جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۶۲ : مرگ به دست خداست [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما خُوفَ من الغيلة :
وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي، فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ.

الغَيْلَه : قتل ناگهانى بطوريكه مقتول متوجه قاتل نشود، ترور. 
الجُنَّة : سپر. 
طَاشَ السَّهْمُ عَنِ الْهَدَفِ : تير به هدف اصابت نكرد. 
الكَلْمُ : جراحت، زخم. 
أسلَمَتنِى : مرا ترك مي كند، وا مى ‏گذارد 
لا يَطيشُ : خطا نمى‏ كند 
لا يَبرَأ : بهبودى نمى‏ يابد 
(در سال ۴۰ هجرى، روزهاى آخر عمر شريف امام عليه السّلام در كوفه در پاسخ به برخى از تهديدها و كشته شدن ناگهانى فرمود).
موضع گيرى امام عليه السّلام برابر تهديد به ترور: 
پروردگار براى من پوششى استوار قرار داد كه مرا حفظ نمايد، هنگامى كه عمرم بسر آيد، از من دور شده و مرا تسليم مرگ مى كند، كه در آن روز نه تير خطا مى رود و نه زخم بهبود مى يابد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه او را از كشته شدن ناگهانى ترسانيدند (اصحابش خبر دادند كه ابن ملجم در صدد قتل او بر آمده، فرمود:) 
(1) خداوند سپر محكمى براى من قرار داده (نگهدار من است تا زمانيكه مرگ برايم مقدّر نشده) پس هر گاه روز من بسر رسد آن سپر (محافظت) از من جدا گردد، و مرا (به مرگ) تسليم نمايد، در آن هنگام تير (مرگ) بخطاء نرود و زخم (نيزه تقدير) شفاء نيابد. 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه او را از ناگهان كشته شدن هشدار دادند: 
از سوى خداوند مرا سپرى است سخت و استوار، كه چون روزگارم به سر آيد، از هم بردرد و مرا تسليم مرگ كند. در آن هنگام، اگر تيرى به سوى من اندازند خطا نرود و اگر زخمى به من رسد بهبود نيابد. 
من از سوى خدا سپر محکمى دارم که مرا از حوادثِ (خطرناک) حفظ مى کند و هنگامى که اجلم فرا رسد، اين سپر الهى از من دور مى شود و مرا تسليم حوادث مى کند; در آن هنگام نه تير خطا مى کند و نه زخم بهبودى مى يابد.
از سخنان آن حضرت است چون از ناگهان كشته شدنش ترساندند:
مرا پوششى استوار است كه از جانب كردگار است. چون عمرم سرآيد از هم گشايد و مرا تسليم -مرگ- نمايد. آن گاه، نه تير روى برتابد و نه زخم بهبود يابد. 
از سخنان آن حضرت است زمانى كه او را از ترور ترساندند:
براى من از جانب خدا سپر محكمى است، چون آخرين روز حياتم در رسد آن سپر از پيش رويم كنار رود و مرا به دست مرگ سپارد. در آن زمان نه تير به خطا رود، و نه زخم بهبود يابد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏3، ص: 22و من كلام له عليه ‏السّلام‏: لمّا خُوّف مِن الْغِيْلَة.اين سخن را هنگامى ايراد فرمود كه امام را تهديد به قتل و ترور كردند.   چرا از مرگ بترسم؟! در شأنِ ورودِ اين سخن، چنين نوشته اند که: «يارانش کراراً حضرت را از سوء نيّت «ابن ملجم» خبر داده اند و قراين و نشانه هايى نيز بر نيّت سوء او، آشکار گشت; حتّى به گفته بعضى، روزى امام(عليه السلام) مشغول خطبه خواندن بود و «ابن ملجم» در برابر منبر نشسته بود که اين سخن را آهسته بر زبان جارى کرد: «وَ اللّهِ لاَُرِيحَنَّهُمْ مِنْکَ; به خدا سوگند! مردم را از دست تو آسوده مى کنم» آنهايى که اين سخن را از او شنيدند بعد از پايان خطبه او را دستگير کرده نزد امام آوردند، امام فرمود: «او را رها کنيد!» و سپس گفتار مورد بحث را بيان فرمود(1).» آرى امام(عليه السلام) چنين فرمود: «من از سوى خدا سپر محکمى دارم که مرا از حوادث حفظ مى کند، و هنگامى که اجلم فرا رسد اين سپر الهى از من دور مى شود، و مرا تسليم حوادث مى کند، در آن هنگام نه تير خطا مى رود و نه زخم بهبودى مى يابد (ولى امروز وحشتى ندارم)» (وَ إِنَّ عَلَىَّ مِنَ اللّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنّي وَ أَسْلَمَتْنِي; فَحِينَئِذ لاَيَطِيشُ(2) السَّهْمُ(3) وَ لاَيَبْرَأُ(4) الْکَلْمُ(5)). اين تعبير، اشاره به يک واقعيت است و آن اينکه تا اجلِ نهايى انسان فرا نرسد از دنيا نمى رود; بنابراين تعيين اجل از سوى خداوند، به اين مفهوم است که اراده او بر اين قرار گرفته که فلان کس، تا فلان زمان باقى بماند و بى شک هيچ چيز در برابر اراده حقّ مقاومت نخواهد کرد. لذا مسأله اجل الهى را مى توان يک سپر محکم در برابر حوادث دانست. شبيه همين معنا کراراً در «نهج البلاغه» در کلمات قصار آمده است; در يک جا مى فرمايد: «إنَّ الأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ; سرآمدِ زندگى (که از سوى خدا تعيين شده) سپر محکمى است!(6)». و در جاى ديگر مى فرمايد: «کَفَى بِالاَْجَلِ حَارِساً; سرآمدِ قطعىِ زندگى، براى پاسدارى انسان کافى است (يعنى تا عمر به پايان نرسد هيچ حادثه اى او را از پاى در نمى آورد)(7)» بلکه اين معنا را از آيه يازده سوره «رعد» نيز مى توان استفاده کرد، آنجا که مى فرمايد: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ; براى انسان مأمورانى هستند پى در پى، که از پيش رو و از پشت سر، او را از حوادث مختلف حفظ مى کنند». در تفسير اين آيه، حديثى از امام باقر(عليه السلام) به اين مضمون نقل شده است: «يَقُولُ: بِأَمْرِ اللّهِ مِنْ أَنْ يَقَعَ فِي رَکِيٍّ أَوْ يَقَعَ عَلَيْهِ حَائِطٌ أَوْ يُصِيبَهُ شَىْءٌ حَتَّى إِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلُّوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ يَدْفَعُونَهُ إِلَى الْمَقَادِيرِ وَ هُمَا مَلَکَانِ يَحْفَظَانِهِ بِاللَّيْلِ وَ مَلَکَانِ بِالنَّهَارِ يَتَعَاقَبَانِهِ; مى فرمايد: به فرمان خدا، انسان (حفظ مى شود) از اينکه در جايى سقوط کند، يا ديوارى بر او بيفتد، يا حادثه ديگرى براى او پيش آيد، تا زمانى که اجل حتمى فرا رسد; در اين هنگام آن فرشتگان کنار مى روند و او را تسليم حوادث مى کنند; آنها دو فرشته اند که مأمور حفظ انسان در شب مى باشند و دو فرشته ديگر که در روز او را حفظ مى کنند و بطور متناوب جايگزين يکديگر مى شوند»(8). در اينجا سؤالى پيش مى آيد که اگر مطلب چنين است، پس لازم نيست ما خود را در برابر خطرات حفظ کنيم و پيشگيرى لازم را در برابر سيل و زلزله و بيمارى و حوادث رانندگى بنماييم; بلکه مجاز هستيم بى پروا پيش برويم و از هيچ چيز نترسيم؟! در پاسخ به اين سؤال بايد توجّه کرد که اجل و سرآمدِ عمر انسان، بر دوگونه است: «اجل حتمى» و «اجل غير حتمى». «اجل حتمى» سرآمدى است که به هيچ وجه راه بازگشت براى آن نيست مثل اينکه قلب انسان حداکثر قدرت ضربانش -در حاليکه کاملاً هم سالم باشد- فلان مقدار است; هنگامى که آن عدد کامل شد قلب خواه ناخواه از کار مى ايستد، درست مانند ساعتى که باطرى آن تمام شده باشد. امّا «اجل غير حتمى» سرآمدى است که قابل اجتناب است آن نيز بر دوگونه است; بخشى از آن در اختيار انسان است که مى تواند با رعايت موازين عقلايى از آن پرهيز کند، مانند: پوشيدن «زره» در تن و گذاشتن «کلاه خُود» بر سر و گرفتن «سپر» به دست در ميدان جنگ; که بى شک جلوى بسيارى از مرگ و ميرها را مى گيرد. پرهيز از اين گونه امور، به عهده خود انسان گذارده شده است و اوست که در برابر اين حوادث، مسئول و تعيين کننده است. بخش ديگرى از سرآمدها، غير قطعى است، که معمولاً از اختيار انسان بيرون است; مانند: بخشى از حوادث رانندگى و يا مسأله پيش بينى نشده اى در مورد سقوط در چاه، يا ريزش کوه و مانند آن. اينجاست که فرشتگان و مأموران الهى، تا اجل حتمى او فرا نرسيده باشد او را در برابر اين حوادث حفظ مى کنند و هنگامى که اجل حتمى او فرا رسيد او را به دست حادثه مى سپارند و رهايش مى کنند. البتّه اين بخش را نيز مى توان به دو گروه تقسيم کرد: مشروط و غير مشروط; مشروط آن مواردى است که، پاسدارى فرشتگانِ حافظِ انسانها، مشروط به انجام کارى از قبيل دادن صدقه، دعا کردن، صله رحم و انجام کارهاى نيک مى باشد; و قسم ديگر آن است که، حتّى بدون اين شرط، مأمور محافظت او در اين قسمت هستند. خلاصه اينکه اجل حتمى تخلّف ناپذير است; و اجل مشروط يا معلَّق قابل تغيير مى باشد، گاه به وسيله تدبير و احتياط خود انسانها و گاه به وسيله انجام اعمال نيکى همچون صله رحم و صدقه در راه خدا و گاه به وسيله فرشتگانى که مأمور حفظ انسان در برابر خطرات غير حتمى هستند. از اينجا روشن مى شود که آياتى مانند: «فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَيَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَيَسْتَقْدِمُونَ; هنگامى که اجل آنها فرا رسد نه ساعتى از آن عقب مى افتند و نه ساعتى بر آن پيشى مى گيرند»(9) و آيه شريفه: «وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُها; خداوند هرگز مرگ کسى را که اجلش فرا رسيده به تأخير نمى اندازد»(10) با آياتى مانند: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ...» که قبلاً به آن اشاره کرديم منافات ندارد و همچنين با روايات فراوانى که مى گويد: صدقه و صله رحم، اجل انسان را به تأخير مى اندازد، مخالف نيست و در واقع جمع بين همه آيات و روايات با توجّه به اقسام سه گانه يا چهارگانه اجل، که در بالا اشاره شد، روشن مى شود(11). (12) *** پی نوشت: 1. «مصادر نهج البلاغه» جلد 2، صفحه 42-43; مرحوم «ابن ميثم» در «شرح نهج البلاغه» خود نيز اين مطلب را آورده است (جلد 2، صفحه 157). 2. «يَطيش» از مادّه «طَيْش» (بر وزن عيش) به معناى کم عقلى است و هنگامى که تير خطا کند، اين واژه درباره آن به کار مى رود; گويى تير غير عاقلانه عمل کرده است. برخى نيز آن را به معناى وسيعترى يعنى: هر گونه سبکى تفسير کرده اند، خواه در تير باشد يا در عقل يا غير آن. (کتاب العين و مقاييس اللغة و لسان العرب) 3. «سَهْم» در اصل به معناى چوبه تير است و از آنجا که گاهى براى تعيين کردن بهره افراد به وسيله قرعه کشى از چوبه هاى تير استفاده مى کردند، واژه «سهم» به بهره افراد اطلاق شده است و «مساهمه» به معناى قرعه کشى آمده، زيرا به هنگام قرعه کشى نامها را بر چوبه هاى تير مى نوشتند و با هم مخلوط مى کردند، سپس يک چوبه تير از آن بيرون مى آوردند و به نام هر کس اصابت مى کرد مشمول قرعه مى شد. 4. «يَبْرَأُ» از مادّه «بُرْء» (بر وزن قُرْب) به معناى بهبود يافتن از بيمارى است و «بَرْء» (بر وزن نرم) به معناى آفرينش است و از اين جهت به خداوند «باري» مى گويند. 5. «کَلْم» (بر وزن نظم) در اصل به معناى زخم و جراحت است و از آنجا که سخن در دلها اثر مى گذارد به آن «کلام» مى گويند.  6. کلمات قصار، کلمه 202. 7. کلمات قصار، کلمه 306. 8. تفسير برهان، جلد2، صفحه 283. 9. سوره اعراف، آيه 34. 10. سوره منافقون، آيه 11. 11. شرح بيشتر درباره اقسام اجل در «تفسير نمونه» جلد 18، صفحه 207 به بعد در ذيل آيه 11 سوره فاطر، آمده است. 12. سند خطبه: بخش اوّل اين سخن را «ابن كثير» در «البداية و النهاية» از كتاب «ابى داود» نقل كرده و «ابى داود» كسى است كه حدود صد و سى سال قبل از «سيّد رضى» دار فانى را وداع گفت و بعد از «سيد رضى»، «زمخشرى» در «ربيع الأبرار» با تفاوتى نقل كرده و اين تفاوت نشان مى دهد كه آن را از غير «نهج البلاغه» گرفته است. و همچنين «آمُدى» در«غرر الحكم» در حرف «الف» آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 42). در كتاب «صفّينِ» «نصر بن مزاحم» كه در قرن دوم هجرى مى زيسته نيز، اين خطبه آمده است (نهج البلاغه، چاپ جامعه مدرّسين).  
شرح علامه جعفریزندگي و مرگ پيرو قانون الهي است: «و ان عليّ من الله جُنّه حصينه …: (قطعا براي من از جانب خدا سپريست محكم …). همه‌ي جريانات و پديده‌هاي جهان هستي از كون به فساد يا از فساد به كون، همه و همه جلوه‌هائي از مشيت رباني است كه حتي يك ذره از آنها بدون قانوني كه خواسته‌ي خداونديست بوجود نمي‌آيد و رهسپار نيستي نمي‌گردد، با اينحال هم در آيات قرآني و هم در ديگر منابع اسلامي مانند نهج‌البلاغه تاكيد فراواني بر پيروي زندگي و مرگ از قانون الهي شده است. احتمال قوي مي‌رود كه علت اين تاكيد و تصريح فراوان باينكه خالق زندگي و مرگ خدا است و خداوند نگهباناني براي حيات انسانها گماشته است: «ان كل نفس لما عليها حافظ» (هيچ نفسي نيست مگر اينكه براي آن نگهباني وجود دارد). براي رد و منفي ساختن پندارهاي نابجائي است كه مردم ناآگاه درباره‌ي زندگي و مرگ دارند و گمان مي‌كنند درباره‌ي زندگي و مرگ همه چيز را مي‌داند و مدت زندگي و عامل مرگ و موقع آنرا مي‌توانند كاملا درك نمايند! و اين اشتباه و خطا در اعمال و انديشه‌هاي آن مردم اثر مي‌گذارد. و گمان مي‌كنند حاكم مطلق زندگي و مرگ خودشان مي‌باشند با اينكه مي‌بينند: هزار نقش بر آرد زمانه و نبود          يكي چنانكه در آيينه‌ي تصور ما است لذا اميرالمومنين عليه‌السلام در پاسخ اخطار كنندگان با كمال آرامش خاطر مي‌فرمايد: براي زندگي من از جانب خدا سپري است نگهدارنده. البته حفظ حيات از مخاطرات و عوامل مزاحم آن قانون طبيعي و وظيفه‌ي الهي آدمي است، ولي هرگز براي يك انسان اين قدرت وجود ندارد كه اختيار حيات و موت خود را در دست داشته و از همه‌ي مسائل مربوط به عامل بقاي زندگي و عامل فناي آن آگاه شود و بر فرض آگاهي بتواند موقعيت كاملا صحيح را درباره‌ي منظور خود انتخاب نمايد. حتي در آن موقعيتهائي كه آدمي يقين به پايان يافتن حيات خود مي‌نمايد، مانند بيماري مهلك يا كسي كه براي كيفر به اعدام برده مي‌شود، اگر چه به آخرين لحظات حيات هم رسيده باشد، باز يقين نهائي به مرگ نخواهد داشت. و اگر از ديدگاهي ديگر اين مسئله را بررسي نمائيم، يقين به پايان يافتن حيات غير از پايان واقعي حيات است كه مربوط به مشيت خداونديست، و آن حصار پشت پرده‌ي طبيعت كه حيات را در بر گرفته است، حصاريست كه خداوند موقع شكسته شدن آنرا تعيين فرموده و با كلماتي گوناگون آنرا بيان فرموده است، مانند اجل: «هو الذي خلقكم من طين ثم قضي اجلا» (او خداونديست كه شما را از گل آفريده سپس حكم به مدت (معين) فرموده است) «و جعل لهم اجلا لاريب فيه» (و براي آنان مدت معيني قرار داده است كه ترديدي در آن نيست) «و لن يوخر الله نفسا اذا جاء اجلها» (و خداوند مرگ هيچ نفسي را به تاخير نمي‌ندازد (موقعيكه اجلش فرا رسيده باشد اين مدت معين درباره‌ي حيات اقوام و ملل هم گوشزد شده است: «لكل امه اجل اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعه و لا يستقدمون» (براي هر امتي اجل معيني است، هنگاميكه آن اجل معين فرا رسد نه يك ساعت به تاخير ميفتند و نه ساعتي پيشتر منقرض مي‌گردند). البته ممكن است مقدمات قطعي فرارسيدن اين اجل چنانكه متذكر شديم، براي انسان معلوم شود، ولي خود بوجود آمدن آن مقدمات، با علم خداوندي و تعيين قانوني او است. بنابراين از مجموع سخنان اميرالمومنين (ع) و از ديگر منابع اسلامي مانند آيات قرآني و احاديث معتبر باين نتيجه مي‌رسيم كه مرگ چه طبيعي و چه غير طبيعي پيرو قانون و مشيت خداوندي است، اگر چه ممكن است مقدمه‌ي تحقق مشيت خداوندي را خود انسان آماده كند، مانند اقدام به خودكشي حتمي و غيرذلك.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 338 از سخنان آن حضرت (ع) است هنگامى كه از جانب اصحاب اعلام خطر شد كه ابن ملجم قصد شهادت آن حضرت را دارد: «وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ». شرح: ياران امام (ع) بارها وى را از كشته شدن ناگهانى به دست پور ملجم -لعنة اللّه عليه- ترسانده و به عرض رسانده بودند، كه از او برحذر باشد. چه اين كه ابن ملجم بارها به كنايه قصد پليد خود را ابراز كرده بود.  روايت شده است، كه روزى اشعث (يكى از ياران حضرت) ابن ملجم را در حالى كه شمشيرش را حمايل داشت ملاقات كرد. به او گفت حال كه زمان جنگ نيست به چه نيّتى شمشير بسته اى؟ ابن ملجم در پاسخ گفت: قصد دارم بزرگ اين محلّ را به قتل رسانم. اشعث خدمت امام (ع) رسيد و وى را از گفته ابن ملجم و جسارتش آگاه ساخت. حضرت فرمود: «هنوز كه مرا نكشته است». به روايت ديگر، روزى امام (ع) بر منبر خطبه مى خواند و اصحاب خود را پند و اندرز مى داد. ابن ملجم كه روبروى منبر نشسته بود، سخنان حضرت را شنيد و با اشاره به آن بزرگوار گفت: به خدا سوگند روزى اصحابت را از شرّ تو آسوده خواهم كرد. هنگامى كه حضرت سخنرانى خود را به پايان رسانده قصد مراجعت به خانه را داشت، ابن ملجم را در حالى كه مسلّح بود دستگير كرده به حضور آوردند. حضرت فرمود. مى خواهيد چه كنيد عرض كردند او در باره شما چنين مى گفت امام فرمود: «او را آزاد بگذاريد، هنوز كه مرا نكشته است از جانب خدا براى من صيانت و حفاظت برقرار است.» در اين عبارت حضرت «جنّة» را كنايه از توجّهات الهى به آماده كردن اسباب حفاظت و نگهدارى خود در طول زندگى آورده اند اين جمله «به صورت استعاره بالكنايه از قضا و حكم خداوند به كار رفته، وجه تشبيه و استعاره اين است: بدان سان كه شخص داراى سپر، از تير و ديگر ابزار جنگى صدمه اى نمى بيند، با فراهم بودن اسباب زندگى، انسان، در امان بوده، از تيرهاى مرگ خطرى متوجّه او نمى شود «حصينة» را براى سپر صفت آورده، و با ذكر اين صفت استعاره ترشيحيّه مى شود. بعلاوه دليلى بر محكمى و استوارى سپر نيز مى باشد. منظور از كلمه «يومى»، روز من، وقتى است كه ضرورتا بايد بميرد.  دور شدن سپر را، كنايه از منتفى شدن برخى عوامل و اسباب زندگى، كه لزوما منجرّ به مرگ مى شود و تيرهاى بيمارى به هدف مى رسد آورده است.  امام (ع) تسليم كردن انسان به مرگ را به سپر نسبت داده اند، بملاحظه تشبيه كردن سپر به انسانى كه از شخص حمايت كند، و سپس او را براى كشتن تسليم غير كند، كه در اين صورت تير مرگ به خطا نمى رود.  حضرت لفظ تير را، براى بيماريهايى كه موجب مرگ مى شوند استعاره آورده، و به خطا نرفتن تير را كنايه از مرگ حتمى گرفته اند. واژه «كلم» را براى اثرى كه از اسباب بيمارى حاصل مى شود ذكر كرده اند، وجه شباهت در هر دو (تير- و بيمارى) هلاكتى است كه حاصل مى شود، در «كلم» و اثر بيمارى وجه شباهت آزردگى و رنجى است كه وجود دارد. لفظ تير را براى بيمارى استعاره آورده، و با ذكر واژه «طيش» آن را ترشيح و تزيين كرده اند و همچنين لفظ «كلم» را براى اثرى كه از اسباب بيمارى حاصل مى شود، استعاره آورده و با بيان «لا يبرأ» آن را ترشيح كرده و زينت داده است. در باره همين حقيقت، شعرى به آن حضرت نسبت داده شده است:  اىّ يوم من الموت افرّ           يوم لم يقدر ام يوم قدر يوم لم يقدر فلا أرهبه           يوم قد قدّر لا يغنى الحذر حضرت اشاره به فرموده حق تعالى دارد: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا»، «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ».   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 384 و من كلام له عليه السلام لما خوف من الغيلة و هو الحادى و الستون من المختار في باب الخطاب  و إنّ عليّ من اللّه جنّة حصينة، فإذا جاء يومي انفرجت عنّي و أسلمتني فحينئذ لا يطيش السّهم، و لا يبرء الكلم. (10555- 10534)اللغة:(الغيلة) بالكسر فعلة من الاغتيال و هو القتل على غفلة و (الجنّة) بضّم الجيم ما يجنّ به اى يستتر من درع و ترس و نحوهما و (طاش) السّهم يطيش من باب ضرب صدف عن الغرض و انحرف عنه و (الكلم) بفتح الكاف و سكون اللّام الجرح.الاعراب:علىّ خبر إنّ قدّم على الاسم توسّعا و على لاستعلاء المعنوى، و من اللّه متعلّق بمقدّر حال من فاعل حصينة و تقدّمه للتّوسع أيضا.المعنى:روى أنّه عليه السّلام خوف من غيلة ابن ملجم لعنه اللّه مرارا و أنّ الأشعث لقاه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 385 متقلّدا سيفه فقال له، ما يقلّدك السّيف و ليس بأوان حرب؟ فقال لعنه اللّه: أردت أن أنحربه جزور القرية، فأتى الأشعث إليه عليه السّلام فأخبره و قال قد عرفت ابن ملجم و فتكه فقال ما قتلني بعد.و روى أنّه عليه السّلام: كان يخطب مرّة و يذكر أصحابه و ابن ملجم تلقاء المنبر فسمعه يقول: و اللّه لاريحنّهم منك، فلما انصرف عليه السّلام أتوابه ملبّبا فأشرف عليهم، و قال ما تريدون، فخبروه بما سمعوا عنه، فقال فما قتلنى بعد خلّوا عنه استعاره مرشحة (و إنّ علىّ من اللّه جنّة حصينة) استعار الجنّة لعناية اللّه سبحانه بحفظ أسباب حياته في المدة الممكنة له في القضاء الالهي، و الجامع أنّ الجنّة كما أنّها حافظة للانسان عن آلام السّهام و نحوها، فكذلك بقاء أسباب الحياة و ثبات مادّتها حافظان له عن سهام الموت فحسن استعارتها لها و ذكر الحصينة ترشيح للاستعارة (فاذا جاء يومي) الذي قدّر فيه موتى (انفرجت) تلك الجنّة (عنّي و أسلمتني) للموت و كنّى بانفراجها عن انعدام بعض أسباب الحياة في حقّه، و هو ترشيح آخر للاستعارة المذكورة (فحينئذ لا يطيش السّهم) كما قال في الدّيوان المنسوب إليه.للموت فينا سهام غير خاطئة         إن فاته اليوم سهم لم يفته غدا   (و لا يبرء الكلم) و في معنى هذا الكلام قال عليه الصّلاة و السّلام في الدّيوان:أىّ يومىّ من الموت أفرّ         يوم ما قدّر أو يوم قدر       يوم ما قدّر لم أخش الرّدى          و إذا قدّر لا يغنى الحذر    أقول: و في هذا الكلام إشعار بأنّ للانسان أجلا موقوتا و أمدا ممدودا إذا أدركه يبطل حياته، و إلى ذلك ذهب جماعة، و استدلّوا عليه بقوله سبحانه: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا»و قال أيضا: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 386 و بأنّ المقدّرات في الأزل و المكتوبات في اللّوح المحفوظ لا تتغيّر بالزّيادة و النّقصان، لاستحالة خلاف معلوم اللّه، و قد سبق العلم بوجود كلّ ممكن أراد وجوده و بعدم كلّ ممكن أراد عدمه الأزلى أو إعدامه بعد ايجاده، فكيف يمكن الحكم بزيادة العمر أو نقصانه بسبب من الاسباب.و ذهب آخرون إلى قبوله الزّيادة و النّقصان مستدلّين بقوله: «وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ» و بالأخبار الكثيرة الدّالّة على أنّ صلة الرّحم توجب الزّيادة في العمر و القطيعة توجب النّقصان، و كذلك البرّ و العقوق هذا.و التّحقيق في المقام هو التّفصيل بما يجمع به بين الأدلّتين، و توضيحه يحتاج إلى تمهيد مقدّمة، و هو أنّ المستفاد من بعض الآيات و الأخبار هو أنّ الأجل على قسمين محتوم، و موقوف، قال سبحانه في سورة نوح:«أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ..».قال المفسّرون: الأجل المسمّى هو الأمد الأقصى الذي قدّر اللّه لهم بشرط الايمان و الطاعة و راء ما قدّره لهم على تقدير بقائهم على الكفر و العصيان، فانّ وصف الأجل بالمسمّى و تعليق تأخيرهم إليه بالايمان صريح في أنّ لهم أجلا آخر لا يجاوزونه إن لم يؤمنوا، و هو المراد بقوله: «إنّ أجل اللّه إذا جاء لا يؤخّر» أى ما قدّر لكم على تقدير بقائكم على الكفر إذا جاء و أنتم على ما أنتم عليه من الكفر و العصيان لا يؤخّر، فبادروا إلى الايمان و الطاعة قبل مجيئه حتّى لا يتحقّق شرطه الذي هو البقاء على الكفر، فلا يجي ء و يتحقّق شرط التّاخير إلى الأجل المسمّى فتأخّروا إليه.و في الكافي باسناده عن حمران عن أبي جعفر عليه السّلام قال سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: «قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 387قال هما أجلان: أجل محتوم، و أجل موقوف.و عن عليّ بن إبراهيم باسناده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في تفسير هذه الآية، قال:الأجل المقتضى هو المحتوم الذي قضاه و حتمه، و المسمّى هو الذي فيه البداء، و يقدّم ما يشاء و يؤخّر ما يشاء، و المحتوم ليس فيه تقديم و لا تأخير.إذا عرفت هذه المقدّمة ظهر لك أنّ من الأجل قسما قابلا للتّغيير و قسما ليس قابلا له، و عليه فاللّازم حمل الأدلّة الاولة الدّالة على عدم التّغير في الآجال بالتقدّم و التّأخرّ على الأجل المحتوم، و حمل الأدلة الثّانية على الأجل الموقوف القابل للتغيّر بحصول شروط الزّيادة و أسبابها و عدمه، و على ذلك فان كان مراد القائلين بثبوت التّغير و القائلين بعدمه هو ما ذكرناه فلا مشاحة بيننا و بينهم و يصير نزاع أحدهما مع الآخر أيضا على ذلك لفظيّا، و إن أرادوا ثبوت التّغير في مطلق الآجال و عدمه كذلك فالمنع على القولين واضح.ثمّ لا يذهب عليك أنّ وجود التّغير في الأجل الموقوف حسبما ذكرنا لا يوجب التّغيّر في علمه سبحانه حسبما يزعمه القائلون بالقول الأوّل، و ذلك لأنّه سبحانه كما علم كمّية العمر علم ارتباطه بسببه المخصوص، و كما علم من زيد دخول الجنّة علم ارتباطه بأسبابه المخصوصة من ايجاده، و خلق العقل له و بعث الأنبياء و نسب الألطاف و حسن الاختيار و العمل بموجب الشّرع، و علم أيضا حصول تلك الاسباب في الخارج المحصّلة لوجود المسبّب، و بالجملة جميع ما يحدث في العالم فهو معلوم للّه سبحانه على ما هو واقع عليه من شرط أو سبب.توضيح ذلك أنّ اللّه سبحانه قد خلق لوحا و سمّاه لوح المحو و الاثبات قد كتب فيه الآجال و الأرزاق و جميع ما يكون في عالم الكون معلّقا على الأسباب و الشرائط و هو الذي يقع في المحو و الاثبات و التّغيير و البداء، مثلا كتب أنّ عمر زيد عشر سنين إن لم يصل رحمه، و عشرون إن وصل، و أنّه إن أدّى الزّكاة يحصل له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 388 البركة في ماله و إن لم يؤدّه لم يحصل، و كذلك جميع الكاينات فهذا اللّوح الذي ابدع فيه صور الموجودات على الوجه القابل للتّغيير، و خلق لوحا آخر أبدع فيه صور الموجودات و جميع الأشياء مفصّلة معقولة محفوظة عن التّغيّر و هو المسمّى بامّ الكتاب المشار إليه في قوله تعالى:«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» و قد كتب اللّه فيه الكاينات على ما علمه في الأزل و يسمّى ذلك بالعلم الملزم لا تغيّر فيه و لا تبدّل بوجه من الوجوه، لأنّ علمه بالاسباب و المسبّبات على نهج واحد، و قد علم وقوع الاسباب و عدم وقوعها و أنّ زيدا يصل رحمه فيكون عمره كذا، أو لا يصل رحمه فيكون كذا و قد علم في الازل أحد الطرفين فكتبه في اللوح المحفوظ، و هذا هو المشار إليه في الاخبار بقولهم: جفّ القلم بما هو كائن، يعنى أنّه كتب فيه ما هو كائن إلى يوم القيامة فلن يكتب بعده أبدا إذ لم يبق شي ء حتّى يكتب.نعم يبقى الكلام في فايدة لوح المحو و الاثبات و تغيير الكاينات و صفاتها فيه مع وجود اللّوح المحفوظ، و لا حاجة لنا إلى البحث في ذلك الآن و إنّما الواجب التّسليم و الاذعان بعد دلالة نصّ الأخبار عليهما و القرآن، و اللّه العالم الخبير بأسرار عالم الامكان.الترجمة:از جمله كلام آن امام عالى مقامست در وقتى كه ترسانيدند او را از كشتن ابن ملجم ملعون غفلت مى فرمايد كه: بدرستى بر من است از جانب خداوند سپرى محكم كه عبارتست از بقاء اسباب حياة تا روز فوت، پس هر گاه بيايد روز مرگ من وا شود آن سپر از من و باز گذارد مرا بدست مرگ، پس اين هنگام خطا نمى كند تير موت و البّته بر نشانه بدن واقع مى شود، و خوب نشود أثر جراحت و روى بصحت نگذارد. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom