حکمت ۲۵۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۲۵۳ : سوگند دادن ظالم [منبع]

وَ كَانَ (علیه السلام) يَقُولُ :
أَحْلِفُوا الظَّالِمَ -إِذَا أَرَدْتُمْ يَمِينَهُ- بِأَنَّهُ بَرِيءٌ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ، فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا كَاذِباً، عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ؛ وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، لَمْ يُعَاجَلْ، لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللَّهَ تَعَالَى.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

روش سوگند دادن ستمكار (سياسى، اعتقادى):
و درود خدا بر او، فرمود: آنگاه كه خواستيد ستمكارى را سوگند دهيد از او بخواهيد كه بگويد (از جنبش و نيروى الهى بيزار است» زيرا اگر به دروغ سوگند خورد، پس از بيزارى، در كيفر او شتاب شود، امّا اگر در سوگند خود بگويد «به خدايى كه جز او خدايى نيست» در كيفرش شتاب نگردد، چه او خدا را به يگانگى ياد كرد.
 
امام عليه السّلام (در باره روش سوگند دادن به ستمگر) مى فرمود:
1- ستمگر (دروغگو) را هرگاه بخواهيد سوگند خورد سوگند دهيد باينكه بيزار است از جنبش و توانائى خدا (اگر در اين امر دروغ بگويد) زيرا اگر باين سخن دروغ سوگند ياد كند زود بكيفر (دروغش) مى رسد،
2- و اگر سوگند ياد نمايد به خدائى كه جز او خدائى نيست (كه دروغ نمى گويم، در كيفرش) تعجيل و شتاب نمى شود، براى اينكه خداوند سبحان را به يگانگى ياد كرده است (كه با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانىّ «رحمه اللّه» در اينجا مى نويسد: روايت شده است كه سخن چينى نزد منصور آمده در باره حضرت صادق عليه السّلام سخن چينى نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانى از حضرتت چنين و چنان خبر آورده، حضرت فرمود: آن سخنان از من نيست، سخن چين زير بار نرفت و گفت: جز اين نيست كه آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق عليه السّلام او را سوگند داد به بيزارى جستن از جنبش و توانائى خدا اگر دروغگو باشد، پس سخن چين سوگند ياد نمود و سخنش بپايان نرسيد كه بدرد فالج «از كار افتادن نيمى از بدن» گرفتار شد كه پاهاى خود را مانند پاره گوشتى بزمين مى كشيد).
 
و فرمود (ع): اگر مى خواهيد كه ستمكار را سوگند دهيد، از او بخواهيد كه چنين گويد: «از حول و قوت خداوند بيزار است...» زيرا اگر چنين سوگند خورد و دروغ گويد، در عقوبتش شتاب گردد و اگر بگويد: «سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست...» در عقوبتش شتاب نشود، زيرا خدا را به يكتايى قبول كرده است.
 
امام عليه السلام فرمود: هرگاه خواستيد ظالمى را سوگند دهيد اين‌ گونه سوگند دهيد كه از حول و قوه الهى برى است (اگر فلان كار را انجام داده باشد) زيرا اگر اين قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا مى‌رسد (يا به درد سختى مبتلا مى‌گردد و يا مى‌ميرد) ولى هرگاه چنين سوگند ياد كند: به خدايى كه جز او خدايى نيست (اين كار را نكرده‌ام) در كيفرش تعجيل نمى‌شود؛ زيرا خدا را به يگانگى ستوده است.
 
[و فرمود:] ستمكار را چنين سوگند دهيد، اگر بايدش سوگند دادن: كه او از حول و قوت خدا بيزار است، چه او اگر به دروغ چنين سوگندى خورد در كيفرش شتاب شود، و اگر سوگند خورد به خدايى كه جز او خدايى نيست در كيفرش تعجيل نبايست چه او خدا را يگانه دانست.
 
و آن حضرت فرمود: اگر بنا داريد ستمكار را سوگند دهيد، اين گونه سوگند دهيد كه از حول و قوه خدا بيزار است. زيرا اگر به اين صورت به دروغ سوگند خورد در كيفرش عجله شود. و اگر قسم بخورد به خداوندى كه جز او خدايى نيست، در كيفرش شتاب نشود، چه اينكه خدا را يگانه دانسته است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )سوگند سريع التأثير:امام عليه السلام در اين گفتار نورانى دستورى درباره سوگندهاى مؤثر در برابر كارهايى كه ظالمى مرتكب شده مى‌دهد و مى‌فرمايد: «هرگاه خواستيد ظالمى را سوگند دهيد اين‌گونه سوگند دهيد كه از حول و قوه الهى برى است (اگر فلان كار را انجام داده باشد) زيرا اگر اين قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا مى‌رسد (يا به درد سختى مبتلا مى‌گردد و يا مى‌ميرد) اما اگر چنين سوگند ياد كند: به خدايى كه جز او خدايى نيست (اين كار را نكرده‌ام) در كيفرش تعجيل نمى‌شود، زيرا خدا را به يگانگى ستوده است»؛ (أَحْلِفُوا الظَّالِمَ ـ إِذَا أَرَدْتُمْ يَمِينَه ـ بِأَنَّهُ بَرِيءٌ مِنْ حَوْلِ آللّهِ وَقُوَّتِهِ؛ فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا كَاذِباً عُوجِلَ آلْعُقُوبَةَ، وَإِذَا حَلَفَ بِاللّهِ آلَّذِي لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَمْ يُعَاجَلْ، لاَِنَّهُ قَدْ وَحَّدَ آللّهَ تَعَالَى).از اين سخن امام عليه السلام روشن مى‌شود كه تعبيرات سوگندها بسيار متفاوت است؛ تعبيرهايى كه مدح و ثناى الهى در آن است سبب تعجيل عقوبت نمى‌شود اما تعبيرات خشنى كه بر ضد آن باشد، عقوبت را تعجيل مى‌كند. در حديث معروفى كه در كتب مختلف آمده مى‌خوانيم: شخصى نزد منصور، خليفه عباسى از امام صادق عليه السلام بدگويى كرد. منصور به دنبال حضرت فرستاد وهنگامى كه امام عليه السلام حضور پيدا كرد عرض كرد: فلان كس درباره شما چنين وچنان مى‌گويد. امام عليه السلام فرمود: چنين چيزى دروغ است؛ اما بدگويى‌كننده گفت: دروغ نيست و واقعيت دارد. امام عليه السلام او را به برائت از حول و قوه الهى اگر دروغ‌گو باشد قسم داد. او همين سوگند را ياد كرد و هنوز گفتارش تمام نشده بود كه فلج شد و مانند قطعه گوشتى بى‌جان به روى زمين افتاد! پاى او را گرفتند و كشان‌كشان از مجلس بيرون بردند و امام صادق عليه السلام از اين توطئه رهايى يافت.(1)در رخداد ديگرى مى‌خوانيم كه منصور دوانيقى به امام صادق عليه السلام عرض كرد : يكى از ياران شما به نام «معلى بن خنيس» مردم را به سوى شما فرا مى‌خواند و(براى خروج كردن) اموالى ذخيره مى‌كند. امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند چنين چيزى نبوده است. منصور گفت: من كسى را كه چنين خبرى داده نزد شما حاضر مى‌كنم. و سپس آن مرد را حاضر كرد. امام عليه السلام رو به آن فرد كرده فرمود: قسم مى‌خورى؟ عرض كرد: آرى؛ سپس گفت: «وَاللهِ الَّذى لا إلهَ إلّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ كه او اين كار را كرده است». امام عليه السلام فرمود: تو خداوند را با اوصاف جلالش مى‌ستايى و او به همين سبب تو را مجازات نمى‌كند. اين‌گونه كه من مى‌گويم قسم بخور. بگو: «بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ وَأَلْجَأْتُ إِلَى حَوْلِي وَقُوَّتِي (كه تو اين سخن را گفته‌اى)» آن مرد اين‌گونه قسم خورد. هنوز كلامش تمام نشده بود كه بر زمين افتاد و مرد. منصور گفت: بعد از اين، كلام هيچ سخن‌چينى را درباره تو نخواهم پذيرفت.(2)*****نكته:سوگند به برائت از خداوند و پيامبر صلي الله عليه وآله:مرحوم صاحب جواهر در كتاب «الأيْمان» مسئله‌اى آورده كه حاصلش اين است: سوگند به برائت از خداوند سبحان و پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نه‌تنها منعقد نمى‌شود و كفاره‌اى در مخالفت آن نيست، بلكه نفس اين سوگند حرام است هرچند گوينده در گفتارش صادق باشد. سپس به احاديثى استناد مى‌كند، از جمله حديث نبوى كه مى‌فرمايد: «مَنْ قالَ إنّى بَرِىءٌ مِنْ دينِ الاْسْلامِ فَإنْ كانَ كاذِبآ فَهُوَ كَما قالَ وَإنْ كانَ صادِقآ لَمْ يَعِدْ إلَى الاْسْلامِ سالِمآ؛ كسى كه بگويد: «من از آيين اسلام بيزارم اگر دروغ گفته باشم يا همان‌گونه است كه گفته‌ام» و اگر راست گفته و بيزارى جسته هرگز به اسلام باز نمى‌گردد».(3)در حديث ديگرى از يونس بن حيان (صحيح يونس بن ظبيان است) نقل مى‌كند كه امام صادق عليه السلام به من فرمود: «يَا يُونُسُ لا تَحْلِفْ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا فَإِنَّهُ مَنْ حَلَفَ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا صَادِقاً كَانَ أَوْ كَاذِباً فَقَدْ بَرِئَ مِنَّا؛ اى يونس! قسم به برائت از ما مخور، زيرا اگر كسى چنين قسمى ياد كند، صادق باشد يا كاذب، از ما بيزار خواهد شد». سپس مى‌افزايد: ولى از كلام اميرمؤمنان عليه السلام در نهج‌البلاغه (حكمت مورد بحث) استفاده مى‌شود كه ظالم را مى‌توان به اين كيفيت قسم داد و حتى از فعل امام صادق عليه السلام و قسم دادن شخص سعايت‌كننده به اين كيفيت در برابر منصور دوانيقى بر مى‌آيد كه اين‌گونه سوگند در چنين مواردى مانعى ندارد. وى در پايان مى‌گويد: ولى من كسى از اصحاب را نديدم كه به چنين حديثى فتوا بدهد، هرچند عنوان باب در وسائل نشان مى‌دهد كه او معتقد است ظالم را مى‌توان به برائت از حول و قوه الهى سوگند داد. سپس در پايان اين سخن مى‌گويد: احتياط اين است كه اين كار جز درمورد مهدورالدم، ترك شود.(4)البته از بعضى كلمات بزرگانى كه قبل از مرحوم صاحب جواهر بوده‌اند استفاده مى‌شود كه به اين روايات فتوا داده‌اند؛ مانند مرحوم فاضل هندى در كشف اللثام در بحث جواز «تغليظ قسم» (در مسائل قضايى) و نيز خود صاحب جواهر در بحث قضا (5) تعبيرى دارد كه از آن، تمايل به اين فتوا استفاده مى‌شود. مهم آن است كه در اين‌جا چند مسئله از هم جدا نشده است : نخست اين‌كه آيا مى‌توان بدون هيچ قيد و شرطى چنين قسمى خورد؟ كه كسى بگويد: والله من از دين محمد صلي الله عليه و آله «العياذ بالله» بيزارم. قطعا چنين سخنى كفر است و حرام بودن آن جاى ترديد نيست؛ حتى اگر سوگند او دروغ هم باشد گناه بزرگى مرتكب شده است. ديگر اين‌كه به صورت قضيه شرطيه براى اثبات مدعاى خود بگويد: والله از خدا و رسولش برىء باشم اگر چنين كارى را كرده باشم. اگر چنين شخصى راست مى‌گويد و اين كار را نكرده دليلى بر حرام بودن سوگند او نيست. آرى اگر او در گفتارش دروغگو باشد قطعآ قسم حرامى خورده و ممكن است كافر نيز شده باشد. صورت سوم اين است كه قسم ياد كند براى انجام كارى و بگويد: من به اين وعده خود وفا مى‌كنم. اگر نكنم از حول و قوه الهى و دين محمد صلي الله عليه و آله بيزار باشم. اين قسم قطعآ منعقد نمى‌شود و اگر مخالفت كند نيز كفاره‌اى ـ طبق قواعد مقرره باب قسم كه تنها بايد به نام خداوند سوگند ياد كرد ـ ندارد. دليل روشنى بر حرام بودن قسمت دوم و سوم نداريم، زيرا گوينده آن هرگز نمى‌گويد: من از دين اسلام يا از خداوند متعال بيزارم بلكه براى تأكيد بر گفته خود به اين‌كه تخلفى وجود ندارد چنين سخنى را مى‌گويد، مثل اين‌كه بعضى از عوام مردم براى تأكيد بر سخنانشان مى‌گويند: بى‌ايمان از دنيا بروم، دشمن خدا و پيغمبر باشم اگر چنين سخنى را گفته باشم. مگر اين‌كه گفته شود: اين تعبير نيز خالى از نوعى اهانت نيست و شايد به همين دليل بر حرمت آن، ادعاى اجماع شده است (در صورتى كه حرمت شامل تمام اين اقسام شود).در اين‌جا نكته ديگرى است و آن اين‌كه اگر بدانيم بعضى از اين‌گونه قسم‌ها سبب تعجيل عقوبت مى‌شود و ممكن است به زندگى فرد پايان دهد آيا جايز است او را به چنين سوگندى قسم دهيم، هرچند باعث مرگ او شود؟ ظاهر كلام امام اميرالمؤمنين عليه السلام كه در بالا آمد اين است كه هر ظالمى را مى‌توان چنين سوگندى داد. (و هرچه باشد از ناحيه خود اوست) ولى تعبير بعضى از فقها اين است كه تنها مهدور الدم را مى‌توان چنين سوگند داد(6) و از آن‌جا كه تعجيل عقوبت مرگ، هميشه حاصل نيست بلكه ممكن است عقوبت‌هاى ديگرى در كار باشد حكم به تحريم چنين سوگندى درباره غير مهدورالدم، خالى از اشكال نيست و اگر يقين به هلاكت باشد اجراى آن در غير مهدورالدم اشكال دارد و كلام حضرت عليه السلام را در اين صورت مى‌توان بر ظالمان مهدورالدم حمل كرد. توضيح بيشتر در اين زمينه را بايد در كتب فقهى بررسى كرد.(7)*****پی نوشت:(1) . شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانى، ج 5، ص 368. مرحوم علامه شوشترى نیز آن را در شرح نهج البلاغه خود از کتاب الفصول المهمة نقل کرده است.(2) . کافى، ج 6، ص 445، ح 3.(3) . سنن بیهقى، ج 10، ص 30 .(4) . جواهر الکلام، ج 35، ص 345.(5) . ج 40، ص 231 .(6) . جواهر الکلام، ج 35، ص 345.(7) . سند گفتار حکیمانه: خطیب در مصادر مى گوید: این گفتار حکیمانه امام(ع) از آن حضرت به صورت گسترده نقل شده و اهل بیت در برابر کسانى که درباره آنها نزد حاکمان ظلم سخن چینى مى کردند از این نوع سوگند براى نابودى آنها استفاده مى کردند. سپس مواردى از این قبیل را نقل مى کند و در پایان مى گوید: این کلام نورانى پیش از سیّد رضى در کتاب کافى جلد ششم (البته در کافى این کلام از امام صادق (ع) ضمن داستانى که بعدآ به آن اشاره خواهد شد آمده است. همچنین در تمامى کتب دیگر که مرحوم خطیب آدرس داده است) و مقاتل الطالبیین و مروج الذهب آمده است و بعد از سیّد رضى؛ در کتاب تاریخ بغداد و ارشاد مفید و الخرائح و الجرائح آمده است به گونه اى که به وضوح نشان مى دهد از نهج البلاغه نقل نکرده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 195) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) فرمود: «أَحْلِفُوا الظَّالِمَ إِذَا أَرَدْتُمْ يَمِينَهُ- بِأَنَّهُ بَرِيءٌ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ- فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا كَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَمْ يُعَاجَلْ- لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللَّهَ تَعَالَى»:گاهى نظر مجتهد بر اين قرار مى گيرد كه بر سوگند -همانند آنچه كه امام (ع) فرموده- پافشارى كنند تا شخص دروغگو از سوگند خوددارى كند و حق ادا شود، توضيح آن كه شخص دروغگو با علم به ستمكارى خود و تصوّر اين كه خدا را باور دارد، و اين باور، با كارى كه به خاطر آن قسم خورده هماهنگ است، تحت تأثير اين عبارت قرار مى گيرد، و بر خلاف سوگند معمولى، آمادگى براى سرعت مجازات پيدا مى كند.آورده اند كه سخن چينى نزد منصور، از امام صادق (ع) سخن چينى كرد، منصور، امام (ع) را احضار كرد و گفت: فلانى از تو چنين و چنان مى گويد. امام صادق (ع) فرمود: اين سخنان از من نيست. امّا سخن چين، انكار كرد و گفت: خير از اوست. امام صادق (ع) او را قسم داد بر اين كه، اگر دروغ بگويد، از نيرو و توان خدا بيزار است، سخن چين قسم خورد، و هنوز كلامش تمام نشده بود كه بدنش فلج گشت و پايش مثل يك تكه گوشت شد كه روى زمين كشيده مى شد، به اين ترتيب امام صادق (ع) از دست او خلاص شد. 
منهاج البراعه (خوئی)الثالثة و الاربعون بعد المائتين من حكمه عليه السّلام:(243) و قال عليه السّلام: أحلفوا الظّالم -إذا أردتم يمينه- بأنّه بريء من حول اللَّه و قوّته، فإنّه إذا حلف بها كاذبا عوجل [العقوبة] و إذا حلف باللّه الّذي لا إله إلّا هو لم يعاجل لأنّه قد وحّد اللَّه تعالى. (79979- 79944) المعنى:الحلف و اليمين أحد ركنى فصل الخصومة في المحاكم الشرعيّة و دستور القضاء الاسلامي، و قد صحّ عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أنه قال: «إنما أقضى بينكم بالبيّنات و الإيمان».و الحلف في غير محضر القاضي الشرعي و أمره غير جائز و غير قاطع للخصومة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 324 و على القاضى أن يكلّف من توجّه إليه اليمين أن يؤدّيها بصيغة مخصوصة، فكلامه عليه السّلام هذا دستور قضائي متوجّه إلى القضاة في حلف من كان ظالما، و لكنّ الحلف جار في أكثر المحاورات و الخطابات مجرى تأييد و دليل لقول القائل، و قد وقع في كلامه عليه السّلام من الخطب و الحكم غير مرّة.و هل يجوز حلف الخصم في المحاورة كنحو من المباهلة؟ له وجه و يشعر كلامه هذا بالجواز لعمومه و لما حكي عن الصادق عليه السّلام حلف الواشي عند المنصور بهذا الحلف فاصيب بالفالج فصار كقطعة لحم.و قد روى الشارح المعتزلي عن أبي الفرج قصّة طويلة في معارضة يحيى بن عبد اللَّه بن الحسن مع عبد اللَّه بن مصعب الزبيريّ تنتهى بانتساب يحيى إليه شعرا يحرّض فيه أخيه على الوثوب و النهوض إلى الخلافة، فأنكر الزّبيري و حلف باللّه الذي لا إله إلّا هو فقال يحيى: دعني احلفه بالبرائة، فأبى الزبيري، فاكره عليه فحلف و قام إلى بيته فتقطع و تشقق لحمه و انتثر شعره و مات بعد ثلاثة أيام- إلخ.الترجمة:فرمود: ستمكار را اگر خواستيد سوگند بدهيد بأين صيغه سوگند بدهيد «بأنّه بريء من حول اللَّه و قوّته» زيرا اگر بدين صيغه دروغ سوگند بخورد در عقوبتش شتاب شود، و اگر سوگند بخورد به «اللَّه الّذي لا إله إلّا هو» شتاب در عقوبت او نشود زيرا خداى تعالى را بيگانگى ياد كرده است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص44 و كان عليه السّلام يقول: احلفوا الظالم اذا اردتم يمينه، بانه برىء من حول الله و قوته، فانّه اذا حلف بها كاذبا عوجل، و اذا حلف بالله الذى لا اله الا هو لم يعاجل، لأنّه قد وحّد الله سبحانه و تعالى. «و آن حضرت مى فرمود: هرگاه مى خواهيد ستمگر را سوگند دهيد، چنين سوگندش دهيد كه او از حول و قوت خدا بيزار است كه اگر به دروغ چنين سوگندى بخورد در عقوبت او شتاب خواهد شد، و اگر به خداوندى كه خدايى جز او نيست سوگند خورد در عقوبت او شتاب نمى شود كه خدا را يگانه دانسته است.» ابن ابى الحديد در شرح اين سخن داستان زير را نقل كرده است. آنچه ميان يحيى بن عبد الله و ابن مصعب در حضور هارون الرشيد گذشت: ابو الفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين چنين نقل كرده است كه يحيى بن عبد الله بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام را پس از آنكه در طبرستان خروج كرده بود هارون الرشيد امان داد و چون يحيى به درگاه رشيد پيوست، هارون در گرامى داشت و نيكى كردن نسبت به او زياده روى مى كرد. پس از مدتى عبد الله بن مصعب زبيرى كه يحيى را دشمن مى داشت پيش هارون سعايت كرد و گفت: يحيى همچنان پوشيده مردم را به بيعت با خويش فرا مى خواند، و شكستن امان او را در نظر هارون پسنديده جلوه مى داد. هارون يحيى را احضار كرد. تا او را با عبد الله بن مصعب رو در رو كند و موضوع اتهام و گزارشى را كه داده بود روشن سازد. ابن مصعب رويارويى يحيى در محضر رشيد، گفت: كه يحيى در صدد خروج و دريدن اتفاق ميان مسلمانان است. يحيى گفت: اى امير المؤمنين، آيا سخن اين مرد را درباره من تصديق مى كنى و او را خيرانديش مى پندارى و حال آنكه او از فرزندزادگان عبدالله بن زبير است كه نياى تو عبد الله بن عباس و فرزندانش را در دره اى جا داد و براى سوزاندن ايشان آتش برافروخت تا سرانجام ابو عبد الله جدلى كه از دوستان على بن ابى طالب عليه السّلام بود، او را با زور از چنگ ابن زبير خلاص كرد. و عبد الله بن زبير همان است كه در چهل خطبه نماز جمعه صلوات فرستادن بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ترك كرد و چون مردم بر او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص45 اعتراض كردند، گفت: پيامبر را خويشاوندان حقيرى است كه هرگاه به محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درود مى فرستم يا نامى از او مى برم گردنهاى خود را برافروخته مى دارند و بر خود مى بالند، بدين سبب خوش ندارم ايشان را شاد كنم و چشم ايشان را روشن بدارم. و او همان كسى است كه به نياى تو چندان دشنام داد و چندان عيب براى او شمرد كه از اندوه جگرش آماس كرد. روزى براى نياى تو ماده گاوى را كشتند كه جگرش متورم و سوراخ شده بود. على پسر او گفت: پدر جان، آيا جگر اين ماده گاو را مى بينى؟ نياى تو گفت: پسركم، ابن زبير جگر پدرت را چنين كرده است. سپس ابن زبير او را به طائف تبعيد كرد، و چون مرگ نياى تو - يعنى عبد الله بن عباس-  فرا رسيد، به پسرش على گفت: پسرم چون من مردم به خويشاوند خودت از خاندان عبد مناف كه در شام زندگى مى كنند ملحق شو و در كشورى كه عبد الله بن زبير فرمانروا باشد اقامت مكن و همنشينى با يزيد بن معاويه را براى او به همنشنى با عبد الله بن زبير ترجيح داد. و به خدا سوگند اى امير المؤمنين، دشمنى اين مرد براى همه ما يك اندازه است ولى او به يارى تو بر من قدرت يافته است و از ابراز دشمنى با تو ناتوان مانده است و با اين كار خود نسبت به من قصد دارد به تو تقرب جويد تا به آنچه نسبت به من مى خواهد از ناحيه تو دست يابد كه توان آن را ندارد تا آنچه را در مورد تو مى خواهد انجام دهد. وانگهى براى تو نيز شايسته نيست كه آرزوى او را در مورد من برآورى و به او چنين اجازه دهى، معاوية بن ابى سفيان كه با ما از لحاظ نسب دورتر از توست، روزى از حسن بن على عليه السّلام نام برد و او را دشنام داد. عبد الله بن زبير هم كه حاضر بود در اين كار با او شريك شد. معاويه او را از آن كار بازداشت و به او پرخاش كرد. عبد الله بن زبير گفت: اى امير المؤمنين، من تو را يارى دادم. معاويه گفت: حسن گوشت من است، مى توانم آن را بخورم ولى هرگز خوراك ديگرى قرار نمى دهم، و با وجود همه اينها اين شخص همراه برادرم محمد بر نياى تو منصور خروج كرد و براى برادرم ضمن قصيده بلندى چنين سروده است: مگر تو والاتبارتر مردم و پاك جامه تر ايشان از آلودگيها نيستى؟ مگر تو در نظر مردم داراى منزلت بزرگتر و از همگان دورتر از عيب و سستى نيستى؟ اى بنى حسن براى بيعت گرفتن قيام كنيد تا ما فرمانبردارى كنيم كه خلافت بايد ميان شما باشد و اميدواريم دوستى ما پس از پشت كردن كينه ها و دشمنيها به حال خود بازگردد و دولتى كه احكام رهبران آن - يعنى بنى عباس-  ميان ما نظير احكام بت پرستان است، سپرى شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص46 رشيد همين كه اين شعر را شنيد چهره اش دگرگون شد و بر ابن مصعب خشم گرفت. ابن مصعب شروع به سوگند خوردن به خدايى كه خدايى جز او نيست و به حرمت بيعت خويش كرد و گفت: اين اشعار از او نيست و از سديف است. يحيى گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند اين شعر را كسى جز او نگفته است و من پيش از اين نه به دروغ و نه به راست به خدا سوگند نخورده ام، و خداوند عزّ و جلّ هرگاه بنده در سوگند خود او را تجليل كند و بگويد به خداوند طالب غالب رحمان رحيم، آزرم مى فرمايد كه او را به سرعت عقوبت كند. اجازه بده تا من او را به كلماتى سوگند دهم كه هيچ كس با آنها سوگند دروغ نمى خورد مگر آنكه به سرعت عقوبت مى شود. رشيد گفت: سوگندش بده. يحيى به ابن مصعب گفت: بگو، اگر من اين شعر را گفته باشم از حول و قوت الهى بيزارى مى جويم و به حول و قوت خود پناه مى برم و خود بدون نياز به خدا و براى برترى جويى و تكبر نسبت به خداوند و اظهار بى نيازى از او عهده دار حول و قوت خويش مى شوم. عبد الله بن مصعب از اين سوگند خوردن خوددارى كرد. رشيد خشمگين شد و به فضل بن ربيع گفت: اى عباسى اگر اين مرد راستگوست چرا سوگند نمى خورد، من كه اين جامه و ردايم از آن من است، اگر بخواهد درباره آنها سوگندم دهد، همين گونه سوگند مى خورم. اين سخن فضل بن ربيع را كه دل با عبد الله بن مصعب بود وادار كرد كه با پاى خود به ابن مصعب بزند و بگويد: سوگند بخور چرا معطلى؟ ابن مصعب در حالى كه چهره اش دگرگون شده بود و مى لرزيد شروع به سوگند خوردن با اين كلمات كرد. يحيى ميان دوش او زد و گفت: اى ابن مصعب عمر خود را بريدى و پس از آن هرگز رستگار نخواهى شد. گويند: ابن مصعب هنوز از جاى خود برنخاسته بود كه نشانه هاى جذام در او پديد آمد، چشمهايش گرد و چهره اش كژ شد و به خانه خود رفت. گوشتهاى بدنش شكافته و فرو ريخته شد و موهايش ريخت و پس از سه روز درگذشت. فضل بن ربيع به تشييع جنازه اش آمد. و چون او را در گور نهادند ناگاه لحد فرو شد و گرد و خاك بسيارى برخاست. فضل گفت: خاك بريزيد خاك و هر چه خاك مى ريختند همچنان فرو مى شد و نتوانستند گور را پر كنند، ناچار تخته بر آن نهادند و روى تخته را انباشته از خاك كردند. رشيد پس از آن به فضل مى گفت: اى عباسى، ديدى چگونه و با چه شتابى براى يحيى از ابن مصعب انتقام گرفته شد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom