حکمت ۱۰۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۱۰۸ : جلوگیری از افراط و تفریط قلب [منبع]

وَ قَالَ (علیه السلام) :
لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ [هُوَ] ذَلِكَ الْقَلْبُ، وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا؛ فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ، وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَكَهُ الْحِرْصُ، وَ إِنْ مَلَكَهُ الْيَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ، وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَيْظُ، وَ إِنْ أَسْعَدَهُ [الرِّضَا] الرِّضَى نَسِيَ التَّحَفُّظَ، وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ، وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّةُ، وَ إِنْ أَفَادَ مَالًا أَطْغَاهُ الْغِنَى، وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِيبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ، وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ شَغَلَهُ الْبَلَاءُ، وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ [قَعَدَتْ بِهِ الضَّعَةُ] قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ، وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ كَظَّتْهُ الْبِطْنَةُ؛ فَكُلُّ تَقْصِيرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ كُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِد.

النِياط : رگى كه قلب از آن آويخته شده، و حيات انسان به آن وابسته است.
الْبَضْعَة : يك قطعه گوشت، مقصود در اينجا قلب است.
سَنَحَ : ظاهر و آشكار شد، رخ داد.
التَحَفُّظ : نگهدارى و مراقبت، حفظ كردن.
الْغِرَّة : غفلت، بيخبرى.
اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّة : غفلت او را ربود (و از رشد و كمال دورش ساخت).
أفادَ مَالًا : از مالى سود برد.
الْفَاقَة : فقر.
جَهَدَهُ : او را خسته كرد.
كَظّتْهُ : او را به سختى و رنج انداخت.
الْبِطْنَة : پرخورى بحدى كه تنفس دشوار شود. 
عُلِّقَ : آويزان شده
نِياط : بند قلب 
شگفتى هاى روح آدمى (علمى):
و درود خدا بر او، فرمود: به رگ هاى درونى انسان پاره گوشتى آويخته كه شگرف ترين اعضاى درونى اوست، و آن قلب است، كه چيزهايى از حكمت، و چيزهايى متفاوت با آن، در او وجود دارد.
پس اگر در دل اميدى پديد آيد، طمع آن را خوار گرداند، و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد، و اگر نوميدى بر آن چيره شود، تأسّف خوردن آن را از پاى در آورد، اگر خشمناك شود كينه توزى آن فزونى يابد و آرام نگيرد، اگر به خشنودى دست يابد، خويشتن دارى را از ياد برد، و اگر ترس آن را فراگيرد پرهيز كردن آن را مشغول سازد. و اگر به گشايشى برسد، دچار غفلت زدگى شود، و اگر مالى به دست آورد، بى نيازى آن را به سركشى كشاند، و اگر مصيبت ناگوارى به آن رسد، بى صبرى رسوايش كند، و اگر به تهيدستى مبتلا گردد، بلاها او را مشغول سازد، و اگر گرسنگى بى تابش كند، ناتوانى آن را از پاى درآورد، و اگر زيادى سير شود، سيرى آن را زيان رساند. پس هر گونه كندروى براى آن زيانبار، و هر گونه تندروى براى آن فساد آفرين است.
 
امام عليه السّلام (در باره قلب) فرموده است:
1- به رگى از (رگهاى) اين انسان پاره گوشتى آويخته شده كه آن شگفترين چيزى است كه در او است و آن قلب است كه براى آن اوصاف پسنديده و صفات ناپسنديده اى است بر خلاف آنها: اگر اميد و آرزو بآن رو كند طمع و آز خوارش مى گرداند، و اگر طمع در آن به جوش آيد حرص تباهش سازد، و اگر نوميدى بآن دست يابد حسرت و اندوه مى كشدش، و اگر غضب و تندخويى براى آن پيش آيد خشم بآن سخت گيرد، و اگر رضا و خوشنودى آنرا همراه شود خوددارى (از ناپسنديده ها) را فراموش نمايد، و اگر ترس ناگهان آنرا فرا گيرد دورى جستن (از كار) مشغولش سازد، و اگر ايمنى و آسودگى آن فزونى گيرد غفلت آنرا مى ربايد، و اگر بآن مصيبت و اندوه رخ دهد بيتابى رسوايش نمايد، و اگر مالى بيابد توانگرى ياغيش گرداند، و اگر بى چيزى آنرا بيازارد بلاء و سختى گرفتارش كند، و اگر گرسنگى بر آن سخت گيرد ناتوانى از پا در آوردش، و اگر سيرى بآن بسيار گشته از حدّ بگذرد شكمپرى برنج اندازدش،
2- پس هر كوتاهى از حدّ آنرا زيان رساند، و هر بيشى در حدّ آنرا تباه گرداند (بنا بر اين قلبى كه اعتدال و ميانه روى را از دست نداده به حكمت رفتار كند دارنده آن سود دنيا و آخرت را دريابد).
 
و فرمود (ع): به رگ دل انسان، پاره گوشتى آويخته است كه از شگفت ترين چيزهاست و آن قلب اوست كه در آن مايه هايى از حكمت است و مايه هايى ضد آن و خلاف آن.
هرگاه اميدوارى به او روى آورد، آزمندى خوارش مى سازد و اگر آزمندى به او روى نهد حرص تباهش كند و اگر نوميدى بر آن دست يابد، تأسف او را بكشد و اگر خشم بر او مسلط شود، كينه توزيش شدت گيرد و اگر خشنودى و رضا سبب سعادتش شود، خويشتنداريش را از دست بدهد و اگر وحشت گريبانش را بگيرد، حذر از كار به خود مشغولش دارد و اگر امن و آسايش نصيبش شود، غرور و غفلتش بربايد. اگر مالى بدستش افتد، بى نيازى به سركشيش وادارد. اگر مصيبتى به او رسد، بيتابى رسوايش گرداند و اگر به فقر دچار آيد، به بلا افتد، اگر گرسنگى او را بيازارد، ناتوانى از پايش در اندازد. اگر در سيرى افراط كند، پرى شكم آزارش دهد. اگر در كارى كوتاه آيد، زيان اوست و اگر از حد گذراند، مايه فسادش باشد.
 
امام(عليه السلام) فرمود: در درون سينه اين انسان قطعه گوشتى است كه به رگ مخصوصى آويخته شده و عجيب ترين اعضاى او همان قلب وى است، اين شگرفى به علت آن است كه صفاتى از حكمت و ضد حكمت در آن جمع است، پس هرگاه آرزوها (ى افراطى) در آن ظاهر شود (حالت طمع به او دست مى دهد و) طمع او را ذليل و خوار مى كند و هنگامى كه طمع در او به هيجان آيد به دنبال آن حرص، او را به هلاكت مى كشاند. و هنگامى كه يأس بر او قالب گردد تأسف او را از پاى در مى آورد. هرگاه غضب بر او مستولى شود خشمش فزونى مى گيرد (و دست به هر كار خلافى مى زند) و اگر بيش از حد (از كسى يا چيزى) راضى شود (و به آن اطمينان پيدا كند) جانب احتياط را از دست مى دهد. هرگاه ترس بر او غالب شود احتياط كارى (افراطى) او را به خود مشغول مى دارد و هرگاه كار بر او آسان گردد در غفلت و بى خبرى فرو مى رود. هرگاه مالى به دست آورد بى نيازى او را به طغيان وا مى دارد و اگر مصيبتى به او برسد بى تابى او را رسوا مى كند و اگر فقر دامنش را بگيرد مشكلات (ناشى از آن)، او را به خود مشغول مى دارد. اگر گرسنگى پيدا كند ضعف زمين گيرش مى كند و اگر پرخورى كند شكم پرورى او را به رنج انداخته راه نفس را بر او مى بندد. (به طور كلى) هرگونه كمبود (و تفريط) به او زيان مى رساند و هرگونه افراط او را فاسد مى سازد.
 
[و فرمود:] به رگهاى دل اين آدمى گوشتپاره اى آويزان است كه شگفت تر چيز كه در اوست آن است، و آن دل است زيرا كه دل را ماده ها بود از حكمت و ضدهايى مخالف آن.
پس اگر در دل اميدى پديد آيد، طمع آن را خوار گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آرد، حرص آن را تباه سازد، و اگر نوميدى بر آن دست يابد، دريغ آن را بكشد، و اگر خشمش بگيرد بر آشوبد و آرام نپذيرد، اگر سعادت خرسندى اش نصيب شود، عنان خويشتندارى از دست بدهد، و اگر ترس به ناگاه او را فرا گيرد، پرهيزيدن او را مشغول گرداند، و اگر گشايشى در كارش پديد آيد، غفلت او را بربايد، و اگر مالى به دست آرد، توانگرى وى را به سركشى وادارد، و اگر مصيبتى بدو رسد ناشكيبايى رسوايش كند، و اگر به درويشى گرفتار شود، به بلا دچار شود، و اگر گرسنگى بى طاقتش گرداند، ناتوانى وى را از پاى بنشاند، و اگر پر سير گردد، پرى شكم زيانش رساند. پس هر تقصير، آن را زيان است، و گذراندن از هر حد موجب تباهى و تاوان.
 
و آن حضرت فرمود: رگ اين انسان را قطعه گوشتى آويخته شده كه عجيب تر چيزى كه در وجود اوست آن است و آن قلب است، براى قلب مادّه هايى از حكمت و اضدادى مخالف آن است.
اگر اميدى براى دل پديد آيد طمع خوارش كند، و چون طمع در آن به هيجان آيد حرص آن را به هلاكت افكند، و اگر نوميدى بر آن چيره شود حسرت او را از پاى در آورد، و اگر كينه عارض او گردد خشمش فزونى گيرد، و اگر رضا و خشنودى او را مساعدت نمايد مهار خويشتندارى را از دست دهد. و اگر ترس ناگهانى به او دست دهد احتياط و حذر مشغولش كند، و اگر ايمنى برايش فراخ گردد غفلت او را ربايد، و اگر مالى به او رسد ثروت او را به سركشى اندازد، و اگر مصيبتى به او برسد جزع و فزع رسوايش سازد، و اگر دچار تهيدستى شود بلا او را مشغول به خود كند، و اگر گرسنگى بر او سخت گيرد ناتوانى وى را از پا در آورد، و اگر سيرى او از اندازه بگذرد شكم پرى گرفتار زحمت و اضطرابش نمايد. پس هر كمبودى براى او زيانبار، و هر افراطى فاسد كننده اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اعجوبه جهان خلقت!امام(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه خود به يك سلسله عواطف انسانى و بخش مهمى از رذايل اخلاقى و آثار هر يك از آنها اشاره فرموده و مركز آنها را قلب مى شمرد و مى فرمايد: «در درون سينه اين انسان قطعه گوشتى است كه به رگ مخصوصى آويخته شده و عجيب ترين اعضاى او و همان قلب وى است»; (لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا الاِْنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ: وَذَلِكَ الْقَلْبُ).در اين كه چگونه قلب همان عضو صنوبرى كه مأمور رساندن خون به تمام اعضاست مى تواند مركز عواطف انسانى و فضايل و رذايل اخلاقى باشد در پايان اين بحث به طور مشروح از آن سخن خواهيم گفت. «نياط» همان رگى است كه قلب به وسيله آن در سينه انسان آويزان است كه اگر قطع شود در كمترين زمان حيات انسان پايان مى يابد. گاه آن را مفرد شمرده و زمانى جمع «نَوط» (بر وزن فوت) دانسته اند و هنگامى به معناى خود قلب نيز آمده است. به هر حال امام(عليه السلام) اين قلب آدمى را كه در درون سينه اش با رگى آويخته شده شگفت انگيزترين عضو بدن او مى شمرد.سپس به دليل آن پرداخته و در ادامه سخن چنين مى فرمايد: «اين شگرفى به خاطر آن است كه صفاتى از حكمت و ضد حكمت در آن جمع است»; (وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَأَضْدَاداً مِنْ خِلاَفِهَا).حكمت اشاره به فضايل اخلاقى و اضداد آن اشاره به رذايل اخلاقى است و به اين ترتيب امام قلب انسان را مركزى براى فضايل و رذايل اخلاقى مى شمرد و اين كه مرحوم مغنيه در فى ظلال حكمت را به غير فضايل اخلاقى تفسير كرده كه نتيجه آن نوعى رذايل محسوب مى شود بسيار خلاف ظاهر است.(1)سپس امام(علیه السلام) به شرح بخشى از رذایل اخلاقى که در طرف افراط و تفریط قرار دارند پرداخته به ده نکته در این زمینه اشاره مى کند:نخست به سراغ حالت رجاى افراطى و سپس یأس افراطى مى رود و مى فرماید: «هرگاه آرزوها (ى افراطى) در آن ظاهر شود (حالت طمع به او دست مى دهد و) طمع او را ذلیل و خوار مى کند و هنگامى که طمع در او به هیجان آمد به دنبال آن حرص، او را به هلاکت مى کشاند»; (فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ، وَإِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ).منظور از «سَنَحَ» از ماده «سنوح» به معناى عارض شدن است.منظور از «رجاء» در اینجا امید افراطى به دیگران داشتن و چشم به اموال و امکانات آنها دوختن است واضح است که این امید افراطى، او را به طمع، و طمع، او را به حرص مى کشاند که همه از رذایل اخلاقى است.امام در مقابل آن «یأس افراطى» را مطرح مى کند و مى فرماید: «و هنگامى که یأس بر او قالب گردد تأسف او را از پاى در مى آورد»; (وَإِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الاَْسَفُ).منظور از «یأس» در اینجا ناامیدى افراطى در عالم اسباب است که انسان در صحنه هاى علم و تجارت و کسب و کار از موفقیت خود مأیوس باشد; اشخاص مأیوس به یقین در زندگى ضعیف و ناتوان و گاه نابود مى شوند. حد وسط در میان امید افراطى و یأس همان حالت امیدوارى معتدل است که اگر نباشد انسان در زندگى به جایى نمى رسد همان گونه که پیغمبر اکرم فرمود: «الاْمَلُ رَحْمَةٌ لاُِمَّتى وَ لَوْ لا الاْمَلُ لَما رَضَعَتْ والِدٌ وَلَدَها وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً; امید و آرزو رحمتى است براى امت من و اگر امید نبود هیچ مادرى فرزندش را شیر نمى داد و هیچ باغبانى نهالى نمى کشت».(2)آن گاه سومين و چهارمين صفات رذيله اى را كه در حد افراط و تفريط قرار دارند بيان مى كند و مى فرمايد: «هرگاه غضب بر او مستولى شود خشمش فزونى مى گيرد (و دست به هر كار خلافى مى زند) و اگر بيش از حد (از كسى يا چيزى) راضى شود (و به آن اطمينان پيدا كند) جانب احتياط را از دست مى دهد»; (وَإِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَيْظُ، وَإِنْ أَسْعَدَهُ الرِّضَى نَسِيَ التَّحَفُّظَ).به يقين هم حالت غضب كه سرچشمه كارهاى نادرست مى شود جنبه افراط دارد و هم اعتماد بى حساب به افراد و اشخاص كه آن هم سبب مشكلات فراوان مى گردد. حد وسط ميان اين دو رضايت معتدل آميخته با رعايت احتياط است.سپس حضرت از پنجمين و ششمين رذيله اخلاقى كه در طرف افراط و تفريط قرار دارند سخن مى گويد و مى فرمايد: «هرگاه ترس بر او غالب شود احتياط كارى (افراطى) او را به خود مشغول مى دارد و هرگاه كار بر او آسان گردد در غفلت و بى خبرى فرو مى رود»; (وَإِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ، وَإِنِ اتَّسَعَ لَهُ الاَْمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّةُ).علماى اخلاق ترس بجا و معتدل را در برابر عواقب منفى و خطرناك فضيلت مى شمرند. در واقع خداوند آن را سپرى در برابر خطرات در وجود انسان قرار داده تا بى حساب در هر ميدانى وارد نشود و دشمنانى كه در كمين او هستند و خطراتى كه بر سر راه رسيدن به مقصد وى را تهديد مى كنند از نظر دور ندارد; ولى اگر اين حالت جنبه افراطى به خود بگيرد صفتى رذيله به نام «جُبن» است همان گونه كه اگر در جهت تفريط واقع شود و انسان بى باكانه در هر ميدان و مسيرى قدم بگذارد، رذيله ديگرى است كه از آن به غفلت، غرور و بى خبرى ياد مى شود.آن گاه در بيان هفتمين و هشتمين اوصاف افراطى مى فرمايد: «هرگاه مالى به دست آورد بى نيازى او را به طغيان وا مى دارد و اگر مصيبتى به او برسد بى تابى او را رسوا مى كند و اگر فقر دامنش را بگيرد مشكلات (ناشى از آن)، او را به خود مشغول مى دارد»; (وَإِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنَى، وَإِنْ أَصَابَتْهُ مُصِيبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ، وَإِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ شَغَلَهُ الْبَلاَءُ). «عَضَّتْهُ» از ماده «عضّ» (بر وزن حظ) به معناى گاز گرفتن و گزيدن است.امام(عليه السلام) طغيان به سبب فزونى مال را در برابر دو چيز قرار داده است: مصيبت توأم با بى تابى و فقر مشغول كننده. در نسخه كافى جمله «وَإِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ» قبل از جمله «وَإنْ أصابَتْهُ مُصيبَةٌ» آمده است و مناسب نيز همين است، زيرا «فاقه» (فقر) بلا فاصله در برابر «غنا» قرار مى گيرد. به يقين مال و ثروت، بهترين وسيله براى نيل به اهداف والاى انسانى، كمك به دردمندان و كمك به پيشرفت علم و دانش و برقرار ساختن عدالت اجتماعى و ساختن بناهاى خير و مانند آن است; اما اگر توأم با خودخواهى و كم ظرفيتى شود انسان را به طغيان وا مى دارد همان گونه كه قرآن مجيد مى فرمايد: «(كَلاَّ إِنَّ الاِْنسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَّآهُ اسْتَغْنَى); (آن گونه نيست كه آنها مى پندارند، انسان طغيان مى كند هرگاه خود را مستغنى و بى نياز ببيند» (منظور انسان هاى كم ظرفيت و بى تقواست). در هر حال مناسب اين است كه مصيبت را در عبارت بالا به مصائب مالى تفسير كنيم; مانند ورشكست شدن در تجارت يا آفت گرفتن محصولات در زراعت و مانند آن كه در قرآن مجيد گاه بر آن اطلاق مصيبت شده است آنجا كه مى فرمايد: (وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْء مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنْ الاَْمْوَالِ وَالاَْنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).سرانجام امام(عليه السلام) رذيله نهم و دهم را مورد توجه قرار داده مى فرمايد: «اگر گرسنگى پيدا كند ضعف زمين گيرش مى كند و اگر پرخورى كند شكم پرورى او را به رنج انداخته راه نفس را بر او مى بندد»; (وَإِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ، وَإِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ كَظَّتْهُ الْبِطْنَةُ).«كَظَّتْهُ» از ماده «كظ» (بر وزن حظ) به معناى به زحمت افكندن است. به يقين همان گونه كه افراط در پرخورى نكوهيده است و سرچشمه بيمارى هاى جسمى و روحى است، كم خوردن بيش از حد نيز مايه ضعف و ناتوانى و عدم قدرت بر انجام مسئوليت هاست.امام(عليه السلام)، اين معلم بزرگ اخلاق و فضيلت، بعد از ذكر ده مورد بالا به طور خصوص به سراغ يك اصل كلى مى رود كه هم آنچه را گذشت فرا مى گيرد و هم موارد ديگر از افراط و تفريط ها را و مى فرمايد: «(به طور كلى) هرگونه كمبود (و تفريط) به او زيان مى رساند و هرگونه افراط او را فاسد مى سازد»; (فَكُلُّ تَقْصِير بِهِ مُضِرٌّ، وَكُلُّ إِفْرَاط لَهُ مُفْسِدٌ).درسى را كه امام(عليه السلام) در اين كلام نورانى اش به همه ما مى دهد در واقع درسى است كه تمام علم اخلاق و سخنان علماى اخلاق در آن خلاصه شده است. امام(عليه السلام) در اين درس پرمعنا به همگان هشدار مى دهد كه غرائزى كه خداوند در انسان آفريده و در درون جان او قرار داده است همه براى حيات مادى و معنوى انسان ضرورى است مشروط بر اين كه به سوى افراط و تفريط كشيده نشود; اميد خوب است; ولى افراط و تفريط در آن زيان بار، احتياط و ترس در برابر حوادث خطرناك لازم است; اما افراط و تفريط در آن سبب بدبختى است. مال و ثروت از اسباب سعادت است مشروط بر اين كه افراط و تفريط و طغيان و جزع در آن نباشد. خوردن غذا براى داشتن بدن سالم به عنوان مقدمه داشتن روح سالم لازم است; اما افراط و تفريط در آن مشكل آفرين مى باشد.*****نكته:آيا قلب كانون صفات خوب و بد انسان است؟سؤال مهمى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه قلب به معناى عضوى كه درون سينه براى پمپاژ خون به تمام اعضا قرار دارد طبق تحقيقات دانشمندان هرگز مركز ادراكات نيست و كار آن فقط رساندن خون تصفيه شده به اعضا و گرفتن خون آلوده و فرستادن آن به تصفيه خانه بدن يعنى ريه است. چگونه امام(عليه السلام) مى فرمايد قلبى كه با رگى به سينه انسان آويخته شده مركز اين صفات است؟ همين سؤال درباره استعمالات قلب در قرآن مجيد نيز آمده است مخصوصاً آنجا كه مى فرمايد: «(خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ...); خداوند بر دل هاى آنها مهر نهاده...».(3)در پاسخ اين سؤال، بحث جامعى در تفسير نمونه آمده كه در اينجا مى آوريم. چرا درك حقايق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى كه مى دانيم قلب مركز ادراكات نيست، بلكه تلمبه اى براى گردش خون در بدن است؟! در پاسخ چنين مى گوييم: «قلب» در قرآن به معانى گوناگونى آمده است، از جمله: 1. به معنى عقل و درك، چنان كه در آيه 37 سوره «ق» مى خوانيم: «(إِنَّ فِى ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ); در اين مطالب تذكر و يادآورى است براى آنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند». 2. به معنى روح و جان، چنان كه در سوره «احزاب»، آيه 10 آمده است: «(وَإِذْ زَاغَتِ الاَْبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ); هنگامى كه چشم ها از وحشت فرومانده و جان ها به لب رسيده بود». 3. به معنى مركز عواطف. آيه 12 سوره «انفال» شاهد اين معناست: «(سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ); به زودى در دل كافران ترس ايجاد مى كنيم». در جاى ديگر در سوره «آل عمران» آيه 159 مى خوانيم: «(فَبِمَا رَحْمَة مِنْ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ);... اگر سنگدل بودى از اطرافت پراكنده مى شدند».توضيح اينكه در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى خورد:1. مركز ادراكات كه همان «مغز و دستگاه اعصاب» است، لذا هنگامى كه مطلب فكرى براى ما پيش مى آيد احساس مى كنيم با مغز خويش آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم (اگرچه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسيله و ابزارى براى روح هستند).2. مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى گذارد و اولين جرقه از قلب شروع مى شود. ما بالوجدان هنگامى كه با مصيبتى روبه رو مى شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى كنيم، و همچنان وقتى كه به مطلب سرورانگيزى بر مى خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى كنيم (دقت كنيد).درست است كه مركز اصلى «ادراكات» و «عواطف» همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عكس العمل هاى جسمى آنها متفاوت است. عكس العمل درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز آشكار مى شود; ولى عكس العمل مسائل عاطفى از قبيل محبت، عداوت، ترس، آرامش، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى گردد، به طورى كه به هنگام ايجاد اين امور به روشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى كنيم. نتيجه اين كه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شد، و سخنى به گزاف نرفته است. از همه اينها گذشته قلب به معناى عضو مخصوص نقش مهمى در حيات و بقاى انسان دارد، به طورى كه يك لحظه توقف آن با نابودى همراه است، بنابراين چه مانعى دارد كه فعاليت هاى فكرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.(4)*****پی نوشت:(1). فى ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 282.(2). بحارالانوار، ج 74، ص 175.(3). بقره، آیه 7 .(4). سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر مى گوید: این سخن بخشى از خطبه معروف وسیله است که از خطبه هاى مشهور آن حضرت است (هرچند مرحوم سیّد رضى آن را در نهج البلاغه نقل نکرده است) و از جمله کسانى که پیش از مرحوم سیّد رضى این خطبه را نقل کرده اند کلینى در روضه کافى و ابن شعبه حرانى در تحف العقول است. سپس به جمع کثیر دیگرى از دانشمندان معروف اشاره مى کند که در کتب خود این کلام حکمت آمیز را نقل کرده اند از جمله: مرحوم شیخ مفید در ارشاد، مسعودى در مروج الذهب، ابن عساکر در تاریخ دمشق و آمدى در غررالحکم مى باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 100). صاحب کتاب تمام نهج البلاغه این گفتار حکمت آمیز را به ضمیمه سخنان دیگرى از قول «ضرار بن ضمره» و در پاسخ معاویه که سخنان بیشترى را از على(علیه السلام) طلب مى کرد ذکر نموده است. (تمام نهج البلاغه، ص 563) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) فرمود: «لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ- هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ هُوَ الْقَلْبُ- وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا...»:مقصود امام (ع) از مواد حكمت، فضايل اخلاقى است، زيرا تمام فضايل از شاخه هاى حكمتند، و حكمت خود عبارت است از دانستن آنچه بايد انجام داد، و آن شايسته ترين مورد در هر زمينه است و همينها ماده هاى كمال قلبند، و امام (ع) به هر يك از اضداد مخالف آن مواد يعنى رذايلى كه ضد فضايلند نيز اشاره فرموده است، كه همان دو طرف افراط و تفريط فضايل مى باشند.1-  طمع، يعنى صفت ناپسند افراط از اميدوارى، امام (ع) وسيله پيامد خوارى و ذلّت در برابر آنچه طمع بسته و هم به وسيله زياد شدن طمع، يعنى همان آزمندى كشنده در دنيا و آخرت از اين صفت، برحذر داشته است.2-  نااميدى كه همان صفت ناپسند تفريط از اميدوارى است، امام (ع) به دليل پى آمد آن يعنى تأسّف شديد و كشنده از آن برحذر داشته است.3-  صفت پست زياده روى در خشم، يعنى همان شدّت خشم كه سبك مغزى شمرده مى شود و حد وسط خشم، فضيلت شجاعت و فروخوردن خشم است.4-  ترك خويشتندارى و فراموش كردن آن، يعنى همان صفت ناپسند زياده روى از حالت رضامندى انسان است بدانچه از دنيا عايد او گشته است.5-  صفت ناپسند افراط در ترس و آن عبارت از اين است كه انسان در حالت ترس از چيزى بترسد كه نبايد بترسد، در صورتى كه آنچه براى او شايسته است همان رعايت جانب احتياط و ترك كارهاى وحشتناك است.6-  صفت پست تفريط در داشتن ضدّ ترس يعنى آسوده خاطرى و دچار غفلت شدن عقل، به حدّى كه انسان در مصلحت خود، و حفظ آسايش و امنيّت خود نينديشد.7-  صفت ناپسند كاستى از فضيلت صبر و تحمّل در برابر مصيبت، يعنى بى تابى، امام (ع) از اين حالت به دليل پى آمد آن كه همان رسوايى است، برحذر داشته است.8-  صفت نارواى افراط در به دست آوردن مال دنيا يعنى طغيان به علّت ثروت زياد، و بى نيازى. طغيان يعنى از حدّ خود تجاوز كردن.9-  صفت پست كوتاهى در صبر بر گرسنگى، و پى آمد آن را نيز يادآور شده است كه همان زمينگير شدن در اثر ناتوانى از انجام وظيفه است، و به همين دليل امام (ع) از اين خوى ناپسند برحذر داشته است.10-  صفت ناپسند سيرى بيش از حدّ فضيلت اعتدال، كه پيامد اين عمل عبارت شكم پُرى است. و امام (ع) به دليل همين پيامد از آن برحذر داشته است.آن گاه امام (ع) با برحذر داشتن از دو طرف افراط و تفريط در خوردن، به طور اجمال سخن خود را به پايان برده است به اين دليل كه چون تفريط قلب را از فضيلت تهى مى كند، پس براى آن زيانبخش است، و افراط در آن نيز قلب را از فضيلت بيرون مى سازد و باعث فساد قلب مى گردد. توفيق نگهدارى از فساد به دست خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)الرابعة و المائة من حكمه عليه السّلام:(104) و قال عليه السّلام: لقد علّق بنياط هذا الإنسان بضعة هى أعجب ما فيه و ذلك القلب، و له موادّ من الحكمة و أضداد من خلافها: فإن سنح له الرّجاء أذلّه الطمع، و إن هاج به الطمع أهلكه الحرص و إن ملكه اليأس قتله الأسف، و إن عرض له الغضب اشتدّ به الغيظ، و إن أسعده الرّضا نسى التّحفّظ، و إن ناله الخوف شغله الحذر، و إن اتّسع له الأمن استلبته الغرّة، و إن أصابته مصيبة فضحه الجزع، و إن أفاد مالا أطغاه الغنى، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف، و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد. (76188- 76075)اللغة:(النياط) ج: انوطة و نوط: الفؤاد، معلق كلّ شيء، عرق غليظ متصل بالقلب فاذا قطع مات صاحبه (البضعة) القطعة من اللحم (سنح) عرض (هاج) ثار و تحرّك و انبعث (الغرّة) الغفلة. (عضّ) عضّا أمسكه بأسنانه- المنجد (كظّ) فلان الطعام: ملأ بطنه حتّى لا يطيق النفس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 163 الاعراب:بضعة، نائب عن فاعل علّق، هى أعجب ما فيه، جملة وصفيّة أو حاليّة.المعنى:أطلق القلب على معنيين:الأوّل- لحم صنوبرى تحت الرّية يكون مركزا للدّم الجاري في البدن و هو منبع الحياة و النشاط.الثاني- قوّة شاعرة في باطن الإنسان ترتبط به الرّوح مع الجسد على قول الحكماء الالهيّين القائلين بأنّ الرّوح خارجة عن الجسم و متعلّقة به و مدبّرة له و يسمّونه القلب الرحماني.و الظاهر من كلامه عليه السّلام أنّ الغرائز و القرائح البشريّة منبعثة من هذا القلب الصنوبرى الّذي هو بضعة معلّقه بالنياط، و لم يصرّح في كلامه بما رآه عليه السّلام حكمة أو مادة لها، فانّ الألفاظ الّتي وقعت في كلامه أكثرها يدلّ على الغرائز الحيوانية و على الرذائل الإنسانية، و هي: الرّجاء، و الطمع، و الحرص، و اليأس و الأسف، و الغضب، و الغيظ، و الرّضا، و التحفظ، و الحذر، و الخوف، و الأمن، و الغرّة و الجزع، و الطغيان، و الغنى، و الفاقة، و الجوع، و الضّعف، و الشبع، و البطنة.فمن بين هذه الألفاظ يطلق الرجاء، و التحفظ، و الحذر، و الخوف، على معانى محمودة في علم الأخلاق و في الأخبار، و أمّا سائرها فتدلّ على معانى مذمومة و أخلاق غير محمودة عند الحكماء الأخلاقيّين.على أنّ المقصود من الرّجاء و الخوف و الحذر في كلامه، ليس الرّجاء برحمة اللَّه و غفرانه، أو الخوف من اللَّه، أو الحذر من عذاب اللَّه، بل المقصود مطلق هذه الصفات الّتي تعرض للإنسان بأسباب شتّى، فلا تعد مطلق هذه الصفات محمودة و معدودة من الفضائل.و قد استخرج ابن ميثم في شرحه من كلامه عليه السّلام موادّ للحكمة و أضدادا لها في طرفي التفريط و الافراط، فجعل الرّجاء مثلا مادّة من الحكمة، و الطمع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 164 و الحرص رذيلة الافراط فيها، و اليأس رذيلة التفريط فيها، و استخرج من لفظ الغضب فضيلة الشجاعة و كظم الغيظ و هكذا، و لا يخلو كلامه من التعسّف.إلّا أن يقال: إنّ قوله عليه السّلام في آخر كلامه (فكلّ تقصير به مضرّ و كلّ إفراط له مفسد) ضابطة كلّية لاستخراج الفضائل و الرذائل و الصفات المحمودة و المذمومة من هذه المواد الّتي بيّنها.و يشبه كلامه هذا ما ورد في كتاب العقل و الجهل من الكافى في رواية سماعة ابن مهران قال: كنت عند أبي عبد اللَّه عليه السّلام و عنده جماعة من مواليه فجرى ذكر العقل و الجهل، فقال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: اعرفوا العقل و جنده، و الجهل و جنده تهتدوا، قال سماعة: فقلت: جعلت فداك لا نعرف إلّا ما عرّفتنا- إلخ.و قد شرحت هذا الحديث الشريف شرحا وافيا، فمن أراد الاطلاع فليرجع إلى ج 1- من شرحنا على الاصول من الكافي الشريف.الترجمة:فرمود: محقق است كه به بند دل اين انسان قطعه گوشتى آويخته است كه شگفت انگيزترين هر آنچه در او هست ميباشد و آن دل است، و براى آن مايه هائيست از حكمت و اضدادى كه مخالف حكمت هستند، اگر براى او اميدى رخ دهد طمع وى را خوار سازد، و اگر طمع وى را از جا برانگيزد دچار آزى شود كه نابودش سازد، و اگر نوميدى او را فرا گيرد افسوس او را بكشد و اگر خشم بر او عارض شود غيظ و خلق تنگى بر او سخت بتازد، و اگر بسعادت دلخوشى و رضا نايل گردد خوددارى و محافظه كاري را از ياد ببرد، و اگر ترس و بيم بوي در آيد حذر و احتياط او را بخود وادارد، اگر أمن و آسايش سايه بر سرش اندازد غفلت او را از بن براندازد، اگر دچار سوك و مصيبت گردد بيتابى وى را رسوا كند، و اگر مال و دارائى بدستش افتد سركشى ثروت بدامش كشد، و اگر تنگدستى و نداري او را بگزد بلا و گرفتاري مشغولش كند، و اگر گرسنگى جانش را بفرسايد ناتوانى و سستى بزمينش نشاند، و اگر شكم را پر كند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 165 و پر سير گردد نفسش در گلو بگيرد، هر كاهشى بدو زيان آور است، و هر فزايشى تباه كننده است.علي آن مرد فرزانه، بسفت اين در حكيمانه          كه بر بند دل انسان، بود يك گوشت آويزان        شگفت آورترين عضوى، ز هر چه هست اندر وى          همان قلب است كاندر آن، ز حكمت مايه ها پنهان        ولى هر گنج حكمت را، بود ضدّى ز پيش و پس          كه مى خواهد نگهداريش تدبير از خود انسان        اميد ار رخ دهد بر وى، طمع آيد كند خوارش          طمع انگيزدش حرص آيد و ويران كند بنيان        چه نوميدى ورا گيرد، كشد افسوس و آه او را         چه خشم آيد بتازد غيظ تا آتش زند بر جان        خوشى مستش كند، تا آنكه گردد بى خبر از خود         اگر ترسد حذر او را فرا گيرد چه يك زندان        اگر در أمن باشد، غفلتش از بن براندازد         بگاه سوك بيتابى ورا رسوا نمايد هان        اگر مالى بدست آرد ز ثروت مى شود سركش          و گر درويش باشد آيدش صد درد بيدرمان        گرسنه گر شود از ناتوانى بر زمين افتد         و گر پر خورد از نفخ شكم گيرد ورا خفقان        ز كاهش در زيان و، وز فزايش در تباهى شد         خداوندا تو اين مشكل نما بر بندگان آسان      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص322 لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و هو القلب، و ذلك انّ له مواد من الحكمة و اضدادا من خلافها فان سنح له الرجاء اذلّه الطّمع، و ان هاج به الطمع اهلكه الحرص، و ان ملكه اليأس قتله الاسف و ان عرض له الغضب اشتدّ به الغيظ و ان اسعده الرضا نسى التحفظ و ان غاله الخوف شغله الحذر، و ان اتّسع له الامر استلبته العزّه، و ان اصابته مصيبة فضحه الجزع، و ان افاد مالا اطغاه الغنى، و ان عضّته الفاقة شغله البلاء و ان جهده الجوع قعدت به الضّعة و ان افرط به الشبع كظّته البطنة، فكل تقصير به مضرّ و كلّ افراط له مفسد.«همانا به رگهاى دل آدمى پاره گوشتى آويخته است، و آن دل است و شگفت تر چيزى كه در آن است، اين است كه در آن ماده هاست از حكمت و ضدهاى آن. اگر در آن اميدى پديد آيد آزمندى زبونش مى سازد، و اگر آز بر آن هجوم آرد و بشوراند حرص تباهش مى سازد، اگر نوميدى بر آن چيره شود اندوه مى كشدش، و اگر خشم بگيرد كينه اش سخت مى شود، اگر خوشبختى ياريش دهد خويشتن دارى را فراموش مى كند، اگر بيم او را فرو گيرد ترس او را به خود مشغول مى دارد، و اگر در كار فراخى يابد فريفتگى مى ربايدش، اگر سوگى رسدش ناشكيبايى رسوايش مى سازد، اگر مالى به دست آرد توانگرى او را به سركشى وا مى دارد، اگر تنگدستى بر او چنگ و دندان افكند دچار بلا مى شود، اگر گرسنگى آزارش دهد ناتوانى فرو مى نشاندش، اگر سيرى او بسيار شود پرى شكم آزارش مى دهد. بدين گونه هر تقصير او را زيان بخش و هر افراط او را تباه كننده است.»  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom