حکمت ۲۳۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۲۳۳ : آغازگر جنگ نباش [منبع]

وَ قَالَ (علیه السلام) لِابْنِهِ الْحَسَنِ (علیه السلام) :
لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَةٍ، وَ إِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ؛ فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغٍ، وَ الْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ.

الْمُبارَزَة : رو در رويى براى نبرد.
مَصْرُوع : مغلوب، بزمين افتاده. 

پرهيز از آغازگرى در مبارزه (اخلاق اجتماعى، سياسى):
و درود خدا بر او، فرمود: (به فرزندش امام مجتبى عليه السّلام فرمود) كسى را به پيكار دعوت نكن، اما اگر تو را به نبرد خواندند بپذير، زيرا آغازگر پيكار تجاوزكار، و تجاوزكار شكست خورده است.
 
امام عليه السّلام به فرزندش امام حسن عليه السّلام (در باره زد و خورد با دشمن) فرموده است:
بايد (كسيرا) به مبارزه (بيرون آمدن از صفّ) نخوانى، و اگر ترا بآن دعوت نمودند (بعنوان دفاع) بپذير و بيرون رو، زيرا خواننده ستمكار است (چون از حدّ تجاوز و تهوّر و بى باكى كرده و از عدل و درستكارى دست برداشته و اين كار ستمگرى و دشمنى است) و ستمكار بر خاك افتاده است (گمان مى رود در دنيا هم بكيفر ستمگرى برسد و بخاك افتاده كشته شود. ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: نشنيديم امام عليه السّلام هرگز كسيرا به مبارزه طلبيده باشد، بلكه يا خود آن حضرت خوانده شده و يا مبارز مى طلبيدند پس آن بزرگوار بجانب او مى رفت و از پايش در مى آورد).
 
به فرزند خود امام حسن (عليهما السلام) چنين فرمود: كسى را در ميدان جنگ به مبارزت فرا مخوان و اگر تو را فرا خواندند، پاسخ گوى. زيرا آنكه به جنگ فرا مى خواند، ستمكار است و ستمكار بر خاك هلاك مى افتد.
 
امام(عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) فرمود: هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن (و آغازگر جنگ مباش) ولى اگر كسى تو را به مبارزه فراخواند اجابت كن (و سستى در جهاد با دشمن مكن) زيرا دعوت كننده به مبارزه ستمكار و ستمكار در هر حال مغلوب است.
 
[و به فرزند خود حسن فرمود:] كسى را به رزم خود مخواه و اگر تو را به رزم خواندند بپذير، چه آن كه ديگرى را به رزم خواند ستمكار است، و ستمكار شكست خورده و خوار.
 
و آن حضرت به فرزندش حسن عليه السّلام فرمود: كسى را به مبارزه مطلب، و اگر تو را به مبارزه خواستند قبول كن، چرا كه خواهان مبارزه ستمكار است، و ستمكار افتاده بر خاك است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )آغازگر جنگ نباش!امام(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه اندرز مهمى به فرزندش مى دهد و مى فرمايد: «هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن (و آغازگر جنگ مباش) ولى اگر كسى تو را به مبارزه فراخواند اجابت كن (و سستى در جهاد با دشمن مكن) زيرا دعوت كننده به مبارزه ستمكار و ستمكار در هر حال مغلوب است»; (لاَ تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَة، وَإِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ، فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغ، وَالْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ).«مبارزة» به معناى جنگ تن به تن است و «باغى» به معناى ستمگر و «مصروع» به معناى شكست خورده بر زمين افتاده است. شايد بعضى از شارحان چنين پنداشته اند كه اين سخن اشاره به جنگ هاى تن به تن در بيرون از دايره جهاد است در حالى كه هرگز چنين نيست. هرگاه كسى ما را در غير ميدان جهاد به مبارزه طلبد نه تنها پذيرش دعوت او مطلوب نيست بلكه حرام است، زيرا القاى نفس در تهلكه است تنها جايى كه مى توان دعوت به مبارزه را پذيرفت ميدان جهاد است، زيرا در بسيارى از ميدان هاى جهاد در آغاز، جنگ هاى تن به تن انجام مى شد; كسى از لشكر دشمن بيرون مى آمد و مبارز مى طلبيد، ديگرى در برابر او قرار مى گرفت و سرانجام يكى از آن دو بر خاك مى افتاد.مسلمانان دستور داشتند آغازگر مبارزه در ميدان هاى جنگ نباشند; ولى در صورتى كه كسى از لشكر دشمن در وسط ميدان قرار گرفت و مبارز طلبيد، سكوت در برابر او جايز نيست، زيرا چنين سكوتى مساوى با شكست به شمار مى آيد و مى دانيم اميرمؤمنان(عليه السلام) كرارا در ميدان هاى جنگ با دشمنان اسلام به مبارزه طلبيده شد و امام(عليه السلام) در برابر حريف خود قرار گرفت و او را از پاى در آورد كه بارزترين نمونه آن ميدان جنگ خندق و قرار گرفتن در مقابل «عمرو بن عبدود» است، زيرا او بارها در وسط ميدان مبارز طلبيد و هيچ كس جرأت نكرد در مقابل او ظاهر شود و اميرمؤمنان(عليه السلام) بارها از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تقاضا كرد كه اجازه دهد در برابر او قرار گيرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى اين كه ديگران را آزمايش كند رخصت نمى داد; ولى آخرين بار اجازه داد و آن حضرت در برابر عمرو قرار گرفت و با مبارزه اى قهرمانانه او را بر خاك افكند و حديث معروف «لَضَرْبَةُ عَلِىّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْنِ; ضربه اى كه على(عليه السلام) در روز خندق (بر پيكر عمرو بن عبد ود) وارد كرد از عبادت جن و انس بالاتر است» (1) را بيان فرمود.*****نكته: جنگ هاى تن به تن در تاريخ:آنچه در حديث پربار بالا آمد اشاره به جنگ هاى تن به تنى بود كه در ميدان هاى جهاد واقع مى شد و در واقع ضرورتى اجتناب ناپذير بود و گاه اين جنگ هاى تن به تن از جنگ هاى مغلوبه كه همه لشكريان دو طرف به پيكار مى پرداختند جلوگيرى مى كرد، همان گونه كه در نبرد عظيم خندق صورت گرفت كه با كشته شدن عمرو بن عبدود در جنگ تن به تن با اميرمؤمنان على(عليه السلام) روحيه دشمن شكست خورد و با عوامل ديگرى از قبيل طوفان دست به دست هم داد و لشكر عظيم قريش از ميدان عقب نشينى كردند. ولى در تاريخ اروپا جنگ هاى تن به تن به صورت بسيار زشتى انجام مى گرفت به اين معنا كه دو نفر كه با هم خصومت داشتند يكديگر را به مبارزه فرا مى خواندند و با استفاده از سلاح هاى مرگبار به هم حمله مى كردند و تا يكى كشته مى شد مبارزه آنها تمام مى گشت كه در كتب مختلف آنها شرح آن آمده است.آنچه را در ذيل مى خوانيد عصاره اى است كه از سه دائرة المعارف معروف غربى گرفته شده است:مبارزه تن به تن يا همان دوئل واژه اى است كه از زبان لاتين گرفته شده است به اين شكل كه دو تن كه با يكديگر خصومت داشتند با استفاده از شمشير و يا اسلحه اى مرگبار به مبارزه بر مى خواستند. اين عمل در ابتدا در قرون وسطى و در اروپاى شرقى مرسوم بود و حتى گفته شده است كه به دوران قبل از مسيح باز مى گردد. بعد از مدتى اين عمل از سوى دادگاه جنبه قانونى يافت و به عنوان وسيله اى براى رفع خصومت معرفى شد و در مواردى دادگاه حكم به انجام دوئل مى كرد. در زمان چارلز نهم در فرانسه انجام اين عمل تا جايى شدت يافت كه او در سال 1566 مجازات اعدام را براى كسانى كه دست به اين عمل مى زدند مقرر كرد. با اين وجود در تواريخ نوشته شده است كه بعداً در زمان لوئى چهارم در فرانسه در عرض هجده سال بيش از چهار هزار نفر در اين نبرد تن به تن كشته شدند و يا در زمان لوئى سيزدهم تعداد كشتگان در عرض بيست سال به هشت هزار نفر بالغ شد. دامنه اين نوع نبرد تا جايى گسترش يافته بود كه به محض كوچك ترين توهين و يا صرف احتمال وجود توهين، فردى كه مورد اهانت قرار گرفته بود زمان و مكان دوئل را تعيين مى كرد و انجام اين عمل نوعى دفاع از آبرو و حفظ شرافت تلقى مى شد و حتى گفته شده كه همه افراد به انجام دادن اين كار مجاز بودند و فقط زنان، افراد زير بيست سال و يا بالاتر از شصت سال و يا كسانى كه بيمارى داشتند از اين عموميت مستثنا بودند. با اين وجود همواره در جواز اين عمل بحث بود و آن را مخالف قوانين مى دانستند و سرانجام در اوائل قرن بيستم ممنوعيت جهانى آن اعلام شد و يكى از عوامل ممنوعيت آن را افول طبقه اشراف دانسته اند، زيرا دوئل غالباً در ميان آنها و به اصطلاح براى حمايت از آبرو و شرافت خانوادگى انجام مى گرفت. نوع ديگرى از دوئل نيز وجود داشت كه محدود به خصومت هاى شخصى نبود و در جنگ ها و نبردها به شكل مبارزه تن به تن نمودار مى شد و حتى در كتاب تاريخ اثراتى از آن در سده هفتم پيش از ميلاد به چشم مى خورد و نبردهاى شواليه ها و يا به مبارزه طلبيدن هاى مرسوم در نبردهاى اسلامى از اين قبيل است. امروزه اين نوع نبرد در ميادين جنگ منسوخ شده و سلاح هاى كشتار جمعى جايگزين آن گرديده است.(2)*****پی نوشت:(1). اقبال الأعمال سید بن طاووس، ص 467 .(2). سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب در مصادر نهج البلاغه همین معنا را جمعى از کسانى که قبل یا بعد از مرحوم سید رضى مى زیسته اند و بعضاً با تفاوت هایى نقل کرده اند از جمله ابن قتیبه در عیون الاخبار و مبرد در کامل و ابن عبد ربه عقد الفرید آورده اند و راغب نیز آن را در محاضرات و «اسامة بن منقذ» در لباب الالباب نقل نموده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 186). اضافه مى کنیم ابن حجر در کتاب فتح البارى این حدیث را با تفاوت هایى از امیرمؤمنان آورده که به یقین از نهج البلاغه نگرفته است. (فتح البارى، ج 6، ص 109) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) به فرزندش امام حسن فرمود: «لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَةٍ وَ إِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ- فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغٍ وَ الْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ»:امام (ع) از ستيزه جويى به وسيله يك قياس كامل از شكل اوّل، برحذر داشته است، كه عبارت از جملات: «فانّ الدّاعى... مصروع» است. توضيح مطلب آن كه دعوت به مبارزه و ستيز پا از دايره فضيلت شجاعت به طرف افراط يعنى بى باكى نهادن است كه خود ستم و تجاوز مى باشد، چون خروج از حدّ وسط در قوه غضب است، و اما اين كه ستمگر مغلوب و زمين خورده است، چون در اكثر اوقات، به خاطر ستمكارى اش چنين زمينه اى را دارد، زيرا در طبيعت، مكافات و مجازات امرى اجتناب ناپذير است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 302 الثالثة و العشرون بعد المائتين من حكمه عليه السّلام:(223) و قال عليه السّلام لابنه الحسن عليه السّلام: لا تدعونّ إلى مبارزة و إن دعيت إليها فأجب، فإنّ الدّاعى باغ و الباغي مصروع. (79522- 79501) المعنى:المبارزة هو الدّعوة إلى القتال و تنجّر بقتل أحد المقاتلين غالبا، و كانت مرسومة في المعارك القديمة الجارية بالأسلحة الباردة من السيف و السّنان و الملاكمة و قد تقع بين اثنين متداعيين في أمر من الامور، كفصل نهائي للخصومة و التنازع و يعبّر عنها بدوئل، فان حمل كلامه على ميدان الجهاد فيكون كلامه إرشادا إلى الحزم و عدم البدأة بالقتال مهما تأزّم الموقف كما كانت سيرته عليه السّلام في الجمل و صفّين و إن حمل على المعنى الثاني أو الأعمّ منها ففيه غموض و يحتاج إلى التأمّل.الترجمة:بفرزندش حسن عليهما السّلام فرمود: مبادا بجنگ پيشدستى كنى و هم نبرد را بخواني و اگر بدان خوانده شدى إجابت كن، زيرا خواستار آن ياغى است و ستمكار، و ياغى در هلاكت است خطاب بفرزندش:فرمود حسن مخوان مبارز         آغاز بجنگ نيست جائز   ور آنكه بدان شدى تو دعوت          بايد بكني از آن إجابت        زيرا كه مبارز تو ياغى است          ياغى بهلاك خويش ساعي است      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی ) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص 29 و قال عليه السّلام لابنه الحسن: لا تدعونّ الى مبارزة، فان دعيت اليها فاجب، فان الداعى اليها باغ، و الباغى مصروع. «و آن حضرت به پسر خود حسن عليه السّلام فرمود: كسى را به رزم فرا مخوان و اگر تو را به مبارزه فرا خواندند، بپذير كه فراخواننده به رزم ستمگر است و ستمگر افتاده است.» نمودارهايى از شجاعت على عليه السّلام: آن حضرت در اين سخن نخست حكمت را و سپس علت آن را بيان مى فرمايد و ما هيچ نشنيده ايم كه آن حضرت كسى را به مبارزه و نبرد فرا خواند و چنان بوده كه يا شخص او را به نبرد فرا مى خوانده اند يا كسى را به نبرد مى خواسته اند و او به جنگ مى رفته و فراخواننده را مى كشته است. پسران ربيعه بن عبد شمس، در جنگ بدر بنى هاشم را به نبرد تن به تن فراخواندند. على عليه السّلام براى مبارزه بيرون آمد، وليد را كشت، و او و حمزه در كشتن عتبه شريك بودند. روز جنگ احد هم طلحة بن ابى طلحه، هماورد خواست و على عليه السّلام بيرون آمد و او را كشت. مرحب هم در جنگ خيبر هماورد خواست و على عليه السّلام بيرون آمد و او را كشت. اما بيرون آمدن و نبرد على عليه السّلام به روز جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگتر از آن است كه گفته شود، بزرگ و شكوهمندتر از آن است كه گفته شود با شكوه است و آن مبارزه همان گونه است كه شيخ ما ابو الهذيل گفته است. كسى از او پرسيد على در پيشگاه خداوند بلند منزلت تر است يا ابو بكر؟ ابو الهذيل گفت: اى برادرزاده به خدا سوگند كه نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل با همه اعمال و عبادات همه مهاجران و انصار بلكه از آن فراتر است تا چه رسد به اعمال ابو بكر به تنهايى. از حذيفة بن اليمان هم روايتى نقل شده است كه مناسب با همين مقام بلكه فراتر از آن است. قيس بن ربيع، از ابو هارون عبدى، از ربيعة بن مالك سعدى نقل مى كند كه مى گفته است، پيش حذيفة بن اليمان رفتم و گفتم: اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابى طالب و مناقب او احاديثى نقل مى كنند و سخن مى گويند، اهل بصيرت به آنان مى گويند شما در ستودن اين مرد زياده روى مى كنيد، اينك آيا تو حديثى براى من نقل مى كنى كه براى مردم نقل كنم؟ حذيفة گفت: اى ربيعه چه چيزى را درباره على از من مى پرسى و من براى تو چه چيزى را بگويم، سوگند به كسى كه جان حذيفة در دست اوست، اگر همه اعمال امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از روزى كه آن حضرت برانگيخته شده است تا امروز در يك كفه ترازو نهند و يكى از اعمال على عليه السّلام را در كفه ديگر قرار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص30 دهند، همان يك عمل على بر همه اعمال ايشان برترى خواهد داشت. ربيعه پاسخ داد كه اين ديگر مدح و ستايشى غير قابل تحمل است و من آن را زياده روى مى پندارم. حذيفه گفت: اى ناكس فرومايه، چگونه غير قابل باور و تحمل است، مسلمانان به روز جنگ خندق كجا بودند، هنگامى كه عمرو بن عبدود و يارانش از خندق گذشته بودند و بيم و بى تابى سراپاى وجودشان را گرفت و عمرو هماورد خواست و خود را كنار كشيدند و باز ماندند. سرانجام على عليه السّلام به نبرد او شتافت و او را كشت. سوگند به كسى كه جان حذيفه در دست اوست، عمل آن روز على از لحاظ پاداش بزرگتر از اعمال امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نه تنها تا به امروز كه تا قيام قيامت است. و در حديث مرفوع آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن روز هنگامى كه على عليه السّلام به رويارويى عمرو رفت، فرمود: «اينك تمام ايمان با تمام شرك روياروى شد.» ابو بكر بن عياش مى گفته است: على عليه السّلام ضربتى زد كه فرخنده تر از آن در اسلام نيست و آن ضربتى است كه به عمرو در جنگ خندق زد. و على عليه السّلام ضربتى خورد كه شوم تر از آن در اسلام نيست، يعنى ضربت ابن ملجم كه نفرين خدا بر او باد. و در حديث مرفوع آمده است كه چون على عليه السّلام به مبارزه عمرو رفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با سر برهنه دستهاى خود را سوى آسمان گشوده بود و دعا مى كرد و عرضه مى داشت: بار خدايا عبيدة را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از من گرفتى، پروردگارا امروز على را براى من نگه دار، «پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين وارثانى.» جابر بن عبد الله انصارى مى گفته است: به خدا سوگند جنگ احزاب و كشته شدن عمرو به دست على عليه السّلام را به چيزى جز داستان طالوت و جالوت كه خداوند متعال بيان فرموده است، تشبيه نمى كنم، يعنى آن جا كه فرموده است: «پس به فرمان خدا آنان را به هزيمت راند و داود جالوت را كشت.» عمرو بن ازهر، از عمرو بن عبيد، از حسن بصرى روايت مى كند كه چون على عليه السّلام عمرو را كشت، سرش را بريد و با خود آورد و برابر پيامبر افكند. ابو بكر و عمر برخاستند و سر على عليه السّلام را بوسيدند. رسول خدا در حالى كه چهره اش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص31 مى درخشيد، فرمود: اين پيروزى است، يا فرمود: آغاز پيروزى است. و در حديث مرفوع آمده است كه روز كشته شدن عمرو بن عبدود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «باد آنان از ميان رفت و از اين پس آنان با ما جنگ نمى كنند و به خواست خداوند ما با آنان جنگ خواهيم كرد.» قصه جنگ خندق: شايسته است خلاصه گزارش جنگ خندق را از مغازى واقدى و ابن اسحاق بيان كنيم. آن دو چنين گفته اند: عمرو بن عبدود كه در جنگ بدر همراه قريش شركت كرده و زخمى شده بود و او را از معركه بيرون كشيده بودند، در جنگ احد شركت نكرد. او در جنگ خندق شركت كرد و در حالى كه شمشير خود را كشيده و به خود نشان زده بود و به دليرى و نيروى خود مى باليد، بيرون آمد. ضرار بن خطاب فهرى و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله بن مغيرة كه همگى از خاندان مخزوم بودند، او را همراهى مى كردند. آنان سوار بر اسبهاى خويش بر كنار خندق به اين سو و آن سو حركت مى كردند و در جستجوى جاى تنگى از خندق بودند كه بتوانند از آن بگذرند. سرانجام كنار تنگنايى از خندق كه به «مزار» معروف بود، ايستادند و اسبهاى خود را وادار به عبور از خندق كردند. اسبها پريدند و به اين سوى خندق آمدند و آنان با مسلمانها در يك زمين قرار گرفتند. در آن حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود و يارانش كنار آن حضرت ايستاده بودند. عمرو بن عبدود پيش آمد و چند بار هماورد خواست و هيچ كس براى جنگ با او برنخاست. چون فراوان تقاضاى خود را تكرار كرد، على عليه السّلام برخاست و گفت: اى رسول خدا من با او جنگ مى كنم. پيامبر به او فرمان نشستن داد، عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى مى داد و مردم همچنان خاموش بودند، گويى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: اى مردم شما كه چنين مى پنداريد كه كشتگان شما در بهشت خواهند بود و كشتگان ما در دوزخ، آيا كسى از شما دوست ندارد به بهشت درآيد يا دشمن خود را روانه دوزخ كند. باز هم هيچ كس برنخاست، على عليه السّلام براى بار دوّم برخاست و گفت: «اى رسول خدا من آماده جنگ با اويم». پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمان نشستن داد. عمرو بن عبدود شروع به جست و خيز با اسب خويش كرد و جلو و عقب مى رفت. بزرگان و سران احزاب در آن سو بر كرانه خندق ايستاده و گردن كشيده بودند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص32 مى نگريستند. و چون عمرو بن عبدود ديد هيچ كس پاسخ او را نمى دهد اين رجز را خواند «از بس كه بر جمع آنان آواز دادم كه آيا هماوردى نيست، صدايم گرفت، در آن هنگام كه بدرقه كننده مى ترسد من روياروى هماورد دلير ايستاده ام، آرى كه من همواره به سوى آوردگاه پيشى مى گيرم، دليرى و بخشش در جوانمرد از بهترين خويهاست.» در اين هنگام على عليه السّلام برخاست و عرضه داشت: كه اى رسول خدا براى جنگ با او مرا دستورى فرماى. فرمود: نزديك بيا، على نزديك رفت، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عمامه خويش را بر سر على بست و شمشير خود را بر دوش او آويخت و فرمود: از پى تصميم خود باش. چون على عليه السّلام رفت، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرضه داشت: «بار خدايا او را بر عمرو يارى فرماى.» على عليه السّلام همين كه نزديك عمرو بن عبدود رسيد، فرمود: «شتاب مكن كه پاسخ دهنده بانگ تو بدون آنكه ناتوان باشد به سويت آمد، كسى كه داراى نيت و بينش است و با نبرد با تو اميد به رستگارى دارد، من اميدوارم كه مويه گران جنازه ها را بر پيكر تو برپا دارم، از ضربتى سهمگين كه نامش در آوردگاهها باقى بماند.» عمرو پرسيد: تو كيستى و عمرو پيرمردى سالخورده بود كه از مرز هشتاد سالگى گذشته بود، و به روزگار جاهلى از دوستان و همنشينان ابو طالب بن عبد المطلب بود. على عليه السّلام نسب خود را براى او آشكار ساخت و گفت: من على بن ابى طالب ام. گفت: آرى پدرت دوست و همنشين من بود، بازگرد كه دوست ندارم تو را بكشم. شيخ ما ابو الخير مصدق بن شبيب نحوى هنگامى كه اين متن را پيش او مى خوانديم گفت: به خدا سوگند عمرو بن عبدود به على فرمان بازگشت نداد كه على زنده بماند بلكه از بيم چنين مى گفت كه كشته شدگان در جنگ بدر و احد را به دست على عليه السّلام مى دانست و مى شناخت و اين را هم مى دانست كه اگر على با او نبرد كند، او را خواهد كشت، ولى عمرو بن عبدود آزرم كرد كه از خود سستى و ناتوانى نشان دهد، و بدين سبب چنين نشان داد كه رعايت زنده ماندن على عليه السّلام را مى كند، و او در اين موضوع دروغ مى گفت. گويند: على عليه السّلام در پاسخ عمرو بن عبدود گفت: ولى من دوست مى دارم كه تو را بكشم. عمرو گفت: اى برادرزاده من خوش نمى دارم كه مرد كريمى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص33 چون تو را بكشم، برگرد براى تو بهتر است. على عليه السّلام گفت: قريش از قول تو نقل مى كنند كه گفته اى هيچ كس سه حاجت از من نمى خواهد مگر اينكه هر چند در يك مورد آن پاسخ مثبت مى دهم. عمرو گفت: آرى همين گونه است. على عليه السّلام فرمود: من نخست تو را به اسلام فرا مى خوانم. عمرو گفت: از اين سخن درگذر. گفت: دوّم آنكه با كسانى از قريش كه از تو پيروى مى كنند، به مكه برگرد، گفت: در اين صورت زنان قريش مى گويند، نوجوانى مرا فريب داد. فرمود: سوم آنكه تو را به هماوردى فرا مى خوانم. عمرو به غيرت آمد و گفت: هرگز گمان نمى كردم كسى از عرب چنين تقاضاى از من بنمايد و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پى كرد و گفته شده است بر چهره اسب كوفت و اسب گريخت. آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند و چنان گرد و خاكى برانگيخته شد كه آن دو را از ديده ها پوشيده داشت. تا آنكه مردم از ميان گرد و خاك صداى بلند تكبير شنيدند و دانستند كه على عليه السّلام او را كشته است. گرد و خاك فرو نشست، على بر سينه عمرو نشسته بود و سر عمرو را مى بريد. همراهان عمرو گريختند تا از خندق عبور كنند. اسبهاى آنان ايشان را از خندق عبور دادند، غير از نوفل بن عبد الله كه اسبش نتوانست بپرد و با او در خندق افتاد و مسلمانان شروع به سنگ باران كردن او كردند. نوفل گفت: اى مردم مرا بهتر از اين بكشيد و على عليه السّلام به جانب او رفت و او را كشت. زبير هم خود را به هبيرة بن ابى وهب رساند و ضربتى به دنباله زين اسب او زد و زرهى كه هبيرة با خود داشت افتاد و زبير آن را برگرفت. عكرمة بن ابى جهل هم نيزه خود را انداخت. عمر بن خطاب هم به ضرار بن عمرو حمله كرد. ضرار بر او حمله آورد و همين كه نيزه اش را بر پشت عمر نهاد و عمر آن را احساس كرد، نيزه اش را برداشت و گفت: اى پسر خطاب اين نعمت را سپاسگزار باش كه سوگند خورده ام، بر هيچ قرشى كه دست يابم او را نكشم و ضرار به ياران خود پيوست. چنين اتفاقى در جنگ احد هم ميان ضرار و عمر بن خطاب صورت گرفته بود، و اين هر دو قصه را محمد بن عمر واقدى در كتاب مغازى خود آورده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom