جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۴۰ : تفاوت عاقل و احمق در گفتار [منبع]

وَ قَالَ (علیه السلام) :
لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ.

حَذَفاتُ اللِّسان : گفتار بيهوده و بى معنائى كه از روى فكر و انديشه نباشد.
مُراجِعَةُ فِكْرِهِ : فكر كردن در مورد آنچه بر زبان جارى ميشود.
مُماخَضَةَ الرَّاْى : تضارب آراء و انديشه ها، «مخض الشىء» : چيزى را بشدت تكان داد. 

راه شناخت عاقل و احمق (اخلاقى):
و درود خدا بر او، فرمود: زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.(۱)
(اين از سخنان ارزشمند و شگفتى آور است، كه عاقل زبانش را بدون مشورت و فكر و سنجش رها نمى سازد، امّا احمق هر چه بر زبانش آيد مى گويد بدون فكر و دقّت، پس زبان عاقل از قلب او و قلب احمق از زبان او فرمان مى گيرد).
_______________________
(۱). بقول سعدى: اوّل انديشه وانگهى گفتار.
امام عليه السّلام (در نكوهش احمق) فرموده است:
زبان خردمند پشت دل او است (عاقل آنچه بگويد نخست نيك و بد آنرا بعقل خويش سنجيده و آنگاه مى گويد) و دل احمق پشت زبان او است (بى خرد نفهميده آنچه خواست مى گويد سپس در درستى و نادرستى و سود و زيان آن انديشه ميكند).
(سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» مى فرمايد:) اين فرمايش از جمله معانى نيكوى دلپذير است، و مقصود از آن آنست كه خردمند زبانش را رها نمى كند (سخنى نمى گويد) مگر پس از مشورت و صلاح ديد با انديشه، و بى خرد بيرون داده هاى زبان و گفتارهاى بى انديشه اش بر مراجعه به انديشه و تدبّر و تأمّل در پايان كار پيشى مى گيرد، پس بآن ماند كه زبان خردمند پيرو دل او است و دل بى خرد پيرو زبانش مى باشد.
 
و فرمود (ع): زبان خردمند آن سوى دل اوست و دل بى خرد آن سوى زبانش.
سید رضى گويد: اين از معانى عجيب و شريف است. مراد اين است كه عاقل زبان نمى گشايد مگر پس از آنكه با انديشه و فكر خود مشورت كند و بى خرد، سخنان بيهوده اش بر فكر و تأمل و انديشه اش پيشى گيرد. گويى زبان عاقل، تابع دل اوست و دل احمق، تابع زبان اوست.
 
امام(عليه السلام) فرمود: زبان عاقل پشت قلب او قرار دارد در حالى كه قلب احمق پشت زبان اوست!
 
[و فرمود:] زبان خردمند در پس دل اوست، و دل نادان پس زبان او.
[و اين از معنيهاى شگفت و شريف است و مقصود امام (ع) اين است كه: خردمند زبان خود را رها نكند تا كه با دل خويش مشورت كند و با انديشه خود رأى زند، و نادان را آنچه بر زبان آيد و گفته اى كه بدان دهان گشايد، بر انديشيدن و رأى درست را بيرون كشيدن سبقت گيرد. پس چنان است كه گويى زبان خردمند پيرو دل اوست و دل نادان پيرو زبان او.]
 
و آن حضرت فرمود: زبان عاقل در پس قلب او، و دل نادان پشت زبان اوست.
اين قطعه از معانى شگفت و شريف است. منظور اين است كه عاقل در هر سخنى جز با مشورت دل و صلاح ديد فكر وارد نمى شود، ولى احمق سخن گفتن و ريخت و پاش زبانش پيش از رجوع به انديشه و تأمّل و تدبّر است. بنا بر اين چنان است كه زبان عاقل پيرو قلب او، و قلب احمق تابع زبان اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )فرق جايگاه زبان عاقل و احمق:آنچه امام(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه بیان فرموده کنایه زیبایى است درباره کسانى که سنجیده یا نسنجیده سخن مى گویند مى فرماید: «زبان عاقل پشت قلب او قرار دارد در حالى که قلب احمق پشت زبان اوست»; (لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَقَلْبُ الاَْحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ).اشاره به این که انسان عاقل نخست اندیشه مى کند سپس سخن مى گوید در حالى که احمق نخست سخن مى گوید و بعد در اندیشه فرو مى رود به همین دلیل سخنان عاقل حساب شده، موزون، مفید و سنجیده است; ولى سخنان احمق ناموزون و گاه خطرناک و بر زیان خود او.همین عبارت با شرح جالبى در خطبه 176 آمده است و در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إنَّ لِسانُ الْمُؤمِنِ وَراءَ قَلْبِهِ فَإذا أرادَ أنْ یَتَکَلَّمَ بِشَىْء تَدَبِّرُهُ بِقَلْبِهِ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانُ الْمُنافِقِ أمامَ قَلْبِهِ فَإذا هَمَّ بِشَىْء أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَلَمْ یَتَدَبَّرَه بِقَلْبِهِ; زبان انسان با ایمان پشت قلب (و فکر) او است، لذا هنگامى که مى خواهد سخنى بگوید نخست در آن تدبّر مى کند سپس بر زبانش جارى مى سازد، ولى زبان منافق جلو قلب او است، لذا هنگامى که تصمیم به چیزى مى گیرد بدون هیچ گونه تدبّر بر زبانش جارى مى سازد».(1)از آنجا که على(علیه السلام) باب علم پیامبر(صلى الله علیه وآله) است این سخن را از او آموخته است.امام حسن عسکرى(علیه السلام) این سخن را با عبارت لطیف دیگرى بیان فرموده: «قَلْبُ الاْحْمَقِ فی فَمِهِ وَفَمِ الْحَکیمِ فی قَلْبِهِ; قلب (و فکر) احمق در دهان او و دهان شخص حکیم در قلب اوست!».(2)* * *مرحوم سیّد رضى پس از ذکر این کلام حکمت آمیز مى گوید: «این سخن از مطالب شگفت انگیز و پرارزش است و منظور این است که عاقل زبانش را به کار نمى گیرد مگر بعد از مشورت با عقل خویش و فکر و دقت; ولى احمق سخنانى که از زبانش مى پرد و حرف هایى که بدون دقت مى گوید بر مراجعه به فکر و اندیشه و دقت رأیش پیشى مى گیرد، بنابراین گویا زبان عاقل پشت قلب او قرار گرفته و قلب احمق پشت زبان اوست»; (قالَ الرَّضىُ وَهذا مِنَ الْمَعانِى الْعَجیبَةِ الشَّریفَةِ، وَالْمُرادُ بِهِ أنَّ الْعاقِلَ لا یَطْلُقُ لِسانَهُ، إلاّ بَعْدَ مُشاوَرَةِ الرَّوِیَّةِ وَمُؤامِرَةِ الْفِکْرَةِ. وَالاْحْمَقُ تَسْبِقُ حَذَفاتِ لِسانِهِ وَفَلَتاتِ کَلامِهِ مُراجَعَةَ فِکْرِهِ وَمُماخَضَةَ رَأیِهِ فَکانَ لِسانُ الْعاقِلِ تابِعٌ لِقَلْبِهِ، وَکأنَ قَلْبُ الاْحْمَقِ تابِعٌ لِلِسانِهِ).(3)*****پی نوشت:(1). المحجة البیضاء، ج 5، ص 195 .(2). میزان الحکمه، ح 18176 .(3). سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر بعد از ذکر این گفتار حکیمانه و حکمت 41 مى گوید: هر دو را جاحظ (متوفاى 255) عیناً در کتاب المائة المختارة آورده است ولى مدرک دیگرى براى آن ذکر نکرده جز این که مى گوید: این کلام حکمت آمیز در خطبه 176 نیز آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 38). اضافه بر این خوارزمى در کتاب مناقب مى گوید: از امیر مؤمنان(علیه السلام) یکصد کلمه حکمت آمیز نقل شده که هر کدام از آنها معادل هزار جمله از بهترین جمله هاى عرب است و در لابه لاى آن حکمت 40 و 41 را نقل کرده است. (مناقب خوارزمى، ص 376) در غررالحکم نیز این کلام حکمت آمیز با تفاوتى ذکر شده که نشان مى دهد از منبع دیگرى اخذ کرده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) امام (ع) فرمود: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»:سيد رضى مى گويد: «اين سخن امام (ع) از جمله مطالب شگفت آور دلپذير است، و مقصود آن است كه خردمند زبانش را آزاد نمى كند، مگر پس از مشورت با فكر و انديشه و مراجعه به آن و بى خرد حركات زبان و لغزشهاى سخنش، از مراجعه به فكر و بررسى انديشه اش جلو مى افتد بنا بر اين گويى زبان خردمند به دنبال دل وى، و دل بى خرد، پيرو زبان اوست. و اين مقصود به عبارت ديگرى نيز از آن حضرت نقل شده است. «دل بى خرد در دهان او، و زبان خردمند در دل اوست.» و معنى اين دو سخن يكى است».امام (ع)، كلمه الوراء را در دو مورد استعاره آورده است، براى كار عاقلانه اى كه يك فرد عاقل انجام مى دهد و پس از انديشه سخن مى گويد، و هم چنين براى بى خرد كه به دنبال سخنى كه بدون مراجعه به فكر و خرد مى گويد، و پس از آن مى انديشد كه چه گفته است. مقصود امام (ع) همان است كه سيد رضى (رحمه الله) اشاره كرده و بنا به روايت ديگر مقصود آن است كه آنچه مورد نظر نادان است در داخل دهان اوست يعنى بى انديشه بر زبان مى آورد، و امّا سخن خردمند ريشه در عقل دارد و جز بر اساس انديشه درست، بر زبان نمى راند.كلمه «قلب» در مورد اوّل به مجاز شامل تصوراتى است كه در قالب الفاظ ظاهر مى شود و كلمه لسان به مجاز در مورد الفاظ ذهنى به كار رفته است. 
منهاج البراعه (خوئی)التاسعة و الثلاثون من حكمه عليه السّلام:(39) و قال عليه السّلام: لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الأحمق وراء لسانه. (74216- 74205) الاعراب:وراء، منصوب على الظرفية مضاف إلى قلبه و متعلّق بفعل مقدّر، و الجملة خبر قوله: لسان العاقل.المعنى:قال الرّضيّ رحمه اللَّه: و هذا من المعاني العجيبة الشريفة، و المراد به أنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 77 العاقل لا يطلق لسانه إلّا بعد مشاورة الرّويّة و مؤامرة الفكر، و الأحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات كلامه على مراجعة فكره و مماخضة رأيه، فكانّ لسان العاقل تابع لقلبه، و كانّ قلب الأحمق تابع للسانه، و روي عنه عليه السّلام هذا الكلام بلفظ آخر و هو: قلب الأحمق في فيه، و لسان العاقل في قلبه.الترجمة:زبان خردمند دنبال دل اوست، و دل نابخرد دنبال زبان اوست.سيد رضى رحمه اللَّه در شرح اين جمله فرموده:اين بيان علي عليه السّلام از معانى مبتكر و شگفت آور و ارجمند است، و مقصود اينست كه خردمند لب بسخن نگشايد و دم برنياورد مگر پس از اين كه در دل سخن خود را بسنجد و با عقل و خرد آنرا در ميان نهد و سفته كند، ولي نابخرد نسنجيده زبان پرانى كند و بى اختيار از چاك دهانش كلمات ناهموار بيرون ريزد و سخنش بر تدبير و سنجش نظرش پيشى گيرد، باين نظر گويا زبان خردمند دنبال دل او قرار دارد أول فكر ميكند و بعد سخن مى گويد، و گويا دل نابخرد و أحمق در پس زبان اوست كه ناسنجيده سخن مى گويد، و اين سخن بتعبير ديگر هم از آن حضرت روايت شده كه:دل احمق در دهان اوست، و زبان خردمند در دل او است.زبان خردمند اندر پس دل          از اين رو نگويد سخنهاى باطل        سخنهاى باطل ز أحمق تراود         كه پشت زبان قلب او هست كامل      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص260 لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الاحمق وراء لسانه. زبان خردمند در پس دل اوست و دل نادان پس زبان او.» سيد رضى مى گويد: اين سخن به گونه ديگرى هم از على عليه السّلام نقل شده است كه چنين است «قلب الاحمق فمه، و لسان العاقل فى قلبه» و معناى هر دو كلمه يكى است. ابن ابى الحديد مى گويد: سخن در باره عقل و حماقت در مباحث گذشته بيان شد و اين جا افزونيهاى ديگرى مى آوريم. او سپس بحثى در باره سخنان و حكايات افراد احمق آورده است كه به ترجمه برخى از آنها قناعت مى شود. گفته اند هر چيزى چون كمياب شود، گران و ارزشمند مى شود ولى عقل هر چه افزون گردد گرانتر و ارزشمندتر مى گردد. عبد الملك مى گفته است: من به عاقلى كه به من پشت كرده باشد اميدوارتر از احمقى هستم كه به من روى آورده باشد. به يكى از دانشمندان گفته شد، عقل كامل چيست؟ گفت: آن را در كسى به صورت اجتماع و كمال نديده ام كه آن وصف كنم و هر چه در كمال يافت نشود آن را حد و مرزى نيست. گفته شده است احمق از هر چيز خود را حفظ مى كند جز از خويشتن. دو مرد، دختر ديماووس حكيم را خواستگارى كردند يكى از آن دو توانگر و ديگرى فقير بود، او دخترش را به آن مرد فقير داد. اسكندر از او سبب اين كار را پرسيد، گفت: آن توانگر احمق بود و بيم آن داشتم كه فقير شود و آن فقير عاقل بود، اميدوار شدم كه توانگر گردد. بدان كه داستانهاى لطيف افراد احمق بسيار است ولى ما در اين كتاب آنچه را كه لايق اين كتاب است مى آوريم و اين كتاب را به حرمت امير المؤمنين على عليه السّلام از هر گونه سخن زشت و سبك منزه ساخته ايم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص261 عمر بن عبد العزيز شنيد مردى، ديگرى را با كنيه ابو العمرين صدا مى زند. گفت: اگر عقلى مى داشت يكى هم او را كفايت مى كرد. يكى از پسران عجل بن لجيم اسبى را براى مسابقه فرستاد، اسب برنده شد. گفتند نامى روى اين اسب بگذار كه شناخته شود، برخاست يكى از چشمهاى اسب را كور كرد و گفت: اينك او را اعور - يك چشم-  نام نهادم و شاعرى ضمن نكوهش او اين موضوع را در شعر هم گنجانده و گفته است: «بنى عجل مرا به درد پدرشان متهم كرده اند و كدام يك از بندگان خدا خرفت تر از عجل است، مگر پدر ايشان يك چشم اسب خود را كور نكرد و موجب آن شد كه در جهل او مثلها زده شود.» ابو كعب افسانه سرا ضمن افسانه هاى خود گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است در جگر حمزه چيزى است كه مى دانيد، اينك دعا كنيد كه خداوند از جگر حمزه به ما روزى فرمايد. بار ديگر در افسانه سرايى خود گفت: نام گرگى كه يوسف را خورده است، چنين و چنان بوده است. گفتند: يوسف را گرگ نخورده است. گفت: بسيار خوب اين نام كه گفتم نام همان گرگى است كه يوسف را نخورده است. يكى از افراد احمق بنى عجل حسان بن غضبان است كه ساكن كوفه بوده است. او نيمى از خانه پدرش را به ارث برد و مى گفت مى خواهم اين نيمه خودم را بفروشم تا با پول آن نيمه ديگر را بخرم و تمام خانه از من بشود. يكى از افراد احمق قريش، بكّار بن عبد الملك بن مروان است. باز شكارى او پريد و رفت او به سالار شرطه دمشق گفت: دروازه هاى شهر را ببند كه باز بيرون نرود. ديگر از افراد احمق قريش، معاوية بن مروان بن حكم است. روزى كنار دروازه دمشق بر در دكان آسيابانى منتظر آمدن برادر خود عبد الملك بن مروان بود، خر آسيابان بر گرد سنگ آسياب مى گرديد و بر گردنش زنگوله اى بود، معاوية بن مروان به آسيابان گفت: چرا بر گردن اين خر زنگوله بسته اى گفت: وقتى چرت مى زنم يا خسته هستم اگر صداى زنگوله را نشنوم، مى فهمم كه خر بر جاى خود ايستاده است و حركت نمى كند، فرياد مى كشم و او حركت مى كند. معاويه گفت: اگر خر بر جاى خود بايستد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص262 فقط سرش را تكان دهد زنگوله صدا خواهد داد و از كجا مى فهمى كه او بر جاى خود ايستاده است، گفت: اين خر من عقلى مانند عقل امير ندارد. از جمله قبائل مشهور به حماقت، قبيله ازد است. گويند چون يزيد بن مهلب بر مروانيان خروج كرد، مسلمة بن عبد الملك براى يزيد بن مهلب نوشت: تو صاحب حكومت و فرمانروايى نيستى، صاحب آن شخصى اندوهگين و مصيبت رسيده و خون خواه است و تو مرد مشهورى هستى ولى مصيبت ديده و خون خواه نيستى. مردى از قبيله ازد برخاست و به يزيد گفت: پسرت مخلد را روانه كن تا كشته شود و مصيبت زده و خونخواه شوى. معاويه مردى از قبيله كلب را به حكومت گماشت، آن مرد روزى خطبه خواند و ضمن خطبه از مجوسيان نام برد و گفت: خدايشان لعنت كناد، آنان با مادران خود ازدواج مى كنند، به خدا سوگند اگر به من ده هزار درهم بدهند با مادرم ازدواج نمى كنم، چون اين خبر به معاويه رسيد، گفت: خداوند او را زشت بدارد، يعنى اگر بيش از ده هزار درهم به او بدهند، آن كار را انجام مى دهد و او را از حكومت عزل كرد. شترى از هبنّقه - اين مرد ضرب المثل حماقت است-  گم شد. نام اصلى هبنّقه، يزيد بن شروان است، او ندا مى داد هر كس شتر را بياورد دو شتر به او خواهم داد. گفتند: به چه سبب در قبال يك شتر دو شتر مى پردازى گفت: براى شيرينى پيدا شدن. از عربى صحرا نشين خرى دزديدند. به او گفتند: خرت را دزديدند گفت: آرى و خدا را حمد مى كنم. گفتند: براى چه حمد خدا را به جاى مى آورى گفت: براى اينكه خودم سوارش نبودم. در مسابقه اسب سوارى همين كه اسبى كه از همه جلو افتاده بود، ظاهر شد يكى از تماشاچيان شروع به گفتن تكبير كرد و از شادى به جست و خيز پرداخت. مردى كه كنارش بود از او پرسيد اى جوانمرد آيا اين اسب پيشتاز از توست گفت: نه، لگامش از من است. يكى از افراد جاهل و احمق عرب كلاب بن صعصعة است، برادرانش براى خريدن اسبى بيرون رفتند، او هم با ايشان رفت و در حالى كه گوساله اى را از پى مى كشيد بازگشت. پرسيدند: اين چيست گفت: اسبى است كه خريده ام، گفتند: اين گاو است، اى احمق مگر شاخهايش را نمى بينى. او به خانه اش رفت و شاخهاى گوساله را بريد و با آن برگشت و گفت همان گونه كه مى خواستيد او را به اسب تبديل كردم. به فرزندانش، فرزندان سوار كار گاو مى گفتند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom