حکمت ۱۴۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۱۴۷ : ارزش علم و علما [منبع]

إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا، فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ.
النَّاسُ ثَلَاثَةٌ :

فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ، أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ.
يَا كُمَيْلُ، الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ، الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ، وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ، وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ.
يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ، وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ.
يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ، أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.
هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً -وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ- لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً؛ بَلَى [أُصِيبُ] أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ، مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ؛ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ، يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ، أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ؛ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ؛ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْءٍ، أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ؛ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ.
اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ، وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ؟ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً، يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ، حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ؛ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى؛ أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ؛ آهِ آهِ، شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ.
انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.

الْجَبَّان : مقبره، گورستان.
أصْحَرَ : به صحرا رفت.
تَنَفّسَ الصُعَداءَ : نفس عميقى كشيد.
أوْعِيَة : جمع «وعاء»، ظرف و مانند آن، آنچه كه در آن چيزى گذاشته ميشود و يا چيزى در آن نگهدارى ميشود.
أوْعا : نگاه دارنده تر.
الرَّبانِىّ : منسوب به «ربّ»، عارف بخدا، خداشناس.
الْهَمَج : مردم نادان و احمق.
الرَّعاع : مردم فرومايه، اراذل و اوباش.
النَّاعِق : بانگ زننده، كنايه از دعوت كننده بسوى باطل يا حق است.
يَزْكُو : رشد ميكند.
الْحَمَلَةُ : جمع «حامل»، حمل كنندگان.
أصَبْتُ : يافتم.
اللَقِن : كسى كه بسرعت چيزى را مى فهمد.
مُنْقاداً لِحَمَلَةِ الْحَقّ : كسى كه تقليدوار (نه بر اساس آگاهى و بصيرت) از حق پيروى ميكند.
احْنائُهُ : جمع «حنو»، اطراف و جوانب آن.
الْمَنْهُومْ : پرخور، كسى كه بى اندازه بچيزى حرص و ولع داشته باشد.
سَلِس : آسان، رام، مطيع.
الْقِياد : افسار، زمام.
مُغْرَماً بِالْجَمْعِ : حريص در جمع مال، «مغرم» شيفته و آزمند بچيزى.
الِادِّخار : اندوختن و ذخيره كردن.
الَانْعام : بَهائم، چهارپايان.
السَّائِمَة : حيوانى كه در بيابان مى چرد.
مَغْمُوراً : مجهول، گمنام، يعنى ظلم باعث شده است كه آنها از انظار پنهان بمانند.
اسْتَلَانُوا : (آن را) نرم شمردند.
اسْتَعْوَرَهُ : آن را خشن و ناهموار شمرد.
الْمُتْرَفُون : اهل ناز و نعمت. 
جَبّان : قبرستان
أصحَرَ : به صحرا رفت
صُعَدَاء : نفس بلند و همراه با غصه
هَمَج : پشه كور، مردم كم عقل
رَعَاع : مردم پست
صَنيع : ساخته شده
لَقِن : زود فهم و باهوش
يَنقَدِح : روشن مى شود
مَنهوم : گرسنه و شكم پرست
مُغرَم : حريص. 
قسمت اول حكمت:
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است به كميل ابن زياد نخعىّ (كه از خواصّ و نيكان و ياران آن بزرگوار بوده) كميل ابن زياد گفته: امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام دست مرا گرفته بصحراء برد، چون به بيرون شهر رسيد آهى كشيد مانند آه كشيدن اندوه رسيده، پس از آن (در باره دانش و دانشمندان) فرمود:
1- اى كميل ابن زياد، اين دلها ظرفها (ى علوم و حقائق و اسرار) است، و بهترين آن دلها نگاه دارنده تر آنها است (سپرده شده را خوب نگاه دارى كرده بياد دارد) پس (هشيار باش و) از من نگاه دار و بياد داشته باش آنچه بتو مى گويم:
2- مردم سه دسته اند: عالم ربّانىّ (داناى خداشناسى كه به مبدأ و معاد آشنا بوده بآن عمل نمايد) و طالب علم و آموزنده اى كه (از جهل و نادانى) بر راه نجات و رهائى يافتن است، و مگسان كوچك و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتيها آلوده) كه هر آواز كننده اى (بهر راهى) را پيروند، و با هر بادى مى روند (درست را از نادرست تمييز نداده و بمذهب و طريقه اى پايدار نيستند و بهر راه كه پيش مى آيد مى روند) از نور دانش روشنى نطلبيده اند (در تاريكى نادانى مانده اند) و به پايه استوارى (عقائد حقّه كه روى دو پايه عقل و علم است) پناه نبرده اند (آنها را فرا نگرفته و پيرو گمراه كنندگانند).
3- اى كميل، علم بهتر از مال است (زيرا) علم ترا (از گرفتاريهاى دنيا و آخرت) نگاه دارد، و تو مال را (از تباه شدن) نگاه مى دارى، مال را بخشيدن كم مى گرداند و علم بر اثر بخشيدن (ياد دادن بديگرى) افزونى مى يابد، و پرورده شده و بزرگى به دارائى با از بين رفتن آن از دست مى رود (و بزرگى بعلم از بين رفتنى نيست)
4- اى كميل ابن زياد، آشنائى با علم و تحصيل آن دين است كه بسبب آن (در روز رستاخيز) جزاء و پاداش داده ميشود، انسان در زندگى خود با علم طاعت و پيروى (از خدا و رسول و ائمّه دين) و پس از مرگ پسنديده گوييها (كه مردم در باره اش مى گويند) بدست مى آورد، و علم فرمانروا است و مال فرمانبر و مغلوب است (مال در معرض انتقال و زوال مى باشد و علم باقى و برقرار).
قسمت دوم حكمت:
5- اى كميل ابن زياد، گرد آورندگان دارائيها تباه شده اند در حاليكه زنده هستند (اگر چه زنده اند ولى غرور و طغيان هلاكشان خواهد كرد) و دانشمندان پايدار مى باشند چندان كه روزگار بجا است، وجودشان (با بدرود گفتن از اين جهان) گمشده است و صورتهاشان (بر اثر ذكر جميل و پسنديده گوئى مردم از آنها) در دلها برقرار است،
6- آگاه باش اينجا علم فراوان هست-  و بدست مبارك به سينه خود اشاره فرمود-  اگر براى آن ياد گيرندگان مى يافتم (اگر بودند زيركانى كه توانائى فهم آنرا داشتند آشكار مى نمودم، در اينجا امام عليه السّلام از نبودن كسانيكه لياقت توانائى فهم معارف الهيّه را دارند تأسّف مى خورد) آرى مى يابم تيز فهم را كه از او (بر آن علوم) مطمئنّ نيستم (زيرا) دست افزار دين را براى دنيا بكار مى برد، و به نعمتهاى خدا (توفيق بدست آوردن علم و معرفت) بر بندگانش و به حجّتهايش (عقل و خرد) بر دوستانش برترى مى جويد (چون چنين كس آراسته نيست اگر علم حقيقى را بدست آرد وسيله جاه و رونق بازار دنيا و برترى بر بندگان خدا قرار دهد، و به پشتيبانى آن نعمتها و حجّتها ابواب زحمت و گرفتارى بروى مردم بگشايد)، يا مى يابم فرمانبرى را براى ارباب دانش (مقلّد و پيرو در گفتار و كردار) كه او را در گوشه و كنار خود (تقليد و پيروى از داننده) بينائى نيست، به اوّلين شبهه اى كه رو دهد شكّ و گمان خلاف در دل او آتش مى افروزد (اين صفت كسانى است كه پيرو دين حقّ هستند ولى فهمشان كوتاه است پس با آنها جز مسائل ظاهرى از قبيل صورت نماز و روزه و بهشت و دوزخ نتوان گفت و در حقائق و معارف اعتماد بفهم آنان نيست) بدان كه نه اين (مقلّد بى بصيرت) اهل (امانت و علم حقيقى) مى باشد و نه آن (تيز فهم)، يا مى يابم كسى را كه در لذّت و خوشى زياده روى كرده و به آسانى پيرو شهوت و خواهش نفس ميشود، يا كسى را كه شيفته گرد آوردن و انباشتن (دارائى و كالاى دنيا) است، اين دو هم از نگهدارندگان دين در كارى از كارها نيستند، نزديكترين مانند باين دو چهارپايان چرنده مى باشند، در چنين روزگار (كه حمله علم يافت نمى شود) علم به مرگ حمله و نگهدارش مى ميرد (از بين مى رود).
قسمت سوم حكمت:
7- بار خدايا آرى («اللّهمّ بلى» در اينجا به منزله كلمه استثناء است) زمين خالى و تهى نمى ماند از كسيكه به حجّت و دليل دين خدا را بر پا دارد (و آن كس) يا آشكار و مشهور است (مانند يازده امام عليهم السّلام) يا (بر اثر فساد و تباهكارى) ترسان و پنهان (مانند امام دوازدهم عجّل اللّه فرجه) تا حجّتها و دليلهاى روشن خدا (آثار نبوّت و احكام دين و علم و معرفت) از بين نرود (باقى و برقرار ماند، ابن ميثم «رحمه اللّه» مى فرمايد: اين فرمايش تصريح است باينكه وجود امام در هر زمانى بين مردم چندان كه تكليف باقى است واجب و لازم است) و ايشان چندند و كجايند (يا تا چه زمانى ترسان و پنهانند)
بخدا سوگند از شمار بسيار اندك هستند، و از منزلت و بزرگى نزد خدا بسيار بزرگوارند، خداوند بايشان حجّتها و دليلهاى روشن خود را حفظ ميكند تا آنها را بمانندانشان سپرده و در دلهاشان كشت نمايند (تا دنيا از دين و علم و حكمت تهى نماند)
8- علم و دانش با بينائى حقيقى بايشان يك باره رو آورده، و با آسودگى و خوشى يقين و باور بكار بسته اند، و سختى و دشوارى اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان يافته اند (براى خوشنودى خدا با همه سختيهاى دنيا ساخته و پارسائى پيش گرفته دلبستگى بدنيا ندارند) و بآنچه (بى كسى و رنج و تنگدستى و گرفتارى كه) نادانان دورى گزينند انس و خو گرفته اند، و با بدنهائى كه روحهاى آنها بجاى بسيار بلند (رحمت خدا) آويخته در دنيا زندگى ميكنند، آنانند در زمين خلفاء و نمايندگان خدا كه (مردم را) بسوى دين او مى خوانند، آه آه بسيار مشتاق و آرزومند ديدار آنان هستم (پس فرمود:) اى كميل اگر مى خواهى برگرد.
 
سخنى از آن حضرت (ع) به كميل بن زياد نخعى. كميل بن زياد گويد: امير مؤمنان، على بن ابى طالب، دست مرا گرفت و از شهر بيرون برد. چون به صحرا رسيدم آه بلندى كشيد و فرمود:
اى كميل، دلها چونان ظرفهايند و بهترين آنها نگهدارنده ترين آنهاست. پس، هر چه مى گويم به خاطر بسپار. مردم سه دسته اند، عالمى ربّانى و آموزنده اى كه در راه راست گام برمى دارد و سه ديگر همج الرّعاع. يعنى كسانى كه از پى هر آواز مى روند و با وزش هر باد به چپ و راست ميل مى كنند. از فروغ دانش بهره ور نشده اند و به ركن استوارى پناه نجسته اند.
اى كميل، علم بهتر از مال است. علم تو را نگه مى دارد و تو بايد مال را نگه دارى. مال به هزينه كردن كاسته مى شود و حال آنكه، از علم هر چه انفاق كنى، افزونتر شود و آنچه به مال پرورده شود با زوال مال زوال مى يابد.
اى كميل بن زياد، شناخت فضيلت علم، ركنى از اركان دين است كه بايد بدان گردن نهاد. به علم است كه آدمى، تا هنگامى كه زنده است به اطاعت پروردگارش پردازد و پس از مرگش نام نيك او بر جاى ماند. علم، حاكم است و مال، محكوم.
اى كميل، مرده اند آنان كه گنجوران مال اند، هر چند، به ظاهر زنده اند، ولى عالمان تا جهان برپاى است برجاى اند. اجسادشان از ميان مى رود، ولى آثارشان در دلها موجود است.
بدان كه در اينجا [اشاره به سينه خود فرمود] علمى گرد آمده است، اگر براى آن عاملانى بيابم. آرى، يكى را يافتم كه نيكو در مى يافت ولى امين نبود. زيرا دين را وسيله رسيدن به دنيا ساخته بود و با نعمت خدا بر بندگان خدا برترى مى فروخت. و مى خواست به حجّت علم، اولياى خدا را مغلوب سازد.
يا كسى است كه پيرو حاملان علم است، ولى در شناخت رمز و راز علم بصيرتش نيست، در اولين شبهه كه بر او عارض مى شود، شك و ترديد در دلش شراره مى افروزد. نه اين و نه آن.
يا كسى است كه سخت خواستار لذت است و در شهوات، عنان گسيخته و شيفته جمع مال و اندوختن آن. اينان، هيچيك، پاسدار دين نباشند. بيش از هر چيز به ستوران چرنده مى مانند. بدين گونه است كه علم با مرگ حاملانش مى ميرد.
آرى، زمين هيچگاه از حجت قائم خداوندى خالى نمى ماند. خواه آشكار و مشهور باشد يا ترسان و پنهان از ديده ها. تا حجتها و نشانه هاى روشن دين خدا از ميان نرود اينان آيا چند تن هستند، يا در كجايند به خدا سوگند، كه شمارشان بس اندك است، ولى قدر و منزلتشان بسيار است. خداوند به اينان حجتها و نشانه هاى روشن خود را حفظ كند، تا آن را به همانندان خود به وديعت سپارند و اين بذر در دلهاى ايشان بكارند. علم و حقيقت و بصيرت به آنان روى آور شده و روح يقين را يافته اند و آنچه ناز پروردگان، دشوار پنداشته اند، بر خود آسان ساخته اند. و بر آنچه نادانان از آن مى ترسند انس گرفته اند. به تن همدم دنيايند ولى جانشان به جهان بالا پيوسته است. جانشينان خداوند در روى زمين هستند و داعيان دين اويند. آه، آه. چه آرزومند ديدارشان هستم. اى كميل، اگر خواهى بازگرد.
 
از سخنان امام(عليه السلام) به كميل بن زياد نخعى است. كميل بن زياد مى گويد: اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) دست مرا گرفت و به سوى صحرا (خارج شهر كوفه) برد هنگامى كه به صحرا رسيد آه پردردى كشيد و فرمود:
اى كميل بن زياد! دل ها همانند ظرف هاست پس بهترين آنها ظرفى است كه مقدار بيشترى را بتواند نگهدارى كند بنابراين آنچه را به تو مى گويم حفظ كن و در خاطر خود بسپار. مردم سه گروهند: علماى ربانى، دانش طلبان در طريق نجات و احمقانِ بى سر و پا و بى هدف كه دنبال هر صدايى مى روند و با هر بادى حركت مى كنند; آنهايى كه با نور علم روشن نشده و به ستون محكمى پناه نبرده اند.
اى كميل! علم از مال بهتر است (چرا كه) علم، تو را پاسدارى مى كند ولى تو بايد مال را پاسدارى كنى. مال با هزينه كردن كاستى مى گيرد در حالى كه علم، با انفاق افزون مى گردد. دست پروردگانِ مال، با زوال آن از بين مى روند. (ولى دست پروردگان علوم پايدارند)
اى كميل بن زياد! آشنايى با علم و دانش آيينى است كه انسان به آن جزا داده مى شود و بايد به آن گردن نهد، به وسيله آن در دوران حيات، كسب طاعت فرمان خدا مى كند و بعد از وفات نام نيك از او مى ماند. (در حالى كه مال به تنهايى نه وسيله طاعت است نه سبب نيك نامى بعد از مرگ) علم حاكم است و مال محكوم عليه (علم فرمانده است و مال فرمان بردار).
اى كميل! ثروت اندوزان هلاك شده اند در حالى كه ظاهراً در صف زندگانند; ولى دانشمندان تا جهان برقرار است زنده اند خود آنها گرچه از ميان مردم بيرون رفته اند; ولى چهره و آثارشان در دل ها ثبت است.
(سپس امام(عليه السلام) فرمود: درست است كه عالمان با عمل اندك اند و علم و دانش با مرگ حاملانش مى ميرد) ولى بار خدايا! آرى هرگز روى زمين از كسى كه به حجت الهى قيام كند خالى نمى شود; خواه ظاهر و آشكار باشد و يا ترسان و پنهان. وجود آنها به اين سبب است كه دلائل الهى و نشانه هاى روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود. آنها چند نفرند و كجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان كم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار والاست. خداوند به واسطه آنها حجت ها و دلايلش را حفظ مى كند تا به افرادى كه نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادى شبيه خود بيفشانند. علم و دانش با حقيقتِ بصيرت به آنها روى آورده و روح يقين را لمس كرده اند. آنها آنچه را دنياپرستانِ هوس باز مشكل مى شمردند آسان يافته اند. و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند. آنها در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند كه ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد، خلفاى الهى در زمين اند و دعوت كنندگان به سوى آئينش. آه آه چقدر اشتياق ديدارشان را دارم. اى كميل! (همين قدر كافى است) هر زمان كه مى خواهى باز گرد.
 
[كميل پسر زياد گفت: امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) دست مرا گرفت و به بيابان برد، چون به صحرا رسيد آهى دراز كشيد و گفت:]
اى كميل اين دلها آوند هاست، و بهترين آنها نگاهدارنده ترين آنهاست. پس آنچه تو را مى گويم از من به خاطر دار: مردم سه دسته اند: دانايى كه شناساى خداست، آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست، و فرومايگانى رونده به چپ و راست كه درهم آميزند، و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند. نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند.
كميل دانش به از مال است كه دانش تو را پاسبان است و تو مال را نگهبان. مال با هزينه كردن كم آيد، و دانش با پراكنده شدن بيفزايد، و پرورده مال با رفتن مال -با تو- نپايد.
اى كميل پسر زياد شناخت دانش، دين است كه بدان گردن بايد نهاد. آدمى در زندگى به دانش طاعت -پروردگار- آموزد و براى پس از مرگ نام نيك اندوزد، و دانش فرمانگذارست و مال فرمانبردار.
كميل گنجوران مالها مرده اند گر چه زنده اند، و دانشمندان چندان كه روزگار پايد، پاينده اند. تن هاشان ناپديدار است و نشانه هاشان در دلها آشكار.
بدان كه در اينجا [و به سينه خود اشارت فرمود] دانشى است انباشته، اگر فراگيرانى براى آن مى يافتم. آرى يافتم آن را كه تيز دريافت بود، ليكن امين نمى نمود، با دين دنيا مى اندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برترى مى جست، و به حجّت علم بر دوستان خدا بزرگى مى فروخت.
يا كسى كه پيروان خداوندان دانش است، اما در شناختن نكته هاى باريك آن او را نه بينش است. چون نخستين شبهت در دل وى راه يابد درماند -و راه زدودن آن را يافتن نتواند-. بدان -كه براى فرا گرفتن دانشى چنان- نه اين در خور است و نه آن. يا كسى كه سخت در پى لذت است و رام شهوت راندن يا شيفته فراهم آوردن است و مالى را بر مال نهادن. هيچ يك از اينان اندك پاسدارى دين را نتواند و بيشتر به چارپاى چرنده ماند. مرگ دانش اين است و مردن خداوندان آن چنين.
بلى زمين تهى نماند از كسى كه حجّت بر پاى خداست، يا پديدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديده هاست. تا حجّت خدا باطل نشود و نشانه هايش از ميان نرود، و اينان چندند، و كجا جاى دارند به خدا سوگند اندك به شمارند، و نزد خدا بزرگ مقدار. خدا حجتها و نشانه هاى خود را به آنان نگاه مى دارد، تا به همانندهاى خويشش بسپارند و در دلهاى خويشش بكارند. دانش، نور حقيقت بينى را بر آنان تافته و آنان روح يقين را دريافته و آنچه را ناز پروردگان دشوار ديده اند آسان پذيرفته اند. و بدانچه نادانان از آن رميده اند خو گرفته. و همنشين دنيايند با تن ها، و جانهاشان آويزان است در ملأ اعلى. اينان خدا را در زمين او جانشينانند و مردم را به دين او مى خوانند. وه كه چه آرزومند ديدار آنانم كميل اگر خواهى بازگرد.
 
از سخنان آن حضرت است به كميل بن زياد نخعى كميل بن زياد گفت: امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام دستم را گرفت و به صحرا برد، چون به آنجا رسيد آهى كشيد چون آه اندوهناك، سپس فرمود:
اى كميل، اين دلها ظرفهاست، و بهترين آنها نگاه دارنده ترين آنهاست، پس آنچه را برايت مى گويم حفظ كن. مردم سه گروهند: دانشمند ربّانى، دانشجوى بر راه نجات، و مگسانى ناتوان كه به دنبال هر صدايى مى روند، و با هر بادى حركت مى كنند، به نور دانش روشنى نيافته، و به ركنى محكم پناه نبرده اند.
اى كميل، دانش بهتر از ثروت است، دانش تو را مى پايد و تو ثروت را مى پايى. ثروت را خرج كردن كم مى كند و دانش با خرج شدن افزايش مى يابد. نيكى كردن با ثروت با از بين رفتن ثروت از بين مى رود.
اى كميل، شناخت دانش دينى است كه انسان به آن جزا داده مى شود، انسان با كمك معرفت كسب طاعت مى كند، و بعد از مرگش نام نيك به دست مى آورد. دانش حاكم، و ثروت محكوم است.
اى كميل بن زياد، ثروت اندوزان در حالى كه زنده اند مرده اند، و دانشمندان تا جايى كه روزگار باقى است باقى اند، شخصشان با از دنيا رفتن گم شده، و شخصيّتشان در دلها موجود است.
بدان كه در اينجا دانش فراوانى است -اشاره به سينه اش فرموده- اگر براى آن افراد شايسته اى مى يافتم انتقال مى دادم. آرى شخص تيز فهمى را براى اين علوم مى يابم ولى از او بر آن ايمن نيستم، ابزار دين را براى دنيا به كار مى گيرد، و با نعمت هاى خداوند بر بندگانش، و به حجت هاى حق بر اوليائش بزرگى مى فروشد، يا كسى را مى يابم كه پيرو حاملان حق است و او را در اطراف و جوانب آن بصيرتى نيست، به اولين شبهه اى كه عارضش مى گردد آتش شك در دلش افروخته مى شود. بدان كه نه اين را اهليّت است نه آن را.
يا كسى را مى يابم كه حريص به لذت شده، و به آسانى مطيع شهوت گشته. يا كسى كه شيفته جمع كردن مال و انباشتن آن است، اين دو نفر به هيچ وجه رعايت كننده دين نيستند، نزديكترين موجود از نظر شباهت به اين دو طايفه چهارپايان رها شده در علفزارند. علم با مرگ حاملانش به اين صورت مى ميرد.
خداوندا، آرى زمين از كسى كه به حجّت خدا براى خدا قيام نمايد تهى نمى ماند، قايمى آشكار و مشهور، يا ترسان و پنهان، تا دلايل الهى و بيّناتش باطل نگردد. اينان چند نفرند، و كجايند به خدا قسم عددشان اندك، و نزد خداوند از نظر منزلت بسيار بزرگند، خداوند دلايل و بيّناتش را به وجود آنان محافظت مى كند تا به افرادى شبيه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهايشان كشت كنند. دانش با حقيقت بصيرت به آنان روى نموده، و با روح يقين در آميخته اند و آنچه را ناز پروردگان سخت گرفته اند آسان يافته اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت كرده اند مأنوس شده اند، و با بدنهايى كه ارواحشان به محلّ برتر آويخته همنشين دنيا شده اند. اينان جانشين حق در زمين، و دعوت كنندگان به دين خدا هستند. آه آه كه چه مشتاق ديدار آنانم اى كميل، اگر مى خواهى باز گرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )برترى علم بر ثروت:در پنجمین و ششمین توصیف که در واقع علت اصلى تمام مشکلات و بدبختى هاى آنهاست مى فرماید: آنها به نور علم روشن نشده اند تا در مسیر ثابتى به سوى اهداف والایى حرکت کنند و نیز تکیه گاه محکمى ندارند که به آن چسبیده باشند تا نسیم ها و حتى طوفان ها هم نتوانند آنها را جا به جا کنند. اینها حال کسانى است که نه عالمند و نه متعلم، نه دانشمند و نه پیرو دانشمندان.در حدیث کوتاه و پرمعنایى از امام صادق(علیه السلام) همین تقسیم سه گانه به شکل دیگرى بیان شده است: «النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: عَالِمٌ وَمُتَعَلِّمٌ وَغُثَاءٌ; مردم سه دسته اند: یا عالم و یا کسب کننده علم از شخص عالم اند و یا غثاء».(1) (غثاء در اصل به معناى گیاهان خشکیده اى است که به صورت در هم ریخته بر روى سیلاب قرار مى گیرد. همچنین به کف هایى که روى آب در حال جوشیدن در دیگ پیدا مى شود غثاء گفته شده است).در واقع امام(علیه السلام) روى نقطه اصلى مشکلات جوامع انسانى انگشت گذارده است. قسمت مهمى از مشکلات از ناحیه گروه سوم است; گروهى نادان، بى خبر، بى برنامه که دنبال هر کسى بدون مطالعه حرکت مى کنند. تنها هدفشان منافع مادى آنهاست. نه نور علم و تقوا بر قلوبشان تابیده، نه معرفت درستى نسبت به مبدأ و معاد دارند، نه تکیه گاه مطمئن، نه مشاوران آگاه و دشمنان اسلام بر همین گروه تکیه مى کنند تا جوامع اسلامى را گرفتار نا بسامانى کنند.به بیان دیگر عالمان ربانى همچون کوه هاى استوارند و به مضمون «المُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لاَ تُحَرِّکُهُ الْعَوَاصِف; مؤمن همچون کوه است و تندبادها او را به حرکت در نمى آورد»،(2) در برابر تمام طوفان ها ایستادگى مى کنند و «مُتَعَلِّمانِ عَلى سَبیلِ النَّجاةِ» همچون قطعات سنگى هستند که به کوه چسبیده اند; آنان نیز از طوفان حوادث در امانند; ولى «هِمَج رَعاء» به منزله گرد و خاکى هستند که بر دامان کوه نشسته و به اندک نسیمى جا به جا مى شوند. وظیفه دانشمندان و رهبران فکرى و معنوى جامعه این است که تلاش کنند این گروه را در گروه دوم جاى دهند و آنها را ارتقاء رتبه بخشند و گرنه همیشه جامعه نابسامان خواهد بود.قرآن مجید نیز درباره این گروه گاهى چنین تعبیرى از آنها دارد: «آنها دل ها (= عقل ها) یى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند،) نمى فهمند، و چشمانى که با آن نمى بینند; و گوش هایى که با آن نمى شنوند; آنها همچون چهارپایانند; بلکه گمراه تر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمى گیرند)»; (لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ).(3)گاه نیز درباره کفار نادان و بى خبر خطاب به پیغمبر مى گوید: «مَثَل (تو در دعوت) کسانى که کافر شدند، بسان کسى است که حیوانات را (براى نجات از خطر،) صدا مى زند; ولى آنها چیزى جز سر و صدا نمى شنوند; (کافران) کر و لال و کورند; ازاین رو چیزى نمى فهمند»; (وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ).(4)امام(علیه السلام) سپس در مقایسه اى بسیار جالب برترى علم را بر اموال دنیا از شش جهت، در سه گزاره از کلامش ثابت مى کند:نخست در اولین امتیاز علم بر مال مى فرماید: «اى کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم، تو را پاسدارى مى کند ولى تو باید مال را پاسدارى کنى»; (یَا کُمَیْلُ: الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ، الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَأَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ).بدیهى است که علم هم ایمان انسان را حفظ مى کند و هم جسم و جان او را، زیرا دفع آفات در جهات مختلف به وسیله علم صورت مى گیرد در حالى که مال به عکس آن است; صاحب مال باید پیوسته از اموال خویش مراقبت کند مبادا دزدان آن را بربایند یا آفات و بلاهایى آن را از میان بردارد. باید مراقبینى بر آن بگمارد، وسایل اطفاى حریق در کنارش قرار دهد، به موقع به آن سرکشى کند مبادا آفتى در آن پیدا شده باشد و این یک برترى بزرگ براى علم در برابر مال است.در دومین برترى مى فرماید: «مال با هزینه کردن کاستى مى گیرد در حالى که علم، با انفاق افزون مى گردد»; (وَالْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَالْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَى الاِْنْفَاقِ).«یَزْکُوا» (از ریشه «زکاء») به معناى نو و رشد است.دلیل آن روشن است; هنگامى که عالم تدریس مى کند و شاگردانى پرورش مى دهد علم و دانش او درون فکرش راسخ تر و قوى تر مى شود و اى بسا شاگردان سؤال و اشکالى کنند و در پرتو آن بر علم او افزوده گردد و ما تجربه کرده ایم براى پرورش علم هیچ چیز بهتر از تدریس نیست. مطالعه، درس خواندن و مباحثه کردن خوب است ولى تدریس اثر قوى ترى دارد.اضافه بر این علم از طریق شاگردان گسترش پیدا مى کند و این نیز نوعى دیگر از نمو است.در سومین تفاوت مى فرماید: «دست پروردگانِ مال، به زوال آن از بین مى روند (ولى دست پروردگان علوم پایدارند)»; (وَصَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ).بسیار دیده ایم ثروتمندانى را که در زمان ثروت، دوستان بى شمار و مخلصان فراوانى دارند; اما آن روز که ورشکست گردند و اموال شان از بین برود همه از اطراف آنها پراکنده مى شوند گویى نه مالى بود و نه ثروتى و نه دست پروردگانى; اما عالم اگر روزى بیمار شود و نتواند افاضه علم کند و یا از دنیا برود شاگردانش جاى او را مى گیرند و خلأ ناشى از بیمارى یا فقدانش را پر مى کنند و این امر همچنان در نسل هاى متعدد ادامه مى یابد.امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به چهارمین امتیاز علم بر مال پرداخته، مى فرماید: «اى کمیل بن زیاد! آشنایى با علم و دانش آیینى است که انسان به آن جزا داده مى شود و باید به آن گردن نهد، به وسیله آن در دوران حیات، کسب طاعت فرمان خدا مى کند و بعد از وفات نام نیک از او مى ماند (در حالى که مال به تنهایى نه وسیله طاعت است نه سبب نیک نامى بعد از مرگ)»; (یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَاد: مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ، بِهِ یَکْسِبُ الاِْنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ، وَجَمِیلَ الاُْحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ).«أُحْدُوثه» به معناى چیزى است که مردم درباره آن سخن مى گویند و در اینجا به معناى نام و نشان و «جَمیلَ الاُْحْدُوثَة» به معناى نام نیک است.تعبیر به «مَعْرِفَةُ الْعِلْم» به معناى آشنایى با علوم و دانش هاست نه آشنایى به اهمیت علم آن گونه که بعضى از شارحان پنداشته اند، زیرا جمله هاى بعد از آن شاهد بر تفسیرى است که بیان کردیم.در حدیثى که در کتاب کافى از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل شده است مى خوانیم که فرمود: «اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَاتِّبَاعَهُ دِینٌ یُدَانُ اللَّهُ بِهِ وَطَاعَتَهُ مَکْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ مَمْحَاةٌ لِلسَّیِّئَاتِ وَذَخِیرَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرِفْعَةٌ فِیهِمْ فِی حَیَاتِهِمْ وَجَمِیلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ; بدانید همنشینى عالم و پیروى از دانشمند آیینى است که خدا با آن پرستش مى شود و پیروى از عالم سبب کسب حسنات و محو سیئات و ذخیره مؤمنان و مایه برترى و افتخار در حیاتشان و نام نیک بعد از وفاتشان خواهد بود».(5)در پنجمین مقایسه حضرت مى فرماید: «علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمان بردار)»; (وَالْعِلْمُ حَاکِمٌ، وَالْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ).بدیهى است مال و ثروت در سایه علم و دانش پدید مى آید; مدیریت هاى شایسته، آگاهى به فنون زراعت و تجارت و صنعت و به ویژه در عصر ما آگاهى به انواع تکنولوژى ها و فناورى ها سرچشمه پیدایش و گسترش اموال و ثروت هاست و آنچه مایه برترى بخشى از کشورها بر سایر کشورهاى جهان و حاکمیت آنها بر مسائل سیاسى و فرهنگى جهان شده همان پیشرفت علمى آنهاست که هم اقتصادشان را شکوفا کرده و هم پایه هاى حاکمیت شان را بر مسائل سیاسى تقویت نموده است.به گفته مرحوم مغینه در شرح نهج البلاغه خود، مسلمانان روى گنج هاى بزرگى نشسته اند گنج هایى که غربى ها فاقد آنند; ولى داراى علوم و دانش هایى هستند که سبب برترى آنها در مسائل سیاسى و اقتصادى شده است. ما مالک گنج و ثروتیم و آنها مالک علم و خبرویت و به همین دلیل آنها حتى بر گنج ها و ثروت هاى ما حکومت مى کنند آنها به زبان عمل مى گویند: (رَّبِّ زِدْنِی عِلْماً) و ما به زبان کسالت عکس آن را مى گوییم.(6)بحمدالله در این اواخر بسیارى از مسلمانان بیدار شده و بازگشت به هویت اصلى خود را آغاز کرده اند. دانشمندان ماهرى در میان آنها پیدا شده که اگر به نهضت علمى خود شتاب دهند امید مى رود خود را در تمام جهات از حاکمیت غربِ ظالم و ستمگر آزاد سازند.روشن است که علم در کلام امام(علیه السلام) همه علوم مفید را شامل مى شود; اعم از علوم الهى و معنوى و علوم مفید مادى، هرچند بیشتر سخن از علوم الهى است.آن گاه امام(علیه السلام) در ششمین و آخرین برترى علم و دانش بر مال و ثروت چنین مى فرماید: «اى کمیل! ثروت اندوزان هلاک شده اند در حالى که ظاهراً در صف زندگانند; ولى دانشمندان تا جهان برقرار است زنده اند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفته اند; ولى چهره و آثارشان در دل ها ثبت است»; (یَا کُمَیْلُ: هَلَکَ خُزَّانُ الاَْمْوَالِ وَهُمْ أَحْیَاءٌ، وَالْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ: أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، وَأَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ).مى دانیم فرق موجود زنده و مرده در تأثیرگذارى آن است، بنابراین ثروت اندوزانى که نه خود از اموالشان استفاده مى کنند و نه دیگران بهره مند مى شوند در حکم مردگانند، زیرا هیچ اثرى از آنها دیده نمى شود; ولى دانشمندانى که سال ها و قرن ها چشم از جهان فرو بسته و شاگردان و کتاب ها و آثارشان در همه جا به چشم مى خورد در واقع زنده اند. مگر یک عالم زنده چه مى کند؟ شاگرد پرورش مى دهد، مردم را هدایت و از آیین حق دفاع مى کند. هرگاه پس از وفات آثار علمى آنها همین کارها را انجام دهد گویى آنها زنده اند.آرى، دانشمندانى که وفات کرده با بدن هاى مادى در میان ما نیستند; اما به قلب هر کس مراجعه کنید وجود آنها را با آثارشان حاضر مى بینید. درست مانند حیاتشان پیام مى دهند و تربیت مى کنند.قرآن مجید نیز درباره افراد فاقد هر گونه اثر به «مردگان» تعبیر کرده و مى فرماید: «(إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ); مسلّماً تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى، و نه سخنت را به گوش کران هنگامى که روى برگردانند و دور شوند».(7)امیرمؤمنان على(علیه السلام) از کسانى که امر به معروف و نهى از منکر را با قلب و زبان و دست ترک مى کنند به «میت الاحیاء» (مرده زندگان) تعبیر کرده و مى فرماید: «وَمِنْهُمْ تَارِکٌ لاِِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَقَلْبِهِ وَیَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الاَْحْیَاء».(8)در خطبه 87 نیز همین تعبیر (میت الاحیاء) درباره کسانى که نصیحت نمى پذیرند و گوش به اندرزهاى اولیاء الله نمى دهند، آمده است.از سویى دیگر در حدیثى از همان حضرت که در غررالحکم آمده مى خوانیم: «العالِمُ حَىٌّ وَإنْ کانَ مَیِّتاً، الْجاهِلُ مَیِّتٌ وَإنْ کانَ حَیّاً; عالم زنده است، هرچند از دنیا رفته باشد و جاهل مرده، هرچند در زمره زندگان باشد».(9)نیز از همان حضرت در همان کتاب نقل شده است که فرمود: «ما ماتَ مَنْ أحْیى عِلْماً; کسى که علم و دانشى را زنده کند هرگز نمرده است».(10)خلاصه این که امام(علیه السلام) براى اثبات برترى علم و دانش در مقابل مال و ثروت تمام جهات این دو را در نظر گرفته و حق سخن را ادا فرموده است به گونه اى که چون انسان آن را مطالعه مى کند هیچ گونه کمبود و کاستى در آن نمى بیند. در ضمن روشن مى شود که در فرهنگ اسلام علم و عالم و دانشمند حرف اول را مى زنند و سایر مواهب الهى تحت سلطه و سیطره آنهاست.*****حاملان علم چند گروهند:امام(علیه السلام) در این بخش از کلام نورانى و پربار و حکمت آمیزش بعد از ذکر اهمیت علم و علما و برترى علم بر مال و ثروت مى فرماید: «(بدان اى کمیل) در اینجا علم فراوانى است ـ و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد ـ»; (هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً ـ وَأَشَارَ بِیَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ ـ).سپس فرمود: «اى کاش افراد لایقى براى آن مى یافتم (تا به آنها تعلیم دهم)»; (لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً).منظور از این علم چه علمى است؟ به نظر مى رسد علوم مربوط به صفات جمال و جلال خداوند و عرفان ذات مقدسش و اسرار جهان آفرینش و مقامات انبیا و اولیا و حوادث مربوط به آینده باشد که تحمل این علوم را همه کس ندارد بلکه جمعى از پاکان و خاصان و اولیاء الله و اتقیا مى توانند حامل این علوم باشند و از آن به طور صحیح استفاده کنند.در حدیثى پرمعنا از امام باقر(علیه السلام) در تفسیر واژه «صمد» در آیه (اللهُ الصَّمَدُ) مى خوانیم که: «لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِیَ الَّذِی آتَانِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحِیدَ وَالاِْسْلاَمَ وَالاِْیمَانَ وَالدِّینَ وَالشَّرَائِعَ مِنَ الصَّمَدِ وَکَیْفَ لِی بِذَلِکَ وَلَمْ یَجِدْ جَدِّی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ حَتَّى کَانَ یَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ وَیَقُولُ عَلَى الْمِنْبَرِ: سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنَّ بَیْنَ الْجَوَانِحِ مِنِّی عِلْماً جَمّاً هَاهْ هَاهْ أَلاَ لاَ أَجِدُ مَنْ یَحْمِلُه; هرگاه براى علم و دانشى که خدا به من داده حاملانى پیدا مى کردم توحید، اسلام، ایمان، دین و شرایع را از واژه «الصمد» بیرون مى آوردم و آن را نشر مى دادم. چگونه ممکن است من چنین افرادى را بیابم در حالى که جدم امیرمؤمنان(علیه السلام) نیافت تا آنجا که آه سوزان و پر درد از دل بر مى کشید و بر منبر مى فرمود:از من سؤال کنید پیش از آنکه از دست شما بروم، چرا که در وجود من علم و دانش فراوانى است. آه آه بدانید افرادى نمى یابم که بتوانند آن را حمل و نگهدارى کنند».(11)امام(علیه السلام) در ادامه این سخن از چهار گروه نام مى برد که هیچ کدامشان شایسته حمل این علوم الهى و اسرارآمیز نیستند. در مورد گروه اول مى فرماید: «آرى کسى را مى یابم که زود درک مى کند ولى (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار مى دهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده مى کند و از دلائل الهى بر ضد اولیائش کمک مى گیرد»; (بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُون عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا، وَمُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَبِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِیَائِهِ).«لَقِن» به معناى زیرک و باهوش است.این گروه همان عالمان بى تقوا هستند که از نظر علمى ممکن است مراحلى را طى کرده باشند; ولى از نظر تعهد و احساس مسئولیت الهى پایشان لنگ است. اینها همان عالمانى هستند که در دستگاه خلفاى جور و سلاطین ظالم توجیه گر اعمالشان بوده و دین خود را براى آبادى دنیایشان مى فروختند و تاریخ افرادى از این قبیل را به خاطر دارد که حتى گاه براى حفظ موقعیتشان فتوا به ریختن خون بى گناهان مى دادند و اینها خطرناک ترین دشمنان اسلامند.در حدیثى از امیرمؤمنان(علیه السلام) از حضرت مسیح(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «الدِّینَارُ دَاءُ الدِّینِ وَالْعَالِمُ طَبِیبُ الدِّینِ فَإِذَا رَأَیْتُمُ الطَّبِیبَ یَجُرُّ الدَّاءَ إِلَى نَفْسِهِ فَاتَّهِمُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّهُ غَیْرُ نَاصِح لِغَیْرِهِ; دینار موجب بیمارى دین است و عالِم طبیب دین است. هرگاه دیدید طبیب عوامل بیمارى را به سوى خود مى کشد او را در طبّش متهم سازید و بدانید (کسى که به خودش رحم نمى کند) خیرخواه دیگران نیست».(12)سپس درباره گروه دوم مى فرماید: «یا کسى که مطیع حاملان حق است; اما چون بصیرتى به پیچ و خم هاى علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد، شک در دل او پیدا مى شود. آگاه باش (اى کمیل!) نه این به درد مى خورد و نه آن»; (أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لاَ بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ، یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لاَِوَّلِ عَارِض مِنْ شُبْهَة. أَلاَ لاَ ذَا وَلاَ ذَاکَ).«اَحْناء» جمع «حِنْو» در اصل به هرچیزى گفته مى شود که پیچ و خمى داشته باشد سپس به معناى جوانب نیز آمده است (چرا که جوانب و اطراف اشیا غالباً انحنایى دارد).این گروه از یک نظر نقطه مقابل گروه اول اند; افرادى ضعیف الفکر و نادان و مغرور که در برابر شبهه افکنان کاملا آسیب پذیر اند، میدان را خالى کرده و گاه به آن ها مى پیوندند. خطر این گروه براى جهان اسلام و جامعه بشرى نیز کم نیست. نمونه این گروه جمعیت خوارج بودند; هنگامى که به توطئه و نیرنگ عمرو عاص قرآن بالاى نیزه ها رفت فورا میدان را رها کردند و هنگامى که شبهه افکنى شعار «لا حُکْمَ إلاّ لِلّه» را سر داد در برابر على(علیه السلام) قیام کردند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفته اى و العیاذ بالله نسبت کفر به آن حضرت دادند و امثال آنها در جامعه امروز ما نیز کم نیست.حضرت درباره گروه سوم مى فرماید: «یا کسى که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار آمده (و به همین دلیل دین و ایمانش را در پاى لذات و شهواتش قربانى مى کند)»; (أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ).«منهوم» به معناى شکم پرست و حریص است.«سَلِسَ الْقِیاد» به کسى گفته مى شود که به آسانى در برابر چیزى تسلیم مى شود.آن گاه به چهارمین گروه اشاره کرده مى فرماید: «یا کسى که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه قبل) به هیچ وجه از دین داران نیستند و شبیه ترین موجودات به چهارپایانى هستند که براى چَرا رها شده اند»; (أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الاِدِّخَارِ، لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْء، أَقْرَبُ شَیْء شَبَهاً بِهِمَا الاَْنْعَامُ السَّائِمَةُ).«مُغْرِم» کسى است که عاشق و دلباخته چیزى باشد.«سائِمَة» حیوانى است که در چراگاه رها شود.مى دانیم چهارپایان جز خور و خواب و شهوت چیزى را درک نمى کنند و بیچاره انسان، اشرف مخلوقات، آن قدر تنزل کند که همسوى با آن ها باشد یا دنبال عیش و نوش و شهوت است و یا مشغول جمع مال و ثروت.امام(علیه السلام) در پایان این سخن مى فرماید: «این گونه علم با مرگ حاملانش مى میرد»; (کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ).زیرا هیچ یک از این گروه چهارگانه شایسته آن نیستند که حامل علوم الهى باشند. به همین دلیل عالمان واقعى از قرار دادن علوم در اختیارشان خوددارى مى کنند و ناچار علمشان را با خودشان به گور مى برند و با مرگ آن ها علم هم مى میرد.*****عالمانى که حجت خدا در زمینند:امام(علیه السلام) در این بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد مى فرماید: «(درست است که عالمان با عمل اندک اند و علم و دانش با مرگ حاملانش مى میرد) ولى بار خدایا! آرى هرگز روى زمین از کسى که به حجت الهى قیام کند خالى نمى شود; خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان»; (اللَّهُمَّ بَلَى! لاَ تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قَائِم لِلَّهِ بِحُجَّة. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً).درست همان چیزى که علماى امامیه و شیعیان به آن ایمان دارند که زمین هرگز خالى از حجت نمى شود; خواه آشکار باشد یا پنهان و جالب این که ابن ابى الحدید تصریح مى کند که این جمله امام(علیه السلام) مانند تصریح به عقاید شیعیان است; ولى اصحاب ما آن را حمل بر «ابدال» مى کنند که در روایات نبوى به آنها اشاره شده و آنان مردانى هستند که پیوسته در سطح زمین در گردش اند; برخى شناخته مى شوند و بعضى ناشناخته مى مانند.اى کاش ابن ابى الحدید دست از تعصبات طائفى خود بر مى داشت و هنگامى که به سخنى از مولا امیرمؤمنان على(علیه السلام) برخورد مى کرد که صریح یا مانند صریح بر اعتقاد امامیه بود آن را مى پذیرفت و روایاتى را که درباره ابدال نقل شده نیز حمل بر امامان معصوم و یاران خاص آنان مى کرد. (در پایان این گفتار سخنى درباره روایات ابدال خواهیم داشت).سپس امام(علیه السلام) به نکته مهمى درباره فواید وجود حجت هاى الهى اعم از غائب و ظاهر پرداخته مى فرماید: «وجود آنها به این سبب است که دلائل الهى و نشانه هاى روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»; (لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَبَیِّنَاتُهُ).این سخن در واقع یکى از پاسخ ها براى سؤال معروفى است که درباره فلسفه وجود امام غائب(علیه السلام) مى شود و آن این که امام غائب(علیه السلام) افزون بر این که وجودش سبب آرامش زمین و برکات الهى و تربیت و پرورش دل هاى آماده است، از طریق ولایت تکوینى همچون پرورش گل ها و میوه ها به وسیله آفتاب پشت ابر، فایده دیگرى نیز دارد و آن این است که معارف اسلامى و حجج و بینات الهى و احکام شریعت را دست نخورده نگه مى دارد تا با گذشت زمان گرد و غبار نسیان و بطلان بر آنها ننشیند و آیین حق تحریف نگردد تا زمانى که ظاهر شود و همه را از این آب زلال حیات بخش سیراب کند.حضرت در ادامه این سخن به بیان عدد و صفات آنها مى پردازد و مى فرماید: «آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان اندک و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست»; (وَکَمْ ذَا وَأَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَاللَّهِ الاَْقَلُّونَ عَدَداً وَالاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً).قرآن مجید نیز درباره مؤمنان صالح العمل که در درجات والاى ایمان قرار دارند مى گوید: «(وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ); آنها (که ایمان دارند و عمل صالح و ظلم و ستمى بر یکدگر نمى کنند) تعدادشان کم است».(13)در اینجا این سؤال پیش مى آید که امام معصوم در هر زمان یکى بیش نیست. چرا امام(علیه السلام) در این عبارت و جمله هایى که بعد از آن مى آید از ضمیر جمع استفاده مى کند و آنها را به صورت یک جمعیت ذکر مى نماید؟پاسخ این است که امام(علیه السلام) وجود آنها را در طول زمان در نظر گرفته است. درست است امام معصوم در هر زمان یکى است; ولى هرگاه به مجموعه زمان هاى بعد از امام(علیه السلام) بنگریم امامان معصوم جمعیتى را تشکیل مى دهند.این احتمال نیز هست که منظور از به کار بردن ضمیرِ جمع، امامان معصوم و اصحاب خاص آنان باشد.آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر اوصاف این اقلیت عظیم الشأن و این بندگان والاى پروردگار پرداخته و شش صفت برایشان ذکر مى کند. نخست مى فرماید: «خداوند به واسطه آنها حجت ها و دلایلش را حفظ مى کند تا به افرادى که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادى شبیه خود بیفشانند»; (یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَیِّنَاتِهِ، حَتَّى یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَیَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ).آرى اینان گنجینه هاى اسرار الهى و حافظان معارف وحى و نبوت و دلایل حقانیت دین مبین اسلام اند و هر کدام از آنها بخواهد از دنیا چشم بپوشد این علوم و اسرار را به فرد دیگرى همچون خود مى سپارد تا این میراث عظیم حفظ شود و خالى از هر گونه پیرایه و آلودگى به آیندگان برسد.تعبیر به «یُودِعُوا» اشاره به علوم و اسرار آماده اى است که همچون امانتى از صندوقى به صندوق دیگر منتقل مى شود و تعبیر به «یَزْرَعُوا» اشاره به علومى که باید بذر آن افشانده شود و تدریجاً در دل آنها پرورش یابد تا زمانى که به ثمر نشیند و این نشان مى دهد که علوم آنها در واقع دو گونه است.این موضوع را در مورد على(علیه السلام) در کتب حدیث غالباً خوانده ایم که على(علیه السلام) مى فرمود: «پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هزار باب علم را به من آموخت که از هر علمى هزار باب دیگر گشوده مى شود»(14) این علوم در واقع همانند بذر اند که افشانده مى شوند و از یک دانه هزار دانه مى روید; ولى بخشى از علوم نیز بوده است که بدون کم و کاست از پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) منتقل شده است.در دومین وصف مى فرماید: «علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روى آورده است»; (هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ).البته بصیرت و بینش مراتب و مراحلى دارد; ولى این گروه از اولیاء الله به حد والاى آن رسیدند.تعبیر به «هجم» ممکن است اشاره به این باشد که علوم آنها اکتسابى نیست بلکه الهامى است از سوى پروردگار که از آنها به هجوم تعبیر شده است. مرحوم علامه مجلسى در تفسیر این جمله مى نویسد: تعبیر به هجوم در اینجا اشاره به این است که خداوند «علم لدنّى» را نسبت به حقائق اشیا دفعتاً به آنها تعلیم داده و حجاب ها و پرده ها را کنار زده و حقایق را بر آنها مکشوف ساخته است.(15)در سومین وصف مى فرماید: «آنها روح یقین را لمس کرده اند»; (وَبَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ).مى دانیم یقین مراتبى دارد: علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. علم الیقین آن است که انسان از دلائل مختلف به چیزى ایمان آورد; مانند کسى که با مشاهده دود از فاصله دور، به وجود آتش ایمان پیدا کند. عین الیقین در جایى است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلا آتش را از نزدیک مشاهده کند. حق الیقین مرتبه فراتر از آن و به این معناست که مثلاً انسان، آتش را با دست خود لمس کند و یا موجودى همچون آهن که وارد آتش مى شود و صفات آن را به خود مى گیرد و به صورت بخشى از آن در مى آید که این بالاترین مرحله یقین است. اولیاى الهى که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این گفتار نورانى اش مى فرماید: «آنها روح الیقین را لمس کرده اند» داراى همین مرحله از یقین هستند.حضرت در چهارمین وصف مى فرماید: «آنان آنچه را دنیاپرستانِ هوس باز مشکل مى شمردند آسان یافته اند»; (وَاسْتَلاَنُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ).«اسْتَلانُوا» (از ریشه «لین») به معناى نرمى و «اسْتَوْعَرَ» (از ریشه «وَعْر») به معناى سختى و «مترفون» (از ریشه «تَرَف») به معناى در ناز ونعمت زیستن است.دنیاپرستان، پرهیز از زر و زیور دنیا و ساده زیستن و دل از لذات نامشروع کندن را کار مشکلى مى پندارند; ولى این گروه از اولیاء الله به آسانى از همه اینها مى گذرند و به زندگى ساده زاهدانه پاک از هر گونه آلودگى قناعت مى کنند.امام(علیه السلام) در وصف پنجم مى فرماید: «آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند»; (وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ).جاهلان پیوسته از این وحشت دارند که اموالشان به خطر بیفتد، جاه و مقامشان از میان برود و آینده زندگى مادى آنها دگرگون شود، از این در هراس اند که اگر از حرام الهى چشم بپوشند، به حلال نرسند و از این مى ترسند که اگر از حق طرفدارى کنند گروهى از دوستان خود را از دست خواهند داد; ولى این گروه از اولیاء الله نه تنها از این امور بیمناک نیستند بلکه به آن انس گرفته اند.در خطبه 128 نیز در کلام امام(علیه السلام) خواندیم که به «ابوذر» ـ آن مرد مبارزِ مجاهد فى سبیل الله که به سبب حمایت هایش از حق تبیعد شد و در تبعیدگاه مظلومانه و در نهایت عسرت جان سپرد ـ به هنگامى که در زمان عثمان مى خواستند او را به تبعیدگاه بفرستند خطاب کرد و فرمود: «یا أباذَرَ ... لایُؤْنِسَنَّکَ إلاّ الْحَقُّ، وَلا یُوحِشَنَّکَ إلاَّ الْباطِلُ; اى اباذر... مبادا با چیزى جز حق مأنوس شوى و مبادا چیزى جز باطل تو را به وحشت بیفکند».آن گاه حضرت در ششمین و آخرین وصف مى فرماید: «آنها در دنیا با بدن هایى زندگى مى کنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد!»; (وَصَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَان أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلَى).اشاره به این که گرچه آن ها از نظر جسمى در این دنیا و در میان انسان هاى دیگر هستند; ولى روحشان همنشین با ارواح اولیا و انبیاى پیشین و فرشتگان مقرب است. به همین دلیل دنیا در نظرشان بى ارزش و بالاترین ارزش براى آنها جلب رضاى پروردگارشان است. اگر آنها اسیر زر و زیور دنیا و مال و ثروت و خور و خواب و شهوت نمى شوند به همین دلیل است که ظاهرا در این دنیا هستند; ولى در باطن در جهان روحانیان زندگى مى کنند.سرانجام امام(علیه السلام) بعد از ذکر این اوصاف که حتى ذکر آنها روح پرور و نشاط آور است، مى فرماید: «آنان خلفاى الهى در زمین اند و دعوت کنندگان به سوى آئینش. آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم»; (أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَى دِینِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِمْ!).آرى آنان نمایندگان خدا بر روى زمین و مصداق اتم آیه شریفه (إِنِّى جَاعِلٌ فِی الاَْرْضِ خَلِیفَةً)(16) و پرتوى از آیه شریفه (وَدَاعِیاً إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً)(17) محسوب مى شوند و به همین دلیل امام(علیه السلام) که خود مصداق اعلاى این اولیاى الهى است مشتاق دیدارشان است.هنگامى که سخن به اینجا رسید و امام(علیه السلام) پیمانه وجود «کمیل» را از این کلمات نورانى و مفاهیم روحانى و عرفانى پر کرد به «کمیل» دستور بازگشت داد و فرمود: «اى کمیل! (همین قدر کافى است) هر زمان که بخواهى باز گرد»; (انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ).این تعبیر نشان مى دهد که امام(علیه السلام) همراه «کمیل» باز نگشت و همچنان در آن بیابان خاموش و خالى مدتى ماند. شاید مى خواست با خداى خود مناجات کند یا سخنان بیشترى بگوید که پیمانه وجود «کمیل» با آن همه عظمت، گنجایش آن را نداشت. تنها خدا مى داند و آن امام بزرگوار که در آن لحظات بر مولا چه گذشت.ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود در پایان این سخن مى گوید: این کلام امام(علیه السلام) که به «کمیل» مى گوید: «هر زمان که مى خواهى باز گرد» از لطیف ترین کلمات و بهترین آداب است، زیرا آمرانه نمى فرماید برگرد، بلکه مى گوید: هرگاه بخواهى. تا بدین وسیله «کمیل» را از ذلت تحت فرمان بودن به عزت اراده و اختیار برساند.(18)به راستى مجموعه این کلام امام(علیه السلام) دست هر خواننده و شنونده اى را مى گیرد و به سوى عالمى مملو از معنویت و نور مى برد. صفات اولیاى خدا و پیشگامانِ راه تقرب به پروردگار را در عباراتى کوتاه و بسیار پرمعنا شرح مى دهد و چیزى را در این زمینه فروگذار نمى کند تا کسانى که آماده پیمودن راهند، در این مسیر قدم بگذارند و با هدایت هاى الهى که بر زبان این بنده خاص پروردگار جارى شده به سوى مقصد یعنى قرب الى الله پیش روند.جاذبه این سخن به قدرى زیاد است که در کلمات علماى شیعه و اهل سنت، محدث و مورخ و مفسر بازتاب گسترده اى پیدا کرده و در بسیارى از کتاب ها با عظمت از آن یاد کرده اند. مرحوم علامه مجلسى در پایان این سخن مى گوید: سزاوار است که آگاهان، هر روز در این کلام با نظر موشکافانه بنگرند (و از فواید آن بهره گیرند).(19)*****نكته ها:1. نظر امام(عليه السلام) در اين كلمات به كيست؟همان گونه که قبلاً اشاره کردیم، اوصافى را که امام(علیه السلام) در ذیل این کلام نورانى بیان کرده ناظر به امامان معصوم(علیهم السلام) است که وقتى در طول زمان آنها را در نظر بگیریم مجموعه اى تشکیل مى دهند که با تعبیرات امام(علیه السلام) که به صیغه جمع از آنها یاد کرده کاملاً سازگار است. آنها که زمین از وجودشان خالى نیست، و گاه ظاهر و مشهور و زمانى خائف و مغمورند، آنان که اصالت معارف اسلامى و حجت هاى الهى و نشانه هاى روشن او را حفظ مى کنند و نسل به نسل به آیندگان منتقل مى سازند. آرى آنها هستند که علم را به حقیقت بصیرت دریافته و به حق الیقین رسیده اند، دنیا در نظرشان کوچک و روحشان به عالم اعلا مرتبط است و خلفاى الهى در زمین و داعیان به دین او هستند و عظمت مقامشان در حدى است که امام(علیه السلام) اشتیاق دیدارشان را دارد.این احتمال نیز هست که منظور امامان معصوم و اصحاب سر و خواص نزدیک آنها باشند; کسانى مانند: «سلمان»، «مقداد»، «ابوذر»، «مالک»، «عمار» و «جابر» که وجودشان در کنار امام معصوم و از پرتو آن روشن و نورافشان شده و آنان نیز به سهم خود گروه هایى را به دین خدا فرا مى خواندند و نمایندگان خدا در زمین بودند و «کمیل» خود، یکى از ایشان بود که شایسته شنیدن این کلمات و مخاطب به این خطاب نورانى شد و توانست آن را در دل تاریخ جاودانه سازد تا امروز در اختیار ما قرار گیرد.2. ابدال کیانند؟چنان که قبلاً اشاره شد ابن ابى الحدید در شرح این کلام نورانى تصریح مى کند که این کلام کاملاً بر عقیده شیعه امامیه منطبق است که آن را اشاره به امامان معصوم مى دانند. سپس مى افزاید: اما اصحاب ما آن را به ابدال تفسیر مى کنند که در روایات نبوى به آن اشاره شده است. به همین مناسبت لازم مى دانیم درباره عقیده ابدال که در کتب روایى اهل سنت و همچنین بعضى کتب شیعه آمده توضیحى داشته باشیم.اساس اعتقاد اهل سنت درباره ابدال بعضى از احادیث است که به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نسبت داده اند از جمله احمد حنبل در مسند خود از آن حضرت نقل مى کند که فرمود: «الأبْدالُ فی هذِهِ الاُْمَّةِ ثَلاثُونَ مِثلُ إبْراهیمِ خَلیلِ الرَّحْمانِ عَزَّوَجَلَّ کُلُّ ما ماتَ رَجُلٌ أبْدَلَ اللهُ تَعالى مَکانَهُ رِجالاً; ابدال در امت من سى نفرند که هر کدام همچون ابراهیم خلیل اند و هر زمان یکى از آنها از دنیا برود خدا فرد دیگرى را بدل او قرار مى دهد. (از اینجا وجه نام گذارى ابدال به این نام روشن مى شود)».(20)در مجمع الزوائد در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل مى کند آنها چهل نفرند که خدا به برکت آنها برکات زمین و آسمان را نصیب انسان ها مى کند.(21)سپس مى بینیم این روایت به دست «معاویه» مى افتد و او چنان آن را تحریف مى کند که هر خواننده اى گرفتار وحشت مى شود. ابن ابى الحدید تحت عنوان «احادیث مجعوله که در مذمت على(علیه السلام) ساخته اند» از معاویه چنین نقل مى کند که: «واقدى» مى نویسد: هنگامى که «معاویه» از عراق بعد از صلح با امام حسن(علیه السلام) به شام بازگشت خطبه اى خواند و گفت: اى مردم! رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) به من چنین فرمود: «إنَّکَ سَتَلِى الْخِلافَةَ مِنْ بَعْدی فَاخْتَرِ الاْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ فَإنَّ فیهَا الاْبْدالُ وَقَدِ اخْتَرْتُکُمْ فَالْعَنُوا أبا تُراب; به زودى تو خلافت را پس از من عهده دار مى شوى. سرزمین مقدس (شامات) را انتخاب کن چرا که ابدال در آنجا هستند و من شما را برگزیدم، بنابراین شما ابوتراب (نعوذ بالله على(علیه السلام)) را لعن کنید».(22)این حدیث به دست صوفیه افتاده و آنها گفته اند: دنیا هرگز خالى از ابدال نمى شود و آنها چهل نفرند و خالى از اوتاد نمى گردد و آنها هفت نفرند و از قطب تهى نمى ماند و او یک نفر است. هنگامى که قطب بمیرد یکى از آن هفت نفر به جاى او مى نشینند و یکى از چهل نفر از ابدال در سلک اوتاد قرار مى گیرند.(23)ابن ابى الحدید پس از نقل این سخن مى افزاید: اصحاب ما معتقدند که ابدال جماعتى از علما و مؤمنین آگاه به مسائل اسلامى اند و اگر اجماع امت حجت است به موجب سخن آنهاست و چون نمى توان آنان را شناخت اجماع همه علما معیار قرار داده شده در حالى که اصل، قول همان گروه است.(24)جالب این که در کتب اهل سنت آمده است که ابدال هرگز فرزندى از خود نمى آورند، هرچند هفتاد همسر انتخاب کنند و لذا بعضى از افراد را که فرزندى نداشتند جز ابدال شمردند(25); ولى این ویژگى چه سرى دارد بر هیچ کس روشن نیست.در روایات شیعه امامیه نیز به ابدال اشاره شده است; از جمله مرحوم علامه مجلسى در جلد 27 بحارالانوار در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) چنین نقل مى کند که راوى از آن حضرت پرسید: مردم (اشاره به جماعتى از اهل سنت است) چنین گمان مى کنند که در زمین ابدالى وجود دارد. این ابدال کیستند؟ امام(علیه السلام) فرمود: راست گفتند. ابدال همان اوصیا (و امامان معصوم) هستند که خداوند عزوجل آنها را بدل انبیا قرار داده است، هنگامى که انبیا را از این جهان برد و خاتم آنها را محمد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) قرار داد.مرحوم علامه مجلسى بعد از ذکر این حدیث مى گوید: ظاهر دعایى که جزء دعاى «ام داود» است و از امام صادق(علیه السلام) در نیمه رجب نقل شده که مى گوید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الاَْوْصِیَاءِ وَالسُّعَدَاءِ وَالشُّهَدَاءِ وَأَئِمَّةِ الْهُدَى اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الاَْبْدَالِ وَالاَْوْتَاد...» این است که ابدال غیر از امامان اهل بیت اند (زیرا نخست درود به آل محمد و ائمه هدى فرستاده شده و سپس درود به ابدال و اوتاد). ولى صریح نیست و ممکن است آن را حمل بر تأکید کرد.سپس مى افزاید: ممکن است مراد از این دعا اصحاب خاص ائمه باشند و به هر حال ظاهر خبر این است که آنچه را صوفیه اهل سنت افترا بسته اند (که آن را اشاره به اقطاب و سران صوفیه مى دانند) نفى مى کند.(26)در حدیثى که در کتاب مستدرک از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده نیز مى خوانیم: «هر کس در روز بیست و پنج بار به همه مردان و زنان مؤمن دعا کند خداوند کینه را از سینه او بیرون مى برد و او را جزء ابدال محسوب مى دارد».(27)از مجموع آنچه در بالا ذکر شد استفاده مى شود که اصل وجود ابدال در کلام رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و به دنبال آن در بعضى از کلمات ائمه اهل بیت(علیهم السلام) بوده است و اشاره به افراد با ایمان والا مقامى است که خداوند آنها را براى هدایت بندگانش در زمین قرار داده که در رأس همه آنها امام معصوم(علیه السلام) است. همان گونه که در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إنَّ أبْدالَ أُمَّتی لَنْ یَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالاْعْمالِ وَإنَّما دَخَلُوها بِرَحْمَةِ اللهِ وَسِخاوَةِ الاَْنْفُسِ وَسَلامَةِ الصَّدْرِ وَرَحْمَة لِجَمیعِ الْمُسْلِمینَ; ابدال امتم (تنها) با اعمالشان وارد بهشت نمى شوند، بلکه به رحمت خداوند و سخاوت نفس و سلامت دل و مهربانى و محبت به جمیع مسلمانان وارد بهشت مى شوند».(28)ولى بعداً هر گروهى این واژه را به نفع خود و بر طبق امیال و هوس هاى خویش تفسیر کرده; صوفیان به نفع خود، معاویه نیز به سود خویش آن را بر آنچه مایل بوده اند تطبیق داده اند.3. کمیل بن زیاد کیست؟نام «کمیل» در نزد همه شیعیان مشهور است و همگى او را از خواص و اصحاب سرّ امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى دانند و حدیث بالا نیز دلیل روشنى براى همین معناست که امام(علیه السلام) این کلمات نورانى را در فضایى خالى از اغیار در اختیار او گذارد و دستور داد آن را نگهدارى کند (تا به دیگران برساند). این کلام دستور العملى است براى همه پویندگان راه حق و سالکان الى الله و نمونه روشنى است از تعلمیات عالى اسلام. دعاى معروف «کمیل» نیز از پربارترین دعاهاست که عاشقان پروردگار پیوسته از آن بهره مند مى شوند.جالب این که بسیارى از بزرگان اهل سنت نیز وى را ستوده و اوصاف برجسته اى براى او ذکر کرده اند; ابن کثیر که از متعصبان اهل سنت است درباره او مى نویسد کمیل از اصحاب امیرمؤمنان، در صفین حاضر شد و مردى شجاع، زاهد و عابد بود که در سن صد سالگى به دست حجاج در سال هشتاد و دو به شهادت رسید.(29)از تعیین زمان وفات کمیل استفاده مى شود که وى مدتى از عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نیز درک کرده بود; ولى بعضى او را به هنگام شهادت هفتاد ساله ذکر کرده اند، از این رو او را از تابعین شمرده اند نه از صحابه.(30) خداوند کمیل را با اولیائش محشور و غریق رحمت خاصش کند. شرح بیشترى در باره حالات کمیل در ذیل نامه 61 از نامه هاى امیرمؤمنان(علیه السلام) آوردیم.(31)*****پی نوشت:(1). کافى، ج 1، ص 34، ح 2.(2). شرح اصول کافى، ملا صالح مازندرانى، ج 9، ص 181.(3). اعراف، آیه 179.(4). بقره، آیه 171.(5). کافى، ج 1، ص 188، ح 14.(6). فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 314.(7). نمل، آیه 80.(8). نهج البلاغه، حکمت 374.(9). غررالحکم، ص 47، ح 206 و ص 75، ح 1163.(10). همان، ح 213.(11). بحارالانوار، ج 3، ص 225، ح 15.(12). بحارالانوار، ج 2، ص 107، ح 5.(13). ص، آیه 24.(14). ر.ک: کافى، ج 1، ص 238، ح 297; بحارالانوار، ج 22، ص 461 ; کنزالعمال، ج 13، ص 114.(15). بحارالانوار، ج 22، ص 461.(16). بقره، آیه 30.(17). احزاب، آیه 46.(18). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 352.(19). بحارالانوار، ج 1، ص 194.(20). مسند احمد، ج 5، ص 322.(21). مجمع الزوائد، ج 10، ص 63.(22). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 72.(23). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 10، ص 96.(24). ر.ک: همان، ج 18، ص 351.(25). میزان الاعتدال، ذهبى، ج 1، ص 591.(26). بحارالانوار، ج 27، ص 48.(27). مستدرک، ج 5، ص 236.(28). کنزالعمّال، روایت 346001.(29). البدایة و النهایة، ج 9، ص 46.(30). الاصابة، ج 5، ص 486.(31). سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب صاحب کتاب مصادر مى گوید: این کلام حکمت آمیز را افراد مختلف با اختلاف عقیده اى که داشته اند نقل کرده اند تا آنجا که «ابن کثیر» در کتاب «البدایة و النهایة» در حوادث سنه 82 در شرح حالات «کمیل بن زیاد» نوشته است که «کمیل» روایت مشهورى از على بن ابى طالب دارد که آغازش این است «الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا» و آن روایتى طولانى است که جماعتى از حافظان معتبر حدیث آن را نقل کرده اند و در آن مواعظ و سخنان بسیار خوبى است. سپس صاحب مصادر نام دوازده نفر از کسانى که قبل از سیّد رضى و بعد از او این حدیث را نقل کرده اند با ذکر مدرک بیان مى کند (مصادرنهج البلاغه، ج4، ص 128و129). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان امام (ع) به كميل بن زياد نخعى -خدايش او را بيامرزد- است. كميل مى گويد امير مؤمنان (ع) دست مرا گرفت و به صحرا برد، هنگامى كه به خارج شهر رسيد، آهى كشيد، همانند آه كشيدن شخص غم رسيده، آن گاه فرمود.«يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ- إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا- فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ ...»:در اين بخش از سخنان امام (ع) نكته هايى است:نكته اول- امام (ع) زمينه سازى كرده و براى درك مطلب كميل را به اين عبارت خود: «انّ هذه القلوب... لك» توجه داده است.نكته دوم- مردم را به سه دسته تقسيم كرده است و جهت تقسيم آن است كه مردم يا عالمند و يا عالم نيستند. دسته دوم يا دانشجويند و يا در پى دانش نيستند. آن گاه هر قسمى از اقسام سه گانه را به صفتى وابسته ساخته است.دسته اول- عالم، را به صفت ربّانى -منسوب به پروردگار متعال، بر خلاف قاعده و بر غير قياس، نسبت به رب، ربانى- وصف نموده است، يعنى عالمى كه با پروردگارى خدا آشنا و عارف به خداى تعالى است، الف و نون را براى مبالغه در نسبت زياد كرده اند. خداوند مى فرمايد «كُونُوا رَبَّانِيِّينَ». بعضى گفته اند: از آن جهت به اين نام ناميده شده اند كه دانشهاى كوچك را پيش از علوم سطح بالا به دانش آموزان، تعليم مى دهند و نيز گفته شده است كه چون آنان علم را اصلاح مى كنند و از خطا و اشتباه مبرّا مى سازند.دسته دوم- دانشجو كه امام (ع) او را به صفت در راه نجات بودن وصف كرده است. چون علم وسيله نجات و رستگارى در عالم آخرت است و دانشجو در راه تحصيل علم، در حقيقت در راه نجات حركت مى كند تا به وسيله دانش بدان هدف نهايى برسد.دسته سوم- عوام و ساده لوحانند كه امام (ع) آنان را با چند صفت تعريف كرده است:1-  كلمه همج، مگس خرد را به جهت حقارت و بى ارزشى براى آنان استعاره آورده است.2-  آنان را به ساده لوح بودن و تازه كارى، معرفى كرده است. زيرا اين دو صفت ممكن است از نادانى سرچشمه گرفته باشد.3-  پيرو هر صدايى بودن، به ملاحظه شباهت داشتن به گوسفندان در غفلت و نادانى.4-  با اين توصيف كه آنان با هر بادى روانند، از ناتوانى ايشان در ثبات و پايبندى به يك مذهب و مرام كنايه آورده است.5-  آنان از پرتو دانش روشنى نمى گيرند، يعنى ايشان در تاريكى جهل به سر مى برند.6-  و آنان به پايه استوارى پناه نجسته اند، پايه استوار، كنايه از عقايد بر حق و يا دليل و برهانى است كه در دفع گرفتاريهاى آخرت بشود بر آنها تكيه كرد.نكته سوّم- در ستايش دانش و برترى آن بر ثروت از چند جهت:1-  دانش صاحب خود را از گرفتاريهاى دنيا و آخرت نگهدارى مى كند، امّا مال را صاحبش حفظ مى كند، و امتياز روشنى در فضيلت و منفعت است بين آنچه پاسدار صاحب خود باشد و بين آنچه به پاسدارى صاحبش نيازمند است.2-  دانش با خرج و صرف و فايده رساندن به علاقمندانش فزونى مى يابد و رشد مى كند، چون عالم، خود نيز ضمن تعليم و مذاكره، متذكّر شده و فراموش نمى كند، و آنچه را نمى داند استنباط مى كند، امّا مال با خرج و صرف و انفاق به ديگران كاهش مى يابد.3-  بخشش مال يعنى نيكى كردن به وسيله مال و دارايى با از بين رفتن ثروت از بين مى رود اما احسان به علم به خاطر بقاى علم، باقى و جاويد است. صنيع بر وزن فعيل به معنى مفعول است.4-  آشنايى با دانش، خود ديانت است. يعنى تحصيل دانش خود روش ديندارى است. و قبلا هم روشن شد كه علم اصل و ريشه ديانت است.5-  انسان به وسيله علم در زندگى دنيا مردم را تحت فرمان آورده و نام نيك پس از مرگ را كسب مى كند كه اين دو از جمله فضايل خارجى علمند.6-  حاكم بودن دانش، نسبت به ثروت، و مغلوب و محكوم بودن ثروت نسبت به آن، يعنى دخل و تصرّف علم در راه به دست آوردن مال و انفاق آن، تنها مطابق علم و آگاهى به راههاى كسب و مصرف مال وابسته است.7-  از دلايل برترى علم بر ثروت آن است كه اندوخته كنندگان ثروت در آخرت در هلاكتند و در دنيا نيز مغلوب و محكومند، گر چه بر زنده بودن آنان گواهى دهند. چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ». اما دانشمندان هميشه زنده اند، هر چند كه بدنهاى آنها از دنيا مى رود. اما سيمايشان در دلها زنده و ماندنى است.نكته چهارم- امام (ع) پس از اين كه كمال فضيلت علم را ثابت كرد به دانش وافرى كه در سينه مبارك اوست اشاره مى فرمايد و اين كه مانع اظهار آن نيافتن كسى است كه قابليت حمل آن را داشته باشد. ها، براى تنبيه، و جواب او محذوف است و تقدير: «لأظهرته» (يعنى اگر فرد مستعدى بود من آن را ظاهر مى كردم)نكته پنجم- امام (ع) در صدد آن برآمده كه ثابت كند كسانى داراى علم يافت مى شوند، اما توجه داده است كه آنان صلاحيت حمل دانشى را كه نزد آن بزرگوار است ندارند، و به چهار دسته از آن افراد اشاره فرموده است و جهت تقسيم به اين اقسام آن است كه مردم غير اهل دانش يا طالب دانش اند و يا طالب نيستند، و طالبان دانش هم يا توانايى استدلال در دين را دارند يا ندارند، امّا آنان كه طالب دانش نيستند به چيزهاى ديگر سرگرمند و سرگرمى آنها يا به سبب فرو رفتن در لذات و اطاعت بى چون و چرا از شهوات است و يا به سبب دلبستگى به جمع آورى ثروت و اندوختن مال مى باشد.اما دسته اول: شامل همان انسان ناپاكى است كه داراى صفت فرومايگى است و به همين اشاره فرموده است، در عبارت: «بلى اصيب لقنا»، يعنى آرى مى يابم تيز فهم نامطمئن را... و به دلايل شايستگى نداشتن چنان كسى براى فراگيرى دانش به قرار زير اشاره فرموده است:1-  او مورد اطمينان نيست، يعنى آمادگى دارد كه دانش را به نااهلش منتقل كند و آن را در جاى نامناسب به كار برد، و ضمير در عليه به علم برمى گردد.2-  او ابزار دين، يعنى دانش را براى دنيا به كار مى بندد، مانند كسى كه علم را وسيله كسب قرار مى دهد، و با نعمتهاى الهى، يعنى علم و دانش بر بندگان خدا برترى مى جويد، مانند آن كه به آنها فخر فروشى و بر آنها سيطره جويى مى كند، و با حجتهاى خدا، و آنچه كه مى داند، در برابر اولياى خدا مى ايستد و حق را با باطل آميخته مى سازد.امّا دسته دوم از كسانى كه شايستگى فراگرفتن دانش را ندارند، اشخاصى اند كه پيرو ديگرانند و به اين گروه اشاره فرموده است در عبارت: «و منقادا... شبهة»، و منقادا عطف بر «لقنا» است، و مقصود امام (ع) از انقياد به حق، باور داشتن و تسليم شدن به نحو اجمال است. و با دو دليل بر ناشايستگى اينان اشاره نموده است:1-  نداشتن آگاهى نسبت به همه جوانب و جزئيات دانش.2-  آتش شكّ و ترديد، در دلش با اوّلين شبهه اى كه روبرو مى شود، شعله مى كشد، و اين، به دليل ناآگاهى، و ثابت نشدن ايمان در باطن او، با دليل و برهان روشن است.عبارت: «لا ذا و لا ذاك» يعنى از حاملان دانش، نه اين دسته شايستگى دارند و نه آن دسته.امّا دسته سوّم، افرادى هستند كه با عبارت: «أو منهوما... للشّهوة» يعنى: غرق در شهوت و...) اشاره فرموده است.دسته چهارم، آن گروهى است كه با جمله: «او مغرما بالجمع و الادّخار يا شيفته جمع آورى و اندوختن ثروتند» اشاره فرموده و به دنبال آن، امام (ع) با دو ويژگى از آنان نكوهش كرده است:1-  اين دو گروه هرگز از پاسداران دين نيستند، يعنى: هيچ دلبستگى به دين و دينداران ندارند.2-  نزديكترين چيزى كه به اينان شباهت دارد، چهارپاى علفخواره است به جهت ناآگاهيشان از دين و نتيجه آن در آخرت. و اين سخن امام: كذلك، يعنى با فراهم شدن چنين شرايطى كه يا كسى نيست كه شايستگى حمل دانش را داشته باشد، و يا كسانى هستند كه شايستگى ندارند، زمان نابودى دانش با نابودى حاملان واقعى دانش فرا مى رسد، زيرا تشبيه (كذلك) اين حالات را مى رساند. و مقصود امام (ع) از حامل دانش، خود او، و كسانى اند كه در آن روزگار اميد مى رفت از شايستگان باشند.آن گاه امام (ع) خواسته است تا به وسيله اين عبارت: «اللّهم بلى» (بار خدايا، آرى) مطالب گذشته را جبران كند. زمين خالى نيست از كسى كه دين خدا را با حجّت و دليل نگه دارد، يا آن شخص آشكار است و يا پنهان و بيمناك در بين مردم. و مقصود از آشكار، آن كسى است كه از اولياى خدا و جانشينانشان در نقطه اى از زمين، شايد قادر بر اظهار علم و عمل بدان، بوده باشند، و مقصود از خائف و بيمناك، كسى است كه چنان توانايى را ندارد.شيعه معتقد است كه اين سخن تصريحى است از طرف آن بزرگوار، بر لزوم امامت ميان مردم در تمام زمانها تا وقتى كه تكليفى وجود دارد، و امام با حجّت و برهان الهى بر امور مردم رسيدگى مى كند و بر طبق حكمت الهى وجود او ضرورت دارد. امام يا آشكار و شناخته شده است مانند آنانى كه با نيكوكارى درگذشتند و به ملأ اعلى پيوستند -از يازده فرزندان امام على (ع)- و يا بيمناك و پنهان از انظار است، چون دشمنان زيادى دارد، و دوستان مخلصش اندك اند، همچون حجّت منتظر (ع) تا اين كه پس از پيامبران، مردم بر خدا حجّتى و عذرى نداشته باشند.جمله: «و كم ذا» اظهار ناراحتى از طول مدّت غيبت صاحب الامر و بيزارى از ادامه دولت دشمنان اوست.و عبارت: «اين...» هم اظهار اندك بودن شمار امامان دين است و بدان جهت توجّه داده است با اين عبارت: آنان به خدا قسم از نظر شمار اندك اند و در بيان ستايش از آنها ويژگيهايى را يادآور شده است:1-  از نظر شمار اندك و از جهت مرتبه و مقام در نزد خدا بزرگند.2-  به وسيله آنان خداوند حجتها و دليلهاى روشنش را كه در دين موجود است، حفظ مى كند تا به امثال ايشان باز دهد و پس از آنها در دلهاى نظاير ايشان كشت كند.3-  علم و دانش و بصيرت و بينش يكباره رو به ايشان مى آورد، يعنى يكباره روآورده و يكجا وارد عقل و انديشه آنان مى گردد، زيرا علوم ايشان اكتسابى نيست.بعضى گفته اند، اين مطلب از باب مقلوب و به عكس است، يعنى عقول آنان يكباره بر حقيقت دانش روى مى آورد.4-  آنان با روح ايمان و يقين، آن را به كار بسته اند، يعنى لذت دانش را دريافته اند.5-  سختى ناز و نعمت پرورده ها را سهل انگاشته اند، يعنى امور دشوارى مانند خوراك ناگوار، و بستر و لباس خشن، و ايستادگى و پايدارى در روزه دارى و بيدار خوابى و اينها در برابر لذت يقين و شيرينى عرفان كه آنان دريافته بودند برايشان سهل و آسان بود.6-  بر آنچه نادانان از آن مى ترسيدند، ايشان دل بستند. يعنى به آن حالاتى كه ياد كرديم، آنان انس و الفت گرفته بودند، زيرا نادان به دليل ناآگاهى از نتيجه آنها، فاصله مى گيرد و از اهل آنها مى ترسد و كناره گيرى مى كند.7-  آنان در دنيا با بدنهايشان زندگى مى كنند، اما روانشان آويخته به جايگاه والايى است و شيفته مشاهدات خود از جمال حضرت حق و همراهى با ساكنان عالم بالا و فرشتگان مى باشند.و چون آنان را با ويژگيهاى ياد شده معرّفى كرد، در مقام ستايش ايشان نيز به اين مطلب اشاره فرمود كه اينان به دليل داشتن اين ويژگيها، جانشينان خدا در زمين و داعيان به دين خدايند. آن گاه، آه آه گفت و حسرت برد بر شوق ديدارشان. آه كلمه اى است براى اظهار درد. اصل آن أوه بوده است. و اين بخش از سخنان امام (ع) از فصيحترين عباراتى است كه از آن بزرگوار نقل كرده اند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 218 التاسعة و الثلاثون بعد المائة من حكمه عليه السّلام:(139) و قال عليه السّلام لكميل بن زياد النخعي رحمه اللَّه، قال كميل بن زياد: أخذ بيدي أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فأخرجني إلى الجبان فلمّا أصحر تنفّس الصعداء، ثمّ قال:يا كميل إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها، فاحفظ عنّي ما أقول لك: النّاس ثلاثة: فعالم ربّانيّ، و متعلّم على سبيل نجاة، و همج رعاع أتباع كلّ ناعق يميلون مع كلّ ريح، و لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق. يا كميل، العلم خير من المال، العلم يحرسك، و أنت تحرس المال، و المال تنقصه النّفقة، و العلم يزكو على الإنفاق، و صنيع المال يزول بزواله. يا كميل، العلم دين يدان به، به يكسب الإنسان الطّاعة في حياته، و جميل الاحدوثة بعد وفاته، و العلم حاكم و المال محكوم عليه. يا كميل، هلك خزّان الأموال و هم أحياء و العلماء باقون ما بقى الدّهر، أعيانهم مفقودة، و أمثالهم في القلوب موجودة، ها إنّ ههنا لعلما جمّا- و أشار بيده إلى صدره- لو أصبت له حملة، بلى أصيب [أصبت ] لقنا غير مأمون عليه مستعملا آلة الدّين للدّنيا، و مستظهرا بنعم اللَّه على عباده، و بحججه على أوليائه، أو منقادا لحملة الحقّ لا بصيرة له في أحنائه، ينقدح الشّك في قلبه لأوّل عارض من شبهة ألا لا ذا و لا ذاك، أو منهوما باللّذّة سلس القياد للشّهوة، أو مغرما بالجمع و الإدّخار، ليسا من رعاة الدّين في شيء، أقرب شيء شبها بهما الأنعام السّائمة، كذلك يموت العلم بموت حامليه. اللّهمّ بلى، لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة: إمّا ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا، لئلّا تبطل حجج اللَّه و بيّناته، و كم ذا و أين اولئك؟أولئك- و اللَّه- الأقلّون عددا، و الأعظمون [عند اللَّه ] قدرا، يحفظ اللَّه بهم حججه و بيّناته حتّى يودعوها نظراءهم، و يزرعوها في قلوب أشباههم، هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدّنيا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ [لملإ] الأعلى، أولئك خلفاء اللَّه في أرضه، و الدّعاة إلى دينه، آه آه شوقا إلى رؤيتهم، انصرف يا كميل إذا شئت. (77764- 77431) اللغة:(وعيت) العلم إذا حفظته، و الوعاء بالفتح و قد يضمّ و الأوعاء بالهمز واحد الأوعية و هو الظرف (الجبان) الصحراء، (الصعداء): نوع من التنفّس يصعده المتلهّف و الحزين (الهمج) ذباب صغيرة كالبعوض (الرعاع) كسحاب العوام و السفلة و أمثالهم الواحد رعاعة. (اللّقن): سريع الفهم (الأحناء): الجوانب (المنهوم باللّذة) الحريص منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 219 عليها (المغرم بالجمع): شديد المحبّة له، (هجم): دخل بغتة (استلان) الشيء وجده ليّنا (استوعر) المكان أو الطريق: وجده وعرا.الاعراب:تنفّس الصعداء: الصعداء مفعول مطلق نوعي، أتباع كلّ ناعق، خبر بعد خبر، و جملة يميلون، صفة، ما بقي الدّهر: لفظة ما، مصدريّة زمانية، ها، حرف تنبيه، ههنا، ظرف مستقرّ خبر إنّ قدّم على اسمها.لو أصبت: جملة شرطية جوابها محذوف، و لو بمعني إن، لا ذا و لا ذاك:لا نافية بمعنى ليس، و ذا اسمها، و خبرها محذوف أي لاذا من حملة العلم الأحقاء و لا ذاك و هما المذكوران بعد اصيب.أو منهوما عطف على لقنا، الأقلّون عددا: خبر لمبتدأ محذوف أي هم الأقلّون آه، من أسماء الأصوات مبنية و لا محلّ لها من الاعراب كفواتح السور، شوقا مفعول مطلق لفعل محذوف أى اشتاق شوقا.المعنى:كميل بن زياد من خواص عليّ عليه السّلام و من أصحاب سرّه لم يعرف كما هو حاله و لم ينتشر عنه ترجمة تليق بها فصار سرّا في سرّ.قال في الرجال الكبير: كميل بن زياد النخعي من خواصّهما، من أصحاب أمير المؤمنين من اليمن كميل بن زياد النخعي كذا في- صه- نقلا عنه، و علّق عليه الوحيد البهبهاني في حاشيته: كميل هذا هو المنسوب إليه الدّعاء المشهور، قتله الحجاج و كان أمير المؤمنين قد أخبره بأنّه سيقتله، و هو من أعاظم خواصّه- إلى أن قال:و في النهج ما يدلّ على أنّه كان من ولاته على بعض نواحي العراق، انتهى.و معرّف مقام كميل دعاؤه المعروف الّذي سار و طار إلى جميع الأقطار و هو ذكر الأخيار في ليالي الجمعة بالاعلان و الاسرار، و حديثه المشهور في بيان النفس و أصنافه، ذكره الشيخ البهائي قدّس سرّه في كشكوله، و حديثه في السئوال عن الحقيقة و هو من غرائب الحديث، و لم أجد له سندا و إن كان متنه عاليا و من الأسرار الدقيقة في مراتب العرفان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 220 و مصاحبته هذا مع عليّ عليه السّلام، و هو مشهور مستفيض بين الفريقين يقطع بصحته عنه عليه السّلام و يستفاد منه مقام شامخ لكميل، حيث إنّه عليه السّلام بنى مكتبا خاصّا به في هذا الحديث، و قد ابتكر عليّ عليه السّلام بناء المكاتب في الامّة الإسلامية و شرع في درس شتّى العلوم من أدب و عرفان و فقه و تفسير و غيرها، فالطرق العلميّة الاسلاميّة كلّها ينتهي إليه باذعان من الموافق و المخالف، فله مكتب عامّ في مسجد الكوفة يعلّم النّاس من أيّ مذهب و مسلك من صديق و عدوّ.و له مكتب خاصّ بشيعته و معتقديه و أحبّائه و معتمديه، يشرح لهم فيها المعارف الحقّة و الاصول المحقّة لمذهب الاماميّة.و هذا مكتب بناه لكميل بن زياد، مكتب خاص في خلوة عن الأجانب و ضوضاء العامّة.مكتب صحراوي تحت ظلّ السماء الصافية و على الأرض الطبيعية الخالية عن كلّ صنعة و فنّ بشرية، فلا تجد فيها إلّا الحقّ و الحقيقة، و صفحات كتاب الكون و الطبيعة المؤلّف بيد القدرة الالهيّة.مكتب مشائي المظهر يمثّل سيرة أرسطا طاليس في تعليماته العالية لخواصّ تلاميذه.مكتب إشراقي المخبر يمثّل سيرة أفلاطون في الكشف عن الحقائق عند زوايا الاعتزال عن الخلائق.مكتب تربوي أخلاقي يوسم بالرّفض و السقوط أكثر طلّاب العلم و أصحاب الدعاوي الطنانة الفارغة، و يشير إلى ما حكى عن فيثاغورث من أنّه أسّس مكتبا أخلاقيا لطلاب العلم مقسوما على صفوف معينة: صفّ للتربية بالحلم و صفّ للتربية بالعفّة إلى أن يصل الطالب بعد الفوز في هذه الصفوف إلى صفّ يعرض عليه أن يموت فيكفن و يجعل في تابوت و يدفن في سرداب إلى حين ما، و هو الامتحان النهائي فان فاز في هذا الامتحان يدخل على الاستاذ فيثاغورث في قاعة كتب أسرار علمه على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 221 جدرانه فيقول: يا ولد الان طاب لك الاستفادة من هذه السطور العلميّة و الأسرار العرفانيّة.و لم يذكر في الحديث أنّ إخراج كميل إلى الجبان كان تحت ستار اللّيل و لكن يظهر من التأمّل في تحصيل هذه الخلوة الروحانيّة أنّه كانت في اللّيل، فتدبّر.و يا ليت ارّخت هذه المصاحبة و أنّها كانت قبل حرب صفّين أو بعدها، و إن كان يستشمّ من تنفّسه الصّعداء و التجائه إلى الصحراء أنها كانت بعد حرب صفين و ظهور فتنة الخوارج و خذلان أهل الكوفة، فقد تشتعل من خلاله لو عات قلبه الشريف الأسيف.و يظهر أنّ كميل جاهد في سبيل عقيدته و إيمانه حتّى قتل شهيدا، و مثل في حياته حياة الأحرار المناضلين- إنّ الحياة عقيدة و جهاد-.و قام عليه السّلام في هذه الخلوة مقام استاذ اجتماعي خبير بروحيّة الامّة و حلّلها تحليلا دقيقا، و حصرها في ثلاث:العالم الرباني الّذي كلّمه اللَّه من وراء حجاب، أو يوحى إليه بكتاب، أو يرسل رسولا إليه، و من قام مقامه من الأوصياء الّذين تلقّوا علمهم عن الأنبياء تلقينا و قذفا في القلوب.و المتعلّم من هؤلاء الأنبياء و الأوصياء على صحيح الرواية و طريق النجاة.و العامّة العمياء يدورون كالذّبان هنا و هنا و يميلون مع كلّ ريح و يركضون وراء كلّ ناعق، قلوبهم مظلمة و هم على حيرة و شكّ في حياتهم.ثمّ توجّه إلى مفاضلة دقيقة بين العلم و المال، و أتى بما لا مزيد عليه ترغيبا على طلب العلم، و تزهيدا عن جمع المال و الادّخار.ثمّ شرع في تنظيم برنامج أخلاقي لطلّاب العلم، و أسقط منهم أربعة أصناف رفضهم باتا و أخرجهم من مكتبه الرّوحاني:1- اللّقن الغير المأمون عليه، و هو المنافق الّذي لا إيمان له بما يتعلّمه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 222 و كان علمه على لسانه لا يتجاوزه إلى قلبه، و غرضه من كسب العلم طلب الدّنيا و التسلّط على العباد بتصدّى المناصب العالية و الرتب الحكومية كأمثال طلحة و الزبير و معاوية في عصره، و هم الأكثرون الذين تشكلوا في جبهة الجمل و صفين تجاه أمير المؤمنين، و فرّقوا ملّة الاسلام تفريقا، و احتجّوا بما تعلّموه على عليّ عليه السّلام و خدعوا العامّة الهمج و جرّوهم إلى نعيقهم.2- المنقاد، المعتقد الأحمق الّذي لا بصيرة له في تطبيق العلم على الحوادث فينقدح الشكّ في قلبه بتجدّد الحوادث الّتي لا يستأنسها، و هم الخوارج الّذين ثاروا عليه بعد قضية الحكمين، و هم جلّ أصحابه المجتهدون العبّاد، قوّام الليل الصائمون في النهار، و لكن المبتلون بنحو من الحمق ظهر فيما ارتكبوه بعد ظهورهم نشير إلى شطر منها:الالف- بعد مفارقتهم عنه عليه السّلام كانوا يقتلون المسلمين و يغنمون أموالهم على عادة الغزو و الغارة الّتي اعتادوها في الجاهليّة، فانّ أكثرهم من بدو نجد.ب- يحاكمون اسراءهم و من يلقونه بالسؤال عن عليّ عليه السلام أ كافر أم مسلم؟ فلو قال المسئول عنه: إنّه كافر رحّبوا به و صافحوه و أدخلوه معهم، و لو قال: إنه مسلم كفّروه و قتلوه فورا، و هل هذا إلّا حمق واضح.ج- دخلوا نخيلة في ضواحي النهروان فأخذ أحدهم تمرة ضئيلة أسقطته الريح من النخلة و أراد أن يأكلها فنهروه بحجّة أنّه مال غير مأذون عليه، و لقوا عبد اللَّه بن خباب بن الأرت ابن صحابي كبير مع زوجته الحبلى فقتلوه، و قتلوا زوجته الحبلى و هل هذا إلّا الحمق.و الحمق خفّة و نقصان في التعقّل عبّر عنه عليه السّلام بعدم البصيرة في جوانب العلم و عدم القدرة على تحليل القضايا، و لا ينافي كون صاحبه عالما و مجتهدا و مرجعا و مقلّدا، فانّ أكثر الخوارج أفاضل العلماء المجتهدين الّذين أخذوا العلم عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و عن عليّ عليه السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 223 و العجب من ابن ميثم رحمه اللَّه حيث حمل كلامه في الصنف الثاني من طلّاب العلم على العوام المقلّدين فقال: و أمّا الثاني ممن لا يصلح لحمله فهو المقلّد- إلخ.3- من غلب عليه الشهوة و خصوصا الجنسية منها بحيث تجرّه إلى مناظرها و محالها، و لا يقدر أن يمنع شهوته، فصار سلس القياد له كبعير يمشى وراء من يجرّه و لو كانت فارة البرّ، كأمثال مغيرة بن شعبة، فانهم مقهورون لشهواتهم، و لا يؤثّر علمهم في ردعهم عنها.و قد ثبت في كتب التاريخ أنه بعد أن صار عاملا لعمر على الكوفة في سنين شيبته لم يملك نفسه أن فجر بامّ جميل ذات البعل على منظر جمع من الصّحابة، و رفع إلى محكمة برئاسة عمر نفسه، و نجاه زياد بن أبيه أحد الشهود باشارة من عمر رئيس المحكمة، من أراد التفصيل فليرجع إلى التاريخ.4- الطالب للعلم، و لكن المغرم بالجمع و الادّخاد للأموال، فهو طالب الدّينار و الدرهم، و قد غلب عليه حبّ الصفراء و البيضاء حتّى أنساه ما وراه و توجّه إلى أنّ هذه الأوصاف على سبيل منع الخلوّ فربما يجتمع في طالب أكثر من واحدة منها.و لمّا كانت نتيجة هذا التحليل الدقيق الاجتماعي من روحيّة الناس عموما و من أصناف طلّاب العلم الّذين يرجى أن يهتدى بهم هؤلاء الرعاع خصوصا منفيّة و موجبة لليأس لقلّة العلماء الربانيّين و المتعلّمين على سبيل النجاة فيخاف من اندراس الحقّ و محو العلم بموت حامليه بوجه مطلق.استدرك في آخر كلامه بما أثبت بقاء العلم و العالم و دوام الحقّ و المعالم و لو في فئة قليلة حتّى يظهر الحجّة القائم عجّل اللَّه فرجه و تظهر حقيقة الإسلام على الدّين كلّه و لو كره المشركون.فقال عليه السّلام: اللّهمّ بلى لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة، و صرّح بأنهم الأقلّون عددا، و الأعظمون أجرا و قدرا، بهم يحفظ اللَّه حججه و بيناته حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 224 يودعوها نظراءهم، ثمّ وصفهم بما وصفهم من العلم و اليقين، و قرّر صريحا ما عليه الاماميّة في أمر الدّين.و العجب من الشارح المعتزلي الظاهر من كلامه القطع بصدور هذا الحديث من فم أمير المؤمنين فقال في شرح قوله عليه السّلام  (بلى لا تخلو الأرض من قائم للّه تعالى بحجّة) «ص 351- ج 18»: و هذا يكاد يكون تصريحا بمذهب الاماميّة، إلّا أنّ أصحابنا يحملونه على أنّ المراد به الأبدال الّذين وردت الأخبار النبويّة عنهم- إلخ.فيا ليت خلص نفسه من حبالة كيد كاد، و اعترف بهذا الحقّ الصريح، و ضرب أخبار الأبدال الموضوعة على الجدار، و فارق هؤلاء الأصحاب الضالّين الحائرين و لحق بأصحاب الحقّ و اليقين.الترجمة:براى كميل بن زياد نخعى فرموده:كميل گويد. أمير المؤمنين دستم را گرفت- خوشا بحالش- و مرا به بيابان كشيد و چون بفضاى صحرا رسيد آهى عميق از دل برآورد و سپس فرمود:اى كميل اين دلها خزانه هائى براى دانشند، بهترين دل آنست كه دانشگيرتر باشد، آنچه بتو مى گويم از من بخاطر خود بسپار:مردم سه دسته اند: عالم ربانى، و آموزنده در راه نجات و حق، و مردم عوام مگس منش كه پيرو هر بانك خرانه اند، هر بادى بوزد آنها را بسوى خود كشد پرتو دانش بر آنها نتابيده و بستون پايدار تكيه ندارند.اى كميل دانش به از دارائى است، دانش تو را پاسبانست و تو بايد پاسبان دارائى باشى، مال و دارائي با خرج كردن كاهش يابد ولى دانش بوسيله صرف آن بيفزايد، آنكه ساخته مال است با زوال مال از ميان مى رود.اى كميل دانش تنها كيش بشر است و بايد بدان پاى بند بود، بوسيله آن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 225 هر انسانى در دوران زندگانى خود شيوه فرمانبرى بدست آرد، و براى پس از مردنش ذكر خيرى بجا گذارد، دانش حكمفرما است ولى مال فرمانگذار است.اى كميل، گنجداران اموال و ثروت نابود شدند و دانشمندان زنده اند دانشمندان تا روزگار بر جاست پايدارند اشخاصشان ناپديدند ولى نمونه هاى عالى آنان در دلها موجودند، بخود باش راستى كه در اينجا «با دستش به سينه مباركش اشارت كرد» دانش انبوه و ژرفي است كاش حاملانى براى آن بدست مى آوردم، آرى شاگرداني در دست دارم ولى:یکي زودآموز طوطى صنعتى است كه مورد اطمينان نيست، دين را أبزار دنيا مى سازد و بنعمت قدرت دانش بر بندگان خدا مى ستازد، و از آن شمشيرى بر عليه اولياء خدا مى سازد.و ديگرى كه منقاد و مطيع پيشوايان بر حق است ولى بجوانب دانش بينا نيست و قدرت تحليل و تجزيه آن را ندارد آغاز يك شبهه او را مى لرزاند و بشك مى اندازد و از راه مى برد، نه اين بدرد من مى خورد و نه آن سومي آزمند و حريص بر لذّتهاى دنيا است، و مهارش بدست شهوت و دلخواه بيجا است.و چهارمى پول پرست و شيفته اندوختن زر و سيم و دنبال پس انداز است، اين دو هم بهيچ وجه دين نگهدار نيستند مانندترين چيزى بدانها همان چهارپايان چرنده اند، چنين است كه دانش با مرگ دانشمند مدفون مى شود.بار خدايا آرى با اين حال زمين از كسى كه قيم حجت إلهى است تهى نماند كه مقتضيات زمان ظاهر و مشهور باشد و يا اين كه از نظر سوء پذيرش مردم ترسناك و در پس پرده نهان گردد، براى اين كه حجتها و بيّنات خدا از ميان نروند، اينان چندند؟ و در كجايند؟ بخدا سوگند كه شمارى بس اندك و مقامي بس بزرگ دارند بوسيله آنان خداوند حجتها و نشانه هاى خود را نگه دارد تا آنها را بهمگنان خود بسپارند و بذر دانش حق را در دلهاى همگنان خود بكارند- وصف آنان چنين است- 1- امواج دانش آنها را تا ژرف بينش و درك حقايق آفرينش بكشاند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 226 2- جان يقين و ايمان بحقائق را با دل پاك خود لمس كنند.3- آنچه را خوشگذرانهاى هوسباز سخت و ناهموار شمارند، دلنشين و هنجار دانند.4- بدانچه نادانان كور دل از آن در هراسند، انس و الفت دارند.5- با تنهاى خاكي خود همراه دنيا هستند و جانهايشان باسايشگاه بلند قدس آويخته است. آنانند جانشينان خدا در روى زمينش و داعيان بر حق دينش آه و افسوس چه اندازه شوق ديدارشان را بر دل دارم.كميل آن يار صاحب سرّ حيدر         نسب دار از نخع بر همكنان سر       بگفت از حال خود اين داستان را         ستايش گر امير مؤمنان را       كه دست من گرفت و برد صحرا         ز آهش خيمه گاهى كرد برپا       در آن صحراى خلوت عقده بگشود         ز در معرفت صحرا بر اندود       بگفتا اى كميل از حال دلها         بگويم با تو اسرارى مهنّا       همه دلها خزينه ى علم و دانش          هر آن دل بيش گيرد پرستايش        بخاطر در سپار آنچه ات بگويم          كه من اين راه را بهر تو پويم        همه مردم سه دسته، بيش و كم نيست          در اين تقسيم بر آنها ستم نيست        يكى خود عالم ربّاني آمد         يكى شاگرد وى كو ناجى آمد       سوم آن توده نادان حيران          مگس مانند در هر سوى پرّان        طرفداران هر بانك خرانه          برد هر بادشان هر سوى لانه        نتابيده بر آنها نور دانش          نباشد تكيه گاهيشان ز بينش        كميلا علم حق بهتر ز مال است          دليلش صاف چون آب زلال است        كند علمت تو را خود پاسبانى          ولى بر مال تو چون پاسبانى        هزينه كاهد از هر مال و دانش          ز آموزش بخود آرد فزايش        هر آنچه ساخته از مال باشد         چه رفت از كف همه پامال باشد       كميلا علم كيش حق انسان          كه انسان زان دهد انجام فرمان      منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 227 چه عالم زنده شد فرمانگزار است          چه ميرد ذكر خيرش در شمار است        بهر جا علم حاكم بر جهانست          و ليكن مال محكوم كسان است        كميلا مالداران مرده باشند         اگر چه زنده و اندر تلاشند       ولى مردان دانش زنده هستند         بدوران تا بود پاينده هستند       اگر اشخاص آنها ناپديدند         مثلهاشان بدلها آرميدند       هلا در سينه ام علمى است انبوه          كه سنگينى كند بر آن چنان كوه        چه خوش بود ار كه دانشجوى لائق          بدست آورد مى در اين خلائق        بلى باشند اندر پيش دستم          كسانى بس ولى طرفي نبستم        يكى طوطي صفت آموزد از من          ولى ايمن نه از نيرنگ و از فن        نمايد علم دين ابزار دنيا         كند گردن كشيء بر پير و برنا       از آن حجت بدست آرد چه روباه          بضد أولياء اللَّه، صد آه        يكى منقاد حق باشد و ليكن          ندارد هوش و بينائي بهر فن        ز هر پيشامدى در شبهه افتد         ز شك و ريب فتنه از ره افتد       نه اين را دوست مى دارم نه آنرا         بدور انداز بهمان و فلان را       سوم شاگرد من لذت پرست است          اسير شهوت و بيقيد و مست است        چهارم در پى جمع و پس انداز         ز بهر دين نباشند اين دو سرباز       همانندند حيوان چرا را         كه بايد برد آنها را بصحرا       چنين باشد كه دانش رفته از دست          چه دانشمند مرد و رخت بر بست        خداوندا تو مى دانى بحالي          زمين از حجت حق نيست خالي        چه ظاهر باشد و مشهور و منظور         چه از بيم و هراس خلق مستور       براى آنكه حجّتهاى سبحان          نماند باطل و بيهوده برهان        چه قدرند و كجا اين راد مردان          كه عالم جسم و اينان اندر آن جان        بذات حق كه اينان كم شمارند         اگر چه قدر و رتبت بيش دارند       نگهبانان حجّتهاى حقّند         امين بينات و رتق و فتقند     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 228 چه دور خدمت آنان سرآيد         براى همكنانشان نوبت آيد       كه بسپارند اسرار امامت          بهمكاران خود نوبت بنوبت        ز دانش بر بصيرت يورش آرند         بدل روح يقين در گردش آرند       پسندند آنچه مترفهاى بدكيش          از آن هستند اندر بيم و تشويش        بيارامند با روحى خرامان          از آنچه مى هراسد مرد نادان        در اين دنيا است تنهاشان و ليكن          بعرش آويخته جانهاى روشن        خدا را در زمين وى خليفه          دعات ملت پاك حنيفه        دريغا از فراق روى آنان          بديدار همه مشتاقم از جان        كميلا باز گرد اكنون دگر بس          اگر خواهي كه برگردى تو واپس      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص361 و من كلام له عليه السّلام لكميل بن زياد النخعى: قال كميل بن زياد: اخذ بيدى امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام فاخرجنى الى الجبان، فلما اصحر تنفس الصعداء ثم قال: يا كميل بن زياد، انّ هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها، فاحفظ عنى ما اقول لك. الناس ثلاث: فعالم ربانى، و متعلم على سبيل نجاة، و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح... «و از سخنان آن حضرت است به كميل بن زياد نخعى: كميل بن زياد گويد: امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و چون به صحرا رسيد نخست آهى دراز كشيد و سپس فرمود: اى كميل بن زياد اين دلها باردانهايى است كه بهترين آنها فرا گيرنده ترين آنهاست، بنابر اين آنچه را به تو مى گويم از من به خاطر بسپار. مردم سه گونه اند، داناى خدا شناس، و آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست، و ديگران كه چون پشه اند و فرو مايگانى رونده به چپ و راست كه از هر بانگى پيروى كننده اند و با هر باد به سوى آن گرايش پيدا مى كنند...». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص362 ابن ابى الحديد پس از توضيح يكى دو لغت چنين آورده است: اين گفتار آن حضرت كه فرموده است: «مردم سه گونه اند» قسمتى صحيح است زيرا بشر به اعتبار امور الهى يا عالم به حقيقت است و خداى متعال را مى شناسد، يا در آن راه گام بر مى دارد و در زمره كسانى است كه به سوى خدا سفر مى كند و با آموزش ديدن و استفاده از علم و عالم به جستجوى خداوند است، يا آنكه نه آن است و نه اين و عامى فرو مايه اى است كه خداوند به او توجه و اعتنايى نمى فرمايد، و على عليه السّلام درست فرموده است كه اين گروه همچون پشه اند و از پى هر بانگى مى روند، مگر نمى بينى كه ايشان با گمانى سست و پندارى نادرست از تقليد از شخصى به تقليد از ديگرى مى پردازند. سپس على عليه السّلام به اهميت علم و برترى دادن آن به مال پرداخته و فرموده است: «علم تو را پاسدارى مى كند و حال آنكه مال را تو پاسدارى مى كنى» و اين يكى از جهات تفضيل علم بر مال است. آن گاه دليل ديگرى را بيان كرده و فرموده است: مال با انفاق كاسته مى شود و علم با انفاق كاسته نمى شود بلكه فزونى مى يابد و اين بدان سبب است كه آموزش دادن و ريختن علم براى شاگردان موجب فزونى استعداد معلم مى شود و علومى كه براى شاگردان بيان مى كند در آن استقرار بيشتر مى يابد و موجب رسوخ و پايدارى بيشتر علم در معلم مى شود. اين كه فرموده است: «ساخته و پرداخته مال با زوال مال زايل مى شود.» نكته دقيقى از حكمت است زيرا معمولا اثر و فايده مال در امور جسمانى و لذتهاى شهوانى است همچون زنان و اسبها و ساختمانها و خوراكيها و آشاميدنيها و پوشيدنيها و نظاير آن كه همه اين آثار با زوال مالى يا با نيستى صاحب مال از ميان مى رود. مگر نمى بينى هنگامى كه سرمايه از ميان مى رود، صاحب مال مجبور به فروش ساختمانها و اسبها و كنيزكان مى شود و عادت خود را در خوردن خوراكهاى لذيذ و لباسهاى گرانبها رها مى كند. همچنين هر گاه صاحب مال بميرد آثار مال براى او زايل مى شود كه پس از مرگ نه خورنده است و نه آشامنده و نه پوشنده جامه. حال آنكه آثار علم ممكن نيست كه زايل شود چه هنگامى كه آدمى در اين جهان است و چه پس از خروج او از دنيا. در دنيا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 363 مثلا آن كس كه عالم به وجود خداوند متعال است، جاهل به آن نمى شود، زيرا نيستى و نابودى علم بديهى از ذهن و لوازم آن پس از حصول آن، محال است و در اين صورت به راستى آن حضرت درست فرموده است كه «ساخته و پرداخته مال با زوال مال از ميان مى رود.» مفهوم مخالف آن بدين معنى است كه ساخته و پرداخته علم از ميان نمى رود پس از خروج از دنيا هم باز ساخته و پرداخته علم از ميان نمى رود، زيرا ساخته و پرداخته علم در نفس ناطقه، لذت عقلى دايمى است كه علت آن دوام دارد يعنى علم در جوهر نفس حاصل مى شود و معشوق نفس است و در زندگى اين جهانى استغراق نفس به تدبير امور بدن و آنچه حواس از امور خارجى به نفس منتقل مى كند آن را از خلوت با معشوق باز مى دارد و ترديد نيست كه هر گاه اسباب كدورت و اشتغال نفس - با مرگ بدن-  از ميان مى رود، نفس در لذت بزرگى قرار مى گيرد و اين است راز گفتار آن حضرت كه فرموده است: «ساخته و پرداخته مال با زوال مال از ميان مى رود.» ابن ابى الحديد سپس ضمن رد اشكال كسى كه بگويد چرا امير المؤمنين فرموده است: «معرفة العلم دين يدان به» «شناخت علم، دينى است كه بايد به آن گردن نهاد.» توضيح داده است كه مقصود شناخت شرف و فضل علم است يا آنكه وجوب آموزش علم و شناخت آن ركنى از اركان دين و واجب است آن چنان كه خود آن حضرت شرح داده و فرموده است: آدمى با كسب دانش در زندگى اطاعت و فرمانبردارى خدا را مى آموزد، يعنى هر كس به راستى عالم باشد مطيع خداوند متعال است، آن چنان كه خداوند سبحان فرموده است: «همانا و جز اين نيست كه از ميان بندگان خدا عالمان از خداوند بيم و خشيت دارند.» سپس فرموده است: و عالمان براى پس از مرگ نام نيك مى اندوزند. امير المؤمنين عليه السّلام از جهتى ديگر فضيلت علم را بر مال مورد بحث قرار داده و فرموده است: «علم فرمانروا و مال فرمانبردار است.» و اين بدان سبب است كه علم تو موجب تشخيص تو در چگونگى رفتار با مال است كه آيا آن را هزينه يا اندوخته كنى و اين علم است كه انگيزه مصرف مال در مورد مصلحت است و باز دارنده از هزينه كردن آن در موارد زيان بخش و به هر حال علم يا چيزى كه نظير آن است چون اعتقاد و گمان در مورد مصرف يا عدم مصرف مال، حاكم و فرمانده است و مال حاكم نيست بلكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص364 محكوم است آن گاه فرموده است: «مال اندوزان گرچه به ظاهر زنده اند ولى نابود شده اند.» و اين بدان سبب است كه ميان مال اندوخته با سنگى كه زير زمين باشد، فرقى نيست، زيرا صاحب آن به هر حال هلاك شده است كه از انفاق آن لذتى نبرده است و آن را در راههايى كه خداوند متعال تعيين فرموده هزينه نكرده است و اين خود هلاك معنوى است كه از هلاك جسمى سخت تر و بزرگتر است. سپس فرموده است: «عالمان تا روزگار پاينده است، پاينده اند.» كه اين سخن را ظاهرى است و باطنى. ظاهرش همان است كه خود در جمله بعد فرموده است: «بدنهايشان از دست شده است و نشانهايشان در دلها موجود» يعنى آنچه كه از علوم تدوين كرده اند و بدين گونه گويى خود حضور دارند و موجودند. باطن اين سخن به اعتقاد افرادى كه به بقاى نفس معتقدند، اين است كه آنان به حقيقت و نه به مجاز زنده اند و «آثار و نشانه هاى ايشان» كنايه و لغز است يعنى ذات آنان در حظيره قدوس موجود است. و اين سخن آن حضرت كه «با دست خود اشاره به سينه خويش كرد و گفت اين جا دانشى انباشته است»، به نظر من - ابن ابى الحديد-  اشاره به عرفان و وصول به مقام اشرفى است كه كسى به آن نمى رسد مگر يگانه مهترى از جهان كه خدا را در او رازى نهفته است و او را به حق پيوندى ويژه. آن گاه فرموده است: «كاش براى آن فرا گيرانى مى يافتم.» ولى چه كسى است كه ياراى فراگيرى آن را داشته باشد حتى چه كسى است كه ياراى درك آن را داشته باشد. سپس فرموده است: آرى يافتم، ولى آنان را به پنج گروه تقسيم فرموده است: نخست گروهى كه اهل رياء و خود نمايى اند، كسانى كه به دين و دانش خود نمايى مى كنند و هدف ايشان دنياست، آنان ناموس دينى را دام شكار اهداف دنيا قرار مى دهند. گروه دوم، گروهى از اهل خير و صلاح اند ولى در امور پيچيده الهى داراى بينش نيستند و از آشكار كردن راز براى آنان بيم آن مى رود كه به اندك چيزى در دلهايشان شبهه افتد و مقام معرفت، مقامى سخت و بزرگ است كه فقط مردانى مى توانند در آن پايدار باشند كه با توفيق و عصمت مؤيد گردند. گروه سوم، شخص در جستجوى لذات و طرب و مشهور به قضاى شهوت خويش است كه چنان شخص و گروه شايسته اين مقوله نيستند. گروه چهارم مردمى كه به گرد آورى و مال اندوزى مى پردازند و اموال خود را نه در مورد شهوات خويش و نه در غير آن هزينه نمى كنند، حكم اين گروه چون حكم گروه سوم است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص365  سپس فرموده است: «آرى اين چنين دانش با مرگ دانشمندان مى ميرد.» يعنى چون من بميرم دانشى هم كه در سينه من است مى ميرد زيرا كسى را نمى يابم كه آن را به او بسپارم يا به ميراث او قرار دهم. سپس استدراك فرموده و گفته است: آرى، زمين خالى نمى ماند از كسى كه قائم به حجت خداى متعال است، و زمان تهى نمى ماند از كسى كه از سوى خداوند متعال بر بندگانش سيطره دارد و نگهبان بر ايشان است. اين سخن على عليه السّلام گر چه نزديك به تصريح مذهب اماميه است ولى ياران معتزلى ما آن را بر ابدال معنى مى كنند كه همان كسانى هستند كه اخبار نبوى در باره ايشان حاكى از آن است كه در زمين در حال سياحت هستند، برخى از ايشان شناخته شده اند و برخى ناشناخته و آنان نمى ميرند تا آنكه آن راز پوشيده را كه همان عرفان است به گروهى ديگر كه قائم مقام آنان خواهند بود، به وديعت بسپارند. سپس شمار ايشان را اندك شمرده و فرموده است: مگر آنان چقدر هستند و گفته است و كجايند، يعنى جايگاه آنان را مبهم دانسته است و افزوده است: كه آرى آنان شمارى اندك و داراى قدر عظيم هستند و پرتو علم حقيقى بر آنان تافته و كار پوشيده و در پرده براى آنان آشكار گرديده و راحت يقين و آرامش دل و گوارايى علم را احساس كرده اند و آنچه را كه بر مردم ناز پرورده دشوار است بر خود نرم و ملايم احساس مى كنند و آهنگ توحيد و از خود راندن شهوتها و زندگى خشن دارند. آنان به آن چيزى كه جاهلان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند، يعنى به عزلت و كناره گيرى از مردم و سكوت و خاموشى طولانى و خلوت گزينى و ديگر كارها كه شعار ابدال است. امير المؤمنين عليه السّلام در باره آنان گفته است: در دنيا با بدنهايى زندگى مى كنند كه ارواح ايشان آويخته از محل اعلى است، و اين همان چيزى است كه حكيمان مى گويند كه جانها آويخته به مبادى خود است و هر كس پاكيزه تر باشد، تعلق و آويختگى او به مبدأ تمام تر است. آن گاه فرموده است: «آنان خلفاى خداوند در زمين خدا و دعوت كنندگان به دين خدايند.» و در اين شبهه اى نيست كه آدمى با وصول به آن درجه شايسته آن است كه خليفه خدا در زمين نام بگيرد و همين معنى گفتار خداوند به فرشتگان است كه فرموده است: «من در زمين خليفتى قرار مى دهم.» و گفتار ديگر خداوند كه فرموده است:«اوست آن كس كه شما را در زمين خليفه ها قرار داده است.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص366 سپس فرموده است: آه آه به شوق ديدار ايشان. بديهى است كه على عليه السّلام از همگان مشتاق تر به ديدار ايشان است كه خود از آن جنس است و علت پيوستگى، وحدت جنسيت است و هر چيز مشتاق چيزى است كه از همان جنس و طبيعت است و چون آن حضرت شيخ عارفان و سرور ايشان است ناچار نفس شريف او مشتاق مشاهده و پيوند با هم جنس است، هر چند كه هر يك از مردم فروتر از طبقه اويند. سپس به كميل فرموده است: «اگر مى خواهى باز گرد.» اين نوع سخن گفتن از لطايف و آداب بسيار پسنديده است كه نفرموده است «برگرد» كه حكم و فرمان به برگشتن نيست كه در آن نشان برترى بر او باشد و سخن خود را با «اگر مى خواهى» همراه فرموده است كه كميل را از حالت زور و اجبار به عزت اختيار و خواست خود قرار دهد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom