حکمت ۳۶۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۳۶۷ : پرهیز از دنیا طلبی [منبع]

وَ قَالَ (عليه السلام) :
يَا أَيُّهَا النَّاسُ، مَتَاعُ الدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِئٌ، فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ، قُلْعَتُهَا أَحْظَى مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا وَ بُلْغَتُهَا أَزْكَى مِنْ ثَرْوَتِهَا؛ حُكِمَ عَلَى مُكْثِرٍ مِنْهَا بِالْفَاقَةِ، وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ؛ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ كَمَهاً، وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً، لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَى سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ يَشْغَلُهُ وَ غَمٌّ يَحْزُنُهُ، كَذَلِكَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ، فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ، هَيِّناً عَلَى اللَّهِ فَنَاؤُهُ وَ عَلَى الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ؛ وَ إِنَّمَا يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الدُّنْيَا بِعَيْنِ الِاعْتِبَارِ وَ يَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الِاضْطِرَارِ وَ يَسْمَعُ فِيهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ؛ إِنْ قِيلَ أَثْرَى، قِيلَ أَكْدَى، وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ، حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ؛ هَذَا وَ لَمْ يَأْتِهِمْ يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ.

الْحُطام : گياه خشكى كه خرد شده.
مُوبِئ : داراى وبا.
مَرْعاهُ : چراگاهش.
الْقُلْعَة : ثابت نبودن، در حال كوچ بودن.
أحْظى : سعيدتر، سعادت بخش تر.
طُمَاْنِينَة : سكون و آرامش.
البُلْغَة : به اندازه لازم قناعت كردن، زندگى قانعانه داشتن.
أزْكى : با نموتر، افزونتر، پاكيزه تر.
حُكِمَ عَلى مَكْثِرٍ مِنْها بِالْفاقَة : خداوند، فزون طلب را محكوم به فقر و فاقه نموده (زيرا هر قدر اموالش بيشتر ميشود طمع و حرصش نيز افزون مى گردد).
غَنِىَ عَنْها : از آن بى نياز شد.
راقَهُ : او را به تعجب واداشت، در چشمش زيبا جلوه كرد.
الزِبْرِج : زينت.
اعْقَبَتْ : از پى خود بجا گذاشت.
الْكَمَة : كورى.
الشَغَف : علاقه شديد، عشق.
الَاشْجان : جمع «شجن»، حزنها، غمها.
رَقْص : جست و خيز.
سُوَيْداءُ الْقَلْب : اعماق دل.
الْكَظَمْ : راه نفس، مخرج تنفس.
يُلْقى : انداخته ميشود، افكنده ميشود.
أبْهَران : دو رگ گردن، دو شريان اصلى قلب كه تمام شريانهاى ديگر از آن منشعب ميشود.
الْقَاؤُهُ : (در قبر) افكندنش، انداختنش.
الِاعْتِبار : عبرت و پند گرفتن.
يَقْتاتُ : (از خوراكيها) براى قوت خود برميدارد.
بَطْنُ الِاضْطِرار : آنقدر كه در حالت اضطرار خورده ميشود يعنى بمقدار ضرورت.
الْمَقْت : دشمنى، بغض.
أثْرى : توانگر و بى نياز شد.
أكْدى : فقير شد.
يُبْلِسُونَ : (در قيامت) مأيوس و سرگشته ميشوند. 
مُؤبِى : وبادار
مَرعَى : چراگاه
رَاقَ : خيره كرد
كَمَه : كورى
شَغَف : عشق و علاقه
أابهَران : دو رگ گردن
أثرَى : ثروتمند شد
أكدَى : فقير شد 
روش برخورد با دنيا (اخلاقى، معنوى):
و درود خدا بر او، فرمود: اى مردم، كالاى دنياى حرام چون برگ هاى خشكيده وبا خيز است، پس از چراگاه آن دورى كنيد، كه دل كندن از آن لذّت بخش تر از اطمينان داشتن به آن است، و به قدر ضرورت از دنيا برداشتن بهتر از جمع آورى سرمايه فراوان است.
آن كس كه از دنيا زياد برداشت به فقر محكوم است، و آن كس كه خود را از آن بى نياز انگاشت در آسايش است، و آن كس كه زيور دنيا ديدگانش را خيره سازد دچار كور دلى گردد، و آن كس كه به دنياى حرام عشق ورزيد، درونش پر از اندوه شد، و غم و اندوه ها در خانه دلش رقصان گشت، كه از سويى سرگرمش سازند، و از سويى ديگر رهايش نمايند، تا آنجا كه گلويش را گرفته در گوشه اى بميرد، رگ هاى حيات او قطع شده، و نابود ساختن او بر خدا آسان، و به گور انداختن او به دست دوستان است.
امّا مؤمن با چشم عبرت به دنيا مى نگرد، و از دنيا به اندازه ضرورت برمى دارد، و سخن دنيا را از روى دشمنى مى شنود، چرا كه تا گويند سرمايه دار شد، گويند تهيدست گرديد، و تا در زندگى شاد مى شوند، با فرا رسيدن مرگ غمگين مى گردند، و اين اندوه چيزى نيست كه روز پريشانى و نوميدى هنوز نيامده است.
 
امام عليه السّلام (در دورى نمودن از دنيا) فرموده است:
1- اى مردم كالاى دنيا گياه خشك خورد شده وباء آورنده تباه كننده است پس دورى كنيد از چراگاهى كه كوچ كردن و نماندن در آن از آرام گرفتن در آن سودمندتر است (چون ماندن و دل بستن بآن سبب بدبختى است) و اندك روزى و خوراك آن (به اندازه اى كه اين راه سر رسد) پاكيزه تر است از دارائى در آن (چون رنج دنيا و حساب آخرتش كمتر است)
2- مقرّر شده است براى كسيكه (بر اثر حرص و آز) بسيار در آن دارائى گرد آورد فقر و بى چيزى (آخرت چون در دنيا گرفتار بوده و نتوانسته توشه اى بردارد) و يارى شده است كسيكه (با قناعت) از آن بى نياز مانده (جمع آورى نكرده) به آسودگى (در روز رستخيز)
3- و كسيرا كه زينت و آرايش آن به شگفت آورده هر دو چشمش را كور مادر زاد گردانده (مانند آنكه نشان بينائى در او نيست)
4- و كسيكه دوستى آنرا روش خود نمايد خاطرش را پر از اندوهها كند كه آن اندوهها را بر دانه دل او نگرانى است، اراده و قصدى (براى بدست آوردن كالاى آن) او را مشغول و گرفتار مى سازد، و اراده و قصدى او را اندوهگين، و همچنين پيوسته در كشاكش اندوهها و گرفتاريها است تا آنكه راه نفس او (گلويش) گرفته شود (بميرد) پس او را بصحراء اندازند (در گورستان بخاك سپارند) در حاليكه دو رگ دل او قطع شده است (هلاك گشته) و بر خدا نابود شدنش و بر برادران و ياران انداختنش (به گورستان) سهل و آسان مى باشد،
5- و مؤمن بچشم عبرت و آگاهى بدنيا مى نگرد، و باندازه نيازمندى شكم از روى اضطرار و ناچارى قوت و روزى بدست مى آورد، و به گوش خشم و دشمنى (گفتار در باره دنيا را) مى شنود
6- (و امّا حال انسان در دنيا) اگر گفته شود فلانى توانگر و بى نياز شد (پس از چندى) گفته ميشود فقير و بى چيز گرديد، و اگر ببقاء و هستيش شاد شوند (روز ديگر) بفناء و نيستيش اندوهگين گردند، اينست حال انسان در دنيا و حال آنكه نيامده است روزى (قيامت) كه در آن (دنيا دوستان بر اثر سختى عذاب و گرفتارى جاويد از رحمت خدا و آسودگى) نوميد ميشوند.
 
و فرمود (ع): اى مردم، متاع اين جهانى همانند گياهى است خشك و بيمارى انگيز. پس، از چراگاهى دورى گزينيد كه رخت بر بستن از آن خوشتر است از قرار گرفتن در آن و به اندك روزى آن خرسند شدن، بهتر است از ثروت آن.
آنكه مال فراوان اندوخته، محكوم به فقر است و هر كه از آن بى نيازى جسته به آسودگى رسيده. كسى را كه به زيورها و آرايه هايش فريفته شود، نابينايى در پى است. هر كه دوستيش را شعار خود سازد، دل خود را از اندوه پر ساخته و اين اندوه در اعماق قلبش بماند، اندوهى بر او چيره شود و به خود مشغولش دارد و اندوهى محزونش نمايد و همچنان، با او در ستيز و كشاكش بود تا راه نفسش بسته آيد و او را در گورستانى افكنند، در حالى كه، شاهرگ حياتش بريده شده است. گرفتن جانش بر خداوند آسان بود و به گورستان بردنش براى يارانش سهل.
مؤمن دنيا را به ديده عبرت مى نگرد، و به هر چه روزى روزانه اوست، خرسند است و با خشم و كينه، سخن دنيا را مى شنود، اگر گويند كه توانگر شد، بى درنگ، بانگ برآيد كه تهى دست گرديد و اگر به زندگيش شادمان شوند بايد به سوگ مردنش نشست. چنين است حال آدمى در اين جهان و حال آنكه، روزى كه در آن نوميد شوند هنوز در نرسيده است.
 
امام(عليه السلام) فرمود: اى مردم! متاع دنيا همچون گياهان خشكيده «وبا خيز» است بنابراين از چنين چراگاهى دورى كنيد. دل كندن از آن لذت بخش تر است از دل بستن و اعتماد به آن، و استفاده از آن به مقدار نياز بهتر است از جمع كردن و انباشتن ثروت آن. كسى كه از آن بسيار گردآورى كند محكوم به فقر و نيازمندى است و هر آن كس از آن بى نيازى جويد به آسايش و آرامش خود كمك كرده است. كسى كه زر و زيورهاى دنيا در نظرش شگفت انگيز باشد قلب او نابينا مى شود و آن كس كه عشق آن را به خداوند بى اهميت و افكندنش به گورستان براى دوستانش آسان است.
(امام(عليه السلام) فرمود:) انسان مؤمن، تنها با چشم عبرت به دنيا مى نگرد، از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره مى گيرد و آهنگ دلرباى آن را با بغض و نفرت مى شنود. هرگاه گفته شود فلان كس توانگر شد (ديرى نمى پايد كه) گفته مى شود بدبخت و بى نوا گشت و هرگاه مردم از فكر بقاى او (در اين جهان) شاد شوند (چيزى نمى گذرد كه) خبر مرگ او آن ها را محزون مى كند. اين حال دنياى آنهاست و هنوز روزى كه در آن به راستى غمگين و مأيوس شوند (روز رستاخيز) فرا نرسيده است.
 
[و فرمود:] مردم خواسته دنيا خرده گياهى است خشك و با آلود كه از آن چراگاه دورى تان بايد نمود. دل از آن كندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن، و روزى يك روزه برداشتن پاكيزه تر تا ثروت آن را روى هم نهادن.
آن كه از آن بسيار برداشت به درويشى محكوم است و آن كه خود را بى نياز انگاشت با آسايش مقرون. آن را كه زيور دنيا خوش نمايد كورى اش از پى در آيد. و آن كه خود را شيفته دنيا دارد، دنيا درون وى را از اندوه بينبارد، اندوه ها در دانه دل او رقصان اندوهيش سرگرم كند و اندوهى نگران تا آن گاه كه گلويش بگيرد و در گوشه اى بميرد. رگهايش بريده -اجلش رسيده- نيست كردنش بر خدا آسان و افكندنش -در گور- به عهده برادران.
و همانا مرد با ايمان به جهان به ديده عبرت مى نگرد، و از آن به اندازه ضرورت مى خورد. و در آن -سخن دنيا را- به گوش ناخشنودى و دشمنى مى شنود. اگر گويند مالدار شد -ديرى نگذرد- كه گويند تهيدست گرديد و اگر به بودنش شاد شوند، غمگين گردند كه عمرش به سر رسيد. اين است -حال آدميان- و آنان را نيامده است روزى كه نوميد شوند در آن.
 
و آن حضرت فرمود: اى مردم، كالاى دنيا گياهى است خشك و وبا خيز، از چراگاه آن بپرهيزيد، چه اينكه دل كندن از آن لذت بخش تر از اعتماد به آن است، و به اندازه برداشت كردن از دنيا پاكيزه تر از اندوختن آن است، بر آن كه به افزون كردن ثروت اقدام كند حكم به تهيدستى شده، و آن كه در آن كوس بى نيازى زده به آسايشش كمك گشته.
آن را كه زيور دنيا به شگفتى اندازد كور دلى از پى در آيد، و آن كه عشقش را به دل گيرد خاطرش را از اندوهها پر كند كه براى آن اندوهها در سويداى قلبش خلجان است، اندوهى مشغولش دارد، و غمى محزونش كند، چنين است تا نفس گلو گيرش شود و او را به بيابان اندازند، در حالى كه رگهاى حياتش قطع شده، نابود كردنش بر خدا، و انداختنش به گورستان براى دوستان آسان است.
مؤمن با ديده عبرت به دنيا مى نگرد، و از آن از باب اضطرار به اندازه شكم بر مى دارد، و وصف دنيا را به گوش خشم و دشمنى مى شنود. اگر بگويند ثروتمند شد بعد از اندكى مى گويند به تهيدستى نشست، و اگر به بودنش شاد شوند به مرگش اندوهگين گردند. اين است وضع دنيا، و هنوز اهل دنيا را روزى كه در آن نوميد شوند نيامده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سرنوشت دنياپرستان:امام(عليه السلام) در اين كلام نورانى در دو بخش كه هركدام ديگرى را تكميل مى كند سخن مى گويد. در بخش نخست، بى ارزش بودن دنيا را با تعبيرات قاطع و كوبنده بيان كرده و داد سخن را در اين قسمت داده و براى دنيا به هفت عيب بزرگ اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: «اى مردم! متاع دنيا همچون گياهان خشكيده وباخيز است بنابراين از چنين چراگاهى دورى كنيد»; (يَا أَيُّهَا النَّاسُ، مَتَاعُ الدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِىءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ!).چه تعبير جالب و گويايى! زيرا «حطام» در اصل از ماده «حطم» (بر وزن ختم) به معناى شكستن و خرد كردن چيزى گرفته شده است و غالباً به شكستن اشياء خشك مانند ساقه هاى خشك گياهان اطلاق مى شود و به همين دليل گاهى به كاه، «حطام» اطلاق مى گردد. امام(عليه السلام) متاع دنيا را در اين جا تشبيه به همان گياهان خشكيده و خردشده اى كه آذوقه حيوانات است نموده اما گياهى كه با ميكروب وبا آغشته شده و حتى سبب مرگ حيوان مى شود، و به دنبال آن هشدار مى دهد كه از اين چراگاه بى ارزش خطرناك دورى كنيد. اين سخن در واقع برگرفته از تعبيرات قرآن مجيد است آن جا كه درباره زندگى دنيا مى فرمايد: «(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَينَكُمْ وَتَكاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَالاَْوْلادِ كَمَثَلِ غَيث أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يكُونُ حُطاماً); بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زردرنگ مى بينى; سپس تبديل به كاه مى شود!».[1]ولى امام(عليه السلام) تصريح مى فرمايد كه اين گياه خشكيده خرد شده كم ارزش، آلوده به وبا نيز مى باشد كه آن را مبدل به شىء خطرناكى مى كند.سپس در ادامه اين سخن به دو عيب ديگر از عيوب دنيا اشاره كرده، مى فرمايد: «دل كندن از آن لذت بخش تر است از دل بستن و اعتماد به آن و استفاده از آن به مقدار نياز بهتر است از جمع كردن و انباشتن ثروت آن»; (قُلْعَتُهَا أَحْظَى مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا، وَ بُلْغَتُهَا أَزْكَى مِنْ ثَرْوَتِهَا).امام(عليه السلام) در اين دو ويژگى، راه استفاده از مواهب دنيا را نشان مى دهد. نخست اين كه انسان دل به آن نبندد و به آن اعتماد نكند و ديگر اين كه به مقدار نياز و حاجت از آن بهره گيرد و درپى ثروت اندوزى و جمع كردن مال از طريق حرام و حلال نباشد.بديهى است كسى كه دل به دنيا نبندد اكثر نگرانى هاى او برطرف مى شود زيرا دلبستگى به دنيا توأم با نگرانى هاى فراوانى به دليل حفظ يا از دست رفتن آن و حسد حسودان و كينه توزى دشمنان است.به گفته حافظ:حافظا ترك جهان گفتن طريق خوش دلى است *** تا نپندارى كه احوال جهان داران خوش است«قُلعَة» به معناى كوچ كردن و دل كندن است و از مادّه «قَلع» (بر وزن نفع) گرفته شده است.«بُلغَة» به معناى زاد و توشه اى است كه انسان با آن به مقصد مى رسد و به تعبير ديگر به معناى مقدار نياز و حاجت است.در چهارمين و پنجمين وصف دنيا مى فرمايد: «كسى كه از آن بسيار گردآورى كند محكوم به فقر و نيازمندى است و هر آنكس از آن بى نيازى جويد به آسايش و آرامش او كمك شده است»; (حُكِمَ عَلَى مُكْثِر بِالْفَاقَةِ، وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ).دليل آن روشن است، دنياپرستانى كه درپى جمع اموال اند غالباً بخيل اند حتى درباره خويشتن، و بسيارى از آن ها زندگانى فقيرانه اى دارند. ازاين رو بسيارى معتقدند كه نيازمندترين افراد در دنيا سلاطين و پادشاهان اند.اضافه بر اين، اين گونه افراد حريص اند و حرصى كه در جمع كردن مال دنيا دارند از تلاشى كه فقير براى به دست آوردن نيازهاى خود مى كند بيشتر است. آن ها هرگز سير نمى شوند و به همين دليل فقير واقعى هستند.معروف است كه روزى بهلول بر هارون الرشيد، خليفه عباسى وارد شد و سكه بى ارزشى در دست او گذاشت. هارون بسيار تعجب كرد و با عصبانيت سؤال كرد: اين چيست؟ گفت: من نذر كرده بودم سكه اى به فقيرترين مردم بدهم و كسى را از تو فقيرتر نمى شناسم.امام صادق(عليه السلام) در تأكيد بر گفتار جدش اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الدُّنْيا أَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى الْفَقْرَ بَينَ عَينَيهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ ينَلْ مِنَ الدُّنْيا إِلاَّ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الاْخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَى فِى قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ; كسى كه صبح و شام كند در حالى كه بيشترين فكر او متوجه دنيا باشد خداوند فقر را پيش روى او قرار مى دهد و امور او را متشتت مى سازد و از دنيا چيزى بيش از آنچه براى او مقدر شده پيدا نمى كند اما كسى كه صبح و شام كند در حالى كه بيشترين فكر او متوجه آخرت باشد خداوند غنا و بى نيازى را در قلب او قرار مى دهد و كار او را سامان مى بخشد».[2]سپس در ششمين و هفتمين وصف دنيا مى فرمايد: «كسى كه زر و زيورهاى دنيا در نظرش شگفت انگيز باشد نابينايىِ قلب خواهد داشت و آنكس كه عشق آن را به دل بگيرد درونش پر از غم و اندوه مى شود; اندوه هايى كه بر كانون قلبش پيوسته مى رقصند و همواره اندوه سنگينى او را مشغول مى سازد و غمى جانكاه او را محزون مى نمايد»; (وَمَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ كَمَهاً، وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلاََتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً، لَهُنَّ رَقْصٌ[3] عَلَى سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ يَشْغَلُهُ[4]، وَ غَمٌّ يَحْزُنُهُ).چه تعبير گويايى امام(عليه السلام) درباره دنياپرستان فرموده و حالاتى را كه ما پيوسته در آن ها مى بينيم به زيباترين وجه بيان فرموده است; زرق و برق دنيا انسان را كور مى كند و دلبستگى به آن غم و اندوه را بر قلب مسلط مى سازد زيرا اين دلبستگى سبب مى شود كه زياده خواهى كند و هرگاه به آنچه مى خواهد، نرسد اندوهگين مى شود و از آن دردناك تر زمانى است كه چيزى را از دست مى دهد.از سوى ديگر حسودان پيوسته براى از بين بردن امكانات او نقشه مى كشند و دزدان و راهزنان در كمين مال و ثروت او هستند و حوادث پيش بينى نشده هر روز ممكن است بخشى از امكانات او را از ميان بردارد، طلبكاران از او مطالبه كنند و بدهكاران بدهى خود را نپردازند. مجموع اين عوامل غم و اندوه جاويدان را بر قلب او مسلط مى سازد.«زبرج» به معناى زينت و «كمه» به معناى نابينايى و «شغف» به معناى عشق و علاقه شديد است.«اشجان» جمع «شَجَن» (بر وزن عجم) به معناى حزن و اندوه است.«رقص» در لغت به هرگونه حركت و جولان و غليان، اطلاق مى شود هر چند در اصطلاح عامه به حركات موزون طرب انگيز گفته مى شود و منظور امام(عليه السلام)اين است كه غم و اندوه، پيوسته در كانون قلب آن ها در حركت است.«سويداء» «مصغر سوداء» اشاره به دانه سياهى است كه به اعتقاد قدما در درون دل وجود دارد و مركز عشق و علاقه محسوب مى شود و بعيد نيست آن را بتوانيم بر دريچه هاى قلب تطبيق كنيم.«هم» به معناى دل مشغولى و نگرانى است و «غم» به معناى اندوه است و به گفته مجمع البحرين «هم» به معناى نگرانى اى است كه قبل از وقوع حادثه حاصل مى شود و «غم» به معناى اندوهى است كه به هنگام وقوع، حاصل مى گردد و «حزن» حالتى است كه بعد از گذشتن حادثه رخ مى دهد.در خطبه 109 نهج البلاغه نيز آمده است: «وَ مَنْ عَشِقَ شَيئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَأَمْرَضَ قَلْبَه; كسى كه به چيزى عشق ورزد آن چيز چشم او را نابينا و قلب او را بيمار مى كند».تاريخ نيز نمونه هاى روشنى به ما نشان مى دهد از كسانى كه براثر حب دنيا چنان نابينا شدند كه واضح ترين مسائل را نمى ديدند. ازجمله در داستان عمر سعد و مأموريت او در كربلا مى خوانيم: هنگامى كه ابن زياد اين مأموريت را به او پيشنهاد كرد و وعده حاكميت بر مُلك رى را نيز به او داد ابن سعد امتناع كرد و گفت: مرا معذور دار. ابن زياد گفت: فرمان ملك رى را به ما بازگردان. عمر سعد گفت: يك روز به من مهلت بده تا بينديشم. هنگامى كه از نزد ابن زياد خارج شد و با دوستان خود مشورت كرد. هركس شنيد، او را از اين كار نهى كرد ازجمله خواهرزاده اش حمزة بن مغيره به او گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه از اين كار صرف نظر كنى، به خدا قسم اگر تمام دنيا مال تو باشد و از توبگيرند بهتر از اين است كه روز قيامت خدا را ملاقات كنى در حالى كه خون حسين(عليه السلام) بر گردن تو باشد. ابن سعد گفت: مى پذيرم. عبدالله بن يسار مى گويد: نزد عمر سعد آمدم رو به من كرد و گفت: امير ابن زياد چنين دستورى به من داده و من خوددارى كردم گفتم: كار بسيار خوبى كردى. سپس از نزد عمر سعد خارج شدم ولى كسى آمد خبر داد كه ابن سعد مردم را براى جنگ با امام حسين(عليه السلام) دعوت مى كند. با عجله نزد او برگشتم، او نشسته بود، هنگامى كه مرا ديد صورتش را از من برگرداند. فهميدم كه عزم خود را براى اين كار جزم كرده (و سخن گفتن با او فايده اى ندارد).[5]مى دانيم كه اين مرد كوردل هرگز به مقصود خود نرسيد و در ميان مردم كوفه انگشت نما بود و حتى كودكان كوفه هنگامى كه او را مى ديدند به او سنگ پرتاب مى كردند و مى گفتند: «هذا قاتل الحسين(عليه السلام)». و اين است همان كوردلى كه امام(عليه السلام) در كلمات حكيمانه مذكور به آن اشاره كرده است.آنگاه امام(عليه السلام) به پايان كار اين گروه از دنياپرستان كوردل اشاره كرده، مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا آن جا كه (پنجه مرگ) گلويش را مى فشارد و او را به گوشه اى مى اندازد در حالى كه رگ هاى حياتش قطع شده، مرگ او در پيشگاه خداوند بى اهميت و افكندنش به گورستان براى دوستانش آسان است»; (كَذلِكَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ، هَيِّناً عَلَى اللّهِ فَنَاؤُهُ، وَ عَلَى الاِْخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ).«كظم» در اصل به معناى بستن سر مَشكى است كه پر از آب باشد و از روى كنايه، به گلو به خصوص در زمانى كه انسان پر از خشم شده باشد و از ابراز خشم خوددارى كند اطلاق مى شود.«ابهراه» تثنيه «ابهر» اشاره به دو رگى است كه خون را از تمام بدن به قلب مى رسانند و اگر قطع شوند انسان مى ميرد.امام(عليه السلام) ترسيم بسيار دقيقى از سرنوشت انسان به خصوص دنياپرستان در اين گفتار حكيمانه كرده است و آن اين كه دنياپرستان پيوسته غرق نگرانى ها درباره آينده و غم و اندوه درباره آنچه از دست داده اند مى باشند تا اين كه ناگهان مرگشان فرامى رسد و گلويشان فشرده مى گردد و به صورت جسم بى جانى درمى آيند و دوستان سعى مى كنند هرچه زودتر او را از خانه و كاشانه اش بيرون ببرند و به خاك هاى قبرستان خاموش بسپارند.و به گفته شاعر:دنيا كه در او ثبات است كم مى بينم *** با يك فرحش هزار غم مى بينماين كهنه رباطى است كه از هر طرفش *** راهى به بيابان عدم مى بينماين بحث را با حديثى از امام صادق(عليه السلام) كه در كتاب شريف كافى آمده است پايان مى دهيم. امام(عليه السلام) مى فرمايد: عيسى بن مريم (با يارانش) از كنار قريه اى عبور مى كرد كه تمام اهل آن و حتى پرندگان و حيواناتشان مرده بودند، عيسى گفت: اين ها به مرگ طبيعى نمرده اند بلكه با خشم الهى از دنيا رفته اند اگر به طور طبيعى و متفرق از دنيا مى رفتند يكديگر را دفن مى نمودند. حواريون گفتند: اى روح اللَّه دعا كن خداوند آن ها را براى ما زنده كند تا به ما خبر دهند اعمالشان چه بوده است؟ تا از آن بپرهيزيم. حضرت عيسى از خداوند تقاضاى زنده شدن آن ها را كرد، ندايى از آسمان آمد كه آن ها را صدا كن، عيسى شب هنگام در كنار قطعه زمينى ايستاد و صدا زد: اى مردم قريه! يكى از آن ها پاسخ گفت: لبيك يا روح اللَّه! فرمود: واى بر شما، اعمال شما چه بود (كه اين گونه به غضب الهى گرفتار شديد)؟ او در پاسخ گفت: عبادت طاغوت و دنياپرستى با ترس كم (از خداوند) و آرزوهاى دراز و بى خبرى همراه با لهو و لعب. عيسى فرمود: عشق شما به دنيا چگونه بود؟ گفت: مانند عشق كودك به مادرش. هنگامى كه دنيا به سوى ما روى مى آورد خوشحال مى شديم و مسرور، و هنگامى كه پشت مى كرد گريه مى كرديم و محزون مى شديم. عيسى گفت: عبادت طاغوت شما چگونه بود؟ گفت: اطاعت از گنهكاران. گفت: پايان كار شما چگونه بود؟ عرض كرد: شب در نهايت عافيت و تندرستى بوديم، صبح در ميان جهنم... .در پايان عيسى به حواريون نگاه كرد و گفت: اى دوستان خدا، خوردن نان خشك با نمكى كه آن را درست نساييده باشند و خوابيدن بر روى خاك، بسيار بهتر است هنگامى كه توأم با عافيت در دنيا و آخرت باشى.[6]*****شيوه مؤمنان راستين:امام(عليه السلام) در اين بخش به بيان حالات مؤمنانى مى پردازد كه به عكس دنياپرستان، قناعت پيشه و ساده زيست هستند، مى فرمايد: «انسان مؤمن، تنها با چشم عبرت به دنيا مى نگرد از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره مى گيرد و آهنگ دلرباى آن را با بغض و دشمنى مى شنود»; (وَ إِنَّما يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الدُّنْيَا بِعَيْنِ الاِعْتِبَارِ، وَيَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ، وَ يَسْمَعُ فِيهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَالاِْبْغَاضِ).«يقتات» از مادّه «قوت» به معنى بهره گيرى از قوت دنياست و «مقت» به معنى غضب و «ابغاض» به معنى خشم است. آرى! مؤمنان راستين چشم عبرت بين دارند و گوشى كه حقايق را مى شنود و در برابر نداى شيطان و هواى نفس، بدبين و خشمگين اند آن ها بر اساس كفاف و عفاف زندگى مى كنند و به اندازه نياز از دنيا بهره مى گيرند و خود را آلوده آنچه دنياپرستان گرفتارش هستند، نمى كنند. درست است كه آنچه امام(عليه السلام) درباره مؤمنان مى فرمايد به صورت جمله خبريه است ولى در واقع، منظور، امر كردن است يعنى شخص مؤمن بايد به ديده عبرت به دنيا بنگرد و به مقدار ضرورت از آن قناعت كند و پيام دنيا و دنياپرستان را با خشم بشنود.مرحوم علامه مجلسى در جلد 22 بحارالانوار حديثى از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه مناسب اين مقام است. امام (عليه السلام) مى فرمايد: سلمان فارسى از بازار آهنگران در كوفه عبور مى كرد، جوانى را ديد كه ناگهان صيحه اى زد و به روى زمين افتاد، مردم اطراف او جمع شدند و هنگامى كه سلمان را ديدند به او گفتند: اى بنده مقرب خدا! اين جوان گرفتار بيمارى صرع است چيزى در گوش او بخوان تا شفا يابد. سلمان نزديك او شد جوان به هوش آمد و چشم باز كرد و به سلمان گفت: اى بنده خدا! آن گونه كه اين ها خيال مى كنند من بيمار نيستم از كنار اين آهنگران عبور مى كردم كه ديدم با پتك بر آهن مى كوبند; به ياد اين آيه شريفه افتادم كه مى فرمايد: «(وَلَهُمْ مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيد); و براى آنان گرزهايى از آهن (سوزان) است».[7] هنگامى كه به ياد اين آيه افتادم از ترس عذاب الهى هوش از سرم پريد، سلمان او را به عنوان برادر خويش برگزيد و در قلبش شيرينى محبت الهى وارد شد و همچنان با او بود تا زمانى كه آن جوان بيمار شد. سلمان به سراغ او آمد و در كنار بالينش نشست، جوان در حال جان دادن بود، سلمان به فرشته مرگ خطاب كرد و گفت: با اين برادرم مدارا كن، فرشته مرگ به او گفت: اى بنده خدا من با همه مؤمنان مدارا مى كنم.[8]اميرمؤمنان(عليه السلام) در پايان مى فرمايد: «وضع دنيا به قدرى ناپايدار است كه هرگاه گفته شود فلان كس توانگر شد (ديرى نمى پايد كه) گفته مى شود بى خير و بى نوا گشت و هرگاه از فكر بقاى او (در اين جهان) شاد شوند (چيزى نمى گذرد كه) خبر مرگ او آن ها را محزون مى كند. اين حال دنياى آنهاست و هنوز روزى كه در آن غمگين و مأيوس شوند فرانرسيده است»; (إِنْ قِيلَ أَثْرَى قِيلَ أَكْدَى! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَلَمْ يَأْتِهِمْ «يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ»).«اثرى» به معناى توانگر شد از ماده «ثروت» گرفته شده است.«اكدى» به معناى بخيل و فقير و بى نوا گرديد از ماده «كُدية» (بر وزن حُجره) در اصل به معناى سختى و صلابت زمين است سپس آن را به افراد بخيل و گاه فقير اطلاق كرده اند.«يبلسون» از ماده «ابلاس» در اصل به معناى اندوه است و به معناى يأس و نااميدى نيز به كار مى رود.امام(عليه السلام) در اين بخش از كلام خود بى اعتبارى و سرعت تغيير دنيا را بيان مى فرمايد و نشان مى دهد كه ميان توانگرى و فقر و همچنين زندگى و مرگ فاصله چندانى نيست; شب مى خوابد و توانگر است، صبح برمى خيزد و فقير، چراكه ثروت هاى او براثر حادثه اى بر باد رفته و ورشكست شده و به خاك سياه نشسته است.گاه در نهايت سلامت و شادابى زندگى مى كند اما حوادث پيش بينى نشده ناگهان خرمن زندگى او را درو مى كند و همه را متحير مى سازد.قرآن مجيد نيز ناپايدارى دنيا را بارها به گياهانى تشبيه مى كند كه در فصل بهار مى رويند و سرسبز و خرم و پرطراوت اند اما چيزى نمى گذرد كه خزان فرامى رسد و همگى خشكيده و زرد مى شوند و تندباد خزان، آن ها را جدا كرده و به هر سو پراكنده مى كند.[9]تهامى، شاعر و اديب نكته دان شيعه و شهيد راه ولايت قصيده معروفى دارد كه به مناسبت از دست دادن فرزند دلبندش سروده و از بهترين اشعار عرب در اين زمينه است و با اين شعر آغاز مى شود:حُكْمُ المَنِيَّةِ فِي البَرِيَّةِ جاري *** ما هذِهِ الدُّنيا بِدارِ قَرارِحكم مرگ در تمام انسان ها جارى است و اين جهان جاى قرار و ثبات نيست.سپس مى افزايد:بَيْنا تَرى الإنسانَ فيها مُخْبِراً *** حتّى يُرى خَبَراً مِن الأخبارِدر حالى كه انسان زنده است و از حوادث مختلف خبر مى دهد ناگهان طومار زندگانى اش پيچيده مى شود و خودش جزء اخبار مى گردد[10]. [11]*****پی نوشت:[1]. حديد، آيه 20.[2]. كافى، ج 2، ص 319، ح 15.[3]. اين واژه، هم با سكون قاف و هم با فتح قاف به عنوان مصدر به كار مى رود.[4]. اين جمله كلمه اى در تقدير دارد و در اصل «له هم يشغله...» است.[5]. تاريخ طبرى، بنا به نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى (بهج الصباغه)، ج 11، ص 593.[6]. كافى، ج 2، ص 318، ح 11.[7]. حج، آيه 21 .[8]. بحارالانوار، ج 22، ص 385، ح 26.[9]. به آيات 24 سوره يونس و 45 سوره كهف مراجعه شود.[10]. كسانى كه مى خواهند تمام اين قصيده بسيار پرمعنا و سوزناك را مطالعه كنند مى توانند به كتاب شهداء الفضيلة مرحوم علامه امينى يا الكنى و الالقاب مرحوم محدث قمى در شرح حال ابوالحسن تهامى مراجعه كنند.[11]. سند گفتار حكيمانه: مرحوم خطيب در اين جا گويا آمادگى براى بررسى اسناد اين گفتار حكيمانه نداشته و مانند بعضى از كلمات قصار حواله به آخر كتاب خود مى كند و همان طور كه قبلا هم اشاره كرده ايم متأسّفانه موفق نمى شود به قول خود عمل كند و منابع ترك شده را در آخر كتاب بياورد. ولى مرحوم ابن شعبه حرانى در تحف العقول اين گفتار حكيمانه را از آغاز تا انتها با تفاوت هاى زيادى ذكر كرده و مى دانيم كه او قبل از مرحوم سيد رضى مى زيسته است. (تحف العقول، ص 221). مرحوم آمدى نيز در غررالحكم بعضى از قسمت هاى آن را با كمى تفاوت آورده است (غررالحكم، ح 2581) و ديلمى (متوفاى 841) بخش هايى از آن را در كتاب اعلام الدين (ص 130) ذكر كرده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) فرمود: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ مَتَاعُ الدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِئٌ- فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ قُلْعَتُهَا أَحْظَى مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا- وَ بُلْغَتُهَا أَزْكَى مِنْ ثَرْوَتِهَا- حُكِمَ عَلَى مُكْثِرٍ بِهَا بِالْفَاقَةِ- وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ- مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ كَمَهاً- وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً- لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَى سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ- هَمٌّ يَشْغَلُهُ وَ غَمٌّ يَحْزُنُهُ- كَذَلِكَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ- هَيِّناً عَلَى اللَّهِ فَنَاؤُهُ وَ عَلَى الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ- وَ إِنَّمَا يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الدُّنْيَا بِعَيْنِ الِاعْتِبَارِ- وَ يَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الِاضْطِرَارِ- وَ يَسْمَعُ فِيهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ- إِنْ قِيلَ أَثْرَى قِيلَ أَكْدَى- وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ- هَذَا وَ لَمْ يَأْتِهِمْ يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ»:در اين بخش از سخنان امام (ع) دو فايده است: يكى آن كه امام به وسيله چند چيز از دنيا بر حذر داشته است:1-  كالاى دنيا گياهى خشك و وباآور، يعنى كشنده است، كلمه: «حطام» را براى كالاى دنيا -به دليل زودگذر بودن و بى فايده بودنش- استعاره آورده است، همان طورى كه خداى متعال فرموده است: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» و وباآور بودنش، مستلزم آن است كه اندوختن و توجه به گرد آوردن آن، باعث هلاكت اخروى شود، و از اين رو امام دستور به دور شدن از آن يعنى از چريدن و يا محل چراندن (دنيا) فرموده است.2-  رفتن و كوچ كردن از آنجا مفيدتر از ماندن است، به دليل اين كه لازمه دل بستن و آرامش در آن، شقاوت و بدبختى در آخرت است.3-  اكتفا كردن بر اندك خوراكى از زندگى دنيا، پاكيزه تر از دارايى است، از آن رو كه مالدارى در دنيا باعث بدبختى در آخرت است. پس اكتفا كردن به مقدار ضرورت پاكتر و سالمتر است تا گرفتاريهاى آن.4-  براى آن كه در دنيا دارايى زياد جمع كند، تنگدستى مقرّر شده است-  امّا در دنيا چنين است، زيرا هر زيادتى در دنيا نياز به ديگرى را مى طلبد، از اين رو است كه بيشترين نياز را در دنيا سلاطين دارند و بعد از آنها پايين تر از ايشان با اختلاف درجه مالدارى در دنيا، و اما در آخرت، بيچاره است، چون كسى كه در دنيا دارايى زيادى داشته به جاى صفات نيك و فضايل، سرگرم به مال و دارايى بوده است.5-  و هر كه با زهد و كناره گيرى از دنيا، بى نيازى از آن پيدا كند، از طرف خداوند به آسايشش كمك شده است.6-  براستى كسى را كه زينت دنيا به خود جلب كرده و در نتيجه دلباخته دنيا شده، دنيا او را نسبت به عالم بعد يعنى احوال آخرت كور مادرزاد نموده است.كلمه: «كمه» (كور مادر زاد) را براى نابينايى عقلى و عدم بصيرت نسبت به عبرت گرفتن از دنيا استعاره آورده است، زيرا اين حالت از كورى چشم بدتر است، همان طورى كه خداى متعال فرموده است: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها ...».7-  و هر كه دوستى دنيا را پيشه كند، قلبش، پر از غم و اندوه و پريشانى گردد، به خاطر آن چيزهايى كه نتوانسته به دست آورد، و يا از دستش رفته است.كلمه رقص (زير و رو شدن) را براى پشت سرهم آمدن غمها و پريشانيها و نگرانيها تا آنجا كه قلبش را فرا گيرد، استعاره آورده است، و اين كنايه است از مردن، و در بيابان انداختن كنايه است از دفن كردن او. و كلمات: «منقطعا و هيّنا» حال مى باشند.فايده دوّم- آن است كه امام (ع) ويژگيهاى مؤمن را در ارتباط با دنيا بيان كرده است:1-  مؤمن به چشم عبرت به دنيا مى نگرد تا از آن پند گيرد، و اين همان هدفى است كه براى آن آفريده شده است.2-  و از دنيا به اندازه قوت لازم و ضرورت بسنده مى كند، كنايه از اين كه جز به مقدار حاجت و ضرورت از خوردنيهاى دنيا نمى خورد.3-  با گوش خشم و دشمنى مى شنود، كنايه از دشمنى با دنياست كه به مدح دنيا گوش فرا نمى دهد بلكه عيبهاى او را مى شنود.مقصود از جمله «ان قيل اثرى... الفناء» آن است كه انسان در دنيا ناكام و تيره روز است با اين كه چيزدار است چون به دنبال آن تنگدستى و بى چيزى است، و اگر به هستى دوستى، دلخوش است، اندوهى به دنبال دارد. و اين مطلب در وصف حالت انسان در دنيا مربوط به فايده أوّل و مكمّل است و صفت مؤمن در اينجا معترضه است.و عبارت: «هذا و لم يأتهم» يعنى: اين گرفتارى [در دنيا] براى آنها است با اين كه هنوز روز قيامت نيامده روزى كه از سختى عذابش آنان از رحمت خدا نااميد مى گردند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 448 الثانية و الخمسون بعد ثلاثمائة من حكمه عليه السّلام:(352) و قال عليه السّلام: [يا] أيّها النّاس، متاع الدّنيا حطام موبىءٌ فتجنّبوا مرعاه، قلعتها أحظى من طمأنينتها، و بلغتها أزكى من ثروتها حكم على مكثريها بالفاقة، و أعين من غنى عنها بالرّاحة، و من راقه زبرجها أعقبت ناظريه كمها، و من استشعر الشّعف بها ملأت ضميره أشجانا، لهنّ رقص على سويداء قلبه، همّ يشغله، و همّ يحزنه، كذلك حتّى يؤخذ بكظمه فيلقى بالفضاء، منقطعا أبهراه، هيّنا على اللَّه فناؤه و على الإخوان إلقاؤه، و إنّما ينظر المؤمن إلى الدّنيا بعين الإعتبار و يقتات منها ببطن الاضطرار، و يسمع فيها بأذن المقت و الإبغاض إن قيل أثرى قيل أكدى، و إن فرح له بالبقاء حزن له بالفناء، هذا و لم يأتهم يوم فيه يبلسون. (83784- 83673) اللغة:(الحطام): ما تكسّر من الحشيش و اليبس. (موبيء): محدث للوباء، و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 449 مرض مهلك معروف. (مرعى): بقعة ترعى فيه الماشية كقولك: مأسدة أي فيه الأسد (القلعة): الرحلة و الانخلاع. (الحظوة): المنفعة و اللّذة (البلغة): ما يتبلغ به من القوت (الثروة): اليسار و الغنى (راقه): أعجبه (الزبرج): الزينة (الكمه) العمى الشديد و قيل: العمى خلقة. (الشغف): الحبّ النافذ في القلب. (الأشجان) الأحزان و العوارض المولمة. (الرقص) بفتح القاف: الغليان و الحركة و الاضطراب (الكظم) بفتح الظاء مجرى النفس (الابهران): عرقان متّصلان بالقلب (أكدى): قلّ خيره (الابلاس): اليأس من الرحمة.الاعراب:موبىء: من أوبى يوبى صفة لحطام. أحظى وصف تفضيل: خبر لقوله: قلعتها كمها مفعول ثان لقوله: أعقبت و فاعله ضمير مستتر راجع إلى الدّنيا، همّ خبر لمبتدأ محذوف أي هي همّ و جملة يحزنه صفة له. منقطعا حال من الضمير في قوله: يلقى نائب مناب الفاعل و أبهراه مفعول لقوله: منقطعا، و هيّنا حال بعد حال. أثرى فعل من باب الافعال و فاعله ضمير مستتر يرجع إلى الموصول في قوله: من استشعر و كذا قوله أكدى، فرح مبني للمفعول و له نائب عن فاعل، و حزن مبنى للمفعول و عليه نائب مناب فاعله.المعنى:قد نبّه عليه السّلام على أنّ متاع الدّنيا سواء كان مالا أو جمالا أو جاها موجب لتعرّض النفس الانسانية بمرض مهلك و هو حبّ الدّنيا، و حبّ الدنيا للرّوح كالوباء للجسم قلّما ينجو منه المبتلى به، و يصعب البرء عنه، فالأولى الاجتناب عنه رأسا و الانخلاع عنه و عدم التملك منه إلّا بمقدار الضّرورة و رفع الحاجة الماسّة.ثمّ نبّه على أنّ الاكثار من حطام الدنيا ليس موجبا لرفع الفاقة و الحاجة بل موجد للفاقة و مزيد الاحتياج إلى حفظه و تنميته.قال الشارح المعتزلي: و إنّما حكم على مكثريه بالفاقة و الفقر لأنّهم لا ينتهون إلى حدّ من الثروة و المال إلّا و جدّوا و اجتهدوا و حرصوا في طلب الزيادة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 450 عليه، فهم في كلّ أحوالهم فقراء إلى تحصيل المال كما أنّ من لا مال له أصلا يجدّ و يجتهد في تحصيل المال، بل ربما كان جدّهم و حرصهم على ذلك أعظم من كدح الفقير و حرصه.فمن غني عن متاع الدّنيا أى ترك ما لا ضرورة له به فقد استراح من كثير من الكدّ و الهمّ، و لكن من أحبّه من صميم قلبه و نظر إليه كمحبوب بالذات يملأ ضميره من الأشجان و الهموم التي ترقص دائما على صفحة فؤاده، و تسلب عنه الراحة و السكون في كل أوقاته، و يعروه همّ نافذ في القلب يسدّ عليه التّنفس و يطيره في الفضاء حتّى يلقى هالكا يقطع عروق قلبه أي يسلب عن قلبه التعلّق بالعلم و العمل الاخروى.اقتباس و كأنّه [كذلك حتّى يؤخذ بكظمه فيلقى بالفضاء، منقطعا أبهراه] مقتبس من قوله تعالى: «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي» (31- الحجّ) و قد سقط عن عين عناية اللَّه فيهون عليه فناؤه و عن عين الاخوان المؤمنين فيهون عليهم إلقاؤه في هذه المهلكة.و لكن المؤمن يتوجّه إلى الدّنيا باعتبار أنّها توجب العبرة و تدفع الاضطرار في المعيشة و إدامة الحياة، فلا يأخذ منها إلّا مقدار القوت، و لا يسمع رنينها الفتانة إلّا بالبغض، لأنّ من أحبّها ذا أثرى و حصل متاعها قلّ خيره و اشتدّ فقره، و إن سرّ أصدقاؤه بلقائه لم يلبثو أن يحزنوا بموته و فنائه، و ان له يوم الابلاس و الافلاس من رحمة اللَّه.الترجمة:أيا مردم، كالاى دنيا هر چه باشد خرده گياه خشكيده و وباء خيزيست خود را از چراگاه آن بر كنار داريد، دل كندن از آن لذت بخش تر است از دلدادن بدان و قوت زيستن آن دلنشين تر است از ثروت و انباشتن آن، هر كس بسيارش بدست آورد محكوم بنيازمندي شود، و هر كس از آن بى نيازي گزيد باستراحت خود كمك گرفته، هر كه را زيورش دل ربود دو چشمش را بدنبال كورى مادرزاد و عميق سپرد و هر كس عشقش بدل گرفت درون خود را پر از غمهاى متلاطم ساخت كه بر صفحه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 451 قلبش رقصانند، دچار اندوهى پيوسته شود كه نفس را بگيرد و بپرتگاهى او را بپراند و رگهاى دلش را بگسلاند، نابوديش در نظر خداوند آسان آيد، و به پرتگاه افتادنش نزد و دوستانش سهل و بي أهميت جلوه گر شود، و كسى بر هلاكتش أفسوس نخورد همانا مؤمن دنيا را بديده عبرت انگيز نگرد، و باندازه رفع ضرورت قوت از آن بخورد، آهنك دلرباى آنرا با گوش دشمنى و بغض نيوشد، دوست دنيا را تا گويند كه توانگر شد گويند بي خير و بينوا گرديد، و تا وجودش را مسرت بخش يابيد از مرگش بايست گريه كرد و ناليد، با اين حال هنوز روز بدبختي و نوميدى آنان نرسيده و در انتظار آنها است.كالاى جهان حطام تب خيز وبا است          بر صاحب خود غم است و اندوه و بلا است        دوري كن از اين چراگه زهر آلود         دل بر كن و آسوده زى و بى تش و دود       هر كس كه غني تر است محتاج تر است          آسوده تر آن كس كه ز دنيا بدر است        هر ديده كه از زيور آن شد روشن          در عاقبتش كوري آن مستيقن        هر كس كه بدان عاشق و دلباخته شد         صد كوره غم در دل او ساخته شد       غمها همه در صفحه قلبش رقصان          اندوه بر آرد نفسش در خفقان        پرتاب شود چنانكه برّد دو رگش          از قلب برآيدش جان ز لبش        از ديده حق سهل بود نابوديش          وز ديده خلق سرنگون بودن و ريش        مؤمن بجهان ز چشم عبرت نگرد         جز رفع ضرورتى از آن برنبرد       آهنگ جهان گوش خراش است بر او         نه سور و نه كاسه و نه آش است بر او     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص122 ايها الناس متاع الدنيا حطام موبىء، فتجنّبوا مرعاة قلعتها احظى من طمانيتها، و بلغتها ازكى من ثروتها، حكم على مكثريها بالفاقه، و اعين من غنى عنها بالراحة، من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها، و من استشعر الشغف بها ملأت ضميره اشجانا، لهن رقص على سويداء قلبه، همّ يشغله، و غمّ يحزنه، كذلك حتى يؤخذ بكظمه فيلقى بالفضاء منقطعا ابهراه، هيّنا على الله فناؤه، و على الاخوان القاؤه. انما ينظر المومن الى الدنيا بعين الاعتبار، و يقتات منها ببطن الاضطرار، و يسمع فيها باذن المقت و الابغاض، ان قيل اثرى قيل اكدى، و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء، هذا و لم يأتهم يوم هم فيه مبلسون.«اى مردم خواسته دنيا خرده گياه آلوده است، از چراگاهى كه دل كندن از آن خوشتر از درنگ در آن است و اندكى روزى از آن پسنديده تر از توانگرى آن است دورى گزينيد، آن كس كه از آن بسيار برداشت به درويشى محكوم است و آن كس كه خود را از آن بى نياز پنداشت به آسايش يارى داده مى شود، آن كس را كه زيور دنيا در نظرش خوش آمد، نابينايى از پى آن دو چشمش را فرو مى گيرد، و آن كس كه خود را شيفته دنيا دارد، دنيا درونش را آكنده از اندوهها مى سازد كه در سويداى دلش به جنبش مى آيد، غمى كه او را گرفتار مى سازد و اندوهى كه اندوهگينش مى دارد تا آنكه گريبانش را مى گيرد و به گوشه اى فكنده مى شود و رگهاى گردنش بريده مى شود، نابودى او در نظر خدا و به خاك كردنش در نظر برادرانش آسان و بى ارزش است. همانا كه مؤمن به دنيا با ديده اعتبار مى نگرد و از آن به اندازه ضرورت بهره مى برد، سخن دنيا را به گوش خشم و دشمنى مى شنود، كه اگر گويند توانگر شد، ديرى نپايد كه گويند تهيدست گرديد، اگر به بودنش شاد شوند به زودى به نبودنش اندوهگين شوند. اين حال دنياست و حال آنكه هنوز روزى كه در آن نوميد شوند - رستاخيز-  فرا نرسيده است.» ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و استعاراتى كه در اين سخن آمده است بخشى را در دوازده صفحه درباره سخنان حكمت آميز كه در وصف دنيا و دگرگونيهاى آن گفته شده است اختصاص داده است و در آن به گفتار پارسايان و بزرگان صوفيه استناد كرده است كه چند نمونه آن ترجمه مى شود. انس روايت مى كند و مى گويد: هيچ شترى بر ناقه غضباى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيشى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص123 نمى گرفت، قضا را عربى باديه نشين با ناقه خود آمد كه در مسابقه بر ناقه غضبا پيشى گرفت و اين كار بر مسلمانان گران آمد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «بر خداوند حق است كه هيچ چيز در دنيا برترى داده نشود، مگر آنكه آن را فرو نهد.» يكى از حكيمان گفته است: چه كسى بر موج دريا خانه مى سازد؟ دنياى شما چنين است، آن را قرارگاه خويش مگيريد. به حكيمى گفته شد: يك كار به ما بياموز كه چون آن را انجام دهيم، خداى ما را در قبال آن عمل دوست بدارد، گفت: دنيا را دشمن بداريد تا خدايتان دوست بدارد. ابو الدرداء گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «اگر آنچه را كه من مى دانم شما بدانيد كم مى خنديد و فراوان مى گرييد و دنيا در نظرتان بى ارزش مى شود و آخرت را برخواهيد گزيد.» حكيمى به يارانش گفت: با سلامت دين به اندكى از دنيا خشنود شويد، همان گونه كه دنياداران براى سلامت دنياى خود به اندكى از دين خشنودند. و در حديث مرفوع آمده است: همانا پس از من دنيا به شما روى مى آورد و ايمان شما را مى خورد، همان گونه كه آتش هيمه را مى خورد. به يكى از راهبان گفتند: دنيا را چگونه مى بينى؟ گفت: بدنها را فرسوده و آرزوها را تجديد و مرگ را نزديك و امنيت را دور مى سازد. گفته شد: احوال اهل آن چگونه است؟ گفت: هر كه بدان دست يابد به رنج مى افتد و آن كس كه آن را از دست مى دهد اندوهگين مى شود. يحيى بن معاذ گفته است: دنيا دكان شيطان است، از دكان او چيزى مدزد كه ابليس چندان به طلب تو مى آيد تا تو را فرو گيرد. فضيل گفته است: اگر دنياى فانى شونده از زر مى بود و آخرت از مهره ناسره پايدار، شايسته بود كه همان مهره پايدار را بر زر ناپايدار برگزينيم تا چه رسد به آنكه مهره ناپايدار را بر زر پايدار گزيده ايم. به ابراهيم بن ادهم گفته شد: چگونه اى؟ اين بيت را خواند: دنياى خود را با دريدن دين خويش وصله مى زنيم، نه دين ما باقى مى ماند و نه آنچه را كه وصله مى زنيم. رابعه عدويه را يارانش ديدار كردند و سخن از دنيا به ميان آوردند و آن را نكوهش كردند، گفت: خاموش باشيد و از نام بردن آن دست بداريد كه اگر موقعيت آن در دلهاى شما متمكن نبود اين همه درباره اش سخن نمى گفتيد كه هر كس چيزى را دوست مى دارد فراوان ياد مى كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص124 يكى از صوفيان گويد: دنيا خانه اى ويرانه است و ويرانه تر از آن دل كسى است كه آن را آباد مى دارد و بهشت، خانه آبادى است و آبادتر از آن، دلى است كه در جستجوى آن است. يحيى بن معاذ گويد: عاقلان سه دسته اند، آنان كه دنيا را رها كنند پيش از آنكه دنيا ايشان را رها كند، و گور خود را پيش از آنكه به آن درآيند، بسازند و خداى خود را پيش از آنكه ديدارش كنند، خشنود كنند. يكى از فاضلان گفته است: دنيا به سرعت فناپذير است، وعده بقا مى دهد و وفا نمى كند. بدان مى نگرى آن را آرام و بى حركت مى پندارى، در حالى كه به سختى در حال حركت و كوچ كردن است ولى كسى كه به آن مى نگرد حركت آن را احساس نمى كند. به آن مطمئن مى شود ولى پس از سپرى شدنش متوجه آن مى شود نظير آن سايه است كه در عين متحرك بودن ساكن مى نمايد، در حقيقت متحرك و به ظاهر ساكن است، حركت سايه با چشم ظاهر ديده نمى شود ولى با بينش درونى احساس مى شود.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom