جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : توبیخ خیانتکار در بیت المال [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى بعض عُمّاله :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِي وَ بِطَانَتِي وَ لَمْ يَكُنْ [فِي أَهْلِي رَجُلٌ] رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَيَّ؛ فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّكَ قَدْ كَلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ [فَتَكَتْ] فَنَكَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلَا ابْنَ عَمِّكَ آسَيْتَ وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّيْتَ؛ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَ تَنْوِي غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْئِهِمْ؛ فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشِّدَّةُ فِي خِيَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ، كَأَنَّكَ -لَا أَبَا لِغَيْرِكَ- حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثَكَ مِنْ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ.
فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ، أَوَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ؟ أَيُّهَا الْمَعْدُودُ كَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِي الْأَلْبَابِ، كَيْفَ تُسِيغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ؟

اشْرَكْتُكَ فِى أمَانَتِى : ترا در امور حكومتى شريك خود قرار دادم.
الْمُوَاسَاة : بخشش در عين نيازمندى، يارى دادن.
الْمُوَازَرَة : هم يارى، يكديگر را كمك كردن.
كَلِبَ : سخت شد.
حَرِبَ : بسيار خشمگين شد و در جنگ مقاومت كرد.
خَزِيَتْ : خوار و بى ارزش شد.
فَنَكَتْ : بدون حزم و تأمل كارى را انجام داد.
شَغَرَتْ : بدون حامى شد.
الْمِجَنّ : سپر، «قلب ظهر المجن» : پشت سپر را گرداند، مثلى است براى كسى كه بر خلاف عهد خود عمل كند.
آسَيْتَ : (در سختيها) مساعدت و يارى كردى.
تَكِيدُ : خدعه ميكنى، فريب مى دهى.
الْغِرَّة : غفلت، بيخبرى.
الْفَىء : غنيمت و خراج، و در اصل به اموالى كه بدون جنگ بدست آمده گفته ميشود.
الَازَلّ : تند، سريع.
الدَّامِيَة : مجروح، خون آلود.
الْمِعْزَى : بز.
الْكَسِيرَة : شكسته.
مُتَاَثِّم : دورى كننده از گناه، «تاثّم» : از گناه حذر كرد، دست كشيد، توبه كرد.
لَا أباً لِغَيْرِكَ : جمله اى است در هيئت دعا كه براى توبيخ و سرزنش بكار مى رود.
حَدَرْتَ : شتافتى.
التُّرَاث : ميراث.
النِّقَاش : حسابرسى دقيق و كامل.
تُسِيغُ : به آسانى مى بلعى، گوارا مى خورى. 
بِطانَة : دوستان سرى و درونى
حَرِبَ : خشمگين شده، غارت مال كرده است
فَنَكَت : ديوانه و كم عقل شده است
آسَيتَ : يارى كردى، شريك غم شدى
اختَطَفتَ : ربودى، قاپيدى
أزَلّ : سريع السير، بسيار دونده
دَامِيَة المِعزَى : بز مجروح و خونين
كَسيرَة : پا شكسته
رَحِيب الصَدر : سينه گشاد
حَدَرتَ : سرازير نمودى
تُسِيغُ : از گلو پائين مى برى 
(نامه به يكى از فرمانداران كه در سال ۳۸ هجرى طبق نقل خوئى يا ۴۰ هجرى به نقل طبرى نوشته شده).(۱)
۱. علل نكوهش يك كارگزار خيانتكار:
پس از ياد خدا و درود همانا من تو را در امانت خود شركت دادم، و همراز خود گرفتم، و هيچ يك از افراد خاندانم براى يارى و مدد كارى، و امانت دارى، چون تو مورد اعتمادم نبود. آن هنگام كه ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته، و دشمن به او هجوم آورده، و امانت مسلمانان تباه گرديده، و امّت اختيار از دست داده، و پراكنده شدند، پيمان خود را با پسر عمويت دگرگون ساختى، و همراه با ديگرانى كه از او جدا شدند فاصله گرفتى، تو هماهنگ با ديگران دست از يارى اش كشيدى، و با ديگر خيانت كنندگان خيانت كردى. نه پسر عمويت را يارى كردى، و نه امانت ها را رساندى. گويا تو در راه خدا جهاد نكردى و برهان روشنى از پروردگارت ندارى، و گويا براى تجاوز به دنياى اين مردم نيرنگ مى زدى، و هدف تو آن بود كه آنها را بفريبى و غنائم و ثروت هاى آنان را در اختيار گيرى، پس آنگاه كه فرصت خيانت يافتى شتابان حمله ور شدى، و با تمام توان اموال بيت المال را كه سهم بيوه زنان و يتيمان بود، چونان گرگ گرسنه اى كه گوسفند زخمى يا استخوان شكسته اى را مى ربايد، به يغما بردى، و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده، روانه كردى، بى آن كه در اين كار احساس گناهى داشته باشى.
۲. نكوهش از سوء استفاده در بيت المال:
دشمنت بى پدر باد، گويا ميراث پدر و مادرت را به خانه مى برى سبحان اللّه آيا به معاد ايمان ندارى و از حسابرسى دقيق قيامت نمى ترسى اى كسى كه در نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه نوشيدن و خوردن را بر خود گوارا كردى در حالى كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى چگونه با اموال يتيمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، كنيزان مى خرى و با زنان ازدواج مى كنى كه خدا اين اموال را به آنان وا گذاشته، و اين شهرها را به دست ايشان امن فرموده است.
______________________________________
(۱). برخى نوشته ‏اند اين نامه به عبد اللّه بن عباس نوشته شد، و برخى ديگر مقام و شأن ابن عباس را والاتر از اين مسائل مى ‏دانند و مى‏ گويند به برادر ايشان عبيد اللّه نوشته شد.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است به يكى از كار گردانان خود (كه او را بر اثر پيمان شكنى و خوردن از بيت المال سرزنش نموده است و بين رجال دانان و شرح نويسان بر نهج البلاغه اختلافست كه امام عليه السّلام اين نامه را به كدام يك از كار گردانانش نوشته است: بعضى گفته اند: بعبد اللّه ابن عبّاس نوشته كه از جانب حضرت حاكم بصره بوده بيت المال را برداشته به مكّه رفته و در آنجا خوش مى گذرانيد، ديگرى گفته: عبد اللّه را مقامى ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هيچ گاه جدائى ننموده، و برخى گفته اند: نامه را بعبيد اللّه ابن عبّاس برادر عبد اللّه نگاشته، و عبيد اللّه كسى است كه دينش درهم و پول بوده و بخبر او اعتماد نداشته ضعيف مى شمارند، و شمّه اى از داستان گريختن او با سعيد ابن نمران از يمن و آمدنشان نزد امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه در شرح خطبه بيست و پنجم در باب خطبه ها گذشت، و سعيد ابن نمران را رجال دانان از شيعيان حضرت و حسن الحال مى دانند، و ديگرى گفته: عبيد اللّه ابن عبّاس از جانب حضرت حاكم يمن بوده و از او چنين چيزى نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته كه اين نامه را به كدام يك از پسر عموهايش كه حاكم بصره بوده نوشته است):
(1) پس از حمد خدا و درود حضرت مصطفى، من ترا در امانت خود (حكومت رعيّت و اصلاح امر معاش و معاد ايشان) شريك و انباز خويش ساختم، و ترا (چون) پيراهن و آستر جامه ام گردانيدم (همواره ترا از خواصّ و نزديكترين شخص بخود مى پنداشتم) و هيچيك از خويشانم براى موافقت و يارى و رساندن امانت (اموال بيت المال) بمن از تو درستگارتر نبود، پس چون ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پيمانشان) تباه گشت، و اين امّت (به خونريزى و ستم) دلير شده پراكنده گرديدند، به پسر عمويت پشت سپر برگرداندى (از پيروى او دست كشيدى) و از او دورى كردى همراه دورى كرده ها، و او را يارى نكردى همدست آنانكه از يارى خوددارى كردند، و باو خيانت كردى بكمك خيانت كنندگان، پس نه به پسر عمويت همراهى نمودى، و نه امانت را اداء كردى،
(2) و گويا تو با كوشش خود (در راه دين) خدا را در نظر نداشتى، و گويا تو (در ايمان) به پروردگارت بر حجّت و دليلى نبودى (مانند سست ايمانان خدا را نشناخته او را سرسرى پنداشتى) و بآن ماند كه تو با اين مردم مكر و حيله بكار مى بردى، و قصد داشتى آنها را از جهت دارائيشان بفريبى (خلاصه منظور از اظهار دين و ايمانت آن بود كه مردم را فريفته دارائيشان را بربائى) كه چون بسيارى خيانت بمردم ترا توانا ساخت زود حمله نموده برجستى، و ربودى آنچه بر آن دست يافتى از دارائيهاشان كه براى بيوه زنان و يتيمانشان اندوخته بودند مانند ربودن گرگ سبك ران بز از پا افتاده را، پس آن مال را به حجاز (مكّه يا مدينه) با گشادگى سينه (خرّم و شاد) بروى، و از گناه ربودن آن باك نداشتى، غير ترا پدر مباد (افّ بر تو) بآن ماند كه تو ميراثت را (كه) از پدرت و مادرت (رسيده برداشته) نزد خانواده ات آورده اى (بيت المال را مرده ريگ پدر و مادر پنداشتى)
(3) خدا را تسبيح كرده او را از هر عيب و نقصى منزّه مى دانم (شگفتا) آيا تو بمعاد و بازگشت ايمان ندارى، يا از مو شكافى در حساب و باز پرسى (در آخرت) نمى ترسى اى آنكه نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه آشاميدن و خوردن (آن مال) را جائز و گوارا دانى، با اينكه ميدانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و كنيزان خريده زنان نكاح ميكنى از مال يتيمان و بى چيزان و مؤمنان جهاد كنندگانى كه خدا اين مال را براى آنان قرار داده، و بآنها اين شهرها را (از دشمنان) محافظت و نگاه دارى نموده است.
 
نامه اى از آن حضرت (ع) به يكى از كارگزاران خود:
اما بعد. تو را در امانت خود شريك كردم. و يار و همراز خود شمردم و هيچيك از افراد خاندان من در غمخوارى و يارى و امانتدارى در نزد من همانند تو نبود. چون ديدى كه روزگار بر پسر عمت چهره دژم كرده و دشمن، آهنگ جنگ نموده و امانت مردم تباهى گرفته و اين امت به تبهكارى دلير شده و پراكنده و بيسامان گرديده، تو نيز با پسر عمت دگرگون شدى و با آنان كه از او رخ برتافته بودند، رخ بر تافتى و چون ديگران او را فرو گذاشتى و با خيانتكاران همرأى و همراز شدى. نه پسر عمت را يارى كردى و نه امانتش را ادا نمودى. گويى در همه اين احوال، مجاهدتت براى خدا نبوده و گويى براى شناخت طاعت خداوند حجت و دليلى نمى شناخته اى شايد هم مى خواسته اى كه بر اين مردم در دنيايشان حيله كنى و به فريب از غنايمشان بهره مند گردى.
چون فرصت به دست آوردى به مردم خيانت كردى و شتابان، تاخت آوردى و برجستى و هر چه ميسرت بود از اموالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نهاده بودند، برگرفتى و بربودى، آنسان، كه گرگ تيز چنگ بز مجروح را مى ربايد. اموال مسلمانان را به حجاز بردى، با دلى آسوده، بى آنكه، خود را در اين اختلاس گناهكار پندارى. واى بر تو، چنان مى نمودى كه ميراث پدر و مادرت را به نزد آنها مى برى. سبحان الله، آيا به قيامت ايمانت نيست، آيا از روز حساب بيمى به دل راه نمى دهى. اى كسى كه در نزد من از خردمندان مى بودى، چگونه آشاميدن و خوردن بر تو گواراست و، حال آنكه، آنچه مى خورى و مى آشامى از حرام است. كنيزان خواهى خريد و زنان خواهى گرفت، آن هم از مال يتيمان و مسكينان و مؤمنان و مجاهدانى كه خدا اين مالها را براى آنها قرار داده و بلاد اسلامى را به آنان محافظت نموده است.
 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شريک خويش در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانيدم و در ميان خاندان و خويشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، يارى و اداى امانت نسبت به من نبود اما همين که ديدى زمان بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ايستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در ميان مردم خوار و بى مقدار شده و اين امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنين شرايطى تو) به پسر عمويت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند، همراه گشتى و با آنها که دست از ياريش کشيدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خيانت کردى; نه پسر عمويت را يارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى.
گويا تو جهاد خود را براى خدا انجام ندادى و گويا حجّت و بيّنه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گويا تو با اين امت براى غصب دنيايشان حيله و نيرنگ به کار مى بردى و مقصودت اين بود که آنها را بفريبى و غنايمشان را در اختيار بگيرى (و آن نيات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشديد خيانت نسبت به امت را پيدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بيت المال پريدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان که براى زنان بيوه و يتيمان آنها نگهدارى مى شد ربودى. همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را بربايد، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل کردى بى آنکه در اين کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد، گويا ميراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى. سبحان الله آيا به معاد ايمان ندارى و از بررسى دقيق حساب روز قيامت نمى ترسى؟! اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى، چگونه آب و غذايى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال يتيمان و مساکين و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند اين اموال را به آنها اختصاص داده و بلاد اسلام را به وسيله آنان حفظ کرده، کنيزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آميزش با آن کنيزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست).
 
و از نامه آن حضرت است به يكى از عاملان خود:
من تو را در امانت شريك خود داشتم، و از هر كس به خويش نزديكتر پنداشتم، و هيچ يك از خاندانم براى يارى و مددكارى ام چون تو مورد اعتماد نبود، و امانتدار من نمى نمود. پس چون ديدى روزگار پسر عمويت را بيازارد، و دشمن بر او دست برد، و امانت مسلمانان تباه گرديد، و اين امت بى تدبير و بى پناه، با پسر عمويت نرد مخالفت باختى و با آنان كه از او به يكسو شدند به راه جدايى تاختى، و با كسانى كه دست از يارى اش برداشتند دمساز گشتى، و با خيانتكاران همآواز. پس نه پسر عمويت را يار بودى، و نه امانت را كار ساز.
گويى كوششت براى خدا نبود، يا حكم پروردگار تو را روشن نمى نمود، و يا مى خواستى با اين امت در دنيايشان حيله بازى، و در بهره گيرى از غنيمت آنان دستخوش فريبشان سازى.
چون مجال بيشتر در خيانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نهاده بودند بربودى. چنانكه گرگ تيز تك برآيد و بز زخم خورده و از كار افتاده را بربايد. پس با خاطرى آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن بزهكار نپنداشتى. واى بر تو گويى با خود چنين نهادى كه مرده ريگى از پدر و مادر خويش نزد كسانت فرستادى. پناه بر خدا آيا به رستاخيز ايمان ندارى، و از حساب و پرسش بيم نمى آرى اى كه نزد ما در شمار خردمندان بودى چگونه نوشيدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى حالى كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و كنيزكان مى خرى و زنان مى گيرى و با آنان مى آرامى از مال يتيمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدانى كه خدا اين مالها را به آنان واگذاشته، و اين شهرها را به دست ايشان مصون داشته.
 
از نامه هاى آن حضرت است به يكى از كار گزارانش:
اما بعد، من تو را در امانتم (حكومت) شريك خود نمودم، و نسبت به خويش از همه نزديكتر قرار دادم، هيچ يك از خاندانم، براى موافقت و مدد كردن به من و رساندن امانت به سويم در نظر من مطمئن تر از تو نبود. چون ديدى زمانه بر پسر عمويت سخت شد، و دشمن بر او كينه ورزيد، و امانت مردم تباه شد، و اين امّت به فتنه دچار و به خونريزى دلير و پراكنده و بى پناه شدند، پيمانت را با پسر عمويت دگرگون نمودى، و همراه جدا شدگان از او جدا شدى، و با آنان كه دست از ياريش برداشتند همراه گشتى، و با خيانت كنندگان به او خيانت نمودى نه با پسر عمويت همراهى نمود، نه امانت را ادا كردى. گويا تلاش براى خدا نبود، و انگار از جانب پروردگارت حجّتى نداشتى، و مثل اينكه در مقام بودى تا اين امت را به خاطر اموالشان فريب دهى، و قصد داشتى غافلگيرشان كرده و بيت المال آنان را غارت كنى.
چون زمينه تشديد خيانت به امت برايت فراهم شد به سرعت حمله كرده، و به شتاب از جاى جستى، و آنچه توانستى از اموالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نگهدارى مى شد مانند گرگ تيزرو كه بزغاله مجروح از پا افتاده را بربايد ربودى، و آن مال را با خيال راحت به حجاز منتقل كردى، بدون اينكه در اين غارتگرى احساس گناه كنى دشمنت بى پدر باد، انگار ميراث رسيده از پدر و مادرت را به جانب خانواده ات بردى. سبحان اللّه آيا به قيامت ايمان ندارى و از حسابرسى خدا نمى ترسى اى كسى كه نزد ما از خردمندان شمرده مى شدى، چگونه آشاميدن و خوردن اين مال را بر خود گوارا مى دانى در حالى كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى كنيزان مى خرى، و با زنان ازدواج مى كنى آن هم از مال يتيمان و مساكين و مؤمنان جهاد كننده اى كه خداوند اين اموال را به آنان بخشيده، و به وسيله آنان اين شهرها را حفظ كرده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) به يکى از فرماندارانش.(1) نامه در یک نگاه:این نامه همان گونه که در پایان آن در بحث نکات به صورت مشروح خواهد آمد، بنابر معروف به عبد الله بن عباس نوشته شده است و امام(علیه السلام) او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدرى دلسوز و با محبّت که فرزندش را در راه خطا مى بیند، بر او بانگ مى زند و فریاد مى کشد و او را بر مسیر صحیح فرا مى خواند، ابن عباس را زیر رگبار سرزنش هاى خود گرفته است.در بخش اوّلِ این نامه، احسان خود را به او یادآور مى شود که وى را به عنوان یکى از خواص خود به یکى از مهم ترین مقام ها; یعنى فرماندارى بصره منصوب کرده است.در بخش دوم به بدى هاى او نسبت به خود اشاره مى کند و وى را به سبب عدم رعایت موازین عدالت در امر بیت المال نکوهش مى کند و به تقواى الهى و باز گرداندن اموال مسلمین فرمان مى دهد.در بخش سوم سوگند مى خورد که اگر فرزندانش حسن و حسین(علیهما السلام) با تمام قرب و منزلتى که نزد او دارند مرتکب چنین کارى شوند ملاحظه آنها را نیز نمى کند.در چهارمین و آخرین بخش به او هشدار مى دهد که زندگى دنیا فانى و ناپایدار است و به زودى از این جهان چشم مى پوشد و در پیشگاه عدل الهى حاضر مى شود و باید در برابر اعمال خود پاسخ گو باشد و از بسیارى از اعمال خود پشیمان مى گردد; اما پشیمانى اش سودى ندارد.در اینکه مخاطب این نامه واقعا عبد الله بن عباس از یاران معروف امام على(علیه السلام) و یا برادرش عبیدالله یا شخص دیگرى است اختلاف زیادى در میان مورخان و شارحان نهج البلاغه و علماى رجال دیده مى شود که ما در پایان این نامه به آن اشاره خواهیم کرد و آنچه را نزدیک تر به نظر مى رسد بیان مى کنیم. آيا به معاد ايمان ندارى که چنين مى کنى؟!امام(عليه السلام) در آغاز اين نامه به محبّت هايى که در حق اين فرماندار کرده اشاره مى کند و او را به ياد خدماتش به او مى اندازد تا از خطايى که مرتکب شده بسيار شرمنده شود. مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شريک خود در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانيدم و در ميان خاندان و خويشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، يارى و اداى امانت نسبت به من نبود»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِي أَمَانَتِي، وَجَعَلْتُکَ شِعَارِي(2) وَبِطَانَتِي(3)، وَلَمْ يَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْکَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي(4) وَ أَدَاءِ الاَْمَانَةِ إِلَيَّ).امام(عليه السلام) در اين عبارات کوتاه به سه نکته در مورد اين فرماندار اشاره مى کند:1. او را در امر زمامدارى امت سهيم و شريک کرده و يکى از مهم ترين مناصب را در اختيار او گذارده است.2. او را محرم اسرار خود و بطانه و شعار خويش قرار داده که نشانه نهايت اعتماد و خوش بينى است.3. از ميان تمام خويشاوندان و بستگان، او را از همه مطمئن تر براى همکارى در امر مهم حکومت اسلامى شناخته است، بنابراين شايسته نبود که در برابر اين همه محبّت و اعتماد و اطمينان، خلافى از او سر بزند.آن گاه امام(عليه السلام) به تخلفات فرماندار خود پرداخته و مطلب را از اينجا شروع مى کند و مى فرمايد: «اما همين که ديدى زمان بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ايستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در ميان مردم خوار و بى مقدار شده و اين امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنين شرايطى تو) به پسر عمويت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند همراه گشتى و با آنها که دست از ياريش کشيدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خيانت کردى; نه پسر عمويت را يارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى»; (فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ(5)، وَالْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَأَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ، وَهَذِهِ الاُْمَّةَ قَدْ فَنَکَتْ(6) وَشَغَرَتْ(7)، قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ(8) فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ، وَخَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ، وَخُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلاَ ابْنَ عَمِّکَ آسَيْتَ(9)، وَلاَ الاَْمَانَةَ أَدَّيْتَ).جمله «قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ» که معناى تحت اللفظى آن اين است: «سپر را براى پسر عمويت وارونه کردى» کنايه از پشت کردن به کسى است، زيرا مجاهدان در ميدان جنگ هنگامى که رو به روى طرف مقابل مى ايستند روى سپر به طرف آنهاست اما اگر فرار کنند باطن سپرها مقابل آنها خواهد بود به همين جهت به عنوان کنايه، اين جمله در پشت کردن به شخص يا چيزى به کار مى رود.امام(عليه السلام) در پنج جمله نخستين، وضع زمان را براى او ترسيم مى کند: سخت شدن شرايط محيط، جسور شدن دشمن در جنگ، بى اعتبارى امانت در ميان مردم، تعدى کردن امت از احکام الهى و بى پناه شدن.سپس امام(عليه السلام) با چند جمله، مخالفت پسر عمويش را با خود از چند زاويه بررسى مى کند: پشت کردن به او، هم صدا شدن با مخالفان، دست کشيدن از يارى، همراهى با بى طرفان و خيانت کردن در بيت المال با خائنان. به اين ترتيب تمام اوصاف او را با اين تعبيرات گويا و پرمعنا مجسم ساخته و خلاصه اش همان است که در دو جمله آخر با فاء تفريع بيان فرموده است: دست برداشتن از يارى و خيانت در امانت.آن گاه امام(عليه السلام) از زاويه ديگرى به اعمال او نگاه مى کند و براى برانگيختن وجدان مذهبى او اين جمله ها را بيان مى دارد و مى فرمايد: «گويا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام ندادى و گويا حجت و بينه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گويا تو با اين امت براى غصب دنيايشان حيله و نيرنگ به کار مى بردى و مقصودت اين بود که آنها را بفريبى و غنايمشان را در اختيار بگيرى»; (وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللهَ تُرِيدُ بِجِهَادِکَ، وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَيِّنَة مِنْ رَبِّکَ، وَکَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِيدُ هَذِهِ الاُْمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ، وَتَنْوِي غِرَّتَهُمْ(10) عَنْ فَيْئِهِمْ).امام(عليه السلام) در اين سه جمله، نخست در خلوص نيّت او در امر جهاد ترديد مى کند و سپس در اينکه اعمالش مستند به دليل باشد ابراز ترديد مى فرمايد و سرانجام عمل او را شبيه کسى مى شمرد که با ظاهر سازى و عوام فريبى مى خواهد حقوق مردم را که خدا در بيت المال قرار داده بربايد.شايد اين فرماندار (هر کس که باشد) با شنيدن اين جمله ها تکانى بخورد و به راه آيد و اموال بيت المال را به جاى خود باز گرداند.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «(و آن نيات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشديد خيانت نسبت به امت را پيدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بيت المال پريدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان را که براى زنان بيوه و يتيمان آنها نگهدارى مى شد ربودى; همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را بربايد، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل نمودى بى آنکه در اين کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد گويا ميراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى»; (فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّةُ  فِي خِيَانَةِ الاُْمَّةِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّةَ(11)، وَعَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ(12)، وَاخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لاَِرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ(13) الذِّئْبِ الاَْزَلِّ(14) دَامِيَةَ(15) الْمِعْزَى(16) الْکَسِيرَةَ(17)، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ(18) الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَثِّم(19) مِنْ أَخْذِهِ، کَأَنَّکَ لاَ أَبَا لِغَيْرِکَ حَدَرْتَ(20) إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِيکَ وَأُمِّکَ).تعبيرات امام(عليه السلام) بسيار گويا و تشبيه آن حضرت در اين زمينه فوق العاده کوبنده و پر معناست و براى بيان چنين مقصدى جمله هايى از اين بهتر تصور نمى شود.تعبير به «أَسْرَعْتَ الْکَرَّةَ; به سرعت حمله نمودى» و «عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ; با شتاب بر آن پريدى» و تعبير به «اخْتَطَفْتَ; آنها را ربودى» و تشبيه به گرگ چالاکى که بزغاله مجروح استخوان شکسته اى را بربايد و تعبير به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِيکَ وَأُمِّکَ; اموال بيت المال را همچون ميراث پدر و مادر شمردى» همه و همه گوياى زشتى فوق العاده اعمال اوست.جمله «لاَ أَبَا لِغَيْرِکَ; دشمنت بى پدر باد» نوعى احترام است به آن فرماندار، زيرا در آنجا که مى خواهند تحقير کنند مى گويند: «لا أباً لَکَ» (بى پدر شوى) بنابراين امام(عليه السلام) در عين سرزنش شديد احترام او را نيز به مقدار لازم حفظ مى کند.تعبير به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِيکَ وَأُمِّکَ» تعبير زيبايى است که در اين گونه موارد به کار مى رود و کسى که بى محابا روى مالى افتاده و از آن بهره مى گيرد، گفته مى شود: مثل اينکه ميراث پدر و مادر را به چنگ آوردى.امام(عليه السلام) در پايان اين بخش از نامه خود به صورت اظهار تعجب مى فرمايد: «سبحان الله آيا به معاد ايمان ندارى و از بررسى دقيق حساب روز قيامت نمى ترسى»; (فَسُبْحَانَ اللهِ! أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَوَمَا تَخَافُ نِقَاشَ(21) الْحِسَابِ!).اشاره به اينکه کسى که ايمان به قيامت دارد و معتقد به اين آيه است: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ)(22) نبايد اين گونه در اموال بيت المال تصرف کند. اين عمل با آن ايمان سازگار نيست; يا ايمان ضعيف است يا قيامت به فراموشى سپرده شده است.***امام(عليه السلام) سپس در ادامه سرزنش ها و اعتراضات شديد، به مخاطب خود مى فرمايد: «اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى چگونه آب و غذايى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال يتيمان و مساکين و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند اين اموال را به آنها اختصاص داده و بوسيله آنان بلاد اسلام را حفظ کرده، کنيزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آميزش با آن کنيزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست)»; (أَيُّهَا الْمَعْدُودُ ـ کَانَ ـ عِنْدَنَا مِنْ أُولِي الاَْلْبَابِ، کَيْفَ تُسِيغُ(23) شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً، وَ تَشْرَبُ حَرَاماً، وَتَبْتَاعُ الاِْمَاءَ وَتَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَالْمَسَاکِينِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُجَاهِدِينَ الَّذِينَ أَفَاءَ(24) اللهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الاَْمْوَالَ، وَأَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلاَدَ!).تعبير به «کانَ» که ناظر به زمان گذشته است اشاره به اين است که ما تو را قبلاً جزء خردمندان مى دانستيم ولى با اين اعمالت که از خود نشان داده اى اکنون در زمره آنان نيستى.جمله «کَيْفَ تُسِيغُ...» اشاره به اين است که تمام زندگى تو آميخته با حرام شده و آب و غذايى که از اموال غصب شده بيت المال به دست مى آورى، نوشيدن و خوردنش بر تو حرام است و همسرانى که از کنيزان با پول حرام خريدارى مى کنى و مهريّه حرامى که براى زنان آزاد قايل مى شوى سبب مى شود زندگى خانوادگى تو نيز آلوده به حرام گردد.جمله «مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَالْمَسَاکِينِ...» اشاره به اين است که اگر اين اموال مال افراد ثروتمندى بود غصب آنها کمتر قبح و زشتى داشت; ولى غصب اموالى که متعلّق به دو گروه يتيمان و محرومان و مجاهدان و مدافعان اسلام است بسيار قبيح تر و زشت تر است.******پی نوشت:1 . سند نامه: بخش هايى از اين نامه را ابن قتيبه (متوفاى 276) در کتاب عيون الاخبار آورده است و بلاذرى (متوفاى 279) در کتاب انساب الاشراف و ابن عبد ربه (متوفاى 328) در عقد الفريد آورده و اينها همگى قبل از سيد رضى مى زيسته اند و از کسانى که پس از سيد رضى بوده و آن را در کتاب هاى خود آورده اند، احمد بن محمد بن ميدانى در مجمع الامثال و سبط بن جوزى در تذکرة الخواص است. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود مى گويد: راويان اتفاق نظر دارند که اين نامه از على(عليه السلام) است و در اکثر کتب تاريخى آمده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 344).2 . «شِعار» به لباس زيرين گفته مى شود که با موى بدن انسان تماس دارد و از اين رو به صاحب سرّ و محرم راز نيز شعار مى گويند. در مقابل «دثار» که به معناى لباس رويين است. واژه شعار معناى ديگرى هم دارد و آن علامت است و همچنين سخنان و جمله هايى که اهداف قوم و ملتى را نشان مى دهد. در نامه بالا همان معناى اوّل اراده شده است.3 . «بِطانة» به معناى لباس زيرين در مقابل «ظِهارة» است که به لباس رويين گفته مى شود. نيز به افرادى که محرم اسرار هستند بطانة گفته مى شود و منظور امام از اين واژه معناى اخير است.4 . «مُوازَرَة» به معناى معاونت از ريشه «وِزر» به معناى سنگينى گرفته شده است، زيرا کسى که به ديگرى کمک مى کند بخشى از بار سنگين او را بر دوش مى گيرد و وزير را نيز به همين جهت وزير مى گويند.5 . «کَلِبَ» فعل ماضى است، از ريشه «کلب» بر وزن «قلب» در اصل به معناى ضربه زدن بر اسب با مهميز است. (مهميز شىء نوک تيزى است که در کنار چکمه قرار مى دادند و سوارکاران براى دواندن اسب از آن استفاده مى کردند). کَلِب در اينجا به معناى شدت يافتن و سخت شدن است.6 . «فَنَکَت» فعل ماضى از ريشه «فَنک» بر وزن «زنگ» به معناى تعدى و لجاجت و سرکشى است.7 . «شَغَرَت» اين واژه فعل ماضى از ريشه «شَغر» بر وزن «صبر» به معناى بى پناه و بى دفاع شدن است.8 . «المَجِنّ» به معناى سپر است از ريشه «جَن» بر وزن «فن» به معناى پوشانيدن گرفته شده، زيرا سپر انسان را در برابر ضربات دشمن مى پوشاند.9 . «آسَيْتُ» از ريشه «مواسات» به معناى همکارى کردن است.10 . «غِرّة» به معناى خدعه کردن و غافل نمودن است.11 . «کرَّة» به معناى حمله کردن است.12 . «الوَثْبَة» از ريشه «وَثْب» بر وزن «وصف» به معناى پيروزى گرفته شده سپس به معناى پريدن و جستن براى گرفتن چيزى نيز آمده است.13 . «اِخْتِطاف» به معناى ربودن چيزى با سرعت است.14 . «الاَزَلّ» از ريشه «زلل» به معناى انسان يا حيوانى است که ران هاى باريکى داشته باشد و با توجّه به اينکه چنين کسى با سرعت مى تواند راه برود، اين واژه به معناى سريع و پرشتاب مى آيد.15 . «دامِيَة» به معناى مجروح و خون آلود است از ريشه «دم» به معناى خون گرفته شده.16 . «المِعزَى» به معناى بز است.17 . «الکَسيرة» به معناى شکسته و استخوان شکسته است و هنگامى که در مورد گوسفند و امثال آن به کار رود به معناى دست و پا شکسته است.18 . «رحيب» به معناى گشاده و وسيع است از ريشه «رحب» بر وزن «قفل» که به معناى وسعت يافتن است گرفته شده و رحيب الصدر به کسى گفته مى شود که خونسرد، بى تفاوت و داراى سعه صدر باشد.19 . «متأثم» کسى است که احساس گناه مى کند.20 . «حَدَرْتَ» از ريشه «حَدْر» بر وزن «قدر» به معناى فرود آمدن و پايين رفتن است و از آنجا که پايين رفتن معمولاً به سرعت انجام مى شود اين واژه به معناى سرعت کردن نيز به کار مى رود.21 . «نِقاش» به معناى دقت و سخت گيرى در حساب است.22 . زلزله، آيه 7 و 8.23 . «تَسيغُ» از ريشه «سَوْغ» بر وزن «قوم» به معناى گوارا بودن گرفته شده که معمولاً در مورد غذا و آب به کار مى رود; ولى به طور کنايه در امور ديگر نيز استعمال مى شود.24 . «أفاء» از ريشه «فىء» به معناى بازگشت است گويى اموالى که در دست کفّار بوده جنبه غصب داشته و هنگامى که به غنيمت گرفته مى شود، به صاحبان اصلى باز مى گردد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مى گويم (ابن ميثم): مشهور اين است كه اين نامه، خطاب به ابن عباس است، موقعى كه والى بصره بود. عبارات نامه خود، مشعر بر اين مطلب است، مثل عبارت: تو هم نسبت به پسر عمويت سپر را وارونه گرفتى، و مانند جمله: پس پسر عمويت را يارى و همراهى نكردى، و همچنين مطلبى كه نقل كرده اند، ابن عبّاس در پاسخ اين نامه به امام (ع) نوشت: «امّا بعد، نامه شما رسيد، نامه اى كه دريافتى مرا از بيت المال بصره، بزرگ قلم داد كرده بود، به جان خودم كه حقّ من در بيت المال بيشتر از مقدار دريافتى ام بوده است والسّلام».پس امام (ع) در پاسخ آن نامه نوشت: «امّا بعد، براستى شگفت آور است كه تو خود را مى ستايى بر اين كه در بيت المال بيشتر از يك فرد معمولى از مسلمين، حق دارى، و خود رستگارى هر چند كه آرزوى باطل داشته و مدّعى چيزى باشى كه تو را از گناهان نجات ندهد و حرامها را بر تو حلال نكند. با اين حال پندارى كه تو هدايت يافته و خوشبختى، به من اطّلاع دادند كه تو مكّه را وطن انتخاب كرده اى، و به آنجا سخت دل بسته اى چيزهاى تازه اى در مكّه، مدينه و طايف مى خرى و آنها را بوسيله نماينده ات انتخاب مى كنى و از پول ديگران بهاى آنها را مى پردازى، پس برگرد و تجديد نظر كن خدا تو را هدايت كند و به جانب خداوند پروردگارت برگرد و اموال مسلمانان را به خودشان برگردان، ديرى نخواهد پاييد كه تو از دوستانت جدا خواهى شد و آنچه را كه جمع آورده اى رها خواهى كرد، و در قطعه اى از زمين بدون متكى و فرش دفن خواهى شد، از دوستان جدا و مقيم خاك مى گردى، از آنچه به وجود آورده اى بى نياز، و به آنچه قبل از خود فرستاده اى نيازمند خواهى شد. والسّلام».گروهى اين مطلب را منكر شده و گفته اند: كه عبد اللّه بن عباس هيچ گاه از على (ع) فاصله نگرفته است و روا نيست كه در باره او، چيزى را بگوييم كه قطب راوندى -خدايش بيامرزد- گفته است، بلكه اين نامه به عبيد اللّه نوشته شده است. و اين عقيده صحيح تر و نسبت نامه به عبيد اللّه مناسبتر است.بدان كه هيچ كدام از اين دو گفته سندى ندارد: امّا گفتار اوّل، تنها اين مطلب كه ابن عبّاس بعيد است چنين كارى را كرده باشد كه به او نسبت داده اند، روشن است كه ابن عبّاس معصوم نبوده و على (ع) هم كسى نبود كه در راه حق از احدى بترسد، هر چند كه محبوبترين فرزندان او باشد همان طور كه در اين مورد به حسن و حسين (ع) در اين مثال زده تا چه رسد به پسر عمويش، بلكه لازم است به خويشاوندان نزديك در چنين مورد سخت تر بگيرد، و آنگهى سختگيرى و سرزنش و درشتى بر او باعث جدايى ابن عباس از امام (ع) نمى شود، زيرا روش امام (ع) اين بود كه هر گاه كسى از يارانش استحقاق مؤاخذه داشت، مؤاخذه مى كرد، چه بزرگ بود يا كوچك، چه نزديك بود يا دور، و هنگامى كه حقّ اللّه را از او باز پس مى گرفت، و يا آن شخص از كرده خود پشيمان مى شد، به همان حال قبلى نسبت به او باز مى گشت، چنان كه فرموده است: عزيز نزد من خوار است تا وقتى كه حقّ را از او بازستانم و ذليل نزد من عزيز است تا وقتى كه حقّ او را بازگيرم. بنا بر اين با محبّت عميق و پيوند خويشاوندى كه ما بين ايشان وجود داشته، درشتى و رودررويى ناخوشايند على (ع) با ابن عباس، جدايى و اختلافى را در ميان ايشان ايجاد نمى كرده است.و اما مطلب دوم: عبيد اللّه كارگزار امام (ع) در يمن بود و چنين حرفى در باره او نقل نشده است.در اين نامه چند مطلب است:اول: احسان خود را در مقام منّت گزارى بر او از چند جهت ياد آورى كرده است:1-  او را در امانتى كه خداوندش او را بر آن امين دانسته، شركت داده است يعنى ولايت امر رعيت و اقدام به اصلاح امور دنيا و آخرت ايشان.2-  او را از جمله خواص و نديمان خود قرار داده است، و كلمه شعار را به همين منظور استعاره آورده است، از آن رو كه شعار چسبيده به او و همراه جسم و تن اوست.3-  او مطمئن ترين فرد از كسان وى در نزد او و نزديكترين كس به او بوده است، به دليل يارى و مشورت و سپردن امانت به وى.مطلب دوم: امام (ع) پس از يادآورى نيكى خود نسبت به او، بديهاى او را نسبت به خود -در فاصله گرفتنش از امام و خوار گذاشتن و خيانت كردنش در مورد امانتى كه در اختيار داشته يادآورى كرده است- آن هم در وقتى كه مى بيند روزگار بر امام سخت گرفته و دشمن رودرروى او ايستاده و كلمه امامت و رهبرى از مسير حقّ خارج شده است تا روشن شود كه او در برابر نيكى امام (ع) ناسپاسى كرده است، تا نكوهش و سرزنش او وجه صحّتى داشته باشد آن گاه او را نكوهش و سرزنش كند، مقصود امام (ع) از اين نكوهش آن است كه وى از راه منحرف گشته و رعايت عدالت را نكرده است.عبارت امام (ع): تو نسبت به پسر عمويت سپر را وارونه گرفتى، ضرب المثلى است در مورد كسى كه با دوست و برادر خود همراه باشد، بعد نسبت به او تغيير جهت دهد و دشمن او گردد، و اصل اين عبارت براى كسى بوده است كه با برادر خود يكرنگ و موافق بوده و روى سپرش به طرف او بود، و موقعى كه از او جدا و با او در ستيز شد، پشت سپرش را به جانب او گرفت تا خود را از شرّ او حفظ كند. در نتيجه اين عبارت كنايه از دشمنى بعد از دوستى شده است، و براى كسى كه چنين كارى بكند ضرب المثل گشته است.مطلب سوم: امام (ع) به توبيخ و سرزنش وى مى پردازد و حالت او را در مورد خيانتكارى اش با اين عبارت بازگو مى كند: «فلا ابن عمّك... هذه البلاد»، و او را تشبيه كرده است به كسى كه در كوشش و تلاش خود، خدا را منظور نداشته بلكه هدفش دنيا بوده است، و نيز به كسى كه پروردگار خود را از روى دليل نشناخته بلكه نسبت به او و به وعد و وعيد او ناآگاه است. وجه شبه، همان مشاركت او با كسانى است كه غير خدا را مى جويند و نسبت به او جاهلند و در پى غير خدايند، در اين كه آنان از خدا اعراض كرده اند.و همچنين او را تشبيه به كسى كرده است كه از عبارت خود هدفى جز فريب مردم مسلمان و به چنگ آوردن دنياى آنها ندارد. و در عبارت: «فلمّا امكنتك الشّدّة... الكبيرة» به وجه شبه اشاره فرموده است، يعنى همان طور كه شخصى كه ديگرى را نسبت به چيزى فريب مى دهد، به دنبال فرصتى است تا آن چيز را به هنگام فرصت بربايد، تو نيز در سرعت اقدام به خيانت چنين بودى. و عمل وى را در ربودن مالى كه به چنگ آورده است، تشبيه كرده به ربودن ران بز از كار افتاده توسط گرگى چالاك، و وجه شبه به سرعت ربودن و خفّت و پستى او است.اما اين كه امام (ع) در اين تشبيه گرگ چابك را انتخاب كرده از آن روست كه لاغرى رانهاى وى او را كمك مى كند تا به تندى بجهد و طعمه را به سرعت بربايد و همچنين [به عنوان مشبّه به] ران بز لاغر اندام را از آن جهت آورده است كه ممانعتى در كار نيست و آن براى ربودن آماده تر است.آن گاه به عنوان توبيخ و سرزنش به او اطّلاع داده است كه وى آن اموال را به وطن خود، مكّه، منتقل كرده است، عبارت رحيب الصّدر كنايه است از شادمانى و خوشحالى وى به سبب اين اموال و يا كثرت اموالى كه او به اختيار خود گرفته است، زيرا طبيعى است كه هر گاه انسان چيزى را در دل بپرورد و دست يا زد، هر چه ممكنش باشد برداشت مى كند و به اختيار مى گيرد.كلمات: رحيب، و غير، منصوبند بنا بر اين كه حال مى باشند، و اضافه رحيب به صدر، در تقدير انفصال است.سپس در مقام سرزنش و كوبيدن طرف در انتقال اموال، او را به كسى كه ارث پدر و مادرى اش را براى خانواده خود منتقل كند، تشبيه كرده است، و از باب تعجّب نسبت به جريان كار و اعتراض به او از دو مطلب پرسيده است:1-  از باب تذكّر به او، از ايمان وى به رستاخيز و بيم او از خشم خدا در روز حساب پرسيده است. و به او خاطرنشان كرده است كه وى در نظر امام از خردمندان به حساب آمده است و نيز او را در موضعى قرار داده است كه متوجّه شود، ديگر نزد امام (ع) جايگاه قبلى خود را ندارد.2-  از كيفيت گوارايى خوردن و آشاميدن او پرسيده است، با علم به اين كه آنچه مى خورد و مى آشامد و نكاحى كه مى كند، از همين مال حرامند، زيرا اين مال مال يتيمان و بيچارگان و مجاهدان مسلمان است كه خداوند بر آنها روا داشته است تا بدان وسيله بندگان و شهرهايش را حراست كنند، البته اين استفهام در سخن امام (ع) به معناى انكار و سرزنش است، زيرا كه امام (ع) با ياد آورى معصيت خدا او را نكوهش مى كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 73 المختار الاربعون و من كتاب له عليه السّلام الى بعض عماله:أمّا بعد، فإنّي كنت أشركتك في أمانتي، و جعلتك شعاري و بطانتي، و لم يكن في أهلي رجل أوثق منك في نفسي لمواساتي و موازرتي و أداء الأمانة إلىّ، فلمّا رأيت الزّمان على ابن عمّك قد كلب، و العدوّ قد حرب، و أمانة النّاس قد خزيت، و هذه الأمّة قد فنكت و شغرت، قلبت لابن عمّك ظهر المجنّ، ففارقته مع المفارقين، و خذلته مع الخاذلين، و خنته مع الخائنين فلا ابن عمّك آسيت، و لا الأمانة أدّيت، و كأنّك لم تكن اللّه تريد بجهادك، و كأنّك لم تكن على بيّنة من ربّك، و كأنّك إنّما كنت تكيد هذه الأمّة عن دنياهم، و تنوي غرّتهم عن فيئهم، فلمّا أمكنتك الشّدّة في خيانة الأمّة أسرعت الكرّة، و عاجلت الوثبة، و اختطفت ما قدرت عليه من أموالهم المصونة لأراملهم و أيتامهم اختطاف الذّئب الأزلّ دامية المعزى الكسيرة، فحملته إلى الحجاز رحيب الصّدر بحمله، غير متأثّم من أخذه، كأنّك -لا أبا لغيرك- حدرت إلى أهلك تراثك من أبيك و أمّك، فسبحان اللّه! أ ما تؤمن بالمعاد؟ أ و ما تخاف نقاش الحساب؟ أيّها المعدود -كان- عندنا من ذوى الألباب، كيف تسيغ شرابا و طعاما و أنت تعلم أنّك تأكل حراما و تشرب حراما؟ و تبتاع الإماء و تنكح النّساء من مال اليتامى و المساكين و المؤمنين و المجاهدين الّذين أفاء اللّه عليهم هذه الأموال، و أحرز بهم هذه البلاد!! منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 74 اللغة:(الأمانة): الوديعة، قال الشارح المعتزلي «ص 168 ج 16»: جعلتك شريكا فيما قمت فيه من الأمر، و ائتمننى اللّه عليه من سياسة الأمّة، و سمّى الخلافة أمانة، (الشعار): ما يلي الجسد من الثياب، (و بطانة الرجل): خاصّته، (كلب الزمان) اشتدّ، (حرب العدوّ): استأسد و اشتدّ غضبه، (و الفنك): التعدّي و الغلبة (شغرت) الأمّة: خلت من الخير، و شغر البلد خلا من الناس و قيل معناه: تفرّقت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 75 (و قلبت له ظهر المجنّ): إذا كنت معه فصرت عليه، و أصل ذلك أنّ الجيش إذا لقوا العدوّ كانت ظهور مجانّهم إلى وجه العدوّ، و إذا صاروا مع العدوّ قلبوها إلى رئيسهم الّذي فارقوه. (أسرعت الكرّة) أي حملت على جمع الأموال (الذّئب الأزلّ): خفيف الوركين و ذلك أشدّ على عدوه.الاعراب:ابن عمّك: مفعول مقدّم لقوله: «آسيت»، اللّه: مفعول تريد قدّم عليه و جملة تريد بجهادك خبر لم تكن، اختطاف الذّئب مفعول مطلق نوعى لقوله: «اختطفت»، كان: كأنه زائدة.المعنى:و ممّا يوجب الأسف المحرّق هذا الكتاب المخاطب به أحد خواصّه من بني عشيرته و الأكثر على أنه عبد اللّه بن عبّاس، فالظاهر أنه لما كتب عليه السّلام إليه كتابه بعد مقتل محمّد بن أبي بكر، و قد مرّ آنفا أيس ابن عبّاس من إدامة حكومته العادلة و علم أنّ الحكومة تقع في يد أعدائه و أعداء بني هاشم و أقلّ ما ينتقمون منهم منعهم عن حقوقهم و ايقاعهم في ضيق المعاش و ضنك العيش فادّخر من بيت مال البصرة مقادير يظهر من كتابه عليه السّلام أنها كثيرة تسع لابتياع العقار في مكّة و المدينة و الطائف و ابتياع العبيد و نكاح الأزواج. و قد أثر عمله هذا في قلبه الشريف حيث يتوجّه إلى تأمين معاش عشرات الالوف من الأرامل و الأيتام اللّاتى قتل أزواجهنّ و آباؤهم في معارك جمل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 76 و صفيّن و لا كفيل لهنّ في معاشهنّ، و كان ما يجمع في بيت مال البصرة مبلغا كثيرا يسدّ كثيرا من حاجته في هذه الأرامل و الأيتام فالتهب قلبه الشريف من هذا الاختطاف و الاختلاس الّذي ارتكبه مثل ابن عبّاس أو من يقارنه أو يقاربه من أهله و عشيرته، فرماه من لسانه الشّريف بسهام ما أغرزها في القلب و سيوف ما أقطعها للوتين و كان ابن عباس يتوجّه إلى حالة عليّ الروحيّة فيبادر إلى جوابه بأخصر عبارة و يشير إلى عذره في خيانته. قال الشارح المعتزلي «ص 170 ج 16 ط مصر»: و قد روى أرباب هذا القول «أى القول بأنّ هذا الكتاب خطاب إلى عبد اللّه بن عبّاس» أنّ عبد اللّه بن عبّاس كتب إلى عليّ عليه السّلام جوابا عن هذا الكتاب، قالوا: و كان جوابه:أمّا بعد، فقد أتاني كتابك تعظّم عليّ ما أصبت من بيت مال البصرة، و لعمري إنّ حقّي في بيت المال أكثر ممّا أخذت، و السّلام. هذا و قد ذكر في نسخة شرح ابن أبي الحديد كتابا منه إلى بعض عمّاله لم يذكر في نسخة شرح ابن ميثم نذكره هنا تتميما للفائدة قال: الأصل: و من كتاب له عليه السّلام إلى بعض عمّاله:أمّا بعد، فقد بلغني عنك أمر إن كنت فعلته فقد أسخطت ربّك، و عصيت إمامك، و أخزيت أمانتك، بلغني أنّك جرّدت الأرض فأخذت ما تحت قدميك و أكلت ما تحت يديك، فارفع الىّ حسابك، و اعلم أنّ حساب اللّه أعظم من حساب النّاس، و السّلام.الترجمة:از نامه اى كه آن حضرت عليه السّلام بيكى از كارگزارانش نوشت:أمّا بعد براستى كه من تو را در رياست خود كه سپرده بمن بود شريك كردم و تو را همراز دل و همكار حكمرانى خويش نمودم، در ميان خاندانم در نظرم مردى از تو بيشتر براى همدردى و پشتيبانيم وجود نداشت، و در پرداخت سپرده و أمانت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 77 بهتر مورد اعتماد نبود، چون ديدى كه روزگار بر عمو زاده ات دست انداخت و سخت گرفت و دشمن چيره شد و اختيار را از دست گرفت، و مردم در أمانت دارى خيانت كردند و برسوائي گرائيدند، و اين ملت اسلامى ربوده شده و پريشان و بدبخت گرديد، تو پشت بعموزاده خود دادى و از او برگشتى، و بهمراهى آنان كه از او جدا شدند جدا شدى و بهمراهى آن دسته بيوفا از او گسستى و با خيانتكاران وى پيوستى، نه با عموزاده خود همدردى و غمخوارى كردى، و نه أمانت خود را پرداختى، گويا اين كه تو در جهاد و تلاش خود خدا را نخواستى و گويا كه در برابر پروردگارت گواه روشن بر طريقه حق نداشتى، و گويا كه همانا تو براى بدست آوردن دنياى اين ملت با آنها نيرنگ باختى و در دل داشتى كه آنها را فريب بدهى و بيت المال آنها را براى خودت ببرى، و چون سختى روزگار براى خيانت بر امّت بتو فرصت داد شتابانه بيورش پرداختى و بزودى جست و خير را آغاز كردى، و هر چه را توانستي از أموال آنان كه پشتوانه زندگى بيوه زنان و كودكان بى پدر آنان بود در ربودى چونان كه گرگ لاغر كفل بزغاله شكسته استخوان خونين را در مى ربايد. اين أموال بيت المال را بر گرفتى و با دل خوش بحجاز فرستادى و خود را از برگرفتن آن گناه كار ندانستى، گويائى كه -جز تو بى پدر باد- ارث پدر و مادرت را بسوى خاندانت سرازير كردى، سبحان اللّه، تو بروز رستاخيز ايمان ندارى؟ تو از خورده گيري حساب قيامت خبر ندارى؟! اي آنكه نزد ما در شمار خردمندان و دلداران و هشياران بودي چگونه بر خود نوشابه و خوراكى را گوارا مى داري كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى؟؟ و چطور از مال يتيمان و مستمندان و مؤمنان و جانبازان كنيزان مى خرى و زنانى بهمسرى در مى آورى از مال كسانى كه خداوند اين أموال را غنيمت و بهره آنها مقرر داشته و بوجود آنها اين بلاد اسلامى را در برابر دشمنان نگه داشته است،ترجمه نامه اى كه در شرح ذكر شده است:أمّا بعد بمن از تو گزارش كاري رسيده كه اگر آن را كرده باشى محقّقا پروردگار ترا بخشم آوردي و امام خود را نافرمانى كردي، و أمانت خود را خيانت كردى، و كارش را برسوائى كشاندي، بمن گزارش رسيده كه تو سر زمين حكومتت را لخت كردى، و هر چه زير پايت بوده بر گرفتى و آنچه در پيش رويت بوده خوردي حساب خود را بمن صورت بده و بدانكه حساب خداوند از حساب مردم بزرگتر است، و السّلام.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص65 از نامه آن حضرت به يكى از عاملان خود در اين نامه كه چنين آغاز مى شود: «اما بعد فانى كنت اشركتك فى امانتى»، «اما بعد، من تو را در امانت خويشتن شريك ساخته بودم»، ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اصطلاحات، بحث زير را آورده است. اختلاف نظر در اينكه اين نامه براى چه كسى نوشته شده است: مردم در باره اينكه اين نامه براى چه كسى نوشته شده است، اختلاف كرده اند، بيشتر ايشان گفته اند آن شخص عبد الله بن عباس كه خدايش بيامرزد، بوده است و در اين مورد به برخى از الفاظ نامه استناد كرده اند، نظير اين عبارت «و از هر كس به خويشتن نزديكتر ساختم و ميان افراد خاندانم هيچ كس از تو بيشتر مورد اعتماد نبود.»، و اين گفتار على عليه السّلام كه «و چون ديدى روزگار پسر عمويت را بيازرد.»، و اينكه براى بار دوم گفته است «با پسر عمويت ستيز كردى و باژگونه شدى.»، و براى بار سوم فرموده است «با پسر عمويت يارى نكردى.»، و اين سخن «كه جز تو را پدر مباد»، و اين سخنى است كه جز براى او از سوى على عليه السّلام گفته نمى شود و براى ديگران مى فرموده است تو را پدر مباد. و اين سخن كه «اى كسى كه در نظر ما از خردمندان شمرده مى شد.»، و اين سخن كه «اگر حسن و حسين چنين مى كردند.»، همه دليل بر آن است كه اين نامه براى كسى نوشته شده است كه در نظر على عليه السّلام همچون حسن و حسين عليهما السّلام بوده است. كسانى كه اين عقيده را دارند، روايت مى كنند كه عبد الله بن عباس در پاسخ اين نامه نامه اى براى على عليه السّلام نوشته كه چنين بوده است: اما بعد، نامه ات به من رسيد كه آنچه را از بيت المال بصره برداشته ام بر من گناهى بزرگ شمرده بودى و حال آنكه به جان خودم سوگند كه حق من در بيت المال بيشتر از چيزى است كه برداشته ام، و السّلام. گويند على عليه السّلام در پاسخ او نوشت: اما بعد، اين از شگفتيهاست كه نفس تو كار را چنان در نظرت بيارايد كه تصور كنى براى تو در بيت المال حقى بيشتر از حق يك مرد از مسلمانان وجود دارد. بنابر اين اگر باطل تو را اين چنين اميدوار سازد و مدعى چيزى شوى كه هرگز از گناه رهايت نمى كند و حرام را براى تو حلال قرار مى دهد، به راستى هدايت شده كاميابى خواهى بود. اينك به من خبر رسيده است كه مكه را وطن خود ساخته و در آن رحل اقامت انداخته اى، كنيزكان كم سن و سال مكه و مدينه و طائف را مى خرى خود با چشم خويش آنان را بر مى گزينى و مال ديگرى را به بهاى آنان مى پردازى. خدايت هدايت كناد، به سعادت خود برگرد و به سوى پروردگار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص66 خود بازگرد و توبه كن و از اموال مسلمانان خود را بيرون آر و به سوى ايشان باز گرد كه به زودى از كسانى كه با ايشان الفت گرفته اى جدا مى شوى و آنچه را گرد آورده اى رها مى سازى و در شكافى كه آماده و داراى فرش و تشك نيست، پنهان مى شوى. در آن حال از دوستان جدا گشته و در خاك مسكن گرفته اى و با پرداخت حساب روياروى خواهى بود، از آنچه از خود باز گذاشته اى بى نياز و نسبت به آنچه پيش فرستاده باشى نيازمندى، و السّلام. گويند ابن عباس در پاسخ نوشت: اما بعد، همانا كه براى من بسيار سخن گفتى و به خدا سوگند اگر من خدا را ديدار كنم در حالى كه همه گنجينه هاى زمين را از زرينه و سيمينه و زرناب تصرف كرده باشم، براى من خوشتر از آن است كه با او در حالى ديدار كنم كه خون مردى مسلمان بر عهده ام باشد، و السّلام. ديگران كه گروهى اندك اند، مى گويند، اين غير ممكن است و هرگز نبوده است و عبد الله بن عباس از على عليه السّلام جدا نشده است و با او ستيز و مخالفتى نكرده است و همواره تا هنگامى كه على عليه السّلام كشته شد، امير بصره بوده است. اينان مى گويند: يكى از چيزهايى كه به اين كار دلالت دارد، مطلبى است كه ابو الفرج على بن حسين اصفهانى نقل مى كند و آن نامه اى است كه ابن عباس پس از كشته شدن امير المؤمنين عليه السّلام از بصره به معاويه نوشته است، ما هم پيش از اين آن نامه را نقل كرده ايم. اين گروه مى گويند چگونه ممكن است كار بدان گونه باشد و حال آنكه معاويه نتوانسته است او را فريب دهد و به سوى خود بكشد و خود مى دانيد كه او چگونه بسيارى از كارگزاران امير المؤمنين عليه السّلام را فريب داد و با بخشيدن اموال، آنان را به خود جلب كرد و آنان هم ميل به او پيدا كردند و على عليه السّلام را رها ساختند. معاويه اختلاف و تفاوتى را كه ميان آن دو پديد آمده بود، مى دانست و به همين سبب هم ابن عباس را استمالت نكرد و به سوى خود نكشيد و هر كس سيره خوانده باشد و تاريخ بداند از ستيز ابن عباس با معاويه پس از رحلت على عليه السّلام آگاه است و مى داند كه معاويه چه سخنان كوبنده و ستيز سختى از ابن عباس شنيده و ديده است، و چه ستايشى از على عليه السّلام مى كرده و همواره فضايل و خصايص او را بازگو مى كرده است، به علاوه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص67 مناقب و مآثر فراوانى از على عليه السّلام از سوى ابن عباس انتشار يافته است و اگر ميان ايشان گرد كدورتى مى بود، حال بدين گونه نبود. بلكه بر عكس آنچه كه تا كنون مشهور و مشهود است، مى بود. در نظر خود من هم-  ابن ابى الحديد-  اين بهتر و درست تر به نظر مى رسد. قطب راوندى مى گويد: اين نامه به عبيد الله بن عباس نوشته شده است، نه عبد الله بن عباس و اين درست نيست زيرا عبيد الله كارگزار على عليه السّلام بر يمن بوده است. و داستان او را با بسر بن ارطاة در مباحث گذشته بيان كردم و چيزى هم در باره او نقل نشده است كه اموالى را برداشته يا از اطاعت بيرون رفته باشد. به هر حال موضوع اين نامه براى من دشوار است. اگر چيزهايى را كه نقل شده است، تكذيب كنم و بگويم اين نامه جعلى است كه آن را بر على عليه السّلام بسته اند با همه راويانى كه در باره صدور اين نامه سخن گفته اند و در بيشتر كتابهاى سيره آن را آورده اند، مخالفت كرده ام، و اگر اين نامه را مربوط به عبد الله بن عباس بدانم، آنچه كه از ملازمت اطاعت او از امير المؤمنين عليه السّلام در زمان زندگى و پس از شهادت او مى دانم مرا از اين كار باز مى دارد، و اگر آن را براى كس ديگرى غير از عبد الله بن عباس بدانم، نمى دانم به كدام يك از خويشاوندان على عليه السّلام برگردانم و اين نامه هم نشان مى دهد كه مخاطب آن از خويشاوندان و پسر عموهاى امير المؤمنين است و به هر حال من در اين موضوع متوقفم.  
بخش ۲ : دفاع از حق الناس [منبع]

فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ؛ وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ وَ لَا ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا.
وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِي أَتْرُكُهُ مِيرَاثاً لِمَنْ بَعْدِي.
فَضَحِّ رُوَيْداً، فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي يُنَادِي الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ وَ يَتَمَنَّى الْمُضَيِّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ، "وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ".

لأُعْذِرَنَّ الَى اللَّهِ فِيكَ : ترا كيفرى دهم كه در پيشگاه خداوند معذور باشم.
الْهَوَادَة : صلح و دوستى، نرمش و مدارا كردن.
ضَحَّ رُوَيْداً : عجله مكن، شتاب مكن.
الْمَدَى : غايت، پايان.
الثَرَى : خاك.
لَاتَ حِينَ مَنَاصٍ : زمان، زمان فرار نيست. 
هَوادَة : ميل بترحم، مراعاة خاطر
ضَحِّ : در روز چريدن نما
رُوَيداً : آرام آرام، مهلت ده
مَدَى : جمع مدية، كارد بزرگ
لاتَ حينَ مَناصٍ : نيست وقت فرار 
۳. برخورد قاطع با خيانتكار:
پس از خدا بترس، و اموال آنان را باز گردان، و اگر چنين نكنى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست يابم، تو را كيفر خواهم كرد، كه نزد خدا عذر خواه من باشد، و با شمشيرى تو را مى زنم كه به هر كس زدم وارد دوزخ گرديد.
سوگند به خدا اگر حسن و حسين چنان مى كردند كه تو انجام دادى، از من روى خوش نمى ديدند و به آرزو نمى رسيدند تا آن كه حق را از آنان باز پس ستانم، و باطلى را كه به دستم پديد آمده نابود سازم.
به پروردگار جهانيان سوگند، اگر آنچه كه تو از اموال مسلمانان به نا حق بردى، بر من حلال بود، خشنود نبودم كه آن را ميراث باز ماندگانم قرار دهم، پس دست نگهدار و انديشه نما، فكر كن كه به پايان زندگى رسيده اى، و در زير خاك ها پنهان شده، و اعمال تو را بر تو عرضه داشتند، آنجا كه ستمكار با حسرت فرياد مى زند، و تباه كننده عمر و فرصت ها، آرزوى بازگشت دارد امّا «راه فرار و چاره مسدود است».
 
(4) پس از خدا بترس و مالهاى اين گروه را بخود باز گردان كه اگر اين كار نكرده باشى و خدا مرا بتو توانا گرداند هر آينه در باره (بكيفر رساندن) تو نزد خدا عذر بياورم و ترا به شمشيرم كه كسيرا بآن نزده ام مگر آنكه در آتش داخل شده بزنم
(5) و بخدا سوگند اگر حسن و حسين (عليهما السّلام) كرده بودند مانند آنچه تو كردى با ايشان صلح و آشتى نمى كردم، و از من به خواهشى نمى رسيدند تا اينكه حقّ را از آنان بستانم، و باطل رسيده از ستم آنها را دور سازم، و سوگند بخدا پروردگار جهانيان: آنچه را كه از مال ايشان برده اى بحلال اگر براى من باشد مرا شاد نمى كند كه آنرا براى پس از خود ارث بگذارم،
(6) پس «ضحّ رويدا» يعنى در چاشت شتر را آهسته بچران (اين جمله مثلى است براى كسيكه در جاى آرام رفتن شتاب كند، اشاره باينكه در صرف مال تندروى مكن) كه بآن ماند كه تو بآخرت (مرگ) رسيده اى، و زير خاك پنهان گشته اى، و كردارت بتو نمايانده شده در جائيكه ستمكار در آنجا بر اثر غمّ و اندوه (آنچه از دست داده) فرياد ميكند، و تباه كننده (حقّ ديگران) برگشت (بدنيا) را آرزو مى نمايد، در حاليكه آن وقت هنگام گريختن (از عذاب الهىّ) نيست.
 
از خداى بترس و اموال اين قوم به آنان باز گردان كه اگر چنين نكنى و خداوند مرا بر تو پيروزى دهد، با تو كارى خواهم كرد كه در نزد خداوند عذر خواه من باشد. با اين شمشير، كه هر كس را ضربتى زده ام به دوزخش فرستاده ام، تو را نيز خواهم زد.
به خدا سوگند، اگر از حسن و حسين چنين عملى سر مى زد نه با ايشان مدارا و مصالحه مى نمودم و نه هيچ يك از خواهشهايشان را بر مى آوردم، تا آن گاه كه حق را از ايشان بستانم و باطلى را كه از ستم ايشان پاگرفته است، بزدايم.
به خدا، آن پروردگار جهانيان، سوگند كه آنچه تو به حرام از اموال مسلمانان برده اى، اگر به حلال به دست من مى رسيد، دلم نمى خواست براى بازماندگانم به ميراث نهم.
شتاب مكن، گويى كه به پايان رسيده اى و در زير خاك مدفون شده اى و اعمالت را بر تو عرضه كرده اند و اكنون در جايى هستى كه ستمگر فرياد حسرت بر مى آورد و تباه كننده عمر، آرزوى بازگشت به دنيا مى كند «و جاى گريز نيست».
 
اکنون از خدا بترس و اموال اين گروه (محرومان و مجاهدان) را به آنها بازگردان و اگر به اين دستور که دادم عمل نکنى و خداوند مرا بر تو مسلّط کند کارى مى کنم که عذرم در پيشگاه خدا در باره تو پذيرفته باشد و با اين شمشيرم که هيچ کس را با آن نزدم مگر اينکه داخل دوزخ شد ضربه اى بر تو وارد مى کنم!
به خدا سوگند اگر حسن و حسين (فرزندان عزيزم)، کارى همچون تو کرده بودند هيچ گونه مدارا با آنها نمى کردم و اراده مرا (در دفاع از حق بيت المال) تغيير نمى دادند تا زمانى که حق را از آنها بستانم و باطلى را که از ستم هاى آنها به وجود آمده از ميان بردارم.
به خداوندى که پروردگار جهانيان است سوگند مى خورم اگر آنچه را تو از اموال آنها گرفته اى از راه حلال در اختيار من بود هرگز مرا خوشحال نمى ساخت که آن را به عنوان ميراث براى بازماندگانم بگذارم، بنابراين کمى دست نگه دار (و انديشه کن) گويى به پايان زندگى رسيده اى و در زير خاک ها دفن شده اى و اعمالت به تو عرضه شده است در جايى که ستمگر فرياد حسرت بر مى دارد و آن کس که عمر خود را ضايع ساخته، آرزو مى کند که به دنيا بازگردد (و جبران کند)، ولى زمان فرار نيست (و تمام راه ها بسته است).
 
پس از خدا بيم دار و مالهاى اين مردم را باز سپار، و اگر نكنى و خدا مرا يارى دهد تا بر تو دست يابم كيفريت دهم كه نزد خدا عذرخواه من گردد، و به شمشيريت بزنم كه كس را بدان نزدم جز كه به آتش در آمد.
به خدا اگر حسن و حسين چنان كردند كه تو كردى از من روى خوش نديدندى، و به آرزويى نرسيدندى، تا آنكه حق را از آنان بستانم و باطلى را كه به ستمشان پديد شده نابود گردانم، و سوگند مى خورم به پروردگار جهانيان كه آنچه تو بردى از مال مسلمانان، اگر مرا روا بود، شادم نمى نمود كه به دستش آرم و براى پس از خود به ميراث بگذارم.
پس لختى بپاى كه گويى به پايان كار رسيدى و زير خاك پنهان گرديدى، و كردار تو را به تو نمودند. آنجا كه ستمكار با دريغ فرياد برآرد و تباه كننده -عمر- آرزوى بازگشتن دارد. «و جاى گريختن نيست».
 
از خدا پروا كن، به اين قوم اموالشان را برگردان، اگر بر نگردانى آن گاه خداوند به من قدرت دست يابى به تو را بدهد چنانت عقوبت كنم كه عذر خواهم نزد حق باشد، و با شمشيرم گردنت را بزنم شمشيرى كه احدى را با آن نزدم جز اينكه وارد جهنّم شد.
به خدا قسم اگر حسن و حسينم آنچه را تو انجام دادى انجام مى دادند، از من نرمشى نمى ديدند، و به مرادى نمى رسيدند، تا اينكه حق را از آنان باز ستانم، و باطلى را كه از ستمشان به وجود آمده نابود سازم.
به خداى جهانيان قسم آنچه از مال ايشان برده اى اگر برايم حلال بود شادم نمى كرد كه آن را براى اولادم به ارث گذارم.
در اين غارتگرى آهسته بران، كه گويى به مرگ رسيده اى، و زير خاك دفن شده اى، و اعمالت بر تو عرضه شده آن هم در جايى كه ستمكار به حسرت فرياد بر مى دارد، و ضايع كننده عمر در خواست برگشت به دنيا دارد، در حالى كه آن زمان، زمان رهايى نيست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )اگر فرزندانم چنين مى کردند آنها را نمى بخشيدم:سپس امام(عليه السلام) پس از اين سرزنش طولانى چنين نتيجه گرفته و مى فرمايد: «اکنون از خدا بترس و اموال اين گروه (محرومان و مجاهدان) را به آنها بازگردان»; (فَاتَّقِ اللهَ وَارْدُدْ إِلَى هَؤُلاَءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ).آن گاه او را شديداً تهديد مى کند و مى فرمايد: «و اگر به اين دستورى که دادم عمل نکنى و خداوند مرا بر تو مسلّط کند کارى مى کنم که عذرم در پيشگاه خدا درباره تو پذيرفته باشد و با اين شمشيرم که هيچ کس را با آن نزدم مگر اينکه داخل دوزخ شد ضربه اى بر تو وارد مى کنم»; (فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْکَنَنِي اللهُ مِنْکَ لاَُعْذِرَنَّ(1) إِلَى اللهِ فِيکَ، وَلاََضْرِبَنَّکَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلاَّ دَخَلَ النَّارَ!).اشاره به اينکه من جز در راه خدا و در برابر دشمنان او شمشير نمى کشم و هر کس را که تاکنون با اين شمشير از پاى در آورده ام، سرازير جهنم شده است و به گفته شاعر:قضا ز قهر خدا چون که گشت آبستن *** به يک شکم دو پسر زاد ذوالفقار و سقردر اينجا سؤالى پيش مى آيد و آن اينکه چرا کسى که از بيت المال چيزى را ربوده مستحق اعدام باشد در حالى که در حدود اسلامى حداکثر اجراى حدّ سرقت بر وى است. تازه حدّ سرقت هم در اينجا بعيد به نظر مى رسد، چون شرط آن سرقت از حرز; يعنى جايى است که قفل و بند داشته باشد اگر قفل و بندش را بشکنند و چيزى از آن را به سرقت ببرند حدّ سرقت جارى مى شود و مى دانيم بيت المال در اختيار اين فرماندار بوده نه آنکه در حرز باشد.در پاسخ اين سؤال ممکن است گفته شود: اوّلا: اين سرقت توأم با انکار حرمت آن بوده و وى آن مال را بر خود حلال مى دانسته و اين نوعى انکار ضرورى دين است.ثانياً: امام(عليه السلام) مى فرمايد: اگر دستور مرا نسبت به بازگرداندن اين اموال به بيت المال عمل نکنى و در برابر من مقاومت نمايى در واقع قيام بر ضد امامت کرده اى و مى دانيم قيام بر ضد امام مجوز قتل است.آن گاه امام(عليه السلام) براى تأکيد بيشتر و جدى بودن اين تهديد مى افزايد: «به خدا سوگند اگر حسن و حسين (فرزندان عزيزم)، کارى همچون کار تو کرده بودند هيچ گونه با آنها مدارا نمى کردم و اراده مرا (در دفاع از حق بيت المال) تغيير نمى دادند تا زمانى که حق را از آنها بستانم و باطلى را که از ستم هاى آنها بهوجود آمده از ميان بردارم»; (وَ وَاللهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ فَعَلاَ مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ، مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ(2)، وَلاَ ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَة، حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا، وَ أُزِيحَ(3) الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا).بديهى است که هرگز منظور امام(عليه السلام) اين نيست که امکان دارد امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) دست به غصب اموال بيت المال بزنند، بلکه منظور بيان مبالغه در مطلب است که هيچ کس در برابر تخلّف از حق و عدالت مصونيت ندارد.به بيان ديگر قضيّه شرطيّه که از واژه «لو» و مانند آن استفاده مى شود به معناى احتمال وقوع شرط نيست، زيرا اين تعبيرات حتى در امورى که محال است براى بيان تأکيد مطلب گفته مى شود همان گونه که در آيه شريفه «(قُلْ إِنْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدينَ); بگو: اگر براى خدا فرزندى بود، من نخستين پرستش کننده او بودم»(4) اين تعبير تأکيدى است بر نفى گفته نابخردانِ اهل کتاب که براى خداوند فرزندى قايل بودند.امام(عليه السلام)، در اين سخن خود روشن مى سازد که هرگز مسائل عاطفى نمى تواند حاکم بر احکام الهى باشد و روابط بر ضوابط پيشى نمى گيرد همان گونه که قرآن مجيد در مسأله اجراى حد مى فرمايد: «(وَلا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في دينِ اللهِ); و نبايد  رأفت (و محبّت کاذب) نسبت به آن دو شما را از (اجراى) حکم الهى مانع شود»(5) و در مورد اجراى حق مى فرمايد: «(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلى أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبينَ إِنْ يَکُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقيراً فَاللهُ أَوْلى بِهِما); اى کسانى که ايمان آورده ايد! همواره و هميشه قيام به عدالت کنيد. براى خدا گواهى دهيد، حتى اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر يا نزديکانتان بوده باشد. (چرا که) اگر او (کسى که گواهى شما به زيان اوست) غنى يا فقير باشد خداوند سزاوارتر است که از آنان حمايت کند (و لزومى ندارد براى رعايت آنها حق را رها کنيد)».(6)سپس امام(عليه السلام) براى بيدار ساختن او از طريق ديگرى وارد مى شود که بسيار موثّق و نافذ است، مى فرمايد: «به خداوندى که پروردگار جهانيان است سوگند مى خورم اگر آنچه را تو از اموال آنها گرفته اى از راه حلال در اختيار من بود هرگز مرا خوشحال نمى ساخت که آن را به عنوان ميراث براى بازماندگانم بگذارم»; (وَأُقْسِمُ بِاللهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلاَلٌ لِي، أَتْرُکُهُ مِيرَاثاً لِمَنْ بَعْدِي).اشاره به اينکه اين اموال عظيم اگر حلال هم باشد مايه خوشبختى و سعادت انسان نمى شود چه رسد به اينکه حرام باشد، زيرا راهى جز اين ندارد که به صورت ميراث براى بازماندگانش بگذارد; حساب و وبالش براى اوست و لذّتش براى ديگران. آيا عاقلانه است که انسان دست به چنين کارى بزند. حال اگر از طريق حرام باشد چه مصيبتى براى صاحب آن خواهد بود.لذا در حديثى در کتاب کافى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است که اين دعا را مى فرمود: «اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّد وَمَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّد الْعَفَافَ وَالْکَفَافَ وَارْزُقْ مَنْ أَبْغَضَ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّد الْمَالَ وَالْوَلَدَ; خداوندا به محمّد و آل او و کسانى که او و خاندانش را دوست دارند خويشتن دارى و به مقدار نياز عنايت کن و کسانى که محمّد و اهل بيتش را دشمن مى دارند مال (فراوان) و فرزندان (بسيار) روزى ده».(7)سرانجام امام(عليه السلام) در پايان اين نامه اشاره به پايان زندگى و مرگ و حوادث پس از آن مى کند تا روح خفته آن فرماندار را بيدار کند و خطرى را که در کمين اوست به وى نشان دهد مى فرمايد: «بنابراين کمى دست نگه دار (و انديشه کن) گويى به پايان زندگى رسيده اى و در زير خاک ها دفن شده اى و اعمالت به تو عرضه شده است در جايى که ستمگر فرياد حسرت بر مى دارد و آن کس که عمر خود را ضايع ساخته، آرزو مى کند که به دنيا بازگردد (و جبران کند); ولى زمان فرار نيست (و تمام راه ها بسته است)»; (فَضَحِّ(8) رُوَيْداً، فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى(9)، وَدُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى(10)، وَعُرِضَتْ عَلَيْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي يُنَادِي الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ، وَيَتَمَنَّى الْمُضَيِّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ (وَلاتَ حِينَ مَناص)(11)).امام بزرگوار اين معلم بيدارگر و پيشواى هوشيار، مخاطب خود را با اين جمله هاى کوبنده از خواب غفلت بيدار مى کند. لحظه مرگ و سپس دفن در زير خاک ها و به دنبال آن حضور در صحنه قيامت براى حساب و کتاب و سرانجام پشيمانى و تقاضاى بازگشت به دنيا را که به هنگام مرگ و در صحنه قيامت دارد به او نشان مى دهد و آن را با آيه شريفه «(وَّلاَتَ حِينَ مَنَاص); ولى وقت نجات گذشته بود»(12) مؤکّد مى سازد.*****نکته:ابن عباس کيست؟بى ترديد ابن عباس در ميان امت و مذاهب مختلف شيعه و اهل سنّت، اشتهار به نيکى و علم و دانش و هوشيارى و خرد دارد و از او با القابى مانند «حِبْرالأُمة»، «تَرْجُمانُ الْقُرآنِ» و مانند آن ياد مى شود. او دوران جوانى خود را در خدمت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) گذراند و حامل احاديث مهمى از آن حضرت بود که در کتب معتبر نقل شده است. او مخصوصاً در تفسير قرآن صاحب نظر بود و از او به عنوان شاگرد على(عليه السلام) و محب او ياد شده است.از اين رو هنگامى که دانشمندان و شارحان نهج البلاغه به اين نامه رسيده اند در اينکه مخاطب آن ابن عباس باشد ترديد کرده اند. نامه اى که در آن اميرمؤمنان على(عليه السلام) شديدترين سرزنش ها را به مخاطب خود نموده و او را به خيانت در اموال بيت المال و حيف و ميل آن و بردن مقدار فراوانى از آن از بصره به حجاز وصف مى کند.به خصوص اگر پاسخ هاى تند و جسورانه اى را که از ابن عباس در پاسخ اين نامه نقل شده و در بعضى از کتب تاريخ آمده است در نظر بگيريم مسأله بسيار پيچيده تر مى شود. از اين رو ناقلان اين نامه در برابر آن به سه گروه تقسيم شده اند:گروهى مى گويند: ابن عباس هرچند مقام والايى داشت و از اصحاب برجسته پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود و در سنين جوانى و يا نوجوانى آن حضرت را درک کرده بود ولى به هر حال او معصوم نبود و صدور چنين لغزشى از او دور نيست و مطابق ضرب المثل مشهور «اَلْجَوادُ قَدْ يَکْبُو; اسب گران قيمتِ تندرو گاهى سکندرى مى خورد و بر زمين مى افتد» از غير معصوم چنين مطلبى بعيد نيست.گروه ديگرى اصرار دارند که مخاطب اين نامه ممکن است برادر ابن عباس; عبيدالله بن عباس يا شخص ديگرى باشد. آنها به يک سلسه قراين تاريخى متوسّل مى شوند که نشان مى دهد ابن عباس هرگز دست به چنين کارى نزده است.بالاخره گروه سوم نتوانسته در اين مسأله انتخابى کنند و مانند ابن ابى الحديد آن را به ابهام و اجمالش گذاشته و گذشته اند، آنجا که مى گويد: «موضوع اين نامه براى من مشکل و پيچيده شده است. اگر بگويم اين نقل دروغ است و اين کلام را جعل کرده اند و به على(عليه السلام) نسبت داده اند، با راويان احاديث مخالفت کرده ام، زيرا آنها معتقدند که اين نامه از على(عليه السلام) است و در بسيارى از کتب تاريخى نيز نقل شده است و اگر بگويم مخاطب در آن عبدالله بن عباس است حقايق تاريخى ديگرى من را مانع مى شود، زيرا مى دانم او همواره در کنار اميرمؤمنان(عليه السلام) و مطيع فرمان او بود و بعد از شهادت آن حضرت نيز وفادارى خود را در طول عمر نسبت به آن حضرت حفظ کرد و اگر مخاطب اين نامه را شخص ديگرى بدانم، نمى دانم به چه کسى نسبت بدهم، زيرا از متن نامه بر مى آيد که مخاطب در اين نامه يکى از عموزادگان آن حضرت بوده است و به همين دليل من در اينجا توقف کرده عدم اظهار نظر را ترجيح مى دهم».(13)اما گروه اوّل اين سخن را نپسنديده اند و مى خواهند با حفظ جلالتِ مقامِ ابن عباس، اسناد اين نامه على(عليه السلام) نسبت به او را حفظ کنند.از جمله ابن ميثم در شرح نهج البلاغه خود مى گويد: «نبايد از ابن عباس چنان کارى را بعيد دانست زيرا او معصوم نبود و على(عليه السلام) هم کسى نبود که در راه حق از احدى بترسد و حقيقت را کتمان کند، هرچند محبوب ترين فرزندان او باشد تا چه رسد به پسر عمويش، بلکه لازم است نسبت به خويشاوندان نزديک در چنين موردى سخت گيرتر باشد.وانگهى سخت گيرى امام(عليه السلام) باعث جدايى ابن عباس از امام نمى شود، چرا که آن حضرت هر يک از يارانش را که مستحق مؤاخذه مى دانست، مؤاخذه مى کرد; بزرگ يا کوچک، نزديک يا دور و هنگامى که حق الله را از او باز پس مى گرفت و يا آن شخص خودش از کرده خود پشيمان مى شد، به همان حال قبل نسبت به او باز مى گشت، بنابراين با محبّت عميق و پيوند خويشاوندى که ميان امام(عليه السلام) و ابن عباس وجود داشت، درشتى و مؤاخذه شديد على(عليه السلام) نسبت به ابن عباس باعث جدايى او نمى شد. امّا اينکه گفته شود مخاطب برادر ابن عباس; يعنى عبيدالله بوده، صحيح نيست، چرا که عبيد الله کارگزار امام در يمن بود و چنين مطلبى درباره او نقل نشده است».(14)طرفداران قول دوم از يک سو معتقدند که عظمت مقام ابن عباس با محتواى اين نامه هرگز سازگار نيست، زيرا او «حِبْر الأُمّة» و درياى عميقى از علم و فضل بود و به على(عليه السلام) عشق مى ورزيد، و جزء مدافعان درجه اوّل على(عليه السلام) بود که عدد آنها در آن زمان طوفانى از انگشتان دست تجاوز نمى کرد و حتى در جنگ صفين هنگامى که مسأله حکميّت مطرح شد امام(عليه السلام) او را براى حکميّت و قرار گرفتن در برابر مرد شيطان صفتى همچون عمرو عاص پيشنهاد فرمود (هرچند گروهى نادان و ابله با اين پيشنهاد مخالفت کردند و مرد ابلهى مثل خودشان ـ ابو موسى اشعرى ـ را براى اين کار معرفى نمودند و بر آن اصرار ورزيدند). آرى جلالت مقام ابن عباس با اين امور سازگار نيست; ولى چه کسى مخاطب اين نامه بوده است را روشن نساخته اند.از اين گذشته قراين ديگرى نيز براى نفى مخاطب بودن ابن عباس در اين نامه ارائه کرده اند از جمله اينکه:1. در امالى مرحوم سيد مرتضى آمده است که عمرو بن عبيد نزد سليمان عباسى رفته بود. سليمان از او پرسيد: شنيده اى که على(عليه السلام) در شعرى درباره ابن عباس گفته است: او در همه چيز براى ما فتوا مى دهد ولى اموال ما را يک شبه با خود مى برد؟ عمرو در پاسخ گفت: ممکن نيست على چنين چيزى را درباره ابن عباس گفته باشد، چرا که او هرگز از على(عليه السلام) جدا نشد و تا هنگام شهادت آن حضرت در کنار او بود و حتى در صحنه صلح امام حسن نيز حضور داشت.2. عمرو بن عبيد اضافه کرد چگونه ممکن است آن همه اموال در بيت المال بصره جمع شود با اينکه على(عليه السلام) به آن نياز داشت و هر هفته بيت المال را تخليه مى کرد و به نيازمندان مى داد و در روز شنبه دستور مى داد بيت المال را آب و جارو کنند. با اين حال چگونه ممکن است ابن عباس آن همه اموال را در بيت المال بصره جمع کند؟ او به يقين با توجّه به نياز مردم اموال را به کوفه منتقل مى نمود.3. طبرى در تاريخ معروف خود در حوادث سنه چهل از ابو عبيده نقل مى کند که ابن عباس تا زمان شهادت على(عليه السلام) در بصره بود و سپس به کوفه آمد و در مراسم صلح امام حسن با معاويه حضور داشت سپس به بصره برگشت و اساس خود را از آن جمع کرد و مال مختصرى از بيت المال را بر گرفت و گفت: اين را به عنوان ارتزاق و حق مستمرى خود از بيت المال بر مى گيرم (آن گاه به حجاز رفت).4. مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود نقل مى کند که در هنگام شهادت على(عليه السلام) ابن عباس در بصره بود و (فورا) به کوفه آمد و به امام حسن(عليه السلام) ملحق شد و آن روز که امام حسن در صبح شهادت پدر خطبه مى خواند، ابن عباس برخاست و مردم را به بيعت با آن حضرت دعوت نمود. مردم نيز اجابت کردند.(15)5. بر فرض که اين داستان مربوط به ابن عباس باشد; ولى در بعضى از روايات آمده است که اولا اموال مزبور اموال کمى بوده، و ثانياً هنگامى که امام(عليه السلام) به ابن عباس تذکر داد او هم بلا فاصله اموال را باز گرداند و عذرخواهى کرد و امام(عليه السلام) عذرش را پذيرفت، همان گونه که مرحوم تسترى از يعقوبى نقل مى کند که ابن عباس مقدارى از بيت المال را تصرف کرده بود و هنگامى که اميرمؤمنان(عليه السلام) دستور بازگرداندن آن را داد، آن اموال را بازگرداند. سپس مانند آن را از سبط بن جوزى نقل مى کند که در پايانش آمده است: ابن عباس از کار خود پشيمان شد و خدمت امام(عليه السلام) عذرخواهى کرد و امام(عليه السلام) عذر او را پذيرفت.(16)* * *نتيجه اينکه با اين روايات مختلف و گاه ضد و نقيض چگونه مى توان باور کرد که مرد بزرگ و با شخصيّتى همچون ابن عباس که حبر امّت و دانشمند و فقيه معروف اسلام بود، چنين کارى را در آن مقياس که مخالفان به او نسبت داده اند مرتکب شده باشد.آيا اين احتمال وجود ندارد که عمال بنى اميّه و جيره خواران معاويه که در برابر اموال کبير و گاه صغير احاديثى به نفع آنها وضع مى کردند و حتى به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت مى دادند چنين مطالبى را درباره ابن عباس جعل کرده باشند به خصوص آنکه در روايات آمده است معاويه بعد از نمازهاى خود على(عليه السلام) و امام  حسن و امام حسين(عليهما السلام) و ابن عباس و مالک اشتر و قيس بن عباده را لعن مى کرد.(17)مؤلف بزرگوار معجم رجال الحديث بعد از نقل اين ماجراها مى گويد: از مجموع آنچه درباره ابن عباس گفته شده استفاده مى شود که او مردى جليل القدر و مدافع اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) بود همان گونه که علاّمه حلّى و ابن داود در کتب رجال خود آورده اند. و مرحوم محدّث قمى از شهيد ثانى نقل مى کند که پس از ذکر چند حديث در مذمت ابن عباس مى گويد: تمام اين احاديث ضعيف است.به گفته مرحوم صاحب معالم در کتاب تحقيق طاووسى ـ بعد از ذکر محبّت و اخلاص ابن عباس نسبت به اميرمؤمنان(عليه السلام) و يارى و دفاع از آن حضرت که جاى شک و ترديدى در آن نيست ـ چه جاى تعجب که افرادى بر او حسد بورزند و اين گونه نسبت هاى ناروا را به او بدهند.به همين دليل غالب علماى رجال از شيعه و اهل سنّت، احاديث ابن عباس را به عنوان احاديث صحيح و معتبر مى پذيرند و به اين گونه شبهات درباره او اعتنايى نمى کنند.بنابراين بايد پذيرفت که مخاطب در اين نامه شخصى غير از ابن عباس بوده هر چند ما به طور دقيق او را نشناسيم و تعبير به ابن عم (مانند تعبير به برادر و اخ در موارد ديگر) ممکن است کنايه از نزديکى و مصاحبت بوده باشد و به همين جهت مرحوم سيّد رضى با اينکه در بسيارى از موارد نام مخاطبان نامه را مى برد در اينجا نامى از ابن عباس نبرده و تنها به جمله «الى بعض عماله» قناعت کرده است.اين سخن را با حديثى که مرحوم علاّمه مجلسى در بحارالانوار در تاريخ اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل کرده است پايان مى دهيم. در اين حديث آمده است که مردى از اهل طائف به هنگامى که ابن عباس بيمار بود; (همان بيمارى که در آن دنيا را وداع گفت) نزد او آمد و لحظه اى نشست. ابن عباس بى هوش شد. او را به صحن خانه آوردند. به هوش آمد. گفت: خليل و يار من رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره من خبر داد که در دوران عمرم دو بار هجرت خواهم کرد; هجرتى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) داشتم و هجرتى با على(عليه السلام) و نيز به من خبر داد که من در پايان عمر نابينا خواهم شد (و چنين شد)... و نيز به من دستور داد که از پنج گروه بيزار باشم: از ناکثين (پيمان شکنان) همان ها که در جنگ جمل حاضر شدند و از قاسطين (ظالمان و ستمگران شام) که در جنگ صفين حاضر شدند و از خوارج که در ميدان نهروان حضور يافتند و از «قَدَريّه» آنهايى که شبيه نصارا در دينشان بودند و گفتند: هيچ چيزى مقدر نشده (و همه چيز را خدا به ما تفويض کرده است) و از «مرجئه» آنها که شبيه يهود در دينشان شدند. گفتند: خدا آگاه تر است (که گناه کاران نيز اهل بهشتند) سپس گفت: «أللّهُمَّ إنّى أحيى عَلى ما حَىَّ عَلَيْهِ عَلِىُّ بْنُ أبي طالِب وأمُوتُ عَلى ما ماتَ عَلَيْهِ عَلىُّ بنُ أبى طالِب; خداوندا من بر آنچه على(عليه السلام) بر آن زنده بود زنده ام و بر آنچه او بدرود حيات گفت مى ميرم» اين سخن را گفت و جان به جان آفرين تسليم کرد.(18)توجّه داشته باشيد که قبر ابن عباس در طائف است و مسجد با شکوهى هم به نام او در کنار مقبره اش ساخته اند.*****پی نوشت:1 . «أُعْذِرَنَّ» از ريشه «اعذار» به معناى عذر خود را ظاهر ساختن است.2 . «هَوادَة» به معناى نرمش، صلح و علاقه به کسى است و در اينجا همان معناى اوّل اراده شده است.3 . «أُزيحُ» از ريشه «اِزاحَة» به معناى زايل کردن است.4 . زخرف، آيه 81 .5 . نور، آيه 2.6 . نساء، آيه 135.7 . کافى، ج 2، ص 140، ح 3. در همان باب روايات ديگرى در همين زمينه آمده است.8. «ضَحَّ» صيغه امر است از ريشه «تَضْحية» در اصل به معناى به چرا بردن گوسفندان به هنگام بر آمدن آفتاب است و جمله «فَضَحَّ رُوَيْداً» در جايى گفته مى شد که منظور اين بود که گوسفندان را آهسته در چراگاه حرکت دهند تا به اندازه کافى سير شود. سپس اين جمله در مواردى که منظور دست نگه داشتن و آرام بودن است به کار رفته است.9. «مَدَى» به معناى پايان کار و رسيدن به سنين بالاست.10 . «الثَّرى» به معناى خاک است.11 . واژه «لاتَ» براى نفى است و در اصل لاء نافيه بوده و تاء تانيث براى تأکيد بر آن افزوده شده است. «مَناص» از ريشه «نوص» به معناى پناهگاه و فريادرس است مى گويند: عرب هنگامى که حادثه سخت و وحشتناکى رخ مى داده مخصوصاً در جنگ ها اين کلمه را تکرار مى کرد و مى گفت: مناص، مناص; يعنى پناهگاه کجاست، پناهگاه کجاست؟ و چون اين مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معناى محل فرار نيز آمده است، بنابراين جمله «وَلاتَ حينَ مَناص» مفهومش اين است که راه فرار و نجات و پناهگاهى نيست.12 . ص، آيه 3.13 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 172.14 . شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 5، ص 90.15 . شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى، ج 8، ص 89.16 . همان مدرک، ص 92 .17 . مجمع رجال الحديث، ج 10، ص 238، به نقل از طبرى.18. بحارالانوار، ج 42، ص 152، ح 20. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مطلب چهارم: او را پس از سرزنش طولانى به تقواى الهى و باز گرداندن اموال مسلمين به صاحبانشان فرمان داده است، و او را تهديد كرده است كه اگر اين كار را نكرد و بعد خداوند دست امام (ع) را بر او باز كرد در باره او نزد خدا معذور است يعنى در باره او و حتى كشتن او معذور خواهد بود. توصيف ضربت شمشير با ذكر صفاتى كه آورده است تهديد شديدترى و منع گوياترى است.مطلب پنجم: سوگند ياد كرده است كه فرزندانش با همه نزديكى و ارجى كه نزد او دارند اگر همانند او خيانتى را مرتكب شده بودند، ملاحظه آنها را نمى كرد تا اين كه حق را از آنها باز ستانده، و باطل را نسبت به مال، يا غير مالى كه مورد ظلم آنها قرار گرفته بود مى زدود. و مقصود امام (ع) آن است كه حسنين (ع) را ملاحظه نكند، ديگران را به طريق اولى ملاحظه نخواهد كرد. آن گاه به پروردگار سوگند ياد كرده است كه آنچه را ابن عباس از اموال مسلمين برده است، اگر به حلال از آن او مى شد و براى كسان پس از خود به ارث مى نهاد باعث خوشحالى او نمى شد. زيرا او مى دانست جمع آورى و اندوختن مال باعث عذاب اخروى است. همان طور كه خداوند متعال فرموده است: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ» سوگند اول امام (ع) همچون عذرى براى شدت پرخاش بر اوست، و سوگند دوم براى بى ارزش جلوه دادن چيزهايى است كه او از بيت المال برداشته و بيان اين مطلب است كه اگر او از راه حلال هم آن مالها را دريافت كرده بود، ارزش اندوختن نداشت تا چه رسد كه از حرام است.و آن را به ارث خواهد گذاشت و از اختيار او خارج مى شود و براى خانواده اش خواهد ماند.مطلب ششم: او را امر به آرامش كرده است، از باب تهديد بر نزديك بودن رسيدن به آخر كار كه همان مرگ و دفن و عرضه اعمال در جايى است كه ستمگران از روى حسرت فرياد برمى آورند، و آنانى كه امر خدا و عمل صالح را از دست داده اند آرزوى بازگشت به دنيا را دارند، آن گاه كه راه فرارى براى آنان از آنچه بدان گرفتار آمده اند وجود ندارد، و آنجا همان عرصه رستاخيز است.امام (ع) «فرياد با حسرت» را به هنگامى كه راه برگشت نيست، در سخنان خود آورده است تا بر ترساندن و تهديد با شمارى از امور نفرت آميز تأكيد كند، و امّا امام (ع) در اين عبارت در صورتى كه هنگام، هنگامه فرار نيست، لات را تشبيه به ليس كرده و اسم فاعل را در آن مقدّر دانسته است.و «لات» جز با كلمه «حين» استعمال ندارد، و حين، مرفوع است، چون اسم لات است، و بعضى گفته اند: تاى در لات مانند تاى در ثمّة و ربّة زايده است، البتّه اين مطلب قبلا هم گذشت. 
منهاج البراعه (خوئی)فاتّق اللّه و أردد إلى هؤلاء القوم أموالهم، فإنّك إن لم تفعل ثمّ أمكننى اللّه لأعذرنّ إلى اللّه فيك، و لأضربنّك بسيفى الّذي ما ضربت به أحدا إلّا دخل النّار! و اللّه لو أنّ الحسن و الحسين فعلا مثل الّذي فعلت ما كانت لهما عندي هوادة، و لا ظفرا منّي بإرادة، حتّى آخذ الحقّ منهما، و أزيل الباطل عن مظلمتهما، و أقسم باللّه ربّ العالمين: ما يسرّني أنّ ما أخذته من أموالهم حلال لي أتركه ميراثا لمن بعدي، فضحّ رويدا فكأنّك قد بلغت المدى، و دفنت تحت الثّرى، و عرضت عليك أعمالك بالمحلّ الّذي ينادى الظّالم فيه بالحسرة، و يتمنّى المضيّع فيه الرّجعة، و لات حين مناص. (64200- 63877)اللغة:(نقاش الحساب): مناقشته، (و الهوادة): المصالحة و المصانعة (فضحّ رويدا) أمر بالأناة و السكون، و أصلها الرّجل يطعم إبله ضحى و يسيرها مسرعا ليسير فلا يشبعها: فيقال له: ضحّ رويدا، (المناص): المهرب و المخلص و (النّوص): الهرب و التخلّص.الاعراب:أن ما أخذت: مؤوّل بالمصدر أى المأخوذ من أموالهم و فاعل لقوله «يسرّني» و حلال بدل منه، رويدا نائب للمفعول المطلق و صفة لمحذوف أى ضحى رويدا، حين مناص اسم لا و خبرها محذوف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 20، ص: 78 الترجمة:از خدا بپرهيز أموال اينان را بدانها باز گردان، زيرا اگر اين كار را نكنى، و مال مردم را به آنها باز پس ندهى و سپس خداوند مرا بر تو مسلّط كند و بچنگ من افتى من نزد خداوند در عقوبت تو معذورم و هر آينه تو را از دم تيغ خود بگزرانم، همان شمشيرى كه بكسى نزدم مگر آنكه بدوزخ رفت. بخدا سوگند اگر حسن و حسينم بمانند كاري كه تو كردي بكنند براى آنها در نزد من هيچ مسامحه و سازشى نيست و بجلب اراده من بسود خود پيروز نخواهند شد تا آنكه حق را از آنها بستانم و زنگ باطل را از ستمى كه كردند بزدايم، من بخداوند پروردگار جهانيان سوگند مى خورم: كه خوش نداشتم آنچه را تو بر گرفتى و بردى از أموال مردم برايم از راه حلال ميسر باشد و آنها را براى كسانم پس از خود بارث بگذارم. آرام بران و بينديش گويا تو باخر عمر خود رسيدي، و زير خاك تيره بگور اندر شدى و كردارت برخت كشيده شده، در همان جا كه ستمكار فرياد افسوس بر آورد، و بنده ضايع روزگار و بدكردار آرزوى برگشت بدنيا دارد، و راه چاره اي وجود ندارد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom