جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۷۱ : عزل کارگزار نالایق [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى المُنذر بن الجارود العبدي، و خانَ في بعض ما وَلّاهُ من أعماله :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ، وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ؛ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً وَ لَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً، تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ.
وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقّاً، لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ، وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ.
فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

الْهَدْى : راه، روش.
رُقِّىَ إلَىَّ : بمن رسانده شد.
الْعَتَاد : ذخيره اى كه براى روز احتياج تدارك ميشود.
شِسْعُ نَعْلِكَ : بند كفشت.
جِبَايَة : جمع آورى خراج و ماليات.
نَظّار : بسيار نظر كننده.
عِطْفَيْهِ : دو طرفش، يعنى كسى كه از روى عجب و خودپسندى همواره به اطرافش نگاه ميكند.
الْمُخْتَال : متكبر.
بُرْدَيْهِ : تثنيه «برد»، لباس خط دار.
تَفّالٌ : كسى كه بسيار آب دهان مى اندازد.
شِرَاكَيْهِ : بند كفشهايش.
تَفّالٌ فِى شِرَاكَيْهِ : كسى كه همواره با آب دهان و دميدن كفشهاى خود را پاك و تميز ميكند. 
هَدى : راه و رسم
رُقِّىَ : رسيده است، گفته شده است
عَتاد : ذخيره اى كه براى روز احتياج تهيه مى شود
شِسع : بند كفش
نَظّار فى عِطفَيه : بسيار نگاه كننده است در شانه هاى خود يعنى متكبر است
بُرد : لباس خط دار
تَفّال : بسيار تف كننده 
(نامه به منذر بن جارود عبدى، كه در فرماندارى خود خيانتى مرتكب شد).
سرزنش از خيانت اقتصادى:
پس از ياد خدا و درود، همانا شايستگى پدرت مرا نسبت به تو خوشبين، و گمان كردم همانند پدرت مى باشى،(۱) و راه او راه مى روى. ناگهان به من خبر دادند، كه در هواپرستى چيزى فروگذار نكرده، و توشه اى براى آخرت خود باقى نگذاشته اى، دنياى خود را با تباه كردن آخرت آبادان مى كنى، و براى پيوستن با خويشاوندانت از دين خدا بريده اى.
اگر آنچه به من گزارش رسيده، درست باشد، شتر خانه ات، و بند كفش تو، از تو با ارزش تر است، و كسى كه همانند تو باشد، نه لياقت پاسدارى از مرزهاى كشور را دارد، و نه مى تواند كارى را به انجام رساند، يا ارزش او بالا رود، يا شريك در امانت باشد يا از خيانتى دور ماند پس چون اين نامه به دست تو رسد، نزد من بيا. ان شاء اللّه.
(منذر كسى است كه امير مؤمنان در باره او فرمود: آدم متكبّرى است، به دو جانب خود مى نگرد، و در دو جامه كه بر تن دارد مى خرامد، و پيوسته بر بند كفش خود مى دمد كه گردى بر آن ننشيند).
_____________________________________________
(۱). جارود پدر منذر در سال نهم هجرت خدمت پيامبر آمد و مسلمان شد، و فردى صالح و شايسته بود امام عليه السّلام او را والى استخر فارس كرد كه در سال ۲۱ در جنگ‏هاى فارس شهيد شد.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به منذر ابن جارود عبدىّ (از قبيله عبد القيس) كه او را بر بعضى از شهرها (فارس) حكمرانى داده و او با آن بزرگوار در بعضى از كارهايى كه او را بر آن گماشته بود خيانت كرد (چهار هزار درهم از مال خراج ربود، امام عليه السّلام او را در اين نامه نكوهش نموده و نزد خود طلبيده، و پدرش جارود را «كه با قبيله خود عبد القيس خدمت پيغمبر اكرم آمده و اسلام آورد» ستوده، خلاصه رجال نويسان منذر را ضعيف دانسته و به رواياتش اطمينان ندارند):
(1) پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، نيكى پدرت مرا فريب داد و گمان كردم از روش او پيروى ميكنى و براه او مى روى، پس ناگاه بمن خبر رسيد كه خيانت كرده اى، و براى هواى نفس خود فرمانبرى را رها نمى كنى، و براى آخرتت توشه اى نمى گذارى، دنياى خويش را با ويرانى آخرتت آباد مى سازى، و با بريدن از دينت به خويشانت مى پيوندى (شايد اين جمله خبر از آينده باشد، مرحوم علّامه مجلسىّ در مجلّد دهم كتاب بحار الأنوار از سيّد ابن طاوس «عليه الرّحمة» نقل ميكند كه امام حسين -عليه السّلام- نامه اى نوشته و با غلام خود كه نامش سليمان و كنيه اش ابا زرين بود بسوى گروهى از بزرگان بصره فرستاد و ايشان را بكمك و پيروى خواست كه از آنها يزيد ابن مسعود نهشلىّ و منذر ابن جارود عبدىّ بودند تا آنكه مى فرمايد: و امّا منذر ابن جارود نامه و پيغام آور را نزد عبيد اللّه ابن زياد آورد، زيرا ترسيد كه نامه خدعه و مكرى از عبيد اللّه باشد، و بحريّه دختر منذر ابن جارود همسر عبيد اللّه ابن زياد بود، پس عبيد اللّه پيغام آور را بدار كشيد و بعد از آن بمنبر رفت و خطبه خواند و مردم بصره را تهديد نمود كه راه مخالفت نه پيمايند)
(2) و اگر آنچه (خيانت) كه از تو بمن خبر رسيده راست باشد (جمل أهلك و شسع نعلك خير منك يعنى) شتر اهل تو و دوال كفشت (جائيكه انگشت بزرگ پا در كفشهاى عربىّ قرار مى گيرد) از تو بهتر است (اين جمله مثلى است اشاره باينكه سود حيوان و جماد از تو بيشتر است) و كسيكه مانند تو باشد شايسته نيست بوسيله او رخنه اى بسته شود، يا امرى انجام گيرد، يا مقام او را بالا برند، يا در امانت شريكش كنند، يا براى جلوگيرى از خيانت و نادرستى بگمارندش (سزاوار نيست حفظ مرز يا حكومت شهر يا رياست كارى را بتو گزارند) پس هنگاميكه اين نامه ام بتو مى رسد نزد من بيا اگر خدا خواست (چون آمد امام عليه السّلام او را زندانى نمود، و صعصعة ابن صوحان كه از نيكان اصحاب امير المؤمنين و از بزرگان قبيله عبد القيس بود در باره او شفاعت كرده رهائيش داد.)
(3) سيّد رضىّ فرمايد: و اين منذر كسى است كه امير المؤمنين عليه السّلام در باره او فرمود: او بدو جانب خود بسيار مى نگرد، و در دو برد (جامه يمنى پربهاى) خويش مى خرامد، و بسيار گرد و خاك از روى كفشهايش پاك ميكند (مرد متكبّر و گردنكشى است كه بخود و لباسش مى نازد و به آرايش مى پردازد).
 
از نامه آن حضرت (ع) به منذر بن الجارود العبدى كه در پاره اى از آنچه او را بر آن ولايت داده بود، خيانت كرد:
اما بعد، درستكارى پدرت مرا در انتصاب تو بفريفت و پنداشتم كه تو از روش او پيروى مى كنى و به راه او مى روى. ولى، آنسان كه به من خبر رسيده تو فرمانبردارى از نفس خود را فرو نمى هلى و براى آخرتت اندوخته اى نمى نهى و با ويران ساختن آخرتت مى خواهى دنيايت را آبادان سازى و به بهاى بريدن از دينت به عشيره خود مى پيوندى.
اگر آنچه مرا خبر داده اند، درست باشد، پس اشتر قبيله ات و بند كفشت از تو بهتر توانند بود. كسانى همانند تو هيچ مرزى را استوار نتوانند داشت و لايق آن نيستند كه بر رتبه و مقامشان افزوده شود يا در امانتى شريكشان سازند يا از خيانتشان در امان تواند بود. اين نامه من كه به تو رسيد بر فور به نزد من در حركت آى. ان شاء الله.
(سید رضی گوید:) اين منذر همان است كه امير المؤمنين در باره او فرمود: از روى خودپسندى پيوسته به چپ و راست خود مى نگرد و در دو برد گرانبهاى خود مى خرامد و كفشهاى خود را فوت مى كند كه گرد از آنها بزدايد.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شايستگى پدرت، مرا درباره تو گرفتارِ خوش بينى ساخت و گمان کردم تو هم پيرو هدايت و سيره او هستى و راه و رسم او را دنبال مى کنى. ناگهان به من گزارش داده شد که تو در پيروى از هواى نفست چيزى فروگذار نمى کنى و براى سراى ديگرت ذخيره اى باقى نمى گذارى، با ويرانى آخرتت دنيايت را آباد مى سازى و به بهاى قطع رابطه با دينت با خويشاوندانت پيوند برقرار مى سازى (و به گمان خود صله رحم مى کنى). اگر آنچه از تو به من رسيده است درست باشد شتر (بارکش) خانواده ات و بند کفشت از تو بهتر است و کسى که داراى صفات تو باشد نه شايستگى اين را دارد که حفظ مرزى را به او بسپارند و نه کار مهمى به وسيله او اجرا شود، نه قدر او را بالا ببرند، نه در حفظ امانت شريکش سازند و نه در جمع آورى حقوق بيت المال به او اعتماد کنند. به محض رسيدن اين نامه به سوى من حرکت کن! إنْ شاءَالله.
مرحوم سيد رضى مى گويد: منذر بن جارود همان کسى است که اميرمؤمنان على(عليه السلام) درباره اش فرمود: او آدم متکبرى است; پيوسته (از روى تکبر) به اين طرف و آن طرف قامت خود مى نگرد و در لباس گران قيمتى که پوشيده همچون متکبران گام بر مى دارد و مراقب است حتى بر کفشش گرد و غبار ننشيند!
 
و از نامه آن حضرت است به منذر پسر جارود عبدى كه در پاره اى از آنچه امام او را بر آن ولايت داده بود خيانت كرد:
اما بعد، پارسايى پدرت مرا در باره تو فريفت، و گمان كردم پيرو پدرت هستى و به راه او مى روى، ليكن آنچه در باره تو به من خبر داده اند، اين است كه از فرمانبردارى هوايت دست بر نمى دارى و ذخيرتى براى آخرتت نمى گذارى. دنياى خود را آبادان مى كنى با ويران كردن آخرتت، و با خويشاوندانت مى پيوندى به قيمت بريدن از دينت.
اگر آنچه از تو به من رسيده درست باشد شتر خويش و تبار، و بند پاى افزار تو از تو بهتر است، و آن كه چون تو باشد در خور آن نيست كه پاسدارى مرزى را تواند يا كارى را به انجام رساند. يا رتبت او را برافرازند، يا در امانتى شريكش سازند. چون اين نامه به تو رسد نزد من بيا، ان شاء اللّه.
[منذر كسى است كه امير مؤمنان (ع) در باره او فرمود: «-از خودبينى پيوسته- به دو جانب خود مى نگرد و در دو جامه كه بر تن دارد مى خرامد و پيوسته بر بند كفشهاى خود مى دمد.»].
 
از نامه هاى آن حضرت است به منذر بن جارود عبدى كه او را در بعضى نواحى به كار گمارد و او در امانت كار گزاريش خيانت كرد:
اما بعد، درستى پدرت مرا نسبت به تو خوشبين نمود، و فكر كردم پيرو او هستى، و به روش او مى روى، ناگاه به من گزارش رسيد كه در تبعيت از هواى نفس دست بردار نيستى، و ذخيره اى براى آخرتت باقى نمى گذارى، با ويران كردن آخرتت دنيايت را آباد مى كنى، و به قيمت جدا شدن از دينت به خويشانت مى پيوندى.
اگر آنچه از تو به من گزارش شده درست باشد شتر خانواده ات و بند كفشت از تو بهتر است. كسى كه مانند تو باشد نه اهليت دارد كه مرزى به وسيله او بسته شود، و نه برنامه اى به توسط او اجرا گردد، و يا مقامش را بالا برند، يا در امانتى شريكش نمايند، يا از خيانت او در امان باشند. زمانى كه اين نامه به دستت رسد به طرف من حركت كن، ان شاء اللّه.
اين منذر كسى است كه امير المؤمنين عليه السّلام در باره اش فرمود: از خود بينى و خودپسندى مرتب به اين طرف و آن طرفش نظر مى كند، در دو جامه خود مى خرامد، و پيوسته گرد و غبار كفشهايش را پاك مى نمايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )إلَى الْمُنْذِرِ بْنِ الْجارُودِ الْعَبْدی، وَخانَ فی بَعْضِ ما وَلاّهُ مِنْ أعْمالِهِ.از نامه هاى امام(عليه السلام) به منذر بن جارود عبدى است که در حوزه فرماندارى خود در بعضى از امور خيانت کرده بود.(1) نامه در یک نگاه:این نامه زمانى به «منذر بن جارود» نوشته شد که والى اصطخر (از نواحى فارس) بود و اخبارى از سوء استفاده وى از اموال حکومت به امیرمؤمنان على(علیه السلام) رسید. امام با تمجید از پدرش «جارود عبدى» این فرزند را سرزنش کرد و فرمود: درستى و پاکى پدرت سبب خوش بینى من به تو شد و گمانم بود که تو پیرو او هستى; ولى معلوم شد تابع هواى نفس شده اى و آخرت خود را به دنیا فروخته اى. آن گاه در تعبیرى شگفت انگیز مى فرماید: اگر اقوالى که درباره تو به من رسیده صحیح باشد، شتر خانواده و بند کفشت از تو باارزش تر است. در پایان نامه فرمان عزل او را صادر کرده و مى فرماید: هنگامى که نامه من به تو رسید به سوى ما بازگرد. تو شايسته اين مقام نيستى:همان گونه که در بالا آمد «منذر بن جارود عبدى» از طرف امام(عليه السلام) به فرماندارى بعضى از مناطق ايران منصوب شده بود و دليل انتخاب او افزون بر حسن ظاهر، سابقه بسيار خوب پدرش «جارود عبدى» بود که از افراد بسيار با استقامت و مدافع اسلام در عصر پيغمبر و اعصار بعد بود; ولى «منذر» مانند بسيارى از افراد که وقتى به مقامى مى رسند خود را گم مى کنند، از مسير حق خارج شد و به هوا و هوس پرداخت و از موقعيت خود غافل شد و اموال بيت المال را بى حساب و کتاب خرج مى کرد. هنگامى که اين خبر به امام(عليه السلام) رسيد، نامه شديد اللحن مورد بحث را براى او فرستاد و او را به شدت توبيخ کرد و از مقامش عزل نمود.امام(عليه السلام) در آغاز نامه چنين مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شايستگى پدرت، مرا درباره تو گرفتارِ خوش بينى ساخت و گمان کردم تو هم پيرو هدايت و سيره او هستى و راه و رسم او را دنبال مى کنى»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ صَلاَحَ أَبِيکَ غَرَّنِي مِنْکَ وَظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ(2)، وَتَسْلُکُ سَبِيلَهُ).به يقين امام(عليه السلام) در امور مربوط به زندگى مأمور به ظاهر است و بر طبق آن عمل مى کند و به هنگام انتخاب «منذر» براى اين مقام، قراين خلافى وجود نداشت; هم او ظاهرالصلاح بود و بدون سوء سابقه و هم جزو خانواده اى معروف به صلاح و درستکارى و اين مقدار براى انتخاب او کافى بود; ولى همان گونه که گفته شد افرادى هستند که در حال عادى ظاهرا صالح و درستکارند; اما هنگامى که به مال و مقامى برسند خود را گم مى کنند و گاه مسير زندگيشان به طور کامل دگرگون مى شود و «منذر» از اين افراد بود.سپس امام در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ناگهان به من گزارش داده شد که تو در پيروى از هواى نفست چيزى فروگذار نمى کنى و براى سراى ديگرت ذخيره اى باقى نمى گذارى، با ويرانى آخرتت دنيايت را آباد مى سازى و به بهاى قطع رابطه با دينت با خويشاوندانت پيوند برقرار مى سازى (و به گمان خود صله رحم مى کنى)»; (فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ(3) إِلَيَّ عَنْکَ لاَ تَدَعُ لِهَوَاکَ انْقِيَاداً، وَلاَ تُبْقِي لآِخِرَتِکَ عَتَاداً(4). تَعْمُرُ دُنْيَاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ، وَتَصِلُ عَشِيرَتَکَ بِقَطِيعَةِ دِينِکَ).امام(عليه السلام) در اين عبارات کوتاه و پر معنا به منذر مى فهماند که تو مرتکب چهار کار بسيار زشت شده اى: از يک طرف پيروى بى قيد و شرط از هوا و هوس به گونه اى که در حالاتش آمده است او در آن ايام خوشگذرانى را به حد اعلا رسانده بود; پيوسته مشغول گردش و تفريح و صيد لهوى و بازى با سگ ها و کارهايى از اين قبيل بود(5) و ديگر اينکه از دنيا که مزرعه آخرت است بهره اى براى خود ذخيره نمى کنى و سوم اينکه نه تنها از اين دنيا چيزى براى آخرت نمى اندوزى، بلکه آخرت خود را به بهاى آباد ساختن دنيا ويران مى سازى و چهارم اينکه اموال بيت المال را در بين خويشاوندان خود تقسيم مى کنى و پيوند با خويشاوندان را به بهاى قطع رابطه با دينت دنبال مى کنى.آن گاه امام(عليه السلام) او را به طور مشروط به علت اعمالش شديداً تحقير مى کند و مى فرمايد: «اگر آنچه از تو به من رسيده است درست باشد شتر (بارکش) خانواده ات و بند کفشت از تو بهتر است»; (وَلَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْکَ حَقّاً، لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَ شِسْعُ(6) نَعْلِکَ خَيْرٌ مِنْکَ).اين دو تعبير نهايت حقارت «منذر» را به سبب خيانتش اثبات مى کند.در بعضى از نقل ها آمده است که تشبيه به «شتر اهل» از اينجا ناشى شد که پدر خانواده اى از دنيا رفت و شترى از خود به يادگار گذاشت. خانواده او هر کدام افسار شتر را گرفته و از آن براى بار کشيدن و مانند آن استفاده مى کردند. اين شتر بينوا هر روز دست کسى بود و اين ضرب المثلى است براى ذلت. تعبير به «شِسْعُ نَعْل; بند کفش» نيز مثالى است براى نهايت خوارى و حقارت. اين تعبيرها از آنجا ناشى شد که به امام خبر رسيد او چهارصد هزار درهم از بيت المال را اختلاس کرده(7) و ـ همان گونه که گذشت ـ مشغول عياشى و سگ بازى و مانند آن است، در حالى که خود را نماينده امام معصوم و خليفه بر حق مسلمانان مى داند.سپس امام در ادامه اين سخن لياقت و اهليت او را براى پنج موضوع مهم نفى مى کند و مى فرمايد: «کسى که داراى صفات تو باشد نه شايستگى اين را دارد که حفظ مرزى را به او بسپارند و نه کار مهمى به وسيله او اجرا شود، نه قدر او را بالا ببرند، نه در حفظ امانت شريکش سازند و نه در جمع آورى حقوق بيت المال به او اعتماد کنند»; (وَمَنْ کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَيْسَ بِأَهْل أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ(8)، أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ، أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ، أَوْ يُشْرَکَ فِي أَمَانَة، أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَة(9)).اين امور پنجگانه از وظايف مهم واليان و فرمانداران مناطق مختلف اسلام است: حفظ کردن مرزها، انجام کارهاى مهم، سپاس از کارهاى مهم او، سپردن امانات و جمع آورى اموال بيت المال. کسى که خائن و عياش و هواپرست باشد شايسته هيچ يک از اين امور نيست و هرگز نمى توان بر او اعتماد کرد.امام(عليه السلام) در پايان، دستور عزل او را صادر کرده مى فرمايد: «به محض رسيدن اين نامه به سوى من حرکت کن! إن شاءالله»; ( فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْکَ کِتَابِي هَذَا، إِنْ شَاءَ اللهُ).تعبير به «حِينَ يَصِلُ إِلَيْکَ کِتَابِي هَذَا» تأکيد بر فوريت عزل او و کناره گيرى اش از اين مقام والاست.مرحوم سيّد رضى در پايان اين جمله را نيز اضافه مى کند و مى گويد:«منذر بن جارود همان کسى است که اميرمؤمنان على(عليه السلام) درباره اش فرمود: او آدم متکبرى است; پيوسته (از روى تکبر) به اين طرف و آن طرف قامت خود مى نگرد و در لباس گران قيمتى که پوشيده همچون متکبران گام بر مى دارد و مراقب است حتى بر کفشش گرد و غبار ننشيند!»; (قالَ الرَّضي: وَالْمُنْذِرُ بْنُ الْجارُود هذا هُوَ الَّذي قالَ فيهِ أميرُالمؤمنين(عليه السلام): إنّهُ لَنظّارٌ في عِطْفَيْهِ(10)، مُخْتالٌ(11) في بُرْدَيْهِ(12)، تَفّالٌ(13) في شِراکَيْهِ(14)).بديهى است اين سخن را امام بعد از اين ماجرا درباره منذر فرموده و اگر قبل از آن چنين صفاتى از او ديده مى شد حضرت او را براى اين مقام مهم انتخاب نمى کرد.اين سه جمله که امام درباره او فرموده دليل بر نهايت عجب، خودبينى و خودبرتر بينى اوست و چون در خانواده اى اشرافى پرورش يافته بود اين حالت را از آنها به ارث برده بود.مرحوم علاّمه شوشترى در شرح نهج البلاغه اش از تاريخ يعقوبى(15) در مورد شأن ورود اين جمله نقل مى کند که اين سخن را اميرمؤمنان بعد از آن فرمود که به ديدن «صعصعه»; (يکى از دوستان خاص آن حضرت) رفته بود در ضمن سخنان مختلفى که بين امام(عليه السلام) و «صعصعه» رد و بدل شد «صعصعه» گفت: دختر جارود (خواهر منذر) همه روز نزد من مى آيد و براى اينکه برادرش را زندانى کرده اى اشک مى ريزد. اگر مصلحت بدانى آزادش کن من بدهى او را (از باب اختلاس بيت المال) تعهد مى کنم. امام فرمود: چگونه تو او را تضمين مى کنى در حالى که او منکر سرقت از بيت المال است. قسم بخورد (که اختلاس نکرده است) تا ما او را آزاد کنيم. «صعصعه» گفت: سوگند مى خورد. امام فرمود: من هم گمان مى کنم (به دروغ) سوگند ياد کند. آن گاه امام اين جمله را درباره او فرمود.(16)******نکته:«مُنذر بن جارود عبدى» کيست؟«جارود» پدر «منذر» همان گونه که امام در نامه مورد بحث به آن اشاره فرموده مردى شايسته و صالح بود. او که قبلاً از آيين مسيح پيروى مى کرد در سال نهم يا دهم هجرى با گروهى از طايفه «عبد قيس» خدمت پيغمبر رسيد و اسلام را به طور کامل پذيرفت و سپس در بصره ساکن شد و در يکى از جنگ هاى اسلامى که در ناحيه فارس صورت گرفت در سال بيست و يک هجرى شرکت کرد و به افتخار شهادت نائل گرديد.«جارود» در ميان قبيله اش مورد احترام خاصى بود و هنگامى که پيغمبر اکرم از دنيا رحلت فرمود و گروهى از اعراب مرتد شدند، او براى قبيله خود سخنرانى کرد و گفت: «اگر محمّد از دنيا رفته است خدايش نمرده در دين خود محکم باشيد و اگر در اين فتنه اى که بر پا شده به کسانى صدمه اى برسد من دو برابر آن را تضمين مى کنم». به همين دليل از طايفه «عبد قيس» کسى مخالفت نکرد.از عجايب اينکه از عمر نقل شده درباره «جارود» مى گفت: اگر از پيغمبر نشنيده بودم که مى فرمود: خلافت در قريش خواهد بود من «جارود» را براى خلافت پيغمبر برمى گزيدم; ولى با اين حال روزى عمر نشسته بود و تازيانه اى در دست داشت و مردم در اطرف او بودند. ناگهان «جارود» وارد شد. کسى با صداى بلند گفت: اين بزرگ طايفه «ربيعه» است. عمر و اطرافيانش و «جارود» اين سخن را شنيدند و هنگامى که «جارود» به عمر نزديک شد تازيانه را حواله او کرد. «جارود» گفت: چرا چنين مى کنى؟ گفت: شنيدى آنچه را درباره تو گفته اند؟ گفت: آرى شنيدم. گفت: ترسيدم در ميان جمعيتى بنشينند و بگويند امير تويى لذا خواستم ابهت تو را بشکنم.اما فرزندش «منذر» که در زمان حيات پيامبر متولد شد در جنگ جمل در لشکر على(عليه السلام) شرکت داشت و ظاهراً مرد صالحى بود و به دليل صالح بودن پدرش امام او را فرماندار «اصطخر»; (يکى از نواحى فارس) نمود; ولى متأسفانه به دليل حب جاه و مقام و عشق به مال و ثروت و لذات دنيا آلوده انواع انحرافات شد و همان گونه که اشاره شد امام او را عزل کرد.اين مرد مسير نادرست خود را ادامه داد تا آنجا که بعدها از طرف يزيد بن معاويه فرماندار يکى از مناطق اسلامى شد.از کارهاى بسيار زشت او اين بود که در ميان نامه هایى که امام حسين(عليه السلام) به اهل کوفه نوشت، نامه اى نيز به «منذر» نوشت و به وسيله شخصى به نام «سليمان» براى او فرستاد و او را به يارى خود دعوت کرد اما «منذر» نه تنها پاسخ مثبت نداد، بلکه نامه امام را به «عبيدالله» داد و فرستاده امام را تسليم چوبه دار نمود، در حالى که رسولان و نامه آوران در هر قوم و ملتى در امانند و اين نخستين رسولى بود که در اسلام به دار آويخته شد.هرچند بعضى خواسته اند اين عمل را بدين گونه توجيه کنند که «منذر» خيال مى کرد اين رسول را «ابن زياد» فرستاده تا از عقايد او در مورد همکارى با امام حسين(عليه السلام) آگاه شود در حالى که اين توجيه بسيار نادرستى است، زيرا او مى توانست نامه را به رسول برگرداند و با تندى با او سخن بگويد تا اگر آن شخص فرستاده ابن زياد هم باشد، اين برخورد را به اطلاع امير خود برساند. لزومى نداشت او را دستگير کند و همراه نامه تحويل ابن زياد و سپس تحويل چوبه دار دهد، زيرا «ابن زياد» با خبر شد که او از سوى امام است.يکى ديگر از بدبختى هاى «منذر» اين بود که در همان ايام دختر خود را به همسرى «ابن زياد» درآورد.(17)به هر حال، منذر با آن سابقه پدرش و همراهى نخستين خود با امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به علت پيروى از هواى نفس و کبر و غرور، عاقبت خود را تباه کرد.*****پی نوشت:1. سند نامه: اين نامه را نيز مانند نامه سابق دو نفر از مورخانى که قبل مرحوم سيّد رضى مى زيستند در کتاب خود نقل کرده اند: اوّل يعقوبى در تاريخ خود و دوم بلاذرى در انساب الاشراف و قابل توجّه اينکه جمله هايى که مرحوم سيّد رضى در پايان اين نامه به صورت جداگانه آورده است (نه به صورت نامه) در همان دو کتاب نيز ديده مى شود (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 472).2. «هَدى» به معناى طريقه و روش است.3. «رُقّى» از ريشه «رَقْى» بر وزن «سعى» به معناى بالا رفتن است. سپس به گزارش هايى که از مقامات پايين به مقامات بالا داده مى شود اطلاق شده و در جمله بالا همين معنا اراده شده است.4. «عَتاد» به معناى ذخيره و شىء آماده است.5. تمام نهج البلاغه، ص 815 .6. «شِسْع» به معناى تسمه و قطعات باريکى است که از چرم مى برند و «شِسْع النَّعْل» به معناى بند کفش است.7. بحارالانوار، ج 34، ص 323.8. «الثغر» در اينجا به معناى مرز و در اصل به معناى هرگونه شکاف است.9. «جِباية» به مانند جمع آورى زکات و اموال بيت المال و مانند آن است و در اصل از «جِباوة» بر وزن «عداوة» به معناى جمع آورى کردن گرفته شده است. در بعضى از نسخ نهج البلاغه به جاى «جِباية» «خيانة» آمده که معناى درستى براى آن تصور نمى شود.10. «عِطْفَيْهِ» تثنيه «عِطف» بر وزن «کبر» به معناى پهلو و جانب است و کسى که پيوسته به اين طرف و آن طرف خود نگاه مى کند معمولاً از خودراضى و متکبر است.11. «مُخْتال» به معناى متکبر مغرور است از ريشه «خُيَلاء» بر وزن «جهلاء» به معناى تخيلاتى است که انسان بر اثر آن خود را بزرگ مى بيند و ريشه آن از خيال گرفته شده و اشاره به کسى است که با خيالات خودبرتربين مى شود.12. «برديه» تثنيه «برد» بر وزن «ظلم» که اضافه به ضمير شده و به معناى لباس زيبا و خط دار است.13. «تفّال» کسى که بسيار آب دهن مى اندازد از ريشه «تفل» بر وزن «عمل» گرفته شده. در بعضى از کتب لغت آمده است که «تفل» بر وزن «طفل» به فوت کردنى که آميخته با کمى از بزاق باشد اطلاق مى شود بنابراين جمله «تفال فى شراکيه» به معناى کسى است که کفش خود را فوت مى کند يا با آب دهان تميز مى کند تا غبارى بر آن نباشد.14. «شراکيه» تثنيه «شراک» به معناى بند کفش است.15. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 204.16. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج 8، ص 108.17. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 55 تا 57; مصادر نهج البلاغه، ج 3 ص 470. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج 8 ص 109. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از جمله نامه هاى امام (ع) به منذر بن جارود عبدى كه در پاره اى از وظايف خويش خيانت كرده بود:سيد رضى مى گويد: اين منذر همان كسى است كه امير مؤمنان (ع) در باره او فرموده است: به دو سمت خود زياد نگاه مى كند، و در دو برد يمانى خود با تكبّر راه مى رود و غبار كفشش را با فوت كردن مى زدايد.محور سخن اين نامه سرزنش وى به خاطر خيانتش مى باشد. علت فريب خوردن خود را كه همان مقايسه با درستى پدرش -جارود عبدى- بيان كرده است، در اين جهت كه او هم راه درست پدرش را پى مى گيرد. آن گاه چهار مورد جدايى وى از پدرش را به طور مشخص، خاطرنشان كرده است:1-  پيروى او از هواى نفسش در هر چيزى كه او را رهنمود باشد.2-  غفلت او از اعمال شايسته كه براى عالم آخرتش اهميّت دارد.3-  دنيايش را بدانچه كه باعث ويرانى خانه آخرت است، يعنى استفاده از مال حرام، آباد مى سازد.4-  به بهاى گسستن از دينش با خويشان خود مى پيوندد.در هر دو جمله همسان، رعايت سجع را فرموده است. آن گاه شروع به سرزنش و حكم به كاستى و حقارت وى نموده است، بدين ترتيب كه اگر آنچه را به وى نسبت داده اند. راست باشد، شتر اهل او، و بند كفشش بر او رجحان دارند. و اين شتر اهل از جمله چيزهايى است كه در خوارى و پستى ضرب المثل است، و اصل اين مثل به طورى كه نقل كرده اند. آن است كه شترى از آن پدر قبيله اى بود، به ارث به افراد قبيله رسيد، هر كدام از آنها افسار آن را به راه مقصود خودش مى كشيد و از آن استفاده مى كرد، و اين حيوان ذليل و خوار دست آنها بود.سپس در زمينه توبيخ و سرزنش نسبت به هر كس كه ويژگى او را داشته باشد، چنين حكم كرده است كه او براى تصدّى كارى كه مورد نظر والى است، شايستگى ندارد. و در هر چهار جمله همسان سجع متوازى را رعايت كرده است، كلمات: قدر، در برابر، امر، و خيانت در مقابل امانت، آمده است، و اين كه امام (ع) فرموده است: «يا در امانت شركت دهند» از آن جهت است كه خلفاء از طرف خداوند در روى زمين امينند، بنا بر اين آنان به هر كسى كه از طرف خود سرپرستى جايى را واگذار مى كنند، در حقيقت او را شريك امانت خود كرده اند.عبارت: «او يؤمن على خيانته»،يعنى در حالى كه تو خيانتكارى، زيرا كلمه «على» مفيد حالت و كيفيّت است.و پس از سرزنش، به منظور بركنار ساختن او را به نزد خود طلبيده است.آنچه را كه سيد رضى -كه خدايش بيامرزد- در باره معرفى امير مؤمنان (ع) از منذر نقل كرده است كنايه از خودخواهى منذر است.«التفل في الشراك»،زدودن گرد و غبار از روى كفش است و اين عبارت مناسب با نامه است چون مشتمل بر نكوهش و مذمت است. توفيق در دست خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 397 المختار السبعون و من كتاب له عليه السّلام الى المنذر بن الجارود العبدى، و قد خان في بعض ما ولاه من أعماله:أمّا بعد، فإنّ صلاح أبيك غرّني منك، و ظننت أنك تتّبع هديه، و تسلك سبيله، فإذا أنت فيما رقّى إلىّ عنك لا تدع لهواك انقيادا، و لا تبقي لاخرتك عتادا، تعمر دنياك بخراب آخرتك، و تصل عشيرتك بقطيعة دينك، و لئن كان ما بلغني عنك حقّا لجمل أهلك و شسع نعلك خير منك، و من كان بصفتك فليس بأهل أن يسدّ به ثغر، أو ينفذ به أمر، أو يعلى له قدر، أو يشرك في أمانة، أو يؤمن على جباية [خيانة] فأقبل إلىّ حين يصل إليك كتابي هذا إن شاء اللّه.قال الرّضيّ: [و] المنذر هذا هو الّذي قال فيه أمير المؤمنين -عليه السّلام- إنّه لنظّار في عطفيه، مختال في برديه، تفّال في شراكيه. (72573- 72461)اللغة:(رقّى) بالتشديد: رفع إليّ، و أصله أن يكون الانسان في موضع عال فيرقى إليه شيء، (العتاد): العدّة، (الشسع): سير بين الاصبعين في النعل العربي.الاعراب:قال الشارح المعتزلي: و اللام في لهواك متعلّقة بمحذوف دلّ عليه «انقيادا» لأنّ المتعلّق من حروف الجرّ بالمصدر لا يجوز أن يتقدّم على المصدر.أقول: يصحّ أن تتعلّق بقوله «لا تدع» فلا يحتاج إلى تكلّف التقدير و هو أوضح معنا أيضا و كذا في الجملة التالية.المعنى:المنذر بن الجارود من أشراف العرب و من عبد القيس الناهي في الشرف ينسب إلى نزار بن معد بن عدنان، كان الجارود نصرانيّا فوفد على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في سنة تسع أو عشر من الهجرة فأسلم و حسن إسلامه و سكن بعد ذلك في البصرة و قتل بأرض فارس أو نهاوند مع النعمان بن المقرّن.و قد بالغ عليّ عليه السّلام في ذمّه و توبيخه في هذا الكتاب لما ثبت عنده من خيانته في أموال المسلمين و صرفها في شهواته و عشيرته زائدا على ما يستحقّون و هذا ممّا لا يتحمّله عليه السّلام.قال الشارح المعتزلي في «ص 59 ج 18 ط مصر»: و أمّا الكلمات الّتي ذكرها الرضيّ عنه عليه السّلام في أمر المنذر فهى دالّة على أنّه نسبه إلى التيه و العجب، فقال: (نظّار في عطفيه) أى جانبيه، ينظر تاره هكذا و تارة هكذا، ينظر لنفسه و يستحسن هيئته و لبسته، و ينظر هل عنده نقص في ذلك أو عيب فيستدركه بازالته، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 398 كما يفعل أرباب الزهو و من يدّعي لنفسه الحسن و الملاحة.قال: (مختال في برديه) يمشي الخيلاء عجبا- إلى أن قال (تفّال في شراكيه) الشراك: السير الّذي يكون في النعل على ظهر الفدم، و التفل بالسكون مصدر تفل أى بصق، و التفل محرّكا: البصاق نفسه و إنّما يفعله المعجب و التائه في شراكيه ليذهب عنهما الغبار و الوسخ، يتفل فيهما و يمسحهما ليعودا كالجديدين.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت عليه السّلام بمنذر بن جارود عبدي نگاشت كه در كار فرمانگزارى خود خيانت كرده بود:أمّا بعد، راستى كه خوبى و شايستگى پدرت مرا فريفت و گمان بردم پيرو درستى او هستى و براه او مى روى، بناگاه چنين بمن رسيد كه تو يكسره هوسبازى و دنبال هواى نفس مى روى و براى آخرتت توشه اى بر نمى گيرى و در فكر سراى ديگر نيستى. دنيايت را بويرانى آخرتت آباد مى كنى و با دينت بخويشانت وصله مى زنى و به آنها كمك مى كنى.و اگر چنانچه آن گزارشاتى كه از تو بمن رسيده درست باشد شتر خاندانت و بند كفشت بهتر از تو است، و كسى كه چون تو باشد شايسته نباشد كه مرزدارى كند و يا كارى بوسيله او انجام شود و يا درجه اى از او بالا رود يا شريك در كارگزارى خلافت كه امانت إلهى است بوده باشد يا آنكه بر جمع خراج و ماليات أمين شمرده شود، بمحض اين كه اين نامه من بتو رسيد بسوى من بيا، انشاء اللّه.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص216 از نامه آن حضرت است به منذر بن جارود عبدى كه او را بر ناحيه اى حكومت داده بود و او خيانت در امانت كرد. در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «اما بعد، فانّ صلاح ابيك غرّنى منك»، «اما بعد، همانا كه پارسايى پدرت، مرا در مورد تو فريب داد.»، ابن ابى الحديد چنين آورده است: خبر منذر و پدرش جارود: منذر پسر جارود است و نام و نسب جارود چنين است كه بشر بن خنيس بن معلّى، معلى همان حارث بن زيد بن حارثة بن معاوية بن ثعلبة بن جذيمة بن عوف بن انمار بن عمرو بن وديعة بن لكيز بن افصى بن عبد القيس بن افصى بن دعمى بن جديلة بن اسد بن ربيعة بن نزار بن معد بن عدنان است. خاندان ايشان ميان قبيله بنى عبد القيس شريف و محترم بوده اند، و چون شاعرى در قصيده خود او را جارود لقب داده است به همان لقب مشهور شده است. جارود به سال نهم و گفته شده است به سال دهم به حضور پيامبر آمد و مسلمان شد. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب آورده است كه جارود مسيحى بود و مسلمان شد و اسلامى پسنديده داشت. او همراه منذر بن ساوى و گروهى از قبيله عبد القيس به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و چنين سرود: «گواهى مى دهم كه خداوند حق است و جوانه هاى انديشه ام همگى بر اين گواهى و نهضت سر تسليم فرود مى آورند، اينك از من پيامى به رسول خدا برسان كه در هر كجاى زمين باشم پيرو آئين حنيف هستم.» ابن عبد البر مى گويد: در مورد نسب جارود بسيار اختلاف است، نام و نسب او را به صورت بشر بن معلى بن خنيس و بشر بن خنيس بن معلى و بشر بن عمرو بن علاء و بشر بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص217 عمرو بن معلى گفته شده است. كنيه او ابو عتاب و ابو المنذر بوده است. جارود در بصره ساكن شد و در سرزمين فارس كشته شد و گفته شده است در نهاوند همراه نعمان بن مقرن بود و كشته شد، و هم گفته اند كه عثمان بن عاص جارود را همراه گروهى به يكى از كرانه هاى فارس اعزام كرد و او در جايى كه به گردنه جارود معروف است، كشته شد. آن گردنه پيش از كشته شدن جارود به گردنه گل و لاى معروف بود و چون جارود آن جا كشته شد، آن گردنه به نام او معروف شد و اين به سال بيست و يكم هجرت بود. جارود رواياتى را از پيامبر روايت كرده و ديگران از قول او آنها را نقل كرده اند، مادر جارود دريمكة دختر رويم شيبانى است. ابو عبيدة معمر بن مثنى در كتاب التاج مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جارود و افراد قبيله عبد القيس را هنگامى كه به حضورش آمدند، گرامى داشت و به انصار فرمود: «براى استقبال از برادرانتان كه شبيه ترين مردم به شمايند، برخيزيد.» و اين از آن جهت است كه ايشان هم داراى نخلستان و ساكنان بحرين و يمامه بودند، و قبيله هاى اوس و خزرج هم داراى نخلستان بودند. ابو عبيدة مى گويد: عمر بن خطاب مى گفته است اگر نه اين است كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده ام مى فرمود: حكومت جز در قريش نخواهد بود، براى تعيين خليفه از جارود به كس ديگرى نمى انديشيدم و هيچ امرى در سينه ام خلجان نمى كرد. ابو عبيده مى گويد: قبيله عبد القيس داراى شش خصلت بوده كه از آن جهت بر اعراب برترى داشته اند، از جمله آنكه از لحاظ سيادت از همه خاندانهاى عرب برتر بودند و شريف ترين خانواده هاى آن قبيله، جارود و فرزندانش بوده اند. شجاع ترين مرد عرب هم از آن قبيله است و او حكيم بن جبله است كه در جنگ جمل پايش قطع شد، پاى قطع شده خويش را در دست گرفت و چنان بر دشمن خود كه آن را قطع كرده بود كوبيد كه او را از پاى در آورد و كشت و در همان حال چنين رجز مى خواند: «اى نفس اگر پاى تو قطع شد مترس كه ساعد من همراه من است.» و ميان عرب كسى ديگر كه كار او را انجام داده باشد، شناخته نشده است. هرم بن حيان هم كه يار و همنشين اويس قرن و شهره به عبادت است از همين قبيله است. عبد الله بن سواد بن همّام كه بخشنده ترين اعراب است از همين قبيله است، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص218 عبد الله بن سواد همراه چهار هزار تن براى جهاد به ناحيه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراك تمام لشكر را به هزينه خود پرداخت. به او خبر رسيد كه يكى از سپاهيان بيمار شده و هوس حلواى خرماى آميخته با آرد - افروشه-  كرده است. عبد الله بن سواد فرمان داد براى همه چهار هزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهيان دستور داده بود كه تا هنگامى كه آتش او بر افروخته است كسى حق ندارد براى تهيه خوراك آتش بر افروزد. مصقلة بن رقبة هم كه خطيب نامدار اعراب باديه نشين است از همين قبيله است. او چندان شهره به سخنورى بود كه به او مثل زده مى شد و مى گفتند فلان از مصقله هم سخنورتر است. راهنماى مشهور عرب در دوره جاهلى و كسى كه از همگان سريع تر مى دويد و به بيابانهاى دور افتاده مى رفت و معروف به شناخت ستارگان و پيدا كردن راه در شب بود يعنى دعيمص الرمل هم از همين قبيله است. او از پرنده قطا هم زيرك تر و راهنماتر بود، دعيمص تخم شتر مرغ را از آب انباشته و زير توده هاى ريگ پنهان مى كرد و به هنگام لزوم آن را پيدا مى كرد و بيرون مى آورد-  كه در بيابان از تشنگى نميرد. منذر بن جارود هم مردى شريف بود و پسرش حكم هم در شرف همتاى او بود. منذر در زمره صحابه نيست و پيامبر را ملاقات هم نكرده است، و براى او در روزگار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرزندى هم زاده نشده است. منذر مردى شيفته به خويشتن و لاف زننده بود. در مورد حكم پسر منذر شاعرى چنين سروده است: «اى حكم بن منذر بن جارود تو بخشنده و پسر بخشنده ستوده اى و سراپرده هاى مجد بر تو بر افراشته است.» گفته مى شده است مطاع ترين كس ميان قوم خود، جارود بن بشر بن معلّى بوده است. پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه اعراب مرتد شدند و از دين برگشتند، او براى قوم خود سخنرانى كرد و گفت: اى مردم اينك كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درگذشته است خداوند زنده جاودان است، به دين خود چنگ زنيد و از هر كس در اين فتنه دينار و درهمى يا گاو و گوسپندى از ميان برود بر عهده من است كه دو برابر آن را بپردازم. هيچ كس از افراد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص219 قبيله عبد القيس با او مخالفت نكرد، بنابر اين با توجه به صلاح حال و افتخار مصاحبت با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه جارود داشته است سخن امير المؤمنين على عليه السّلام روشن مى شود كه چرا فرموده است صلاح پدرت مرا در تو فريب داد و چه بسا كه آدمى از روش پسنديده پدران در مورد پسران گول مى خورد و گمان مى برد كه آنان به روش پدران هستند و حال آنكه كار بدان گونه نيست كه «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ ...» ابن ابى الحديد سپس به توضيح در باره لغات و اصطلاحات نامه پرداخته است و مى گويد سخنانى كه سيد رضى از قول امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده، دليل بر آن است كه امير المؤمنين او را به شيفتگى به خود و لاف زدن منسوب داشته است، كه گاه بدين سوى جامه هاى خويش و گاه به سوى ديگر مى نگريسته و هيأت و جامه هاى خود را مى ستوده است و اگر عيبى مى ديده آن را اصلاح مى كرده است و در جامه هاى خود با ناز و غرور حركت مى كرده است. محمد بن واسع يكى از پسران خود را ديد كه با ناز و غرور در جامه هاى خود مى خرامد، به او گفت: پيش من بيا، و چون نزديك او آمد. گفت: اى واى بر تو اين ناز و غرور از كجا براى تو فراهم شده است، اما مادرت كنيزى بوده است كه آن را به دويست درهم خريده ام، پدرت هم چنان است كه خداوند نظير او را ميان مردم افزون كناد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom