جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۷ : پاسخ یاوه گویی‌های معاویه [منبع]

و من كتاب منه (علیه السلام) إليه أيضا :
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ، نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِكَ، وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً.
وَ [مِنْ هَذَا الْكِتَابِ] مِنْهُ:
لِأَنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ، لَا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ، الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِن.

مُوَصَّلَة : تلفيق شده از كلامهاى مختلف و متضاد، مانند لباسى كه وصله هاى ناهمگون به آن زده شده باشد.
مُحَبَّرَة : مزين، تزيين شده.
نَمَّقْتَهَا : آن را زيبا كردى و آراستى.
امْضَيْتَهَا : آن را امضاء كردى، تمام كردى و گذراندى.
هَجَرَ : هذيان و بيهوده گفت.
لَاغِطاً : كسى كه مطالب بيهوده و بى معنائى را فرياد ميكند.
لا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ : در آن تجديد نظر نمى شود.
الْمُرَوِّى : فكر كننده، كسى كه در پذيرش و يا رد چيزى تأمل ميكند.
الْمُدَاهِن : منافق، فريب كار، نيرنگ باز. 
مُوَصَّلَة : وصله دار، تشكيل يافته از سخنان پراكنده
مُحَبَّرَة : مزين شده و خوش ظاهر
نَمَّقَتَ : خوش نوشته اى
أمضَيتَ : فرستادى و اجراء نمودى
هَجَر : هذيان گفت
لاغِط : كسى كه سخنان بى معنى با سر و صدا مى گويد
لا يُثَنّى : دو تا و دوبار نمى شود
لا يَستَأنِف : از سر گرفته نمى شود
مُرَوِّى : فكر كننده
مُداهِن : منافق و رياكار 
نامه اى ديگر به معاويه (يكى از پاسخهاى امام در اواخر جنگ صفّين در سال ۳۸ هجرى به نامه معاويه است).
افشاى چهره نفاق معاويه و مشروعيّت بيعت:
پس از نام خدا و درود، نامه پند آميز تو به دستم رسيد كه داراى جملات به هم پيوسته، و زينت داده شده بود كه با گمراهى خود آن را آراسته، و با بد انديشى خاص خود آن را امضاء كرده بودى، نامه مردى كه نه خود آگاهى لازم دارد تا رهنمودش باشد، و نه رهبرى دارد كه هدايتش كند، تنها دعوت هوسهاى خويش را پاسخ گفته، و گمراهى عنان او را گرفته و او اطاعت مى كند، كه سخن بى ربط مى گويد و در گمراهى سرگردان است.
(از همين نامه است) همانا بيعت براى امام يك بار بيش نيست، و تجديد نظر در آن ميسّر نخواهد بود، و كسى اختيار از سر گرفتن آن را ندارد. آن كس كه از اين بيعت عمومى سر باز زند، طعنه زن، و عيب جو خوانده مى شود، و آن كس كه نسبت به آن دو دل باشد منافق است.
 
از نامه هاى آن حضرت عليه السَّلام است نيز به معاويه (كه او را بر نوشتن نامه اى كه بآن بزرگوار نوشته توبيخ و سرزنش نموده، و نادانى و گمراهى او را گوشزد فرموده):
(1) پس از ستايش خداوند و درود بر رسول اكرم، از تو بمن رسيد پندى كه از سخنان گوناگون بهم پيوند داده و پيغامى آراسته اى (مطالبى بدست آورده در اين مكتوب بهم پيوسته اى در صورتيكه ربطى بيكديگر ندارند، چون ندانسته اى هر يك را كجا و چگونه بايستى بكار برد، از اينرو) بجهت گمراهى خود اين نامه را ترتيب داده و بسبب بدى رأى و انديشه آنرا فرستاده اى
(2) و نامه از كسى است كه او را نه بينائى هست تا راهنمايش باشد، و نه زمامدار و جلودارى كه به رستگارى سوقش دهد، هواى نفس (به چنين كارى) وادارش ساخته او هم پذيرفته، و گمراهى زمامدارش شده او هم پيروى نموده، پس (به اين جهت) هذيان و ياوه بافته و بانگ بيهوده زده (سخنان نادرستى گفته كه چيزى از آن مفهوم نمى شود) و گمراه گشته و اشتباه نموده (چنين سخنان ناشايسته نوشته).
و قسمتى از اين نامه است (در اينكه تكليف آنانكه با آن حضرت بيعت نموده با آنها كه بيعت نكرده يكسان است):
(3) (اى معاويه وظيفه مردم بصره و طلحه و زبير و تو و اهل شام در موضوع بيعت و پيمان بستن با من يكسان است) زيرا آن يك بيعت است كه (مهاجرين و انصار را كه اهل حلّ و عقد امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مى دانيد گرد آمده بر آن اتّفاق نموده اند، و هر بيعتى را كه ايشان بر آن تصميم بگيرند) رأى و انديشه در آن دو تا نمى شود، و اختيار (رأى ديگر) در آن از سر گرفته نمى گردد (چنانكه در باره خلافت ابو بكر و عمر و عثمان و بيعت با آنها چنين عقيده داريد، پس حاضر نمى تواند پيمان شكسته ديگرى را اختيار نمايد، و غائب را نمى رسد آنرا نپذيرد، بنا بر اين) هر كه پيمان شكسته از آن دست بردارد (بدين و آئين مسلمانان) طعن زننده است (پس بايد با او جنگيد تا به راهى كه بيرون رفته باز گردد) و هر كه در (پذيرفتن و نپذيرفتن) آن تأمّل و انديشه نمايد منافق و دو رو است (زيرا تأمّل او در ردّ و قبول به عقيده و سابقه عمل شما مستلزم آنست كه در راه مؤمنين و وجوب پيروى از آن شكّ و ترديد داشته و علاقه او از روى راستى و درستى نبوده است، چون اگر علاقه او از روى حقيقت بود بايستى بدون تأمّل و درنگ آنچه را مؤمنين گرد آمده بر آن اتّفاق نموده اند بپذيرد).
 
نامه اى ديگر از آن حضرت (ع) به معاويه:
اما بعد، اندرزنامه اى از تو به من رسيد با جمله هايى بربافته و عباراتى كه به ضلالت خويش آراسته بودى و از روى بدانديشى روانه كرده بودى. اين نامه، نامه كسى است كه نه خود ديده بينا دارد تا راه هدايت را به او نشان دهد، و نه او را رهبرى است كه راهش بنمايد. هوا و هواس او را فراخوانده و او نيز پاسخش گفته و ضلالت رهنمونش گشته و او نيز متابعتش نموده. هذيانى در هم آميخته، گم گشته و به خطا رفته است.
و از اين نامه:
بيعت كردن فقط يك بار است و دوباره در آن نظر نتوان كرد. گزينش از سر گرفته نشود. هر كه از بيعت بيرون رود، طعن زننده است، و هر كه در پذيرفتنش درنگ كند و دو دلى نشان دهد، منافق است.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه اى از سوى تو به من رسيد، نامه اى با اندرزهاى نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهى خويش آن را تزيين کرده و با سوء رأيت امضا نموده بودى، اين نامه از کسى است که نه چشم بصيرت دارد تا هدايتش کند و نه رهبرى آگاه که ارشادش نمايد (به همين دليل) هوا و هوس او را به سوى خود دعوت نموده و او اين دعوت را اجابت کرده، گمراهى، رهبر او شده و او از آن پيروى نموده، به همين دليل بسيار هذيان مى گويد و در گمراهى سرگردان است.
بخش ديگرى از اين نامه: بيعت خلافت يک بار بيشتر نبوده و نيست نه تجديد نظر در آن راه دارد نه اختيار فسخ، بنابراين آن کس که از بيعت خارج شود (بر آراى مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بى اعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن ترديد به خود راه دهد منافق است.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه نيز:
اما بعد از تو پند نامه اى به من رسيد، جمله هايى به هم پيوسته و نامه اى به الفاظ زيور بسته. از روى گمراهى نوشته اى و با بد انديشى روانه داشته اى. نامه كسى كه نه بيناييش هست تا راهييش بنمايد، و نه پيشوايى تا ارشادش فرمايد. هوا او را خواند و او پاسخش داد، و گمراهى وى را راند، و او در پى آن افتاد. گفت و ندانست چه گويد، رفت و ندانست چه راهى را پويد.
از اين نامه است:
چه خلافت يك بار بيعت كردن است و دوباره در آن نتوان نگريست، و براى كسى اختيار از سر گرفتن آن نيست. آن كه از بيعت جمع مسلمانان بيرون رود عيبجويى است، و آن كه در آن دو دل باشد دو رويى.
 
از نامه هاى آن حضرت است باز به معاويه:
اما بعد، از جانب تو موعظه نامه اى از جملات بى ربط به هم پيوسته، و نامه اى آراسته براى من آمد، آن را به گمراهيت مزيّن ساخته، و از زشتى رأيت به سوى من فرستاده اى، نامه شخصى است كه او را بصيرتى نمى باشد تا راهنماييش كند، و وى را رهبرى نيست تا ارشادش نمايد، هواى نفس از او دعوت نموده، و او هم اجابت كرده، گمراهى وى را به جانب خود كشيده و او هم پيروى نموده، پس هذيان بافت و بانگ بيهوده زد، و گمراه شد و به خطا رفت.
از اين نامه است:
زيرا آن يك بيعت است، و تجديد نظر در آن راه ندارد، و در آن اختيار از سر گرفته نشود. آن كه از آن سر بر تابد به انكار حق برخاسته، و آن كه در پذيرشش تأمّل نمايد سازشكار و منافق است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که آن را نيز براى معاويه مرقوم داشته است.(1) نامه در یک نگاه:همان گونه که در بیان مدرک نامه گفته شد این نامه پاسخ نامه اى است که معاویه براى حضرت در اواخر جنگ صفین نوشت; نامه اى که بسیار جسورانه و بى ادبانه بود و به نکات مختلفى در آن اشاره کرده بود که مهم ترین آن به رسمیت نشناختن بیعت امام(علیه السلام) بود به بهانه اینکه اهل شام این بیعت را نپذیرفتند. امام(علیه السلام) در این نامه در جواب او پاسخ دندان شکنى مى دهد. موعظه گمراهان!از آنجا که معاويه در نامه خود به اصطلاح امام(عليه السلام) را موعظه به تقوا و پرهيزکارى کرده و به بعضى از آيات قرآن متوصل شده مانند آيه (وَلَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْکَ وَإِلَى الَّذينَ مِن قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ)(2) آيه اى که هيچ ارتباطى حتى به ادعاهاى باطل او نداشته، امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه مى فرمايد:«اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه اى از سوى تو به من رسيد، نامه اى با اندرزهاى نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهى خويش آن را تزيين کرده و با سوء رأيت امضا نموده بودى»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْکَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ(3)، وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ(4)، نَمَّقْتَهَا(5) بِضَلاَلِکَ، وَأَمْضَيْتَهَا(6) بِسُوءِ رَأْيِکَ).تعبير به (مُوَصَّلَةٌ) اشاره به ناهمگون بودن نامه معاويه است که تمسک به بعضى از آياتى کرده که هيچ ارتباطى به مقصود او نداشته و از يک سو امام(عليه السلام) را به شقّ عصاى مسلمين; يعنى ايجاد اختلاف متهم مى کند در حالى که کلمات او مصداق بارز ايجاد اختلاف است.تعبير به (رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ) (با توجّه به اينکه محبّرة به معناى تزيين شده است) اشاره به اين است که معاويه سعى کرده است به هر وسيله اى که ممکن است نامه خود را حق به جانب معرفى کند گاه از روز قيامت و عذاب الهى سخن مى گويد، گاه مصالح مسلمين را مطرح مى کند و گاه آيات قرآن را سپر قرار مى دهد.تعبير به (نَمَّقْتَهَا بِضَلاَلِکَ) اشاره به اين است که تعبيرات ظاهراً زيباى نامه شبيه تعبيراتى است که منافقان گمراه هنگام عذرخواهى در مقابل پيغمبر به کار مى بردند جمله (أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِکَ) يا به معناى اين است که امضا کردن چنين نامه اى جز از انسان کج فکر و نادان صورت نمى گيرد و يا اگر امضا را به معناى ارسال بگيريم، مفهومش اين است که فکر نادرست تو به تو اجازه داد که چنين نامه زشت و جسورانه اى را براى امام(عليه السلام) و پيشواى مسلمانان بفرستى.امام(عليه السلام) در ادامه سخن، محتواى نامه معاويه و شخصيت او را در عباراتى کوتاه و پر معنا روشن مى سازد و مى فرمايد: «اين نامه از کسى است که نه چشم بصيرت ندارد تا هدايتش کند و نه رهبرى آگاه که ارشادش نمايد (به همين دليل) هوا و هوس او را به سوى خود دعوت نموده و او اين دعوت را اجابت کرده و گمراهى، رهبر او شده و او از آن پيروى نموده به همين دليل بسيار هذيان مى گويد و در گمراهى سرگردان است»; (وَکِتَابُ امْرِئ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ، وَلاَ قَائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ7) لاَغِطاً(8)، وَضَلَّ خَابِطاً(9)).قابل توجّه اينکه امام(عليه السلام) در اين سه جمله از امور دوگانه اى استفاده کرده است که به صورت لازم و ملزوم با يکديگر در ارتباط است; در جمله اوّل مى فرمايد: «نه چشم بصيرت دارد و نه راهنما». در جمله دوم که نتيجه آن است مى فرمايد: «به جاى چشم بصيرت، هواى نفس او را به سوى خود دعوت مى کند و به جاى راهنماى آگاه، ضلالت و گمراهى قائد اوست» و در جمله سوم که نتيجه جمله دوم است مى فرمايد: «او پيوسته هذيان و سخنان بيهوده مى گويد و به سبب راهنمايان گمراه، در گمراهى سرگردان است». و به راستى چنين است، زيرا نور هدايت يا بايد از درون بتابد يا از برون به وسيله رهبران الهى. در غير اين صورت تاريکى درون و گمراهى برون که به وسيله مشاوران بى ايمان و ناآگاه حاصل مى شود، انسان را به سوى پرتگاه مى برد; نه سخنانش نظم منطقى دارد و نه در اعمالش برنامه عاقلانه اى ديده مى شود.سپس امام(عليه السلام) به پاسخ يکى از اشتباهات بزرگ معاويه که در نامه خود ذکر کرده، مى پردازد او در نامه خود چنين نوشته بود که بيعت امام(عليه السلام) صحيح نبوده، زيرا مردم شام آن را نپذيرفته اند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: «بيعت خلافت يک بار بيشتر نيست نه تجديد نظر در آن راه دارد نه اختيار فسخ، بنابراين آن کس که از بيعت خارج شود (بر آراى مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بى اعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن ترديد به خود راه دهد منافق است»; (لاَِنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ لاَ يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ(10)، وَلاَ يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ. الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ، وَالْمُرَوِّي(11) فِيهَا مُدَاهِنٌ(12)).در واقع امام(عليه السلام) به يکى از مسلمات نزد معاويه در مسأله خلافت استدلال مى کند; زيرا او معتقد بود که خلافت خلفاى پيشين که بر اساس آراى مهاجرين و انصار بوده رسميّت داشته است و کسانى که از مدينه دور بوده اند مى بايست به آراى مهاجرين و انصار احترام بگذارند و آن را بپذيرند. سنّت خلفاى پيشين چنين بوده است. امام(عليه السلام) مى فرمايد: چگونه درباره خلفاى پيشين رأى مهاجرين و انصار و به اصطلاح اهل حل و عقد را مى پذيرى; اما نسبت به بيعت من که بسيار گسترده تر و وسيع تر از آنان بوده است ترديد به خود راه مى دهى و عدم تسليم اهل شام را مطرح مى کنى اين نشانه يکى از دو چيز است: يا روش پيشينيان خود را باطل مى شمرى و يا همچون منافقان گاه چيزى را مى پذيرى و گاه همانند آن را انکار مى کنى.اگر واقعاً براى پذيرش حکومت امام مسلمانان، اتفاق آراى تمام بخش هاى کشور اسلام لازم باشد، بايد حکومت خلفاى پيشين را باطل بدانى و حکومت تو هم که از آنان گرفته شده باطل خواهد بود.امام(عليه السلام) در جمله «لاَِنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ ...» به يک واقعيّت مسلّم آن زمان اشاره مى کند که بيعت همچون يک بيع لازم بدون هيچ حق خيار بود; نه تکرار در آن راه مى يافته و نه خيار فسخ; يعنى يک بار و براى هميشه.*****نکته:نامه معاويه به اميرمؤمنان امام على(عليه السلام):با توجّه به اينکه نامه امام(عليه السلام) در اينجا ناظر به پاسخ گفتن به نامه معاويه است، ناگزير بايد متن نامه او را که در کتب تاريخ نقل شده است در اينجا بياوريم، هرچند بسيار جسورانه و بى ادبانه است و قبلا از خوانندگان عزيز و مخصوصاً از پيشگاه امير مؤمنان على(عليه السلام) پوزش مى طلبيم. متن نامه چنين است:«مِنْ عَبْدِاللهِ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب، أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى يَقُولُ فِي مُحْکَمِ کِتَابِهِ (وَلَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْکَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) إِنِّي أُحَذِّرُکَ اللهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَکَ وَسَابِقَتَکَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الاُْمَّةِ وَتَفْرِيقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللهَ وَاذْکُرْ مَوْقِفَ الْقِيَامَةِ وَاقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِيهِ مِنَ الْخَوْضِ فِي دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ يَقُولُ: «لَوْ تَمَالاََ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَعَدَن عَلَى قَتْلِ رَجُل وَاحِد مِنَ الْمُسْلِمِينَ لاََکَبَّهُمُ اللهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ» فَکَيْفَ يَکُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلاَمَ الْمُسْلِمِينَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِينَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَى حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَذَوِي الْعِبَادَةِ وَالاِْيمَانِ مِنْ شَيْخ کَبِير وَشَابّ غَرِير کُلُّهُمْ بِاللهِ تَعَالَى مُؤْمِنٌ وَلَهُ مُخْلِصٌ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ فَإِنْ کُنْتَ أَبَا حَسَن إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَى الاِْمْرَةِ وَالْخِلاَفَةِ فَلَعَمْرِي لَوْ صَحَّتْ خِلاَفَتُکَ لَکُنْتَ قَرِيباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِي حَرْبِ الْمُسْلِمِينَ وَلَکِنَّهَا ما تَصِحَّ لَکَ أَنَّى بِصِحَّتِهَا وَأَهْلُ الشَّامِ لَمْ يَدْخُلُوا فِيهَا فَقَدْ وَاللهِ أَکَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ إِلاَّ کَالثَّمَدِ فِي قَرَارَةِ الْغَدِيرِ وَاللهُ الْمُسْتَعَان;(13) از سوى عبدالله معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب; اما بعد: خداوند متعال در کتاب محکمش مى گويد: «به يقين به تو و پيامبرانى که پيش از تو بودند وحى شده است که اگر مشرک شوى عملت باطل مى شود و از زيانکاران خواهى بود» من تو را بر حذر مى دارم از اينکه اعمال خود را حبط و نابود کنى و سابقه خود را به سبب ايجاد تفرقه در اين امّت برباد دهى. از خدا بپرهيز و روز قيامت را به ياد آور و از ريختن خون مسلمانان دست بردار. من از رسول خدا شنيدم که فرمود: اگر تمام اهل صنعا و عدن دست به دست هم دهند و يک نفر از مسلمانان را به قتل برسانند خداوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند، پس چگونه خواهد بود حال کسى که بزرگان اسلام و سران مهاجرين را به قتل برساند. اين آسياب جنگ را که به راه انداخته اى و اهل قرآن و صاحبان عبادت و ايمان را از پيرمرد تا جوانان نوخواسته; کسانى که همه به خداوند متعال ايمان دارند و مخلصند و نسبت به رسولش اقرار دارند و عارفند، از بين مى برد، رها ساز. اگر تو اى ابوالحسن به خاطر اين جنگ مى کنى که امير و خليفه مسلمانان هستى به جانم سوگند اگر خلافت تو صحيح بود ممکن بود اين عذر در جنگ با مسلمانان از تو پذيرفته شود; ولى خلافت تو صحيح نيست. چگونه ممکن است صحيح باشد در حالى که اهل شام در آن داخل نشدند و با تو بيعت نکردند. به خدا سوگند جنگ آنها را خورده و چيزى از آنها باقى نمانده جز به مانند ته مانده آبى که در آبگير باقى مى ماند. والله المستعان».اين نامه که از جهتى موذيانه و از جهتى احمقانه است به خوبى بيانگر سوء رأى معاويه است، زيرا اولاً او به آيه حبط اعمال بر اثر شرک توسل مى جويد در حالى که مطلقاً سخنى از شرک در ميان نيامده و شق عصاى مسلمين و تفرقه در ميان آنها به فرض که صحيح باشد، ربطى به شرک ندارد اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) عنوان «موعظه مَوَصَّله» به آن داده و نوعى پراکنده گويى و سخنان نامربوط شمرده است.ثانياً امام(عليه السلام) در پاسخ نامه که مرحوم رضى بخش هايى از آن را نياورده، مى فرمايد: تو مرا امر به تقوا کردى و من اميدوارم که اهل تقوا باشم و اما به خدا پناه مى برم که از کسانى باشم که وقتى به آنها امر به تقوا مى شود تعصب و دنياپرستى او را به گناه مى کشاند (و تو از آنها هستى).ثالثاً در پاسخ به مسأله حبط اعمال و سابقه در اسلام مى فرمايد: من اگر بر او خروج کرده بودم جا داشت مرا بر حذر دارى; ولى مى بينم که خداوند متعال مى فرمايد: «(فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ); با گروه متجاوز پيکار کنيد تا به فرمان خدا بازگردد». تو درست نگاه کن ببين اهل بغى، گروه ماست يا تو؟ به يقين اهل بغى گروهى است که تو در آنى، زيرا بيعت من در مدينه که مهاجران و انصار آن را پذيرفتند، براى تو که در شام بودى الزام آور بود، همان گونه که بيعت عثمان در مدينه براى تو الزام آور شد در حالى که تو از سوى عمر امير شام بودى و همان گونه که براى برادرت يزيد بيعت عمر الزام آور شد در حالى که از سوى ابوبکر امير شام بود.سپس امام(عليه السلام) به پاسخ اين نکته مى پردازد که چه کسى شق عصاى مسلمين کرده است و مى فرمايد: من بايد تو را از اين کار نهى کنم، رسول خدا مرا دستور داده است که با اهل بغى پيکار کنم و خطاب به يارانش فرمود: در ميان شما کسى است که بر اساس تأويل قرآن پيکار مى کند آن گونه که من بر تنزيل قرآن پيکار کردم و در آن هنگام که اين سخن را مى گفت، پيامبر اشاره به من کرد و من نخستين کسى هستم که فرمان او را اطاعت مى کنم.سپس امام(عليه السلام) به پاسخ بقيّه نامه مى پردازد که مرحوم سيّد رضى در بالا آن را آورد و شرح داده شد.از آنچه گفته شد صداقت امام(عليه السلام) و وقاحت و حماقت معاويه کاملاً روشن مى شود.در طول تاريخ افراد طغيانگر نيز به اين گونه منطق ها متوسل مى شدند. قرآن مجيد بيان روشنى در داستان موسى و فرعون در اين زمينه دارد; هنگامى که موسى فرعونيان را دعوت به يگانه پرستى و ترک ظلم و ستم کرد، فرعون گفت: «(إِنِّى أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَکُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِى الاَْرْضِ الْفَسادَ); زيرا من مى ترسم که آيين شما را دگرگون سازد، و يا در اين زمين فساد برپا کند!».(14) در حالى که مفسد واقعى خود فرعون بود که حتّى کودکان بى گناه را مى کشت و شکم زنان باردار را مى دريد.در اينجا با پاسخ يک سؤال بحث را پايان مى دهيم و آن اينکه معاويه با آنکه مى دانست محتواى نامه اش دروغ است، و اوست که شق عصاى مسلمين کرده و اجماع بر بيعت را به هم زده و راه بى تقوايى و سرکشى را پيش گرفته و اگر اعمال صالحى در گذشته داشته با جنگ افروزى خود آن را بر باد داده، و او و دوستانش در خون عثمان شريک بوده اند نه على(عليه السلام)، پس چرا قيافه حق به جانب به خود مى گيرد و اين همه در نامه خود دروغ مى نويسد؟پاسخ همه اين سؤالات اين است: معاويه اين نامه را در حقيقت براى على(عليه السلام) ننوشت، بلکه براى مردم شام و اغفال آنها نوشت او مى خواست به آنها بگويد ببينيد من چه انسان صلح طلبى هستم و فرياد صلح برآورده ام; ولى على گوش به سخنان من نمى دهد و در واقع اين کار هم شبيه بلند کردن قرآن ها بر سر نيزه بود. او و يارانش به يقين نمى خواستند قرآن داور باشد، بلکه مى خواستند از يکسو مردم شام را فريب دهند و از سوى ديگر در ميان لشکر على(عليه السلام) ايجاد تفرقه و نفاق کنند.*****پی نوشت:1 . سند نامه: از جمله کسانى که اين نامه را قبل از سيّد رضى در کتب خود نقل کرده اند ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح و مبرد در کامل و نصر بن مزاحم در کتاب صفين است. آنها نامه فوق را با تفاوت کمى نقل کرده اند و اين نامه در واقع نامه اى است که امام(عليه السلام) در پاسخ نامه (زشت و شيطنت آميز و منافقانه) معاويه در اثناى جنگ صفين، بلکه در اواخر آن جنگ مرقوم داشت (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 211).2 . زمر، آيه 65.3 . «موصّلة» به معناى امور پراکنده و نامربوطى است که از اينجا و آنجا جمع مى کنند، از ريشه «وصل» به معناى پيوند گرفته شده است.4 . «محبّرة» به معناى تزيين شده از ريشه «حبر» بر وزن «ابر» به معناى زينت کردن گرفته شده و «حبر» بر وزن «حفظ» به معناى زيبايى است.5 . «نمّق» از ريشه «تنميق» به معناى تزيين است; ولى ثلاثى آن «نمق» بر وزن «نقد» به معناى کتابت آمده است و هنگامى که به باب تفعيل مى رود معناى تزيين را مى رساند.6 . «امضيت» از ريشه «امضاء» به معناى ارسال و اجرا و نافذ کردن چيزى است و از آنجا که امضاى اسناد و قراردادها نوعى انفاذ آن است، اين واژه در آنجا نيز به کار مى رود.7 . «هجر» از ريشه «هجر» بر وزن «زجر» به معناى هذيان گويى است.8 . «لاغط» از ريشه «لغط» بر وزن «وقت» به معناى جار و جنجال به راه انداختن است.9 . «خابط» از ريشه «خبط» بر وزن «وقت» به معناى سرگردان بودن و بى هدف گام برداشتن است.10 . «النظر» در اينجا به معناى تأمل کردن است; يعنى بيعت بعد از انجامش قابل تأمل و تجديد نظر نيست (اين در صورتى است که نظر با (فى) متعدى بشود).11 . «مروّى» به معناى کسى است که درباره چيزى شک و ترديد دارد و فکر و انديشه مى کند; از ريشه «ترويه» که گاه به معناى سيراب کردن و گاه به معناى مطالعه کردن درباره چيزى آمده است.12 . «مداهن» به معناى چاپلوس و منافق.13 . مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 211 و ابن ابى الحديد نيز اين نامه را با کمى تفاوت در ج 14، ص 42 نقل کرده است.14 . غافر، آيه 26. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )نامه ديگر حضرت به معاويه:«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ»،اين نامه، پاسخ نامه اى است كه معاويه به آن حضرت نوشته، و صورت نامه چنين بود: از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب: پس از ثناى خدا و نعت پيامبر، اگر بر طبق رفتار ابو بكر و عمر رفتار كنى من با تو جنگى ندارم، و مبارزه با تو را جايز نمى دانم، اما آنچه بيعت من را با تو، تباه و ناروا ساخته است كار خطاى تو، در باره عثمان بن عفّان مى باشد، اهل حجاز تا وقتى حكومت بر مردم داشتند كه به حق عمل مى كردند اما موقعى كه حق را ترك كردند، اهل شام بر آنها و ساير مردم حكومت يافتند.به جان خودم سوگند، دليل تو براى اثبات حقانيّتت بر اهل شام، مانند دليلى كه بر اهل بصره دارى نيست و نيز حجتى كه بر من دارى مثل حجت بر طلحه و زبير نيست، زيرا اهل بصره با تو بيعت كرده بودند، اما شاميان بيعت نكردند، و نيز طلحه و زبير با تو بيعت كردند اما من بيعت نكردم، البته فضيلتى كه در اسلام بر ديگران دارى و خويشاونديت را با پيامبر خدا و نسبتى را كه با هاشم دارى مى پذيرم و مخالفتى با آن ندارم، و السلام.امام (ع) در پاسخ وى چنين نوشت: از بنده خدا على فرمانرواى مؤمنان به معاويه پسر صخر، پس از حمد خدا و نعت پيامبر، نامه ات به من رسيد، نامه مردى كه... تا كلمه خابطا، و سپس مى فرمايد: گفتى كه آنچه مايه ناروايى بيعتت با من بوده گناه من در باره عثمان مى باشد، به جان خودم سوگند من در اين قضيّه يكى از مهاجران بودم آنچه آنان انجام مى دادند من هم چنان مى كردم و اين بديهى است كه هيچ گاه خداوند آنها را بر امر خلافى گرد نمى آورد و ديده حق بينشان را كور نمى كند، و اما آنچه خيال كرده اى كه اهل شام حاكم بر اهل حجازند، تو فقط دو نفر مرد از قريشيان شام بياور كه در شوراى اهل حل و عقد شايستگى آنها براى خلافت پذيرفته شود، و اگر چنين امرى در مخيّله خود بپرورى تمام مهاجرين و انصار، تو را تكذيب مى كنند، اما من مى توانم از قريشيان حجاز چنين دو نفرى براى تو بياورم، و آنچه كه گفتى ميان اهل شام و بصره و ميان خودت و طلحه و زبير، در امر بيعت فرق مى باشد، به جان خودم قسم كه مطلب يكى است و هيچ فرقى در ميان نيست، و امّا فضيلت من در اسلام و خويشاونديم با رسول خدا و موقعيتم در بنى هاشم را نمى توانى انكار كنى و اگر مى توانستى بطور قطع انكار مى كردى، و السلام.«اما بعد فقد أتتنى... بسوء رأيك»،معاويه پس از آن كه پاسخ اين نامه خود را از حضرت دريافت كرد و در مقابل استدلالهاى امام، فروماند، دوباره نامه اى پندآميز به حضرت نوشت و به اصطلاح، امام را موعظه و نصيحت كرد، جمله بالا آغاز نامه اى است كه حضرت در پاسخ نامه پندآميز معاويه مرقوم فرموده است كه چنين آغاز شده بود: «اما بعد، اى على، از خدا بپرهيز، و حسد را از خود دور كن كه اهل حسد سودى نمى برند، و پيشينه نيك خود را با كارهاى ناپسند تازه ات فاسد و تباه مساز، زيرا ارزش اعمال بسته به عواقب آن مى باشد، و خود را بيهوده بر آن مدار كه از طريق باطل براى كسى كه ذى حق نيست اثبات حق كنى، زيرا اگر چنين كارى انجام دهى خود را گمراه و عملت را تباه كرده اى، به جان خودم سوگند، سزاوار است كه سوابق نيك گذشته ات تو را مانع شود از آن كه جرأت پيدا كنى تا خونهاى مردم را بناحق بريزى و آنان را از رعايت كردن حلال و حرام دور كنى، پس سوره فلق را بخوان و به خدا پناه ببر از شرّ آنچه آفريده و از شرّ نفس حسودت آن گاه كه به حسد خود عمل كند. خدا دلت را مسدود كند و موى پيشانيت را بگيرد و در توفيق تو شتاب كند كه من خوشبخت ترين مردم در اين امور هستم. و السلام.»امير المؤمنين در پاسخ اين نامه معاويه، نامه مورد شرح و تفسير را با اضافاتى كه نقل مى شود مرقوم فرمود: اما بعد فقد اتتنى منك موعظه... بسوء را يك، و پس از اين جمله ها كه در متن نهج البلاغه ذكر شده، اين عبارات بوده است كه ترجمه آن ذكر مى شود، و نامه اى از تو آمده است كه بى شباهت به خودت نيست و همين امر تو را بر آن داشت كه بر چيزى بتازى كه سزاوار تو نيست و اگر نبود آگاهيم از حال تو، و از آنچه رسول خدا در باره تو فرموده است، كه ناگزير واقع شدنى است، همانا تو را موعظه و نصيحت مى كردم، اما مى دانم كه موعظه ام در كسى كه استحقاق كيفرش حتمى است و از عذاب الهى بيمى ندارد نه بزرگوارانه، به خدا اميدوار و نه بطور جدّى از خدا بر حذر است، تأثيرى ندارد، پس تو را در همان گمراهى و سرگردانى و نادانيت رها مى كنم، اين تو و دنياى در گذر، با آرزوهاى بر باد رفته ات، كه خداوند عالم و قادر، در كمين ستمكاران است، بهوش باش كه من، از آنچه پيامبر خدا در باره تو، و مادر و پدرت فرموده است، آگاهم.و السلام دليل بر آن كه اين نامه شماره 7، پاسخ نامه نخستين معاويه نيست آن است كه نامه اول معاويه مشتمل بر پند و موعظه نبود كه حضرت در پاسخ از آن ياد كرده است، اما مرحوم سيد رضى چنان كه عادتش بر رعايت نكردن اين امور است قسمتى را كه در پاسخ نامه اول است به اين نامه افزوده است. اكنون به شرح مورد سخن مى پردازيم:حضرت در اين نامه گفته هاى معاويه را مورد مذمت و انتقاد قرار داده است.و واژه «موصّله» يعنى سخنى كه از حرفهاى مردم گرفته شده و با انشايى زيبا نوشته باشند و امام (ع) آرايشى را كه معاويه به سخنان خود داده بود از گمراهى وى دانسته است، زيرا رنجهايى را كه در مرتّب ساختن نوشته خود به منظور اندرز دادن به امام تحمل كرده بود به اين دليل بود كه اعتقاد داشت، خودش بر حق و امام (ع) بر خطاست، و روشن است كه اين عقيده، گمراهى و انحراف از مسير الهى مى باشد و نيز چون از روش نامه نگارى بيگانه بوده و نمى توانسته كلمات بجا، به كاربرد، سخنش با وصله هاى نامناسب و آرايش جاهلانه تنظيم يافته بود، و به اين علت اثر تكلّف در به كار بردن كلمات وى مشاهده مى شد، به اين دليل حضرت نامه وى را برخاسته از گمراهيش دانسته است.امام (ع) در اين نامه، لفظ بصر، را براى عقل استعاره آورده است، زيرا براى عقل نورى است كه به آن وسيله صور معقولات را درك مى كند چنان كه ديده آدمى با نور خود صور محسوسات را درك مى كند و سپس اين ديده مستعار را كه هدايت كننده او در راه حق مى باشد، از وى سلب كرده است، به اين دليل كه خردش از درك حقايق دين و مقاصد آن و وجوه مصلحتهاى كلى كه مطلوب شارع است، كوتاه بوده است، بنا بر اين براى عقل او، نه، ديده اى است كه او را در اين امور راهنمايى كند، و نه پيشواى بر حق و يا انديشمند صالحى كه وى را به سوى طريق حق ارشاد كند، و به اين سبب ناچار هر گاه هواى نفسش وى را به خود دعوت كند پاسخ مثبت مى دهد، و انديشه هاى ظالمانه و گمراه كننده نفس را كه بر خلاف فرمان الهى است مشتاقانه مى پذيرد و پيروى مى كند و لازمه اين امر آن است كه به ژاژخايى و ياوه گويى بپردازد، پس با سر و صدا و هياهو، حرفهاى ناشايسته اى از وى صادر مى شود و از راه خدا منحرف، و كوركورانه در كوير ضلالت، سرگردان و در دين خدا به بى تقوايى دچار و با ذلّت و خوارى به هلاكت مى رسد. دو كلمه لاغطا و خالطا، حال مى باشند.«لانها بيعة»،ضمير براى قبل از ذكر است و مرجعش بيعة مى باشد مثل آيه قرآن: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الارض...» كه به ابصار برمى گردد، احتمال ديگر آن است كه اين ضمير به مطلبى برمى گردد كه از موقعيت بيعت در سخن امام به دست مى آيد، آن جا كه فرموده است: به جانم سوگند حقيقت امر در مورد بيعت جز نيكى چيزى نيست، يعنى وظيفه اهل بصره و شام، و طلحه و زبير نسبت به بيعت من يكى است، خلاصه مطلب: همان طور كه بيعت من، براى آنان الزام آور است، براى تو نيز مسئوليت آفرين مى باشد، و سپس با يك قياس مضمر از شكل اول، حجت و دليل مطلب مذكور را بيان فرموده و صغراى آن اين است كه اين بيعت يكپارچه اى است كه به اتفاق اهل حل و عقد از امت محمد (صلی الله علیه وآله) يعنى مهاجرين و انصار تحقق يافته است، و كبراى آن مقدّر است يعنى هر بيعتى كه به اين نحو، واقع شود، مورد تجديد نظر قرار نمى گيرد و كسى را ياراى ترديد در آن نيست، و اين الزام آورى كبرى، از مطالب راجع به بيعت با خلفاى سه گانه معلوم مى شود كه هيچكس نمى توانست در آن تجديد نظر و اظهار عقيده كند، زيرا مهاجرين و انصار در آن شركت داشتند.در آخر امر، به بيان حكم آنان كه در بيعت با او احساس وظيفه نمى كنند پرداخته و آنها را دو گروه مى داند: گروهى كه بطور كلى از بيعت خارج شده و در حقانيت آن، طعن و تهمت روا مى دارند، كه واجب است با آنان مبارزه و جنگ كرد، تا به آن گردن نهند و به اطاعت امام در آيند زيرا مؤمنان و اهل حل و عقد آن راه را انتخاب كرده اند، گروه ديگر آنان كه توقف كرده و در صحت آن شك و ترديد دارند، اينها اهل مداهنه اند كه نوعى از نفاق است و لازمه آن، شك در وجوب پيروى مسير اهل ايمان و راه خدا مى باشد. توفيق دهنده خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 207 و من كتاب له عليه السّلام اليه أيضا. و هو الكتاب السابع من باب المختار من كتبه عليه السّلام و رسائله:أمّا بعد فقد أتتني منك موعظة موصّلة، و رسالة محبّرة، نمّقتها بضلالك، و أمضيتها بسوء رأيك، و كتاب امرء ليس له بصر يهديه، و لا قائد [و لا صالح- خ ل ] يرشده، قد دعاه الهوى فأجابه و قاده الضّلال فاتّبعه، فهجر لاغطا، و ضلّ خابطا.و من هذا الكتاب: لأنّها بيعة واحدة لا يثنّي فيها النّظر، و لا يستأنف فيها الخيار، الخارج منها طاعن، و المروّي فيها مداهن. (56143- 56083)اللغة:(موصّلة) بصيغة المفعول من وصل الشيء بالشيء وصلا و وصّله لأمه أي ربطه به.(محبّرة) بصيغة المفعول من تحبير الخطّ و الشعر و غيرهما بمعنى تحسينها قال الجوهريّ في الصحاح: قال الأصمعيّ و كان يقال لطفيل الغنوي في الجاهليّة محبّر لأنّه كان يحسّن الشعر.قال الشهاب الفيوميّ في المصباح: حبرت الشيء حبرا من باب قتل زيّنته و الحبر بالكسر اسم منه فهو محبور و حبّرته بالتثقيل مبالغة.نمّق الكتاب تنميقا حسّنه و زيّنه، فقوله عليه السّلام: نمّقتها بضلالك أي زيّنتها به. أمضيت الأمر إمضاء أي أنفذته أو بمعنى إمضاء الصكوك و الرسائل لتوقيعها البصر: العين و نفاذ القلب و حكي أنّ معاوية قال لابن عباس و قد كفّ بصره: ما لكم يا بني هاشم تصابون بأبصاركم إذا أسننتم؟ فقال: كما تصابون ببصائر كم عنده.قاد الرجل الفرس قودا و قيادة و قيادا بالكسر: مشى أمامها آخذا بقيادها نقيض ساقه، قال الخليل- كما في مصباح الفيومي: القود أن يكون الرّجل أمام الدّابة آخذا بقيادها، و السوق أن يكون خلفها فإن قادها لنفسه قيل: اقتادها لنفسه. و قاد الأمير الجيش قيادة فهو قائد و جمعه قادة و قوّاد و قوّد. (الهوى) مقصورة: إرادة النفس و ميلانها إلى ما تستلذّ. و ممدودة: الهواء المكتنف للأرض. و في الصحاح: كلّ خال هواء. قال الشاعر:فكيف أرحل عنها اليوم إذ جمعت          طيب الهوائين مقصور و ممدود   قال المبرّد في الكامل: الهوى من هويت مقصور و تقديره فعل فانقلبت الياء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 208 ألفا فلذلك كان مقصورا، و إنما كان كذلك لأنك تقول هوي يهوى كما تقول فرق يفرق و هو هو كما تقول هو فرق كما ترى و كان المصدر على فعل بمنزلة الفرق و الحذر و البطر لأنّ الوزن واحد في الفعل و اسم الفاعل. فأمّا الهواء من الجوّ فممدود يدلّك على ذلك جمعه إذا قلت أهوية، لأنّ أفعلة إنّما تكون جمع فعال و فعال و فعيل كما تقول قذال و أقذلة و حمار و أحمرة فهواء كذلك و المقصور جمعه أهواء فاعلم لأنّه على فعل و جمع فعل أفعال كما تقول جمل و أجمال و قتب و أقتاب، قال اللَّه عزّ و جلّ: «وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ» (محمّد صلّى اللَّه عليه و آله- 19).و قوله: هذا هواء يافتى في صفة الرّجل إنما هو ذمّ يقول لا قلب له قال اللَّه عزّ و جل: «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» أي خالية و قال زهير:كأنّ الرحل منها فوق صعل          من الظّلمان جؤجؤه هواء    و هذا من هواء الجوّ قال الهذلي:هواء مثل بعلك مستميت          على ما في وعائك كالخيال     (الهجر): الهذيان و قد هجر المريض يهجر هجرا من باب قتل خلط و هذى فهو هاجر و الكلام مهجور. قال الجوهريّ في الصحاح: قال أبو عبيد يروي عن إبراهيم ما يثبت هذا القول في قوله تعالى  «إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً» (الفرقان- 33) قال: قالوا فيه غير الحقّ ألم تر إلى المريض إذا هجر قال غير الحقّ، قال: و عن مجاهد نحوه.و الهجر: الاسم من الإهجار و هو الافحاش في المنطق أي الكلام القبيح المهجور لقبحه. و في الحديث: و لا تقولوا هجرا، قال عوف بن الخرع:زعمتم من الهجر المضلّل أنكم          ستنصر كم عمر و علينا و منقر   و أهجر فلان إذا أتى بهجر من الكلام عن قصد، قال الشمّاخ بن ضرار:كماجدة الأعراق قال ابن ضرّة         عليها كلاما جار فيه و أهجرا   (اللّاغط): ذو اللّغط، قال في المصباح: لغط لغطا من باب نفع و اللّغط بفتحتين اسم منه و هو كلام فيه جلبة و اختلاط و لا يتبيّن. قال عمرو بن أحمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 209 الباهليّ (الحماسة 762):لها لغط جنح الظلام كأنها         عجارف غيث رائح متهزّم     قال المرزوقي في الشرح: اللّغط: الصوت يعني هزّتها «أي هزة القدور السود المذكورة في صدر الأشعار» في الغليان، و انتصب جنح الظلام على الظرف يريد أنها تغلي إذا جنح الظلام بالعشيّ و ذاك وقت الضيافة و كأنّ لغطه صوت رعد من غيث ذي تعجرف، و العجارف شدّة وقوع المطر و تتابعه يريد أنه هبّت الريح فيه و صار له هزمة أي صوت شبّه صوت القدر في غليانها بصوت الرّعد من سحاب هكذا.كنايه  (الخبط): الحركة على غير نظام يقال: خبط اللّيل اذا سار فيه على غير هدى. و فلان خبط خبط عشواء أي تصرّف في الامور على غير بصيرة. و قال الفيوميّ حقيقة الخبط الضرب و خبط البعير الأرض ضربها بيده.و قد يكنى بالخابط عن السائل كقول زهير بن أبي سلمى في قصيدة يمدح فيها هرم بن سنان:و ليس بمانع ذي قربى و لا حرم          يوما و لا معدما من خابط ورقا    استعار الورق فكنّى به عن المال كما استعار الخبط فكنّى به عن طلبه و الخابط عن طالبه، و أصله أنّ العرب تقول إذا ضرب الرجل الشجر ليحتّ و ينفض ورقه فيعلّقه، قد خرج يختبط الشجر، و الورق المنفوض يسمّى الخبط بالفتحتين و يقال للرّجل: إنّ خابطه ليجد ورقا أي إن سائله ليجد عطاء، لكنه ليس بمراد ههنا و المقصود هو المعنى الأوّل. (لا يثنّى) ثنّى الشيء تثنية جعله اثنين، فالمعنى لا يجعل النظر في تلك البيعة اثنين بل هو نظر واحد تحقق من أهل الحلّ و العقد من امّة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فيها بالمدينة، فهي لازمة على غيرهم من الحاضر و الغائب.و جاء في بعض نسخ النهج و غيره «لا يستثنى فيها النظر» مكان لا يثنّى فيها النظر، يقال: استثنى الشيء استثناء إذا أخرجه من حكم عام، فالمعنى على هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 210 الوجه لا يستثنى النظر في هذه البيعة مما قبلها أي كما أنّ بيعة أهل العقد و الحلّ قبل هذه البيعة في أبي بكر و عمر و عثمان كانت واحدة لازمة على الشاهد و الغائب و كان نظرهم في المرّة الاولى لازما و ثابتا كما يعترف به الخصم فكذلك ههنا فلا يجوز أن يستثنى النظر فيها عمّا قبلها.و لكن المعنى على الوجه الثاني لا يخلو من تكلّف، و قوله عليه السّلام: يستأنف فيها الخيار قرينة على أنّ الوجه الأوّل هو الصواب، على أنّ العبارة في نسختنا المصحّحة الخطيّة العتيقة و في نسخة صديقنا اللاجوردي قد قوبلت بنسخة الشريف الرضي رحمه اللَّه هي الوجه الأوّل. (المروّي): من روّيت في الأمر تروية أو من روأت بالهمز إذا نظرت فيه و تفكّرت و أصلها من الرّويّة و هي الفكر و التدبّر. (المداهن): المصانع يقال داهنه مداهنة و أدهنه إذا خدعه و ختله و أظهر له خلاف ما يضمر قال تعالى: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ».الاعراب:الباء من بضلالك سببيّة كأن تقول: زيّنت الدّار بالزخرف، و كذا الباء الثانية، كتاب امرىء عطف على موعظة، جملة ليس له بصر يهديه صفة لقوله امرء و كذلك الجمل التالية، يهديه صفة للبصر، و يرشده للقائد. الفاء في فهجر فصيحة و اللتان قبلها للترتيب. لاغطا و خابطا حالان لضمير الفعلين. و ضمير لأنّها للقصّة، كقوله تعالى: «وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ...» أو أنّها راجعة إلى البيعة المذكورة في كتابه عليه السّلام كما سيجيء نقل كتابه بتمامه.اسناد هذا الكتاب و مداركه و نقل صورته الكاملة و اختلاف الاراء فيه و تحقيق أنيق فى فيصل الامر فى المقام:قد بيّنا في عدّة مواضع أنّ الشريف الرّضيّ رضوان اللَّه عليه إنّما عنى في النهج اجتباء محاسن كلام أمير المؤمنين عليه السّلام و اجتناء ما تضمّن عجائب البلاغة و غرائب الفصاحة و جواهر العربيّة من كلامه عليه السّلام كما نص عليه في خطبته على النهج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 211 بقوله: فأجمعت بتوفيق اللَّه تعالى على الابتداء باختيار محاسن الخطب، ثمّ محاسن الكتب، ثمّ محاسن الحكم و الأدب- إلخ.و لذلك ترى كثيرا في النهج أنّه قدّس سرّه ينقل من كتاب له عليه السّلام شطرا و يدع آخر فدونك الكتاب بتمامه مع ذكر ماخذه القيّمة و اختلاف نسخه المرويّة و بيان الحقّ و فصل الأمر في ذلك:فلمّا فرغ جرير من خطبته «قد مضى نقلها في شرح الكتاب السادس» أمر معاوية مناديا فنادى: الصلاة جامعة، فلمّا اجتمع النّاس صعد المنبر و خطب خطبة و استدعى أهل الشام إلى الطلب إلى دم عثمان فأجابوه و بايعوه على ذلك، و استحثّه جرير بالبيعة بخلافة أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام فقال: يا جرير إنّها ليست بخلسة و أنّه أمر له ما بعده فابلعني ريقي حتّى أنظر، و دعا ثقاته و استشارهم في ذلك فأشاروا عليه أن يكتب إلى عمرو بن العاص و كان وقتئذ بالبيع من فلسطين، و كتب كتابا آخر إلى شرحبيل، و دعا أتباعهم و أجمعوا آخر الأمر إلى حرب أهل العراق.روى نصر بن مزاحم المنقري التميمي الكوفي في كتاب صفين (ص 30 إلى ص 34 من الطبع الناصري) عن محمّد بن عبيد اللَّه، عن الجرجاني قال: كان معاوية أتى جريرا في منزله فقال: يا جرير إنّي قد رأيت رأيا، قال: هاته. قال: اكتب إلى صاحبك يجعل لي الشام و مصر جباية، فاذا حضرته الوفاة لم يجعل لاحد بعده بيعة في عنقي و اسلّم له هذا الأمر و أكتب إليه بالخلافة.فقال جرير: اكتب بما أردت و أكتب معك، فكتب معاوية بذلك إلى عليّ فكتب عليّ عليه السّلام إلى جرير:أمّا بعد فانّما أراد معاوية أن لا يكون لي في عنقه بيعة، و أن يختار من أمره ما أحبّ، و أراد أن يرثيك حتّى يذوق أهل الشّام، و أنّ المغيرة بن شعبة قد كان أشار عليّ أن أستعمل معاوية على الشام و أنا بالمدينة فأبيت ذلك عليه، و لم يكن اللَّه ليراني أتّخذ المضلّين عضدا، فان بايعك الرّجل و إلّا فاقبل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 212 أقول: كتابه هذا ليس بمذكور في النهج، و يقال: راث على خبرك من باب باع إذا أبطأ.قال نصر: و في حديث صالح بن صدقة قال: أبطأ جرير عند معاوية حتّى اتّهمه الناس و قال عليّ: وقّت لرسولي وقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا أو عاصيا، و أبطأ على عليّ حتّى أيس منه.قال: و في حديث محمّد و صالح بن صدقة قالا: و كتب عليّ عليه السّلام إلى جرير بعد ذلك:أمّا بعد فإذا أتاك كتابي هذا فاحمل معاوية على الفصل، و خذه بالأمر الجزم ثمّ خيّره بين حرب مجلية أو سلم محظية، فان اختار الحرب فانبذ له، و إن اختار السلم فخذ بيعته.أقول: نقل الرّضيّ هذا الكتاب في النهج و هو الكتاب التالي لهذا الكتاب أعني الكتاب الثامن من باب المختار من كتبه و رسائله، و سيأتي شرحه إن شاء اللَّه تعالى.فلمّا انتهى الكتاب إلى جرير أتى معاوية فأقرأه الكتاب فقال: يا معاوية إنه لا يطبع على قلب إلّا بذنب، و لا ينشرح إلّا بتوبة، و لا أظنّ قلبك إلّا مطبوعا أراك قد وقفت بين الحقّ و الباطل كأنّك تنتظر شيئا في يدي غيرك.فقال معاوية: ألقاك بالفيصل أوّل مجلس إنشاء اللَّه.قال نصر: فلمّا بايع معاوية أهل الشام و ذاقهم قال: يا جرير الحق بصاحبك و كتب إليه بالحرب و كتب في أسفل كتابه: يقول كعب بن جعيل:أرى الشام تكره ملك العراق          و أهل العراق لهم كارهينا       و كلّا لصاحبه مبغضا         يرى كلّ ما كان من ذاك دينا       إذا ما رمونا رميناهم          و دنّاهم مثل ما يقرضونا       فقالوا عليّ إمام لنا         فقلنا رضينا ابن هند رضينا       و قالوا نرى أن تدينوا لنا         فقلنا ألا لا نرى أن ندينا       و من دون ذلك خرط القتاد         و ضرب و طعن يقرّ العيونا    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 213 و كلّ يسرّ بما عنده          يرى غثّ ما في يديه سمينا       و ما في عليّ لمستعتب          مقال سوا ضمّه المحدثينا       و إيثاره اليوم أهل الذّنوب          و رفع القصاص عن القاتلينا       إذا سيل عنه حدا شبهة         و عمّى الجواب عن السائلينا       فليس براض و لا ساخط         و لا في النهاة و لا الامرينا       و لا هو ساء و لا سرّه          و لا بدّ من بعض ذا أن يكونا    أقول: ما ذكر نصر في صفين صورة كتاب معاوية إلى أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام بل قال بالإجمال إنه كتب إليه عليه السّلام بالحرب و كتب في أسفل كتابه أشعار كعب بن جعيل كما قدّمنا، لكن أبا العبّاس محمّد بن يزيد المبرّد نقلها في الكامل و ابن قتيبة الدّينوري في الامامة و السياسة.قال المبرّد: كتب معاوية إلي عليّ عليه السّلام جوابا عن كتابه إليه:بسم اللَّه الرّحمن الرحيم من معاوية بن صخر إلى عليّ بن أبي طالب أمّا بعد فلعمري لو بايعك القوم الّذين بايعوك و أنت بريء من دم عثمان كنت كأبي بكر و عمر و عثمان، و لكنّك أغريت بعثمان المهاجرين و خذلت عنه الأنصار، فأطاعك الجاهل و قوى بك الضعيف، و قد أبى أهل الشام إلّا قتالك حتّى تدفع إليهم قتلة عثمان فإن فعلت كانت شورى بين المسلمين، و لعمري ليس حجّتك عليّ كحججك على طلحة و الزّبير، لأنّهما بايعاك و لم ابايعك، و ما حجّتك على أهل الشام كحجّتك على أهل البصرة، لأنّ أهل البصرة أطاعوك و لم يطعك أهل الشام، و أمّا شرفك في الاسلام و قرابتك من النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و موضعك من قريش فلست أدفعه، قال: ثمّ كتب في آخر كتابه بشعر كعب بن جعيل و هو: أرى الشام تكره ملك العراق- إلخ.أقول: و قد نقل الدّينوريّ ذيل كتاب معاوية هكذا: فإذا دفعتهم كانت شورى بين المسلمين و قد كان أهل الحجاز الحكّام على الناس و في أيديهم الحقّ فلمّا تركوه صار الحقّ في أيدي أهل الشام، و لعمري ما حجّتك على أهل الشام كحجّتك على أهل البصرة، و لا حجّتك عليّ كحجّتك على طلحة و الزّبير، لأنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 214 أهل البصرة بايعوك و لم يبايعك أحد من أهل الشام، و أنّ طلحة و الزّبير بايعاك و لم ابايعك، و أمّا فضلك في الاسلام و قرابتك من النبيّ عليه الصلاة و السّلام فلعمري ما أدفعه و لا انكره، و ما نقله كان أوفق بكتاب أمير المؤمنين عليه السّلام جوابا عنه كما لا يخفى.ثمّ النسخ في إعراب تلك الأبيات مختلفة و نحن اخترنا نسخة الكامل للمبرّد و نسخة صفين لنصر: «و أهل العراق له كارهونا»         «و كلّ لصاحبه مبغض»             «و قلنا نرى أن تدينوا لنا»         «فقالوا لنا لا نرى أن ندينا»   ثمّ روى المصراع الثاني من البيت الخامس على وجه آخر و هو: «و ضرب و طعن يفضّ الشئونا»           و قال أبو العباس المبرّد في كتابه الكامل: و أحسن الروايتين: يفضّ الشئونا، ثمّ أخذ في شرح كتاب معاوية (و سنذكر صورة كتابه) و الأبيات فقال:قوله: و لكنّك أغريت بعثمان المهاجرين، فهو من الاغراء، و هو التحضيض عليه، يقال: أغريته به و آسدت الكلب على الصيد اوسده ايسادا، و من قال: أشليت الكلب في معنى أغريت فقد أخطأ إنّما أشليته دعوته إليّ، و آسدته أغريته.و قول ابن جعيل: و أهل العراق لهم كارهينا، محمول على أرى، و من قال و أهل العراق لهم كارهونا، فالرّفع من وجهين أحدهما قطع و ابتداء ثمّ عطف جملة على جملة بالواو و لم يحمله على أرى، و لكن كقولك كان زيد منطلقا و عمرو منطلق، الساعة خبرت بخبر بعد خبر. و الوجه الاخر أن تكون الواو و ما بعدها حالا فيكون معناها إذ كما تقول رأيت زيدا قائما و عمر و منطلق، و هذه الاية تحمل على هذا المعنى و هو قول اللَّه عزّ و جلّ: «يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ» (آل عمران: 148) و المعنى و اللَّه أعلم إذ طائفة في هذه الحال، و كذلك قراءة من قرأ «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ» (لقمان: 26) أي و البحر- بالرفع- هذه حاله، و من قرأ البحر- بالنصب- فعلى أنّ و قوله: و دنّاهم مثل ما يقرضونا، يقول: جزيناهم، و قال المفسرون في قوله عزّ و جلّ: «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» قالوا: يوم الجزاء و الحساب، و من أمثال العرب: كما تدين تدان، و أنشد أبو عبيدة (الشعر ليزيد بن الصعق الكلابي): منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 215 و اعلم و أيقن أنّ ملكك زائل          و اعلم بأنّ كما تدين تدان     و للدّين مواضع منها ما ذكرنا، و منها الطاعة و دين الإسلام من ذلك يقال فلان في دين فلان أي في طاعته، و يقال: كانت مكّة بلدا القاحا أي لم يكونوا في دين ملك، و قال زهير:لئن حللت بجوّ في بني أسد         في دين عمرو و حالت بيننا فدك     فهذا يريد في طاعة عمرو بن هند، و الدّين العادة، يقال: ما زال هذا ديني و دأبي و عادتي و ديدني و إجريّاي، قال المثقب العبدي:تقول إذا درأت لها و ضيني          أ هذا دينه أبدا و ديني        أكلّ الدّهر حلّ و ارتحال          أما تبقى عليّ و ما يقيني     و قال الكميت بن زيد:على ذاك إجر يّاي و هي ضريبتي          و إن أجلبوا طرّا عليّ و أحلبوا    و قوله: فقلنا رضينا ابن هند رضينا، يعني معاوية بن أبي سفيان و أمّه هند بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف.و قوله: أن تدينوا له أي أن تطيعوه، و تدخلوا في دينه أي في طاعته.و قوله: و من دون ذلك خرط القتاد، فهذا مثل من أمثال العرب، و القتاد شجيرة شاكة غليظة اصول الشوك فلذلك يضرب خرطه مثلا في الأمر الشديد لأنّه غاية الجهد.و من قال: يفضّ الشئونا، فيفضّ يفرّق، تقول: فضضت عليه المال. و الشئون واحدها شأن و هي مواصل قبائل الرأس و ذلك أنّ للرأس أربع قبائل أي قطع مشعوب بعضها إلى بعض فموضع شعبها يقول له الشئون واحدها شأن. و زعم الأصمعيّ قال: يقال إنّ مجاري الدّموع منها، فلذلك يقال: استهلّت شئونه و أنشد قول أوس بن حجر:لا تحزنيني بالفراق فإنني          لا تستهلّ من الفراق شئوني     و من قال: يقرّ العيونا، ففيه قولان: أحدهما للأصمعي و كان يقول: لا يجوز منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 216 غيره يقال: قرّت عينه و أقرّها اللَّه، و قال إنّما هو بردت من القرّ و هو خلاف قولهم سخنت عينه و أسخنها اللَّه، و غيره يقول قرّت هدأت و أقرّها اللَّه أهد أها اللَّه، و هذا قول حسن جميل، و الأوّل أغرب و أطرف. انتهى قوله.كتاب أمير المؤمنين على عليه السّلام الى معاوية:كتبه عليه السّلام جواب الكتاب الّذي كتب إليه معاوية و نقل هذا الكتاب نصر ابن مزاحم في صفين (ص 33 من الطبع الناصري) و ابن قتيبة الدينوري المتوفى سنة 276 في كتاب الإمامة و السياسة (ص 101 ج 1 طبع مصر 1377 ه) و أبو العباس المبرّد المتوفى سنة 285 ه في الكامل (ص 193 ج 1 طبع مصر) و هو:بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم من عليّ إلى معاوية بن صخر أمّا بعد فقد أتاني كتاب امرىء ليس له نظر يهديه، و لا قائد يرشده، دعاه الهوى فأجابه، و قاده فاتّبعه، زعمت أنّه أفسد عليك بيعتي خطيئتي في عثمان و لعمري ما كنت إلّا رجلا من المهاجرين، أوردت كما أوردوا، و أصدرت كما أصدروا، و ما كان اللَّه ليجمعهم على ضلالة، و لا ليضربهم بالعمى، و ما أمرت فيلزمني خطيئة الأمر، و لا قتلت فيجب عليّ القصاص.و أمّا قولك: إنّ أهل الشام هم الحكّام على أهل الحجاز، فهات رجلا من قريش الشام يقبل في الشورى أو تحلّ له الخلافة، فان زعمت ذلك كذّبك المهاجرون و الأنصار، و إلّا أتيتك به من قريش الحجاز.و أمّا قولك: ادفع إلينا قتلة عثمان، فما أنت و عثمان، إنّما أنت رجل من بني اميّة، و بنو عثمان أولى بذلك منك، فان زعمت أنك أقوى على دم أبيهم منهم فادخل في طاعتي ثمّ حاكم القوم إليّ أحملك و إيّاهم على المحجّة.و أمّا تمييزك بين الشام و البصرة و بينك و بين طلحة و الزّبير فلعمري ما الأمر فيما هناك إلّا واحد، لأنها بيعة عامّة لا يثنّى فيها النظر، و لا يستأنف فيها الخيار.و أمّا و لو عك بي في أمر عثمان فما قلت ذلك عن حقّ العيان و لا بعين الخبر.و أمّا فضلي في الإسلام و قرابتي من النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و شرفي في قريش، فلعمري لو استطعت دفع ذلك لدفعته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 217 قال نصر: و أمر- يعني أمر أمير المؤمنين عليه السّلام- النجاشي فأجابه في الشعر، و قال المبرّد: ثمّ دعا النجاشي أحد بني الحرث بن كعب فقال له: إنّ ابن جعيل شاعر أهل الشام و أنت شاعر أهل العراق فأجب الرّجل، فقال: يا أمير المؤمنين أسمعني قوله قال: إذن اسمعك شعر شاعر ثمّ أسمعه فقال النجاشي يجيبه:دعن يا معاوي ما لم يكونا         فقد حقّق اللَّه ما تحذرونا       أتاكم عليّ بأهل الحجاز         و أهل العراق فما تصنعونا       على كلّ جرداء خيفانة         و أشعث نهد يسرّ العيونا       عليها فوارس تحسبهم          كأسد العرين حمين العرينا       يرون الطعان خلال العجاج          و ضرب الفوارس في النقع دينا       هم هزموا الجمع جمع الزبير         و طلحة و المعشر الناكثينا       و قالوا يمينا على حلفة         لنهدي إلى الشام حربا زبونا       تشيب النواصي قبل المشيب          و تلقي الحوامل منها الجنينا       فان تكرهوا الملك ملك العراق          فقد رضي القوم ما تكرهونا       فقل للمضلّل من وائل          و من جعل الغثّ يوما سمينا       جعلتم عليّا و أشياعه          نظير ابن هند ألا تستحونا       إلى أوّل الناس بعد الرّسول          و صنو الرّسول من العالمينا       و صهر الرّسول و من مثله          إذا كان يوم يشيب القرونا    و اعلم أنّ بين نسختي صفين و الكامل في كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام اختلافا في الجملة فما في الكامل: فكتب إليه أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام جواب هذه الرّسالة «يعني رسالة معاوية»: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم من عليّ بن أبي طالب ..ليس له بصر يهديه .. زعمت أنك أنما أفسد ... و ما كان اللَّه ليجمعهم على ضلال و لا ليضربهم بالعمى، و بعد فما أنت و عثمان إنّما أنت رجل من بني اميّة، و بنو عثمان أولى بمطالبة دمه، فان زعمت أنك أقوى على ذلك فادخل فيما دخل فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 218 المسلمون ثمّ حاكم القوم إليّ، و أمّا تمييزك بينك و بين طلحة و الزبير و أهل الشام و أهل البصرة فلعمري ما الأمر فيما هناك إلّا سواء، لأنّها بيعة شاملة لا يستثنى فيها الخيار و لا يستأنف فيها النظر، و أمّا شرفي في الإسلام و قرابتي من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و موضعي من قريش فلعمري لو استطعت دفعه لدفعته.أقول: و للّه درّ النجاشي كأنّما روح القدس نفث في روعه و نطق بلسانه قائلا:جعلتم عليّا و أشياعه          نظير ابن هند ألا تستحونا    و قد قال أمير المؤمنين عليه السّلام كما يأتي في الكتاب التاسع الّذي كتبه إلى معاوية: فيا عجبا للدّهر إذ صرت يقرن بي من لم يسع بقدمي و لم تكن له كسابقتي الّتي لا يدلى أحد بمثلها إلّا أن يدّعي مدّع لا أعرفه، و لا أظنّ اللَّه يعرفه و الحمد للّه على كلّ حال.و أقول: يا عجبا للدّهر ثمّ يا عجبا للدّهر قد أصبح رأى يراعة تفوه بأنّ لها براعة على يوح، و خنفساء شمخت بأنفها و شمزت من الرّوح. سبحان اللَّه، ما للتراب و ربّ الأرباب، ما للّذي عبد اللَّه على حرف و الّذي لو كشف الغطاء لما ازداد يقينا، ما لابن آكلة الأكباد و الّذي تاهت في بيداء عظمته عقول العباد.لحى اللَّه هذا الدّهر من شرّ سائس          عصاقيره تروى و تظمى قشاعمه     تبّا لأشباه رجال اتّبعوا أهواءهم، فضيّعوا دينهم بدنياهم، فنصروا من اتّخذ المضلّين عضدا حتّى ردّوا الناس عن الإسلام القهقرى.زعم الشارح البحراني أنّ ذلك الكتاب المعنون للشرح أعني الكتاب السابع ملفّق من بعض عبارات كتابين أحدهما ذلك الكتاب المنقول من الثلاثة، و ثانيهما كتاب آخر.و الحقّ أنّه ليس جزء منهما و إن كانا مشتركين في بعض الجمل و العبارات و أنّه جزء من كتاب آخر له عليه السّلام جوابا عن كتاب آخر من معاوية كما سيجيء نقلهما، و ذلك الكتاب المنقول من هؤلاء الثلاثة مذكور في النهج، و احتمال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 219 أنّهما كتاب واحد و جاء الاختلاف من النسخ بعيد عن الصواب، لأنّ بينهما بونا بعيدا، و مجرّد الاشتراك في بعض الجمل و العبارات لا يجعلهما كتابا واحدا و لا يؤيّد الاحتمال، فدونك ما قاله الشارح البحراني في شرح هذا الكتاب: هذا جواب كتاب كتبه إليه معاوية صورته: من معاوية بن أبي سفيان إلى عليّ بن أبي طالب.أمّا بعد فلو كنت على ما كان عليه أبو بكر و عمر إذن ما قاتلتك، و لا استحللت ذلك، و لكنّه إنّما أفسد عليك بيعتي خطيئتك في عثمان بن عفان، و إنّما كان أهل الحجاز الحكّام على الناس حين كان الحقّ فيهم، فلمّا تركوه صار أهل الشام الحكّام على أهل الحجاز و غيرهم من الناس، و لعمري ما حجّتك على أهل الشّام كحجّتك على أهل البصرة، و لا حجّتك عليّ كحجّتك على طلحة و الزّبير، لأنّ أهل البصرة قد كان بايعوك و لم يبايعك أهل الشّام، و أنّ طلحة و الزبير بايعاك و لم ابايعك، و أمّا فضلك في الاسلام و قرابتك من رسول اللَّه و موضعك من هاشم فلست أدفعه، و السّلام.قال: فكتب عليه السّلام جوابه: من عبد اللَّه عليّ أمير المؤمنين إلى معاوية بن صخر أمّا بعد فإنّه أتاني كتابك كتاب امرىء- إلى قوله: خابطا، ثمّ يتصل به أن قال: زعمت أنّه إنّما أفسد عليّ بيعتك كما أصدروا، «كذا» و ما كان اللَّه ليجمعهم على ضلال و لا يضربهم بعمى، و أمّا ما زعمت أنّ أهل الشام الحكّام على أهل الحجاز فهات رجلين من قريش الشام يقبلان في الشورى ارتحل لهما الخلافة، فان زعمت ذلك كذّبك المهاجرون و الأنصار، و إلّا فأنا آتيك بهما من قريش الحجاز. و أمّا ما ميّزت بين أهل الشام و أهل البصرة و بينك و بين طلحة و الزبير فلعمري ما الأمر في ذلك إلّا واحد.قال: ثمّ يتصل به قوله لأنّها بيعة عامّة إلى آخره، ثمّ يتّصل به: و أمّا فضلي في الاسلام و قرابتي من الرسول و شرفي في بني هاشم فلو استطعت دفعه لفعلت و السّلام.قال: و أمّا قوله: أمّا بعد فقد أتتني- إلى قوله: بسوء رأيك، فهو صدر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 220 كتاب آخر أجاب به معاوية عن كتاب كتبه إليه بعد الكتاب الّذي ذكرناه، و ذلك أنه لمّا وصل إليه هذا الكتاب من عليّ عليه السّلام كتب إليه كتابا يعظه فيه و صورته:أمّا بعد فاتّق اللَّه يا عليّ ودع الحسد فانه طالما ينتفع به أهله، و لا تفسد سابقة قديمك بشرّ من حديثك فانّ الأعمال بخواتيمها، و لا تلحدنّ بباطل في حقّ من لا حقّ لك في حقّه، فانك إن تفعل ذلك لا تضلل إلّا نفسك، و لا تمحق إلّا عملك، و لعمري أنّ ما مضى لك من السوابق الحسنة لحقيقة أن تردّك و تردعك عمّا قد اجترأت عليه من سفك الدّماء و إجلاء أهل الحقّ عن الحلّ و الحرام فاقرأ سورة الفلق و تعوّذ باللّه من شرّ ما خلق و من شرّ نفسك الحاسد إذا حسد قفل اللَّه بقلبك، و أخذ بناصيتك، و عجّل توفيقك، فانّي أسعد الناس بذلك، و السّلام قال: فكتب عليه السّلام جوابه:أمّا بعد فقد أتتني منك موعظة- إلى قوله: سوء رأيك، ثمّ يتصل به و كتاب ليس ببعيد الشبه منك، حملك عليّ الوثوب على ما ليس لك فيه حقّ، و لو لا علمي بك و ما قد سبق من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فيك ممّا لا مردّ له دون انفاذه إذن لو عظتك لكن عظتي لا تنفع من حقّت عليه كلمة العذاب، و لم يخف اللَّه العقاب، و لا يرجو اللَّه و قارا، و لم يخف له حذارا، فشأنك و ما أنت عليه من الضلالة و الحيرة و الجهالة تجد اللَّه ذلك بالمرصاد من دنيا المنقطعة و تمنّيك الأباطيل، و قد علمت ما قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله فيك و في أمّك و أبيك، و السّلام.قال: و ممّا ينبّه على أنّ هذا الفصل المذكور ليس من الكتاب الأوّل أنّ الأوّل لم يكن فيه ذكر موعظة حتّى يذكرها عليه السّلام في جوابه، غير أنّ السيد رحمه اللَّه- أضافه إلى هذا الكتاب كما هو عادته في عدم مراعاة ذلك و أمثاله. انتهى كلامه.أقول: و كذلك نقل هذا الكتاب من معاوية أعني قوله: أمّا بعد فاتّق اللَّه يا علي ودع الحسد- إلخ. و جواب أمير المؤمنين عليه السّلام عنه أعني قوله: أمّا بعد فقد أتتني منك موعظة موصّلة- إلخ، في بعض الجوامع أيضا على الصورة الّتي نقله الشارح البحراني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 221 و كذا ما نقلنا قبلهما من كتاب معاوية أعني قوله: من معاوية بن صخر إلى عليّ بن أبي طالب: أمّا بعد فلعمرى لو بايعك القوم- إلخ، و جواب أمير المؤمنين عليه السّلام عنه أعني قوله: من عليّ إلى معاوية بن صخر: أمّا بعد فقد أتاني كتاب امرىء ليس له نظر- إلخ، كانا في سائر نسخ الجوامع على تلك الصورة الّتي نقلناها و الاختلاف يسير لا يعبأ به.و لكن نصر بن مزاحم المنقري قال في كتاب صفين (ص 59 من الطبع الناصري) إنّ معاوية كتب كتابه: أمّا بعد فاتّق اللَّه يا علي ودع الحسد فانه طالما ينتفع به إلخ- جوابا عن كتاب آخر من أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام كتبه إلى معاوية و هو الكتاب الّذي جعله السيد رحمه اللَّه الكتاب العاشر من باب المختار من كتبه و رسائله عليه السّلام أوّله: و كيف أنت صانع إذا تكشّفت عنك جلابيب ما أنت فيه من دنيا قد تبهّجت بزينتها- إلخ، و سيجيء اختلاف النسخ و أقوال اخر فيه أيضا في شرحه إن شاء اللَّه تعالى.فهذا القول من نصر بن مزاحم يناقض ما ذهب إليه الشارح البحراني، و نصر كان من الأقدمين قد أدرك الامام سيّد الساجدين عليّ بن الحسين زين العابدين عليه السّلام و كان قريب العهد من واقعة صفين، و كلّما أتى به في كتابه فهو الأصل في ذلك و كلّ من أتى بعده و كتب كتابا في صفين أخذ عنه و اقتبس منه جلّ المطالب المهمّة.على أنّه نقل في جوامع الفريقين أنّه عليه السّلام كتب كتابا إلى معاوية جوابا عن كتاب آخر من معاوية إليه و في ذلك الكتاب من أمير المؤمنين عليه السّلام مذكور جميع ما أتى به السيّد في المقام أعني في هذا الكتاب السابع المعنون للشرح بلا زيادة و نقصان أجاب عليه السّلام به عن الأباطيل الّتي أتى بها معاوية في كتابه إليه فاندفع ما أوردها الشارح البحرانيّ بحذافيرها.و الحقّ أنّ كتابه عليه السّلام: من عليّ إلى معاوية بن صخر: أمّا بعد فقد أتاني منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 222 كتاب امرىء- إلخ، المنقول آنفا من نصر في صفين و المبرّد في الكامل و الدينوري في الإمامة و السياسة ليس بمذكور في النهج و إن كان في بعض الجمل و العبارات مشاركا لهذا الكتاب السابع، و إن أبيت إلّا جعلهما كتابا واحدا فما اعترض الشارح البحرانيّ على السيّد في المقام و ما زعم من أنّ هذا الكتاب ملفّق من صدر كتاب و ذيل آخر فليس بصواب، فعليك بما كتب عليه السّلام جواب كتاب معاوية:نسخة كتاب أمير المؤمنين على عليه السّلام الى معاوية جوابا عن كتاب كتبه معاوية اليه:نقلهما غير واحد من رجال الأخبار و السير في جوامعهم، و نقلهما الفاضل الشارح المعتزلي في شرحه على النهج، و قد كتبه عليه السّلام إلى معاوية جوابا عن كتاب كتبه معاوية إليه عليه السّلام في أواخر حرب صفين لمّا اشتدّ الأمر على معاوية و أتباعه و كادوا أن ينهزموا و يولّوا الدّبر.و كان كتاب معاوية: من عبد اللَّه معاوية بن أبي سفيان إلى عليّ بن أبي طالب أمّا بعد فانّ اللَّه تعالى يقول في محكم كتابه «و لقد أوحى إليك و إلى الّذين من قبلك لئن أشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من الخاسرين».و إنّي احذّرك اللَّه أن تحبط عملك و سابقتك بشقّ عصا هذه الامّة و تفريق جماعتها.فاتّق اللَّه و اذكر موقف القيامة و اقلع عمّا أسرفت فيه من الخوض في دماء المسلمين، و إنّي سمعت رسول اللَّه يقول: لو تمالأ أهل صنعاء و عدن على قتل رجل واحد من المسلمين لأكبّهم اللَّه على مناخرهم في النّار، فكيف يكون حال من قتل أعلام المسلمين، و سادات المهاجرين، بله ما طحنت رحاء حربه من أهل القرآن و ذي العبادة و الإيمان من شيخ كبير، و شابّ غرير، كلّهم باللّه تعالى مؤمن، و له مخلص، و برسوله مقرّ عارف.فإن كنت أبا حسن إنّما تحارب على الإمرة و الخلافة فلعمري لو صحّت خلافتك لكنت قريبا من أن تعذر في حرب المسلمين، و لكنّها ما صحّت لك و أنّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 223 بصحّتها و أهل الشام لم يدخلوا فيها و لم يرتضوا بها، و خف اللَّه و سطواته، و اتّق بأسه و نكاله، و اغمد سيفك عن النّاس، فقد و اللَّه أكلتهم الحرب فلم يبق منهم إلّا كالثمد في قرارة الغدير، و اللَّه المستعان.فكتب أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام جوابا عن كتابه: من عبد اللَّه عليّ أمير المؤمنين إلى معاوية بن أبي سفيان.أمّا بعد فقد أتتني منك موعظة موصّلة، و رسالة محبّرة، نمّقتها بضلالك و أمضيتها بسوء رأيك، و كتاب امرىء ليس له بصر يهديه، و لا قائد يرشده، دعاه الهوى فأجابه، و قاده الضلال فاتّبعه، فهجر لاغطا، و ضلّ خابطا.فأمّا أمرك بالتقوى فأرجو أن أكون من أهلها، و أستعيذ باللَّه من أن أكون من الّذين إذا امروا بها أخذتهم العزّة بالإثم.و أمّا تحذيرك إيّاي أن يحبط عملي و سابقتي في الاسلام، فلعمري لو كنت الباغي عليك لكان لك أن تحذّرني ذلك، و لكنّي وجدت اللَّه تعالى يقول «فقاتلوا الّتي تبغي حتّى تفيء إلى أمر اللَّه» ننظرنا إلى الفئتين ما الفئة الباغية فوجدناها الفئة الّتي أنت فيها، لأنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام كما لزمتك بيعة عثمان بالمدينة و أنت أمير لعمر على الشام، و كما لزمت يزيد أخاك بيعة أبي بكر و هو أمير لأبي بكر على الشام، و أمّا شقّ عصا هذه الامّة فأنا أحقّ أن أنهاك عنه، فأمّا تخويفك لي من قتل أهل البغي فانّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله أمرني بقتالهم و قتلهم و قال لأصحابه: إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله، و أشار إليّ و أنا أولى من اتّبع أمره.و أمّا فولك إنّ بيعتي لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم يدخلوا فيها، كيف و إنّما هي بيعة واحدة تلزم الحاضر و الغائب، لا يستثنى فيها النظر، و لا يستأنف فيها الخيار، الخارج منها طاعن، و المروّي فيها مداهن، فاربع على ظلعك، و انزع سربال غيّك، و اترك ما لا جدوى له عليك، فليس لك عندي إلّا السيف حتّى تفيء إلى أمر اللَّه صاغرا، و تدخل في البيعة راغما، و السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 224 المعنى:تشبيه قوله عليه السّلام: (فقد أتتني منك موعظة موصّلة) كأنما شبّه عليه السّلام كتابه بثوب موصّل أي مرقّع و المراد أنّها ملفّقة من كلمات مختلفة و جمل غير مناسبة وصل بعضها ببعض.أو المراد أنها موعظة مجموعة ملتقطة من ألفاظ الناس، لا أنّها من منشاته و ممّا تكلّم بها مرتجلا، و كأنّما المعنى الأوّل أظهر.قوله عليه السّلام: (و رسالة محبّرة) أي أتتني منك رسالة أتعبت نفسك في تقريرها و زيّنت ألفاظها بالتكلّف و التصنّع، لما دريت في بيان اللّغة أنّ المحبّر من يحسّن الشعر و الخطّ و غيرهما، و بالجملة فيه إشارة لطيفة إلى أنّ الرّجل كان في ميدان الكلام راجلا لا مرتجلا.قوله عليه السّلام: (نمّقتها بضلالك) قد بيّنا في الاعراب أنّ الباء هذه سببيّة، و المعنى أتتني رسالة زيّنتها و زوّقتها بسبب ضلالك، و سرّ ذلك أنّ كلّ فعل إذا لم يكن على اعتقاد و حقيقة لا يقع في محلّه على ما ينبغي، و لا يصدر من الفاعل على ترتيب حسن و نظم متين، لأنّه عمل قسريّ خارج عن سجيّة الطبع واقع بالتكلّف فلا يرجى منه حسن الوقوع و النضد، نظير ما قاله أبو الحسن عليّ بن محمّد التهاميّ:و مكلّف الأيّام ضدّ طباعها         متطلّب في الماء جذوة نار    فإذا لا بدّ لهذا العامل من أن غير طويّة الطبع أن ينمّق عمله ثانيا و يزيّنه ليقرب من موقع ما وقع بغير تكلّف.فنقول: لمّا كان معاوية عالما بأنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام كان على بيّنة من ربّه، و أنّ الحقّ كان معه عليه السّلام حيث دار كان كتابه الّذي كتبه إليه عليه السّلام على التكلّف و التصنّع لا محالة، فلو لا ضلاله عن الحقّ لما يحتاج كتابه إلى التنميق لأنّه كان كتابا صادرا بالطبع و لم يكن مضطربا مشوشا حتّى يلوح منه أثر الكلفة المحتاج إلى التزيين.قوله عليه السّلام: (و أمضيتها بسوء رأيك) أي أنفذت تلك الرسالة و بعثتها إليّ بسبب سوء رأيك بي، و من سوء رأيه به اختلق عليه عليه السّلام بأنه قتل عثمان و أعرض عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 225 إجماع المهاجرين و الأنصار في المدينة على بيعته عليه السّلام للخلافة و فعل ما فعل.قوله عليه السّلام: (و كتاب امرىء ليس له بصر يهديه- إلى قوله: خابطا) عطف على موعظة أي أتاني كتاب امرىء ليس له عقل يهديه إلى الحقّ أي يقوده إليه و الهادي هو الّذي يتقدّم فيدلّ، و الحادي هو الّذي يتأخّر فيسوق.و إنما حملنا البصر على العقل لا العين لأنّ العقل هو لطيفة مجرّدة إلهيّة و جوهرة ثمينة نورانيّة ربّانيّة يقود الانسان إلى الرّشاد، و يهديه إلى السداد و يدعوه إلى الاتصاف بالصفات الإلهيّة، و التخلّق بالأخلاق الرّبوبيّة، لأنّ العقل ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان، فمن لم يكن له نور العقل ينجيه من المهالك، فلا جرم يتّبع الجهل و الهوى، لأنّ بعد الحقّ ليس إلّا الضلال، و بعد نور العقل ليس إلّا ظلمة الجهل قال عزّ من قائل: «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ» (يونس- 33).و كما أنّ العاقل يتفوّه و ينطق بما يعنيه و هو في أقواله و أعماله على الصراط السويّ، و النهج القويم كذلك تابع الهوى لفقدان بصيرته و عميان سريرته لا بدّ أن يهجر و يهذي في نطقه و يضلّ عن سبيل اللّه في فعله و قوله لاقتضاء الهوى ذلك ففاقد البصر يجيب داعي الهوى و يتّبع قائد الضلال فيلزمه أن يهجر لا غطا و يضلّ خابطا، و بذلك ظهر سرّ قول أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام كما رواه الصدوق رضوان اللّه عليه في الخصال: المؤمن ينقلب في خمسة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و منظره يوم القيامة إلى النور.بحث روائى مناسب للمقام:رواه ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكليني قدّس سرّه في اصول الكافي: أحمد ابن إدريس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرّحمن، و اكتسب به الجنان، قال:قلت: فالّذي كان في معاوية؟ فقال: تلك النكراء تلك الشيطنة و هي شبيهة بالعقل و ليست بالعقل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 226 بيان: سأل أبا عبد اللّه عليه السّلام سائل عن معرفة العقل، و لمّا كان درك حقيقته و عرفان ذاته للسائل في غاية الصعوبة و التعسّر جدّا، بل قد أعجز الحكماء الراسخين و تحيّر عقول المتألّهين النيل إلى عرفان ذاته و لذا تحيّروا في تحديده و اختلفوا فيه، عرّفه ببعض آثاره و خواصّه، و هذا تعريف بالرّسم في اصطلاح أهل الميزان.قال المحقّق الطوسيّ في أوائل شرحه على منطق الإشارات للشيخ الرئيس:قد يختلف رسوم الشيء باختلاف الاعتبارات، فمنها ما يكون بحسب ذاته فقط و منها ما يكون بحسب ذاته مقيسا إلى غيره كفعله أو فاعله أو غايته أو شيء آخر مثلا يرسم الكوز بأنه و عاء صفريّ أو خزفيّ كذا و كذا و هو رسم بحسب ذاته، و بأنه آلة يشرب بها الماء، و هو رسم بالقياس إلى غايته و كذا في سائر الاعتبارات. انتهى كلامه.فنقول: تعريفه عليه السّلام العقل في الحديث بأنّه ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان رسم له بغايته فإنّ ما ينبغي للسائل أن يعرفه أو يتأتّي له عرفانه هذا الرّسم له نحو قوله تعالى: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ» (البقرة آية 187).و إنّما رسمه بذلك لأنّ اقتضاء العقل الناصع أعني المجرّد عن شوائب الامور الماديّة الدّنيويّة الموجبة لبعده عن ساحة جناب الرّب جلّ جلاله هو ميله و ارتقاءه إلى اللّه تعالى، لأنه من عالم الأمر يرتقي بالطبع إليه كما أنّ الحجر مثلا بالطبع يهبط إلى مكانه الطبيعي له قضاء لحكم الجنسيّة، و نعم ما أشار إليه العارف الرّوميّ:ذرّه ذرّه كاندرين أرض و سما است          جنس خود را همچو كاه و كهربا است        جان گشايد سوي بالا بالها         تن زده اندر زمين چنگالها    و لذا يستلذّ العقل من استفاضته من عالم القدس، و يقوي و يتّسع وجودا من إفاضة الاشراقات النّوريّة الإلهيّة عليه، فمقتضى طويّته و سجيّته التقرّب إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 227 اللّه تعالى و اتّصافه بصفاته العلياء، فهو الهادي إليه تعالى، و لذا قال عليه السّلام: ما عبد به الرّحمن لأنّ العبادة فرع المعرفة و لذا فسّروا قوله تعالى: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (الذاريات- 57) بقولهم: ليعرفون، فبالعقل يعرف اللّه و يعبد فهو مبدء جميع الخيرات الموجبة للسعادة الأبديّة، فبه يكتسب الجنان لما دريت من أنّ العقل يهدي إلى سواء السبيل، فالعاقل على الجادة الوسطى و الطريقة المثلى لا يسلك مسلكي الإفراط و التفريط، بل يعمل ما هو رضى اللّه تعالى.لذا قال الامام أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق كما رواه ثقة الإسلام الكليني في اصول الكافي: من كان عاقلا كان له دين و من كان له دين دخل الجنّة.فينتج على هيئة قياس منطقي شرطي اقتراني من أعلى ضروب الشكل الاوّل فمن كان عاقلا دخل الجنّة.ثمّ إنّ قوله عليه السّلام: ما عبد به الرّحمن، إشارة إلى كمال القوّة النظريّة و قوله عليه السّلام: و اكتسب به الجنان إلى العقل العملي، لأنّ الأوّل مقدّم بالرّتبة على الثاني كما عرفت، و بالقوّة النظريّة يعلم المعارف الكليّة الإلهيّة، و الأحكام الشرعيّة. و الأخلاق الحسنة، و بالثانية يعمل بها، و هاتان القوّتان بمنزلة جناحين للعقل يطير بهما من حضيض الناسوت إلى أوج القدس.و قد تظافرت الأخبار في العقل و آثاره و خواصّه بعبارات عذبة لطيفة علميّة من خزنة العلم أئمّتنا عليهم السّلام أتى بجلّها المحدّث العالم لخبير الثقة الكلينيّ رضوان اللّه عليه في الكافي و جعل كتابه الأوّل في العقل و الجهل، و من تأمّل علم أنّ تلك الأخبار علوم لدنيّة فاضت من سحاب وجود الّذين هم وسائط الفيض بين اللّه تعالى و عباده.ثمّ السائل سأله عليه السّلام عن الّذي كان في معاوية بقوله: قلت: فالّذي كان في معاوية أي فالّذي كان في معاوية ما هو على أن يكون الموصول مبتداء حذف خبره، و في بعض النسخ كما في مرآة العقول للمجلسي- ره فما الّذي كان في معاوية فعلى هذه النسخة فلا يحتاج إلى تقدير الخبر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 228 و بالجملة: أنّ السائل لما رأى جربزة معاوية و دهاه و مكره و احتياله في الامور و طلب الفضول في الدّنيا التبس عليه الأمر فزعم أنّ تلك الرّويّة الرّديّة الدنيّة الدنيويّة كانت في معاوية عقلا فعدّه من العقلاء كما يزعم الجهّال لبعدهم عن الأنوار العلميّة من كان له شيطنة في اقتراف الأغراض الشهوانيّة و الزّخارف الدّنياويّة عاقلا، فأجابه عليه السّلام دفعا لا لتباسه و توضيحا لمسألته أنّ تلك القوّة الحاكمة على معاوية هي النكراء.و النّكراء بفتح الأوّل و سكون الثاني الدهاء و الفطنة و المنكر، قال الجوهريّ في الصحاح: النّكر «بضم الأوّل و سكون» المنكر، قال اللّه تعالى: «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً» (الكهف- 75) و قد يحرّك مثل عسر و عسر. قال الشاعر: و كانوا أتوني بشيء نكر، و النّكراء مثله. انتهى قوله.أقول: و المنكر كلّ فعل و قول تقبّحهما العقول الصحيحة الناصعة أو ما تعجز عن درك استحسانه و استقباحه فتتوقف فيه فيحكم بقبحه الشرع، فالنكراء كلّ ما قبّحه العقل أو الشرع.ثمّ أعاد عليه السّلام اسم الإشارة تأكيدا و تنصيصا بأنّ تلك القوّة النكراء شيطنة أي الأفعال البارزة من معاوية ليست ممّا يأمره العقل لأنّ العقل يسلك إلى ما فيه عبادة الرّحمن و اكتساب الجنان، و كلّ ما ليس كذلك فلا يأمر به بل ينكره و ينهى عن ارتكابه، و منهيّات العقل و منكراته ما يوسوس بفعلها الشيطان السائق إلى التمرّد و العصيان.و لمّا كان الجهّال رأوا أنّ علل المعلولات المختلفة تجب أن تكون مختلفة و زعموا بالقياس أنّ الاثار المتقاربة و المعلولات المتشابهة تجب أن تكون مستندة إلى العلل المتشابهة أيضا، و ما زادهم ذلك القياس إلّا بعدا عن الحقّ، و لذا يعدّون معاوية و أشباهه السفهاء من العقلاء، بيّن الإمام عليه السّلام بأنّ المعلولات المتشابهة قد تكون مستندة إلى العلل المختلفة أيضا. فمجرّد اشتراك القوّتين في بعض الاثار كجلب نفع و دفع ضرّ و سرعة التفطّن وجودة الحدس و أمثالها لا يوجب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 229 اتّحادهما حقيقة، لأنّ المنافع مثلا قد تتعلّق بالدّنيا كما قد تتعلّق بالاخرة فالنفع الّذي يجلبه معاوية إلى نفسه مشوب بالهوى، قاده إليه الشيطنة و الضلال و هو عند اولي الألباب منكر محض و ضرر صرف، فأين هذا من ذاك؟! و لذا قال عليه السّلام: هي شبيهة بالعقل، و آكده توضيحا و صرّح به ثانيا بقوله: و ليست بالعقل، فبينهما بون بعيد و مسافة كثيرة. و حرف التعريف في العقل للعهد أي ليست تلك القوّة الشيطنة النكراء هي تلك اللّطيفة النّوريّة الإلهيّة، أي العقل الّذي عرّفناه بالرّسم بأنّه ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان.قال الجاحظ في البيان و التبيين (ص 258 ج 3 طبع مصر 1380 ه): قيل لشريك بن عبد اللّه: كان معاوية حليما، قال: لو كان حليما ماسفه الحقّ و لا قاتل عليّا، و لو كان حليما ما حمل أبناء العبيد على حرمه و لما أنكح إلّا الأكفاء.قوله عليه السّلام: (لأنها بيعة واحدة- إلخ) هذا ردّ على كلام معاوية حيث قال في كتابه المقدّم ذكره: فلعمري لو صحّت خلافتك لكنت قريبا من أن تعذر في حرب المسلمين و لكنّها ما صحّت لك و أنّى بصحّتها و أهل الشام لم يدخلوا فيها و لم يرتضوا به.و بيان الرّذّ إنّما هو على حذو ما قدّمنا في شرح الكتاب السادس من أنه عليه السّلام احتجّ على الخصم بما كان يعتقد من أنّ أمر الإمامة و مبنى الخلافة إنّما هو بالبيعة دون النصّ فألزم معاوية بما أثبت به هو و الناس خلافة أبي بكر و عمر و عثمان من أنّ أهل الشورى من المهاجرين و الأنصار و هما أهل الحلّ و العقد من امّة محمد صلّى اللَّه عليه و آله، كما اتّفقت كلمتهم على خلافة الثلاث و اتّبعهم الناس و لم ينكروا عليهم و لم يكن للشاهد أن يختار غير من اختاروا، و لا للغائب أن يردّ من بايعوه للإمامة بل إن خرج من أمرهم خارج بطعن أو بدعة ردّوه إلى ما خرج منه، فان أبى قاتلوه على اتّباعه غير سبيل المؤمنين، كذلك اتّفاقهم على إمامته عليه السّلام بعد عثمان حجّة على الشاهد و الغائب، فلا يجوز لمعاوية و أتباعه من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 230 أهل الشام أن يردّوا من نصبه أهل الحلّ و العقد من المهاجرين و الأنصار لأنّها بيعة واحدة لا يثنّى فيها النظر و لا يستأنف فيها الخيار كما كان الأمر في بيعة الناس مع الثلاث كذلك، فقد أهجر معاوية في قوله: و أنّى بصحّتها و أهل الشام لم يدخلوا فيها و لم يرتضوا بها.قوله عليه السّلام: (الخارج منها طاعن) أي الخارج من البيعة طاعن فيما اتّفق عليه كلمة أهل العقد و الحلّ و إجماعهم، فعليهم أن يردّوه إلى ما خرج منه فان أبى فعليهم أن يقاتلوه. كأنّما إشارة إلى قوله تعالى: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ» (التوبة- 12).قوله عليه السّلام: (و المروّي فيها مداهن) أي الّذي يتفكّر و يرتئي في صحّة البيعة بعد تحقّقها و استقرارها خادع خائن منافق.الترجمة:اين يكي از نامه هاى أمير المؤمنين علي عليه السّلام است كه در جواب نامه معاويه نوشت و بسويش ارسال داشت. اين نامه معاويه و جواب آن در أواخر جنگ صفين وقوع يافت و صورت آن چنين است:چون معاويه ديد كه على و سربازانش در صفين عرصه را بر او و پيروانش چنان تنگ كردند كه راه گزيرى جز گريز بر ايشان نمانده بود بدر عجز در آمده نامه اى باين مضمون به أمير المؤمنين نوشت:اين نامه ايست كه بنده خدا معاوية بن أبي سفيان به عليّ بن أبي طالب نوشت أمّا بعد خداوند در كتاب استوارش فرمود «وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ...َ» (الزّمر: 65) أي پيغمبر بتو و به پيغمبران پيش از تو وحي شد كه اگر شرك آوري عملت تباه خواهد شد و من تو را أى على از خدا تحذير مى نمايم و بيم مى دهم كه مبادا عمل و سابقه ات در اسلام بايجاد شكاف در وحدت أمّت و پراكنده كردن جماعتشان كه همسنگ شرك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 231 است تباه شود. پس از خدا بترس و موقف قيامت را بياد آر و از ريختن خون اين همه مسلمانان دست بدار كه من از پيغمبر شنيدم اگر أهل صنعاء و عدن بر كشتن مسلمانى همدست شوند خداوند همه آنانرا برو در آتش جهنم در اندازد، پس چگونه خواهد بود حال كسى كه اين همه أعلام مسلمين و بزرگان مهاجرين را كشته است.أي على دست بدار از جنگى كه چون آسيا اين همه از أهل قرآن و عبادت كنندگان و أفراد با ايمان از پيرو جوان كه مؤمن مخلص و مقرّ و عارف بخدا و پيغمبرش بودند آرد كرده است.أي أبو الحسن اگر از آن روي خويشتن را أمير و خليفه مى پنداري جنگي اين چنين روا مى دارى، بجانم سوگند كه اگر خلافت تو صحيح بوقوع مى پيوست گويا جاى آن بود كه توان گفت در ريختن خون مسلمانان معذور باشى، و لكن چگونه بصحّت رسيده باشد با اين كه أهل شام در بيعت تو در نيامدند و بدان راضي نشدند. بترس از خدا و قهرش، و بپرهيز از سخت گيرى و گوشمال دادنش و شمشير را از روى مردم در غلاف نه كه آتش جنگ مردمان را در ربود، و از آن دريا لشكر باندازه مشت آبي در تك گودالى بيش نمانده، خدا مستعان است.أمير المؤمنين عليه السّلام در جواب او نوشت:اين نامه ايست از بنده خدا علي أمير مؤمنان بمعاوية پور بو سفيان. أمّا بعد نامه اى باندرز از تو بما آمده كه عبارات آن از گفتار اين و آن چون جامه پينه دار بهم بر دوخته، و نوشته اى بتكلّف انشاء شده بألفاظ نا مربوط آراسته بود آنرا بگمراهى خود زينت داده اى و بانديشه بد خود فرستاده اى (در شرح گفته ايم كه هر عمل در لباس حقيقت نباشد ناچار بايد آنرا بيارايند تا بظاهر رنگ حقيقتش دهند و در معرض ترويجش در آورند).نامه مردي كه نه بصيرتى دارد تا هدايتش كند و نه رهبري تا ارشادش نمايد هواى نفس دعوتش كرد، و او هم إجابتش، گمراهي افسار او را در دست گرفت و او نيز در پيش روان شد، از اين روى ژاژ خاييد و ياوه گفت و بانگ بيهوده بر آورد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 17، ص: 232 أمّا آنكه مرا بتقوى خوانده اى اميدوارم كه اهل آن بوده، و پناه مى برم كه از كسانى باشم چون بتقوى دعوت شوند حميّت آنانرا بگناه بدارد (اشاره است بايه كريمه 207 سوره بقره: «وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ».و أمّا پاسخ بيم دادنت مرا از خدا كه مبادا عمل و سابقه من در اسلام تباه شود اين كه بجانم سوگند اگر بر تو ستمكار بودم حق داشتى كه مرا تحذير كنى و بيم دهى، و لكن مى بينم كه خدا مى فرمايد «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما...» (الحجرات- 9) يعني پس كارزار كنيد با آن فرقه اي كه ستم ميكنند تا بأمر خدا بر گردند، و فرقه ستم كننده كسانى اند كه تو در آنهائي چه بيعت مردم با من در مدينه بر تو نيز كه در شام بودى لازم شد چنانكه بيعت با عثمان در مدينه بر تو كه از طرف عمر أمير شام بودى لازم شده بود، و چنانكه برادرت يزيد را كه از طرف أبو بكر أمير شام بود بيعت أبو بكر لازم شده بود (كذا).أمّا پاسخ ايجاد شكاف در وحدت أمّت اين كه من سزاوارترم كه تو را از آن نهى كنم (زيرا كه معاويه آتش فتنه بپا كرد و مردم را باختلاف و قتال كشانيد).أمّا پاسخ ترساندنت مرا از كشتن ستمكاران اين كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مرا بكارزار با آنان و كشتنشان امر كرد و فرمود «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله و أشار إليّ» يعنى در ميان شما كسى است كه بر تأويل قرآن قتال ميكند چنانكه من بر تنزيل آن قتال كردم و إشاره بسوى من فرمود كه آن كس علي است.و أمّا پاسخ گفتارت كه بيعتت صحيح بوقوع نپيوست از آن روي كه شاميان بيعت نكردند اين كه آن يك بيعت است و بر حاضر و غائب لازم، نظر در آن دو نمى شود و استيناف در آن راه ندارد، هر كه از آن سر پيچيد و بدر رفت طعن در بيعت و آئين مسلمانان زد، و هركه در آن انديشه ناك و دو دل است خائن و منافق است.(احتجاج امام عليه السّلام بر سبيل مماشاة به آن چه خصم بدان معتقد است ميباشد و گرنه در امام عصمت شرط است كه بايد از جانب خدا و رسول منصوص و منصوب باشد چنانكه در شرح كتاب ششم گفته ايم).أي معاويه آرام گير، و جامه گمرهي از تن بدر كن، و آنچه كه در آن تو را سودى نيست ترك گوي، و براي تو در نزدم جز شمشير چيزى نيست تا اين كه بأمر خدا بر گردي، و بذلّت در بيعت در آئي، درود بر آنكه سزاوارش است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص24 همچنين از نامه آن حضرت به معاويه در اين نامه كه با عبارت «اما بعد فقد اتتنى موعظة موصله» «و سپس پند نامه اى بافته شده مرا رسيده است» شروع مى شود. ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره اى از لغات و اصطلاحات چنين نوشته است: اين نامه را على (ع) در پاسخ نامه اى كه معاويه ضمن جنگ صفين بلكه در اواخر آن براى آن حضرت نوشته است مرقوم داشته است، و نامه معاويه اينچنين است: از بنده خدا معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب (ع)، اما بعد، خداوند متعال در كتاب استوار خويش مى فرمايد: «همانا به تو و به كسانى كه پيش از تو بوده اند وحى شده است كه اگر شرك بورزى عمل ترا نابود مى سازد و بدون ترديد از زيان كاران خواهى بود.» و من ترا از خداوند بر حذر مى دارم كه مبادا ارزش كار و سابقه خود را با تفرقه و شكستن ستون اين امت و پراكندگى آنان از ميان ببرى. از خدا بترس و موقف قيامت را ياد آور و خويشتن را از اسرافى كه در فرو شدن در خون مسلمانان پيش گرفته اى بيرون آور كه من خود از پيامبر (ص) شنيدم كه مى فرمود: «اگر مردم صنعاء و عدن بر كشتن يك مرد عادى از مسلمانان هماهنگى كنند خداوند همه آنان را با چهره در آتش فرو مى افكند.» بنابراين، حال آن كس كه سران مسلمانان و سروران مهاجران را بكشد چگونه است، تا چه رسد به كسى كه آسياى جنگ او پيران سالخورده و جوانان برومند ساده دل را كه همگى اهل قرآن و عبادت و ايمان و مؤمن و مخلص خداوند، و مقر و عارف به حق رسول اويند، از پاى در آورد. اينك اى ابو الحسن اگر تو براى خلافت و حكومت جنگ مى كنى، به جان خودم سوگند اگر خلافت تو درست مى بود، شايد بهانه ات در اين جنگ با مسلمانان به قبول نزديك مى بود، ولى خلافت تو درست نيست، و چگونه ممكن است صحيح باشد حال آنكه مردم شام در آن درنيامده اند و به آن خشنود نيستند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص25 از خداوند و فرو گرفتنهاى او پرهيز كن و از خشم و حمله او بترس، شمشير خود را در نيام كن و از مردم نگهدار كه به خدا سوگند جنگ آنان را فرو خورده است. از آنان جز جثه اندكى همچون آب ته گودال باقى نگذارده است و از خداوند بايد يارى جست. على (ع) در پاسخ نامه او چنين مرقوم فرمود: از بنده خدا على، امير مؤمنان، به معاوية بن ابى سفيان. اما بعد، از سوى تو پند نامه اى پيوسته و نامه اى با زيور الفاظ آراسته به من رسيد كه آن را از روى گمراهى خود نوشته و با انديشه بد خويش گسيل داشته اى. نامه مردى است كه نه او را بينشى است كه هدايت كند و نه رهبرى كه راه راست را به او بنمايد. هوس او را فرا خوانده و پاسخش داده و گمراهى او را در پى خود كشاند و او هم از پى او روان شد. سخن ياوه و پر هياهو مى گويد و بدون آنكه راه را بشناسد، به گمراهى در افتاده است. اما اينكه به من در مورد تقوى و پرهيزگارى فرمان داده اى، اميدوارم من از پرهيزكاران باشم و به خدا پناه مى برم كه از آن گروهى باشم كه چون ايشان را به ترس از خدا فرمان مى دهند غرور و خود پسندى آنان را وادار به گناه مى كند. اما اينكه مرا بر حذر داشته اى كه مبادا كارها و سابقه ام در اسلام نابود شود، به جان خودم سوگند اگر چنان بود كه من بر تو ستم كرده بودم، حق داشتى كه مرا بر حذر دارى. ولى من مى بينم كه خداوند متعال مى فرمايد: «با آن طايفه كه ستم مى ورزند جنگ كنيد تا تسليم فرمان خداوند شوند» و چون به دو طايفه مى نگرم، طايفه ستمگر را طايفه اى مى بينم كه تو از ايشانى، زيرا بيعت با من بر گردن تو لازم است، هر چند كه تو در شام باشى. همچنان كه بيعت عثمان بر گردن تو لازم شد و حال آنكه بيعت با او در مدينه صورت گرفت، و تو در آن هنگام از سوى عمر امير شام بودى، همانگونه كه بيعت با عمر بر عهده برادرت يزيد بن ابى سفيان لازم شد و او در آن هنگام از سوى ابو بكر بر شام امير بود. اما شكستن ستون وحدت امت، من سزاوارترم كه ترا از آن كار نهى كنم. اينكه مرا از كشتار اهل ستم بيم داده اى، پيامبر (ص) مرا به جنگ با آنان و كشتار ايشان فرمان داده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص26 است و خطاب به اصحاب خود فرموده است: «ميان شما كسى هست كه در مورد تأويل قرآن جنگ مى كند، همانگونه كه من در مورد تنزيل قرآن جنگ كردم» و به من اشاره فرمود، و من سزاوارترم و شايسته ترين كسى هستم كه بايد فرمان آن حضرت را پيروى كنم. اما اين سخن تو كه بيعت من از اين جهت كه مردم شام در آن در نيامده اند، صحيح نيست، اين چه سخنى است كه آن يك بيعت است كه به عهده حاضر و غايب خواهد بود و نمى توان آن را تكرار كرد و پس از انعقاد آن ديگر حق اعتراض باقى نمى ماند، اگر كسى خود را از آن بيرون بكشد بر امت طعنه زده است و هر كس از پذيرفتن آن خود دارى و امروز و فردا كند، منافق است، اينك بر جاى خود باش و جامه ستم از تن خويش دور افكن و آنچه را كه ياراى آن را ندارى رها كن كه پيش من براى تو چيزى جز شمشير نيست، تا آنكه با كوچكى تسليم فرمان خداوند شوى و خواهى نخواهى در بيعت وارد شوى. و السلام.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom