(نامه ديگرى به معاويه پس از جنگ نهروان در سال ۳۸ هجرى).
۱. افشاى علل گمراهى معاويه:
پس از ياد خدا و درود، معاويه وقت آن رسيده است كه از حقائق آشكار پند گيرى، تو با ادّعاهاى باطل همان راه پدرانت را مى پيمايى، خود را در دروغ و فريب افكندى، و خود را به آنچه برتر از شأن تو است نسبت مى دهى، و به چيزى دست دراز مى كنى كه از تو باز داشته اند، و به تو نخواهد رسيد. اين همه را براى فرار كردن از حق،(۱) و انكار آنچه را كه از گوشت و خون تو لازم تر است، انجام مى دهى، حقايقى كه گوش تو آنها را شنيده و از آنها آگاهى دارى. آيا پس از روشن شدن راه حق، جز گمراهى آشكار چيز ديگرى يافت خواهد شد و آيا پس از بيان حق، جز اشتباه كارى وجود خواهد داشت؟ از شبهه و حق پوشى بپرهيز، فتنه ها دير زمانى است كه پرده هاى سياه خود را گسترانده، و ديده هايى را كور كرده است.
____________________________________
(۱). بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است نيز به معاويه (در پاسخ نامه اى كه در آن درخواست نموده بود حكومت شام را باو واگزارد و او را ولىّ عهد و جانشين خود قرار دهد، و بحضور نطلبد، امام عليه السّلام نادرستى گفتار و شايسته نبودنش را براى آنچه درخواست كرده گوشزد مى فرمايد):
(1) پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، ترا وقت آن رسيده كه با بدقّت نگريستن از كارهاى آشكار سود برى (درستى و استوارى خلافت مرا يقين و باور كنى) پس به راههاى (گمراهى) پيشينيانت (خويشانت) رفتى (و از راه راست دورى گزيدى) بسبب اينكه نادرستيها (حكومت شام و ولىّ عهد شدن) ادّعا نمودى، و بى پروا خود را در (وادى گمراهى) دروغها انداختى (و عذاب رستخيز را در نظر نگرفتى) و آنچه از مرتبه تو برتر است (خلافت و حكومت بر مسلمانان) به ادّعا و دروغ بخود بستى، و آنچه (بيت المال) را كه نزد تو سپرده اند ربودى از جهت دورى نمودن از حقّ (دستور خدا و رسول) و انكار و زير بار نرفتن چيزى را (خلافت مرا) كه از گوشت و خونت براى تو لازمتر است (چون گوشت و خون هميشه در تغيير و تبديل است و وجوب طاعت امام ملازم شخص است كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد) از آنچه را (فرمايشهاى حضرت رسول در غدير خمّ و بسيار جاهاى ديگر در باره من) كه گوش تو آنرا نگاه داشته (نمى توانى بگوئى نشنيدم) و سينه تو با آن پر شده (نمى توانى بگوئى آگاه نيستم) پس چيست بعد از حقّ و راستى مگر گمراهى آشكار، و بعد از هويدا ساختن حقّ مگر اشتباه كارى و آميختن بباطل (بعد از دانستن حقيقت امر و آشكار بودن حقّ چيزى نيست كه شخص بجويد مگر نادرستى كه بخواهد آنرا بصورت حقّ جلوه دهد)
(2) پس از شبهه و آميختن آن حقّ و باطل را با هم بترس، زيرا تباهكارى (كه شبهات پيش آورده) چندى است پرده هاى خود را آويخته (آماده گشته) و تاريكيش ديده ها را تار و نابينا نموده است.
نامه اى از آن حضرت (ع) نيز به معاويه:
اما بعد، وقت آن رسيده كه ديده بصيرت بگشايى و از آنچه عيان است، منتفع شوى. اما تو به همان راهى كه گذشتگانت مى رفتند، قدم نهادى و دعويهاى باطل كردى. مشتى دروغ برساخته اى و در اذهان عوام انداخته اى. مقامى به خود بستى كه از شأن تو بس برتر است و چيزى را كه براى ديگران اندوخته شده بود، بربودى. به جهت فرار از حق، بيعتى را كه از گوشت و خونت بر تو لازمتر است، انكار كردى و آنچه را كه هنوز گوش تو از آن پر و سينه ات از آن انباشته است، ناشنيده انگاشتى. بعد از حق، جز گمراهى آشكار چه تواند بود و بعد از صراحت، جز آميختن حق به باطل چه توان يافت. پس حذر كن از شبهت و از آميختن آن به حق و باطل بپرهيز. كه زمان درازى است كه فتنه پرده هاى خود آويخته و ظلمت آن ديدگان را كور ساخته است.
اما بعد از حمد و ثناى الهى زمان آن فرا رسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى) ولى (مع الاسف) تو همان مسير گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و شايسته آن نيستى) دست مى افکنى. همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى. آيا پس از روشن شدن حق چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟ بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از ديرزمانى فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است.
و از نامه آن حضرت است به معاويه نيز:
اما بعد، وقت آن است تا از آنچه عيان است سود برگيرى -و حقيقت روشن را بپذيرى- تو راه گذشتگانت را گرفتى، با دعويهاى باطل كردن، و مردمان را به فريب و دروغ به شبهت در افكندن، و رتبتى را كه برتر از توست، خواهان بودن. و آنچه را براى ديگرى اندوخته است ربودن به خاطر از حق گريختن. و آنچه را رعايت آن از گوشت و خون بر تو لازمتر است، انكار نمودن آنچه گوشت شنيد و سينه ات از آن پر گرديد، و پس از حق جز گمراهى آشكارا چيست و از پس آنچه عيان است جز باطل آميخته به حق نيست. از شبهت بپرهيز و از آميختگى آن به حق و باطل -نيز-، كه روزگارانى است فتنه پرده بر خود افكنده و تيرگيهاى آن ديده ها را پوشانده.
از نامه هاى آن حضرت است باز هم به معاويه:
اما بعد، زمان آن رسيده كه با ديدى دقيق به مشاهده امور روشن برخيزى و از آن بهره مند گردى، تو با ادعاهاى باطل به راه پيشينيانت رفتى، و خود را بى پروا در عرصه فريب و دروغها انداختى، آنچه را برتر از مرتبه توست به خود بستى، و بيت المالى را كه براى ديگران اندوخته شده ربودى، همه اين برنامه هايت به خاطر فرار از حق، و انكار نمودن واقعياتى است كه از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، همان واقعياتى كه گوشت شنيده، و سينه ات از آن پر شده، آيا بعد از حق جز گمراهى آشكار چيزى هست، و پس از بيان روشن غير از اشتباه برنامه اى وجود دارد از اشتباه و حق و باطل را به هم آميختن دورى كن، كه فتنه دير زمانى است كه پرده هايش را بر چهره افكنده، و تاريكيش ديده هاى بينا را نابينا ساخته.