جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

نامه ۱۳ : ویژگیهای فرمانده شایسته [منبع]

و من كتاب له (علیه السلام) إلى أميرَين من أمراء جَيشه :
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّزِكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ، فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ، وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ، وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ.

حَيِّزُكُمَا : تحت امر شما.
الدِّرْع : لباس آهنين، زره.
الْمِجَنّ : سپر.
الْوَهْن : ضعف، سستى.
السَّقْطَة : لغزش.
أحْزَم : به هوشيارى و دور انديشى نزديك تر.
أمْثَل : اولى و احسن. 
أمَّرتُ : امير و رئيس نمودم
حَيِّز : اختيار، حوزه و فضا
وَهن : سستى و تنبلى
أحزَم : طبق احتياط است
أمثَل : بهتر و خوبتر 
(دستور العمل امام به دو تن از اميران لشكر، زياد بن نضر و شريح بن هانى).(۱)
رعايت سلسله مراتب فرماندهى:
من «مالك اشتر پسر حارث» را بر شما و سپاهيانى كه تحت امر شما هستند، فرماندهى دادم. گفته او را بشنويد، و از فرمان او اطاعت كنيد. او را چونان زره و سپر نگهبان خود برگزينيد، زيرا كه مالك، نه سستى به خرج داده و نه دچار لغزش مى شود. نه در آنجايى كه شتاب لازم است كندى دارد، و نه آنجا كه كندى پسنديده است شتاب مى گيرد.
_______________________________
(۱). در يكى از مانورهاى نظامى، وقتى ميان دو تن از فرماندهان زياد و شريح، اختلاف بالا گرفت امير المؤمنين عليه السّلام مالك اشتر را به سمت فرماندهى كل برگزيده به سوى آنان فرستاد.
از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بدو سردار (زياد ابن نصر و شريح ابن هانى) از سرداران لشگرش (زمانيكه ايشان ابو الأعور سلمى را كه پيشرو لشگر معاويه بود با لشگرى انبوه در سور الرّوم ملاقات نمودند و او و همراهانش را به پيروى امام عليه السّلام دعوت كردند و آنها نپذيرفتند، پس سرگذشت را بحضرت نوشته توسّط حارث ابن جمهان روانه داشتند، امير المؤمنين عليه السّلام كه نامه ايشان را خواند مالك اشتر را طلبيده فرمود: زياد و شريح بمن نامه اى نوشته و منتظر فرمان هستند بايد بجانب آنها رفته بر آنان امير و سردار باشى و زياد را بر طرف راست و شريح را بر سمت چپ قرار داده تا من به خواست خداوند بزودى بتو برسم، و نامه اى بزياد و شريح نوشته و آنها را به پيروى از مالك اشتر امر فرموده، و آنرا بتوسّط حارث ابن جمهان كه از ياران امام عليه السّلام است روانه داشت، و صورت نامه اينست):
(1) مالك ابن حارث اشتر را بر شما و پيروان شما امير و فرمانروا گردانيدم، پس فرمان او را شنيده پيروى نمائيد، و او را (براى خود) زره و سپر قرار دهيد،
(2) زيرا او از كسانى نيست كه بيم سستى (ناتوانى) و لغزيدن (خطاء كارى) و كندى از كارى كه شتاب در آن باحتياط و هوشمندى سزاوارتر است، و شتاب بكارى كه كندى در آن نيكوتر است در او برود (مالك براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خدا كوشش داشته و هيچ گاه سستى بخود راه ندهد، و بيهوده سخن نگفته كارى انجام نخواهد داد).
 
از نامه آن حضرت (ع) به دو تن از اميران لشكرش:
من، مالك بن الحارث الاشتر را بر شما و همه سپاهيانى كه در فرمان شماست امير كردم. به سخنش گوش دهيد و فرمانش بريد. او را زره و سپر خود قرار دهيد. زيرا مالك كسى است كه نه در كار سستى مى كند و نه خطا و نه آنجا كه بايد درنگ كند، شتاب مى ورزد و نه آنجا كه بايد شتاب ورزد، درنگ مى كند.
 
من مالک بن حارث اشتر را بر شما و بر آنان که تحت فرمان شما هستند، امير ساختم; گوش به فرمانش دهيد و از او اطاعت کنيد. او را زره و سپر محکم خويش سازيد، زيرا او کسى است که سستى در او راه ندارد و لغزش پيدا نمى کند، در جايى که سرعت لازم است کندى نخواهد کرد و در آنجا که کندى و آرامش لازم است سرعت و شتاب به خرج نمى دهد.
 
و از نامه آن حضرت است به دو تن از اميران سپاهش:
من، مالك اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهيانى كه در فرمان شماست، امير كردم. گفته او را بشنويد و از وى فرمان بريد او را چون زره و سپر نگهبان خود كنيد كه مالك را نه سستى است و نه لغزش، و نه كندى كند آنجا كه شتاب بايد، و نه شتاب گيرد آنجا كه كندى شايد.
 
از نامه هاى آن حضرت است به دو نفر از اميران لشگرش:
مالك بن حارث اشتر را بر شما دو نفر و كسانى كه تحت فرمان شما هستند فرمانروا كردم، دستورش را بشنويد و از او اطاعت كنيد، و او را زره و سپر خويش قرار دهيد، چرا كه او از افرادى نيست كه سستى نمايد و به خطا و لغزش افتد و كندى كند جايى كه شتاب دورانديشانه تر است، و شتاب نمايد جايى كه كندى لازم تر است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )از نامه هاى امام(عليه السلام) است که به دو نفر از سران سپاهش نگاشته.(1) نامه در یک نگاه:این نامه در واقع بیانگر دو چیز است; نخست دستورى است به آن دو فرمانده لشکر که از مالک اشتر پیروى کنند و زیر نظر او قرار گیرند و دیگر اینکه اوصافى از مالک اشتر را بیان کرده که شایستگى او را براى هر فرماندهى نشان مى دهد. مالک فرماندهى لايق:امام(عليه السلام) در اين نامه که به زياد بن نضر و شريح بن هانى نوشته است نخست به مأموريت مهم مالک اشتر اشاره کرده و مى فرمايد: «من مالک بن حارث اشتر را بر شما و بر آنان که تحت فرمان شما هستند، امير ساختم گوش به فرمانش دهيد و از او اطاعت کنيد»; (وَقَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْکُمَا وَعَلَى مَنْ فِي حَيِّزِکُمَا(2) مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الاَْشْتَرَ، فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا).سپس مى افزايد: «او را زره و سپر محکم خويش سازيد، زيرا او کسى است که بيم سستى در او راه ندارد و لغزش پيدا نمى کند. در جايى که سرعت لازم است کندى نخواهد کرد و در آنجا که کندى و آرامش لازم است سرعت و شتاب به خرج نمى دهد»; (وَاجْعَلاَهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً(3)، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لاَ يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لاَ سَقْطَتُهُ(4) وَلاَ بُطْؤُهُ عَمَّا الاِْسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ(5)، وَلاَ إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ(6)).از تعبير امام(عليه السلام) استفاده مى شود که فرمانده لشکر بايد کاملاً از نفرات خود حفاظت کند همچون زره و سپر براى افراد، آن گونه برنامه ريزى کند که ضايعات به حدّاقل برسد و کشته و مجروح کمتر باشد.نکته ديگرى که امام(عليه السلام) در اين چند جمله بيان فرموده ويژگى هاى چهار گانه اى است که براى اشتر برشمرده که اگر در فرمانده اى جمع شود، آن فرمانده از هر نظر لايق و شايسته است.1. سستى به خرج ندهد و در برابر فشارهاى دشمن و سنگينى برنامه هاى جنگى مانند کوه استوار باشد.2. در محاسبات خود کمتر دچار اشتباه شود، موقعيت نيروهاى خودى و دشمن را به طور کامل ارزيابى کند و مطابق آن برنامه ريزى نمايد.3. در ميدان جنگ مسائلى پيش مى آيد که دقيقه ها و ثانيه ها در آن سرنوشت ساز است و بايد با سرعت هرچه تمام تر عمل کرد. فرمانده لايق بايد اين دقيقه ها و ثانيه ها را بشناسد و بر طبق آن موضع گيرى کند.4. به هنگام مبارزه لحظاتى پيش مى آيد که در آن خونسردى و ترک شتاب لازم است; مثلا در جايى که دشمن تدريجاً به دام مى افتد، اگر کار عجولانه اى شود از دام بيرون خواهد رفت. در اين گونه موارد بايد خونسرد بود.به يقين فرماندهى که اين چهار وصف در او باشد فرمانده بسيار با ارزشى است و اين همان چيزى است که در مالک اشتر به اضافه صفات ديگر جمع بود.*****نکته ها:1. اشتر مردى شجاع، مدير و مدبر:درباره مالک اشتر و شرح حال او به خواست خدا در ذيل بحث از نامه 53 عهدنامه معروف مالک اشتر سخن خواهيم گفت. در اينجا تنها اشاره اى به بعضى از ويژگى هاى او مى شود.ابن ابى الحديد در پايان همين نامه تحت عنوان «نَبْذٌ مِنَ الأقْوالِ الْحَکيمَةِ» سخنانى درباره مسائل مربوط به مديريت و تدبير امر جامعه بيان کرده و از افراد مختلفى سخنان کوتاهى در اين زمينه بيان مى کند سپس در پايان آن مى گويد: امير مؤمنان(عليه السلام) همه آنچه را اين گروه بيان کرده اند در يک جمله خلاصه کرده و درباره مالک اشتر بيان فرموده، آنجا که مى گويد: «لا يخاف... وَلاَ بُطْؤُهُ عَمَّا الاِْسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ، وَلاَ إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ; در آنجا که سرعت لازم است کندى نمى کند و در آنجا که کندى و خونسردى سزاوارتر است شتاب نمى گيرد».در ذيل همين نامه مى گويد: ارباب حديث روايتى نقل کرده اند که دلالت بر فضيلت مهمى درباره اشتر مى کند و گواهى قاطع پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را نسبت به ايمان او نشان مى دهد و آن اينکه هنگامى که ابوذر در ربذه در آستانه مرگ قرار گرفت (و همسرش بسيار بى تابى مى کرد که بعد از مرگ وى چگونه وسائل غسل و کفن و دفن او را فراهم کند در حالى که در آن بيابان تنهاست) به همسرش گفت: بى تابى نکن که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيدم مى فرمود: يکى از شما در بيابانى از دنيا خواهيد رفت و گروهى از مؤمنان بر جنازه او حاضر مى شوند و يقين دارم آن فرد منم، بنابراين مراقب و منتظر باش که مؤمنانى از راه مى رسند و امر کفن و دفن مرا بر عهده خواهند گرفت.آن گاه از ابن عبدالبر در کتاب الاستيعاب نقل مى کند، آن گروه که بعد از مرگ ابوذر ناگهان حاضر شدند، جماعتى بودند از جمله «حجر بن عدى» و «مالک اشتر» و اين همان حجر بن عدى است که معاويه او را شهيد کرد و از بزرگان و شخصيت هاى شيعه بود.همسر ابوذر مى گويد: هنگامى که ابوذر از دنيا رفت ناگهان گروهى از سواران را ديدم که همچون عقاب به سرعت در کنار جنازه او حاضر شدند رو به من کردند گفتند: اى زن چه مشکلى دارى؟ گفتم: مردى از مسلمانان از دنيا رفته او را کفن کنيد. سؤال کردند: او کيست؟ گفتم: ابوذر. گفتند: همان يار رسول خدا(صلى الله عليه وآله)؟ گفتم: آرى، گفتند: پدران و مادران ما به فداى او. سپس با سرعت مراسم کفن و دفن او را انجام دادند.(7)اين حديث هم دليل روشنى بر عظمت ابوذر است و هم مالک اشتر. شرح بيشتر را درباره اين شخصيت والا مقام و بى نظير اسلامى که از وفادارترين دوستان امير مؤمنان(عليه السلام) بود، امام(عليه السلام) در چهار موضع ديگر نهج البلاغه بيان فرموده است; از جمله در نامه 34 و 38 و کلمات قصار 443 و ذيل نامه 53 (فرمان مالک اشتر) که شرح آن را به خواست خدا خواهيم آورد.2. شريح بن هانى حارثى و زياد بن نضر:همان گونه که در بالا گفتيم امام(عليه السلام) اين نامه کوتاه و پرمعنا را براى دو نفر از فرماندهان لشکرى که به سوى ميدان صفين فرستاده بود مرقوم داشت.در مورد نفر اوّل يعنى شريح بن هانى، ابن عبدالبر در الاستيعاب مى گويد: او از کسانى بود که جاهليّت و اسلام را درک کرد و از صحابه پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) محسوب مى شود و از بزرگان اصحاب على(عليه السلام) و ياران نزديک او بود که در تمام ميدان هاى نبرد با آن حضرت همراهى مى کرد.(8)ذهبى در تاريخ خود آورده است که او در سال 78 در عصر حجاج شهيد شد در حالى که يکصد و بيست سال از عمر او گذشته بود و از قاسم بن مخيمرة نقل مى کند که مى گويد، من در طائفه بنى حارث مردى برتر از شريح بن هانى نديدم.(9)اما در مورد زياد بن نضر که دومين فرمانده اين سپاه بود مرحوم محقق نمازى شاهرودى در مستدرک علم رجال الحديث مى نويسد: او از ارکان اصحاب امير مؤمنان على(عليه السلام) بود و حضرت او را امير طايفه مذحج و اشعريين قرار داده بود و امام(عليه السلام) او را با شريح بن هانى همراه دوازده هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر به سوى صفين فرستاد و از تاريخ طبرى نقل مى کند که امام(عليه السلام) به مالک اشتر دستور داد زياد بن نضر را فرمانده ميمنه لشکر و شريح بن هانى را فرمانده ميسره لشکرش قرار بدهد و از جمله مأموريت هاى او اين بود که على(عليه السلام) او را همراه عبدالله بن عباس براى گفتگوى با خوارج فرستاد و در پايان مى افزايد: از مجموع اين امور استفاده مى شود که او مردى عالم و با کمال و صاحب ايمان و عدالت بود.(10)*****پی نوشت:1 . سند نامه: اين نامه در تاريخ طبرى (ج 3، ص 564) و در کتاب صفين نصر بن مزاحم ص 153 آمده است. مصادر نهج البلاغه نيز به اين دو که قبل از مرحوم سيّد رضى مى زيستند نيز اشاره کرده است و در تاريخ طبرى چنين آمده که امام(عليه السلام) اين نامه را براى زياد بن نضر و شريح بن هانى که دو فرمانده مقدمه سپاه امير مؤمنان على(عليه السلام) به سوى صفين بودند، نگاشته است. هنگامى که آنها به نيروهاى معاويه نزديک شدند با يکى از فرماندهان لشکر او که نامش ابو الاعور سلمى بود برخورد کردند و او را به اطاعت از امير مؤمنان(عليه السلام) دعوت نمودند ولى او نپذيرفت جريان را به وسيله نامه اى به امام(عليه السلام) گزارش کردند امام(عليه السلام) مالک اشتر را به عنوان فرمانده همراه با اين نامه نزد آنان فرستاد .2 . «حيّز» به معناى مکان، حوزه و ناحيه است و از ريشه «حيازة» به معناى تملک کردن و در اختيار گرفت است.3 . «مجنّ» به معناى سپر است، از ريشه «جنّ» بر وزن «فن» به معناى پوشانيدن گرفته شده است.4 . «سقطة» به معناى لغزش و سقوط است.5 . «احزم» از ريشه «حزم» بر وزن «نظم» به معناى محکم کارى کردن گرفته شده.6 . «امثل» به معناى افضل است.7 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 100 (با تلخيص).8 . استيعاب، ج 2، ص 72.9 . تاريخ اسلام ذهبى، ج 5، ص 423.10 . مستدرکات علم رجال الحديث، ج 3، ص 455. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )نامه حضرت به دو نفر از امراى لشكرش:«وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّزِكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ»،دو اميرى كه امام به آنها اشاره كرده، زياد پسر نصر، و شريح پسر هانى مى باشند، توضيح مطلب: وقتى كه اين دو نفر را به سركردگى دوازده هزار رزمنده فرستاد، در ميان راه به ابو الاعور سلمى كه لشكرى از اهل شام با خود داشت بر خورد كردند، در اين هنگام اين دو فرمانده نامه اى به حضرت نوشته و او را از اين امر مطلع كردند. امام (ع) مالك اشتر را خواست و به او فرمود: زياد بن نصر و شريح به من خبر داده اند كه ابو الاعور را در سر حدّ روم همراه با لشكرى از اهل شام ملاقات كرده اند و فرستاده ايشان مى گويد: وقتى كه از آنها جدا شده، دو لشكر، نزديك به هم بوده اند، بنا بر اين اى مالك، ياران خود را فرا خوان و به سوى آنان بشتاب، و چون بدان جا رسيدى، فرماندهى كل از آن توست، اما با دشمن تا هنگامى كه بر خورد نزديك نداشته و گفته هاى ايشان را نشنيده اى و آنها جنگ را شروع نكرده اند، مبادا تو به جنگ با آنان بپردازى، و پيش از آن كه بارها آنها را به سوى حق نخوانى و عذرهايشان را بررسى نكنى مبادا دشمنى با آنان تو را وادار به جنگ كند، زياد را بر طرف راست و شريح را بر طرف چپ مامور كن و در ميان اصحاب خود قرار گير، و به دشمن، نه چنان نزديك شو كه فكر كنند تصميم بر راه اندازى جنگ دارى، و نه چنان دور شو كه خيال كنند از جنگ بيم دارى، تا موقعى كه بر تو وارد شوم كه من با سرعت به سوى تو روانم، به اميد خدا. آن گاه نامه فوق را براى دو فرمانده خود به اين عبارت مرقوم فرمود:«امّا بعد فإنّى امّرت عليكما... »،امام (ع) به دو فرمانده خود چند دستور داده است كه ذيلا بيان مى شود:1-  دستور فرمانده شان مالك اشتر را در آنچه مصلحت انديشى مى كند بشنوند و پيروى كنند تا امورشان نظم بگيرد و در برخورد با دشمن سبب پيروزى آنان شود.2-  او را در جنگ، و نيز در اظهار انديشه و رأى، زره و سپر براى خود قرار دهند، زيرا او كسى است كه نه، بيم ضعف و ناتوانيش در جنگ مى رود و نه احتمال لغزش و خطا در انديشه اش وجود دارد، نه در امورى كه مصلحت است سريعتر انجام شود، كندى مى كند و نه در آنچه كه بهتر است، تاخير افتد و كندى شود، عجله و شتاب مى كند بلكه هر كارى را به جايش انجام مى دهد.در اين عبارت، لفظهاى زره و سپر استعاره اند زيرا چنان كه اين دو، صاحبشان را در جنگ از تأثير سلاح دشمن حفظ مى كنند، او هم كه داراى مهارت جنگى و انديشه درست است ياران خود را از شرّ جنگ و نقشه هاى دشمن محافظت مى كند. موفقيت بسته به لطف خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 115 و من كتاب له عليه السّلام الى أميرين من امراء جيشه و هو المختار الثالث عشر من باب كتبه و رسائله عليه السّلام:و قد أمّرت عليكما و على من في حيّزكما مالك بن الحارث الأشتر فاسمعا له و أطيعاه و اجعلاه درعا و مجنّا فإنّه ممّن لا يخاف وهنه (وهيه- نسخة) و لا سقطته، و لا بطؤه عمّا الإسراع إليه أحزم، و لا إسراعه إلى ما البطؤ عنه أمثل. (56954- 56910)مصدر الكتاب و سنده:نقل الكتاب مسندا أبو جعفر الطبريّ المتوفّى (310 ه) في التاريخ بأدنى اختلاف و قد مضى نقله في شرح الخطبة 236 فراجع إلى ص 221 من ج 1 من تكملة المنهاج.و رواه مسندا نصر بن مزاحم المنقريّ في كتاب صفين (ص 81 من الطبع الناصري)، و أتى به المجلسيّ في المجلّد الثامن من البحار (ص 478 من الطبع الكمباني). و ما أتى به الرضيّ في النهج فهو بعض هذا الكتاب و قد أسقط منه قريبا من سطر فدونك الكتاب بصورته الكاملة على ما رواه نصر و إن كان يوافق ما نقله الطبريّ تقريبا و قد نقل قبل.قال نصر: و قال خالد بن قطن: فلمّا قطع عليّ عليه السّلام الفرات  «1» دعا زياد بن النضر و شريح بن هاني فسرحهما أمامه نحو معاوية على حالهما الّذي كانا عليه حين خرجا من الكوفة في اثنى عشر ألفا و قد كانا حيث سرحهما من الكوفة أخذا على شاطىء الفرات من قبل البرّ ممّا يلي الكوفة حتّى بلغاعانات فبلغهم أخذ عليّ عليه السّلام على طريق الجزيرة، و بلغهما أنّ معاوية أقبل في جنود الشام من دمشق لاستقبال علىّ عليه السّلام فقال: لا و اللّه ما هذا لنا برأى أن نسير و بيننا و بين أمير المؤمنين هذا البحر، و ما لنا خير أن نلقى جموع أهل الشام بقلّة من عددنا منقطعين من العدد و المدد فذهبوا ليعبروا من عانات فمنعهم أهل عانات و حبسوا عندهم السفن فأقبلوا راجعين حتّى عبروا من هيت، ثمّ لحقوا عليّا بقرية دون قرقيسياء و قد أرادوا أهل عانات فتحصنوا منهم فلمّا لحقت المقدّمة عليّا قال: مقدّمتي تأتي ورائي.______________________________ (1) قد مضى تفصيله في ج 15 ص 220 منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 116 فتقدّم إليه زياد و شريح فأخبراه الّذي رأيا؛ فقال: قد أصبتما رشدكما، فلمّا عبر الفرات قدّمهما أمامه نحو معاوية، فلما انتهوا إلى معاوية لقيهم أبو الأعور في جند أهل الشام فدعوهم إلى الدخول في طاعة أمير المؤمنين فأبوا؛ فبعثوا إلى عليّ أنا قد لقينا أبا الأعور السلمي بسور الروم في جند من أهل الشام فدعوناهم و أصحابه إلى الدخول في طاعتك فأبوا علينا فمرنا بأمرك. فارسل عليّ عليه السّلام إلى الأشتر فقال:يا مال إنّ زيادا و شريحا أرسلا إلىّ يعلماني أنّهما لقيا أبا الأعور السلميّ في جند من أهل الشام بسور الروم فنبأني الرسول أنّه تركهم متواقفين فالنجاء إلى أصحابك النجاء، فإذا أتيتهم فأنت عليهم و إيّاك أن تبدأ القوم بقتال إلّا أن يبدءوك حتّى تلقاهم و تسمع منهم و لا يجر منّكم شنانهم على قتالهم قبل دعائهم و الإعذار إليهم مرّة بعد مرّة و اجعل على ميمنتك زيادا، و على ميسرتك شريحا، وقف بين أصحابك وسطا، و لا تدن منهم دنوّ من يريد أن ينشب الحرب، و لا تباعد منهم تباعد من يهاب البأس حتّى أقدم إليك فانّي حثيث السير إليك إن شاء اللّه.و كان الرسول الحارث بن جمهان الجعفيّ. و كتب إليهما: أمّا بعد فإنّي قد أمّرت عليكما مالكا فاسمعا له و أطيعا أمره فانّه ممّن لا يخاف رهقه و لاسقاطه و لا بطؤه عمّا الإسراع إليه أحزم و لا الإسراع إلى ما البطؤ عنه أمثل. و قد أمرته بمثل الّذي أمرتكما ألّا يبدأ القوم بقتال حتّى يلقاهم فيدعوهم و يعذر إليهم. «1»اللغة:الحيّز: أصله من الواو. و قد يقال: الحيّز مخفّفا مثل هيّن و هين، و ليّن و لين. قال الجوهريّ: الحيّز ما انضمّ إلى الدار من مرافقها و كلّ ناحية حيّز، قال تعالى: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ» ، الاية (17، انفال) أي صائرا إلى حيّز. «درعا» الدرع بكسر الدّال و سكون الراء مصنوع من حديد يلبس في______________________________ (1) كان الاصل من نسخة صفين: ألا تبدءوا القوم حتى تلقاهم فتدعوهم و تعذر اليهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 117 الحروب للوقاية من الضرب و الطعن، يقال بالفارسية: زره. مؤنّثة و قد يذكر جمعه القليل أدرع و أدراع فاذا كثرت فهي الدروع. رجل دارع أي لا بس الدرع أي عليه درع كأنّه ذو درع مثل تامر، قال السموأل بن عاديا اليهوديّ:و أسيافنا في كلّ شرق و مغرب          بها من قراع الدّارعين فلول     في أبيات له أتى بها الجاحظ في البيان و التبيين (ص 185 ج 3 طبع مصر) و درع المرأة قميصها و هو مذكّر و الجمع أدراع قاله الجوهريّ. «المجنّ» بالكسر: الترس و هو اسم آلة من الجنّ و الجمع مجانّ بالفتح. و كذا المجنّة و الجنّة. و أصل الجنّ ستر الشيء عن الحاسّة و الترس يجنّ صاحبه و الجنّة: السترة يقال: استجنّ بجنّة أي استتر بسترة. قال عزّ من قائل: اتّخذوا أيمانهم جنّة، و في الكافي عن الصّادق عليه السّلام: الصوم جنّة، و في التهذيب و الفقيه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: الصوم جنّة من النّار، و الولد ما دام في بطن امّه جنين جمعه أجنّة، قال تعالى: «وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ» ، و الجنان بالفتح القلب لكونه مستورا عن الحاسة و كذا سمّي الجنّ جنّا لاستتارهم و اختفائهم عن الأبصار و على هذا القياس ما اشتقّ من الجنّ فانّه لا يخلو فيه معنى الاستتار. «الوهن»: الضعف و «السقطة»: الغلطة و الخطاء، و في نسختي الطبريّ و نصر: فإنّه ممّن لا يخاف رهقه و لاسقاطه، «الرهق» محرّكة: السفه، و النوك و الخفّة و ركوب الشرّ و الظلم و غشيان المحارم، و في نهاية الأثيريّة: و في حديث عليّ عليه السّلام انّه وعظ رجلا في صحبة رجل رهق، أي فيه خفّة و حدّة، يقال: رجل فيه رهق إذا كان يخف إلى الشرّ و يغشاه، و الرهق السفه، و غشيان المحارم و منه حديث أبي وائل انّه صلّى على امرأة كانت ترهق أي تتّهم بشرّ، و منه الحديث سلك رجلان مفازة أحدهما عابد و الاخر به رهق، انتهى. و في القرآن الكريم: «فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً» (الجن- 14). و روي: و لا وهيه، و هو قريب من الوهن معنى. «السقاط» ككتاب قال الجوهريّ في الصحاح: السقطة العثرة و الزلّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 118 و كذلك السقاط. قال سويد بن أبي كاهل:كيف يرجون سقاطي بعد ما         جلّل الرأس، مشيب و صلع     و قال المرزوقي في شرح الحماسة 769: يقال لمن لم يأت مأتي الكرام: هو يساقط. قال الشاعر: كيف يرجون. البيت. «أحزم» الحزم: ضبط الرجل أمره و أخذه بالثقة و الحذر من فواته من قولهم حزمت الشيء أي شددته، و هذا الرأى أحزم من هذا أي أدخل في باب الحزم و الاحتياط. «أمثل» قال ابن الأثير في النهاية: و فيه- يعني في الحديث- أشدّ الناس بلاء الأنبياء ثمّ الأمثل فالأمثل أي الأشرف فالأشرف و الأعلى فالأعلى في الرتبة و المنزلة.يقال هذا أمثل من هذا أي أفضل و أدنى إلى الخير، و أماثل النّاس خيارهم، و منه حديث التراويح قال عمر: لو جمعت هؤلاء على قارئ واحد لكان أمثل أي أولى و أصوب.الاعراب:من في حيّز كما: معطوف على الضمير المجرور المقدّم و لذا أعاد الجارّ لأنّ الضمير المتّصل بالجارّ لشدّة اتّصاله به صار كالجزء له و لا يجوز العطف على جزء الكلمة، مالك منصوب بأمرت و مفعول له، و الأشتر صفة له، و الفاء الاولى للتسبيب لأنّ المعطوف بها متسبّب عن المعطوف عليه، و لك أن تجعلها فصيحة و الثانية للتعليل، و كلمتا من موصولتان اسميّتان و لا يخاف فعل مجهول و ضمير و هنه و سقطته راجعان إليه و افردا مراعاة للّفظ نحو قوله تعالى: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ» (الأنعام- 26) و يسمى هذا الضمير في النحو بالعائد.و لا بطؤه عطف على وهنه أي لا يخاف بطؤه، و عمّا صلة للبطوء و ما موصولة و ضمير إليه عائدها باعتبار اللّفظ و أحزم خبر للإسراع و كذا القياس في الجملة التالية لها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 119 المعنى:قد علمت بما قدّمنا ههنا عن نصر و في ص 221 ج 1 من التكملة عن الطبري أنّ الأميرين هما زياد بن نضر و شريح بن هاني و قد مضى نقل كتابهما إلى الأمير عليه السّلام و كتابه عليه السّلام إليهما في شرح الكتاب الحادي عشر و سيأتي أيضا وصيّة له عليه السّلام وصىّ بها شريح بن هاني لما جعله على مقدّمته إلى الشام و هو الكتاب السادس و الخمسون أوله: اتّق اللّه في كلّ صباح و مساء- إلخ.قال ابن عبد البرّ في الاستيعاب: شريح بن هاني بن يزيد بن الحارث الحارثي بن كعب، جاهلي إسلامي، يكنّى أبا المقدام و أبوه هانيء بن يزيد، له صحبة قد ذكرناه في بابه. و شريح هذا من أجلّة أصحاب عليّ رضي اللّه عنه.و قال في باب هاني في ترجمة أبيه: هاني بن يزيد بن نهيك، و يقال هانيء ابن كعب المذحجي، و يقال: الحارثي، و يقال: الضبّي، و هو هانيء بن يزيد بن نهيك ابن دريد بن سفيان بن الضباب، و هو سلمة بن الحارث بن ربيعة بن الحارث بن كعب الضبابي المذحجي الحارثي. و هو والد شريح بن هانيء، كان يكنّى في الجاهلية أبا الحكم لأنّه كان يحكم بينهم فكنّاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم بأبي شريح، إذ وفد عليه، و هو مشهور بكنيته، شهد المشاهد كلّها، روى عنه ابنه شريح بن هانيء حديثه عن ابن ابنه المقدام بن شريح بن هانيء عن أبيه، عن جدّه، و كان ابنه شريح من أجلّة التابعين و من كبار أصحاب عليّ رضي اللّه عنه و ممّن شهد معه مشاهده كلّها. انتهى.قوله عليه السّلام: «و قد أمّرت عليكما و على من في حيّز كما مالك بن الحارث الأشتر» أي جعلت مالكا أميرا عليكما و على من كان في كنفكما و تحت أمارتكما و في ناحيتكما و قد دريت بما قدّمنا أنّ الأمير عليه السّلام سرّح زيادا و شريحا نحو معاوية في اثنى عشر ألفا.قوله عليه السّلام: «فاسمعا له و أطيعاه» تفريع على تأميره مالكا عليهما و على من في حيّزهما فأمرهما أن يسمعا له و يطيعاه أي أن لا يخالفاه ما أمرهما فإنّ مخالفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 120 الأمير فيما أمر توجب التفرق الموجب للهزيمة و قلّما غلب قوم اجتمعت كلمتهم.و قد استشار قوم أكثم بن صيفيّ في حرب قوم أرادوهم و سألوه أن يوصيهم فقال: أقلّوا الخلاف على امرائكم، و اعلموا أنّ كثرة الصياح من الفشل و المرء يعجز لا محالة، تثبّتوا فانّ أحزم الفريقين الرّكين، و ربّت عجلة نعقب ريثا، و اتّزروا للحرب، و ادّرعوا اللّيل فانّه أخفى للويل، و لا جماعة لمن اختلف عليه نقله ابن قتيبة الدينوريّ في كتاب الحرب من عيون الأخبار.ثمّ إنّ النسخ المطبوعة من النهج و بعض النسخ الخطيّة أيضا تخالف ما اخترنا من قوله عليه السّلام في كلمة «أطيعاه» فانّها موافقة في عدم الضمير المنصوب فيها و ما أتينا به هو ما اختاره السيّد الرضيّ رحمه اللّه أعني انّها من نسخة قوبلت بنسخته رضوان اللّه عليه.قوله عليه السّلام: «و اجعلاه درعا و مجنّا» عطف على قوله عليه السّلام اسمعا له، أمرهما بعد الأمر بالسمع و الإطاعة بأن، لا يفارقاه قطّ فانّه لحسن تدبيره و طول باعه في فنون الحرب درع و مجنّ أي واق و حافظ عن الخصم فحذّرهما بأبلغ وجه و أحسن طور عن التأبيّ لأمره و المفارقة عنه حتّى أنّهما لو اقتحما في الحرب بدونه كأنّهما دخلاها بلا درع و لا مجنّ.و من كلامه عليه السّلام هذا يعلم جلالة قدر الأشتر و عظم أمره كيف لا و قد جعله لذلك الجيش الكثيف درعا و مجنّا و لا يليق بهذا الوصف عن مثل أمير المؤمنين عليه السّلام إلّا من كان بطلا محاميا و مجاهدا شديد البأس و رابط الجأش. و قال الجاحظ في البيان و التبيين (ص 257 ج 3 طبع القاهرة): يعقوب بن داود قال: ذمّ رجل الأشتر، فقال له رجل من النخع: اسكت فانّ حياته هزمت أهل الشام، و موته هزم أهل العراق.قوله عليه السّلام: «فانّه ممّن لا يخاف- إلخ» الظاهر أنّ هذا التعليل يتعلّق بقوله عليه السّلام أمّرت عليكما أي أنّما أمّرت مالكا عليكما و على من في حيّز كما لأنّه ممّن لا يخاف وهنه- إلخ. فدلّ كلامه عليه السّلام على أنّ هذا الأمر لا يصلح إلّا لمن اجتمعت فيه تلك الأوصاف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 121 و يمكن أن يتعلّق بقوله عليه السّلام فاسمعا له و تالييه و كأنّ الأوّل أولى و أجدر يعني أنّ مالكا ممّن لا يخاف أحد ضعفه و عثرته في المعارك لثبات قدمه في المهالك ثمّ وصفه بأنّه حازم في الامور و بصير فيها بحيث لا يبطىء فيما الاسراع إليه أقرب إلى الحزم، و كذلك لا يسرع فيما الإبطاء عنه أولى و أنسب بل يبطىء عن ما ينبغي الإبطاء عنه، و يسرع إلى ما يليق الاسراع إليه.ثمّ إنّ وصفه عليه السّلام مالكا بها يدلّ على تثبّته عند الهزائز، و شجاعته قبال الأبطال و كثرة حذاقته في الامور حيث عرّفه أوّلا بأنّه ممّن لا يخاف و هنه و لا سقطته و ثانيا بأنّه يبطىء في محلّه و يسرع كذلك و لا ريب أنّه إذا كان قوم أميرهم جبانا فمحال أن يرتقوا إلى المدارج العالية و ينالوا المراتب السامية فإنّ الجبن بوجب الوهن الموجب للسقطة في الامور كلّها فأمير الجيش إذا أدركه الجبن أدركته الهزيمة بلا تراخ. و الخطيب إذا أدركه الجبن كلّ عن التكلّم بلا كلام بل ربّما لم يقدر على التفوّه أو إن تفوّه فكثيرا مّا يهجر و كذا الحكم في غير الخطيب أيضا و قد مضى طائفة من كلامنا في ذلك في شرح المختار 231 من باب الخطب ص 34 ج 1 من التكملة.قال ابن قتيبة الدينوري في كتاب الحرب من عيون الأخبار في أخبار الجبناء (ص 165 ج 1 طبع مصر): كان خالد بن عبد اللّه من الجبناء خرج عليه المغيرة ابن سعيد صاحب المغيرة [من الرافضة] و هو من بجيلة فقال من الدّهش: أطعموني ماء فذكّره بعضهم فقال:عاد الظلوم ظليما حين جدّ به          و استطعم الماء لمّا جدّ في الهرب   و قال (ص 164 منه): أبو منذر قال: حدّثنا زيد بن وهب، قال: قال لي عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه: عجبا لابن النّابغة! يزعم أنّي تلعابة أعافس و امارس! أما و شرّ القول أكذبه، إنّه يسأل فيلحف و يسأل فيبخل فإذا كان عند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 122 البأس فانّه امرؤ زاجر مالم تأخذ السيوف مأخذها من هام القوم، فإذا كان كذلك كان أكبر همّه أن يبرقط و يمنح الناس استه. قبحه اللّه و ترحه.أقول: و قد أتى الرضيّ رحمه اللّه في النهج بكلامه عليه السّلام هذا لابن النابغة إلّا أنّ بين النسختين تفاوتا في الجملة كمّا و كيفا، و الرضيّ توفّى 406 ه و ابن قتيبة 276 ه.قال: و قال عبد الملك بن مروان في امية بن عبد اللّه بن خالد:إذا صوّت العصفور طار فؤاده          و ليت حديد الناب عند الثرائد    قال: قال ابن المقنع: الجبن مقتلة، و الحرص محرمة فانظر فيما رأيت و سمعت: من قتل في الحرب مقبلا أكثر أم من قتل مدبرا؟ و انظر من يطلب إليك بالإجمال و التكرّم أحق أن تسخو نفسك له بالعطية أم من يطلب اليك بالشره و الحرص؟قال: المدائني قال: رأى عمرو بن العاص معاوية يوما يضحك فقال له: ممّ تضحك يا أمير المؤمنين أضحك اللّه سنّك؟ قال: أضحك من حضور ذهنك عند إبدائك سوءتك يوم ابن أبي طالب أما و اللّه لقد وافقته منّانا كريما، و لو شاء أن يقتلك لقتلك. قال عمرو: يا أمير المؤمنين أما و اللّه إنى لعن يمينك حين دعاك إلى البراز فاحولّت عيناك و ربا سحرك و بدامنك ما أكره ذكره لك فمن نفسك فاضحك أودع.أقول: و قد مضى كلامنا على التفصيل في دعوة أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام معاوية إلى البراز و الحيلة الشنيعة التي احتال بها ابن النابغة في شرح المختار 236 من باب الخطب (ص 316 الى 319 ج 1).قال الشاعر:يفرّ الجبان عن أبيه و امّه          و يحمى شجاع القوم من لا يناسبه     و الأخبار في الجبناء كثيرة جدا لا يخلو اكثرها عن لطافة و انما أتينا بشرذمة منها روما للتنوّع في الكلام الموجب لرفع الكلال.قوله عليه السّلام: «و قد أمرته بمثل الذى أمرتكما ألّا يبدأ القوم- إلخ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 18، ص: 123 قد دريت من الكتاب الذى أرسله عليه السّلام إلى الأشتر على ما رواه نصر و أبو جعفر أنه عليه السّلام قال له: إياك أن تبدأ القوم بقتال إلا أن يبدءوك- إلخ. فيكون كلامه عليه السّلام بمثل الّذي أمرتكما بمعنى مثل الّذي آمر كما الان. و سيأتي إن شاء اللّه تعالى تفصيل الكلام في نهيه عليه السّلام امراء جيشه عن أن يبدءوا القوم بقتال في شرح الكتاب التالي لهذا الكتاب اعني الكتاب الرابع عشر، و ترجمة مالك الأشتر رضوان اللّه عليه في شرح الكتاب 38 أوله من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى القوم الذين غضبوا للّه- إلخ.ثمّ ينبغي أن يتأمّل الأديب الحاذق في الكتاب كيف نسجه الأمير عليه السّلام على اسلوب بلغ من البلاغة ما يعدّ في السحر سيّما ذيله: و لا بطؤه عمّا الإسراع إليه أحزم و لا إسراعه إلى ما البطؤ عنه أمثل.الترجمة:يكى از كتابهاى أمير عليه السّلام است كه بدو اميرى از اميران سپاهش نوشته است:همانا كه بر شما و بر هر كه در كنف شما و در تحت امارت شما است مالك بن حارث اشتر را امير گردانيدم پس بشنويد امر او را و فرمان بريد. و وى را زره و سپر خود بگردانيد، چه او كسى است كه بيم سستى و لغزش در او نمى رود. و خوف درنگى در كارى كه سرعت بدان باحتياط نزديكتر، و سرعت بكارى كه تأنّى در آن بهتر است در باره او راه ندارد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص314 از نامه اى از آن حضرت به دو امير از اميران سپاهش در اين نامه- كه با اين عبارت «و قد امّرت عليكما و على من فى حيزكما مالك بن الحارث الاشتر...» (همانا بر شما و كسانى كه در حوزه شمايند مالك بن حارث اشتر را فرمانده كردم...) شروع مى شود- ابن ابى الحديد پيش از شرح لغات و اصطلاحات بحث تاريخى زير را آورده است: فصلى در نسب اشتر و پاره اى از فضايل او: نام و نسب او مالك بن حارث بن عبد يغوث بن مسلمة بن ربيعة بن خزيمة بن سعد بن مالك بن نخع بن عمرو بن علّه بن خالد بن مالك بن ادد است. مالك مردى سوار كار و دلير و سالارى از سران و بزرگان شيعه است و سخت پايبند دوستى و يارى دادن امير المؤمنين على (ع) بوده است و على (ع) پس از مرگ مالك فرموده است: خداوند مالك را رحمت فرمايد. او براى من همان گونه بود كه من براى پيامبر (ص) بودم. هنگامى كه على (ع) در قنوت نماز بر پنج تن نفرين و لعنت فرمود آن پنج تن معاويه و عمرو عاص و ابو الاعور سلمى و حبيب بن مسلمة و بسر بن ارطاة بودند، معاويه هم بر پنج تن لعن و نفرين مى كرد كه على و حسن و حسين، عليهم السلام، و عبد الله بن عباس و اشتر بودند. روايت شده است كه چون على (ع) پسران عمويش عباس را بر حجاز و يمن و عراق والى ساخت، مالك اشتر گفت: پس چرا ديروز (درگذشته) آن پيرمرد (عثمان) را كشتيم. چون اين سخن او به اطلاع على (ع) رسيد مالك را احضار كرد و پس از مهربانى نسبت به او و عذرخواهى فرمود: آيا من حسن يا حسين يا يكى از فرزندان برادرم جعفر يا برادرم عقيل و يكى از پسرانش را ولايت داده ام؟ من از اين جهت پسران عمويم عباس را ولايت دادم كه خود شنيدم او چند بار از پيامبر اميرى و ولايت را مطالبه كرد، پيامبر (ص) به او گفت: اى عمو، اگر تو به جستجوى امارت باشى موكل و نيازمند به حفظ آن خواهى بود و اگر آن به جستجوى تو برآيد بر آن رنجه خواهى شد. وانگهى پسرانش را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص315 در دوره حكومت عمر و عثمان مى ديدم از اينكه پسران اسيران آزاد شده فتح مكه به حكومت مى رسند و كسى از آنان به حكومت نمى رسند دلگيرند. خواستم بدين گونه پيوند خويشاوندى را رعايت كنم و آنچه را در دل دارند زايل سازم. اينك هم اگر ميان همان پسران اسيران آزاد شده افرادى بهتر از پسران عباس مى شناسى بياور. اشتر در حالى كه آنچه در سينه داشت از ميان رفته بود از حضور على (ع) بيرون رفت. محدثان حديثى را نقل كرده اند كه دليل است بر فضيلت بزرگى براى مالك اشتر، كه خدايش رحمت كناد، و آن شهادت و گواهى قاطع پيامبر (ص) بر مؤمن بودن اوست. اين حديث را ابو عمر بن عبد البر در كتاب استيعاب در حرف جيم در باب «جندب» آورده است. ابو عمر نقل مى كند هنگامى كه مرگ ابوذر در ربذه فرا رسيد همسرش ام ذر گريست، ابوذر گفت: چه چيز ترا به گريه واداشته است گفت: به چه سبب نگريم كه تو در فلاتى از زمين مى ميرى و من جامه و پارچه اى كه كفن ترا كفايت كند ندارم و مرا چاره اى از كفن كردن تو نيست. ابوذر گفت: گريه مكن و بر تو مژده باد كه من خود شنيدم كه رسول خدا، كه درود بر او و خاندانش باد، مى فرمود: «ميان هيچ زن و شوى مسلمان دو يا سه فرزند نمى ميرد كه آنان شكيبايى ورزند و سوگ خود را در راه خدا حساب كنند و هرگز دوزخ و آتش را نبينند» و سه فرزند از ما مرده اند. همچنين از پيامبر (ص) شنيدم كه خطاب به گروهى كه من هم ميان ايشان بودم فرمود: «بدون ترديد يكى از شما در سرزمين فلات دور افتاده اى مى ميرد كه گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند» همه آنان در شهر و دهكده و ميان جماعتى درگذشته اند و هيچ ترديد ندارم كه آن مرد من هستم و به خدا سوگند كه نه دروغ مى گويم و نه به من دروغ گفته شده است، اينك هم به راه بنگر. ام ذر مى گويد: گفتم از كجا، و حال آنكه حاجيان همه رفته اند و راهها را پيموده اند. ابوذر گفت: برو و بنگر. ام ذر مى گويد: بر تپه هاى ريگى بالا مى رفتم و مى نگريستم و باز براى پرستارى از او برمى گشتم. در همين حال كه بوديم ناگاه از دور مردانى پيدا شدند كه همچون كركس مى نمودند و مركوبهايشان ايشان را شتابان مى آورد. آنان شتابان پيش من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 316 رسيدند و ايستادند و گفتند: اى كنيزك خدا ترا چه مى شود گفتم: مردى از مسلمانان در حال مرگ است آيا او را كفن مى كنيد گفتند: او كيست گفتم: ابو ذر. گفتند: صحابى رسول خدا گفتم: آرى. گفتند: پدر و مادرمان فداى او باد، و شتابان خود را پيش او رساندند و كنارش درآمدند. ابو ذر به آنان گفت: مژده بر شما باد كه من خود از رسول خدا شنيدم خطاب به گروهى كه من هم از آنان بودم، فرمود: «مردى از شما در سرزمين فلاتى مى ميرد و گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند.» همه آنان جز من در شهر يا دهكده و ميان جمعيت درگذشته اند و به خدا سوگند كه دروغ نمى گويم و به من دروغ گفته نشده است و اگر خودم يا همسرم پارچه و جامه اى مى داشتيم كه براى كفن من كافى مى بود، جز در پارچه خودم يا او كفن نمى شدم و اينك شما را به خدا سوگند مى دهم كه هر كس از ميان شما كه امير يا سالار گروه يا مأمور بريد يا نقيب است مرا كفن نكند. همسر ابو ذر مى گويد: ميان آن جماعت هيچ كس نبود كه مشمول يكى از مواردى كه ابو ذر گفته بود نباشد، مگر جوانى از انصار و همو بود كه به ابو ذر گفت: اى عموجان من ترا در همين رداى خودم و دو جامه اى كه در جامه دان من و بافته مادرم است كفن خواهم كرد. ابو ذر گفت: آرى تو مرا كفن كن و چون مرد كسانى كه حاضر شده بودند او را غسل دادند و همان جوان انصارى او را كفن كرد و همراه آنان كه همگى يمانى بودند او را به خاك سپردند. ابو عمر بن عبد البر قبل از نقل اين حديث و در آغاز بحث مى گويد: كسانى كه هنگام مرگ ابو ذر به طور اتفاق در ربذه حاضر شدند گروهى بودند كه حجر بن ادبر و مالك بن حارث اشتر همراهشان بودند. مى گويد [ابن ابى الحديد]: حجر بن ادبر همان حجر بن عدى است كه معاويه او را كشت و او از افراد بسيار بزرگ و مشهور شيعه است. مالك اشتر هم ميان شيعيان معروفتر از ابو الهذيل ميان معتزله است. كتاب استيعاب را در حضور شيخ ما، عبد الوهاب بن سكينه محدث مى خواندند من هم حضور داشتم. همينكه خواننده كتاب به اين خبر رسيد، استاد من عمر بن عبد الله بن دبّاس كه من همراه او براى شنيدن حديث مى رفتم، گفت: شيعه پس از اين حديث هر چه كه مى خواهد بگويد خواهد گفت و آنچه شيخ مفيد و سيد مرتضى گفته اند، چيزى جز برخى از معتقدات حجر بن عدى و مالك اشتر در مورد عثمان و كسان پيش از او- ابو بكر و عمر- نيست. شيخ عبد الوهاب بن سكينه به او اشاره كرد ساكت شود و او سكوت كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص317 ما آثار و مقامات مالك اشتر را در جنگ صفين ضمن مباحث گذشته آورده ايم. اشتر همان كسى است كه در جنگ جمل با عبد الله بن زبير دست به گريبان شد و مدتى همچنان كه هر دو سوار بر اسبهايشان بودند، ستيز كردند و سرانجام هر دو بر زمين افتادند و عبد الله بن زبير زير اشتر قرار گرفت و فرياد مى كشيد كه من و مالك را با هم بكشيد ولى از شدت درگيرى و گرد و خاك فهميده نشد ابن زبير چه مى گويد. (مردم مالك را به اشتر مى شناختند و از نامش آگاه نبودند.) اگر ابن زبير مى گفت من و اشتر را بكشيد بدون ترديد هر دو كشته مى شدند. اشتر در اين باره اين اشعار را سروده است: اى عايشه اگر اين نبود كه سه روز بود گرسنه بودم و خواهر زاده ات را كشته مى يافتى. بامدادى كه نيزه ها از هر سو او را فرو گرفته بود و بانگ هياهو چون فرو ريختن دژها بود، او فرياد مى كشيد من و مالك را بكشيد، سيرى و جوانى او موجب نجات او از چنگ من شد كه من پير مرد نسبتا ناتوان بودم. و گفته مى شود در جنگ جمل عايشه عبد الله بن زبير را گم كرد و از او پرسيد، گفتند: آخرين بارى كه او را ديديم با اشتر گلاويز بود. عايشه گفت: واى بر اندوه بى پسر شدن اسماء. اشتر در سال سى و نهم هجرت كه از سوى على (ع) به حكومت مصر مى رفت، در راه درگذشت. گفته شده است به او شربت مسمومى خورانده شد و هم گفته اند اين موضوع صحيح نيست و او به مرگ طبيعى درگذشته است. ستايش امير المؤمنين على (ع) در اين عهد نامه از مالك اشتر با همه اختصارش به جايى رسيده است كه با سخن طولانى هم نمى توان به آن رسيد: و به جان خودم سوگند كه اشتر شايسته اين مدح است، دلير و نيرومند و بخشنده و سالار و بردبار و فصيح و شاعر بود و نرمى و درشتى را با هم داشت. گاه خشم و درشتى درشت بود، و گاه نرمى و مدارا نرمى مى كرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom