خطبه ۱۱۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : کوتاهی نکردن در رسالت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيها ينصح أصحابه :
أَرْسَلَهُ دَاعِياً إِلَى الْحَقِّ وَ شَاهِداً عَلَى الْخَلْقِ، فَبَلَّغَ رِسَالاتِ رَبِّهِ غَيْرَ وَانٍ وَ لَا مُقَصِّرٍ، وَ جَاهَدَ فِي اللَّهِ أَعْدَاءَهُ غَيْرَ وَاهِنٍ وَ لَا مُعَذِّرٍ، إِمَامُ مَنِ اتَّقَى وَ بَصَرُ مَنِ اهْتَدَى.

وَانٍ : سستى كننده، مسامحه كننده.
وَاهِن : ضعيف.
الْمُعَذِّر : كسى كه عذر آورد و عذرش پذيرفته نباشد. 
وَانٍ : سستى كننده
واهِن : ضعف و ناتوانى نشان دهنده
مُعَذِّر : بهانه آور 
(اين خطبه در شهر كوفه در سال ۳۸ هجرى براى تشويق كوفيان به نبرد نهايى ايراد شد).
۱. ويژگى هاى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را فرستاد تا دعوت كننده به حق، و گواه اعمال خلق باشد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بدون سستى و كوتاهى، رسالت پروردگارش را رسانيد، و در راه خدا با دشمنانش بدون عذر تراشى جنگيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيشواى پرهيزكاران، و روشنى بخش چشم هدايت شدگان است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در ستايش پيغمبر اكرم و بيان بعضى از صفات آن بزرگوار):
 قسمت أول خطبه:
(1) خداوند متعال حضرت مصطفى را فرستاد كه خلائق را بسوى حقّ تعالى دعوت فرمايد، و بر طاعت و معصيت آنان (در قيامت) شاهد و گواه باشد،
(2) پس احكام پروردگارش را تبليغ نمود بدون هيچ گونه سستى (در انجام وظيفه) و يا تقصير و كوتاهى، و در راه خدا با دشمنان او جهاد كرده جنگيد بدون آنكه ضعف و ناتوانى بر او راه يابد و يا آنكه عذر و بهانه آورد،
(3) او است پيشواى پرهيزكاران و بيناى هدايت شدگان (كه راه راست را شناخته رستگارى مى طلبند).
 
او را فرستاد كه مردم را به راه حق دعوت كند و بر خلق گواه باشد. او رسالت پروردگارش به جاى آورد. نه در آن سستى كرد و نه كوتاهى. در راه خدا با دشمنان خدا جهاد كرد، بى آنكه ناتوانى نشان دهد يا عذر و بهانه اى بياورد. پيشواى هر كسى است كه پرهيزگارى گزيند و ديده بيناى هر كسى است كه هدايت يابد.
 
خداوند او (پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)) را فرستاد تا به سوى حق دعوت کند، و گواه بر اعمال خلق باشد، او بدون سستى به ابلاغ رسالت پروردگارش، پرداخت و هرگز کوتاهى نکرد، در راه خدا با دشمنان او بدون ضعف، جهاد کرد، و در اين راه هيچ عذر و بهانه اى نياورد، او پيشواى پرهيزگاران، و روشنى بخش چشم هدايت جويان است.
 
او را فرستاد تا حقّ را دعوت كننده راه باشد، و بر آفريدگان گواه باشد. او پيامهاى پروردگارش را رساند. نه سستى كرد و نه بازماند، و در راه خدا با دشمنان او جهاد كرد، نه ناتوان شد و نه عذرى آورد. پيشواى هر كه پرهيزگارى پيش گيرد، و ديده هر كه هدايت پذيرد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در اندرز به ياران:
خداوند پيامبر را دعوت كننده به سوى حق، و گواه بر خلق فرستاد. آن حضرت بدون سستى و تقصير تمام احكام پروردگارش را به مردم رساند، و بدون ضعف و عذر تراشى با دشمنان خدا جنگيد. وى پيشواى اهل تقوا، و ديده اهل هدايت بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 149-145 وَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وفيها ينصح اصحابه.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن ياران خودرا اندرز مى دهد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در حقيقت از چند بخش تشكيل شده است:در قسمت اوّل، توصيف بليغى از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و مجاهدتهاى گسترده آن حضرت در ابلاغ رسالت است.در بخش دوّم، مردم را مخاطب ساخته و به اندرز و نصيحت آنها مى پردازد، نصيحتى تكان دهنده و بيدارگر.در بخش سوّم، از اصحابش گله شديد دارد و آرزو مى كند كه خداوند ميان او و آنان جدايى بيفكند و او را به كسانى كه شايسته همنشينى او هستند، ملحق سازد.در چهارمين و آخرين بخش اين خطبه، با اشاراتى گويا از فتنه حجّاج خبر مى دهد و گوشه اى از جنايتهاى او را بر مى شمرد، شايد مردم بيدار شوند و با توبه به درگاه خداوند، و بازگشت به وحدت و ترك اختلافات و سستى ها جلوى جنايات او را بگيرند. او هرگز در جهاد کوتاهى نکرد:همان گونه که جمعى از شارحان «نهج البلاغه» تصريح کرده اند به نظر مى رسد اين خطبه بخشى از خطبه طولانى ترى بوده است که امام (عليه السلام) براى تشويق اصحابش به مسأله جهاد در برابر جنايتکاران شام بيان فرموده و خطراتى را که در صورت سستى و ترک جهاد در پيش دارند براى آنها بيان فرموده، و اتمام حجّت کرده است.در بخش اوّل اين خطبه، براى آماده کردن دل هاى مخاطبان خود اشاره اى به خدمات برجسته پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در طريق نشر اسلام، فرموده، تا به اهميّت اين ميراث بزرگ الهى آشنا شوند و در پاسدارى آن در برابر هجمات دشمنان اسلام بکوشند.نخست مى فرمايد : «خداوند او (پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)) را فرستاد تا (مردم را) به سوى حقّ دعوت کند و گواه بر اعمال خلق باشد» (أَرْسَلَهُ دَاعِياً إلَى الْحَقِّ وَشَاهِداً عَلَى الْخَلْقِ).در واقع، رسالت عظيم پيامبر (صلى الله عليه وآله) را در اين دو جمله خلاصه فرموده است; از يکسو دعوت به سوى حق، و ابلاغ فرمانهاى پروردگار و از سوى ديگر نظارت بر حسن اجراى آن.در اين که مراد از شاهد بودن پيامبر (صلى الله عليه وآله) در اين جا چيست ؟ بعضى گفته اند : مراد گواهى بر اعمال مردم يا گواهى بر پيامبران در روز قيامت است آن چنان که در قرآن آمده: « (فَکَيْفَ إذا جِئْنَا مِنْ کُلِّ أُمَّةِ بِشَهِيد وَجِئْنَا بِکَ عَلَى هَؤُلاَءِ شَهِيداً); چگونه خواهد بود آن روزى که از هر امّتى شاهد و گواهى (بر اعمال آنها) مى آوريم و تو را گواه آنان خواهيم آورد»(1).ولى ظاهر کلام امام (عليه السلام) نشان مى دهد که منظور از شاهد بودن، نظارت آن حضرت بر اعمال انسانها براى اجراى فرمانهاى الهى، در همين دنياست و به تعبير ديگر، کار آن حضرت، تنها ابلاغ دعوت حق نبود، بلکه نظارت بر اجراى آن نيز از وظايف آن حضرت بوده است و اين همان معنى امامت و ولايت تشريعى آن بزرگوار است.جمع ميان دو معنى نيز، مانعى ندارد که آن حضرت هم ناظر بر اعمال در اين جهان و هم گواه بر آن در جهان ديگر باشد.سپس در ادامه اين سخن به بيان اوصافى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) پرداخته و در عبارات کوتاهى شش وصف را بيان مى فرمايد، مى گويد : «او بدون سستى، به ابلاغ رسالت پروردگارش پرداخت و هرگز کوتاهى نکرد، و در راه خدا با دشمنان او بدون ضعف، جهاد کرد، و در اين راه هيچ عذر و بهانه اى نياورد. او پيشواى پرهيزگاران و روشنى بخش چشم هدايت جويان است» (فَبَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ غَيْرَ وَان(1) وَلاَ مُقَصِّر، وَجَاهَدَ فِي اللهِ أَعْدَاءَهُ غَيْرَ وَاهِن وَلاَ مُعَذِّر(2). إمَامُ مَنِ اتَّقَى، وَ بَصَرُ مَنِ اهْتَدَى).در اين عبارات کوتاه تمام ويژگيهايى که در يک رهبر شجاع و توانا لازم است ذکر شده است، سستى نکردن، کوتاهى ننمودن، جهاد قاطعانه داشتن، و عذر و بهانه نتراشيدن، و از سوى ديگر آن حضرت را پيشواى پرهيزگاران و سبب هدايت بينايان مى شمرد که افراد آلوده را از گرد خود دور مى کند و فاسدان و گمراهان غير قابل هدايت را، کنار مى زند.بسيارند کسانى که براى سرپوش گذاشتن بر تقصيرات و کوتاهى هاى خود عذر و بهانه هاى واهى مى تراشند ولى يک رهبر شجاع و مدير و مدبّر هرگز چنين نمى کند و به سراغ عذر و بهانه ها نمى رود.تعبيرات فوق در واقع اشاره اى است پر معنى به سستى و کوتاهى کردن مردم «کوفه» و ترک جهاد به معنى واقعى کلمه، و عذرتراشى ها و بهانه جويى ها براى فرار از زير بار مسئوليتها. امام (عليه السلام) به آنها گوشزد مى کند که پيامبر شما چنين نبود، چرا شما چنين هستيد؟!(4)* * *پی نوشت:1. نساء، آيه 41.2. «وان» از مادّه «ونى» (بر وزن وحى) به معنى ضعف و فتور گرفته شده و «وانى» به کسى مى گويند که در کارها سستى به خرج مى دهد.3. «معذّر» از مادّه «عذر» به کسى گفته مى شود که براى کارهاى خود عذر و بهانه هاى واهى مى آورد.4. سند خطبه: در اين خطبه اشاره اى به مسأله موضوع به قدرت رسيدن حجّاج در كوفه و جنايات وحشتناك او شده است و اين بخش از خطبه را گروه زيادى از مورخان و محدثان نقل كرده اند از جمله ابن عبدربّه در عقد الفريد و مسعودى در مروج الذهب و ازهرى در تهذيب اللغة و ابن الفقيه در كتاب البلدان و ابن اثير در نهايه و ديلمى در كتاب ارشاد (مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 259 و 260). 
شرح علامه جعفریدر اندرز به ياران:«ارسله داعيا الي الحق و شاهدا علي الخلق» (خداوند سبحان پيامبر را براي دعوت بسوي حق و شاهد بر خلق فرستاد).رسالت پيامبر دعوت بر حق بود نه دعوت به امور باطل و نه دعوت به امور مشتبه و ابهام‌انگيز:پيامبر مردم را به آن اموري كه خود بالضروره براي تحصيل آنها نهايت كوشش را داشتند و زندگي طبيعي آنان بدون آن امور امكان‌پذير نبود، دعوت نمي‌كرد. پيامبر مردم را به سوي خود نيز دعوت نمي‌فرمود كه آنان را دور خود جمع كند و براي تاختن در ميدان مراد اين دنياي زودگذر مركبي بدست بياورد. اگر مقصود آن برگزيده‌ي خدا اينگونه مسائل بود، بزرگان عرب در آن زمان عموما و بزرگان قريش خصوصا اين مركب و ميدان را براي او آماده مي‌كردند مشروط به اينكه كاري با عقائد و فرهنگ جامد و تقليدي و اموال و اعتبارات دنيوي آنان نداشته باشد و ميدانيم كه اين مقصود بدون در حدود 80 جنگ و دفاع و سختي‌هاي مهلك و گرفتاريهاي شعب ابيطالب و از دست دادن محبوبترين ياران حاصل مي‌گشت، ولي ما ديديم كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با توجه به تكليف «فاستقم كما امرت» (همانگونه كه مامور شده‌اي استقامت نما) «فاصدع بما تومر» (آنچه را كه مامور به ابلاغش شده‌اي با صراحت كامل اعلان كن) بدون كمترين پروا از هرگونه محروميتها و تهمتها و توهين‌ها و حتي بدون كمترين هراس از مرگ خود و نزديكترين پيوستگان و يارانت حركت كن. آن پيامبر بزرگوار مطابق آيات قرآني و منابع حديثي و تاريخي كمترين سستي و قصور در ابلاغ رسالت ننموده و تا آخرين لحظات زندگي مباركش تكليف ابلاغ رسالت را با كمال جديت امتثال نمود.اين مطلب را هم در اينجا يادآور ميشويم كه آن حالات روحاني بي‌نظير و آن اخلاق عظيم كه قرآن وجود آنرا در پيامبر اكرم بما خبرمي‌دهد: و انك لعلي خلق عظيم (و قطعا تو داراي اخلاق باعظمت هستي) و آن اراده و تصميم و جديت كه در همه‌ي لحظات زندگي- در گفتار و كردار آن بزرگوار ديده شده است. و آن عبادات شبانگاهي بدون اعتقاد و ايمان باين كه دعوت او از حق و بر حق و به سوي حق است، امكان‌پذير ميباشد.****«فبلغ رسالات ربه غير وان و لا مقصر، و جاهد في الله اعدائه غير واهن و لا معذر. امام من اتقي و بصر من اهتدي» (آن برگزيده محبوب رسالتهايي را كه از پروردگارش گرفته بود بدون ضعف و تقصير به مردم تبليغ فرموده و در راه خدا با دشمنان خدا بدون سستي و عذرخواهي غير موجه جهاد نمود. تلاش و تكاپوي شديد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در تعليم و تربيت انسانها و به فعليت رساندن استعدادهاي تكاملي خويشتن باضافه‌ي كوششهائي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم پيش از دوران بعثت با كمال خلوص در تكاليف الهي خود انجام داده است كه در تحصيل آمادگي براي حمل بار سنگين رسالت موثر بوده است، پس از رسيدن به آن مقام والا لحظه‌اي از تلاش و تكاپو فروگذاري نفرموده است. اين كوششها و تلاشها بطور كلي در دو قسمت انجام گرفته است:قسمت يكم- در راه به فعليت رساندن استعدادهاي تكاملي خود بوده است. اگر چه اين قسمت شامل انجام دادن هرگونه تكليف فردي و اجتماعي مي‌گردد، ولي آنچه بطور مستقيم موجب ارتباط او با معبود يگانه‌اش بوده است، عبادات شخصي بود كه با يك صفا و خلوص و جديت فوق‌العاده بجاي مي‌آورده است. دلائل اين قسمت از انجام تكاليف، باضافه‌ي منابع حديثي در آيات قرآني فراوان آمده است. از آنجمله:1- طه. ما انزلنا عليك القرآن لتشقي (طه و ما قرآن را براي تو نازل نكرديم كه خود را به مشقت بيندازي) تفاسير معروف شيعه و سني اتفاق نظر دارند كه اين آيه براي جلوگيري پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از عبادتهاي مشقت بار نازل شده است.2- يا ايها المزمل. قم الليل الا قليلا. نصفه او انقص منه قليلا. او زد عليه و رتل القرآن ترتيلا. انا سنلقي عليك قولا ثقيلا. ان ناشئه الليل هي اشد وطأ و اقوم قيلا. ان لك في النهار سبحا طويلا (اي پيچيده در لباسش، شب را (براي عبادت) برخيز مگر اندكي- نيمي از شب با كمي از نيم شب را. يا مقداري به نيمي از شب بيفزا و قرآن را خوب تلاوت كن. ما بزودي سخني سنگين براي تو القاء خواهيم كرد. (قرآن را كه سخني است الهي و بسيار سنگين و باعظمت كه قطعا به صفاي دروني بسيار عالي نيازمند است و اين صفاي دروني بدون شب بيداري‌ها و عبادتهاي شبانگاهي حاصل نخواهد گشت) قطعي است حادثه‌ي (معنوي و روحاني) شبانگاهي بيشتر عامل ثبات قدم و بيان صحيح‌تر ميباشد، (باز) براي تست در هنگام روز تسبيح طولاني).3- و من الليل فتهجد به نافله لك عسي ان يبعثك ربك مقاما محمودا (و مقداري از شب را براي عبادت بيدار باش، اين عبادت شبانگاهي براي تو تكليف مخصوصي است (غير از ديگر مسلمين) باشد كه پروردگار تو ترا بمقامي پسنديده و والا برانگيزد.)قسمت دوم- كوشش و تلاش و تحمل در راه ابلاغ رسالت الهي كه به او واگذار شده بود. مقداري منابع قرآني اين قسمت بقرار زير است:يك- صبر و تحمل شدائد در راه ابلاغ رسالت فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرسل … (صبر كن براي ابلاغ رسالت همانگونه كه رسولان اولواالعزم صبر كردند).تبصره: در تفسير كلمه اولواالعزم اختلاف نظري ميان مفسران وجود دارد. سه احتمال در معناي عزم داده شده است: احتمال يكم بمعناي صبر و شكيبايي است. احتمال دوم بمعناي وفاء به عهدي است كه خداوند از انبياء عليهم‌السلام گرفته است. احتمال سوم حكم و شريعت كلي است. اين معني در رواياتي كه از ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام وارد شده است، متعين است. اين رسولان اولواالعزم در روايات مزبور پنج نفرند كه عبارتند از حضرت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين. دليلي كه بر انحصار اولواالعزم در پنج بزرگوار فوق آورده شده است، آيه‌ايست كه مي‌فرمايد:1- شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذين اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي … (خداوند متعال براي (شما تشريع فرموده است از دين آنچه را كه به نوح توصيه نموده و آنچه كه به تو وحي كرديم و آنچه كه به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه كرديم … )2- و اتبع ما يوحي اليك و اصبر حتي يحكم الله و هو خير الحاكمين (و پيروي كن از آنچه بتو وحي ميشود و صبر كن تا آنگاه كه خدا حكم كند و او است بهترين حكم‌كنندگان)3- و اصبر و ما صبرك الا بالله و لا تحزن عليهم (و صبر كن و نيست صبر تو مگر بياري خدا (در راه خدا) و براي وضع آنان اندوه مخور)4- و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدواه و العشي … (به صبر وادار كن نفس خود را با مردمي كه پروردگارشان را در صبحگاه و شامگاه مي‌خوانند).دو- اندوه و حسرت خوردن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم درباره‌ي جهل و دوري مردم زمان خود از رشد و كمال انساني و بي‌اعتنايي آنان به رسالت انسان‌ساز آن بزرگواران و علاقه‌ي شديدي كه به ادامه‌ي جاهليت نشان ميدادند. و از آنجمله:افمن زين له سوء عمله فرآه حسنا فان الله يضل من يشاء و يهدي من يشاء فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون (آيا كسي كه عمل (ناشايستش) براي او آراسته و آنرا زيبا مي‌بيند (بهتر است يا كسي كه اعمال صالحه انجام مي‌دهد) خداوند متعال گمراه مي‌كند كسي را كه مشيتش به آن متعلق شود و به همين ترتيب هدايت مي‌كند كسي را كه بخواهد، پس جان تو حسرتها درباره‌ي گمراهي آنان از كالبد بدن بدر نرود (خود را براي تبهكاريهاي آنان مكش) خداوند متعال مي‌داند آنچه را كه عملمي‌كنند.)تبصره: در بعضي از مباحث اين مجلدات اشاره‌اي به تفسير تعلق مشيت خداوندي بر هدايت و ضلالت مردم نموده‌ايم مناسب مي‌بينيم كه در اين مبحث نيز بطور مختصر مطلبي را بيان نمائيم. تفاوت مابين اراده و مشيت خداوند در اين است كه منشاء و يا انگيزه‌ي اراده‌ي خداوندي، حكمت بالغه‌ي آن مقام شامخ است كه عالم هستي و جريانات موجود در آنرا بوجود آورده است. ولي مشيت خداوندي چه در صيغه‌ي شاء و چه در صيغه‌ي يشاء عبارتست از اراده‌اي كه ناشي از بوجود آمدن مقدمه يا مقدمات اختياري بوسيله خود انسانها.بعنوان مثال در مثلي كه خداوند متعال در قرآن درباره‌ي دو نفر صاحب باغ آورده كه يكي از آندو كافر و ديگر مومن است، آن صاحب باغ كه كافر است وارد باغ خود مي‌شود «و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا. و ما اظن الساعه قائمه و لئن رددت الي ربي لاجدن خيرا منها منقلبا» آن كافر داخل در باغ خود شد در حاليكه (به جهت تكبر) بخود ظلم كرده بود، گفت: گمان نمي‌برم هرگز اين باغ من از بين برود و من گمان نمي‌كنم قيامتي برپا شود (كه اين باغ من رو به فنا برود و اگر چنين شد و قيامتي قائم شد) و من بسوي پروردگارم برگشتم، بهتر از آن را در موقعيت وصول به سرنوشت نهائي دريافت خواهم كرد) قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذي خلقك من تراب ثم من نطفه ثم سواك رجلا. لكنا هو الله ربي و لا اشرك بربي احدا. و لولا اذ دخلت جنتك قلت ما شاء الله لا قوه الا بالله … (رفيقش در حاليكه با او گفتگو مي‌كرد به او گفت: آيا به آن خدائي كفر مي‌ورزي كه ترا از خاك و سپس از نطفه آفريد و سپس ترا به خلقت مردي رسانده است. اما (اعتقاد ما چنين است) آن خداوند است كه پروردگار من است و من هيچ احدي را به پروردگار خود شريك قرار نمي‌دهم. آيا بهتر نبود كه وقتي كه داخل باغت شدي بگوئي: اينست آنچه خدا خواسته است (مشيت او بوجود آورده است (مشيت او بوجود آورده است) و هيچ قوه‌اي نيست مگر به سببيت خدا.)در اين آيه‌ي شريفه مي‌بينيم كه خداوند بوجود آمدن باغ بوسيله‌ي درختان و زراعت را به مشيت خداوندي نسبت مي‌دهد با اينكه قطعا صاحب باغ زحمتها كشيده و كوششها نموده و آن محل را بصورت باغ درآورده يا باغ بودن آن را ادامه داده است.پس مي‌بينيم مشيت خداوندي بر اجراي قوانين هستي بر طبق اعمال اختياري انسانها بجريان افتاده است. ان الله لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها فاما الذين آمنو فيعلمون انه الحق من ربهم و اما الذين كفروا فيقولون ماذا اراد الله بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين. (خداوند از اينكه مثلي از مگس و بالاتر از آن (را براي هدايت مردم) بياورد، شرم نمي‌كند. پس كساني كه ايمان آورده‌اند ميدانند كه اين مثل حق از طرف پروردگار آنان مي‌باشد و اما كساني كه كفر ورزيده‌اند مي‌گويند مقصود خدا از اين مثل چيست كه اشخاص فراواني را گمراه و عده‌ي فراواني را هدايت مينمايد (و خداوند متعال) گمراه نمي‌كند مگر كساني را كه (باختيار خود) منحرف مي‌شوند).سه- غصه و اندوه فراواني كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بجهت مقاومت تبهكاران در برابر رسالت آن بزرگوار و عدم پذيرش عوامل رشد و كمال تحمل مي‌فرمودند. آيات مربوط به اين مسئله فراوان است. از آن جمله :1- و قال الذين كفروا اءذا كنا ترابا و آباوناء انا لمخرجون. لقد وعدنا هذا نحن و آباونا من قبل ان هذا الا اساطير الاولين. قل سيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبه المجرمين. و لا تحزن عليهم و لا تكن في ضيق مما تمكرون (و آنانكه كفر ورزيدند، گفتند آيا پس از آنكه ما و پدران ما خاك شديم از آن خاك بيرون خواهيم آمد. براي ما و پدران ما پيش از اين، همين وعده داده شده بود، نيست اين مدعا مگر افسانه‌هاي گذشتگان به آنان بگو در روي زمين به سير و تحقيق بپردازيد و بنگريد كه عاقبت كار گنهكاران بكجا رسيد. و براي آنان اندوهگين مباش و از مكرهاي آنان خود را در تنگناي قرار مده).2- و لا يحزنك الذين يسارعون في الكفر … (و اندوهگين نسازد ترا كساني كه براي كفر ورزيدن شتاب مي‌كنند) نتيجه اين تلاش‌ها و تكاپوها بود كه به مقام بسيار والائي از پيشوايان مطلق براي مردمي كه تقوي مي‌ورزند نائل آمد و وسيله‌ي بينائي براي انسانهايي گشت كه راه هدايت را پيش گرفته‌اند، همانگونه كه خداوند سبحان مقام امامت را به حضرت ابراهيم خليل پس از آنكه با تلاش و تحمل سخت ترين شدائد در برآمدن از عهده‌ي آزمايشات سخت عنايت فرمود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بدان اوصافى را كه امام (ع) براى پيامبر اكرم (ص) بيان فرموده روشن است، و ما در باره صفات آن حضرت پيش از اين بارها سخن گفته ايم. دليل اين كه آن بزرگوار پيشواى پرهيزگاران مى باشد آن است كه اين گروه در نحوه سلوك راه خدا كه همان تقواست به آن حضرت تأسّى و اقتدا دارند.امام (ع) واژه بصر (چشم) را براى پيامبر گرامى (ص) استعاره فرموده است و مناسبت تشبيه آن است كه رسول اكرم (ص) سبب هدايت خلق به راه رشد و صواب مى باشد همچنان كه چشم سبب رهنمونى انسان در سپردن راه است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 90 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الخامسة عشر من المختار فى باب الخطب:أرسله داعيا إلى الحقّ، و شاهدا على الخلق، فبلّغ رسالات ربّه غير وان و لا مقصّر، و جاهد في اللّه أعدائه غير واهن و لا معذّر، إمام من اتّقى، و بصر من اهتدى.اللغة:(الواني) الفاتر الكال و (المعذّر) بالتّثقيل الذي يعتذر من تقصيره بغير عذر كما قال تعالى: و جاء المعذّرون من الأعراب.الاعراب:داعيا و شاهدا و غير وان و غير واهن، منصوبات على الحال، و امام خبر محذوف المبتدأ، و كلّ منصوب على المفعول و الفاعل نفسه.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة على ما يستفاد من شرح البحراني ملتقطة من خطبة طويلة خطب عليه السّلام بها في الكوفة لاستنهاض أصحابه إلى حرب الشام و ما ظفرت بعد على تمامها، (و ما أورده السيّد (ره) منها في الكتاب يدور على فصلين:الاول) في ذكر ممادح النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ذكر بعض أوصافه الجميلة و نعوته الجليلة، و هو قوله (أرسله داعيا إلى الحقّ) بالحكمة و الموعظة الحسنة (و شاهدا على الخلق) يوم القيامة كما قال تعالى: «وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ» فقد فسر الشّاهد بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و المشهود بيوم القيامة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 93 أمّا الأوّل فلقوله تعالى: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً» و أمّا الثّاني فلقوله تعالى: «وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ».و قد تقدّم تحقيق هذه الشّهادة بما لا مزيد عليه في شرح الخطبة الحادية و السّبعين فتذكّر. (فبلّغ رسالات ربّه) سبحانه (غيروان) في الابلاغ (و لا مقصّر) في الانذار (و جاهد في اللّه) تعالى (أعدائه غير واهن) في الجهاد (و لا معذّر) من قتال الانجاد و هو (امام من اتّقى) لأنّه قدوة المتّقين في كيفيّة سلوك سبيل التّقوى و الصّلاح (و بصر من اهتدى) لأنّه نور المتهدين في المسير إلى طريق الخير و الفلاح كما يهتدي بالبصيرة إلى سبيل الرشاد و يسلك بها نحو القصد و السّداد يهتدى بالبصر إلى الجادّة الوسطى و الطريق المستقيم.الترجمة:از جمله خطب بليغه آن بزرگوار و امام أبرار است در نعت حضرت خاتم الأنبياء و مذمت أهل كوفه بجهة سنگيني از جهاد أعداء و اعلام ايشان بفتنه حجّاج بي ايمان چنانچه فرمود كه:فرو فرستاد خداوند آفريدگار رسول مختار را در حالتى كه خواننده بود مردمان را بسوى حق، و گواه بود بر خلق، پس رسانيد پيغامهاى پروردگار خود را در حالتى كه سستى ننمود در أداء پيغام، و تقصير كننده نبود در تبليغ أحكام، و جهاد كرد در راه خداى متعال با أعداء ربّ ذو الجلال در حالتى كه سست نبود در قتال، و عذر خواهى نكرد بعذر ناموجه از مقاتله ابطال پيشواى صاحبان تقوى است، و بينائى طالبان هدايت.  
بخش ۲ : نکوهش یاران نافرمان [منبع]

و مِنها :
وَ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ مِمَّا طُوِيَ عَنْكُمْ غَيْبُهُ، إذاً لَخَرَجْتُمْ إِلَى الصُّعُدَاتِ تَبْكُونَ عَلَى أَعْمَالِكُمْ وَ تَلْتَدِمُونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَرَكْتُمْ أَمْوَالَكُمْ لَا حَارِسَ لَهَا وَ لَا خَالِفَ عَلَيْهَا وَ لَهَمَّتْ كُلَّ امْرِئٍ مِنْكُمْ نَفْسُهُ لَا يَلْتَفِتُ إِلَى غَيْرِهَا، وَ لَكِنَّكُمْ نَسِيتُمْ مَا ذُكِّرْتُمْ وَ أَمِنْتُمْ مَا حُذِّرْتُمْ، فَتَاهَ عَنْكُمْ رَأْيُكُمْ وَ تَشَتَّتَ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ؛ وَ لَوَدِدْتُ أَنَّ اللَّهَ فَرَّقَ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أَلْحَقَنِي بِمَنْ هُوَ أَحَقُّ بِي مِنْكُمْ قَوْمٌ وَ اللَّهِ مَيَامِينُ الرَّأْيِ مَرَاجِيحُ الْحِلْمِ مَقَاوِيلُ بِالْحَقِّ مَتَارِيكُ لِلْبَغْيِ، مَضَوْا قُدُماً عَلَى الطَّرِيقَةِ وَ أَوْجَفُوا عَلَى الْمَحَجَّةِ، فَظَفِرُوا بِالْعُقْبَى الدَّائِمَةِ وَ الْكَرَامَةِ الْبَارِدَةِ.

الصُّعُدَات : جمع «صعيد»، راهها، يعنى از شدت ترس خانه هاى خود را رها كرده و در مسيرها براه مى افتادند.
تَلْتَدِمُون : (مانند زنان مصيبت ديده) به سينه و صورت مى زديد.
الخَالِف : جانشين.
هَمَّتْ : مشغول كرد، محزون كرد.
مَيَامِين : جمع «ميمون»، مبارك.
مَرَاجِيح : با وقار، سنگين، وزين.
مَقَاوِيل : جمع «مقوال»، خوش گفتار.
مَتَارِيك : جمع «متراك»، ترك كنندگان.
قُدُماً : پيشتازانه.
اوْجَفُوا : بسرعت رفتند، الوَجِيف، نوعى از حركت اسب و شتر است.
الْمَحَجَّة : راه مستقيم. 
صُعُدات : راهها، خاكها
تَلتَدِمون : از التدام : موقع مصيبت بسينه زدن
خالِف : نائب و جانشين
حارِس : حافظ و نگهبان
تَاهَ : حيران و غائب شد
مَيامين : جمع مَيمون : مبارك و خوش يمن
مَراجيح : وزين و سنگين
مَقاويل : بسيار گوينده
مَتاريك : بسيار ترك كننده، جمع متراك
أوجَفوا : اسب دوانيدند (بسرعت رفتند)
بارِدَة : خنك و گوارا 
(و از همين خطبه است).
۲. اندرز ياران:
مردم اگر شما همانند من از آنچه بر شما پنهان است با خبر بوديد، از خانه ها كوچ مى كرديد، در بيابان ها سرگردان مى شديد، و بر كردارتان اشك مى ريختيد و چونان زنان مصيبت ديده بر سر و سينه مى زديد سرمايه خود را بدون نگهبان و جانشين رها مى كرديد و هر كدام از شما تنها به كار خود مى پرداختيد، و به ديگرى توجّهى نداشتيد. افسوس، آنچه را به شما تذّكر دادند فراموش كرديد، و از آنچه شما را ترساندند، ايمن گشتيد گويا عقل از سرتان پريده، و كارهاى شما آشفته شده است.
۳. تعريف يارانى كه به شهادت رسيدند:
به خدا سوگند، دوست داشتم كه خدا ميان من و شما جدايى اندازد، و مرا به كسى كه نسبت به من سزاوارتر است ملحق فرمايد. به خدا سوگند، آنان مردمى بودند، نيك انديش، ترجيح دهنده بردبارى، گويندگان حق، و ترك كنندگان ستم. پيش از ما به راه راست قدم گذاشته و شتابان رفتند و در به دست آوردن زندگى جاويدان آخرت و كرامت گوارا، پيروز شدند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (كه از پيدايش حجّاج ابن يوسف و تسلّط و ستم او بر اهل كوفه خبر داده، و آنان را از نتيجه كردار زشتشان آگاه ساخته مى فرمايد):
(4) اگر بدانيد آنچه من مى دانم از نهان آنچه بر شما آشكار نيست (فتنه حجّاج) هر آينه (از خانه هاى خودتان و خوابيدن بر بالين چشم پوشيده) بسوى خاكها (بيابانها) مى رويد (از اضطراب و نگرانى زندگانى در بيابانها را بر شهرها ترجيح مى دهيد، و) بر كرده هاى (زشت) خويش (پيروى نكردن از دستور امام خود كه به ستم و خونريزى حجّاج منتهى خواهد شد) گريه مى كنيد، و چون زنهاى فرزند مرده لطمه به سينه و رو مى زنيد، و اموال خود را بى نگهبان و بدون سرپرست رها مى نماييد،
(5) و هر مردى از شما چنان بخود گرفتار و بيچاره است كه بديگرى متوجّه نمى باشد، ولى (اكنون آسوده نشسته نگران نيستيد، چون آنچه من مى دانم نمى دانيد، و) پند و اندرزى كه بشما داده اند (امريّه رسول اكرم در باره اطاعت و پيروى از امام) فراموش كرديد، و از آنچه شما را بر حذر داشته اند (كه بر اثر رفتار ناپسنديده خلفاء جور و ستمگر بالأخره بر شما مسلّط خواهند شد) ايمن گشتيد، پس رأى و انديشه شما سر در گم و كارتان پراكنده و درهم گرديد (در امور زندگانى نمى دانيد چگونه رفتار نمائيد، و بپاى خود ميان آتش فتنه و فساد رفته و دشمن را بر خويش مسلّط خواهيد نمود)
(6) و (چون اين رويّه شما ننگ آور است) دوست دارم كه خدا ميان من و شما را جدائى افكنده و مرا بكسيكه سزاوارتر است از شما بمن (حضرت رسول و حمزه و جعفر و آنهائى كه زير بار ظلم و جور نرفتند) ملحق گرداند
(7) (زيرا آنان): بخدا سوگند مردمانى بودند داراى رأى و انديشه هاى پسنديده و حلم و بردبارى بسيار، و گفتار بحقّ و راست كه ظلم و ستم روا نمى داشتند (در راه گمراهى قدم نمى نهادند)
(8) بر راه راست رفتند در حالت سبقت و پيشى گرفتن، و بر راه روشن (هدايت و رستگارى) شتافتند، پس بآخرت جاويدان و بعيش و خوشى نيكو و گوارا دست يافتند (بهشت نصيب آنان گشت).
 
و از اين خطبه:
اگر مى دانستيد چيزى را كه من مى دانم و غيب آن بر شما پوشيده است، سر به صحرا مى گذاشتيد و بر اعمال خود مى گريستيد، و بر سر و سينه خود مى زديد و اموالتان را رها مى كرديد و مى رفتيد، بى آنكه، نگهبانى يا كسى از سوى خود بر آن بگماريد و هر كس در انديشه خويش مى بود و به ديگرى نمى پرداخت.
ولى هر اندرز كه شما را داده بودند از ياد برديد و از هر چه شما را بر حذر داشته بودند، خود را ايمن يافتيد. پس، فكرتان سرگشته و كارتان پريشان گرديد. دوست دارم، كه خدا ميان من و شما جدايى افكند و مرا به كسانى ملحق سازد كه از شما به من سزاوارترند.
به خدا سوگند، كه مردمى بودند با انديشه هايى خجسته و نيكو و بردبارى بسيار كه سخن حق مى گفتند و از ستمگرى گريزان بودند. در راه راست پيش مى رفتند و طريق روشن را بشتاب مى سپردند. پس به جهان جاويد و نعمت گواراى خداوندى دست يافتند.
 
اگر شما همانند من از آنچه پنهان است خبر داشتيد (و آينده تاريک خودرا مى ديديد) از خانه ها بيرون آمده سر به بيابان مى گذاشتيد، بر اعمال خويش گريه مى کرديد، و بر سر و صورت مى زديد، و اموال خودرا بدون نگهبان و بى آن که کسى را جانشين خود در آن قرار دهيد رها مى ساختيد، هر يک از شما (از شدت وحشت) تنها به خود مى پرداخت و به ديگرى توجه نداشت ولى (متأسفانه) تذکراتى را که به شما داده شده فراموش کرده ايد، و از آنچه بر حذر داشته شده ايد، ايمن گشته ايد، در نتيجه عقلتان گمراه و سرگردان شده، و امورتان پراکنده گشته.
(به خدا سوگند) دوست داشتم که خدا ميان من و شما جدايى مى افکند و مرا به کسى که نسبت به من از شما سزاوارتر و شايسته است ملحق مى ساخت، همان قومى که ـ به خدا سوگندـ افکارشان خجسته و پربار و صاحب علم و دانش بودند، همان ها که به حق سخن مى گفتند، و ظلم و ستم را ترک مى کردند آنها که از پيش، در طريق هدايت گام نهادند و در راه روشن، به سرعت پيش رفتند در نتيجه به سعادت جاويدان و زندگى گوارا و پر ارزش دست يافتند.
 
از اين خطبه است:
اگر آنچه من مى دانم -و غيب آن بر شما پوشيده است- مى دانستيد، به بيابانها بيرون مى شديد، و بر كرده هاى خويش مى گريستيد. به سر و سينه مى زديد، و مالهاى خود را بى نگهبان وامى گذاشتيد، و كسى را بر آن نمى گماشتيد، و هر يك كار خود را مى ساخت و به ديگرى نمى پرداخت.
ليكن آنچه را فراياد شما آوردند، به فراموشى سپرديد، و از آنچه تان ترساندند خود را ايمن ديديد. پس انديشه درست از سرتان رفته است، و كارها بر شما آشفته.
به خدا، دوست داشتم خدا ميان من و شما جدايى اندازد، و مرا بدان كه از شما به من سزاوارتر است ملحق سازد.
به خدا كه، مردمى بودند: مبارك رأى، آراسته به بردبارى، راست گفتار، وانهنده ستم و زشتكارى. پيش افتادند، و راه راست را گرفتند، و در آن راه، شتابان رفتند. پس پيروز شدند به نعمت جاودان، و كرامت گوارا و رايگان.
 
از اين خطبه است:
از امورى كه بر شما پنهان است آنچه را كه من مى دانم اگر شما مى دانستيد سر به بيابان گذاشته، بر كرده هايتان مى گريستيد، و همچون زنان داغديده بر سر و سينه مى كوبيديد، و اموال خود را بدون نگهبان و سر پرست رها مى كرديد، و هر كس در بند خود مى شد و به ديگران توجه نمى كرد.
ولى تذكّراتى كه به شما داده اند فراموش كرده ايد، و نسبت به آنچه شما را ترسانده اند خود را ايمن مى دانيد، پس رأى شما سرگشته، و كارتان بى سر و سامان شده.
هر آينه دوست دارم خداوند بين من و شما جدايى افكند، و مرا به كسى كه نسبت به من از شما سزاوارتر است ملحق كند، همان مردمى كه به خدا قسم داراى رأى ميمون و پسنديده، و بردبارى زياد، و گويندگان حق، و تارك ستم و تجاوز، و پيشروان راه حق، و شتابنده به مسير هدايت بودند، كه به نعمت جاويد دنياى ديگر رستگار شدند، و به كرامت گواراى آن شتاب ورزيدند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 157-152 آينده تاريکى در انتظار شماست:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، به همه کسانى که در جهاد با دشمن غدّار و مکّار، سستى نشان مى دهند و با عذرتراشى ها، شانه از زير بار مسئوليت تهى مى کنند هشدار مى دهد که آينده اى بسيار تاريک، در پيش داريد، آينده اى که دشمن در آن بر شما مسلّط مى شود و چنان ضربات خودرا بى رحمانه بر پيکر شما وارد مى کند که عقل و هوش را از دست خواهيد داد مى فرمايد :«اگر شما همانند من، از آنچه پنهان است خبر داشتيد (و آينده سياه و ظلمانى خودرا مى ديديد) از خانه ها بيرون آمده، سر به بيابان مى گذاشتيد، بر اعمال خويش گريه مى کرديد و بر سر و صورت مى زديد !» (وَلَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ مِمَّا طُوِيَ(1) عَنْکُمْ غَيْبُهُ، إذاً لَخَرَجْتُمْ إلَى الصُّعُدَاتِ(2) تَبْکُونَ عَلَى أَعْمَالِکُمْ، وَتَلْتَدِمُونَ(3) عَلَى أَنْفُسِکُمْ).وبه اين نيز قناعت نمى کرديد، بلکه «اموال خودرا بدون نگهبان وبى آن که کسى را جانشين خود در آن قرار دهيد رها مى کرديد، هر يک از شما (از شدت وحشت) تنها به خود مى پرداخت و به ديگرى توجّه نداشت !» (وَلَتَرَکْتُمْ أَمْوَالَکُمْ لاَ حَارِسَ لَهَا وَلاَ خالِفَ(4) عَلَيْهَا، وَلَهَمَّتْ کُلَّ امْرِىء مِنْکُمْ نَفَسُهُ، لاَ يَلْتَفِتُ إلَى غَيْرِهَا).اين تعبيرات، حال کسى را مجسّم مى کند، که گرفتار مصايب عظيمى شده، به گونه اى که همه چيز را جز نجات جان خويش، فراموش کرده است، سر به بيابان نهاده و پيوسته بر سر وصورت مى زند، اشک مى ريزد، و فرياد مى کشد، اموالى را که آن همه در نظرش اهميّت داشت و در حفظ آن همواره مى کوشيد به کلّى رها کرده و به پشت سرخويش نگاه نمى کند حتى عزيزترين عزيزانش را به دست فراموشى سپرده است.بعضى از مفسّران نهج البلاغه، معتقدند : اين تعبيرات مربوط به اهوال و وحشتهاى روز قيامت است که در قرآن مجيد در آيات مختلف به آن اشاره شده است ولى با توجه به ذيل خطبه که سخن از جنايات وحشتناک «حجّاج» مى گويد و شأن ورود خطبه، که نظر به سستى مردم «کوفه» در جهاد با دشمن دارد، اين معنى بسيار بعيد است و ظاهر اين است که ناظر به سلطه «بنى اميه» و جنايات عظيم «حجّاج» و امثال او مى باشد.و در ادامه اين سخن امام (عليه السلام) به منشأ و سرچشمه اصلى اين حوادث اشاره مى کند مى فرمايد : «ولى (متأسفانه) تذکراتى را که به شما داده شده بود فراموش کرديد، و از آنچه بر حذر داشته شده بوديد، ايمن گشتيد، در نتيجه عقل شما گمراه و سرگردان شد، و امورتان پراکنده گشت !»(وَلَکِنَّکُمْ نَسِيتُمْ مَا ذُکِّرْتُمْ، وَأَمِنْتُمْ مَا حُذِّرْتُمْ، فَتَاهَ(5) عَنْکُمْ رَأْيُکُمْ، وَتَشَتَّتَ عَلَيْکُمْ أَمْرُکُمْ).هرگز تصوّر نکنيد حوادثِ دردناکى که در انتظار شماست، غافلگيرانه است، ابداً چنين نيست، بارها به شما تذکّر داده ام، و حق نصيحت را ادا کرده ام، و گفتنى ها را گفته ام، وهشدار داده ام ولى افسوس ! گوش شنوا در ميان شما نبود، تمام آنچه را گفتم به فراموشى سپرديد، و همه اندرزها را ناديده گرفتيد، به همين دليل، تصميمات لازم را به موقع نگرفتيد، و براى مقابله با دشمنان خطرناکتان، برنامه ريزى نکرديد، و اين است نتيجه کارِ شما، که دشمنان بى رحم و غدّار بر شما مسلّط مى شوند، وبلايى بر سرتان مى آورند که در تاريخ بى سابقه است.سپس امام (عليه السلام) مى فرمايد : «(به خدا سوگند !) دوست داشتم که خدا ميان من و شما، جدايى مى افکند و مرا به کسى که نسبت به من از شما سزاوارتر و شايسته تر است ملحق مى ساخت» (وَلَوَدِدْتُ أَنَّ اللهَ فَرَّقَ بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ، وَأَلْحَقَنِي بِمَنْ هُوَ أَحَقُّ بِي مِنْکُمْ).اشاره به اين که اکنون که شما اصلاح ناپذيريد اى کاش ! من از شما جدا شده بودم و اى کاش ! مقدّراتِ الهى، اجازه مى داد به گروهى مى پيوستم که آنها هماهنگ با افکار و برنامه هاى من بودند.و در ادامه اين سخن، به شرح ويژگيهاى قوم و گروهى که آنها را شايسته هم نشينى و همدلى و همگامى خود مى داند، پرداخته، چنين مى فرمايد :«همان ها که به خدا سوگند ! افکارشان خجسته و پربار و صاحب وقار و بردبارى بودند، همان ها که به حقّ سخن مى گفتند و ظلم و ستم را ترک کردند، آنها که از پيش در طريق هدايت گام نهادند و در راه روشنى، به سرعت پيش رفتند، در نتيجه به سعادت جاويدان و زندگى گوارا و پرارزش دست يافتند» (قَوْمٌ وَاللهِ مَيَامِينُ(6) الرَّأْيِ، مَرَاجِيحُ(7) الْحِلْمِ، مَقَاوِيلُ بِالْحَقِّ، مَتَارِيکُ(8) لِلْبَغْيِ. مَضَوْا قُدُماً(9) عَلَى الطَّرِيقَةِ، وَأَوْجَفُوا(10) عَلَى الْمَحَجَّةِ، فَظَفِرُوا بِالْعُقْبَى الدَّائِمَةِ، وَالْکَرَامَةِ الْبَارِدَةِ).اين تعبيرات، اشاره روشنى به پيامبر و گروهى از اصحاب خاص او دارد که داراى ويژگيهاى ششگانه بالا بودند، دو ويژگى در فکر و انديشه (داشتن انديشه هاى پربار و عقل کافى) و دو ويژگى در برنامه هاى زندگى (طرفدارى از حق و مبارزه با ظلم) و دو ويژگى در عمل (گام برداشتن در طريق حق و سرعت براى رسيدن به مقصد) و نتيجه اين ويژگيها را که سعادت جاويدان و زندگى گوارا و پرارزش است نيز بيان فرموده.* * *نکته:مظلوميت امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)مظلوميت، تنها در اين نيست که انسان به وسيله گروهى ظالم و جبّار، پيمان شکن و بى وفا و در پيکارى نابرابر، شهيد گردد بلکه، يکى از دردناکترين نمونه هاى مظلوميت اين است که مديرى لايق و فرماندهى توانا و خبير و آگاه و سياستمدارى هوشيار و خوش فکر در ميان گروهى گرفتار شود که شايستگى و لياقت همراهى و همگامى با او را نداشته باشند، هر چه او مى گويد، بر خلاف آن رفتار مى کنند و هر قدر به آنها هشدار مى دهد به حرکت در نمى آيند، جمعيّتى پراکنده، نادان، ضعيف و سست و بى اراده.گرفتار شدن چنان رهبرى، در چنگال چنين پيروانى، سبب مى شود که ارزش مکتب و افکار او فراموش گردد و حتى بعضى از بى خبران او را متّهم به عدم شايستگى کافى در مديريّت و رهبرى کنند.اين يکى از بزرگترين مظلوميت هاست و اين همان است که اميرمؤمنان على (عليه السلام) در عصر و زمان خود به آن گرفتار شد، و نه تنها در خطبه بالا، بلکه در خطبه هاى متعددى از «نهج البلاغه» به آن اشاره فرموده است.گاه مى گويد : «اى کاش ! معاويه شما را با لشکر خود، معاوضه مى کرد همچون معاوضه درهم و دينار، ده نفر از شما را مى گرفت و يک نفر از شاميان را به من مى داد»(11).و گاه مى فرمايد : «من در خواب پيغمبر خدا را ديدم و از عداوتها و کژيهاى اين قوم، به حضرتش شکايت کردم، فرمود : «به آنها نفرين کن !» عرض کردم : خداوندا ! بهتر از آنان را به من ده ! و شخص بدى را به جاى من بر آنها مسلّط کن»(12).و در جاى ديگر مى فرمايد : «اى مرد نمايانى ! که مردانگى نداريد... به خدا دوست داشتم که هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم»(13).و به راستى شايد نتوانيم در طول تاريخ رهبرِ برگزيده اى از اولياء الله را پيدا کنيم که در مدت کوتاه حکومتش، با اين همه خصومت و کارشکنى و دشمنى و نامهربانى و سرکشى و طغيان، روبه رو شده باشد و اين دردناکترين شکل مظلوميت است و از اين جاست که گفته مى شود : «على (عليه السلام) اوّل مظلوم عالم است».* * *پی نوشت:1. «طُوى» از مادّه «طىّ» به معنى در نور ديدن و کتمان کردن گرفته شده است و در اين جا به همان معنى کتمان است.2. «صعدات» جمع «صعيد» به معنى صفحه زمين و خاک و نقاط مرتفع زمين آمده است و در اين جا اشاره به دشت و کوه و بيابان است (بعضى «صدعات» را جمع «صعد» (بر وزن دهل) و «صعدات» را جمع جمع دانسته اند).3. «تلتدمون» از مادّه «لدم» (بر وزن لفظ) به معنى زدن گرفته شده و «التدام» به معنى خودزنى است.4. «خالف» به معنى جانشين از مادّه «خلوف» (بر وزن وقوف) گرفته شده است. اين واژه به معنى افراد کثير الخلاف نيز آمده ولى در اين جا معنى اوّل مراد است.5. «تاه» از مادّه «تيه» به معنى سرگردان شدن و متحير گشتن گرفته شده است.6. «ميامين» جمع «ميمون» به معنى مبارک است.7. «مراجيح» جمع «مرجاح» (بر وزن مثقال) به معنى کسى است که صاحب حلم و بردبارى است.8. «متاريک» جمع «متراک» (بر وزن مسواک) به معنى کسى است که چيزى را کاملاً ترک مى کند.9. «قدم» از مادّه «قدوم» به معنى پيش روى و سبقت گرفته شده و در اين جا يا معنى ظرفى دارد که به معنى در مسير پيش روى است و يا معنى جمعى دارد که به معنى پيش روان است.10. «اوجفوا» از مادّه «ايجاف» به معنى حرکت کردن با سرعت است.11. نهج البلاغه، خطبه 97.12. نهج البلاغه، خطبه 70.13. نهج البلاغه، خطبه 27. 
شرح علامه جعفری«و لو تعلمون ما اعلم مما طوي عنكم غيبه. اذا لخرجتم الي الصعدات تبكون علي اعمالكم و تلتدمون علي انفسكم و لتركتم اموالكم لا حارس لها و لا خالف عليها و لهمت كل امري منكم نفسه لا يلتفت الي غيرها، و لكنكم نسيتم ما ذكرتم و امنتم ما حذرتم فتاه عنكم رايكم، و تشتت عليكم امركم» (اگر مي‌دانستيد آنچه را كه من مي‌دانم و غيب آن از شما پوشيده است در آن هنگام از آسايشگاههاي خود بيرون مي‌رفتيد و در اين راه و در آن راه بهت زده مي‌گشتيد، گريه بر اعمال خود مي‌كرديد. و هر كسي از شما را نفس خود مشغول مي‌نمود و به كسي ديگر توجه نداشت. ولي آنچه را كه براي شما تذكر داده شده بود فراموش كرديد و از آنچه كه شما را از آن بيمناك كرده بودند خاطرجمع گشتيد. در نتيجه راي شما از مغزتان گم شد و امور زندگي (مادي و معنوي) شما پراكنده گشت).اگر حقايق پشت پرده را ميدانستيد و آنچه را كه بشما تذكر داده‌اند جدي مي‌گرفتيد، ارتباط شما با امور دنيوي دگرگون مي‌گشت و به كردارهاي ناشايست خود مي‌گريستيد و بر اصلاح خويشتن مي‌پرداختيد. در طول عمر هر سال انساني آگاه، لحظاتي بسيار پرمعني وجود دارد كه اگر آگاهي او از پديده‌ها و ارتباطات معمولي فراتر برود، از وجود خويشتن و جهان هستي كه در آن زندگي مي‌كند، حقيقتي را احساس مي‌نمايد كه با درك آن حقيقت ميتواند صداي يك آهنگ بسيار معنادار را از اين جهان بشنود. اين آهنگ با اينكه به يك مفهوم كلي نزديكتر است، ولي دريافت انساني درباره‌ي او، بسيار مشخص و روشن است كه ميگويد: تو اي انسان نميتواني بگوئي: (من نيستم) زيرا خود با روشنترين درك، وجود خود را درمييابي، و چون هستي، نميتواني بگوئي (من بيهوده‌ام) زيرا ذات هستي يعني قانون يا تبلورگاه قانون.اكنون ببينيم آدمي در برابر اين آهنگي كه مي‌شنود، در چه موقعيتي زندگي مي‌كند؟ ميداند كه اكثر اوقات عمر آدمي با ناآگاهي، با احساس آزادي نامعقول، با احساس اينكه بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي من، در همين مسيري است كه براي زندگي خودم انتخاب كرده‌ام! سپري مي‌گردد و با اين حال توجهي باين ندارد كه اين ناآگاهي و احساس آزادي نامعقول و اينكه بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي من در همين مسير است!! چه بدبختي‌ها و چه نتايج مهلك را ببار مي‌آورد. اين تلازم را ميتوان در مشاهده‌ي نتائجي وخيم كه در بي‌اعتنايي به حقائق و امور دنيوي بوجود مي‌آيد، بخوبي فهيمد.شما مي‌بينيد يك مسامحه‌ي ناچيز در مجراي قوانين حاكم در ارتباطات دنيوي چه ببار مي‌آورد. شما كودكي در نزديكي ظرف بنزين كه در آن باز است رها كنيد تا بازي كند، آنگاه يك قوطي كبريت هم در اختيار او بگذاريد و با خاطري آسوده برويد كه كودك شما در خانه مشغول بازي است بدون اينكه بداند اگر شعله‌اي به بنزين برسد چه نتيجه‌اي خواهد داد. ممكن است شما پس از يكساعت برگرديد، از همه‌ي موجوديت خانه و حتي اعضاي خانواده جز تلي از خاكستر چيزي ديگر را مشاهده نكنيد. در اين موقع تصديق خواهيد كرد كه يك بي‌توجهي ناچيز بيك پديده‌ي ناچيز (بازي كوك با كبريت) همه‌ي هستي خانه و اعضاي آنرا به دست آتش سپرده و آنها را به خاكستر مبدل ساخته است. ما انسانها غالبا از اين قضيه غفلت مي‌ورزيم كه يك نمود محدود و متعين در ديدگاه ما ممكن است سرنوشت هزاران واقعيت را در هم بپيچد. همه‌ي ما ميدانيم كه چگونه از يك سخن ناشايست ممكن است خون هزاران انسان بر زمين بريزد و ثروت‌ها و موادي با ارزش كلان و كلان محو و نابود گردد.ظالم آن قومي كه چشمان دوختند        و ز سخنها عالمي را سوختندزانكه تاريكست و هر سو پنبه‌زار       در ميان پنبه چون باشد شرارعالمي را يك سخن ويران كند          روبهان مرده را شيران كندما رميت اذ رميت فتنه‌اي          صد هزاران خرمن اندر خفنه‌ايآفتابي در يكي ذره نهان         ناگهان آن ذره بگشايد دهانذره ذره گردد افلاك و زمين        پيش آن خورشيد چون جست از كمينواحد الف است آن نيكو ولي        بلكه صد قرن است آن عبدالعلياز تعبيراتي كه در ابيات فوق ديده مي‌شود و خود شما هم ميتوانيد صدها مثال مانند آنها را بياوريد تصديق خواهيد كرد كه:هر قطره‌اي در اين ره صد بحر آتشين است          دردا كه اين معما شرح و بيان نداردحال كه چنين است پس بايد پذيرفت كه ممكن است يك سيلي بناحق بر رخسار مظلومي سرنوشت حيات ابدي شما را دگرگون بسازد، چنانكه ممكن است در وضع زندگي يك جامعه تغييراتي به وجود بياورد. تاريخ هرگز فراموش نخواهد كرد كه در دهه‌ي دوم همين قرن بيستم يك فرد از همين مردم كه تاكنون شما شايد ميليونها مانند او را ديده‌ايد، يكي از بزرگترين جوامع دنياي امروزي را بجهت كشتن برادرش بوسيله زمامدار آن جامعه، چنان زيرورو كرد و چنان حوادثي در آن جامعه بوجود آورد كه نظيرش در تاريخ يا وجود ندارد يا قطعا كم‌نظير است.بنابراين، ما بايد در موارد تعليم و تربيتهاي خود اين قضيه را بگنجانيم كه ناچيزي نمود نبايد تعيين‌كننده‌ي همه‌ي واقعيتها و ارزشهاي آنها باشد. لذا اگر منابع ديني ما بگويند: كه اگر بدانيد در پشت پرده‌ي اين نمودهاي ناچيزنما چه مي‌گذرد، و اگر بدانيد نتايج اعمال ناشايست شما كه اهميتي به آنها نمي‌دهيد چه قدر خطرناك است، بايد راهنمائي عقل و وجدان را بپذيريد.****«و لوددت ان الله فرق بيني و بينكم و الحقني بمن هوا حق بي منكم» (بسيار دوست مي‌دارم خداوند مابين من و شما جدايي بيندازد و مرا به مردمي ملحق بسازد كه براي من شايسته‌تر از شما باشند.)رهبر جامعه آرزوي جدائي از مردم نابكار جامعه مينمايد:اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام از ناهنجاري و ناشايستي مردم جامعه‌ي خود زجرها كشيده و شكنجه‌ها ديده است، بر هيچ كسي پوشيده نسيت. و اين جريان داراي علت طبيعي بود كه عبارت بود از بزرگي فوق‌العاده‌ي آن مرد و حقارت و پستي مردم آن جامعه به استثناي افرادي بسيار معدود. براي توضيح اين جريان مراجعه فرماييد به مجلد پنجم خطبه‌ي 25 از ص 120 تا ص 128 و همين مجلد خطبه 27 از ص 36 تا ص 40 و از ص 115 تا 137.****«قوم و الله ميامين الراي، مراجيح الحلم، مقاويل بالحق، متاريك للبغي، مضوا قدما علي الطريقه، و اوجفوا علي المحجه، فظفروا بالعقبي الدائمه و الكرامه البارده» (آزوي دمسازي با مردمي دارم كه داراي بردباري متين، گويندگان برحق، دوري گزيدگان از ستم، براي حركت در راه خدا سبقت بگيرند و در صراط مستقيم حركت سريع نمايند مردماني هستند كه در كسب توشه براي آخرت ابدي خود و كرامت گواراي آن حيات فناناپذير گشتند).آرزويم اينست كه با انسانهايي دمساز ميشدم كه مي‌فهميدند و عمل مي‌كردند و اخلاص مي‌ورزيدند:با لب دمساز خود گر جفتمي         همچو ني من گفتني‌ها گفتميچه بايد كرد؟ هر چه پيرامون خود مي‌نگرم، جز مردماني كه راي و نظرشان بر هيچ مبنائي عاقلانه استوار نيست كسي نمي‌بينم! هر كجا مي‌نگرم چهرهائي روياروي خود مي‌بينم مضطرب و آشفته و دور از تحمل و شكيبايي، نه متانتي در خواسته‌ها و كردارهايشان و نه وقار و حلمي در روانشان. گوئي هيچ‌گونه آشنائي با حق و حقيقت ندارند كه جان خود را با هماهنگي با آن شكوفا بسازند و در بهجت و سرور روحاني غوطه‌ور شوند. خداوندا، اگر حكمت بالغه‌ي تو اقتضاء كند علي را در اين جهان بسيار پرمعني و در اين زندگاني هدفدار با انسانهائي در ارتباط قرار بده كه داراي راي و نظري مبارك باشند و انديشه‌هاي آنان از اصالت و قداست والا برخوردار باشد. از حلم و وقار و متانت روحي بهره‌ور و هيچ سخني جز حق نگويند. و هيچ راهي براي ستم نپويند، حق و عدالت با جانشان درآميزد و تكاپو در طريق حق و مسابقه در خيرات، همه‌ي لحظات زندگي آنان را فرا بگيرد.ممكن است اين اعتراض بنظر برسد كه رسالت تعليم و تربيتي و سياستي و اخلاقي و ديني اميرالمومنين عليه‌السلام در آن دوران، اصلاح حال همان مردمي بود كه در ميان آنان زندگي مي‌فرمود، و مردمي كه داراي امتيازات مزبور در فوق باشند، در حقيقت شخصيت آنان در مسير رشد و كمال بحركت درآمده است و نيازي به توجيه تعليم و تربيتي ندارند. اين اعتراض صحيح نيست، زيرا هيچ انسان رشد يافته‌اي در اين دنيا وجود ندارد كه به كمال مطلق نائل گردد و از هرگونه توجيه معلم و مربي بي‌نياز شود.من غلام آنكه او در هر رباط         خويش را واصل نداند بر سماطو آدمي ماداميكه در اين دنيا است نميتواند خود را از كشش به سوي كمال كه اساسي‌ترين عامل آن، عمل صالح است قطع نمايد. در حقيقت آرزوي اميرالمومنين عليه‌السلام اينست كه در ميان انسانهايي زندگي كند و تربيت و توجيه كساني را بعهده بگيرد كه شخصيت آنان در سيه‌چالهاي جهل و حماقت و شهوت پرستي و نيرنگ و خودكامگي سقوط نكرده و آماده‌ي پذيرش حقائق سازنده ميباشد. و كيست كه معناي كمال و انسانيت را بفهمد و چنين آرزويي در سر نداشته باشد؟! كيست كه درونش خالي از آرزوي پرواز با هم جنس خود بوده باشد؟! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) اين بخش از خطبه را در كوفه ايراد فرموده و ضمن آن ياران خويش را به جنگ مردم شام ترغيب، و از سستى آنها در اين امر اظهار دلتنگى مى كند، از اين رو نخست ناآگاهى آنان را به فتنه و آشوبهايى كه در آينده روى خواهد داد و دانستن آنها از دايره توان آنها خارج است يادآورى، و سپس با توجّه به اين كه علم او مأخوذ از خداوند و پيامبرش (ص) مى باشد، گوشزد مى فرمايد كه اگر آنچه را او مى داند آنها مى دانستند، همگى براى رهايى خود به چاره جويى مى افتادند و سراسيمه سر به بيابان مى گذاردند، و بر گناهان و كوتاهى خود در انجام اوامر و احكام خداوند كه تا ابد اساس نظام جهان آفرينش است به گريه و زارى مى پرداختند، و متوجّه مى شدند كه اگر اوامر خداوند را انجام داده بودند دچار چنين فتنه هايى نمى شدند، ليكن آيات خداوند را كه گوشزد آنها شده بود فراموش كردند، و بر آنچه بيم داده شده بودند اطمينان كردند، در نتيجه افكار و انديشه هاى آنان كه پايه نظام امور آنها بود تباهى گرفت و به دنبال آن كارهاى آنها مختلّ و پريشان گشت و دشمن بر شهرهاى آنان چيره شد.گفته شده كه مراد آن حضرت از جمله «ممّا طوي عنكم غيبه يا علمه» (از آنچه راز آن از شما پوشيده شده است) احوال هولناكى است كه گنهكاران در آخرت مشاهده خواهند كرد، ولى معناى نخست با سياق كلام مناسبتر است.امام (ع) در دنبال اين مطلب، دلتنگى و ملالت خود را نسبت به آنها ابراز، و آرزوى جدايى از آنها و پيوستن به برادران خود را مى كند، برادرانى كه دوستان خدا، و از ايمن انديشه، و برترى خرد و بردبارى برخوردار بودند، و جهل جاهلان نمى توانست آنها را از جاى بلغزاند، صداقت و اخلاص در دين شيوه هميشگى آنها بود و هرگز بر نفس خويش يا ديگران ستم نمى كردند، آنها بر همين شيوه پسنديده زيستند و درگذشتند، و در سلوك جادّه حق جز به خدا به چيزى ديگر توجّه و التفات نداشتند، و در نتيجه به ثواب دايم و نعمتهاى جاويد آخرت رسيدند.در جمله «فظفروا بالعقبى الدّائمة» واژه ظفر قرينه براى ثواب است كه حذف شده است. در جمله «و الكرامة الباردة» مطابق رسم عرب است كه نعمت و كرامت را با صفت برد (خنكى) توصيف مى كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 91 منها: و لو تعلمون ما أعلم ممّا طوى عنكم غيبه إذا لخرجتم إلى الصّعدات تبكون على أعمالكم، و تلتدمون على أنفسكم، و لتركتم أموالكم لا حارس لها و لا خالف عليها، و لهمّت كلّ امرء منكم نفسه، لا يلتفت إلى غيرها، و لكنّكم نسيتم ما ذكّرتم، و أمنتم ما حذّرتم، فتاه عنكم رأيكم، و تشتّت عليكم أمركم، و لوددت أنّ اللّه فرّق بيني و بينكم، و ألحقني بمن هو أحقّ بي منكم، قوم و اللّه ميامين الرّأي، مراجيح الحلم، مقاويل بالحقّ، متاريك للبغي، مضوا قدما على الطّريقة، و أوجفوا على المحجّة، فظفروا بالعقبى الدّائمة، و الكرامة الباردة.اللغة:و (الصّعدات) جمع الصّعد و هو جمع صعيد قال الشارح المعتزلي: الصّعيد التّراب و يقال وجه الأرض و الجمع صعد و صعدات كطريق و طرق و طرقات، و عن النهاية فيه ايّاكم و القعود بالصّعدات هى الطّرق و هى جمع صعد و صعد جمع صعيد كطريق و طرق و طرقات و قيل هي جمع صعدة كظلمة و هى فناء باب الدّار و ممرّ النّاس بين يديه، و منه الحديث لخرجتم إلى الصّعدات تجأرون.و (الالتدام) ضرب النساء وجوههنّ في النّياحة (و لهمّت كلّ امرء) قال الشارح المعتزلي أى أذابته و انحلته، هممت الشّحم أى اذبته، و يروى: و لا همّت كلّ امرء و هو أصحّ من الرّواية الاولى، أهمّنى الأمر اذا حزننى، انتهى. و فيه نظر لأنّ همّ أيضا يكون بمعنى أهمّ قال الفيروز آبادي: همّه الأمر همّا حزنه كأهمّه فاهتمّ و السقم جسمه أذا به و أذهب لحمه و الشّحم أذابه فانهمّ ذاب. (و مراجيح) الحلم قال الجوهرى: راجحته فرجحته أى كنت ارزن منه و منه قوم مراجيح الحلم و (المقاويل) جمع مقوال و (المتاريك) جمع متراك و (قدما) بالضّم و بضمّتين.المعنى:(و الفصل الثاني) اخبار عن الغيب و اظهار لما يبتلى به أهل الكوفة بسوء أعمالهم و قبح فعالهم و هو قوله عليه السّلام (و لو تعلمون ما أعلم ممّا طوى) و اخفى (عنكم غيبه) و باطنه (إذا الخرجتم إلى الصّعدات) أى خرجتم عن البيوت و تركتم الاستراحة و الجلوس على الفرش للقلق و الانزعاج و جلستم في الطريق أو على التراب (تبكون على أعمالكم) التي كان الواجب تركها (و تلتدمون على أنفسكم) للتقصير فيما يجب عليكم فعله (و لتركتم أموالكم لا حارس لها) يحرسها (و لا خالف عليها) يستخلفها (و لهمّت كلّ امرىء منكم نفسه) أى أذابته أو حزنته لا يلتفت إلى غيرها (و لكنّكم نسيتم ما ذكّرتم و أمنتم ما حذّرتم) أراد بذلك ما ذكّرهم عليه السّلام به ممّا فيه نظام امورهم و تحذيرهم مما أوجب إدالة الأعداء منهم و تسلّط الولاة السّوء عليهم، و هو النّفاق و تشتّت الأهواء، و اختلاف الآراء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 94 (فتاه) «1» أى ضلّ و تخيّر أو هلك و اضطرب (عنكم رأيكم) أى عقلكم و تدبيركم (و تشتّت عليكم أمركم) بغلبة العدوّ على بلادكم.ثمّ تمنّى مفارقتهم بقوله (و لوددت أنّ اللّه فرّق بيني و بينكم و ألحقنى بمن هو أحقّ) و أحرى (بي منكم) أراد به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حمزة و جعفر و من لم يفارق الحقّ من الصّحابة (قوم و اللّه ميامين الرأى) و مبارك الآراء (مراجيح الحلم) و ثقال الحلوم لا يستخفنّهم جاهلية الجهلاء (مقاويل بالحقّ متاريك للبغى) أى أكثرون قولا بالحقّ و الصّدق و تركا للبغى و الظلم (مضوا قدما) أى متقدّمين (على الطريقة) الوسطى (و أوجفوا) أي أسرعوا (على المحجّة) البيضاء غير ملتفتين عنها (فظفروا) و فازوا (بالعقبى الدائمة و الكرامة الباردة) التي ليس فيها تعب و لا مشقة حرب.______________________________ (1) تاه فلان يتيه إذا تحيّر و اضطرب و تاه يتوه اذا هلك و اضطرب عقله منه.الترجمة:و اگر بدانيد آنچه من مى دانم از چيزى كه كتمان شده از شما غيب آن در آن هنگام هر آينه خارج مى شديد بسوى راهها يعنى ترك استراحت مى كرديد در خانه ها در حالتى كه گريه مى كرديد بر عملهاى خودتان، و مى زديد بر نفسهاى خود، و هر آينه ترك مى نموديد مالهاى خود را در حالتى كه هيچ مستحفظى نباشد آنها را، و هيچ جانشينى نباشد بر آنها، و هر آينه محزون و غمگين مى ساخت يا اين كه مى گداخت هر مردى را از شما نفس او كه أصلا التفات نمى كند بغير خود، و ليكن شما فراموش گرديد چيزى را كه پند داده شديد بآن، و ايمن گشتيد از چيزى كه ترسانيده شديد از آن، پس حيران گشت از شما انديشه و تدبير شما، و پراكنده شد بر شما كار شما، هر آينه دوست مى دارم اين كه خداى تعالى جدائى افكند ميان من و ميان شما، و لا حق نمايد مرا بكسانى كه ايشان سزاوارترند بمن از شما، ايشان قومى بودند قسم بخدا كه صاحبان رأى مبارك بودند و موصوفان بافزونى بردبارى بسيار سخن گوينده بودند براستى، و زياد ترك كننده بودند ظلم و گمراهى را گذشتند در حالتى كه پيش قدم بودند بر راه راست، و شتافتند بر طريقه درست و فايز شدند بآخرت بى نهايت، و بكرامت خالى از زحمت.  
بخش ۳ : پیشبینی حکومت حجّاج [منبع]

أَمَا وَ اللَّهِ لَيُسَلَّطَنَّ عَلَيْكُمْ غُلَامُ ثَقِيفٍ، الذَّيَّالُ الْمَيَّالُ، يَأْكُلُ خَضِرَتَكُمْ وَ يُذِيبُ شَحْمَتَكُمْ؛ إِيهٍ أَبَا وَذَحَةَ.

الذّيَّال : بلند دامن، كسى كه متكبرانه راه مى رود 
ذَيّال : دامن كش، از ماده ذيل، كنايه است از شخص متكبر
مَيّال : ظالم و خارج از حق و عدل
يُذِيبُ : آب ميكند
شَحمَة : پيه
إيهٍ : بيا، بياور، اسم فعل است 
۴. خبر از خونريزى و شكمبارگى حجّاج بن يوسف ثقفى:
آگاه باشيد، به خدا سوگند پسركى از طايفه ثقيف (حجّاج بن يوسف) بر شما مسلّط مى گردد كه هوسباز و گردن كش و ستمگر است، سبزه زارهاى «اموال و داراييها» شما را مى چرد و چربى شما را آب مى كند. ابو وذحه: بس كن.
(وذحه، نوعى سوسك است، چون ماجرايى با حجّاج دارد، او را «ابو وذحه» خطاب فرمود، كه اينجا جاى آوردن آن نيست «مى گويند وذحه، سوسك مخصوصى است و حجّاج را گزيد كه بدنش ورم كرد و مرد»).
______________________________
(۱). حجّاج بن يوسف ثقفى است كه در سال ۴۱ هجرى متولّد و مرگ او در سال ۹۵ هجرى است.
 
(9) آگاه باشيد سوگند بخدا (بر اثر سستى و سهل انگارى در امر جهاد و جلوگيرى نكردن از ستمگران كارتان بجائى رسد كه) پسرى از قبيله بنى ثقيف (حجّاج ابن يوسف) بر شما مسلّط خواهد گرديد كه از روى تكبّر و تبختر جامه بروى زمين كشد و از حقّ رو گردانيده جور و ستم بسيار نمايد، سبزه شما را مى خورد (مالتان را تصرّف مى نمايد) و پيه شما را آب ميكند (شما را همواره بظلم و ستم گرفتار و رنجور سازد)
(10) بياور آنچه دارى اى أبا وذحة (وذحه در لغت بمعنى پشكلى است كه در زير دنبه گوسفند از بول و سرگين بسته ميشود، امام عليه السّلام بواسطه رنجش از اصحاب خود اين جمله را فرموده و پيدايش حجّاج را خواسته و باين خبر شگفت آور از غيب اشاره نموده، و ليكن مردم ندانستند كه وذحه چيست و مراد آن حضرت به كيست تا زمانيكه حكايت حجّاج با خنفساء «نام حيوانى كوچكتر از جعل» و ناميدن حجّاج خنفساء را بلفظ وذحه بر زبانها افتاد، آنگاه بمقصود امام پى بردند. ابن ميثم بحرانىّ رحمه اللّه در شرح نهج البلاغه در اينجا چنين بيان فرموده: روزى حجّاج بر سجّاده خود نماز مى گزارد. خنفسايى بجانب او رو آورد، گفت آنرا از من دور كنيد كه وذحه اى است از وذح شيطان، و هم از او روايت شده كه گفت خدا بكشد گروهى را كه گمان ميكنند اين حيوان مخلوق خدا است، گفتند: پس خلق كيست گفت از وذح شيطان است.
سيّد رضىّ فرمايد: مى گويم: مراد از وذحه، خنفساء است (حجّاج اين لفظ را بر خنفساء اطلاق نموده، نه آنكه در لغت معنى آن خنفساء باشد) و اين فرمايش اشاره به آمدن حجّاج است، و او را با وذحه حكايتى است كه جاى بيان آن اينجا نيست.
 
آگاه باشيد، به خدا سوگند، پسر قبيله ثقيف بر شما چيره خواهد شد. مردى متكبر است كه دامنكشان مى رود و از حق رويگردان است. همه داراييتان را چون حيوانى كه سبزه را بچرد خواهد خورد و پيه تنتان را خواهد گداخت. بس كن اى ابو وذحه.
سید رضی مى گويد: مراد از وذحه سرگين گردان است و اين اشارت است به آمدن حجاج. حجاج را با وذحه حكايتى است كه جاى ذكر آن در اينجا نيست.
 
آگاه باشيد! به خدا سوگند! جوانکى از طايفه «بنى ثقيف» که متکبّر و هوسباز است بر شما مسلّط مى شود، اموال و کشتزارهاى سرسبزِ شما را مى بلعد و نيرو و قدرت شما را مى گيرد. اى «ابا وَذَحه» (اى حجّاج)! بر فشارت بيفزا! (و از اين مردم ناسپاس انتقام بگير).
 
به خدا، به زودى مردى از «ثقيف» بر شما چيره شود مردى سبكسر، گردنكش و ستمگر، كه مالتان را ببرد و پوستتان را بدرد، ابو وذحه بس كن.
[مى گويم، وذحه: خنفساء، خبزوك -سرگين گردان- بود، و در اين گفتار اشارتى است به «حجّاج و او را با «خبزدوك» داستانى است كه اينجا جاى گفتن آن نيست.]
 
به خدا قسم پسرى از قبيله ثقيف بر شما مسلّط شود، متكبّر و رويگردان از حق، اموالتان را مى خورد، و پيه شما را از شدت ظلم آب مى كند، فشارت را بيشتر كن اى ابا وذحه.
مى گويم: مراد از «وذحه» خنفساء (جعل) است. و اين گفته اشاره به حجّاج است، و او را با اين حيوان كثيف داستانى است كه جاى نقل آن نيست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 165-145 انتقام الهى!در آخرين بخش اين خطبه، امام (عليه السلام) با صراحت بيشترى از آينده تاريک مردم سست و بى وفاى «کوفه» خبر مى دهد و مى فرمايد : «آگاه باشيد ! به خدا سوگند ! جوانکى از طايفه «بنى ثقيف» که متکبّر و هوس باز است بر شما مسلّط مى شود، اموال و کشتزارهاى سرسبز شما را مى خورد و قوّت و قدرت شما را مى گيرد» (أَمَا وَاللهِ، لَيُسَلَّطَنَّ عَلَيْکُمْ غُلاَمُ ثَقِيف الذَّيَّالُ(1) الْمَيَّالُ(2); يَأْکُلُ خَضِرَتَکُمْ، وَيُذِيبُ شَحْمَتَکُمْ).سپس مى افزايد : «اى أبَا وَذَحَةَ ! برفشارت بيفزا !» (و از اين مردم ناسپاس وسرکش انتقام بگير !) (إيه أبَا وَذَحَةَ !)(3).همه مفسّران «نهج البلاغه» گفته اند : «منظور از «غُلامُ ثَقِيف»، «حجّاج بن يوسف ثقفى» است که از قبيله «بنى ثقيف» بود و در دوران حکومت «عبدالملک مروان»، به عنوان والى «کوفه» انتخاب شد، مردى بسيار سنگدل، خون خوار، پست و آلوده بود و «عبدالملک» مخصوصاً او را براى انتقام گرفتن از مردم «کوفه» و خاموش کردن شعله هاى قيام بر ضد «بنى اميه» انتخاب کرده بود و همان گونه که امام (عليه السلام) در اين سخنش پيش بينى فرموده، او بر هيچ کس و هيچ چيز رحم نکرد، اموال مردم را غارت مى نمود و از خون ريزى ابا نداشت و چنان مردم در زمان او تحت فشار واقع شدند که به گفته امام (عليه السلام) از آنها تنها استخوان و پوستى باقى ماند.توجه داشته باشيد «خَضِرَة» گر چه به معنى محصول باغها و زمينهاى کشاورزى است ولى در اين جا اشاره به تمام اموال است که «حجاج» به غارت مى برد و تعبير «وَيُذِيبُ شَحْمَتَکُمْ» (چربى بدن شما را آب مى کند) کنايه از فشار زيادى است که بر مردم وارد کرد، و چنان ضعيف شدند که گويى تنها استخوان و پوستى از آنها باقى ماند.و اين است عاقبت کسانى که رهبر آگاه و بيدار و دلسوز و مهربان و عادلى همچون على (عليه السلام) داشته باشند و در برابر او نافرمانى کنند.تعبير به «ايه» (باکسره و تنوين) به گفته بسيارى از ارباب لغت، هنگامى گفته مى شود که بخواهند، ديگرى را تشويق به ادامه سخن يا کارى کنند و «ايهاً» (با تنوين فتح) در جايى گفته مى شود که بخواهند کسى را دعوت به سکوت يا خوددارى از کارى کنند.با توجه به اين که در نسخه هاى نهج البلاغه «ايه» با تنوين مکسور ذکر شده، مفهومش اين است که اى «حجّاج» ! فشارت را بر مردم ناصالح و ضعيف الايمان و حق نشناس که در برابر پيشواى عادل خود سرکشى و طغيان کردند، بيشتر کن ! و به تعبير ديگر اين سخن کنايه از اين است که آنها استحقاق اين عذاب الهى را دارند و هرگز مفهومش اين نيست که امام (عليه السلام) به چيزى از ظلمهاى «حجّاج» راضى بود. اين سخن مانند آن است که به کسى مى گوييم : اين دارو گرچه تلخ است اما درمان درد توست و او گوش نمى دهد، هنگامى که درد شديد مى شود و ناله و فرياد مى کند مى گوييم : بيشتر ناله کن ! اين نتيجه کار توست، بديهى است مفهوم اين سخن آن نيست که ما راضى به درد و ناله او هستيم بلکه اشاره به اين است که اين نتيجه نافرمانى او در برابر طبيبان و ناصحان است.اين شبيه سخنى است که از خود امام (عليه السلام) در خطبه 28 نقل شده که مى فرمايد : «أَلاَ وَإنَّهُ مَنْ لاَ يَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ البَاطِلُ، وَمَنْ لا يَسْتَقِيمُ بِهِ الْهُدى، يَجُرُّ بِهِ الضَّلاَلُ إلَى الرَّدَى; آگاه باشيد ! آنها که از حق سود نگيرند زيان باطل دامنشان را خواهد گرفت و آن کس که (انوار) هدايت او را به راه راست نبرد (ظلمت) گمراهى او را به وادى هلاکت مى کشاند».و امّا «وذحه» به گفته بسيارى از ارباب لغت (مانند «لسان العرب» و «مجمع البحرين» و «اقرب الموارد») به معنى «سوسک» مى باشد و بعضى مانند صاحب «قاموس» و «خليل بن احمد» در کتاب «العين» آن را به معنى پشکل يا پشکل و بول حيوان گرفته اند که به پشمهاى گوسفند مى چسبد.در مورد انتخاب کنيه «ابا وذحه» براى حجّاج داستانهاى مختلفى در تواريخ و شروح «نهج البلاغه» آمده است که از همه مناسب تر اين است : «روزى حجّاج «وذحه» يا«خنفساء» يعنى سوسکى را نزد محل نماز خود ديد و آن را از خود دور کرد، سوسک بار ديگر به طرف او آمد باز آن را دور ساخت، دفعه سوّمى که به سوى او آمد با دست خود آن را گرفت و فشار داد، سوسک، او را گزيد و به خاطر حساسيّتى که «حجّاج» نسبت به آن داشت دست او ورم کرد و سرانجام همين ورم باعث مرگ او شد». گويى خداوند، مى خواهد قدرت خويش را به چنين مرد سفّاک بى باکى نشان دهد که او را به وسيله يکى از پست ترين مخلوقاتش نابود کرد آن گونه که «نمرود» را که يکى از سرکشان معروف تاريخ است بوسيله «پشه»اى که در بينى او داخل شد هلاک نمود.بعضى نيز گفته اند : «حجّاج» از «سوسک» بسيار تنفّر داشت هنگامى که چشمش به سوسک مى افتاد به خادمانش مى گفت : آن را از من دور کنيد اين از آثار نکبت بار شيطان است و به همين جهت مردم او را «ابا وذحه» ناميدند.از بعضى داستانهاى ديگرى نيز در اين زمينه نقل شده که ذکر آنها مناسب به نظر نمى رسد و اجمال آن اين است که او گرفتار يک نوع بيمارى جنسى بود و با سوسک خودرا تسکين مى داد.جالب اين است که «ابن ابى الحديد» بعد از ذکر اين داستانها مى گويد : «به گمان من امام (عليه السلام) از انتخاب اين تعبير براى «حجّاج» نظر ديگرى داشته و آن اين که : عادت عرب بر اين بوده، که وقتى مى خواستند به کسى احترام کنند او را با کنيه هايى ذکر مى کردند که دليل بر عظمت است و هنگامى که مى خواستند کسى را تحقير نمايند او را با کنيه هايى ياد مى کردند که دليل بر حقارت است مانند کنيه «ابو الذّبّان» (صاحب مگسها) که براى «عبدالملک مروان» انتخاب شده زيرا دهانش بسيار بدبو بود که مگسها دور او جمع مى شدند (و يا به گفته بعضى حتى مگسها هم از او فرار مى کردند) و يا کنيه «ابو زنّه» (صاحب ميمون) که براى «يزيد بن معاويه» انتخاب شده و همچنين انتخاب کنيه «ابو وذحه» براى حجّاج، زيرا او به قدرى آلوده به گناهان بود که به گوسفند کثيفى شبيه بود که پشکل ها به دنباله او چسبيده است»(4).* * *«شريف رضى»، در پايان اين خطبه مى گويد : «الوذحة، الخنفساء وهذا القول يؤمى به إلى الحجّاج وله مع الوذحة حديث ليس هذا موضع ذکره; «وذحه» به معنى سوسک آمده است و اين تعبير (امام) اشاره به حجّاج است و او با سوسک داستانى دارد که اين جا جاى ذکر آن نيست».* * *نکته:حجّاج کيست؟«حجّاج» يکى از سنگدل ترين و سفاک ترين مردان تاريخ جهان است، درباره جنايات او داستانهايى نوشته اند که هر خواننده اى را در وحشت فرو مى برد.او فرماندار «عبدالملک» در «کوفه» بود و «عبدالملک» پنجمين نفر، از خلفاى «بنى اميه» بود. در حالات «حجّاج» نوشته اند : او بسيار زشت و  کريه منظر بود، و علاوه بر کوتاهى قد و لاغرى و کج بودن پاها و ضعيف بودن چشمها و آبله گون بودن از جهات ديگرى نيز ناقص الخلقه بود، و شايد يکى از انگيزه هاى، سفّاکى و بى رحمى او همان عقده حقارتى بود که از اين صفات براى او حاصل شده بود، تا آن جا که به گفته مورّخ معروف «مسعودى» در «مروج الذهب»، حجّاج خودش اعتراف مى کرد : بيشترين لذّت او در خون ريزى و انجام کارهايى است که ديگران انجام نمى دهند(5).او دو سال از طرف «عبدالملک» به اميرى «حجاز» (مکه و مدينه) منصوب شد، و در اين مدت فجايع عظيمى به بار آورد از جمله ويران کردن خانه کعبه بود، و ديگر اين که بر گردن گروهى از صحابه معروف پيامبر (صلى الله عليه وآله) مانند «جابر بن عبدالله انصارى»، «انس بن مالک» و «سهل ساعدى» و جمعى ديگر، داغ نهاد، به اين بهانه که آنها در قتل «عثمان» شرکت داشتند، سپس «عبدالملک» او را به سوى عراق فرستاد و حکومت «بصره» و «کوفه» را به او سپرد. «مسعودى» مى نويسد : حجاج بيست سال فرمانروايى کرد. تعداد کسانى که در اين مدت، با شمشير وى يا زير شکنجه جان دادند صد و بيست هزار نفر بود، و اينان غير از کسانى هستند که در جنگ ها به دست او يا سربازانش کشته شدند.هنگام مرگ در زندان مشهور او، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن بودند که شانزده هزار نفر آنها کاملاً برهنه و عريان بودند.او زنان و مردان را يکجا زندانى مى کرد و زندان هاى وى بدون سقف بود، از اين رو زندانيان از گرماى تابستان و سرماى زمستان، سخت در عذاب بودند.به گفته «ابن جوزى»، اگر کسى از زندانيان به خاطر شدت گرماى آفتاب، به سايه ديوار پناه مى برد، نگهبانان او را با سنگ مى راندند; غذاى آنان نان جو مخلوط با نمک و مقدارى خاکستر بود، و کسانى که مدتى در آن جا زندانى بودند، چهره هايشان تغيير مى يافت و سياه مى شدند به گونه اى که هنگامى که مادرى به سراغ فرزندش رفته بود او را نشناخت.شايد گوياترين سخن درباره «حجّاج» همان است که از «شعبى» نقل شده که مى گويد : «لَوْ اَخْرَجَتْ کُلُّ اُمَّة خَبِيْثَها وَفاسِقَها وَاَخْرَجْنَا الْحَجَّاجَ بِمُقَابِلَتِهِمْ لَغَلَبْنَاهُمْ; اگر هر امّتى خبيث ترين و فاسق ترين فرد خودرا مطرح کند و ما حجاج را در مقابل آنها بياوريم بر آنان غلبه خواهيم کرد».مرگ حجاج هم به صورت بسيار عبرت انگيزى واقع شد، گرفتار بيمارى شديد درونى شد که از شدت آن فرياد مى کشيد سرماى سختى بر بدن او چيره شده بود، به طورى که ظرفهاى مملوّ از آتش را در مقابل او مى گذاشتند و خودرا به قدرى به آنها نزديک مى کرد که پوست بدنش مى سوخت ولى باز هم از شدت سرما مى لرزيد.آرى ! او به آتش اين جهان، قبل از آتش آخرت، گرفتار شد. او در سال 95 هجرى در سن 54 سالگى از دنيا رفت و راهى جهنم شد(6).* * *پی نوشت:1. «ذيّال» از مادّه «ذيل» به معنى دامنه وآخر هر چيزى، گرفته شده وبه کسانى که دامان پيراهن يا قباى آنها بر زمين کشيده مى شد عرب، «ذيّال» مى گفت و از آن جا که اين کار، کار افراد متکبّر بود واژه «ذيّال» به افراد متکبّر و خودخواه اطلاق مى شود.2. «ميّال» از مادّه «ميل» به معنى انسان هوسباز است.3. «وذحه» همان گونه که در متن خواهد آمد به معنى پشکل يا بول گوسفند است که به پشم او مى چسبد و همچنين به معنى سوسک آمده است ولى در بعضى کلمات «ابن ابى الحديد» آمده که معنى دوّم در هيچ يک از لغات عرب ديده نشده، در حالى که مراجعه به متون لغت نشان مى دهد که بسيارى از ارباب لغت اين معنى را جزء معانى «وذحه» ذکر کرده اند.4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7 ، صفحه 279.5. مروج الذهب، جلد 3، صفحه 125.6. «مروج الذهب» «مسعودى»، جلد 3، صفحه 166 و تاريخ «ابن جوزى» بنا به نقل «سفينة البحار»، و سيره پيشوايان، صفحه 244 به بعد و شرح نهج البلاغه مرحوم «شوشترى»، جلد 6، صفحه 12 به بعد. 
شرح علامه جعفری«اما و الله ليسلطن عليكم غلام ثقيف الذيال الميال، ياكل خضرتكم و يذيب شحمتكم، ايه ابا وذحه» (آگاه باشيد، بخدا سوگند، آن فرزند ثقيف متكبر و رويگردان از حق و عدالت بر شما مسلط مي‌گردد، محصولات شما را ميخورد و پيه شما را آب ميكند. بيار آنچه را كه داري اي پدر جعل).اگر جامعه‌اي از حكومت حق و عدالت سرپيچي كند، حكومت جور و ستم سر او را به طرف پستي‌هاي سقوط خواهد پيچيد:امتداد تاريخ بشري همين اصل را نشان مي‌دهد كه:هر كه گريزد ز خرابات شهر           باركش غول بيابان شوداز علي مي‌گريزند، به سوي كه؟ بسوي معاويه! از عدالت فرار مي‌كنند، به كجا؟ به ستم! از حق وحشت دارند، با چه چيزي انس مي‌گيرند؟ با باطل! حال ببينيم مردم آن دوران پس از علي (عليه‌السلام) كه تبلورگاه عدالت و حق بود، با چه و با كه روبرو شده‌اند؟ با قتل و غارت و پايمال شدن حقوق و با تبهكاراني مانند حجاج بن يوسف ثقفي. مرحوم محقق حاج ميرزا حبيب خويي در مجلد سوم از شرح نهج‌البلاغه مي‌گويد: روايت شده است كه در آن روزي كه اميرالمومنين عليه‌السلام مردم تبهكار آن جامعه را نفرين فرمود، حجاج بن يوسف متولد شده است.ظلم و جوري كه او به اهل كوفه وارد كرده است، در تواريخ مشهور است، حتي گفته شده است: اگر هر امتي خبيث ترين و فاسق و فاجرترين فرد خود را بياورد، و ما (اهل كوفه) فقط حجاج را بياوريم، خيانت و فسق و فجور همين يك فرد بيش از همه‌ي آنها خواهد بود. مسعودي مي‌گويد: مادر حجاج وي را زاييد در حالي كه سوراخ نشيمن او بسته بود و آنرا سوراخ كردند. كساني كه به دستور حجاج كشته شده‌اند، غير از كساني كه در جنگها به وسيله‌ي لشكريان حجاج از بين رفته‌اند صد و بيست هزار نفر بوده و در زندان حجاج پنجاه هزار مرد و سي هزار زن وجود داشته است در حالي كه هيچ يك از آنها مستحق كيفر كشتن يا قطع عضو نبوده است. حجاج زنها و مردها را در يك جا زنداني مي‌كرد! و زندان حجاج سقف نداشته است. و اگر از زندانيان كسي به سايه ديواري پناه مي‌برد، نگهبانان آنان را مي‌زدند و از استفاده از سايه‌ي ديوار آنرا منع مي‌كردند. صفات زشت حجاج را ابن ابي‌الحديد نقل نموده است مراجعه فرماييد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) به فتنه و آشوبهاى بزرگى كه دامنگير آنها خواهد شد و از آن آگاهى ندارند اشاره مى كند و منظور آن حضرت فتنه حجّاج است، او فرزند يوسف ابن حكم بن ابى عقيل بن مسعود بن عامر بن معتب بن ملك بن كعب بن اخلاف است و اينها گروهى از قبيله ثقيف بوده اند، حجّاج چشمهايى ناتوان و آوازى نازك داشت، ذيّال بود يعنى دامن جامه اش را به زمين مى كشيد و متكبّرانه مى خراميد، ميّال بود يعنى خودپسند و هوسباز بود.اين كه امام (ع) فرموده است: «يأكل خضرتهم» يعنى سبزه زارهاى آنها را مى خورد، اشاره است به شكوه و سلامت جان و مال و حسن احوال كنونى آنها، و كنايه از اين كه او اينها را از ميان مى برد و اوضاع را دگرگون و به ضدّ خود مبدّل مى سازد.واژه أكل استعاره است و وجه استعاره نيز روشن است، همچنين واژه شحمة (پيه) را براى ثروت و قوّت آنان استعاره فرموده است، و واژه إذابة كه به معناى گداختن است براى توصيف چگونگى از ميان بردن ثروت و قوّت آنها از طريق كشتار و به خوارى كشانيدن آنان به كار رفته است، آنچه حجّاج در دوران حكومت خود بر سر مردم عراق آورده مشهور و گواه صدق گفتار امام (ع) است، و ما پيش از اين در آنجا كه از كوفه سخن رانده ايم شمّه اى از كارهاى او را شرح داده ايم.سپس فرموده است «إيه أبا وذحة»، واژه إيه اسم فعل براى امر است اگر بدون تنوين باشد به معناى اين است كه از مخاطب خواسته مى شود، به گفتارى كه با يكديگر داشته اند ادامه دهد، و اگر با تنوين باشد براى درخواست مطلق انجام دادن كارى يا بيان كردن مطلبى است، و گفته شده كه خالى بودن آن از تنوين براى وقف، و تنوين آن براى وصل به ما بعد مى باشد.امّا اين كه امام (ع) به حجّاج لقب ابا وذحه داده است، چنان كه نقل شده، روزى حجّاج بر بالاى سجّاده خود نماز مى گزارد، در اين هنگام سوسكى به سوى او پريد، حجّاج گفت: «نحوّها عنّى فأنّها وذحة من وذح الشّيطان» يعنى: اين را از من دور كنيد، زيرا اين از كثافات شيطان است، نيز نقل شده كه گفته است: خدا بكشد آنهايى را كه گمان مى كنند اين آفريده خداست، به او گفته شد، پس اين چگونه پديد آمده گفت: اين از كثافات شيطان است، گويا حجّاج سوسك را به مناسبت اندازه و شكل آن به پشكل گوسفند كه در اطراف دنبه و رانهاى او مى چسبد تشبيه، و آن را براى سوسك استعاره كرده و به سبب پليدى شيطان و ناخوشايندى صورت اين حيوان، آن را به ابليس نسبت داده است، يا اين كه بدين سبب كه حواسّ او را در نماز مشوّش كرده اين نسبت را به او داده است، ابو علىّ بن مسكويه نقل كرده كه حجّاج آن را با عصايش دور كرد و گفت خدا تو را لعنت كند تو يكى از كثافات شيطانى، برخى از شارحان به جاى وذحة «ودجة» با دال و جيم روايت كرده اند كه اشاره است به اين كه او سفّاك و خون آشام و قطع كننده شاهرگ گردنهاست، ليكن اين روايت، بعيد به نظر مى آيد.شريف رضىّ گفته است: «وذحة» به معناى سوسك است، و اين سخن اشاره است به حجّاج، و او را با سوسك داستانى است كه جاى ذكر آن نيست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 92 أمّا و اللّه ليسلّطنّ عليكم غلام ثقيف الذّيّال الميّال، يأكل خضرتكم، و يذيب شحمتكم، ايه أبا وذحة.قال السيد (ره) اقول: الوذحة الخنفساء و هذا القول يؤمى به الى الحجاج و له مع الوذحة حديث ليس هذا موضع ذكره (24364- 24198)اللغة:و (الذّيال) هو الذي يجرّ ذيله على الأرض تبخترا يقال: ذأل فلان من باب منع ذألا و ذألانا تبختر و (الخضرة) بفتح الخاء و كسر الضّاد الزّرع، و البقلة الخضراء و الغضّ، و قال في القاموس (الوذح) محرّكة ما تعلّق بأصواف الغنم من البعر و البول الواحدة بها و الجمع وذح كبدن، و قال الشارح المعتزلي في قول السيّد (ره): الوذحة الخنفساء و لم اسمع هذا من شيخ من أهل الأدب و لا وجدته في كتاب من كتب اللّغة و لا أدرى من أين نقل الرّضىّ ذلك.الاعراب:و ايه اسم فعل يراد به الاستزادة أى زدوهات، قال في القاموس: ايه بكسر الهمزة و الهاء و فتحها و تنوّن المكسورة كلمة استزادة و استنطاق، و قال الطريحىّ ايه اسم سمّى به الفعل لأنّ معناه الأمر يقال للرجل زد اذا استزدته من حديث أو عمل ايه بكسر الهاء، قال ابن السّكيت فان وصلت نوّنت فقلت ايه حديثا، و إذا أردت التبعيد بايه قلت أيها بفتح الهمزة بمعنى هيهات، و من العرب من يقول ايهات و هو في معنى هيهات.و في كتاب شرح الاثبات: إذا قلت ايه بغير تنوين فكان مخاطبك كان في حديث ثمّ أمسك فأمرته بالشروع في الحديث الذي كان فيه أى هيهات الحديث، فإذا قلت أيه بالتنوين فكأنّك أمرته ابتداء بأن يحدّث حديثا أى هات حديثا.المعنى:و لمّا حذّرهم عمّا طوى عنهم غيبه أراد التنبيه ببعض ذلك المطوى و التّصريح ببعض ما يلحقهم من الفتن العظيمة فقال عليه السّلام: (أما و اللّه ليسلّطنّ عليكم) و في الايماء بحرف التنبيه و القسم و النون ما لا يخفى من التأكيد لوقوع المخبر به أي لا محالة يسلّط عليكم (غلام ثقيف) أراد به الحجّاج بن يوسف بن الحكم بن أبي عقيل ابن مسعود من بني ثقيف كنايه (الذّيال) الذي يجرّ ذيله على الأرض تبخترا و هو كناية عن كثرة نخوته (الميّال) كثير الظلم و الميل عن الحقّ (يأكل خضرتكم و يذيب شحمتكم) أراد بذلك أخذ الأموال و تعذيب الأبدان و استيصال النّفوس و وقوع ذلك الخبر على ما أخبر عليه السّلام به مشهور و في الكتب مسطور و قد تقدّم شطر من فعله بأهل العراق في شرح الخطبة الخامسة و العشرين.و روى في البحار من الخرائج أنّ الأشعث بن قيس استأذن على عليّ عليه السّلام فردّه قنبر فأدمى أنفه، فخرج عليّ عليه السّلام و قال: ما ذاك يا أشعث أما و اللّه لو بعبد ثقيف مررت لاقشعرّت شعيرات استك، قال: و من غلام ثقيف؟ قال، غلام يليهم لا يبقى بيت من العرب إلّا أدخلهم الذّلّ، قال: كم يلي؟ قال عشرين إن بلغها، قال الراوي: ولي الحجّاج سنة خمس و سبعين و مات خمس و تسعين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 95 ثمّ قال عليه السّلام كنايه (ايه أبا وذحة) أى زد و هات ما عندك أبا الخنفساء على ما ذكره الرّضي من تفسير الوذحة بالخنفساء، قال الشارح المعتزلي: إنّ المفسّرين بعد الرّضى (ره) قالوا في قصّة هذه الخنفساء وجوها:منها أنّ الحجّاج رأى خنفساء تدبّ إلى مصلّاه فطردها فعادت، ثمّ طردها فعادت، فأخذ بها بيده و حذف بها فقرصته قرصا و رمت يده منه و رما كان فيه حتفه قالوا: و ذلك لأنّ اللّه تعالى قد قتله بأهون مخلوقاته كما قتل نمرود بن كنعان بالبقّة التي دخلت في أنفه فكان فيها هلاكه.و منها أنّ الحجّاج كان اذا رأى خنفساء تدّب قريبة منه يأمر غلمانه بابعادها و يقول: هذه وذحة من وذح الشّيطان، تشبيها بالبعرة المعلّقة بأذناب الشّاة.و منها أنّ الحجّاج قد رأى خنفسات مجتمعات فقال: و اعجبا لمن يقول إنّ اللّه خلق هذه، قيل: فمن خلقها أيّها الأمير؟ قال: الشّيطان، إنّ ربّكم لأعظم شأنا أن يخلق هذه الوذح، فنقل قوله هذا إلى الفقهاء في عصره فأكفروه و منها أنّ الحجّاج كان مثفارا أى ذا ابنة، و كان يمسك الخنفساء حيّة ليشفى بحركتها في الموضع حكاكه، قالوا: و لا يكون صاحب هذا الدّاء إلّا شانيا مبغضا لأهل البيت، قالوا: و لسنا نقول كلّ مبغض فيه هذا الداء، و إنّما قلنا كلّ من به هذا الدّاء فهو مبغض، قالوا: و قد روى أبو عمرو الزّاهد و لم يكن من رجال الشيعة في أماليه و أحاديثه عن السّيارى عن أبي خزيمة الكاتب قال: ما فتّشنا أحدا فيه هذا الدّاء إلّا وجدناه ناصبيّا.قال أبو عمر و أخبرني العطاني عن رجاله قالوا سئل جعفر بن محمّد عن هذا الصّنف من النّاس فقال: رحم منكوسة يؤتى و لا يأتي و ما كانت هذه الخصلة في وليّ اللّه قطّ، و لا تكون أبدا، و إنما يكون في الكفّار و الفسّاق و النّاصب للطّاهرين.أقول: و يدلّ على ذلك و يؤيّده: ما رواه في الكافي عن أحمد عن عليّ بن أسباط عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما كان في شيعتنا فلم يكن فيهم ثلاثة أشياء: من يسأل في كفّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 96 و لم يكن فيهم أزرق أخضر، و لم يكن فيهم من يؤتى في دبره.و عن أحمد عن جعفر بن محمّد الأشعري عن ابن القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: جاء رجل إلى أبي، فقال: يابن رسول اللّه إنّي ابتليت ببلاء فادع اللّه لي، فقيل له: انّه يؤتى في دبره، فقال: ما أبلى اللّه عزّ و جلّ بهذا البلاء أحدا له فيه حاجة، ثمّ قال أبي: قال اللّه عزّ و جلّ، و عزّتي و جلالي لا يقعد على استبرقها و حريرها من يؤتي في دبره.و في البحار من الخصال للصّدوق عن أبيه عن سعد عن البرقيّ عن عدّة من أصحابنا عن عليّ بن أسباط عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما ابتلى اللّه به شيعتنا فلن يبتليهم بأربع: بأن يكون لغير رشدة، أو أن يسألوا بأكفّهم، أو أن يؤتوا أدبارهم، أو أن يكون فيهم أزرق.و فيه منه عن ابن الوليد عن محمّد العطّار عن أحمد بن محمّد عن أبي عبد اللّه الرازي عن ابن أبي عثمان عن أبيه عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: أربع خصال لا يكون في مؤمن: لا يكون مجنونا، و لا يسأل عن أبواب النّاس، و لا يولد من الزّنا، و لا ينكح في دبره و فيه من قرب الاسناد عن محمّد بن عيسى عن القداح عن جعفر عن أبيه عليه السّلام قال: جاء رجل إلى عليّ عليه السّلام فقال: إني لاحبكم أهل البيت، قال: و كان فيه لين، قال:فأثنى عليه عدّة فقال عليه السّلام له: كذبت ما يحبّنا مخنّث و لا ديّوث و لا ولد زنا و لا من حملت به امّه في حيضها، قال: فذهب الرّجل، فلمّا كان يوم صفّين فهي مع معاوية و حكى المحدّث الدّربندي قال: كنت «كان ظ» ابن ستّة عشر من أولاد بعض علماء بلدنا معروفا بهذا الفعل الشّنيع، فبينا أنا مع جمع نكثر السّرور و الفرح في يوم العيد الغدير دنا منّى هذا الشخص، و قال: ما لك كأني أراك تظنّ أنّ اللّه قد أعطاك في هذا اليوم سلطنة الدّنيا؟ قلت: إنّ كرامة اللّه على محبّي أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين عليه السّلام في هذا اليوم الشريف أعظم من سلطنة الدّنيا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 97 فقال: ناشدتك باللّه هل تحبّ عليّ بن أبي طالب؟ فقلت: ويلك هل يوجد أحد اتّصف بالاسلام و لا يحبّ أمير المؤمنين عليه السّلام؟ فقال: و اللّه أنا لا احبّه، فقلت الحمد للّه الذي لم يدخل مثلك النجس الخبيث المخنّث في حزب محبّى الأطيب الأطهر أمير المؤمنين و لعنة اللّه عليك و على أمثالك من المخنّثين، قال: فلم يمض على ذلك إلّا مدّة قريبة من مدّة سنة أن اختار الشرك و أظهر الكفر و دخل في مذهب النّصرانية.و في الأنوار النّعمانية للمحدّث الجزايري (ره) عن جلال الدّين السيوطي في حواشي القاموس عند تصحيح لغة الابنة قال: و كانت في جماعة في الجاهلية أحدهم سيّدنا عمر، و قال ابن الأثير و هو من أجلّاء علماء العامة: زعمت الرّوافض أنّ سيّدنا عمر كان مخنّثا، كذبوا و لكن به داء دواؤه ماء الرّجال.ثمّ قال الجزائري: و لم أر في كتب الرّافضة مثل هذا نعم روى العياشي منهم حديثا حاصل معناه أنّ لفظ أمير المؤمنين قد خصّ اللّه به عليّ بن أبي طالب و لهذا لم تسمّ الرافضة أئمّتهم بهذا الاسم و من سمّها نفسه به غير عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فهو ممّا يؤتى في دبره، و هو شامل لجميع المتخلّفين من الامويّة و العبّاسيّة لعنهم اللّه انتهى.و قد أوردنا رواية العياشي مع غيرها في ديباجة الشرح في نور ألقاب أمير المؤمنين عليه السّلام فتذكر، و في أخبار كثيرة من طريق أهل البيت عليهم السّلام أنّ هؤلاء لا خير فيهم و في بعضها أنّه لا يبتلى به أحد للّه فيه حاجة.ثمّ قال الشّارح المعتزلي بعد ذكر ما أوردنا من كلامه في تفسير أبا وذحة:فهذا مجموع ما ذكره المفسّرون و ما سمعته من أفواه النّاس في هذا الموضع، و يغلب على ظنّي أنّه أراد معنى آخر، و ذلك أنّ عادة العرب أن تكنّي الانسان إذا أرادت تعظيمه بما هو مظنّة التعظيم كقولهم: أبو الهول و أبو المقدام و أبو المغوار فاذا أرادت تحقيره و الغضّ منه كنّته بما يستحقر و يستهان به كقولهم في كنية يزيد ابن معاوية لعنه اللّه يعنون القرد و كقولهم في كنية سعيد بن حفص البخاري المحدّث أبو القارد و كقولهم للطّفيلي: أبو لقمة «إلى أن قال» فلما كان أمير المؤمنين عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 98 يعلم من حال الحجاج نجاسته بالمعاصى و الذنوب التي لو شوهدت بالبصر لكانت بمنزلة البعر الملتصق بشعر الشّاة كنّاه أبا وذحة.و يمكن أن يكنّيه بذلك لدمامته في نفسه و حقارة منظره و تشويه خلقته فانّه كان قصيرا دميما نحيفا أخفش العينين معوج الساقين قصير السّاعدين مجدور الوجه أصلع الرّأس فكنّاه عليه السّلام بأحقر الأشياء و هو البعرة.و قد روى قوم هذه اللّفظة بصيغة اخرى فقالوا ايه أبا ودجة، قالوا: واحدة الأوداج كنّاه بذلك لأنّه كان قتّالا يقطع الأوداج بالسّيف، و رواه قوم أبا وحرة و هي دويبة تشبه الحرباء قصير الظّهر شبهته بها قال: و هذا و ما قبله ضعيف و ما ذكرناه أقرب إلى الصواب.الترجمة:آگاه باشيد قسم بخدا هر آينه البته مسلّط مى شود بر شما پسرى از قبيله ثقيف يعني حجاج بن يوسف ثقفى كه كشنده باشد دامن خود را بر زمين از روى غرور و نخوت، و عدول كننده باشد از راه عدالت كه مى خورد زراعت شما را، و مى گذارد پيه شما را، زياده كن و بياور آنچه كه در پيش تو است اى پدر جعل. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom