حکمت ۲۶۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : هشدار از آزمایش خداوند [منبع]

وَ قَالَ (علیه السلام) :
كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ، وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ، وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ؛ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

پرهيز از مهلت دادن هاى خدا (اعتقادى، معنوى):
و درود خدا بر او، فرمود: بسا احسان پياپى خدا، گناهكار را گرفتار كند و پرده پوشى خدا او را مغرور سازد، و با ستايش مردم فريب خورد، و خدا هيچ كس را همانند مهلت دادن، مورد آزمايش قرار نداد.
سید رضی گوید: (اين سخن امام عليه السّلام در كلمات گذشته آمده بود، امّا چون در اينجا عبارات زيبا و مفيدى اضافه بر گذشته وجود داشت آن را نقل كردم).
 
امام عليه السّلام (در باره آزمايش بندگان) فرموده است:
«كم من مستدرج ...» (تا آخر، اين همان فرمايش صد و دوازدهم است كه ترجمه و شرحش بيان شد).
و سيّد رضىّ «رحمه اللّه» هم فرمايد: اين سخن پيش از اين گذشت جز آنكه در دوباره بيان شدن آن اينجا افزونى است نيكو و سود دهنده (شايد سود دوباره بيان شدن آن اينجا به مناسبت فرمايش بالا باشد كه فرمود: بيوفائى با بيوفايان وفا نمودن با خدا است، و اين يكى از آن اموريست كه خداوند بندگانش را بآنها آزمايش مى فرمايد).
 
و فرمود (ع): چه بسيار كسان كه خداوند در حقشان نيكى كند تا بيازمايدشان و چه بسيار كسان كه چون خداوند گناهانشان پوشيده دارد، مغرور شوند و چه بسيار كسان كه خداوند نام نيكشان را بر زبانها اندازد و فريفته شوند، خداوند كسى را همانند آنكه در نافرمانى مهلتش داد، مورد آزمايش قرار نداده است.
سید رضی گوید: اين سخن پيش از اين گذشت و در اينجا با افزونيهايى نيكو و سودمند مكرر شد.
 
امام عليه السلام فرمود: چه بسيارند كسانى كه به‌وسيله احسان الهى به آن‌ها غافلگير مى‌شوند و به سبب پرده‌پوشى خدا بر آن‌ها مغرور مى‌گردند و براثر تعريف و تمجيد از آنان فريب مى‌خورند و خداوند هيچ‌كس را به چيزى مانند مهلت دادن (و ادامه نعمت‌ها و ترك عقوبت) نيازموده است. سيّد رضى مى‌گويد: «اين سخن سابقا (در حكمت 116) گذشت جز اين‌كه در اين‌جا اضافه خوب و مفيدى دارد.
 
[و فرمود:] بسا كس كه با نيكويى بدو گرفتار گرديده است و بسا مغرور بدانكه گناهش پوشيده است، و بسا كس كه فريب خورد به سخن نيكويى كه در باره او بر زبانها رود، و خدا هيچ كس را نيازمود چون كسى كه او را در زندگى مهلتى بود.
[و اين گفتار پيش از اين گذشت، ليكن اينجا در آن زيادتى است سودمند.]
 
(تکرار در حكمت 116).
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از اين امور غافل نشويد:مرحوم سيّد رضى در ذيل اين گفتار حكيمانه مى‌گويد: «اين سخن سابقاً (در حكمت 116) گذشت جز اين‌كه در اين‌جا اضافه خوب و مفيدى دارد»؛ (قالَ الرَّضِيُ: وَقَدْ مَضى هذَا الْكَلامُ فِيما تَقَدَّمَ، إِلاَّ أنَّ فِيهِ هاهُنا زِيادَةٌ جَيِّدَةٌ مُفيدَةٌ). اين در حالى است كه هنگام مقايسه اين حكمت با آنچه گذشت، كمترين تفاوتى در ميان آن دو ديده نمى‌شود (جز كلمه «سبحانه» كه بعد از نام مقدس «الله» در اين‌ جا آمده است و به يقين منظور مرحوم سيّد رضى اين جمله نبوده است، ازاين‌رو خطيب؛ در مصادر ذيل اين حكمت مى‌گويد: شايد اين جمله اضافاتى داشته كه كاتب آن را فراموش كرده و از قلم انداخته است).به هر حال امام عليه السلام در اين گفتار حكيمانه و بسيار پرمعنا به چهار نكته اشاره كرده، مى‌فرمايد: «چه بسيارند كسانى كه به‌وسيله نعمت به آن‌ها غافلگير مى‌شوند و به سبب پرده‌پوشى خدا بر آن‌ها مغرور مى‌گردند و براثر تعريف وتمجيد از آنان فريب مى‌خورند و خداوند هيچ‌كس را به چيزى مانند مهلت دادن (و ادامه نعمت‌ها و ترك عقوبت) آزمايش نكرده است»؛ (كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالاِْحْسَانِ إِلَيْهِ، وَمَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ، وَمَفْتُونٍ بِحُسْنِ آلْقَوْلِ فِيهِ. وَمَا آبْتَلَى آللّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الاِْمْلاَءِ لَهُ).ما هر يك از اين چهار جمله را در ذيل حكمت 116 مشروحآ بيان كرديم. آنچه لازم است در اين‌جا اضافه شود اين است كه اين چهار نعمتى كه امام عليه السلام در اين گفتار حكيمانه به آن اشاره كرده (احسان پروردگار، پوشاندن خطاها، ذكر خير بر زبان انسان‌ها و مهلت دادن) قدر مشتركى دارد و آن اين است كه همه اين‌ها در لباس نعمت است؛ اما در بسيارى از افراد سبب غفلت مى‌شود.جمله اوّل اشاره به افراد طغيانگر و فاسد و مفسدى است كه خداوند به آن‌ها نيكى فراوان مى‌كند و ناگهان همه را از آن‌ها مى‌گيرد تا مجازاتشان دردناك‌تر باشد. جمله دوم اشاره به كسانى است كه خدا بر اعمال زشت آن‌ها پرده مى‌افكند اما آن‌ها به جاى استفاده از اين ستر الهى، مغرور مى‌شوند و به كارهاى خلاف خود همچنان ادامه مى‌دهند و ناگهان خداوند پرده را بر مى‌افكند و آن‌ها را رسوا مى‌سازد. جمله سوم اشاره به كسانى است كه ذكر خير آن‌ها بر زبان همه مردم جارى مى‌شود و اين‌ها براثر آن غافل مى‌گردند و اين غفلت سبب انحراف آنان مى‌شود، ناگهان خداوند وضع آن‌ها را آشكار مى‌سازد و ذكر خير تبديل به ذكر شر مى‌شود. جمله چهارم اشاره به كسانى است كه كارهاى خلاف انجام مى‌دهند؛ ولى خداوند همچنان به آن‌ها مهلت مى‌دهد؛ اما اين مهلت الهى نه‌تنها سبب بيدارى‌شان نمى‌گردد بلكه بر غفلت آن‌ها مى‌افزايد و ناگهان خداوند مهلت را از آنان مى‌گيرد و چنان مبتلايشان مى‌سازد كه رسواى خاص و عام شوند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص51 كم من مستدرج بالاحسان اليه، و مغرور بالستر عليه، و مفتون بحسن القول فيه، و ما ابتلى الله سبحانه احدا بمثل الاملاء له. قال الرضى رحمة الله تعالى: و قد مضى هذا الكلام فيما تقدم، الّا ان فيه هاهنا زيادة جيدة مفيدة. «چه بسا افرادى كه با نيكى نسبت به او گرفتار استدراج است و چه بسا كه به سبب پرده پوشى مغرور است و چه بسا كسانى كه به سبب خوشنامى به خود شيفته و فريب خورده اند و خداوند سبحان هيچ كس را به چيزى چون مهلت دادن نيازموده است.» سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گفته است: اين سخن درگذشته هم نقل شد ولى اين جا در آن زيادتى پسنيديده و سودمند است. درباره استدراج و مهلت دادن پيش از اين سخن گفته شد. يكى از حكيمان گفته است: هرگاه نعمتها بر تو پيوسته باشد، بر حذر باش كه استدراج نباشد، همان گونه كه جنگجو از تعقيب دشمن اگر بگريزد، بايد از كمين بر حذر باشد كه چه بسا دشمن كه براى گول زدن نخست مى گريزد و سپس برمى گردد و چه بسيار بز و ميش شيرده كه در دست توست و ناگاه متوجه مى شوى كه گرگ است.  
بخش ۲ : قیام امام زمان علیه السلام [منبع]

1- و في حديثه (علیه السلام) :
فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ، ضَرَبَ يَعْسُوبُ الدِّينِ بِذَنَبِهِ، فَيَجْتَمِعُونَ إِلَيْهِ كَمَا يَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِيفِ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

بخش حكمت هاى شگفتى آور از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام (در اين فصل برخى از سخنان برگزيده شگفتى آور امام را مى آوريم كه احتياج به تفسير و تحليل دارد).
اشاره به ظهور امام زمان عليه السّلام:
۱- روايتى از امام: چون آنگونه شود، پيشواى دين(۱) قيام كند، پس مسلمانان پيرامون او چونان ابر پاييزى گرد آيند.
(سید رضی گوید: «يعسوب» يعنى بزرگ مسلمانان، و «قزع» يعنى ابرهاى پاييزى).
________________________________________
(۱). يعسوب: يعنى رهبر و ملكه زنبور عسل، در اينجا يعنى رهبر امّت اسلام‏.
(در اين كتاب) از سخن آن حضرت عليه السّلام كه معنى آن دور از فهم و بتفسير و بيان نيازمند است:
1-  در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (كه از عظمت و بزرگى حضرت صاحب الزّمان «عجّل اللّه فرجه» خبر داده):
چون وقت آن برسد آقاى بزرگوار و پيشواى دين (از پنهان بودن و نگرانى آشكار گرديده بر مقام سلطنت و خلافت خود) مستقرّ و پابرجا گردد، پس (مؤمنين از اطراف جهان) نزد آن بزرگوار گرد آيند چنانكه پاره هاى ابر در فصل پاييز گرد آمده بهم مى پيوندد (اين فرمايش صريح است باينكه امام زمان عليه السّلام زنده و از دشمنان پنهان و در روى زمين سير ميكند و هر وقت خدا بخواهد آشكار ميشود).
(سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرمايد:) «يعسوب الدّين» يعنى سرور بزرگوار و زمامدار كارهاى مردم در آنروز (و فرمايش آن حضرت «ضرب بذنبه» يعنى امام زمان پس از نگرانى پابرجا مى گردد، زيرا يعسوب در لغت بمعنى پادشاه زنبور عسل است كه بيشتر از روز را بدو بالش پرواز مى نمايد، و چون دم بزمين گذارد و حركت و پرواز را ترك نموده مستقرّ ميشود) و قزع پاره هاى ابر است كه (رقيق و نازك است خواه آب دار و خواه) بى آب و باران باشد (چنانكه لغت نويسان معنى آنرا بطوريكه بيان شد ضبط نموده اند، و اينكه اصحاب حضرت قائم عليه السّلام را به پاره هاى ابر پاييز تشبيه نموده براى آنست كه پاييز اوّل زمستان است و ابرهاى پراكنده در آن هنگام بزودى بهم مى پيوندند).
 
در اين فصل گزيده اى از سخنان امام (ع) را مى آوريم كه در آنها الفاظ غريب آمده و نياز به تفسير دارد:
1- در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: چون زمانش در رسد، «يعسوب» دين با پيروان خود به راه افتد و مردم بر او گرد آيند چون «قزع» پاييز كه به هم پيوندند.
سید رضی گوید: «يعسوب» به معنى سرور و مهتر قوم است كه كارهاى مردم به دست اوست و «قزع» به معنى پاره هاى ابر است كه در آن باران نباشد.
 
سيّد رضى در اين فصل كوتاه، نُه جمله از كلمات قصار امام عليه السلام را كه نيازمند تفسير و بيان بوده ذكر مى كند و بعد از آن به ادامه كلمات قصار مى پردازد و درواقع اين بخش به منزله پرانتزى است كه در لابه لاى كلمات قصار براى تبيين بعضى از پيچيدگى ها ذكر شده است.
امام عليه السلام فرمود: در آن هنگام پيشواى دين در جايگاه خود مستقر مى شود و خداوند گروهى را از اطراف بلاد برمى انگيزد و مانند پاره هاى ابر پاييز به سرعت به سوى او مى آيند.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: «يَعْسُوب» به معناى آقا و پيشواى بزرگى است كه در آن روز، سرپرستى امور مردم را به دست مى گيرد و «قَزَع» به معناى قطعه هاى ابرى است كه آب در آنها وجود ندارد (وازاينرو با سرعت بر صفحه آسمان مى دوند و جمع مى شوند).
 
فصلى است كه در آن گزيده اى از كلام او را مى آوريم كه غريب مى نمايد و آن را تفسيرى بايد:
1- [و در حديث آن حضرت است كه:] چون چنين شود يعسوب دين با پيروان خود به راه افتد، پس چون ابر پاييزى گرد او فراهم آيند.
[يعسوب مهتر بزرگ است كه كار مردم به دست اوست، و قزع پاره هاى ابرى است كه باران در آن نيست.]
 
در آن مقدارى از گزيده سخنان مشكل آن حضرت است كه نياز به تفسير دارد:
1- در گفتار آن حضرت است: چون زمانش فرا رسد يعسوب دين بر جاى حكومتش استقرار يابد، پس همچنان كه ابر پاييزى به هم بپيوندند اهل ايمان گرد او اجتماع كنند.
«يعسوب» سرور بزرگ است كه آن روز زمامدار امور مردم است. و «قزع»: پاره هاى ابر بى باران است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )آينده درخشان:سيّد رضى، صدر اين كلام را ذكر نكرده در حالى كه بدون آن، مفهوم كلام امام عليه السلام كاملا روشن نمى شود، ولى علامه مجلسى از كتاب غيبت شيخ طوسى اين حديث را به طور كامل با ذكر سند از امام صادق عليه السلام نقل مى كند و مى گويد : «اميرمؤمنان عليه السلام چنين فرمود: «لا يَزَالُ النَّاسُ يَنْقُصُونَ حَتَّى لا يُقَالَ اللَّهُ فَإِذَا كَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ يَعْسُوبُ الدِّينِ بِذَنَبِهِ فَيَبْعَثُ اللَّهُ قَوْماً مِنْ أَطْرَافِهَا وَيَجِيئُونَ قَزَعاً كَقَزَعِ الْخَرِيفِ وَاللَّهِ إِنِّي لاََعْرِفُهُمْ وَأَعْرِفُ أَسْمَاءَهُمْ وَقَبَائِلَهُمْ وَاسْمَ أَمِيرِهِمْ...؛ مردم پيوسته (ازنظر عقايد مذهبى) رو به نقصان مى روند تا زمانى كه حتى نام «الله» به فراموشى سپرده مى شود. در اين هنگام پيشواى دين در جايگاه خود مستقر مى شود و خداوند گروهى را از اطراف بلاد برمى انگيزد و مانند پاره هاى ابر پاييز به سرعت به سراغ او مى آيند. به خدا سوگند من آنها را مى شناسم و حتى نام آنها و قبيله هاى آنها و نام اميرشان را نيز مى دانم...».سيّد رضى؛ در تفسير اين حديث شريف مى گويد: «يعسوب به معناى آقا وپيشواى بزرگى است كه در آن روز سرپرستى امور مردم را به دست مى گيرد و«قزع» به معناى قطعه هاى ابرى است كه آب در آنها وجود ندارد (و ازاينرو با سرعت بر صفحه آسمان مى دوند و جمع مى شوند)»؛ (قالَ الرَّضِيُ: اَلْيَعْسُوبُ : السَّيِّدِ الْعَظيمُ الْمالِکُ لاُِمُورِ النّاسِ يَوْمَئِذٍ، وَالْقَزَعُ: قِطَعُ الْغِيَمِ الَّتي لا ماءَ فيها).جمعى از شارحان نهج البلاغه در تفسيرى كه سيّد رضى؛ براى «قَزَع» (جمع قُزَعة) كرده است ايراد گرفته و گفته اند: در هيچيك از منابع لغت چنين تفسيرى براى «قَزَع» نشده، بلكه همگى آن را به معناى قطعات ابر گرفته اند بى آنكه تصريح كنند: ابرى كه آب نداشته باشد؛ ولى شايد مرحوم سيّد رضى اين معنا را به دلالت التزامى استفاده كرده است، زيرا ارباب لغت گفته اند: قَزَع به قطعه هاى رقيق و پراكنده ابرها گفته مى شود (كه با سرعت حركت مى كنند) و طبيعى است كه اينگونه ابرها آبى با خود حمل نمى كنند و به همين دليل هم به سرعت پيش مى روند. منظور امام عليه السلام نيز اين است كه پيروان او به سرعت گرد اوجمع می شوند.در تفسير «ذَنَب» نيز شارحان اختلاف كرده و گفته اند «يَعْسُوب» در اصل همان ملكه زنبوران عسل است و هنگامى كه استقرار مى يابد دم خويش را بر زمين مى زند، بنابراين اين جمله كنايه از استقرار و استحكام است. اين احتمال نيز از سوى بعضى ديگر داده شده كه «ذَنَب» به معناى پيروان است و معناى جمله اين است كه پيشواى دين به همراه پيروان خود به راه مى افتاد (در اين صورت «ضَرَبَ» به معناى ضَرْب فِى الأرض و حركت بر روى زمين است).اين احتمال نيز داده شده كه زنبور عسل هنگامى كه خشم مى گيرد نيش خود را بيرون مى آورد، بنابراين جمله كنايه از اين است كه پيشواى دين در برابر ناهنجارىها خشمگين می شود و به پا مى خيزد؛ ولى معناى اول مناسبتر به نظر مى رسد، هرچند جمع ميان اين تعابير و تفسيرها نيز بعيد نيست.در اينكه اين سخن درباره چه كسى است، معروف در ميان شارحان اين است كه امام عليه السلام به ظهور حضرت مهدى عليه السلام اشاره مى كند و شاهد زنده اين سخن همان چيزى است كه مرحوم علامه مجلسى در ذيل اين حديث شريف به نقل از غيبت شيخ طوسى از امام صادق عليه السلام از جدش اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده است كه مى گويد: پيروان و حاميان آن مرد الهى سيصد و سيزده نفر مطابق عده رزمندگان اسلام در غزوه بدرند، همگى گرد او جمع مى شوند و آيه شريفه «(أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمْ اللهُ جَمِيعآ إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)؛ هرجا باشيد، خدا همه شما را حاضر مى كند؛ زيرا او، بر هر كارى تواناست» نيز اشاره به همين معناست.به هرحال مى دانيم ياران سيصد وسيزده نفر مربوط به ظهورحضرت مهدى عليه السلام است و اين قرينه روشنى است كه منظور امام عليه السلام نيز همين معنا بوده است. تفسير اين حديث شريف به ظهور حضرت مهدى عليه السلام منحصر به شارحان شيعه نيست، ابن ابى الحديد معتزلى نيز مى گويد: امام عليه السلام در اين جمله از ظهور مهدى عليه السلام خبر مى دهد كه به عقيده ما در آخرالزّمان متولد مى شود. ولى ما پيروان مكتب اهل بيت معتقديم آن حضرت تولد يافته و هم اكنون زنده و در پشت پرده غيبت است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين بخش پاره اى از سخنان برگزيده امام (ع) را كه معانى دور از ذهن دارند، نقل مى كنيم:1- در حديثى از قول آن حضرت رسيده است: «فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ ضَرَبَ يَعْسُوبُ الدِّينِ بِذَنَبِهِ- فَيَجْتَمِعُونَ إِلَيْهِ كَمَا يَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِيفِ»:سيد رضى مى گويد: «يعسوب»، يعنى: سرور بزرگ، صاحب اختيار كارهاى مردم است در آن روز. «قزع»، يعنى، پاره هاى ابرى كه بى باران است.»امام (ع) با اين عبارات، اشاره به چند نشانه در آخر زمان جهت ظهور امام زمان (ع) فرموده است، و كلمه: «يعسوب» -كه در اصل فرمانرواى كندوى عسل است- را نظر به شباهتى كه دارند، براى آن بزرگوار استعاره آورده است.امّا در مورد جمله: «ضربه بذنبه» چندين نظر است:1-  ضرب به معنى گردش در روى زمين است و ذنبه استعاره از داشتن ياران و پيروان است و باى «بذنبه» براى استصحاب و معيّت است.2-  چون، زدن زنبور عسل با دمش، عبارت از گزيدن او است، در اينجا كنايه از كاربرد شمشيرها و نيزه ها در پيكر دشمنان، براى كشتن و زخمى كردن آنهاست.3-  اين عبارت كنايه از طوفندگى و خشم آن بزرگوار به خاطر دين خداست از باب تشبيه به شير درنده اى كه در حال حمله و خشم است، و اين وجه در ميان وجوه سه گانه بهتر از همه است.و اجتماع مؤمنان و اهل طاعت خدا را به اجتماع ابرهاى پراكنده تشبيه كرده است و وجه شبه سرعت اجتماع است، چون ابر بهار زود فراهم مى آيد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 330 فصل نذكر فيه شيئا من اختيار غريب كلامه المحتاج الى التفسير (80157- 80148)(1) في حديثه عليه السّلام:فإذا كان ذلك ضرب يعسوب الدّين بذنبه فيجتمعون إليه كما يجتمع قزع الخريف. قال الرّضيّ رحمه اللَّه: اليعسوب: السّيّد العظيم المالك لامور النّاس يومئذ، و القزع: قطع الغيم الّتي لا ماء فيها. (80193- 80159) قال الشارح المعتزلي: أصاب في اليعسوب، فأمّا القزع فلا يشترط فيها خالية من الماء، بل القزع قطع من السحاب رقيقة سواء كان فيها ماء أ و لم يكن- إلخ.أقول: يمكن دفع هذا الاعتراض بوجهين:1- أنّه و إن لم يصرّح اللّغويّون في تفسير القزع بأنه لا ماء فيها، و لكن يستفاد ذلك من تعبيراتهم قال في «المنجد»: «القزع: الواحدة قزعة، كلّ شيء يكون قطعا متفرّقة، قطع من السحاب صغار متفرّقة» و القطع الصغار المتفرّقة من السّحاب لا ماء فيها قطعا و خصوصا إذا كانت رقاقا كما فسّره به المعتزلي، فانّ السحاب الماطر كثيف جدّا.2- أنّه عليه السّلام أراد من كلامه مالا ماء فيها كما حمل عليه المعتزلي قول الشاعر:«كان رعالة قزع الجهام» لأنّه عليه السّلام يريد الخفّة و السّرعة من هذا التشبيه و هي في السّحاب بلا ماء أوضح.و قال أيضا: و هذا الخبر من أخبار الملاحم الّتي كان يخبر بها عليه السّلام و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 331 يذكر فيه المهدىّ الّذي يوجد عند أصحابنا في آخر الزّمان، و معنى قوله  (ضرب بذنبه) أقام و ثبت بعد اضطرابه، و ذلك لأنّ اليعسوب فحل النحل و سيّدها و هو أكثر زمانه طائر بجناحيه، فاذا ضرب بذنبه الأرض فقد أقام و ترك الطيران.فان قلت: فهذا يشيّد مذهب الاماميّة في أنّ المهديّ خائف مستتر ينتقل في الأرض و أنه يظهر آخر الزمان و يثبت و يقيم في دار ملكه.قلت: لا يبعد على مذهبنا أن يكون الامام المهديّ الّذي يظهر في آخر الزمان مضطرب الأمر، منتشر الملك في أوّل أمره لمصلحة يعلمه اللَّه إلخ.أقول: و يعترض عليه بما يلي:كنايه- استعاره [فإذا كان ذلك ضرب يعسوب الدّين بذنبه ...] 1- اليعسوب كما في المنجد «أميرة النحل و ملكتها» و هي قليلة الطيران جدا فاذا طارت من محلّها يطير معه كلّ النحل، فاذا استقرّت على شجرة أو عشبة تضرب بذنبها عليها و يستقرّ و تجتمع سائر النحل حولها و تحيط بها و تلازمها، فالجملة كناية عن استقرار الامام و إظهار أمره لأتباعه، فيجتمعون إليه سريعا و يحوطون به طائعين مخلصين لا يفارقونه أبدا، و هذا من محاسن الاستعارة و التشبيه في إفادة المقصود لا مزيد عليها، و يقرب من الكرامة و الاعجاز في البيان، كما أنّه كذلك من جهة الاخبار بما يقع في آخر الزمان.2- لا اشكال في أنّ ما أجاب به عمّا اعترضه على نفسه تعسّف محض تشبّث في الستر عليه بلفظة لا يبعد، مع أنّه بعيد جدّا، فالاعتراض وارد و الجواب غير طارد.و قد ذكر ابن ميثم لقوله عليه السّلام: ضرب بذنبه، تأويلات باردة أعرضنا عن ذكرها.الترجمة:چون آخر الزمان شود پيشواى دين پرچم استوار سازد، و پيروانش بمانند تيكه هاى نازك أبر پائيز گردش فراهم شوند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص52 و من كلامه عليه السّلام المتضمن الفاظا من الغريب تحتاج الى تفسير: قوله عليه السّلام فى حديثه: فاذا كان ذلك ضرب يعسوب الدين بذنبه، فيجتمعون اليه كما يجتمع قزع الخريف. قال الرضى رحمة الله تعالى: «يعسوب الدين: السيد العظيم المالك لامور الناس يومئذ، و القزع: قطع الغيم التى لاماء فيها.» «از جمله سخنان آن حضرت كه متضمن الفاظ غريبى است و نيازمند به شرح و تفسير، و اين گفتار آن حضرت در حديث خود كه چون چنين شود يعسوب دين با پيروان خود به راه افتد و آنان بر او جمع مى شوند. همچون پاره هاى ابر پاييزى كه در آن آب نيست.» سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گفته است: مقصود از يعسوب دين، مهتر بزرگى است كه در آن هنگام مالك امور مردم است و مقصود از «قزع» پاره هاى ابر بى باران است. ابن ابى الحديد ضمن توضيح برخى از لغات و اصطلاحات و اعتراض بر سيد رضى كه در معنى «قزع» تسامح فرموده است، مى گويد: اگر بگويى كه اين سخن اعتقاد مذهب اماميه را استوار مى سازد كه مهدى عليه السّلام ترسان و پوشيده است و به سير و سياحت در زمين سرگرم است و در آخر الزمان ظاهر مى شود و در مركز حكومت خود مستقر مى گردد، مى گويم به عقيده ما هم اين موضوع بعيد نيست كه امام مهدى چون در آخر زمان ظهور كند، نخست براى مصلحتى كه خداوند متعال سبب آن را مى داند حكومتش پابرجاى نباشد و سپس پابرجاى و منظم شود. امير المؤمنين كلمه يعسوب را در مورد ديگرى هم به كار برده است و روز جنگ جمل چون از كنار كشته عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد عبور فرمود گفت: «اين يعسوب قريش است.»، يعنى سالار و مهتر ايشان.  
بخش ۳ : مهارت در سخنوری [منبع]

2- و في حديثه (علیه السلام) :
هَذَا الْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

سخنورى:
۲- روايتى ديگر از امام: اين سخنران، زبردست ماهرى است.(۱)
(«شحشح» يعنى مهارت دارد، به كسى كه خوب حرف مى زند يا خوب راه مى رود گويند، ولى در موارد ديگر «شحشح» يعنى فردى بخيل).
________________________________
(۱). منظور، صعصعة بن صوحان است كه از ياران خاص امام عليه السّلام بود و سخنران با مهارتى بود، مغيرة بن شعبه به دستور معاويه او را تبعيد كرد و در سال ۶۰ هجرى در تبعيدگاه خود درگذشت.
2- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن صعصعة ابن صوحان عبدىّ را «كه از بزرگواران و خواصّ و نيكان اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام است» مى ستايد) اين خطبه خوان ماهر و زيرك.
(سيّد رضىّ «رحمه اللّه» فرمايد:) (از لفظ شحشح) شخص ماهر و زيرك و استاد در خطبه خواندن و تواناى در اداى سخن رسا را خواسته است، و هر تند گذر در سخن و رفتار را شحشح گويند، و شحشح در غير اين مقام بمعنى بخيل و زفت آمده كه از بخشش خوددارى مى نمايد (ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: صعصعه را فخر و سرفرازى همين بس كه مانند علىّ عليه السّلام او را به مهارت و استادى و فصاحت زبان و توانائى بر سخن بستايد).
 
2. در حديثى فرمود: اين خطيب «شحشح» است.
مراد از «شحشح» كسى است كه در اداى خطبه و ادامه دادن آن مهارت دارد و هر كه در سخن و رفتار چالاك باشد او را «شحشح» گويند. در غير اين موضوع به معنى بخيل و ممسك است.
 
امام عليه السلام (اشاره به صعصعة بن صوحان يا خطيب قوم قيس بن شباب) فرمود: اين خطيبِ ماهر و زبردستى است.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: منظور امام عليه السلام اين است كه او در سخنرانى، سخت ماهر و چيره است و هركس در سخن، يا در سير و حركت، چابك و زبردست باشد به او «شَحْشَح» اطلاق مىشود و«شحشح» در غير اين مقام به معناى شخص بخيل و ممسك است.
 
2. [و در حديث آن حضرت است (ع):] اين خطيب شحشح است.
[يعنى در خطبه خواندن رسا و در پى گيرى آن تواناست، و هر كه پى گيرى سخن تواند يا راهى را پى گرفته و پويد شحشح است، و شحشح جز در اين مورد، به معنى بخيل نابخشنده بود.]
 
2. در گفتار آن حضرت است. اين گوينده اى شحشح است.
منظورش اين است كه در گفتار ماهر و در بيان مطالب رسا و روان است، و هر تندرو در سخن و رفتار «شحشح» است، و شحشح در غير اين مقام به معناى بخيل است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )امام عليه السلام اين خطيب را ستود:امام اميرمؤمنان عليه السلام در اين گفتار فصيح خود اشاره به خطيبى كرده ومى فرمايد: «اين خطيبِ ماهر و زبردستى است»؛ (هذَا آلْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ).مرحوم سيّد رضى نظرش از ذكر اين جمله تعبيرى است كه امام عليه السلام درباره آن خطيب به عنوان «شحشح» آورده است كه تعبير فصيح و پرمعنايى است، ازاينرو به دنبال ذكر اين جمله مى گويد: «منظور امام عليه السلام اين است كه او در سخنرانى، سخت ماهر و چيره است و هركس در سخن، يا در سير و حركت چابك و زبردست باشد به او «شحشح» اطلاق مى شود». سپس مى افزايد : «شَحْشَح» در غير اين مقام به معناى شخص بخيل و ممسك است»؛ (يُريدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ الْماضي فيهَا، وَكُلُّ ماضٍ في كَلامٍ أوْ سَيْرٍ فَهُوَ شَحْشَحٌ، وَالشَّحْشَحُ في غَيْرِ هذَا الْمَوْضِعُ: الْبَخيلِ الْمُمْسِکُ).امام عليه السلام اين سخن را درباره «صعصعة بن صوحان» كه از سخنوران بليغ اصحاب على عليه السلام بود، يا درباره يكى از سخنوران قوم ديگرى و يا درباره هر دو بيان فرموده است و واژه «شَحْشَح» در كتاب لغت به معانى زيادى آمده است؛ از جمله صاحب قاموس مى گويد: «شَحْشَح» به معناى بيابان وسيع و شخصى كه مراقب چيزى است و انسان بدخلق و خطيب توانا و شخص شجاع و غيور آمده است، بنابراين واژه مزبور به حسب مقامات مختلف، معناى متفاوتى دارد؛ هنگامى كه درباره سخنورى ذكر شود به معناى فصاحت و بلاغت و توانگرى و مهارت در سخنورى است و هرگاه درباره بيابانى گفته شود به معناى وسعت و گسترش آن است و گاه به معناى افراد كج خلق نيز آمده است. از كلام مرحوم سيّد رضى استفاده مى شود كه قدر مشترك ميان بسيارى از معانى اين كلمه، همان توانايى است؛ خواه توانايى در سخن باشد يا در سير و حركت. در لسان العرب نيز همين معانى براى واژه «شحشح» ذكر شده است.*****نكته:اين خطيب چه كسى بود؟همانگونه كه اشاره شد، ابن ابى الحديد در شرح اين كلام نقل كرده كه امام اميرالمؤمنين عليه السلام اين تعبير را درباره «صعصعة بن صوحان» كه از خواص يارانش وبسيار فصيح اللسان بود بيان فرموده است. در اينجا مناسب دانستيم كه به گوشه اى از سخنان فصيح آن مرد سخنور اشاره كنيم؛ از جمله خطبه هاى بسيار فصيح و پرمعناى او خطبه اى است كه به هنگام دفن اميرمؤمنان على عليه السلام در كنار قبر آن حضرت و در برابر فرزندان آن امام عليه السلام بيان كرد. وى در حالى كه يك دست خود را بر قلبش گذاشته بود و با دست ديگر خاك بر سر خود مى پاشيد و بر سر مى زد گفت: «بِأَبِي أَنْتَ وَأُمّي يا أميرَالْمُوْمِنينَ ـ ثُمَّ قالَ ـ هَنِيئاً لَکَ يا أَبَالْحَسَنِ فَلَقَدْ طابَ مَوْلِدُکَ وَقَوِىَ صَبْرُکَ وَعَظُمَ جِهادُکَ وَظَفَرْتَ بِرَأْيِکَ وَ رَبِحْتَ تِجَارَتَکَ وَقَدِمْتَ عَلى خالِقِکَ فَتَلَقّاکَ اللهُ بِبِشارَتِهِ وَحَفَّتْکَ مَلائِكَتُهُ وَاسْتَقْرَرْتَ فِي جِوارِ الْمُصْطَفى فَأكْرَمَکَ اللهُ بِجِوارِهِ وَلَحِقْتَ بِدَرَجَةِ أخيکَ الْمُصْطَفى وَشَرِبْتَ بِكَأْسِهِ الأوْفى فَأسْأَل اللهَ أنْ يَمُنَّ عَلَيْنا بِاقْتِفائِنا أثَرَکَ وَالْعَمَلِ بِسيرَتِکَ وَالْمُوالاةِ لاِوْلِيائِکَ وَالْمُعاداةِ لاِعْدائِکَ وَأنْ يَحْشُرَنا في زُمْرَةِ أوْلِيائِکَ فَقَدْ نِلْتَ ما لَمْ يَنَلْهُ أَحَدٌ وَأَدْرَكْتَ ما لَمْ يُدْرِكْهُ أَحَدٌ وَجاهَدْتَ فِي سَبِيلِ رَبِّکَ بَيْنَ يَدَىْ أَخيکَ الْمُصْطَفى حَقَّ جِهادِهِ وَقُمْتَ بِدِينِ اللهِ حَقَّ الْقِيامِ حَتّى أَقَمْتَ السُّنَنَ وَأَبَرْتَ الْفِتَنَ وَاسْتَقامَ الاْسْلامُ وَانْتَظَمَ الاْيمانُ فَعَلَيْکَ مِنّي أفْضَلَ الصَّلاةِ وَالسَّلامِ بِکَ اشْتَدَّ ظَهْرَ الْمُوْمِنينَ وَاتَّضَحَتْ أَعْلامُ السُّبُلِ وَأُقيمَتِ السُّنَنَ وَما جُمَعَ لاِحَدٍ مَناقِبُکَ وَخِصالُکَ...؛ پدر و مادرم فدايت اى اميرمؤمنان. گوارا باد بر تو اى ابوالحسن (شهادت در راه خدا) ولادتت پاك بود، استقامتت بسيار قوى و جهادت بزرگ و رأى و تصميمت پيروزمند و تجارتت پرسود. به سوى آفريدگارت رفتى و او با بشارتش از تو استقبال كرد و فرشتگانش گرداگردت را گرفتند و در جوار پيامبر مصطفى صلي الله عليه و آله آرام گرفتى و خدا تو را به جوار او گرامى داشت و در درجه برادرت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله قرار گرفتى و از جام پر از رحمتش نوشيدى. از خدا مى خواهم كه بر ما منت گذارد تا بتوانيم گام در جاى گامهاى تو بگذاريم و عمل به سيره تو كنيم، دوستانت را دوست داريم و دشمنانت را دشمن شماريم و ما را در زمره دوستان تو محشور سازد. (اى اميرمؤمنان!) به مقامى رسيدى كه احدى به آن مقام نرسيد و درك كردى چيزى را كه احدى درك نكرد. در راه پروردگارت در پيش روى برادرت پيامبر مصطفى صلي الله عليه و آله جهاد كردى و حق جهاد را ادا نمودى و براى اقامه دين حق قيام كردى و حق قيام را به جاى آوردى تا آن زمان كه سنتها را برپا نمودى و فتنه ها را اصلاح كردى. اسلام برپا شد و ايمان نظام گرفت. برترين درود و سلام از من بر تو باد. پشت مؤمنان به وسيله تو نيرومند شد و نشانه هاى راههاى هدايت به وسيله تو آشكار گشت وسنّتهاى پيامبر صلي الله عليه و آله با تو زنده شد و احدى آن همه مناقب و خصال پسنديده را همچون تو در خود جمع نكرد...».اين گفتار با تعبيرات بسيار پرمعنا همچنان ادامه مى يابد كه براى رعايت اختصار به همين مقدار بسنده كرديم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )2- در سخنى از آن حضرت است: «هَذَا الْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ»:مقصود از شحشح زبان آور و ماهر در خطبه خوانى و توانا در اداى سخن، و هر تندگو و تندرو را شحشح گويند. اما شحشح در غير اين مورد به معنى بخيل و ممسك است.نقل كرده اند كه امام (ع) سخنرانى را ديد كه سخن مى گويد، فرمود اين خطيب شحشح -يعنى ماهر در گفتار- كيست؟ 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 332 (2) و في حديثه عليه السّلام: هذا الخطيب الشّحشح.يريد الماهر بالخطبة الماضى فيها، و كلّ ماض في كلام أو سير فهو شحشح، و الشّحشح في غير هذا الموضع، البخيل الممسك. (80222- 80194) اللغة:(شحشح) البعير: ردّ هديره و الصّرد: صوّت، و الطائر: طار مسرعا، الشحشح: الفلاة الواسعة، الرّجل الشجاع، الغيور، الخطيب البليغ و الشحشاح: الشحيح القليل الخير، السيء الخلق- المنجد- و زاد في الشرح المعتزلي و الشحشح: الحاوى.قال في الشرح المعتزلي: و هذه الكلمة قالها عليّ عليه السّلام لصعصعة بن صوحان العبدى رحمه اللَّه، و كفى صعصعة بها فخرا أن يكون مثل عليّ عليه السّلام يثنى عليه بالمهارة و فصاحة اللّسان، و كان صعصعة من أفصح النّاس، ذكر ذلك شيخنا أبو عثمان.و عن اسد الغابة أنّ صعصعة كان من سادات قومه عبد القيس و كان فصيحا خطيبا لسا دينا فاضلا يعدّ من أصحاب عليّ عليه السّلام و شهد معه حروبه، و صعصعة هو القائل لعمر بن الخطّاب حين قسّم المال الّذي بعث إليه أبو موسى و كان ألف ألف درهم و فضلت فضلة فاختلفوا أين نضعها فخطب عمر النّاس و قال: أيّها النّاس قد بقيت لكم فضلة بعد حقوق النّاس، فقام صعصعة بن صوحان و هو غلام شاب فقال: إنّما نشاور الناس فيما لم ينزل فيه قرآن فأمّا ما نزل به القرآن فضعه مواضعه الّتي وضعها اللَّه عزّ و جلّ فيها، فقال: صدقت أنت منّي و أنا منك، فقسّمه بين المسلمين.و هو ممّن سيّره عثمان إلى الشام و توفّى أيّام معاوية و كان ثقة قليل الحديث انتهى.الترجمة:از شرح معتزلي: علي عليه السّلام اين كلمه را: (اين است سخنران تيز زبان) در وصف صعصعة بن صوحان عبدى رحمه اللَّه فرمود: و همين بس است در افتخار صعصعة كه مانند علي عليه السّلام او را در سخنراني و شيوائي گفتار بستايد، صعصعة از شيواترين مردم بود.بستود على صعصعه را گاه سخن          كاينست سخنور اديب اندر فن      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص53 و فى حديثه عليه السّلام هذا الخطيب الشحشح. قال: يريد الماهر بالخطبة، الماضى فيها، و كل ماض فى كلام او سير فهو شحشح. و الشحشح فى غير هذا الموضع: البخيل الممسك. «در حديث آن حضرت است كه: اين خطيب شحشح است.» سيد رضى گويد: مقصود آن حضرت اين است كه او خطيبى ورزيده و در پيگيرى سخن تواناست و هر كه در سخن گفتن يا راه رفتن توانا باشد به او شحشح مى گويند و در غير اين دو مورد، شحشح به معنى بخيل و ممسك است. ابن ابى الحديد مى گويد: شحشح به معنى غيرتمند و دلير و مواظب بر كار و هم به معنى حاوى و در بردارنده است و كلمه شحشحان هم نظير آن است.اين كلمه را على عليه السّلام براى صعصعة بن صوحان عبدى كه خدايش رحمت كناد فرموده است و همين افتخار براى صعصعه بسنده است كه كسى چون على عليه السّلام او را به فصاحت و سخنورى وصف فرمايد.صعصعه همان گونه كه شيخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است از سخنورتر مردمان بوده است.  
بخش ۴ : آثار خصومت و دشمنی [منبع]

3- و في حديثه (علیه السلام) :
إِنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً.

در اين قسمت چند فرازى از كلمات قصار امام (ع)، بدليل نياز به توضيح و تفسير بيشتر، جدا از بقيه كلمات آورده شده، لذا بعد از اتمام آن دنباله حكمتها پى گرفته خواهد شد.
تَتَعَرَّقُ امْوالَهُمْ : تمام اموالشان را مى خورد، «تعرّق العظم» :
تمام گوشتى را كه به استخوان بود خورد. 

پرهيز از دشمنى كردن:
۳- روايتى ديگر از امام: دشمنى، رنج ها و سختى هايى هلاك كننده دارد.
(«قحم» يعنى مهلكه ها، زيرا دشمنى آنان را به هلاكت مى رساند، و به معنى سختى ها نيز آمده كه مى گويند «قحمة الاعراب»، يعنى روزگار سختى و گرسنگى عرب ها به گونه اى كه اموالشان تمام مى شود، و معنى «تقحّم» همين است كه مى گويند خشكسالى روستاييان را به سرزمين هاى سبز و آباد كشانده است).
 
3- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در زيان زد و خورد):
نزاع و زد و خورد را رنجها و نابوديها است (چون اگر شخص در آن كوشيده پافشارى نمايد به معصيت و گناه گرفتار شود، و اگر از آن چشم پوشد و دست بردارد مغلوب و مظلوم گردد، و در هر دو صورت رنج بيند و چنين كس از پرهيزكارى باز مى ماند چنانكه در فرمايش دويست و نودم باين نكته تصريح شده، پس سزاوار آنست كه كارى كند كه نزاع و زد و خورد پيش نيايد.
(سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرمايد:) امام عليه السّلام از لفظ قحم نابوديها را اراده نموده است، زيرا زد و خورد بيشتر اوقات اشخاص را بسختيها و نابوديها مى افكند، و (جمله) «قحمة الأعراب» يعنى سختى باديه نشينان عرب، از آن گرفته شده است، و مراد اينست كه قحطى و خشكسالى ايشان را دريابد بطوريكه دارائيهاى آنان را از بين ببرد و از چارپايانشان باقى نگذارد مگر استخوان بى گوشت كه معنى نابود شدن دارائيهاشان همين است.
و در (معنى) «قحمة الأعراب» جور ديگر هم گفته شده است، و آن اينست كه قحطى و خشكسالى آنها را به رفتن شهرهاى آباد وامى دارد يعنى خشكيدن بيابان (نبودن آب و گياه در آن) ايشان را نيازمند گرداند و وادار نمايد كه بشهر آيند.
 
3- و در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: دشمنى را «قحم» است.
مراد از «قحم» جايهايى است كه هلاكت را سبب شود. زيرا دشمن بيشتر اوقات ياران خود را در آن هلاكتگاهها به هلاكت رساند. و از اين است «قحمة الاعراب» و آن سالهاى قحطى است كه ايشان را فرو گيرد و اموالشان را نابود گرداند. معنى ديگر اين است كه صحراها خشك شود و ساكنان خود را به زور وادارد كه به شهرها روند.
 
امام عليه السلام فرمود: خصومت و دشمنى مهلكه هايى در بر دارد.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: «منظور امام از قُحَم، مهلكه هاست، زيرا خصومت و دشمنى، در اغلب موارد افرادى را كه در آن درگيرند به هلاكت و تلف سوق مى دهد و از اين باب است كه در بعضى از تعبيرات آمده كه مى گويند: «قُحْمَة الاعراب» و منظور از آن اين است كه سال قحطى دامان آنها را مى گيرد و اموال آنها را از ميان مى برد و اين تَقَحُّم و نفوذ آثار خشكسالى در ميان آنهاست و در اين مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسير ديگرى نيز ذكر شده و آن اين است كه خشكسالى، روستاييان را از سرزمين خود بيرون فرستاده و هنگامى كه بيابان خشك شود آنها را نيازمند مى كند كه به مناطق سبز و آباد بروند».
 
3- [و در حديث آن حضرت است:] دشمنى را قحمى است.
[از قحمة هلاكتجايها را خواهد، چه آن بيشتر كسانى را كه بدان در شوند نابود و تباه كند، و از اين معنى است «قحمة الأعراب» و آن چنان است كه خشكسالى آنان را فرا گيرد و مالهاشان را نابود كند، و آن نگونسارى شان بود در آن سال، و براى آن معنى ديگرى نيز گفته اند و آن اين است كه خشكى صحرا ناچارشان سازد تا به شهرها رو آورند.]
 
3- در گفتار آن حضرت است: براى نزاع قحم است.
مراد حضرت از قحم موارد هلاكت است، زيرا خصومت در اكثر احوال اهلش را دچار هلاكت و تلف مى كند، و از همين معناست: قحمة الاعراب، و آن اين است كه خشكسالى به آنان مى رسد و اموالشان را نابود مى كند، پس اين است تقحّم آن در ميان ايشان. در آن معناى ديگرى هم گفته شده و آن اينكه: خشكسالى آنان را به روى آوردن به شهرهاى آباد ناچار مى كند هنگامى كه بيابان خشك گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )آثار سوء خصومتها:امام عليه السلام در اين گفتار پرمعنا به آثار سوء خصومتها اشاره كرده مى فرمايد : «خصومت و دشمنى مهلكه هايى دربر دارد»؛ (إِنَّ لِلْخُصُومَة قُحَماً).در اينكه امام عليه السلام چه زمانى اين سخن را بيان فرموده اختلاف نظر است؛ بعضى مانند «نووى» در كتاب خود به نام مجموع مى گويد: اين سخن را على عليه السلام در زمان خليفه اول بيان فرمود هنگامى كه برادرش عقيل را مأمور كرده بود از وى در مخاصمه اى دفاع كند و همچنين عبدالله بن جعفر را در زمان عثمان نيز وكالت داد كه در حضورش از وى دفاع كند. (در برابر كسى كه ادعايى از حضرت داشت و حضرت گفت وگوى با او را در شأن خود نمى دانست) ولى ابن ابى الحديد تنها وكالت عبدالله بن جعفر را ذكر كرده است.در اينجا نخست به سراغ كلام مرحوم سيّد رضى در تفسير واژه «قُحَم» مى رويم. او مى گويد: «منظور امام عليه السلام از قُحَم، مهلكه هاست، زيرا خصومت ودشمنى، در اغلب موارد افرادى را كه در آن درگيرند به هلاكت و تلف سوق مى دهد و از اين باب است كه در بعضى از تعبيرات آمده كه مى گويند: «قُحْمَة الاعراب» و منظور از آن اين است كه سال قحطى دامان آنها را مى گيرد و اموال آنها را از بين مى برد و اين تَقَحُّم و نفوذ آثار خشكسالى در ميان آنهاست و در اين مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسير ديگرى نيز ذكر شده و آن اين است كه خشكسالى، روستاييان را از سرزمين خود بيرون فرستاده و هنگامى كه بيابان خشك شود آنها را نيازمند مى كند كه به مناطق سبز و آباد بروند»؛ (يُريدُ بِالْقُحْمِ الْمَهالِکَ، لاَِنَّها تُقْحِمُ أَصْحابَها فِي الْمَهالِکِ وَالْمَتالِفِ فِي الاْكْثَرِ. وَمِنْ ذلِکَ قُحْمَةُ الاْعْرابِ، وَهُوَ أنْ تُصيبَهُمُ السَّنَةُ فَتَتَعَرَّقَ أَمْوالَهُمْ فَذلِکَ تَقَحُّمُها فِيهِمْ. وَقيلَ فِيهِ وَجْهٌ آخَرٌ: وَهُوَ أنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرِّيفِ، أَىْ تُحْوِجُهُمْ إلى دُخُولِ الْحَضَرِ عِنْدَ مُحُولِ الْبَدْوِ).البته سيّد رضى؛ چون در جستوجوى جنبه هاى فصاحت و بلاغت كلام امام عليه السلام است روى واژه هاى پرمعناى خاص تكيه مى كند و به تفسير آنها مى پردازد بى آنكه صدر و ذيل كلام امام عليه السلام را ذكر كند. ولى قطع نظر از آنچه درباره تفسير واژه «قُحَم» در كلام امام عليه السلام آمد با توجه به شأن ورود اين سخن در كلام امام عليه السلام ، نكته مهمى روشن مى شود و آن اينكه امام عليه السلام هشدار مى دهد كه به خصومتها دامن نزنند، زيرا گاه خصومتى جزئى تبديل به جنگى تمام عيار مى شود ونفوس واموال زيادى را از ميان مى برد وچه بهتر كه خصومت را در هرجا پيدا شد، هرچه زودتر پايان دهند و به فراموشى بسپارند تا از مهالك و به تعبير امام عليه السلام از «قُحَم» آن نجات و رهايى يابند.واژه «قُحَم» از ماده «قَحْم» (بر وزن فهم) در اصل به معناى ورود در كارهاى سخت وخطرناك است. ازاينروهنگامى كه اسب، سوار خودرا به محلّ خطرناكى مى برد تعبير به «قَحَّمَ الفَرَسُ فارِسَهُ» مى كنند و كلام امام عليه السلام نيز اشاره به همين معناست و گاه اقتحام به معناى ورود به كارها بدون فكر و مطالعه قبلى به كار مى رود. آيه شريفه «(فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ)؛ اين انسان ناسپاس از گردنه بزرگ بالا نرفت» نيزاشاره به اين است كه «اقتحام» به معناى ورود به كارهاى دشوار است.همانگونه كه در شرح اسناد اين كلام پرمعنا اشاره كرديم، امام عليه السلام اين سخن را هنگامى فرمود كه برادرش عقيل را در زمان ابوبكر براى دفاع از او در برابر ادعايى كه كسى نسبت به آن حضرت داشت وكالت داده بود يا در زمان عثمان هنگامى كه عبدالله بن جعفر را از سوى خود وكيل كرده بود. و اينكه امام عليه السلام شخصا در برابر خصم خود در دادگاه اسلامى قرار نگرفت به احتمال قوى از اين نظر بوده است كه طرف در حدى نبود كه چنين لياقتى را داشته باشد و اينكه خودش حضور در محكمه داشت. از اين جهت بود كه مى خواست هرچه زودتر دعوا پايان يابد و شايد جمله «إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَمآ» را به عنوان علتى براى حضورش در آنجا بيان فرموده است.اگر در مسير پرونده هايى كه در دادگاهها جريان دارد يا حوادث گوناگونى كه در طول تاريخ رخ داده دقت كنيم، به عمق كلام امام عليه السلام بيشتر مى رسيم وپرتگاهها و تنگناها و هلاكتهايى كه براثر خصومتها ـ گاه به علّت يك موضوع كوچك ـ رخ مى دهد با چشم خود مى بينيم و هشدار امام عليه السلام براى ما روشن مى شود.در حكمت 298 خواهد آمد كه امام عليه السلام مى فرمايد: «مَنْ بَالَغَ فِي الْخُصُومَةِ أَثِمَ؛ كسى كه در دشمنى با مخالفان خود افراط كند گنهكار است». «كلينى» در جلد دوم كافى بابى تحت عنوان «المِراءُ وَالْخُصومَةُ وَمُعاداةُ الرِّجال» آورده و در آن، احاديث پرمعنايى از پيامبر اكرم و ائمه هدى: ذكر كرده است. از جمله در حديثى از اميرمؤمنان عليه السلام مى خوانيم: «إِيَّاكُمْ وَالْمِرَاءَ وَالْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا يُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَى الاِْخْوَانِ وَيَنْبُتُ عَلَيْهِمَا النِّفَاقُ؛ از جدال در گفتوگو وخصومت بپرهيزيد كه دلهاى دوستان را در برابر يكديگر بيمار مى سازد ونهال شوم نفاق را مى روياند».در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: «وَإِيَّاكُمْ وَالْخُصُومَةَ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَتُورِثُ النِّفَاقَ وَتَكْسِبُ الضَّغَائِنَ؛ از خصومت بپرهيزيد كه فكر انسان را به خود مشغول مى كند و سبب نفاق و جدايى مى گردد و موجب دشمنى (در ميان دوستان و) توده مردم خواهد شد».قابل توجه اينكه «ابن قدامه»، فقيه معروف اهل سنت در كتاب فقهى خود به نام مغنى در باب وكالت و در اينكه در چه مواردى مى توان وكيل انتخاب كرد، اين كلام شريف را از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل مى كند و مى گويد: آن حضرت عبدالله بن جعفر را به عنوان وكيل نزد عثمان فرستاد و فرمود: «إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحْمآ وَإنَّ الشَّيْطانَ لَيَحْضُرُها وَإنّى لاَكْرَهُ أنْ أُحْضِرَها؛ خصومت مهلكه هايى دارد وشيطان در آنجا حضور پيدا مى كند و من كراهت دارم كه (تا ضرورتى نباشد) در آن صحنه حضور بيابم».ممكن است اين واقعه غير از وقايعى باشد كه قبلاً ذكر شد و اميرمؤمنان عليه السلام شخصاً در آنجا حضور داشت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )3. در گفتارى از آن بزرگوار آمده است: «إِنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً»:مقصود امام (ع) از «قحم» نابوديهاست زيرا دشمنى و نزاع بيشتر اوقات افراد را دچار رنج و نابودى مى سازد، و جمله «قحمة الاعراب» يعنى سختى و رنج روستائيان عرب، از اين قبيل است مراد اين است كه خشكسالى آنان را فراگيرد به حدّى كه دارائيهايشان را از بين ببرد، و از چهارپايان جز استخوانى باقى نگذارد، كه معنى نابودى دارايى ايشان همين است. و بعضى به صورت ديگرى گفته اند: «كه خشكسالى آنان را وادار به رفتن به شهرهاى آباد مى كند، يعنى خشكى بيابان آنها را وادار به آمدن به شهر مى سازد.» اين سخنى است كه سيد رضى -خدايش بيامرزد- گفته است.مى گويند كه آن حضرت برادر خود را در نزاعى وكالت داد، و فرمود: البتّه در نزاع رنج و نابودى وجود دارد، و براستى كه شيطان باعث به وجود آمدن نزاع و خصومت است. توضيح آن كه در دشمنى احتمال طغيان آشوب خشمگينانه، و بيرون رفتن از حدّ اعتدال به طرف صفت ناپسند افراط است كه خود جاى هلاكت و نابودى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 333 (3) و في حديثه عليه السّلام:إنّ للخصومة قحما. يريد بالقحم المهالك، لأنّها تقحم أصحابها في المهالك و المتالف في الأكثر، و من ذلك «قحمة الأعراب» و هو أن تصيبهم السّنة فتتعرّق أموالهم فذلك تقحّمها فيهم، و قيل فيه وجه آخر، و هو أنّها تقحمهم بلاد الرّيف، أى تحوجهم إلى دخول الحضر عند محول البدو. (80274- 80223) اللغة:(القحمة) ج: قحم: الأمر الشّاق، المهلكة، القحم في الخصومات ما يحمل الانسان على ما يكرهه يقال: و للخصومة قحم أى ما يكره (الريف) ج: أرياف و ريوف: أرض فيها زرع و خصب (محل) المكان محولا: أجدب.المعنى:قال ابن ميثم: يروى أنه وكّل أخاه في خصومة و قال: إنّ لها قحما و إنّ الشيطان يحضرها.و قال الشارح المعتزلي: و هذه الكلمة قالها أمير المؤمنين عليه السّلام حين وكّل عبد اللَّه بن جعفر في الخصومة عنه و هو شاهد.أقول: لم يؤرّخ في كلا الحديثين تاريخ هذه الوكالة و أنّها كانت في أيام الثلاثة و عند قضاتهم أو في أيامه عليه السّلام، و لعلّ عدم حضوره في محضر الدعوى من هذه الجهة و أراد بقحم الخصومة الابتلاء بطرحها عند من لا ينبغي.الترجمة:برادرش را در باره محاكمه اى از جانب خود وكيل كرد و فرمود: ترافع پرتگاههائى دارد و شيطان در محضر آن حاضر مى شود.خصومت پرتگاه تلخ كامى است          براى راد مردان خوش نمانيست      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص54 و منه: انّ للخصومة قحما. قال: يريد بالقحم المهالك، لانّها تقحم اصحابها فى المهالك و المتالف فى الاكثر، فمن ذلك قحمة الاعراب، و هو ان تصيبهم السنة فتتفرّق اموالهم، فذلك تقحمها فيهم. قال: و قيل فيه وجه آخر، و هو انها تقحمهم بلاد الريف، اى تحوجهم الى دخول الحضر عند محول البدو. «و از جمله سخنان آن حضرت است كه دشمنى را قحمى است.» سيد رضى گويد: مراد آن حضرت از قحم جايگاههاى هلاكت است، كه دشمنى در بيشتر موارد ايشان را به هلاكت و نابودى مى افكند. لغت و اصطلاح «قحمة الاعراب» هم از همين است يعنى خشكسالى ايشان را فرا گيرد و اموال آنان پراكنده و سبب نابودى ايشان گردد. براى اين اصطلاح معنى ديگرى هم كرده اند و گفته اند قحطى موجب مى شود كه ايشان به شهرها و مرغزارها درآيند. اصل اين كلمه به معنى وارد شدن در كارى بدون روش درست است و مى گويند فلان كس اسب خود را با زور ميان آب راند و اسب به آب درآمد. در مورد به زمين انداختن اسب سوار خود را نيز به كار رفته است و هم در موردى ديگر. اين كلمه را امير المؤمنين هنگامى فرمود كه عبد الله بن جعفر را در خصومتى از سوى خود وكيل قرار داد، در حالى كه خودش حاضر بود.  
بخش ۵ : ولیّ دختران در ازدواج [منبع]

4- و في حديثه (علیه السلام) :
إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ، فَالْعَصَبَةُ أَوْلَى.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

سرپرستى زنان:
۴- روايتى ديگر از امام: چون زنان بالغ شوند، خويشاوندان پدرى براى سرپرستى آنان سزاوارترند.
منظور از «نصّ» آخرين درجه هر چيز است، مانند «نصّ» در سير، كه به معنى آخرين مرحله توانايى مركب است، هنگامى كه مى گوييم، «نصصت الرّجل عن الآمر» آنقدر سؤال از كسى بشود كه آنچه مى داند بيان كند، بنا بر اين «نصّ الحقاق» بمعنى رسيدن به مرحله بلوغ است كه پايان دوره كودكى است، اين جمله از فصيح ترين كنايات و شگفت آورترين آنها است، منظور امام اين است، هنگامى كه زنان باين مرحله برسند «عصبه»: مردان خويشاوند پدرى كه محرم آنان هستند، مانند برادر، و عمو، به حمايت آنها سزاوارتر از مادرند، و هم چنين در انتخاب همسر براى آنها،
و منظور از حقاق مخالفت و درگيرى مادر، با عصبه، در مورد اين زن است، به طورى كه هر كدام به ديگرى مى گويد: من از تو احقّ هستم، گفته مى شود:
«حاققته حقاقا» بمعنى رشد عقلى است، يعنى به مرحله اى برسد كه حقوق و احكام در باره او اجرا شود، اما آن كس كه نصّ الحقائق نقل كرده منظورش از حقايق، جمع «حقيقت» است.
اين بود معنايى كه «ابو عبيد قاسم بن سلام»(۱) براى اين جمله كرده است، اما نظر من اين است كه منظور از «نصّ الحقاق» اين است كه زن به مرحله اى برسد كه جائز باشد تزويج كند، و اختياردار حقوق خود شود، اين در حقيقت تشبيه به «حقاق» در شتر است چرا كه «حقاق» جمع حقّه و «حق» است به معنى شترى كه سه سالش تمام و آماده بهره بردارى است. «حقائق» نيز جمع حقّه است، بنا بر اين هر دو تعبير به يك معنى باز مى گردد، هر چند معنى دوم به روش عرب شبيه تر است.
_______________________________
(۱). ابو عبيد بن هروى از دانشمندان فقه و حديث و ادب بود كه در سال ۲۲۲ هجرى در گذشت.
4- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در انتخاب شوهر براى دختر):
هرگاه زنان (دختران) بحدّ كمال رسند (هنگام زناشويى و تصرّف آنها در حقوقشان برسد) پس خويشان پدرى (از خويشان مادرى به شوهر دادن او) سزاوارترند.
(سيّد رضىّ «رضى اللّه عنه» فرمايد:) و (بجاى نصّ الحقائق) نصّ الحقاق هم روايت ميشود، و نصّ منتهى درجه و پايان چيزها است مانند نصّ در رفتار كه آن نهايت رفتارى است كه چارپا به رفتن آن توانائى دارد، و تو ميگوئى: نصصت الرّجل عن الأمر يعنى پرسش خود را در باره فلان امر از فلان مرد بپايان رسانيدم، هنگاميكه پرسش از آن امر را از او بپايان رسانيده باشى تا آنچه نزد او مى باشد بدست آورى، پس حضرت از (جمله) نصّ الحقاق اراده فرموده است بحدّ كمال رسيدن دختران را كه آن پايان خردى است كه صغير بحدّ بزرگى مى رسد، و فرمايش حضرت (نصّ الحقاق) از رساترين و شگفت ترين كنايه ها است از اين معنى، مى فرمايد: هرگاه دختران بآن حدّ (هنگام زناشويى) رسيدند پس خويشان پدرى به دختر هرگاه محرم باشند مانند برادران و عموها از مادرش به شوهر دادن آن دختر اگر بخواهند او را شوهر دهند سزاوارترند،
و (لفظ) حقاق از محاقّه و زد و خورد مادر است با خويشان پدرى دختر در باره او، و محاقّة همان نزاع و زد و خورد و گفتگوى هر يك با ديگرى است كه من از تو به شوهر دادن او سزاوارترم، و از آن گرفته شده است كه مى گويند: «حاققته حقاقا» مانند «جادلته جدال»ا يعنى با او نزاع و زد و خورد نمودم، و گفته اند: نصّ حقاق عبارت است از بلوغ عقل و آن رسيدن بحدّ كمال است، زيرا امام عليه السّلام (از اين فرمايش) اراده نموده است منتهى و رسيدن هنگامى را كه بآن حقوق و احكام (به دختر) واجب ميشود، و آنكه نصّ الحقائق روايت كرده حقائق را جمع حقيقة خواسته.
اينست معنى آنچه ابو عبيد قاسم ابن سلام (كه در لغت و حديث و ادب و فقه و درستى روايت و بسيار دانشمندى از مشاهير و مردان بنام است، و در مكّه پس از فراغ از اعمال حجّ در سال دويست و بيست و دو يا سه يا چهار هجرى وفات كرده) بيان نموده است، و آنچه نزد من است آنست كه مراد و مقصود از نصّ حقاق در اينجا رسيدن دختر است بحدّى كه زناشويى و تصرّف او در حقوقش روا باشد بجهت تشبيه و مانند بودن به حقاق از شتر و آن جمع حقّه و حقّ است كه شترى است كه سه سال را تمام كرده به سال چهارم در آيد و آن هنگام مى رسد بحدّى كه ممكن است سوار شدن بر پشت او و خوب راندنش در رفتار، و حقائق نيز جمع حقّه است و بازگشت هر دو روايت (نصّ الحقائق و نصّ الحقاق) بيك معنى است، و اين (كه ما بيان كرديم) بطريقه و روش عرب شبيه تر است از معنى كه اوّل بيان شد.
 
4- در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: چون زنان به «نصّ الحقاق» رسيدند، خويشاوندان پدرى سزاوارترند.
«نص» نهايت چيزهاست و رسيدن به منتهاى هر چيز. چون «نص در رفتن» و آن منتهاى سرعتى است كه چهار پا تواند رفت. و مى گويى «نصصت الرجل عن الامر» و آن هنگامى است كه پرسش خود را در باره امرى به منتهى رسانى، تا هر چه را در دل دارد، بيرون آورى.
«نص الحقاق» مراد، رسيدن به حد بلوغ است زيرا پايان دوره خردسالى و هنگامى است كه كودك پاى به دوران جوانى مى نهد. و اين از فصيح ترين كنايات است در اين باب.
چون زن به اين سن برسد خويشاوندان پدرى از خويشاوندان مادرى به او نزديكتر باشند. زيرا محرم او هستند، چون برادران و عموها و نيز اگر بخواهند او را به شوى دهند.
و «حقاق» عبارت از نزاع مادر است با خويشاوندان پدرى دختر در باره او، كه هر يك از آن دو به ديگرى مى گويد كه من سزاوارتر به او هستم. و در اين معنى است: «حاققته حقاقا» مانند «جادلته جدالا».
و گويند «نص الحقاق» رسيدن عقل است به كمال كه همان رسيدن به سن بلوغ است چه قصد امام (ع) از آوردن اين عبارت، رسيدن به سنى است كه بر او حقوق و احكام واجب مى شود. و آنان كه «نص الحقائق» گفته اند، از حقايق جمع حقيقت را خواسته اند و اين معنى را ابو عبيد نقل كرده است. به نظر من «نص الحقاق» در اينجا به معنى رسيدن زن است به سنى كه در آن سن، ازدواجش جايز باشد و بتواند در حقوق خود تصرف كند و اين تشبيهى است به «حقاق» در شتر، كه جمع «حقّه» است و آن زمانى است كه سه سال او تمام شده باشد، وارد چهار سالگى شود. و مى توان بر آن سوار شد و تند راند. حقايق نيز جمع «حقّه» است و هر دو روايت به يك معنى باز مى گردند. و اين به روش عرب در معنى مذكور نزديكتر است.
 
امام عليه السلام فرمود: زنان هنگامى كه به حدّ كمال رسيدند خويشاوندان پدرى (براى تصميمگيرى درباره آنان) مقدمند.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: منظور از «نص» آخرين مرحله هرچيز است؛ مانند «نص» در سير و حركت كه به معناى آخرين مرحله توانايى مركب است، ازاينرو هنگامى كه مى گوييم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الاْمْرِ» منظور اين است كه آنقدر سؤال از كسى كردم كه آنچه را مى داند در اين زمينه بيان كند، بنابراين، «نص الحقائق» به معناى رسيدن به مرحله بلوغ است كه همان پايان دوره كودكى است (سپس مى افزايد:) اين جمله از فصيحترين كنايات و شگفت انگيزترين آنها در اين مورد است. منظور امام عليه السلام اين است كه زنان هنگامى كه به اين مرحله برسند «عَصَبَة» (مردان خويشاوند پدرى او) كه محرم آنان هستند مانند برادران و عموها، به حمايت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنين در انتخاب همسر براى آنها.
(سپس مى افزايد:) «حِقاق» به معناى مخالفت و جدال مادر با «عصبة» درمورد اين دختران است به گونه اى كه هركدام به ديگرى مى گويد: من از تو سزاورترم. عرب مى گويد: «حاقَقْتُهُ حِقاقآ» يعنى با او به جدال برخاستم. بعضى گفته اند: منظور از «نَصَّ الْحِقاق» رشد عقلى و بلوغ است، زيرا منظور امام عليه السلام اين است كه به مرحله اى برسد كه حقوق و احكام درباره او انجام مى شود. كسانى كه «نَصَّ الْحَقائِق» روايت كرده اند منظورشان از «حقائق» جمع حقيقت است. (سپس مى افزايد:) اين همان تفسيرى است كه «ابو عبيد قاسم بن سلام» براى اين جمله بيان كرد؛ به نظر من (منظور، سيّد رضى است) مقصود از «نَصَّ الْحِقاق» اين است كه زن به مرحله اى برسد كه تزويج او مجاز باشد و اختياردار حقوق خود شود و اين درواقع تشبيه به «حقاق» درمورد شتران است (طبق عادت عرب كه بسيارى از چيزها را به شتر تشبيه مى كرد) چراكه «حقاق» جمع «حِقِّه» و «حِقّ» به معناى شترى است كه سه سالش تمام است و داخل در سال چهارم شده و به حدّى رسيده كه مى توان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سير و حركت كرد. (سپس مى افزايد:) «حقائق» (هرگاه اين نسخه را در نظر بگيريم) نيز جمع «حِقِّة» است، بنابراين هر دو روايت به معناى واحدى بازگشت مى كند و اين معنا به روش عرب از معنايى كه در ابتدا ذكر شد بهتر است (يعنى اين معنا صحيح تر به نظر مى رسد)؛
 
4- [و در حديث آن حضرت است كه:] چون زنان به «نصّ الحقاق» رسيدند خويشاوندان پدرى به آنان اولى ترند.
[و نصّ نهايت هر چيز است و رسيدن به پايان آن چون: نصّ در رفتن، كه آن نهايت سيرى است كه چارپا بر آن تواناست. و گويى «نصصت الرّجل عن الأمر» و آن هنگامى است كه پرسش خود را از وى به نهايت رسانى تا آنچه را نزد اوست بدانى.
پس نصّ الحقاق رسيدن به بلوغ است، چه آن منتهاى دوران كودكى است، و هنگامى است كه خرد در آن از خردى گذشته به بزرگى مى رسد، و اين از فصيحترين و غريب ترين كنايتها از اين مرحله است، نيز هنگامى كه زنان بدين مرحله رسيدند خويشاوندان پدرى از خويشاوندان مادرى به آنان نزديكترند اگر محرم باشند چون برادران و عموها. و به شوى دادن او اگر بخواهند.
«و حقاق» ستيزيدن مادر است با خويشاوندان پدرى بر سر دختر، و آن جدال و خصومت بود و گفتن هر يك ديگرى را كه من بدو-  به دختر-  از تو سزاوارترم. گويند از اين معنى است «حاققته حقاقا»، مانند «جادلته جدالا» و گفته اند: «نصّ الحقاق» رسيدن خرد است به كمال و آن بالغ شدن است، چه قصد امام از آوردن اين كلمه هنگامى است كه در آن حقوق و احكام واجب مى شود و آن كه آن را «نصّ الحقائق» روايت كرده از حقايق جمع حقيقت را خواهد.
406 اين معنى را ابو عبيد آورده است، امّا رأى من اين است كه در اينجا مقصود از «نصّ الحقاق» بالغ شدن زن است آن چنان كه شوى گرفتن او روا بود و بتواند در حقوق خود تصرف كند، و اين تشبيهى است به «حقاق» در شتر و آن جمع «حقّه» و «حقّ» است، و آن شترى است كه سه سالگى را به پايان رسانيده و به چهارمين سال در آمده است و در اين هنگام به حدّى رسيده كه در خور سوارى دادن است و راه بردن و «حقائق» نيز جمع «حقّه» است، پس هر دو روايت به يك معنى باز مى گردد و اين معنى به روش عرب شبيه تر است تا معنى كه آورده شد.]
 
4- در گفتار آن حضرت است: هنگامى كه زنان به نهايت كمال رسند خويشان پدرى سزاوارترند.
«نص الحقائق» هم روايت شده. «نصّ» نهايت اشياء و آخرين مرحله آنهاست مانند نصّ در سير و حركت، كه نهايت سيرى است كه مركب بر آن قدرت دارد. و مى گويى: «نصصت الرّجل عن الأمر» زمانى كه سؤال خود را از او به آخر برسانى تا آنچه را نزد اوست به دست آورى.
پس نصّ الحقاق منظور رسيدن دختر به بلوغ است، چه اينكه منتهاى زمان كودكى مى باشد و وقت گذر از خردى و رسيدن به بزرگى است. و اين از فصيح ترين كنايه ها و شگفت آورترين آنها در اين زمينه است.
مى فرمايد: زمانى كه زنان به مرحله رشد و بلوغ برسند خويشان پدرى كه محرم او هستند مانند برادران و عموها به شوهر دادن او از مادرش سزاوارترند. و حقاق درگيرى مادر با خويشان پدرى در باره دختر است، و آن ستيز و خصومت و گفتار هر يك به ديگرى است كه: «من به شوهر دادن دختر از تو سزاوارترم». گفته مى شود: «حاقَقْتُهُ حِقاقاً» مانند «جادلته جدالا»: با او به ستيز برخاستم.
و گفته شده: نصّ الحقاق، بلوغ عقلى است و آن رسيدن دختر به سنّ ازدواج است، چرا كه آن حضرت اراده فرموده نهايت زمانى را كه در آن حقوق و احكام واجب مى شود. و كسى كه «نصّ الحقائق» روايت كرده مرادش از حقايق جمع حقيقت است.
اين معنا را ابو عبيده قاسم بن سلّام آورده، اما نظر من اين است كه منظور از نصّ الحقاق در اينجا رسيدن زن به مرحله اى از سنّ است كه شوهر دادنش جايز، و تصرّفش در حقوق بلا مانع است، از باب تشبيه به شتران حقاق، و آن جمع حقّه و حقّ است، و آن شترى است كه سه سالگى را تمام كرده و وارد چهار سالگى شده، و در اين وقت به حدّى مى رسد كه در خور سوارى و راه برى است. حقائق نيز جمع حقّه است. روى اين حساب هر دو گفتار به يك معنا باز مى گردند، و اين معنا به روش عرب از معنايى كه در ابتدا ذكر شد شبيه تر است
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )ازدواج دختران با اذن اولياء:امام عليه السلام در اين گفتار فصيح و بليغ خود به وضع دخترانى كه به حدّ بلوغ مى رسند اشاره كرده و حكم آنها را در مسئله ازدواج و غير آن با استعاره لطيفى بيان مى كند و مى فرمايد: «زنان هنگامى كه به حدّ كمال رسيدند خويشاوندان پدرى (براى تصميمگيرى درباره آنان) مقدمند»؛ (إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ آلْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَى).مرحوم شريف رضى در تفسير اين جمله (و با تكيه بر واژه «نصّ» و واژه «حِقاق») چنين مى گويد:منظور از «نصّ» آخرين مرحله هرچيز است. مانند «نصّ» در سير و حركت كه به معناى آخرين مرحله توانايى مركب است، ازاينرو هنگامى كه مى گوييم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الاْمْرِ» منظور اين است كه آنقدر سؤال از كسى كردم كه آنچه را مى داند در اين زمينه بيان كند، بنابراين «نَصَّ الْحَقائق» به معناى رسيدن به مرحله بلوغ است كه همان پايان دوره كودكى است (سپس مى افزايد:) اين جمله از فصيح ترين كنايات و شگفت انگيزترين آنها در اين مورد است. منظور امام عليه السلام اين است كه زنان هنگامى كه به اين مرحله برسند «عَصَبة» (مردان خويشاوند پدرى او) كه محرم آنان هستند مانند برادران و عموها، به حمايت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنين در انتخاب همسر براى آنها. (سپس مى افزايد:) «حِقاق» به معناى مخالفت و جدال مادر با «عصبة» درمورد اين دختران است به گونه اى كه هركدام به ديگرى مى گويد: من از تو سزاورترم. عرب مى گويد: «حاقَقْتُهُ حِقاقآ» يعنى با او به جدال برخاستم. بعضى گفته اند: منظور از «نَصُّ الحِقاق» رشد عقلى و بلوغ است، زيرا منظور امام عليه السلام اين است كه به مرحله اى برسد كه حقوق و احكام درباره او انجام مى شود. كسانى كه «نَصُّ الْحَقائق» روايت كرده اند منظورشان از «حقائق» جمع حقيقت است. (سپس مى افزايد:) اين همان تفسيرى است كه «ابو عبيد قاسم بن سلام» براى اين جمله بيان كرد؛ به نظر من (منظور، سيّد رضى است) مقصود از «نص الحقاق» اين است كه زن به مرحله اى برسد كه تزويج او مجاز باشد واختياردار حقوق خود شود و اين در واقع تشبيه به «حِقاق» درمورد شتران است (طبق عادت عرب كه بسيارى از چيزها را به شتر تشبيه مى كرد) چراكه «حقاق» جمع «حِقِّة» و «حِقّ» به معناى شترى است كه سه سالش تمام است وداخل در سال چهارم شده و به حدّى رسيده كه مى توان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سير و حركت كرد. (سپس مى افزايد:) «حقائق» (هرگاه اين نسخه را در نظر بگيريم) نيز جمع «حِقِّة» است، بنابراين هر دو روايت به معناى واحدى بازگشت مى كند و اين معنا به روش عرب از معنايى كه در ابتدا ذكر شد بهتر است (يعنى اين معنا صحيحتر به نظر مى رسد)»؛ (وَالنَّصُ: مُنْتَهَى الاَْشْياءِ وَمَبْلَغُ أقْصاها كَالنَّصِ فِي السِّيْرِ، لاَِنَّهُ أَقْصى ما تَقْدِرُ عَلَيْهَ الدّابَةُ وَتَقُولُ: نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الاَْمْرِ، إذَا اسْتَقْصَيْتَ مَسْأَلَتَهُ عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فِيهِ. فَنَصُّ الْحَقائِقِ يُريدُ بِهِ الاْدارکَ، لاَِنَّهُ مُنْتَهَى الصِغَرِ، وَالْوَقْتُ الَّذي يَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغيرُ إلى حَدِّ الْكَبيرِ، وَهُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْكِناياتِ عَنْ هذَا الاَْمْرِ وَأَغْرَبِها. يَقُولُ: فَإذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِکَ فَالْعَصَبَةُ أوْلى بِالْمَرْأَةِ مِنْ أُمِّها، إذا كانُوا مَحْرَمآ، مِثْلَ الاِْخْوَةِ وَالاَْعْمامِ؛ وَبِتَزْويجِها إنْ أرادُوا ذلِکَ. وَالْحِقاقُ: مُحاقَّةُ الاُْمِّ لِلْعَصَبَةِ فِي الْمَرْأَةِ وَهُوَ الْجِدالُ وَالْخُصُومَةُ، وَقَوْلُ كُلُّ واحِدٍ مِنْهُما لِلاْخَرِ: «أَنَا أَحَقُّ مِنْکَ بِهذا» يُقالُ مِنْهُ: حاقَقْتُهُ حِقاقآ، مِثْلُ جادَلْتُهُ جِدالاً. وَقَدْ قيلَ: إنَّ «نَصَّ الْحِقاقِ» بُلُوغُ الْعَقْلِ، وَهُوَ الاِْدْراکُ؛ لاَِنَّهُ عليه السلام إنَّما أرادَ مُنْتَهى الاْمْرِ الَّذي تَجِبُ فِيهِ الْحُقُوقُ وَالاْحْكامُ، وَمَنْ رَواهُ «نَصَّ الْحَقائِقِ» فَإنَّما أَرادَ جَمْعَ حَقيقَةٍ. هذا مَعْنى ما ذَكَرَهُ أبوعُبَيْدٍ الْقاسِمُ بْنُ سَلامٍ وَالَّذي عِنْدي أَنَّ الْمُرادَ بِنَصِّ الْحِقاقِ هاهُنا بُلُوغُ الْمَرأةِ إلَى الْحَدِّ الَّذي يَجُوزُ فيهِ تَزْويجُها وَتَصَرَّفُها في حُقُوقِها، تَشْبيهآ بِالْحِقاقِ مِنَ الاْبِلِ، وَهِيَ جَمْعُ حِقَّةٍ وَحَقٍّ وَهُوَ الَّذِي اسْتَكْمَلَ ثَلاثَ سِنينَ وَدَخَلَ فِي الرّابِعَةِ، وَعِنْدَ ذلِکَ يَبْلُغُ إلَى الْحَدِّ الَّذي يَتَمَكَّنُ فِيهِ مِنْ رُكُوبِ ظَهْرِهِ، وَنَصِّهِ فِي السَّيْرِ، وَالْحَقائِقُ أَيْضآ : جَمْعُ حَقَّةٍ. فَالرِّوايَتانِ جَميعآ تَرْجِعانِ إلى مَعْنى واحِدٍ، وَهذا أَشْبَهُ بِطَريقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعنَى الْمَذْكُورِ أوَّلا).خلاصه معناى مرحوم سيّد رضى اين است كه در تفسير اين كلام امام عليه السلام سه بيان وجود دارد: نخست اينكه منظور از آن، بلوغ دختران است (با توجه به واژه «نصّ» كه اشاره به حركت كردن تا رسيدن به مقصد است و با توجه به اينكه «حِقاق» به معناى جدال و گفتوگو در ميان مادر و نزديكان پدرى دختر بر سر تزويج اوست).تفسير دوم اين است كه منظور از آن، رسيدن به كمال عقل و بلوغ است به گونه اى كه دختر بتواند حقوق و احكام خود را رعايت كند. معناى سوم اينكه منظوراز«نَصّ الحِقاق» رسيدن به حدّ بلوغ است به گونه اى كه بتوان آن دختررا شوهر داد به عنوان تشبيه به شترى كه آماده بهره گيرى شده است. البته همه اين سه معنا به يك جا منتهى مى شود و تفاوت تنها در تفسير «حِقاق» است كه آيا به معناى مجادله است يا رسيدن به حقوق و احكام و يا قابل بهره گيرى بودن دختر.نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت مفهوم «عَصَبَه» است. «عصبه» به معناى افراد مذكر از نزديكان پدر است و پدر و جد را نيز شامل مى شود، بنابراين مفهوم جمله بالا اين است كه وقتى دختران به حدّ ازدواج برسند بايد با اجازه پدر يا جد (و در صورت فقدان آنها با اجازه عموها وبرادرها) ازدواج كنند. البته ازنظر فقه ما اجازه پدر يا جد به اعتقاد جمع زيادى از فقها شرط است؛ ولى اجازه عموها يا برادرها (در صورت فقدان پدر يا جد) به عنوان امرى استحبابى و نه وجوبى، تلقى شده است. شرح اين مطلب در كتب فقهيه در كتاب النكاح آمده است. البته بعضى «عَصَبه» را نيز چنان تفسير كرده اند كه پدر و جد را شامل نمى شود در اين صورت ازنظر فقه ما اولويتى در امر نكاح دختر ندارند جز همانچه در بالا به صورت استحباب و احترام آنها اشاره شد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )4- در سخنى از امام (ع) آمده است: «إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَى»:نصّ، منتهى درجه چيزها و پايان آنهاست مثل انتهاى راه رفتن، چون نهايت رفتارى است كه چهارپا توانايى انجام آن را دارد، مى گويى: «نصصت الرجل عن الامر»، يعنى پرسش خود را در باره چيزى از فلان كس به پايان رساندم، و وقتى پرسش را از او بپايان رسانيده اى كه آنچه او مى داند، به دست آورده باشى. بنا بر اين مقصود امام (ع) از «نصّ الحقاق» به كمال رسيدن دختران است، يعنى از پايان خردسالى به حدّ بزرگى رسيدن. و اين سخن، از فصيحترين و عجيبترين كنايات است، مى فرمايد: هرگاه دختران به اين مرحله رسيدند، پس خويشان پدرى كه به دختر محرمند -مانند برادران و عموها- از مادرش، براى شوهر دادن او -اگر بخواهند شوهرش دهند- سزاوارترند. و كلمه حقاق از ريشه محاقّه، زد و خورد و مشاجره مادر است با خويشان پدرى در باره دختر، و اين كه هر كدام بگويند كه من از تو در شوهر دادن دختر سزاوارترم.گفته مى شود «حاققته حقاقا» از همين ريشه است مثل جادلا يعنى، با او زد و خورد كردم.بعضى گفته اند: «نصّ الحقاق» يعنى: بلوغ عقل و رسيدن به حدّ كمال، زيرا مقصود امام (ع) منتهاى كار و رسيدن دختر به آن حدّى است كه حقوق و احكام بر او واجب مى شود. و كسى كه نصّ الحقائق روايت كرده است، آن را جمع حقيقت گرفته است.اين است آن معنى كه ابو عبيد قاسم بن سلام بيان كرده است، امّا آنچه به نظر من مى رسد آن است كه مقصود از «نصّ الحقاق» رسيدن دختر به مرحله ازدواج است كه تصرّف در حقوق برايش ممكن مى شود. از باب تشبيه به حقاق در مورد شتران، جمع حقّة و حقّ و آن شترى است كه سه سال را پشت سر گذاشته و وارد سال چهارم شده و به جايى رسيده است كه سوار شدن بر آن و خوب راندنش ممكن مى باشد. و حقائق نيز جمع حقّة است كه هر دو روايت، به يك معنى است. و اين معنى به روش عرب نزديكتر است تا معنايى كه قبلا ذكر كرديم.آنچه را كه سيّد نقل كرده است -همان طورى كه خود او نيز مى گويد- با گفتار عرب تناسب بيشترى دارد جز اين كه «نصّ الحقاق» استعاره است، نه تشبيه، هر چند كه اساس استعاره نيز بر تشبيه استوار است.عصبة، يعنى: فرزندان و خويشاوندان پدرى، از آن رو عصبه گفته اند كه آنان اطراف اويند و وابسته به او مى باشند. بعضى گفته اند: ممكن است، مقصود از نصّ ارتفاع باشد، گفته مى شود: «نصّت الضّبة رأسها»، وقتى كه سوسمار سر خود را بلند كند. و از همان ريشه است: «منصّة العروس» [حجله عروس] براى اين كه عروس بالاى حجله مى رود، و امكان دارد كه كلمه حقاق را استعاره براى پستانهاى كوچك آورده باشد، آن گاه كه برجسته و بالا آمده گردد و به صورت يك حقّه در آيد، يعنى وقتى كه پستان دختران در آن حدّ بالا آمد خويشان پدرى سزاوارترند تا مادر، چون وقت درك آنهاست و نشانه شايستگى شان براى همسرى. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 335 (4) و في حديثه عليه السّلام:إذا بلغ النّساء نصّ الحقاق فالعصبة أولى. (قال: و يروى نصّ الحقائق، الشّرح المعتزلي ج 19- طبع مصر) و النّص: منتهى الأشياء و مبلغ أقصاها كالنّص في السير لأنه أقصى ما تقدر عليه الدّابة، و تقول: نصصت الرّجل عن الأمر، إذا استقصيت مسألته لتستخرج ما عنده فيه، فنص الحقاق يريد به الإدراك لأنّه منتهى الصّغر و الوقت الذي يخرج منه الصّغير إلى حدّ الكبر، و هو من أفصح الكنايات عن هذا الأمر و أغربها، يقول: فإذا بلغ النّساء ذلك فالعصبة أولى بالمرأة من أمّها إذا كانوا محرما مثل الإخوة و الأعمام و بتزويجها إن أرادوا ذلك، و الحقاق محاقّة الأمّ للعصبة في المرأة و هو الجدال و الخصومة و قول كلّ واحد منهما للاخر «أنا أحقّ منك بهذا» يقال منه: حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا، و قد قيل: إنّ نصّ الحقاق بلوغ العقل، و هو الإدراك، لأنّه عليه السّلام إنّما أراد منتهى الأمر الّذي تجب فيه الحقوق و الأحكام، و من رواه «نصّ الحقائق» فإنما أراد جمع حقيقة. هذا معنى ما ذكره أبو عبيد القاسم بن سلام و الّذي عندي أنّ المراد بنصّ الحقاق هنا بلوغ المرأة إلى الحدّ الّذي يجوز فيه تزويجها و تصرّفها في حقوقها، تشبيها بالحقاق من الابل، و هى جمع حقّة و حق و هو الّذي استكمل ثلاث سنين و دخل في الرابعة، و عند ذلك يبلغ إلى الحدّ الّذي يتمكّن فيه من ركوب ظهره و نصّه في السير، و الحقائق أيضا جمع حقّة، فالروايتان جميعا ترجعان إلى معنى واحد، و هذا أشبه ب ئ بطريقة العرب من المعنى المذكور أوّلا. (80510- 80275)اللغة:(نصّ) نصّا الشيء: دفعه و أظهره، و العروس: أقعدها على المنصّة. (حاق) محاقة و حقاقا في الأمر: خاصمه. الحقة ج حق و حقاق: المرأة- المنجد.الاعراب:نصّ الحقاق منصوب بقوله: بلغ من باب الحذف و الايصال أى إلى نصّ الحقاق.المعنى:لا إشكال و لا اختلاف بين مفسّري الحديث في أنّ المراد من قوله: «نص الحقاق» البلوغ، فالمقصود بيان انتهاء حضانة الامّ عن الصبية و أنها تنتهى ببلوغها فيكون عصبتها و هم بنوا الرّجل و قرابته لأبيه، سمّوا بذلك لأنّهم عصبوا به و علّقوا عليه أحقّ بها من الامّ في امورها، و إنّما الاشكال في تطبيق اللفظة على هذا المعنى من حيث اللغة، فذكر له وجوه:1- كنايه أنّ نصّ الحقاق استعمل في الادراك و البلوغ على وجه الكناية، و الحقاق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 336 مصدر حاقّه من باب المفاعلة، و المعنى بلوغ وقت المحاقة فيه بين الامّ و بني أبيها.2- أنّ نصّ الحقاق بمعني بلوغ وقت الحقوق و الأحكام، و اعترض عليه الشارح المعتزلي بأنّ أهل اللّغة لم ينقلوا عن العرب أنها استعملت الحقاق في الحقوق و لا يعرف هذا في كلامهم و لو كان «نصّ الحقائق» فلا يفهم منه شيئا.3- استعاره [نصّ الحقاق] أنّ حقاقا جمع حقّة من سنين الابل، فنصّ الحقاق معناه وقت البلوغ من باب الاستعارة تشبيها بوقت بلوغ الابل و التمكن من ركوبه و الحمل عليه، و الحقائق ترجع إلى ذلك، لأنّه جمع الجمع لحقّ و حقّة، اختاره السيد الرضيّ رحمه اللَّه.4- تشبيه [نصّ الحقاق] أنّ معنى نصّ الحقاق ارتفاع الأثداء فالحقاق جمع حقّة تشبيها للثدى المرتفع بها، ذكره ابن ميثم.5- و هو الّذي أذكره أنّ نصّ الحقاق أي ظهور حالة المرأة فيها، لأنّ أحد معاني النصّ الظهور و أحد معاني الحقاق جمع حقّ المرأة، فالمقصود أنه إذا بلغ النساء إلى ظهور حالة المرأة فيهنّ يرتفع الصغر و الحجر و الحضانة عنهنّ، و حالة المرأة الحيض و الولادة و أمثالهما ممّا جعله الفقهاء علامات بلوغ المرأة كما جعلوا نبت شعر الشارب و العانة علامة لبلوغ الرّجل.الترجمة:چون زنان بالغه شوند خويشان پدرى سزاوارترند بكار آنان از مادر.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص55 و منه: اذا بلغ النساء نصّ الحقاق فالعصبة اولى. قال: و يروى «نصّ الحقائق» و النص منتهى الاشياء و مبلغ اقصاها كالنّص فى السير لانه اقصى ما تقدر عليه الدابّة، و يقال: نصصت الرجل عن الامر اذا اسّقصيت مسألته لتستخرج ما عنده فيه، و نص الحقاق يريد به الادراك، لانّه منتهى الصغر، و الوقت الذى يخرج منه الصغير الى حد لكبر، و هو من افصح الكنايات عن هذا الامر و اغربها... قال: و الذى عندى ان المراد بنصّ الحقاق هاهنا بلوغ المرأة الى الحدّ الّذى يجوز فيها تزويجها و تصرّفها فى حقوقها... «و از سخنان آن حضرت است كه چون زنان به «نص الحقاق» رسيدند، خويشاوندان پدرى بر آنان اولى تر باشند.» گويد: به صورت «نص الحقائق» هم روايت شده است. نصّ به معنى نهايت هر چيزى است و به پايان رسيدن آن، مثلا اگر در مورد حركت چهارپا گفته شود «نص السير» يعنى نهايت توان آن در راه رفتن، و چون بگويند «نصصت الرجل عن الامر» يعنى كه تا حد نهايت از او بپرسى تا آنچه را در دل دارد بدانى، و منظور از اين كلمه در سخن فوق رسيدن به مرحله بلوغ است كه پايان دوره كودكى و آغاز ورود به دوره بزرگى است و اين از فصيح ترين و غريب ترين كناياتى است كه از اين مرحله شده است.سيد رضى گويد: آنچه به نظر من مى رسد، اين است كه مراد از اين كنايه رسيدن دختر به مرحله بلوغ است كه در آن شوى گرفتن و تصرف او در حقوق خودش براى او روا باشد و تشبيهى است به شترى كه سه سالگى او تمام شده و به چهار سالگى در آمده باشد كه در خور سوارى است.  
بخش ۶ : افزایش ایمان در قلب [منبع]

5- و في حديثه (علیه السلام) :
إِنَّ الْإِيمَانَ يَبْدُو لُمْظَةً فِي الْقَلْبِ؛ كُلَّمَا ازْدَادَ الْإِيمَانُ، ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ.

الْجَحْفَلَة : لَب، (اين لغت در مورد اسب و قاطر و الاغ بكار مى رود). 

تأثير ايمان در روح:
۵- روايتى ديگر از امام: ايمان نقطه اى نورانى در قلب پديد آورد كه هر چه ايمان رشد كند آن نيز فزونى يابد.
(لمظة نقطه سياه يا سفيد است، مى گويند فرس المظ، يعنى اسبى كه در لب او نقطه سپيدى باشد).
 
5- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در باره ايمان):
ايمان در دل چون نقطه سفيدى پيدا ميشود هر چند ايمان افزون شود آن نقطه سفيد فزونى مى گيرد.
(سيّد رضىّ «رحمه اللّه» فرمايد:) لمظة چون نقطه يا مانند آنست از سفيدى، و از اين معنى است كه گفته شده: «فرس ألمظ» هرگاه بلب زيرين اسب خال سفيدى باشد (ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: ابو عبيد گفته: در اين حديث حجّت و دليل است بر كسيكه انكار كرده و درست نمى داند كه ايمان زياده و كم ميشود، نمى بينى كه در اين حديث هست هرگاه ايمان زياده شود آن نقطه سفيد افزون گردد و لكن طريحىّ «رحمه اللّه» صاحب كتاب مجمع البحرين در لغت لمظ پس از نقل اين حديث مى نويسد: «قوله الإيمان يبدو لمظة»، تقدير آن «علامة الإيمان» است يعنى نشانه ايمان مانند نقطه سفيد در دل كسيكه در اوّلين بار ايمان آورده هويدا مى گردد، پس چون به زبان اقرار و اعتراف نمود آن نقطه زياده ميشود، و چون بجوارح عمل صالح و كار نيك انجام داد آن نقطه افزونى يابد و همچنين «يعنى هرگاه مثلا بدنيا و كالاى آن دل نبست باز آن نقطه زياده تر گردد» پس ناچار مضاف يعنى علامت و نشانه را در تقدير مى گيريم، زيرا ايمان همان تصديق بخدا و رسول او است در همه اوامر و نواهى و در آن زياده شدن و فزونى يافتن تصوّر نمى شود).
 
5- و در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: ايمان آشكار مى شود به صورت «لمظه» اى در دل، هر چه ايمان بيشتر شود، اين لمظه بزرگتر گردد.
«لمظه» مثل نقطه اى است سفيد و از اين معنى است «فرس المظ» هنگامى كه بر پوزه اش سفيدى باشد.
 
امام عليه السلام فرمود: ايمان، نخست به صورت نقطه سفيد و درخشانى در دل آشكار مى شود و هرقدر ايمان افزايش مى يابد آن نقطه سفيد و نورانى گسترده تر مى شود.
سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: «لُمْظَة» چيزى مانند يك نقطه سفيد است (و اين تعبيرى است بسيار زيبا وفصيح) و به همين جهت به اسبى كه بر لبش نقطه سفيدى باشد «المظ» مى گويند.
 
5- [و در حديث آن حضرت است كه:] ايمان همچون نقطه اى در دل پديد مى گردد هر چه ايمان بيفزايد، نقطه پديدارتر آيد.
[و لمظه همانند نقطه سياه است يا مانند آن از سپيدى و از اين معنى است «فرس ألمظ» هرگاه در لب اسب سپيدى بود.]
 
5- در گفتار آن حضرت است: ايمان چون نقطه اى سپيد در دل پيدا مى شود، هر چه ايمان زياد شود آن نقطه سپيد زيادتر مى گردد.
«لمظه چون نقطه يا مانند آن است از سپيدى، از همين معنا گفته شده: «فرس المظ» هرگاه لب زيرين اسب را خالى سپيد باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيشرفت تدريجى نور ايمان در قلب:امام عليه السلام در اين گفتار نورانى به تأثير تدريجى ايمان (و اعمال صالحه) در قلب و روح انسان پرداخته و مى فرمايد: «ايمان، نخست به صورت نقطه سفيد ودرخشانى در دل آشكار مى شود و هرقدر ايمان افزايش مى يابد آن نقطه سفيد و نورانى گسترده تر مى شود»؛ (إِنَّ الاِْيمَانَ يَبْدُو لُمْظَةً في الْقَلْبِ، كُلَّمَا ازْدَادَ آلاِْيْمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ).مرحوم سيّد رضى بعد از ذكر اين كلام به تفسير واژه «لُمْظَة» پرداخته ومى گويد: «لُمْظَة» چيزى مانند يك نقطه سفيد است (و اين تعبيرى است بسيار زيبا و فصيح) و به همين جهت به اسبى كه بر لبش نقطه سفيدى باشد «الْمَظ» مى گويند»؛ (وَاللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّكْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَياضِ. وَمِنْهُ قيلَ: فَرَسٌ ألْمَظُ، إذا كانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَىْءٌ مِنَ الْبَياضِ).«جحفله» به معناى لب اسب يا لب زيرين آن است. گويا مرحوم سيّد رضى اين تفسير را از «اصمعى» گرفته كه «ابن سلام» (متوفاى 224) در غريب الحديث از وى به اين صورت نقل كرده است : «وَاللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّكْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَياضِ. وَمِنْهُ قيلَ: فَرَسٌ ألْمَظُ، إذا كانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَىْءٌ مِنَ الْبَياضِ».البته ارباب لغت در تفسير واژه «لُمْظَة» معانى ديگرى نيز نقل كرده اند؛ از جمله مقدار مختصرى روغن كه با نوك انگشت برمى گيرند و «لُماظَه» به بقاياى غذا در اطراف دهان و دندانها گفته مى شود و مناسب در اينجا همان معنايى است كه مرحوم سيّد رضى ذكر كرده است.در حكمت 456 نيز خواهد آمد كه امام عليه السلام مى فرمايد: «أَلا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لاَِهْلِهَا؛ آيا آزادمردى پيدا مى شود كه اين ته مانده دنيا را به اهلش واگذارد؟».به هرحال مقصود امام عليه السلام تأثير تدريجى اعمال صالح و ناصالح در قلب انسان است و به بيان ديگر، هر عملى تأثيرى در روح مى گذارد كه اگر همان عمل يا شبيه آن تكرارشود، آن آثار گسترده ترمى شود تا آنجا كه تمام قلب را فرا مى گيرد. اگر اعمال صالحه باشد قلب كاملاً نورانى مى شود و اگر كارهاى خلاف باشد قلب به طور كامل ظلمانى مى شود و اينكه در آيات قرآن و اخبار معصومان آمده است كه بعد از گناه فورا توبه كنيد براى آن است كه اثرى كه گناه در قلب گذاشته به صورت رنگ ثابتى درنيايد، زيرا در آغاز قابل شست و شو است؛ اما هنگامى كه به صورت عادت يا ملكه درآمد تغيير آن بسيار مشكل است.همانگونه كه در ذكر مصادر اشاره شد «ابوطالب مكى» از علماى اهل سنّت در قوت القلوب اين روايت را به شكل مشروحترى از اميرمؤمنان على عليه السلام ذكر كرده است كه فرمود: «إنَّ الاْيمانَ لَيَبْدُو لُمْعَةً بَيْضاءً فَإذا عَمِلَ الْعَبْدُ الصَّالِحاتَ نَما وَزادَ حَتّى يَبيضُ قَلْبُهُ كُلُّهُ، وَإنَّ النِّفاقَ لَيَبْدُو نُكْتَةً سَوْداءً فَإذَا انْتَهَكَتِ الْحُرُماتُ نَمَتْ وَزادَتْ حَتّى يَسُودُ الْقَلْبُ فَيَطْبَعُ بِذلِکَ الْخَتْمُ؛ ايمان در آغاز به صورت نقطه سفيدى آشكار مى شود. هنگامى كه بندگان خداوند اعمال صالحه انجام دهند نمو و افزايش پيدا مى كند تا آنجا كه تمام قلب سفيد و روشن مى شود و (در مقابل) نفاق به صورت نقطه سياهى (در قلب) آشكار مى شود، هنگامى كه انسان در برابر فرمان هاى الهى پرده درى كند نمو و افزايش مى يابد تا زمانى كه تمام قلب سياه مى شود و در اين حالت مُهر بر دل انسان گذاشته مى شود (و راه بازگشت بر او بسته خواهد شد)». سپس امام عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «(كَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ)؛ اينگونه نيست كه آنها مى گويند. اعمال آنها زنگار بر قلبشان نهاده است».ازنظر عقلى نيز اين مسئله كاملاً پذيرفتنى است، زيرا هر كار خوب و بدى اثر مثبت يا منفى در روح انسان مى گذارد و وقتى اين آثار متراكم گردد، روح به طور كامل شفاف يا ظلمانى و تاريك مى شود. در صورت اول، احتمال گمراهى بسيار بعيد و در صورت دوم، احتمال نجات نيز بعيد به نظر مى رسد.از مباحث بالا (هم ازنظر احاديث و هم ازنظر منطق عقل) روشن است آنچه بعضى از علماى اهل سنّت پنداشته اند كه ايمان قابل افزايش و كاستى نيست اشتباه است؛ ايمان درجات دارد همانگونه كه كفر نيز داراى درجاتى است وانسان به طور محسوس در افرادى كه در اطراف اوست يا نام آنها در تواريخ آمده است مى بيند كه مؤمنان، كافران، منكران و فاسقان ازنظر درجات ايمان وكفر متفاوت بودند. قرآن مجيد نيز تصريح مى كند هنگامى كه آيه اى از قرآن نازل مى شود بر ايمان مؤمنان افزوده مى گردد، همانگونه كه بر رجس و پليدى منافقان و مخالفان به سبب لجاجتى كه دارند: «(وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَّنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَانآ فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَانآ وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسآ إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ)؛ اما كسانى كه ايمان آورده اند، بر ايمانشان افزوده است؛ و آنها (به فضل و رحمت الهى) خوشحالند. * و امّا آنها كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليدى شان افزوده است؛ و از دنيا رفتند در حالى كه كافر بودند».اين سخن را با ذكر بخش كوتاهى از حديث بسيار مشروحى از امام صادق عليه السلام پايان مى دهيم: يكى از ياران امام عليه السلام از آن حضرت درباره ايمان سؤال مى كند آن حضرت مى فرمايد: «الاِْيمَانُ حَالاتٌ وَدَرَجَاتٌ وَطَبَقَاتٌ وَمَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَمِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ وَمِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الاِْيمَانَ لَيَتِمُّ وَيَنْقُصُ وَيَزِيدُ قالَ نَعَمْ؛ ايمان حالات و درجات و طبقات و منازلى دارد كه بعضى از آن كامل است و به منتهاى كمال رسيده است و بعضى ناقص است و نقصانش كاملاً آشكار است. بعضى رجحان دارد و در حال افزايش است. راوى مى گويد: از آن حضرت پرسيدم: آيا ايمان كم و زياد مى شود؟ فرمود: آرى. (و به يقين كم و زياد شدن آن براثر اعمال صحيح و غلط و اعمال نيك و بد است)». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )5- در سخنى از امام است: «إِنَّ الْإِيمَانَ يَبْدُو لُمْظَةً فِي الْقَلْبِ- كُلَّمَا ازْدَادَ الْإِيمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ»:لمظة: نقطه اى از سفيدى يا چيزى مانند آن است و از همين ريشه است كه مى گويند: «فرس المظ»، وقتى كه در لب پايين اسب خال سفيدى باشد.مقصود امام (ع) آن است كه ايمان يعنى باور داشتن وجود آفريدگار كه در آغاز به صورت يك حالتى از نفس است، بعد به وسيله دلايل و اعمال شايسته استوارتر مى گردد تا آنجا كه به صورت ملكه كامل در مى آيد. كلمه «لمظة» استعاره براى آن نور ايمانى است كه نخستين بار در نفس پديد مى آيد- از باب تشبيه به نقطه سفيدى و ذره اى از نور خورشيد، و نصب لمظة به دليل تميز بودن آن است. جحفلة، براى اسب همان است كه در انسان شفة (لب) گفته مى شود. 
منهاج البراعه (خوئی)(5) و في حديثه عليه السّلام:إنّ الإيمان يبدو لمظة في القلب كلّما ازداد الإيمان ازدادت اللّمظة. و اللّمظة مثل النّكتة أو نحوها من البياض، و منه قيل: فرس ألمظ إذا كان بجحفلته شيء من البياض. (80544- 80511) اللغة:بى قال أبو عبيدة: هي لمظة بضمّ اللّام و المحدّثون يقولون: لمظة بالفتح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 337 و المعروف من كلام العرب الفتح مثل الدّهمة و الشهبة و الحمرة، و قد رواه بعضهم: لمطة بالطاء المهملة، و هذا لا نعرفه.(اللمظة) أي نكتة البياض. اللمظة: اليسير من السمن و نحوه تأخذه باصبعك، الألمظ من الخيل: ما كان في شفته السّفلى بياض- المنجد-.أقول: الأظهر أنّ قوله: يبدو لمظة، أي يبدو فى القلب كإصبع من السمن كما هو أحد معاني لمظة، ثمّ يزداد فينتشر، فانّ القلب بطبعه أبيض كما في كثير من الأخبار، و لا معنى لظهور نكتة بيضاء على الأبيض، و المقصود أنّ الايمان يبدو فى القلب كالبذر فينمو شيئا فشيئا، و لا بدّ من تقويته بما يؤثر في نموّ الايمان من الأعمال الصالحة، و تزكية النفس من الرّذائل و كسب المعرفة و ذكر اللَّه على كلّ حال، و التجنّب ممّا يمحي الايمان و يزيله.قال ابن ميثم: و نصب لمظة على التميز فيكون من باب طاب نفسا، و فيه خفاء و الأظهر أنه مفعول مطلق نوعي بحذف المضاف أي يبدو بدو لمظة.الترجمةبراستى كه ايمان چون انگشت روغنى در دل پديد آيد، و هر چه ايمان بيفزايد روغن دل بيفزايد.ز إيمان درخشى بتابد بدل          فزايد چه إيمان فزايد بدل      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص55 و منه، انّ الايمان يبدو لمظة فى القلب، كلما ازداد الايمان ازدادت اللمظة. قال: اللّمظة مثل النكتة او نحوها من البياض، و منه قيل: فرس ألمظ اذا كان بجحفلته شىء من البياض. «و از سخنان آن حضرت است كه ايمان همچون نقطه اى سپيد در دل آشكار مى شود و هر چه ايمان فزونى يابد سپيدى فزون مى شود. سيد رضى گويد: لغت لمظه نقطه يا چيزى شبيه به آن از سپيدى است، و هرگاه در لب اسب سپيدى وجود داشته باشد به آن اسب «المظ» مى گويند.» ابو عبيد مى گويد: اين كلمه بر وزن نكته است هرچند محدثان به فتح اوّل هم گفته اند ولى معروف اين است كه به ضم اوّل و بر وزن دهمه و حمره و شهبة است، بعضى هم آن را با «طاء» بدون نقطه روايت كرده اند كه ما آن را نمى شناسيم.  
بخش ۷ : اهمیت زکات [منبع]

6- و في حديثه (علیه السلام) :
إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ لَهُ الدَّيْنُ الظَّنُونُ، يَجِبُ عَلَيْهِ أَنْ يُزَكِّيَهُ لِمَا مَضَى إِذَا قَبَضَهُ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

ضرورت پرداخت زكات:
۶- روايتى ديگر از امام: هر گاه انسان طلبى دارد كه نمى داند وصول مى شود يا نه، پس از دريافت آن واجب است زكات آن را براى سالى كه گذشته، بپردازد.
مى گويم: (بنا بر اين «دين ظنون» آن است كه طلب كار نمى داند آيا مى تواند از بدهكار وصول كند يا نه گويا طلب كار در حال ظنّ و گمان است، گاهى اميد دارد كه بتواند آن را بستاند، و گاهى نه، اين از فصيح ترين سخنان است، همچنين هر كارى كه طالب آن هستى و نمى دانى در چه موضعى نسبت به آن خواهى بود، آن را «ظنون» گويند.
و گفته اعشى شاعر عرب از همين باب است، آنجا كه مى گويد: «چاهى كه معلوم نيست آب دارد يا نه، و از محلى كه باران گير باشد دور است، نمى شود آن را همچون فرات، كه پر از آب است، و كشتى و شناگر ماهر را از پا در مى آورد، قرار داد».
«جدّ» چاه قديمى بيابانى را گويند، و ظنون آن است كه معلوم نيست آب دارد يا نه).
 
6- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در زكاة وام):
هرگاه مردى را بستانكارى باشد كه نداند وام را (از بدهكار) مى ستاند يا نه اگر آنرا گرفت براى سالى كه بر آن گذشته بر او واجب است كه زكاة آنرا (بمستحقّ آن) بدهد. (ظاهر اين فرمايش مخالف فتواى فقهاء است كه مى گويند: زكوة وام بر وام دهنده واجب نيست هر چند بداند كه آن وام را دريافت مى نمايد چه جاى آنكه در گمان باشد، و بعضى فرموده اند: اين در صورتى است كه تأخير در گرفتن از طرف وام دهنده باشد يعنى خود نستاند و دو دل باشد در گرفتن و نگرفتن كه اگر بگيرد زكوة سال گذشته بر او واجب مى باشد، و اين قول خلاف مشهور بلكه خلاف اجماع متأخّرين است چنانكه مرحوم شيخ محمّد حسن «رحمه اللّه» در كتاب جواهر الكلام فرموده و مرحوم حاجّ آقا رضا همدانىّ «قدّس سرّه» در كتاب مصباح الفقيه فرمايش او را تأييد نموده).
(و سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرمايد:) دين ظنون دين و وامى است كه بستانكار نمى داند آنرا از بدهكار مى گيرد يا نمى گيرد، مانند آنكه بستانكار در گمان است گاهى به رسيدن آن اميد دارد و گاهى نوميد است و آن از فصيحترين و رساترين سخن است (بمقصود) و همچنين هر چه را كه تو بطلبى و ندانى آنرا بدست مى آورى يا نه آن ظنون است، و بر اين معنى است گفتار اعشى (از شعراى بنام زمان جاهليّت كه عرب بشعر او تغنّى مى نموده و سرود مى خوانده):
ما يجعل الجدّ الظّنون الّذى            جنّب صوب اللّجب الماطر
مثل الفراتىّ إذا ما طما             يقذف بالبوصىّ و الماهر
يعنى قرار نمى شود داد چاهى را كه گمان مى رود آب دارد يا نه و دور است از آمدن باران صدا دار ريزان بمانند آب فرات هنگام طغيان كه (بسبب بسيارى آب و موجهاى پى در پى) كشتى و شناور ماهر را از پا در آورد (اين بيان مانند مثل است براى برابر نبودن بخيل و زفت با كريم و بخشنده).
و جدّ بمعنى چاه كهنه است در بيابان و ظنون چاهى است كه دانسته نشود آب دارد يا نه.
 
6- و در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: هرگاه كسى را «دين الظنون» باشد، بايد هنگامى كه آن را مى ستاند زكاتش را بدهد.
«الظنون» دينى است كه صاحب آن نمى داند آن را از بدهكار گرفته است يا نه ولى به آن گمان دارد. گاه اميدوار است به گرفتن آن و گاه نااميد از ستاندنش و اين از فصيحترين سخنان است. همچنين است، هر كارى كه تو آن را مى طلبى و نمى دانى به آن خواهى رسيد، يا نه. اين را هم ظنون گويند.
و در اين معنى است قول اعشى:
ما يجعل الجدّ الظنون الذى            جنب صوب اللّجب الماطر
مثل الفراتى اذا ما طما             يقذف بالبوصى و الماهر
«چه نسبت است چاهى را كه ندانى در آن آب هست يا نه، دور از ريزش پر صداى باران با رودى، كه چون طغيان كند، كشتى و شناگر را از پاى در آورد».
«الجدّ» به معنى چاه است و «الظنون» چاهى است كه ندانى در آن آب هست يا نه.
 
امام عليه السلام فرمود: هرگاه انسان طلبى از كسى دارد كه نمى داند مى پردازد يا نه (لازم نيست زكات آن را فورآ بپردازد ولى) لازم است پس از وصول آن، زكاتش را نسبت به تمام سالهاى گذشته ادا كند.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: «ظَنون، دِينى است كه صاحبش نمى داند آيا مى تواند آن را از بدهكار بگيرد يا نه. گويى گمانى درباره آن دارد؛ از يكسو اميدوار است و از يكسو نااميد و اين از فصيح ترين تعبيرات است. همچنين هر كارى كه انسان به دنبال آن مى رود ونمى داند پايانش به كجا مى رسد مصداق ظَنون است و بر همين اساس گفتار (شاعر معروف) اعشى است آنجا كه مى گويد : چاهى كه معلوم نيست آب دارد يا نه ـ و از محلى كه بارانگير است دور است. نمى توان آن را همچون فرات كه پر از آب است ـ و كشتى و شناگر ماهر را از پاى درمى آورد قرار داد. جُد (كه در آغاز اين شعر آمده) همان چاه قديمى بيابانى است و «ظَنون» به معناى چاهى است كه معلوم نيست آب دارد يا نه.
 
6- [و در حديث آن حضرت است كه:] چون كسى بر كسى وا مى دارد ظنون (يعنى نداند آن را خواهد ستد يا نه)، پس از ستدن بايد زكات گذشته آن را بدهد.
[پس ظنون مالى است بر عهده وامدار كه وامده نمى داند آن را از وى خواهد ستد يا نه. گويى بدان گمان دارد، گاه اميد ستدن و گاه نوميد از گرفتن، و اين از فصيحترين سخنهاست و همچنين هر چيز كه در پى آنى و رسيدن يا نرسيدن بدان را ندانى «ظنون» بود و از اين معنى است گفته أعشى: چاهى كه گمان آب بدان برند در بيابان، و دور است از ريزش باران خروشان به رودى نماند كه چون پر شد كشتى و شناور ماهر را از اين سو بدان سو راند.
و جدّ چاه است و ظنون چاهى است كه ندانند در آن آب است يا نه.]
 
6- در گفتار آن حضرت است: انسان را اگر طلبى باشد كه نمى داند آن را مى گيرد يا نه، زمانى كه گرفت نسبت به سالى كه بر وام گذشته پرداخت زكات بر او واجب است.
«ظنون» طلبى است كه طلب كار نمى داند آن را از بدهكار مى ستاند يا نه، گويا به آن گمان مى برد، گاه به گرفتنش اميدوار و گاه نا اميد است. و اين از فصيح ترين گفته هاست. و همچنين هر كارى كه خواهان آنى و نمى دانى نسبت به آن در چه وضعى هستى ظنون است. قول اعشى بر همين اساس است: چاهى را كه معلوم نيست در آن آب هست يا نه و از محل باران گير دور است نمى توان چون فرات به حسابش آورد، كه وقتى به طغيان برخيزد كشتى و شناگر ماهر را به كنارى پرت مى كند.
«جدّ» چاه قديمى است. و «ظنون» چاهى است كه نمى دانند در آن آب هست يا نه.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )حكم زكات دين:امام عليه السلام در اين كلام فصيح و بليغ خود اشاره به يكى از احكام شرعى مربوط به زكات كرده، مى فرمايد: «هرگاه انسان طلبى از كسى دارد كه نمى داند مى پردازد يا نه (لازم نيست زكات آن را فورآ بپردازد ولى) لازم است پس از وصول آن زكاتش را نسبت به تمام سالهاى گذشته ادا كند»؛ (إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ لَهُ الدَّينُ الظَّنُونُ، يَجِبُ عَلَيْهِ أَنْ يُزَكِّيَهُ، لِمَا مَضَى، إِذا قَبَضَهُ).تعبير به «وجوب» در كلام امام عليه السلام اشاره به استحباب مؤكد است، همانگونه كه در موارد ديگرى نيز چنين تعبيرى درباره مستحبات مؤكد آمده است. مرحوم سيّد رضى در ذيل اين حديث پرمعنا مى گويد:«ظَنون، دِينى است كه صاحبش نمى داند آيا مى تواند آن را از بدهكار بگيرد يا نه. گويى گمانى درباره آن دارد؛ از يكسو اميدوار است و از يكسو نااميد و اين از فصيح ترين تعبيرات است. همچنين هر كارى كه انسان به دنبال آن مى رود و نمى داند پايانش به كجا مى رسد مصداق ظَنون است» (فَالظُّنُونُ: الَّذي لا يَعْلَمُ صاحِبُهُ أَيَقْبِضُهُ مِنَ الَّذي هُوَ عَلَيْهِ أَمْ لا، فَكَأَنَّهُ الَّذي يُظَنُّ بِهِ، فَمَرَّةً يَرْجُوهُ وَمَرَّةً لا يَرْجُوهُ. وَهذا مِنْ أفْصَحِ الْكَلامِ، وَكَذلِکَ كُلُّ أَمْرٍ تَطْلُبُهُ وَلا تَدْري عَلى أىّ شَيْءٍ أنْتَ مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ، وَعَلى ذلِکَ قَوْلُ لِلاَْعْشى :). سپس مى افزايد: «و بر همين اساس گفتار (شاعر معروف) اعشى است آنجا كه مى گويد : مَا يَجْعَلُ الجُدَّ الظَّنُونَ الَّذِى جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ المَاطِرِ مِثْلَ الفُرَاتِّي إِذَا مَا طَمَا يَقْذِفُ بالبُوصِيِّ وَالمَاهِرِ چاهى كه معلوم نيست آب دارد يا نه ـ و از محلى كه بارانگير است دور است. نمى توان آن را همچون فرات كه پر از آب است ـ و كشتى و شناگر ماهر را از پاى درمىآورد قرار داد. در پايان مى افزايد: «جُد (كه در آغاز اين شعر آمده) همان چاه قديمى بيابانى است و «ظَنون» به معناى چاهى است كه معلوم نيست آب دارد يا نه»؛ (وَالجُد : الْبِئْرُ الْعادِيَةِ فِي الصَّحْراءِ، وَالظَّنُونُ: الَّتي لا يُعْلَمُ هَلْ فِيها ماءٌ أمْ لا).آنچه مورد توجه مرحوم سيّد رضى بوده جنبه فصاحت كلام اميرمؤمنان على عليه السلام است و اما ازنظر فقه، اين كلام شريف را مورد بررسى قرار نداده و لازم است اشاره اجمالى در اينجا به نظر فقها داشته باشيم: مشهور در ميان فقهاى اماميه، بلكه آنچه ادعاى اجماع از سوى فقهاى بزرگى مانند صاحب جواهر و ديگران بر آن شده اين است كه اگر دِين قابل وصول نباشد زكات آن بر طلبكار نيست، زيرا يكى از شرايط وجوب زكات، امكان تصرف در مال است در حالى كه در مفروض مسئله امكان وصول دين نيست. ولى اگر طلب قابل وصول باشد (منظور جايى است كه درهم و دينار مورد طلب باشد) در ميان فقها اختلاف نظر است: جمعى از قدماى اصحاب گفته اند در اين صورت زكات آن بر مالكش واجب است؛ ولى مشهور در ميان فقهاى اماميه اين است كه زكات آن بر مالك واجب نيست حتّى صاحب جواهر مى گويد: اجماع متأخران بر عدم وجوب است. سپس به روايات فراوانى براى اثبات اين عقيده تمسك مى جويد ولى عجيب اين است كه هيچكدام اشاره اى به كلام اميرمؤمنان على عليه السلام در نهج البلاغه نكرده اند.علماى اهل سنّت نظرات ديگرى دارند؛ بنا به نقل موسوعه فقهيه كويتيه درباره «دِين حالّى» كه اميد اداى آن است اقوالى است: بنا به مذهب حنفيه وحنابله، زكات آن بر صاحب اصلى در هر سال واجب است؛ ولى تا زمانى كه آن را قبض نكرده اخراج زكات لازم نيست و بعد از دريافت مال از شخص مديون زكات آن را نسبت به تمام ساله اى گذشته ادا مى كند. شافعى و جمع ديگرى از فقها معتقدند كه او هر سال بايد زكات آن را بپردازد، زيرا مفروض اين است كه مى تواند آن را اخذ كند و اما دينى كه اميد اداى آن نمى رود يا چون مديون چيزى ندارد و يا دين را انكار مى كند و يا دارد و تأخير مى اندازد، در آنجا مذاهب مختلفى است: حنفيه مانند همان قِسم اول در آن فتوا داده اند و در روايتى از احمد همين نقل شده ولى شافعى مى گويد زكاتى ندارد، زيرا شرط زكات قدرت بر انتفاع از مال است و در فرض مسئله قدرت بر انتفاع حاصل نيست. از شافعى قول ديگرى نيز نقل شده كه چون آن را قبض كرد تمام زكاتهاى سالهاى گذشته را مى پردازد. سپس استدلال به كلام امام اميرمؤمنان عليه السلام كرده كه فرمود : «در دين مظنون اگر راست مى گويد هنگامى كه آن را دريافت داشت بايد زكات هاى گذشته را بپردازد».به هر حال بر پايه آنچه از مذهب ما ثابت است كه مال متعلقِ زكات بايد تحت قدرت انسان باشد و آنجا كه تحت قدرت نيست زكات تعلق نمى گيرد، كلام امام عليه السلام كه در بالا آمد ناظر به يك حكم استحبابى است، همانگونه كه علّامه حلّى؛ در تذكرة الفقهاء گفته است. بعضى از شارحان مانند مرحوم مغنيه در فى ظلال و مرحوم كمره اى در منهاج البراعة بعيد ندانسته اند كه وجوب در كلام امام عليه السلام حمل بر معناى حقيقى آن بشود در حالى كه اين سخن برخلاف اجماع فقهاى ماست همانگونه كه قبلاً از صاحب جواهر نقل كرديم، بنابراين حمل بر استحباب مؤكد، بهترين راه است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )6- در گفتار امام (ع) است: «إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ لَهُ الدَّيْنُ الظَّنُونُ-  يَجِبُ عَلَيْهِ أَنْ نيُزَكِّيَهُ لِمَا مَضَى إِذَا قَبَضَهُ فَالظَّنُونَ»:دين ظنون، آن دينى است كه طلبكار نمى داند آن را از بدهكار مى گيرد يا نه، مثل اين كه طلبكار گاهى اميدوار به دريافت آن است و گاهى اميد به وصول ندارد. اين سخن از فصيحترين سخنان است و همين طور هر چيزى را كه در پى آن باشى و ندانى به دست خواهى آورد يا نه آن را ظنون، گويند سخن اعشى نيز داراى اين مضمون است.ما يجعل الجدّ الظّنون الّذى            جنّب صوب اللجب الماطرمثل الفراتى اذا ما طما            يقذف بالبوصىّ و الماهرامام (ع) مى فرمايد: هر گاه تو -مثلا- بيست دينار از كسى طلبكار بودى، و او از تو گرفته و كنارى گذاشته است بدون اين كه در آن تصرّفى بكند، و تو گمان مى كنى كه اگر از او طلب كنى، به تو پس مى دهد، پس اگر يازده ماه بر آن گذشت و شب اوّل ماه دوازدهم را ديدند، زكات آن پول بر تو واجب است.اللّجب، در شعر أعشى يعنى ابرى كه صدادار و با غرّش است. مقصودش از «فراتى» همان فرات است، و ياء براى تأكيد مى باشد، چنان كه در شعر ديگرى است: «و الدّهر بالانسان دوّارى» يعنى: دوّار است. و احتمال مى رود كه منظورش رود منسوب به فرات باشد. و بوصىّ نوعى از كشتيهاى كوچك (زورق) است. و ماهر يعنى: شناگر. مقصود شاعر آن است كه نبايد آن چاهى را كه ترديد است آيا آب دارد يا نه -به دليل دورى شباهت- به فرات در وقت طغيانش تشبيه و مقايسه كرد.و اين شعر همچون ضرب المثلى است براى ناهمسانى بخيل با شخص كريم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 338 (6) و في حديثه عليه السّلام:إنّ الرّجل إذا كان له الدّين الظّنون يجب عليه أن يزكّيه [لما مضى] إذا قبضه. فالظّنون الّذي لا يعلم صاحبه أ يقضيه من الّذي هو عليه أم لا، فكأنّه الّذي يظنّ به ذلك فمرّة يرجوه و مرّة لا يرجوه، و هو من أفصح الكلام، و كذلك كلّ أمر تطلبه و لا تدري على أيّ شيء أنت منه فهو ظنون، و على ذلك قول الأعشى:ما يجعل الجدّ الظنون الّذي          جنّب صوب اللّجب الماطر       مثل الفراتيّ إذا ما طما         يقذف بالبوصىّ و الماهر   و الجدّ: البئر العادية في الصّحراء، و الظّنون: الّتي لا يعلم هل فيها ماء أم لا. (80645- 80545) اللغة:(الجدّ): البئر (الظنون): التي لا يعلم فيها ماء أم لا (اللّجب): السّحاب المصوّت ذو الرعد (الفراتى) نهر الفرات و الياء للتأكيد كقولهم «و الدّهر بالانسان دوّاريّ» أي دوّار (البوصى): ضرب من صغار السفن (الماهر): السابح -ابن ميثم-.أقول: و يحتمل أن يكون معنى الفراتى الجدّ الفراتى مقابل الجدّ الظنون و هى البئر العادية في الصحراء.الاعراب:من الّذي هو عليه، من: موصولة و ليست جارّة تشبيه [و الجدّ: البئر العادية في الصّحراء] قال الشارح المعتزلي:فأمّا ما ذكره الرضىّ من أنّ الجدّ هي البئر العادية في الصحراء فالمعروف عند أهل اللغة أنّ الجدّ البئر التي تكون في موضع كثير الكلاء و لا تسمّى البئر العادية في الصحراء الموات جدّا، و شعر الأعشى لا يدلّ على ما فسّره الرّضى، لأنه إنّما شبّه علقمة بالبئر و الكلاء يظن أنّ فيها ماء لمكان الكلاء، و لا يكون موضع الظنّ، هذا هو مراده و مقصوده، و لهذا قال: الظنون و لو كانت عادية في بيداء مقفرة لم تكن ظنونا، بل كان يعلم أنه لا ماء فيها، فسقط عنه اسم الظنون.أقول: في كلامه اضطراب، و اعتراضه على الرّضى مبهم، فانّه رحمه اللَّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 339 فسّر الجدّ بالبئر في الصحراء و لم يقيّده بالمقفرة حتى ينافي قول أهل اللغة بتقييده بكونه كثير الكلاء، و البئر العادية في الصحراء و لو كان كثير الكلاء لا يعلم بوجود الماء فيها إلّا بعد الفحص، كما أنه إذا كانت البئر في بيداء مقفرة لا يعلم فقد الماء فيها إلّا بعد الفحص، و ما أفهم وجه الاعتراض على الرضيّ رحمه اللَّه.و أما فقه الحديث:قال المعتزلي: قال أبو عبيدة: في هذا الحديث من الفقه أنّ من كان له دين على الناس فليس عليه أن يزكّيه حتى يقبضه، فاذا قبضه زكّاه لما مضى و إن كان لا يرجوه، قال: و هذا يردّه قول من قال: إنما زكاته على الّذي هو عليه إلخ.و قال ابن ميثم: يقول عليه السّلام: إذا كان لك مثلا عشرون دينارا دينا على رجل و قد أخذها منك و وضعها كما هي من غير تصرّف فيها و أنت تظنّ إن استرددتها ردّها إليك فاذا مضى عليها أحد عشر شهرا و استهلّ هلال الثاني عشر وجبت زكاتها عليك.أقول: المشهور بين فقهاء الإمامية بل كاد أن يكون إجماعا عدم وجوب الزكاة في الدّين مطلقا إلّا بعد قبضه و حلول الحول عليه في يده، و حملوا ما دلّ على وجوب الزكاة في الدّين على الاستحباب أو التقية، لأنه مذهب العامّة فالأظهر حمل كلامه على الاستحباب، حيث إنّ وصول الدّين كان مرجوا لا قطعيا، فبعد وصوله يستحبّ إخراج زكاته شكرا، فهو من قبيل إرث من لا يحتسب الذي يجب فيه الخمس عند بعض الفقهاء، و القول بوجوب زكاة الدّين الظنون بعد قبضه لا يخلو من وجه، اعتمادا على قوله عليه السّلام و جعله مخصّصا للعمومات النافية لتعلّق الزكاة بالدّين قبل قبضه.و أمّا ما ذكره ابن ميثم في تفسير كلامه عليه السّلام فلا يوافق ظاهر كلامه، و لا يوافق ما ذكره كلام الفقهاء، فان ظاهره وجوب زكاة الدّين مع عدم قبضه عن المديون، فتدبّر.الترجمة:فرمود: مرديكه قرضه سوختى دارد لازمست چون دريافتش كرد زكاة سال گذشته آنرا بدهد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص56 و منه، ان الرجل اذا كان له الدّين الظنون يجب عليه ان يزكّيه لما مضى اذا قبضه.قال: الظنون: الذى لا يعلم صاحبه ايقضيه من الذى هو عليه ام لا، فكانّ الذى يظن به ذلك، فمرة يرجوه، و مرة لا يرجوه، و هو من افصح الكلام، و كذلك كل امر تطلبه و لا تدرى على اى شئ انت منه فهو ظنون، و على ذلك قول الاعشى:من يجعل الجد الظنون الذى            جنّب صوب اللجب الماطرمثل الفراتى اذا ماطما            يقذف بالبوصى و الماهرو الجد: البئر العاديه فى الصحراء. و الظنون: التى لا يعلم هل فيها ماء ام لا. «و از سخنان آن حضرت است كه چون مردى از كسى طلبى دارد «ظنون» پس از گرفتن آن طلب، بر او واجب است كه زكات گذشته اش را بدهد.» گويد: ظنون چيزى است كه صاحب آن نداند آيا كسى كه تأديه طلب بر عهده اوست آن را مى پردازد يا نه. گويى به آن گمان دارد، گاهى اميد مى بندد و گاه قطع اميد مى كند و اين از فصيح ترين سخنهاست. همچنين هر چيز كه در جستجوى آنى و نمى دانى سرانجام چه مى شود - آيا به آن مى رسى يا نمى رسى-  ظنون است و شعر اعشى هم از اين معنى است كه گفته است: چاهى كه فقط گمان آب داشتن به آن مى رود و از ريزش بارانهاى ابرهاى بارنده به دور است، همچون رودخانه فرات نيست كه چون آكنده شود قايق و شناور ورزيده را اين سو و آن سو راند. جد، چاه كهنه در بيابان است و ظنون، چاهى است كه ندانند در آن آب هست يا نه. ابو عبيدة مى گويد: در اين سخن ملاك فقهى هم وجود دارد و آن اين است كه هر كس از مردم طلب دارد تا آن را نگرفته است بر او واجب نيست زكاتش را بپردازد و چون آن را گرفت زكات مدت گذشته اش را بايد بدهد، هر چند به وصول آن اميدى نداشته است. اين سخن عقيده كسى را كه مى گويد: زكات آن بر عهده مديون است كه از آن استفاده مى كرده است، رد مى كند.  
بخش ۸ : دوری از زنان در جنگ [منبع]

7- و في حديثه (علیه السلام) :
أنَّهُ شَيَّعَ جَيْشاً [يُغْزِيهِ] بِغَزْيَةٍ، فَقَالَ اعْذِبُوا [اعْزُبُوا] عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ.

اعْذِبُوا : اعراض كنيد، ترك كنيد.
يَفُتُّ : مى شكند، خرد ميكند.
مُعاقِدُ الْعَزِيمَة : محلهاى انعقاد تصميم (يعنى قلبها).
يَقْدَحُ : پاره ميكند، كنايه از سست كردن است.
يَكْسِرُ : تأخير مى اندازد، باز مى دارد، منصرف ميكند.
الْعَدْو : حركت سريع، دويدن. 

اخلاق نظامى:
۷- روايتى ديگر از امام (وقتى لشكرى را در راه جنگ مشايعت مى كرد فرمود): تا مى توانيد از زنان دورى كنيد.
مى گويم: (معنى اين سخن آن كه از ياد زنان و توجّه دل به آنها در هنگام جنگ، اعراض كنيد، و از نزديكى با آنان امتناع ورزيد، چه اينكه اين كار بازوان حميّت را سست، و در تصميم شما خلل ايجاد مى نمايد، و از حركت سريع، و كوشش در جنگ باز مى دارد، هر كس كه از چيزى امتناع ورزد گفته مى شود «عذب عنه» و «عازب» و «عذوب» به معنى كسى است كه از خوردن و آشاميدن امتناع مى ورزد).
 
7- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (هنگامى) كه آن بزرگوار لشگرى را بدرقه نموده آنها را بجنگ مى فرستاد (اندرز مى داد) و مى فرمود: آنچه مى توانيد از زنها دورى كنيد.
(سيّد رضىّ «رحمه اللّه» فرمايد:) معنى اين سخن آنست كه (هنگام جنگ) از ياد زنها و دل بستن بآنها دورى نمائيد، و از نزديكى با ايشان خوددارى كنيد كه آن بازوى حميّت و مردى را سست مى گرداند و در تصميمها اخلال نموده رخنه مى نمايد، و شخص را از دشمن شكست مى دهد، و از رفتن و كوشش نمودن در جنگ دور مى دارد، و هر كه از چيزى امتناع نمايد (در باره او گفته ميشود: أعذب عنه يعنى) از آن دورى جسته و خود را نگاه داشته است، و عاذب و عذوب كسى است كه از خوردن و آشاميدن خوددارى نمايد.
 
7- در حديثى از آن حضرت (ع) در بدرقه سپاهى كه به جنگ مى فرستاد آمده است: چندان كه توانتان هست از زنان دورى كنيد.
«يعنى به هنگام نبرد از ياد زنان و دل بستن به آنها دورى كنيد و با آنان همبستر مشويد. زيرا اين كار بازوى حميّت را سست كند و گره عزيمتها را بگسلد و مانع تعقيب دشمن شود و جنگجو را از فرو رفتن در ميدان نبرد روى گردان سازد و، هر چه انسان را از كارى باز مى دارد، گويند، «اعذب عنه» و «العاذب» و «العذوب» كسى كه از خوردن و آشاميدن روى بر تافته است.
 
امام عليه السلام هنگامى كه سپاهى را براى ميدان نبرد بدرقه مى كرد فرمود: تا آنجا كه مى توانيد از زنان دورى جوييد.
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: معناى اين سخن آن است كه از ياد زنان و دل مشغولى به آنها به هنگام جنگ صرف نظر كنيد و از نزديكى با آنان امتناع ورزيد، چراكه اين كار، بازوان حميّت را سست و در تصميم خلل ايجاد مى كند و از حركت سريع و كوشش در جنگ بازمى دارد و (به طور كلى) هركس از چيزى امتناع ورزد درباره او گفته مى شود «أعْذَبَ عَنْهُ»، و «الْعاذِبْ» و «الْعَذُوب» به كسى گفته مى شود كه از خوردن وآشاميدن امتناع ورزد.
 
7- [و در حديث آن حضرت است، چون سپاهى را مشايعت كرد كه به جنگشان مى فرستاد فرمود:] چندان كه طاقت داريد خود را از زنان بازداريد.
[و معنى آن اين است كه ياد زنان را به خاطر مياريد، و دل خويش بدانان مشغول مداريد، و به زنان نزديك مشويد كه آن بازوى حميّت را سست گرداند، و پيوندهاى عزيمت را بگسلاند و از دويدن -در پى دشمن- بازدارد و روى را از در شدن در ميدان كارزار بگرداند. هر چه از چيزى باز دارد إعذاب است. و عاذب و عذوب بازداشته از خوردن و نوشيدن است.]
 
7- در گفتار آن حضرت است چون سپاهى را به جنگ فرستاد و مشايعت نمود: تا جايى كه مى توانيد از زنان باز ايستيد.
معنايش اين است كه از ياد زنان و دل مشغولى به آنان كناره بگيريد، و از نزديكى با آنان امتناع نماييد، كه بازوى حميّت را سست مى كند، و اراده و عزم را به خلل مى كشاند، و قدرت شخص را از ناحيه دشمن مى شكند، و از كوشش در جنگ دور مى كند. و هر كه از چيزى امتناع نمايد از آن اعذاب نموده. و عاذب و عذوب: خوددارى كننده از خوردن و آشاميدن است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )به هنگام مقابله با دشمن از زنان دورى كنيد:امام عليه السلام هنگامى كه سپاهى را براى فرستادن به ميدان نبرد بدرقه مى كرد فرمود: «تا آنجا كه مى توانيد از زنان دورى جوييد»؛ (أَنَّهُ شَيَّعَ جِيْشاً بِغَزْيَةٍ فَقالَ: اِعْذِبوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ).مرحوم سيّد رضى در شرح اين عبارت بر جمله «اعْذِبوا» به عنوان تعبيرى فصيح و جالب تكيه كرده مى گويد: معناى اين سخن آن است كه از ياد زنان و دلمشغولى به آنها به هنگام جنگ صرف نظر كنيد و از نزديكى با آنان امتناع ورزيد، چراكه اين كار، بازوان حميّت را سست و در تصميم خلل ايجاد مى كند وازحركت سريع وكوشش درجنگ بازمى دارد و (به طور كلى) هركس از چيزى امتناع ورزد درباره او گفته مى شود «اعْذَبَ عَنْهُ»، و «العاذِب» و «الْعَذوب» به كسى گفته مى شود كه از خوردن و آشاميدن امتناع ورزد»؛ (وَمَعْناهُ: اصْدِفُوا عَنْ ذِكْرِ النِّساءِ وَشُغْلِ الْقَلْبِ ِبهِنَّ، وَامْتَنَعُواعَنِ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ، لاَِنَّ ذلِکَ يَفُتُّ في عَضُدِ الْحَمِيَّةِ، وَيَقْدَحُ في مَعاقِدِ الْعَزيمَةِ وَ يَكْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ وَيَلْفِتُ عَنِ الاْبْعادِ فِي الْغَزْوِ، وَكُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَىْءٍ فَقَدْ أعْذَبَ عَنْهُ وَالْعاذِبُ وَالْعَذُوبُ: الْمُمْتَنِعُ مِنَ الاَْكْلِ وَالشُّرْبِ).در بعضى از نسخ به جاى «اعْذِبُوا» «اعْزِبُوا» آمده كه به معناى دورى كردن است و هر دو واژه، قريب المعنى هستند. شك نيست كه انسان در صورتى در كار خود ـ مخصوصاً در ميدان نبرد ـ پيشرفت مى كند كه تمام فكرش متوجه آن كار باشد؛ اما اگر فكر خود را به دو يا چند كار تقسيم كند، به همان نسبت توفيقش كمتر مى شود به خصوص اگر فكر خود را به زنان مشغول دارد كه او را در حال و هواى ديگرى قرار مى دهد و از تصميم و اراده و قدرت و قوت او مى كاهد. به ويژه اگر زنان، همراه لشكر به ميدان نبرد بيايند؛ نبردى كه مدتى به طول مى انجامد و لشكر با آنها مقاربت كنند. به يقين از توان آنها مى كاهد، زيرا بديهى است كه مقاربت منتهى به خروج ماده نطفه، بدن را سست مى سازد و كثرت آن از طول عمر مى كاهد. به همين دليل امام عليه السلام از پرداختن به فكر زنها يا مقاربت با آنان، لشكريانش را بر حذر مى دارد.البته تعبير به «مَا اسْتَطَعْتُمْ» دليل بر اين است كه در موارد ضرورت و نياز شديد، اين نهى ارشادى استثنا شده است.قابل توجه اينكه در تاريخ اسلام مى خوانيم مشركان به عكس اين دستور، در بعضى از ميدانهاى جنگ زنانشان را با خود مى آوردند و ترانه براى آنها مى خواندند و به آنها قول مى دادند اگر پيروز شوند با آنها همبستر گردند ويكى از عوامل سستى آنها در جنگ همين بود. در جنگهاى معاصر نيز در ماجراى جنگ ويتنام آمده است كه آمريكايى ها پيوسته گروهى از زنان هرجايى را از آمريكا با هواپيما براى سرگرمى لشكريان خود به ويتنام مى فرستادند و سرانجام شكست مفتضحانه اى دامان آنها را گرفت.بعضى از شارحان نهج البلاغه اين احتمال را داده اند كه منظور امام عليه السلام اين است كه مزاحمتى براى زنها تا مى توانيد ايجاد نكنيد، زيرا رساندن آزار به غير جنگجويان در اسلام ممنوع است. البته اين احتمال برخلاف ظاهر كلام امام عليه السلام است و ظاهر كلام همان است كه مرحوم سيّد رضى از آن استنباط كرده و غالب شارحان نيز همان را دنبال كرده اند. از جمله امورى كه ضعف اين احتمال را تأييد مى كند چيزى است كه در كتاب نهايه ابن اثير درباره معناى «اعْذِبُوا» آمده و كلام امام عليه السلام را چنين معنى مى كند : «إِمْنَعُوا عَنْ ذِكْرِ النِّسَاءِ أَنْفُسَكُمْ وَشُغْلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ، فَإِنَّ ذَلِکَ يَكْسِرُكُمْ عَنِ الْغَزْو». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )7- در سخن امام آمده است، وقتى كه لشكرى را بدرقه مى كرد، و به ميدان جنگ مى فرستاد: «اعْزِبُوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ»:معناى سخن امام (ع) آن است كه از ياد زنها دورى كنيد و از دل بستن به آنها، و از نزديكى با آنها خوددارى كنيد، زيرا كه بازوى مردانگى را سست مى كند و تصميم گيريها را بر هم مى زند و باعث شكست از دشمن مى گردد، و از كوشش در جنگ باز مى دارد، و هر كس از چيزى خوددارى كند، خود را از آن دور نگه داشته است.عاذب و عذوب كسى است كه از خوردن و آشاميدن خوددارى كند. عبارت امام (ع) «يفتّ في عضد الحميّة»، كنايه از درهم شكستن اراده و مردانگى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 340 (7) و في حديثه عليه السّلام:أنّه شيّع جيشا يغزيه فقال: أعزبوا عن النّساء ما استطعتم. و معناه: أصدفوا عن ذكر النّساء و شغل القلب بهنّ، و امتنعوا من المقاربة لهنّ، لأنّ ذلك يفتّ في عضد الحميّة، و يقدح في معاقد العزيمة و يكسر عن العدو، و يلفت عن الابعاد في الغزو، و كلّ من امتنع عن شيء بى فقد أعزب عنه، و العازب و العزوب: الممتنع من الأكل و الشرب. (80712- 80646) اللغة:(اعزب): بعد، أعزبه: أبعده (لفت) لفتا: صرفه.الاعراب:اعزبوا: أمر من الثلاثى فهمزته وصل، أو من أعزبه باب الافعال فهمزته قطع- المنجد-. العدو: الحضر و أعديت فرسى أى استحضرته- صحاح-.المعنى:قال المعتزلي: التفسير صحيح لكن قوله: «من امتنع عن شيء فقد أعزب عنه» ليس بجيّد و الصحيح «فقد عزب عنه» ثلاثى.أقول: قد عرفت أنّ اللغة ضبط أعزب لازما و متعدّيا، فالاعتراض و ما رتّب عليه ساقط من أصله.و قد أمر عليه السّلام جيشه بالعزوبة و الاجتناب عن النساء و إن كان على الوجه الحلال لأنّ المقاربة معهنّ يفتّ في عضد الحمية إذا كانت من العدوّ فتسلب قلب المجاهد بجمالها و تستهويه و تصرفه عن عزيمة الجهاد.و الاستمتاع من النساء موجب الضّعف و فوت الوقت و يمنع عن العدو و الرّكض وراء العدوّ، و يصرف الجيش عن الابعاد في الغزو و تعقيب العدوّ في كلّ سهل و جبل و حصن و وغل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 341 الترجمة:قشونى را كه به جهاد اعزام ميكرد بدرقه كرد و به آنها چنين سفارش داد: تا مى توانيد خود را از زنان بدور داريد.سيد رضى گويد: مقصود اينست كه نام آنها را بزبان نياوريد و دل بدانها ندهيد و از نزديكى با آنها دورى كنيد، زيرا اين خود مايه سستى غيرت و شكست عزيمت و واماندن از دويدن دنبال دشمن و منصرف شدن از دنبال كردن أمر جهاد است. چه خوش سروده است:عاشقى مرد سپاهي كجا         دادن دل دست ملاهى كجا       قلب سپاه است چه مأواى من          قلب فلان زن نشود جاي من      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص57 و منه: انه شيّع جيشا يغزيه فقال: اعزبوا عن النساء ما استطعتم.و معناه: اصدفوا عن ذكر النساء و شغل القلوب بهنّ، و امتنعوا من المقاربة لهن، لانّ ذلك يفت فى عضد الحمية، و يقدح فى معاقد العزيمه، و يكسر عن العدوّ، و يلفت عن الابعاد فى الغزو، فكل من امتنع من شىء فقد اعزب عنه، و العازب و العزوب: الممتنع من الاكل و الشرب. «و از سخنان آن حضرت است كه چون لشكرى را كه به جنگ روانه مى كرد به بدرقه آنان رفت و چنين فرمود: چندان كه توانستيد خود را از زنان باز داريد. معنى آن اين است كه از ياد زنان و دل مشغولى به آنان خوددارى كنيد و به زنان نزديكى مكنيد كه آن سبب بروز سستى در بازوى حميّت و گسستن پيوندهاى عزيمت مى گردد و از دويدن و تعقيب دشمن جلوگيرى مى كند و هر كس از انجام دادن كارى خوددارى كند، از آن روى گردان شده است. و عازب و عزوب به معنى كسى است كه از خوردن و آشاميدن خوددارى كند.»  
بخش ۹ : انتظار پیروزی [منبع]

8- و في حديثه (علیه السلام) :
كَالْيَاسِرِ الْفَالِجِ يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ.

الْيَاسِرُون : قمار بازان.
يَتَضَارَبُونَ بِالقِداح : به وسيله تيرها قمار بازى مى كنند.
الْجَزُور : ناقه نحر شده.
فَلَجَ : پيروز شد. 

8- در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در خطبه بيست و سوّم در باره رشك نبردن):
مانند قمار باخته غلبه جوى زبردست باشد كه نخست فيروزى را از تيرهاى قمار خود منتظر است (پس كم بهره از نعمت دنيا نبايد بر ديگران رشك برد، بلكه بايد اندوه در دل راه ندهد و كوشش نمايد تا اقبالش رو آورد مانند قمار باخته زبر دست كه هميشه منتظر برون مى باشد.)
(سيّد رضىّ «عليه الرّحمة» فرمايد:) ياسرون كسانى هستند كه با تيرهاى قمار بر سر شترى كه مى خرند و مى كشند قمار ميكنند، و فالج غلبه جو و زبر دست است، گفته ميشود: «فلج عليهم و فلجهم» يعنى بر ياران غالب شد و از آنان برد، و رجز خواننده (در كارزار) گويد: «لمّا رأيت فالجا قد فلجا» يعنى هنگاميكه ديدم غلبه كننده را كه غالب شد.
 
8- در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: همانند «ياسر فالج» كه منتظر نخستين پيروزى از تيرهاى قمار خود است.
«ياسرون» كسانى هستند كه تيرهاى قمار را بر شتر كشته اى مى افكنند. و «فالج» به معنى پيروز است. و گويند «قد فلج عليهم و فلجهم» يعنى بر آنان پيروز شد و مغلوبشان گردانيد و راجز گويد: «لما رأيت فالجا قد فلجا»، چون ديدم كه غلبه كننده، غلبه كرد.
 
امام عليه السلام فرمود: (هرگاه مسلمان دست به عمل زشتى نزند كه از آشكار شدنش شرمنده مى شود وممكن است افرادِ پست آن را وسيله هتك حرمتش قرار دهند) به مسابقه دهنده ماهرى مى ماند كه منتظر است در همان دورِ نخست پيروز شود. (و سود وافرى ببرد بى آنكه زيانى ببيند).
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: «ياسرون» كسانى هستند كه به وسيله پيكان هاى تير بر شتر نحر شده بخت آزمايى مى كنند و «فالج» كسى است كه پيروز شده است. گفته مىشود «فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَفَلَجَهُمْ» يعنى بر آنها پيروز شد، ازاينرو در بعضى از رجزها مى خوانيم: هنگامى كه ديدم شخصى پيروز شد... .
 
8- [و در حديث آن حضرت است:] همچون قمارباز پيروز كه انتظار پيروزى در دست نخستين خود برد.
[ياسرون كسانى هستند كه تير قمار بر شتر نحر شده افكنند و فالج چيره پيروز است، گويند قد فلج عليهم -بر آنان پيروز شد- و فلجهم -مغلوبشان گردانيد- و راجز گفته است: «چون فالجى را ديدم كه غالب گرديد.»].
 
8- در گفتار آن حضرت است: مؤمنى كه خود را دچار عار ننموده چون قمار باز زبردستى است كه اولين پيروزى خود را از تير قمارش در انتظار است.
«ياسرون» كسانى هستند كه با تيرهاى خود بر سر شتر نحر شده قمار مى كنند. «فالج» غالب زبردست است، گفته مى شود: «قَدْ فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ» يعنى بر آنان پيروزى يافت و مغلوبشان نمود. رجز خواننده گويد: وقتى كه ديدم غلبه كننده را كه غالب شد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )راه پيروزى سريع! اين جمله قسمتى است از خطبه بيست و سوم كه مرحوم سيّد رضى به منظور فصاحت و بلاغتى كه دارد آن را جدا ساخته و تفسير كرده است. امام عليه السلام مى فرمايد: «(هرگاه مسلمان دست به عمل زشتى نزند كه از آشكار شدنش شرمنده مى شود و افرادِ پست آن را وسيله هتك حرمتش قرار مى دهند) به مسابقه دهنده ماهرى مى ماند كه منتظر است در همان دورِ نخست پيروز شود. (و از سود وافرى بهره گيرد بى آنكه زيانى ببيند)»؛ (كَالْيَاسِرِ آلْفَالِجِ يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ).مرحوم سيّد رضى در شرح اين جمله مى گويد: «ياسرون كسانى هستند كه به وسيله پيكانهاى تير بر شتر نحر شده بخت آزمايى مى كنند و «فالج» كسى است كه پيروز شده است. گفته مى شود «فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَفَلَجَهُمْ» يعنى بر آنها پيروز شد، ازاين رو در بعضى از رجزها مى خوانيم: هنگامى كه ديدم شخصى پيروز شد...»؛ (الْياسِرُونَ هُمُ الَّذينَ يَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَى الْجَزُورِ. وَالْفالِجُ: الْقاهِرُ وَالْغالِبُ؛ يُقالُ: فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَفَلَجَهُمْ، وَقالَ الرّاجِزُ: لَمّا رَأيْتُ فالِجآ قَدْ فَلَجا).مرحوم سيّد رضى به دليل اينكه در صدد شكافتن معناى حقيقى يا كنايى «ياسر» و «فالج» بوده، صدر اين كلام را ذكر نكرده است؛ ولى هرگاه به صدر آن در خطبه 23 باز گرديم معناى كامل و جامعى از اين گفتار حكيمانه به دست مى آيد، زيرا امام عليه السلام مى فرمايد: «هرگاه انسان مسلمان به دنبال كار زشتى كه از آشكار شدنش شرمنده شود نباشد و به كارى كه افراد پست آن را وسيله هتك حرمت او قرار دهند دست نزند مانند مسابقه دهنده ماهرى است كه منتظر است در همان دورِ نخست پيروز گردد و سود وافرى ببرد بى آنكه زيانى دامان او را بگيرد»؛ (فَإِنْ رَأَى أَحَدُكُمْ لاَِخِيهِ غَفِيرَةً فِي أَهْلٍ أَوْ مَالٍ أَوْ نَفْسٍ فَلا تَكُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً فَإِنَّ الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ مَا لَمْ يَغْشَ دَنَاءَةً تَظْهَرُ فَيَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُكِرَتْ وَيُغْرَى بِهَا لِئَامُ النَّاسِ كَانَ كَالْفَالِجِ الْيَاسِرِ الَّذِي يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ وَيُرْفَعُ بِهَا عَنْهُ الْمَغْرَم).اين پيروزى سريع مى تواند پيروزى در دنيا باشد يا در سراى آخرت يا در هر دو، زيرا چنين مؤمن پاكدامنى نه بهانه به دست بدخواهان مى دهد كه از او عيبجويى كنند و نه كارى برخلاف رضاى الهى انجام مى دهد كه در سراى آخرت دامنش را بگيرند، بنابراين او در هر دو سرا پيروز است.نكته مهمى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت معناى «ياسر» است كه بسيارى از شارحان، آن را به قمارباز تفسير كرده و گفته اند: مؤمن پاكدامن مانند قماربازى است كه در دور اول قمار برنده مى شود و مى دانيم چنين تشبيهى هرگز مناسب كلام امام عليه السلام نيست. گويا آنها به تعبير «قِداح» (چوبه هاى تير) و «جَزُور» (شتر قربانى) توجه نكرده اند. توضيح اينكه طبق آنچه از «زمخشرى» در كشاف نقل شده، عرب هنگام بخت آزمايى ده چوبه تير انتخاب مى كرد و روى هركدام اسمى مى نوشت؛ بعضى به عنوان برنده و بعضى به عنوان بازنده. سپس شترى را خريدارى مى كردند و آن را نحر كرده به ده قسمت تقسيم مى نمودند. تيرهاى دهگانه را در كيسه اى ريخته، مخلوط مى كردند و كسى كه مورد اعتماد آنها بود دست مى كرد تيرها را يكى بعد از ديگرى بيرون مى آورد: هفت چوبه تير كه هركدام نام خاصى بر آن نوشته شده بود و هركدام سهمى مى بردند. سهم برترين، «مُعَلّى» نام داشت اما سه چوبه ديگر هيچكدام سهمى نداشتند بلكه هركس آن چوبه ها به نام او مى افتاد مى بايست يك سوم از قيمت شتر را بپردازد و در پايان، برندگان، سهام خود را به فقرا مى دادند و چيزى از آن را نمى خوردند و به اين كار افتخار مى كردند.«قِداح»، اشاره به آن چوبهاى تير است و «جَزور» اشاره به شترى است كه براى اين كار انتخاب مى كردند. با توجه به آنچه گفته شد روشن مى شود اين كار گرچه نوعى بخت آزمايى بوده ـ نه قمار ـ ولى سرانجامش خدمتى به فقرا محسوب مى شده است، بنابراين گرچه اصل اين كار ازنظر شرعى باطل است، ولى آن زشتى و قبحى كه در مسئله قمار است، مخصوصاً با توجه به پايان آن، ديده نمى شود و تشبيه امام عليه السلام تشبيه فصيح و بليغى است. از آنجا كه مؤمن پاكدامنى كه بهانه به دست بدخواهان نمى دهد به سرعت در كارهايش پيروز مى شود از آن تعبير به «فالج» شده كه از مادّه «فَلج» (بر وزن گنج) به معناى پيروزى است و تعبير به «أوَّلُ فَوْزَةٍ» شده كه معناى نخستين پيروزى را دارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )8- و در سخنى از امام (ع) است: «كَالْيَاسِرِ الْفَالِجِ يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ»:ياسرون، كسانى هستند كه با تيرهاى قمار بر سر شتر، برد و باخت مى كنند. «فالج» به غلبه جوى چيره دست، گفته مى شود: «فلج عليهم، و فلجهم»، يعنى بر ياران غالب شد و از آنان برد. كسى در ميدان جنگ رجز مى خواند و مى گفت: «لما رأيت فالجا قد فلجا» يعنى: وقتى كه ديدم غلبه كننده اى را كه پيروز شد.شرح اين سخن در عبارت: «امّا بعد فانّ الامر ينزل من السّماء الى الارض كقطر المطر» گذشت. 
منهاج البراعه (خوئی)(8) و في حديثه عليه السّلام:كالياسر الفالج ينتظر أوّل فوزة من قداحه. الياسرون: هم الّذين يتضاربون بالقداح على الجزور، و الفالج: القاهر الغالب، يقال: قد فلج عليهم و فلجهم، قال الرّاجز:لمّا رأيت فالجا قد فلجا. (80748- 80713) اللغة:(الياسر) فاعل ج: أيسار: السّهل، الّذي يتولّى قسمة جزور الميسر، الياسر ج: أيسار خلاف اليامن (القدح) ج: قداح: سهم الميسر- المنجد.المعنى:قال المعتزلي: أوّل الكلام أنّ المرأ المسلم ما لم يغش دنائة يخشع لها إذا ذكرت، و يغرى به لئام النّاس كالياسر الفالج ينتظر أول فوزة من قداحه، أو داعي اللَّه، فما عند اللَّه خير و أبقى- إلى أن قال- و ليس يعني بقوله: الفالج القامر الغالب كما فسّره الرّضي رحمه اللَّه، لأنّ الياسر الغالب القامر لا ينتظر أوّل فوزة من قداحه، و كيف ينتظر و قد غلب، و أيّ حاجة له إلى الانتظار، و لكنه يعني بالفالج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 342 الميمون النقيبة الّذي له عادة مطّردة أن يغلب و قلّ أن يكون مقهورا.تشبيه [كالياسر الفالج ...] أقول: مقصود الرّضي أنّه عليه السّلام شبّه المؤمن السالم بالمقامر الّذي يكون غالبا بحسب الواقع فينتظر فوزة قداحه، فالفالج بمعنى المستقبل فانتظاره لظهور فوزه الواقعي، و ليس المراد منه المقامر الّذي ظهر فوزه ليكون الفالج في معنى الماضي و لم يكن للانتظار معنى، مع أنّ تفسيره الفالج بميمون النقيبة خلاف اللغة، و لم يضبط اللغة هذا التفسير للفظة ياسر، فمقصوده عليه السّلام أنّ المؤمن السالم الغير الاثم يتربّص إحدى الحسنيين: إمّا الفوز بالسعادة الدنيويّة، أو ما عند اللَّه في الاخرة و هو خير و أبقى.الترجمة:فرمود: مسلمان تا بيك زشتكارى آلوده نشده كه مايه سر شكست او و پايه گمراه كردن مردم پست است، مانند كسيست كه در قمار برنده است و در انتظار برد خود است، و يا در انتظار دعوت إلهى است و آنچه نزد خدا است بهتر و پاينده تر است.مرد مسلمان كه بزهكار نيست          مايه گمراهي و بدكار نيست        همچو برنده است ببازي خود         منتظر فوز نهائي خود       يا كه خدايش ببر خود برد         بهتر و پاينده ترش آورد     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص58 و منه: كالياسر الفالج، ينتظر اوّل فوزة من قداحه.قال: الياسرون هم الذين يتضاربون بالقداح على الجزور، و الفالج: القاهر الغالب، يقال: قد فلج عليهم و فلجهم، قال الراجز: لمّا رايت فالجا قد فلجا. «و از سخنان آن حضرت است: همچون قمارباز پيروزى كه انتظار اوّل شدن خود را از تيرهاى خويش دارد.» گويد: «ياسرون» كسانى هستند كه تيرهاى خود را بر شتر نحر شده مى زنند و فالج به معنى پيروز است و چيره. گفته مى شود «قد فلج عليهم» يعنى بر آنان پيروز شد و گفته مى شود «فلجهم» يعنى آنان را مغلوب ساخت، راجز گفته است: هنگامى كه فيروزى يابنده را ديدم كه پيروز شد.  
بخش ۱۰ : شجاعت پیامبر اکرم [منبع]

9- و في حديثه (علیه السلام) :
كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ.

الْعِضاض : گاز گرفتن، مجازا به كشتار جنگ گفته ميشود.
فَزِعَ الَيْهِ : به او پناه برد و از او كمك خواست.
الْحَمْى : گرما، حرارت.
مُجْتَلَد : مصدر ميمى از «اجتلاد»، جنگيدن.
اسْتَحَرَّ : شديد شد، شدت گرفت.
الْجِلَاد : قتال، نبرد. 

جهاد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
۹- روايتى ديگر از امام: هر گاه آتش جنگ شعله مى كشيد، ما به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پناه مى برديم، كه در آن لحظه كسى از ما همانند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به دشمن نزديك تر نبود.
(وقتى ترس از دشمن بزرگ مى نمود، و جنگ به گونه اى مى شد كه گويا جنگجويان را مى خواهد در كام خود فرو برد، مسلمانان به پيامبر پناهنده مى شدند، تا رسول خدا شخصا به نبرد پردازد، و خداوند به وسيله او نصرت و پيروزى را بر آنان نازل فرمايد، و در سايه آن حضرت ايمن گردند.
اما جمله «اذا احمرّ البأس» كنايه از شدّت كارزار است. در اين باره سخنان متعدّدى گفته شده كه بهترين آنها اينكه امام داغى جنگ را به شعله هاى سوزان آتش تشبيه كرده است، و از چيزهايى كه اين نظر را تقويت مى كند، سخن پيامبر در جنگ حنين است، هنگامى كه نبرد سخت شد و شمشير زدن مردم را در جنگ «هوازن» مشاهده كرد فرمود: «الآن حمى الوطيس» اكنون تنور جنگ داغ شد، «وطيس» تنور آتش است، بنا بر اين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داغى و گرمى جنگ را به افروختگى و شدّت شعله ورى آتش تشبيه فرموده است).
 
9-  در گفتار آن حضرت عليه السّلام است (در شجاعت و دلاورى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه مانند آن در نامه نهم گذشت):
ما بوديم هنگاميكه خوف و ترس سرخ مى شد (كارزار سخت مى گشت) خود را بوسيله رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- نگاه دارى مى نموديم، و هيچيك از ما از آن حضرت به دشمن نزديكتر نبود.
(سيّد رضىّ «رحمه اللّه» فرمايد:) و معنى اين سخن آنست كه چون ترس از دشمن بسيار مى شد و گزيدن جنگ سخت مى گشت مسلمانان به جانبى كه شخص رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- كارزار مى نمود مى گريختند، و خداى تعالى به بركت آن حضرت بايشان كمك مى فرستاد و آنها هم بوسيله آن بزرگوار از آنچه ترس داشتند آسوده مى شدند.
و فرمايش آن حضرت: «إذا احمرّ البأس» يعنى هنگاميكه خوف و ترس سرخ مى شد، كنايه است از سختى كارزار، و در آن چند قول گفته شده است نيكوترين آنها آنست كه گرم شدن جنگ را تشبيه و مانند نموده به آتشى كه گرمى و سرخى را بعمل و رنگش جمع نمايد (سوزان باشد و افروخته) و اين قول را كمك ميكند فرمايش رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- وقتى كه شمشير زدن مردم را در جنگ حنين (موضعى بين طائف و مكّه) ديد و آن جنگ هوازن (قبيله اى از قيس) بود: «الان حمى الوطيس» يعنى اكنون تنّور جنگ گرم شد، و وطيس جاى افروختن آتش است، رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- گرم شدن كارزار آنها را با فروختن آتش و زبانه كشيدن آن مانند نموده است.
اين فصل پايان يافت، و ما به روش اوّل خود در اين باب (كه مقصود بيان سخنان امام عليه السّلام بوده نه تفسير كلمات آن حضرت) باز گشتيم.
 
9- در حديثى از آن حضرت (ع) آمده است: هنگامى كه كارزار سرخ مى شد ما خود را در پناه رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) حفظ مى كرديم. و از ميان ما كسى نزديكتر از او به دشمن نبود.
«يعنى چون ترسمان از دشمن بسيار مى شد و جنگ دندان مى نمود، مسلمانان به رسول الله (صلى الله عليه و آله) پناه مى بردند و از آنچه ترسيده بودند، ايمنى مى يافتند.
سخن او «اذا احمر البأس» كنايه از شدت كارزار است. در اين باب، عبارات ديگر هم گفته اند. بهترين آنها همان است كه امام فرمود و گرمى پيكار را به آتش تشبيه كرد كه هم داغ است و هم سرخ. و آنچه اين معنى را تقويت مى كند اين است كه رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) در روز حنين، در جنگ با هوازن چون جلادت مردان را ديد فرمود «حمى الوطيس». و طيس كانون يا تنور افروخته است. رسول الله (صلى الله عليه و آله) گرمى پيكار مردم را بگرمى و شدت التهاب آتش تشبيه كرده است.
اين فصل به پايان رسيد و اكنون به همان شيوه پيشين در اين باب باز مى گرديم.
 
در حديثى امام عليه السلام فرمود: هرگاه آتش جنگ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول خدا صلي اله عليه و آله پناه مى برديم ودر آن هنگام هيچ يك از ما به دشمن از او نزديكتر نبود!
مرحوم سيّد رضى (در تفسير اين كلام شريف) مى گويد: معناى اين سخن اين است كه وقتى ترس از دشمن شديد مى شد و جنگ به گونه اى بود كه گويا مى خواهد جنگجويان را در كام خود فرو ببرد مسلمانان به پيامبر صلي اله عليه و آله پناهنده مى شدند تا رسول خدا صلي اله عليه و آله شخصآ به نبرد پردازد و خداوند به بركت وجود او نصرت و پيروزى را بر آنان نازل كند و در سايه آن حضرت ايمن گردند. جمله «إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ» كنايه از شدت كارزار است و دراينباره سخنان فراوانى گفته شده كه بهترين آنها اين است كه امام صلي الله عليه و آله گرماى جنگ را به شعله هاى سوزان آتش تشبيه كرده است كه حرارت و سرخى، هر دو را دربر دارد و از امورى كه اين نظر را تقويت مى كند سخن رسول الله صلي اله عليه و آله در جنگ «حنين» (هوازن) است؛ وى هنگامى كه نبرد سخت و شمشير زدن مردم را در آن جنگ مشاهده كرد فرمود: «الآنَ حَمِيَ الْوَطيسُ» (الان آتش جنگ شعله ور شد)، زيرا «وَطيس» به معناى تنور آتش است و رسول خدا صلي اله عليه و آله گرماى جنگ را كه از درگيرى جنگجويان به وجود آمده بود به گرمى جنگ و افروختگى آن تشبيه فرموده است. اين فصل (كه ناظر به تفسير بعضى از واژه ها و جمله هاى فصيح و بليغ آن حضرت عليه السلام بود) پايان يافت و به شيوه سابق در نقل كلمات قصار بازمى گرديم.
 
9- [و در حديث آن حضرت است كه:] چون كارزار دشوار مى شد، ما خود را به رسول خدا (ص) نگاه مى داشتيم چنانكه هيچيك ما از وى به دشمن نزديكتر نبود.
[و معنى آن اين است كه چون بيم از دشمن بسيار مى بود و اژدهاى جنگ دهان مى گشود، مسلمانان به رسول خدا پناه مى بردند و از او مى خواستند تا خود دست به جنگ بگشايد، اين هنگام به بركت پيامبر، خدا پيروزى بر آنان مى فرستاد و بيمى را كه داشتند با رسول مى گشاد].
[و گفته آن حضرت «اذا احمرّ البأس»: كنايت از سختى كارزار است و در معنى اين جمله سخنانى گفته اند، نيكوترين آن اين كه: امام گرمى كارزار را به گرمى آتش همانند كرده است كه گرمى و سرخى را در اثر و رنگ خود فراهم دارد، و آنچه اين معنى را تقويت مى كند سخن رسول خداست (ص) كه چون در روز حنين كارزار مردم را ديد، و آن نبرد هوازن بود، فرمود: «حمى الوطيس» وطيس، افروختنگاه آتش است. رسول خدا (ص) گرمى نبرد مردمان را به گرمى آتش و سختى سوزش آن همانند كرد.]
[اين فصل به پايان رسيد و اكنون به روش نخستين در اين باب باز مى گرديم:]
 
9- در گفتار آن حضرت است: وقتى تنور معركه سرخ مى شد خود را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حفظ مى كرديم، پس هيچ كدام از ما به دشمن نزديك تر از پيامبر نبود.
معناى آن اين است كه وقتى ترس از دشمن زياد مى شد، و جنگ به نهايت سختى مى رسيد، مسلمانان به جانبى كه شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در جنگ بود پناهنده مى شدند، و خداوند به بركت آن حضرت پيروزى را بر آنان نازل مى كرد، و به خاطر او از آنچه بيم داشتند ايمنى مى يافتند.
و قول آن حضرت «اذَا احْمَرَّ البَأْسُ» كنايه از سختى جنگ است. در اين زمينه سخنانى گفته شده كه بهترينش اين است: امام گرمى تنور جنگ را به گرمى آتش تشبيه كرده كه حرارت و سرخى را به عمل و رنگش فراهم مى آورد. و آنچه كه اين قول را تقويت مى كند فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه چون نبرد شديد مردم را در روز حنين كه جنگ هوازن بود مشاهده كرد فرمود: «الانَ حَمِىَ الْوَطيسُ» (اكنون تنور جنگ گرم شد). و طيس جايگاه افروختن آتش است، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گرم شدن جنگ آنان را به افروختگى و شعله ور شدن آتش تشبيه فرموده است.
اين فصل تمام شد، و در اين باب به روش اول خود يعنى بيان حكمت ها باز گشتيم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )روز جنگ از همه نزديكتر به دشمن، رسول خدا صلي الله عليه وآله بود:در اين كلام شريف كه در منابع بسيار زيادى، پيش و پس از سيّد رضى، با تفاوت هايى نقل شده، امام عليه السلام به موقعيت پيغمبر اكرم صلي الله عليه وآله در ميدان جنگ اشاره مهمى مى كند و مى فرمايد: «هرگاه آتش جنگ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول خدا صلي الله عليه وآله پناه مى برديم و در آن هنگام هيچيك از ما به دشمن از او نزديك تر نبود»؛ (كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ الله صلي الله عليه وآله، فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ).سيّد رضى؛ كه هدفش شرح نكته هاى فصيح و بليغ اين جمله بوده است مى گويد: «معناى اين سخن اين است كه وقتى ترس از دشمن شديد مى شد وجنگ به گونه اى بود كه گويا مى خواهد جنگجويان را در كام خود فرو ببرد مسلمانان به پيامبر صلي الله عليه وآله پناهنده مى شدند تا رسول خدا صلي الله عليه وآله شخصآ به نبرد پردازد وخداوند به بركت وجود او نصرت و پيروزى را بر آنان نازل كند و در سايه آن حضرت ايمن گردند»؛ (وَمَعْنى ذلِکَ أنَّهُ إذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ، وَاشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ إلى قِتالِ رَسُولِ اللهِ صلي الله عليه وآله بِنَفْسِهِ، فَيُنْزِلُ اللهُ عَلَيْهِمُ النَّصْرُ بِهِ، وَيَأمَنُونَ مِمّا كانُوا يَخافُونَهُ بِمَكانِهِ).سپس مى افزايد: «جمله «إذَا احْمَرَّ الْبَأسُ» كنايه از شدت كارزار است ودراين باره سخنان فراوانى گفته شده كه بهترين آنها اين است كه امام عليه السلام گرماى جنگ را به شعله هاى سوزان آتش تشبيه كرده است كه حرارت و سرخى، هر دو را دربر دارد و از امورى كه اين نظر را تقويت مى كند سخن رسول الله صلي الله عليه وآله در جنگ «حنين» (هوازن) است؛ وى هنگامى كه نبرد سخت و شمشير زدن مردم را در آن جنگ مشاهده كرد فرمود: «الآنَ حَمِىَ الْوَطيسُ (الان آتش جنگ شعله ور شد)، زيرا «وَطيس» به معناى تنور آتش است و رسول خدا صلي الله عليه وآله گرماى جنگ را كه از درگيرى جنگجويان به وجود آمده بود به گرمى جنگ و افروختگى آن تشبيه فرموده است»؛ (وَقَوْلُهُ: «إذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ» كِنايَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الاَْمْرِ، وَقَدْ قيلَ فِي ذلِکَ أَقْوالٌ أَحْسَنُها: أنَّهُ شَبَّهَ حَمْيَ الْحَرْبِ بِالنّارِ الَّتِي تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَالْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَلَوْنِها وَمِمّا يُقَوّي ذلِکَ قَوْلُ رَسُولِ اللهِ صلي الله عليه وآله، وَقَدْ رَأى مُجْتَلَدَ النّاسِ يَوْمَ حُنَيْنٍ وَهِىَ حَرْبُ هَوازِنَ: «الآنَ حَمِي الْوَطيسُ» فَالْوَطيسُ: مُسْتَوْقَدُ النّارِ، فَشَبَّهَ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَشِدَّةِ الْتِهابِها).* * *آنچه تا اينجا آمد مربوط به تفسير كلمات و جمله هاى اين حديث شريف وارزيابى فصاحت و بلاغت آن بود؛ اما آنچه به محتواى اين كلام شريف مربوط است فراتر از اينهاست: اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام كه مى فرمود: «وَاللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب، دست به دست هم دهند و به جنگ با من برخيزند من هرگز به ميدان جنگ پشت نخواهم كرد». همچنين در جاى ديگر مى فرمايد: «وَاللَّهِ لاَبْنُ أَبِيطَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه؛ به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است». در يك كلمه، همان على بن ابيطالبى كه در جنگ احزاب و خيبر و بدر و... رشادت هاى بى مانندى در برابر دشمن نشان داد و شجاعان عرب را بر خاك افكند مى گويد: «هنگامى كه آتش جنگ شعله ور مى شد ما به رسول خدا صلي الله عليه وآله پناه مى برديم و او از همه به تيررس دشمن نزديكتر بود». اين مسئله واقعاً عجيب است، فرمانده دشمن معمولاً در تيررس دشمن قرار نمى گيرد آن هم به گونه اى كه از همه به تيررس دشمن نزديكتر باشد تا بتواند مديريت لشكر را انجام دهد. اين نشانه مهمى از شجاعت پيغمبر اكرم صلي الله عليه وآله وتوكل او بر ذات پاك پروردگار و آرامش بخشيدن به نفرات لشكر است تا آنها بدانند يارى خداوند در انتظارشان است و به يقين پيروز مى شوند و هرگز احتمال شكست را در وجود خود راه ندهند كه اين خود عامل مهم پيروزى در ميدان نبرد است.برخلاف آنچه بعضى مى پندارند كه پيامبر صلي الله عليه وآله شخصاً در ميدان جنگ به مبارزه برنمى خاست، مورخان اسلامى نوشته اند كه در جنگهاى فراوانى شخصآ وارد ميدان نبرد شد؛ از جمله «ابن اسحاق» در كتاب تاريخ خود مى نويسد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله در نُه غزوه از غزوات اسلامى شخصاً به نبرد پرداخت، در جنگ بدر، احد، خندق، بنى قريظه، بنى المصطلق، خيبر، فتح، حنين و طائف. و بعضى بيش از اين تعداد را شمرده اند.در تفسير قمى آمده است: هنگامى كه پيامبر صلي الله عليه وآله در جنگ اُحد گروهى از ياران خود را ديد كه به سوى كوههاى اطراف احد فرار مى كنند كلاه خود را از سر خود برداشت و فرياد زد: من رسول خدايم، كجا فرار مى كنيد؟ از خدا و پيغمبرش؟ (و اميرمؤمنان على عليه السلام همچنان در كنار او بود و با آن حضرت دفاع مى كرد).در جنگ «هوازن» (روز حنين) لشكر اسلام بسيار زياد بود، زيرا اين جنگ بعد از فتح مكه واقع شد. در عين حال چون مشركان در نقاط مختلف مخفى شده بودند و كمين كرده بودند و ناگهان بر لشكر اسلام تاختند، بسيارى از مسلمانان فرار كردند هنگامى كه رسول اكرم صلي الله عليه وآله اين صحنه را ديد، به عباس كه صداى رسايى داشت فرمود: مردم را صدا بزن و عهد و پيمان و بيعتى را كه من بر آنها دارم به يادشان بياور. عباس با صداى بلند همه را صدا زد. شب بود وهمه جا ظلمانى و دشمنان از دره ها و كمينگاه ها با شمشير و سلاحهاى ديگر به مسلمانان حمله مى كردند. ناگهان صورت رسول اكرم صلي الله عليه وآله مانند قرص ماه درخشيدن گرفت و شخصاً مسلمانان را صدا زد كه عهد و پيمانى را كه با خدا بستيد چه شد؟ همگى پيام پيامبر صلي الله عليه وآله را شنيدند و به سوى او حركت كردند و با دشمن پيكار نمودند و پيروز شدند.علامه مجلسى؛ در جلد شانزدهم بحارالانوار در بحث شجاعت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله اين حديث را از على عليه السلام نقل مى كند: «لَقَدْ رَأَيْتُنِي يَوْمَ بَدْرٍ وَنَحْنُ نَلُوذُ بِالنَّبِيِّ صلي الله عليه وآله وَهُوَ أَقْرَبُنَا إِلَى الْعَدُوِّ وَكَانَ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ يَوْمَئِذٍ بَأْساً؛ من در روز جنگ بدر شاهد و ناظر بودم كه ما به پيامبر صلي الله عليه وآله پناه مى برديم و او از همه ما به دشمن نزديك تر و از برجسته ترين جنگجويان در آن روز بود».ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود از «واقدى» نقل مى كند كه در روز اُحد هنگامى كه آن صدمات را بر وجود پيامبر صلي الله عليه وآله وارد كردند على عليه السلام فرمود: قسم به خدايى كه او را به حق مبعوث كرد «ما زالَ شِبْرا واحد إنّه لَفي وَجْهِ الْعَدُوِّ تَثُوبُ إلَيْهِ طائِفَةٌ مِنْ أصْحابِهِ مَرّةً وَتَتَفَرَّقُ عَنْهُ مَرَّةً؛ آن حضرت صلي الله عليه وآله حتى يك وجب از برابر دشمنان عقب نشينى نكرد و در اين حال، گاه گروهى از يارانش به سوى او مى آمدند و گاه پراكنده مى شدند (اما او همچون كوه ايستاده بود)».مرحوم سيّد رضى به اينجا كه مى رسد مى گويد: «اين فصل (كه ناظر به تفسير بعضى از واژه ها و جمله هاى فصيح و بليغ آن حضرت عليه السلام بود) پايان يافت و به شيوه سابق در نقل كلمات قصار بازمى گرديم»؛ (إنْقَضى هذَا الْفَصْلُ وَرَجَعْنا إلى سُنَنِ الْفَرَضِ الاْوّلِ فِي هذَا الْبابِ). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )9- و در گفتارى از امام (ع) است: «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ-  ص فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ»:معناى سخن آن است كه هنگام شدت ترس، و تنگناى رزم، مسلمانان به سمتى مى گريختند كه پيامبر خدا (ص) مى جنگيد. امام گرماى جنگ را تشبيه، به آتشى نموده كه حرارت و سرخى در عمل را يكجا در خود جمع كرده است، و مؤيّد اين قول است سخن پيامبر وقتى كه در جنگ حنين -هوازن- فشار مردم را ديد، فرمود: اكنون آتش بر افروخته شد. كه شدت درگيرى را به گداختگى آتش تشبيه كرده است. مى گويم: امام (ع) شدّت جنگ را به آتش افروخته تشبيه كرده است چنانكه نظير آن گذشت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 343 (9) و في حديثه عليه السّلام:كنّا إذا احمرّ البأس اتّقينا برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فلم يكن أحد منّا أقرب إلى العدوّ منه. و معنى ذلك أنه إذا عظم الخوف من العدوّ و اشتدّ عضاض الحرب فزع المسلمون إلى قتال رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- بنفسه فينزل اللَّه تعالى النّصر عليهم به، و يأمنون ممّا كانوا يخافونه بمكانه. و قوله: «إذا احمرّ البأس» كناية عن اشتداد الأمر، و قد قيل في ذلك أقوال أحسنها: أنّه شبّه حمى الحرب بالنّار الّتي تجمع الحرارة و الحمرة بفعلها و لونها، و ممّا يقوّى ذلك قول رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- و قد رأى مجتلد النّاس يوم حنين و هى حرب هوازن: الان حمى الوطيس و الوطيس مستوقد النّار، فشبّه رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- ما استحرّ من جلاد ب ئ القوم باحتدام النّار و شدّة التهابها. (80868- 80749) بى قال المعتزلي: الجيّد في تفسير هذا اللفظ أن يقال: البأس الحرب نفسها قال اللَّه تعالى: «وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ» (177- البقرة) و في الكلام حذف مضاف تقديره: إذا احمرّ موضع البأس و هو الأرض الّتي عليها معركة القوم، و احمرارها لما يسيل عليها من الدّم.أقول: ما ذكره حسن جدّا إلّا أنّه لا يحتاج إلى تقدير في الكلام، فاحمرار البأس منظره الدّموى الهائل الملطخ بها من أرض و من عليها من الرجال و الدواب و الالات، بل و الهواء الّتي يترشّح فيها قطرات الدّم، فالبأس محمرّ بكلّ ما فيه إذا جرى الدّماء فيه.الترجمة:هر گاه جبهه جنگ، خونين و سرخ فام مى شد ما برسول خدا پناهنده مى شديم و در اين گاه كسي از ماها از خود آن حضرت بدشمن نزديكتر نبود.چه رخساره جنگ خونين شدى          رسول خدا حصن روئين بدى        پناهنده گشتيم بر گرد وي          كه دشمن ننوشد ز ما خون چه مى        از او كس بدشمن رساتر نبود         بدشمن هم او بد كه يورش نمود     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص58 و منه: كنّا اذا احمرّ البأس اتقينا برسول الله فلم يكن احد منا اقرب الى العدو منه.قال: معنى ذلك انّه اذا عظم الخوف من العدو، و اشتدّ عضاض الحرب فزع المسلمون الى قتال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بنفسه، فينزل الله تعالى النصر عليهم به، و يأمنون ما كانوا يخافونه بمكانه. و قوله: «اذا احمرّ الباس»: كناية عن اشتداد الامر، و قد قيل فى ذلك اقوال، احسنها انّه شبّه حمى الحرب بالنار التى تجمع الحراره و الحمرة بفعلها و لونها، و ممّا يقوىّ ذلك قول الرسول صلّى اللّه عليه و آله و قد راى مجتلد الناس يوم حنين و هى حرب هوازن: «الان حمى الوطيس»، و الوطيس: مستوقد النار، فشبّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما استحرّ من جلاد القوم باحتدام النّار و شدة التهابها. «و از جمله حديث آن حضرت است كه چون كارزار سخت مى شد ما به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پناه مى برديم و هيچ يك از ما به دشمن نزديكتر از وى نبود.» سيد رضى مى گويد: معنى آن اين است كه چون بيم از دشمن بسيار مى شد و جنگ به سختى دندان نشان مى داد، مسلمانان به رسول خدا پناه مى بردند و به جنگ كردن آن حضرت به تن خويش دل مى بستند و خداوند متعال به بركت آن حضرت نصرت بر مسلمانان نازل مى فرمود و از آنچه مى ترسيدند، امان مى يافتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص59 و درباره معنى اين سخن على عليه السّلام كه گفته است «اذا احمرّ الباس» و كنايه از سختى كارزار است، سخنانى گفته اند كه از همه نيكوتر اين است كه امام عليه السّلام گرمى جنگ را به آتش تشبيه كرده است كه هم سوزندگى دارد و هم سرخى. كارش سوزنده و رنگش سرخ است و از جمله چيزها كه اين معنى را تقويت مى كند سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه در جنگ حنين كه همان جنگ هوازن است چون كارزار مردم را ديد، فرمود: «حمى الوطيس» و وطيس، افروختنگاه آتش است و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گرمى نبرد مردمان را به گرمى آتش و سختى سوزش آن تشبيه فرموده است. ابن ابى الحديد مى گويد: تفسير بهتر درباره اين لفظ اين است كه گفته شود لغت بأس به معنى خود جنگ است، خداوند متعال فرموده است: «و شكيبايان در راحتى و سختى و هنگام بأس جنگ»، در اين سخن مضاف حذف شده است و تقدير كلام چنين بوده كه چون جايگاه جنگ سرخ شود و زمينى كه آوردگاه است و قرمزى آن به سبب خونى است كه بر آن مى ريزد و جريان مى يابد. ابن ابى الحديد سپس مى گويد: چون ديديم كه سيد رضى رحمه الله فقط اندكى از سخنان على عليه السّلام را كه در آن الفاظ غريب و محتاج به شرح و تفسير آمده، آورده است ترجيح داديم برخى ديگر از سخنان آن حضرت را كه مؤلفان كتابهاى غريب الحديث آورده اند بياوريم و توضيح دهيم. آن گاه در سى صفحه مواردى را از دو كتاب غريب الحديث ابو عبيد قاسم بن سلّام و غريب الحديث ابن قتيبه آورده است كه به ترجمه يكى دو مورد از هر يك بسنده مى شود. از جمله سخنان آن حضرت به گروهى كه ايشان را سرزنش مى فرمود، اين است كه شما را چه مى شود كه عذرات خود را پاك و نظافت نمى كنيد؟ كه در اين سخن لغت عذرات به معنى كنار خانه است، و شاهدى از شعر حطيئة مى آورد كه همين لغت را به همين معنى در نكوهش قومى به كار برده و گفته است: سوگند به جان خودم شما را آزمودم و داراى چهره هاى زشت يافتم و كنار خانه هايتان بد و كثيف است. ديگر اين سخن آن حضرت است كه فرموده است: «لا جمعة و لا تشريق الّا فى مصر جامع»، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص60  نماز جمعه و نماز عيد جز در شهرى كه شهر باشد، برگزار نمى شود، كه در اين عبارت لغت تشريق به معنى نماز عيد است و چون هنگام گزاردن آن هنگام درخشش و نورانى بودن خورشيد است به تشريق از آن تعبير شده است. همچنان كه در حديث مرفوع آمده است: «من ذبح قبل التشريق فليعد» يعنى هر كس پيش از نماز عيد قربانى كند بايد آن را اعاده كند. ابن قتيبة در كتاب غريب الحديث خود براى على عليه السّلام كلمات ديگرى هم نقل كرده است كه از آن جمله اين سخن است: من اراد البقاء، و لا بقاء، فليباكر الغداء و ليخفّف الرّداء و ليقل غشيان النّساء. فقيل له: يا امير المؤمنين و ما خفّة الرّداء فى البقاء فقال: الدّين. «هر كس بقاء را مى خواهد هر چند كه بقايى وجود ندارد، غذاى خود را ناشتا بخورد و رداى خود را سبك دارد و آميزش با زنان را كم كند.»، گفته شد: اى امير المؤمنين مقصود از سبك ساختن ردا چيست؟ فرمود: يعنى وام. ابن قتيبه مى گويد: اين تعبير بسيار پسنديده و نيكو و درست است زيرا وام امانت است و معمول بر آن است كه مى گويى بر عهده و بر گردن من است تا آن را بپردازم، گويى پرداخت وام بر گردن است و جايگاه اتصال ردا بر بدن دو كرانه گردن است، بدين سبب على عليه السّلام به صورت كنايه از وام به گردن تعبير كرده است. در شعر هم اين كنايه آمده و شاعرى گفته است: گفتمش مرا به تو نيازى است، گفت آنچه مى خواهى ميان گوش و دوش من است-  يعنى ضامن آن هستم و بر عهده من خواهد بود. به همين مناسبت گاهى به شمشير هم ردا گفته اند، از اينكه محل آويختن آن دوش و جايگاه ردا است. در موارد ديگر بيشتر به معنى عطا و بخشش به كار مى رود، البته ممكن هم هست كه ردا كنايه از پشت باشد كه وام همچون ردا بر پشت آدمى سنگينى مى كند و واقع مى شود. ديگر از كلمات مشكل و قابل توضيح اين رجز امير المؤمنين عليه السّلام به روز جنگ خيبر است كه فرموده است: «من همانم كه مادرم، حيدره ام نام نهاده است.» ابن قتيبه مى گويد: ابو طالب به هنگام تولد على عليه السّلام حضور نداشته است و مادرش او را به نام پدرش اسد بن هاشم بن عبد مناف، اسد نام نهاده است و چون ابو طالب آمده است نام او را به على تغيير داده است و حيدره هم از نامهاى شير است. ابن ابى الحديد سپس مى گويد: من اينك از غرايب سخن على عليه السّلام خطبه اى را مى آورم كه ابو عبيدة و ابن قتيبة آن را نياورده اند و آن خطبه را شرح مى دهم. در اين خطبه نسبتا مفصل حرف الف به كار نرفته است و آن را بسيارى از مردم از قول آن حضرت نقل كرده و گفته اند: گروهى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفتگو كردند كه كدام حرف از حروف هجا در كلام عرب بيشتر آمده است و اتفاق نظر پيدا كردند كه آن حرف الف است. امير المؤمنين عليه السّلام خطبه اى ايراد فرمود كه در آن هيچ حرف الفى به كار نرفته است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom