خطبه ۱۳۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۳۰ : اعتراض ابوذر به حکومت عثمان [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لأبي ذرّ رَحِمَه الله لمّا أخرِجَ إلى الربذة :
يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ، فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ؛ إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ، فَاتْرُكْ فِي أَيْدِيهِمْ مَا خَافُوكَ عَلَيْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ، فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ وَ مَا أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ، وَ سَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً وَ الْأَكْثَرُ [حَسَداً] حُسَّداً؛ وَ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ كَانَتَا عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اتَّقَى اللَّهَ، لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً.
لَا يُؤْنِسَنَّكَ إِلَّا الْحَقُّ وَ لَا يُوحِشَنَّكَ إِلَّا الْبَاطِلُ، فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْيَاهُمْ لَأَحَبُّوكَ وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لَأَمَّنُوكَ.

الرَبَذَة : محلى در نزديكى مدينه كه ابوذر به دستور عثمان به آنجا تبعيد شد و در همان جا در گذشت، قبر وى در آنجا قرار دارد.
لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا : اگر از آن سهمى براى خود برمى داشتى. 

(در سال ۳۰ هجرى وقتى كه عثمان، حضرت ابا ذر را به بيابان خشك ربذه تبعيد مى كرد، فرمانى صادر كرد كه كسى حق ندارد او را بدرقه كند. امام عليه السّلام و فرزندانش اعتنايى به آن نكرده و ابا ذر را بدرقه كردند. ايشان به هنگام بدرقه او فرمود):
خدا گرايى در مبارزه با ستمگران:
اى ابا ذر همانا تو براى خدا به خشم آمدى، پس اميد به كسى داشته باش كه به خاطر او غضبناك شدى، اين مردم براى دنياى خود از تو ترسيدند، و تو بر دين خويش از آنان ترسيدى، پس دنيا را كه به خاطر آن از تو ترسيدند به خودشان واگذار، و با دين خود كه براى آن ترسيدى از اين مردم بگريز. اين دنيا پرستان چه محتاجند به آنچه كه تو آنان را از آن ترساندى، و چه بى نيازى از آنچه آنان تو را منع كردند. و به زودى خواهى يافت كه چه كسى فردا سود مى برد و چه كسى بر او بيشتر حسد مى ورزند.
اگر آسمان و زمين درهاى خود را بر روى بنده اى ببندند و او از خدا بترسد، خداوند راه نجاتى از ميان آن دو براى او خواهد گشود. آرامش خود را تنها در حق جستجو كن، و جز باطل چيزى تو را به وحشت نيندازد. اگر تو دنياى اين مردم(۱) را مى پذيرفتى، تو را دوست داشتند، و اگر سهمى از آن بر مى گرفتى دست از تو بر مى داشتند.
________________________________
(۱). منظور امام در اينجا، عثمان و معاويه و امويان است.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه بابى ذرّ، رحمه اللّه، فرموده هنگاميكه او را (از مدينه) به ربذه اخراج نمودند:
(ربذه قريه اى بوده واقع در سمت شرقىّ نزديك مدينه از راه حاجيّان عراقىّ و مدفن ابى ذرّ غفارىّ كه در صدر اسلام آبادان بوده و اكنون اثرى از آن پيدا نيست. چون ابى ذرّ در مدينه مورد خشم عثمان واقع شد او را بشام تبعيد نمود، ابى ذرّ در آنجا هم رفتارهاى زشت او را بمردم اظهار داشته و او را چنانكه بود مى شناسانيد، معاويه كه از طرف عثمان والى شام بود رفتار ابى ذرّ را باو خبر فرستاد، عثمان نوشت به رسيدن نامه من او را بر شتر برهنه اى سوار كرده به مدينه باز بفرست، معاويه او را بر شتر بى جهازى سوار كرده روانه نمود و تا به مدينه رسيد پوست و گوشت رانهاى او سائيده شد، و او مردى بود ضعيف و لاغر و بلند بالا داراى موى سر و محاسن سفيد، چون چشم عثمان باو افتاد گفت: اى جنيدب خدا ترا بنعمت خود شاد مگرداند، ابو ذرّ گفت: اسم مرا نمى دانى، من جندب نام داشتم ولى پيغمبر اكرم مرا عبد اللّه ناميد و آنرا اختيار نمودم، عثمان آنچه كه از او در باره خود شنيده بود اظهار داشت، ابو ذرّ آنچه نگفته گفت من نگفته ام، وليكن از رسول خدا شنيدم كه چون طايفه شما بنى اميّه بسى مرد برسد مال خدا را براى خود اختيار كرده و بندگان او را خوار و دينش را تباه گردانند، پس از آن خدا بندگانش را از دست ايشان برهاند، عثمان از حضّار مجلس پرسيد شما اين سخن را از پيغمبر شنيده ايد گفتند نه، گفت اى جندب واى بر تو به رسول خدا دروغ مى بندى؟ گفت من دروغگو نيستم، پس كسيرا به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام فرستاد آن حضرت تشريف آورد از آن بزرگوار پرسيد چنين حديثى شنيده اى، حضرت فرمود نشنيده ام و ليكن ابوذرّ راستگو است، گفت از چه راه راستگو است، فرمود از آن جهت كه از رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله، شنيدم كه فرمود: «ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء على ذى لهجة أصدق من أبى ذرّ الغفارىّ» يعنى آسمان سايه نينداخت و زمين بر نداشت صاحب لهجه اى راستگوتر از ابى ذرّ غفارىّ، پس حضّارى كه از اصحاب پيغمبر بودند گفتند ما اين سخن را از پيغمبر شنيده ايم ابوذرّ راستگو است، عثمان رو به حضّار كرده گفت چه مى گوئيد در باره اين شيخ كه تفرقه و جدائى ميان مسلمانان انداخته، آيا او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم يا از مدينه بيرون نمايم امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى عثمان من بتو مى گويم آنچه مؤمن آل فرعون در باره موسى بفرعون مى گفت (در قرآن كريم سوره 40 آیه 28) «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ» يعنى اگر دروغگو است كيفر دروغ گفتنش بر او است و اگر راست مى گويد پاره اى از آنچه را كه خبر مى دهد بشما مى رسد، زيرا خدا هدايت نمى كند و رسوا مى نمايد كسيرا كه افراط كرده بسيار دروغ گويد، عثمان بعد از شنيدن اين سخن بامام عليه السّلام جسارت كرد، حضرت هم پاسخ داده فرمود: اى عثمان چه ميگوئى اين ابوذرّ كه حاضر است دوست خاصّ رسول خدا است، عثمان رو به ابو ذرّ آورده گفت از شهر ما بيرون شو، ابوذرّ گفت بخدا سوگند من هم ميل ندارم در جوار تو باشم، گفت به عراق برو و هر چند خواهى آنجا توقّف نما، گفت هر جا بروم از گفتن سخن حقّ خوددارى نخواهم نمود، گفت كدام زمين را دشمن دارى گفت: ربذه كه در آنجا بر غير دين اسلام بودم، پس بمروان ابن حكم فرمان داد تا او را بر شترى بى جهاز سوار كرده به ربذه برد و او در آنجا بود تا در سال هشتم از خلافت عثمان وفات نمود، هنگام مرگ همسر او، و يا بقول بعضى دخترش از تنهائى و بى كسى گريه ميكرد، ابوذر گفت گريه مكن كه پيغمبر اكرم بمن خبر داده كه در تنهائى خواهم مرد، و مردانى شايسته متكفّل دفن من خواهند بود، بعد گفت چون من از دنيا رفتم گوسفندى بريان كن و بر سر راه بنشين گروهى از اهل اسلام مى رسند و احوالت را مى پرسند، بگو ابوذرّ غفارىّ كه از اصحاب رسول خدا بوده وفات كرده، آنان از شنيدن اين خبر همراه تو بمنزل خواهند آمد آنها را طعام ده دفن مرا متكفّل خواهند شد، آن زن بعد از وفات بر سر راه نشست جماعتى از اهل عراق از مكّه معظّمه مراجعت مى كردند به آنجا رسيدند، احنف ابن قيس تميمىّ، صعصعة ابن صوحان عبدىّ، خارجة ابن صلت تميمىّ، عبد اللّه ابن سلمه سهمىّ، هلال ابن مالك مزنىّ، جرير ابن عبد اللّه بجلىّ، اسود ابن قيس نخعىّ، مالك ابن حارث اشتر نخعىّ از ميان ايشان جدا شده بسوى آن زن آمده گفتند: ترا چه رخ داده، گفت صاحب رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله، ابوذرّ غفارىّ از دنيا رفته و من تنها مانده ام، آنان گريه كنان به خانه اش رفته و غسل داده كفن نموده بر او نماز گزارده دفنش كردند، پس مالك اشتر برخاسته خطبه اى خواند و اوصاف پسنديده و مظلوميّت او را ياد آورى نمود و بر او دعاء كرده طعام خوردند و حركت كردند. خلاصه در وقتى كه عثمان امر به اخراج او از مدينه نمود دستور داد كسى با او سخن نگفته مشايعتش ننمايند، چون از مدينه خارج شد امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام، و عقيل و عبد اللّه ابن جعفر و عمّار ابن ياسر براى وداع با او بيرون رفتند، امام عليه السّلام او را دلدارى داده فرمود):
(1) اى ابوذرّ تو براى (رضاء و خوشنودى) خدا بخشم آمدى، پس اميدوار باش به آن كه براى او خشمگين شدى،
(2) اين قوم (عثمان و معاويه و پيروانشان) بر دنياى خود از تو ترسيدند (چون بر خلاف سنّت و طريقه پيغمبر اكرم رفتار ميكنند مبادا ايشان را مفتضح و رسوا كنى) و تو بر دين خود از آنها ترسيدى (كه مبادا فريب خورده از آنان پيروى كنى) پس آنچه كه براى آن از تو مى ترسند بدستشان ده (از دنياى آنها چشم بپوش) و براى آنچه كه بر آن مى ترسى از ايشان بگريز،
(3) چه بسيار نيازمند بآنچه تو آنها را منع نمودى (از منكرات نهى كردى و در آن فوائد بيشمارى است كه همه بآن احتياج دارند) و چه بسيار بى نيازى از آنچه (دنيايى) كه ترا منع نمودند، و زود است كه فردا (روز رستخيز) بدانى سود از آن كيست، و چه كسى رشك بسيار مى برد،
(4) و اگر آسمانها و زمينها بر بنده اى بسته شود، پس آن بنده خدا ترس و پرهيزكار باشد خداوند براى او راه خلاصى قرار دهد (چنانكه در قرآن كريم سوره 65 آیه 2-3 مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً - وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» يعنى هر كه از خدا ترسيده پرهيزكار باشد براى او راه نجات قرار دهد، و روزى مى دهد باو از جائيكه گمان ندارد)
(5) با تو انس نمى گيرد مگر حقّ، و از تو نمى رمد مگر باطل، پس اگر دنياى ايشان را مى پذيرفتى (با آنان همكارى مى كردى) ترا دوست مى داشتند، و اگر از دنيا چيزى براى خود جدا مى نمودى (دنيا پرست بودى) ترا در امان مى گذاشتند (اين همه آزار ترا روا نمى داشتند).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در خطاب به ابو ذر، رحمه الله، هنگامى كه عثمان او را به ربذه تبعيد كرد:
اى ابو ذر، تو براى خدا خشمگين شدى، پس، اميد در كسى بند كه براى او خشمگين شده اى. اينان به خاطر دنياشان از تو ترسيده اند و تو به خاطر دينت از آنان ترسيده اى.
اينك، آنچه را كه به خاطر آن از تو ترسيده اند به ايشان واگذار و آنچه را كه به سبب آن از ايشان ترسيده اى برگير و رو به گريز نه. اينان چقدر نيازمند چيزى هستند كه تو آنها را از آن منع مى كردى و تو چه بى نيازى از آنچه تو را از آن منع كرده اند.
فردا خواهى دانست كه چه كسى سود برده و چه كسى فراوان رشك مى برد. اگر درهاى آسمان و زمين را به روى بنده اى از بندگان خدا بربندند و آن بنده خدا ترس باشد، خداوند برايش راهى خواهد گشود. پس، جز حق تو را مونسى نباشد و چيزى جز باطل تو را به وحشت نيفكند. اگر دنيايشان را مى پذيرفتى، تو را دوست مى گرفتند و اگر از دنيا چيزى بر مى گرفتى تو را در امان مى داشتند.
 
«اى ابوذر!» تو به خاطر خدا (بر آنها) غضب کردى پس به آن کس که برايش غضب کردى، اميدوار باش، آن گروه از تو بر دنيايشان ترسيدند و تو از آنها بر دينت! بنابراين، آنچه را که آنها به خاطر از دست دادنش در وحشتند به خودشان واگذار، و براى آن چه که به خاطر از دست رفتنش مى ترسى، از آنها فرار کن!
چه نيازمندند آنها به آنچه از آن منعشان کردى، و چه بى نيازى از آنچه تو را منع کردند. و به زودى ميدانى چه کسى فرداى قيامت سود مى برد و چه کسى (از فزونى رحمت الهى) مورد غبطه واقع مى شود. (بدان) اگر درهاى آسمانها و زمينها به روى بنده اى بسته شده باشد، و او تقواى الهى را پيشه کند خداوند راهى در زمين و آسمان براى او خواهد گشود. (اى ابوذر!) چيزى جز حق مايه آرامش تو نشود. و چيزى غير از باطل تو را به وحشت نيفکند. اگر تو دنياى آنها را پذيرفته بودى (و به آنها در نيل به مطامعشان کمک مى کردى) تو را دوست مى داشتند. و اگر سهمى از آن را به خود اختصاص مى دادى (و با آنها کنار مى آمدى) به تو امان مى دادند!
 
 و از سخنان آن حضرت است به ابو ذر، هنگامى كه او را به ربذه تبعيد كردند:
ابو ذر همانا تو براى خدا به خشم آمدى، پس اميد به كسى بند كه به خاطر او خشم گرفتى. اين مردم بر دنياى خود از تو ترسيدند، و تو بر دين خويش از آنان ترسيدى.
پس آن را كه به خاطرش از تو ترسيدند بديشان واگذار، و با آنچه از آنان بر آن ترسيدى رو به گريز در آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتى، چه بسيار نياز دارند، و چه بى نيازى تو بدانچه از تو باز مى دارند. به زودى مى دانى فردا سود برنده كيست، و آن كه بيشتر بر او حسد برند، چه كسى است.
اگر آسمانها و زمين بر بنده اى ببندد، و او از خدا بترسد، براى وى ميان آن دو برون شوى نهد. جز حق مونس تو مباشد، و جز باطل تو را نترساند. اگر دنياى آنان را مى پذيرفتى تو را دوست مى داشتند، و اگر از آن به وام مى گرفتى امينت مى انگاشتند.
 
از سخنان آن حضرت است به ابو ذر -رحمه اللّه- هنگامى كه او را به ربذه تبعيد كردند:
اى ابو ذر، قطعا تو براى خدا غضب كردى، پس به همان خدايى كه براى او غضب كردى اميدوار باش. اين مردم از تو بر دنياى خود ترسيدند، و تو بر دين خود از آنان ترسيدى، پس آنچه را آنان ترسيدند در دستشان واگذار، و به خاطر دينت كه بر آن مى ترسى از ايشان بگريز.
پس چه بسيار نيازمندند به آنچه آنان را از آن منع كردى، و چه بسيار است بى نيازى تو از آنچه آنان تو را منع كردند، به زودى خواهيد فهميد سود كننده در فردا كيست، و چه كسى بيش از ديگران مورد غبطه قرار خواهد گرفت. اگر آسمانها و زمينها به روى بنده اى بسته شوند ولى او تقوا بورزد، خداوند راهى براى نجات او باز مى كند.
مبادا جز حق تو را مونس شود، و جز باطل تو را به وحشت اندازد. اگر دنياى آنان را قبول مى كردى دوستت مى داشتند، و اگر مقدارى از دنيا را به خود اختصاص مى دادى تو را امان مى دادند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 391 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ لأبي ذر رحمه الله لما اخرج إلى الربذة.از سخنان امام عليه السلام است كه خطاب به «ابوذر» هنگامى كه به «ربذه» تبعيد مى شد، ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:هنگامى كه جنايتكاران «بنى اميه» و «بنى مروان» كه با چراغ سبز «عثمان» بر بيت المال اسلامى افتادند و آن را به غارت مى بردند «ابوذر» آن مرد شجاع و صريح اللهجه را كه اسوه آمران به معروف و ناهيان از منكر بود، مزاحم خطرناكى براى منافع خود ديدند، «عثمان» را وادار كردند كه حكم تبعيد او را به يكى از بد آب و هواترين مناطق، يعنى منطقه «ربذه» صادر كند. در اين هنگام امام عليه السلام از يكسو مى خواهد نامشروع بودن اين حكم ظالمانه را اثبات كند و از سوى ديگر، «ابوذر» را دلدارى دهد، تا در روحيه قوى و پرقدرت او خلأى وارد نشود و بتواند امواج مشكلات را از سر بگذراند. لذا به بدرقه ابوذر رفت، و با استدلال هاى زيبا و روشن و بيانات قوى و تسلّى بخش، او را دلدارى داد و به آينده سعادت بخشى كه در انتظار اوست اميدوار ساخت، و در عين حال ورقى ديگر بر اوراق ننگين تاريخ «بنى اميه» و «بنى مروان» افزود. ابو ذر قهرمان مبارزه با فساد!همان گونه که قبلاً اشاره شد، اين سخن را على (عليه السلام) به هنگام تبعيد «ابوذر» از سوى «عثمان» به «ربذه» بيان فرمود.در روايات آمده است هنگامى که «ابو ذر» از «مدينه» به سوى «ربذه» تبعيد شد «عثمان» دستور داد، در ميان مردم ندا دردهند که احدى حق ندارد با «ابوذر» سخن بگويد، يا او را بدرقه کند. سپس «عثمان» به دامادش «مروان بن حکم» دستور داد همراه او حرکت کند (تا کسى جرأت نزديک شدن به «ابوذر» را نداشته باشد). «مروان» «ابوذر» را به سوى تبعيدگاه حرکت داد و مردم از «ابوذر» فاصله گرفتند. تنها کسانى که او را بدرقه کردند «اميرمؤمنان على (عليه السلام)» و برادرش «عقيل» و«حسن (عليه السلام)» و «حسين(عليه السلام)» و «عمّار» بودند. امام حسن (عليه السلام) در اثناى راه با «ابوذر» سخن مى گفت (و او را دلدارى مى داد) «مروان» خشمگين شد، گفت : اى حسن ! خوددارى کن ! مگر نمى دانى اميرمؤمنان (عثمان !) مردم را از سخن گفتن با اين مرد، نهى کرده است ؟ ! اگر نمى دانستى اکنون بدان ! على (عليه السلام) به او حمله کرد و با تازيانه بر سر مرکب او کوبيد و فرمود : «دور شو ! خداوند تو را در آتش دوزخ بيفکند». «مروان» خشمگين به سوى «عثمان» برگشت و جريان را خبر داد. «عثمان» از اين مسأله سخت برافروخته شد(1).در اين هنگام «ابوذر» (بر در دروازه) ايستاد و مردم با او وداع کردند و اميرمؤمنان على (عليه السلام) سخنان بالا را که هر جمله اى از آن نکته مهمى در بردارد براى او بيان فرمود تا مايه تسلى خاطر او گردد و در راهى که در پيش گرفته کمترين تزلزلى براى او حاصل نشود.در اين کلام فشرده و کوتاه امام (عليه السلام) به شش نکته اشاره مى فرمايد. نخست مى گويد : «اى ابوذر ! تو به خاطر خدا (بر آنها) خشم گرفتى و غضب کردى پس به همان کس که برايش غضب نمودى اميدوار باش» (يَا أبَاذَرٍّ، إنَّکَ غَضِبْتَ للهِ، فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ).اين که مى فرمايد : به کسى که به خاطر او غضب نمودى اميد داشته باش و نمى گويد : به خدا اميد داشته باش، در واقع به خاطر اين است که دليل اميدوارى را نيز بيان کرده باشد زيرا هر کس به خاطر ديگرى نسبت به چيزى غضب کند که مايه نفرت اوست، طبيعى است که آن شخص او را يارى خواهد کرد.در دوّمين جمله مى فرمايد : «آن گروه از تو بر دنيايشان ترسيدند و تو از آنها بر دينت، بنابراين آنچه را که آنها براى آن در وحشتند به خودشان واگذار، و به خاطر آنچه که براى از دست رفتن آن مى ترسى از آنها فرار کن» (إنَّ الْقَوْمَ خَافُوکَ عَلَى دُنْيَاهُمْ، وَخِفْتَهُمْ عَلَى دِينِکَ، فَاتْرُکْ فِي أَيْدِيهِمْ مَا خَافُوکَ عَلَيْهِ، وَاهْرُبْ مِنهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ).اشاره به اين که آنها حکومت و منافع مادى خودرا به خاطر صراحت لهجه تو در امر به معروف و نهى از منکر، در خطر ديدند و نتوانستند حضور تو را در «مدينه» تحمل کنند ولى تو از آنها فاصله گرفتى و هداياى آنها را نپذيرفتى چرا که دين خودرا در خطر مى ديدى. حال که وظيفه خودرا انجام داده اى و مردم را از فجايع اعمال حاکمان وقت آگاه ساخته اى، آنها را به حال خود واگذار و دين و ايمان خودرا درياب.سپس در تکميل اين سخن مى افزايد : «چه نيازمندند آنها به آنچه از آن منعشان کردى، و چه بى نيازى از آنچه تو را منع کردند، و به زودى مى دانى چه کسى فرداى قيامت، سود مى برد، و چه کسى (از فزونى رحمت الهى) مورد غبطه واقع مى شود» (فَمَا أَحْوَجَهُمْ إلَى مَنَعْتَهُمْ، وَمَا أَغْنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ ! وَسَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً، والاَْکْثَرُ حُسَّداً).اشاره به اين که آنها به دين تو نيازمند بودند، همان دينى که حاضر نشدى فداى دنياى آنها بکنى، ولى تو نيازى به دنياى آنها نداشتى هر چند تو را از آن بازداشتند(2). و جمله «سَتَعْلَمُ...» دلدارى ديگرى براى «ابوذر» است چرا که عمر دنيا کوتاه است گويى به اندازه يک روز و فردا قيامت فرا مى رسد آن گاه ستمکاران دنياپرست زيانکار و رسوا مى شوند و به مقامات عالى پرهيز کارانِ خداترس، غبطه مى خورند.و در سوّمين جمله، چراغ اميد را در قلب «ابوذر» فروزان تر مى کند و ابرهاى يأس را از آسمان روح او کنار مى زند، مى فرمايد : «اگر درهاى آسمان ها و زمين ها به روى بنده اى بسته شده باشد، و او تقواى الهى را پيشه کند، خداوند، راهى از زمين و آسمان براى او خواهد گشود !» (وَلَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ والاَْرَضِينَ کَانَتَا عَلَى عَبْد رَتْقاً(3)، ثُمَّ اتَّقَى اللهَ، لَجَعَلَ اللهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً).اين جمله در واقع اشاره اى است به آيه شريفه : « (وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَيَحْتَسِبُ); کسى که تقواى الهى پيشه کند، خداوند راه نجاتى براى او قرار مى دهد و او را از جايى که گمان ندارد روزى مى دهد»(4).در چهارمين و پنجمين توصيه، مى فرمايد : (اى ابوذر !) چيزى جز حق، مايه آرامش تو نشود و چيزى غير از باطل تو را به وحشت نيفکند !» (لاَ يُوْنِسَنَّکَ إلاَّ الْحَقُّ، وَلاَ يُوحِشَنَّکَ إلاَّ الْبَاطِلُ).اشاره به اين که : مونس و آرام جان تو بايد در حق باشد و تا در مسير حق گام برمى دارى از چيزى وحشت نکن. وحشت تو بايد در باطل باشد و تا از باطل مى گريزى غم و اندوهى ندارى تو براى خدا قيام کردى و براى خدا امر به معروف و نهى از منکر کردى بنابراين چه غم دارى ؟سرانجام در ششمين و آخرين جمله مى فرمايد : «اگر تو دنياى آنها را پذيرفته بودى (و به آنها در نيل به مطامع مادى کمک مى کردى) تو را دوست مى داشتند و اگر سهمى از آن را به خود اختصاص مى دادى (و با آنها کنار مى آمدى) به تو امان مى دادند» (فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْيَاهُمْ لاََحَبُّوکَ، وَلَوْ قَرَضْتَ(5) مِنْهَا لاََمَّنُوکَ).اشاره به اين که آنها تجارت پيشگان دنياپرست و ظالمى هستند که اهل معامله اند، هر کس بر مظالم آنها صحه بگذارد و با گرفتن سهمى با آنها کنار بيايد به يقين او را دوست مى دارند و مقدمش را گرامى مى دارند و از جان و مال او چون جان و مال خود حمايت مى کنند.اين سخنان هم دلدارى و تسلى خاطر براى «ابوذر» بود و هم اعتراض شديد و ضربه اى سنگين بر پايه هاى قدرت حکام ظالم وقت.و به يقين تبعيد «ابوذر» آن بنده صالح خدا، آن مرد زاهد و پارسا که سمبل امر به معروف و نهى از منکر بود و زبان او لرزه بر اندام ظالمان مى افکند لکه ننگى بر دامان حاکمان ظالم و دار و دسته آنان بود زيرا مى دانستند سخنان اين مرد پارسا و صحابى معروف رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به اندازه صد هزار شمشير زن کارآيى دارد.* * *نکته ها:1 ـ ابو ذر را بهتر بشناسيم:زندگى «ابوذر» يکى از پر ماجراترين زندگى صحابه است که مى تواند الگويى براى همه مجاهدان راه حق در سراسر تاريخ باشد. زندگى او برگرفته از زندگى مولايش پيامبر (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) است با اين تفاوت که او در شرايط بسيار سختى قرار گرفت ولى هرگز در امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با فساد در برابر ظالمان و طاغيان کوتاه نيامد.شرح حال او به طور بسيار فشرده چنين است :نام او «جندب» و نام پدرش «جناده»(6) است و پيغمبر (صلى الله عليه وآله) نام او را «عبدالله» گذارد. او از طايفه «بنى غفار» از طوايف معروف عرب است. در آغاز امر، در اطراف «مکه» دامدارى داشت و از گوشه و کنار، خبر مبعوث شدن پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) را شنيد و غياباً نشانه هايى از عظمت او را دريافت و با عشق و علاقه تمام رو به «مکه» آورد. هنگامى که وارد مسجد الحرام شد، گروهى از قريش را مشاهده کرد که در گوشه اى نشسته اند و درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) گفتگو مى کنند و انواع سبّ و دشنام و بدگويى را دارند. در اين اثنا «ابوطالب» وارد مسجد شد، آنها گفتند عمويش آمد، خاموش باشيد. «ابوذر» «ابوطالب» را شناخت و زمانى که مى خواست از مسجد خارج شود به دنبال او رفت. «ابوطالب» رو به وى کرد و گفت : کارى با من دارى ؟ گفت : آرى مى خواهم به پيامبرى که مبعوث شده است ايمان بياورم (نشانه هاى حقانيّتى در او سراغ دارم). «ابوطالب» گفت : فردا همين جا بيا. «ابوذر» در حالى که آتش شوق و عشق پيامبر (صلى الله عليه وآله) در وجودش زبانه مى کشيد، شب را در مسجد الحرام خوابيد و روز بعد به وسيله «ابوطالب» به «حمزه» معرفى شد، «حمزه» هنگامى که صداقت او را دريافت وى را به «جعفر» معرفى کرد و «جعفر» که آثار صدق را در او مشاهده کرد او را به «على»(عليه السلام) معرفى و «على» (عليه السلام) هنگامى که از صدق و راستى او مطمئن شد وى را نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) برد و او ايمان آورد واعلام اطاعت بى قيد و شرط کرد. پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) فرمود : به خانه و خانواده ات برگرد. عمو زاده اى داشته اى که از دنيا رفته و غير از تو وارثى ندارد، اموالش به تو مى رسد، آنها را نگاهدارى کن، تا زمانى که دعوت من آشکار شود آن گاه به سوى ما برگرد.«ابوذر» از نخستين اسلام آورندگان است که بعد از جنگ بدر و اُحُد و خندق به پيامبر (صلى الله عليه وآله) پيوست و هر چه داشت در راه خدا داد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) او را «صديق امت» و شبيه «عيسى بن مريم» در زهد معرفى کرد.مرحوم علامه مجلسى در کتاب «عين الحيات» مى فرمايد : آنچه از اخبار شيعه و اهل سنت استفاده مى شود اين است که بعد از رتبه معصومين (عليهم السلام) کسى در ميان صحابه به جلالت قدر و بلندى مقام سلمان و ابوذر و مقداد نبود. حديث معروف «مَا اظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَلاَ اَقَلَّتِ الغَبْراءُ عَلَى ذِي لَهْجَه أَصْدَقُ مِنْ أبِي ذَرٍّ يَعْيِشُ وَحْدَهُ وَيَمُوتُ وَحْدَهُ ويَبْعَثُ وَحْدَهُ وَيَدْخُلُ الجَنَّةَ وَحْدَهُ; آسمان سايه نيفکنده و زمين بر دوش خود حمل نکرده کسى را که راستگوتر از ابوذر باشد تنها زندگى مى کند و تنها مى ميرد و تنها در قيامت مبعوث مى شود و تنها وارد بهشت مى شود»(7). که درباره «ابوذر» وارد شده يکى از بهترين نشانه هاى شخصيت اوست.* * *«ابوذر» در «مدينه» همواره ملازم پيامبر (صلى الله عليه وآله) و در خدمت آن حضرت بود. پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) هنگامى که خلافت به «عثمان» رسيد و او بيت المال را به دامادش «مروان» همان فرد منحرف دنياپرست سپرد، «ابوذر» زبان به اعتراض گشود و در کوچه ها آيه (وَالَّذِينَ يَکْنِزُوْنَ الَّذَهَبَ والْفِضَّةَ...)(8) را که تعريضى به «عثمان» و اطرافيانش در زمينه غارت بيت المال مسلمين بود، با صداى بلند مى خواند و آنان را به باد انتقاد مى گرفت.اين سخن بارها به گوش عثمان رسيد و در برابر آن سکوت اختيار کرد ولى چيزى نگذشت که وجود «ابوذر» و سخنان او براى «عثمان» و دار و دسته اش غير قابل تحمل شد. «عثمان» کسى را به سراغ «ابوذر» فرستاد و به او توصيه کرد که دست از اين کار بردارد.ابوذر گفت آيا «عثمان» مرا از خواندن قرآن نهى مى کند ؟ به خدا قسم رضاى خدا را بر خشم «عثمان» مقدّم مى دارم.اين وضع همچنان ادامه داشت تا اين که روزى «عثمان» در ميان جمعيّت مردم نشسته بود و «کعب الاحبار» و «ابوذر» نيز حاضر بودند. «عثمان» رو به مردم کرده گفت : آيا پيشواى مسلمين نمى تواند چيزى از بيت المال قرض کند و به هنگام توانايى بپردازد ؟«کعب الاحبار» گفت : چه مانعى دارد ؟ «ابوذر» برآشفت و گفت : اى يهودى زاده تو مى خواهى اسلام را به ما بياموزى ؟ ! (اين گونه کارها در بيت المال مسلمين جايز نيست). «عثمان» ناراحت شد، گفت : اى ابوذر تو زياد مرا آزار مى دهى و به يارانم بد مى گويى، بايد از «مدينه» خارج شوى و به «شام» روى و به اين ترتيب او را به «شام» تبعيد کرد.ولى ابوذر در شام نيز آرام ننشست، هنگامى که کاخ سلطنتى «خضراى» معاويه و اسراف و تبذير دستگاه «بنى اميه» را در کنار خانه هاى محقّر مردم محروم شام مشاهده کرد، بر پاخاست و فرياد زد و به «معاويه» گفت : اگر اين کاخ را از بيت المال ساخته اى خيانت است و اگر از مال شخصى تو است اسراف است. به خدا سوگند آنچه در شام مى بينم، نه در کتاب خداست نه در سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله). من مى بينم حق دارد خاموش مى شود و باطل زنده مى گردد، راست گويان تکذيب مى شوند، وحکومت از تقوا تهى مى گردد.اين سخنان و مانند آن برمعاويه گران آمد، به عثمان نوشت اگر ابوذر در شام بماند شام را فاسد خواهد کرد، عثمان دستور داد او را به وضع فجيع و ناگوارى به مدينه بازگردانند.* * *هنگامى که ابوذر وارد بر عثمان شد، عثمان سعى کرد او را به سخنان خلافى متهم سازد به او گفت : تو گمان مى برى که ما مى گوييم «إنَّ اللهَ فَقْيرٌ وَنَحْنُ أغْنِياءٌ» ؟ ابوذر گفت : اگر شما اين سخن را نمى گوييد پس چرا بيت المال را بر بندگان نيازمند خدا تقسيم نمى کنيد ؟ ! ومن گواهى مى دهم که از پيامبر (صلى الله عليه وآله) شنيدم، فرمود : هنگامى که فرزندان «ابى العاص» (بنى اميه) به سى نفر برسند اموال بيت المال را در ميان خود تقسيم مى کنند وبندگان خدا را برده خود مى سازند.عثمان نگاهى به اطرافيان خود کرد گفت هيچ يک از شما چنين سخنى را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) شنيده ايد ؟ گفتند : نه، عثمان خشمگين شد و گفت : واى بر تو اى ابوذر، آيا بر پيامبر (صلى الله عليه وآله) دروغ مى بندى ؟ ! سپس گفت : على (عليه السلام) را به اين مجلس دعوت کنيد، هنگامى که حضرت نزد عثمان آمد، عثمان به ابوذر گفت : حديث «ابو العاص» را تکرار کن. آن گاه رو به على (عليه السلام) کرد وگفت : آيا تو چنين سخنى را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) شنيده اى ؟ على (عليه السلام) گفت : من نشنيده ام ولى «ابوذر» راست مى گويد. عثمان گفت : از کجا مى دانى او راست مى گويد ؟ على (عليه السلام) گفت : زيرا من از پيامبر (صلى الله عليه وآله) شنيدم که فرمود : آسمان سايه نيفکنده و زمين تيره بر دوش خود حمل نکرده مردى را که راستگوتر از ابوذر باشد. حاضران همگى گفتند : آرى اين سخن را پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفته است و عثمان از کار خود خجل و پشيمان شد.در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : که عثمان دو غلام را با دويست دينار به سراغ ابوذر فرستاد و گفت : به او بگوييد عثمان سلام رسانده مى گويد : از اين دويست دينار براى حل مشکلات زندگى خود کمک بگير.ابوذر گفت : آيا به ساير مسلمان ها هم معادل اين مبلغ را داده است ؟ گفتند : نه.گفت من چگونه مى توانم از آن استفاده کنم ؟ گفتند : عثمان مى گويد : اين از مال شخصى من است و به خدا سوگند، حرام به آن راه نيافته، ابوذر نپذيرفت و گفت : من از غنى ترين مردم هستم و خداوند مرا به ولايت على بن ابى طالب و خاندانش غنى فرموده است مال را برگردانيد و به او بگوييد من نيازى ندارم و داور ميان من و او خداست(9).سرانجام عثمان از انتقادهاى ابوذر بر خلاف کارى هاى بى حسابش به تنگ آمد و با اطرافيانش مشورت کرد و نظر دادند او را از مدينه تبعيد کنند.ابوذر پيشنهاد شام وعراق را کرد ولى هيچ کدام را نپذيرفتند چون مى دانستند شورش به پا مى شود، سرانجام او را به نقطه بسيار بد آب وهوايى در اطراف مدينه به نام «ربذه»(10) تبعيد کردند که در آن سرزمين بى آب و علف جان سپرد، حتى کفنى براى دفن شدن نداشت تا اين که گروهى به همراهى «مالک اشتر» از آن جا عبور کردند تنها دختر و همسفر ابوذر که بر سر راه نشسته بود آنان را خبر کرد، آمدند کفن گران بهايى بر او پوشاندند و «عبدالله بن مسعود» صحابى بزرگوار پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر او نماز خواند و با احترام تمام او را به خاک سپردند(11).* * *2 ـ ابوذر و اشتراکيّت (سوسياليسم):جمعى از متعصبين به خاطر علاقه به «معاويه» و «بنى اميه» و يا علاقه بيش از حد به «عثمان» سعى کرده اند، شخصيت «ابوذر» را زير سؤال ببرند. زيرا اگر بخواهند ابوذر را مرد خدا و يا راستگوترين فرد روى زمين بدانند و عثمان را به عنوان خليفه مسلمين و معاويه را به عنوان صحابه ارج نهند جمع ميان اين دو غير ممکن است. لذا چون ديوار ابوذر را به اصطلاح کوتاهتر ديده اند شخصيت او را زير سؤال برده اند و گفته اند : ابوذر اعتقاد به مالکيت شخصى اموال نداشته و نوعى تفکر اشتراکى داشته است.«زرکلى» در کتاب «الاعلام» درباره او مى گويد : «وَلَعَلَّهُ أوَّلُ إشْتِراکِيٍّ طَارَدَتْهُ الْحُکُومَاتُ; شايد او اوّلين اشتراکى باشد که حکومتهاى وقت او را طرد کرده اند»(12).اين در حالى است که ابوذر هيچ گاه سخنى که نفى مالکيت شخصى کند بر زبان نراند، بلکه لبه تيز حمله او بر ثروت اندوزانى چون معاويه يا تقسيم کنندگان بى رويه همچون عثمان بود. و لذا در عصر «ابو بکر» و «عمر» که در تقسيم بيت المال ملاحظاتى مى شد، سخنى نگفت.بعضى مى گويند : در تعبيرات «ابوذر»، تعبير مال الله ديده مى شود از اين کلمه استفاده کرده اند که او مالکيت خصوصى را نفى مى کرد، ولى تعبير «مال الله» در مورد «بيت المال» تعبير رايجى است.مرحوم علامه امينى (رحمه الله) در جلد هشتم «الغدير» هنگامى که تهمت اشتراکيّت را به ابوذر نقل مى کند مى گويد : «تعبير به مال الله در سخنان صحابه فراوان است» سپس چندين روايت را از «عمر» نقل مى کند که همه آنها در کتاب اموال «ابى عبيده» آمده است در اين روايات «عمر» صريحاً تعبير به مال الله کرده است.اميرمؤمنان على (عليه السلام) نيز در روايات متعددى که از آن حضرت نقل شده تعبير به مال الله دارد(13).بى شک مى توان از اموال خدا، به مال الله تعبير کرد بلکه به اموال شخصى مردم نيز اطلاق مال الله، نظر بعيد نيست زيرا قرآن مجيد در سوره نور صريحاً اين تعبير را آورده است : (فَآتُوْهُمْ مِنْ مَالِ اللهِ الَّذِي آتَاکُمْ)(14); چيزى از مال خدا را که به شما داده است (به بردگان مکاتب) بدهيد».حقيقت اين است که اين گروه از متعصبان عجولانه درباره ابوذر قضاوت کرده اند، زيرا ابوذر بارها روى اين آيه تکيه مى کرد : (والَّذِينَ يَکْنِزُوْنَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ...)(15) در حالى که مى دانيم اين آيه در مورد مانعين زکات وارد شده است.و عجيب تر اين که، «لجنه فتواى الازهر» در فتوايى که در سال 1367 قمرى تحت فشار متعصبين در مورد نفى شيوعيت (کمونيسم) صادر کرد عقيده ديگرى از ابوذر نقل مى کند و آن را باطل مى شمرد و آن را معلول دورى ابوذر از مبادى اسلام مى داند و آن اين که : او معتقد بود هر کس بايد اموالى را که بيش از نياز خود دارد فى سبيل الله به ارباب حاجت، بدهد و نزد خود نگه ندارد.مرحوم «علامه امينى» بعد از ذکر اين فتوا مى گويد : اگر «شيخ الازهر» مطالعه درباره اين مسأله را به گروهى که عارف به حال ابوذر بودند و خالى از تعصب به داورى مى نشستند، موکول مى کرد مى دانست که ابوذر چنين عقيده اى هرگز نداشت و از همه بدتر عذرى است که براى اشتباه ابوذر ذکر کرده اند و آن اين که او آشنا به مبادى اسلام نبود. و اين از امورى است که مادر داغديده را به خنده واميدارد و هر مسلمانى بايد به آن بگريد، کسى که قسمت مهمى از عمر خودرا با پيامبر (صلى الله عليه وآله) زيسته و دائماً با او بوده و پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در حديث معروفش او را شبيه عيسى از نظر خَلق و خُلق شمرده آيا سزاوار است در مورد او چنين سخنى گفته شود(16).جالب اين که ابوذر در نزد محدثانى همچون «بخارى و مسلم» به قدرى مورد اعتماد بوده که اين دو شيخ حديث اهل سنت، در کتاب «صحيح بخارى و صحيح مسلم» 281 حديث از ابوذر نقل کرده اند(17). و اين نشان مى دهد که لجنه فتواى الازهر، چقدر از واقعيات دور بودند.* * *3 ـ سرنوشت دردناک ابوذر:گر چه درباره ابوذر ناگفته ها بسيار است و تاليف کتاب مستقلى را مى طلبد ولى ذکر اين نکته لازم است، که آنچه به ابوذر قوت و قدرت مى داد و مخالفانش را سخت هراسان مى ساخت زهد کم نظير و آميخته با صراحت لهجه او بود، از يکسو به خاطر زهدش نمى توانستند بر او خرده بگيرند و از سوى ديگر، تاب تحمل لهجه صريح او را نداشتند که يک نمونه جالب آن را ذيلاً مى خوانيد.«ابن ابى الحديد» از «جاحظ» از مردى بنام «جلام ابن جندل» غفارى نقل مى کند که من نماينده معاويه در منطقه «قنسرين» شام در خلافت عثمان بودم، روزى نزد معاويه رفتم تا در مورد منطقه حکومت خود از او سؤالى کنم، ناگهان فريادى بر در قصر او شنيدم که کسى مى گفت : «قطار شتران حامل آتش فرا رسيدند (اشاره به شترانى بود که اموال بيت المال را حمل مى کردند) خداوندا، کسى را که امر به معروف مى کند و خود آن را ترک مى گويد از رحمتت دور کن. خدايا آنها را که نهى از منکر مى کنند و مرتکب آن مى شوند نيز از رحمتت دور کن».ناگهان ديدم معاويه لرزيد و رنگِ صورتش تغيير کرد، گفت جلام مى دانى فريادکننده کيست ؟ گفتم : نه، گفت : اين همان «جندب بن جناده ابوذر» است. همه روز بر در قصر مى آيد و فرياد مى کشد و اين جملات را مى گويد.سپس معاويه دستور داد او را نزد من آوريد. مأموران، ابو ذر را کشان کشان نزد معاويه آوردند و در برابر معاويه ايستاد، «معاويه» گفت :«اى دشمن خدا و پيامبر ! تو هر روز مى آيى و اين بساط را راه مى اندازى. بدان اگر بنا بود من يکى از اصحاب محمّد (صلى الله عليه وآله) را بدون اذن عثمان به قتل برسانم تو را مى کشتم ولى بايد درباره تو از عثمان اجازه بگيرم...»ابوذر، در پاسخ گفت : اى معاويه من دشمن خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله) نيستم، بلکه تو و پدرت «ابو سفيان» دشمن خدا بوده و هستيد که در ظاهر اسلام را پذيرفتيد و در باطن کفر را و پيامبر (صلى الله عليه وآله) تو را لعن کرد و بارها به تو نفرين نمود که هرگز سير نشوى... معاويه سخت برآشفت و دستور داد ابوذر را حبس کنند و خطر باقى ماندن او را در شام به عثمان خبر داد، عثمان دستور داد او را بر مرکب خشنى بدون جهاز سوار کنند وشب و روز برانند تا سخت شکنجه ببيند و همين گونه کردند، هنگامى که ابوذر به مدينه رسيد رانهايش کاملاً مجروح شده بود. سپس عثمان او را به ربذه (منطقه بسيار بد آب و هوايى) تبعيد کرد(18).اين بحث را با حديثى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) که در کتاب معروف «اسد الغابه» آمده، پايان مى دهيم : «ابوذر سه سال قبل از بعثت، خداى يگانه را پرستش مى کرد و هنگامى که با پيامبر بيعت کرد شرط کرد من در راه خدا از ملامت ملامت کنندگان پرهيز نخواهم کرد» (وَبَايَعَ النَّبيَّ (صلى الله عليه وآله) عَلَى أنْ لاَ تَأْخُذَهُ في اللهِ لَوْمَةُ لاَئِم وَعَلَى أَنْ يقُولَ الْحَقُّ وَإنْ کَانَ مُرّاً»(19).* * *4 ـ سخنان بدرقه کنندگان:در تواريخ معروف آمده است که علاوه بر آنچه على (عليه السلام) در مقام دلدارى به ابوذر هنگام تبعيد به ربذه گفت : عقيل و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) و عمار، هر کدام سخنى در دلدارى او گفتند «عقيل» گفت : «اى ابوذر نياز به تذکر ندارد تو ما را دوست دارى و ما هم تو را، تقواى الهى پيشه کن، که تقوا سبب نجات است و شکيبايى داشته باش که شکيبايى نشانه شخصيت است».آن گاه امام حسن (عليه السلام) فرمود : «عمو جان اين قوم با تو چنين رفتار ناشايستى کردند، خداوند مى داند و مى بيند ياد دنيا را به خاطر اين که همه از آن جدا مى شويم از دل بيرون کن و مشکلاتى را که در پيش دارى در جوار رحمت الهى تحمل نما و شکيبا باش تا پيامبر (صلى الله عليه وآله) را ملاقات کنی در حالى که او إن شاء الله از تو راضى است».پس از آن امام حسين (عليه السلام) لب به سخن گشود گفت : «عمو جان ! خداوند توانا است که اين اوضاع را دگرگون سازد و هر روز در کار تازه اى است... شکيبا باش چرا که خير در شکيبايى است وشکيبايى نشانه شخصيت است».وبعد از او عمّار چنين گفت : «اى ابوذر ! خدا آنهايى که تو را در تنهايى فرو بردند تنها گذارد و آنها که تو را ترساندند بترساند، به خدا سوگند آنچه سبب مى شود که مردم حق را نگويند، همان حب دنيا و زخارف آن است و مردم غالبا همرنگ جماعتند و حکومت به دست زورمندان. اين گروه مردم را به سوى دنيا دعوت کردند و مردم اجابت نمودند و دينشان را به حاکمان بخشيدند و اين خسارت دنيا و آخرت است که خسارتى است آشکار».سپس ابوذر زبان به سخن گشود گفت : «من با همه شما خدا حافظى مى کنم، پدر و مادرم فداى شما باد که وقتى شما را مى بينم به ياد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى افتم من در مدينه علاقه اى ندارم تا حتى در آن جا ساکن شوم جز شما، به خدا سوگند ! من جز رضاى خدا را نمى طلبم و با توکل به خدا وحشتى ندارم خداوند مرا کفايت مى کند بر او توکل کردم و درود خدا بر پيامبر (صلى الله عليه وآله) وآلش باد»(20). (21)* * *پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 252.2. بنابراين تفسير «ما» موصوله به معنى دين است زيرا آنها مى خواستند از دين ابوذر براى دنياى خود بهره بگيرند ولى ابو ذر مانع اين کار شد. اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از «ما» دين به طور مطلق است ولى در عبارت تقدير وجود دارد و معنا چنين مى شود : آنها چقدر نيازمند به دينند همان دينى که تو آنها را از فاسد کردن آن برحذر داشتى.3. «رتق» بهم پيوستن چيزى به چيز ديگر است و در خطبه بالا به معنى فروبسته شدن کارها و نبودن راه خلاص و فرار است.4. سوره طلاق، آيات 2 و 3.5. «قرضت» از مادّه «قرض» در اصل به معنى بريدن و قطع کردن چيزى است ولذا به قيچى «مقراض» گفته مى شود و وام دادن را از اين جهت قرض مى گويند که مقدارى از مال خودرا جدا مى کند وقرض، مى دهد و در جمله بالا به معنى جدا کردن سهمى براى خود از اموال دنيا و کنار آمدن با ظالمان است.6. در بسيارى از کتب «جندب وجناده» را با ضم جيم نقل کرده اند و کنيه «ابوذر» به خاطر آن است که فرزندى به نام «ذر» داشت.7. بحار الانوار، جلد 22، صفحه 398.8. توبه، آيه 34.9. بحار الانوار، جلد 22، صفحه 398.10. در «معجم البلدان» آمده است که «ربذه» از قراى اطراف «مدينه» است که سه روز با آن فاصله کرد (حدود 150 کيلومتر).11. مطالب بالا از کتب معروف متعددى تلخيص شده است مانند شرح نهج البلاغه «ابن ابى الحديد»، شرح مرحوم «شوشترى» و شرح مرحوم «خويى» بر نهج البلاغه و بحار الانوار.12. «الاعلام» «زرکلى» ذيل کلمه «جندب».13. الغدير، جلد 8، صفحه 343 به بعد.14. نور، آيه 33.15. توبه، آيه 34.16. «الغدير»، جلد 8، صفحه 312 و صفحه 363.17. «اعلام» «زرکلى» جلد 2، صفحه 140.18. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 157.19. اسد الغابه، جلد 1، صفحه 301.20. کافى، جلد 8 ، صفحه 206 ـ 208 با تلخيص. و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 131.21. سند خطبه: اين خطبه را مرحوم كلينى در كتاب روضه كافى مسنداً با تفاوت مختصرى آورده است و از ذيل آن استفاده مى شود كه نه تنها على عليه السلام ابوذر را به هنگام تبعيد به ربذه دلدارى داد بلكه امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و عمّار (و طبق روايتى عقيل) نيز هر كدام او را با تعبيرات جالب و دلنشينى تسلى خاطر دادند كه در بحث نكات شرح آن خواهد آمد.(كافى، جلد 8، صفحه 206، حديث 251) نويسنده مصادر نهج البلاغه پس از اشاره به روايت كلينى مى افزايد: ابن ابى الحديد نيز آن را از كتاب سقيفه تأليف احمد بن عبدالعزيز جوهرى نقل كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 291). 
شرح علامه جعفریابوذر غفاري كه بود و چه كرد و چه شد؟پاسخ اجمالي اين سه سئوال چنين است: او انساني بود، دفاع از حيات معقول انسانها كرد، گردانندگان جامعه‌ي روزگارش او را تحمل نكردند و او را از آن جامعه اخراج و تبعيد نمودند. تاكنون درباره‌ي زندگي و زهد و تقوي و عظمت انساني و اخلاقي والاي اين انسان وارسته تحقيقات فراوان و با اهميتي صورت گرفته است. حقيقت اينست كه اين شخصيت كه به تنهايي مي‌تواند معرف عظمت رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و جاودانگي دين مقدس اسلام باشد، در رديف اول پيشتازان انسانيت است كه با تحمل مشقتها و رنجهاي فراوان، زندگي را به درود گفت و به پيشگاه خداوند سبحان رهسپار گشت. اين مرد از نظر وارستگي در كمالات روحي و شناخت ارزش حيات و قانون جانهاي مردم ضرب‌المثل است. براستي، چه زيبا گفته است مولوي درباره‌ي مرداني بزرگ كه در جوامعي كوته بين زندگي مي‌كنند و گردانندگان مناسب مردم همان جوامع تحمل مردان را ندارند، همانگونه كه نتوانستند وجود رهبر و مربي ابوذر اميرالمومنين عليه‌السلام را تحمل كنند:باز در ويرانه بر جغدان فتاد          راه را گم كرد و در ويران فتادبر سري جغدانش بر سر مي‌زنند           پر و بال نازنينش مي‌كنندولوله افتاد در جغدان كه‌ها          باز آمد تا بگيرد جاي ماچون سگان كوي پر خشم و مهيب          اندر افتادند در دلق غريبتلفات تاريخ بسيار طولاني ما انسانها، خيلي بيش از آن دردناك تر از آنست كه با شمردن ابوذرها و مالك اشترها و عمار ياسرها تمام شود. و همچنين شرم‌آورتر از همه آنها شكستي است كه برهه‌اي از تاريخ از عدم تحمل مردي مانند علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام به خود ديده است. اما بياييد تاريخ را محكوم مطلق ننماييم. زيرا درست است كه طغيانگران خودكامه هزاران مردان انسان‌شناس و انسان‌ساز را از جوامع انساني گرفتند. ولي آن كشاكشها و گلاويزيها با همه‌ي آن تلفات، چهره‌هاي ملكوتي انسانهايي را براي ما ارائه دادند كه مردم پاكدل با ديدن آنها، هرگز تسليم ياس و بدبيني و بي‌هدفي در زندگي نگشته و نخواهند گشت. درست است كه پس از رفتن آل‌اميه و آل ابي‌العاص و آل‌مروان به زير خاك تيره، همان جريان طبيعت بر آنان گذشت كه بر اجسام ابوذرها و مالك اشترها و عمار ياسرها پس از ورود به مغاكهاي خود و همان بادها كه بر روي گورهاي تيره‌ي آنان وزيدن گرفته و گذشت، بر فرازهاي اين هميشه زنده‌ها نيز وزيد و رفت. قطرات باران و ديگر حوادث جوي و خاكي بر همه‌ي آنان و اينان بيكسان سرازير شد و كار خود را كرد، ولي فرق بي‌نهايت است ما بين آن مردمي كه ارواح آنان بجهت پرستش ثروت و مقام و جاه مبدل به همان امور جامد گشتند و در همان تحجر يافت و آن ارواح بزرگ كه عشق به حق و حقيقت جاودانگي آنان را چنان تضمين نمود كه مبدل به جلوه‌اي از حق و حقيقت گشتند.هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق          ثبت است در جريده‌ي عالم دوام مااينجانب در ساليان گذشته يك رساله‌ي مفصلي درباره‌ي شخصيت اين انسان ساخته شده مكتب علي عليه‌السلام با تكيه بر منابع معتبر نوشته بودم، متاسفانه در انتقالهاي مكرر كتابخانه مفقود شد. در اين هنگام كه مشغول ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه هستم و در اين تاريخ (9 آبانماه 1370) به تفسير كلام اميرالمومنين عليه‌السلام به ابوذر غفاري كه در موقع تبعيد اين صحابي بسيار جليل القدر فرموده است، مشغول بودم، به تفاسير نهج‌البلاغه مراجعه نمودم ديدم تقريبا مناسب ترين همه‌ي آنها درباره‌ي آن قسمت از تارخ ابوذر كه به تفسير ما مربوط است، شرح نهج‌البلاغه‌ي ابن ابي‌الحديد معتزلي است كه از مشاهير علماء و فضلاي اهل سنت است، مطالبي را كه در اينجا مي‌آوريم از شرح مزبور است كه ملاحظه خواهيد فرمود: (و بدانكه اكثر صاحبنظران و مولفان تاريخ حيات شخصيتها و دانشمندان اخبار و روايت بر آنند كه عثمان است كه ابوذر را اولا به شام تبعيد كرد، سپس بنابر شكايتي كه معاويه از داد و فرياد ابوذر در شام، به عثمان نمود، او را از شام به مدينه آورد و سپس او را بجهت همان كاري كه در شام مي‌كرد به ربذه تبعيد نمود.اصل جريان ابوذر از اينطرف است: هنگامي كه عثمان از اموال بيت‌المال به مروان بن الحكم و زيد بن ثابت داد ابوذر در ميان مردم و در ميان راه‌ها و جاده‌ها (باصطلاح امروز خيابانها) اين آيه را با صداي بلند مي‌خواند: «و بشر الكافرين بعذاب اليم» (و بشارت بده كافران را به عذابي دردناك) و دنبال اين آيه مباركه، آيه كنز رامي‌خواند: «و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (و كساني كه طلا و نقره را جمع و انباشته مي‌كنند و آنها را در راه خدا انفاق نمي‌نمايند، آنان را به عذابي دردناك بشارت بده) اين جريان ابوذر را چند بار به عثمان گرازش دادند و او سكوت كرده بود. سپس عثمان يكي از غلامان خود را فرستاد كه به او بگويد: از آن سخناني كه بگوش عثمان رسيده است، خودداري كند. ابوذر به آن غلام گفت: آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا و عيب گيري از كسي كه امر خدا را ترك مي‌كند نهي مي‌كند؟! پس سوگند بخدا، رضايت خدا را با غضب عثمان جلب كنم، براي من محبوبتر و بهتر است از اينكه خدا را با راضي ساختن عثمان به غضب درآورم. اين پاسخ ابوذر عثمان را غضبناك نموده و آن را در دل گرفت و صبر كرد و از اظهار آن يا ترتيب اثر به آن خودداري نمود. تا اينكه عثمان روزي در حالي كه جمعي از مردم دور او نشسته بودند. گفت: آيا جايز- است كه امام از مال (بيت‌المال) قرضي بردارد، و الاحبار گفت: مانعي ندارد. ابوذر در پاسخ او گفت: اي پسر دو يهودي، دين ما را تو به ما تعليم مي‌دهي! عثمان به ابوذر گفت: مرا زياد اذيت مي‌كني و عيب جويي تو درباره‌ي ياران من بسيار است، برو به شام. و او را به شام تبعيد كرد.ابوذر در شام كارهاي زيادي از معاويه را منكر مي‌گشت. روزي معاويه سيصد دينار به وي فرستاده، ابوذر به فرستاده‌ي معوايه گفت: اگر اين وجه از سهم اختصاصي خودم باشد كه امسال مرا از آن محروم ساخته‌ايد، مي‌گيرم، و اگر هديه‌اي (الخاصي) باشد، من نيازي به آن ندارم. در آن دوران بود كه معاويه كاخ سبز (مشهور) خود را در شام بنا كرد، ابوذر به معاويه گفت: اگر اين كاخ را از مال خدا ساخته‌اي، خيانت است، اگر از مال خودت بنا كرده‌اي اسراف است. ابوذر در شام مي‌گفت: سوگند به خدا، كارهايي دارد صورت مي‌گيرد كه من آنها را نمي‌شناسم (از ديدگاه اسلام صحيح نيست) سوگند به خدا، آن كارها نه در كتاب خداست و نه در سنت پيامبر او صلي الله عليه آله و سلم. و سوگند به خدا، من مي‌بينم كه حق خاموش مي‌گردد و باطل احيا، و راستگو تكذيب مي‌شود. تقديم مي‌كنند كساني را كه تقوي ندارند، و اشخاص صالح را مي‌بينم ك مورد بي‌اعتنايي و تحقير قرار مي‌گيرد. حبيب بن مسلمه الفهري به معاويه گفت: (ابوذر شام را عليه تو خواهد شوراند مردم شام را در ياب اگر نيازي به آنها داري.ابو عثمان جاحظ در كتاب (السفيانيه) از جلام بن جندل غفاري نقل كرده است: كه من در قنسرين و عواصم مزدور معاويه بودم. روزي نزد معاويه آمده و از وضع كار خود مي‌پرسيدم ناگهان فريادي را از در خانه معاويه شنيدم كه مي‌گفت: قطار (شترها) آمد و بازي از آتش براي شما آورده است. خدواندا، لعنت كن كساني را كه منكر نهي مي‌كنند و خود مرتكب آن مي شوند، معاويه از اين فرياد مضطرب گشته و رنگش تغيير كرد و به من گفت: اي جلام آيا اين فريادكننده را مي‌شناسي؟ گفتم: نه، نمي‌شناسم. معاويه گفت: كيست آنكه عذر جندب بن جناده (ابوذر) را در كاري كه پيش گرفته است، براي من بياورد؟ او هر روز مي‌آيد و نزديك در كاخ ما آنچه را كه شنيدي فرياد مي‌زند. سپس معاويه گفت: ابوذر را پيش من بياوريد، عده‌اي ابوذر را (در حالي كه او را مي‌راندند) وارد جايگاه معاويه نمودند، ابوذر در مقابل معاويه ايستاد معاويه به او گفت: از دشمن خدا او رسول خدا، هر روز بسوي ما مي‌آيي و مي‌گويي آنچه كه مي‌خواهي بدان. اگر من مي‌خواستم كسي را از ياران محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) بدون اجازه اميرالمومنين عثمان بكشم، ترا مي‌كشتم. ولي من درباره‌ي تو از وي اجازه خواهم گرفت. جلام مي‌گويد دوست داشتم كه ابوذر را كه مردي از قوم من (قبيله‌ي غفار) بود ببينم. بطرف او متوجه شدم و او را ديدم مردي بود گندمگون و كم گوشت (لاغر) و گونه‌هايش تو رفته و خميدگي در پشت داشت، پس رو به معاويه كرد و گفت: دشمن خدا و رسول خدا من نيستم بلكه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول خدا هستيد، اسلام را اظهار كرديد و در درونتان كفر را پنهان ساختيد. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چند بار ترا نفرين فرمود كه: از غذا سير نشوي و از پيامبر شنيدم كه فرمود: (در آن هنگام كه زمامداري امت من به دست كسي بيفتد كه سياهي چشمش بزرگ و گلويش گشاد باشد- كسي كه هر چه بخورد سير نمي‌شود) بايد امت من از او برحذر باشد.) معاويه گفت: من آن مرد كه تو مي‌گويي نيستم. ابوذر گفت: تويي همان مرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله ابن خبر را به من داده است. و من از آن حضرت شنيده‌ام كه مي‌فرمود: (خداوندا، لعنت كن او را و او را اسير مكن مگر با خاك) و از آن حضرت شنيدم فرمود: اسافل اعضاي معاويه در آتش است. معاويه خنديد و دستور داد ابوذر را زنداني كردند، و گزارشي درباره‌ي ابوذر به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ وي چنين نوشت: جندب (ابوذر) را سوار بر مركبي كن و به نزد من بفرست. معاويه او را بوسيله‌ي كسي فرستاد كه شب و روز او را در راه حركت مي‌داد و او را بر شتري پير و لاغر كه جز سوار كرده بود. بطوري كه وقتي ابوذر به مدينه رسيد گوشت رانهايش از بين رفته بود. وقتي كه به مدينه رسيد، عثمان به او پيام فرستاد به هر سرزميني كه مي‌خواهي برو. ابوذر گفت: به مكه مي‌روم. عثمان گفت: نه؟ گفت به بيت‌المقدس؟ عثمان گفت: نه! گفت به يكي از دو كشور (مصر و عراق) عثمان گفت: نه! بلكه ترا به ربذه مي‌فرستم. و او را به ربذه تبعيد نمود و در آن محل بود تا از اين دنيا رخت بربست.آري، چنين است داستان هر انساني كه خبر از جان آدمي و شرف و كرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاي بياورد. در روزگار گذشته در يكي از تواريخ چنين خوانده‌ام كه در آن هنگام كه آخرين روز از زندگاني ابوذر به آخرين ساعات خود نزديك مي‌گشت، دگرگوني حال او كه خبر از رهسپار شدن به بارگاه الهي مي‌داد، زن يا دخترش كه در آن بيابان يگانه دمسازش بود، بناي ناله و زاري گذاشت و اظطراب به وي مسلط گشت. ابوذر پرسيد: وحشت و اضطراب براي چيست؟ پاسخ داد: تو در اين بيابان و در اين موقع از دنيا مي‌روي. من تنها چه كنم! ابوذر گفت: هيچ ترس و واهمه‌اي به خود راه مده، سپس اشاره كرد به جاده‌اي كه تا حدودي دور از جايگاه آنها بود و گفت برو بر سر آن جاده، به همين زودي كارواني از آنجا بطرف مدينه عبور خواهند كرد. به آنها بگو: يكي از ياران پيامبر (يا يكي از مسلمانان) در اينجا از دنيا رفته است. آنان مي‌آيند و مرا غسل مي‌دهند و كفن مي‌كنند و بر من نماز مي‌خوانند و دفن مي‌كنند و ترا نيز به مدينه و به دودمانت مي‌رسانند. (ابوذر در آخر سخنانش مطلبي گفته است كه مي‌تواند زير بناي زندگي اجتماعي جامع اسلامي را از نظر اقتصادي بيان نمايد.) ابوذر چنين گفت: من در اين لحظات آخرين كه آنها را سپري مي‌كنم، از مال دنيا يك گوسفند دارم، وقتي كه آن كاروان به بالين من آمدند. پيش از آنكه دست به انجام تكاليف خود درباره‌ي من بزنند، بگو: اين گوسفند را ذبح نموده و از گوشت او استفاده كنند و براي من مجاني كار نكنند.اگر اين جمله‌ي ابوذر نتواند اهميت كار انساني و ارزش آن را در جامعه‌ي اسلامي بيان نمايد، چه جمله‌اي و كدام دستوري اين حقيقت با اهميت را مي‌تواند مطرح نمايد؟ خورشيد جان ابوذر درست در همان لحظاتي كه آفتاب در حال غروب و وداع با ابوذر بود، بامداد ابديت او را اعلان مي‌نمود. برخيز، شب تاريك زندگي با خفاشان ضد نور به پايان رسيده است، تو كه هميشه مي‌گفتي: نور به پايان رسيده است، تو كه هميشه مي‌گفتي:نه شبم، نه شب پرستم كه حديث خواب گويم            چو غلام آفتابم همه زآفتاب گويمبعد از اين ديگر جانهاي تيره و تار انسان نماها مزاحم تو نخواهند بود، ديگر اين ماده زدگان دنياپرست سراغ ترا نخواهند گرفت. ديگر اي انسان راستين و راستگو دلت از تماشاي انسانهاي دروغين و دروغگو مجروح نخواهد گشت، و بار سنگين كاخهاي سر به فلك كشيده با آن انسانهاي بي وجدان كه در درون خود جاي داده است از پايت در نخواهد آورد. صداي دلخراش مگسهاي دور شيريني خود كامگان دورانت، گوشهايت را نخواهد آزرد، چند صباحي ديگر نمي‌گذرد اي عاشق كمال و كمال يافتگان، كه فرشتگان الهي به سراغت آيند و جان زجر ديده‌ي ترا از اين تيره خاكدان برداشته و رهسپار محفل روحانيان عالم ملكوت خواهند گشت. اي انسان بزرگ چرا انسانيت در مرگ تو ننشيند و در اندوه تو ناله‌ها سر ندهد، در حالي كه پيش از آنكه گذشت زمان روزگار عمر ترا بگذراند و ترا به زير خاك تحويل دهد- تا در آنجا طبيعت گوشت و پوست و خون و هر آنچه را كه به تو داده بود باز پس بگيرد- خودكامگان گوشت و پوست ترا در پشت مركبهاي عمر بي‌جهاز از اين ديار به آن ديار و از اين شهر به آن شهر از بين بردند و براي ابد آبروي خود را ريختند.كيفيت تبعيد ابوذر عفاري بر ربذه ابن ابي‌الحديد معتزلي شارح معروف نهج‌البلاغه، چگونگي تبعيد ابوذر را به ربذه چنين نقل نمده است: (ابوبكر احمد بن عبد العز الجوهري در كتاب (السقيفه) از عبدالرزاق و او از پدرش و او از عكرمه و او از ابن‌عباس چنين نقل نموده است كه: وقتي كه ابوذر به ربذه تبعيد مي‌شد، عثمان دستور داد: در ميان مردم صدا كردند كه هيچ كس با ابوذر سخني نگويد و هيچ كس او را بدرقه نكند. و عثمان دستور داد مروان بن الحكم او را از مدينه بيرون كند تا ابوذر تبعيد شود و همه‌ي مردم از دستور عثمان تبعيت نمودند، جز علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام و برادرش عقيل بن ابي‌طالب و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عمار بن ياسر. امام حسن عليه‌السلام با ابوذر صحبت مي‌كرد، مروان گفت اي حسن، خودداري كن، مگر نمي‌داني كه اميرالمومنين عثمان از صحبت با اين مرد نهي كرده است؟! و اگر نمي‌داني هم اكنون بدان، در اين موقع علي عليه‌السلام به مروان حمله كرد و با تازيانه ميان دو گوش مركب مروان زد و فرمود: دور شو خدا ترا به آتش بكشاند. مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جريان واقعه را به او اطلاع داد. آتش غضب سر تا پاي عثمان يا مروان را شعله‌ور ساخت. ابوذر ايستاد و آن عده كه براي بدرقه‌ي او آمده بودند، وداعش نمودند، در اين هنگام فقط ذكوان غلام ام هاني دختر ابوطالب (ع) با او بود. ذكوان مي‌گويد: من سخنان آن عده را حفظ كردم- او مردي با حافظه بود- پس علي عليه‌السلام فرمود: (اي اباذر، تو براي خدا خشمگين شدي … سپس به عقيل فرمود: برادرت را وداع كن. عقيل شروع به سخن كرد و گفت: اي اباذر، چه داريم براي شما بگوييم؟ و تو مي‌داني كه ما شما را دوست مي‌داريم و تو هم ما را دوست مي‌داري. پس بخدا تقوي بورز، زيرا تقوي است وسيله‌ي نجات، و شكيبايي پيشه كن، زيرا صبر و بردباري كرامت انساني است. و بدان كه احساس سنگيني از تحمل صبر، خود نوعي از جزع و فرياد در برابر ناگواريهاست و گمان كردن اينكه از عافيت دور و بر كنار هستي، خود نوعي از نوميدي است، پس رها كن ياس و جرع و فزع را.سپس امام حسن عليه‌السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت: اي عمو، اگر چنين نبود كه وداع‌كننده نبايد ساكت شود و تشييع‌كننده نبايد برگردد، سخن كوتاه مي‌شد (اين قدر با شما صحبت نمي‌كرديم) اگر چه تاسف طولاني مي‌گشت، اين قوم (خودكامگان جامعه) چنان كردند با تو كه مي‌بيني، دنيا را از نظر دور بدار و آنرا رها كن آن را با در نظر گرفتن جدائي از آن و شدت حوادثي كه اين دنيا در بردارد، به اميد عظمت ماوراي آن اي عمو، صابر و بردبار باش تا پيامبرت را ملاقات كني در حالي كه او از تو راضي است. سپس امام حسين عليه‌السلام چنين فرمود: اي عمو، خداوند متعال تواناست كه آنچه را كه ترا گرفتار ساخته است، تغيير بدهد زيرا خداوند در هر حال در كار است (دست او باز است و هر كاري را كه بخواهد انجام مي‌دهد) اين قوم دنياي خود را از تو ممنوع ساختند و تو دين خود را از دستبرد و تطاول هوي و هوس آنان محفوظ نگاه داشتي، و تو كاملا از آنچه كه ممنوعت ساختند (از دنيا) بي‌نيازي، و آنان از آنچه كه تو از آنان ممنوع نمودي بسيار نيازمندند. پس از خدا صبر و پيروزي مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع به او پناهنده باش، زيرا صبر جزئي از دين و كرامت انساني است و قطعي است كه حرص و طمع روزي را به جلو نمي‌اندازد و جزع، اجل آدمي را به تاخير نمي‌افكند، سپس عمار در حالي كه غضبناك بود، شروع به صحبت كرد و گفت: خدا انس ندهد كسي را كه ترا به وحشت انداخته است و امنيت ندهد كسي را كه ترا ترسانده است، سوگند به خدا، اگر دنياي آنان را مي‌خواستي، ترا تامين مي‌كردند (يواتبر) در امن و امان قرار مي‌دادند، و اگر از اعمال آنان خشنود مي‌گشتي، ترا دوست مي‌داشتند و هيچ چيزي آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگيري نكرده است، مگر رضايت و تكيه بر دنيا و ترس از مرگ. آنان به آن سلطه‌اي كه جماعتشان پذيرفته‌اند گرويده‌اند. و ملك اين دنيا از آن كسي است كه غلبه كند. اين قوم دين خود را در مقابل دنيايي كه گرفتند به آنان دادند. و در نتيجه به خسارت در دنيا و آخرت گرفتار شدند.ابوذر رحمه الله گريه كرد و گفت: خدا بشما اهل بيت رحمت، لطف و عنايت نمايد، هنگامي كه شما را مي‌بينم، رسول الله صلي الله عليه و آله را بياد مي‌آورم. براي من در مدينه غير از شما نه كسي است و نه چيزي كه مورد ميل من باشد، وجود من در حجاز براي عثمان سنگين بود و براي معاويه در شام و ناراحت بود از اينكه من با برادر و پسر دايي او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم، در نتيجه مرا به شهري تبعيد كه جز خدا در آنجا ياور و دفاع‌كننده‌اي ندارم و سوگند بخدا براي خود جز خدا ياري نمي‌خواهم و با تكيه به خدا از هيچ چيزي وحشت ندارم و آن عده كه به تشييع ابوذر رفته بودند به مدينه برگشتند. اميرالمومنين عليه‌السلام به نزد عثمان رفت. عثمان به آن حضرت گفت شما را چه وادار كرد كه مامور مرا برگرداندي و كار مرا تحقير نمودي؟ علي عليه‌السلام فرمود: اما مامور تو، چون خواست روي مرا برگرداند، من روي او را برگرداندم و اما امر ترا كوچك نشمردم. عثمان گفت: مگر مطلع نبودي كه من دستور داده بودم هيچ كس با ابوذر صحبت نكند؟ علي عليه‌السلام فرمود: مگر هر امري كه صادر كني ما بايد آنرا اطاعت كنيم؟! عثمان گفت: از اينكه او را ناسزا گفتي و مركبش را زدي. آن حضرت فرمود: اما مركبش، مركبم را بگير و انتقام بكش، و اما اگر بخواهد ناسزا بگويد، مثل همان ناسزا را به تو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت. عثمان خشمگين شد و گفت: چرا مروان به تو دشنام ندهد مگر تو بهتر از او هستي! علي عليه‌السلام فرمود: آري، سوگند بخدا و از تو، سپس بر خاست و از نزد عثمان بيرون رفت).****«يا اباذر انك غضبت لله فارج من غضبت له» (اي اباذر، تو براي خدا خشمگين گشتي، پس به آن خداوند اميدوار باش كه براي او غضب كردي.)بحثي در انواع حب و بغض و رضايت و غضب:چهار حالت رواني متقابل در انسان وجود دارد كه در سرنوشت او تاثير بسزايي دارد. اين چهار حالت عبارت است از رضايت و غضب و حب و بغض. معناي رضايت عبارتست از آن حالت پذيرش كه از پسنديدن و قانع شدن به يك موضوع بوجود مي‌آيد، اگر اين پسنديدن و اقناع به حد خواستن هم برسد، حب (محبت و علاقه) ناميده مي‌شود كه خودداري مراتبي ضعيف و شديد مي‌باشد. بغض كه گاهي آن را خصومت و عداوت و كينه‌توزي هم مي گويند، عبارت است از حالت تنفر كه موجب بروز دشمني مي‌باشد. غضب معمولي همان حالت هيجان منفي ناشي از احساس حقارت و جوشش حس انتقامجويي است كه در انسان بوجود مي‌آيد. ارزش اين چهار پديده‌ي رواني (حب و بغض و رضايت و غضب) مربوطه به عوامل و انگيزه‌هايي است كه پديده‌هاي مزبور را به وجود مي‌آورند. ملاك ارزش آنها عبارتست از كميت و كيفيت وابستگي آنها به كمال وجودي انساني. بديهي است كه ارزش چهار پديده‌ي رواني بر كنار از وجود ضروري آنها در مجراي حيات طبيعي است، زيرا در آنهنگام كه عوامل ضروري حيات طبيعي آدمي موجب بروز آن حالات بوده باشد، داخل در منطقه‌ي ارزشها نيست.بعنوان مثال: پدر و مادر فرزند خود را دوست مي‌دارند، تا آن حدودي كه اين محبت از طبيعت پدري و مادري برمي‌آيد و اشباع مي‌گردد، ضرورتي است ناشي از ساختمان فيزيولوژيك و اصول رواني آن دو، لذا نمي‌تواند منشائي براي حكم و تكليف بوده باشد، زيرا جايي كه اختياري در كار نيست چه ارزشي را مي‌توان در آنجا محاسبه نمود؟! بنابراين، هر اندازه كه چهار پديده‌ي مزبور در مجراي اختيار بوده باشد، در معرض اتصاف به ارزش با ضد ارزشها قرار مي‌گيرند، به اين معني كه انسان از روي اختيار به فداكاري در راه خيرات و كمالات تن مي‌دهد و راضي مي‌باشد، در اين صورت قطعي است كه اين فداكاري داراي ارزش است. چنانكه اگر براي بدست آوردن عوامل اشباع شهوات و حيواني به فداكاري رضايت بدهد، چنين شخصي رضايت مستند به انگيزه‌ي شر و وقيح دارد. همچنين است محبت و بغض و غضب. از اين اصل روشن مي‌شود معناي آن قاعده‌ي سازنده كه مي‌گويد: الحب و البغض في الله، الرضا و الغضب في الله (محبت و عداوت در راه خدا، رضايت و خشم در راه خدا) يعني هر اندازه كه محبت و عداوت از خواسته‌هاي شخصي و حيواني بالاتر برود، و مربوط به حقائق عاليه‌ي (حيات معقول) باشد. ارزش آن بيشتر خواهد بود. دليل اين مطلب روشن است و آن اينست كه هر چه رضا و غضب و محبت و كينه از خواسته‌هاي مزبور بالاتر برود، معلوم مي‌گردد كه خود طبيعي (مدير حيات طبيعي انسان كه با بقيه‌ي حيوانات شريك و هم سنخ است) ميدان را به (من عالي انساني) بيشتر خالي كرده است و اين من با غضب حاكميت وجود آدمي را بيشتر در اختيار خود گرفته است.بهترين مثال براي توضيح اين مطلب همان است كه جلال الدين مولوي در داستان (خدو انداختن خصم بر روي اميرالمومنين عليه‌السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست) بيان نموده است.****«ان القوم خافوك علي دنياهم و خفتهم علي دينك. فاترك في ايديهم ما خافوك عليه و اهرب منهم بما خفتهم عليه» (اين مردم براي دنياي خود از تو بيمناك گشتند و تو براي دين خود از آنها به ترس افتادي، پس اي اباذر، رها كن براي آنان آنچه را كه براي داشتن آن از تو بيمناك شدند و بگريز از آنان بجهت آن دين كه از آنان درباره‌ي آن به ترس و وحشت افتادي.)آنان ترا سد راه خودكامگيهاي خود ديدند و از رسالت تو براي ايجاد جامعه‌ي سالم وحشت زده شدند!چه نيروي بزرگي در نفس حيواني مردم نهفته است كه مي‌تواند در برابر هرگونه سازندگيهاي هويت با عظمت انساني جلوگيري نمايد! اين چه بيماري صحت نماست كه نه تنها سالم سازي فرد و جامعه را نمي‌خواهد بلكه آنرا نوعي ضرر و درد هم تلقي مي‌كند. با دقت در سرگذشت تكاپوهاي سازنده انبياء و اوصياء و اولياء و حكماي راستين تاريخ، در آن هنگام كه منطق تبهكاران خودكامه را در برابر آن پيشوايان انسان‌شناس و انسان‌ساز مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه آنان نه تنها تبليغ حقائق و اصول و مباني انسانيت را از طرف آن پيشوايان بي‌معني تلقي مي‌كردند، بلكه آن حقائق را عوامل ضرر و بدبختي و ركورد خود نيز تلقي مي‌كردند.آيات شريفه‌ي ذيل را مورد دقت قرار بدهيم: «و اضرب لهم مثلا اصحاب القريه اذ جاءها المرسلون. اذا ارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالت فقالوا انا اليكم مرسلون. قالو ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شيي‌ء ان انتم الا تكذبون. قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون. و ما علينا الا البلاغ المبين. قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم. قالوا طائركم معكم ائن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون» (مثل اهل آن آبادي را براي آنان بياور كه رسولاني نزد آنان آمدند. هنگامي كه ما دو رسول براي آنان فرستاديم، آن دو را تكذيب كردند و ما آن دو رسول را با سومين رسول تاييد و تقويت نموديم اين رسولان سه گانه به مردم آن آبادي گفتند: ما براي شما فرستاده شده‌ايم. آنان گفتند شما نيستيد مگر بشري مانند ما و خداوند چيزي را نفرستاده است و شما قطعا دروغ مي‌گوييد. آن رسولان گفتند: پروردگار ما مي‌داند كه ما قطعا براي شما فرستاده شده‌ايم، و نيست براي تكليفي جز ابلاغ آشكار. (مردم تبهكار آن آبادي) گفتند: ما به آمدن شما فال بد زده‌ايم، اگر دست از تبليغ برنداريد، قطعا شما را سنگسار مي‌كنيم و براي شما عذابي دردناك از ما اصابت خواهد كرد. (آن رسولان گفتند:) فال بدي كه شما زده‌ايد با خود شما (ساخته‌ي تخيلات شما) است اگر حق را متذكر شويد، بلكه شما مردمي، هستيد اسرافگر).بعضي از گردانندگان جامعه‌ي اسلامي در آن زمان هم به ابوذر (كه پيامبر اسلام او را مسيح بن مريم (ع) اين است خوانده بود) چنين گفت كه: اگر دست از تبليغ حقائق اسلام برنداري، ترا تبعيد مي‌كنيم و از مزاياي حقوق حيات محرومت مي‌سازيم، پاسخي كه در حقيقت ابوذر به آنها داد، همان بود كه ساحران فرعوني پس از ايمان آوردن به خداي موسي و هارون عليهماالسلام (كه تهديد به قتل را از فرعون شنيدند) به فرعون دادند كه هر حكمي كه درباره‌ي ما صادر كني و هر شكنجه و نوع قتلي كه درباره‌ي ما روا بداري، مربوط به زندگي دنيوي است و مي‌گذرد، ولي از همين مسير به لقاءالله و ايام‌الله و رضوان‌الله مي‌شتابيم. اين يك حقيقت است كه همانگونه كه يك انسان رشد يافته از شنيدن سخنان پليد و كثيف و آلوده به خرافات احساس زجر مي‌كند، يك انسان نماي دور از كمال نيز از شنيدن سخن حق و عدالت و آزادي و علم و معرفت و هر حقيقتي كه مربوط به كمالات انساني است، احساس شكنجه مي‌كند.اگر ابوذر غفاري بجاي آيه‌ي شريفه‌ي «و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (و كساني كه طلا و نقره را متراكم و آن دو را راكد ساخته و در راه خدا آنها را انفاق نمي‌كنند، بشارت بده آنان را به عذابي دردناك) اينگونه جملات را مي‌گفت: كه اين يك اصل است كه چون من اميرم، من داراي ثروتم هر چه را بخواهم انجام مي‌دهم! نه تنها تبعيد نمي‌شد، بلكه در مدينه بعنوان يك مقام عالي در جامعه‌ي اسلامي دست به كار مي‌شد، ولي با اين فرض ديگر ابوذر غفاري در تاريخ ثبت نمي‌گشت و منشاء اميد براي انسانها نبود. اي اباذر، آنچه را كه آنان مي خواهند و زندگي خود را بر سر آن مي‌بازند، بر خود آنان بگذار و بگذر و شخصيت كمال جوي خود را هر چه سريع‌تر و جدي‌تر نجات بده. آنان چه مي‌خواهند؟ آنان نخست آزادي خود طبيعي را مي‌خواهند كه قانوني جز اشباع خويشتن و اعضاي زير دست خود كه غرايز آنان مي‌باشد، نمي‌شناسد. اين آزادي كه خود طبيعي آنرا مي‌خواهد تا سرحد تملك همه‌ي منافع و امتيازات اين زندگي دنيوي كشيده مي‌شود، اگر چه اين تملك به بردگي همه‌ي افراد جامعه منتهي گردد.اين مضمون همان حديثي است كه ابوذر صددرصد راستگو از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده است: اذا بلغ بنوابي العاص ثلاثين رجلا اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دينه دخلا. فقال: ويلك يا اباذر اتكذب علي رسول الله! فقال ابوذر لمن حضر: اما تذرون اني صدقت؟ قالو الا، و الله ما ندري، فقال ادعو الي عليا فلما جاء قال لابي‌ذر: اقصص عليه حديثك في بني ابي‌العاص، فاعاده، فقال لعلي عليه‌السلام: سمعت هذا من رسول الله صلي الله عليه (و آله)؟ قال: لا، و صدق ابوذر. فقال كيف عرفت صدقه؟ قال: لاني سمعت رسول الله صلي الله عليه (و آله) يقول: ما اضلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علي ذي لهجه اصدق من ابي‌ذر. فقال من حضر: اما هذا، فسمعناه كلنا من رسول الله. فقال ابوذر: احدتكم اني سمعت هذا من رسول الله صلي الله عليه (و آله) فتتهموني! ما كنت اظن اني اعيش حتي اسمع هذا من اصحاب محمد صلي الله عليه (و آله) (وقتي كه فرزندان ابوالعاص به 30 نفر برسند مال خدا را براي خود دولت و بندگان خدا را برده‌ها و دين او را مورد دخالت قرار مي‌دهند، عثمان گفت: واي بر تو اي اباذر، آيا بر پيامبر دروغ مي‌بندي! ابوذر به حضار مجلس چنين گفت: آيا نمي‌دانيد من راست مي‌گويم؟ گفتند نه، سوگند بخدا نمي‌دانيم. عثمان گفت: علي را بخوانيد بيايد، هنگاميكه علي عليه‌السلام آمد، به ابوذر گفت: حديثي را كه درباره‌ي فرزندان ابي‌العاص از پيامبر نقل كردي بازگو كن. ابوذر حديث را تكرار كرد. عثمان به علي عليه‌السلام گفت: آيا اين حديث را از پيامبر شنيده‌اي؟ آن حضرت فرمود: نشنيده‌ام، ولي ابوذر راست مي‌گويد، عثمان گفت: چگونه فهميدي كه ابوذر راست مي‌گويد؟ علي عليه‌السلام فرمود: زيرا من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر. همه‌ي حضار گفتند: اما اين كلام را همه‌ي ما از رسول خدا شنيده‌ايم. ابوذر گفت: (شگفتا)! من به شما حديث مي‌گويم و مي‌گويم: من اين حديث را از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيده‌ام شما مرا متهم مي‌كنيد! من هرگز گمان نمي‌كردم زنده بمانم و چنين تهمتي را از اصحاب محمد صلي الله عليه و آله بشنوم!).آري، تاكنون رسم روزگار بر اين بوده است كه اگر انسانهاي بيدار و بيدارگر خود را به بالين خواب رفتگان مال و مقام دنيا رسانده‌اند كه با دستهاي نوازشگر خود، آنان را براي بيدار كردن بنوازند، آن نابخردان به گمان اينكه بيدارگران فرشته خو چشم طمع بر خواسته‌هاي آنان دوخته يا با مغز و رواني مختل به ايجاد آشوب و فتنه در جامعه برخاسته‌اند وجود آنان را مضر بر زندگي خود تلقي نموده به رد و طرد آنان پرداخته‌اند! آري، بناي روزگار بر اين بوده است كه هر وقت بيدارگران شبگرد قرون به سراغ آن خواب رفتگان ظلمت كده‌ي هوسبازيها و خود كامگيها رفتند تا آنان را براي مشاهده‌ي بامداد وجودشان بيدار كنند با پراندن دست و پاي خواب آلوده‌شان، پاسخ ضد انساني داده و به خواب مرگبار خود ادامه داده‌اند. حال كه چنين است، برو، برو به راه خود اي بيدارگر قرون، بگذار اين خفاشان شب پرست از تماشاي روح افزاي خورشيد جمال خود محروم بمانند.آيا مخالفت با رسولان عقل افزاي بشر كفران بزرگترين نعمت خدادادي نيست كه نابكاران روا مي‌دارند و خود را از فيض الهي كه بوسيله‌ي آن رسولان به جانهايشان سرازير مي‌گردد محروم مي‌سازند.****«فما احوجهم الي ما منعتهم، و ما اغناك عما منعوك و ستعلم من الرابح غدا و الاكثر حسدا» (چه بسيار است نياز آن قوم به جلوگيري تو از ناشايسته‌هاي آنان. و چه بسيار است بي‌نيازي تو از آنچه ترا از آن منع نموده‌اند.)بگذار پرده از روي واقعيات كنار برود تا معلوم شود كه اين مردم به چه چيزهايي نيازمند بودند و از چه چيزهايي بي نياز آنان چه بدانند و چه ندانند، بخواهند يا نخواهند نيازمند جلوگيري تو از نابكاريها و ناشايسگيهايي هستند كه با ارتكاب آنها از خط نوراني پيشواي الهي خود محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله منحرف گشته و بار ديگر با چهره‌ي زشت جاهليت روياروي مي‌شوند و اگر ملاك احتياج را آگاهي به آن بدانيم، و بگوييم: آن قسم از احتياجات بايد مورد اهميت قرار بگيرد، كه خود انسان آن را بعنوان احتياج بپذيرد. پاسخ اين مسئله روشن‌تر از آن است كه نيازي به بسط و تفضيل داشته باشد. همين مقدار توجه كافي است كه اگر اكثريت انسانها از احتياجات واقعي خود اطلاع داشتند و آنها را نمي‌شناختند و درصدد رفع آنها برمي‌آمدند، نه تنها دردهاي جانگزاي بشري بطور بسيار چشمگير تقليل مي‌يافت، بلكه تاريخ طبيعي ما انسانها مبدل به تاريخ انساني مي‌گشت.هيچ ترديدي نمي‌توان داشت در اينكه اطلاع حقيقي از موارد نيازمندي و بي‌نيازي يكي از اساسي‌ترين علامات موفقيت در زندگي است. اگر بشر ديروزي و گردانندگان جوامع مي‌دانستند كه احتياج انسانها به دين و اخلاق و بطور كلي به معنويات، يك تخيل بي‌اساس نبوده و بلكه براي يك (حيات معقول) ضروري مي‌باشد، گرفتار آنهمه نابسامانيهايي كه (فقط تخدير آنها را مي‌تواند بپوشاند) نمي‌گشتند. همواره جامعه‌شناسان بي‌غرض و پاكدل بدون مسامحه در كشف علل آن نابساماني تلاش مي‌كنند، ولي نمي‌توانند از عهده‌ي شناخت آن علل برآيند، معلول همين مسئله است كه ما مطرح كرده‌ايم، يعني آنان آن اهميت شايسته را كه براي كشف نيازهاي اولي و ثانوي بشر لازم است از خود نشان نمي‌دهند. در صورتي كه اين كشف براي تنظيم و اصلاح حيات ما از حياتي‌ترين اهميت برخوردار است. وانگهي اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه تنها كشف و دانستن نيازمنديها و بي‌نيازيهاي هم كفايت نمي‌كند، بلكه بهر وسيله‌اي است بايد به آن مردمي كه از دو پديده‌ي مزبور (نيازمنديها و بي‌نيازيهاي خود) اطلاعي دارند و اهميت آن را نمي‌دانند، حياتي بودن تطبيق زندگي با آن دو پديده گوشزد شود و مقامات مديريت تا آنجا كه مي‌توانند وسائل تنظيم حيات مردم جامعه را با توجه به آن دو پديده آماده بسازند. ناملائمات و ناگواريهايي كه بشر از بي‌توجهي به مسئله نيازمنديها و بي‌نيازيهاي خود متحمل مي‌شود و نمي‌داند كه ريشه‌هاي آنها از كجا سرچشمه مي‌گيرد، فراوان‌تر از آن است كه قابل شمارش باشد.چون كسي را خار در پايش خلد            پاي خود را بر سر زانو نهدبا سر سوزن همي جويد سرش          ور نيايد مي‌كند با لب ترشخار در باشد چنين دشوار ياب          خار در دل چون بود واده جوابخار دل را گر پديدي هر خسي          كي غمان را راه بودي بر كسيكس به زير خر خاري نهد          خر نداند دفع آن بر مي‌جهدخر ز بهر دفع خار از سوز و درد          جفته مي‌انداخت صد جا زخم كردبر جهد آن خار محكم‌تر كند           عاقلي بايد كه بر مركز كند****«و لو ان السماوات و الارضين كانتا رتقا علي عبد ثم اتقي الله لجعل الله له منهما مخرجا» (و اگر آسمانها و زمين بر روي بنده بسته شود، پس آن بنده بخداوند سبحان تقوي بورزد، خداوند براي او از آسمانها و زمينهاي بسته شده گريز گاهي باز مي‌كند).در آن هنگام كه همه‌ي كيهان بزرگ مانند ديواري آهنين يك انسان را در خود بفشارد، تقواي الهي انسان، آن ديوار را مي‌شكافد و او را از آن محاصره‌ي مرگبار نجات مي‌دهد. در امتداد عمر آدمي، لحظات و گاهي ساعات و ديگر گاه روزها يا ماه‌هايي مي‌رسد كه زمان گذرا براي او از حركت مي‌ايستد، بلكه دقائق و ساعات و روزها و شبهاي آن مانند يك زنجير گرانبار به دست و پاي وي مي‌پيچد، گويي: اين خود زمان سيال است كه او را از حركت باز داشته است. و گويي: اصلا فضائي گسترده وجود ندارد تا براي آن انسان ديدگاهي داشته باشد. همه جا بسته و همه‌ي بالها شكسته و هيچ منفذ و گريزگاهي ديده نمي‌شود. در چنين موقعيتي فقط تقوي كه روشنترين و محكمترين رابطه‌ي بنده با خداست مي‌تواند ديواره‌هاي آهنين كشيده شده و در پيرامون آدمي را بشكافد. تقوي است كه موجب نفوذ بينائي انسان از صحنه‌ي طبيعت به ماوراي طبيعت گشته و دنياي بسته را باز كند.ابوذر عفاري كه بنا به فرموده‌ي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مانند مسيح بن مريم عليهماالسلام در ميان اين است بوده است، از تقوائي بسيار والا برخوردار بود كه آسمانها و زمينها توانائي بسته شدن در برابر ديدگان خدا بين او نداشتند. معناي كلام اميرالمومنين عليه‌السلام چنين است كه: اي اباذر عزيز، تو كه از تقواي الهي برخوردار هستي، آسمانها و زمينها توانايي بسته شدن در برابر ترا ندارند. و بقول آن شاعر دانا: روز و شب با ديدن صياد مستي در قفس بس كه مستي نيست معلومت كه هستي در قفس روشنايي آن گريزگاه يا بعبارت ديگر نور آن روزنه‌اي كه با دهنه‌اي به وسعت، همين دنيا، انسان با تقوي را از زندان آهنين دنيا رهائي مي‌بخشد، از درون آن انسان برمي‌آيد و بر كيهان بزرگ تابيدن مي‌گيرد. اگر بخواهيد صدق اين مدعا را دريابيد رجوع كنيد به گذرگاه تاريخ بشري خواهيد ديد چه انسانهاي رشد يافته‌اي كه عالي‌ترين پيامهاي انساني را چه در شكل ادبيات و چه در صورت جهان بينيها و چه بعنوان جامعه‌شناسي و شناخت انسانها به مردمي كه در بيرون از زندانها در كمال رهائي زندگي مي‌كردند، فرستاده‌اند.اگر با ديده‌ي تحقيق در بعضي از زندانيان جوامع بشري بنگريم، و در آثار علمي يا وضع رواني آنان قدري دقيق‌تر بينديشيم، خواهيم ديد كه دريافتهاي بعضي از آن زندانيان در حقيقت آزادي، بسيار روشنتر و اصيل‌تر از تفكرات امثال جان استوارت ميلها بوده است كه بدون درك و دريافت حقيقت زنداني و مجبور بودن، درباره‌ي آزادي مفاهيمي را مطرح كرده‌اند، كه پر از گره‌ها و مشكلات مي‌باشند. آن انسان كه از آزادي فقط رهايي از قيود و اصول رسوب شده‌ي زندگي را مي‌فهمد و هيچ مفهومي را جز رفع موانع از سر راه خواسته‌هاي مادي و قلمي و فكري (هر چه باشند) درك نمي‌كند، او حق اظهار درباره‌ي آزادي را ندارد، زيرا چنين شخصي اصيل‌ترين و پرارزش‌ترين آزاديها را كه عبارتست از آزادي شخصيت (كه ناشي از رشد و استقلال آن است) نفهميده است، بنابراين، اگر هم يك روشني محدودي به معارف انساني بخشيده است، در مقابل آن به تاريكيهاي حيات بشري افزوده است، زيرا در آن آزاديها كه روشنايي و توجيه از طرف شخصيت وجود ندارد، فقط حق گزينش زنجير جبر با شبه جبر به او واگذار شده است.****«لا يونسنك الا الحق، و لا يوحشنك الا الباطل» (اي اباذر، با هيچ چيزي و هيچ كسي جز حق انس مگير، و هيچ چيزي و هيچ كسي ترا جز باطل به وحشت نيندازد.)با حق و حقيقت انس بگير و از باطل بهراس اينست علامت روشنگر زندگي حقيقي كه (حيات معقول) ناميده مي‌شود. هر صورت دلكش كه ترا روي نمود خواهد فلكش ز دور چشم تور بود رو دل به كسي نه كه در اطوار وجود بوده است هميشه با تو و خواهد بود وجود آدمي با نظر به حكم عقل سليم و دريافت وجدان ناب، از حق شروع شده، در ميان واقعيات كه حقائق الهي را مانند رگه‌هاي الماس در ميان انبوه زغال سنگ ارائه مي‌كند و به حق منتهي مي‌گردد، اينست مفاد آيه‌ي شريفه‌ي «انا لله و انا اليه راجعون» (همه‌ي ما از آن خدائيم و همه‌ي ما به سوي او بر مي‌گرديم) حال كه چنين است، چگونه مي‌توان با باطل مانوس شد و حق را رها كرد. قضيه چنان نيست كه هستي آدمي از حق شروع شود و تا آنگاه كه چشم از اين دنيا بربندد، در طول زندگاني ارتباطي با حق نداشته باشد، و پس از مرگ در اختيار حق جلت عظمته قرار بگيرد. و بطور كلي آنچه از هستي و شئون آن مربوط به خداست، حق است. پس انسان كامل كسي است كه در عرصه‌ي واقعيات، تنها مقصدش حق باشد. و چون هدف چنين انساني حق است، هرگز ملالت خاطر و اظطراب راهي به درون او ندارد. برو اي اباذر، اگر چه مقصد ظاهري تو بيابان ربذه است. اما كسي كه چون تو انس با حق گرفته باشد، آتش براي او گلستان است و بيابان براي او گلزار و تنهايي براي او جمعي است كه همه‌ي هستي را فرا گرفته است. كسي كه به مجاورت خدا توفيق يافته است هيچ باطلي در ديدگاه او قرار نمي‌گيرد، زيرا حق و حقيقت ذاتا طردكننده باطل است. درست است تنهايي جان را به لب مي‌رساند ولي نه براي رشد يافته‌گاني چون ابوذر غفاري كه با قدرت ورود به عرصه بيكران درون با همه هستي و هستي آفرين دمساز و مانوس مي‌باشند. در آن هنگام كه انسان كمال جو را از ارتباط با آيات آفاقي محروم كنند، رابطه او با آيات دروني (انفسي) شديدتر مي‌گردد اين حقيقت در ابياتي از مولوي چنين آمده است:عارفي در باغ از بهر گشاد          عارفانه روي بر زانو نهادپس فرو رفت او به خود اندر نغول         شد ملول از صورت خوابش فضولكه چه خسبي آخر اندر رز نگر         اين درختان بين و آثار خضرامر حق بشنو كه گفته است           انظروا سوي اين آثار رحمت آر روگفت آثارش دلست اي بوالهوس          آن برن آثار آثار است و بسباغها و سبزه‌ها در عين جان         بر برون عكسش چو در آب روانآن خيال باغ باشد اندر آب          كه كند از لطف آب آن اضطرابباغها و ميوه‌ها اندر دل است         عكس لطف آن بر اين آب و گل استگر نبودي عكس آن سر و سرور           پس نخواندي ايزدش دارالغروراين غرور آن است يعني اين خيال         هست از عكس دل و جان رجالجمله مغرور ران بر اين عكس آمده          بر گماني كاين بود جنت كدهمي‌گريزند از اصول باغها          بر خيالي مي‌كنند آن لاغهادر جاي ديگر چنين مي‌گويد:شد ز جيب آن كف موسي ضو فشان           كان فزون آمد زماه آسمانكانچه مي‌جستي ز چرخ با نهيب            سر برآورده است اي موسي ز جيبتا بداني كاسمانهاي سمي           هست عكس مدركات آدمي****«فلو قبلت دنياهم لاحبوك، و لو قرضت منها لامّنوك» (اگر دنياي آنان را مي‌پذيرفتي دوستت مي‌داشتند و اگر مقداري از دنيايشان را به خود اختصاص مي‌دادي ترا امين مي‌پنداشتند). اگر در چسبيدن به دنيا و آرمانهاي آن، با دنياپرستان خودكامه شركت كنيد، محبوب و امين آنان خواهيد بود سه علت اساسي وجود دارد كه موجب دو خاصيت مزبور (محبوبيت و امين تلقي شدن وارسته‌اي كه داخل در گروه مي‌شود) مي‌گردد:علت يكم: برداشته شدن مزاحم از سر راه خودكامگيها و هوسرانيها و تمتع از لذائذ دنيا. گاهي شدت تزاحم بحديست كه تفاهم در ميان طرفين بكلي امكان ناپذير مي‌گردد، و رفع مزاحمت با خشونت، مانند تبعيد و غيرذلك صورت مي‌گيرد.علت دوم: بدست آوردن تصديق و پذيرش آنچه كه دنياپرستان در آن غوطه‌ورند. اين علت بسيار حساس‌تر و با عظمت تر از علت يكم است، زيرا مجرد داخل شدن عملي در يك گروه و شركت در آرمانها و اعمال آن گوياي وضع ذهني و رواني كسي كه داخل در گروه شده است نمي‌نمايد، بلكه همين مقدار مشاهده مي‌شود كه شخصي مفروض از نظر عيني خارجي با گروه خاصي ارتباط عملي برقرار نموده است. اما اينكه حقيقت اين ارتباط چيست؟ و انگيزه‌هاي آن كدام است، از آن ارتباط مفهوم نمي‌شود در صورتي كه تصديق و پذيرش يك عقيده يا رفتار، مباني آن را تحكيم نموده و براي آن منطقي هم مي‌سازد.علت سوم: احساس هم جنسي است كه بمقتضاي السنخيه عله الانضمام (هم سنخ بودن موجب اتصال به هم مي‌باشد. محبوبيت را به وجود مي‌آورد:نوريان مر نوريان را جاذبند          ناريان مرناريان را طالبندكند همجنس با همجنس پرواز         كبوتر با كبوتر باز با باز 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است به ابا ذر رحمة اللّه هنگامى كه به ربذه تبعيد شد، چنين فرمود:نام ابو ذرّ جندب بن جناده از بنى غفار است كه قبيله اى از كنانه مى باشد، او در مكّه اسلام آورد، چون هنگامى كه مسلمان شد به ديار خود بازگشت و در آن جا اقامت گزيد، نتوانست در جنگ بدر و خندق حضور يابد، و پس از اين وقايع بود كه در مدينه به خدمت پيامبر اكرم (ص) رسيد. او على (ع) و اهل بيت پيامبر (ص) را دوست مى داشت و كسى است كه پيامبر خدا (ص) در باره او فرموده است: «ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء على ذي لهجة أصدق من أبى ذرّ» يعنى: زمين كسى را برنداشت و آسمان سايه نيفكند بر گوينده اى كه از ابى ذرّ راستگوتر باشد.ابن معمّر در باره ابى ذرّ روايت كرده است كه گفت: ابا ذرّ را ديدم حلقه در خانه كعبه را گرفته مى گفت: من ابو ذر غفارى هستم، هر كس مرا نمى شناسد، بداند من جندب صحابى پيامبر خدايم (ص) شنيدم از رسول خدا (ص) كه مى فرمود: مثل خاندان من مثل كشتى نوح است، هر كس بر آن سوار شود رهايى مى يابد و كسى كه تخلّف ورزد غرق مى گردد. عثمان ابوذرّ را از مدينه بيرون و به ربذه تبعيد كرد و اين محلّى نزديك مدينه بوده است.در باره علّت تبعيد او اقوال مختلفى نقل شده است: از زيد بن وهب روايت شده كه گفته است: به ابى ذرّ رحمة اللّه عليه در هنگامى كه در ربذه اقامت داشت گفتم: چه چيز باعث شده كه تو در اين جا منزل كرده اى گفت: علّت را به تو مى گويم و آن اين است كه من در روزگار حكومت معاويه در شام بودم و در آن جا گفتار خداوند متعال را يادآور شدم كه فرموده است: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ». معاويه گفت: اين آيه در باره اهل كتاب نازل شده است، گفتم بلكه در باره ما و آنهاست، در نتيجه معاويه نامه اى به عثمان نوشت و در اين باره از من به او شكايت كرد، عثمان به من نوشت كه به سوى من بيا من هم به نزد او رفتم، در اين هنگام ديدم مردم را بر من شورانيده چنان كه گويى مرا نمى شناسند. من در اين باره به عثمان شكايت كردم، او مرا مخيّر داشت كه در هر جا بخواهم سكنا گزينم، من ربذه را برگزيدم.اين گفتار كسانى است كه خواسته اند عثمان را در ستم به ابى ذرّ و تبعيد او بى گناه قلمداد كنند، و بگويند رفتن وى به ربذه به اختيار خود او بوده است، امّا گفته شده كه ابى ذرّ در ردّ و انكار آنچه را زشت و ناروا ديده، و همچنين در باره عثمان، سخن به درشتى گفته، و اظهار مى داشته كه اصحاب محمّد (صلی الله علیه وآله) بر عهد و ميثاق خود پايدار نمانده اند، و با اين گونه سخنان مردم را از عثمان دور و پراكنده مى ساخته، و به همين سبب بوده كه عثمان او را از مدينه بيرون و به ربذه تبعيد كرده است و آنچه را على (ع) در اين خطبه به ابى ذرّ خطاب كرده با روايت دوّم سازگارتر است.فرموده است: «إنّك غضبت للّه»:تو براى خدا خشمگين شدى. اين گواهى است بر اين كه انكار و ردّ ابو ذر نسبت به آنچه را كه زشت و ناروا مى ديده تنها براى خشنودى خداوند بوده است.فرموده است: «إنّ القوم خافوك على دنياهم»:يعنى: اين گروه از نظر حفظ دنياى خودشان از تو بيم دارند و از اين كه مردم را از اطراف آنان دور مى گردانى، مى ترسند كه خلافت و حكومت از چنگ آنها بيرون رود، امّا تو از اين كه با كارهاى آنان موافقت كنى، و بر خلاف سنّت، از عطاياى آنان چيزى دريافت دارى از آنان بيمناكى.فرموده است: «فاترك ... منعوك»:يعنى: دنيايشان را به خودشان واگذار، و دينت را برهان، چه بسيار است نياز آنها به دين تو، و چه بسيار است بى نيازى تو از دنياى آنها.فرموده است: «ستعلم من الرّابح غدا و الأكثر حسّدا»:يعنى: خواهى دانست كه چه كسى فردا سود مى برد و به چه كسى بيشتر رشك و حسد مى ورزند، اين سخن اشاره به روز رستاخيز است، و اين روشن است كسى كه دنيا را رها مى كند و بدان اعتنا ندارد، نسبت به كسى كه خواستار و دوستدار آن است سود بيشتر را برده، و هر چه سود بيشتر باشد حسودان نيز زيادترند.فرموده است: «و لو انّ السّماوات... مخرجا»:اين بيان، مژده اى است كه امام (ع) بر خلاصى ابى ذرّ از سختى حال و بدى اوضاعى مى دهد كه در نتيجه تبعيد براى او پيش آمده است و اين كه تبدّل احوال را مشروط به پرهيزگارى كرده اشاره است به آنچه خداوند متعال فرموده كه «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» ابن عبّاس گفته است كه پيامبر خدا (ص) اين آيه را قرائت كرد و فرمود كسى كه پرهيزگار باشد خداوند از شبهات دنيا و سكرات مرگ و سختيهاى روز قيامت مخرج و مفرّى براى او قرار مى دهد، آشكار است كه تقوا را شعار خود گردانيدن، و پرهيزگارى را شيوه خود ساختن، سبب قاطعى است كه انسان بتواند از دنيا و خوشيهاى آن چشم طمع بردارد، و نفس امّاره را از وقوع در شبهات باز دارد، و در اين صورت رهايى او از سكرات مرگ و سختيهاى روز رستاخيز آشكارتر و قطعى تر است، و اين كه امام (ع) در بيان تنگى و بد حالى انسان مبالغه كرده، و از آن به بستن درهاى آسمانها و زمين بر روى او تعبير فرموده، براى روشن كردن فضيلت تقوا و اهميّت آن است.پس از آن امام (ع) به ابى ذرّ دستور مى دهد كه جز با حقّ انس نگيرد، و جز از باطل نهراسد، و اين كه با ذكر إلّا انس را به حقّ، و وحشت را به باطل، منحصر ساخته، براى اين است كه پرهيز دهد از اين كه انسان از حقّى در هراس افتد، و در نتيجه آن را رها و از آن دورى كند هر چند اين حقّ براى او سخت و دشوار باشد و يا اين كه به باطلى انس گيرد و آن را به جا آورد، يا در برابر انجام دادن آن سكوت اختيار كند هر چند اين باطل براى او لذّتبخش باشد.امام (ع) به ابى ذرّ گوشزد مى كند، كه دشمنى گروه حاكم و ارعاب او به سبب اين است كه در كار دنيا با آنها مشاركت و همكارى نمى كند، و همچنين به علّت تنهايى او در انكار و مخالفت، و نيز سخنان تند و خشن او بر ضدّ آنهاست.واژه قرض در جمله «و لو قرضت لأمنوك» به معناى اخذ يعنى گرفتن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 236 و من كلام له عليه السّلام لابى ذر (ره) لما اخرج الى الربذة و هو المأة و الثلاثون من المختار في باب الخطب. و هو مروى في روضة الكافى بتفصيل تطلع عليه انشاء اللّه:يا أبا ذرّ إنّك غضبت للّه سبحانه فارج من غضبت له، إنّ القوم خافوك على دنياهم و خفتهم على دينك، فاترك في أيديهم ما خافوك عليه، و اهرب منهم بما خفتهم عليه، فما أحوجهم إلى ما منعتهم، و أغناك عمّا منعوك، و ستعلم من الرّابح غدا، و الأكثر حسّدا، و لو أنّ السّموات و الأرضين كانتا على عبد رتقا ثمّ اتّقى اللّه لجعل اللّه له منهما مخرجا، لا يونسنّك إلّا الحقّ، و لا يوحشنّك إلّا الباطل، فلو قبلت دنياهم لأحبّوك، و لو قرضت منها لأمنوك. (26797- 26713)اللغة:قال الطريحى (الرّبذة) بالتّحريك قرية معروفة قرب المدينة نحوا من ثلاثة أميال كانت عامرة في صدر الاسلام فيها قبر أبي ذر الغفارى و جماعة من الصّحابة و هي في هذا الوقت دارسة لا يعرف لها أثر و لا رسم و (الرّتق) ضدّ الفتق قال اللّه تعالى: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما، و رتقت المرأة رتقا من باب تعب إذا انسدّ مدخل الذّكر من فرجها فلا يستطاع جماعها فهى رتقاء واسع (القرض) القطع و منه الحديث كان بني إسرائيل إذا أصاب أحدا قطرة من بول قرضوا لحومهم بالمقاريض أي قطعوها، و سمّى القرض المصطلح و هو ما تعطيه لتقضاه به لأنّه قطيعة من مالك (الأمن) ضدّ الخوف و أمن كفرح أمنا و أمانا بفتحهما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 237 الاعراب:قد مضى تحقيق الكلام فى ما في مثل قوله فما أحوجهم في شرح الخطبة المأة و الثّامنة، و ما في ما منعتهم يحتمل المصدر و الموصول فالعايد محذوف و مثله على الاحتمال الثاني ما في عمّا منعوك، فافهم.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام حسبما أشار إليه السيّد (ره) قاله لأبي ذرّ لما أخرج إلى الرّبذة بأمر عثمان اللّعين، و ستعلم نبأه بعد حين (يا أبا ذر إنّك غضبت) القوم (للّه سبحانه فارج من غضبت له) و إنّما أتى بالموصول و لم يقل فارج اللّه لما فيه من تقرير الغرض المسوق له الكلام، فانّ المقصود بهذا الكلام تسلية همّ أبي ذرّ رحمه اللّه و سلب وحشته و كأبته، فانّه إذا كان غضبه للّه سبحانه و في اللّه سبحانه خالصا مخلصا فلا بدّ أن يكون رجاه باللّه و حرىّ حينئذ عليه سبحانه الذى كان غضبه له أن لا يخيّب رجاه و لا يقطع أمله بل يكون مونسه في الوحشة و أنيسه في الوحدة، و ناصره و معينه و حافظه على كلّ حالة، ففى التّعبير بالموصول زيادة تقرير لعدم تخيّب رجاه، و فيه من التّسلية له ما لا يخفى (إنّ القوم) أراد به عثمان و معاوية و أمثالهما (خافوك على دنياهم و خفتهم على دينك) يعنى أنّهم خافوا منك أن تفسد دنياهم كما أنّك خفت أن تفسدوا دينك (فاترك في أيديهم ما خافوك عليه و اهرب منهم بما خفتهم عليه فما أحوجهم إلى ما منعتهم) أيما أعظم احتياجهم إلى منعك إيّاهم لأنّك إنّما تمنعهم من المنكرات و في هذا المنع لهم من الفوائد ما لا تحصى و في تركه من المضارّ ما لا تستقصى، أو ما أكثر حاجتهم إلى الذي منعته منهم بخروجك من بين أظهرهم و هو دينك الذي خفتهم عليه (و) ما (أغناك عمّا منعوك) أى ما كثر غنائك عن الّذي منعوك منه و هو دنياهم الّتي خافوك عليها (و ستعلم من الرّابح غدا) أي في الآخرة (و الأكثر حسّدا) ثمّ أراد زيادة ترغيبه في الثّقة و الاعتماد على اللّه سبحانه فقال كنايه (و لو أنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 238 السّموات و الأرضين كانتا على عبد رتقا) أى مرتقين منسدّين و هو كناية عن شدّة الضّيق أى لو كان العبد في غاية الشّدة و نهاية الضّنك و الضيق بحيث ضاقت عليه السّموات و الأرض بما رحبت (ثمّ اتقى اللّه) سبحانه (لجعل اللّه له منهما مخرجا) حسبما وعده في الكتاب العزيز بقوله: و من يتّق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكّل على اللّه فهو حسبه. (لا يونسنّك إلّا الحقّ و لا يوحشنّك إلّا الباطل فلو قبلت دنياهم) و لم تمنعهم من زبرجها و زخارفها و قيناتها (لأحبّوك و لو قرضت منها) و قطعت قطيعة لنفسك من مالها و قبلت ما يعطونك منها إليك (لأمنوك) أى كنت في أمن من شرورهم، و لم يصل إليك أذا هم. ت نبيه: في ذكر نبذ من أحوال أبى ذر و فضائله و كيفية اسلامه و اخراجه الى الربذة:فأقول: أبو ذر اسمه جندب  «1» ابن السّكن كما قاله الطريحى، أو جندب ابن جنادة كما قاله المجلسيّ و هو الأشهر فسمّاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبد اللّه، و هو من بني غفار و زان كتاب أمّا كيفيّة اسلامه ففي الروضة من الكافي عن أبي عليّ الأشعرىّ عن محمّد ابن عبد الجبّار عن عبد اللّه بن محمّد عن سلمة اللّؤلؤى عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ألا أخبركم كيف كان إسلام سلمان و أبي ذر؟ فقال الرّجل و أخطأ: أمّا إسلام سلمان فقد عرفته فأخبرني باسلام أبي ذر، فقال: إنّ أبا ذر كان في بطن مرّ يرعى غنما فأتى ذئب عن يمين غنمه فهشّ  «2» بعصاه على الذئب فجاء الذّئب عن شماله فهشّ عليه أبو ذر فقال له أبو ذر ما رأيت ذئبا أخبث منك و لا شرّا، فقال الذّئب: و اللّه شرّ منّي أهل مكّة بعث اللّه عزّ و جلّ نبيّا فكذّبوه و شتموه، فوقع في اذن______________________________ (1) جندب وزان درهم كما في القاموس (2) اى صال م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 239 أبي ذر فقال لامرءته هلمّي مزودى و إداوتي و عصاى، ثمّ خرج على رجليه يريد مكّة ليعلم خبر الذئب و ما أتاه به حتى بلغ مكّة، فدخلها في ساعة حارّة و قد تعب و نصب و أتا زمزم و قد عطش فاغترف دلوا فخرج لبنا، فقال في نفسه: هذا دالّة يدلّنى على أنّ خبر الذئب و ما جئت له حقّ فشرب و جاء إلى جانب من جوانب المسجد فاذا حلقة من قريش فجلس إليهم فرآهم يشتمون النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما قال الذئب، فما زالوا في ذلك من ذكر النبيّ و الشتم له حتى جاء ابو طالب من آخر النهار، فلما رأوه قال بعضهم لبعض: كفّوا فقد جاء عمّه، قال: فكفّوا، فما زال يحدّثهم و يكلّمهم حتى كان آخر النهار، ثمّ قام و قمت على اثره فالتفت إلىّ فقال: اذكر حاجتك، فقلت هذا النبيّ المبعوث فيكم؟ قال: و ما تصنع به؟ قلت: او من به و اصدّقه و أعرض عليه نفسى و لا يأمرني بشي ء إلّا أطعته، فقال: و تفعل؟ فقلت: نعم، قال:فقال: غدا في هذا الوقت إلىّ حتى أدفعك إليه، قال: فبتّ تلك اللّيلة في المسجد حتى إذا كان الغد جلست معهم، فما زالوا في ذكر النبيّ و شتمه حتّى طلع ابو طالب فلما رأوه قال بعضهم لبعض امسكوا فقد جاء عمّه فأمسكوا فما زال يحدّثهم حتى قام فتبعته فسلّمت عليه فقال: اذكر حاجتك، فقلت: النبىّ المبعوث فيكم؟ قال: و ما تصنع به؟ قلت: اؤمن به و أصدقّه و أعرض عليه نفس و لا يأمرنى بشيء إلّا أطعته قال: و تفعل؟ قلت: نعم، قال: قم معى، فتبعته فدفعني إلى بيت فيه حمزة عليه السّلام فسلّمت عليه و جلست فقال لي: ما حاجتك؟ فقلت: هذا النّبيّ المبعوث فيكم؟قال: و ما حاجتك إليه؟ قلت: اؤمن به و اصدّقه و أعرض عليه نفسى و لا يأمرني بشيء إلّا أطعته، فقال: تشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه، قال: فشهدت قال:فدفعني حمزة إلى بيت فيه جعفر فسلّمت عليه و جلست، فقال لي جعفر: ما حاجتك؟فقلت: هذا النبيّ المبعوث فيكم؟ قال: و ما حاجتك إليه؟ قلت: أؤمن به و أصدّقه و أعرض عليه نفسي و لا يأمرني بشي ء إلّا أطعته، فقال: تشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله، قال: فشهدت، فدفعني إلى بيت فيه عليّ عليه السّلام فسلّمت و جلست فقال: ما حاجتك؟ قلت: هذا النبيّ المبعوث فيكم؟ قال: و ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 240 حاجتك إليه؟ قلت: أومن به و اصدّقه و أعرض عليه نفسي، و لا يأمرني بشيء إلّا أطعته، قال: تشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه، قال: فشهدت فدفعني إلى بيت فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فسلّمت و جلست فقال لي رسول اللّه: ما حاجتك؟ قلت:النبيّ المبعوث فيكم؟ قال: و ما حاجتك إليه؟ قلت: أؤمن به و اصدّقه و لا يأمرني بشيء إلّا أطعته، فقال: تشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه، فقلت: أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فقال لي: يا باذر انطلق إلى أهلك فانّك تجد ابن عمّ لك قد مات و ليس له وارث غيرك، فخذ ما له و أقم عند أهلك حتّى يظهر أمرنا، قال: فرجع أبو ذر و أخذ و أقام عند أهله حتّى ظهر أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: هذا حديث أبي ذر و إسلامه«رض».و أما مناقبه الجميلة و خصاله الحميدة و كراماته البديعة:فأكثر من أن تحصى، و كفى في فضله اختصاصه برسول اللّه و كونه من خيار صحابته و تالي مرتبة سلمان و أنّه ارتدّ النّاس بعد رسول اللّه إلى أعقابهم القهقرى و لم يبق غيرهما و غير عمّار و المقداد و قد قال فيه رسول اللّه ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء على ذى لهجة أصدق من أبي ذر، قيل بماذا فضّله اللّه بهذا و شرّفه؟قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لأنّه كان بفضل علىّ أخى رسول اللّه قوّالا، و له في كلّ الأحوال مدّاحا، و لشانئه و أعدائه شانئا، و لأوليائه و أحبّائه مواليا، سوف يجعله اللّه في الجنان من أفضل سكانها، يخدمه ما لا يعرف عدده إلّا اللّه من وصايفها و غلمانها و ولدانها.و عن عليّ بن إبراهيم عن الصّادق عليه السّلام قال: نزل قوله تعالى: إنّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنّات الفردوس نزلا، في أبي ذر و المقداد و سلمان و عمّار.و في الكافي عن سهل عن محمّد بن عبد الحميد عن يونس عن شعيب العقر قوفي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 241 قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام شيء يروى عن أبي ذر رضي اللّه عنه أنّه كان يقول ثلاث يبغضها النّاس و أنا احبّها: احبّ الموت، و احبّ الفقر، و احبّ البلاء، فقال: إنّ هذا ليس على ما تروون إنّما عنى الموت في طاعة اللّه أحبّ إلىّ من الحياة في معصية اللّه و البلاء في طاعة اللّه أحبّ إلىّ من الصحّة في معصية اللّه، و الفقر في طاعة اللّه أحبّ إلىّ من الغني في معصية اللّه و في تفسير الامام عند تفسير قوله: الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصّلاة، قال: و حدّثني أبي عن أبيه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان من خيار أصحابه أبو ذر الغفاري فجاء ذات يوم فقال: يا رسول اللّه إنّ لي غنيمات قدر ستّين شاة أكره أن ابدئه فيها و افارق حضرتك و خدمتك، و أكره أن أكلها إلى راع فيظلمها و يسىء رعيها، فكيف أصنع؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ابدء فيها فبدء فيها، فلمّا كان في اليوم السّابع جاء إلى رسول اللّه فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا أبا ذرّ، فقال لبيّك يا رسول اللّه، قال: ما فعلت غنيماتك؟ فقال: يا رسول اللّه إنّ لها قصّة عجيبة، قال: و ما هى؟ قال يا رسول اللّه بينا أنا في صلاتي إذ عدا الذّئب على غنمي فقلت: يا ربّ صلاتي يا ربّ غنمي فآثرت صلاتي فأحضر الشيطان ببالى يا أبا ذر أين أنت إن عدت الذّئاب على غنمك و أنت تصلّى فأكلها كلّها و ما بقى لك في الدّنيا ما تتعيّش به؟ فقلت للشيطان: يبقى لي توحيد اللّه و الايمان بمحمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و موالاة أخيه سيّد الخلق بعده عليّ ابن أبي طالب عليه السّلام و موالاة الأئمة الهادين الطّاهرين من ولده عليهم السّلام و معاداة أعدائهم و كلّما فات من الدّنيا بعد ذلك سهل و أقبلت على صلاتي، فجاء ذئب فأخذ حملا و ذهب به و أنا أحسّ به إذ أقبل على الذّئب أسد قطعه نصفين و استنقذ الحمل و ردّه إلى القطيع ثمّ نادى يا أبا ذر اقبل على صلاتك فانّ اللّه قد و كلنى بغنمك إلى أن تصلّى، فأقبلت على صلاتي و قد غشينى التّعجب ما لا يعلمه إلّا اللّه تعالى حتّى فرغت منها، فجاءني الأسد و قال لى امض إلى محمّد فأخبره إنّ اللّه تعالى قد أكرم صاحبك الحافظ شريعتك و و كل أسدا بغنمه يحفظها، فتعجّب من كان حول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صدقت يا أبا ذر و لقد آمنت به أنا و علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين، فقال بعض المنافقين: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 242 هذا بمواطاة بين محمّد و أبي ذر يريد أن يخدعنا بغروره و اتّفق منهم عشرون رجلا و قالوا نذهب إلى عنمه فنظر إليها و ننظر إلى أبي ذر إذا صلّى هل يأتي الأسد و يحفظ غنمه فنبيّن بذلك كذبه، فذهبوا و نظروا و أبو ذر قائم يصلّى و الأسد يطوف حول غنمه و يرعيها و يردّ إلى القطيع ما يشذّ عنه منها حتى إذا فرغ من صلاته ناداه الأسد هات قطيعك مسلّما وافر لعدو سالما، ثمّ ناداهم الأسد معاشر المنافقين أنكرتم تولّى محمّد و عليّ و الطّيبين من آلهما و المتوسّل إلى اللّه تعالى بهما أن يسخّرني ربّي لحفظ غنمه، و الّذي أكرم محمّدا و آله الطيّبين، لقد جعلنى اللّه طوع يدي أبي ذر حتّى لو أمرني بافتراسكم و إهلاككم لأهلككم، و الّذى لا يحلف بأعظم منه لو سئل اللّه بمحمّد و آله الطّيبين أن يحول البحار دهن زنبق و بان و الجبل مسكا و عنبرا و كافورا و قضبان الأشجار قضب الزّمرد و الزّبرجد لما منعه اللّه ذلك، فلمّا جاء أبو ذر إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: يا أبا ذر إنّك أحسنت طاعة اللّه فسخّر اللّه لك من يطيعك في كفّ العواري عنك، فأنت من أفضل من مدحه اللّه عزّ و جلّ بأنّهم يقيمون الصّلاة.و أما كيفية اخراجه الى الربذة و ما جرى بينه و بين عثمان:فقد رواه العامّة و الخاصّة قال الشّارح المعتزلي و علم الهدى في محكىّ الشافي و اللّفظ للثّاني: إنّ عثمان لمّا أعطى مروان بن الحكم ما أعطاه و أعطى الحرث بن الحكم بن أبي العاص ثلاثمأة ألف درهم، و أعطى زيد بن ثابت مأئة ألف درهم جعل أبو ذر يقول: بشّر الكافرين بعذاب أليم، و يتلو قول اللّه عزّ و جلّ الذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لا ينفقونها في سبيل اللّه فبشّرهم بعذاب أليم، فرفع ذلك مروان إلى عثمان، فأرسل إلى أبي ذر رحمه اللّه نائلا مولاه أن انته عمّا يبلغني عنك، فقال: أ ينهاني عثمان عن قراءة كتاب اللّه عزّ و جلّ و عيب من ترك أمر اللّه فواللّه لأن أرضى اللّه بسخط عثمان أحبّ إلىّ و خير لي من أن أرضى عثمان بسخط اللّه، فأغضب عثمان ذلك فأحفظه و تصابر، و قال عثمان يوما: أ يجوز للامام أن يأخذ من المال فاذا أيسر قضاه؟ فقال كعب الأخبار: لا بأس بذلك، فقال أبو ذر رحمه اللّه: يابن اليهوديّين أتعلّمنا ديننا؟ فقال عثمان: قد كثر أذاك لي و تولعك بأصحابي الحق بالشّام، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 243 فأخرجه اليها، فكان أبو ذر ينكر على معاوية أشياء يفعلها، فبعث إليه معاوية ثلاثمأة دينار فقال أبو ذر: إن كانت من عطائى الذي حرمتمونيه عامى هذا قبلتها، و إن كانت صلة فلا حاجة لي فيها وردّها عليه، و بني معاوية الخضراء بدمشق فقال أبو ذر: يا معاوية إن كانت هذه من مال اللّه فهى الخيانة، و إن كانت من مالك فهو الاسراف، فكان أبو ذر يقول: و اللّه لقد حدثت أعمالا ما أعرفها و اللّه ما هى في كتاب اللّه و لا في سنّة نبيّه، و اللّه إنّي لأرى حقّا يطفأ و باطلا يحيى و صادقا مكذّبا و اثرة بغير تقى و صالحا مستأثرا عليه و قال حبيب بن مسلمة الفهري لمعاوية: إنّ أبا ذر لمعضد عليكم الشّام فتدارك أهله إن كان لكم فيه حاجة، فكتب معاوية إلى عثمان فيه، فكتب عثمان إلى معاوية أما بعد فاحمل جنيدبا إلىّ على أغلظ مركب و أوعره، فوجّه به مع من سار به اللّيل و النّهار، و جمله على شارف ليس عليها إلّا قتب حتّى قدم بالمدينة و قد سقط لحم فخذيه من الجهد.أقول: و عن المسعودي في مروج الذّهب أنّه ردّ الى المدينة على بعير عليه قتب يابس معه خمسمائة من الصّقالية يطردون به حتّى أتوا به المدينة و قد تسلّخت بواطن أفخاذه و كاد يتلف، فقيل له: إنّك تموت، قال: هيهات لن أموت حتّى انفى قال السيّد «1» ره و في رواية الواقدي إنّ أبا ذر لما دخل على عثمان قال:لا أنعم اللّه بك عينا يا جنيدب، فقال أبو ذر رحمه اللّه: أنا جندب و سمّاني رسول اللّه عبد اللّه فاخترت اسم رسول اللّه الذي سمّاني به على اسمي، فقال عثمان: أنت الذي تزعم أنّا نقول إنّ يد اللّه مغلولة و إنّ اللّه فقير و نحن أغنياء؟ فقال أبو ذر: لو كنتم لا تزعمون لأنفقتم مال اللّه على عباده، و لكن اشهد أنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول:إذا بلغ ابن أبي العاص ثلاثين رجلا جعلوا مال اللّه دولا، و عباد اللّه خولا «2»، و دين اللّه دخلا ثمّ يريح عباد اللّه منهم، فقال عثمان لمن حضر: أسمعتموها من رسول اللّه؟______________________________ (1) أى علم الهدى م (2) أى عبيدا و خدما يستعبدونهم و يستخدمونهم، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 244 فقالوا: ما سمعناه، فقال عثمان: ويلك يا أبا ذر أتكذب على رسول اللّه؟ فقال أبو ذر لمن حضر: أما تظنّون أني صدقت؟ قالوا: لا و اللّه ما ندرى، فقال عثمان: ادعو الى عليا فدعي فلمّا جاء قال عثمان لأبي ذر: اقصص عليه حديثك في بني أبي العاص، فحدّثه، فقال عثمان لعليّ: هل سمعت هذا من رسول اللّه؟ فقال: لا و صدق أبو ذر، فقال:كيف عرفت صدقه؟ فقال: لأنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذر، فقال من حضر «1» من أصحاب النبيّ جميعا: لقد صدق أبو ذر، فقال أبو ذر: أحدّثكم أنّى سمعت هذا من رسول اللّه ثمّ تتّهموني ما كنت أظنّ أن أعيش حتّى أسمع من أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال السّيّد (ره): و روى الواقدي في خبر آخر باسناده عن صهبان مولى الأسلميّين قال: رأيت أبا ذر يوما دخل به على عثمان فقال له: أنت الذي فعلت و فعلت؟ فقال له أبو ذر: قد نصحتك فاستغششتني و نصحت صاحبك فاستغشّني، فقال عثمان: كذبت و لكنّك تريد الفتنة و تحبّها قد قلبت الشّام علينا، فقال له أبو ذر:اتّبع سنّة صاحبيك لا يكون لأحد عليك كلام، فقال له عثمان: ما لك و ذلك لا أمّ لك، فقال أبو ذر و اللّه ما وجدت لي عذرا إلّا الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر، فغضب عثمان فقال: أشيروا علىّ في هذا الشيخ الكذّاب إمّا أن أضربه أو أحبسه أو أقتله فانّه قد فرّق جماعة المسلمين أو أنفيه من الأرض، فتكلّم عليّ عليه السّلام و كان حاضرا فقال: أشير عليك بما قال مؤمن آل فرعون قال: إن يك كاذبا فعليه كذبه و إن يك صادقا يصبكم بعض الّذي يعدكم إنّ اللّه لا يهدى من هو مسرف كذّاب فأجابه عثمان بجواب غليظ لم احبّ أن أذكره و أجابه علىّ عليه السّلام مثله (أقول) هذا الجواب الذي لم يحبّ ذكره هو قوله لعنه اللّه: بفيك التّراب، فأجابه عليه السّلام بقوله: بل بفيك التّراب كما يأتي في رواية تقريب المعارف قال الواقدي: ثمّ إنّ عثمان حظر على النّاس أن يقاعدوا أبا ذر و يكلّموه، فمكث كذلك أيّاما ثمّ أمر أن يؤتى به، فلمّا أتى به و وقف بين يديه قال: ويحك يا عثمان أما رأيت رسول اللّه و رأيت أبا بكر و عمر هل رأيت هديك هديهم إنّك لتبطش______________________________ (1) «أما هذا فسمعناه كلّنا من رسول اللّه خ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 245 في بطش جبّار، فقال: اخرج عنّا من بلادنا، فقال أبو ذر: فما أبغض إلىّ جوارك فالى أين أخرج؟ قال: حيث شئت، قال: فأخرج إلى الشّام أرض الجهاد، فقال:إنما أجلبتك من الشّام لما قد أفسدتها أفأردّك إليها؟ قال: إذا أخرج إلى العراق قال: لا، قال: و لم؟ قال: تقدم على قوم أهل شبهة و طعن على الأئمة، قال: فأخرج إلى مصر، قال: لا، قال: فالى أين أخرج قال: حيث شئت فقال هو إذا التعرّب بعد الهجرة أخرج إلى نجد، قال عثمان: الشّرف الشّرف الا بعد أقصى فأقصى، فقال أبو ذر: قد أبيت ذلك علىّ، قال: امض على وجهك هذا و لا تعودنّ الرّبذة و في البحار من تقريب المعارف لأبي الصّلاح عن الثّقفي في تاريخه عن عبد الملك ابن أخى أبي ذر قال: كتب معاوية إلى عثمان: إنّ أبا ذر قد حرّف قلوب أهل الشّام و بغّضك إليهم فما يستفتون غيره و لا يقضى بينهم إلّا هو، فكتب عثمان إلى معاوية أن احمل أبا ذر على ناب صعب و قتب ثمّ ابعث معه من يبخش به بخشا «1» عنيفا حتّى يقدم به علىّ، قال: فحمله معاوية على ناقة صعبة عليها قتب ما على القتب إلّا مسح ثمّ بعث معه من يسيره سيرا عنيفا و خرجت معه فما لبث الشّيخ إلّا قليلا حتّى سقط مايلى القتب من لحم فخذيه و قرح، فكنت إذا كان اللّيل أخذت ملائى فالقيتهما تحته فاذا كان السّحر نزعتهما مخافة أن يروني فيمنعوني من ذلك حتّى قدمنا المدينة، و بلغ عثمان ما لقى أبو ذر من الوجع و الجهد فحجبه جمعة و جمعة حتّى مضت عشرون ليلة أو نحوها و أفاق أبو ذر ثمّ أرسل اليه و هو معتمد على يدي فدخلنا عليه و هو متّكى، فاستوى قاعدا فلمّا دنى أبو ذر منه قال عثمان:لا أنعم اللّه بعمرو عينا         تحيّة السّخط إذا التقينا    فقال له أبو ذر: فو اللّه ما سمّاني اللّه عمرا و لا سمّاني أبواى عمرا و إنّى على العهد الذي فارقت عليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما غيّرت و لا بدّلت، فقال له عثمان: كذبت لقد كذبت على نبينّا و طعنت في ديننا و فارقت رأينا و ضغنت قلوب المسلمين علينا، ثمّ قال لبعض غلمانه: ادع لي قريشا، فانطلق رسوله فما لبثنا أن امتلاء البيت من______________________________ (1) البخش بالجيم الاسراع و بالخاء المعجمة الحثّ و السوق الشديد و التحريك للايذاء، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 246 رجال قريش، فقال لهم عثمان إنّا أرسلنا إليكم في هذا الشّيخ الكذّاب الذي كذب على نبيّنا و طعن في ديننا و ضغن قلوب المسلمين علينا، و إنّى قد رأيت أن أقتله أو أصلبه أو أنفيه من الأرض، فقال بعضهم: رأينا لرأيك تبع، و قال بعضهم: لا تفعل فانّه صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و له حقّ فما منهم أحد أدّى الذي عليه فبيناهم كذلك إذا جاء عليّ بن أبي طالب يتوكّأ على عصا سرّا، فسلّم عليه و نظر و لم يجد مقعدا فاعتمد على عصاه فما أدرى أتخلّف عهد أمّ يظنّ به غير ذلك، ثمّ قال عليّ فيما أرسلتم إلينا؟ قال عثمان: أرسلنا إليكم في أمر قد فرّق لنا فيه الرّأى فأجمع رأينا و رأى المسلمين فيه على أمر، قال عليّ عليه السّلام: و للّه الحمد أما أنّكم لو أشرتمونا لم نألكم نصيحة، فقال عثمان: إنّا أرسلنا إليكم في هذا الشيخ الذي قد كذب على نبيّنا و طعن في ديننا و خالف رأينا و ضغن قلوب المسلمين علينا، و قد رأينا أن نقتله أو نصلبه أو ننفيه من الأرض، قال عليّ عليه السّلام أفلا أدلّكم على خير من ذلكم و أقرب رشدا تتركونه بمنزلة آل فرعون «إن يك كاذبا فعليه كذبه و إن يك صادقا يصبكم بعض الذي يعدكم إنّ اللّه لا يهدى من هو مسرف كذّاب» فقال عثمان لعنه اللّه: بفيك التّراب، فقال له عليّ عليه السّلام بل بفيك التراب، و سيكون به فأمر بالنّاس فاخرجوا و في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي في قوله تعالى: و إذ أخذنا ميثاقكم لا تسفكون دمائكم الآية، أنّها نزلت في أبي ذر رحمه اللّه و عثمان بن عفّان، و كان سبب ذلك لمّا أمر عثمان بن عفّان بنفى أبا ذر إلى الرّبذة، دخل عليه أبو ذر و كان عليلا متوكّئا على عصاه و بين يدي عثمان مأئة ألف درهم قد حملت إليه من بعض النّواحى و أصحابه حوله ينظرون إليه و يطمعون أن يقسّمها فيهم، فقال أبو ذر لعثمان: ما هذا المال؟ فقال له عثمان: مأئة ألف درهم حملت إلىّ من بعض النواحي اريد أن أضمّ إليها مثله و أرى فيه رأيى، فقال أبو ذر: يا عثمان أيّما أكثر مأئة ألف درهم أو أربعة دنانير؟ فقال: بل مأئة ألف درهم، فقال: أما تذكر أنا و أنت و قد دخلنا على رسول اللّه عشيّا فرأيناه كئيبا حزينا فسلّمنا عليه فلم يردّ علينا السّلام، فلمّا أصبحنا أتيناه فرأيناه ضاحكا مستبشرا فقلنا له: بآبائنا و امّهاتنا دخلنا عليك البارحة فرأيناك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 247 كئيبا حزينا، ثمّ عدنا إليك اليوم فرأيناك ضاحكا مستبشرا، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نعم كان قد بقى عندى من في ء المسلمين أربعة دنانير لم أكن قسّمتها و خفت أن يدركني الموت و هى عندي و قد قسّمتها اليوم و استرحت منها، فنظر عثمان إلى كعب الأخبار فقال له: يا أبا إسحاق ما تقول في رجل أدّى زكاة ماله المفروضة هل يجب عليه فيما بعد ذلك شي ء؟ فقال: لا و لو اتّخذ لبنة من ذهب و لبنة من فضّة ما وجب عليه شي ء، فرفع أبو ذر عصاه و ضرب به رأس كعب ثمّ قال له: يابن اليهوديّة الكافرة ما أنت و النّظر في أحكام المسلمين قول اللّه أصدق من قولك حيث قال: «الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ» .فقال عثمان: يا أبا ذر إنّك شيخ قد خرفت و ذهب عقلك و لو لا صحبتك لرسول اللّه لقتلتك، فقال: كذبت يا عثمان أخبرنى حبيبى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: إنّهم لا يفتنونك و لا يقتلونك و أمّا عقلى فقد بقى منه ما أحفظ حديثا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيك و في قومك، فقال: ما سمعت فيّ و في قومى؟ قال: سمعته يقول: إذا بلغ آل أبي العاص ثلاثين رجلا صيّروا مال اللّه دولا، و كتاب اللّه دخلا، و عباده خولا و الفاسقين حزبا و الصّالحين حربا، فقال عثمان: يا معشر أصحاب محمّد هل سمع أحد منكم هذا من رسول اللّه؟ قالوا: لا ما سمعنا هذا من رسول اللّه، فقال عثمان:ادع لي عليّا فجاء أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له عثمان: يا أبا الحسن انظر ما يقول هذا الشّيخ الكذّاب، فقال عليه السّلام: مه يا عثمان لا تقل كذّاب فانّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء على ذى لهجة أصدق من أبي ذرّ فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 248 أصحاب رسول اللّه: صدق أبو ذر فقد سمعنا هذا من رسول اللّه، فبكى أبو ذر عند ذلك فقال: ويلكم كلّكم قد مدّ عنقه إلى هذا المال ظننتم أنّى أكذب على رسول اللّه، ثمّ نظر إليهم فقال: من خيركم؟ فقالوا أنت تقول إنّك خيرنا قال: نعم خلفت حبيبي رسول اللّه على هذه الجبّة و هو علىّ بعد و أنتم قد أحدثتم أحداثا كثيرة و اللّه سائلكم عن ذلك و لا يسألني، فقال عثمان: يا أبا ذر أسألك بحقّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا ما أخبرتني عن شيء أسألك عنه، فقال أبو ذر: و اللّه لو لم تسألني بحقّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيضا لأخبرتك فقال: أيّ البلاد أحبّ إليك أن تكون فيها؟ قال: مكّة حرم اللّه و حرم رسوله أعبد اللّه فيها حتّى يأتيني الموت، فقال: لا و لا كرامة، قال: المدينة حرم رسول اللّه قال: لا و لا كرامة لك، قال: فسكت أبو ذر، فقال عثمان: أىّ البلاد أبغض إليك أن تكون فيها؟ قال: الرّبذة التي كنت فيها على غير دين الاسلام، فقال عثمان: سر إليها، قال أبو ذر: قد سألتني فصدقتك و أنا أسألك فاصدقنى، قال: نعم فقال:أخبرني لو بعثتني فيمن بعثت من أصحابك إلى المشركين فأسروني فقالوا لا نفديه إلّا بثلث ما تملك، قال: كنت أفديك، قال: فان قالوا لا نفديه إلّا بنصف ما تملك، قال:كنت أفديك، قال فان قالوا لا نفديه إلّا بكلّ ما تملك قال كنت أفديك، قال أبو ذر رحمه اللّه: اللّه أكبر قال لي حبيبي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوما: يا أبا ذر كيف أنت إذا قيل لك: أىّ البلاد أحبّ اليك فتقول: مكّة حرم اللّه و حرم رسوله أعبد اللّه فيها حتى يأتيني الموت، فيقال لك لا و لا كرامة لك، فتقول: فالمدينة حرم رسول اللّه، فيقال لك لا و لا كرامة لك ثمّ يقال لك أىّ البلاد أبغض اليك أن تكون فيها، فتقول: الرّبذة الّتي كنت فيها على غير دين الاسلام، فيقال لك سر اليها، فقلت:إنّ هذا لكائن يا رسول اللّه؟ فقال: إى و الذي نفسى بيده إنّه لكائن فقلت: يا رسول اللّه أفلا أضع سيفي هذا على عاتقى فأضرب به قدما قدما؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا، اسمع و اسكت و لو لعبد حبشيّ و قد أنزل اللّه تعالى فيك و في عثمان آية، فقلت: و ما هي يا رسول اللّه فقال: قوله تبارك و تعالى: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 249 و في الرّوضة من الكافي عن سهل عن محمّد بن الحسن عن محمّد بن حفص التميمي قال حدّثني أبو جعفر الخثعميّ قال:لمّا سيّر عثمان أبا ذرّ إلى الرّبذة شيّعة أمير المؤمنين و عقيل و الحسن و الحسين عليهم السّلام و عمّار بن ياسر رضي اللّه عنه، فلمّا كان عند الوداع قال أمير المؤمنين عليه السّلام: يا أبا ذر إنّما غضبت للّه عزّ و جلّ فارج من غضبت له إنّ القوم خافوك على دينارهم و خفتهم على دينك فارحلوك عن الفناء و امتحنوك بالبلاء، لو كانت السّماوات و الأرض على عبد رتقا ثم اتّقى اللّه جعل له مخرجا، لا يؤنسنّك إلّا الحقّ و لا يوحشنّك إلّا الباطل ثمّ تكلّم عقيل و قال: يا أبا ذر أنت تعلم أنّا نحبّك و نحن نعلم أنّك تحبّنا و أنت قد حفظت فينا ما ضيّع النّاس إلّا القليل، فثوابك على اللّه عزّ و جلّ، و لذلك أخرجك المخرجون و سيّرك المسيّرون، فثوابك على اللّه عزّ و جلّ فاتّق اللّه و اعلم أنّ استعفاؤك البلاء من الجزع و استبطاؤك العافية من الأياس فدع الأياس و الجزع فقل: حسبى اللّه و نعم الوكيل.ثمّ تكلّم الحسن عليه السّلام و قال: يا عمّاه إنّ القوم قد أتوا إليك ما قد ترى و أنّ اللّه بالمنظر الأعلى، فدع عنك ذكر الدّنيا بذكر فراقها، و شدّة ما يرد عليك لرخاء ما بعدها، و اصبر حتّى تلقى نبيّك صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو عنك راض إن شاء اللّه.ثمّ تكلّم الحسين عليه السّلام فقال: يا عمّاه إنّ اللّه تبارك و تعالى قادر أن يغيّر ما ترى و هو كلّ يوم في شأن، القوم منعوك دنياهم و منعتهم دينك فما أغناك عمّا منعوك و أحوجهم إلى ما منعتهم فعليك بالصّبر، و إنّ الخير في الصّبر و الصّبر من الكرم و دع الجزع فانّ الجزع لا يغنيك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 250 ثمّ تكلّم عمّار رضى اللّه عنه فقال: يا أبا ذرّ أوحش اللّه من أوحشك و أخاف من أخافك، أنّه و اللّه ما منع النّاس أن يقولوا الحقّ إلّا الرّكون إلى الدّنيا و الحبّ لها، ألا إنّما الطاعة على الجماعة و الملك لمن غلب عليه، و إنّ هؤلاء القوم دعوا النّاس إلى دنياهم فأجابوهم إليها و وهبوا لهم دينهم فخسروا الدّنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين.ثمّ تكلّم أبو ذر رحمه اللّه فقال: عليكم السّلام و رحمة اللّه و بركاته بأبي و أمّي هذه الوجوه، فانّي إذا رأيتكم ذكرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بكم و مالى بالمدينة شجن و لا سكن غيركم و إنّه ثقل على عثمان جوارى بالمدينة كما ثقل على معاوية فآلى أن يسيّرني إلى بلدة و طلبت إليه أن يكون ذلك إلى الكوفة، فزعم أنّه يخاف أن أفسد على أخيه النّاس بالكوفة و آلى باللّه ليسيّرنى إلى بلدة لا أرى بها أنيسا و لا أسمع بها حسيسا و إنّى و اللّه ما اريد إلّا اللّه عزّ و جلّ صاحبا و مالى مع اللّه وحشة حسبى اللّه لا إله إلّا هو عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم و صلّى اللّه على محمّد و آله الطاهرين و في البحار عن المسعودى في مروج الذّهب بعد أن أورد كيفيّة ردّ عثمان له رحمه اللّه إلى المدينة و ساق الحديث إلى نفيه له منها قال:فقال له عثمان: و اروجهك عنّى قال: أسير إلى مكّة، قال: لا و اللّه، قال فإلى الشّام، قال: لا و اللّه، قال: فإلى البصرة قال: لا و اللّه فاختر غير هذه البلدان، قال لا و اللّه لا أختار غير ما ذكرت لك و لو تركتني في دار هجرتي ما أردت شيئا من البلدان فسيّرني حيث شئت من البلاد، قال إنّي اسيّرك إلى الرّبذة، قال: اللّه أكبر صدق رسول اللّه قد أخبرني بكلّ ما أنا لاق قال: و ما قال لك؟ قال: أخبرني أني امنع من مكّة و المدينة و أموت بالرّبذة و يتولّى دفني نفر يريدون العراق إلى نحو الحجاز و بعث أبو ذر إلى جمل فحمل عليه امرأته و قيل ابنته، و أمر عثمان أن يتجافاه الناس حتّى يسير إلى الرّبذة و لمّا طلع عن المدينة و مروان يسيّره عنها طلع عليّ بن ابي طالب عليه السّلام و معه الحسن و الحسين عليهما السّلام و عقيل أخوه و عبد اللّه بن جعفر و عمّار بن ياسر فاعترض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 251 مروان و قال: يا عليّ إنّ أمير المؤمنين نهى الناس أن يمنحوا أبا ذر أو يشيّعوه، فان كنت لم تعلم بذلك فقد أعلمتك، فحمل عليه السّلام عليه بالسّوط و ضرب بين اذنى ناقة مروان و قال تنحّ نحّاك اللّه إلى النّار، و مضى مع أبي ذر فشيّعه ثمّ ودّعه و انصرف فلمّا أراد عليه السّلام الانصراف بكى أبو ذر و قال: رحمكم اللّه أهل البيت إذا رأيتك يا أبا الحسن و ولدك ذكرت بكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فشكى مروان إلى عثمان ما فعل به علىّ عليه السّلام، فقال عثمان: يا معشر المسلمين من يعذرني من عليّ ردّ رسولي عمّا وجّهته له و فعل و فعل و اللّه لنعطينّه حقّه، فلمّا رجع عليّ عليه السّلام استقبله النّاس و قالوا: إنّ أمير المؤمنين عليك غضبان لتشييعك أبا ذر، فقال عليّ عليه السّلام: غضب الخيل على اللّجم، فلمّا كان بالعشّي و جاء عثمان قال: ما حملك على ما صنعت بمروان و لم اجترأت علىّ ورددت رسولي و أمرى؟فقال: أمّا مروان فاستقبلني بردّى فرددته عن ردّى، و أما أمرك لم أردّه، فقال:ألم يبلغك أنّي قد نهيت النّاس عن أبي ذرّ و تشييعه؟ فقال عليّ عليه السّلام أو كلّما أمرتنا به من شي ء نرى طاعة اللّه و الحقّ في خلافه اتبعنا فيه أمرك لعمر اللّه ما نفعل، فقال عثمان: أقد مروان، قال: و ممّ أقيد قال: ضربت بين اذنى راحلته و شتمته فهو شاتمك و ضارب بين أذنى راحلتك، قال عليّ أمّا راحلتي فهى تلك فان أراد أن يضربها كما ضربت راحلته فعل، و أمّا أنا فو اللّه لئن شتمنى لأشتمنّك بمثله لا كذب فيه و لا أقول إلّا حقا، قال عثمان: و لم لا يشتمك إذا شتمته فو اللّه ما أنت بأفضل عندي منه، فغضب عليّ عليه السّلام و قال: لي تقول هذا القول أمر و ان يعدل بي فلا و اللّه أنا أفضل منك، و أبي أفضل من أبيك و أمّي أفضل من امّك و هذه نبلى قد نثلتها فانثلّ نبلك، فغضب عثمان و احمرّ وجهه و قام و دخل، و انصرف عليّ فاجتمع إليه أهل بيته و رجال المهاجرين و الأنصار فلمّا كان من الغد و اجتمع النّاس شكى إليهم عليّا، و قال إنّه يغشّني و يظاهر من يغشّنى يريد بذلك أبا ذرّ و عمّارا و غيرهما، فدخل النّاس بينهما حتّى اصطلحا و قال عليّ: و اللّه ما أردت بتشييعي أبا ذر إلّا اللّه تعالى، هذا.و قد روى الشّارح المعتزلي أكثر ما أوردناه من الأخبار في تلك القصّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 252 بطرق آخر نحو ما رويناه و هى كافية في الطعن على عثمان و القدح فيه لأنّ أيذائه لأبي ذر رحمه اللّه و إهانته به في حكم المعاداة للّه و لرسوله، و قد قال اللّه تعالى: من أهان لي وليا فقد بارزني بالمحاربة، و شهادته على أبي ذرّ بالكذب بعد ما سمع من أمير المؤمنين شهادة النّبيّ عليه بالصّدق و كونه أصدق النّاس لهجة تكون في الحقيقة راجعة إلى تكذيب رسول اللّه و ردّا لقوله، و أعظم ذلك منازعته في تلك القضيّة مع أمير المؤمنين و إسائته الأدب في حقّه و هي كافية في وجوب طعنه و لعنه و العجب أنّ الشّارح المعتزلي بعد ما أورد الأخبار الدّالة على إخراجه من المدينة بالاجبار اتبعه بقوله: و اعلم أنّ أصحابنا قد رووا أخبارا كثيرة معناها أنّه اخرج إلى الرّبذة باختياره «إلى أن قال» و نحن نقول: هذه الأخبار و إن كانت قد رويت لكنّها ليست في الاشتهار و الكثرة كتلك الأخبار و الوجه أن يقال في الاعتذار عن عثمان و حسن الظنّ بفعله أنّه خاف الفتنة و اختلاف كلمة المسلمين فيغلب على ظنّه أنّ إخراج أبي ذرّ (ره) إلى الرّبذة أحسم للشّغب و أقطع للأطماع من أن يشرئب إلى شقّ العصا، فأخرجه مراعاة للمصلحة، و مثل ذلك يجوز للامام هكذا يقول أصحابنا المعتزلة و هو الأليق بمكارم الأخلاق فقد قال الشّاعر:إذا ما أتت من صاحب لك زلّة         فكن أنت محتالا لزلّته عذرا    و إنّما يتأوّل أصحابنا حال من يحتمل حاله التّأويل كعثمان، فأمّا من لا يحتمل حاله التّأويل و إن كانت له صحبة سالفة كمعاية و أضرابه فانّهم لأيتأوّلون لهم إذ كانت أفعالهم و أقوالهم لا وجه لتأويلها و لا يقبل العلاج، و الاصلاح انتهى كلامه هبط مقامه. (اقول:) أمّا ما حكاه عن أصحابه من روايتهم الأخبار الدّالة على إخراجه بالاختيار، ففيه أنّ هذه الأخبار ممّا تفرّد بروايته أولياء عثمان المتعصّبون له دفعا للعار و الشّنار عنه، و هى لا تكافؤ أخبار الاجبار عددا و سندا و شهرة بين المؤالف و المخالف، مضافا إلى ما فيها من مخايل الصّدق و دلائل الصّواب و الصّحة، و هل تظنّ في حقّ مثل أبى ذر أو يحكم عقلك بأنّه ترك إقامة حرم اللّه و حرم رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 253 و مجاورة قبره و مصاحبة أمير المؤمنين و آله المعصومين و اختار المهاجرة إلى الفلاة و الأرض القفر بالطّوع و الاختيار و الرّغبة و الرّضاء كلّا ثمّ كلّا و كيف يرضى من له أدنى عقل و كياسة من المسلمين أن يموت في أرض اليهود و يكون فيها و يرجّحها على الدّفن في حرم الرّسول فضلا عن أبي ذرّ و أمثاله، إن هذا إلّا مفترى.و أمّا ما اعتذر به الشارح عنه ففيه أنّ حمل فعل المسلم على الصّحة إنما هو اذا لم يكن الغالب على حاله الفساد، و أمّا اذا كان الغالب على حاله ذلك فلا، و حال عثمان و سابقه في السّوء و الفساد معلوم، و كفى بذلك اغتصابهم الخلافة لأمير المؤمنين عليه السّلام و تغييرهم شريعة سيّد المرسلين و إحراقهم باب بضعة خاتم النبيّين و جعلهم القرآن عضين، و اعتياضهم الدّنيا بالدّين، مضافة إلى مطاعنهم الدّثرة و فضائحهم الجمّة الّتي تقدّمت في مقامه و تأتي أيضا و مع ذلك فأىّ شيء أوجب حسن الظنّ بفعل عثمان حتّى تأوّل الأخبار الناصّة بسوء فعله.ثمّ أقول: هب أنّ الدّاعي على إخراجه كان خوف الفتنة و شقّ العصا على زعمك، و لكن أىّ شي ء كان الدّاعي على حمله من الشّام إلى المدينة على جمل صعب ليس عليها إلّا قتب يابس حتّى سقط لحم فخذيه من الجهد، و ما كان السّبب لهذه الأذيّة؟فان قلت: إنّ معاوية فعل ذلك في حقّه قلت: عثمان كتب إلى معاوية بأن يحمله على أغلظ مركب و أوعره مع من ساربه اللّيل و النّهار.و أما تفرقة الشّارح بين عثمان و معاوية فهو أعجب ثمّ أعجب، لأنّ كليهما من فروع الشّجرة الملعونة، و كلّ منهما في مقام المحادّة و المعاداة و الظّلم لأمير المؤمنين و لعترة سيّد النّبيّين و لرؤساء الدّين، فلا يمكن إصلاح حالهما و علاج قبايح أعمالهما و فضائح أفعالهما بعد العين بالأثر و لا بعد الدّراية بالخبر، و سيعلم الّذين ظلموا أىّ منقلب ينقلبون.الترجمة:از جمله كلام آن بزرگوار است مر أبي ذر غفاري را در حينى كه اخراج شد از مدينه طيّبه بسوى ربذه فرمود:اى أبو ذر بدرستى كه تو غضب كردى از براى رضاى خداى تبارك و تعالى پس اميدوار باش بكسى كه از براى او غضب نمودى، بدرستى كه اين قوم ترسيدند از تو بر دنياى خودشان و ترسيدى تو از ايشان بر دين خود، پس ترك كن در دست ايشان آنچه را كه ترسيدند از تو بر آن، و بگريز از ايشان به آن چه كه ترسيدى از ايشان بر او، پس چه بسيار احتياج دارند به آن چه كه منع كردى تو ايشان را يعنى از دين خود، و چه قدر بى نيازى تو از آنچه كه منع كردند تو را يعنى دنيايشان و زود باشد كه بدانى كه كيست صاحب ربح و منفعت فرداى قيامت و بيشتر مردمان در حالتى كه حسد برند او را.و اگر آسمانها و زمينها باشند بر بنده بسته شده پس بپرهيزد آن بنده از خداى تعالى هر آينه بگرداند پروردگار متعال از براى آن بنده محلّ خروجى از آنها يعنى أبواب فرج بر وى او مفتوح مى شود، و نبايد مونس بشود ترا مگر خدا، نبايد وحشت آورد ترا غير از باطل، پس اگر قبول كرده بودى دنياى ايشان را هر آينه دوست مى داشتند ترا، و اگر قطع كرده بودى و اخذ نمودى از دنيا يعني قبول هداياى ايشان را مى كردى هر آينه در أمان بودى از شرّ ايشان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 204 از سخنان آن حضرت (ع) خطاب به ابوذر به هنگام تبعيد به ربذه در اين خطبه كه خطاب به ابوذر، كه خدايش رحمت كناد، به هنگام تبعيد او به ربذه ايراد شده است و با اين عبارت آغاز مى شود «يا اباذر انك غضبت لله فارج من غضبت له» (اى اباذر، همانا تو براى خداوند خشم گرفته اى به همان كسى كه برايش خشم گرفته اى اميدوار باش). [بحث تاريخى زير ايراد شده است.] اخبار ابوذر غفارى هنگام بيرون شدنش به ربذه: واقعه ابوذر كه خدايش رحمت كناد و تبعيد او به ربذه يكى از كارهايى است كه در آن مورد بر عثمان عيب گرفته شده است. اين سخن را ابو بكر احمد بن-  عبد العزيز جوهرى در كتاب السقيفة از قول عبد الرزاق، از پدرش، از عكرمه، از ابن عباس روايت كرده است كه گفته است: هنگامى كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند عثمان فرمان داد ميان مردم جار بزنند كه هيچ كس نبايد با ابوذر سخن بگويد و او را بدرقه كند و به مروان بن حكم فرمان داد ابوذر را از مدينه بيرون كند. او چنان كرد و مردم از يارى ابوذر خوددارى كردند جز على بن ابى طالب عليه السلام و برادرش عقيل و حسن و حسين عليهما السلام و عمار ياسر كه اين گروه با او بيرون رفتند تا او را بدرقه كنند. حسن عليه السلام شروع به سخن گفتن با ابوذر كرد، مروان به او گفت: اى حسن آرام بگير مگر نمى دانى امير المومنين از سخن گفتن با اين مرد نهى كرده است اگر هم نمى دانى اينك بدان. در اين هنگام على عليه السلام به مروان حمله كرد و با تازيانه ميان دو گوش مركوب او زد و گفت: دور شو كه خدايت به آتش درافكند مروان خشمگين پيش عثمان برگشت و موضوع را به او گفت و عثمان بر على عليه السلام خشم گرفت. چون ابوذر ايستاد آن گروه با او وداع كردند. ذكوان آزاد كرده ام هانى دختر ابو طالب كه حافظ حديث و خوش حافظه و همراه ابوذر بود، گفته است: من سخنان آن گروه با ابوذر را حفظ كردم كه چنين بود: على عليه السلام فرمود: اى ابوذر، تو براى خدا خشم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 205 گرفته اى آن قوم از تو بر دنياى خود ترسيدند و تو از ايشان بر دين و آخرت خود ترسيدى، آنان تو را به دشمنى و ستيز خود گرفتار ساختند و چنين گرفتار ابتلايت كردند و تو را به صحراى خشك تبعيد نمودند. به خدا سوگند، اگر آسمان و زمين بر بنده اى بسته شود و او از خداوند بترسد و پرهيزگارى كند خداوند براى او راه بيرون شد از آن دو قرار خواهد داد. اى ابوذر، چيزى جز حق با تو انس نگيرد و چيزى جز باطل تو را به بيم نيندازد. سپس على (ع) به همراهان خود گفت: با عموى خويش بدرود كنيد و به عقيل فرمود: با برادر خويش بدرود كن. در اين هنگام عقيل سخن گفت و چنين اظهار داشت: اى ابوذر چه بگوييم كه تو مى دانى ما تو را دوست مى داريم و تو نيز ما را دوست مى دارى، از خدا بترس و تقوى پيشه ساز كه تقوى رستگارى است و شكيبا باش كه شكيبايى كرامت است و بدان كه اگر صبر و شكيبايى را گران بشمارى از بيتابى است و اگر رسيدن عافيت را دير بشمارى از نااميدى است، بنابر اين نااميدى و بيتابى را رها كن. سپس حسن (ع) سخن گفت و چنين بيان داشت: عمو جان اگر نه اين است كه شايسته نيست آن كس كه بدرود مى كند سكوت كند و آن كس كه بدرقه مى كند برگردد با همه اندوه سخن كوتاه مى شد، مى بينى كه اين قوم با تو چه كردند اينك دنيا را با ياد آوردن اينكه سرانجام از آن آسوده مى شوى رها كن و سختى آن را با اميدوارى به آنچه پس از آن است بر خود هموار ساز و شكيبايى پيشه كن تا پيامبر خويش را، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، ديدار كنى و او از تو خشنود باشد. سپس حسين عليه السلام سخن گفت و چنين بيان داشت: عمو جان، خداوند متعال تواناست كه آنچه را مى بينى دگرگون سازد «و خداى هر روز در شأن و كارى است». آن قوم دنياى خود را از تو بازداشتند و تو دين خود را از ايشان بازداشتى و تو از آنچه آنان از تو بازداشتند سخت بى نيازى و ايشان به آنچه تو از آنان بازداشتى سخت نيازمندند. اينك از خداوند صبر و نصرت بخواه و از بيتابى و آز به خدا پناه ببر كه شكيبايى از دين و كرامت است و آزمندى حتى يك روز را مقدم نمى دارد و بيتابى اجل و مرگ را به تأخير نمى افكند. سپس عمار ياسر كه خدايش رحمت كناد، خشمگين سخن گفت و چنين اظهار داشت: خداوند آن كس را كه تو را به وحشت انداخته است آرامش ندهاد و آن كس كه تو را در بيم افكنده است امان ندهاد همانا به خدا سوگند اگر دنياى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 206 ايشان را مى خواستى و با آنان هماهنگ مى شدى تو را تأمين مى كردند و اگر به كارهاى ايشان راضى مى بودى تو را دوست مى داشتند و هيچ چيز مردم را از اينكه سخنى چون سخن و اعتقاد تو بگويند باز نداشته است مگر خشنودى ايشان به دنيا و بيتابى و بيم از مرگ و آنان به همان چيزى گرايش يافته اند كه پادشاه ايشان به آن گرايش يافته است «و پادشاهى از آن كسى است كه چيره مى شود». مردم دين خود را به آنان بخشيدند و آن قوم هم دنيا را به ايشان دادند و زيانكار اين جهان و آن جهان شدند، هان كه اين زيانكارى آشكار است. ابوذر، خدايش رحمت كناد كه پيرى فرتوت بود بگريست و گفت: اى خاندان رحمت، خدايتان رحمت كناد كه هرگاه شما را مى بينم رسول خدا (ص) را فراياد مى آورم، مرا در مدينه آرامش و دلبستگى يى جز به شما نبوده و نيست. اينك در حجاز بر عثمان گرانبار شدم آن گونه كه بر معاويه در شام گرانبار بودم، عثمان خوش نداشت در جوار برادر و پسر خاله اش در يكى از دو شهر باشم كه مبادا مردم را بر آن دو بشورانم. او مرا به سرزمينى فرستاد كه در آن هيچ ناصر و دفاع كننده يى جز خدا برايم نخواهد بود و به خدا سوگند كه همنشينى جز خداوند نمى خواهم و همراه خداوند از هيچ وحشتى بيم ندارم. بدرقه كنندگان به مدينه باز آمدند و چون على عليه السلام پيش عثمان آمد، عثمان به على (ع) گفت: چه چيز تو را بر اين واداشت كه فرستاده مرا برگردانى و فرمان مرا كوچك بشمارى؟ على فرمود: فرستاده تو مى خواست مرا برگرداند من او را برگرداندم. اما فرمان تو را كوچك نشمردم. عثمان گفت: مگر نهى كردن من از سخن گفتن با ابوذر به تو نرسيده بود على گفت: مگر به هر گناهى كه تو فرمان دهى بايد از تو اطاعت كنيم عثمان گفت: داد مروان را از خود بخواه. على فرمود: از چه چيزى گفت: از ناسزا گفتن به او و تازيانه زدن به مر كوبش. فرمود: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 207 در مورد مركوب او، مركوب من آماده است، اما در مورد ناسزا گفتن او به من، به خدا سوگند، هيچ دشنامى به من نخواهد داد مگر اينكه مثل همان دشنام را به تو خواهم داد و بر تو دروغ نخواهم بست. عثمان سخت خشمگين شد و گفت: چرا مروان تو را دشنام ندهد، گويى از او بهترى؟ على عليه السلام فرمود: آرى به خدا و از تو نيز بهترم، و برخاست و برفت. عثمان به سرشناسان مهاجران و انصار و بنى اميه پيام فرستاد و از على عليه السلام به ايشان شكايت برد. گفتند: تو بر او والى هستى اصلاح اين كار پسنديده تر است. گفت: من هم همين را دوست مى دارم. آنان به حضور على (ع) آمدند و گفتند: چه خوب است پيش مروان بروى و از او پوزش بخواهى. فرمود: هرگز نه پيش مروان مى روم و نه از او پوزش مى خواهم ولى اگر عثمان دوست داشته باشد پيش او خواهم رفت. آنان پيش عثمان برگشتند و آگاهش ساختند. عثمان به على پيام داد و او همراه بنى هاشم پيش او آمد. على عليه السلام به سخن آغاز كرد و پس از ستايش و نيايش خداوند فرمود: اينكه از سخن گفتن و بدرود كردن من از ابوذر دلگير شده اى به خدا سوگند نمى خواسته ام نسبت به تو بدى و مخالفتى كنم بلكه خواسته ام كه حق ابوذر را ادا كنم، اما مروان، او بود كه اعتراض كرد و خواست مرا از انجام حق خداى عز و جل باز دارد و من او را بازداشتم و برگرداندم و اين در قبال كار او بود، اما آنچه از من درباره تو پيش آمد اين تو بودى كه مرا خشمگين كردى و خشم موجب آمد تا كارى كه نمى خواستم از من سرزند. آن گاه عثمان سخن آغاز كرد و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: آنچه از تو درباره من سرزده است به تو بخشيدم و آنچه درباره مروان بوده است همانا كه خداوندت بخشيده است و در موردى كه سوگند خوردى بدون ترديد تو نيكوكار راست گويى، اينك دستت را نزديك بياور. عثمان دست على را گرفت و بر سينه خود نهاد. و چون على (ع) برخاست و برفت قريش و بنى اميه به مروان گفتند: آيا بايد تو مردى باشى كه على براى تو جبهه گيرى كند و بر مركوبت تازيانه زند و صبر كنى و حال آنكه قبيله وائل در مورد پستان و دوشيدن ماده شترى يكديگر را و قبايل ذبيان و عبس در مورد زدن به چهره اسبى و اوس و خزرج در مورد يك جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 208 ريسمان يكديگر را نيست و نابود كردند و تو آنچه را كه على نسبت به تو انجام داد تحمل مى كنى؟ مروان گفت به خدا سوگند بر فرض كه بخواهم كارى انجام دهم قادر بر آن نيستم. و بدان آنچه كه بيشتر سيره نويسان و مورخان و نقل كنندگان اخبار بر آن اند اين است كه عثمان نخست ابوذر را به شام تبعيد كرد و پس از اينكه معاويه از او شكايت كرد او را به مدينه فرا خواند و چون در مدينه هم همان گونه كه در شام اعتراض مى كرد معترض شد او را به ربذه تبعيد كرد. اصل اين واقعه چنين است كه چون عثمان به مروان بن حكم و ديگران خزانه ها را بخشيد و زيد بن ثابت را هم به چيزى از آن مخصوص كرد، ابوذر ميان مردم و در كوچه ها و خيابانها مى گفت: كافران را به شكنجه دردناك مژده بده و صداى خود را بلند مى كرد و اين آيه را مى خواند «كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى كنند آنان را به شكنجه دردناك مژده بده». اين خبر را به عثمان مكرر گزارش دادند و او ساكت بود، عثمان پس از آن يكى از وابستگان و بردگان آزاد كرده خويش را پيش ابوذر فرستاد و گفت: از آنچه كه از تو به من گزارش رسيده است دست بدار. ابوذر گفت: آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خداوند متعال و عيب گرفتن بر كسى كه فرمان خداوند را رها كرده است منع مى كند به خدا سوگند كه اگر من با خشمگين شدن و ناخشنودى عثمان خداوند را راضى كنم براى من بهتر و دوست داشتنى تر از آن است كه با رضايت عثمان خدا را خشمگين سازم. اين پيام عثمان را سخت خشمگين ساخت و آن را در ذهن خود نگهداشت در عين حال خوددارى و شكيبايى كرد، تا آنكه روزى عثمان در حالى كه مردم گرد او بودند پرسيد: آيا براى امام رواست از اموال خدا چيزى را وام بگيرد و هرگاه بتواند پرداخت كند؟ كعب الاحبار گفت: مانعى براى اين كار نيست. ابوذر گفت: اى پسر دو يهودى، آيا دين ما را به ما مى آموزى؟ عثمان به ابوذر گفت: آزار تو نسبت به من و درافتادن تو با ياران من بسيار شده است. به شام برو. و او را از مدينه به شام تبعيد كرد. ابوذر كارهايى را كه معاويه انجام مى داد زشت مى شمرد. روزى معاويه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 209 براى او سيصد دينار فرستاد. ابوذر به فرستاده معاويه گفت: اگر اين پول به حساب مقررى خود من است كه امسال مرا از آن محروم كرديد مى پذيرم و اگر صله و بخشش است مرا به آن نيازى نيست، و آن را برگرداند. پس از آن معاويه كاخ سبز را در دمشق بنا نهاد. ابوذر به معاويه گفت: اگر اين كاخ را از مال خدا ساخته اى خيانت است و اگر از مال خودت باشد اسراف. او در شام مى گفت: به خدا سوگند، كارهايى پديد آمده است كه نمى شناسم و به خدا سوگند نه در كتاب خداوند است و نه در سنت پيامبر (ص). به خدا سوگند، همانا مى بينم چراغ حق خاموش مى شود و باطل زنده مى گردد و راستگو را مى بينم كه سخن او را تكذيب مى كنند و افراد را بدون پرهيزگارى برمى گزينند و چه نيكوكاران كه ديگران را بر آنان ترجيح داده اند. حبيب بن مسلمه فهرى به معاويه گفت: ابوذر شام را بر شما تباه خواهد كرد، مردم شام را درياب و اگر تو را به شام نيازى است چاره يى بينديش. شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب السفيانية از قول جلام بن جندل غفارى نقل مى كند كه مى گفته است: من غلام معاويه بودم و به روزگار عثمان بر قنسرين و عواصم گماشته شده بودم، روزى پيش معاويه آمدم تا درباره كارهاى خود از او بپرسم، ناگهان شنيدم فرياد زننده يى بر در كاخ معاويه فرياد مى كشد و مى گويد: اين قطار شتران رسيد كه آتش حمل مى كند خدايا كسانى را كه امر به معروف مى كنند و خود آن را انجام نمى دهند و كسانى را كه نهى از منكر مى كنند و خود آن را انجام مى دهند لعنت فرماى. موهاى بدن معاويه سيخ و رنگش دگرگون شد و گفت: اى جلام، آيا اين فرياد زننده را مى شناسى گفتم: هرگز گفت: چه كسى چاره ساز من از جندب بن جنادة است هر روز بر در كاخ مى آيد و همين سخنان را كه شنيدى با فرياد مى گويد. سپس گفت: ابوذر را پيش من آوريد. ابوذر را در حالى كه گروهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 210 او را مى كشيدند آوردند و چون برابر معاويه ايستاد، معاويه به او گفت: اى دشمن خدا و رسول خدا، هر روز پيش ما مى آيى و چنين مى كنى همانا كه اگر بدون اجازه امير المومنين عثمان مى توانستم مردى از اصحاب محمد را بكشم بدون ترديد تو را مى كشتم و اينك درباره تو اجازه خواهم گرفت. جلام مى گويد: دوست داشتم ابوذر را ببينم كه مردى از قوم من بود، به او نگريستم، مردى گندمگون و لاغر و داراى چهره استخوانى و خميده پشت ديدم. او روى به معاويه كرد و گفت: من دشمن خدا و رسولش نيستم بلكه تو و پدرت دو دشمن خدا و رسول خداييد، به ظاهر اسلام آورديد و كفر خود را نهان داشتيد و رسول خدا تو را لعنت كرده و چند بار بر تو نفرين كرده است كه سير نشوى و خود شنيدم رسول خدا (ص) مى فرمود: «هرگاه آن مرد چشم درشت فراخ گلو كه مى خورد و سير نمى شود بر امت والى شود بايد كه امت از او بر حذر باشد». معاويه گفت: من آن مرد نيستم. ابوذر گفت: نه، كه تو خود همان مردى، اين را رسول خدا (ص) به من خبر داده است و گاهى كه تو از كنار آن حضرت گذشتى شنيدم فرمود: «بار خدايا او را لعنت فرماى و جز با خاك سيرش مگردان» و هم از پيامبر (ص) شنيدم مى فرمود: «نشيمنگاه معاويه در دوزخ است». معاويه خنديد و به حبس ابوذر فرمان داد و درباره او به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ معاويه نوشت: جندب را بر چموش ترين و سركش ترين مركوب پيش من بفرست، او را با كسى روانه كن كه شب و روز او را بتازاند. معاويه ابوذر را بر ناقه يى پير كه جز پالانى نداشت سوار كرد و او را به مدينه رساندند در حالى كه گوشتهاى رانهايش از سختى راه ريخته بود. چون ابوذر به مدينه رسيد عثمان به او پيام داد هر جا كه مى خواهى برو. گفت: به مكه بروم؟ گفت: نه. گفت: به بيت المقدس بروم؟ عثمان گفت: نه. گفت: به يكى از دو شهر بروم؟ گفت: نه كه من خودم تو را به ربذه تبعيد مى كنم. عثمان ابوذر را آنجا تبعيد كرد و همواره همانجا بود تا درگذشت. در روايت واقدى آمده است كه چون ابوذر پيش عثمان آمد، عثمان براى او ترانه يى خواند كه چنين بود «خداوند چشم قين را روشن مدارد و هيچگاه زينتى به او ندهد و هرگاه روياروى مى شويم سلام و تحيت خشم و غضب است». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 211 ابوذر گفت: من براى خود هرگز نام «قين» را نمى شناسم. در روايت ديگرى آمده است كه عثمان نام ابوذر را مصغر كرد و گفت: «اى جنيدب خداى چشمت را روشن مدارد». ابوذر گفت: نامم جندب است وانگهى رسول خدا (ص) مرا «عبد الله» ناميده است و من براى خود همان نامى را كه پيامبر (ص) بر من نهاده است برگزيده ام. عثمان گفت: تو همانى كه مى پندارى ما گفته ايم دست خدا بسته است و خداوند فقير است و ما توانگرانيم؟ ابوذر گفت: اگر چنين اعتقادى نمى داشتيد اموال خدا را بر بندگانش انفاق مى كرديد، وانگهى من گواهى مى دهم از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: «چون پسران ابو العاص به سى مرد برسند اموال خدا را سرمايه و بندگان خدا را بردگان و دين خدا را وسيله تباهى قرار مى دهند». عثمان به كسانى كه حاضر بودند گفت: آيا اين را از رسول خدا شنيده ايد گفتند: نه. عثمان گفت: ابوذر، واى بر تو بر رسول خدا دروغ مى بندى ابوذر روى به حاضران كرد و گفت: آيا نمى دانيد كه من راست مى گويم؟ گفتند: به خدا سوگند نه. عثمان گفت: على را براى من فرا خوانيد و همينكه على آمد عثمان به ابوذر گفت: حديث خودت درباره پسران ابو العاص را براى على بيان كن. ابوذر آن را تكرار كرد. عثمان به على عليه السلام گفت: آيا حديث را از رسول خدا (ص) شنيده اى فرمود: نه، ولى بدون ترديد ابوذر راست مى گويد. عثمان گفت: از راستى او چگونه آگاهى فرمود: من خود از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: «آسمان بر سر كسى راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده است و زمين راستگوتر از او را بر پشت خود حمل نكرده است». كسانى كه حاضر بودند گفتند: همه ما اين حديث را از رسول خدا (ص) شنيده ايم. ابوذر گفت: من براى شما حديث مى كنم كه از پيامبر (ص) شنيده ام و شما مرا متهم مى كنيد، گمان نمى كردم چندان زندگى كنم كه از ياران و اصحاب محمد (ص) چنين بشنوم. واقدى در خبر ديگرى با اسناد خود از صهبان وابسته اسلمى ها نقل مى كند كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 212 مى گفته است: ابوذر را آن روز كه پيش عثمان آوردند ديدم، عثمان به او گفت: تو آنى كه چنين و چنان كردى ابوذر گفت: تو را نصيحت كردم پنداشتى خيانت مى ورزم، دوست تو را اندرز دادم همان گونه پنداشت. عثمان گفت: دروغ مى گويى كه تو فتنه انگيزى را دوست مى دارى و مى خواهى و شام را بر ما تباه كردى. ابوذر گفت: از روش دو دوست خود پيروى كن تا هيچ كس را بر تو جاى سخن نباشد. عثمان گفت: اى بى مادر، تو را با اين سخن چه كار است ابوذر گفت: به خدا سوگند، هيچ دليلى براى خودم جز امر به معروف و نهى از منكر ندارم. عثمان خشمگين شد و گفت: درباره اين پيرمرد دروغگو راهنمايى كنيد كه چه كنم: او را بزنم، به زندانش افكنم، بكشم يا از سرزمينهاى اسلامى تبعيدش كنم كه جماعت مسلمانان را پراكنده ساخته است. على عليه السلام كه حاضر بود فرمود: به تو همان راهنمايى را مى كنم كه مومن آل فرعون گفت «كه اگر دروغگو باشد دروغش بر عهده اوست و اگر راستگو باشد ممكن است بعضى از وعده ها كه مى دهد به شما برسد كه خداوند هر كس را دروغگو و مسرف باشد هدايت نمى كند»، عثمان به على پاسخى تند داد و على عليه السلام هم همان گونه پاسخ داد كه آن دو پاسخ را نمى آوريم كه در آن نكوهش است. واقدى گويد: پس از آن عثمان مردم را از نشست و برخاست و گفتگوى با ابوذر منع كرد و او مدتى را بدين گونه گذراند. سپس او را پيش عثمان آوردند و چون مقابل او ايستاد به عثمان گفت: اى واى بر تو، مگر تو رسول خدا (ص) و ابو بكر و عمر را نديده اى، آيا راه و روش تو چون راه و روش ايشان است همانا كه تو بر من ستمى چون ستمگران روا مى دارى. عثمان گفت: از پيش ما و سرزمينهاى ما بيرون شو. ابوذر گفت: آرى كه همسايگى تو براى من چه ناخوشايند است، بگو كجا بروم گفت: هر كجا كه مى خواهى. ابوذر گفت: به شام كه سرزمين جهاد است بروم عثمان گفت: من تو را از اين جهت كه شام را تباه كردى از آنجا باز گرفتم اينك تو را دوباره آنجا برگردانم ابوذر گفت: به عراق بروم گفت: نه كه اگر به عراق بروى پيش قومى مى روى كه بر رهبران و واليان شبهه مى كنند و طعنه مى زنند. ابوذر گفت: آيا به مصر بروم عثمان گفت: نه. ابوذر گفت: پس كجا بروم گفت: به صحرا. گفت: مى گويى پس از هجرت باز عرب صحرا نشين شوم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 213 گفت: آرى. ابوذر گفت: مى توانم به باديه نجد بروم عثمان گفت: نه، به خاور دور دور برو، از اين راه برو و از ربذة دورتر مرو. ابوذر به ربذه رفت. واقدى همچنين از مالك بن ابى الرجال از موسى بن ميسرة نقل مى كند كه ابو الاسود دوئلى مى گفته است: دوست مى داشتم ابوذر را ببينم و از او درباره سبب رفتنش به ربذه بپرسم، پيش او رفتم و گفتم: آيا به من خبر مى دهى كه از مدينه با ميل خودت بيرون رفتى يا مجبور بودى گفت: من كنار يكى از مرزهاى مسلمانان بودم و دفاع مى كردم به مدينه برگشتم، و گفتم جايگاه هجرت و محل ياران من است و از مدينه هم به اينجا آمدم كه مى بينى. سپس گفت: شبى به روزگار رسول خدا (ص) در مسجد مدينه خوابيده بودم كه پيامبر (ص) از كنارم گذشتند و با پاى خود به من زدند و فرمودند: نبينم كه در مسجد خفته باشى گفتم: پدر و مادرم فدايت باد خواب بر من غلبه كرد و چشمم برهم شد و در مسجد خوابيدم. فرمود: چه خواهى كرد هنگامى كه تو را از اين مسجد بيرون و تبعيد كنند گفتم: در آن حال به شام مى روم كه سرزمين مقدس و جايگاه جهاد است. فرمود: چه مى كنى اگر تو را از شام تبعيد كنند گفتم: به همين مسجد باز مى گردم. فرمود. اگر باز تو را از اين مسجد تبعيد كنند چه مى كنى گفتم: شمشيرم را برمى دارم و ايشان را با آن فرو مى كوبم. فرمود: آيا تو را به كارى به از اين راهنمايى كنم به هر كجا كشيدند با آنان برو و فرمانبردار و شنوا باش. شنيدم و اطاعت كردم و اينك هم مى شنوم و اطاعت مى كنم و به خدا سوگند عثمان در حالى كه نسبت به من بزهكار است خدا را ملاقات خواهد كرد. بدان كه ياران معتزلى ما كه خدايشان رحمت كناد، روايات بسيارى نقل كرده و آورده اند كه ابوذر به ميل و اختيار خود به ربذه تبعيد شده است. قاضى القضاة كه خدايش رحمت كناد، در كتاب المغنى از قول شيخ ما ابو على كه خداى او را رحمت كند، نقل مى كند كه مى گفته است: مردم درباره ابوذر اختلاف كرده اند و روايت شده است كه به ابوذر گفتند: آيا عثمان تو را مجبور به اقامت در ربذه كرده است گفته است: نه كه خودم همين جا را براى خويش برگزيدم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 214 همچنين ابو على نقل مى كند كه چون ابوذر در شام بود معاويه نامه يى به عثمان نوشت و از او شكايت كرد. عثمان به ابوذر نوشت به مدينه بيا و چون به مدينه آمد به او گفت: چه چيزى تو را وادار به رفتن به شام كرد گفت: من شنيدم رسول خدا (ص) مى فرمود «چون آبادى و ساختمانهاى مدينه به فلان جا رسيد از اين شهر بيرون شو» و بدين سبب از مدينه بيرون رفتم. عثمان پرسيد: پس از شام كدام سرزمين در نظرت دوست داشتنى تر است گفت: ربذه. عثمان گفت: همانجا برو. شيخ ابو على همچنين از زيد بن وهب نقل مى كند كه مى گفته است: هنگامى كه ابوذر در ربذه بود از او پرسيدم: چه چيز موجب آمد تا اينجا منزل كنى گفت: خبرت دهم كه در شام بودم و اين آيه و گفتار خداوند متعال را تذكر مى دادم كه «كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا نمى بخشند...» معاويه گفت: اين آيه در مورد اهل كتاب نازل شده است. گفتم: هم در مورد ماست و هم در مورد ايشان. معاويه در اين مورد به عثمان نامه نوشت و عثمان براى من نوشت به مدينه بيا. پيش او رفتم، مردم چنان پشت به من مى كردند كه گويى مرا نمى شناسند، از اين موضوع به عثمان شكايت بردم مرا مخير كرد و گفت: هر جا مى خواهى ساكن شو و من در ربذه ساكن شدم. ما مى گوييم: اين اخبار اگر هم روايت شده باشد به بسيارى و شهرت آن اخبار و روايات نيست. راه درست اين است كه براى ابراز حسن ظن و تراشيدن بهانه در مورد اين كار عثمان گفته شود كه او از بروز اختلاف ميان مسلمانان و فتنه و آشوب ترسيده و به گمانش رسيده است كه تبعيد ابوذر به ربذه براى ريشه كن كردن فتنه و قطع اميد كسانى كه هواى تفرقه افكنى دارند سودبخش تر است و او را به رعايت مصلحت تبعيد كرده است و اين كار براى امام جايز است. ياران معتزلى ما چنين مى گويند و اين به مكرمت اخلاقى هم سزاوارتر است كه شاعر چنين سروده است: «چون از دوستى براى تو لغزش سرزد خودت براى لغزش او چاره يى بينديش». البته ياران معتزلى ما چنين تأويلى را درباره كسى مى كنند كه امكان اين تأويل در موردش مانند عثمان فراهم باشد ولى در مورد كسانى كه نتوان بدينگونه تأويل كرد هر چند براى آنان حق مصاحبت قديم با پيامبر (ص) باشد چون معاويه و امثال او اين تأويل را روا نمى دارند كه براى افعال و احوال آنان هيچ تأويلى روا نيست و كارهاى آنان هيچ گونه اصلاح و علاجى نمى پذيرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom