذيرد.و در آخرين جمله اين خطبه در يک نتيجه گيرى کوتاه و زيبا و پر معنا مى فرمايد : «اکنون که چنين است، به سرعت آماده کوچ کردن از آن باشيد و مرکبها را براى ترک دنيا آماده کنيد» (فَکُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَاز(4). وَقَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّيَالِ(5)).اشاره به اين که : وقت بسيار تنگ است و موانع فراوان، و زمان کوچ کردن کاملاً نامعلوم است، نه تنها پيران که جوانان نيز بايد هميشه به حالت آماده باش، باشند. چه بسيار پدران پير و رنجور و ناتوان ماندند و جوانان سالم و نيرومند رفتند.* * *نکته:نتيجه خطبه:امام (عليه السلام) در اين خطبه به نکته هاى مهمّى اشاره مى کند که به طور خلاصه چنين است :1 ـ در آغاز خطبه همه را توجه به حضور خداوند در همه جا و آگاهى او از اسرار درون وجود انسان جلب مى کند، تا همگان مراقب اعمال خويش باشند.2 ـ گواهى حقيقى بر وحدانيّت حق و نبوت پيامبر را آن آگاهى مى شمرد که درون و برون با هم هماهنگ باشد و از هرگونه نفاق و دورويى جدا گردد.3 ـ توجه همگان را به نزديک بودن مرگ و کوچ از دنيا که سبب بيدارى و آگاهى است جلب مى کند.4 ـ مخاطبان خودرا به مطالعه تاريخ گذشتگان در کتابها و در آثارى که از آنها در شهرها و بيابانها باقى مانده، دعوت مى نمايد، تا بدانند هر که باشند و به هر جا برسند سرانجام چنين سرنوشتى را دارند.5 ـ به دنبال اين اندرزها همه را به تقوا فرا مى خواند، همان تقوايى که در درون قلب انسان جاى گيرد و آثارش در تمام اعمال او ظاهر شود.6 ـ اين نکته را به همه مخاطبان يادآور مى شود که بهشت را بى حساب و کتاب به کسى نمى دهند، به بها مى دهند، به بهانه، نمى دهند.7 ـ سرانجام اين نکته مهم را يادآور مى شود که دنيا گذرگاهى است نه جايگاه اقامت، بازار تجارتى است که بايد همه از آن زاد و توشه برگيرند و در هر زمان آماده رحيل و حرکت باشند.* * *پی نوشت:1. «برّز» از مادّه «بروز» به معنى ظهور و آشکار شدن و به معنى پيشى گرفتن است. توضيح اين که اين واژه، گاه به صورت ثلاثى مجرّد (برز بر وزن ضرب) به معنى آشکار شدن و گاه به صورت باب تفعيل (برّز بر وزن صرّف) به معنى پيشى گرفتن آمده است و در متن بالا به صورت دوّم بکار رفته است هر چند در بعضىِ از نسخ به صورت ثلاثى مجرّد است.2. «مَهل» معنى اسم مصدرى دارد و به معنى «وفق» و مداراست. اين واژه در معنى فرصت براى انجام عمل صالح نيز بکار مى رود.3. «هَبَل» گاه معنى هلاکت و از دست دادن چيزى است و گاه به معنى غنيمت آمده، و اهتبال گاه به معنى خدعه کردن و گاه به معنى غنيمت گرفتن و به چنگ آوردن چيزى است و در خطبه بالا به معنى دوّم است.4. «اوفاز» جمع «وفز» (بر وزن نبض) به معنى سرعت کردن وعجله نمودن و آماده سفرگشتن است.5. «زيال» به معنى «مفارقت» است و جمله «قرّبوا الظهور للزيال» مفهومش اين است که مرکبها را آماده کنيد براى کوچ کردن از دنيا و لازمه آن انجام اعمال صالح و توبه از گناه واداى حقوق خلق و خالق است. 
شرح علامه جعفری«فمن اشعر التقوي قلبه برز مهله، و فاز عمله فاهتبلوا هبلها و اعملوا للجنه عملها فان الدنيا لم تخلق لكم دار مقام، بل خلقت لكم مجازا لتزودوا منها الاعمال الي دار القرار، فكونوا منها علي اوفاز، و قربوا الظهور للزيال» (پس هر كس تقوي را با قلب خود دريافت سبقت در خير و كمال گرفت و به نتيجه عملش نائل گشت (حال كه چنين كوششي در خور تقوي است و وصول به بهشت نتيجه آن) پس بكوشيد و مسامحه روا مداريد و عملي كه شايسته ورود به بهشت است انجام بدهيد، زيرا دنيا براي شما اقامتگاه آفريده نشده است، بلكه دنيا براي شما گذرگاهي خلق شده است كه اعمال نيكو را از اين دنيا براي جايگاه اقامت ابدي توشه برداريد. پس در اين دنياي گذرگاه با شتابي هر چه بيشتر به عمل و تكاپو بپردازيد و مركبها را براي كوچ و گذر از اين دنيا آماده بسازيد). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «فمن اشعر التّقوى قلبه ...»:يعنى: كسى كه حقيقة پرهيزگارى را پيشه خود كند، پايدارى و استقامت او آشكار مى شود، و آثار رحمت الهى در رفتار و حالات او نمايان مى گردد، بطورى كه در طلب دنيا داراى حلم و بردبارى و وقار و شكيبايى مى شود، و آسايش خود را در سراى آخرت جستجو مى كند، و در نتيجه كاملترين پاداش آخرت نصيب او مى گردد.سپس امام (ع) آنان را به استوارى در تقوا و استقامت در پرهيزگارى دستور مى دهد و مى فرمايد از نافرمانى خدا با تمام نيرو بپرهيزيد و به راستى پرهيزگار باشيد، زيرا آنچه استحقاق ثواب دايم و پاداش جاويد دارد، همين نوع تقواست، و براى رسيدن به بهشت جاويدان، آن چنان كه سزاوار آن است بكوشيد، و صريحا متذكّر مى شود كه كوشش براى رسيدن به بهشت واجب است به سبب اين كه دنيا براى همين منظور آفريده شده است، و اين سراى اقامت نيست بلكه راهى است كه مانند مسافران از آن عبور و با به جا آوردن كارهاى نيكى كه موجب رسيدن انسان به بهشت باشد از آن توشه بردارى مى شود، و به آنان دستور مى دهد كه در پيمودن دشواريهاى اين راه شتاب كنيد، و در آمادگى براى كوچ كردن از اين سراى فانى سرعت ورزيد، زيرا تأنّى و درنگ مستلزم توجّه به لذّات و خوشيهاى اين دنيا و غفلت از مقصد حقّ است كه بايد به سوى آن شتافت.واژه «ظهور»، در جمله «و قرّبوا الظّهور للزّيال» براى سوار شدن بر مركب آخرت كه همان اعمال صالحه است، استعاره شده است، و نزديك گردانيدن مركب براى زيال يعنى كوچ كردن از دنيا اين است كه عنايات خداوند شامل حال انسان گردد تا بتواند اعمالى را كه مايه رستگارى او در آخرت، و دورى گزيدن و روى گردانيدن و جدايى از تباهيهاى اين دنياست به جاى آورد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 298 فمن أشعر التّقوى قلبه برز مهله، و فاز عمله، فاهتبلوا هبلها، و اعملوا للجنّة عملها، فإنّ الدّنيا لم تخلق لكم دار مقام، بل خلقت لكم مجازا لتزوّدوا منها الأعمال إلى دار القرار، فكونوا منها على أوفاز، و قرّبوا الظّهور للزّيال. (27175- 26976)اللغة:و (برز مهله) أى فاق أو بمعنى أبرز أى أظهر، و المهل شوط الفرس هكذا قال الشّارح المعتزلي، و شوط الفرس جريه مرّة إلى غاية، و الأظهر أنّ المهل بمعنى التقدّم في الخير كما قاله في القاموس و (اهتبل) فلان الصّيد بغاه و طلبه و اهتبل كلمة حكمة اغتنمها، و الهبال و زان شداد الصيّاد، و ذئب هبال أى محتال، و اهتبل هبلك محرّكة عليك بشأنك و (الأوفاز) جمع و فز بسكون الفاء و يحرّك أيضا و هو العجلة و (الظهور) كأظهر جمع ظهر الرّكاب و هم مظهرون أى لهم ظهور ينقلون عليها و (زايله) مزايلة و زيالا أى فارقه.الاعراب:و مهله في بعض النّسخ بالرّفع و بعضها بالنّصب.المعنى:و لما نبّه على زوال الدّنيا و فنائها أردفه بما هو زاد الاخرى و ذخيرتها فقال (فمن أشعر التقوى قلبه) أى لازمه لزوم الشعار بالجسد (برز مهله) أى فاق على أقرانه في جريه إلى مكانه أى تقدّمهم في السّير و اكتساب الخير أو أنّه أبرز جريه و بان سبقه (و فاز عمله) أى نال إلى جزاء عمله و أدرك منتها أمله (فاهتبلوا هبلها) و اغتنموا فرصتها و عليكم بشأنها (و اعملوا للجنّة عملها) الّذي به تدركونها و تستحقّونها. (فانّ الدّنيا لم تخلق لكم دار مقام) لتنافسوا فيها (و انّما خلقت لكم مجازا لتزوّدوا منها) صالح (الأعمال) و تتقوّوا للوصول بها (إلى دار القرار) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 302 و مصاحبة الأبرار (فكونوا منها على أو فاز) و عجلة استعاره (و قربوا الظهور) و الرّكاب (للزّيال) و المفارقة.قال الشّارح المعتزلي أمرهم أن يكونوا فيها على سرعة في قطع عقباتها و عجّل في الارتحال عنها، لأنّ التّأنّي فيها يستلزم الالتفات إلى لذاتها و الغفلة عن المقصد الحقّ، و استعار له لفظ الظهور و هى الرّكاب مطايا الآخرة و هي الأعمال الصّالحة و تقريبها للزّيال هو العناية بالأعمال المقرّبة إلى الآخرة المستلزمة للبعد عن الدّنيا و الاعراض عنها و مفارقتها.الترجمة:پس كسى كه شعار قلب خود نمود تقوى و پرهيزكارى را ظاهر شد پيش قدمى او، و فائز شد بعمل خود، پس اهتمام كنيد اهتمامى كه لايق آن تقوى باشد، و عمل نمائيد بجهت بهشت عملى كه به آنجا برساند، پس بدرستى كه دنياى غدّار خلق نشده است از براى شما سراى اقامت و قرار، و جز اين نيست خلق شده است براى شما راه گذرگاه تا توشه برداريد از آن عملهاى شايسته را كه برساند شما را بسوى سراى قرار، پس باشيد از آن بر شتاب، و نزديك گردانيد پشتهاى مركب را از براى رحلت و مفارقت نمودن از اين دنياى فانى و بى وفا. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom