خطبه ۲۱۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۱۹ : تأسف بر کشتگان جنگ جمل [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) لمّا مَرّ بطلحة بن عبد الله و عبد الرحمن بن عتاب بن أسيد و هما قتيلان يوم الجمل :
لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً؛ أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ؛ أَدْرَكْتُ وَتْرِي مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ وَ [أَفْلَتَنِي أَعْيَارُ] أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ بَنِي [جُمَحٍ] جُمَحَ.
لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ، فَوُقِصُوا دُونَه.
وَتْر

الْوِتْر : خونخواهى، انتقام.
اتْلَعَوُا اعْنَاقَهُمْ : (براى خلافت) گردن كشيدند.
وُقِصُوا : (قبل از آنكه بخلافت برسند) گردنهاشان شكسته شد. 
أكرَهُ : خوش نمى دارم
وَتْر : خون، انتقام، قصاص
أفلَتَت : از دست رفت و فرار كرد
أتلَعوا : گردن دراز كردند
وُقِصوا : گردن شكسته شدند 
(در ميدان نبرد جمل در سال ۳۶ هجرى وقتى به جنازه طلحه(۱) و عبد الرحمن بن عتاب(۲) رسيد فرمود).
تأسّف بر كشتگان جمل:
ابو محمد (طلحه) در اين مكان، غريب مانده است. به خدا سوگند خوش نداشتم قريش را زير تابش ستارگان كشته و افتاده بينم. به خونخواهى، بر فرزندان «عبد مناف» دست يافتم، ولى سر كردگانى «بنى جمح» از دستم گريختند. آنان براى كارى كه در شأن آنها نبود سر بر افراشتند، و پيش از رسيدن به آن سركوب شدند.
_________________________________________
(۱). طلحه، پسر عبد اللّه، پدرش از قبيله بنى تميم و مادرش دختر عبد اللّه بن عماد بود كه در جنگ جمل مروان بن حكم با تيرى او را كشت. 
(۲). عتّاب نوه اميّة بن عبد الشّمس بود.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در جنگ جمل آنگاه كه از سر كشته طلحه و زبير عبد الرّحمن ابن عتّاب ابن اسيد گذشت:
(1) هر آينه ابو محمّد (كنيه طلحه است) در اينجا دور از ديار غريب افتاده است، آگاه باشيد بخدا سوگند من كراهت داشتم كه از طايفه قريش در زير ستارگان كشته افتاده باشند، خونخواهى از فرزندان عبد مناف (طلحه و زبير كه از طرف مادر به عبد مناف منتهى ميشوند يا غير ايشان بنا بر اختلاف شرّاح) را دريافتم، و بزرگان قبيله جمح (كه در جنگ جمل همراه عائشه بودند جز دو نفر «عبد الرّحمن ابن عتّاب و عبد اللَّه ابن ربيعه» كه از ايشان كشته شد) از چنگ من گريختند،
(2) بتحقيق براى امرى كه لياقت نداشتند گردن كشيدند، و بآن نرسيده گردنهاشان شكسته گرديد (خواستند براى دنيا پرستى خلافت و امارت بدست آورند به آرزوشان نرسيدند).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در جنگ جمل بر كشته طلحه و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد گذشت و چنين فرمود:
ابو محمد در اينجا غريب افتاده است. به خدا سوگند، كه خوش نداشتم قريش، كشته در زير نور ستارگان افتاده باشند. خونخواهى كردم از بنى عبد مناف ولى بزرگان بنى جمح از دست من گريختند. آنان براى كارى كه لايق آن نبودند گردن كشيدند، ولى گردنهايشان شكسته شد و به مقصود نرسيدند.
 
ابومحمد (طلحه) در اين مکان، غريب مانده است (و جسد بى جانش در وسط بيابان افتاده) بدانيد به خدا قسم، من خوش نداشتم که اجساد قريش (پيشگامان) در زير اين آ سمان بر روى زمين افتاده باشد (ولى جاه طلبى و پيمان شکنى آنها کارشان را به اينجا رساند) من سزاى «بنى عبد مناف» را دادم (و خون شيعيانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بيت المال ريخته بودند، قصاص کردم) ولى رؤساى قبيله «بنى جمح» از دست من گريختند، آنها به سوى امرى گردن کشيده بودند که اهليّت آن را نداشتند و پيش از آنکه به آن برسند گردنهايشان شکسته شد!
 
از سخنان آن حضرت است چون به طلحه و عبد الرّحمن بن عتّاب ابن اسيد كه در نبرد جمل كشته افتاده بودند گذشت:
ابو محمد در اينجا غريب مانده است. به خدا خوش نداشتم قريش كشته زير تابش ستارگان افتاده باشند. كين خود را از بنى عبد مناف گرفتم، و سركردگان بنى جمح از دستم گريختند آنان براى كارى كه در خور آن نبودند گردن افراشتند. ناچار گردنهاشان شكسته، دست بازداشتند.
 
از سخنان آن حضرت است وقتى كه در جمل از كنار كشته طلحه و عبد الرّحمن بن عتّاب بن اسيد عبور كرد:
ابو محمّد در اينجا غريب افتاده. به خدا قسم ميل نداشتم ببينم افراد قريش كشته شده در زير ستارگان افتاده باشند. انتقامم را از فرزندان عبد مناف گرفتم، و سران قبيله جمح از چنگ من گريختند، آنان براى چيزى كه لياقت نداشتند گردن كشيدند، و به آن نرسيده گردنهايشان شكست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 294-287 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ لَمَّا مَرَّ بِطَلْحَةِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ وَ عَبْدِالرَّحْمنِ بْنِ عَتَّابِ بن أُسَيْدٍ وَ هُما قَتيلانِ يَوْمَ الْجَمَلِ.از سخنان امام عليه السلام است اين سخن را هنگامى فرمود كه در روز جنگ جمل از كنار كشته طلحة بن عبداللَّه و عبدالرحمن بن عتّاب بن اسيد عبور كرد. خطبه در يك نگاه:اين سخن كوتاه كه مرحوم سيّد رضى آن را از سخن مشروح ترى گزينش كرده، در واقع سه نكته را بيان مى كند: يكى اظهار تأسّف امام نسبت به قتل طلحه كه نمى بايست با آن همه سوابقى كه در اسلام داشت اين مسير غلط را مى پيمود و سرانجام در قيامى شيطانى كشته مى شد و در زير اين آسمان غريبانه مى افتاد.ديگر اينكه سردمداران جنگ جمل كه خازنان بيت المال بصره و شيعيان امام را كشته بودند سرانجام به مجازات خود رسيدند.و سوم اينكه آنها (و امثال آنان) سوداى چيزى را در سر داشتند كه اهليّت آن را نداشتند. صحنه اى دردناک بعد از جنگ جمل:امام(عليه السلام) اين سخن را هنگامى گفت که بعد از پايان جنگ جمل از کنار جسد طلحة بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتاب که غريبانه به روى خاک افتاده بودند گذشت.طلحة بن عبدالله همان طلحه، صحابى معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است که بعد از کشته شدن عثمان با امام بيعت کرد ولى هنگامى که انتظارات او براى رسيدن به حکومت در بخشى از کشور اسلام برآورده نشد پرچم مخالفت را برافراشت و با زبير و عايشه هم دست شد و آتش جنگ جمل را برافروخت و خود نيز در آن آتش سوخت.عبدالرحمن بن عتّاب از صحابه نبود; ولى از تابعان به حساب مى آمد. پدرش عتّاب از کسانى بود که در فتح مکّه مسلمان شد و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرماندارى سرزمين مکّه را به او سپرد. عتّاب در آن زمان حدود بيست و دو سال داشت و پيامبر به او فرمود: «اگر کسى را از تو لايق تر براى اين کار مى دانستم او را بر مى گزيدم» و اين امر تا زمان ابوبکر نيز ادامه يافت و اتفاقاً او و ابوبکر هر دو در يک روز از دنيا رفتند. ولى متأسّفانه فرزندش عبدالرحمن با آن سابقه درخشان پدر، از مسير حق منحرف شد و آلت دست طلحه و زبير براى رسيدن به خواسته هاى نامشروع آنها شد و سرانجام در جنگ جمل کشته شد و بدن بى جانش در کنار جسم بى جان طلحه در وسط بيابان افتاد.بعضى گفته اند: هنگامى که عبدالرحمن بن عتّاب در جنگ جمل کشته شد، عقابى کف دست او را با خود برداشت و در سرزمين يمامه افکند و مردم آنجا از انگشترى که در انگشت او بود (و نامش بر او حکّ شده بود) از ماجرا با خبر شدند.به هر حال امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه اظهار تأسف از کشته شدن طلحه مى کند و مى گويد: «ابومحمد (طلحه) در اين مکان غريب مانده است و جسد بى جانش در وسط بيابان افتاده»; (لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّد بِهذَا الْمَکَانِ غَرِيباً!).تعبير به ابومحمد که نشانه يک نوع احترام است و تأسف بر غربت او براى آن است که طلحه سوابق خوبى در اسلام داشت و از ياران برجسته پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و از مدافعان سرسخت اسلام بود; ولى متأسّفانه جاه طلبى و حب مقام و حسادت او را بر آن داشت که جنگ خونينى بر ضد خليفه مسلمانان که هم از سوى خدا منصوب بود و هم مردم با او بيعت کرده بودند، به راه اندازد که بيش از هفده هزار نفر از مسلمانان در آن کشته شوند.سپس در ادامه سخن مى افزايد: «بدانيد به خدا قسم، من خوش نداشتم که اجساد قريش در زير اين آسمان بر روى زمين افتاده باشد»; (أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَکْرَهُ أَنْ تَکُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْکَوَاکِبِ!).درست است که طلحه و زبير و مانند آنان، مستحق اين مجازات بودند و آتشى افروختند که خود نيز در آن سوختند ولى امام(عليه السلام) با مهر و محبّت و عاطفه خاص خود و با در نظر گرفتن سوابق ايشان، اظهار ناراحتى مى کند که اى کاش در اين راه خطا گام نمى نهادند و گرفتار اين عاقبت اسفناک نمى شدند. همه اولياءالله، انبيا و اوصيا ترجيح مى دهند که خطاکاران و حتى جنايتکاران بزرگ، دست از خطا و جنايت بکشند و به صفوف اهل ايمان و صالحان بپيوندند.آنگاه در ادامه اين سخن مى فرمايد: «من سزاى «بنى عبد مناف» را دادم (و خون شيعيانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بيت المال ريخته بودند، قصاص کردم) ولى رؤساى قبيله بنى جمح از دست من گريختند»; (أَدْرَکْتُ وَتْرِي(1) مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَاف، وَ أَفْلَتَتْنِي(2) أَعْيَانُ بَنِي جُمَحَ).در اينکه منظور از «بنى عبد مناف» در اينجا چه اشخاصى هستند، ميان مفسّران نهج البلاغه گفت و گو است; بعضى گفته اند منظور طلحه و زبير و عبدالرحمن است که در بالا اشاره شد. ابن ابى الحديد در اينجا ايراد کرده که طلحه و زبير از بنى عبد مناف نبودند و ديگران پاسخ گفته اند که آنها اگر چه از طرف پدر به عبد مناف نمى رسيدند; ولى از طرف مادر از عبد مناف بودند.مرحوم علاّمه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود بر اين سخن از دو جهت خرده مى گيرد: نخست اينکه انتساب به قبايل در ميان عرب معمولا از طرف پدر است; نه مادر و ديگر اينکه مادر زبير اگرچه صفيه دختر عبدالمطلب بود و نسب او به عبد مناف منتهى مى شود; ولى مادر طلحه زنى از يمن بود. علاّمه شوشترى بعد از ذکر اين دو ايراد، توضيح نداده است که منظور از بنى عبد مناف چه اشخاصى هستند.ممکن است علاوه بر عبدالرحمن گروهى از بنى عبد مناف در لشکر جمل بوده اند که جناياتى را مرتکب و سرانجام کشته شده اند; ولى نام آنها به واسطه عدم شهرت در تاريخ نيامده است.بنى جمح طايفه اى از قريش بودند که آنها نيز در سپاه جمل، شرکت کرده بودند; ولى هنگامى که جنگ را به زيان خود ديدند پا به فرار گذاشتند و تنها دو نفر از آنها کشته شد.سرانجام در پايان اين سخن مى فرمايد: «آنها به سوى امرى گردن کشيده بودند که اهليّت آن را نداشتند و پيش از آنکه به آن برسند گردنهايشان شکسته شد»; (لَقَدْ أَتْلَعُوا(3) أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْر لَمْ يَکُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا(4) دُونَهُ!).اين سخن، اشاره به طلحه و زبير و مانند آنهاست که با وجود امام(عليه السلام) هرگز اهليّت خلافت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را نداشتند و حتى بدون حضور امام(عليه السلام) نيز شايسته اين امر نبودند، چرا که جاه طلبى و دنياپرستى مانع شايستگى براى رهبرى امت اسلام است.*****نکته ها:1. حبّ دنيا و عواقب شوم آن:طلحه و زبير از پيشگامان اسلام بودند و در جنگهاى اسلامى شجاعانه از پيامبر و اسلام دفاع کردند. موقعيت آنها بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز موقعيت ممتازى بود تا آنجا که عمر نتوانست در شوراى شش نفره خود براى انتخاب خليفه پس از خويش آنها را کنار بگذارد; ولى حبّ جاه و مقام و علاقه به دنيا آنها را  از مسير حق خارج ساخت و هر دو تغيير چهره دادند و به صفوف منافقان پيوستند.از يک سو به غارت بيت المال مسلمانان در بصره و کشتن حافظان بيت المال دست زدند و از آن براى آتش افروزى جنگ در ميان مسلمانان استفاده کردند.از سوى ديگر آتش جنگ خونين جمل را برافروختند که گروه زيادى از مسلمين ـ همان گونه که اشاره کرديم بيش از هفده هزار نفر ـ را به خاک و خون کشيدند و پايه جنگ داخلى را در اسلام بنا نهادند.از سوى سوم، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از خانه بيرون کشيدند و آلت دست هوسهاى سياسى خود ساختند و به اين ترتيب حرمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را هتک نمودند.از سوى چهارم، هر دو، جان خود را در اين راه از دست دادند و به خواسته هاى نفسانى خويش نرسيدند و به يقين، پرونده تاريک آنها در قيامت، بزرگ ترين مايه گرفتاى آنهاست.اينها همه نتايج آن جاه طلبى و حبّ دنياست، همان چيزى که همه انبيا و اوليا آن را سرچشمه همه گناهان شمرده اند و فرموده اند: «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ کُلّ خَطيئَة».(5)امام(عليه السلام) در سخن کوتاهى که طبق روايت مرحوم شيخ مفيد بعد از جنگ جمل بيان فرمود، اين حقيقت را به روشنى بيان کرده است. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود در داستان جنگ جمل مى نويسد: «پس از پايان جنگ هنگامى که امام(عليه السلام) کنار کشته طلحه آمد فرمود او را بنشانيد، او را نشاندند، فرمود: «لَقَدْ کانَ لَکَ قَدَمٌ لَوْ نَفَعَکَ وَ لکِنَّ الشَّيْطانَ أَضَلَّکَ فَأَزَّلَکَ فَعَجَّلَکَ إلَى النّارِ; تو گام برجسته اى در اسلام داشتى اى کاش از آن بهره مى گرفتى; ولى شيطان تو را گمراه ساخت و به لغزش واداشت و به سرعت به سوى آتش دوزخ فرستاد».(6)2. شايستگى شرط اوّل هر کار است:امام(عليه السلام) در جمله کوتاهى در پايان گفتار بالا مى فرمايد: گروهى براى رسيدن به حکومت اسلامى گردن کشيدند; ولى چون شايسته آن نبودند گردنهايشان شکست. اشاره به اينکه هر کار و هر برنامه اى به لياقت و شايستگى نياز دارد. تنها علاقه به چيزى سبب وصول به آن نمى شود و هرگز به گزاف نمى توان تکيه بر جاى بزرگان زد مگر آنکه انسان اسباب بزرگى را از قبل آماده سازد. درست است که گروهى بدون فراهم ساختن اين اسباب، تکيه بر جاى بزرگان زدند; ولى سرانجام بر اثر سوء مديريت با شکست مواجه شدند و ناکام گشتند.(7)*****پی نوشت:1. «وَتْر» بر وزن «سطر» و «وِتْر» بر وزن «فطر» به معناى جنايت يا آزارى است که به ديگرى برسانند و به قصاص نيز اطلاق مى شود و در جمله بالا به همين معناست.2. «افلتتنى» از ريشه «افلات» به معناى رهايى يافتن و گريختن و رها ساختن آمده است و در جمله بالا به معناى فرار کردن است.3. «اتلعوا» از «اتلاع» به معناى گردن کشيدن، از ريشه «تلع» بر وزن «طرب» به معناى بلند شدن گردن است.4. «وقصوا» از ريشه «وقص» بر وزن «نقص» به معناى شکستن است.5. مرحوم کلينى در کتاب کافى حديث مشهورى درباره شعبه ها و انگيزه هاى گناهان از امام زين العابدين(عليه السلام) نقل مى کند و در آخر آن آمده است: «فَقالَ الاَْنْبِياءُ وَ الْعُلَماءُ بَعْدَ مَعْرِفَةِ ذلِکَ: حُبُّ الدُّنْيا رَأسُ کُلُّ خَطيئَة». (کافى، ج 2، ص 131، ح 11، باب ذنب الدنيا)6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 247 .7. سند خطبه: اين سخن را ابوالفرج اصفهانى در اغانى و مبرّد در كامل و ابن عبد ربّه در عقد الفريد و ابن اثير در نهايه نقل كرده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 135) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار آن حضرت در ميدان جنگ جمل موقعى كه چشمش به بدنهاى كشته طلحه و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد افتاد، فرمود:«لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً...»:در اين فصل به چند مطلب اشاره شده است:1-  نخست اين كه آن حضرت هر كدام از مخالفان خود را كه به قتل مى رساند و نيز آنان كه از لشكر خود او كشته مى شدند، همه اش به منظور بر پا داشتن دين و برقرارى نظم و عدالت بود.اگر اشكال شود كه كشتن اين جمعيت زياد، فسادى حاضر و مشهود است. پاسخ آن است كه: اگر چه اين كشتار نسبت به گروهى از مسلمانان در يك شهرى مايه تباهى و فساد است ولى اگر آن را با مصلحت تمام جامعه مسلمانان بسنجيم فسادى را موجب نمى شود و انجام دادن عملى كه فساد جزئى داشته باشد، براى بدست آوردن مصلحت كلّى در بعضى از مواقع لازم است، چنان كه گاهى براى حفظ سلامت بدن لازم است كه عضو فاسد آن قطع شود.2-  امام مى فرمايد: «تحت بطون الكواكب» اين عبارت كنايه بسيار ظريفى از بيابان است، و منظور آن حضرت آن است كه من دوست نداشتم اين انسانها را با اين وضع بد، در ميان بيابان ببينم بطورى كه نه روپوشى و نه، حتّى سايه اى براى استتار آنها وجود دارد.3-  اگر كسى بگويد كه انتقام گرفتن دليل بر آن است كه كينه اى از دشمن به دل داشته است، در صورتى كه اين صفتى ناپسند است، پس چرا امام (ع) مى فرمايد: از بنى عبد مناف انتقام گرفتم؟ در پاسخ مى گوييم: اصل و ريشه حقد و كينه صفت خشم و غضب است و آن هم تا موقعى ادامه دارد كه صورتى از شيئى آزار دهنده در ذهن انسان باقى باشد، حال، اگر اين خشم از تصوير چيزى نشأت گرفته باشد كه براى دين ضرر دارد، در اين صورت انتقام گرفتن به منظور گرفتن حقّ و يارى كردن آن ناپسند نخواهد بود.4-  طلحه و زبير از طرف مادر، جزء قبيله بنى عبد مناف بودند امّا پدر زبير از فرزندان عبد العزّى پسر قصىّ بن كلاب، و پدر طلحه از فرزندان جعد، پسر تميم بن مرّه بود، اما از بنى جمح، در زمان امام (ع)، عبد اللَّه بن صفوان پسر اميّة بن خلف، و عبد الرحمن بن صفوان وجود داشتند. نقل شده است كه مروان بن حكم نيز از آنها بود و در جنگ جمل اسير شد و سپس با شفاعتى كه امام حسين (ع) نزد پدرش از او كرد آزاد شد.به جاى كلمه اعيان بنى جمح اغيار نيز روايت شده كه آن هم به معناى بزرگان مى باشد.5-  تعبير به «اتلعوا اعناقهم» كه در باره تجاوز طلبى قريش بيان فرموده است استعاره مى باشد و منظور آن است كه آنان براى خود انتظار خلافت داشتند، در حالى كه شايسته آن نبودند، و عبارت: «و قصوا» كنايه از كشته شدن آنها در اين راه و نرسيدن به آن است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 185 و من كلام له عليه السّلام و هو الماتان و السابع عشر من المختار فى باب الخطب لمّا مرّ بطلحة و عبد الرّحمن بن عتاب بن اسيد و هما قتيلان يوم الجمل:لقد أصبح أبو محمّد بهذا المكان غريبا، أما و اللّه لقد كنت أكره أن تكون قريش قتلى تحت بطون الكواكب، أدركت وتري من بني عبد مناف، و أفلتتني أعيان بني جمح، لقد أتلعوا أعناقهم إلى أمر لم يكونوا أهله، فوقصوا دونه. (51894- 51854)اللغة:(قريش) قبيلة و أبوهم النّضر بن كنانة و من لم يلده فليس بقرشيّ، و قيل: قريش هو فهد بن مالك و من لم يلده فليس بقرشيّ، و أصل القرش الجمع و تقرشوا إذا تجمّعوا و بذلك سمّيت قريش لاجتماعها بعد تفرّقها في البلاد، و قيل قريش دابة تسكن البحر و به سمّى الرجل قال الشّاعر:و قريش هى التي تسكن البحر         بها سمّيت قريش قريشا    قالوا: إنّ النّضر بن كنانة ركب في البحر الهند فقالوا قريش كسرت مركبنا فرماها النّضر بالحراب فقتلها و حزّ رأسها و كان لها اذان كالشّراع تأكل و لا تؤكل و تعلو و لا تعلى فقدم به مكّة فنصبه على أبي قبيس فكان الناس يتعجّبون من عظمه فيقولون: قتل النّضر قريشا فكسر الاستعمال حتّى سمّوا النضر قريش و قيل في وجه التّسمية وجوه اخر لا حاجة إلى ذكرها.و (القتلى) جمع قتيل كالجرحى و جريح و (الوتر) بكسر الواو الجناية الّتي يجبيها الرّجل على غيره من قتل أو نهب أو سبى و (أفلت) الطائر و غيره افلاتا تخلّص و أفلتّه أنا إذا أطلقته و خلّصته يستعمل لازما و متعدّيا و اتفلت و تفلت خرج بسرعة و (الأعيان) بالنّون الرّؤساء و الأشراف، و في بعض النّسخ بالرّاء المهملة جمع العير بفتح العين و جمع الجمع عيارات و العير الحمار و غلب على الوحشى و يقال أيضا للسيّد و الملك.و (بنى جمح) في نسخة الشّارح المعتزلي بضمّ الجيم و فتح الميم، و في بعض النّسخ بسكون الميم و ما ظفرت بعد على ضبطه فيما عندي من كتب اللّغة و (التّلع) محرّكة طول العنق و تلع الرّجل من باب كرم و فرح طال عنقه فهو اتلع و تليع و تلع الرّجل من باب منع أخرج رأسه من كلّشيء كان فيه و اتلع مدّ عنقه متطاولا و (وقص) عنقه كوعد كسرها فوقصت يستعمل لازما و متعديّا و وقص الرّجل بالبناء على المفعول فهو موقوص. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 186 الاعراب:الباء في قوله عليه السّلام بهذا المكان بمعنى فى، و في قوله أفلتتنى على الحذف و الايصال أى أفلتت منّى، و قوله أهله بالنّصب على أنّه خبر كان و يحتمل الانتصاب بحذف الجار فيكون الجار و المجرور خبرا لها أى لم يكونوا من أهله.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام حسبما أشار إليه الرّضى تكلّم به عند تطوافه على القتلى بعد انقضاء الحرب فانّه (لمّا مرّ بطلحة) بن عبيد اللّه بن عثمان بن عمرو بن كعب ابن سعد بن تيم بن مرّة (و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد) بن أبي العيص بن اميّة ابن عبد شمس (و هما قتيلان يوم الجمل) وقف على جسد طلحة و قال: (لقد أصبح أبو محمّد) و هو كنية طلحة (بهذا المكان غريبا) و وقف على جسد عبد الرّحمن بن عتاب و قال: لهفى عليك يعسوب قريش هذا فتى الفتيان هذا اللّباب المحض من بنى عبد مناف شفيت نفسى و قتلت معشرى إلى اللّه عجرى و يجرى، فقال له قائل: لشدّ ما أطريت الفتى يا أمير المؤمنين منذ اليوم قال عليه السّلام إنّه قام عنّى و عنه نسوة لم يقمن عنك، هكذا نقله الشارح المعتزلي، و قال أيضا: و عبد الرحمن هذا هو الّذي احتملت العقاب كفّه يوم الجمل و فيها خاتمه فألقتها باليمامة فعرفت بخاتمه و عرف أهل اليمامة بالوقعة، و قال أيضا: إنّه ليس بصحابىّ و لكنّه من التّابعين و أبوه عتاب بن اسيد من مسلمة الفتح، و لمّا خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من مكّة إلى حنين استعمله عليها فلم يزل أميرها حتّى قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.ثمّ أقسم بالقسم البار فقال (أما و اللّه لقد كنت أكره أن تكون قريش قتلى تحت بطون الكواكب) أى مقتولين في معارك القتال مصر و عين تحت السّماء في الأودية و الفلوات بحالة الذلّ و الايتذال لا يكنّهم كنّ و لا يوارى أجسادهم سقف و لا ظلال.و إنّما استكره عليه السّلام قتلهم لأنّ المطلوب الذاتى للأنبياء و الأولياء عليهم السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 187 جذب الخلق إلى الحقّ و هدايتهم إلى الصراط المستقيم و استقامة امورهم في المعاش و الماب و حصول هذا المطلوب إنّما هو بوجودهم و حياتهم، فاهتداؤهم بنور هدايته يكون أحبّ إليه من موتهم على الضّلال.و لذلك انّه عليه السّلام لمّا استبطأ أصحابه اذنه لهم في القتال بصفّين أجاب لهم بقوله المتقدّم في الكلام الرّابع و الخمسين: و أمّا قولكم شكّا في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلّا و أنا أطمع أن تلحق بى طائفة فتهتدى بى و تعشو إلى ضوئى و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و إن كانت تبوء باثامها.و تخصيص قريش بالذّكر لاقتضاء المقام و لمزيد حبّه لاهتدائهم بملاحظة الرّحم و القرابة.و قوله  (ادركت و ترى من بنى عبد مناف) قال الرّاوندي في محكىّ كلامه:يعنى طلحة و الزّبير كانا من بنى عبد مناف و اعترض عليه الشارح المعتزلي بأنّ طلحة من تيم بن مرّة و الزّبير من أسد بن عبد العزّى بن قصىّ، و ليس منهما أحد من بنى عبد مناف و ولد عبد مناف أربعة: هاشم، و عبد شمس، و نوفل، و المطلب، فكلّ من لم يكن من ولد عبد هؤلاء الأربعة، فليس من ولد عبد مناف، و ردّ بأنّهما من بنى عبد مناف من قبل الأمّ لا من قبل الأب.و كيف كان فالمراد بقوله عليه السّلام ادركت و ترى أدركت جنايتى الّتي جناها علىّ بنو عبد مناف، و المراد بتلك الجناية ما فعلوها بالبصرة من قتل النّفوس، و نهب بيت المال و غيرها ممّا كان راجعا إليه عليه السّلام فانّ الجناية على شيعته و بيت ماله جناية عليه.استعاره بالكنايه و قوله  (و أفلتتنى أعيان بنى جمح) أى ساداتهم و أوتادهم و على كون أعيار جمع عير بمعنى الحمار فهى استعارة بالكناية حيث شبّهوا بحمر مستنفرة فرّت من قسورة.قال الشارح المعتزلي: بنو جمح من بنى حصيص بن كعب بن لوى بن غالب و اسم جمح تيم بن عمرو بن حصيص، و قد كان مع عايشة منهم يوم الجمل جماعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 188 هربوا و لم يقتل منهم إلّا اثنان فمن هرب و نجا بنفسه منهم عبد اللّه الطويل ابن صفوان بن اميّة بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح، و منهم يحيى بن حكيم بن صفوان بن اميّة بن خلف، و منهم عامر بن مسعود بن اميّة بن خلف كان يسمّى دحروجة الجعل لقصره و سواده، و منهم أيوب بن حبيب بن علقمة بن ربيعة الأعور ابن اهيب بن حذافة بن جمح، و قتل من بنى جمح مع عايشة عبد الرّحمن بن وهب بن اسيد بن خلف بن وهب بن حذافة و عبد اللّه بن ربيعة بن دراج بن العنبس بن دهيان ابن وهب بن حذافة لا أعرف من بنى جمح انّه قتل ذلك اليوم منهم غيرهما.كنايه (لقد اتلعوا أعناقهم إلى أمر لم يكونوا أهله) أى مدّت قريش بالتطاول أعناقهم إلى الخلافة مع عدم استحقاقهم و أهليتهم لها (فوقصوا دونه) أى كسرت أعناقهم و اندقّت عند ذلك الأمر و هو كناية عن عدم نيلهم إلى المقصود و قتلهم قبل وصوله، خسروا الدّنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين.تذييل:روى في البحار من الكافية في إبطال توبة الخاطئة قال: روى خالد بن مخلّد عن زياد بن المنذر عن أبي جعفر عليه السّلام عن آبائه عليهم السلام قال: مرّ أمير المؤمنين عليه السّلام على طلحة و هو صريع فقال: أجلسوه، فاجلس، فقال: أم و اللّه لقد كانت لك صحبة و لقد شهدت و سمعت و رأيت و لكن الشيطان أزاغك و أما لك فأوردك جهنّم.و قد قدّمنا هذه الرّواية في شرح الكلام الثاني عشر و كرّرنا هنا باقتضاء المقام و تقدّمت أيضا هناك مطالب نفيسة من أراد الاطلاع فليراجع ثمّة هذا.و فى الارشاد و من كلامه عليه السّلام عند تطوافه على القتلى: هذه قريش جدعت أنفى و شفيت نفسى لقد تقدّمت إليكم احذّركم عضّ السّيف و كنتم أحداثا لا علم لكم بما ترون، و لكنّه الحين و سوء المصرع و أعوذ باللّه من سوء المصرع ثمّ مرّ على معيد بن المقداد فقال: رحم اللّه أبا هذا لو كان حيّا لكان رأيه أحسن من رأى هذا، فقال عمار بن ياسر: الحمد للّه الّذى أوقعه و جعل خدّه الأسفل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 189 أما و اللّه يا أمير المؤمنين لا نبالى من عند عن الحقّ من والد و ولد، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: رحمك اللّه و جزاك عن الحقّ خيرا.و مرّ بعبد اللّه بن ربيعة بن درّاج في القتلي فقال: هذا البائس ما كان أخرجه أدين أخرجه أم نصر لعثمان؟ و اللّه ما كان رأى عثمان فيه و لا في أبيه بحسن.ثمّ مرّ بمعبد بن زهير بن أبي اميّة فقال: لو كانت الفتنة برأس الثريّا لتناولها هذا الغلام و اللّه ما كان فيها بذى نخيرة و لقد أخبرني من أدركه و أنّه ليولول فرة من السّيف.ثمّ مرّ بمسلم بن قرظة فقال: البرّ أخرج هذا و اللّه لقد كلّمني أن أكلّم عثمان في شيء كان يدّعيه قبله بمكّة فأعطاه عثمان و قال: لولا أنت ما اعطيته ان هذا ما علمت بئس أخو العشيرة ثمّ جاء المشوم للحين ينصر عثمان.ثمّ مرّ بعبد اللّه بن حميد بن زهير فقال: هذا أيضا ممّن أوضع في قتالنا زعم يطلب اللّه بذلك و لقد كتب إلىّ كتبا يؤذى عثمان فيها فأعطاه شيئا فرضى عنه.ثمّ مرّ بعبد اللّه بن حكيم بن حزام فقال، هذا خالف أباه في الخروج و أبوه حين لم ينصرنا قد أحسن في بيعته لنا و إن كان قد كفّ و جلس حين شكّ في القتال ما ألوم اليوم من كفّ عنّا و عن غيرنا، و لكن المليم الّذى يقاتلنا ثمّ مرّ عليه السّلام بعبد اللّه بن المغيرة بن الأخنس فقال: أمّا هذا فقتل أبوه يوم قتل عثمان في الدّار فخرج مغضبا لقتل أبيه و هو غلام حدث جبن لقتله.ثمّ مرّ عليه السّلام بعبد اللّه بن أبي عثمان بن الأخنس بن شريق فقال: امّا هذا فكأني أنظر إليه و قد أخذ القوم السّيوف هاربا يعد و من الصّف فنهنهت عنه فلم يسمع من نهنهت حتى قتله و كانّ هذا مما خفى على فتيان قريش اغمار لا علم لهم بالحرب خدعوا و استزلوا فلما وقفوا لججوا فقتلوا ثمّ مشى قليلا فمرّ بكعب بن سور فقال: هذا الذى خرج علينا في عنقه المصحف يزعم أنه ناصر امة يدعو الناس إلى ما فيه و هو لا يعلم ما فيه، ثمّ استفتح فخاب كلّ جبار عنيد اما أنه دعا اللّه أن يقتلني فقتله اللّه، اجلسوا كعب بن سور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 190 فاجلس فقال له أمير المؤمنين: يا كعب لقد وجدت ما وعدنى ربّى حقا فهل وجدت ما وعدك ربّك حقا؟ ثمّ قال عليه السّلام: اضجعوا كعبا.و مرّ على طلحة بن عبيد اللّه فقال: هذا الناكث بيعتي و المنشيء الفتنة في الأمّة و المجلب علىّ و الدّاعي إلى قتلى و قتل عترتي اجلسوا طلحة بن عبيد اللّه، فأجلس، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: يا طلحة قد وجدت ما وعدني ربّى حقا فهل وجدت ما وعدك ربّك حقّا؟ ثمّ قال عليه السّلام: اضجعوا طلحة.و سار فقال له عليه السّلام بعض من كان معه: أتكلّم كعبا و طلحة بعد قتلهما؟ فقال عليه الصلاة و السلام: و اللّه لقد سمعوا كلامى كما سمع أهل القليب كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم بدر.ايضاح:قوله «جدعت أنفى» أى قطعت و الفاعل راجع إلى قريش و هو كناية عن جنايتهم التي جنوها عليه عليه السّلام حسبما عرفت فى شرح المتن، و قال المحدّث العلامة المجلسىّ: جدعت أنفى أى لم أكن احبّ قتل هؤلاء و هم من قبيلتى و عشيرتى و لكن اضطررت إلى ذلك، انتهى، و على تفسيره فجدعت بصيغة المتكلّم و الأظهر أنه بصيغة الغائب كما قلناه و «العضّ» المسك بالأسنان فاستعير لحدّ السيف و «الحين» الهلاك.قوله «ما كان بذى نخيرة» النخير صوت بالأنف أى كان يقيم الفتنة لكن لم يكن بعد قيامها صوت و حركة بل كان يخاف.قوله «و يولول» يقال و لولت المرأة أعولت و الفرق شدّة الفزع قوله «هذا ما علمت» أى فيما علمت و فى علمى قوله «ممّن اوضع» على البناء على الفاعل أى ركض دابّته و أسرع أو على البناء على المفعول، قال الجوهرى: وضع الرّجل فى تجارته و اوضع على ما لم يسمّ فاعله فيهما أى خسر و «المليم» المذموم قوله «فنهنهت عنه» أى كففت و زجرت.قوله «و كان هذا مما خفى على آه» قال العلّامة المجلسىّ: أى لم أعلم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 191 بوقت قتله فتيان قريش مبتدأ و «الاغمار» جمع غمر بالضمّ و بضمّتين و هو الذين لم يجرّب الأمور انتهى. «و لجج» السيف يلجج لججا من باب تعب أى نشب فلا يخرج و مكان لجج ضيق.و «كعب بن سور» قاضى البصرة ولاه عمر بن الخطاب على قضائها فلم يزل عليها حتى قتل عثمان فلما كان يوم الجمل خرج مع أهل البصرة و فى عنقه مصحف فقتل هو يومئذ و ثلاثة اخوة له أو أربعة فجاءت أمّهم فوجدتهم فى القتلى فحملتهم و جعلت تقول:أيا عين ابكى بدمع سرب          على فتية من خيار العرب        فما ضرّهم غير جبن النفوس          و أىّ امرء لقريش غلب     قوله «ثمّ استفتح» تلميح إلى قوله تعالى: و استفتحوا فخاب كلّ جبار عنيد، أى سألوا من اللّه الفتح على أعدائهم و «اجلب» عليه الناس أى حرّضهم و جمعهم و «القليب» البئر التي لم تطو يذكّر و يؤنث و كان حفر يوم بدر قليب القى فيه القتلى من الكفار.الترجمة:از جمله كلام آن امام است عليه و آله السلام وقتى كه مرور كرد به طلحه و عبد الرّحمن بن عتاب بن اسيد در حالتى كه كشته شده بودند در روز جنگ جمل مى فرمايد:هر آينه بتحقيق صباح كرد أبو محمّد يعنى طلحه در اين مكان در حالتى كه غريبست آگاه باش قسم بخدا بتحقيق بودم من ناخوش مى گرفتم اين كه شوند طايفه قريش كشته شدگان در زير شكم ستارگان، دريافت نمودم جنايت خود را از پسران عبد مناف و رميدند و گريختند از من اشراف و بزرگان قبيله جمح، بتحقيق دراز كردند ايشان يعنى قريش گردنهاى خودشان را بسوى چيزى كه أهل آن نبودند، يعنى طلب خلافت نمودند بدون استحقاق پس شكسته شد گردنهاى ايشان نزد آن چيز.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص164 از سخنان على عليه السلام هنگامى كه از كنار جسد طلحة بن عبيد الله و عبد الرحمان بن عتاب بن اسيد كه در جنگ جمل كشته شده بودند عبور كرد اين خطبه چنين آغاز ميشود «لقد اصبح ابو محمد بهذا المكان غريبا اما و الله لقد كنت اكره ان تكون قريش قتلى تحت بطون الكواكب.» «همانا كه ابو محمد [طلحه ] در اين جايگاه غريب در افتاده است. همانا به خدا سوگند، خوش نميداشتم كه قريش كشتگان زير شكم هاى ستارگان درافتند». عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد: او عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد بن ابى العبص بن اميه بن عبد شمس است. او از اصحاب نيست و در زمره تابعان شمرده ميشود. پدرش از مسلمانانى است كه در فتح مكه مسلمان شده است، هنگامى كه پيامبر (ص) از مكه براى رفتن به حنين بيرون آمد عتاب را كارگزار مكه فرمود. او تا هنگام رحلت پيامبر (ص) امير مكه بود و پس از آن هم در تمام مدت خلافت ابو بكر صديق آن سمت را داشت. و او و ابو بكر در يك روز مردند و هيچ كدام از مرگ ديگرى آگاه نشد. عبد الرحمان پسر عتاب همان كسى است كه چون امير المومنين على عليه السلام از كنار جسدش كه در جنگ جمل كشته شده بود عبور كرد خطاب به او فرمود: تاسف و اندوه من در مورد توست اى سالار قريش. اين جوانمرد جوانمردان و خرد ناب خاندان عبد-  مناف بود. گروه خودم را كشتم و نفس خود را تسكين بخشيدم، از مشكلات و گرفتاريهاى خودم به خدا شكايت ميكنم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص165 كسى به امير المومنين گفت: امروز او را چه نيكو ميستايى فرمود: او را و مرا زنانى پرورش داده اند كه تو را پرورش نداده اند. كف دست عبد الرحمان را كه قطع شده بود عقابى در ربود و به يمامه انداخت كه چون انگشترش در دستش باقى بود دانسته شد كه آن دست از كيست و مردم يمامه از واقعه آگاه شدند. من در شرح نهج البلاغه قطب راوندى در اين فصل مسائل شگفتى ديدم كه خوش ميدارم برخى از آنها را بگويم، از جمله آن است كه در تفسير و شرح اين جمله كه فرموده است «خون خود را از بنى عبد مناف گرفتم» گفته است، يعنى از طلحه و زبير كه از خاندان عبد مناف بوده اند. اين اشتباه زشتى است زيرا طلحه از خاندان تيم بن مره و زبير از خاندان اسد بن عبد العزى بن قصى است و هيچ كدام از آن دو از خاندان عبد مناف نيستند كه پسران عبد مناف چهار تن بوده اند هاشم و عبد شمس و نوفل و عبد المطلب و هر كس از فرزندزادگان اين چهار نفر نباشد از خاندان عبد مناف نيست. ديگر از سخنان او اين است كه ميگويد مروان بن حكيم از بنى جمح است. اين فقيه بزرگوار كه خدايش رحمت كناد از شناخت انساب بسيار به دور است. مروان از خاندان امية بن عبد شمس است و بنى جمح از بنى هصيص بن كعب بن لوى بن غالب هستند و نام اصلى جمح تيم بن عمرو بن هصيص است و برادرش سهم بن عمرو بن هصيص خاندان عمرو عاص هستند و اينها كجا و مروان بن حكم كجا. ديگر آنكه كلمه «اعيار» به معنى گورخران را «اغيار» ديگران خوانده و معنى كرده است و چنين كلمه اى روايت نشده است. بنى جمح: بدان كه امير المومنين عليه السلام اين كلام را به عنوان نكوهش كسانى از بنى جمح كه همراه عايشه همسر رسول خدا (ص) به جنگ جمل آمده بودند ايراد فرموده است و گفته است «گورخران بنى جمح از چنگ من گريختند» و گروهى از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص166 افراد بنى جمح همراه عايشه بودند كه روز جنگ جمل گريختند و كسى از ايشان جز دو تن كشته نشدند. از جمله كسانى كه گريختند و جان به در بردند عبد الله طويل بن صفوان بن اميه بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح است كه خودش شريف و پدرش هم والاتبار بودند. عبد الله طويل چندان زنده ماند كه همراه ابن زبير در مكه كشته شد. ديگر از ايشان، يحيى بن حكيم بن صفوان بن امية بن خلف است كه چندان زيست تا آنكه عمرو بن سعيد اشدق هنگامى كه حاكم مدينه و مكه شد او را كارگزار خود در مكه قرار داد. عمرو در مدينه مقيم بود و يحيى در مكه اقامت داشت. ديگر از ايشان عامر بن مسعود بن امية بن خلف است كه به سبب كوتاهى قامت و سياهى رنگش به «كوز گرد» مشهور بود و او چندان زندگى كرد كه زياد او را سرپرست صدقات بكر بن وائل قرار داد و عبد الله بن زبير بن عوام هم او را به سالارى كوفه گماشت. ديگر از ايشان ايوب بن حبيب بن علقمه بن ربيعة بن اعور بن اهيب بن حذافة بن جمح است. او چندان زنده ماند كه به دست خوارج در قديد كشته شد. اينها افرادى هستند كه من از حضور آنان در جنگ جمل همراه عايشه اطلاع دارم. از قبيله بنى جمح عبد الرحمان بن وهب بن اسيد بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح و عبد الله بن ربيعة بن دراج بن عنبس بن وهبان بن وهب بن حذافة بن جمح كه همراه عايشه بودند كشته شده باشد. همچنين اگر به جاى كلمه «اعيار» كلمه «اعيان»، كه در بعضى نسخ ذكر شده، آمده است يعنى بزرگان و سرشناسان بنى جمح از چنگ من گريختند. در سخن على (ع) ضمير به قريش بر ميگردد. يعنى آنان آهنگ خلافت كردند و بدون رسيدن به آن كشته شدند. اگر بگويى: آيا معتقدى كه طلحه و زبير شايستگى خلافت نداشته اند. كه در اين صورت مذهب و عقيده ياران معتزلى خود را رها كرده اى و اگر به اين مسئله معتقد نباشى با گفته امير المومنين عليه السلام كه فرموده است «آنان شايسته خلافت نبودند» مخالفت كرده اى. مى گويم: آن دو تا هنگامى كه امير المومنين على عليه السلام به خلافت نرسيده بود شايستگى آن را داشته اند ولى همين كه امير المومنين در جستجوى خلافت بر آمد و به آن رسيد ديگر هيچكس، نه آن دو و نه غير ايشان، شايستگى خلافت [و حق خروج بر او را] نداشته اند. همان گونه كه اگر اطاعت ظاهرى و رضايت على عليه السلام به حكومت كسانى كه پيش از او بوده اند نمى بود [و عدم خروج آن حضرت بر آنان مطرح نبود] ما به صحت و درستى خلافت و حكومت آنان - ابو بكر، عمر، عثمان-  هم حكم نمى كرديم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom