جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۳۱ : ارکان ایمان و کفر و شک [منبع]

وَ سُئِلَ (علیه السلام) عَنِ الْإِيمَانِ، فَقَالَ الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ:
عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ.
وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ:
عَلَى الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ؛ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِيبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِي] إِلَى الْخَيْرَاتِ.
وَ الْيَقِينُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ:
عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِينَ؛ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ وَ مَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا كَانَ فِي الْأَوَّلِينَ.
وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ:
عَلَى غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَوْرِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَةِ الْحُكْمِ وَ رَسَاخَةِ الْحِلْمِ؛ فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ [الْحِلْمِ] الْحُكْمِ وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ يُفَرِّطْ فِي أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِي النَّاسِ حَمِيداً.
وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ:
عَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِينَ؛ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ [الْمُنَافِقِينَ] الْكَافِرِينَ وَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَيْهِ وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.
وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ:
عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ؛ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ وَ سَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ وَ أَعْضَلَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ.
وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ:
عَلَى التَّمَارِي وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ؛ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِكُ الشَّيَاطِينِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَكَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ هَلَكَ فِيهِمَا.

الشَفَق : خوف، ترس.
تَاَوُّلِ الْحِكْمَة : پى بردن به دقائق حكمت.
العِبرَة : عبرت و پند گرفتن از احوال ديگران.
سُنَّةُ الَاوَّلِين : طريقه و روش پيشينيان.
غَوْرُ الْعِلْم : سرّ و باطن علم.
زُهْرَةُ الْحُكْم : داورى نيكو، قضاوت صحيح.
الشَرَائِع : جمع «شريعة»، در اصل محل ورود به آبشخور را مى گويند و در اينجا مقصود شرائع احكام دين است.
صَدَرَ عَنْ... : بازگشت، يعنى بعد از آنكه از سرچشمه دين نوشيد، براى بهره مند كردن ديگران بازگشت.
الْمَواطِن : جمع «موطن»، ميدان هاى جنگ.
الشَنَآن : بغض، كينه، عداوت.
التَعَمُّق : در امرى دقت بسيار كردن، مقصود در اينجا كنجكاوى در پندار و اوهام است.
الزَيْغ : كناره گيرى و انحراف از راه حق و تمايل بسوى هوى و هوس.
الشِّقَاق : عناد، دشمنى.
لَمْ يُنِب : باز نگشت.
وَعُرَ : ناهموار و صعب العبور شد.
اعْضَلَ عَلَيْهِ امْرُه : كارش بهم پيچيده و معضل شد و او را عاجز و درمانده ساخت.
التَّمارِى : مجادله، جدل كردن براى غلبه و پيروزى نه براى احقاق حق.
الْهَول : ترس.
التَّرَدُّد : شك و دو دلى كه مانع تصميم قاطع شود.
الِاسْتِسْلَام : خود را تسليم حوادث كردن، تسليم پذيرى.
الْمِراء : جدال.
الدَيْدَن : عادت.
لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ : شبش صبح نشد، يعنى از تاريكى شك بسوى روشنائى يقين خارج نمى شود.
نَكَصَ عَلى عَقِبَيهِ : به قهقرا بازگشت.
الرَّيْب : ظن، گمان، يعنى كسى كه در گمانش مردد است و قادر به تصميم قاطع نيست.
وَطِئَتهُ : او را لگد مال كرد.
سَنَابِك : جمع «سنبك»، نوك سم حيوان. 
شَفَق : ترس توأم با نگرانى
تَرَقُّب : انتظار
سَلا : كنار و بيرون كشيد
إستَهَان : حقير شمرد
تَبَصَّر : بينش يافت
غائِص : غوطه ورشونده
غَور : بعمق رفتن
زُهرَة : شكوفه و زيبائى
رَساخَة : محكمى
لَم يُفَرِّط : قصور نكرد
شَدّ : محكم نمود
أرغَمَ : بخاك ماليد
زَيغ : كج شدن از حق و حقيقت
لَم يُنِب : برنگشت
عَمَى : جهالت و كورى
أعضَلَ : مشكل شد
تَمَارِى و مِراء : مجادله و مباحثه ناحق كردن 
از امام عليه السّلام از ايمان پرسيدند، پس آن حضرت (در باره علامات و نشانه هاى ايمان و ضدّ آن كفر و شكّ) فرموده است:
قسمت اول حكمت:
1-  ايمان بر روى چهار ستون استوار است: صبر و شكيبائى، يقين و باور، عدل و داد، جهاد و كوشش (در راه دين)
2-  و صبر از آنها بر چهار گونه است: علاقمندى، ترس، پارسائى، انتظار داشتن، پس هر كه ببهشت علاقه داشت خواهشهاى نفس را فراموش ميكند و از آنها چشم مى پوشد، و هر كه از آتش ترسيد از آنچه حرام و ناروا است دورى مى گزيند، و هر كه در دنيا پارسا شد اندوهها را سبك مى شمارد، و هر كه منتظر مرگ باشد به نيكوكاريها شتاب مى نمايد.
3-  و يقين از آنها بر چهار گونه است: بينا شدن در زيركى، رسيدن بحقائق، عبرت گرفتن از ديگران، روش پيشينيان، پس هر كه در زيركى بينا شد راه راست (در علم و عمل) براى او هويدا گشت، و هر كه حكمت و راه راست براى او آشكار گرديد به پند گرفتن از احوال آشنا شد، و هر كه به پند گرفتن از احوال آشنا شد بآن ماند كه در پيشينيان بوده (و حال آنها را ديده و نتائج كردارشان را آزموده پس در كار مبدأ و معاد بر يقين و باور) است.
4-  و عدل از آنها بر چهار گونه است: دقّت در فهميدن درست، رسيدن به حقيقت دانائى، حكم نيكو، استوار داشتن بردبارى، پس هر كه دقّت كرد و درست بفهميد حقيقت دانايى را دريافت و هر كه حقيقت دانايى را يافت از روى قواعد دين حكم نيكو صادر كرد، و هر كه بردبار بود در كار خود كوتاهى نكرده است و در بين مردم خوشنام زندگى كند.
5-  و جهاد از آنها بر چهار گونه است: امر بمعروف، نهى از منكر، راستى در گفتار، دشمنى با بدكاران، پس هر كه امر بمعروف (كار شايسته) كند مؤمنين را همراهى كرده و ايشان را توانا گرداند، و هر كه نهى از منكر (ناپسنديده) نمايد بينى منافقين و دو روها را بخاك ماليده، و هر كه در گفتار راستگو باشد آنچه بر او بوده بجا آورده، و هر كه با بدكاران دشمنى نمود و براى خدا خشمناك گرديد خدا براى او (بر آنها) بخشم آيد و در روز رستخيز او را خوشنود (از رحمتش بهره مند) مى گرداند.
قسمت دوم حكمت:
6-  و كفر بر چهار ستون استوار است: كنجكاوى (بيجا كه از وسوسه نادرست و از اندازه عقل و خرد بيرون باشد) مكابره و زد و خورد نمودن (كه آن در حدّ افراط يعنى تجاوز از حقّ است) دست كشيدن از حقّ (كه آن در حدّ تفريط يعنى كوتاهى از حقّ است) دشمنى و زير بار حقّ نرفتن، پس كسيكه كنجكاوى (بيجا) كند در راه راست قدم ننهاده، و كسيكه بر اثر نادانى بسيار مكابره و زد و خورد نمايد كورى و نابينايى او از حقّ هميشگى است، و كسيكه از حقّ دست بكشد شايستگى نزد او زشت و زشتى و ناپسندى نيكو گردد، و به مستى گمراهى مست شود، و كسيكه دشمنى نموده زير بار حقّ نرود راههايش دشوار و كارش سخت و طريق بيرون آمدنش (از ضلالت و گمراهى) تنگ باشد.
قسمت سوم حكمت:
7-  و شكّ (دو دلى) بر چهار گونه است: گفت و شنود (بباطل و نادرستى) ترسيدن (از اقدام بحقّ) سرگردانى، تن دادن (به گمراهى و كوشش ننمودن در راه رستگارى). پس كسيكه جدال و گفت و شنود را عادت و شيوه خويش گردانيد شب او بامداد نگشته (از تاريكى شكّ و دو دلى به روشنائى يقين و باور نرسيده) و كسيرا كه آنچه پيش دارد (جهاد و كوشش در راه حقّ) بترساند بعقب بر مى گردد (در كارهاى خود بجائى نرسد) و كسيكه در دو دلى حيران و سرگردان باشد (و خود را به جايگاه امن و آسوده يقين و باور نرساند) سمهاى شياطين او را پايمال نمايد (شياطين بر او دست يافته هلاكش سازند) و كسيكه به تباه كردن دنيا و آخرت تن دهد در دنيا و آخرت تباه گردد.
(سيّد رضىّ «رحمه اللّه» فرمايد:) و پس از اين بيان سخنى است كه ما آنرا بيان نكرديم براى ترس از دراز شدن سخن و دست كشيدن از قصدى (اختصارى) كه در اين كتاب در نظر گرفته شده است.
 
از امير المؤمنين معنى ايمان را پرسيدند، فرمود: ايمان را چهار پايه است: شكيبايى و يقين و عدل و جهاد.
شكيبايى را نيز چهار شعبه است: شوق و ترس و پارسايى و انتظار.
پس، هر كه در او شوق بهشت باشد، بايد كه از شهوات دورى جويد و هر كه از آتش دوزخ ترسد، بايد كه از محرمات اجتناب كند، و هر كه در دنيا پارسايى گزيند، تحمل مصيبتها بر وى آسان شود و هر كه در انتظار مرگ باشد، به كارهاى نيك شتاب كند.
و يقين را چهار شعبه است: بينايى هوشمندانه و دريافت از روى حكمت و پند گرفتن از چيزهاى عبرت آميز و رفتن به روش پيشينيان.
هر كه از روى هوشمندى نگرد، حكمت بر وى آشكار شود و هر كه از حكمت بر وى آشكار شود، آموخته است كه چگونه از حوادث عبرت گيرد و هر كه عبرت گرفتن را آموزد، گويى با گذشتگان در گذشته، زيسته است.
و عدالت را چهار شعبه است: فهمى كه به عمق چيزها رسد و علمى كه حقايق را دريابد و داورى كردنى نيكو و راسخ بودن در بردبارى. آنكه نيكو فهم كند به عمق دانايى رسد و هر كه به عمق دانايى رسد، از آبشخور احكام دين سيراب بيرون آيد و هر كه بردبارى را شعار خود سازد، در كارها تقصير ننمايد و در ميان مردم، ستوده زيست كند.
جهاد را نيز چهار شعبه است: امر به معروف و نهى از منكر و پيكار در راه دين و دشمنى با فاسقان.
پس، هر كه امر به معروف كند، مؤمنان را پشتيبانى نيكوست و هر كه نهى از منكر نمايد، بينى منافقان را بر خاك ماليده و هر كه در راه خدا پيكار كند، آنچه را بر عهده داشته به جاى آورده و هر كه با فاسقان دشمنى كند و براى خدا خشمگين شود، خدا را در روز جزا خشنود ساخته است.
كفر را چهار پايه است: كنجكاوى بيهوده و خصومت كردن و انحراف از حق و دشمنى ورزيدن.
كسى كه در كارها بيهوده كنجكاوى كند، به حق نرسد. هر كه به سبب نادانى به خصومت پردازد، همواره ديده اش از ديدن حق نابينا باشد و هر كه از حق منحرف گردد، نيكى را بدى انگارد و بدى را نيكى پندارد و به باده گمراهى مست شود و هر كه دشمنى ورزد، راههايش ناهموار و پر وحشت گردد و كارش دشوار شود و راه بيرون شدن بر او بسته ماند.
شك را نيز چهار شعبه است: جدال بيهوده و هول و هراس و دودلى و تسليم.
هر كه جدال را عادت خود سازد شبش به روز بدل نگردد و هر كه از كارهايى كه در پيش دارد بترسد، واپس ماند و به مقصود نرسد و هر كه به ترديد و دودلى گرفتار آيد، پس سپر سمهاى شياطين شود و هر كه به تباهى دنيا و آخرت تن در دهد، هم در دنيا هلاك شود و هم در آخرت.
سید رضى گويد: پس از اين كلامى است، كه ما از ذكر آن خوددارى كرديم از بيم به درازكشيدن سخن و خارج بودنش از موضوع ما.
 
از امام(عليه السلام) درباره ايمان سؤال شد فرمود: ايمان بر چهار پايه استوار است: بر «صبر» و «يقين» و «عدالت» و «جهاد». صبر از ميان آنها، بر چهار شعبه استوار است; بر اشتياق، ترس، زهد و انتظار. آن كس كه مشتاق بهشت باشد، شهوات و تمايلات سركش را به فراموشى مى سپارد و آن كس كه از آتش جهنم بيمناك باشد از گناهان دورى مى گزيند و كسى كه زاهد و بى اعتنا به دنيا باشد مصيبت ها را ناچيز مى شمرد و آن كس كه انتظار مرگ را مى كشد براى انجام اعمال نيك سرعت مى گيرد.
يقين نيز بر چهار شاخه استوار است: بر بينش هوشمندانه و عميق و پى بردن به دقايق حكمت و پند گرفتن از عبرت ها و اقتدا به روش پيشينيان (صالح). كسى كه بينايى هوشمندانه داشته باشد حكمت و دقايق امور براى او روشن مى شود و كسى كه دقايق امور براى او روشن شود عبرت فرا مى گيرد و كسى كه درس عبرت گيرد چنان است كه گويا هميشه با گذشتگان بوده است.
عدالت نيز چهار شعبه دارد: فهم دقيق، علم و دانش عميق، قضاوت صحيح و روشن و حلم و بردبارى راسخ. كسى كه درست بينديشد به اعماق دانش آگاهى پيدا مى كند و كسى كه به عمق علم و دانش برسد از سرچشمه احكام، سيراب مى گردد و آن كس كه حلم و بردبارى پيشه كند گرفتار تفريط و كوتاهى در امور خود نمى شود و در ميان مردم با آبرومندى زندگى خواهد كرد.
جهاد (نيز) چهار شاخه دارد: امر به معروف، نهى از منكر، صدق و راستى در معركه هاى نبرد، و دشمنى با فاسقان. آن كس كه امر به معروف كند پشت مؤمنان را محكم ساخته و آن كس كه نهى از منكر كند بينى كافران (و منافقان) را به خاك ماليده و كسى كه صادقانه در ميدان هاى نبرد با دشمن (و هرگونه مقابله با آنها) بايستد وظيفه خود را (در امر جهاد) انجام داده و كسى كه فاسقان را دشمن دارد و براى خدا خشم گيرد خداوند به خاطر او خشم و غضب مى كند (و او را در برابر دشمنان حفظ مى نمايد) و روز قيامت وى را خشنود مى سازد.
امام(عليه السلام) فرمود: كفر بر چهار پايه قرار دارد: تعمق (رفتن به دنبال اوهام به گمان كنجكاوى از اسرار) و ستيزه جويى و جدال، و انحراف از حق (به سبب هوا و هوس ها و تعصب ها) و شقاق (و دشمنى با حق و لجاجت در برابر آن). آن كس كه تعمق و كنجكاوى ناصواب پيشه كند هرگز به حق باز نمى گردد. آن كس كه بر اثر جهل، بسيار به نزاع و ستيز برخيزد، نابينايى او نسبت به حق پايدار خواهد ماند و كسى كه از راه حق منحرف شود (و به دنبال هوس ها برود) خوبى در نظرش بدى و بدى نزدش خوبى جلوه مى كند و گرفتار مستى گمراهى مى شود و آن كس كه به عناد و لجاج پردازد طرق رسيدن (به حق) براى او ناهموار مى گردد و كارها بر او سخت و پيچيده مى شود و در تنگنايى كه خارج شدن از آن مشكل است گرفتار خواهد شد.
شك نيز بر چهار پايه استوار است: بر «مراء» (گفت و گوى بى حاصل)، ترس (از كشف حقيقت) ترديد (در تصميم گيرى)، و تسليم (خودباختگى). آن كس كه مراء و گفت و گوى بى حاصل را عادت خود قرار دهد ظلمت و تاريكى شب هاى شك او را به روشنايى روزِ يقين نمى رساند و آن كس كه از حقايق پيش روى خود وحشت كند (و از تصميم گيرى صحيح بپرهيزد) به قهقرا باز مى گردد و آن كس كه در ترديد و دودلى باشد (و در تصميم گيرى وسواس به خرج دهد) زير سم شياطين له مى شود و كسى كه در برابر عوامل هلاكت خويش در دنيا و آخرت تسليم گردد (و به مبارزه بر ضد اسباب شك و شبهه بر نخيزد) در هر دو جهان هلاك خواهد شد.
مرحوم سيّد رضى پس از پايان اين حديث مى گويد: بعد از اين كلام، سخنان ديگرى بوده كه ما از بيم اطاله سخن و خارج شدن از هدف اصلى در اين باب، از آنها صرف نظر كرديم.
 
[و او را از ايمان پرسيدند، فرمود:] ايمان بر چهار پايه استوار است، بر شكيبايى، و يقين و داد و جهاد.
و شكيبايى را چهار شاخه است: آرزومند بودن، و ترسيدن، و پارسايى و چشم اميد داشتن.
پس آن كه مشتاق بهشت بود، شهوتها را از دل زدود، و آن كه از دوزخ ترسيد، از آنچه حرام است دورى گزيد، و آن كه ناخواهان دنيا بود، مصيبتها بر وى آسان نمود، و آن كه مرگ را چشم داشت، در كارهاى نيك پاى پيش گذاشت.
و يقين بر چهار شعبه است: بر بينايى زيركانه، و دريافت عالمانه و پند گرفتن از گذشت زمان و رفتن به روش پيشينيان.
پس آن كه زيركانه ديد حكمت بر وى آشكار گرديد، و آن را كه حكمت آشكار گرديد عبرت آموخت، و آن كه عبرت آموخت چنان است كه با پيشينيان زندگى را در نورديد.
و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمى ژرف نگرنده، و دانشى پى به حقيقت برنده، و نيكو داورى فرمودن، و در بردبارى استوار بودن. پس آن كه فهميد به ژرفاى دانش رسيد و آنكه به ژرفاى دانش رسيد از آبشخور شريعت سيراب گرديد، و آن كه بردبار بود، تقصير نكرد و ميان مردم با نيكنامى زندگى نمود.
و جهاد بر چهار شعبه است: به كار نيك وادار نمودن، و از كار زشت منع فرمودن. و پايدارى در پيكار با دشمنان، و دشمنى با فاسقان.
پس آن كه به كار نيك واداشت، پشت مؤمنان را استوار داشت، و آن كه از كار زشت منع فرمود بينى منافقان را به خاك سود، و آن كه در پيكار با دشمنان پايدار بود، حقى را كه بر گردن دارد ادا نمود، و آن كه با فاسقان دشمن بود و براى خدا به خشم آيد، خدا به خاطر او خشم آورد و روز رستاخيز وى را خشنود نمايد.
و كفر بر چهار ستون پايدار است: پى وهم رفتن و خصومت كردن و از راه حق به ديگر سو گرديدن و دشمنى ورزيدن.
پس آن كه پى وهم گرفت به حق بازنگشت، و آن كه از نادانى فراوان، خصومت ورزيد، از ديدن حق كور گشت، و آن كه از راه حق به ديگر سو شد، نيكويى را زشت و زشتى را نيكويى ديد و مست گمراهى گرديد، و آن كه دشمنى ورزيد راهها برايش دشوار شد و كارش سخت و برون شو كار ناپايدار.
و شك بر چهار شعبه است: در گفتار جدال نمودن و ترسيدن و دو دل بودن، و تسليم حادثه هاى روزگار گرديدن.
پس آن كه جدال را عادت خود كرد، خويش را از تاريكى شبهت برون نياورد، و آن كه از هر چيز كه پيش رويش آمد ترسيد، پيوسته واپس خزيد، و آن كه دو دل بود پى شيطان او را بسود، و آن كه به تباهى دنيا و آخرت گردن نهاد هر دو جهانش را به باد داد.
[و پس از اين سخن گفتارى بود كه از بيم درازى و برون شدن از روش كارى كه در اين كتاب مقصود است نياورديم.]
 
از حضرتش در رابطه با ايمان سؤال شد، پاسخ داد: ايمان استوار بر چهار پايه است: شكيبايى، باور، عدالت، جهاد:
شكيبايى را چهار شعبه است: اشتياق، ترس، زهد، انتظار.
آن كه مشتاق بهشت است دل از شهوات گرداند. آن كه در ترس از آتش است از محرمات دورى كرد. آن كه بى رغبت به دنياست مصائب را آسان شمرد. و آن كه در انتظار مرگ است به سوى خيرات شتافت.
باور را چهار شعبه است: بينايى زيركانه، دريافت حكيمانه، پندگيرى از ديگران، و اقتدا به روش پاكان.
آن كه در زيركى بينايى يافت حكمت برايش روشن شد. و هر كه را حكمت روشن شد پندگيرى را دانست. و هر كه پندگيرى را دانست چنان ماند كه در ميان گذشتگان بوده.
عدالت را چهار شعبه است: فهم درست، غواصى دانش، داورى روشن، استوارى در بردبارى. آن كه درست فهميد اعماق دانش را دريافت. كسى كه اعماق دانش را دريافت از آبشخور احكام شريعت سيراب بازگشت. و هر كه بردبارى ورزيد در كارش كوتاهى نكرد، و در ميان مردم به ستودگى و نيكى زندگى نمود.
جهاد را چهار شعبه است: امر به معروف، نهى از منكر، صداقت در مواضع حق، دشمنى با بدكاران.
آن كه به امر به معروف برخاست مردم مؤمن را توانا نمود. و هر كه نهى از منكر كرد بينى منافقان را به خاك ذلت رساند. و آن كه صدق در مواضع حق را رعايت نمود به وظيفه اش عمل كرد. و هر كس با بدكاران دشمنى كرد و براى خدا خشم گرفت خداوند به خاطر او خشم گيرد و او را در قيامت خشنود سازد.
كفر استوار بر چهار پايه است: كنجكاوى ناصواب، زد و خورد با مردم، انحراف از حق، و دشمنى.
آن كه كنجكاوى ناصواب كرد به حق باز نگشت. و آن كه از پى جهالت به زد و خورد با مردم برخاست پيوسته از ديدن حق كور شد. و آن كه از حق منحرف گشت خوبى را بدى و بدى را خوبى ديده و دچار مستى گمراهى شد. و آن كه دشمنى نمود راههايش دشوار، و كارش سخت، و راه نجاتش تنگ گشت.
شك بر چهار پايه است: جدال، ترس، دو دلى، و خود باختن.
آن كه جدال را شيوه خود كرد شب گمراهيش صبح هدايت نشد. و هر كه را ترساند آنچه پيش رو داشت عقب گرد نمود. و هر كس ملازم دو دلى گشت گامهاى شيطان پايمالش كرد. و آن كه به هلاكت دنيا و آخرت تن داد در هر دو جهان نابود شد.
پس از اين سخن گفتارى بود كه آن را از ترس طولانى شدن و بيرون رفتن از روشى كه قصد ما در اين كتاب است واگذاشتيم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اركان ايمان:امام(عليه السلام) در اين كلام جامع، تفسيرى براى ايمان ذكر كرده كه در هيچ منبع ديگرى به اين گستردگى و وضوح ديده نمى شود; ايمان را فراتر از جنبه هاى عقيدتى، از جنبه هاى عملى و رفتارى نيز مورد توجه قرار داده است و تمام ريزه كارى ها و نكات دقيقى را كه در تشكيل ايمان مؤثر است برشمرده است. نخست ايمان را بر چهار پايه و هر يك از پايه ها را بر چهار پايه ديگر استوار دانسته كه مجموعاً شانزده اصل از اصول ايمان (عقيدتى و عملى) را تشكيل مى دهد و به يقين اگر كسى بتواند اين اصول شانزده گانه را در خود زنده كند در اوج قله ايمان قرار خواهد گرفت و چنين ايمانى است كه مى تواند دنيا را به سوى امنيت و آرامش و عدل و داد رهبرى كند و انسان را به مقام قرب پروردگار و اوج افتخار انسانى برساند. همان گونه كه در ذيل اين حديث شريف خواهد آمد، امام براى كفر هم چهار ستون قائل شده است و همچنين براى شك و از كلام مرحوم سيّد رضى استفاده مى شود كه اين حديث شريف داراى ذيل قابل ملاحظه اى بوده كه سيّد رضى آن را از بيم طولانى شدن سخن حذف كرده و مطابق آنچه بعضى نقل كرده اند امام(عليه السلام) در ذيل، پايه هاى نفاق را نيز مشروحا بيان فرموده است.همان گونه كه در شرح مصدر اين كلام حكمت آميز آمد در اين كه سؤال كننده از امام(عليه السلام) درباره حقيقت ايمان چه كسى بوده اختلاف است; بعضى آن را يكى از بهترين ياران آن حضرت يعنى «عمار ياسر» و بعضى آن را يكى از دشمنان سرسخت آن حضرت يعنى «ابن كواء» مى دانند كه احتمال اول به ذهن بسيار نزديك تر است. ولى در هر حال در بعضى از روايات آمده كه امام(عليه السلام) از دادن پاسخ شخصى به او امتناع ورزيد و چون سؤال و جواب را بسيار مهم مى دانست فرمود: برو فردا بيا تا در جمع اصحاب و ياران به تو پاسخ گويم، تا اگر تو فراموش كنى ديگرى آن را حفظ كند، زيرا اين گونه سخنان همچون مركبى فرارى است كه يكى آن را نمى تواند بگيرد و ديگرى آن را مى گيرد.(1) امام(عليه السلام) در آغاز، براى ايمان چهار ستون قائل مى شود و در پاسخ سؤال پيش گفته مى فرمايد: «ايمان بر چهار پايه استوار است: بر صبر و يقين و عدالت و جهاد»; (وَسُئِلَ عَنِ الاِْيمَانِ فَقَالَ(عليه السلام): الاِْيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الصَّبْرِ، وَالْيَقِينِ، وَالْعَدْلِ، وَالْجِهَادِ).بعضى از شارحان نهج البلاغه معتقدند كه اين پايه هاى چهارگانه همان اصول چهارگانه اخلاق است كه در مبانى اخلاق ارسطو آمده است، وى مى گويد: اصول علم اخلاق چهار چيز است: حكمت، عفت، شجاعت و عدالت. بسيارى از علماى اخلاق اسلامى نيز اخلاق اسلام را بر پايه آن تفسير كرده اند. آنها معتقدند كه روح انسان داراى سه قوه است: قوه ادراك، جاذبه و دافعه; قوه ادراك حقايق را تشخيص مى دهد و انسان را به تعالى علمى مى رساند. قوه جاذبه، همان قوه جلب منافع است كه از آن به قوه شهوت تعبير مى شود. البته نه فقط شهوت جنسى، بلكه هرگونه خواسته اى به معناى وسيع كلمه مراد است. قوه دافعه همان است كه از آن به غضب تعبير مى كنند و حافظ دفع زيان ها از انسان است. آنها بر اين عقيده اند كه اين سه قوه داراى حد وسط و حد افراط و تفريط است، حد وسط آنها فضايل اخلاقى را تشكيل مى دهد و منظور از «عدل» همان بهره گيرى از حد وسط است، بنابراين هرگاه نيروى شهوت و غضب در اختيار قوه ادراك قرار گيرد و عدالت حاصل شود، اخلاق آدمى به كمال رسيده است.(2)ولى تطبيق كلام امام بر تقسيم ارسطويى در اخلاق بعيد به نظر مى رسد، زيرا همان گونه كه در شرح اين چهار اصل خواهد آمد امام امورى را ذكر مى كند كه فراتر از آنهاست مثلا صبر بر مصيبت را به زحمت مى توان در مسئله شجاعت يا عفت جاى داد و امر به معروف و نهى از منكر را به سختى مى توان در اين دو موضوع وارد دانست و همچنين موارد ديگرى از شاخه هايى كه امام براى اين چهار اصل شمرده است، بنابراين سزاوار است ما آن را تحليل و ارزيابى كنيم و سخن مستقلى درباره تفسير ايمان و فضايل انسانى بدانيم كه از سرچشمه قرآن و علم امام(عليه السلام) جوشيده است.از آنجا كه هدف امام(عليه السلام) در اين پاسخ به سؤال، شرح و بيان ايمان از نظر اعتقاد قلبى و آثار لسانى و جنبه هاى عملى به طور كامل است براى هر يك از اين پايه هاى چهارگانه، چهار شاخه بيان فرموده كه در عمق حقيقت ايمان پيش رفته است.پايه اوّلِ ايمان: صبر:مى فرمايد: «صبر از ميان آنها، بر چهار شعبه استوار است; اشتياق، ترس، زهد وانتظار»; (وَالصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَب: عَلَى الشَّوْقِ، وَالشَّفَقِ، وَالزُّهْدِ، وَالتَّرَقُّبِ).«شوق» به معناى علاقه و اشتياق به چيزى و «شفق» در اصل به معناى آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است، سپس به ترس آميخته با علاقه به كسى يا چيزى به كار رفته است و «زهد» عدم وابستگى به دنيا و زخارف دنياست و «ترقب» به هرگونه انتظار گفته مى شود.سپس به ريشه هاى هر يك از اين چهار شاخه كه از آن منشعب مى شود پرداخته مى فرمايد: «آن كس كه مشتاق بهشت باشد، شهوات و تمايلات سركش را به فراموشى مى سپارد و آن كس كه از آتش جهنم بيمناك شد از گناهان دورى مى گزيند و كسى كه زاهد و بى اعتنا به دنيا باشد مصيبت ها را ناچيز مى شمرد و آنكس كه انتظار مرگ را مى كشد براى انجام اعمال نيك سرعت مى گيرد»; (فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلاَ عَنِ الشَّهَوَاتِ; وَمَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ; وَمَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِيبَاتِ; وَمَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَيْرَاتِ).«سلا» به معناى فراموش كردن چيزى است. در واقع صبر و شكيبايى گاه در مقابل شهوت و در مسير اطاعت خداست و گاه در مقام پرهيز از گناهان و گاه در مقابل مصائب و درد و رنج هاى دنيوى است و گاه در مقابل پايان عمر و مرگ. براى اين كه انسان بتواند مواضع خود را در مقابل اين امور چهارگانه روشن سازد بايد متكى به عقايد صحيح گردد; عشق به بهشت و نعمت هاى بى پايانش او را از غلطيدن در شهوات سركش دنيا حفظ مى كند و اين همان صبر بر طاعت است و ايمان به عذاب الهى در آخرت و خوف از دوزخ او را از گناهان باز مى دارد، چرا كه گويى آتش دوزخ را با چشم خود مى بيند. از آنجا كه بى تابى در برابر مصائب به دليل دلبستگى هاى دنيوى است آن كس كه زاهد و بى اعتنا به دنيا باشد و از اين دلبستگى ها وا رَهَد مصيبت در برابر او كوچك مى شود و صبر در برابر آن آسان مى گردد.امام(عليه السلام) علاوه بر سه شاخه معروف صبر شاخه چهارمى هم در اينجا بيان فرموده و آن صبرى است كه از انتظار مرگ ناشى مى شود كسى كه در هر لحظه احتمال مى دهد پرونده حياتش بسته شود و پنجه مرگ گلويش را بفشارد، با سرعت به سوى كارهاى خير مى دود تا در فرصت باقى مانده كفه عمل صالح خود را سنگين سازد و اين نياز به صبر و استقامت فراوان دارد.از آنچه در بالا آمد روشن شد كه امام تمام شاخه هاى چهارگانه صبر را مرتبط به اعتقادات قلبى مى شمارد; اعتقاد به بهشت، دوزخ، به بى اعتبارى دنيا و مرگ. توجه به اين نكته نيز لازم است كه چون ايمان داراى درجاتى است و مطابق بعضى از روايات، ده درجه دارد، صبر و شوق به بهشت و ترس از دوزخ و زهد در دنيا و انتظار مرگ نيز در افراد مختلف است; بعضى در اعلا درجه ايمان قرار دارند و اين شاخه ها به طور كامل در باغستان روح آنها نمايان است و بعضى در ادنا درجه ايمانند و از هر كدام از اين امور بهره كمى دارند.پايه دومِ ايمان: يقين:سپس امام(عليه السلام) از شاخه هاى يقين سخن مى گويد و مى فرمايد: «يقين بر چهار شاخه استوار است: بر بينش هوشمندانه و عميق و پى بردن به دقايق حكمت و پند گرفتن از عبرت ها و اقتدا به روش پيشينيان (صالح)»; (وَالْيَقِينُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَب: عَلى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ، وَتَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ، وَمَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ، وَسُنَّةِ الاَْوَّلِينَ).ممكن است اين چهار شاخه اشاره به چهار رشته از علوم انسانى باشد: نخست علوم تجربى است كه از «تبصرة الفطنة» سرچشمه مى گيرد و دوم علوم نظرى است كه از «تأويل الحكمه» به دست مى آيد سوم علومى است كه از تاريخ نصيب انسان مى شود و مايه عبرت اوست و چهارم علوم نقلى است كه از سنن پيشنيان به دست مى آيد. هنگامى كه انسان اين چهار رشته علمى را پيگيرى كند و از آنها بهره كافى ببرد به مقام يقين مى رسد. مثلاً درباره خداشناسى نخست چشم باز كند و به خوبى آثار پروردگار را در جهان هستى ببيند سپس با انديشه عميق رابطه آن را با مبدأ آفرينش قادر و حكيم درك كند آن گاه از حوادث تاريخى عبرت بگيرد و خدا را از لابه لاى آن بشناسد و پس از آن بر آنچه از پيشنيان صالح و عالم به دست آمده مرور كند و علوم آنها را به علم خود بيفزايد تا يك خداشناس كامل گردد. همچنين در مورد خودسازى و عوامل تقرب به پروردگار.آن گاه امام(عليه السلام) ميوه هاى هر يك از اين شاخه هاى چهارگانه را بيان مى كند و مى فرمايد: «كسى كه بينايى هوشمندانه داشته باشد حكمت و دقايق امور براى او روشن مى شود و كسى كه دقايق امور براى او روشن شود عبرت فرا مى گيرد و كسى كه درس عبرت گيرد چنان است كه گويا هميشه با گذشتگان بوده است»; (فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ; وَمَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ; وَمَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا كَانَ فِي الاَْوَّلِينَ).(3)از آنچه گفته شد روشن مى شود كه يك پايه مهم ايمان، بر يقينِ حاصل از علم استوار است; علومى كه از مبدأهاى متعدد سرچشمه مى گيرد و روح را سيراب مى كند و اعتقادِ انسان را به مبدأ و معاد محكم مى سازد و آثارش در اخلاق و عمل ظاهر مى گردد.پايه سومِ ايمان: عدل:سپس امام(علیه السلام) به سراغ شاخه هاى عدالت مى رود و شاخه هاى این پایه مهم را چنین شرح مى دهد: «عدالت نیز چهار شعبه دارد: فهم دقیق، علم و دانش عمیق، قضاوت صحیح و روشن و حلم و بردبارى»; (وَالْعَدْلُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَب: عَلى غَائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَةِ الْحُکْمِ، وَرَسَاخَةِ الْحِلْمِ).در واقع کسى که بخواهد حکم عادلانه اى کند نخست باید از قابلیت و استعداد شایسته اى در فهم موضوع برخوردار باشد تا هرگونه خطا در تشخیص موضوع موجب خطا در نتیجه حکم نشود. سپس آگاهى لازم را در ارتباط با حکم پیدا کند و آن را دقیقا منطبق بر موضوع نماید، آن گاه حکم نهایى را به طور واضح و روشن و خالى از هرگونه ابهام بیان کند و در این مسیر، موانع را با حلم و بردبارى برطرف سازد.گرچه فهم به معناى مطلق دانستن و پى بردن به حقیقت است و با علم چندان تفاوتى ندارد; ولى چون در اینجا در مقابل علم قرار گرفته مناسب است که فهم ناظر به موضوع و علم ناظر به حکم باشد.چه بسا ممکن است ارباب دعوا با سخنان خشن و حرکات ناموزون و اصرارهاى بى جا، روح قاضى را آزرده سازند. حلم و بردبارى راسخ او نباید اجازه دهد این گونه امور در روحش اثر بگذارد و کمترین تغییرى در حکم ایجاد کند.اینها امورى است که امام(علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر درباره قضاوت، با اضافاتى به آن اشاره کرده مى فرماید: «ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ الاُْمُورُ وَلاَ تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ وَلاَ یَتَمَادَى فِی الزَّلَّةِ وَلاَ یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَلاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَع وَلاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْم دُونَ أَقْصَاهُ وَأَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الاُْمُورِ وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَلاَ یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ; سپس از میان رعایاى خود برترین فرد را در نزد خود براى قضاوت در میان مردم برگزین. کسى که امور مختلف آنها را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد و در لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند و هنگامى که خطایش بر او روشن شود بازگشت به سوى حق بر او مشکل نباشد و نفس او به طمع تمایل نداشته باشد و در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود و در شبهات از همه محتاط تر باشد و در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشارى کند و با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود و در کشف حقایق امور شکیباتر باشد و به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد. او باید از کسانى باشد که ستایش فراوان، او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثناى بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند و البته این گونه افراد کم اند».البته این تفسیر را درباره جمله هاى فوق نمى توان از نظر دور داشت که این جمله ها تنها مربوط به مقام قضاوت نیست، بلکه ناظر به تمام قضاوت هاى اجتماعى و زندگى مادى و معنوى است همه جا باید براى تشخیص موضوع دقت کرد; همه جا باید دقیقا احکام را بر موضوعات منطبق نمود; همه جا باید تصمیم قاطع و شفاف داشت و همه جا در برابر ناملایمات و خشونت نابخردان و نسبت هاى نارواى آنها حلم و بردبارى نشان داد.آن گاه امام(علیه السلام) در یک نتیجه گیرى حکیمانه، آثار هر یک از این شاخه هاى چهارگانه عدالت را بیان مى کند، مى فرماید: «کسى که درست بیندیشد به اعماق دانش آگاهى پیدا مى کند و کسى که به عمق علم و دانش برسد از سرچشمه احکام، سیراب باز مى گردد و آن کس که حلم و بردبارى پیشه کند گرفتار تفریط و کوتاهى در امور خود نمى شود و در میان مردم با آبرومندى زندگى خواهد کرد»; (فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ; وَمَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ; وَمَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَعَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً).(4)آرى دقت در فهم، انسان را به ژرفاى علم و دانش مى رساند و آن کس که به ژرفاى علم و دانش برسد احکام الهى را به خوبى درک مى کند و هرکس احکام خدا را دقیقاً بداند هرگز گمراه نخواهد شد و کسانى که در مقابل نابخردان حلم و بردبارى داشته باشند و به گفته قرآن: «(لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْم عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا); عداوت نسبت به قومى شما را مانع از اجراى عدالت نشود»(5) از حق و عدالت دور نخواهد شد و چنین انسانى قطعا محبوب القلوب مردم است.در روایات اسلامى درباره اهمیت حلم و بردبارى و نقش آن در پیروزى انسان در زندگى روایات فراوانى وارد شده است از جمله در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است که فرمود: «کَادَ الْحَلِیمُ أَنْ یَکُونَ نَبِیّاً; آدم بردبار نزدیک است به مقام نبوت برسد».(6)امیر مؤمنان على(علیه السلام) مى فرماید: «تَعَلَّمُوا الْحِلْمَ فَإِنَّ الْحِلْمَ خَلِیلُ الْمُؤْمِنِ وَوَزِیرُه; حلم و بردبارى را بیاموزید (و آن را تمرین کنید) زیرا دوست مؤمن و وزیر اوست».(7)امام صادق(علیه السلام) نیز در صفات مؤمن مى فرماید: «لاَ یُرَى فِی حِلْمِهِ نَقْصٌ وَلاَ فِی رَأْیِهِ وَهْنٌ; نه در بردبارى او کاستى است و نه در اندیشه اش سستى».(8)پایه چهارمِ ایمان: جهادسپس امام(علیه السلام) از چهارمین پایه ایمان یعنى جهاد دم مى زند و براى آن مانند سه پایه گذشته چهار شاخه ذکر مى کند و مى فرماید: «جهاد (نیز) چهار شاخه دارد: امر به معروف، نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه هاى نبرد، و دشمنى با فاسقان»; (وَالْجِهَادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَب: عَلَى الاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ، وَالصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ، وَشَنَآنِ الْفَاسِقِینَ).در واقع امام جهاد را به معناى وسیع کلمه تفسیر فرموده نه تنها جهاد نظامى در میدان جنگ با دشمنان که نتیجه همه آنها عظمت اسلام و مسلمانان و دفع شر کافران و فاسقان و منافقان است و به تعبیر دیگر امام به هر چهار محور جهاد: جهاد با قلب، با زبان، با عمل و با اسلحه در میدان نبرد اشاره مى کند که جهادى است فراگیر و شامل تمام مصداق ها.آن گاه آثار هر یک از این شاخه هاى چهارگانه را به روشنى برمى شمرد و مى فرماید: «آن کس که امر به معروف کند پشت مؤمنان را محکم ساخته»; (فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِینَ).«و آن کس که نهى از منکر کند بینى کافران (منافقان) را به خاک مالیده»; (وَمَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْکَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ الْکَافِرِینَ).(9)«و کسى که صادقه در میدان هاى نبرد با دشمن (و هرگونه مقابله با آنها) بایستد وظیفه خود را (در امر جهاد با دشمن) انجام داده است»; (وَمَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَیْهِ).«و کسى که فاسقان را دشمن دارد و براى خدا خشم گیرد خدا نیز به خاطر او خشم مى کند (و او را در برابر دشمنان حفظ مى نماید و روز قیامت وى را خشنود مى سازد)»; (وَمَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِینَ غَضِبَ لِلَّهِ، غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَأَرْضَاهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ).در حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) که در غررالحکم آمده مى خوانیم: «قِوامُ الشَّریعَةِ الاْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَإقامَةُ الْحُدُودِ; اساس شریعت و دین امر به معروف و نهى از منکر و اجراى حدود الهى است».(10)در حدیث دیگرى از آن حضرت در همان کتاب آمده است: «الاَْمْرُ بِالْمَعْرُوفِ أَفْضَلُ أَعْمَالِ الْخَلْقِ; امر به معروف برترین اعمال بندگان خداست».(11)در روایت دیگرى آمده است: «کَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) إِذَا مَرَّ بِجَمَاعَة یَخْتَصِمُونَ لاَ یَجُوزُهُمْ حَتَّى یَقُولَ ثَلاَثاً اتَّقُوا اللَّهَ یَرْفَعُ بِهَا صَوْتَهُ; امام صادق(علیه السلام)هنگامى که از کنار گروهى عبور مى کرد که با یکدیگر در حال پرخاش بودند مى ایستاد و با صداى بلند فریاد مى زد: از خدا بترسید، از خدا بترسید، از خدا بترسید (تا شرمنده شوند و دست از نزاع بردارند)».(12)قرآن مجید صادقان را در سوره بقره آیه 177 چنین معرفى مى کند: «(لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ... وَالصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَالضَّرّاءِ وَحینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ); نیکى (تنها) این نیست که (به هنگام نماز) روى خود را به سوى مشرق یا مغرب کنید (و تمام در فکر تغییر قبله باشید) بلکه نیکى (و نیکوکار) کسى است که به خدا ایمان داشته باشد... و در برابر مشکلات و بیمارى ها و در میدان جنگ استقامت به خرج دهد. آنها کسانى هستند که راست مى گویند و آنها پرهیزگارانند».تعبیر به «مواطن» ممکن است اشاره به میدان هاى نبرد باشد، همان طور که در قرآن مجید آمده است: (لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَة)(13) و ممکن است معنى گسترده اى داشته باشد که هرگونه مقابله با دشمنان را چه در میدان نبرد و چه در غیر آن شامل شود.منظور از غضب براى خدا این است هنگامى که حدى از حدود الهى شکسته شود یا مظلومى گرفتار ظالمى گردد انسان خشمگین شود و به دفاع برخیزد. در حدیثى مى خوانیم هنگامى که موسى(علیه السلام) از خداوند سؤال کرد: چه کسانى را روز قیامت که سایه اى جز سایه تو نیست در سایه عرشت قرار مى دهى؟ خداوند به او وحى فرمود و گروهى را برشمرد از جمله فرمود: «وَ الَّذِینَ یَغْضَبُونَ لِمَحَارِمِی إِذَا اسْتُحِلَّتْ مِثْلَ النَّمِرِ إِذَا حَرِدَ; کسانى که به سبب حلال شمردن محارم الهى خشمگین مى شوند همچون پلنگى که مجروح شده است».(14)در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) آمده است هنگامى که دو فرشته مأمور شدند شهرى از معصیت کاران را زیر و رو کنند پیرمردى را دیدند که به دعا و تضرع در پیشگاه الهى مشغول است یکى از آن دو فرشته به دیگرى گفت: مگر این پیرمرد دعا کننده را نمى بینى؟ بار دیگر از خدا کسب تکلیف کنیم خطاب آمد که بروید و دستور مرا انجام دهید و در بیان علت آن فرمود: «فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی قَطُّ; این مردى است که هرگز چهره اش به دلیل خشم بر معصیتِ معصیت کاران دگرگون (و سرخ) نمى شد».(15)منظور از جمله «غَضِبَ اللهُ لَهُ وَأرْضاهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ» این است که اگر ستمى به او برود و حقى از او ضایع شود خداوند به سبب آن خشمگین مى شود و اگر در دنیا جبران نکند در قیامت او را خشنود خواهد ساخت.*****نكته:اصول موفقيّت در كارها:آنچه امام(عليه السلام) در اين بخش از سخنان پرمعنايش درباره اركان ايمان و شاخه هاى آن بيان فرموده، علاوه بر اين كه راه رسيدن به ايمان كامل را براى تمام رهپويان اين راه نشان داده، در واقع اصول موفقيت و پيشرفت براى هر كار است; خواه جنبه معنوى داشته باشد يا جنبه مادى. و آن اصول چنين است:1. علم و آگاهى كافى براى انجام آن كار.2. جهاد و تلاش و كوشش در راه رسيدن به مقصود.3. صبر و شكيبايى در برابر موانع راه و هر گونه كارشكنى از سوى مخالفان.4. غوطه ور نشدن در هوا و هوس ها و عدم وابستگى و ترك اسارت در چنگال آنها.حال اگر بر اين اركان چهارگانه اصول شانزده گانه نيز افزوده شود و نتايج هر يك به دقت مورد بررسى قرار گيرد برنامه كاملى را تشكيل مى دهد كه صراط مستقيم براى رسيدن به پيروزى هاست.*****ارکان کفر و شک:امام(علیه السلام) در این بخش از کلام خود نیز داد سخن را درباره تبیین پایه هاى کفر داده و مى فرماید: «کفر بر چهار پایه قرار دارد: تعمق (رفتن به دنبال اوهام به گمان کنجکاوى از اسرار) و ستیزه جویى (جدال و مراء) و انحراف از حق (به سبب هوا و هوس ها و تعصب ها) و دشمنى با حق (به سبب لجاجت)»; (وَ الْکُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ: دَعَائِمَ عَلَى التَّعَمُّقِ، وَالتَّنَازُعِ، وَالزَّیْغِ، وَالشِّقَاقِ).(16)امام در واقع موانع شناخت و عوامل انحراف از حق و حجاب هایى که در برابر فکر انسان قرار مى گیرد و مانع از مشاهده حقایق مى گردد را بیان فرموده، زیرا هر یک از عوامل چهارگانه بالا به تنهایى کافى است انسان را از معرفت حق باز دارد و در بیراهه ها سرگردان سازد تا چه رسد به این که چهار عامل جمع شود.آن گاه در ادامه این سخن مى فرماید: «آن کس که تعمق و کنجکاوى ناصواب پیشه کند هرگز به حق باز نمى گردد»; (فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ یُنِبْ إِلَى الْحَقِّ).منظور از «تعمق» جستجوگرى بیش از حد است مخصوصاً در امورى که رسیدن به کنه آن مشکل یا غیر ممکن است.در روایات اسلامى آمده است که درباره ذات خدا فکر نکنید، بلکه در صفات و خلق او بیندیشید (زیرا ذات او نامتناهى از هر جهت است و فکر هیچ انسانى به کنه ذات او نمى رسد).در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده که مى فرماید: «تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَلاَ تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلاَمَ فِی اللَّهِ لاَ یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلاَّ تَحَیُّراً; درباره آفرینش خداوند سخن بگویید (و بیندیشید) و درباره ذات او سخن مگویید (و نیندیشید) زیرا بحث و گفت و گو در این باره چیزى جز بر حیرت انسان نمى افزاید».(17)چه بسیار افرادى که بر اثر این تفکر ممنوع در بیراهه گرفتار شده یا وجود خدا را انکار نموده اند و یا قائل به وحدت وجود (به معناى وحدت موجود) شده اند.نیز در کلمات قصار (کلمه 287) آمده است که وقتى از امام(علیه السلام) درباره قضا و قدر سؤال کردند فرمود: «وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فَقَالَ طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلاَ تَسْلُکُوهُ وَبَحْرٌ عَمِیقٌ فَلاَ تَلِجُوهُ وَسِرُّ اللَّهِ فَلاَ تَتَکَلَّفُوهُ; راه تاریکى است در آن پا ننهید و دریاى ژرفى است در آن وارد نشوید و سرّ الهى است، براى پى بردن به آن خود را به زحمت نیفکنید».البته در این گونه موارد به مقدارى که از طریق وحى یا در کلمات معصومان(علیهم السلام) وارد شده، انسان مى تواند وارد شود و بیش از آن نباید خود را گرفتار سازد. در روایتى از على بن الحسین(علیهما السلام) آمده است که درباره توحید از حضرتش سؤال کردند در پاسخ فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَالاْیَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَى قَوْلِهِ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ; خداوند متعال مى دانست در آخر الزمان اقوامى مى آیند که در مسائل (مربوط به ذات و صفات خدا) تعمق و دقت مى کنند، از این رو سوره «توحید» و آیات آغازین سوره «حدید» تا (عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) را نازل فرمود. پس هرکس ماوراى آن را بطلبد هلاک مى شود».(18) از این حدیث استفاده مى شود که این آیات، حداکثر معرفت ممکن را به تشنه کامان مى دهد.تعمق و سؤال بیش از اندازه حتى در مورد تکالیف شرعى نیز مورد نهى واقع شده است; قرآن مجید مى فرماید: «(یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ); از امورى سؤال نکنید که اگر براى شما آشکار گردد شما را به زحمت مى افکند و ناراحت مى کند».(19)مى دانیم بنى اسرائیل در داستان معروف ذبح گاو که در اوایل سوره «بقره» آمده بر اثر کثرت سؤال و تعمق در بیان تکلیف، خود را به زحمت فوق العاده اى افکندند.آن گاه امام درباره تنازع مى فرماید: «آن کس که بر اثر جهل، بسیار به نزاع و ستیز برخیزد، نابینایى او نسبت به حق پایدار خواهد ماند»; (وَمَنْ کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ).منظور از تنازع در اینجا همان جدال و نزاع در مباحث مختلف است که هرگاه ادامه یابد و هر یک از دو طرف بخواهند سخن خود را به کرسى بنشانند و نسبت به دیگرى برترى جویى کنند تدریجاً حق در نظر آنها پنهان مى شود و خودخواهى ها و برترى جویى ها مانع مشاهده حق مى گردد و چه بسیار هیچ کدام در آغاز بحث به گفته خود چندان مؤمن نباشد; ولى با ادامه جدال و نزاع کم کم باور مى کند که آنچه مى گوید عین حق و سخن طرف مقابل عین باطل است.حال هرگاه این جداع و نزاع در مسائلى مربوط به خداشناسى و سایر عقاید دینى صورت گیرد، سبب مى شود که از راه راست منحرف گردد و گاه منجر به کفر گردد و گاه مى شود که نسبت به عقاید اصیل شک و تردید به خود راه مى دهد، زیرا هنگامى انسان مى تواند در راه راست گام بگذارد که این گونه حجاب ها را از خود دور سازد و مخلصانه بیندیشد و به مصداق (وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا)(20) به سرمنزل مقصود برسد.قرآن مجید مى فرماید: «(الَّذینَ یُجادِلُونَ فی آیاتِ اللّهِ بِغَیْرِ سُلْطان أَتاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَعِنْدَ الَّذینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللّهُ عَلى کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّر جَبّار); همانان که در آیات الهى بى آنکه براى آنها آمده باشد به مجادله برمى خیزند، کارى که خشم عظیمى نزد خداوند و نزد کسانى که ایمان آورده اند بار مى آورد، این گونه خداوند بر قلب هر متکبر جبارى مهر مى نهد».(21)آن گاه امام درباره زیغ که از موانع معرفت و حجاب شناخت است و سبب شک و انحراف از حق مى گردد مى فرماید: «کسى که از راه حق منحرف شود (و به دنبال هوس ها برود) خوبى در نظرش بدى و بدى نزدش خوب جلوه مى کند و گرفتار مستى گمراهى مى شود»; (وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ، وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیِّئَةُ، وَسَکِرَ سُکْرَ الضَّلاَلَةِ).مى دانیم هرگاه انسان از حق منحرف شود و در شهوات و هوا و هوس ها غوطهور گردد تدریجا به بدى ها خو مى گیرد و بر اثر تمایلات باطنى، زشتى ها را زیبایى مى پندارد و بر اثر فاصله گرفتن از خوبى ها، خوبى ها در نظر او زشت و ناپسند مى شود و همان طور که امام(علیه السلام) فرموده در مستى گمراهى فرو مى رود و چنین کسى ممکن است حتى در بدیهى ترین امور مانند وجود خدا که آثارش در تمام پهنه آفرینش نمایان است شک و تردید به خود راه دهد و حتى او را منکر شود.قرآن مجید مى فرماید: «(ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُا السُّواى أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَکانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ); سپس سرانجام کسانى که اعمال بد مرتکب شدند به جایى رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخریه گرفتند».(22)حدیث معروفى هم در کلمات پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده و هم در سخنان على(علیه السلام) که مى فرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَطُولُ الاَْمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِی الاْخِرَة; خطرناک ترین چیزى که بر شما از آن بیمناکم دو چیز است: پیروى از هواى نفس و آرزوهاى دور و دراز، زیرا پیروى از هوا انسان را از حق باز مى دارد و آرزوهاى دور و دراز سبب فراموشى آخرت مى گردد»(23) نیز اشاره به همین است.به عکس، تقوا و پرهیزگارى سبب روشن بینى و به مقتضاى (إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً)(24) موجب درک حقایق مى شود.آن گاه امام(علیه السلام) از پیامدهاى شقاق (دشمنى لجوجانه با حق) سخن مى گوید و مى فرماید: «آن کس که به عناد و لجاج پردازد طرق رسیدن (به حق) براى او ناهموار مى شود و کارها بر او سخت و پیچیده مى گردد و در تنگنایى که خارج شدن از آن مشکل است گرفتار خواهد شد»; (وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیْهِ طُرُقُهُ، وَأَعْضَلَ عَلَیْهِ أَمْرُهُ، وَضَاقَ عَلَیْهِ مَخْرَجُهُ).با توجه به این که «وَعُرَتْ» از ماده «وَعْر» به معناى زمین ناهموار و سنگلاخ است و این که «اَعْضَل» از ماده «عَضْل» به معناى مشکل شدن و ممنوع گشتن است روشن مى شود که این گونه افراد در چه تنگناهایى قرار مى گیرند.مى دانیم یکى از موانع شناخت همان حجاب خطرناک لجاجت و دشمنى با حق است. این گونه افراد در پیمودن راه خداشناسى یا معرفت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امام(علیه السلام) به کسى مى ماند که در سنگلاخ خطرناکى گرفتار شده و هرگز نمى تواند خود را به مقصد برساند. لجاجت به او اجازه نمى دهد که از پیش داورى هاى غلط و تعصب هاى بى جا دست بردارد.قرآن مجید از گروهى خبر مى دهد که براى ایمان آوردن خود شرایط عجیب و غریبى قائل شدند و حتى با آن شرایط نیز تسلیم حق نگشتند: «(وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الاْرْضِ یَنبُوعاً * أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِّن نخِیل وَعِنَب فَتُفَجِّرَ الاَْنْهَرَ خِلَلَهَا تَفْجِیراً * أَوْ تُسقِطَ السَّمَاءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالْمَلَئِکَةِ قَبِیلاً * أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِّن زُخْرُف أَوْ تَرْقَى فِى السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّى هَلْ کُنتُ إِلاّ بَشَراً رَّسولاً); و گفتند ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر این که چشمه اى از این سرزمین (خشک و سوزان) براى ما خارج سازى * یا باغى از نخل و انگور در اختیار تو باشد و نهرها در لابلاى آن به جریان اندازى * یا قطعات (سنگ هاى) آسمان را آن چنان که مى پندارى بر سر ما فرود آرى یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بیاورى * یا خانه اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى یا به آسمان بالا روى، حتى به آسمان رفتنت ایمان نمى آوریم مگر آنکه نامه اى بر ما نازل کنى که آن را بخوانیم. بگو منزه است پروردگارم (از این سخنان بى ارزش) مگر من جز بشرى هستم فرستاده خدا؟!».(25)به این ترتیب امام(علیه السلام)، کافران را گروهى محجوب از حق مى شمرد و حجاب آنها را عمدتا در چهار چیز خلاصه مى کند: تعمق و کنجکاوى ناصواب، ستیزه جویى با حق، انحراف به سبب هواپرستى و عناد و لجاج و تعصب.*****شاخه هاى شك:سپس امام(علیه السلام) به سراغ بیان شاخه هاى شک مى رود و مى فرماید: «شک نیز بر چهار پایه استوار است: بر مراء (گفت و گوى بى حاصل)، ترس (از کشف حقیقت) و تردید (در تصمیم گیرى)، تسلیم (خودباختگى)»; (وَالشَّکُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَب(26): عَلَى التَّمَارِى، وَالْهَوْلِ، وَالتَّرَدُّدِ، وَالاِْسْتِسْلاَمِ).در واقع کسانى که به حق نمى رسند و در کفر مى مانند و غوطهور مى شوند داراى این ضعف ها هستند.منظور از «مراء» گفت و گو کردن در چیزى است که شک و تردید در آن وجود دارد و به جایى نمى رسد در حالى که «جدال» به معناى گفت و گو کردن توأم با برترى جویى بر طرف مقابل است.منظور از «هول» ترس و وحشت از روشن شدن حقایق و تصمیم گیرى بر طبق آن است.«تردد» اشاره به نوعى از وسواس است که به انسان اجازه نمى دهد حق را بشناسد و بر آن استوار بماند.«استسلام» همان خودباختگى است که هر کس هر چه مى گوید، در برابر آن تسلیم مى شود و به همین دلیل نمى تواند حق را از میان آنها برگزیند و بر آن استوار بماند.بدین ترتیب، امام(علیه السلام) سرچشمه هاى شک را در چهار چیز خلاصه مى فرماید: عادت کردن به بحث و گفت و گوهاى بى حاصل و آمیخته با لجاجت، ترس از جستجوگرى و تحقیق، وسواس و دودلى، و تسلیم شدن در برابر شبهات و در حالت انفعالى فرو رفتن.آن گاه امام(علیه السلام) به شرح آثار هر کدام از این صفات سوء چهارگانه مى پردازد و مى فرماید: «آن کس که مراء و گفت و گوى بى حاصل را عادت خود قرار دهد ظلمت و تاریکى شبِ شک او را به روشنایى روزِ یقین نمى رساند»; (فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیْدَناً لَمْ یُصْبِحْ لَیْلُهُ).زیرا این عادت زشت و شوم مانع از رسیدن به علم و یقین است و در واقع، حجاب خطرناکى میان او و یقین ایجاد مى کند و بارها کسانى را از نویسندگان یا گویندگان که گرفتار این حالتند دیده ایم که عمر خود را به شک و تردید گذرانده اند.درباره دومین صفت ذمیمه این گونه اشخاص مى فرماید: «آن کس که از حقایق پیش روى خود وحشت کند (و از تصمیم گیرى صحیح بپرهیزد) به قهقرا باز مى گردد»; (وَمَنْ هَالَهُ مَا بَیْنَ یَدَیْهِ نَکَصَ عَلى عَقِبَیْهِ).انسان محقق، مخصوصاً در مسائل اعتقادى و آنچه مربوط به مبدأ و معاد است باید حقایقى را که پیش روى او قرار دارد به رسمیت بشناند و بدون ترس و وحشت به جستجوگرى برخیزد تا حرکت به پیش را آغاز کند و اگر در این مورد کوتاهى کند عقب گرد خواهد کرد و آنچه را دارد نیز از دست مى دهد.درباره سومین مانعِ برطرف ساختن شک مى فرماید: «آن کس که در تردید و دودلى باشد (و در تصمیم گیرى وسواس به خرج دهد) زیر سم شیاطین له مى شود»; (وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِی الرَّیْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِکُ الشَّیَاطِینِ).«سَنابِک» جمع «سُنبُک» به معناى قسمت پیشین سم اسب است و از آنجایى که اسب به هنگام شتاب، بیشتر در حرکت خود روى این قسمت تکیه مى کند این واژه را به هنگام شدت عمل به کار مى برند و به این ترتیب امام(علیه السلام) وسواس و دودلى بى جا را امرى شیطانى شمرده که صاحب آن را به نابودى مى کشاند و این معنا را نیز در افراد وسواسى آزموده ایم که گاه آنها تا آخر عمرشان نتوانسته اند درباره مسئله واضحى مثل خداپرستى تصمیم بگیرند و عقیده اى اختیار کنند.آن گاه امام(علیه السلام) درباره چهارمین رذیله اخلاقى این گونه افراد مى فرماید: «کسى که در برابر عوامل هلاکت خویش در دنیا و آخرت تسلیم گردد (و به مبارزه بر ضد اسباب شک و شبهه بر نخیزد) در هر دو جهان هلاک خواهد شد»; (وَمَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَکَةِ الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ هَلَکَ فِیهِمَا).مى دانیم شیاطین جن و انس سعى دارند از طریق شبهه افکنى، افراد را در عقاید دینى خود به شک و تردید بکشانند. اگر انسان در مقابل آنها حالت تهاجم منطقى بگیرد بر آن شبهات غالب مى شود و عقاید حق را مى پذیرد; اما افراد ترسو و بزدل در حالت انفعالى قرار مى گیرند و همچون پر کاهى که در مقابل تندباد قرار گیرد هر روز به سویى کشیده مى شوند و نمى توانند عقیده حق را برگزینند.مرحوم سیّد رضى پس از پایان این حدیث مى گوید: «بعد از این کلام سخنان دیگرى بوده که ما از بیم اطاله سخن و خارج شدن از هدف اصلى در این باب از آنها صرف نظر کردیم»; (قال الرَّضىُ: وَبَعْدَ هذا کَلامٌ تَرَکْنا ذِکْرَهُ خَوْفَ الاْطالَةِ وَالْخُرُوجَ عَنِ الْغَرَضِ الْمَقْصُودِ فِی هذا الْبابِ).همان گونه که در آغاز این گفتار حکیمانه آوردیم در منابع دیگر، این حدیث با اضافات فراوانى نقل شده است.(27)ابن ابى الحدید بعد از ذکر این گفتار حکیمانه مى گوید: بسیارى از عارفان اسلامى تعلیمات خود را از این سخن امام(علیه السلام) گرفته اند و در گفتار جمعى از آنها که مى نگریم مى بینیم که کلمات امام(علیه السلام) در این حدیث شریف مانند ستاره هاى پرنورى در سخنان آنان مى درخشد.در شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى مى خوانیم که در کتاب التنبیه الکبرى آمده است هنگامى که امام(علیه السلام) ایمان را در پاسخ سؤالى به این صورت جالب و جاذب و مشروح تفسیر فرمود به قدرى در حاضران اثر گذاشت که مردى از آن میان برخاست و سر مبارک امام را بوسید.(28)*****نكته:اركان نفاق:در بخش ديگرى از اين روايت مهم كه در كتاب كافى و بعضى منابع ديگر ذكر شده، اركان نفاق و صفات منافقان مشروحاً آمده است و در آغاز آن مى فرمايد: «نفاق (نيز) بر چهار پايه استوار است: بر هواى نفس، سستى و تهاون، تعصب و طمع»; (وَالنِّفَاقُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الْهَوَى وَالْهُوَيْنَا وَالْحَفِيظَةِ وَالطَّمَع). سپس براى هوا چهار شعبه: (بغى، عدوان، شهوت و طغيان) و براى سستى و تهاون چهار شعبه: (مغرور شدن، آرزوهاى دور و دراز، ترس از غير خدا و مماطله و سستى) و براى حفيظة (تعصب) چهار شعبه ذكر شده: «كبر، تفاخر، خودبزرگ بينى و عصبيت» و براى طمع نيز چهار شاخه آمده است: (شادى (از زر و زيور دنيا)، خودباختگى، لجاجت و فزون طلبى)(29). (30)*****پی نوشت:(1). تمام نهج البلاغه، ص 176.(2). شرح بیشتر در این باره را در کتاب اخلاق در قرآن، ج 1، ص 99 به بعد مطالعه فرمائید.(3). از بسیارى از نسخه هاى این حدیث شریف استفاده مى شود که در کلام مرحوم سیّد رضى سقط و حذفى وارد شده و صحیح آن چنین بوده است: «وَمَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ عَرَفَ السُّنَّةَ وَمَنْ عَرَفَ السُّنَّةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ مَعَ الاَْوَّلِین» که ترجمه آن چنین مى شود: آن کس که درس عبرت بیاموزد بر سنت ها آگاهى پیدا مى کند و کسى که سنت هاى پیشینیان را فرا گیرد (و از تجربیات آنها استفاده کند) گویا همیشه در میان آنها و با آنها بوده است. (کافى، ج 2، ص 51، ح 1). از جمله امورى که گواهى مى دهد عبارت مرحوم سیّد رضى سقط و حذفى دارد این است که مطابق نقل او یقین سه شاخه پیدا مى کند در حالى که تمام پایه هاى چهارگانه ایمان هر کدام داراى چهار شاخه است.(4). با توجه به این که امام شاخه هاى عدالت را چهار امر شمرده و بعد آثار یک یک آنها را بیان فرموده روشن مى شود که عبارت مرحوم شریف رضى نیز سقط و حذفى دارد، چرا که فقط اثر سه شاخه در آن بیان شده و از یک شاخه دیگر خبرى نیست در کتاب تمام نهج البلاغه به نقل از امالى شیخ طوسى و تحف العقول این جمله محذوف ذکر شده است و بعد از شرایع الحکم چنین آمده «وَمَنْ عَرَفَ شَرَائِعَ الْحُکْمِ لَمْ یَضِلَّ» یعنى «کسى که از سرچشمه احکام سیراب گردد هرگز گمراه نمى شود».(5). مائده، آیه 8.(6). بحارالانوار، ج 43، ص 70، ح 61.(7). همان، ج 75، ص 62، ح 140.(8). همان، ج 64، ص 295، ح 18.(9). در بسیارى از نسخ به جاى «کافرین»، «منافقین» آمده است که با مسئله نهى از منکر تناسب بیشترى دارد.(10). غررالحکم، ح 7639.(11). همان، ح 7632.(12). کافى، ج 5، ص 59، ح 12.(13). توبه، آیه 25.(14). بحارالانوار، ج 13، ص 351، ح 42.(15). کافى، ج 5، ص 58، ح 8 .(16). این بخش از کلام امام(علیه السلام) در کتاب کافى و خصال شیخ صدوق و تحف العقول به صورت کاملاً متفاوتى با آنچه در نهج البلاغه آمده است ذکر شده و بعید به نظر نمى رسد که مرحوم سیّد رضى تلخیص کاملى در اینجا انجام داده و به صورتى که در نهج البلاغه است در آورده و آنچه در نهج البلاغه آمده شباهت زیادى با متنى که در روضة الواعظین آمده است دارد.(17). کافى، ج 1، ص 92، ح 1.(18). همان، ص 91، ح 3.(19). مائده، آیه 101.(20). عنکبوت، آیه 69.(21). غافر، آیه 35.(22). روم، آیه 10.(23). نهج البلاغه، خطبه 42. همچنین این حدیث در بحارالانوار، ج 67، ص 75، از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است.(24). انفال، آیه 29.(25). اسراء، آیه 90-93.(26). نسخه مرحوم سیّد رضى با بسیارى از نسخ دیگر این روایت که در کافى، تحف العقول و خصال، بحارالانوار و تمام نهج البلاغه آمده است تفاوت دارد; در آن نسخه ها «شک» به صورت یک امر مستقل ذکر نشده بلکه یکى از پایه ها و ارکان کفر ذکر شده و آن گاه به ذکر شاخه هاى آن پرداخته شده است در حالى که در نسخه مرحوم سیّد رضى، شک در مقابل کفر و ایمان قرار گرفته که به نظر مى رسد «اربع شعب» به معناى «اربع دعائم» بوده باشد.(27). براى آگاهى بیشتر به کتاب کافى، ج 2، ص 50 و تحف العقول، ص 162 و خصال، ج 1، ص 231، ح 74 مراجعه فرمائید.(28). شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج 12، ص 352.(29). براى توضیح بیشتر مى توانید به مرآة العقول (شرح کافى)، ج 11 مراجعه فرمائید.(30). سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهج البلاغه، سند این گفتار مبسوط و حکیمانه امام(علیه السلام) را در ذیل کلمه حکمت آمیز 266 آورده است، زیرا آن کلمه در واقع مقدمه اى است براى این بیان و در این که سؤال کننده چه کسى بوده که امام این جواب را بیان فرمود طبق گفته غزالى در احیاء العلوم، «عمار یاسر» و طبق نوشته کلینى در کافى «ابن الکوّاء» بود. (احتمال اول نزدیک تر به نظر مى رسد). سپس مى افزاید: این سخن به طور متواتر از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده که بعضى آن را به صورت مسند و بعضى به صورت مرسل آورده اند، سپس نام عده کثیرى را ذکر مى کند که قبل از سیّد رضى آن را نقل کرده اند; مانند: مرحوم کلینى در اصول کافى، ابن شعبه حرّانى در تحف العقول، صدوق در خصال و جمعى دیگر. آن گاه مى افزاید: گروهى نیز بعد از سیّد رضى آن را با تفاوت روشنى آورده اند که نشان مى دهد از منبع دیگرى گرفته اند از جمله کتاب مناقب خوارزمى و کتاب دستور معالم الحکم را نام مى برد. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 214) در کتاب تمام نهج البلاغه نیز این کلام مشروح حکمت آمیز را در لا به لاى خطبه مشروح دیگرى آورده است که با جمله «الْحَمْدُ للّهِ الَّذِی ابْتَدَأَ الأُمُورَ بِعِلْمِهِ فیهَا» آغاز مى شود. (تمام نهج البلاغه، ص 180).   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از امام (ع) راجع به ايمان پرسيدند، فرمود: «الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ- عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ...»،سيد رضى مى گويد: «و پس از اين عبارت سخنى است كه ما آن را از ترس به درازا كشيدن مطلب، و انحراف از هدف مورد نظر در اين كتاب، بيان نكرديم.» بدان كه اين سخن از زيباترين سخنان دلاويز است، محور سخن بر شرح اصول ايمان و اشاره به فروع آن و پس از آن به نتايج آن فروع است. و چون كفر نقطه مقابل ايمان است و شك نيز با ايمان تقابلى از نوع تقابل عدم و ملكه دارد، به اركان و اصول كفر و فروع و شاخه هاى شك اشاره فرموده است تا ايمان را بدان وسيله واضح و روشن سازد. زيرا هر چيزى به ضد خود بيان مى شود امّا ايمان، مقصود امام (ع) ايمان كامل است كه داراى يك اصل و چند كمال است كه به وسيله آن كمالات ايمان به تمام و كمال مى رسد. بنا بر اين اصل ايمان، عبارت است از تصديق و باور داشتن وجود آفريدگار بزرگ، با همه صفات كمال و اوصاف جلال و بدانچه كتابهاى الهى نازل گشته و ابلاغ گرديده است. و كمالاتى كه ايمان به وسيله آنها كامل مى گردد، عبارتند از سخنان مطابق با واقع و راست و اخلاق پسنديده و عبادات، بنا بر اين اصل ايمان و شاخه هاى تكميل كننده آن، همان كمال نفس آدمى است، زيرا نفس آدمى داراى دو نوع قوّه علمى و عملى است و كمال آن نيز به كمال اين دو بستگى دارد. پس اصل ايمان كمال قوّه عملى است و متممهاى آن، يعنى اخلاق پسنديده و عبادات، كمال قوّه عملى است.اكنون با توجّه به مقدّمه بالا: چون اصول و پايه هاى فضايل اخلاقى كه باعث كمال ايمانند چهار تا يعنى حكمت، عفّت، شجاعت و عدالت است، امام (ع) بدانها اشاره كرده و كلمه «دعائم» را از آن رو كه وجود ايمان كامل -مانند پايه هاى خانه- بدانها وابسته است، از آنها استعاره آورده است، و از حكمت تعبير به يقين فرموده است. حكمت داراى دو بخش است. حكمت علمى، كه همان كامل ساختن قوه نظرى و فكرى به وسيله تصوّر امور، و تصديق به حقايق نظرى و عملى است به قدرى كه در توان آدمى مى باشد، و اين بخش از حكمت را در صورتى حكمت مى گويند كه اين كمال با يقين برهانى براى نفس حاصل شده باشد.و حكمت عملى، عبارت از رسيدن نفس به كمال مطلوب است به وسيله ملكه دانش و آگاهى به فضايل اخلاقى و كيفيّت به دست آوردن آنها و هم چنين آگاهى به جهات مختلف ناپسنديهاى اخلاقى و چگونگى دورى جستن از آنها، و بديهى است علمى كه به صورت ملكه در آيد، همان يقين خواهد بود. امام (ع) از عفّت تعبير به صبر فرموده است، و عفّت همان خوددارى از حرص در انواع شهوتهاى محسوس و اطاعت نكردن از قوه شهوت و سركوب ساختن آن و تغيير جهت هواى نفس است، بر طبق انديشه صحيح و حكمتى كه در بالا بدان اشاره شد. و امّا جهت اين كه امام (ع) از آن، تعبير به صبر كرده آنست كه عفّت يكى از لوازم صبر است، زيرا تعريف صبر، عبارت است از كنترل نفس و سركوب كردن آن از راه اجرا نكردن فرمانش در مورد لذّات ناروا.بعضى گفته اند: صبر، عبارت از مواظبت نفس است از اين كه، مبادا رنج ناگوارى او را سركوب كند در حالى كه عقل تحمل آن رنج را لازم شمرد، و يا مبادا علاقه به آنچه مورد كشش نفس است آدمى را به طرف خود جذب كند و نفس را مغلوب سازد، در صورتى كه اجتناب از آن به حكم عقل ضرورت داشته است، مگر اين كه از راه مشروع بدان نائل گردد، و روشن است كه صبر با اين تعريف لازمه عفّت است. و همچنين امام (ع) از شجاعت به جهاد تعبير كرده به دليل اين كه لازمه جهاد داشتن شجاعت است، و اين تعبير از باب اطلاق اسم ملزوم بر لازم است. و شجاعت عبارت است از ملكه اقدام لازم بر امورى كه انسان بايد خود را بدان وسيله براى تحمل ناگواريها و رنجهايى كه به او متوجه مى شود، آماده سازد.اما عدل عبارت است از ملكه برجسته اى كه از سه فضيلت مشهور، ريشه گرفته و همواره با آنهاست و قبلا روشن شد كه هر كدام از اين فضايل محدود به دو رذيلت يعنى دو طرف افراط و تفريط و در مقابل خوى ناپسندى است كه ضد و مخالف آن است.امّا شاخه هاى اين پايه هاى اصلى از اين قرار است: امام (ع) براى هر پايه از چهار پايه اصلى، چهار شاخه از فضايل را تعيين كرده كه از همان اصول ريشه مى گيرند و هم چون فروع و شاخه هايى از آنها جدا مى شوند: اما شاخه هاى صبر كه خود عبارت از ملكه عفّت است:1-  علاقه به بهشت و دوست داشتن خيراتى است كه باقى مى ماند.2-  ترس، يعنى خوف از آتش جهنّم و آنچه به آتش مى انجامد.3-  پارسايى در دنيا، يعنى دل نبستن به كالا و خوشيهاى دنيا.4-  انتظار مرگ.اين چهار چيز فضيلتهاى نشأت گرفته از ملكه عفّتند، زيرا هر كدام از اينها با عفّت همراه است.امّا شاخه هاى يقين عبارتند از:1-  بينش در عين هوشيارى و به كار بستن آن، هوشيارى همان سرعت يورش نفس بر حقايقى است كه از راه حواس بر نفس وارد مى شود.2-  توجه به حقيقت و تفسير آن و كسب حقايق به وسيله دلايل و براهين، و استخراج فضيلتهاى گوناگون و اخلاق پسنديده از موارد ممكن، مانند سخن مفيد و عبرت گرفتن از كارهاى عبرت انگيز.3-  پند گرفتن از طريق عبرت، يعنى حصول عبرت از راه پندپذيرى و كراهت [از پيامد اعمال زشت].4-  مورد توجه قرار دادن روش پيشينيان، بطورى كه گويا با آنان زندگى مى كرده است. و اين چهار، فضيلتهايى تحت فضيلت كلى حكمت، مانند شاخه هاى آنند، و بعضى به منزله شاخه هاى بعضى ديگر مى باشند.امّا اقسام عدالت:1-  درك عميق، امام (ع) صفت را به موصوف اضافه كرده، و آن را به دليل اهميت بيشتر، مقدّم داشته است، و در تعريف اين فضيلت فرموده است، قوه درك معناست كه به وسيله لفظ يا نوشتار و يا اشاره و امثال آن، به آن معنى اشاره شده باشد.2-  رسيدن به حقيقت و ژرفاى دانش، يعنى دانستن حقيقت و كنه هر چيز.3-  نورانيت حكم، يعنى احكام صادره از جانب او، درخشان و روشن باشد، خطا و اشتباه در آن وجود نداشته باشد.4-  ملكه شكيبايى، و امام (ع) از آن تعبير به رسوخ و نفوذ كرده است، زيرا از ويژگيهاى ملكه بودن، رسوخ و نفوذ است، شكيبايى عبارت است از اقدام نكردن به داورى مطابق خواست قوّه خشم، در مورد كسى كه مرتكب جنايت نسبت به او شده است كه ناخوشايندى اش عايد او مى گردد.بايد توجّه داشت كه دو فضيلت بينش دقيق و دانش عميق داخل در فضيلت حكمتند، و همين طور، فضيلت حلم و بردبارى وارد در ملكه شجاعت است جز اين كه به دليل وجود فضيلت عدالت در هر سه اصل مزبور، در حقيقت تمام آن فضايل و فروعشان شاخه هايى از عدالتند. توضيح آن كه تمام اين فضائل، ملكاتى ميان دو طرف افراط و تفريطند، و همين در ميانه و وسط دو طرف بودن، معناى عدل است. بنا بر اين تمام اينها شاخه هايى براى عدل و جزئياتى زير پوشش آنند.و امّا شاخه هاى شجاعت كه از آن تعبير به جهاد شده است:1-  امر به معروف 2-  نهى از منكر 3-  راستگويى در جاهاى ناگوار. البته وجود شجاعت در اين سه مورد روشن است.4-  دشمنى با بدكاران، بديهى است كه در مواردى لازمه دشمنى با آنان، دشمنى براى خدا و طغيان قوه غضبيّه در راه خدا براى جهاد با آنان است، كه خود مستلزم شجاعت است. و امّا به نتايج اين فضايل، به خاطر تشويق به داشتن خود اين فضايل به شرح زير اشاره كرده است: نتايج شاخه هاى عفّت و پاكدامنى چهار تا است:1-  نتيجه علاقه و اشتياق به بهشت، عبارت از فراموش كردن شهوات است، و روشن است كه اين حالت نتيجه اشتياق به بهشت است. زيرا سالك به جانب قرب خدا، تا وقتى كه بدانچه خداوند به پرهيزگاران وعده فرموده است دلبستگى پيدا نكند، انگيزه اى ندارد تا او را از خواسته هاى نفسانى حاضر و آماده-  با وجود انگيزه هاى فراوان-  بازدارد، بنا بر اين از خواسته هاى نفسانى چشم نمى پوشد.2-  نتيجه ترس از آتش دوزخ، كه همان پرهيز از محرّمات است.3-  نتيجه پارسايى، كه عبارت از سبك شمردن ناگواريهاست، زيرا بيشتر ناملايمات بلكه همه آنها به دليل از دست دادن چيزى از امور دنيايى است كه مورد علاقه انسان مى باشد، بنا بر اين هر كه از دنيا روى دلش را برگرداند، ناگواريهاى دنيا براى او سهل و آسان مى گردد.4-  نتيجه انتظار مرگ كه شتافتن به سوى كارهاى نيك و انجام امور براى مرگ و عالم پس از مرگ است.اما نتايج يقين، بعضى از اقسام آن نتيجه بعضى ديگر است، زيرا فرا رسيدن و فرا گرفتن نتايجى براى به كار بستن هوش و انديشه، شناخت موارد عبرت و عبرت گيرى از پيشينيان بوده و استدلال كردن از روى اينها به وجود آفريدگار دانا ثمره اى است براى روشن شدن جنبه هاى مختلف حكمت و كيفيت پند و عبرت گرفتن.امّا نتايج عدالت نيز بعضى نتيجه بعضى اقسام ديگر آن است، توضيح آن كه، درك عميق و رسيدن به حقيقت دانش، مستلزم آگاهى از ژرفا و حقيقت دانش است، و آگاهى از حقيقت دانش مستلزم آگاهى بر راه و روش گوناگون داورى به عدل و اجراى آنها ميان مردم از روى قضاوت درست است.امّا نتيجه بردبارى، نيفتادن شخص بردبار در سمت كمبود و كاستى از اين فضيلت يعنى صفت ناپسند ترس بوده، و در بين مردم، با فضيلت پسنديده بردبارى زندگى كردن است.اما نتايج جهاد:1-  نتيجه امر به معروف، محكم كردن پشت مؤمنان و كمك به آنها در راه انجام اين فضيلت است.2-  نتيجه نهى از منكر، دماغ منافقان را به خاك ماليدن و خوار ساختن آنهاست از طريق ممانعت و جلوگيرى از انجام كارهاى ناپسند و تظاهر بر خلاف شرع و قانون.3-  نتيجه راستگويى در موارد ناگوار، همان انجام دستور واجب الهى در دفع دشمنان خدا، و دفاع از حريم الهى است.4-  نتيجه دشمنى با بدكاران و خشم براى خدا عبارت از خشم خداست به آن كسانى كه او خشم گرفته و خوشنودسازى وى در روز رستاخيز و در بهشت برين.امّا تعريف كفر، عبارت است از انكار آفريدگار و يا يكى از پيامبران خدا، و يا يكى از ضرورياتى كه پيامبران آورده اند. كفر، اصولى دارد كه ما قبلا گفتيم، و كمالات و متمّمهايى نيز دارد كه عبارتند از چهار صفت ناپسندى كه امام (ع) آنها را پايه هاى كفر شمرده است و آنها صفات ناپسند و رذائلى در مقابل اصول چهارگانه فضيلتهاى اخلاقى به شرح زير است:1-  كنجكاوى، يعنى زياده روى در جستجوى حق، و انحراف از حق به دليل نادانى و رفتن به سمت افراط كه همان صفت ناپسند ستمكارى در برابر فضيلت دادگرى است، و چنين كسى به تصور جستجوى حق به جهل و نادانى خود متّكى است. امام (ع) از اين صفت ناپسند با بيان پيامد آن كه عبارت از بازنگشتن به جانب حق است-  به دليل ملكه شدن اين خوى ناپسند-  برحذر داشته است.2-  ستيزه جويى كه عبارت از صفت ناپسند افراط و انحراف از فضيلت دانش است كه انسان، نام او را جربزه مى گذارد در صورتى كه گرفتار جهل مركّب است، از اين رو، امام (ع)، به خاطر پيامد آن كه عبارت از نابينايى و ناآگاهى مداوم نسبت به حق است-  آن گاه كه فزونى گيرد و به صورت ملكه در آيد-  از اين صفت ناپسند برحذر داشته است.3-  روگردانى از حق، گويى همان صفت ناپسند انحراف از فضيلت عفّت مى باشد، يعنى انحراف از حدّ وسط آن به سمت خوى ناپسند تبهكارى، از روى نادانى از اين رو كسى كه بدين صفت آلوده است همواره، خوب را بد، و بد را خوب مى شمرد، و مست گمراهى است. امام (ع) كلمه سكر را استعاره از غفلت و نادانى آورده است از آن رو كه افراد گرفتار به هر دوى اينها برخورد نادرست دارند، هيچ چيزى را به جاى خود به كار نمى برند. و ممكن است اشاره به خوى ناپسند كاستى از فضيلت حكمت به نام كودنى و بى خبرى داشته باشد.4-  دشمنى با حق كه خود صفت پست زياده روى و انحراف از فضيلت شجاعت است با نام بى باكى و يا آنچه لازمه بى باكى است. و لازمه داشتن اين صفت، دشوارى راهها و با همه سختى از عهده كارها برآمدن است، زيرا اساس سهولت كارها و گشايش و سادگى آغاز و انجام امور، رفتار خوش با مردم، و چشم پوشى از خطاى مردم، و بردبارى و تحمّل ناگواريها مى باشد.امّا شك عبارت از دو دلى در باور داشتن يكى از دو طرفى است كه نقيض يكديگر و مقابل همند، و اين صفت چنان كه قبلا گفته شد در برابر يقين است.امام (ع) براى اين صفت چهار شاخه نام برده است:1-  گفتگوى ناروا، بديهى است كه اساس سخن ناروا، شك و دو دلى است: و امام (ع) هر كه را كه اين صفت را ملكه و عادت خود قرار دهد با اين بيان برحذر داشته است كه شبش را به روز نرساند، كنايه از روشن نشدن حق از تاريكى شب تيره شك و نادانى است.2-  ترس و دلهره، زيرا شك در امور باعث ناآگاهى از مصلحت و فساد آنها مى گردد، و اين خود باعث دلهره و ترس از اقدام به آن امور مى شود. و نتيجه اش سرافكندگى و عقبگرد است.3-  دو دلى در همان شك و ترديد، يعنى تحوّل از حالتى به حالتى و از شكّ به حالت شك ديگر، بدون اطمينان به چيزى، و اين خود نوعى از ابتلاى به شك و دو دلى در كارهاست. امام (ع) با بيان پيامد اين صفت كه به صورت كنايه فرموده زير سمّهاى شياطين قرار مى گيرد، از آن برحذر داشته است، زيرا چنين كسى در زمين قلبش تخم وهم و خيال پاشيده و قدرت عقل را كه مى تواند تصميم گيرى كند از خود سلب كرده است.4-  تسليم شدن و بى تفاوت بودن در برابر نابودى دنيا و آخرت، كه از پيامدهاى شك است، زيرا شخص دو دل در كارهاى دنيا و آخرت خود مبتلا به دو دلى است و هيچ كارى را انجام نمى دهد و به فكر وسايل كار نيست به همين جهت در برابر پيشامدها تسليم و بى تفاوت است و اين كه به دليل بى تفاوتى در دنيا و آخرت نتيجه چنين حالتى هلاكت و نابودى است روشن و واضح است. توفيق از آن خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)الثلاثون من حكمه عليه السّلام:[القسم الأول]:(30) و سئل عليه السّلام عن الإيمان، فقال: الإيمان على أربع دعائم:على الصّبر و اليقين و العدل و الجهاد. و الصّبر منها على أربع شعب: على الشّوق، و الشّفق، و الزّهد، و التّرقّب: فمن اشتاق إلى الجنّة سلا عن الشّهوات، و من أشفق من النّار اجتنب المحرّمات، و من زهد في الدّنيا استهان بالمصيبات، و من ارتقب الموت سارع إلى الخيرات. و اليقين منها على أربع شعب: على تبصرة الفطنة، و تأوّل الحكمة، و موعظة العبرة، و سنّة الأوّلين: فمن تبصّر في الفطنة تبيّنت له الحكمة، و من تبيّنت له الحكمة عرف العبرة، و من عرف العبرة فكأنّما كان في الأوّلين. و العدل منها على أربع شعب: على غائص الفهم، و غور العلم، و زهرة الحكم، و رساخة الحلم، فمن فهم علم غور العلم و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحكم، و من حلم لم يفرّط منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 48 في أمره و عاش في النّاس حميدا. و الجهاد منها على أربع شعب: على الامر بالمعروف، و النّهى عن المنكر، و الصّدق في المواطن، و شنئان الفاسقين، فمن أمر بالمعروف شدّ ظهور المؤمنين، و من نهى عن المنكر. رغم أنوف المنافقين، و من صدق في المواطن قضى ما عليه و من شنىء الفاسقين و غضب للّه غضب اللَّه له و أرضاه يوم القيامة. (73877- 73678) اللغة:(الدّعامة) جمع دعائم: عماد البيت، (شفق) شفقا من الأمر: خاف (ترقب) انتظره، (سلا) عن الشيء: ذهل عن ذكره و هجره (الشعبة) الطائفة من الشيء (الفطنة) فطن في الأمر و به و إليه: أدركه، فهمه و حذق فيه (أوّل) الكلام: فسّره و قدّره (غاص) على المعاني: بلغ غايته القصوى، (غار) غورا: دقّق النظر فيه (رسخ) رسوخا: ثبت في موضعه (فرّط) في الشيء قصّر و أظهر العجز فيه (شنىء) شنئانا: أبغضه مع عداوة و سوء خلق- المنجد.الاعراب:على أربع دعائم، جار و مجرور متعلّق بفعل مقدّر خبر لقوله: الإيمان على الصبر بدل الجزء من الكلّ لأربع دعائم، فمن اشتاق إلى الجنّة شرطيّة، و جملة سلاعن الشهوات جزاؤها، الإضافة في موعظة العبرة بيانيّة، الإضافة في غائص الفهم من إضافة الصفة إلى الموصوف، و في غور العلم من إضافة المصدر إلى المفعول و في رساخة الحلم من إضافة المصدر إلى الفاعل، و في شنئان الفاسقين من إضافة المصدر إلى المفعول، لفظة ما، في قضى ما عليه موصولة، و جملة الظرف صلتها.المعنى:روى هذا الحديث في الاصول من الكافي في باب صفة الإيمان بالاسناد الأوّل عن ابن محبوب، عن يعقوب السرّاج، عن جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام- و الاسناد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 49 الأوّل هو عليّ بن ابراهيم، عن أبيه، و محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد بن عيسى و عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد جميعا عن الحسن بن محبوب- إلخ.قال المجلسي رحمه اللَّه في شرحه: و هو صحيح و هو من تتمّة الخبر السابق، و هو مرويّ في الكتب الثلاثة بتغيير نشير إلى بعضه، قال في النّهج: سئل عليّ عليه السّلام عن الإيمان، فقال: الإيمان على أربع دعائم.قال ابن الميثم: أما الايمان فاعلم أنه أراد الايمان الكامل، و ذلك له أصل و له كمالات بها يتمّ أصله، فأصله لهو التصديق بوجود الصانع تعالى و ماله من صفات الكمال و نعوت الجلال- إلخ.أقول: الاسلام حقيقة مركّبة قولا و فعلا، أمّا بالنظر إلى القول فهو مركّب من الشهادتين: التوحيد و النبوّة كلمتي أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، و أشهد أنّ محمّد رسول اللَّه، و أمّا فعلا فهو فروع الدّين المقررة فله سبعة أسهم كما في الحديث.أمّا الايمان فهو حقيقة بسيطة و عقيدة جازمة قلبيّة و نور يتشعشع من باطن الانسان و ينبسط على مشاعره و أعضائه، فله قوّة و ضعف و يعتبر له بهذا النظر درجات اشير إلى أنها عشر درجات في بعض الأخبار.ففي الكافي عن عبد العزيز القراطيسى قال: قال لي أبو عبد اللَّه عليه السّلام: يا عبد العزيز الإيمان عشر درجات بمنزلة السّلّم يصعد منه مرقاة بعد مرقاة فلا يقولنّ صاحب الواحدة لصاحب الاثنين: لست على شيء حتى ينتهي إلى العاشرة فلا تسقط من هو دونك فيسقطك من هو فوقك و إذا رأيت من هو أسفل منك بدرجة فارفعه اليك برفق و لا تحملن عليه ما لا يطيق فتكسّره فانّ من كسّر مؤمنا فعليه جبره.و ما ذكره عليه السّلام في هذا الحديث من الدعائم و الشعب فهى باعتبار مباديه و آثاره و بسطه على المشاعر الانسانية و وجدان الانسان و أخلاقه، و بتعبير آخر فسّر عليه السّلام في هذا الكلام الايمان من وجهته الأخلاقية و العلمية و وصفه توصيفا بليغا.و الظّاهر أنّ السؤال ليس ما هو الايمان؟ بل كيف الإيمان؟ أو على ما هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 50 الايمان؟ فأجاب عليه السّلام بأنّ الايمان على أربع دعائم، و ظاهره أنّ إقامة هذه الدعائم الأربعة شرط وجود الايمان، و لا يمكن اقامته على ثلاثة منها أو اثنتين منها، و قوّة الايمان و ضعفه يقاس بقوّة هذه الدعائم و ضعفها، لا بتمامها و نقصانها.فأوّل الدعائم الصبر، و هو المقاومة تجاه المكاره و تحمّل المشاق لنيل المقاصد و يبدأ من الاشتياق نحو المقصد الأعلى، و الاشتياق يتضمّن فراق المحبوب و يستلزم تحمّل ألم وجدة ربما يصل إلى مقام العشق و الوله، فلا بدّ من الصّبر دون ذلك و أمّا الخوف و الزهد و الترقب الّذى فسّره بانتظار الموت و التهيّأ له فالام كلّها.و فسّر الصبر في الاشتياق بأنّ الشوق إلى الجنّة و هو المقصد المتعارف لأهل الايمان ملازم لمفارقة كلّ الشهوات المادّية و الطبيعية و مزاولة الرياضات، فيحتاج إلى صبر ثابت و أكيد فهو أشدّ ألما من الخوف و الاشفاق الّذي يلازم اجتناب المحرّمات فحسب، لأنه ليس كلّ محرّم من الشهوات، كما أنّ كلّ الشهوات ليست من المحرّمات.فالصّبر هو ما يعبّر عنه في لسان أرباب الحكمة بالعفّة و اعتبروها أحد الأركان الأربعة لاستكمال النّفس و هي: الحكمة، و العفّة، و الشّجاعة، و العدالة و فسّروا العدالة بأنها الامساك عن الشره في فنون الشهوات المحسوسة و عدم الانقياد للشهوة و قهرها و تصريفها بحسب الرأى الصحيح و مقتضى الحكمة المذكورة، فالعفّة عند الحكماء صورة حاصلة للنفس الانسانية بتعديل القوّة الشهوية و تقييدها بما حكم به العقل الصحيح و قرّره الشرع الصريح، و لكنّ الصبر على ما فسّره عليه السّلام بين شعبه أعمّ و أتمّ ممّا ذكره الحكماء في هذا المقام.و أمّا اليقين الّذى هو الحكمة المتعالية النظرية عند الفلاسفة، فيحتاج إلى فطنة بصيرة و نظر ثاقب في العواقب يخرق حجاب المادّة و ينفذ إلى ما وراء العالم المحسوس المحدود، و وجدان تيقّظ يتأثر من الامور و دراسة لأحوال الامم السالفة الناجية منها و الهالكة، و هذه كلّها دروس القيت في ضمن آيات القرآن الكريمة.و قد رتّب عليه السّلام هذه الامور و جعلها درجات متتالية يصعد السالك فيها من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 51 درجة إلى درجة عليا، فمهما لم يتحصّل للانسان فطنة بصيرة وقّادة لا يتبيّن له الحكمة و لا يقدر أن يقدر الموازين الصحيحة للحقائق و الدلالة على حصول هذه الدرجة هو العبرة و التأثر عن أحوال الماضين، فقوّة الايمان و ضعفه يدور مدار قوّة العقل و ضعفه، فقد ورد في باب العقل و الجهل أخبار كثيرة في ذلك نذكر شطرا منها:1- سيف بن عميرة عن إسحاق بن عمار قال: قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: من كان عاقلا كان له دين، و من كان له دين دخل الجنّة.2- عن محمّد بن سليمان الديلمى، عن أبيه قال: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السّلام:فلان من عبادته و دينه و فضله كذا، فقال: كيف عقله؟ قلت: لا أدرى، فقال: إنّ الثواب على قدر العقل، إنّ رجلا من بنى إسرائيل كان يعبد اللَّه في جزيرة من جزائر البحر خضراء نضرة كثيرة الشجر ظاهرة الماء، و أنّ ملكا من الملائكة مرّ به فقال: يا ربّ أرني ثواب عبدك هذا، فأراه اللَّه ذلك فاستقلّه الملك، فأوحى اللَّه إليه أن اصحبه، فأتاه الملك في صورة إنسيّ فقال له: من أنت؟ قال: أنا رجل عابد بلغنى مكانك و عبادتك في هذا المكان فأتيتك لأعبد اللَّه معك، فكان معه يومه ذلك فلما أصبح قال له الملك: إنّ مكانك لنزه و ما يصلح إلّا للعبادة، فقال له العابد:لمكاننا هذا عيب، فقال له: و ما هو؟ قال: ليس لربنا بهيمة فلو كان له حمار لرعيناه في هذا الموضع فانّ هذا الحشيش يضيع، فقال له الملك: ليس لربك حمار، فقال: لو كان له حمار ما كان يضيع مثل هذا الحشيش، فأوحى اللَّه إلى الملك إنما اثيبه على قدر عقله.كما أنّ العدل يحتاج إلى فهم القوانين الصحيحة و الاحاطة بحقائقها مقرونا بحسن إجرائها و الدّفة في تطبيقها على مواردها، فلا بدّ من فهم غوّاص و علم غوار للحقائق و احكام قضائية زاهرة صريحة، و حلم ثابت في مقام إجرائها بين الخليقة، و قد أشار عليه السّلام إلى شخصية قاض عادل و حاكم ربانىّ بأنه لا يقصّر في اموره و يعيش بين النّاس محمود الخصائل و الفضائل، و نذكر هنا أخبارا في القاضي و القضاء: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 52 1- روى في الكافى في كتاب القضاء في باب أنّ الحكومة إنما هي للامام عن سليمان بن خالد، عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: اتّقوا الحكومة فانّ الحكومة إنما هي للامام العالم بالقضاء العادل في المسلمين لنبيّ أو وصيّ نبيّ.2- عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام لشريح: يا شريح قد جلست مجلسا لا يجلسه إلّا نبيّ أو وصيّ نبيّ أو شقيّ.3- عن سعيد بن أبي خضيب البجلي قال: كنت مع ابن أبي ليلى مزامله حتّى جئنا إلى المدينة فبينا نحن في مسجد الرسول صلّى اللَّه عليه و آله إذ دخل جعفر بن محمّد فقلت لابن أبي ليلى: تقوم بنا إليه، قال: و ما نصنع عنده؟ فقلت: نسائله و نحدّثه، فقال: قم، فقمنا إليه فسائلني عن نفسي و أهلى ثمّ قال: من هذا معك؟فقلت: ابن أبي ليلى قاضي المسلمين، فقال: أنت ابن أبي ليلى قاضي المسلمين؟فقال: نعم قال: تأخذ مال هذا فتعطيه هذا و تقتل و تفرّق بين المرء و زوجه لا تخاف في ذلك أحدا؟ قال: نعم، قال عليه السّلام: فبأىّ شيء تقضى؟ قال: بما بلغني عن رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و عن عليّ و عن أبي بكر و عمر، قال: فبلغك من رسول اللَّه أنه قال إنّ عليّا أقضاكم؟ قال: نعم، قال: فكيف تقضي بغير قضاء عليّ و قد بلغك هذا؟!- إلخ.و الركن الرابع للايمان الجهاد، فلا بدّ للمؤمن أن يكون دائما مشمّر الذّيل يجاهد في سبيل الحقّ و يكافح الجاهلين و المعاندين يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و يصدق في المعارك و ميادين النضال و المبارزة القائمة بين فئتي الحقّ و الباطل في كلّ حال، و يحتاج المبارزة و النضال إلى وجدان حقّانيّ يبغض المنافق و الفاسق فيقدر المؤمن أن يكافحه و يقوم في وجهه و يقاتله و يستأصله، فمن لم يبغض الباطل و يشنئه لا يقدر على دفعه بما يقتضيه الحال، فالأمر بالمعروف يقوي جامعة أهل الايمان، كما أنّ النهي عن المنكر يهزم فئة الأعداء المنافقين الّذين هم أشدّ نكاية على أهل الايمان من الكفّار المحاربين علنا في الميدان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 53 و نذكر هنا قصّة من صور الصدق في المواطن و المقاومة على وجه الباطل من الشرح لابن أبى الحديد و نترجمها في ذيل التّرجمة فانها مفيدة جدا، قال الشارح المعتزلي في الجزء «18 ص 144»:و روى ابن قتيبة في كتاب «عيون الأخبار» قال: بينما المنصور يطوف ليلا بالبيت سمع قائلا يقول: اللّهم إليك أشكو ظهور البغي و الفساد و ما يحول بين الحق و أهله من الطمع، فخرج المنصور فجلس ناحية من المسجد، و أرسل إلى الرّجل رسولا يدعوه، فصلّى ركعتين، و استلم الركن، و أقبل على المنصور و سلّم عليه بالخلافة، فقال المنصور: ما الّذي سمعتك تقوله من ظهور البغي و الفساد في الأرض و ما يحول بين الحقّ و أهله من الطمع؟ فو اللَّه لقد حشوت مسامعى ما أرمضني، فقال يا أمير المؤمنين إن أمنتنى على نفسي أنبأتك بالامور من اصولها، و إلّا احتجزت منك، و اقتصرت على نفسي فلي فيها مشاغل، قال: أنت آمن على نفسك فقل فقال: إنّ الّذى دخله الطمع حتّى حال بينه و بين إصلاح ما ظهر من البغى و الفساد لأنت، قال: ويحك، و كيف يدخلني الطمع و الصفراء و البيضاء في قبضتي و الحلو و الحامض عندي، قال: و دخل أحد من الطمع ما دخلك إذ اللَّه عزّ و جلّ استرعاك المسلمين و أموالهم، فأغفلت امورهم، و اهتممت بجمع أموالهم، و جعلت بينك و بينهم حجبا من الجصّ و الاجر، و أبوابا من الحديد، و حجبة مع السّلاح، ثمّ سجنت نفسك فيها منهم، و بعثت عمّا لك في جباية الأموال و جمعها، و قويتهم بالسّلاح و الرجال و الكراع، و أمرت بأن لا يدخل عليك إلّا فلان و فلان، نفر سميتهم، و لم تأمر بايصال المظلوم و الملهوف، و لا الجائع و الفقير، و لا الضّعيف و العارى، و لا أحد ممن له في هذا المال حقّ، فما زال هؤلاء النفر الّذين استخلصتهم لنفسك و آثرتهم على رعيتك و أمرت أن لا يحجبوا عنك يحبون الأموال و يجمعونها و يحجبونها و قالوا: هذا رجل قد خان اللَّه، فما لنا لا نخونه، و قد سخرنا فائتمروا على أن لا يصل إليك من أخبار النّاس شيء إلّا ما أرادوا، و لا يخرج لك عامل فيخالف أمرهم إلّا بغّضوه عندك و بغوه الغوائل، حتّى تسقط منزلته و يصغر قدره، فلمّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 54 انتشر ذلك عنك و عنهم أعظمهم النّاس و هابوهم و كان أوّل من صانعهم عمّا لك بالهدايا و الأموال ليقووا بها على ظلم رعيتك، ثمّ فعل ذلك ذو و القدرة و الثروة من رعيتك لينالوا ظلم من دونهم، فامتلأت بلاد اللَّه بالطمع بغيا و فسادا و صار هؤلاء القوم شركاؤك في سلطنتك و أنت غافل، فان جاء متظلّم حيل بينه و بين دخول دارك، و إن أراد رفع قصة إليك عند ظهورك وجدك و قد نهيت عن ذلك، و وقفت للنّاس رجلا ينظر في مظالمهم، فان جاءك المتظلم إليه أرسلوا إلى صاحب المظالم أن لا يرفع إليك قصّته، و لا يكشف لك حاله، فيجيبهم خوفا منك، فلا يزال المظلوم يختلف نحوه، و يلوذ به، و يستغيث إليه و هو يدفعه، و يعتلّ عليه، و إذا اجهد و احرج و ظهرت أنت لبعض شأنك صرخ بين يديك، فيضرب ضربا مبرحا ليكون نكالا لغيره و أنت تنظر و لا تنكر، فما بقاء الاسلام على هذا.فقد كنت أيام شبيبتي اسافر إلى الصّين، فقدمتها مرّة و قد اصيب ملكها بسمعه، فبكى بكاء شديدا، فحداه جلساؤه على الصبر، فقال: أما أني لست أبكي على البلية النازلة، و لكن أبي للمظلوم بالباب يصرخ فلا أسمع صوته، ثمّ قال:أما إذ ذهب سمعي فانّ بصري لم يذهب، نادوا في النّاس أن لا يلبس ثوبا أحمر إلّا مظلوم، ثمّ كان يركب الفيل طرفي نهاره ينظر هل يرى مظلوما.فهذا مشرك باللّه غلبت رأفته بالمشركين على شحّ نفسه، و أنت مؤمن باللّه من أهل بيت نبيّه لا تغلبك رأفتك بالمسلمين على شحّ نفسك، فان كنت إنما تجمع المال لولدك فقد أراك اللَّه تعالى عبرا في الطّفل يسقط من بطن امّه ما له على الأرض مال، و ما من مال يومئذ إلّا و دونه يد شحيحة تحويه، فلا يزال اللَّه يلطف بذلك الطفل حتّى تعظم رغبة النّاس إليه، لست بالّذي تعطي، و لكنّ اللَّه يعطي من يشاء ما يشاء.و اذ قلت: إنّما أجمع المال لتشييد السلطان، فقد أراك اللَّه عبرا في بني اميّة ما أغنى عنهم ما جمعوا من الذّهب و الفضة و أعدّوا من الرّجال و السّلاح و الكراع حين أراد اللَّه بهم ما أراد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 55 و إن قلت: أجمع المال لطلب غاية هي أجسم من الغاية الّتي أنا فيها، فو اللَّه ما فوق ما أنت فيه إلّا منزلة لا تدرك إلّا بخلاف ما أنت عليه، انظر هل تعاقب من عصاك بأشدّ من القتل؟ قال: لا، قال: فانّ الملك الّذى خولك ما خولك لا يعاقب من عصاه بالقتل، بل بالخلود في العذاب الأليم، و قد رأى ما قد عقدت عليه قلبك و عملته جوارحك، و نظر إليه بصرك، و اجترحته يداك، و مشت إليه رجلاك، و انظر هل يغني عنك ما شححت عليه من أمر الدّنيا إذا انتزعه من يدك و دعاك إلى الحساب على ما منحك.فبكى المنصور، و قال: ليتني لم اخلق، ويحك! فكيف احتال لنفسي؟ فقال:إنّ للنّاس أعلاما يفزعون إليهم في دينهم، و يرضون بقولهم، فاجعلهم بطانتك يرشدونك، و شاورهم في أمرك يسدّدوك قال: قد بعثت إليهم فهربوا، قال: نعم خافوا أن تحملهم على طريقك، و لكن افتح بابك، و سهل حجابك، و انظر المظلوم و اقمع الظالم، خذ الفىء و الصدقات ممّا حلّ و طاب، و اقسمه بالحقّ و العدل على أهله، و أنا الضامن عنهم أن يأتوك و يسعدوك على صلاح الامّة.و جاء المؤذّنون فسلّموا عليه و نادوا بالصّلاة، فقام و صلّى و عاد إلى مجلسه فطلب الرّجل فلم يوجد.الترجمة:سؤال شد علي عليه السّلام از ايمان، در پاسخ فرمود: ايمان بر چهار پايه استوار است: بر صبر، و يقين، و عدالت، و جهاد.و از آن جمله صبر بر چهار شعبه است: بر اشتياق، و بيم، و زهد، و مراقبت هر كس مشتاق بهشت است از همه شهوات بدور است، و هر كس از دوزخ بهراسد از همه محرّمات بر كنار است، و هر كسى در دنيا زهد ورزد از هيچ مصيبت نلرزد و هر كسى مراقب مرگ است بهر كار خيرى بشتابد.و از آن جمله يقين بر چهار شعبه است: بر بينائى هوش، و عاقبت سنجى درست و پندآموزى از عبرت، و توجّه بروش گذشتگان، هر كه هوش بينا دارد عاقبت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 56 سنجى او روشن است، و هر كس بدرستى عاقبت را سنجيده عبرت آموخته، و هر كه عبرت آموخته گويا با گذشتگان بوده و تجربه اندوخته.عدالت از آن جمله بر چهار شعبه است: فهم رسا، و دانش مو شكاف و عميق و حكم شكوفان و درست، و حلم ثابت و پابرجا، هر كه فهم دارد دانش مو شكاف بدست آرد، و هر كه دانش مو شكاف بدست آرد از سرچشمه أحكام درست سرشار باشد و هر كس حلم ورزد در كار خود كوتاهى نكند، در ميان مردم ستوده زندگى كند.جهاد را چهار شعبه است: أمر بمعروف، نهي از منكر، صدق و وفا در ميدانهاى مبارزه و نبرد، و بد داشتن مردمان فاسق و فاسد، هر كه أمر بمعروف كند پشت مؤمنان را نيرومند ساخته، و هر كس بنهى از منكر بپردازد بينى منافقان را بخاك ماليده، و هر كس در ميدان مبارزه براه صدق و وفا رود هر چه بر عهده او است انجام داده، و هر كس فاسقان را بد دارد و براى خدا خشم آرد خدا براي او خشم آرد و روز قيامت او را خوشنود سازد.از علي شد سؤال از ايمان          گفت بر چار پايه باشد آن        صبر باشد يقين و عدل و جهاد         صبر را چار شعبه گشت عماد       شوق و اشفاق و زهد و خودپائى          كه بيارد بمرد بينائى        هر كه شوق بهشتش اندر سر         بايد از شهوتش بريد نظر       هر كه از نار بيم جان دارد         دست از هر حرام بردارد       هر كه را زهد مى شود پيشه          از مصائب ندارد انديشه        هر كه در انتظار مرگ بود         او شتابان بكار خير رود       شد يقين را چهار شعبه ستون          هوشمندى و حكمتى موزون        پند عبرت مدار رسم كهن          كه بياموزدش هزاران فن        هر كه باهوش و تيزبين گردد         حكمت روشنش قرين گردد       هر كه با عبرت گرفت و پند گزيد         وضع پيشينيان بخوبى ديد       عدل بر چار شعبه شد ستوار         فهم غواص و دانش غوار    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 57 گل احكام و حلم پابرجا         كه معطر شود از آن دلها       هر كه فهمد بغور علم رسد         و ز تك علم حكم شرع برد       شخص با حلم كى كند تقصير         بين مردم بزندگى است بصير       چار شعبه جهاد را پايه است          امر معروف و نهى ناشايست        مردى اندر برابر دشمن          كينه جوئى ز فاسقان زمن        هر كه را شيوه امر بمعروف          پشت مؤمن قوى كند بوقوف        هر كه را نهي منكر است شعار         هر منافق از و بخاك دمار       هر كه مردى كند بگاه نبرد         هر چه بر عهده دارد ايفاء كرد       هر كه با فاسقان بود دشمن          خشم كرد است در ره ذو المنّ        خشم گيرد خدا بدشمن او         در قيامت از او شود دلجو    ترجمة القصة:ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبارش چنين آورده گويد:منصور شبى در طواف خانه كعبه بود گوينده ئى را شنيد كه چنين مى ناليد: بار خدايا بدرگاه تو شكايت آرم از ظهور ستم و تباهى و از طمعى كه ميان مردم و حق سايه افكنده، منصور از طوافگاه بدر آمد و در گوشه اى از مسجد بنشست و بدنبال آن مرد فرستاد و او را بار داد، آن مرد دوگانه بپرداخت و پس از استلام حجر نزد وى شتافت و سلام خلافت را تسليم كرد.منصور بدو گفت: اين فرياد كه از ظهور ستم و بيدادت از تو بگوشم رسيد چه بود؟ و مقصودت از طمع كار حائل ميان مردم و حق كه بود؟ بخدا هر چه گوش دادم از درد و ألم بياگندى، گفت: يا أمير المؤمنين اگر بر جانم أمان بخشى از ريشه هر كارت آگاه سازم و گرنه از اظهار حقيقت دريغ نمايم و خود را نگهدارم كه با خود كارها دارم، منصور گفت: جان تو در امانست هر چه دارى بگو، در پاسخ گفت:آنكه طمعش ميان مردم و حق حائل است و از اصلاح ستم و تباهى مانع، خودت هستى، منصور گفت: واى بر تو چگونه طمع بمن در آيد كه همه سيم و زر جهان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 58 در دست دارم، و هر ترش و شيرينم فراهم است؟ در پاسخ گفت: هيچ كس را چون تو طمع در نگرفته، خداوند عزّ و جلّ تو را سرپرست جان و مال مسلمانان ساخته، و تو از كارهاى آنان بغفلت اندرى، و بچپاول اموالشان چيره و خودسر، در اين ميان پرده ها از گچ و آجر بر آوردى، و درهاى آهنين بر آنها نهادى، و دربانان مسلح بر گماشتى و خويش را در درون آن زندانى ساختى و كارمندانت را بگرد آوردن اموال و انباشتن آن گسيل نمودى، و با اسلحه و دژبانان وسائل نقليه نيرومندشان ساختى، و دستور دادى جز فلان و فلان كه نامبرده اى به حضورت نرسند و از پذيرش ستم ديده و درمانده و گرسنه و درويش و ضعيف و برهنه دريغ داري، و اينان كه حق در بيت المال دارند دور نگه داشتى.هميشه آن چند نفر مخصوصانت كه از همه رعيت برگزيده داشتى و حجاب از پيش آنان برداشتى، أموال را بگيرند و گرد كنند و انباشته و پس انداز خويش سازند.گويند: اين مرد خود بخدا خائن است چرا ما بدو خيانت نكنيم با اين كه مسخر او شديم، اينان ميان خود سازش كردند نگزارند وضع مردم و أحوال آنان بتو گوش زد شود مگر آنچه را بخواهند و بسود خود دانند، و هر كارگزارى از درت برآيد و با آنان مخالفت آغازد او را پيش تو مبغوض سازند و از در برانند و براي او پرونده بسازند تا از نظر بيفتد و خوار گردد، چون اين وضع ميان تو و آنان گوشزد همگان شده مردم آنان را بزرگ شمارند و از آنها بهراسند و نخستين دسته اى كه كه سازش با آنها بشتابند كارگزاران تو باشند كه بدانها هديه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعايا باز باشد، و سپس مردم با نفوذ و ثروتمند از طبقه رعيت با آنها سازش كنند تا بر ديگران ستم نمايند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهى شود، اين چند نفر با تو شريك سلطنت شده و تو در غفلت اندرى اگر دادخواهى بدرگاه آيد نگذارند بر تو در آيد، اگر خواهد هنگام خروج از خانه ات بتو شكايت برد مانع گماشتي ببهانه اى كه براى مردم بازرس مظالم مقرر داشتى، و چون متظلمى آيد هم آنان ببازرسى مظالم فرستند كه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 59 بشكايت او گوش ندهد و عرض حالش را بتو نرساند و بازرس از بيم آنان و ترس تو بپذيرد و پيوسته مظلوم بيچاره نزد او رفت و آمد كند و بدو پناه برد و استغاثه نمايد و او امروز و فردا كند و بهانه بتراشد و چون بجان آيد و تو بيرون آئى برابرت فرياد كشد و ناله سر دهد دربانانت او را بسختى بزنند و برانند تا عبرت ديگران شود، و تو بچشم بنگرى و مانع نشوى با اين وضع چگونه مسلماني بيايد.داستانى در داستانى: من در روزگار جوانى بچين مسافرت مى كردم، در يك سفري پادشاهشان بكرى دچار شده بود و سخت مى گريست، نديمانش او را دلدارى مى دادند و بشكيبائى مى كشانيدند گفت: من از درد خود گريه ندارم ولى بر مظلومان دربارم گريه ميكنم كه مى نالند و آواز ناله شان را نمى شنوم، سپس گفت: اگر گوشم رفته چشمم بر جا است ميان مردم جار بزنيد كه جز مظلوم جامه سرخ نپوشد، و هماره بامداد و پسين بر فيل سوار مى شد و گردش ميكرد تا مظلومى را بچشم خود بيند و دادخواهى كند.اين مرديست مشرك بخدا كه با مشركان چنين مهربانست و از خود دريغمند و نگران، تو مردى هستى خداپرست و از خاندان نبوت، مهر تو بر مسلمانان جلو خودخواهيت را نبايد بگيرد؟ اگر براى فرزندانت مال جمع مى كني خدا بتو نموده است كه كودكى از شكم مادر در افتد در روى زمين پشيزى ندارد و بر هر مالى دست بخيلى گذاشته است كه نگهش دارد، ولى خدا پيوسته لطف خود را شامل حال كودك سازد تا مردم را بدو راغب كند، تو نيستى كه عطا ميكنى ولى خدا است كه هر چه بهر كه خواهد عطا ميكند، و اگر بگوئى جمع مال براى تقويت سلطنت تواست خدا براي تو وسيله عبرت از بني اميّه فراهم كرده كه جمع زر و سيم و آماده كردن ساز و برگ و لشكر و اسب و استر و شتر در برابر إراده إلهي بزوال ملكشان فائده نداشت، و اگر بگوئى جمع مال براي يك هدف عالى تر از مقامى است كه دارى بخدا بالاتر از مقام تو مقامي هست ولى ادراك آن ميسر نيست مگر از راهى كه مخالف راه تو است (يعني زهد و قطع طمع از دنيا). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 60 تو نگاه كن آيا مخالف خود را ببدتر از كشتن مجازات توانى كرد؟ گفت نه، در پاسخ گفت: آن پادشاهى كه بتو عطا كرده است آنچه عطا كرده، گنه كار را بكشتن شكنجه ندهد، بلكه با عذابى دردناك و مخلد، او بخوبى ميداند چه در دل دارى و در چه كارى چشمت بكجا است و دستت چه كار ميكند و پايت بچه سوى مى رود بنگر كه هر آنچه از دنيا را خاص خود كردى چون از دستت گرفت چه فائده اى برايت دارد در موقعى كه تو را پاى حساب كشيد.منصور گريست و گفت: كاش آفريده نبودم، واى بر تو، چگونه چاره كار خود كنم؟ گفت: همه مردم را رهبرانيست كه در ديانت خود بدانها پناهند و بگفتارشان رضا دهند، تو آنانرا محرمان خود ساز تا راه بتو بنمايند و در كارهايت با آنها مشورت كن، منصور گفت: من بدنبال آنان فرستادم از من گريختند، گفت:آرى، ترسيدند آنها را براه خودت ببري، ولى در خانه ات را باز گزار و حجاب را بردار و هموار ساز مظلوم را باش و ظالم را از بن برانداز و فيء و صدقات از راه حلال و پاك بگير و بحق و عدالت بر مستحقانش پخش كن، در اين صورت من ضامنم كه رهبران حق و مخلص نزد تو آيند و در اصلاح كار امّت بر معاونت دهند.مؤذّنان سر رسيدند و سلامش دادند و اعلام بنماز كردند، برخواست نماز گزارد و بجاي خود برگشت و هر چه آن مرد را جستند نيافتند- پايان ترجمه قصّه-.از تأمل در اين داستان مطالبي درك مى شود كه براي اين زمان هم بى نتيجه نيست.*** منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 61 بقية الثلاثون من حكمه عليه السّلام:و الكفر على أربع دعائم: على التّعمّق، و التنازع، و الزّيغ و الشّقاق: فمن تعمّق لم ينب إلى الحقّ، و من كثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحقّ، و من زاغ ساءت عنده الحسنة، و حسنت عنده السّيّئة و سكر سكر الضّلالة، و من شاقّ وعرت عليه طرقه، و أعضل عليه أمره، و ضاق عليه مخرجه. و الشّكّ على أربع شعب: على التّماري، و الهول، و التّردّد و الاستسلام: فمن جعل المراء ديدنا لم يصبح ليله، و من هاله ما بين يديه نكص على عقبيه، و من تردّد في الرّيب وطئته سنابك الشياطين و من استسلم لهلكة الدّنيا و الاخرة هلك فيهما. قال الرّضيّ: و بعد هذا كلام تركنا ذكره خوف الاطالة و الخروج عن الغرض المقصود في هذا الكتاب. (73997- 73878) اللغة:(التعمّق) تعمّق في الأمر: بالغ فيه و تشدّد طالبا أقصى غاياته و في كلامه تنطّع- اى تفصح فيه- (التنازع) تنازع القوم: اختلفوا (الزيغ) الميل عن الحق الشكّ (الشقاق) شاق شقاقا و مشاقة: خالفه و عاداه (الوعر) المكان المخيف الوحش (أعضل الأمر) اشتدّ و استغلق (التمارى) مارى مراء و مماراة: جادل و نازع و لاجّ- المنجد-. (الديدن) الدأب و العادة (النكوص) الاحجام عن الشيء يقال: نكص على عقبيه أى رجع- صحاح- (السنبك) جمع: سنابك طرف الحافر- المنجد.الاعراب:سكر سكر الضلالة مصدر نوعيّ منصوب على أنه مفعول مطلق، طرقه فاعل و عرت و هو فعل لازم، ديدنا مفعول ثان لقوله جعل، عقبيه تثنية عقب مجرور بحذف النون. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 62 المعنى:الايمان نور يتشعشع في قلب الإنسان و يضيء على جميع حواسّه و أعضائه فيلمع من كلّ منها ما يقتضيه، فالعقل يتنوّر به و يفهم الحقائق الالهية و المسائل الكونية، و الوهم و الخيال ينكمشان من الصور الزائغة و الأباطيل، و أعضاء البدن تشتغل بالأعمال الخيرية الّتي تشع على الجامعة الانسانية بالفوائد و السرور و الراحة و الازدهار و يتجلّي الانسان في ضوئه ملكا روحانيّا سماويّا و إن كان جثمانا أرضيّا مادّيا و بيّن عليه السّلام سعة افقه و مدّ أضوائه إلى ما وراء الحسّ و المادّة و ما وراء أشعّة فوق بنفش.فالكفر يقابله من جميع نواحيه لأنّ الكفر في الحقيقة فقدان هذا النّور الساطع و ظلمات بعضها فوق بعض و لا امتياز في الظلمة و العدم إلّا باعتبار درك ما يقابله من النّور، فالكفر بجميع دعائمه و شعبه اعدام ملكات يدرك من ناحية عدم النّور اللائق في محلّه كما يعين على فهم النّور الّذي يقابله، فلو لم يكن في العالم ظلمة أصلا كان فهم الضوء و النور صعبا جدّا لو لم يكن متعذّرا رأسا.فتدعيم الكفر على هذه الدعائم و تشعبه بهذه الشعب عرضي باعتبار الملكات النورية الايمانية، فالتعمق و التنازع و الزيغ و الشقاق، تقابل الصبر و اليقين و العدل و الجهاد الّتي هي دعائم الإيمان بوجه ما، فيقال:المراد من التعمّق هنا عدم الثبات و الاستقامة على ما هو مقتضى الفطرة من الاعتقاد بالصانع و الانقياد له بالعبودية و الطاعة الّذي عليه مدار دعوه الرّسل فالمتعمّقون هم المعاندون لدعوة الرّسل و المقترحون عليهم ما لا ينبغي، كما أنّ المشركون يواجهون النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بقولهم «وَ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا...» (21- الفرقان) أو بقولهم: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ ...- أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا» و كما أنّ عامة المنكرين للمعاد و ما يعرض للعباد بعد الموت يقولون: لم نر ميّتا قام من مرقده معذّبا، و حكى عن نجز احد كبار الالمان المنكر للمبدأ بأنه لو كان وجود لإله حيّ قادر كما اعتقده الإلهيّون أعلن نفسه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 63 بتعليق لوح مكتوب معلّق بين السّماء و الأرض.كما أنّ التنازع ناش عن فقدان اليقين الموجب للاطمينان و الاعتماد على الحقيقه، فمن يؤمن باللّه يهدأ قلبه و لكن لفاقد للإيمان قلب مظلم متزلزل دائما بين صدره و حنجرته كما في الحديث، فيفور و يثور و ينفث بالتّنازع في الحقّ مع أهله.و الزيغ يقابل العدل كملا، لأنّ العدل استقامة في الفكر و التعقل و العمل لا ميل فيه و لا انحراف، و لكن الفاقد للعدل في تعقّله و تفكيره يميل قلبه المتزلزل إلى الباطل، و ينحرف إلى الأباطيل.و الشقاق فتّ عضد الاجتماع بالضوضاء و الجدل لأغراض شخصية أو قبلية باطلة، فيقابل الجهاد الّذى هو الاستقامة و النضال لأجل الحق و صيانة الملة و الأمّة.فالمتعمّق المعاند لا ينيب إلى الحقّ و لا يهتدي إلى سبيل الرّشد كرجال القريش المعاندين للنبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و القرآن.و الجاهل المتنازع يتخبّط في عماه حتّى يدرك منيته قبل درك مناه.و القلب الزائغ عن الحق متعاكس و منكوس يدرك الحسنة سيئة فيجتنب منها و السيّئة حسنة فيرغب إليها، و لا يلمس الحقيقة كالسكران.و من شاقّ اللَّه فقد فارق جماع الشعب و الأمّة، فهو كالتائه في طريق و عر أينما يتوجّه يقابله عقبة صعبة كأداء و عقدة معقدة لا يهتدي لحلّها فضاق عليه المخرج و يقع دائما في حرج.و الشاكّ يماري الحق و يحس بهول و مخافة و يتردّد في طيّ طريق السعادة فيرجع قهقرى إلى أسفل دركات الطبيعة، و يفقد شخصية و يستسلم لجيوش الباطل فيقع تحت أقدام الشياطين، و يصير من الخاسرين الهالكين.قوله: (و بعد هذا كلام تركناه) ورد في الكافي في باب دعائم الكفر و شعبه حديثا طويلا يظهر أنه تتمة الحديث الّذي أرسله المصنف رحمه اللَّه و أشار إلى بقيته، و قطعه صاحب الكافي و قسّمه على باب صفة الإيمان و باب دعائم الكفر و باب صفة النّفاق و المنافق، و لكن المروىّ في باب دعائم الكفر يخالف مع ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 64 روى في باب صفة الايمان سندا و مع ذكره الرّضي رحمه اللَّه متنا، فقد رواه هنا عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن حماد بن عيسى، عن إبراهيم بن عمر اليماني، عن عمر بن اذينة، عن أبان بن أبي عياش، عن سليمان بن قيس الهلالي، عن أمير المؤمنين عليه السّلام و عدّ المجلسيّ في شرحه السّند مختلفا فيه من حيث الصّحة و الضّعف.قال عليه السّلام: بني الكفر على أربع دعائم: الفسق، و الغلوّ، و الشكّ، و الشّبهة.و الفسق على أربع شعب: على الجفاء، و العماء، و الغفلة، و العتوّ، فمن جفا احتقر الخلق و مقت الفقهاء و أصرّ على الحنث العظيم، و من عمى عن الحق نسي الذّكر و اتّبع الظنّ و بارز خالقه و ألحّ عليه الشيطان و طلب المغفرة بلا توبة و لا استكانة و لا غفلة، و من غفل جنى على نفسه و انقلب على ظهره و حسب غيّه رشدا و غرّته الأمانيّ و أخذته الحسرة و الندامة إذا قضى الأمر و انكشف عنه الغطاء و بدا له ما لم يكن يحتسب، و من عتا عن أمر اللَّه شكّ و من شكّ تعالى اللَّه عليه فأذلّه بسلطان و صغّره بجلاله كما اغترّ بربه الكريم و فرط في أمره.و الغلوّ على أربع شعب: على التّعمق بالرّأى، و التنازع فيه، و الزّيغ و الشقاق، فمن تعمّق لم ينب إلى الحقّ و لم يزدد إلّا غرقا في الغمرات و لم تنحسر عنه فتنة إلّا غشيته اخرى و انخرق دينه فهو في أمر مريج، و من نازع في الرّأى و خاصم شهر بالعثل من طول اللّجاج، و من زاغ قبحت عنده الحسنة و حسنت عنده السيئة، و من شاقّ اعورت عليه طرقه و اعترض عليه أمره فضاق مخرجه إذا لم يتبع سبيل المؤمنين.و الشكّ على أربع شعب: على المرية، و الهوى، و التردّد، و الاستسلام و هو قول اللَّه «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى» و في رواية اخرى: على المرية، و الهول من الحقّ، و التردّد، و الاستسلام للجهل و أهله، فمن هاله ما بين يديه نكص على عقبيه و من امترى في الدّين تردّد في الرّيب و سبقه الأوّلون من المؤمنين و أدركه الاخرون و وطئته سنابك الشيطان، و من استسلم لهلكة الدّنيا و الاخرة هلك فيما بينهما، و من نجا من ذلك فمن فضل اليقين و لم يخلق اللَّه خلقا أقلّ من اليقين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 65 و الشبهة على أربع شعب: إعجاب بالزينة، و تسويل النّفس، و تأوّل العوج و لبس الحق بالباطل، و ذلك بأنّ الزينة تصدف عن البينة، و إنّ تسويل النفس يقحم على الشهوة، و إنّ العوج يميل بصاحبه ميلا عظيما، و إنّ اللبس ظلمات بعضها فوق بعض، فذلك الكفر و دعائمه و شعبه.أقول: قد شرحنا و ترجمنا هذا الحديث في شرح اصول الكافي و ترجمته «ج 3» فمن أراد مزيد الاطلاع فليرجع هنالك.الترجمة:در دنباله توصيف دعائم ايمان فرمود عليه السّلام:كفر بر چهار ستون استوار است: بر تعمق و تنازع و كج دلى و تفرقه اندازى هر كه راه تعمق پيش گيرد بسوى حق باز نگردد، و هر كه از روى نادانى ستيزه جوئي را پيشه كند چشم دلش هميشه از ديدار حق نابينا بماند، و هر كس دلى كج دارد نيكى را بد شمارد و بد كردارى را نيك پندارد و در مستى گمراهى بسر برد، و هر كس تفرقه اندازد و تك روى پيشه سازد براههاى سخت و ناشناخته و هراسناك افتد و كارها بر او پيچيده و غير قابل حلّ گردد، و در تنگنائى افتد كه نتواند از آن بيرون آيد.شك بر چهار شعبه تقسيم شود: بر خودنمائى در بحث و بر هراس و دودلي و خودباختگى، هر كس مراء را شيوه خود ساخت شب تارش بروز روشن مبدّل نشود، و هر كس از آنچه در پيش دارد بهراس باشد بعقب برگردد و از پيشروى باز ماند، و هر كس در باره حقيقت دودلى دارد و حس تشخيص ندارد زير سم شياطين پايمال شود.كفر بر چار پايه شد ستوار         بر تعمق، تنازع دشوار       كج دلي و شقاق در دنبال          بهر كفرند پايه در هر حال        هر كه دارد تعمق اندر حق          نگرايد بسوي حق مطلق        هر كه از جهل پر نزاع بود         دائما كور دل بسر ببرد    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 66 دل كج نيك را بدى بيند         ور بدى بهر نيك مى چيند       مست گمراهى است و لا يعقل          نيست او را شعوري اندر دل        هر كه تك رو شود جدا ز خدا         راه سختى به پيش دارد، ها       كار او مشكل است و پيچيده          و اندرين تنگنا است رنجيده        شك، بر چار شعبه قائم شد         بر مراء و هراس و شد و نشد       چارمش را شمار استسلام          كه نه اميد ماند و نه مرام        هر كه را شيوه شد مراء و جدال          شب او را نه پى نه صبح زوال        بهراسد از آنچه در پيش است          در عقب گرد پر ز تشويش است        ور بترديد و ريب تمكين است          پايمال سم شياطين است      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص249 و سئل عليه السّلام عن الايمان، فقال: الايمان على اربع دعائم: على الصّبر و اليقين و العدل و الجهاد. «از آن حضرت در باره ايمان پرسيدند، فرمود: ايمان بر چهار پايه استوار است. بر شكيبايى و يقين و دادگرى و جهاد.» در باره اين گفتار على عليه السّلام كه در واقع خطبه اى است، ابن ابى الحديد چنين آورده است: سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گفته است، اين كلام را تتمه اى است كه ما از ترس به درازا كشيدن مطلب و بيرون شدن از غرض و مقصود از آوردن آن خود دارى مى كنيم. سپس مى گويد: صوفيان و ياران طريق حقيقت بسيارى از فنون و سخنان خود را از اين فصل گرفته اند و هر كس به سخنان سهل بن عبد الله تسترى و جنيد و سرى و ديگران با دقت بنگرد، اين سخنان را در گستره سخنان ايشان مى بيند كه همچون ستارگان درخشان مى درخشد، و البته در باره همه احوال و مقامات مذكور در اين فصل در مباحث گذشته سخن و عقيده ما بيان شده است. ابن ابى الحديد سپس مبحث آموزنده و لطيف زير را آورده است. پاره اى از حكايات لطيف كه در حضور پادشاهان صورت گرفته است: ما اينك مواردى را در باره صدق گفتار در مواطن دشوار و حضور پادشاهان بيان مى كنيم و اينكه چه كسانى به پاس خداوند خشم گرفته و نهى از منكر كرده اند و به حق قيام كرده اند و از پادشاه بيم نكرده و اعتنايى به او نداشته اند. عمر بن عبد العزيز پيش سليمان بن عبد الملك رفت، ايوب پسر سليمان هم كه در آن هنگام وليعهد بود و براى خلافت او پس از پدرش بيعت گرفته شده بود، حضور داشت. در اين هنگام كسى آمد و ميراث يكى از زنان خلفا را مطالبه كرد. سليمان گفت: تصور نمى كنم زنان از زمين و ملك چيزى به ارث برند. عمر بن عبد العزيز گفت: سبحان الله حكم كتاب خدا چه مى شود؟ سليمان به غلام خود گفت: برو و فرمانى را كه عبد الملك در اين مورد نوشته است بياور. عمر بن عبد العزيز گفت: گويا خيال مى كنى مى خواهى قرآن را براى من بياورى. ايوب پسر سليمان گفت: به خدا سوگند هر كس چنين سخنى به امير المؤمنين بگويد شايسته است بدون توجه او، سرش را ببرند. عمر بن عبد العزيز گفت: آرى هنگامى كه حكومت به تو و امثال تو برسد آنچه كه بر سر اسلام آيد سخت تر از اين گفتار تو خواهد بود و برخاست و بيرون رفت. ابراهيم بن هشام بن يحيى مى گويد: پدرم، از قول پدر بزرگم براى من روايت كرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص250 كه عمر بن عبد العزيز همواره سليمان بن عبد الملك را از كشتن خوارج نهى مى كرد و مى گفت: آنان را به زندان افكن تا توبه كنند. روزى يكى از خوارج را كه اعلان جنگ داده و پيكار كرده بود، پيش سليمان آوردند، عمر بن عبد العزيز هم حاضر بود. سليمان به آن مرد خارجى گفت: چه مى گويى و حرف حساب تو چيست گفت: اى تبهكار پسر تبهكار چه بگويم. سليمان به عمر بن عبد العزيز گفت: اى ابا حفص عقيده تو چيست، عمر سكوت كرد. سليمان گفت: تو را سوگند مى دهم كه عقيده و حكم خود را در مورد او به من بگويى، عمر بن عبد العزيز گفت: چنين عقيده دارم كه او و پدرش را دشنام دهى همان گونه كه او تو و پدرت را دشنام داد. سليمان به سخن او اعتنايى نكرد و فرمان به زدن گردن مرد خارجى داد. ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار نقل كرده است كه شبى منصور در حال طواف شنيد مردى مى گويد: بار خدايا من از ظهور تباهى و ستم و طمعى كه ميان حق جويان و حق مانع مى شود به پيشگاه تو شكوه مى كنم. منصور از طواف بيرون شد و در گوشه اى از مسجد نشست و كسى را پيش آن مرد فرستاد و او را فرا خواند. آن مرد دو ركعت نماز طواف گزارد و حجر را استلام كرد و پيش منصور آمد و بر او به خلافت سلام داد. منصور گفت: اين چه سخنى بود كه از تو شنيدم كه در باره ظهور تباهى و ستم در زمين و اينكه طمع ميان حق جويان و حق مانع شده است مى گفتى به خدا سوگند با اين سخن سراپاى گوش مرا آكنده از سوز و گداز كردى. آن مرد گفت: اى امير المؤمنين اگر مرا بر جانم امان دهى، خرابى كارها را از بن و ريشه براى تو باز گو مى كنم و گرنه از تو كناره مى گيرم و به اندوه خويش مى پردازم كه گرفتار تن خويشتنم. منصور گفت: تو در امانى هر چه مى خواهى بگو. گفت: آن كس كه پايبند طمع شده است و طمع مانع ميان او و اصلاح آنچه از تباهى و ستم ظاهر شده، گرديده است، بدون ترديد تو هستى. منصور گفت: اى واى بر تو، چگونه ممكن است طمع در من نفوذ كند و حال آنكه سيمينه و زرينه در دست من و خوراك ترش و شيرين براى من حاضر است گفت: مگر طمع در كسى به اندازه تو نفوذ كرده است خداى عز و جل تو را به رعايت احوال مسلمانان و اموال ايشان گماشته است و تو از كارهاى ايشان غفلت مى ورزى و به جمع آورى اموال ايشان همت مى گمارى و ميان خودت و ايشان پرده هايى از گچ و آجر كشيده اى و درهاى آهنى نهاده اى و پرده داران مسلح گماشته اى و خود را از مسلمانان ميان اين موانع زندانى كرده اى، و كارگزاران خود را براى گرد آورى و انباشتن اموال گسيل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص251 داشته اى و آنان را با مردان و ستوران و سلاح نيرو بخشيده اى و فرمان داده اى كه جز فلان و بهمان و تنى چند كه نام برده اى حق ورود پيش تو را نداشته باشند، و فرمان نداده اى كه ستمديده و اندوه رسيده و گرسنه و فقير و ناتوان و برهنه بتوانند به حضورت آيند و نه هيچ كس كه او را حقى در اين اموال است. همان كسانى كه ايشان را براى خود برگزيده اى و آنان را بر رعيت خود ترجيح نهاده اى و فرمان داده اى مانع از آمدن آنان به حضورت نشوند، اموال را مى چينند و براى خود گرد مى آورند و اندوخته مى سازند، آنان مى گويند: اين منصور مردى است كه نسبت به خدا خيانت مى كند به چه سبب اينك كه ما را تسخير كرده است ما بر او خيانت نكنيم. آنان با يكديگر رايزنى كردند كه چيزى از اخبار مردم جز آنچه را كه خود مى خواهند به اطلاع تو نرسانند، هر كارگزارى از تو كه با فرمان ايشان مخالفت كند چندان او را در نظرت دشمن جلوه گر مى كنند و چندان براى او غائله بر مى انگيزند تا منزلتش فرو افتد و ارج او كاسته شود، و چون اين موضوع از جانب تو و ايشان ميان مردم شايع شده است كارگزاران و مردم از آنان مى ترسند و كار ايشان را بزرگ مى شمرند. در نتيجه كارگزاران تو نخست با همان گروه زد و بند مى كنند و هديه هاى گران و اموال فراوان به آنان مى دهند تا بدان وسيله براى ستم به رعيت نيرو يابند. ديگر توانگران و نيرومندان رعيت تو همچنين رفتار مى كنند تا بتوانند به زير دستان خود ستم كنند، بنابر اين همه سرزمينهاى خدا را به سبب طمع، تباهى و ستم انباشته است و آن قوم در سلطنت تو با تو شريك شده اند و تو غافلى. اگر متظلمى به درگاه تو آيد، بين او و آمدن پيش تو مانع مى شوند و هر گاه كه آشكار مى شوى اگر بخواهد داستان خود را به اطلاع تو برساند، مى بيند كه تو خود از اين كار منع كرده اى هر چند به خيال خويش مردى را براى رسيدگى به دادخواهى ايشان گماشته اى، ولى اگر شخص دادخواه پيش او رود، همانها به او پيام مى دهند كه قصه او را به تو گزارش ندهد و حال او را براى تو آشكار نسازد و او هم از ترس تو سخن ايشان را مى پذيرد، بدين گونه آن شخص مظلوم پيوسته پيش او مى رود و به او پناه مى برد و از او فرياد رسى مى خواهد ولى او همچنان بهانه مى آورد و او را سرگردان مى دارد: و وقتى شخص مظلوم چنان درمانده شود كه اگر تو براى كارى بيرون آمده باشى فرياد برآورد-  كه صدايش به گوش تو برسد-  او را چنان مى زنند كه مايه عبرت ديگران گردد و تو مى نگرى و اعتراضى نمى كنى، چگونه بر اين حال ممكن است اسلام باقى بماند. من به روزگار جوانى خويش به چين سفر مى كردم، يك بار كه وارد چين شدم، پادشاه آن سرزمين كر شده بود. او سخت گريست، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص252 همنشينانش او را به شكيبايى فرا خواندند، گفت: من بر اين بلا كه بر من نازل شده است نمى گريم، بلكه از آن مى گريم كه ممكن است ستمديده اى بر درگاه من فرياد بر آرد و من فريادش را نشنوم. سپس گفت: اينك اگر شنوايى من از ميان رفته است، بينايى من بر جاى است، ميان مردم ندا دهيد كه هيچ كس جز ستمديده فرياد خواه، جامه سرخ نپوشد. آن گاه همه روز صبح و عصر سوار بر فيل مى شد و مى نگريست كه آيا مظلومى را مى بيند يا نه. او مشرك به خدا بود ولى مهربانى او نسبت به مشركان بر بخل او چيره شد، و تو مؤمن به خدا و از خاندان رسول خدايى در عين حال مهربانى تو نسبت به مؤمنان بر بخل تو چيره نمى شود. اگر تو براى فرزندانت مال اندوزى مى كنى، خداوند متعال براى تو عبرتى در كودك نوزاد قرار داده است كه چون از شكم مادر زاييده مى شود هيچ مال و ثروتى بر روى زمين ندارد و هر مالى هم كه داشته باشد دستى بخيل آن را تصرف مى كند، در عين حال لطف خداوند همواره آن كودك را فرو مى پوشد تا آنكه رغبت مردم به او فزون مى شود و اين تو نيستى كه عطا مى كنى بلكه خداوند هر چه بخواهد به هر كس كه اراده فرمايد، لطف و عطا مى كند. و اگر مى گويى براى استوار ساختن پايه هاى حكومت مال جمع مى كنى، همانا خداوند متعال براى تو در بنى اميه عبرتى را نشان داد و ديدى آنچه سيم و زر و مردان و سلاح و مركوب فراهم آوردند كارى براى ايشان فراهم نساخت و اراده خداوند در باره آنان صورت گرفت. و اگر مى گويى مال را براى رسيدن به هدف و نهايتى بزرگتر از آنچه در آن هستى گرد مى آورى، به خدا سوگند منزلت بزرگتر از آنچه در آن هستى منزلتى است كه آن را درك نمى كنى مگر آنكه به خلاف آنچه اكنون هستى رفتار كنى-  يعنى وصول به منزلت آخرت. وانگهى دقت كن مگر تو كسانى را كه نسبت به تو عصيان كنند، عقوبتى دشوارتر از كشتن ايشان مى كنى؟ منصور گفت: نه. آن مرد گفت: ولى آن پادشاهى كه چنين مال و حكومتى به تو ارزانى داشته است كسى را كه از فرمانش سر پيچى كند با كشتن عقوبت نمى كند بلكه او را جاودانه در شكنجه دردناك قرار مى دهد، و آن پادشاه - خداوند-  عقيده قلبى و اعمال تو و آنچه را چشم بر آن اندازى و دست بر آن يازى و به سويش گام بردارى، مى بيند و مى داند. اينك بنگر هر گاه كه خداوند اين پادشاهى را از دست تو بيرون كشد و تو را براى حساب پس دادن نعمتهايى كه به تو ارزانى داشته است، فرا خواند آيا اين اموال كه با بخل و امساك فراهم آورده اى، گرهى از كار تو مى گشايد؟ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص253 منصور گريست و گفت: ايكاش آفريده نمى شدم، اى واى بر تو، من چگونه بايد براى خويش چاره سازى كنم؟ گفت: براى مردم بزرگانى هستند كه در كارهاى دينى خود به ايشان مراجعه مى كنند و به سخن ايشان راضى مى شوند، آنان را نزديكان خود گردان تا تو را هدايت كنند و در كار خود با آنان رايزنى كن تا تو را در كار خير استوار بدارند. منصور گفت: به آنان پيام دادم كه بيايند ولى از من گريختند. گفت: آرى، بيم آن دارند كه مبادا تو ايشان را به راه و روش خود كشانى. اينك در دربار خويش را بگشاى و دسترسى به خودت را آسان گردان و بر ستمديده با مهر بنگر و ستمگر را سركوب كن، و غنايم و زكات و صدقات را از آنچه روا و پاكيزه است، بگير و با حق و عدالت ميان مستحقان تقسيم كن. من ضمانت مى كنم كه آن فرزانگان و بزرگان خود به حضورت آيند و براى صلاح كار امت تو را يارى دهند و سعادتمند كنند. در اين هنگام مؤذنان آمدند و سلام دادند و بانگ نماز برداشتند. منصور برخاست و نماز گزارد و بر جاى خود بازگشت و به جستجوى آن مرد بر آمدند، او را نيافتند. ابن قتيبة همچنان در همان كتاب مى افزايد كه عمرو بن عبيد به منصور گفت: خداوند تمام نعمت اين جهانى را به تو ارزانى فرموده است و با پرداخت اندكى از آن خويشتن را خريدارى كن و شبى را فراياد آور كه فرداى آن روز رستاخيز را براى تو آشكار مى سازد-  يعنى شب مرگ. منصور خاموش ماند. ربيع به عمرو بن عبيد گفت: كافى است كه امير مؤمنان را اندوهگين ساختى. عمرو بن عبيد به منصور گفت: اين شخص-  ربيع وزير-  بيست سال با تو مصاحبت كرده است و وظيفه خود ندانسته است كه يك روز براى تو خير خواهى كند و اندرزت دهد، و در بيرون درگاه تو، به چيزى از احكام كتاب خدا و سنت پيامبرش رفتار نكرده است. منصور گفت: چه كنم همانا به تو گفته ام كه اين انگشترى من در دست تو باشد، تو و يارانت بياييد و مرا كفايت كنيد. عمرو گفت: تو براى ما دادگرى خود را ارزانى دار تا ما هم به يارى تو جانبازى كنيم، بر درگاه تو ستمهاى بسيارى است، داد ستمديدگان را بده تا بدانيم كه راست گويى. ابن قتيبه در همان كتاب مى افزايد: عربى صحرا نشين برخاست و به سليمان بن عبد الملك سخنى مانند سخن عمرو بن عبيد گفت. گويد آن اعرابى گفت: اى امير مؤمنان من با تو سخنى مى گويم كه اندكى درشت است اگر آن را ناخوش مى دارى تحمل كن كه در پى آن چيزى است كه آن را دوست مى دارى. سليمان گفت: بگو. گفت: من براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص254 اداى حق خداوند زبان خود را در مورد پند دادن به تو مى گشايم و چيزى مى گويم كه زبانها از گفتن آن فرو مانده است. همانا گروهى تو را زير چتر حمايت خود گرفته اند كه براى خويشتن هم بدى را برگزيده اند، بدين معنى كه دين خود را به دنياى خود فروخته اند، آنان با آخرت در ستيزند و با دنيا در آشتى. تو در مورد آنچه خدايت در آن امين دانسته است از ايشان در امان مباش، آنان امانت را نابود مى كنند و كار دين و امت را به تباهى مى كشند. تو نسبت به آنچه ايشان انجام مى دهند مسئولى و ايشان از آنچه تو مى كنى باز پرسيده نمى شوند. دنياى ايشان را با تباهى آخرت خويش آباد مكن كه مغبون تر مردم كسى است كه آخرت خود را به دنياى ديگران بفروشد. سليمان گفت: اى اعرابى تو شتابان زبان خود را كه برنده تر از شمشير توست بر ما كشيدى. گفت: آرى چنان كردم ولى به سود تو نه به زيان تو.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom