خطبه ۲۳۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : توصیه به تقوا و عمل [منبع]

و من خطبة له (عليه السلام) في مقاصد أخرى:
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ، وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ؛ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ.
فضلُ العمل:
فَاعْمَلُوا، وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ، وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ، وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ، وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ، وَ الْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ؛ وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ، عُمُراً نَاكِساً، أَوْ مَرَضاً حَابِساً، أَوْ مَوْتاً خَالِساً.

الْمَلَكَة : صفت راسخ در نفس، مقصود در اينجا هر گناهى است كه شيطان آن را در نفس آدمى راسخ كرده است.
الْهَلَكَة : هلاكت.
بَادِرُوا : سبقت بگيريد، مبادرت كنيد.
عُمُراً نَاكِساً : عمرى كه شما را از حيات به مرگ برميگرداند.
الْحَابِس : باز دارنده (از عمل).
الْخَالِس : رباينده. 
سَداد : راستى و درستى
مَلَكة : بندگى و بردگى
يَنجَحُ : به نتيجه و هدف مى رسد
تُنال : گرفته مى شود، بدست مى آيد
رَغائِب : چيزهاى مورد رغبت
هادِئَة : ساكت و آرام
ناكِس : برعكس رونده (رو بضعف و سستى)
خالِس : رباينده، و از بين برنده 
۱. پرهيزكارى و عمل:
همانا ترس از خدا كليد هر در بسته، و ذخيره رستاخيز، و عامل آزادگى از هر گونه بردگى، و نجات از هر گونه هلاكت است. در پرتو پرهيزكارى، تلاشگران پيروز، پرواكنندگان از گناه رستگار، و به هر آرزويى مى توان رسيد.
مردم عمل كنيد كه عمل نيكو به سوى خدا بالا مى رود، و توبه سودمند است، و دعا به اجابت مى رسد، و آرامش برقرار، و قلم هاى فرشتگان در جريان است. به سوى اعمال نيكو بشتابيد پيش از آن كه عمرتان پايان پذيرد، يا بيمارى مانع شود، و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در پرهيزكارى و مرگ و فريفته نشدن بدنيا):
(1) پرهيزكارى و ترس از خدا كليد هدايت و رستگارى (دنيا و آخرت) و اندوخته براى روز قيامت و سبب آزادى از هر بندگى (شهوتها و خواهشهاى نفس) و رهائى از هر تباهى است، با تقوى حاجت درخواست كننده روا مى گردد، و گريزان (از عذاب و سختى) رهائى مى يابد، و عطاءها و بخششهاى بسيار (از جانب حقّ تعالى) دريافت ميشود،
(2) پس كار كنيد (براى سفر آخرت توشه برداريد) در اين حاليكه عمل بالا مى رود (قبول مى گردد) و توبه و بازگشت (از گناه) سود مى بخشد، و دعاء شنيده ميشود (در خواست مى پذيرند) و زمان آرامش است (اضطراب و نگرانى مرگ در بين نيست) و قلمها (ى نويسندگان اعمال نيك و بد) بكار است (نه مانند بعد از مردن از نوشتن باز مانند)
(3) و بعبادات و طاعات بشتابيد در برابر عمرى كه (از جوانى به پيرى و از توانائى به ناتوانى) تغيير مى پذيرد، يا بيمارى و دردى كه (از كار) باز دارد، يا مرگى كه (زندگانى را) بربايد.
 
هر آينه ترس از خدا كليد رستگارى و درستكارى و اندوخته روز بازپسين [و آزادى از هر بندگى و رهايى از هر تباهى است.] هر كه را نيازى باشد، نيازش بدان برآيد. هر كه گريزان است رهايى يابد. هر كه را خواسته اى است به خواسته هاى خود برسد.
پس عمل كنيد كه عمل را به آسمان برند. توبه كنيد كه توبه سود دهد. و دعا كنيد كه دعا شنيده شود. اكنون زمان آرامش است و قلمها به نوشتن اعمال روان اند. به اعمال و طاعات بشتابيد. در برابر عمرى كه از جوانى به پيرى مى گرايد يا بيماريى كه از كارت بيندازد يا مرگى كه جان از تنت بربايد.
 
به يقين تقوا و پرهيزکارى کليد درهاى راستى است و ذخيره روز قيامت و سبب آزادى از هرگونه گناهى است که بر انسان چيره مى شود و موجب نجات انسان از هرگونه هلاکت است. به وسيله تقوا جويندگان به مقصود خود مى رسند و فرار کنندگان (از کيفر الهى) رهايى مى يابند و با تقوا به هر هدف و خواسته رفيع و بلندى مى توان رسيد.
تا هنگامى که فرصت براى قبولى اعمال داريد، و توبه سودمند است و دعا به اجابت مى رسد، و در آرامش به سر مى بريد، و قلمها (ى فرشتگان براى نوشتن اعمال صالح) در جريان است، عمل کنيد! به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد، پيش از آنکه عمر پشت کند (و مرحله پيرى و ناتوانى برسد) يا بيمارى مانع از عمل گردد، يا مرگ (همه چيز را از شما) بربايد.
 
همانا ترس از خدا كليد درستى كردار است، و اندوخته قيامت را به كار، و از هر بندگى موجب رهايى، و رهايى از هر تباهى. بدان حاجت خواهنده روان است، و بدان گريزنده در امان، و خواسته ها در دسترس خواهان.
پس كار كنيد حالى كه عمل «به سوى خدا بالا مى رود» و توبه سود مى دهد، و دعا شنيده مى شود و آرامش بر قرار است، و خامه ها به كار. و در كارها پيشدستى كنيد در عمرى كه واپس رونده است، و بيماريى -كه از كار- بازدارنده است، يا مرگى كه رباينده است.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در باره تقوا و كوشش در عمل:
قطعا تقواى الهى كليد درستى، و اندوخته قيامت، و رهايى از سلطه هر سلطه گر، و نجات از هر هلاكتى است، خواهنده به كمك تقوا به مرادش مى رسد، و گريزان (از جهنّم) به وسيله تقوا نجات پيدا مى كند، و طالب مشتاق به آنچه كه رغبت دارد مى رسد.
پس عمل كنيد حالى كه عمل به جانب حق بالا مى رود، و توبه سود مى دهد، و دعا مستجاب مى شود، و زمان زمان آرامش، و قلم كاتبان عمل در كار است، و به بندگى و طاعت بشتابيد پيش از آنكه جوانى به پيرى رسد، و بيمارى شما را از كار بيندازد، يا مرگ شما را بربايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 489-481 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ في مَقاصِدَ أُخْرى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه پيرامون مسائل گوناگون ديگرى سخن مى گويد (تقوا، پايان زندگى، آمادگى براى سفر آخرت و صفات زاهدان). خطبه در يك نگاه:اين خطبه در حقيقت از چهار بخش تشكيل شده است: در بخش اوّل، امام عليه السلام درباره اهميّت تقوا و پرهيزكارى و آثار حيات بخش آن سخن مى گويد.در بخش دوم پس از توصيه به انجام اعمال صالح، از ضرورت ياد مرگ و پايان زندگى و از دست رفتن فرصتها بحث مى كند.در بخش سوم پس از تأكيد مجدّد بر تلاش و كوشش در جهت جمع آورى زاد و توشه سفر آخرت به فريبكارى دنيا اشاره كرده، مى فرمايد: بيدار باشيد دنيا شما را نفريبد. از پايان عبرت انگيز زندگى پيشينيان درس بياموزيد و پايان عمر خود را بر آن قياس كنيد.در چهارمين و آخرين بخش خطبه كه مطابق ظاهر كلام مرحوم سيّد رضى بخش جدايى از خطبه است، پيرامون صفات زاهدان و ويژگيهاى زندگى آنان و شرح مفهوم و حقيقت زهد، سخنان فشرده و پرمعنايى آمده است. راز خوشبختى و نجات:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه; مانند بسيارى ديگر از خطبه ها اهميّت تقوا و پرهيزکارى و آثار مهم آن را بيان مى دارد و در هفت جمله کوتاه و پرمعنا از اهميّت تقوا سخن مى گويد. در جمله اوّل مى فرمايد: «تقوا و پرهيزکارى کليد درهاى درستى است»; (فَإِنَّ تَقْوَى اللّهِ مِفْتَاحُ سَدَاد(1)).با توجّه به اينکه تقوا همان حالت خداترسى درونى است که انسان را از فحشا و منکرات و زشتيها باز مى دارد و به نيکيها فرا مى خواند مى توان گفت تقوا کليد درهاى سعادت است; همان گونه که اشياى گرانبها را در گنجينه ها مى گذارند و درِ آن را قفل مى کنند و با کليد مخصوص مى توان به آن گنجينه ها دست يافت کليد تقوا نيز مى تواند درِ گنجينه هاى سعادت را به روى انسان بگشايد و موجب رحمت بى پايان پروردگار شود.در جمله دوم مى فرمايد: «تقوا ذخيره روز قيامت است»; (وَ ذَخِيرَةُ مَعَاد).اين جمله در واقع اشاره به آيه شريفه ذيل است که مى فرمايد: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى); زاد و توشه برگيريد که بهترين زاد و توشه تقواست».(2)در جمله سوم مى فرمايد: «تقوا سبب آزادى از هرگونه بردگى و گناهى است که بر انسان چيره مى شود»; (وَ عِتْقٌ مِنْ کُلِّ مَلَکَة(3)).گستردگى مفهوم اين جمله شامل آزادى از بردگى شيطان و هواى نفس و انسانهاى ستمگر مى شود.در جمله چهارم مى فرمايد: «تقوا سبب نجات انسان از هرگونه هلاکت است»; (وَ نَجَاةٌ مِنْ کُلِّ هَلَکَة)، زيرا هلاکت انسان در پيروى از هواى نفس است و هنگامى که هواى نفس به وسيله تقوا کنترل شود انسان از هلاکت رهايى مى يابد.در جمله پنجم مى افزايد: «به وسيله تقوا جويندگان به مقصود خود مى رسند»; (بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ)، زيرا تقوا صراط مستقيم الهى است که از هرگونه افراط و تفريط و کوتاهى و تعدّى برکنار است و بديهى است که صراط مستقيم انسان را در کمترين زمان به مقصد مى رساند.در جمله ششم مى فرمايد: «به وسيله تقوا فرار کنندگان (از کيفر الهى) رهايى مى يابند»; (وَ يَنْجُو الْهَارِبُ)، چرا که عذاب الهى دامان هواپرستان را مى گيرد و پرهيزکاران از هواپرستى دورند همان گونه که در آيات 71 و 72 سوره مريم مى فرمايد: «(وَإِنْ مِّنْکُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْماً مَّقْضِيّاً * ثُمَّ نُنَجِّى الَّذِينَ اتَّقَوْا وَّ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيّاً); و همه شما (بدون استثنا) وارد جهنّم مى شويد. اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. سپس آنها را که تقوا پيشه کردند از آن رهايى مى بخشيم و ظالمان را در حالى که از ضعف و ذلّت به زانو درآمده اند از آن رها مى سازيم».در هفتمين و آخرين جمله که در واقع عصاره همه جمله هاى پيشين است مى فرمايد: «و با تقوا به هر هدف و خواسته رفيع و بلندى مى توان رسيد»; (وَ تُنَالُ الرَّغائِبُ(4)).به راستى امام(عليه السلام) در اين چند جمله کوتاه داد سخن داده و آنچه را درباره آثار تقوا بايد بگويد گفته است و از اينجا روشن مى شود چرا خداوند گرامى ترين انسانها را با تقواترين آنها مى شمرد: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ)(5) و چرا کليد درِ بهشت تقواست: (تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کَانَ تَقِيّاً)(6) و چرا هميشه پيامبر و امامان اهل بيت(عليهم السلام) و بزرگان اسلام مهم ترين چيزى را که بر آن تکيه مى کنند تقواست و چرا هر هفته در همه نمازهاى جمعه در هر دو خطبه لازم است توصيه به تقوا شود.*****امام(عليه السلام) در اين بخش خطبه به لزوم بهره گيرى از فرصتها پيش از فرا رسيدن اجل سفارش مى کند و بر آن تأکيد مى ورزد و مى فرمايد: «تا هنگامى که فرصت براى قبولى اعمال داريد، و توبه سودمند است و دعا به اجابت مى رسد و در آرامش به سر مى بريد و قلمها (ى فرشتگان براى نوشتن اعمال صالح) در جريان است، عمل کنيد»; (فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ، وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ، وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ، وَالْحَالُ هَادِئَةٌ(7)، وَ الاَْقْلاَمُ جَارِيَةٌ).(8)امام(عليه السلام) در اين عبارات کوتاه به اين امر مهم اشاره مى کند که تا شما در دنيا هستيد پنج فرصت مهم در دست داريد: اعمال خوب شما به پيشگاه خدا مى رود و با آب توبه مى توانيد گناهان را بشوييد. دعاها در پيشگاه خدا به اجابت مى رسد. آرامشى داريد که مى توانيد با استفاده از آن هر کار نيکى انجام دهيد و بالاخره فرشتگان آماده اند تا اعمال نيک شما را در نامه اعمالتان ثبت کنند.ولى اگر اين فرصت از دست رود و در آستانه مرگ قرار گيريد تمام اين امکانات پنجگانه از شما سلب مى شود و جز حسرت و اندوه متاعى نمى خريد.سپس امام(عليه السلام) در توضيح سخن بالا و تکميل آن مى فرمايد: «و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد پيش از آنکه عمر پشت کند (و مرحله پيرى و ناتوانى برسد) يا بيمارى مانع از عمل گردد، يا مرگ (همه چيز را از شما) بربايد»; (وَ بَادِرُوا بِالاَْعْمَالِ عُمُراً نَاکِساً(9)، أَوْ مَرَضاً حَابِساً، أَوْ مَوْتاً خَالِساً(10)).در واقع امام همه مخاطبان خود را تشويق مى کند که بر اين سه امر پيشى گيرند. دوران کهولت که تمام اعضا نيرو و توان خود را از دست مى دهد و قرآن مجيد آن را «ارذل العُمُر» (نامطلوبترين دوران زندگى) ناميده و بيماريهايى که گاه طولانى مى شود و تاب و توان را از انسان مى گيرد، نه قادر بر عبادات به صورت کامل است، نه خدمت به انسانها و قضاى حوائج مؤمنان و همچنين مرگ که امام(عليه السلام) آن را تشبيه به سارقى کرده که همه چيز را ناگهان از انسان مى ربايد.(11)*****پی نوشت:1. «سداد» از ريشه «سد» بر وزن «حد» به معناى عمل درست و سخن بجا، درستى، صحت و تناسب و شايستگى است.2. بقره، آيه 197 .3. «ملکة» در اينجا به معناى گناهانى است که انسان را تحت تأثير خود قرار داده و بر او چيره مى شود.4. «رغائب» جمع «رغيبة» به معناى خواسته مهم است از ريشه «رغبت» گرفته شده است.5. حجرات، آيه 13 .6. مريم، آيه 63 .7. «هادئة» يعنى آرام از ريشه «هدوء» به معناى آرامش و سکوت است.8. از شگفتى هاى روزگار اينکه محقق بزرگوار نويسنده منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه معروف به شرح خويى، مرحوم حاج ميرزا حبيب الله هاشمى خويى، هنگامى که در جلد چهاردهم شرح نهج البلاغه به اين خطبه و جمله «والعمل يرفع» مى رسد، بيمار مى شود و دار فانى را وداع مى گويد و اين تقارن نشان مى دهد که عمل او در درگاه خدا پذيرفته شده و به آسمانها صعود کرده، و براى اينکه اين شرح ناقص نماند محقق عاليقدر جناب آقاى شعرانى آن را تا پايان اين خطبه که پايان جلد چهاردهم است، ادامه داده، سپس شاگرد ايشان آقاى حسن زاده آملى مجلدات پانزده تا نوزده را مرقوم داشته و دو جلد آخر يعنى جلد بيست و بيست و يک به قلم مرحوم حاج شيخ محمد باقر کمره اى انجام يافته و به اين ترتيب شرح مزبور نسبت به تمام شرح نهج البلاغه پايان گرفته است.9. «ناکس» به معناى واژگون از ريشه «نکس» بر وزن «حدس» به معناى واژگون ساختن چيزى گرفته شده است.10. «خالس» به معناى رباينده از ريشه «خلس» بر وزن «فلس» به معناى ربودن چيزى با حيله گرفته شده است و اختلاس نيز به همين معناست.11. سند خطبه: دو نفر از دانشمندانى كه پس از سيّد رضى مى زيستند، بخشهايى از اين خطبه را در كتاب خود با تغييرات قابل ملاحظه اى آورده اند كه نشان مى دهد از مأخذ ديگرى جز نهج البلاغه آن را گرفته اند. 1. ابن اثير در موارد متعددى از كتاب النهاية از جمله ماده «خلس» و «عبل» و «حدم» و «دجى ». 2. آمدى قسمتهاى زيادى از اين خطبه را در كتاب غررالحكم با تفاوتهايى آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 175- 176) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه شريف امام شامل چند مقصد است كه اكنون به شرح آن مى پردازيم.مقصد اول: حضرت براى بيان ارزش و فضيلت تقوا چند صفت بيان مى فرمايد:1-  تقوا كليد تمام درهاى سعادت و نيك بختى است، زيرا سبب مى شود كه عظمت الهى در دل انسان اهميت يافته وى را بر آن مى دارد كه از منهيات و محرمات بپرهيزد و تسليم فرمان حق تعالى باشد، راه مستقيم عدالت را گرفته و هيچگونه انحرافى در گفتار و كردار او راه نيابد و در نتيجه آن، مستوجب رحمت بى پايان پروردگار مى شود كه خود بهترين هدف از زندگى انسان است به اين دليل در اين سخن تقوا را تشبيه به كليد فرموده است زيرا همان طور كه كليد باعث باز كردن در مى شود و آدمى را به گنجينه هاى گرانبها مى رساند صفت تقوا و پرهيزكارى نيز گشاينده تمام درهاى رحمت و ثوابهاى پروردگار است.2-  صفت دوم تقوا، آن كه ذخيره رستاخيز است و روشن است كه آمادگى براى خوف و خشيت الهى و آنچه باعث كمالاتى در روح و نفس مى شود از بهترين اندوخته هايى است كه موجب نجات انسان از تمام گرفتاريهاى رستاخيز مى شود.3-  تقوا سبب آزاد شدن از تمام انواع بردگى است چون تقوا باعث مى شود كه روح انسان و نفس ملكوتى او، از تسلط صفات پليد و شيطانى كه در وجود وى قرار دارد رهايى يابد، همچنان كه مملوك و برده، از تحت قدرت و سلطه مالك و صاحبش آزاد مى شود، لذا امام (ع) لفظ عتق را كه به معناى آزادى است در اين مورد استعاره آورده و از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب تقوا را بطور مجاز، آزادى ناميده است.4-  تقوا وسيله نجات انسان از هر گونه هلاكت است در اين جا نيز از باب مجاز لفظ، نجات را كه به معناى رهايى است همانند كلمه عتق بر تقوا حمل كرده است چون سبب رهايى و نجات انسانها از همه هلاكتهاى اخروى و كيفر گناهان مى باشد و چه بسا ممكن است كه موجب خلاصى يافتن از برخى خطرهاى دنيا مى باشد كه با نبودن تقوا آدمى را تهديد مى كند.5-  با تقوا، هر جوينده اى به مقصد خود مى رسد، اگر مراد از اين مقصد امر آخرتى باشد كه بسيار روشن است زيرا باعث ثواب آخرت مى شود و اما اگر با توجه به دنيا حساب كنيم از آن جهت است كه بسيارى از مردم را مى بينيم كه با شعار اهل تقوا و تظاهر به آن وسيله رسيدن به خواسته هاى دنيوى و موفقيت در كوششهاى خود را فراهم مى كنند.6-  تقوا نجات مى دهد كسى را كه بخواهد از كيفر و عذاب الهى خلاصى يابد.7-  صفت هفتم تقوا، «و تنال الرغائب» يعنى به وسيله تقوا دسترسى به خواسته ها پيدا مى شود و چون شارح معناى اين عبارت را با جمله «و ينجح الطالب» (كه شرح آن در شماره 5 بيان شد) يكى دانسته در نتيجه مى گويد: در هر دو صفت از صفات ششگانه بالا براى تقوا سجع متوازى به كار رفته است.هشدار بر غنيمت شمردن فرصت و تعجيل در كار خير مقصد دوم:امام (ع) در اين قسمت چند دليل كه در ذيل ذكر مى شود، انسان را متوجه كرده است كه در مدت عمر فرصت را غنيمت شمرده و در انجام دادن اعمال نيك بكوشد.1-  دليل اول اين كه دنيا تنها جايى است كه فرصت كار و بالا رفتن و عمل انسان به پيشگاه حق تعالى در آن وجود دارد امّا پس از مرگ قدرت كار كردن از دست مى رود. واو در جمله و العمل، حاليه است.2-  تا نيامدن مرگ امكان پذيرش توبه و زدودن آثار سوء گناهان از خود باقى است.3-  دنيا جاى استجابت دعا و قبول آن از طرف خداست در حالى كه پس از مرگ دعايى پذيرفته نمى شود و هيچ سودى بر آن مترتب نيست.4-  انسان در دنيا در حالت آرامش بسر مى برد در صورتى كه پس از مرگ در نهايت اضطراب و تزلزل مى باشد.5-  دنيا جايى است كه مأموران الهى اعمال شما را زير نظر دارند و قلمهاى نويسندگان اعمال در كار است. فايده اين كه در هنگام نوشتن اعمال، امام (ع) اعلام به كار مى كند، هشدارى است بر اين كه زمان نوشته شدن و بالا رفتن عمل به پيشگاه خدا وقت انجام كارهاى خير است، پس در اعمال خير بشتابيد كه آن را در نامه عملتان بنويسند.مقصد سوم: در قسمت ديگر با چند دليل مردم را هشدار داده است كه هر چه زودتر در اعمال خير تعجيل و شتاب داشته باشند.1-  عمر انسانها كه ظرف انجام عمل است كاسته و سپرى مى شود و بر اثر پيرى، عقل انسان كه شرط تكليف است ضعيف و ناتوان مى شود، و حالت كودكانه پيدا مى كند و از انجام دادن غالب اعمال عبادى باز مى ماند، قرآن كريم به اين مطلب اشاره دارد: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ...»، پس انسان بايد پيش از فرا رسيدن ضعف پيرى، خود را اصلاح و در بجا آوردن كارهاى نيك و عبادات بكوشد.2-  انسان بطور كلى چه در پيرى و چه در غير آن در معرض تغيير است، گاهى سالم و نيرومند و زمانى بر اثر بيمارى و حوادث گوناگون از انجام دادن كارهاى صحيح عبادى ناتوان و محروم است، پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و در حالت تندرستى در كارهاى خير بكوشد.3-  از همه مهمتر مسأله مرگ است كه قطعى و يقينى مى باشد و چنان كه بيان شد، بايد قبل از فرا رسيدن آن، كارهاى خود را انجام داد، و چون معمولا مرگ ناگهانى و بى خبر مى آيد و فرصت عمر را از انسان مى گيرد، چنان كه كسى چيزى را غفلة از دست ديگرى بربايد، لذا واژه خالس را از اين معنا به عنوان استعاره و صفت براى موت آورده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 410 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأتان و الثامنة و العشرون من المختار فى باب الخطب:فانّ تقوى اللّه مفتاح سداد، و ذخيرة معاد، و عتق من كلّ ملكة، و نجاة من كلّ هلكة، بها ينجح الطّالب، و ينجو الهارب و تنال الرّغائب، فاعملوا و العمل يرفع، و التّوبة تنفع، و الدّعاء يسمع، و الحال هادئة، و الاقلام جارية، و بادروا بالأعمال عمرا ناكسا و مرضا حابسا، أو موتا خالسا.اللغة:(السّداد) بالفتح الصّواب من القول و العمل و (ملكه) يملكه من باب ضرب ملكا مثلثة و ملكة بالتحريك احتواه قادرا على الاستبداد به و (النجح) بالضمّ الظفر بالمطلوب و أنجحه اللّه أى أظفر به و (الرّغائب) جمع الرّغيبة و هو الأمر المرغوب فيه و العطاء الكثير و (هدء) هدءا من باب منع سكن و (نكسه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 412 قلّبه على رأسه كنكّسه بالتشديد و النكس بضمّتين المدرهمّون من الشّيوخ بعد الهرم أى السّاقطون كثيرا قال تعالى  «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ» . و (خلست) الشيء اختطفته.الاعراب:قوله: مفتاح سداد «1» تقديم المسند و قوله: بها متعلّق بقوله ينجح و تقديمه عليه لقصد الحصر و الفاء في قوله فاعملوا فصيحة، و جملة و العمل يرفع في محلّ النصب على الحال و الباء في قوله بالأعمال للمصاحبة،المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة من محاسن خطبة عليه السّلام و فيها من نكات البلاغة و فنون البديع ما لا يخفى على المصقع البارع، و مدارها على فصلين:الفصل الاول منها:فى الحثّ على البرّ و التقوى و أخذ الزاد ليوم المعاد بالتذكير بالموت______________________________ (1)- الظاهر سقوط شيء من هنا. المصحح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 414 الذي هو هادم اللذات و قاطع الامنيات و التحذير من الدّنيا التي هي دار الغرور و المكاره و الافات و هو قوله:استعاره (فانّ تقوى اللّه مفتاح سداد و ذخيرة معاد) و قد تقدّم تحقيق معنى التقوى و ما يترتّب عليها من الثمرات الدّنيوية و الاخروية في شرح الخطبة الرّابعة و العشرين و غيرها فليراجع هناك و أقول هنا توضيحا لكلامه عليه السّلام: إنّ التقوى لما كانت عبارة عن اتّخاذ الوقاية من العقوبات و الحذر من الموبقات الاخروية و بها يحصل التجنّب من المعاصي و الاتيان بالواجبات المتّصفة بالصلاح و السداد لا جرم استعار لها المفتاح الذي يوصل به إلى ما فى البيت قال تعالى  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً».قال أمين الاسلام الطبرسيّ أمر اللّه سبحانه أهل الإيمان و التوحيد بالتقوى و القول السديد فقال  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» أى اتّقوا عقاب اللّه باجتناب معاصيه و فعل واجباته  «وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً» أى صوابا برّيا من الفساد خالصا من شائب الكذب و اللّغو موافق الظاهر للباطن، و قال الحسن و عكرمة صادقا يعني كلمة التوحيد لا إله إلّا اللّه «يصلح لكم أعمالكم» معناه إن فعلتم ذلك يصلح لكم أعمالكم بأن يلطف لكم فيها حتّى تستقيموا على الطريقة المستقيمة السليمة من الفساد و يوفقكم لما فيه الصلاح و الرشاد «و يغفر لكم ذنوبكم» باستقامتكم في الأقوال و الأفعال «و من يطع اللّه و رسوله» في الأوامر و النواهي «فقد فاز فوزا عظيما» أى فقد أفلح افلاحا عظيما، و قيل فقد ظفر برضوان اللّه و كرامته.و أما انها ذخيرة معاد فواضح لأنها أنفس ذخيرة معدّة لفاقة الاخرة و بها ينجى من أليم العذاب و يفاز عظيم الزلفى و الثواب قال تعالى  «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ. وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 415 و قال «قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ» .استعاره (و عتق من كلّ ملكة) قال الشّارح البحراني: استعار لفظ العتق لخلاص النفس العاقلة من استيلاء حكم شياطينها المطبقة بها كخلوص القلب من استيلاء سيّده ثمّ جعل التقوى نفسها عتقا إطلاقا لاسم السّبب على المسبّب انتهى و محصّله أنّ التقوى سبب الخلاص من قيد رقيّة نفس الأمارة و عبودية الهوى و مملوكيّة الشيطان فانه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربّهم يتوكّلون إنّما سلطانه على الذين يتولّونه و الّذينهم به مشركون.مبالغة (و نجاة من كلّ هلكة) أى سبب للنّجاة من الهلكات الدّنيويّة و الاخروية فاطلق عليها النّجاة مبالغة من قبيل زيد عدل قال تعالى  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»  أى مخرجا من كلّ كرب في الدّنيا و الاخرة.و فى مجمع البيان عن النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قرأها و قال: مخرجا من شبهات الدّنيا و من غمرات الموت و شدائد الاخرة.و فى البحار من الدّعوات للرّاوندى قال النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من اتّقى اللّه عاش قويا و صار فى بلاد عدوّه آمنا. (بها ينجح الطالب) للاخرة أى يفوز بمطلبه قال تعالى  «إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ. جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ»  و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: خصلة من لزمها أطاعته الدّنيا و الاخرة و ربح الفوز بالجنّة، قيل: و ما هى يا رسول اللّه؟ قال: التّقوى من أراد أن يكون أعز النّاس فليتّق اللّه عزّ و جلّ ثمّ تلا «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ...» الاية. (و ينجو الهارب) «1» الراهب من سخط اللّه و عقابه فانّ أولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، و من يتّق اللّه يكفّر عنه سيئاته و يعظم له أجرا. (و تنال الرّغائب) أى العطايا الكثيرة و الخيرات الدّنيوية و الاخروية التي ترغب إليها النفوس.______________________________ (1)- لا يخفى أن بين هذه الفقرة و سابقتها من محاسن البديع حسن الطباق و الجناس اللاحق و السجع المتوازى و مثلها الفقرتان السابقتان عليها و أما الاوليان ففيهما السجع المتوازى فقط، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 416 أمّا الدّنيويّة فقد قال الصّادق عليه السّلام: من أخرجه اللّه تعالى من ذلّ المعصية إلى عزّ التقوى أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشيرة، و انسه بلا بشر، أى من غير أنيس من البشر بل اللّه مونسه.و أما الاخروية فقد قال اللّه تعالى «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ. وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ» و قال عزّ و جلّ «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُكُمْ تُحْبَرُونَ. يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ» هذا و لما نبّه على ثمرات التقوى و كانت التقوى ملازمة للعمل و رتّب عليه الحثّ على العمل فقال (فاعملوا و العمل يرفع) أى اعملوا صالحا فانّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات في روضات الجنّات لهم ما يشاؤن عند ربّهم ذلك هو الفضل الكبير، و معنى قوله: و العمل يرفع إنّ العمل الصّالح يرفع اللّه إليه و يقبله من فاعله.و قد أشير إلى ذلك في قوله عزّ و جلّ «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» قال أمين الاسلام الطبرسى: معنى الصعود القبول من صاحبه و الاثابة عليه، و كلّما يتقبله اللّه سبحانه من الطاعات يوصف بالرّفع و الصّعود لأنّ الملائكة يكتبون أعمال بنى آدم و يرفعونها إلى حيث شاء اللّه، و هذا كقوله  «كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي ...» و الكلم الطيّب الكلمات الحسنة من التعظيم و التقديس و أحسن الكلم لا إله إلّا اللّه و العمل الصّالح يرفعه قيل فيه وجوه: أحدها أنّ الكلم الطيّب يرفعه العمل الصالح فالضمير يعود إلى الكلم، و الثاني أنه على القلب من الأول «1».______________________________ (1)- هذا آخر ما وفق الشارح المصنف العلامة الهاشمى الخوئى أعلا اللّه مقامه بشرحه و برز من قلمه الشريف و آخر المجلد السابع حسب تجزأته «قد» على ما فى الطبعه الاولى، و تتمة ما نقله هنا عن الطبرسى «قد» هكذا: أى و العمل الصالح يرفعه الكلم الطيّب، و المعنى أنّ العمل الصالح لا ينفع إلّا إذا صدر عن التوحيد عن ابن عباس، و الثالث أنّ المعنى العمل الصالح يرفعه اللّه لصاحبه، أى يقبله عن قتادة، و على هذا فيكون ابتداء اخبار لا يتعلّق بما قبله. المصحح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 417 (بسم اللّه الرحمن الرحيم) بعد الحمد و الصّلاة على رسوله و آله يقول العبد المحتاج إلى رحمة ربّه أبو الحسن المدعوّ بالشعراني عفى عنه إني لما وقفت على هذا الشّرح النّفيس الجامع لشتات اللّطائف، الحاوى لطرايف الظرائف و رأيت أنّ صاحبه لم يتمكّن من اتمامه و توقّف على شرح كلام أمير المؤمنين عليه السّلام: و العمل يرفع، علمت أنّ عاقبته إلى رفع العمل و القبول كما ان ختم كلامه إليه و هذا و ان كان فالا حسنا للشارح لكن الناظرين يرون عمله أبتر إذ لم يكمل شرح الكتاب بل الخطبة التي شرع فى شرحها فرأيت أن اعلّق عليه شيئا يتمّ به شرح الخطبة الأخيرة و أضمّ عملي إلى عمله المقبول و أتطفل في تحصيل الثواب الحاصل له و سلكت فيه مسلكه من الاقتصار على ما يسهل تناوله بعون اللّه و حسن توفيقه و أقول (و العمل يرفع) في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام جملة حالية في محلّ النصب و كذلك ما يتلوها إلى قوله عليه السّلام: و الأقلام جارية أى اعملوا في هذا الوقت الذي يرفع العمل و أنتم أحياء فى دار الدّنيا و أما بعد ذلك فلا يرفع العمل إذ لا عمل بعد الموت حتّى يرفع و هذا طريقة العرب في كلامهم يقول شاعرهم: على لا حب لا يهتدى بمناره يعني على طريق لا منار فيها حتى يهتدى به.قوله  (و التوبة تنفع) أى اعملوا في هذه الحال التي تنفع التوبة قبل الموت فاذا مات ابن آدم انقطع عمله و لم يقبل منه التّوبة إذ لا تقع منه حتّى تقبل (و الدعاء يسمع) في حال الحياة يسمع الدّعاء، و أمّا بعد الموت فلا يسمع و المقصود الدّعاء الذي يصير سببا للنجاح و السعادة و غفران الذنوب و رفع الدّرجات.و أمّا الدّعاء بمعنى آخر فقد يقع في الاخرة و يسمع و قد ورد في القرآن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 418 الكريم كنايه (و الحال هادئة) في الحياة الدّنيا و سكون الحال كناية عن السلامة و القدرة و الاختيار بحيث يتمكن من فعل الخيرات (و الأقلام جارية) و الملائكة تكتب أعمال العباد في الحياة الدّنيا أى اغتنموا الحياة و اعملوا فيها ثمّ أكّد عليه السّلام ذلك بقوله  (و بادروا بالأعمال عمرا ناكسا) يعني لا يتمكّن أحد من العمل في الحياة إذا هرم و شاخ و ضعف فبادروا بالعمل قبل أن يمنعكم منه الهرم (و مرضا حابسا) يسلبكم النشاط (أو موتا خالسا) يعرض بغتة فلا يبقى لكم فرصة التوبة و الاستغفار.الترجمة:بدرستى كه پرهيزكارى كليد صلاح است و توشه آخرت و آزادى از بند بندگى و رهائى از دام هلاكت، آنكه خواهنده خير است بتقوى بمقصود نائل آيد و آنكه از شر گريزان است بتقوى از آن رهائى جويد مقاصد مردمان بتقوى حاصل گردد پس اكنون كه عمل صالح بدرگاه الهى بالا مى رود و گناهكاران را توبه سود دارد آرامش حال برقرار و قلم فرشتگان بنوشتن اعمال بندگان روان است بكوشيد و بشتابيد پيش از آنكه عمر از شما روى بگرداند و پشت كند و بيمارى مانع عمل شود و مرگ ناگهان فرود آيد. 
بخش ۲ : وصف مرگ [منبع]

فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ؛ زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَ قِرْنٌ غَيْرُ مَغْلُوبٍ وَ وَاتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبٍ؛ قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ وَ تَكَنَّفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ؛ فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ وَ دُجُوُّ أَطْبَاقِهِ وَ [خُشُونَةُ] جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ؛ فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً، فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَّى آثَارَكُمْ وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ، وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ، وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ، وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ.

طِيَّاتِكُمْ : جمع «طيَّة»، نيتها، قصدها، آرزوها.
قِرْن : هماورد، حريف.
الْوَاتِر : جانى، جنايتكار.
اعْلَقَتكُمْ : شما را به بند انداخت.
حَبَائِل : جمع «حبالة»، دامهايى كه از طناب ساخته شده.
تَكَنَّفَتْكُمْ : شما را احاطه كرد.
غَوَائِلُهُ : جمع «غائلة»، مشكلات و مصايبش.
اقْصَدَتْكُمْ : شما را مورد اصابت قرار داد.
مَعَابِل : جمع «معبلة»، پيكانهاى بلند و پهن.
عَدْوَتُه : دشمنى و ستمش.
النَّبْوَة : خطا رفتن تير و به هدف اصابت نكردن آن.
يُوشِكُ : (از افعال مقاربه) نزديك است.
تَغْشَاكُمْ : شما را احاطه ميكند.
الدَّوَاجِى : جمع «داَجيَة»، تاريك.
الظُلَل : جمع «ظلة»، ابرها.
الِاحْتِدَام : شدت يافتن.
الْحَنَادِس : جمع «حندس»، تاريكى شديد.
الْغَمَرَات : شدائد، فشارها.
ارْهَاقِهِ : رسيدن آن (مرگ)، «ارهقه» : به او رسيد، او را دريافت.
الدُّجُوّ : تاريك كردن.
اطْبَاق : جمع «طبق»، مقصود در اينجا تراكم طبقات ظلمت بر روى هم است.
الْجُشُوبَة : غذاى ناگوار و خشن.
النَّجِىّ : راز، سرّ، گروهى كه با يكديگر راز مى گويند.
النَّدِىّ : انجمن، جلسه مشاوره.
عَفَّى اثَارَكُمْ : آثارتان را محو كرد.
تُرَاثَكُمْ : ميراثتان.
الْحَمِيم : دوست. 
طِيّات : جمع طية : مقصد، منزل سفر
قِرن : حريف ميدان جنگ
وَاتِر : جنايت كننده، خون خواه
أعلَقَ : بسته و بند كرده است
تَكَنَّفَت : احاطه نموده است
غَوائِل : جمع غائلة : مصيبت و بلا
مَعابِل : جمع معبل : تيغه طويل و عريض
عَدوَة : تجاوز و سرايت نمودن
نَبوَة : اثر نكردن ضربه، بالا ماندن و اصابت نكردن
يُوشَك : شايد، اميد هست
دَواجِى : جمع داجية : تاريكى
ظُلَل : جمع ظلة : سايبان
إحتِدام : شدت يافتن
غَواشِى : جمع غاشية : پوشش
جُشُوبَة : خشك و خالى بودن
مَذَاق : چيز چشيدنى
بَغتَةً : غفلتى و ناگهانى
نَجِىّ : پنهانى و سرى صحبت كننده
نَدِىّ : هم مجلس 
۲. ضرورت ياد مرگ:
مرگ نابود كننده لذّت ها، تيره كننده خواهش هاى نفسانى، و دور كننده اهداف شماست، مرگ ديدار كننده اى دوست نداشتنى، هماوردى شكست ناپذير و كينه توزى است كه بازخواست نمى شود، دام هاى خود را هم اكنون بر دست و پاى شما آويخته، و سختى هايش شما را فرا گرفته، و تيرهاى خود را به سوى شما پرتاب كرده است. قهرش بزرگ، و دشمنى او پياپى و تيرش خطا نمى كند.
چه زود است كه سايه هاى مرگ، و شدّت دردهاى آن، و تيرگى هاى لحظه جان كندن، و بيهوشى سكرات مرگ، و ناراحتى و خارج شدن روح از بدن، و تاريكى چشم پوشيدن از دنيا، و تلخى خاطره ها، شما را فرا گيرد.
پس ممكن است ناگهان مرگ بر شما هجوم آورد، و گفتگوهايتان را خاموش، و جمعيّت شما را پراكنده، و نشانه هاى شما را نابود، و خانه هاى شما را خالى، و ميراث خواران شما را بر انگيزد تا ارث شما را تقسيم كنند، آنان يا دوستان نزديكند كه به هنگام مرگ نفعى نمى رسانند، يا نزديكان غم زده اى كه نمى توانند جلوى مرگ را بگيرند، يا سرزنش كنندگانى كه گريه و زارى نمى كنند.
 
(4) زيرا مرگ لذّت و خوشيهاى شما را نابود ساخته خواهشهاتان را از بين مى برد، و انديشه هاتان را دور مى سازد، ملاقات كننده ايست كه او را دوست نمى دارند، و مبارزى است كه (هر چند دلير و توانا باشى) شكست نمى خورد، و كينه جوئى است كه بازخواست نمى شود، دامهاى آن شما را گرفته، و اندوهها و تباهى هايش شما را احاطه نموده، و پيكانها (ى تيرها) يش شما را آماج قرار داده، و غلبه و توانائى آن در بين شما با اهميّت است، و ستمش بر شما پى در پى مى رسد، و كم ممكن است ضرب شمشيرش از شما خطاء برود، پس نزديك است تاريكى سايه هايش و زبانه كشيدن دردهايش و تيرگى بيهوشيهاى سختيهايش و درد جان گرفتنش و تارى پوشاندنش و بد مزگى چشيدنش شما را در يابد،
(5) و (چون مرگ خواهى نخواهى هر كس را در خواهد يافت) مانند آنست كه ناگهان نزد شما آمده و راز گويان شما را خاموش ساخته، و مشاورينتان را متفرّق نموده، و آثار و نشانه هاتان را نابود، و شهرهاتان را بى صاحب كرده، و وراثتان را بر انگيخته كه ارثتان را قسمت كنند بين خويشاوند خاصّى كه (در آن هنگام بتو) سود نداشته، و خويشاوند اندوهگينى كه جلو (مرگ را از تو) نگرفته، و بين خرسند شنونده اى كه (از مرگ تو) اندوهناك نگشته.
 
مرگ ويرانگر لذتهاى شماست. تيره كننده خواهشهاى نفسانى شماست. دوركننده شما از هر مقصد و مقصود است. ديدار كننده اى است كه كس دوستش ندارد. هماوردى است كه هزيمت نشناسد. كينه جويى است كه كس طلب ديدارش نيست.
ريسمانهايش شما را سخت فرو بسته است. شر و فسادش شما را در بر گرفته و پيكانهايش به سويتان روان است و صولت و قهرش بر شما سخت بزرگ و ستم و تجاوزش پى در پى. كم افتد كه ضربت شمشيرش خطا كند يا شمشيرش كند گردد.
زودا كه ابرهاى تيره اش بر سرتان سايه افكند و بيماريهايش شدت گيرد و تاريكهاى شدايدش همگان را در خود فرو پوشد و زمان سكرات مرگ در رسد و دردهاى جان دادن هر دم رخ نمايد. ظلمتهاى تو بر تو و ناگواريهايش پديدار گردد.
اكنون، چنان پنداريد كه مرگ ناگهان بر شما تاخته است. همرازانتان را خاموش كرده و مشاوران تان را پراكنده ساخته و آثارشان را محو نموده است. خانه هايتان را بى صاحب كرده و وارثانتان را برانگيخته تا مرده ريگتان را ميان خود تقسيم كنند. در آن ميان، از خواص شما، مهربانى است كه سودى نرساند و خويشاوند محزونى است كه دفع بلا نتواند يا شماتتگرى است كه بر حال زارتان زارى ننمايد.
 
زيرا مرگ ويران کننده لذات شماست و خواسته هاى دل شما را تيره و تار مى سازد، منزلگاههاى سفرتان را از يکديگر دور مى سازد. (و از رسيدن به اهداف باز مى دارد) ديدار کننده اى است که هرگز دوست داشتنى نيست، و حريفى است شکست ناپذير، و جنايتکارى است غير قابل تعقيب، دامهايش بر دست و پاى شما افتاده و مصائب و مشکلاتش سراسر وجود شما را احاطه کرده، تيرهايش شما را هدف قرار داده، و هيبت و صولت آن بر شما عظيم است، حملاتش پى در پى بر شما وارد مى شود، و ضربه هايش کمتر به خطا مى رود. نزديک است که سايه هاى تاريک مرگ شما را بپوشاند، و شدت دردهايش شما را فرا گيرد، و ظلمت شديد آسيبهاى سخت آن بر شما مسلّط شود. تاريکى سکرات مرگ بر شما چيره گردد، و دردهاى جانکاه خروج روح از بدن بر شما عارض شود و پرده هاى تاريک آن بر شما فرو افتد، و شربت ناگوارش بر شما چشانده شود.
ناگهان مرگ بر شما وارد مى شود و با ورود خود، شما را حتّى از سخنان آهسته و در گوشى، ساکت مى سازد. اهل مجلستان را پراکنده مى کند، آثارتان را محو و خانه هايتان را بى صاحب مى سازد. وارثان شما را بر مى انگيزد تا اموالتان را در ميان خود تقسيم کنند. در حالتى که حتى دوستان صميمى و خاص، سودى به حالتان ندارند و خويشاوندان دلسوز و غمگين، قادر بر دفع آن از شما نيستند و دشمنان شماتتگر از مرگتان جزع نمى کنند!
 
كه مرگ به هم زننده لذّتها و شادمانى شماست، و تيره كننده خواهشهاى نفسانى، و دور كننده از مقصدهاى -اين جهانى- ديدار كننده اى است كه او را نپذيرند، همتايى است كه شكست نخورد. كينه خواهى است كه پى او را نگيرند.
حلقه هاى ريسمانهايش را بر شما انداخته است، و سختيهايش فراتان گرفته، و پيكانهاش را به سوى تان روانه ساخته. قهرش سترگ است و دشمنى اش در پى هم، و خطا در آسيبش كم.
زودا كه ابرهاى تيره مرگ بر شما سايه افكند و دردهايش را هر دم سخت تر كند و تاريكيهاى مرحله جان كندن، و از خود بى خود شدن و بيهوش بودن. و رنج گرفته شدن جان، و پرده هاى تاريك مرگ يكديگر را پوشان، و طعم ناخوشايند آن.
گويى ناگهان مرگ بر شما تاخته و گفتگوهاتان را خاموش ساخته، و جمعيتتان را پراكنده و نشانه هاتان را از ميان برده، و خانه هاتان را تهى كرده و ميراث خوراهاتان را بر انگيخته تا گرد شوند و مرده ريگتان را ميان يكديگر قسمت كنند: از دوستى گزيده كه سودى نرساند، و خويشاوندى غمين كه -بلايى- باز نگرداند. و به غم شادمانى كه اندوه نداند.
 
كه مرگ نابود كننده لذّتها، و تيره كننده خوشيها، و دور كننده اهداف است، ديدار كننده اى است نامحبوب، مبارزى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است غير قابل انتقام، دامهايش به شما در آويخته، بلاهايش به شما احاطه كرده، پيكانهايش شما را هدف قرار داده، قهرش در باره شما بزرگ، جور و زحمتش بر شما پى در پى است، و كم است كه ضربتش بر شما وارد نشود.
نزديك است ابرهاى تاريكش بر شما سايه اندازد، و آتش بلاهايش زبانه كشد، و تاريكى هاى شدائدش از راه برسد، و بيهوشى هاى ناشى از حالت احتضار، و درد خروج روح، و تاريكى هاى تو در تو، و تلخى چشيدن شربتش شما را فراگيرد.
چنان است كه سرزده بر شما وارد گشته و شما را از گفتن سخن آهسته خاموش نموده، و مشاورينتان را پراكنده كرده، و آثارتان را به نابودى كشيده، و شهرهايتان را معطل و خالى گذاشته، و وارثان شما را تحريك نموده تا ارث به جا گذاشته را تقسيم كنند، گروهى از اين وارثان خويشان خاص هستند كه در وقت مردن شما سودى به حالتان ندارند، و برخى نزديكان غمگينند كه نمى توانند مانع مردن شما شوند، و ديگرى شماتت كننده اى است كه از مرگ شما غصه به خود راه نمى دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 495-490 سرنوشتى که راه فرار از آن نيست:در ادامه با ذکر شش وصف براى مرگ، حقيقت آن را براى همگان روشن مى سازد. همان مرگى که گريزى از آن نيست و هرکس سرانجام با آن ملاقات مى کند، مى فرمايد: «زيرا مرگ ويران کننده لذات شماست و خواسته هاى دل شما را تيره و تار مى سازد، و منزلگاههاى سفرتان را دور مى سازد. (و از رسيدن به اهداف باز مى دارد) ديدار کننده اى است که هرگز دوست داشتنى نيست، و حريفى است شکست ناپذير، و جنايتکارى است غير قابل تعقيب»; (فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِکُمْ، وَ مُکَدِّرُ شَهَوَاتِکُمْ، وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِکُمْ(1). زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوب، وَ قِرْنٌ(2) غَيْرُ مَغْلُوب، وَ وَاتِرٌ(3) غَيْرُ مَطْلُوب).به اين ترتيب امام(عليه السلام) به همگان هشدار مى دهد که اين ديدار کننده به سراغ همه شما مى آيد و کماندارى است که همه را نشانه مى رود و هماورد و حريفى است که نيرومندترين انسانها در مقابله با او ناتوانند. او مى آيد همه چيز را بر هم مى ريزد، بساط عيش و نوش را بر مى چيند و سفره غذا به جاى آن مى گستراند و تمام برنامه هاى لذت بخش را نيمه تمام مى گذارد و انسان را با خود مى برد، و از همه مهم تر آنکه هيچ زمان و مکانى را به رسميّت نمى شناسد.اين تعبيرات گويا و پرمعنا به راستى تکان دهنده و بيدارگر است. غافلان را بيدار و مستان را هوشيار مى سازد.باز در ادامه به شش ويژگى ديگر درباره مرگ پرداخته و گفتار پيشين را کامل تر مى سازد و مى فرمايد: «دامهايش بر دست و پاى شما افتاده (و به صورت بيماريها و حوادث دردناک ظاهر شده) و مصائب و مشکلاتش سراسر وجود شما را احاطه کرده (و از لابه لاى آنها چنگ و دندان نشان مى دهد)، تيرهايش شما را هدف قرار داده (و هر لحظه ممکن است به سوى شما پرتاب شود) و هيبت و صولت آن بر شما عظيم است، و تجاوزش پى در پى بر شما وارد مى گردد (و هر لحظه گرگ اجل يکايک از اين گله مى برد)»; (قَدْ أَعْلَقَتْکُمْ حَبَائِلُهُ، وَ تَکَنَّفَتْکُمْ(4) غَوَائِلُهُ(5)، وَ أَقْصَدَتْکُمْ مَعَابِلُهُ(6). وَ عَظُمَتْ فِيکُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْکُمْ عَدْوَتُهُ(7)، وَ قَلَّتْ عَنْکُمْ نَبْوَتُهُ(8)).امام(عليه السلام) در اين تعبيرات پرمعنا گاه مرگ را به صيّادى تشبيه کرده که براى همه انسانها دام گسترده است، و گاه به تيراندازى که تيرهايش به خطا نمى رود، يا شمشيرزنى که شمشيرش کارگر است.آرى، انسان در هر چيز شک و ترديد کند در مرگ و پايان زندگى ترديد نخواهد کرد. قوى ترين قهرمانان جهان در برابر آن زانو مى زنند و هوشمندترين انسانها در دام آن گرفتار مى شوند و همين بس که انبيا و اولياى الهى نيز از آن مستثنا نشدند و به فرموده قرآن: (کُلُّ نَفْس ذَائِقَةُ الْمَوْتِ).(9)سپس امام(عليه السلام) به هفت نکته ديگر درباره حملات مرگ به انسانها و ناتوانى انسان در برابر آن اشاره کرده، مى فرمايد: «نزديک است سايه هاى تاريک مرگ شما را بپوشاند، و شدّت بيماريش شما را فرا گيرد، و ظلمت شديد آسيبهاى آن بر شما مسلّط شود، و تاريکى سکرات مرگ بر شما چيره گردد، و دردهاى جانکاه خروج روح از بدن بر شما عارض گردد (و به سرعت به سراغ شما آيد) و پرده هاى تاريک آن بر شما فرو افتد، و شربت ناگوار مرگ بر شما چشانده شود»; (فَيُوشِکُ أَنْ تَغْشَاکُمْ دَواجِي(10) ظُلَلِهِ(11) وَ احْتِدَامُ(12) عِلَلِهِ، وَ حَنَادِسُ(13) غَمَرَاتِهِ(14)، وَ غَوَاشِي سَکَرَاتِهِ، وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ(15)، وَ دُجُوُّ(16) أَطْبَاقِهِ(17)، وَ جُشُوبَةُ(18) مَذَاقِهِ).امام(عليه السلام) در اين هفت جمله با تعبيرات مختلف لحظات وحشتناک آخر عمر را به دقيق ترين وجهى بيان فرموده است; لحظاتى بسيار هول انگيز و وحشتناک; لحظاتى تاريک و ظلمانى که امام از چهار واژه مختلف براى شرح ظلمت آن بهره گرفته (دواجى، حنادس، غواشى و دجوّ) که نشان مى دهد امام تا چه حدّ بر الفاظ عرب احاطه داشته و در کلام فصيح و بليغ خود با استفاده از تنوّع الفاظ بر فصاحت مى افزوده است.آنگاه مخاطبان خود را در برابر نزول ناگهانى مرگ هشدار مى دهد که به هوش باشند مرگ هميشه با مقدمات طولانى و بيماريهاى مزمن روى نمى دهد، بلکه بسيار مى شود که در يک لحظه همه چيز پايان مى يابد، مى فرمايد: «گويى ناگهان مرگ بر شما وارد مى شود و با ورود خود، شما را حتّى از سخنان آهسته ودر گوشى، ساکت مى سازد. اهل مجلستان را پراکنده مى کند. آثارتان را محو و خانه هايتان را بى صاحب مى سازد. وارثان شما را بر مى انگيزد تا اموالتان را در ميان خود تقسيم کنند»; (فَکَأَنْ قَدْ أَتَاکُمْ بَغْتَةً فَأَسْکَتَ نَجِيَّکُمْ(19)، وَ فَرَّقَ نَدِيَّکُمْ(20)، وَ عَفَّى(21) آثَارَکُمْ، وَ عَطَّلَ دِيَارَکُمْ، وَ بَعَثَ وُرَّاثَکُمْ، يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَکُمْ).مرگ ناگهانى که هميشه و در هر زمان بوده و در عصر و زمان ما به عللى بيشتر شده است از تمام انواع مرگها عبرت انگيزتر است، زيرا صغير و کبير نمى شناسد و انسان در هر حالى که باشد ممکن است به سراغ او آيد.مرحوم علاّمه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود جمعى از انبيا را مانند موسى و داود و سليمان ذکر مى کند که همگى به مرگ ناگهانى و فجأه از دنيا رفتند(22)، البتّه در مورد سليمان ظاهر قرآن گواه بر آن است که در حال ايستاده و تکيه بر عصا کرده، فرشته مرگ به سراغش آمد و جان او را گرفت: (فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الاَْرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ).(23)حتّى گاه ديده شده که شخصى در حال سخن گفتن، مبتدا را ذکر کرده و پيش از ذکر خبر با دنيا وداع گفته است.امام(عليه السلام) در پنج جمله بالا آثار مرگ را در ميان بازماندگان بيان فرموده که در لحظات آخر عمر نه تنها جوهر صدا در فضاى دهان ظاهر نمى شود، بلکه سخنان آهسته نيز خاموش مى گردد; حاضران در مجلس ناگهان متفرّق مى شوند و چندان نمى گذرد که آثار انسان محو و خانه او خالى و خاموش مى گردد و اگر سر و صدا و قال و غوغايى باشد در ميان وارثان است که بر سر تقسيم ارث غالباً با هم به نزاع بر مى خيزند. گويى نمى دانند که نوبت آنان نيز به زودى فرا مى رسد.سپس امام(عليه السلام) در پايان اين فقره بازماندگان را به سه گروه تقسيم مى کند: گروهى که «از دوستان خاصّ انسان هستند; ولى در آن لحظه دوستى آنها اثرى ندارد (و مشکلى را حل نمى کند)»; (بَيْنَ حَمِيم خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ).گروه دوم «خويشاوندان دلسوز و غمگينى هستند که قدرت بر دفع مرگ ندارند»; (وَ قَرِيب مَحْزُون لَمْ يَمْنَعْ).گروه سوم «دشمنان شماتت گرى هستند که از مرگ شما جزع و فزعى ندارند (و غمى به خاطر راه نمى دهند)»; (وَ آخَرَ شَامِت لَمْ يَجْزَعْ).امام(عليه السلام) در اين بخش اخير از سخنانش به مسئله مرگهاى ناگهانى; سکته ها و ايست قلبى يا مغزى و حوادث مختلف دردناکى که در يک لحظه عمر انسان را پايان مى دهد، اشاره کرده است. مرگهايى که نه موقعيت اشخاص را مى شناسد و نه سن و سال را و همان گونه که گذشت حتّى به سراغ پيامبران الهى نيز رفته است.اين مرگها که تعداد آن کم نيست، بلکه روز به روز بر تعداد آنها افزوده مى شود، بسيار عبرت انگيز است. در يک لحظه کوتاه ورق بر مى گردد و همه چيز عوض مى شود. جمعيّتها متفرّق مى گردند، دوستان غرق ماتم و عزا و دشمنان غرق شادى مى شوند.چقدر غافل و بى خبرند کسانى که اين گونه حوادث را ناديده گرفته و به هوسرانى و گناهان مشغول اند و يا براى به دست آوردن مال و مقام به انواع بلاها تن در مى دهند.در کتاب خلفاء ابن قتيبه آمده است: هنگامى که امام حسن مجتبى(عليه السلام) شربت شهادت نوشيد خبر به معاويه رسيد اظهار شادى و سرور کرد و او و اطرافيانش به سجده افتادند. اين خبر به ابن عباس رسيد که در آن زمان در شام بود نزد معاويه آمد. معاويه گفت: ابن عباس شنيدم حسن بن على(عليه السلام) از دنيا رفت. ابن عباس گفت: (إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)(24) و چند بار اين آيه را (به عنوان اظهار غم و اندوه) تکرار کرد. سپس گفت: شنيدم هنگامى که اين خبر را به تو دادند اظهار شادى کردى! به خدا سوگند اين اظهار شادى راه قبر را بر تو نمى بندد و پايان عمر او به عمر تو نمى افزايد. اگر ما امروز به مصيبت حسن بن على(عليه السلام) گرفتار شده ايم پيش از اين به مصيبت کسى که از او بهتر بود; يعنى رسول الله(صلى الله عليه وآله) گرفتار شديم. سپس صيحه اى زد و سخت گريه کرد به گونه اى که تمام حاضران حتّى معاويه به گريه افتادند.(25)طبرى نيز در تاريخ خود نقل مى کند هنگامى که خبر شهادت على(عليه السلام) به معاويه رسيد اظهار شادى کرد و شعرى خواند که مضمونش اين بود:همان گونه که انسان از آمدن مسافر عزيزش خوشحال مى شود من نيز شادمان شدم.سپس پرسيد چه کسى او را به قتل رساند گفتند مردى از طايفه مراد (عبدالرحمن ملجم مرادى) باز شعرى خواند که در آن مدح عبدالرحمن ابن ملجم بود.زينب دختر ابى سلمه در آنجا حاضر بود. صدا زد عايشه درباره على چه مى گويى؟ عايشه گفت: حالت نسيان به من دست داده هرگاه چيزى فراموش کردم به من يادآور شو.(26)آرى! اين گونه افراد غافل، از ياد مى برند که خودشان در چه شرايطى زندگى مى کنند.*****پی نوشت:1. «طيّات» جمع «طيّه» به معناى ناحيه و جهت و نيز به معناى هدف آمده است. از ريشه «طىّ» بر وزن «حىّ» به معناى جمع و جور کردن گرفته شده و گاه به معناى عبور کردن و پيمودن راه به کار مى رود.2. «قرن» به معناى حريف و هماورد در مبارزه است.3. «واتر» به معناى تيرانداز و جنايتکار از ريشه «وتر» بر وزن «سفر» به معناى زه کمان گرفته شده است.4. «تکنّف» از ريشه «تکنّف» به معناى احاطه کردن بر چيزى، گرفته شده است.5. «غوائل» جمع «غائله» به معناى فساد و شرّ و حادثه سنگين است.6. «معابل» جمع «معبل» بر وزن «مدخل» به معناى پيکان تير است.7. «عدوه» به معناى تعدّى و تجاوز است.8. «نبوه» به معناى کارگر نشدن و خطا رفتن ضربه شمشير و تير و مانند آن است.9. آل عمران، آيه 185 .10. «دواجى» جمع «داجيه» به معناى تاريک و ظلمانى از ريشه «دجوّ» بر وزن «غلوّ» گرفته شده است.11. «ظلل» جمع «ظلّه» بر وزن «قلّه» به معناى سايبان است.12. «احتدام» به معناى شدّت از ريشه «حدم» بر وزن «حتم» گرفته شده است.13. «حنادس» جمع «حندس» بر وزن «قبرس» به معناى تاريکى و شب بسيار تاريک است.14. «غمرات» جمع «غمره» بر وزن «ضربت» به معناى شديد و سختى است و «غمرات الموت» شدائد و سختيهاى حالت مرگ و جان دادن است که انسان را فرا مى گيرد، زيرا «غمره» در اصل به آب زيادى گفته مى شود که چيزى را در خود فرو مى برد.15. «ارهاق» از ريشه «رهق» بر وزن «شفق» در اصل به معناى پوشاندن چيزى با قهر و غلبه است و به کارهاى سخت و سنگين اطلاق مى شود، در ضمن توجّه داشته باشيد که در بسيارى از نسخ به جاى «ارهاق»، «ازهاق» آمده است که از ريشه «زهوق» به معناى اضمحلال و هلاکت و نابودى گرفته شده است و «ازهاق روح» به معناى جدا کردن روح از بدن است.16. «دجوّ» همان گونه که در بالا آمد به معناى تاريکى است.17. «اطباق» جمع «طبق» به معناى چيزى است که روى چيز ديگرى قرار داده مى شود، گويى براى تاريکى طبقاتى وجود دارد که گاه روى هم متراکم و شديد مى شود.18. «جشوبة» به معناى خشونت است; خواه در غذا باشد که لازمه اش ناگوارى است و يا در سخن و مانند آن.19. «نجىّ» به معناى نجوا کننده و کسى که آهسته و در گوشى سخن مى گويد از ريشه «نجوا» به معناى گفتن سخنان درگوشى گرفته شده است.20. «ندىّ» به معناى مرکز اجتماع براى مشورت يا شادى يا گفت و گوهاى معمولى است.21. «عفّى» از ريشه «عفو» گرفته شده که يکى از معانى آن محو شدن آثار چيزى است و «عفىّ» به حکم باب تفعيل، معناى متعددى دارد; يعنى «محو و نابود کرد».22. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 11، ص 275 .23. سبأ، آيه 14 .24. بقره، آيه 156 .25. الامامة والسياسة ابن قتيبه، ص 175 .26. تاريخ طبرى، ج 4، ص 115 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و سپس به منظور هشدار بيشتر انسان و وادار ساختن او به انجام اعمال نيك خصوصيات هراس انگيز مرگ و پس از آن را تذكر مى دهد:1-  لذّتهاى زندگى را بر هم مى زند روايتى از پيامبر (ص) به همين معنا آمده است: «از درهم شكننده خوشيها (مرگ) فراوان ياد كنيد.»2-  تمايلات و خواسته ها را تيره و تار مى كند.3-  منزلهاى بين راه سفر را از همديگر دور مى كند، به دليل اين كه انسان را رو به آخرت مى برد و آن جا هم دورترين منزل وى از خانواده و اهلش مى باشد.به همين مناسبت طيّات را براى منازل سفر آخرت استعاره آورده است.4-  امام (ع) لفظ (زائر) ديدار كننده را به اين اعتبار كه به آدمى هجوم مى آورد، براى مرگ استعاره فرموده است، و چون كسى كه به ديدار انسان مى آيد معمولا دوست داشتنى است امام (ع) با بيان صفت غير محبوب، اين زاير را كه مرگ است از ديدار كننده معمولى جدا كرده تا آدمى به ناپسند بودن مرگ توجه كند و در انجام اعمال نيك بكوشد.5-  امام (ع) لفظ (قرن) همتا و حريف را با صفت شكست ناپذيرى براى مرگ استعاره آورده است تا انسان را براى رو برو شدن با مرگ آماده كند.6-  مرگ، همانند شخصى است كه در شجاعت و دليرى همتا ندارد و كلمه واتر را با صفت غير مطلوب براى مرگ استعاره آورده است يعنى او مى تواند دلها را از هم جدا كند و بميراند ولى ممكن نيست كه از او مطالبه خون شود و مورد انتقام قرار گيرد.7-  مرگ را از آن نظر كه انسان را از پا در مى آورد، به دام صيادان تشبيه فرموده و لفظ حبائل را با صفت اعلاق كه از لوازم مشبه به است براى ناراحتيها و بيماريهاى بدنى استعاره فرموده كه منجر به مرگ مى شود.8-  ويژگى هشتم كه براى مرگ ذكر فرمود جمله و تكنّفتكم غوائله مى باشد يعنى غم و اندوه مرگ و مصيبتهاى آن سراسر وجود و هستى شما را احاطه كرده است.9-  چون آفتهايى كه باعث مرگ مى شود، همانند نك تيرهاى پهن و تيز است كه بدن را مى آزارد و آدمى را به قتل مى رساند، به اين سبب حضرت واژه معابل كه به همان معناست استعاره آورده و با ذكر كلمه اقصدتكم كه به معناى نشانه گرفتن و هدف قرار دادن و از لوازم مشبه به است، آن را ترشيح فرموده است.10-  مرگ را به خاطر هيبت و ترسى كه دارد به سلطانى قاهر و غالب و يا درنده اى كه با چنگالها و دندانهاى تيز طرف را از پا در مى آورد تشبيه كرده و به اين منظور لفظ سطرت براى آن به عنوان استعاره آورده.11-  صفت يازدهم كه براى مرگ آورده، آن را به ستمگرى مانند كرده كه به ناحق كسى را مورد حمله قرار دهد و با اين مناسبت، واژه عدوه را به عنوان استعاره آورده است، اين جا در مورد استعاره قرار دادن اين كلمه ممكن است اشكالى پيش آيد كه اگر معناى ظلم و ستم به ناحق گرفتن باشد و آن را در باره مرگ هم درست بدانيم پس اطلاقش بر آن، حقيقت خواهد بود، نه مجاز و استعاره.در پاسخ شارح مى فرمايد: اصولا گرفتن به غير حق، در مورد موجودى است كه زنده و داراى احساس باشد، نه در مورد مرگ و به فرضى كه در مورد غير زنده هم آن را درست بدانيم، حقيقت ظلم، آن نيست بلكه ظلم حقيقى بناحق گرفتن در موردى است كه حق هم مى تواند باشد، يعنى بين دو طرف قضيه تقابل عدم و ملكه باشد. و اين معنى بطور حقيقى فقط در مورد عقلا صدق مى كند، نه در مورد مرگ كه مقابل وجود و عدم است مگر به عنوان مجاز و استعاره.12-  در اين صفت مرگ را تشبيه به شمشير قاطع و برنده اى كرده است كه كمتر كند مى شود و واژه نبوه را براى آن استعاره و آن را به قلّت و كمى توصيف فرموده، يكى از لطايف ادبى كه شارح در اين جا متذكر مى شود اين است: در هر سه همتاى از اين نه مورد در سخن امام (ع) سجع متوازى رعايت شده است، كه از جمله زائر غير محبوب آغاز و به جمله «قلّت عنكم نبوته» پايان مى يابد.13-  كلمه ظلّ را كه به معناى سايه محسوس است براى بيماريهاى مرگ آور كه نامحسوس مى باشد استعاره آورده و آن بيماريها را به ابرهاى تاريك كننده تشبيه فرموده است، زيرا هدف امام (ع) از اين سخنان ترساندن انسان از مرگ است و ابرهاى تيره كننده و تاريكى زا بهترين وسيله ايجاد رعب و ترس است كه آدمى خود را در شرف مرگ مى بيند، چنان كه قرآن نيز اشاره مى كند: «وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ...» كه آغازى براى ترسيدن از مرگ است.14-  مرگ را در حالى كه بر انسان فرود مى آيد به مردى تشبيه كرده كه با كمال قدرت و عصبانيت طرف را محكم مى گيرد و از پا در مى آورد و به اين دليل صفت احتدام را كه به معناى تندى و خشم است براى بيماريهاى مرگ آور استعاره آورده است.15-  واژه حنادس را كه به معناى تاريكيهاست، استعاره آورده از حالاتى كه براى انسان بر اثر سكرات و بيهوشيها در هنگام فرا رسيدن مرگ پيدا مى شود كه بايد از آن ترس و وحشت داشت.16-  و نيز لفظ غواشى را از حالاتى استعاره آورده كه بر اثر بيهوشيهاى مرگ بر او عارض مى شود و حواس ظاهرى و قواى ادراكى و تشخيص و فهم او را از وى مى گيرد.17-  اين ويژگى عبارت است از شتاب و سرعت دردآور مرگ، كه در آن حال ناگهان توده اى از آلام و دردها او را فرا مى گيرد.18-  تاريكى فراگير مرگ، بيهوشيهايى كه در دم مرگ هر لحظه بر آدمى افزوده مى شود و به تدريج قواى وى را از درك و فهم مى اندازد و به اين منظور لفظ اطباق را استعاره از فرا گيرى اين حالات آورده و آن را به دجوّ و شدّت ظلمت توصيف فرموده است به نظر شارح معناى عبارت دجوّ اطباقه اين است ولى احتمال ديگرى نيز در معناى آن داده است كه منظور از آن تاريكى باشد كه بر اثر پوشاندن قبر، براى ميت به وجود مى آيد.19-  از دريافتن مرگ، به عنوان استعاره، تعبير به چشيدن آن فرموده و براى تأكيد بيشتر از درك سختيهاى آن صفت جشوبت را كه به معناى خشونت و درشتى مى باشد براى آن بيان داشته است.20-  آخرين ويژگى كه شارح در اين قسمت از سخنان حضرت براى مرگ بر شمرده اين است كه مخاطبهاى خود را از آمدن ناگهانى آن بر حذر داشته.برخى از نكات ادبى كه در اين عبارت: «فكأن قد أتاكم بغتة» بيان شده چنين است: كلمه «كأن» مخفّف كأنّ و از حروف مشبه به فعل و اسمش ضمير شأن مى باشد، و اين كلمه مفيد تشبيه و لازمه تشبيه هم آن است كه ميان مشبه و مشبه به بايد صفتى به عنوان وجه شبه وجود داشته باشد. بنا بر اين مشبه در اين عبارت، حالت انتظار مرگ، و مشبه به خود مرگ است كه تحقق آن فرض شده و وجه شباهت هم نزديك بودن مرگى كه انتظار آن مى رود با مرگى كه فرض وجودش شده است مى باشد، چون هر چه آينده است نزديك مى باشد.پس از ذكر برخى صفات مرگ و فرض تحقق وجود آن، به ذكر پاره اى از لوازم ترس آور آن چنين پرداخته است: مهر خاموشى به دهان همرازها زده، اطرافيان را پراكنده، آثار باقى مانده را مندرس و آباديها را بى صاحب ساخته، و وارثان را بر تقسيم اموال واداشته است، و به دليل اين كه مرگ باعث مى شود كه ورثه به دلايل گوناگونى به قسمت كردن اموال مرده بپردازند، لذا در عبارت متن، اين عمل را به آن نسبت و آن را فاعل فعل بعث قرار داده است.«بين حميم»،اين عبارت متعلق به جمله «اتاكم بغتة» و بقيه فعلهاى پس از آن است كه معناى آن چنين مى شود، گويا مرگ ناگهان بر شما وارد شده و اين كارها را كه خاموش كردن رازگويان و بقيه لوازمى كه گفته در باره شما انجام داده، در حالتى كه همه آنان يعنى راز گويان و اطرافيان و... بر سه دسته اند: بعضى دوستان مخصوصى كه اكنون دوستى آنها سودى ندارد، و برخى از آنان خويشاوندانى دلسوزند ولى نمى توانند از شما بلايى را دفع كنند، و دسته سوم دشمنان شماتتگرى هستند كه از مرگ شما هيچ گونه ناراحتى احساس نمى كنند، و پس از يادآورى مرگ و لوازم آن، آدمى را توصيه فرموده است كه در عمل بكوشد و خويشتن را آماده فرا رسيدن مرگ كرده، از اين سراى دنيا توشه آخرت خود را فراهم سازد، و هشدار مى دهد كه مانند گذشتگان گول زرق و برق دنيا را نخورند. 
منهاج البراعه (خوئی)فإنّ الموت هادم لذّاتكم، و مكدّر شهواتكم، و مباعد طيّاتكم، زائر غير محبوب، و قرن غير مغلوب، و واتر غير مطلوب. قد أعلقتكم حبائله، و تكنّفتكم غوائله، و أقصدتكم معابله، و عظمت فيكم سطوته، و تتابعت عليكم عدوته، و قلّت عنكم نبوته فيوشك أن تغشيكم دواجى ظلله، و احتدام علله، و حنادس غمراته، و غواشي سكراته، و أليم إرهاقه، و دجّو أطباقه، و جشوبة مذاقه، فكأن قد أتاكم بغتة فأسكت نجيّكم، و فرّق نديّكم، و عفّى آثاركم، و عطّل دياركم، و بعث ورّاثكم، يقتسمون تراثكم بين حميم خاصّ لم ينفع، و قريب محزون لم يمنع، و آخر شامت لم يجزع.اللغة:و (الطية) بالكسر كالنيّة لفظا و معنى و قال الشّارح المعتزلي: هى منزل السّفر و (القرن) بالكسر كفوك فى الشّجاعة.و (الواتر) القاتل و الموتور القتيل الذي لم يدرك دمه مأخوذان من الوتر بالكسر و الفتح و هي الجناية الّتي يجنيها الرّجل على غيره من قتل أو نهب أو سبى و قد وتره يتره وترا و وترا وترة أفزعه و أدركه بمكروه، و تره ماله نقصه إياه.و (اعانتكم) في بعض النّسخ بغير همزة و (المعابل) جمع معبلة و زان مكنسة و هو النّصل العريض الطّويل و (العدوة) التّعدى و (نبا) السّيف عن الضريبة نبوا و نبوة كلّ و لم يؤثر و (يوشك) الأمر أن يكون و أن يكون الأمر بكسر الشّين أى يقرب و لا تفتح شينه إلّا في لغة ردّية و (الظّلل) جمع ظلّة و هي السّحاب و (احتدم) النّار التهبت و اشتدّ حرّها و (الحنادس) جمع حندس و زان زبرج الظلمة.و (إرهاقه) بالرّاء المهملة مصدر أرهقته أى أعجلته و يقال أرهقه طغيانا أغشاه إيّاه و الحق ذلك به، و في بعض النّسخ بالزاء المعجمة من زهق الشّيء بطل و (أطباقه) بالفتح جمع الطّبق بالتحريك غطاء كلّ شيء و في بعض النسخ بالكسر مصدر أطبقه أى غطاه.و (جشب) الطّعام من باب ضرب جشوبة صار جشيبا و هو السّيء الماكل و الخشن الغليظ البشع من كلّ شيء و الجشب بالضمّ قشور الرّمان، و في بعض النّسخ و خشونة مذاقه بالخاء المعجمة و النون.الاعراب:و الفاء في قوله: فانّ الموت للتعليل، و قوله: زائر خبر رابع لأنّ ترك العاطف لحسن الوصف الذي هو من صناعة البلاغة.و جملة قد أعلقتكم في محلّ الانتصاب على الحال و قوله: فكأن قد أتاكم مخففة من المثقلة مفيدة للتقريب و اسمها ضمير شأن مستتر، و قوله: بين حميم متعلّق بقوله يقتسمون لا بقوله أتاكم بغتة كما توهّمه الشارح البحراني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 418 المعنى:(فانّ الموت هادم لذاتكم و مكدّر شهواتكم) الدنيوية (و مباعد طياتكم) و الطية ما يطويه الانسان في ضميره من العزائم و النيات يعني عليه السّلام يباعد الموت عنكم نياتكم و عزائمكم فكم عزم للانسان يريد نفاذه و حال بينه و بين عزمه الموت و إن فسر الطيات بمنازل السفر فالمعنى يرجع إلى ما ذكر أيضا. (زائر غير محبوب و قرن غير مغلوب و واتر غير مطلوب) أى قاتل لا يطلبه أحد حتى يقتصّ منه تشبيه (قد أعلقتكم حبائله) شبه الانسان و عدم قدرته على التخلص من الموت بطير وقع في حبالة الصياد و قد علق برجله و عنقه الحبل (و تكنفتكم غوائله) أحاطت بكم مصائبه (و أقصدتكم معابله) أصابتكم نصال الموت و معبلة بالفارسية پيكان- (و عظمت فيكم سطوته) واضح كنايه (و تتابعت عليكم عدوته) أى تراكمت عليكم الظلمة فوق الظلمة و هو كناية عن شدّة الهول و المصيبة أو تكرر منه التعدي و المجاوزة على أحبابكم و أصدقائكم و أقاربكم و المعنى الأول أنسب و أولى (و قلّت عنكم نبوته) قل أن يتفق لأحدكم أن يعرض له الموت و يبدو عليه آثاره ثمّ يفلت عنه فان انفلت فسوف يعترض ثانية. (فيوشك أن تغشاكم دواجى ظلله) الموت قريب منكم كاد أن يحيط بكم ظلمات من ظلل الموت و الظلة هى السحاب (و احتدام علله) و يحيط بكم التهاب أمور لا بدّ للموت أن ينزل معها (و حنادس غمراته) ظلمات يكتنفكم من غمرات الموت (و غواشى سكراته) السكرة حالة كالغشى تعرض عند الاحتضار (و أليم ارهاقه) مجيئه عاجلا أليم (و دجّو اطباقه) الدجوّ الدّجى و الظلمة و المعنى تراكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 419 الظلمات طبقا بعد طبق (و جشوبة مذاقه) طعم الموت غير مطبوع لو فرض كونه مذوقا. (فكأن قد أتاكم بغتة فأسكت نجيّكم) أسكت متكلّمكم فبينما هو يتكلّم إذا سكت (و فرّق نديّكم) أى محفلكم كنايه (و عفّى آثاركم) العفا في الأصل التراب و هنا كناية عن الاندراس و المحو لأنّ المنزل إذا رحل عنه سكانه عملت الرياح و التراب في محو آثارهم (و عطل دياركم) الدّيار جمع الدّار و تعطيلها خلوها عن أهلها.مجاز (و بعث وراثكم) نسبة البعث إلى الموت مجاز لأنه سبب لبعث الوراث نظير بنى الأمير المدينة (يقتسمون تراثكم بين حميم خاص لم ينفع) الوراث على ثلاثة أقسام بعضهم حميم قريب من أقربائكم يحبّكم و يريد دفع الموت عنكم و لا يقدر عليه كالأب و الأمّ (و) الثّاني (قريب محزون لم يمنع) يهمه أمركم و يحزنه موتكم لكن لا مثل الأوّل كالأخ و الأخت و العمّ و لا يقدر أن يمنع عنكم الموت و الثالث قوله  (و آخر شامت لم يجزع) يفرح لموتكم و لا يجزع عليكم كالولد العاق ينتظر موت أبيه الهرم حتى يفوز بميراثه و يتخلّص من القيام بخدمته خصوصا إذا طال مرضه و لو لم يكن هذا تقسيما للوارث فقط بل لجميع من يعرفك و تعرفه كان المعنى أنهم على ثلاثة: الصديق و القريب و العدوّ.الترجمة:مرگ لذات شما را تباه سازد و شهوات شما را مكدّر كند و شما را از مقاصد خود باز دارد، بديدن آيد آنكه دوستش نداريد، و با شما بكشتى در آويزد آنكه هرگز پشتش بزمين نيايد، خون ريزد و كسى بكين او برنخيزد دام هاى او در شما آويخته و مصائب او شما را احاطه كرده است پيكان او بنشانه رسيده و حمله او بر شما گران است و تاختن او پى در پى، كم افتد كه ضربت او نافذ نشود بزودى ابرهاى تيره مرگ شما را فراگيرد و بيمارى ها از جوانب در آيند و امواج تاريك آن بر گرد شما احاطه كند و سكرات موت شما را از خود باز گيرد و بشتاب ببرد و بحسرت براند در ميان طبقات تاريك و طعم آن بسيار ناگوار است، گوئى اينك شما را دريافته گوينده شما را خاموش كرد و انجمن شما را پراكنده ساخت و آثار شما را محو كرد و سراهاى شما را خالى گذاشت وارثان را برانگيخت تا ميراث شما را تقسيم كردند، يكى دوست نزديك شماست اما سود بحال شما ندارد، ديگرى خويش است و از مرگ شما اندوهناك اما دفع مرگ نمى تواند كرد، و سيمى از مرگ شما شاد است و جزع نمى كند.  
بخش ۳ : پرهیز از دنیای بی وفا [منبع]

فضل الجِدّ :
فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الِاجْتِهَادِ وَ التَّأَهُّبِ وَ الِاسْتِعْدَادِ وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ، وَ لَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ، الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا وَ أَخْلَقُوا جِدَّتَهَا وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً، لَا يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ وَ لَا يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَ لَا يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ.
فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا، فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ، لَا يَدُومُ رَخَاؤُهَا وَ لَا يَنْقَضِي عَنَاؤُهَا وَ لَا يَرْكُدُ بَلَاؤُهَا.

الدِّرَّة : شير.
الغِرَّة : غفلت.
اخْلَقُوا : كهنه كردند.
الْجِدَّة : نو، تازه.
الَاجْدَاث : قبور.
لَا يَحْفِلُونَ : اهميت نمى دهند، اعتنا نمى كنند.
مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ : پوشاننده اى است برهنه كننده، يعنى دنيا آنچه را كه به كسى پوشاند بى ترديد بيرون خواهد آورد.
لَا يَرْكُدُ : ساكن نمى شود. 
تَأهُّب : آماده شدن
إحتَلَبوا : دوشيدند
غِرَّة : غافلگير كردن
أخلَقوا : كهنه نموده اند
جِدّة : تازه و نو
غَدّارة : بسيار بيوفا
خَدوع : فريبنده
مَنوع : منع كننده، بخيل
مُلبِسَة : پوشاننده و لباس دهنده
نَزوع : بيرون كننده لباس
لا يَنقَضي : بپايان نمى رسد
لا يَركُدُ : ساكت نمى شود، نمى ايستد 
۳. سفارش به نيكوكارى:
بر شما باد به تلاش و كوشش، آمادگى و آماده شدن، و جمع آورى زاد و توشه آخرت و در دوران زندگى دنيا. دنيا شما را مغرور نسازد، چنانكه گذشتگان شما و امّت هاى پيشين را در قرون سپرى شده مغرور ساخت. آنان كه دنيا را دوشيدند، به غفلت زدگى در دنيا گرفتار آمدند، فرصت ها را از دست دادند، و تازه هاى آن را فرسوده ساختند، سرانجام خانه هايشان گورستان، و سرمايه هايشان ارث اين و آن گرديد، آنان كه نزديكشان را نمى شناسند، و به گريه كنندگان خود توجّهى ندارند، و نه دعوتى را پاسخ مى گويند.
مردم از دنياى حرام بپرهيزيد، كه حيله گر و فريبنده و نيرنگ باز است، بخشنده اى باز پس گيرنده، و پوشنده اى برهنه كننده است، آسايش دنيا بى دوام، و سختى هايش بى پايان، و بلاهايش دائمى است.
 
(6) پس بر شما باد سعى و كوشش (بطاعت و بندگى) و آماده بودن و توشه برداشتن (براى سفر آخرت) در جاى توشه گرفتن، و زندگى دنيا شما را فريب ندهد چنانكه پيشينيان شما را كه گذشتند و رفتند فريب داد، آنان كه شير آنرا دوشيدند (بهره بسيار بردند) و فريب آنرا خوردند (لذّت و خوشى آنان را از حساب و وارسى روز رستخيز غافل نمود) و شماره آنرا از بين بردند (روزهايش را به بيخبرى بسر رساندند) و تازه آنرا كهنه كردند (جوانى را به پيرى رساندند)
(7) خانه هاشان گورها و دارائيشان ميراث ديگران گرديد، هر كه بر سر گورشان آيد نمى شناسند، و بكسيكه برايشان بگريد اهميّت نمى دهند، و بكسيكه آنها را بخواند پاسخ نمى دهند،
(8) پس از دنيا بپرهيزيد كه بسيار مكر كننده و فريب دهنده و بازى دهنده است، بخشنده اى است پس گيرنده، و پوشاننده اى است كننده (اگر چند روزى بكسى رو آورده كالايى باو ارزانى دارد بزودى باو پشت كرده از او پس مى گيرد) آسايش آن هميشگى نيست، و رنج آن بسر نمى رسد، و بلاء و درد آن آرام نمى گيرد (پس خردمند به چنين دنيايى دل نبسته تا ممكن است رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست مى آورد).
 
بر شما باد به جد و كوشش و آمادگى و مهيا شدن و، از آنجا كه توشه توان برداشت، توشه اى برگرفتن. دنيا نفريبدتان، آنسان، كه پيشينيانتان را فريفت، امتهايى كه پيش از شما  بودند و از ميان رفتند. آنان كه دنيا را دوشيدند و دستخوش فريب آن شدند. بسا شبها و روزها را كه فنا كردند و تازه هاى آن را كهنه نمودند. مساكنشان گورهايشان شد و اموالشان ميراث ديگران. چنان بى خردند كه نمى دانند چه كسى بر سر گورشان آمده يا چه كسى برايشان زارى مى كند يا چه كسى ندايشان مى دهد و پاسخ گفتن نتوانند.
پس از دنيا حذر كنيد. دنيا مغرور كننده و فريبنده است. نيرنگ باز است. به دستى مى دهد و به دستى منع مى كند. به دستى بر تن شما جامه مى پوشد و به دستى جامه از تنتان به در مى كند. آسودگيش بر دوام نيست و رنجهايش را پايان نباشد و بلايش را آرامش نيست.
 
حال که چنين است (در انجام اعمال نيک) کوشا باشيد و براى سفر آخرت مهيا شويد. زاد و توشه را از اين منزل که اين نعمت در آن فراوان است برگيريد و زندگى دنيا شما را نفريبد آن گونه که پيشينيان و امتهاى گذشته و اقوامى را که از ميان رفتند فريب داد، همانها که شير از پستان دنيا دوشيدند و به فريب آن گرفتار شدند، مدت آن را به پايان بردند و تازه هاى آن را کهنه ساختند و سرانجام کاخها و مساکن آنها گورستان شد و ثروتهايشان، ميراث براى ديگران. (چنان از دنيا بيگانه شدند که) کسى که نزد آنان رود وى را نمى شناسند و به آنها که برايشان گريه مى کنند اهميّت نمى دهند و به کسانى که آنان را صدا زنند پاسخ نمى گويند، بنابراين از زرق و برق دنيا برحذر باشيد (که با شما همين مى کند) زيرا دنيا بى وفا و فريبنده و حيله گر است، بخشنده اى است منع کننده (که از يک دست مى دهد و با دست ديگر مى گيرد) پوشنده اى است برهنه کننده (که امروز لباس قدرت و سلامت را بر تن اهلش مى پوشاند و فردا از آنها بيرون مى آورد) آرامش و راحتى آن بى دوام، سختيهايش بى سرانجام و بلاهايش مدام است.
 
پس بر شما باد به كوشش و كوشيدن، و ساخته شدن و آماده گرديدن. و برداشتن توشه اى كه به كار آيد، از منزلى كه بايد. و مفريبد شما را دنيا چنانكه فريفت كسانى را كه پيش از شما بودند، از آنان كه گذشتند و رفتند و جاى خويش تهى هشتند. آنان كه دنيا را دوشيدند و شرنگ فريبش را نوشيدند. نابود كردند آنچه را به كار آيد و كهنه كردند آن را كه نو بايد. خانه هاشان گورستان شد و دارايى شان مرده ريگ اين و آن. آن را كه نزدشان آيد نشناسند كيست، و آن را كه براى شان بگريد ننگرند كه گريست و آن را كه بخواندشان پاسخ ندهند كه سخنت چيست.
پس، از دنيا بپرهيزيد كه سخت بيوفاست و فريبنده. نيرنگبازى است بخشنده و منع كننده، از اين دست پوشنده، از آن دست رخت كننده. نه آسايشش بپايد، و نه رنجش به سرآيد، و نه بلايش بياسايد.
 
پس بر شما باد به سعى و كوشش، و توشه بر گرفتن و آماده شدن، و فراهم كردن زاد و توشه در منزلى كه زاد و توشه فراهم است. دنيا شما را نفريبد چنانكه پيشينيان شما از امتهاى گذشته و مردمان در گذشته را فريفت، آنان كه از دنيا شير فراوان دوشيدند، و دچار غفلت و فريب آن شدند، زمان را بيهوده سپرى كردند، تازه آن را كهنه نمودند، اما مساكن آنان گورستان، و اموالشان ارث ديگران شد، كسى را كه نزد آنان رود نمى شناسند، و به گريه آنان كه بر آنان بگريند اهميتى نمى دهند، و كسى را كه آنان را صدا بزند جواب نمى دهند.
از دنيا بر حذر باشيد كه به شدّت غدّار و فريبنده و مكّار است، اندك مى بخشد و سخت منع مى كند، جامه سلامت مى پوشاند و به زور و جبر برهنه مى كند، راحتش دائم نيست، رنجش را پايان نمى باشد، و بلا و سختى اش آرام نگيرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 503-498 دنياى حيله گر!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به دنبال بحثى که درباره شدائد مرگ و پايان زندگى در بخش گذشته بيان فرمود همه مردم را مخاطب قرار داده و توصيه مى کند که تا فرصت دارند از دنيا زاد و توشه برگيرند و فريب زرق و برق و لذّات دنيا را نخورند و از پيشينيان خود عبرت گيرند، مى فرمايد: «حال که چنين است (در انجام اعمال نيک) کوشا باشيد و براى سفر آخرت مهيّا شويد، زاد و توشه را از اين منزل که اين نعمت در آن فراوان است برگيريد»; (فَعَلَيْکُمْ بِالْجِدِّ وَ الاِْجْتِهَادِ، وَ التَّأَهُّبِ(1) و الاِْسْتِعْدَادِ، وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ).بعضى از شارحان نهج البلاغه درباره فرق ميان جد و اجتهاد گفته اند که «جدّ» مرحله عزم و تصميم بر انجام کارى را بيان مى کند و «اجتهاد» مرحله عملى آن را، و همچنين «تأهّب» اشاره به نيّت برآماده شدن است و «استعداد» به جنبه عملى آن اشاره دارد.(2)ولى هيچ دليلى از لغت يا قراين متصله و منفصله براى آن ذکر نکرده اند. بعيد نيست دو واژه جدّ و اجتهاد وقتى در مقابل هم قرار مى گيرد «جدّ» اشاره به حرکتى باشد که از سوى خود انسان شروع مى شود و «اجتهاد» اشاره به پذيرش حرکات مثبتى است که از سوى ديگران انجام مى گيرد و تفاوت ميان تأهّب و استعداد نيز شايد به همين صورت باشد. البتّه احتمال تأکيد نيز چندان دور نيست.سپس مى افزايد: «زندگى دنيا شما را نفريبد آن گونه که پيشينيان و امّتهاى گذشته و اقوامى را که از ميان رفتند فريب داد»; (وَ لاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا کَمَا غَرَّتْ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ مِنَ الاُْمَمِ الْمَاضِيَةِ، وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ).آرى! ما مى توانيم آينده زندگى خود را در آينه زندگى ديگران به صورت شفاف مشاهده کنيم و اين يک واقعيت است که امام در خطبه هاى متعددى از نهج البلاغه بر آن تکيه فرموده است، دست ما را مى گيرد و به سوى تاريخ گذشتگان مى برد; تاريخ تکوينى و نه تدوينى که در ويرانه هاى قصرهاى آنها و آثار بازمانده از زندگانى پر زرق و برقشان نمايان است.امروز خوشبختانه موزه هايى که بخش مهمّى از آثار پيشينيان در آن گردآورى شده، مى تواند کمک بيشترى به ما بکند; در يکسو تخت و تاج فلان پادشاه، در سوى ديگر شمشير مرصّع و جواهرنشان فلان فرمانده بزرگ و بالاخره در سوى ديگر اجساد موميايى شده فراعنه.هر چند دنياپرستان اين موضوع مهم را نيز تحريف کرده و آن را تبديل به چهره ديگرى از دنياپرستى نموده اند; موزه ها براى صاحبانش وسيله درآمد و براى بازديدکنندگان وسيله افتخار و مباهات نسبت به تاريخ گذشته خود شده است.در کتاب البيان و التبيين جاحظ، آمده است که حذيفه و سلمان درباره عجايب دنيا با هم سخن مى گفتند در حالى که در کنار ايوان کسرى نشسته بودند. مرد عربى از طايفه «بنى غامد» آنجا بود که چند گوسفند را براى چرا همراه داشت; هنگام شب آنها را به داخل ويرانه کاخ کسرى مى برد که باقى مانده تخت کسرى که از سنگ مخصوصى بود در آنجا بود. گاه اين مرد اعرابى بر آن مى نشست و گوسفندانش روى باقى مانده تخت کسرى مى رفتند، سلمان گفت: اين واقعاً از عجيب ترين امورى است که ما درباره آن سخن گفته ايم.(3)هان اى دل عبرت بين از ديده نظر کن هان *** ايوان مدائن را آينه عبرت دانآنگاه امام(عليه السلام) به شرح حال پيشينيان در چند جمله کوتاه پرداخته، مى فرمايد: «همانها که شير از پستان دنيا دوشيدند و به فريب آن گرفتار شدند، مدت آن را به پايان بردند و تازه هاى آن را کهنه ساختند و سرانجام کاخها و مساکن آنها گورستان شد و ثروتهايشان، ميراث براى ديگران. (چنان از دنيا بيگانه شدند که) کسى که نزد آنان برود وى را نمى شناسند و به آنها که برايشان گريه مى کنند اهمّيّت نمى دهند و به کسانى که آنان را صدا زنند پاسخ نمى گويند»; (الَّذِينَ احْتَلَبُوا(4) دِرَّتَهَا(5)، وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا(6)، وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا، وَ أَخْلَقُوا(7) جِدَّتَهَا(8). وَ أَصْبَحَتْ مَسَاکِنُهُمْ أَجْدَاثاً(9)، وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً. لاَ يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ، وَ لاَ يَحْفِلُونَ(10) مَنْ بَکَاهُمْوَ لاَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ).جمله هاى «الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا، وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا...» اشاره به کسانى است که از تمام امکانات دنيا بهره مند شدند. گويى شيرى که در پستان دنيا بود تا آخر دوشيدند و نوشيدند و از همه زر و زيورها و زرق و برقها و لذّات دنيا بهره گرفتند; ولى چيزى نگذشت که طبق جمله «وَ أَصْبَحَتْ مَسَاکِنُهُمْ أَجْدَاثاً» کاخهايشان گورهايشان شد.اين جمله ناب دو معنا دارد: نخست اينکه از کاخهايشان به گورها منتقل شدند و ديگر اينکه در بعضى از حوادث وحشتناک مانند زلزله ها کاخها بر سرشان ويران شد و همانجا قبرشان گشت.امام در پنج جمله اخير که از «أَصْبَحَتْ» شروع مى شود اين نکته را دقيقاً بيان فرموده که آنها چنان از دنيا بيگانه شده اند که حتّى دوستان و آشنايانى که بر مزارشان مى گريند نمى شناسند و فرياد آنها را نمى شنوند.البتّه اين درباره دنياپرستانى است که خدا را به دست فراموشى سپردند و جز هواپرستى محصول عمرشان نيست; ولى طبق آنچه در روايات وارد شده، مؤمنان صالح، کسانى را که به زيارت قبرشان مى آيند مى شناسند و با آنها انس مى گيرند و از بازگشتشان نگران مى شوند.يکى از ياران امام کاظم(عليه السلام) به نام اسحاق بن عمّار مى گويد از آن حضرت پرسيدم آيا مؤمن کسى را که به زيارت قبرش مى آيد مى شناسد؟ فرمود: «نعَمْ وَ لايَزالُ مُسْتَأْنِساً بِهِ مادامَ عِندَ قَبْرِهِ فَإذا قامَ وَانْصَرَفَ مِنْ قَبْرِهِ دَخَلَهُ مِنْ إنْصِرافِهِ عَنْ قَبْرِهِ وَحْشَةً; آرى پيوسته با او انس مى گيرد تا زمانى که نزد قبر او حاضر است هنگامى که برخاست و از کنار قبرش منصرف شد ميّت به سبب انصراف او ناراحت مى شود و در وحشت فرو مى رود».(11)امام به دنبال اين سخن چنين نتيجه گيرى مى کند: «حال که چنين است از زرق و برق دنيا برحذر باشيد (که با شما همين مى کند)»; (فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا).آنگاه با بيان هشت صفت براى دنيا (و به تعبيرى ده صفت) دلايل روشنى بر لزوم حذر از دنيا بيان مى دارد، مى فرمايد: «زيرا دنيا بى وفا مکّار و فريبنده و حيله گر است، بخشنده اى است منع کننده (که از يک دست مى دهد و با دست ديگر مى گيرد) پوشنده اى است برهنه کننده (که امروز لباس قدرت و سلامت را بر تن اهلش مى پوشاند و فردا بيرون مى آورد) آرامش و راحتى آن بى دوام، سختيهايش بى سرانجام و بلاهايش مدام است»; (فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ، مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ، مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ(12)، لاَ يَدُومُ رَخَاؤُهَا، وَ لاَيَنْقَضِي عَنَاؤُهَا، وَلاَ يَرْکُدُ(13) بَلاَؤُهَا).واژه هاى «غدّاره» و «غراره» و «خدوع» هر چند از نظر معنا به هم نزديک است و به معناى فريب و نيرنگ تفسير مى شود; ولى در حقيقت تفاوت دقيقى با هم دارند: «غدّار» از ريشه «غدر» به معناى پيمان شکنى و «غرّار» از ريشه «غرور» به معناى فريبندگى و «خدوع» از ريشه «خدعه» به معناى حيله گرى است و مى دانيم اين سه با هم تفاوتهايى دارند; هر چند غالباً لازم و ملزوم يکديگراند.آرى! دنيا به کسى وفا نمى کند و زرق و برقش بسيارى از مردم را مى فريبد و صحنه هاى مختلفش نيرنگ و خدعه گرى است.تعبير به «مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ» به يک صفت بر مى گردد; يعنى هنوز چيزى را به انسان نداده باز پس مى گيرد; دوران جوانى نگذشته، پيرى مى رسد و دوران سلامت به جايى نرسيده، علامت انواع بيماريها ظاهر مى شود.بعضى از شارحان اين دو صفت را جداگانه دانسته و گفته اند: دنيا عطا کننده اشياى بى ارزش و منع کننده امور با ارزش است. نه عطايش ارزشى دارد و نه منعش قابل تحمّل است.در مورد تعبير «مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ» نيز همين دو تفسير قابل ذکر است: نخست اينکه يک وصف بيشتر است و مفهوم آن اين است که دنيا يا يک لباس زيبايى از قدرت و عظمت در تن انسان مى کند و با فاصله کمى با دست ديگر آن را بر مى کند و يا اينکه منظور اين است که لباسهاى بى ارزشى مى پوشاند و لباسهاى با ارزش را بر مى کند و تفسير اوّل در هر دو جمله مناسب تر به نظر مى رسد.واژه هاى «رخاء» و «عناء» و «بلاء» تفاوت روشنى با هم دارند; «رخاء» آرامش است که در دنيا کمتر پيدا مى شود. «عناء» سختيها و مشکلات است که همواره دامان اهلش را گرفته و «بلاء» حوادث ناگوار است اعم از حوادث طبيعى همچون زمين لرزه ها و سيلابها و طوفانها يا بلاهاى خودساخته بشرى همچون جنگها، و در يک کلام: دنيا سرايى است که نه خوبيهايش قابل دوام است و نه بديهايش قابل اجتناب و دل بستن به چنين سرايى کار عاقلان نيست.*****پی نوشت:1. «تأهّب» به معناى آماده شدن براى چيزى است و از ريشه «أهبه» به معناى آمادگى يا وسايل است (گاه معناى مصدرى دارد و گاه اسم جامد است).2. شرح نهج البلاغه علاّمه خويى، ج 14، ص 419 .3. البيان والتبيين، ج 3، ص 148 .4. «احتلبوا» از ريشه «حلب» بر وزن «طرب» و «طب» بر وزن «حرب» به معناى دوشيدن شير گرفته شده است.5. «درّة» به معناى شير يا شير فراوان است.6. «غرّة» به معناى سهل انگارى و غفلت است.7. «أخلقوا» از ريشه «اخلاق» به معناى کهنه کردن و از ريشه «خلق» بر وزن «ورق» به معناى فرسودگى و کهنه شدن است.8. «جدّه» تازه و نو بودن است، اين واژه معناى اسمى نيز دارد و به معناى جديد و نو است.9. «اجداث» جمع «جدث» بر وزن «هوس» به معناى گور و قبر است.10. «لايحفلون» يعنى اعتنا نمى کنند. از ريشه «حفل» بر وزن «حرب» به معناى اعتنا کردن و اهميّت دادن گرفته شده است.11. کافى، ج 3، ص 228 باب زيارة القبور، ح 4 .12. «نزوع» يعنى برکننده از ريشه «نزع» بر وزن «نذر» به معناى کندن و جدا ساختن است.13. «لايرکد» از ريشه «رکود» به معناى بى حرکت و آرام بودن گرفته شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و به منظور بيشتر روشن شدن حالت پيشينيان كه چگونه از دنيا بهره مند شده و به جمع آورى آن پرداخته بودند، لفظ دِرّه را كه به معناى زيادى و به جريان افتادن بيشتر است از خوبيها و منافع دنيا و واژه احتلاب را كه به معناى دوشيدن است از اندوختن و گردآورى آنها استعاره آورده و همچنين كلمه غرّه را براى آن استعاره آورده است كه در مدت بهره مندى آنان از دنيا و خوشگذرانى در آن، حوادث ناگوارى بر آنها وارد نشده است، چنان كه گويا دنيا از ايشان غافل بوده كه آنان را هدف تيرهاى بلاى خود قرار نداده است، و چون به زعم خود دنيا را اين چنين در غفلت ديدند در استفاده كردن از لذايذ آن و گردآورى اموال حريصانه كوشيدند.و امّا، فانى كردن آنان چيزهايى از دنيا را كه سبب التذاذ و بهره گيرى انسان مى شود از قبيل غذا و لباس و جز اينها، و نيز كهنه كردن ايشان، تازه هاى دنيا را كه از سخنان امام (ع) استفاده مى شود، كنايه از كمال بهره مندى آنها از چيزهايى است كه از دنيا به دست آورده اند، مانند سلامت تن و گردآورى اموال و غيره بطورى كه گويا هيچ چيز از نيكيهاى اين عالم را باقى نگذاشتند مگر اين كه از آن استفاده كرده و هيچ نو و تازه اى در آن يافت نشد مگر اين كه آن را كهنه كردند.«اصبحت مساكنهم اجداثا... دعاهم»،پس از آن كه حالات گذشتگان مغرور به دنيا را بيان فرمود، اكنون نتيجه اى را كه از آن، به دست آنان رسيده مورد توجه قرار مى دهد كه خلاصه آن چنين است اى مردم به دنيا مغرور نشويد چنان كه پيشينيان شدند، آنان كه دنيا را آن چنان تصرف كردند و نهايت لذت را از آن بردند، اين چنين به نابودى كشيده شدند، پس شما كه در آن حدّ از قدرت دنيا نيستيد به طريق اولى چنين سرانجامى خواهيد داشت، و به منظور اين كه بيشتر انسان را از دنيا و ميل به آن بر حذر دارد به ذكر چند نمونه ديگر از ويژگيهاى آن پرداخته است:1-  از جمله آن را به كلمه غرّاره توصيف كرده كه از ماده غرر و به معناى غفلت آور و چيزى كه انسان را به گمراهى مى كشاند مى آيد، و چنان كه قبلا بيان شد، دنيا و ماديات آن اين خصوصيت را دارد.2-  آن را خدوع بسيار فريب دهنده معرفى فرموده است، و معمولا خدعه و نيرنگ در مورد رايزنيهايى رخ مى دهد كه انديشه هايى به ظاهر مصلحت جويانه ولى در باطن تباهى آور و گمراه كننده است اظهار شود و به اين دليل كه دنيا و زينتهاى پر زرق و برق آن، همانند انديشه هاى فريبنده است كه ظاهرى آراسته دارد ولى آدمى را از راه خدا و ياد او باز مى دارد، لذا دنيا را به اين ويژگى توصيف فرموده است.3-  با عبارتهاى: «مطيعة منوع، ملبسة نزوع»، چهار صفت براى دنيا آورده است كه ميان هر يك از دو قرين آنها تقابل تضادّ وجود دارد، در عين اين كه بخشنده است منع كننده نيز هست، و با آن كه پوشاننده است پوشش را از تن آدمى بيرون مى آورد، و تقارن اين اوصاف اشاره به آن است كه صفت خوبى كه از دنيا مشاهده مى شود در حقيقت توّهم و خيالى بيش نيست و آنچه واقعيت دارد و صفت حقيقى آن مى باشد همان جزء دوم هر كدام از اين دو قرين است، (منوع و نزوع) زيرا اگر چه گاهى انسان از خيرات و لذّات آن بهره مند مى شود ولى بزودى حوادث و واردات دنياى فانى باعث منع آنها مى شود، آنچه داده، مى گيرد و لباسهاى عزّت آدمى را از قيافه روح او مى كند، و از اين رو اين معنا را با جمله «لا يدوم رخاؤها...» تأكيد فرموده است كه آسودگى آن دوام ندارد، زيرا تمام خوشيهاى آن، از قبيل تندرستى و جوانى و مال و مقام و غيره، دير يا زود در تغيير و زوال است و همين حالت عدم ثبات باعث مى شود كه رنج و ناخوشى در دنيا ادامه داشته باشد و از بين نرود و بلا و گرفتارى آن همانند بادهاى مداوم در حال وزيدن است و آرامشى براى اهلش باقى نمى گذارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 411 فعليكم بالجدّ و الاجتهاد و التّأهّب و الاستعداد و التّزوّد في منزل الزّاد، و لا تغرّنّكم الحياة الدّنيا كما غرّت من كان قبلكم من الامم الماضية و القرون الخالية الّذين احتلبوا درّتها، و أصابوا غرّتها، و أفنوا عدّتها و أخلقوا جدّتها، أصبحت مساكنهم أجداثا، و أموالهم ميراثا، لا يعرفون من أتاهم، و لا يحفلون من بكاهم، و لا يجيبون من دعاهم، فاحذروا الدّنيا «1» فإنّها غدّارة غرّارة خدوع، معطية منوع، ملبسة نزوع، لا يدوم رخائها، و لا ينقضي عنائها، و لا يركد بلائها. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(1)- من قوله (ع): «كما غرت» إلى قوله «فاحذروا الدّنيا» هذه الجملات كانت ساقطة من النسخة فى الطبعة الاولى و كم له فى هذا الجزء من نظير أصلحناه، نبهنا عليه فى بعض المقام. المصحح. اللغة:و (الدرة) بالكسر كالدّر بالفتح اللّبن و كثرته و (الجدّة) بكسر الجيم كالجد الرّزق و العظمة و (حفل) القوم حفلا اجتمعوا و المحفل و زان مجلس و مقعد محل الاجتماع، و الاحتفال بالشيء الاعتناء به و المبالغة فيه.الاعراب:و قوله: فعليكم بالجدّ اسم فعل أى خذوه و الزموه قال نجم الأئمة الرّضي: يقال عليك زيدا أى خذه كان الأصل عليك أخذه و قوله: أصبحت مساكنهم فعل ناقص بمعنى صارت و الجملة استينافيّة بيانيّة و مثلها جملة لا يعرفون من أتاهم.  المعنى:(فعليكم بالجدّ و الاجتهاد) و لعلّ الفرق بين الجدّ و الاجتهاد أنّ الأوّل صفة للعزم و النية و الثّاني للعمل (و التأهّب و الاستعداد) الفرق بينهما نظير الفرق بين الجدّ و الاجتهاد فالتأهّب للعزم و الاستعداد للعمل (و التزوّد في منزل الزاد و لا تغرّنكم الدّنيا كما غرّت من كان قبلكم من الامم الماضية و القرون الخالية) معناه ظاهر استعاره (الذين احتلبوا درتها) الدّرة اللبن استعارة للمنافع و الاحتلاب إخراج اللبن من الضرع و الثدى استعارة للفوز و الانتفاع تشبيه (و أصابوا غرّتها) أى اغتنموا فرصة غفلة الدّنيا عنهم فاستمتعوا بمنافعها و لو لم تكن غافلة عنهم لاختطفتهم، شبههم بسارق ينتظر غفلة صاحب المتاع عن متاعه فيختلسه حين غفلته كذلك هؤلاء انتظروا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 420 غفلة الدّنيا و أصابوا وقت غفلتها فانتفعوا بها (و أفنوا عدّتها) الافناء عبارة عن الانتفاع اذ لا ينتفع غالبا بما في الدّنيا إلّا بافنائه فأفنوا عدة منافعها (و أخلقوا جدّتها) و هذا أيضا عبارة عن الانتفاع ببعض متاع الدنيا كاللّباس الجديد يخلق بالاستعمال. (أصبحت مساكنهم أجداثا) أى قبورا (و أموالهم ميراثا) و هو ظاهر (لا يعرفون من أتاهم و لا يحفلون من بكاهم و لا يجيبون من دعاهم) معناه واضح فان قيل: كيف الجمع بين هذا الكلام و ما روى في التلقين و زيارة القبور فقد قال أبو عبد اللّه عليه السّلام على ما روى في الكافي و التهذيب و الفقيه «إذا افرد الميّت فليتخلّف عنده أولى الناس به فيضع فمه عند رأسه ثمّ ينادى بأعلى صوته يا فلان بن فلان أو يا فلانة بنت فلان هل أنت على العهد الذي فارقتنا عليه من شهادة أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله سيّد النبيّين و أنّ عليّا أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين و أنّ ما جاء به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حقّ و أنّ الموت حقّ و أنّ البعث حقّ و أنّ اللّه يبعث من في القبور فيقول منكر لنكير انصرف بنا عن هذا فقد لقن حجّته انتهى و في معناه أخبار اخر.و لو لم يكن إلّا هذا لسهل الجمع لكن ورد في زيارة القبور في الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّهم يأنسون بكم فاذا غبتم عنهم استوحشوا و هذا ينافي بظاهره قول أمير المؤمنين عليه السّلام: لا يعرفون من أتاهم.و روى فى الفقيه عن محمّد قال قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام الموتى نزورهم؟ فقال نعم، فقلت: فيعلمون بنا إذا أتيناهم؟ فقال: إى و اللّه إنهم يعلمون بكم و يفرحون بكم و يستأنسون إليكم قال: قلت: فأيّ شيء نقول آه.و فى الكافى عن إسحاق بن عمار عن أبي الحسن عليه السّلام قال قلت: المؤمن يعلم من يزور قبره؟ قال: نعم لا يزال مستأنسا به ما دام عند قبره فاذا قام و انصرف عن قبره دخله من انصرافه عن قبره وحشة.و فى الفقيه قال الصّادق عليه السّلام إذا قبضت الرّوح فهى مظلة في الجسد روح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 421 المؤمن و غيره ينظر إلى كلّ شيء يصنع به فاذا كفن و وضع على السرير و حمل على أعناق الرّجال عادت الرّوح و دخلت فيه فيمدّ له في بصره فينظر إلى موضعه من الجنة أو من النار فينادي بأعلى صوته إن كان من أهل الجنّة: عجّلوني عجّلوني، و إن كان من أهل النّار ردّوني ردّوني و هو يعلم كلّ شيء يصنع به و يسمع الكلام، انتهى.و ردّ الرّوح إلى الجسد المحمول على الجنازة نظير ردّ الرّوح إليه في القبر لسؤال منكر و نكير و لا ينبغي أن يتعجّب من خفاء ذلك عن الأحياء كالمشيّعين.كما روى في الكافي في حديث عن علىّ بن الحسين عليهما السّلام بعد أن نقل تكلّم الميّت لحملته قال ضمرة و هو أحد الحاضرين: يا أبا الحسن إن كان هذا يعنى الميّت يتكلّم بهذا الكلام يوشك أن يثب على أعناق الذين يحملونه قال: فقال علىّ بن الحسين عليهما السّلام: اللّهمّ إن كان ضمرة هزء من حديث رسولك صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فخذه أخذة اسف، قال: فمكث أربعين يوما ثمّ مات فحضره مولى له فلما دفن أتى علىّ بن الحسين عليهما السّلام فجلس إليه فقال له: من أين جئت يا فلان؟ قال: جئت من عند قبر ضمرة فوضعت وجهى عليه حين سوى عليه فسمعت صوته و اللّه أعرفه كما كنت أعرفه و هو حىّ يقول: ويلك يا ضمرة بن معبد اليوم خذلك كلّ خليل و صار مصيرك إلى الجحيم فيها مسكنك و مبيتك و المقيل قال: فقال علىّ بن الحسين عليهما السّلام: اسأل اللّه العافية هذا جزاء من يهزء من حديث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و مثل ذلك كثير فى الروايات فما وجه كلام أمير المؤمنين عليه السّلام؟و الجواب أنّ كلامه عليه السّلام لأهل الدّنيا المغترّين بها، و غرضه عليه السّلام قطع طمعهم عن الدّنيا و بيان انقطاع لذاتها و انصرام شهواتها و مفارقة الخلّان فيها، و لا ريب أنّ الموت يهدم اللذات و يفرّق بين الجماعات و لا يحسّ الأموات بسمعهم الدنيوى و أبصارهم الجسمانية شيئا من هذا العالم المادّى، بل الميّت جماد مثل سنّك إذا قلعت و شعر رأسك إذا حلق، و أظافيرك إذا قصت و بهذا الاعتبار قال أمير المؤمنين عليه السّلام:لا يعرفون من أتاهم و لا يحفلون من بكاهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 422 و أمّا بالنظر إلى أنّ للانسان حسّا برزخيا يسمع و يبصر و يتلذّذ و يتألم به من غير وساطة عصب و دماغ و جارحة و لا يمنعه حجاب اللحد و ظلمة القبر و بعد المنازل شرّع التلقين و ورد ما ورد من الروايات ذكرناها أو لم نذكرها.و بالجملة فكلام أمير المؤمنين عليه السّلام ناظر إلى الحسّ الدّنيوى و ما ورد فى تلك الروايات ناظر إلى الادراك الاخروى و لا منافاة بينهما و لا يريدون أنّ الميّت لم يمت و لا أنّه إذا مات فات و الروح مدرك بذاته و البدن مدرك بالروح و المدرك بالذات أقوى و أشدّ فى الادراك من المدرك بالغير كما فى كلّ صفة.و الطبيعيون يزعمون أنّ الادراك عبارة عن تأثر العصب من المحسوس الخارجى كتأثر عصب البصر عن النور، فاذا لم يكن عصب لم يكن إدراك و لذلك إذا خدر الأعصاب بالأدوية المخدّرة زال البصر و كلّ حس آخر.و الجواب أنّه لو كان الأمر كذلك لم يكن اللّه تعالى و الملائكة المقرّبون مدركين عالمين بشىء إذ لا عصب لهم و لا انفعال و العصب لا يستطيع أن يدرك إلّا بواسطة الروح و إذا تقطعت العلاقة بين العصب و الروح زال الادراك عن العصب لا عن الروح كالشمس إذا غاب عن الجدران زال الضوء عن الجدران لا عن الشمس فلم يزل الادراك عن الميّت مطلقا بل بمقدار أن لا يكون دفنه فى التراب أو القائه فى البحر ظلما و اجحافا عليه و تعذيبا له كالقاء الاحياء فى البحر. (فاحذروا الدّنيا فانها غدّارة غرّارة خدوع معطية منوع ملبسة نزوع) وزن فعول إذا كان بمعنى الفاعل يستوى فيه المذكر و المؤنّث و لذلك وصف به الدّنيا (لا يدوم رخاؤها و لا ينقضي عناؤها و لا يركد بلاؤها) و هذا الكلام بالغ فى البلاغة غايتها فى وصف الدّنيا و التزهيد عنها و الوصف بعينه مما يعرفه أصحاب الهوى و القائلون بالطبائع و أمثالهم و يجعلونه عذرا فى لزوم اللّذات و متابعة الشهوات و يقولون إذا كانت الدّنيا منقلبة غير ثابتة لا تدوم أحوالها وجب اغتنام الفرصة مهما أمكن فى الاستمتاع باللذات و المبادرة إلى الشهوات لئلا يفوت الفرصة و يحرم الانسان منها فما دام حيا شابا ذا قدرة و مقدرة يتسرّع إلى ما لا يتمكن منه بعد ذلك و أمّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 423 أمير المؤمنين عليه السّلام جعل هذه الصفة بعينها موجبا لتنفير النّاس و سببا لتزهيدهم قال طرفة:ألا أيّهذا اللائمى احضر الوغى          و ان اشهد اللّذات هل أنت مخلدى    يعني إذا لم يكن الانسان خالدا في الدّنيا فعليه أن يشهد اللذات لئلّا يفوته و أن يحضر الوغي ليتنقم عن أعدائه و يظفر بالمال بالاغارة و مثله كثير في أشعارهم بالعربية و الفارسيّة خصوصا في أشعار الخيام، و قال أمير المؤمنين عليه السّلام إنها غرّارة خدوع و لذاتها ليست لذّة بل عذاب أليم و يخدع بها الجهال و ليس شيء منها دائما فلا ينبغي أن يعرج العاقل عليه.و كلام أمير المؤمنين عليه السّلام يفيد أرباب العقول و أصحاب الأديان القائلين بالاخرة و الحياة الدّائمة فيها يستبدلون اللّذة الخالصة الباقية باللّذة المكدّرة الفانية و أمّا أصحاب الطبائع الذين لا يعترفون بالاخرة يقولون: اللّذة الفانية غير الدائمة أولى من عدم اللّذة مطلقا.و مما يناسب ذلك في أنّ خصلة واحدة يجعلها كلّ أحد دليلا على شيء يقتضيه طباعه الحديث المروى عن الحسن بن علىّ عليهما السّلام: اعمل لدنياك كأنك تعيش أبدا، حمله أهل الدّين على الأمر بالمسامحة و التعلّل و عدم الحرص فى الدّنيا، لأن من يزعم أنه يعيش أبدا لا يتعجّل فى الامور، و حمله أهل النفاق و المتجدون على الأمر بالحرص فى الدّنيا لأنّ الذي يعلم أنّه يعيش أبدا يسعى فى جمع المال و عمارة مسكنه و تدبير ماله و اجادة معاشه أكثر ممن يعلم أنه سيرحل عن منزله.الترجمة:بر شما است كه بجان بكوشيد و آماده گرديد و در جائى كه بايد توشه گرفت توشه گيريد و زندگى دنيا شما را فريب ندهد چنانكه پيش از شما بسيار فريب داد، از پستان او شير خوردند و در غفلت او فرصت جستند و آنچه آماده كرده بود تباه ساختند و جامه هاى نو آنرا كهنه و فرسوده كردند آخر مسكن آنها گور شد و مال آنها را بميراث بردند. بى وفاست و مكار و فريبنده، مى دهد و مى ستاند، مى پوشاند و برهنه مى سازد آسايش او پيوسته نماند و سختى آن نگذرد و بلاى آن ثابت نماند.  
بخش ۴ : وصف زاهد واقعی [منبع]

و منها في صفة الزُهّاد :
كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا؛ عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ؛ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ، وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِم.

بَادَرُوا : سبقت گرفتند.
تَقَلّبُ ابُدَانُهُمْ بَيْنَ ظَهْرَانَى اهْلِ الَاخِرَة : بدنهايشان در بين اهل آخرت مى گردد و با آنها مراوده دارند. 
بَينَ ظَهرانَى : پيش چشم، ميان شما و مردم 
۴. دنيا و زاهدان:
زاهدان گروهى از مردم دنيايند كه دنيا پرست نمى باشند، پس در دنيا زندگى مى كنند امّا آلودگى دنيا پرستان را ندارند، در دنيا با آگاهى و بصيرت عمل مى كنند، و در ترك زشتى ها از همه پيشى مى گيرند، بدن هايشان به گونه اى در تلاش و حركت است كه گويا ميان مردم آخرتند، اهل دنيا را مى نگرند كه مرگ بدن ها را بزرگ مى شمارند، امّا آنها مرگ دل هاى زندگان را بزرگ تر مى دانند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است در وصف پارسايان:
(9) پارسايان گروهى هستند (در ظاهر) از اهل دنيا كه (در باطن) اهل آن نيستند، پس در دنيا مى باشند مانند كسيكه اهل آن نيست (چون دل بر آن نبسته آنرا سراى عاريت پنداشته اند) عمل آنها در آن به آن چيزى است كه (بعد از مرگ) مى بينند، و بدفع عذاب كه از آن مى ترسند مى شتابند (اگر چه با اهل دنيا همنشينند ولى در حقيقت) بدنهاشان بين اهل آخرت در گردش است (سر و كارشان با آنها است) اهل دنيا را مى بينند كه به مرگ جسدشان اهميّت مى دهند، و ايشان به مرگ دلهاى زنده خود بيشتر اهميّت مى دهند (مى بينند مردم دل باقى را رها كرده بتن فانى چسبيده اند ولى انديشه آنان اينست كه چاره مرگ دل چه بوده و چه بايد بكنند).
 
از اين خطبه [در صفت زاهدان]:
قومى بودند به ظاهر از مردم دنيا و حال آنكه، اهل دنيا نبودند. در دنيا چنان زيستند كه گويى نه از مردم دنيايند. كارهاشان از روى بصيرت بود و از آنچه مى ترسيدند گريختند و بر هم پيشى گرفتند. با آنكه در دنيا بودند، در ميان اهل آخرت مى گرديدند. مى بينند كه مردم دنيا مرگ اجسادشان را بزرگ مى پندارند و بر آن افسوس مى خورند و آنان مرگ دلهاى زنده شان را بزرگتر مى شمارند.
 
بخش ديگرى از خطبه درباره صفات زهاد:
آنها گروهى از اهل دنيا بودند که در واقع اهل آن نبودند; يعنى در دنيا مى زيستند; امّا همچون کسانى بودند که در آن زندگى نمى کردند، به آنچه با چشم بصيرت در دنيا مى نگريستند عمل مى کردند و از آنچه بر حذر بودند فرار مى کردند (تا دامانشان به آن آلوده نشود) آنها جز با کسانى که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند و هنگامى که مى ديدند دنياپرستان مرگ اجسادشان را مهم مى شمرند آنها مرگ دلهاى زندگان از آنها را مهم تر مى دانستند.
 
و از اين خطبه است، در صفت زاهدان:
مردمى بودند در دنيا، كه نمى دانستند دنيا چيست، در آن چون كسى به سر بردند كه از مردم دنيا نيست. كار از روى بصيرت كردند و در آنچه از آن پرهيزشان بايد سبقت جستند. تن هاشان -اينجا به كوشش است ليكن به حقيقت- ميان مردم آخرت در گردش است. مردم دنيا را مى بينند كه مرگ تن هاشان را بزرگ مى پندارند، اما آنان مرگ دلهاى زندگان را بزرگتر مى شمارند.
 
از اين خطبه است در توصيف زاهدان:
مردمى از اهل دنيا بودند ولى دلبسته آن نبودند، در دنيا بودند مانند كسى كه اهل آن نيست، به آنچه كه بصيرت داشتند عمل كردند، و به دفع آنچه از آن حذر داشتند شتافتند. در ميان اهل آخرت مى گشتند، اهل دنيا را چنان مى ديدند كه مرگ بدنهايشان را بزرگ مى شمارند، اما آنان مرگ قلب هاى زندگان را بزرگتر مى دانستند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 508-505 زاهدان واقعى:امام(عليه السلام) در بخش آخر اين خطبه که تعبير سيّد رضى نشان مى دهد بخش جداگانه اى از بخشهاى پيشين است (زيرا مى گويد: «مِنْها في صِفَةِ الزُّهّادِ; يعنى بخشى از اين خطبه که صفات زاهدان را بيان مى کند») مى فرمايد: «آنها گروهى از اهل دنيا بودند که در واقع اهل آن نبودند; يعنى در دنيا مى زيستند; امّا همچون کسانى بودند که در آن زندگى نمى کردند»; (کانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَکَانُوا فِيهَا کَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا).اين وصف نخستين اوصاف پنجگانه اى است که امام(عليه السلام) در اين عبارت براى زاهدان بيان فرموده است. روشن است که در اين عبارت هيچ گونه تناقضى نيست. مقصود اين است که جسم آنان در دنياست; ولى روح و قلبشان وابسته به آخرت است و به گفته سعدى:هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اى *** من در ميان جمع و دلم جاى ديگر استهر کس در زندگى خود اين معنا را تجربه کرده که وقتى دل او مشغول مسئله مهمّى است در ميان هر جمع که مى نشيند فکرش جاى ديگر است. اين وصف سبب مى شود که اعمال زاهدان با دنياپرستان متفاوت باشد. اينان در جمع زخارف دنيا مى کوشند و اينان در جمع زاد و توشه سفر آخرت.دليل آن هم روشن است زاهدان دنيا را سرابى بيش نمى بينند و طبق صريح قرآن حيات و زندگى واقعى را حيات آخرت مى داند: (وَإِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ لَوْ کَانُوا يَعْلَمُونَ).(1)سپس به دومين صفت پرداخته مى فرمايد: «به آنچه با چشم بصيرت در دنيا مى نگريستند عمل مى کردند»; (عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ).ديگر اينکه «و از آنچه بر حذر بودند فرار مى کردند (تا دامانشان به آن آلوده نشود)»; (وَ بَادَرُوا(2) فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ).آرى! آنها با چشم بصيرت، اسباب نجات را مى ديدند و عوامل سعادت و خوشبختى را مى شناختند، به همين دليل پيوسته به سراغ آنها مى رفتند و از سوى ديگر عوامل بدبختى و گرفتارى در آخرت را به خوبى مى دانستند، لذا سعى مى کردند با شتاب از آن بگذرند و به آن آلوده نشوند.در چهارمين وصف از اوصاف آنها مى فرمايد: «آنها جز با کسانى که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند»; (تَقَلَّبُ أَبْدَانُهُمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ(3) أَهْلِ الاْخِرَةِ).آرى! آنها از نظر ظاهر در ميان همه مى زيستند; ولى معاشران واقعى آنها اهل آخرت بودند، چرا که مى دانستند معاشرت با دنياپرستان قلب را مى ميراند، چون در جلسات آنها چيزى جز متاع دنيا و لذّات آن مطرح نيست و در واقع مردگانى هستند در لباس زندگان.آنگاه در پنجمين و آخرين وصف مى فرمايد: «و هنگامى که مى ديدند دنياپرستان مرگ اجسادشان را مهم مى شمرند آنها مرگ دلهاى زندگان را از آنها مهم تر مى دانستند»; (وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ).از مجموع اوصاف پنجگانه فوق استفاده مى شود که معناى زهد و حقيقت آن اين نيست که انسان فقير و بى نوا باشد، يا زندگى اجتماعى را رها کند و در گوشه اى خزيده مشغول عبادت شود، بلکه حقيقت زهد آن است که در همه چيز و همه جا اولويت را براى حيات آخرت قائل شود و اسير زرق و برق دنيا و هوا و هوسهاى زودگذر نشود.در خطبه ديگرى از امام اميرمؤمنان(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «أيُّهَا النّاسُ الزَّهادَةُ قَصْرُ الاْمَلِ وَ الشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَ التَّوَرُعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ; اى مردم زهد، همان کوتاهى آرزو و شکر در برابر نعمتها و پرهيز از گناهان است».(4)در ذيل همان خطبه به اندازه کافى درباره حقيقت زهد بحث شده است.*****پی نوشت:1. عنکبوت، آيه 64 .2. «بادروا» از ريشه «مبادرت» است که گاه به معناى بى درنگ به انجام چيزى پرداختن و گاه به معناى پيشى گرفتن از چيزى است (اوّلى بدون «الى» متعدى مى شود و دومى با «الى»).3. «ظهرانى» يعنى وسط و ميان دو شخص يا اشخاص است و در اصل «ظَهْرين» تثنيه «ظَهر» بوده است گويى انسان هنگامى که در وسط جمعيّت است پشتيبانى از پيش رو و پشتيبانى از پشت سر دارد. سپس الف و نون، براى تأکيد به آن اضافه شده و نون تثنيه نيز به هنگام اضافه حذف مى گردد و به صورت «بين ظهرانى» در مى آيد، بنابراين «بين ظهرانى» يعنى قرار گرفتن در ميان افرادى که از انسان پشتيبانى مى کنند. (به لسان العرب ريشه ظهر رجوع شود).4. نهج البلاغه، خطبه 81 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )قسمت دوم خطبه كه در وصف زاهدان است:«ظهرانى» با نون مفتوح، جلو رو، با بيان اين ويژگى حضرت اشاره فرموده است به برخى يارانش كه قبل از او به سراى آخرت شتافتند.«كانوا قوما... اهلها»،اين جا در مورد معرّفى مردم زاهد و نيكوكار، دو جمله ذكر شده است كه گر چه با هم متناقض مى نمايد ولى در حقيقت تناقض ندارند زيرا در قضاياى متناقض وحدتهايى بايد رعايت شود كه از جمله وحدت در موضوع و نسبت است و حال آن كه در اين دو جمله به يك تعبير وحدت در موضوع ندارند چون موضوع اوّل جسم آنها و موضوع دوم قلب آنان مى باشد و به تعبير ديگر وحدت در اضافه ندارند زيرا موضوع جمله اول زاهدان از نظر جسم ظاهر و نيازهاى مادى است و در جمله دوم از نظر جهات قلبى و باطنى است: ايشان از لذتها و نعمتهاى پر زرق و برق دنيا چشم پوشيده و غرق در محبت خدا و رحمتهايى شده اند كه براى دوستانش در جهان آخرت آماده فرموده است، به اين دليل پيوسته با ديده هاى دلشان، احوال آخرت را مشاهده مى كنند، چنان كه در بعضى خطبه هاى گذشته فرموده است: گويا بهشت را مى بينند و در آن متنعّمند و گويا دوزخ را مشاهده مى كنند و از عذاب دردناك آن در رنج اند، و هر كس چنين باشد حضور باطنيش در عالم آخرت است و در حقيقت از اهل آن جهان خواهد بود.«عملوا فيها بما يبصرون»،كوششها و حركات ظاهرى و باطنى مردان خدا در راه او دو دليل داشت: از يك طرف آنان با ديده بصيرت، خود راه حق را مى ديدند و سعادتهايى را كه منتها اليه آن طريق است مشاهده مى كردند و از طرف ديگر يقين داشتند كه لازمه انحراف از آن راه، بدبختى و شقاوت هميشگى است، اين معنا كه بيان شد به اين اعتبار بود كه حرف با در بما يبصرون براى سببيّت و ما مصدريه باشد و نيز ممكن است ما را موصولى و به معناى الّذى بگيريم يعنى اهل زهد و تقوا عمل خود را به سبب آنچه كه مشاهده مى كنند انجام مى دهند، زيرا يقين به آن مشاهدات و حالات دليل و راهنما مى شود و آنان را وادار مى كند كه در آن راه قدم گذارند و آن مسير را بپيمايند.«و بادروا فيها ما يحذرون»،مبادرت به معناى سبقت گرفتن و براى چاره جويى در امرى، جلو رفتن، مى باشد، و شرح عبارت چنين است كه پرهيزكاران زاهد، با اين كه در دنيا هستند ولى از كيفرهاى آخرت كه بعدها مى آيد و بايد آن روز از آن بپرهيزند، هم اكنون در حذر كردن از آن مى كوشند، گويا عذاب آخرت براى اين كه خودش را به آنها برساند مسابقه گذاشته و شتابان مى آيد، ولى ايشان در مسابقه به سوى نجات از آن جلو افتاده و سبقت گرفته اند، زيرا بر مركب هاى نجات سوار و به دستگيره هاى آن كه دستورهاى دينى و حدود الهى است چنگ زده و به انجام آن پرداخته اند.«تقلّب... الآخره»،كلمه اوّل در اين عبارت فعل مضارع و در اصل تتقلّب بوده و به دليل تخفيف يكى از دو حرف تاء از آن حذف شده است امّا در معناى اين جمله شارح دو احتمال ذكر كرده است: الف-  احتمال اوّل اين كه عادت و خوى مردم زاهد آن است كه با اهل آخرت و آنان كه پيوسته براى آن عالم كار مى كنند همنشينى مى كنند، نه با مردمى كه اهل دنيايند و از آخرت غافلند.ب-  احتمال ديگر اين كه منظور از اهل آخرت همه مردم باشد زيرا همه مردم اهل آخرتند و آن جا دار قرار است چنان كه خداوند مى فرمايد: «يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ.» و نتيجه اين احتمال آن است كه ايشان فقط با بدنهاى ظاهرى شان با بقيه مردم معاشرت دارند ولى دلهايشان در عوالم آخرت و سراى ديگر سير مى كند و پيوسته در انديشه آن جهان مى باشند.«يروْن... الى آخره»،آخرين قسمت از سخنان امام (ع) اشاره به فرق و امتيازى است كه ميان دنيا دوستان و زاهدان وجود دارد، چون اهل دنيا توجه به آن ندارند كه پس از فناى اين تن و جسم ظاهرى كمال ديگرى هم مى باشد، و به اين دليل از بدبختيها و خوشبختيهاى عالم آخرت غافلند و از اين رو بزرگترين مورد علاقه آنها باقى ماندن جسم ظاهرى و پرداختن به آن و بالاترين ناراحتى آنان كمبودهاى مادّى و از بين رفتن بدن ايشان با مرگ مى باشد، اما اهل تقوا و زاهدان گذشته از آنچه كه دنيا دوستان مى بينند و بر آن تأسف مى خورند، ديدى بالاتر از آن دارند، يعنى از بين رفتن حيات قلبى و فرا رسيدن مرگ معنوى را كه فقدان علم و حكمت است به درجاتى كه از مرگ جسمانى بدتر و تأسف بارتر مى بينند، و اين كه امام (ع) در متن خطبه فرموده است: مرگ دلهاى زندگانشان و نفرمود: مرگ دلهايشان قرينه آن است كه منظور، مرگ معنوى است كه با از دست دادن نور حكمت و ايمان تحقّق مى يابد، نه مرگ ظاهرى كه با خروج روح از بدن به علت عوارض مادّى و بيماريهاى جسمانى واقع مى شود، زيرا كه اين امر براى اهل تقوا و زهد پيشگان شگفتى آور و تأسّفبار نيست بلكه امرى عادى و طبيعى است.در باره مرجع ضمير «احيانهم» دو احتمال است: 1-  منظور اهل دنيا باشد يعنى تقوا پيشگان مى بينند كه اهل دنيا با آن كه در ظاهر زنده اند امّا حيات معنوى را كه بسته به تقوا و عمل صالح است از دست داده اند، و اين براى اهل تقوا بسيار گران و مايه تاسف است.2-  احتمال دوم آن كه مراد از مرجع ضمير، خود اهل تقوا باشد، يعنى: ايشان از آن كه نكند در حالى كه در دنيا هستند، از تقوا و معنويات دور شوند و حيات واقعى و قلبى را به سبب دلبستگى به امور مادّى و انجام دادن معاصى و ترك طاعت خدا از دست بدهند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 413 منها، فى صفة الزهاد: كانوا قوما من أهل الدّنيا و ليسوا من أهلها، فكانوا فيها كمن ليس منها، عملوا فيها بما يبصرون، و بادروا فيها ما يحذرون، تقلّب أبدانهم بين ظهراني أهل الاخرة، يرون أهل الدّنيا يعظّمون موت أجسادهم و هم أشدّ إعظاما لموت قلوب أحيائهم (54422- 54134).اللغة:و (تقلب) في بعض النسح على البناء على الفاعل من باب التفعل و حذف إحدى التائين و في بعضها على البناء على المفعول و فلان بين ظهرى القوم و (ظهرانيهم) بفتح النون و بين أظهرهم أى في وسطهم و في معظمهم.  المعنى:الفصل الثاني:(منها فى صفة الزهاد: كانوا قوما من أهل الدّنيا و ليسوا من أهلها فكانوا فيها كمن ليس منها) و منه اخذ أبو على بن سينا كلامه فى وصف العارفين: فكأنهم و هم فى جلابيب أبدانهم قد نضوها و تجرّدوا عنها و قال السعدى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 424 هرگز وجود حاضر و غائب شنيده          من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است     (عملوا فيها بما يبصرون) الفرق بين أهل الدّنيا و أهل الاخرة أنّ بناء الأولين على الشكّ و بناء الاخرين على اليقين كما قال تعالى في صفة الدهريّة:«وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ»  فانهم يشكّون في اللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر و الجنّة و النّار و يعملون عمل المستيقن بالعدم و الشاك في شيء حقّه أن يحتاط كمن يشكّ في وجود سبع في الطريق أو بئر في ظلمة إذ لا يجوّز له العقل الاقتحام في المهلكة و أصحاب الدّهر ما لهم علم بالعدم إن هم إلّا يظنّون و دليلهم انا لا نؤمن بما لا نحسّ مع أنّ عدم الوجدان لا يدلّ على عدم الوجود و هذا بخلاف أهل الاخرة فانهم آمنوا بالدليل اليقيني و البرهان العلمي فعملوا بما يبصرون. (و بادروا فيها ما يحذرون) سبقوا الموت إلى فعل الخيرات أى خافوا أن يفجاهم الموت فبادروا (تقلب أبدانهم بين ظهرانى أهل الاخرة) لا يجالسون غيرهم و لا يخالطون أحدا سواهم (يرون أهل الدّنيا يعظمون موت أجسادهم) يعدون موتهم عظيما شديدا إذ يسلبهم مشتهياتهم و يمنعهم التمتع بلذاتهم (و هم) أهل الاخرة (أشدّ إعظاما لموت قلوب أحيائهم) إذ يسلبهم مشتهياتهم الحقيقية و يمنعهم التمتع باللّذات الدّائمة.و اعلم أنّ أهل الدّنيا يظنون أن لا موجود وراء الجسم و لا دليل على شيء غير الحسّ و يكدون كلّ كدّهم و يجدون جدّهم لعمارتها و التمتّع بها، و العقلاء عرفوا بعقولهم و بما أخبرهم أصحاب الوحى أنّ وراء هذا العالم المحسوس عالما آخر بل عوالم اخرى لا يحصى عددها إلّا اللّه.و نظير ذلك أنّ جماعة زعموا أنّ الشمس واحدة، و قد ورد في الأخبار و أثبتت الارصاد أن وراء هذه الشمس شموسا لا يحصى عددها إلّا اللّه تعالى و قد فتح اللّه على عقول المتوسطين بابا إلى بعض تلك العوالم غير المحسوسة و هى باب الرؤيا الصادقة فانّ الانسان في منامه قد يطلع على امور غائبة لا يمكن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 425 أن يطلع عليها أحد بحواسه و عقله لعدم وجودها بعد، كموت زيد بعد سنة مثلا و ليس العلم به و انتقاش ذهن أحد بمثله ممكنا في زمان الرؤيا إلّا أن يكون صورا و نقوشا مسطورة في ذهن عال من موجود عالم بالغيب غيرنا و غير من في عالمنا، فيدرك الانسان بعقله أن في الوجود عالما غير عالمنا و في ذلك العالم علماء بما لم يوجد بعد و ليس ما رآه النّائم في منامه إلّا مأخوذا من ذلك العالم و ليست الرؤيا أوهاما و خيالات باطلة لا أصل لها دائما إذ لو كان كذلك لم يكن ينطبق على الحقيقة و لم يكن للرؤيا تعبير أصلا و بالجملة أدرك الانسان بحسّه المشترك عالما آخر غير هذا العالم الجسماني، و عرف أنّ نفسه يناسب ذلك العالم في الجملة حيث يرتبط به و يأخذ منه، و هذا باب واسع حقّقه الحكماء خصوصا الشيخ أبو عليّ بن سينا في الاشارات.ثمّ بعد الاعتقاد بوجود عالم ما غير هذا العالم المادى المحسوس زال الاستعجاب من كلّ ما أخبرنا به الأنبياء و أصحاب النواميس الالهية من بقاء الرّوح و دخولها في عالم آخر و تمتّعها باللذات و انتفاعها بالمشتهيات هناك و لا يتصوّر أن يكون سعادة الموجود الكامل الرّوحاني أدنى و أقلّ من الانسان المخلوط من الرّوح و الجسم كما أنّ سعادة الانسان المخلوط ليس أقلّ من سعادة الجمادات، فان عرف الانسان انه مستعدّ لادراك تلك السعادة العظمى اشتدّت حسرته من فواته و خاف من موت قلبه المانع من النيل بتلك السعادة أشدّ من خوف أهل الدّنيا من الموت الطبيعي، و لذلك قال أمير المؤمنين عليه السّلام عليهم: و هم أشدّ إعظاما لموت قلوب احيائهم.و إذا انتهينا إلى ذلك حقّ لنا أن نختم الكلام بالدّعاء لجميع من تصدّى لترويج الدين و تعليم المؤمنين بالتوفيق و السداد، و لم نذكر مما اختلج فى الذّهن حين قراءة الخطبة من نكتة علمية و دقّة عقلية لئلّا نخرج من سياق الكتاب، فانّ الشّارح رحمه اللّه اكتفى بما هو سهل الوصول قريب المأخذ من رواية تاريخية و حكاية أدبية او حديث فى الأخلاق و تفسير يتعلّق بظواهر الألفاظ و غير ذلك مما يفيد أكثر الناس و أما التحقيق العميق و البحث الدّقيق فممّا ينفر الطباع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 426 الترجمة:و در صفت زاهدان فرمود: گروهى بودند از اهل دنيا اما اهل دنيا نبودند در دنيا بودند مانند كسى كه در دنيا نبود به آن چه ديدند و دانستند عمل كردند و از آنچه مى ترسيدند درگذشتند تن آنها ميان أهل آخرت مى گردد چون ديدند مردم اين جهان از مرگ تن مى ترسند آنها از مرگ دل در حال زندگى ترسان گشتند. ثمّ إنّ حضرة الفاضل الأديب العالم الأريب الجامع بين العلوم العقلية و النّقلية و الحائز للملكة العلمية و العملية الشيخ المؤتمن الشيخ حسن الاملى ضاعف اللّه قدره و أجزل أجره تصدّى لشرح باقى كتاب نهج البلاغة و هو الحرى به و المتوقّع منه و هو كما قال بعض الأنصار كما قيل: عذيقها المرجب و جذيلها المحكك فقد جرّبته سنوات عند قراءة مختلف العلوم علىّ حتى حاز الرتبة القصوى و فاز بالقدح المعلى و نرجو من اللّه له التوفيق و لنا، العبد أبو الحسن الشعرانى. هذا آخر المجلد الرابع عشر من هذه الطبعة الجديدة القيمة، و تم تصحيحه و ترتيبه و تهذيبه بيد العبد- السيد ابراهيم الميانجى- عفى عنه و عن والديه و ذلك فى- 25- من الربيع المولود- 1383- و يليه انشاء الله الجزء الخامس عشر و أوله: «و من خطبة له (ع) خطبها بذى قار» و الحمد للّه ربّ العالمين 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom