جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : درس عبرت گرفتن از گذشته [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إليه أيضا :
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ، [فَلَقَدْ] فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِكَ بِادِّعَائِكَ الْأَبَاطِيلَ وَ اقْتِحَامِكَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَ الْأَكَاذِيبِ [مِنِ انْتِحَالِكَ] وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلَا عَنْكَ وَ ابْتِزَازِكَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَكَ، فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُكَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ؛ فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِينُ وَ بَعْدَ الْبَيَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟ فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِيبَهَا وَ [أَعْشَتِ] أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.

اللَمْحُ الْبَاصِر : بدقت ديدن، خيره شدن.
عِيَانُ الُامُورِ : مشاهده امور.
الِاقْتِحَام : بدون فكر و انديشه در كارى داخل شدن.
الْمَيْن : دروغ، كذب.
انْتِحَالُكَ : بخود نسبت دادن.
مَا قَدْ عَلَا عَنْكَ : آنچه كه بالاتر از مقام توست.
الِابْتِزَاز : چيزى را بزور گرفتن.
اخْتِزَن : منع شد.
لِمَا هُوَ الْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِك : چيزى را كه از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، مقصود بيعت با امير المؤمنين است.
اللَبْس : مخلوط كردن، در هم آميختن.
اللُبْسَة : اشكال.
جَلَابِيب : جمع «جلباب»، لباس گشادى كه روى لباسها پوشيده ميشود.
أغْشَتِ الَابْصَارَ : چشمها را ضعيف كرد (و از ديدن حقيقت بازداشت). 
آنَ : وقتش رسيده است
إقتِحام : وارد نمودن
مَين : سخن دروغ
إنتِحال : بدروغ بستن، ادعا نمودن
إبتِزاز : از دست بيرون كردن 
(نامه ديگرى به معاويه پس از جنگ نهروان در سال ۳۸ هجرى).
۱. افشاى علل گمراهى معاويه:
پس از ياد خدا و درود، معاويه وقت آن رسيده است كه از حقائق آشكار پند گيرى، تو با ادّعاهاى باطل همان راه پدرانت را مى پيمايى، خود را در دروغ و فريب افكندى، و خود را به آنچه برتر از شأن تو است نسبت مى دهى، و به چيزى دست دراز مى كنى كه از تو باز داشته اند، و به تو نخواهد رسيد. اين همه را براى فرار كردن از حق،(۱) و انكار آنچه را كه از گوشت و خون تو لازم تر است، انجام مى دهى، حقايقى كه گوش تو آنها را شنيده و از آنها آگاهى دارى. آيا پس از روشن شدن راه حق، جز گمراهى آشكار چيز ديگرى يافت خواهد شد و آيا پس از بيان حق، جز اشتباه كارى وجود خواهد داشت؟ از شبهه و حق پوشى بپرهيز، فتنه ها دير زمانى است كه پرده هاى سياه خود را گسترانده، و ديده هايى را كور كرده است.
____________________________________
(۱). بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است نيز به معاويه (در پاسخ نامه اى كه در آن درخواست نموده بود حكومت شام را باو واگزارد و او را ولىّ عهد و جانشين خود قرار دهد، و بحضور نطلبد، امام عليه السّلام نادرستى گفتار و شايسته نبودنش را براى آنچه درخواست كرده گوشزد مى فرمايد):
(1) پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، ترا وقت آن رسيده كه با بدقّت نگريستن از كارهاى آشكار سود برى (درستى و استوارى خلافت مرا يقين و باور كنى) پس به راههاى (گمراهى) پيشينيانت (خويشانت) رفتى (و از راه راست دورى گزيدى) بسبب اينكه نادرستيها (حكومت شام و ولىّ عهد شدن) ادّعا نمودى، و بى پروا خود را در (وادى گمراهى) دروغها انداختى (و عذاب رستخيز را در نظر نگرفتى) و آنچه از مرتبه تو برتر است (خلافت و حكومت بر مسلمانان) به ادّعا و دروغ بخود بستى، و آنچه (بيت المال) را كه نزد تو سپرده اند ربودى از جهت دورى نمودن از حقّ (دستور خدا و رسول) و انكار و زير بار نرفتن چيزى را (خلافت مرا) كه از گوشت و خونت براى تو لازمتر است (چون گوشت و خون هميشه در تغيير و تبديل است و وجوب طاعت امام ملازم شخص است كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد) از آنچه را (فرمايشهاى حضرت رسول در غدير خمّ و بسيار جاهاى ديگر در باره من) كه گوش تو آنرا نگاه داشته (نمى توانى بگوئى نشنيدم) و سينه تو با آن پر شده (نمى توانى بگوئى آگاه نيستم) پس چيست بعد از حقّ و راستى مگر گمراهى آشكار، و بعد از هويدا ساختن حقّ مگر اشتباه كارى و آميختن بباطل (بعد از دانستن حقيقت امر و آشكار بودن حقّ چيزى نيست كه شخص بجويد مگر نادرستى كه بخواهد آنرا بصورت حقّ جلوه دهد)
(2) پس از شبهه و آميختن آن حقّ و باطل را با هم بترس، زيرا تباهكارى (كه شبهات پيش آورده) چندى است پرده هاى خود را آويخته (آماده گشته) و تاريكيش ديده ها را تار و نابينا نموده است.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) نيز به معاويه:
اما بعد، وقت آن رسيده كه ديده بصيرت بگشايى و از آنچه عيان است، منتفع شوى. اما تو به همان راهى كه گذشتگانت مى رفتند، قدم نهادى و دعويهاى باطل كردى. مشتى دروغ برساخته اى و در اذهان عوام انداخته اى. مقامى به خود بستى كه از شأن تو بس برتر است و چيزى را كه براى ديگران اندوخته شده بود، بربودى. به جهت فرار از حق، بيعتى را كه از گوشت و خونت بر تو لازمتر است، انكار كردى و آنچه را كه هنوز گوش تو از آن پر و سينه ات از آن انباشته است، ناشنيده انگاشتى. بعد از حق، جز گمراهى آشكار چه تواند بود و بعد از صراحت، جز آميختن حق به باطل چه توان يافت. پس حذر كن از شبهت و از آميختن آن به حق و باطل بپرهيز. كه زمان درازى است كه فتنه پرده هاى خود آويخته و ظلمت آن ديدگان را كور ساخته است.
 
اما بعد از حمد و ثناى الهى زمان آن فرا رسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى) ولى (مع الاسف) تو همان مسير گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و شايسته آن نيستى) دست مى افکنى. همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى. آيا پس از روشن شدن حق چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟ بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از ديرزمانى فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است.
 
و از نامه آن حضرت است به معاويه نيز:
اما بعد، وقت آن است تا از آنچه عيان است سود برگيرى -و حقيقت روشن را بپذيرى- تو راه گذشتگانت را گرفتى، با دعويهاى باطل كردن، و مردمان را به فريب و دروغ به شبهت در افكندن، و رتبتى را كه برتر از توست، خواهان بودن. و آنچه را براى ديگرى اندوخته است ربودن به خاطر از حق گريختن. و آنچه را رعايت آن از گوشت و خون بر تو لازمتر است، انكار نمودن آنچه گوشت شنيد و سينه ات از آن پر گرديد، و پس از حق جز گمراهى آشكارا چيست و از پس آنچه عيان است جز باطل آميخته به حق نيست. از شبهت بپرهيز و از آميختگى آن به حق و باطل -نيز-، كه روزگارانى است فتنه پرده بر خود افكنده و تيرگيهاى آن ديده ها را پوشانده.
 
از نامه هاى آن حضرت است باز هم به معاويه:
اما بعد، زمان آن رسيده كه با ديدى دقيق به مشاهده امور روشن برخيزى و از آن بهره مند گردى، تو با ادعاهاى باطل به راه پيشينيانت رفتى، و خود را بى پروا در عرصه فريب و دروغها انداختى، آنچه را برتر از مرتبه توست به خود بستى، و بيت المالى را كه براى ديگران اندوخته شده ربودى، همه اين برنامه هايت به خاطر فرار از حق، و انكار نمودن واقعياتى است كه از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، همان واقعياتى كه گوشت شنيده، و سينه ات از آن پر شده، آيا بعد از حق جز گمراهى آشكار چيزى هست، و پس از بيان روشن غير از اشتباه برنامه اى وجود دارد از اشتباه و حق و باطل را به هم آميختن دورى كن، كه فتنه دير زمانى است كه پرده هايش را بر چهره افكنده، و تاريكيش ديده هاى بينا را نابينا ساخته.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )و نيز از نامه اى امام(عليه السلام) به معاويه است.(1) نامه در یک نگاه:همان طور که در سند نامه ذکر کرده ایم، امام این نامه را در جواب نامه دیگرى از معاویه نگاشته است. کلام امام(علیه السلام) در این نامه به سه محور اساسى تقسیم مى شود:در بخش اوّل امام معاویه را پند داده به او مى گوید: وقت آن رسیده است که به راه راست برگردد و دست از خدعه و نیرنگ و شبهه افکنى در برابر حق و حقیقت بر دارد.در بخش دوم به محتواى نامه اى که او به حضرت نوشته اشاره مى کند و بیان مى دارد که آن نامه آکنده از افسانه هایى بود که از دانش و بردبارى در آن اثرى یافت نمى شد. امام به او مى گوید که با نوشتن این نامه به هدفى که انتظار آن را دارد نمى رسد و اگر هم اکنون به فکر چاره نباشد درهاى نجات بر روى او بسته خواهد شد و راه چاره اى براى او باقى نخواهد ماند.در بخش سوم مى فرماید: این فکر را از سر خود بیرون کن که بتوانى والى و حاکم بر مسلمانان باشى و یا من بخشى از کشور اسلام (شام و مصر) را به تو واگذار کنم و پیش از آنکه لشکر حق بر تو پیروز شوند و راه هاى چاره به رویت بسته شود چاره اى بیندیش و به راه حق باز گرد.***همان گونه که از عنوان نامه پيداست امام(عليه السلام) اين نامه را در جواب نامه اى نوشته است که از سوى معاويه به آن حضرت بعد از جنگ نهروان و کشتن خوارج خدمت آن حضرت فرستاده شد.به گفته ابن ابى الحديد امام(عليه السلام) در اين نامه تلويحا اشاره به حديث معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى کند که به آن حضرت فرمود: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاکِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ; من مأمور شدم به پيکار با پيمان شکنان و ظالمان و از دين خارج شدگان».(2) و در بيان ديگرى آمده است: «أَمَرَ رَسُولُ اللهِ عَلِىّ بن ابى طالب بِقِتَالِ النَّاکِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِين».(3)بنابراين معاويه که از اين حديث باخبر بود با ديدن جنگ هاى جمل و نهروان مى بايست از خواب غفلت بيدار مى شد، چرا که سخن پيامبر درباره على(عليه السلام) و جنگ هاى او کاملا به وقوع پيوسته بود و از اين رو امام نامه را چنين آغاز مى کند، مى فرمايد: «اما بعد از حمد و ثناى الهى زمان آن فرا رسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى)»; (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ(4) لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ(5) الْبَاصِرِ(6) مِنْ عِيَانِ الاُْمُورِ، فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ(7) أَسْلاَفِکَ بِادِّعَائِکَ الاَْبَاطِيلَ).منظور از «مَدَارِجَ أَسْلاَف» همان برنامه هاى ابوسفيان در مقابله با پيغمبر اسلام و مسلمين و برافروختن آتش هاى جنگ هاى متعدد بر ضد مسلمانان است و همچنين جد مادرى معاويه «عتبة بن ربيعه» و دايى اش «وليد بن عتبه» است که همه از سران کفر، شرک، بت پرستى و نفاق بوده اند.«ولى (مع الاسف) تو همان مسير گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و شايسته آن نيستى) دست مى افکنى»; (وَاقْتِحَامِکَ(8) غُرُورَ الْمَيْنِ(9) وَالاَْکَاذِيبِ، وَبِانْتِحَالِکَ(10) مَا قَدْ عَلاَ عَنْکَ، وَابْتِزَازِکَ(11) لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ(12) دُونَکَ).منظور از ادعاى باطل همان ادعاى خلافت است که معاويه در شام براى خود بيعت گرفت و منظور از ورود در دروغ، فريب افکنى و اکاذيب، ادعاى خون خواهى عثمان و مظلوم بودن طلحه و زبير و عايشه است و منظور از نسبت دادن چيزى که در شأن او نيست به خود و دست انداختن به آنچه حق او نيست همان حکومت مصر و شام است که انتظار داشت امام آن دو را به او واگذار کند و آن را شرط بيعت قرار داده بود. و جمله «وَابْتِزَازِکَ ...» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه مى تواند اشاره به بيعتى باشد که معاويه براى خود براى خلافت از اهل شام گرفت.(13)طبرى در کتاب خود در حوادث سال 60 هجرى نقل مى کند که معاويه از اهل شام در اين سال در ماه ذى القعده بعد از پايان کار حکَمين به عنوان خلافت پيامبر بيعت گرفت در حالى که قبلاً براى مطالبه خون عثمان از آنها بيعت گرفته بود.(14)اين احتمال نيز داده شده که منظور امام بيعت گرفتن معاويه نسبت به مطالبه خون عثمان باشد، زيرا اين کار در حد او نيست; اين گونه خون ها را صاحبان خون (در درجه اوّل فرزندان) از امام مسلمانان مطالبه مى کنند; معاويه نه از اولياى دم بود و نه امام المسلمين و در واقع همان طور که امام مى فرمايد همه اينها براى فرار از پذيرش حق; يعنى بيعت با اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود.اين تعبيراتِ گويا و حساب شده پرده را از روى مغالطه کارى هاى معاويه در نامه اش برمى دارد و هدف نهايى او را که رسيدن به حکومت به ناحق مصر و شام يا حکومت بر قاطبه مسلمانان است برمى دارد. امام نيّات فاسد واقعى او را آشکار مى سازد، هرچند بر خردمندان نه در آن زمان و نه در اين زمان مخفى و پنهان نبوده و نيست.آن گاه امام دليل اين ادعاى باطل را چنين بيان مى کند و مى فرمايد: «همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى»; (فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ، وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَ دَمِکَ، مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ).منظور از فرار از حق و انکار چيزى که از گوشت و خون براى معاويه لازم تر بوده است همان بيعت عمومى مهاجران و انصار و توده هاى مردم با على(عليه السلام) بود به اضافه مطالبى که معاويه با گوش خود درباره آن حضرت از پيغمبر شنيده بود، زيرا او در ماجراى غدير حضور داشت و نص بر امامت على را از پيغمبر شنيد و نيز در غزوه تبوک حاضر بود و حديث معروف نبوى «أنْتَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى; تو نسبت به من همچون هارون برادر موسى نسبت به موسى هستى» و سخنان ديگرى درباره على(عليه السلام) را که پيغمبر اکرم با آن، او را در همه جا ستوده بود شنيده بود يا با چشم خود صحنه ها را ديده بود.بديهى است شنيدن بيعت عمومى مسلمانان با على و آن سخنان بسيار روشن از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين فريضه قطعى را براى معاويه فراهم ساخته بود که در نخستين فرصت با امام بيعت کند و در برابر او تسليم شود; ولى معاويه دروغ هايى به هم بافت و بر خلاف خواسته مسلمانان قيام کرد و از مردم شام براى خود بيعت گرفت(15) و سنگ زيربناى تفرقه و جدايى در ميان مسلمانان را که مايه جنگ هاى داخلى شد نهاد.آن گاه امام با صراحت به او مى گويد: «آيا بعد از روشن شدن حق چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟»; (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ الْمُبِينُ، وَبَعْدَ الْبَيَانِ إِلاَّ اللَّبْسُ؟(16)).چه گمراهى از اين آشکارتر که بيعت عام مسلمانان را ناديده بگيرد و کسى که تا آخرين لحظه پيروزى اسلام خودش و خاندانش در صفوف کفر و دشمنان بوده بخواهد بر جاى پيغمبر اکرم تکيه زند و لباس خلافت او را در تن بپوشد.به گفته ابن ابى الحديد اگر ما سخنان شيعه را درباره نصب على(عليه السلام) به خلافت در غدير خم را قبول نکنيم ـ که نمى کنيم ـ پيامبر سخنان فراوانى در هزار مورد درباره على بيان فرمود که مقدم بودن او را بر سايرين روشن مى سازد; از جمله اينکه فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبى; جنگ با تو جنگ با من است» و فرمود: «أنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ أللّهُمَّ عادِ مَنْ عاداهُ وَ والِ مَنْ والاهُ; من با کسى که با تو سر جنگ داشته باشد سر جنگ دارم و با هرکس صلح کنى صلح مى کنم خداوندا! آن کس که او را دوست دارد دوست بدار و آن کس که او را دشمن دارد دشمن بدار»(17) آيا همه اين امور را ناديده گرفتن و به فراموشى سپردن چيزى جز ضلال مبين است؟!جمله امام «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ ...» برگرفته از تعبير قرآن مجيد است که در سوره يونس بعد از بيان نعمت هاى واضح خداوند مى فرمايد: (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ).(18)در ذيل نامه 16 (جلد نهم همين کتاب) اين جمله را از حسن بصرى نقل کرديم که مى گفت: چهار چيز در معاويه بود که حتى اگر تنها يکى از آنها را داشت، موجب هلاکت (اخروى) وى مى شد: نخست اينکه امر حکومت را با شمشير به دست گرفت در حالى که بقاياى صحابه و صاحبان فضيلت که از او برتر بودند وجود داشتند. دوم اينکه فرزند شراب خوارش را که لباس ابريشمين مى پوشيد و طنبور مى زد، خليفه بعد از خود کرد. سوم اينکه ادعا کرد زياد برادر من است در حالى که پيغمبر فرموده بود: فرزند به پدر رسميش ملحق مى شود و نصيب فرد زناکار سنگ است. چهارم اينکه حجر بن عدى (آن مرد پاک ايمان) را به قتل رساند.(19)آن گاه امام(عليه السلام) براى تأکيد و توضيح بيشترى درباره آنچه پيش از اين بيان کرده است مى فرمايد: «بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از دير زمانى فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است»; (فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا(20) أَغْدَفَتْ(21) جَلاَبِيبَهَا(22) وَأَغْشَتِ(23) الاَْبْصَارَ ظُلْمَتُهَا).تعبير به «شبهه» ممکن است اشاره به اشتباه افکنى معاويه در مورد خون عثمان باشد که آن را به على(عليه السلام) بدون هيچ دليلى نسبت مى داد و جمله «اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا» نيز مى تواند اشاره به همين موضوع باشد که معاويه اين شبهه افکنى را گسترش داد تا در تمام شام شايع شد.اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از جمله مزبور اين است که از شبهه بپرهيز و همچنين از آثار ناشى از شبهه و يا اينکه از شبهه بپرهيز و از اينکه آن را همچون لباسى در بر کنى و همه جا از بهانه خون خواهى عثمان براى پيشبرد اهداف نامشروعت بهره گيرى.(24)منظور از «فتنه» همان اختلاف و شکافى است که معاويه در جهان اسلام افکنده بود; نخست از شاميان براى خون خواهى عثمان بيعت گرفت و مدتى بعد، براى خلافت و آنها را از خليفه به حق مسلمانان جدا ساخت. در مسأله خلافت بدعتى که سابقه نداشت ايجاد کرد و به دنبال او ساير بنى اميّه همان طريقه نادرست وى را در پيش گرفتند و خلفا را يکى بعد از ديگرى به زور تعيين کردند و بر مسلمانان تحميل نمودند که اوّلين پايه شوم آن بيعت گرفتن براى فرزندش يزيد بود.*****پی نوشت:1. سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه سند ديگرى غير از نهج البلاغه براى اين نامه ذکر نشده است جز اينکه از قرائن کلمات ابن ابى الحديد استفاده مى کند منبع ديگرى در دسترس او بوده که هم نامه معاويه به امام را در آن ديده و هم پاسخ امام را (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 460).2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 24 (اين حديث در لسان العرب نيز در ريشه «قسط» نقل شده است).3. مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 139.4. «آنَ» فعل ماضى است از ريشه «أيْن» بر وزن «عين» به معناى نزديک شده و وقتش فرا رسيده است.5. «اللّمْح» در اصل به معناى درخشيدن برق است سپس به معناى نگاه کردن سريع آمده است.6. «الباصِر» به معناى نگاه دقيق است و اين دو واژه «لمح» و «باصر» هنگامى که با هم به کار مى رود مفهومش اين است که با يک نگاه دقيق و سريع چيزى را نگريستن.7. «مَدارج» جمع «مَدْرَجه» به معناى گذرگاه است.8. «اقتحام» به معناى ورود در چيزى بدون مطالعه است و بعضى به معناى ورود در چيزى با قدرت و شدت گرفته اند و بعضى آن را به معناى ورود در کارهاى سخت و خوفناک تفسير کرده اند (تفسير اوّل از معجم الوسيط و تفسير دوم از مجمع البحرين و تفسير سوم از مفردات راغب است و تمام اين تفسيرها در عبارت بالا مى تواند جمع باشد).9. «المَيْن» در بسيارى از کتب لغت به معناى دروغ ذکر شده، بنابراين «اکاذيب» (جمع اکذوبه) تأکيدى بر آن است و بعضى گفته اند: «مَيْن» غالباً با «کذب» ذکر مى شود و استعمال آن به تنهايى کمتر است. اين احتمال نيز وجود دارد که «مين» اشاره به اصل دروغ باشد و «اکاذيب» اشاره به انواع دروغ.10. «انْتِحال» به معناى ادعا کردن چيزى است که تعلق به گوينده ندارد و گاه به معناى اعتقاد به چيزى داشتن و آن را به عنوان مذهب خود پذيرفتن آمده است و در جمله بالا به همين معنا به کار رفته است.11. «ابْتِزاز» در اصل به معناى ربودن يا دزديدن آمده است و ضرب المثلى در عرب است که مى گويد: «من عزّ بزّ» يعنى کسى که غلبه کند اشيا را از ديگران مى ربايد.12. «اختُزِنَ» يعنى ذخيره شده است و «اخْتُزِنَ دُونَک» يعنى براى ديگرى ذخيره شده است از ريشه «خَزَنَ» به معناى چيزى را در جايى ذخيره کردن.13. فى ظلال، ج 4، ص 166.14. تاريخ طبرى، ج 4، ص 239.15. فى ظلال، ج 4، ص 166.16. «لَبْس» بر وزن «درس» به معناى پرده پوشى و اشتباه کارى است. (ماضى آن «لَبَسَ» بر وزن «ضَرَبَ» است) و «لُبْس» بر وزن «قفل» به معناى پوشيدن لباس است (و ماضى آن «لَبِسَ» بر وزن «حسب» است) و «لُبْسة» به معناى شبهه آمده است.17. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 24.18. يونس، آيه 32.19. کامل التواريخ، ج 3، ص 487.20. «طالَما» يعنى در زمانى طولانى اين کار تحقق يافته است (توجّه داشته باشيد که «طال» فعل است و به گفته شارح کافيه «ما» ممکن است زائده و يا کافّه باشد).21. «أغْدَفَتْ» به معناى فرو افکندن و رها ساختن است. اين واژه در مورد فرو افکندن پرده يا نقاب بر صورت نيز به کار مى رود.22. «جَلابيب» جمع «جِلباب» بر وزن «مفتاح» (به کسر جيم و فتح آن به معناى چادر و پارچه اى است که تمام بدن را مى پوشاند و به پيراهن بلند و گشاد نيز اطلاق شده است).23. «أَغْشَت» از ريشه «غَشَيان» بر وزن «غليان» در اصل به معناى پوشاندن و احاطه کردن است و در جمله بالا به همان معناى پوشاندن آمده است.24. در صورت اوّل و دوم فاعل «اشتمال» ضمير «ها» است که اشتمال اضافه به آن شده است و در احتمال سوم فاعل «اشتمال» معاويه است و ضمير «ها» که به شبهه برمى گردد مفعول آن است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )يكى ديگر از نامه هاى امام (ع) به معاويه:اين نامه نيز مانند نامه قبلى در پاسخ معاويه است.عبارت: «امّا بعد... الامور»،از باب پندگيرى و برحذر داشتن معاويه از ادعاى چيزى كه حق او نيست، هشدار به اوست. مقصود آن است كه هنگام سود گرفتن تو از كارهاى واضح و مشاهده آنها با چشمانت فرا رسيده است.كلمه اللّمح استعاره از درك دقيق و سريع چيزهاى مفيد است. بعضى عيون الامور نقل كرده اند، يعنى واقعيت و حقيقت امورى كه جاى دقت و عبرت گرفتن است. صفت: باصر را براى مبالغه در ديدن آورده است، مانند قول عربها كه مى گويند: ليل أليل (شب بسيار تاريك).عبارت: «فقد سلكت... اللبس»،اشاره به دليل نيازمندى معاويه به هشدارى است كه قبلا بيان شد، يعنى رفتن او به راهى كه پيشينيانش رفته اند، با چهار نشانه اى كه ياد شد، ادعاهاى بيهوده اش، ادعاى چيزى كه حق او نبود، از قبيل خون عثمان، طلحه، زبير و نظير اينها، ورودش در منجلابهاى دروغ، ورودش در غفلت از پيامد بدانها. امّا دروغهاى وى در ادعاى خود روشن است، و چيزى كه از حد او بالاتر است همان امر خلافت مى باشد. و چيزى كه نزد او به امانت گذارده بودند و او در ربود، عبارت از اموال و سرزمينهاى مسلمانان بود كه بر آنها مسلط شده بود، مقصود امام (ع) اين است كه از طرف خدا اين امانت در نزد او بوده است.كلمات: فرارا و جحودا مصدرهايى هستند كه جايگزين حال گرديده اند.چيزى كه براى او از گوشت و خونش لازمتر بود، عبارت است از سخنانى كه از پيامبر خدا (ص) شنيده و سينه اش در موارد مختلف از علم بدانها مملو بود، مانند سخنان پيامبر (ص) در غدير خم و ديگر جاها كه بايد بدانها سر مى نهاد، از گوشت و خونش مهمتر بودند، از آن رو كه گوشت و خون همواره در تغيير و تبديلند، امّا ضرورت فرمان بردن از پيامبر (ص) امرى است لازم كه هيچ گونه تغيير و دگرگونى در آن روا نيست، كلمه صدر (سينه) را به طور مجاز از باب اطلاق نام متعلّق بر متعلّق به در قلب به كار برده است و با اشاره به آيه مباركه، بر اين مطلب توجه داده است كه آن حقى را كه نسبت به من اطلاع دارى، براى كسى كه تجاوز به آن حق نمايد، جز گمراهى و هلاكت چيزى نيست، زيرا حقّ مرزى است كه اگر كسى از آن تجاوز نمايد به يكى از دو سوى افراط يا تفريط مى افتد، و همچنين پس از آن كه جريان كار من براى تو واضح شد، كار تو چيزى جز مغالطه كارى نيست.آن گاه معاويه را از اشتباهكارى كه مشتمل بر آميختن حق و باطل است برحذر داشته و مقصود از اشتباهكارى همان خونخواهى عثمان است، و كلمه: اللبسه (پرده پوشى) استعاره آورده شده، براى آنچه در داخل آن اشتباهكارى قرار گرفته است از باب شباهت آن به پيراهن و نظاير آن. و دليل برحذر داشتن وى از اين كار و توقّف و تأمّل در برابر آن را، چنين بيان كرده است. «فانّ الفتنة... ظلمتها»، و اين عبارت، خود صغراى قياس مضمرى است.كلمه جلابيب (روپوشها) را براى كارهاى شبهه ناكى استعاره آورده است كه چشمان اشتباهكاران را بر حقّ، نابينا مى سازد، همان طورى كه زن به هنگام آويختن چادر بر روى صورتش، چيزى را نمى بيند. و هم چنين لفظ: «الظّلمة» (تاريكى) را از نظر مشتبه شدن كارها در جايى كه حق و باطل به هم آميخته مى شود، و راهى به سمت حق برده نمى شود، استعاره آورده است، هم چون تاريكى كه كسى در آن راه به جايى نمى برد. كلمات اغداف و اعشاء را از باب ترشيح به كار برده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 378 المختار الرابع و الستون و من كتاب له عليه السلام اليه أيضا:أمّا بعد، فقد آن لك أن تنتفع باللّمح الباصر من عيان [عين ] الأمور فلقد سلكت مدارج أسلافك بادّعائك الأباطيل، و إقحامك [اقتحامك ] غرور المين و الأكاذيب، و بانتحالك ما قد علا عنك و ابتزازك لما اختزن دونك، فرارا من الحقّ، و جحودا لما هو ألزم لك من لحمك و دمك، ممّا قد وعاه سمعك، و ملىء به صدرك، فما ذا بعد الحقّ إلّا الضّلال المبين، و بعد البيان إلّا اللّبس؟ فاحذر الشّبهة و اشتمالها على لبستها، فإنّ الفتنة طالما أغدفت جلابيبها، و أعشت الأبصار ظلمتها.اللغة:(آن): قرب و حان، (اللمح الباصر): النظر بالعين الصحيحة، (الأباطيل) جمع الباطل على غير قياس، (المدارج): الطرائق، (الاقحام و الاقتحام): الدخول في الشيء من غير رويّة، (المين): الكذب، (الغرور): بالضمّ مصدر و بفتح الأول صفة بمعنى الفاعل، (الانتحال): ادّعاء ما ليس له، (الابتزاز): الاستلاب، (الجحود): إنكار ما يعلم.الاعراب:مجاز الباصر: صفة لقوله باللمح مجازا، أى بلمح الانسان الباصر و الباء للاستعانة، بادّعائك: الباء للسببيّة، ممّا قد وعاه: من للتعليل، فاحذر الشبهة و اشتمالها: قال الشارح المعتزلي: و يجوز أن يكون اشتمال مصدر مضاف إلى معاوية أى احذر الشبهة و احذر اشتمالك إيّاها على اللبسة، أى ادّراعك بها و تقمّصك- إلى أن قال: و يجوز أن يكون مصدرا مضافا إلى ضمير الشبهة فقط. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 380 المعنى:تلويح قال الشارح المعتزلي «ص 27 ج 18 ط مصر»: و هذا الكتاب [... فقد آن لك ...] هو جواب كتاب وصل من معاوية إليه عليه السّلام بعد قتل عليّ عليه السّلام الخوارج، و فيه تلويح بما كان يقوله من قبل: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وعدني بقتال طائفة اخرى غير أصحاب الجمل صفّين، و إنّه سمّاهم المارقين.أقول: و كان معاوية بعد قتل الخوارج و هم شجعان جيش الكوفة الصادقين للجهاد في صفّين يرجو نيل الخلافة على كافّة المسلمين لأنّ خلافهم مع عليّ عليه السّلام و قتلهم في نهروان كافّة إلّا عدد يسير قد فتّ في عضد عليّ عليه السّلام و شوّش أمره إلى حيث انجرّ إلى الفتك به، فانتهز معاوية هذه الفرصة و طمع في قبول عليّ عليه السّلام شروطا للصلح تؤيّد مقصود معاوية في صعود عرش الخلافة الاسلاميّة برضا كافّة المسلمين و تجويز عليّ خلافته باقراره على ولاية الشام و نصبه على أنّه وليّ عهد له من بعده.قال الشارح المعتزلي «ص 26 ج 18 ط مصر»: و كان كتب إليه يطلب منه أن يفرده بالشام و أن يولّيه العهد من بعده، و أن لا يكلّفه الحضور عنده، و كان مقصوده بعد أخذ هذا الاعتراف عنه عليه السّلام التدبير في الفتك به بأيّ وجه يمكنه، و قد أدرك عليه السّلام غرضه من هذا الكتاب فأبلغ في ردعه و دحض مطامعه بما لا مزيد عليه، و بيّن له أنّه بعيد عن مقام الخلافة بوجوه عديدة:1- سلوكه مسالك أجداده الجاهليّين بادّعاء الأباطيل و اقتحام غرور المين و الأكاذيب فكأنّه باق على كفره أخلاقا و معنا و إن كان مسلما ظاهرا، فلا أهليّة له لزعامة المسلمين.2- دعواه مقاما شامخا علا عنه، و استلابه ما قد اختزن دونه، قال الشارح المعتزلي: يعني التسمّى بأمير المؤمنين، و فسّره ابن ميثم بمال المسلمين و بلادهم الّتي يغلب عليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 381 3- فراره عن الحقّ و جحوده ما يعلمه حقّا و ثبت عنده حتّى وعاه سمعه و مليء به صدره.و قد فسّره المعتزلي بفرض طاعة عليّ عليه السّلام لأنّه قد وعاها سمعه، لا ريب في ذلك. إمّا بالنصّ في أيّام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كما تذكره الشيعة، فقد كان معاوية حاضرا يوم الغدير لأنّه حجّ معهم حجّة الوداع، و قد كان أيضا حاضرا يوم تبوك حين قال له بمحضر من الناس كافّة «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» و قد سمع غير ذلك.و إمّا بالبيعة كما نذكره نحن فانّه قد اتّصل به خبرها، و تواتر عنده وقوعها، فصار وقوعها عنده معلوما بالضرورة كعلمه بأنّ في الدنيا بلدا اسمه مصر، و إن كان ما رآها.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت عليه السّلام باز هم بمعاويه نگاشته است:أمّا بعد، آن هنگامت فرا رسيده كه بخود آئى و از آنچه بچشم خود ديدى پند پذيرى، براستى كه تو باز هم براه نياكان بت پرست خود مى روى براى آنكه بيهوده دعوى دارى و خود را در فريب و دروغ اندر مى سازى و آنچه را برتر از مقام تو است بخود مى بندى و در آنچه از تو دريغ است دست اندازى مى كنى تا از حق گريزان باشى و از پيروى آنچه از گوشت و خون تنت بتو آميخته تر است سرباز زنى و انكارش كنى، همان حقائقى كه بگوش خود فرا گرفتى و در دلت انباشته اند و بخوبى مى دانى. پس از كشف حقيقت راه ديگرى جز گمراهى و ضلالت نيست، و پس از تمامى بيان و حجّت جز شبهه سازى وجود ندارد، از شبهه سازى و فريب كارى و عوام فريبى بر كنار شو، زيرا كه دير زمانى است فتنه و آشوب پرده هاى سياه خود را گسترده و با تيرگى خود ديده هاى كوته بين را كور و نابينا كرده.  
بخش ۲ : نکوهش امتیازخواهی معاویه [منبع]

وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ الْقَوْلِ، ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ، وَ أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا [عَنْكَ] مِنْكَ عِلْمٌ وَ لَا حِلْمٌ؛ أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ فِي الدَّهَاسِ وَ الْخَابِطِ فِي الدِّيمَاسِ، وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ بَعِيدَةِ الْمَرَامِ نَازِحَةِ الْأَعْلَامِ، تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنُوقُ وَ يُحَاذَى بِهَا الْعَيُّوقُ.
وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ [مِنْ] بَعْدِي صَدَراً أَوْ وِرْداً، أَوْ أُجْرِيَ لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً.
فَمِنَ الْآنَ فَتَدَارَكْ نَفْسَكَ وَ انْظُرْ لَهَا، فَإِنَّكَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ إِلَيْكَ عِبَادُ اللَّهِ أُرْتِجَتْ عَلَيْكَ الْأُمُورُ وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ؛ وَ السَّلَامُ.

أفَانِين : جمع «افنون»، انواع، اقسام.
السِّلْم : صلح.
الَاسَاطِير : جمع «اسطورة»، افسانه ها و داستانهايى كه واقعيت ندارند.
لَمْ يَحُكْهَا : آن را نبافته است.
الْحِلْم : عقل.
الدَّهَاس : زمين سستى كه حركت بر آن دشوار و سخت است.
الْخَابِط : كسى كه نادانسته و بدون بصيرت حركت كند.
الدِّيمَاس : محل تاريك در زير زمين.
الْمَرْقَبَة : مكان بلند و مرتفع.
نَازِحَة : بعيد، دور.
الَاعْلَام : جمع «علم»، نشانه ها.
الَانُوق : عقاب، ضرب المثلى است كه مى گويند : «هو اعزّ من بيض الانوق» يعنى دسترسى به او سخت تر از بدست آوردن تخم عقاب است، چون عقاب در قله هاى بسيار بلند تخم مى گذارد، اين مثل در مورد چيزهاى ناياب و غير ممكن بكار مى رود.
الْعَيُّوق : ستاره اى است سرخ رنگ در طرف راست كهكشان كه به دنبال ستاره ثريا حركت ميكند.
الصَّدْر : بازگشتن از آبشخور بعد از خوردن آب.
الْوِرْد : به آبشخور وارد شدن.
يَنْهَدُ : (براى نبرد با تو) بپا مى خيزد.
ارْتِجَتْ : بسته شد. 
أفانِين : شاخه ها، انواع و اقسام
لَم يَحُك : نبافته از حياكه : بافندگى
خائِض : غوطه ور شونده
دَهاس : زمين نرم كه پا در آن فرو رود
دِيمَاس : مكان تاريك
مَرقَبَة : محل مراقبت و نگهبانى
نازِحَة : دور و بلند شونده
أنُوق : مرغى است زرد منقار كه در قله هاى بلند لانه مى سازد
يُحَاذَى : مقابل مى شود
عَيّوق : نام ستاره ايست
يَنهَد : حركت كند
أُرتِجَت : بسته مى شود 
۲. پاسخ به ادّعاهاى دروغين معاويه:
نامه اى از تو به دست من رسيد كه در سخن پردازى از هر جهت آراسته، امّا از صلح و دوستى نشانه اى نداشت، و آكنده از افسانه هايى بود كه هيچ نشانى از دانش و بردبارى در آن به چشم نمى خورد. در نوشتن اين نامه كسى را مانى كه پاى در گل فرو رفته، و در بيغوله ها سرگردان است، مقامى را مى طلبى كه از قدر و ارزش تو والاتر است، و هيچ عقابى را توان پرواز بر فراز آن نيست و چون ستاره دور دست «عيّوق» از تو دور است.
پناه بر خدا كه پس از من ولايت مسلمانان را بر عهده گيرى، و سود و زيان آن را بپذيرى، يا براى تو با يكى از مسلمانان پيمانى يا قراردادى را امضا كنم. از هم اكنون خود را درياب، و چاره اى بينديش، كه اگر كوتاهى كنى، و براى در هم كوبيدنت بندگان خدا برخيزند، درهاى نجات بروى تو بسته خواهد شد، و آنچه را كه امروز از تو مى پذيرند فردا نخواهند پذيرفت، با درود.
 
(3) و از جانب تو بمن نامه اى رسيده كه در آن گفتار درهم است و (بيكديگر ربطى ندارد، و) از صلح و آشتى (دم زدى، ولى) قواى آن (سخنانت) سست و ناتوان و داراى افسونهائى بود كه دانائى و بردبارى از جانب تو آنها را نبافته و گرد نياورده است (بلكه از نادانى و بى باكى و بى خردى آنها را فراهم آورده اى) تو با اين سخنان نادرست بكسى مى مانى كه در زمين هموار شنزار فرو رفته و مانند خبط كننده در جاى تاريك (كه پيش پاى خود را نمى بيند) و خود را برده اى بجاى بلندى (از من درخواست ولىّ عهدى و جانشينى كرده اى و انتظار آن دارى) كه رسيدن بآن دور و نشانه هايش بلند است، عقاب (مرغ تيز چنگ بلند پرواز كه در قلّه هاى كوههاى بلند كه در دسترس كسى نيست آشيان مى گيرد) بآن نمى رسد، و با آن عيّوق (ستاره ايست در نهايت بلندى خرد و روشن و سرخ رنگ بسمت راست كهكشان پيرو ثريّا است و بر آن پيشى نمى گيرد) برابر ميشود (خلاصه به حقيقت اين مقام و مرتبه بشر بدون خواست خدا دسترسى نيابد).
(4) و پناه مى برم بخدا كه تو پس از من براى مسلمانان در حلّ و عقد كارهايشان حكمرانى، يا بتو بر يكى از ايشان از جهت عقد (نكاح و بيع و اجاره و مانند آنها) يا عهدى (همچون بيعت و امان و زنهار) مقام و منصبى دهم (زيرا تو شايسته نيستى و من هرگز بخلاف حقّ و دستور خدا و رسول كارى انجام نمى دهم و به افسونهاى تو از راه نمى روم). پس اكنون خود را آماده ساخته بينديش، زيرا اگر تقصير و كوتاهى كردى تا هنگاميكه بندگان خدا بسوى تو برخيزند (لشگر ما بجنگ تو آيند) درها به رويت بسته شود و كارى كه امروز از تو پذيرفته است پذيرفته نگردد (امروز اگر توبه و باز گشت نموده از ما پيروى كردى آسوده مى مانى ولى پس از شروع بجنگ و خونريزى چاره از دست مى رود) و درود بر شايسته آن.
 
نامه اى از تو به من رسيد، سراسر سخن پردازى و مبهم و مغشوش، در آشتى جويى، سست و ناتوان. افسانه هايى كه در بافتن آن نه دانشى به كار رفته و نه خردى. همانند كسى شده اى كه بر روى ريگ روان راه مى سپرد يا در بيابانى تاريك، بى آنكه راه را بشناسد، گام بر مى دارد. مى خواهى به جايى فرا روى كه براى تو دست نايافتنى است و به راهى روى كه نشانه هايش ناپيداست. عقابان بلند پرواز به اوج آن نتوانند رسيد كه در بلندى همبر عيوق است.
پناه مى برم به خدا، كه پس از من بست و گشاد كارهاى مسلمانان را تو بر دست گيرى. يا تو را منصبى دهم كه با يكى از آنها عقدى توانى بست يا پيمانى توانى نهاد. پس، هم اكنون، در پى چاره كار خويش باش كه اگر تقصير و كوتاهى كنى، بندگان خدا به سوى تو بسيج شوند و درهاى چاره به رويت بسته گردد، و آنچه امروز از تو مى پذيرند، ديگر نخواهند پذيرفت. والسلام.
 
نامه اى از تو به من رسيد که پر بود از يک سلسله پشت هم اندازى و سخنان بى محتوا و در آن از صلح و سلامت خبرى نبود. در اساطير و سخنان افسانه گونه ات هيچ اثرى از دانش و عقل به چشم نمى خورد. تو همچون کسى هستى که در زمينى سست و صعب العبور فرو رفته و يا همچون کسى که در دخمه هاى تاريک زير زمينى راه خود را گم کرده است و مى خواهى به نقطه اى برسى که (از مرتبه ات بسيار برتر و) رسيدن به آن (براى تو) دشوار و نشانه هايش ناپيداست; مقامى که عقابان بلندپرواز را ياراى صعود به آن نيست و همطراز ستاره عيوق (از ستارگان دوردست آسمان) است.
پناه به خدا مى برم از اينکه که تو بعد از من سرپرست و پيشواى مسلمانان گردى و امور آنها را سامان دهى و يا اينکه من در اين باره براى تو نسبت به (سرپرستى) يک تن از آنان قرارداد و عهدى امضا کنم. از هم اکنون تا دير نشده خود را درياب و براى خويشتن چاره انديش، زيرا اگر کوتاهى کنى تا زمانى که بندگان خدا (و لشکريان حق) به سوى تو به پا خيزند درهاى چاره به رويت بسته خواهد شد و چيزى که امروز از تو قبول مى شود آن روز مقبول نخواهد بود. والسلام.
 
و از تو به من نامه اى رسيد با اسلوبهايى درهم و عبارتهايى مبهم. آشتى را مجال ناگذاشته داستانهايى از روى بى دانشى و نا بخردى نگاشته. چون كسى شده اى كه در خاكى نرم فرو شود و يا به تاريكى در زمينى بى نشانه راه رود. جايى را براى خود در نظر گرفته اى كه رسيدن بدان دشوار است و نشانه هايش دور و ناپديدار. عقاب رسيدن بدان نتواند و -در بلندى- همپايه عيّوق ماند.
پناه بر خدا كه پس از من تو ولايت مسلمانان را به عهده گيرى و سود و زيان آنان را بپذيرى، يا براى يكى از آنان با تو پيمانى برقرار سازم يا عهدى استوار. پس، از هم اكنون خود را بپاى و پى چاره برآى كه اگر تقصير روا دارى و تا آن گاه كه بندگان خدا آماده جنگ با تو شوند -سر تسليم پيش نيارى- درهاى چاره به رويت بسته شود و آنچه را امروز از تو قبول كنند ناپذيرفته، و السّلام.
 
از طرف تو نامه اى به من رسيد با سخنانى بى تناسب، كه از آشتى و صلح نشانه اى ندارد، و كلمات افسانه گونه اى كه دانش و بردبارى آن را بر نبافته است، با اين گفته هاى بى اساست به كسى مانى كه در شنزار فرو رفته، يا به تاريكى در منطقه اى بى نشانه قدم بر مى دارد، خود را به جاى بلندى برده اى كه رسيدن به آن سخت، و نشانه هايش دور است، عقاب بلند پرواز به آن نمى رسد، و هر كه بر آن بالا رود با ستاره عيّوق برابرى مى كند.
پناه به خدا كه تو پس از من حكومت مسلمين را براى دخالت در امورشان به دست گيرى، يا براى يكى از آنان با تو قرار داد و پيمانى به اجرا گذارم. از هم اكنون خود را درياب، و براى خويش چاره اى بينديش، كه اگر كوتاهى ورزى و بندگان خدا براى جنگ با تو برخيزند درها به رويت بسته شود، و آنچه امروز از تو پذيرفته است پس از آن پذيرفته نشود. و السلام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )امام(عليه السلام) در اين بخش از نامه نخست به سراغ ظاهر نامه و سپس به محتواى آن مى پردازد، زيرا معاويه در نامه خود الفاظى در کنار هم گذاشته بود که خود را فصيح و بليغ نشان دهد و به پندارش با کلمات امام رقابت کند امام مى فرمايد: «نامه اى از تو به من رسيد که پر بود از يک سلسله پشت هم اندازى و سخنان بى محتوا و در آن از صلح و سلامت خبرى نبود. در اساطير و سخنان افسانه گونه ات هيچ اثرى از دانش و عقل به چشم نمى خورد»; (وَقَدْ أَتَانِي کِتَابٌ مِنْکَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ(1)، وَأَسَاطِيرَ(2) لَمْ يَحُکْهَا(3) مِنْکَ عِلْمٌ وَلاَ حِلْمٌ).«الأفانين» جمع «أفْنان» و آن جمع «فِنَن» به معناى اسلوب است; يعنى نامه تو از اسلوب هاى مختلف و ناهمگونى تشکيل شده بود.جمله «ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ» اشاره به اين است که هيچ اثرى از خيرخواهى و سلامت در آن وجود نداشت. بعضى از شارحان نيز «سلم» را در اينجا به معناى اسلام دانسته اند; يعنى نشانه هاى اسلام در نامه تو ديده نمى شد.تعبير به «أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُکْهَا ...» اشاره به اين است که الفاظ و جمله هايى که در نامه ات به هم بافته بودى از علم و عقل نشأت نگرفته بود، بلکه مجموعه اى از شيطنت ها را در الفاظى ناموزون ريخته بودى که نشانه جهل و بى خبرى نويسنده اش بود.آن گاه امام به محتواى نامه مى پردازد که هدف اصلى معاويه از آن تکيه زدن بر تخت قدرت و خلافت مسلمانان و حد اقل آن حکومت بر شام و مصر دو بخش عظيم و بسيار مهم از کشور اسلامى بود مى فرمايد: «تو همچون کسى هستى که در زمينى سست و صعب العبور فرو رفته و يا همچون کسى که در دخمه هاى تاريک زيرزمينى راه خود را گم کرده است ومى خواهى به نقطه اى برسى که (از مرتبه ات بسيار برتر و) رسيدن (به آن) دشوار و نشانه هايش ناپيداست; مقامى که عقابان بلندپرواز را ياراى صعود به آن نيست وهمطراز ستاره عيوق (از ستارگان دوردست آسمان) است»; (أَصْبَحْتَ مِنْهَا کَالْخَائِضِ(4) فِي الدَّهَاسِ(5) وَالْخَابِطِ(6) فِي الدِّيمَاسِ(7) وَتَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَة(8) بَعِيدَةِ الْمَرَامِ، نَازِحَةِ(9) الاَْعْلاَمِ، تَقْصُرُ دُونَهَا الاَْنُوقُ(10) وَيُحَاذَى بِهَا الْعَيُّوقُ(11)).امام با تشبيهات زيبا و مثال هاى گويا اين نکته را به معاويه گوشزد مى کند که مقام خلافت مسلمانان هرگز به او نمى رسد و هيچ گاه شايستگى آن را ندارد; تقوايى در سرحد عصمت مى خواهد که ذره اى از آن در وجود معاويه نبود و علم و دانشى فوق العاده مى طلبد که در معاويه عُشرى از اعشار آن وجود نداشت و زيرا او مجموعه اى بود از مکر و خدعه و بى تقوايى; گاه او را به کسى تشبيه مى کند که مى خواهد از شن زارى عبور کند و پاهايش تا زانو در آن فرو رفته و گاه به کسى که مسير خود را از دخمه هاى زيرزمينى انتخاب کرده و گاه به پرنده ناتوان و شکسته بالى که مى خواهد خود را به جايگاه عقاب بر فراز کوه ها برساند و يا به اوج آسمان ها در کنار ستاره عيّوق قرار گيرد و با اين همه ضعف و ناتوانى اين همه بلندپروازى راستى عجيب است; گاه حکومت مصر و شام را مى خواهد و گاه جانشينى على بن ابى طالب را.سپس امام(عليه السلام) در برابر تقاضاهاى معاويه در امر حکومت دست رد بر سينه اين نامحرم زده و به صورت قاطعانه مى فرمايد: «پناه به خدا مى برم از اينکه که تو پس از من سرپرست و پيشواى مسلمانان گردى و امور آنها را سامان دهى و يا اينکه من در اين باره براى تو نسبت به (سرپرستى) يک تن از آنان قرارداد و عهدى امضا کنم»; (وَ حَاشَ لِلَّهِ(12) أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ بَعْدِي صَدْراً أَوْ وِرْداً(13)، أَوْ أُجْرِيَ لَکَ عَلَى أَحَد مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً!!).به اين ترتيب امام معاويه را از اينکه امتياز حکومت شام و مصر به او داده شود و يا بعد از امام به خلافت مسلمانان منصوب گردد براى هميشه مأيوس مى سازد.نصر بن مزاحم در صفين مى نويسد هنگامى که نماينده على بن ابى طالب «جرير بن عبد الله» به شام نزد معاويه رفت تا براى آن حضرت بيعت بگيرد، معاويه به منزل جرير آمد گفت: من فکرى کرده ام. جرير گفت: بگو ببينم. گفت: به على بنويس که حکومت شام و مصر را در اختيار من بگذارد و هنگامى که وفات او فرا رسد بيعت هيچ کس را بعد از خودش بر گردن من ننهد. در اين صورت من تسليم او مى شوم و مى نويسم که خلافت حق اوست. جرير گفت: آنچه مى خواهى بنويس من هم مى نويسم. معاويه اين مطلب را خدمت على(عليه السلام) نوشت (و با نامه جرير به خدمت على(عليه السلام) فرستادند) امام در پاسخ به جرير مرقوم داشت که پيش از اين «مغيرة بن شعبه» نيز چنين پيشنهادى را به من کرده بود که حکومت شام را به معاويه دهم. اين در هنگامى بود که من در مدينه بودم من خوددارى کردم و اميدوارم که خداوند هرگز مرا چنان نبيند که گمراهان را ياور خود انتخاب کرده باشم.(14)آن گاه امام(عليه السلام) در سخن نهايى خود به معاويه هشدار مى دهد مى فرمايد: «از هم اکنون تا دير نشده خود را درياب و براى خويشتن چاره انديش، زيرا اگر کوتاهى کنى تا زمانى که بندگان خدا (و لشکريان حق) به سوى تو به پا خيزند درهاى چاره به رويت بسته خواهد شد و چيزى که امروز از تو قبول مى شود آن روز مقبول نخواهد بود. و السلام»; (فَمِنَ الآْنَ فَتَدَارَکْ نَفْسَکَ، وَانْظُرْ لَهَا، فَإِنَّکَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ(15) إِلَيْکَ عِبَادُاللهِ أُرْتِجَتْ(16) عَلَيْکَ الاُْمُورُ، وَمُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْکَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ، وَالسَّلاَمُ).امام اين نصيحت مشفقانه را به معاويه مى کند که تا دير نشده از خواب غفلت بيدار گردد و در برابر حق تسليم شود و بيعت امام را بپذيرد که در اين صورت ممکن است گناهان گذشته او مورد عفو قرار گيرد; ولى اگر اين فرصت بگذرد و از آن استفاده نکند و لشکر اسلام بر او چيره شوند ديگر پشيمانى و ندامت سودى نخواهد داشت و توبه از اعمال گذشته از او پذيرفته نخواهد شد و به راستى اگر وسوسه هاى «عمرو بن عاص» در ميان گروهى از افراد جاهل و نادان از لشکر کوفه تأثير نکرده بود تشکيلات معاويه به کلى در هم کوبيده مى شد و آنچه را امام در ذيل اين نامه آورده است تحقق مى يافت.قابل توجّه اينکه امام نامه را با سلام پايان مى دهد تا نصيحت خيرخواهانه آخر نامه در معاويه مؤثر واقع شود; ولى از آنجا که معاويه باد غرور در سر داشت و عطش مقام و حکمرانى همه وجودش را پر کرده بود به علاوه کينه هاى پيشين مربوط به کشته شدن بستگان نزديکش در جنگ هاى اسلامى به دست تواناى على(عليه السلام) را فراموش نکرده بود، اين نامه در دل او اثر نکرد و همچنان به راه نادرست خود ادامه داد.*****پی نوشت:1. براى «سِلم» چند معنا ذکر شده است: سلامت، صلح و اسلام و در اينجا مناسب همان معناى اوّل و دوم است; يعنى نامه تو نه نشانه اى از صلح طلبى داشت و نه سلامت روح و فکر.2. «اَساطير» جمع «اسطوره» به حکايات و داستان هاى خلافى و دروغين گفته مى شود که در قرآن مجيد از زبان کفار تکرار شده و هميشه آن را با اوّلين توصيف مى کردند تا بگويند دعوت انبيا خرافاتى است که تازگى هم ندارد; ولى اين واژه مفهوم عامى دارد که اشاره به مطالب سست و بيهوده و بى ارزش است و در کلام امام نيز همين معنا اراده شده و بعضى گفته اند: «اَساطير» جمع جمع است; يعنى «اساطير» جمع «اسطار» و «اسطار» جمع «سطر» است و «سطر» در اصل به معناى «صف» آمده است و چون «اساطير» خرافاتى است که پشت هم مى اندازند اين واژه بر آن اطلاق شده است.3. «يَحُکْها» از ريشه «حياکة» به معناى بافتن است و در جمله بالا اشاره به اين است که معاويه در نامه خود مطالب بى اساس و دور از منطقى را به هم بافته بود.4. «الخائِض» به معناى فرو رفته از ريشه «خَوْض» بر وزن «حوض» در اصل به معناى وارد شدن تدريجى در آب است، ولى بعداً به هرگونه ورود در چيزى و يا حتى شروع به چيزى اطلاق شده است.5. «الدِّهاس» به معناى زمين بسيار سستى است که پاى انسان در آن فرو مى رود و عبور از آن بسيار مشکل است.6. «الخابِط» به معناى گم کرده راه و يا کسى که کورکورانه و بدون اطلاع کارى را انجام مى دهد.7. «الدِّيماس» به معناى محل تاريک و يا دخمه هاى زير زمينى است.8. «مَرْقَبَة» به معناى محل بلند و به محل ديده بانى و رصدخانه نيز اطلاق مى شود.9. «نازِحَة» به معناى دور و دوردست و همچنين دور کننده است از ريشه «نَزْح» بر وزن «فتح» به معناى دور شدن و دور کردن است و به همين جهت اين واژه بر کشيدن آب از چاه نيز اطلاق مى شود و به آن «نَزْح بئر» مى گويند، بنابراين «نازِحَة الأعلام» يعنى چيزى که نشانه هاى آن دور است.10. «الأنُوق» به معناى عقاب است و گاه به سيمرغ که پرنده اى افسانه اى است نيز اطلاق مى شود و از آنجايى که اهمّيّت فوق العاده اى براى تخم خود قائل است بر بالاى قله هاى کوه ها رفته و در آنجا تخم گذارى مى کند.11. «العَيُّوق» ستاره معروفى است که بسيار دوردست به نظر مى رسد و در کنار کهکشان يا ستاره ثريا ديده مى شود و ضرب المثل است در دورى.12. «حاش لله» در اصل «حاشى لله» بوده و «حاشى» به معناى «کنارگيرى کرد» است. اين جمله به معناى مبادا، خدا نکند، به خدا پناه مى برم، به کار مى رود.13. «صَدْراً أوْ وِرْداً» ورد به معناى وارد شدن بر آبگاه و صدر به معناى خارج شدن از آن است و تعبير به «صدراً أو ورداً» به معناى دخالت کردن و سرپرستى نمودن امور است.14. صفين، ص 52 با اندکى تلخيص.15. «يَنْهد» از ريشه «نهود» بر وزن «صعود» به معناى برآمدن، بلند شدن و برخاستن گرفته شده است.16. «أُرْتِجَت» از ريشه «اِرتاج» و «رَتْج» بر وزن «رنج» به معناى غفل کردن و بستن گرفته شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و بعد امام (ع) شروع به بيان چگونگى نامه معاويه نموده و ابتدا آن را نكوهش كرده است. و چون محور نامه هم لفظ بوده است و هم معنى امام (ع) نخست به نكوهش از لفظ آن پرداخته است به اين ترتيب كه آن از نوع الفاظ در هم ريخته يعنى الفاظ گوناگونى بود كه قسمتى با قسمت ديگر ارتباط نداشت.عبارت: «ضعفت قواها عن السّلم»،يعنى نامه جنبه قوّتى نداشت كه باعث صلح و سازش شود. و به نكوهش معناى آن نيز بدين گونه اشاره كرده است كه افسانه هايى سست بافته بود كه از جهت علمى استوار نبود، زيرا مايه علمى نداشت، و از نظر حلم و بردبارى نيز ضعيف بود از آن رو كه، از خشونتى برخوردار بود كه با حلم و بردبارى و همچنين با هدف صلح، سازش ندارد. كلمه: «الحوك» استعاره براى روشن سخن است.جمله: «اصبحت منها»،صفت براى اساطير است. وجه شباهت معاويه به خائض (فرو رفته)، و خابط (خطاكار)، گمراهى و راه نيافتن به طريق حق بوده است همان طورى كه شخص فرو رفته در شنزار و مرتكب خطا در تاريكى چنين است.سرانجام امام (ع) شروع به پاسخ دادن كرده است، چه قصد معاويه در نامه خود آن بود كه امام (ع) او را پس از خود به خلافت تعيين كند تا با امام بيعت كند، اين بود كه امام (ع) او را نخست به سبب چنين درخواستى كه شايستگى اش را نداشت، سرزنش كرده با اين عبارت: «و ترقّيت... العيّوق».كلمه: «المرقبة» استعاره براى امر خلافت آورده شده است. با كلمه ترقّى و چهار صفت پس از آن صنعت ترشيح به كار رفته زيرا كه «مرقبه...» جاى بلندى كه ستاره شناس بدان جا بالا مى رود بايد داراى چنان اوصافى باشد.امام (ع) از ميان پرندگان عقاب را برگزيده چون اين پرنده است كه آهنگ جاهاى بلند از قبيل قلّه كوههاى سرسخت را مى كند و در آنجا آشيانه مى سازد.و بعد با منزّه داشتن خداوند پاك از اين كه معاويه، پس از امام، در كارى از امور مسلمين دخالت داشته، و يا در باره كسى عهدى و يا پيمانى را اجرا كند او را از خواسته خود منصرف كرده است. عقد مانند نكاح و معاملات و اجاره، و عهد، مانند بيعت، امان دادن به كسى، سوگند، و بر عهد گرفتن چيزى، يعنى هيچ كدام از اينها بر معاويه روا نيست. و پس از اين كه او را از خواسته خود نااميد كرده به وى دستور داد، تا خود را آماده نگرش در باره آن چيزى كند كه به مصلحت اوست، يعنى همان فرمانبردارى و اطاعت از امام، و او را در صورت كوتاهى در باره مصلحت خود به پيامد تقصيرش يعنى حمله بندگان خدا بر او، و بسته شدن درها بر روى او، و پذيرفته نشدن بهانه اى كه آن وقت پذيرفتنى بوده تهديد كرده است. توفيق از جانب خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 379 و قد أتاني كتاب منك ذو أفانين من القول ضعفت قواها عن السّلم، و أساطير لم يحكها منك علم و لا حلم، أصبحت منها كالخائض في الدّهاس، و الخابط في الدّيماس، و ترقّيت إلى مرقبة بعيدة المرام، نازحة الأعلام، تقصر دونها الأنوق، و يحاذى بها العيّوق. و حاش للّه أن تلى للمسلمين بعدي صدرا أو وردا، أو أجرى لك على أحد منهم عقدا أو عهدا، فمن الان فتدارك نفسك و انظر لها، فإنّك إن فرّطت حتى ينهد إليك عباد اللّه أرتجت عليك الأمور، و منعت أمرا هو منك اليوم مقبول، و السّلام. (71656- 71481)اللغة:(أغدفت) المرأة قناعها: أرسلته على وجهها، (الأفانين): الأساليب المختلفة، (الأساطير): الأباطيل واحدها اسطورة بالضمّ و إسطارة بالكسر، (الدهاس): المكان السهل دون الرمل، (الديماس) بالكسر: المكان المظلم و كالسراب و نحوه.(المرقبة) موضع عال مشرف يرتفع إليه الراصد، (الأنوق) بالفتح: طائر و هو الرخمة أو كارها في رءوس الجبال و الأماكن الصعبة البعيدة، (العيّوق): نجم فوق زحل، (تنهد): ترفع، (ارتجت): اغلقت.الاعراب:ذو: صفة للكتاب، أساطير: عطف على أفانين، لم يحك: مضارع مجزوم من حاك يحوك و حوك الكلام صنعته و نظمه، تقصر دونها: جملة حاليّة.المعنى:4- و انتهى عليه السّلام كتابه إلى التأكيد في منعه عن تصدّي الخلافة، فقال عليه السّلام (و حاش للّه أن تلي للمسلمين بعدي صدرا أو وردا، أو أجرى لك على أحد منهم عقدا أو عهدا).و هذا تصريح ببعده عن الخلافة إلى حيث دونها الأنوق و يحاذي بها العيّوق.و أنذره من سوء عاقبة إصراره على التمرّد و الطغيان بقوله عليه السّلام: (فانّك إن فرّطت حتّى ينهد إليك عباد اللّه ارتجت إليك الامور- إلخ). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 382 الترجمة:نامه اى از تو بمن رسيد كه سرتاسر سخن بافيها و دگرگونيها داشت، منطق درست و خير خواهى در آن سست بود و بمانند افسانه هائى بود كه از دانش و بردبارى در نگارش آن بهره اى نبود، بمانند مردى شدى كه از خاك تيره گوهر جويد و در تاريكى شب خار بر آرد، و گام فرا مقامى برداشتى كه بسيار از تو دور است، و نشانه اش ناجور، كركس را بدان ياراى پرواز نيست و با ستاره عيّوق دمساز است. پناه بر خدا كه تو فرمانروا بر مسلمانان گردى و پس از من در خرد و درشت كار آنها مداخله كنى يا من در اين باره براى تو بر يكتن از آنان قرار و تعهّدى امضاء كنم. از هم اكنون خود را درياب و براى خويش چاره انديش، زيرا اگر كوتاه آئى تا بندگان خدا بر سر تو آيند كارها بر تو دشوار گردد و درهاى نجات بروى تو بسته شوند و از آن مقامى كه امروزه از تو پذير است با زمانى، و السّلام.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom